داستان زندگی حضرت فاطمه کلابیه(ام البنین) به طور کامل در 1 قسمت
قصه زندگی حضرت ام البنین (س)
حضرت ام البنین(س) رایگان
ماجرای جالب و شنیدنی داستان زندگی حضرت ام البنین(س)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
بعد از اینکه حضرت فاطمه زهرا سالم اهلل علیها از دنیا رفتند و امام علی علیه السالم بیهمسر ،امام حسن،
امام حسین ،حضرت زینب و امکلثوم هم بیمادر شدند .امام علی(ع) تصمیم گرفتند دو مرتبه ازدواج کنند،
تا وقتایی که خونه نیستند ،کسی باشه که به بچهها رسیدگی کنه .فضّه که نمیتونست مامان بچهها باشه.
امام علی(ع) تصمیم گرفتند با یک خانم دیگه ازدواج کنند .برای همین رفتند سراغ برادرشون عقیل( .عقیل
بابای مسلم بود .همون مسلم بن عقیل که تو ماه محرم براش عزاداری میکنیم ،عقیل بابای ایشونه).
گفتند«:عقیل قصد ازدواج دارم».
عقیل گفت«:چه عالی .حاال من برای شما چه کاری انجام بدم؟»
امام علی(ع) فرمودند «:تو نسب شناسی ،تو همهی فامیالی عرب ،همه قوم و قبیلهها رو میشناسی .میخوام
از یه قبیلهای دختر بگیرم که معروف به شجاعت باشه(».بچهها نسب شناس یعنی کسی که ریشه و اصالت
افراد رو میشناسه و میدونه چه ویژگیهای اخالقی دارند).
عقیل یه چند دقیقهای با خودش فکر کرد و گفت :علی جان ،برادرم ،هر چی گشتم قبیلهای از قبیله
"بنی کالب" شجاعتر سراغ ندارم .اونها معروفند به شجاعت و در عرب کسی از اونها شجاعتر نیست.
امام علی (ع) فرمودند«:بله من هم اونها رو میشناسم ،خیلی قبیله شجاعی هستند ،اما مگه دختر دارند؟»
عقیل گفت« :معلومه که دختر دارند .یه فردی تو اون قبیله هست به نام حزام بن خالد ،دختری داره به نام
فاطمه .بریم خواستگاری او؟»
امام فرمودند :بریم
خالصه امام رفتند خواستگاری فاطمه بنت حزام و جواب مثبت رو گرفتند.
چرا؟ چون فاطمه بنت حزام قبل از ازدواج با امام علی(ع) هم خیلی ایشون رو دوست داشت.
چرا؟ چون شنیده بود پیامبر(ص) کلی از امام علی(ع) تعریف کرده بودند ،کلی از حضرت فاطمه(س) تعریف
کرده بودند .فاطمه بنت حزام حضرت فاطمه(س) رو میشناختند و ایشون رو هم خیلی دوست داشت.
به من فاطمه نگویید!
خالصه امام علی(ع) با فاطمه بنت حزام ازدواج کردند و ایشون رو به خونهی خودشون بردند .هنوز چند
روزی از زندگی امام علی(ع) و فاطمه نگذشته بود که فاطمه بنت حزام رفت پیش امام علی(ع) و گفت:
«موال جان یا امیرالمومنین ،اگر میشه منو با اسم کوچیکم صدا نکنید».
امام فرمود «:چرا فاطمه مشکلی پیش اومده؟»
فاطمه بنت حزام گفت« :راستش رو بخواهید اسم من ،هم اسم همسر قبلی شماست .بچه های شما وقتی
اسم فاطمه رو میشنوند دلشون یه جوری میشه ،دلشون میگیره ،یاد مامانشون می افتند .خیلی بچه های
شما مامانشون رو دوست داشتند ،حق هم دارند .مگه میتونه آدم فاطمه زهرا رو دوست نداشته باشه .اگر
براتون ممکنه منو با یه اسم دیگه صدا کنید».
امام علی (ع) فرمودند« :باشه اشکالی نداره از این به بعد من شما رو امالبنین صدا میکنم .به این امید که
انشاءاهلل در آینده چند تا پسر به دنیا بیارید».
امالبنین ،مادر پسران
بچهها اتفاقا همین جور هم شد .هنوز چند سالی از زندگی امام علی(ع) و امالبنین نگذشته بود که ایشون
باردار شد و یک پسر خیلی خیلی خوشگل به دنیا آورد .امالبنین رفت پیش امام علی(ع) و گفت« :اسم
پسرمون رو چی بذاریم یا امیرالمومنین؟»
امام علی(ع) فرمودند" :اسم پسرمون رو بگذاریم عباس".
که بعدا لقب عباس چی شد بچهها؟ آفرین! ابوالفضل.
