آخ که چقدر قصه ابراهیم هادی قشنگ و شنیدنی بود چقدر قصه کشتی گرفتن ها و والیبال بازی کردن هاش قشنگ بود
شهید ابراهیم هادی
دوران کودکی ابراهیم رایگان
مشتی محمد حسین می گفت: به دلم افتاده این بچه از بنده های خوب خدا میشه...
کشتی گیری ابراهیم هادی رایگان
ماجرا کشتی گیری ابراهیم هادی
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای کشتی گرفتن های ابراهیم و دلاوری هاش رو براتون تعریف کردم؛ اما ابراهیم غیر از اینکه یه کشتی گیر خیلی حرفه ای بود و همه حریف هاش رو شکست می داد و میتونست قهرمان بشه؛ تو ورزش والیبال هم خیلی حرفه ای بود.
همه تن حریف
بچه ها ابراهیم تو والیبال انقدر حرفه ای بود که می گفت: حریف های من، چهار، پنج نفر بایستن اون ور زمین، من یه نفری این طرف، همشون رو می برم.
من یه نفری سه تا ضرب فقط بزنم همه حریف ها رو می برم.
انقدر ماشاالله بازوهاش قوی بود، ضرب دست هاش به قول والیبالیست ها جوری بود یه سرویس که می زد، تو زمین حریف بود و هیچ کسی نمی تونست سرویس هاش رو بگیره، خیلی والیبال اش قوی بود.
از محله های دیگه می رفتن می گفتن : ابراهیم کیه؟ ابراهیم هادی کیه؟!! ما باهاش می خوایم مسابقه بدیم.
ابرهیم می گفت : اشکالی نداره
و بعد با همون شلوار کُردی که پاش بود، پاچه هاش رو بالا می داد و آستین هاش رو بالا میزد و می گفت: شروع کنیم ..... توپ والیبال رو برمی داشت و سرویس می زد. اونها هیچ کدوم نمی تونستن جواب بدن.
شرط بندی
بچه ها ، از محله های دیگه می رفتن و می گفتن ابراهیم هادی بیا شرط ببندیم. می گفت : سر چی؟
اونها می گفتند : سر پونصد تومن.
می گفت : قبوله. بچه ها ، پونصد تا تک تومنی !!
شروع می کردن، ابرهیم همه رو شکست می داد. بعضی هاشون شرط می بستن ولی پول تو جیب شون نبود، بعد که می باختن، می گفتن ما پول نداریم، چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟
ابراهیم می گفت: باشه، اشکالی نداره. بیاید یه دفعه دیگه مسابقه بدیم ، اگه شما من رو بردین کلا شرط مون رو بی خیال می شیم؛ اما اگه از من باختین دوباره باید پول رو بدین.
اون ها می گفتن: باشه.
ابراهیم تو اون مسابقه انقدر آروم و سطح پایین بازی می کرد تا حریف ها بتونن
ببرنش که نخوان طفلی ها پول بدن.
رفیق هاش می گفتن: آخه ابراهیم این چه کاریه تو می کنی ؟ خب این پول و بگیر برو بده به چهار تا نیازمند، چرا پول رو از اینها نمی گیری؟
ابراهیم گفت: بابا دیدین که این ها ندارن، این ها میان الکی از محله های دیگه، پولم تو جیبشون نیست، میان ما رو مثلا شکست بدن؛ اما پول ندارن. نمی خوام خجالت زده از محله مون بیرون برن. من که نمی خوام به زور ازشون پول بگیرم؛ اشکالی نداره بزار برن .
پول حرام
یه روز ابراهیم هادی به مسجد رفت و پای درس یکی از حاج آقاها نشست. حاج آقا داشت سخنرانی می کرد. گفت: آقا پول خوبه حلال باشه، پول حلال برکت داره پول اگه حروم باشه، تو دوا و درمون، تو بدبختی ها باید خرج کنی، ماشینت باید تصادف کنه، هی باید بیچارگی بکشی، پول خوبه حلال باشه. یکی از پولهای حرام ، پول شرط بندیه
ابراهیم هادی تا این رو شنید یه دفعه رنگ از صورتش پرید، عرق روی پیشونیش نشست. گفت : ای خدا، یعنی من تا الان داشتم پول حروم می گرفتم؟! خدا مرگم نده .
سخنرانی که تموم شد ابراهیم دوید پیش حاج آقا و گفت: حاج آقا من والیبالم خیلی خوبه، با بچه های محل شرطی، بازی می کردیم، بعد که من شرط رو می بردم، پولش رو برمی داشتم و به نیازمندهای محل می دادم ، تو جیبم هم نمی گذاشتم، ولی شرط می بستیم. مشکل داره؟!
حاج آقا گفت : آقا ابراهیم، از شما بعیده این چه کاریه؟! نکنید این کار رو، این پولش حرامه پولش مشکل داره.
همین شرطی که گاهی اوقات بچه ها با هم می بندن. مثلا می گن: سر چی؟! سر یه دونه بستنی، این مشکل داره، حرامه
بچه ها؛ ابراهیم هادی از همون روزی که فهمید شرط بندی حرامه کلا دیگه با هیچکس شرط نبست. از محله های دیگه می رفتن می گفتن ابراهیم هادی، سر هزار تومن.
ابراهیم می گفت: باهاتون بازی می کنم ولی شرط نمی بندم .
اون ها شروع می کردن مسخره کردن و می گفتن: هَه هَه! ترسیده، نیم وجبی می دونه از ما می بازه .
ابراهیم می گفت: دفعه قبل که بردمتون ... ولی من دیگه شرط نمی بندم، شنیدم حرامه، دیگه نمی بندم .
اون ها هم مسخرش می کردن. حرام چیه؟! این حرف ها چیه! این ها رو شیخ ها از خودشون درآوردن! ساده ای پسر، این چه حرف هایی که تو می زنی. نکنه لابد نماز هم می خونی؟!
ابراهیم هادی گفت : با اجازتون بله ...
می گفتن : هه هه هه، نماز هم می خونه برای ما! نکنه تو شرط بندی نمی کنی.
از کسی هم به زور پول نمی گیری، انقد زور داری؟!
ابراهیم گفت: معلومه نمی گیرم.
اون ها باز هم مسخرش کردن ولی ابراهیم می گفت : بابا خدا شفاتون بده. این ها مال حرومه، باید تو دوا درمون، خرجش کنین، این پول ها خوردن نداره.
بازی با دو دست
بچه ها! ابراهیم هادی غیر از والیبال توی یه رشته دیگه ام خیلی قوی بود.
حالا کی می تونه حدس بزنه؟! نمی تونید؟؟! تو رشته ی پینگ پونگ!
ابراهیم هادی انقدر توی پینگ پونگ قوی بود؛ با دو تا دستاش بازی می کرد؛ با دست راست و چپش می تونست بازی کنه. شما الان هر کدوم برید بازی کنید، با یه دست می تونید، یا با دست راست، دست چپ ها هم با دست چپ ؛ ولی ابراهیم هادی با دو تا دستاش می تونست بازی کنه، همه حریف هاش رو تو پینگ پونگ هم شکست می داد.
حتی بچه ها! ابراهیم هادی تو فوتبال هم خیلی بازیش خوب بود، تو هر تیمی که بود اون تیم قطعا برنده می شد. می دونید چرا بچه ها؟ رازش رو بهتون بگم؟ راز برنده شدن رو بهتون بگم؟ راز اینکه مثل ابراهیم هادی قهرمان بشید رو بهتون بگم یا نگم؟
برای خدا قوی باش
به ابراهیم هادی می گفتن: تو برای چی ورزش می کنی؟
می گفت: من ورزش می کنم، تا بدنم قوی بشه، تا به بنده های خدا خدمت کنم.
من ورزش می کنم تا سالم بمونم و برای اینکه خدا دوست داشته باشه.
ورزش نمی کنم برای اینکه مشهور بشم، برای اینکه بدنم گنده بشه، تا اینکه زورم زیاد شه به بقیه زور بگم. ورزش می کنم تا به بعدا درد خدا بخورم .