چند سالی از به دنیا اومدن حضرت ابوالفضل نگذشته بود که ،بچه بعدی امالبنین هم به دنیا اومد.
چی بود اسمش؟ عبدهلل.
چند سال بعد دوباره یه بچه دیگه به دنیا آوردن؛
اسم اون بچه چی بود؟ جعفر.
و در آخر هم یه بچه دیگه به دنیا آوردن که اسمش رو عثمان گذاشتن.
خالصه ،امالبنین چهار تا پسر به دنیا آورد؛ که بزرگترینش حضرت عباس بود.
نوکری فرزندان زهرا
بچهها حضرت امالبنین خیلی تو خونه هوادار امام حسن و امام حسین و حضرت زینب و امکلثوم بود .خیلی
هوای اونها رو داشت و بهشون احترام میگذاشت .به اونها میگفت منو مادر صدا نکنید ،من اومدم خونهی
شما نوکریِ شما رو بکنم .شما نوههای پیامبرید .به پسرای خودشم میگفت «:پسرای من! یه وقت فکر نکنید
شما هم پسرای علی هستین ،حسن و حسین هم پسرای علیاند! نه ،شما نوکرای حسن و حسینید .شما
خادم حسن و حسینین ،اونها امام شما هستند؛ هر چی میگن باید بگید چشم ،به روی چشم .امام حسن و
امام حسین که بدی نمیکنن ،حرف بد نمیزنن ،هرچی گفتن بگین چشم و به روی چشمام».
امالبنین از همون کوچیکی به عباس و برادراش یاد داد که شما به دنیا اومدید تا فدایی حسین(ع) بشین.
اونها نمیدونستن قضیه چیه .اما امام علی (ع) به امالبنین (ع) خبر داده بود و گفته بود «:ام البنین! یه روزی
پیش میاد که عباس و بقیه بچههای تو فدای حسینِ من میشن ،در راه حسینِ من شهید میشن».
امالبنین هم اینو به پسراش گفته بود ،مُنتها دقیق نگفته بود چه اتفاقی قراره بیفته.
چند سالی گذشت تا اینکه ناگهان اون نامرد ،ابنملجم ،ضربهای به فرق سر امام علی(ع) زد و ایشون به
شهادت رسیدند .بعد از شهادت امام علی(ع) ،امالبنین با هیچ مرد دیگهای ازدواج نکرد .هرکی میاومد
خواستگاری امالبنین ،میگفت« :هیچکس برای من علی نمیشه .مگه من میتونم با کس دیگهای ازدواج
کنم که مثل علی بشه برای من؟ هیچکس نمیتونه».
واقعه کربال و فداییان حسین
از شهادت امام علی و امام حسن چند سالی گذشت...
تا اینکه ،زمان حرکت امام حسین(ع) و کاروانشون به طرف کربال فرا رسید.
امالبنین که از قبل خبر داشت و میدونست قراره چه اتفاقایی بیفته ،رفت تا با بچههاش خداحافظی کنه؛
دونه دونهی پسراش رو بغل گرفت و بوسشون کرد و یه سفارش خیلی مهمی بهشون کرد" :پسرانم ،عزیزان
دلم ،چشم و دلِ موالیم حسین و فرمانبردارِ او باشید .شما فدائیان حسینید .هرگز از او دست برندارید و تا
آخرین قطره خونتان از او حمایت کنید".
پسرای امالبنین که از بچگی اینجوری تربیت شده بودند که احترام بذارن به امام حسین(ع) گفتند «:به
روی چشم مادر ،اصال شما هم نمیگفتید ،ما فدایی حسینیم .الهی ما قربون امام حسین بشیم».
خالصه امالبنین با پسراش خداحافظی کرد و برای آخرین بار پسر بزرگش رو چند دقیقهای تو بغلش گرفت
و خداحافظی کرد.
کاروان رفت و اتفاقایی که نباید میافتاد ،افتاد و امام حسین(ع) توی دشت کربال به مظلومانهترین شکل به
شهادت رسیدند و حضرت ابوالفضل العباس هم تو صحرای کربال شهید شدند و دستانشون از بدنشون بریده
شد.
بازگشت به مدینه
اما بچهها ،قصهی ما ،قصهی حضرت امالبنینه!
حضرت امالبنین اون موقعی که امام حسین(ع) رفتند کربال و شهید شدند ،توی شهر مدینه بودند و توی
کربال نبودند.
چهل ،پنجاه روز گذشت ،تا اینکه یه روز کاروان فرزندان ،همسر ،خواهرای امام حسین(ع) به همراه امام
سجاد(ع) به شهر مدینه برگشتن .ابتدای شهر مدینه ،امام سجاد دستور دادند که قبل از اینکه وارد شهر
بشیم ،اینجا خیمه بزنیم .بعد هم رو کردند به بشیر) ،بشیر یه پیامرسان بود که میرفت پیام رو به شهر
میرسوند(.