بچه ها ، بعدا ابراهیم خیلی به درد راه خدا خورد...
خیلی کارهای بزرگی کرد، خیلی تو جبهه ها تونست با همین بدن قویش کمک کنه؛ بدن مومن باید قوی باشه، بدن کسی که امام حسین رو دوست داره، امام علی رو دوست داره، باید قوی باشه. باید قوی باشه تا بتونه در آینده کارهای بزرگ بکنه، با بدنش بتونه بارهای بزرگی رو برداره.
خلاصه، ابراهیم غیر از ورزش کارهای دیگه هم می کرد. خب چه کارهایی می کرد؟
آها، ابراهیم کار هم می کرد، بزرگ که شده بود، جوون که شده بود، کار می کرد تا پول در بیاره. بهش می گفتن : چرا کار میکنی؟
می گفت: مومن باید کار کنه پول حلال در بیاره، باید جیبش پر پول باشه تا اگه یه نیازمندی دید بتونه بهش کمک کنه..
اما سر چه کارهایی می رفت و چه جوری کار می کرد؟!!
باشه برای قسمتهای بعدی ....
بازی والیبال ابراهیم رایگان
راز قهرمان شدن🏆، مثل ابراهیم هادی چیه🤔
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای کشتی گرفتن های ابراهیم و دلاوری هاش رو براتون تعریف کردم؛ اما ابراهیم غیر از اینکه یه کشتی گیر خیلی حرفه ای بود و همه حریف هاش رو شکست می داد و میتونست قهرمان بشه؛ تو ورزش والیبال هم خیلی حرفه ای بود.
همه تن حریف
بچه ها ابراهیم تو والیبال انقدر حرفه ای بود که می گفت: حریف های من، چهار، پنج نفر بایستن اون ور زمین، من یه نفری این طرف، همشون رو می برم.
من یه نفری سه تا ضرب فقط بزنم همه حریف ها رو می برم.
انقدر ماشاالله بازوهاش قوی بود، ضرب دست هاش به قول والیبالیست ها جوری بود یه سرویس که می زد، تو زمین حریف بود و هیچ کسی نمی تونست سرویس هاش رو بگیره، خیلی والیبال اش قوی بود.
از محله های دیگه می رفتن می گفتن : ابراهیم کیه؟ ابراهیم هادی کیه؟!! ما باهاش می خوایم مسابقه بدیم.
ابرهیم می گفت : اشکالی نداره
و بعد با همون شلوار کُردی که پاش بود، پاچه هاش رو بالا می داد و آستین هاش رو بالا میزد و می گفت: شروع کنیم ..... توپ والیبال رو برمی داشت و سرویس می زد. اونها هیچ کدوم نمی تونستن جواب بدن.
شرط بندی
بچه ها ، از محله های دیگه می رفتن و می گفتن ابراهیم هادی بیا شرط ببندیم. می گفت : سر چی؟
اونها می گفتند : سر پونصد تومن.
می گفت : قبوله. بچه ها ، پونصد تا تک تومنی !!
شروع می کردن، ابرهیم همه رو شکست می داد. بعضی هاشون شرط می بستن ولی پول تو جیب شون نبود، بعد که می باختن، می گفتن ما پول نداریم، چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟
ابراهیم می گفت: باشه، اشکالی نداره. بیاید یه دفعه دیگه مسابقه بدیم ، اگه شما من رو بردین کلا شرط مون رو بی خیال می شیم؛ اما اگه از من باختین دوباره باید پول رو بدین.
اون ها می گفتن: باشه.
ابراهیم تو اون مسابقه انقدر آروم و سطح پایین بازی می کرد تا حریف ها بتونن
ببرنش که نخوان طفلی ها پول بدن.
رفیق هاش می گفتن: آخه ابراهیم این چه کاریه تو می کنی ؟ خب این پول و بگیر برو بده به چهار تا نیازمند، چرا پول رو از اینها نمی گیری؟
ابراهیم گفت: بابا دیدین که این ها ندارن، این ها میان الکی از محله های دیگه، پولم تو جیبشون نیست، میان ما رو مثلا شکست بدن؛ اما پول ندارن. نمی خوام خجالت زده از محله مون بیرون برن. من که نمی خوام به زور ازشون پول بگیرم؛ اشکالی نداره بزار برن .
پول حرام
یه روز ابراهیم هادی به مسجد رفت و پای درس یکی از حاج آقاها نشست. حاج آقا داشت سخنرانی می کرد. گفت: آقا پول خوبه حلال باشه، پول حلال برکت داره پول اگه حروم باشه، تو دوا و درمون، تو بدبختی ها باید خرج کنی، ماشینت باید تصادف کنه، هی باید بیچارگی بکشی، پول خوبه حلال باشه. یکی از پولهای حرام ، پول شرط بندیه
ابراهیم هادی تا این رو شنید یه دفعه رنگ از صورتش پرید، عرق روی پیشونیش نشست. گفت : ای خدا، یعنی من تا الان داشتم پول حروم می گرفتم؟! خدا مرگم نده .
سخنرانی که تموم شد ابراهیم دوید پیش حاج آقا و گفت: حاج آقا من والیبالم خیلی خوبه، با بچه های محل شرطی، بازی می کردیم، بعد که من شرط رو می بردم، پولش رو برمی داشتم و به نیازمندهای محل می دادم ، تو جیبم هم نمی گذاشتم، ولی شرط می بستیم. مشکل داره؟!
حاج آقا گفت : آقا ابراهیم، از شما بعیده این چه کاریه؟! نکنید این کار رو، این پولش حرامه پولش مشکل داره.
همین شرطی که گاهی اوقات بچه ها با هم می بندن. مثلا می گن: سر چی؟! سر یه دونه بستنی، این مشکل داره، حرامه
بچه ها؛ ابراهیم هادی از همون روزی که فهمید شرط بندی حرامه کلا دیگه با هیچکس شرط نبست. از محله های دیگه می رفتن می گفتن ابراهیم هادی، سر هزار تومن.
ابراهیم می گفت: باهاتون بازی می کنم ولی شرط نمی بندم .
اون ها شروع می کردن مسخره کردن و می گفتن: هَه هَه! ترسیده، نیم وجبی می دونه از ما می بازه .
ابراهیم می گفت: دفعه قبل که بردمتون ... ولی من دیگه شرط نمی بندم، شنیدم حرامه، دیگه نمی بندم .
اون ها هم مسخرش می کردن. حرام چیه؟! این حرف ها چیه! این ها رو شیخ ها از خودشون درآوردن! ساده ای پسر، این چه حرف هایی که تو می زنی. نکنه لابد نماز هم می خونی؟!
ابراهیم هادی گفت : با اجازتون بله ...
می گفتن : هه هه هه، نماز هم می خونه برای ما! نکنه تو شرط بندی نمی کنی.
از کسی هم به زور پول نمی گیری، انقد زور داری؟!
ابراهیم گفت: معلومه نمی گیرم.
اون ها باز هم مسخرش کردن ولی ابراهیم می گفت : بابا خدا شفاتون بده. این ها مال حرومه، باید تو دوا درمون، خرجش کنین، این پول ها خوردن نداره.
بازی با دو دست
بچه ها! ابراهیم هادی غیر از والیبال توی یه رشته دیگه ام خیلی قوی بود.
حالا کی می تونه حدس بزنه؟! نمی تونید؟؟! تو رشته ی پینگ پونگ!
ابراهیم هادی انقدر توی پینگ پونگ قوی بود؛ با دو تا دستاش بازی می کرد؛ با دست راست و چپش می تونست بازی کنه. شما الان هر کدوم برید بازی کنید، با یه دست می تونید، یا با دست راست، دست چپ ها هم با دست چپ ؛ ولی ابراهیم هادی با دو تا دستاش می تونست بازی کنه، همه حریف هاش رو تو پینگ پونگ هم شکست می داد.