گفتند ):ای بشیر پدرت شاعر خیلی خوبی بود ،آیا تو هم میتونی شعر بگی؟»
بشیر گفت :بله آقا جان ،منم میتونم شعر بگم.
امام سجاد(ع) گفتند »:پس برو داخل شهر و خبر کشته شدن پدرم حسین بن علی و عمویم عباس و بقیه
یاران امام حسین(ع) رو به مردم شهر مدینه بده.»
بشیر جلوتر از کاروان وارد شهر شد و شروع کرد با صدای بلند یه شعری رو خوندن .یه شعری که
ترجمهاش این میشه:
"ای اهل مدینه دیگه در مدینه نمانید زیرا حسین (ع) کشته شد .پس فراوان گریه کنید .بدن حسین در
کربال به خاک و خون غلتید در حالی که سرش باالی نیزهها ،از این شهر به آن شهر میشد".
با اعالم این خبر ،مردم مدینه شروع کردند با صدای بلند گریه کردن .بچه ها! امام حسین همونطور که
برای ما عزیزه و تو قلب ما عزیزه ،برای مردم مدینه هم عزیز بود .امام حسین رو دوست داشتند .نوهی پیامبر
بود ،خیلیا از کودکی امام حسین (ع) ،هنوز یادشون بود.
امالبنین که این خبر برگشت کاروان رو شنید ،فوری خودش رو به بشیر رسوند .اومد جلو ،هنوز خبر رو
خوب نشنیده بود .سنش باال رفته بود .اومد جلو گفت «:بشیر از حسینم چه خبر؟ چه بالیی سر حسینم
اومده؟»
بشیر گفت :ای امالبنین چی بگم بهت؟! که چهار تا پسر داشتی ،چهار تا پسرت توی کربال به شهادت
رسیدند .ام البنین که صحبت بشیر رو شنید یه مرتبه با ناراحتی به بشیر نگاه کرد و گفت «:ای بشیر از
حسینم چه خبر؟ میگویم از موالیم حسین برایم بگو ،تو از پسرانم میگویی؟ کل فرزندانم فدای موالیم
حسین».
بشیر گفت :حسین هم توی کربال شهید شد؛ خانم جان! حسین هم سر از بدنش جدا شد .تا اینو گفت یه
مرتبه امالبنین شروع کرد بلند بلند گریه کردن .بعد هم یه شعر بسیار بسیار قشنگ خوند:
"همه فرزندانم و همه کسانی که زیر این آسمان آبی هستند فدای موالیم اباعبداهلل".
مادر شهدا
بچهها ببینین یه مامان بچه خودشو از همهی بچههای دیگه بیشتر دوست داره ،ولی امالبنین به خاطر اینکه،
امام حسن و امام حسین رو از بچههای خودش بیشتر دوست داشت انقدر مقام داره.
امالبنین گریهکنان گفت «:همه پسرای خودم ،چهار تا پسرم ،فدای یه تار موی حسین».
و خالصه ،کاروان عزای امام حسین(ع) ،کاروان همسر و فرزندان امام حسین(ع) وارد شهر مدینه شدند.
امالبنین رفت به دیدار حضرت زینب؛
بچهها ،حضرت زینب مثل دختر امالبنین بود .حضرت زینب کوچیک بودند که امالبنین وارد خونهی امام
علی(ع) شدند و برای حضرت زینب مادری کرد .تا چشم امالبنین به حضرت زینب افتاد فوری شروع کرد
گریه کردن و حضرت زینب رو بغل کرد و آرامش داد.
اما بچهها! بعد از ماجرای کربال و بعد از اینکه خبر شهادت امام حسین (ع) به شهر مدینه رسید دیگه
امالبنین ،اون امالبنین سابق نشد .هر روز میرفت قبرستان بقیع و شروع میکرد نوحه خوندن ،عزاداری
کردن .گفتم که امالبنین شعر میگفت ،شعرای بسیار قشنگی در مورد امام حسین و در مورد فرزندانش
میگفت:
"شنیدم که در کربال دستهای عباسم را از تن جدا کردند ،آری حتما همینطور است و گرنه کسی جرأت
نداشت که با عباس مبارزه کند .شنیدم که در کربال عمود آهنین بر سر عباس زدند آری حتما دست در بدن
نداشته که نتوانسته از خود دفاع کند".....
بچهها تا یک داستان دیگه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
قصه زندگی حضرت ام البنین(فاطمه کلابیه) همسر حضرت امیرالمؤمنین و مادر ابالفضل العباس(ع)
موارد مرتبط
قصه زندگی امام باقر (ع)
قصه زندگی حضرت نجمه خاتون
قصه قهرمان ترین خانم (حضرت زهرا س)
قصه حبیب بن مظاهر
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


ممنون از آقای ظهربیان بابت این قصه خوب و زیباشون
احسنت