حتی بچه ها! ابراهیم هادی تو فوتبال هم خیلی بازیش خوب بود، تو هر تیمی که بود اون تیم قطعا برنده می شد. می دونید چرا بچه ها؟ رازش رو بهتون بگم؟ راز برنده شدن رو بهتون بگم؟ راز اینکه مثل ابراهیم هادی قهرمان بشید رو بهتون بگم یا نگم؟
برای خدا قوی باش
به ابراهیم هادی می گفتن: تو برای چی ورزش می کنی؟
می گفت: من ورزش می کنم، تا بدنم قوی بشه، تا به بنده های خدا خدمت کنم.
من ورزش می کنم تا سالم بمونم و برای اینکه خدا دوست داشته باشه.
ورزش نمی کنم برای اینکه مشهور بشم، برای اینکه بدنم گنده بشه، تا اینکه زورم زیاد شه به بقیه زور بگم. ورزش می کنم تا به بعدا درد خدا بخورم .
بچه ها ، بعدا ابراهیم خیلی به درد راه خدا خورد...
خیلی کارهای بزرگی کرد، خیلی تو جبهه ها تونست با همین بدن قویش کمک کنه؛ بدن مومن باید قوی باشه، بدن کسی که امام حسین رو دوست داره، امام علی رو دوست داره، باید قوی باشه. باید قوی باشه تا بتونه در آینده کارهای بزرگ بکنه، با بدنش بتونه بارهای بزرگی رو برداره.
خلاصه، ابراهیم غیر از ورزش کارهای دیگه هم می کرد. خب چه کارهایی می کرد؟
آها، ابراهیم کار هم می کرد، بزرگ که شده بود، جوون که شده بود، کار می کرد تا پول در بیاره. بهش می گفتن : چرا کار میکنی؟
می گفت: مومن باید کار کنه پول حلال در بیاره، باید جیبش پر پول باشه تا اگه یه نیازمندی دید بتونه بهش کمک کنه..
اما سر چه کارهایی می رفت و چه جوری کار می کرد؟!!
باشه برای قسمتهای بعدی ....
کمک به مردم کردن ابراهیم رایگان
ماجرای کباب🍗 خوردن های ابراهیم و رفقاش😋
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت های قبلی در مورد ورزشکار و پهلوان بودن ابراهیم براتون خیلی تعریف کردم؛ اما این قسمت می خوام براتون از کار کردن های ابراهیم بگم.
کار کردن که عار نیست !
بچه ها، ابراهیم هادی با اینکه ورزشکار درجه یکی بود و زورش خیلی زیاد بود و می تونست خیلی کارها رو به واسطه این زورش انجام بده و با اینکه می تونست در مسابقات کشوری کلی پول دربیاره؛ اما هر روز به بازار می رفت و اونجا کار می کرد. اما چه کاری؟ شاید باورتون نشه!
یه روز یکی از دوست های ابراهیم بازار رفت و دید ابراهیم کارتون های خیلی بزرگ و سنگین رو اول بازار روی پشتش می گذاره و به مغازه های توی بازار می بره.
مغازه دارها مثلا می گفتند: آقا ابراهیم اگه این کارتون ها رو مغازه ی ما بیاری بهت ده قرون می دیم .
ابراهیم هم اون کارتون ها رو روی پشتش می گذاشت و یه مسیر طولانی می برد.
بچه ها، این کار مال آدم های خیلی فقیر بود. رفقای ابراهیم هم وقتی این رو دیدند، گفتند: ابراهیم این چه کاریه میکنی؟! ناسلامتی تو قهرمانی و کلی مدال داری چرا اینکار رو می کنی!؟
ابراهیم گفت : من این کارها رو می کنم برای اینکه یه وقت پیش خودم احساس نکنم که کسی شدم و فکر نکنم که قهرمانم. دقیقاً به خاطر همین حرفهایی که شما می زنید من این کارو م یکنم. کار کردن که عار نیست مرد باید کار کنه و سختی و زحمت بکشه .
بچه ها، ابراهیم از همون بچگیش کار می کرد، ابراهیم هادی اعتقادش این بود و می گفت: انسان، خصوصاً مرد باید کار کنه و زحمت بکشه و در راه خدا خسته بشه ، اونوقت خدا خوشحال میشه.
دوست های ابراهیم بهش گفتند: حالا داداش ابراهیم اشکال نداره، ولی این کار زشته مردم بهت می خندن، فکر کن یکی از همین حریف های مسابقات کشتی بیاد تو رو توی اون وضعیت ببینه! بگه که ببین ما با یک گدا کشتی می گرفتیم .
ابراهیم گفت: این حرفها چیه که می زنید، کاری کنید که خدا خوشش بیاد و لبخند بزنه، این مهمه. مردم که هر روز یه حرفی در مورد آدم می زنن، حرف مردم مگه اصلاً اهمیتی داره؟! بزار هرچی دلشون می خواد به ما بگن و بخندن .
چاوکباب مهمان من
بچه ها، ابراهیم با این پولی که درمی آورد می دونید چیکار می کرد؟ یک بخشش رو برای روز مبادا ذخیره می کرد که شاید یه وقت کسی بهش نیاز داشته باشه و با بخش دیگه اش هم دوستانش رو مهمون می کرد.
شنیده بود که مؤمن کسی که دوست داره بقیه رو مهمون کنه، اون آدم های بد و منافق اند که دوست دارند هر روز یکی مهمون شون کنه و از پول آدمهای دیگه بخورند.
به خاطر همین هر روز با دوستهاش قرار می گذاشت و به چلوکبابی می رفتند.
روز اول ابراهیم مهمون کرد؛ اما از روز بعد رفیق های ابراهیم گفتند: ابراهیم این جوری که نمی شه، زشته که هر روز تو بخوای ما رو مهمون کنی.
ابراهیم گفت : خب اشکال نداره امروز حسن ما رو مهمون کنه.
حسن یکی از دوستانش بود، تا حسن این رو شنید یک مرتبه رنگش پرید و با خودش گفت: ای خدا، من که پولی توی جیبم ندارم، چرا ابراهیم این حرف رو زد؟
همه رفتند و سر میز نشستند ، ابراهیم یواش از زیر میز دستش رو به پای حسن زد و آروم بهش گفت:« حسن، این پول رو بگیر و برو حساب کن، هیچی نگو، کسی نفهمه.
حسن هم یواش پول رو گرفت. بعد ابراهیم بهش چشمک زد و گفت: برو حساب کن.
حسن هم رفت پول کباب رو حساب کرد.
همه فکر کردند که اون روز حسن کباب ها رو حساب کرد؛ اما درواقع ابراهیم پولش رو داده بود.
روزهای بعد هم همین طور، هر روز یکی می اومد می گفت من مهمون میکنم.
یادش بخیر
بچه ها، بعد از شهادت ابراهیم هادی دوستانش دور هم جمع شده بودند با هم دیگه گفتند:« یادش بخیر، یادتون می یاد با ابراهیمی می اومدیم کباب می خوردیم. چقدر می چسبید اون کبابها و چه کیفی می کردیم. هر روز یکی مون بقیه رو مهمون می کرد.
یکی شون گفت:« بچه ها می خوام یک اعترافی بکنم، اون روزی که به حساب من اومده بودیم، من پول مهمونی رو ندادم، ابراهیم پول رو داد به من که حساب کنم.
یکی دیگه از بچه ها گفت: واقعاً؟! آخه برای من هم همین جوری بود، دم در مغازه که بودیم ابراهیم پول رو یواش گذاشت توی جیبم و گفت: امروز تو حساب کن.
یکی دیگه گفت : واقعاً؟! برای من هم همین جور بود، وقتی رفتم دستام رو بشورم ابراهیم اومد یواشکی پول رو توی جیبم گذاشت و گفت: امروز تو حساب کن.
اینطور شد که بچه ها فهمیدند هر روز ابراهیم بوده که مهمون شون می کرده، مُنتها برای اینکه خجالت نکشن و با خودشون نگن که ما هیچ پولی نداریم، ابراهیم هر روز تو جیب یکی شون پول می گذاشت، تا بقیه فکر کنن اون حساب کرده نه ابراهیم.
امام حسین (ع) ، رفیق با معرفت
بچه ها، می دونید ابراهیم با بقیه پولی که در می آورد چیکار کرد؟ ابراهیم دید جوون ها دارن خیلی کارهای اشتباهی می کنن و خیلی از وقت شون رو به بطالت می گذرونند و با امام حسین(ع) آشنا نیستند، به خاطر همین یه هیئت تو محلشون راه انداخت. هر شب یه سخنران دعوت می کردند و بعد خودش روضه می خوند، خیلی هم قشنگ روضه می خوند وبعد هم ابراهیم با پول خودش برای تمام بچه ها شام تهیه می کرد. زمانهای قدیم تر هم که بابای ابراهیم زنده بود، باباش جلوی در خونه می نشست و چای می ریخت و به بچه هایی که می اومدن خوش آمد می گفت.
با همین کار ابراهیم، کلی از بچه هایی که اصلاً با امام حسین (ع) و دین آشنا نبودن و نماز نمی خوندن و اصلاً اهل این چیزها نبودن؛ نمازخون و عاشق امام حسین(ع) شدن.
حتی بعضی روزها که سخنران نداشتن، خود ابراهیم برای بچه ها صحبت می کرد.
به بچه ها می گفت: بچه ها با امام حسین(ع) دوست بشید. به خدا اگه با امام حسین(ع) دوست بشید، زندگی تون درست میشه، همه چیزتون خوب میشه.
اصلاً نمی دونید دوستی با امام حسین(ع) چه لذتی داره؟ رفیق خوبه که ، با معرفت باشه، نمی دونید امام حسین(ع) چه رفیق خوب و با معرفتیه، امام حسین(ع) ته
معرفت و مرام و مهربونیه .
- کمک با زور بازو
بچه ها، یکی از جاهایی که ابراهیم خیلی از زور بدنش استفاده می کرد و خیلی اهل اون کار بود، در کمک به نیازمندان بود. مثلاً اگه می دید یک نفر توی خیابون باری داره و سخت شه اون رو ببره، کمکش می کرد. مثلاً یک روز توی تهرون بارون خیلی شدیدی اومد، تا حدی که خیابون ها تا زانوی آدم پر آب شده بود.
بنده خدا پیرمردها که نمی تونستن از این آب رد بشن و امکان داشت آب اون ها رو بندازه زمین و مریض بشن، ابراهیم می رفت دونه دونه اون پیرمردها رو بغل می کرد از این ور خیابون به اون ور خیابون می برد.
دوستاشون ابراهیم رو نگاه می کردند و می گفتند: این قهرمان کشتی توی محله ی ماست، اون وقت اومده این پیرمردها رو بغل می کنه و می گذاره اون ور خیابون و از زورش در راه خدا استفاده می کنه.
ابراهیم اگر می دید یکجا یک نفر داره به کسی زور می گه و اذیتش می کنه و می خواد کتکش بزنه ، جلو می رفت ، بقیه که ابراهیم رو می دیدند می گفتند : اوه اوه! ابراهیم اومد. ماشاءالله به این زور و بازو، کی جلو داره اینه و کی می تونه جلوی این بایسته؟!
برای همین دعوا تموم می شد.
چند بار پیش اومده بود و توی محلشون دعوا و چاقوکشی شده بود، ابراهیم وسط رفته بود و گفته بود: دعوا نکنید هرکی بخواد دعوا کنه با من طرفه...
تا این رو م یگفت دیگه هیچ کس جرئت نمی کرد دعوا کنه، همه چاقو و چوب و چماقهاشون و کنار می گذاشتن، تو جیبشون می گذاشتن یا پشت شون قایم می کردند که ابراهیم نبینه و از اونجا می رفتند.
ابراهیم از زورش برای خدا و کمک به بنده های خدا استفاده می کرد، نه اینکه که به بقیه زور بگه، اذیتشون کنه و حال بقیه رو بگیره.
دزد آی دزد
یک روز ابراهیم خونه خواهرش نشسته بود. بعد از ناهار یک مرتبه صدای مردم بلند شد که فریاد می زدن: بگیریدش، دزد، دزد، دزد روبگیرید.
ابراهیم تا این رو شنید سریع دم در دوید و دید یک نفر موتور شوهر خواهرش رو برداشته و می خواد فرار کنه، بچه ها زور ابراهیم به قدری بود که می تونست بزنه طرف رو نصف کنه ...
ابراهیم رسید، رفق های ابراهیم تا دیدن دزد داره موتور رو می بره، به موتور یه لگد زدن و پسر زمین افتاد؛ اما تا از روی موتور افتاد دستش گیر کرد به یک جای تیز و برید و پر خون شد.
وقتی ابراهیم رسید بالای سر دزد همه به خودشون گفتند : دیگه بیچار شد، الان ابراهیم حسابش رو می رسه و اونقدر اون رو می زنه که تیکه بزرگش گوشش باشه، چون خواسته از داماد ابراهیم هادی دزدی کنه...
اما بچه ها ، ابراهیم هادی تا دید دزد دستش رو بریده، بهش گفت :بلند شو ، سریع پشت موتورم بشین ، تا بیمارستان ببرمت.
ابراهیم نشست جلوی موتور و گاز دادند و دزد رو به بیمارستان رسوند . ابراهیم با هزینه خودش دست اون رو پانسمان کرد، بعد با هم دیگه به مسجد رفتند و نماز خوندند.
ابراهیم بعد نماز گفت: آخه چرا دزدی می کنی؟ می دونی که این پول ها خوردن نداره؟!
تا این رو گفت یه مرتبه اون مرد که دزد بود، شروع کرد به گریه کردن و اشک از چشمش سرازیر شد. گفت : آقا به خدا شرمنده تون شدم، من از روی بیچارگی و فقر که دزدی می کنم. زن و بچه هام گرسنه هستن که دزدی می کنم، وگرنه مگه دیوونه ام که اینکار رو بکنم؟! نه پول و نه کار دارم که این بلا سرم میاد.
ابراهیم تا این رو شنید گفت: اشکال نداره ، بگذار برات یه کار درست می کنم.
بلند شد و پیش یکی از پیرمردهای مسجد که چند تا مغازه داشت، رفت و چند دقیقه باهاش صحبت کرد و برگشت.
ابراهیم گفت: الحمدلله کار درست شد، از فردا دیگه نبینم دزدی می کنی! این هم کار با حقوق خوب، از فردا سرکار برو و مثل بقیه مردم با کار و تلاش پول دربیار، پول حلال سر سفره زن و بچت ببر.
این جوری بود که ابراهیم هادی برای یک نفر کار پیدا کرد. اون هم کی؟ کسی که دزد بود!!
پیروزی انقلاب و ابراهیم رایگان
ماجرای شنیدنی بازگشت امام خمینی(ره) به ایران و کاری که ابراهیم کرد.
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
عاشق امام
ابراهیم هادی در کنار اینکه یک ورزشکار درجه یک بود و به مردم خیلی کمک می کرد و خودش کار می کرد و پول درمی آورد و برای دوستاش خرج می کرد، به نیازمندان هم می داد و کلی گره از مشکل مردم باز می کرد. در کنار همه ی این ها به شدت عاشق امام خمینی بود و خیلی امام خمینی رو دوست داشت.
اونقدر که یه بار توی مسابقات کشتی حاضر نشد شرکت کنه، چون گفته بودند ولیعهد شاه قراره مدال برنده ها رو بده؛
ابراهیم هم تا این رو شنید گفت: من مدال از شاه و خانواده اش و دور و بری هاش نمی گیرم و اصلاً توی این مسابقه شرکت نمی کنم .
این در صورتی بود که اگر در مسابقه شرکت میک رد قطعاً توی مسابقه اول می شد.
درود بر خمینی ، مرگ بر شاه
یک دفعه توی کشور موج انقلاب بلند شد. مردم شروع به راهپیمایی و شعار دادن کردن و با صدای بلند فریاد می زدن مرگ بر شاه... مرگ بر شاه...
ابراهیم هم جلوتر از همه دوست ها و رفقاش به جمعیت می پیوست و کلی شعار علیه شاه می داد.
شعار می داد : درود بر خمینی؛ مرگ بر شاه..
روی دیوارها اعلامیه می نوشت، با مردم، جوون ها و دوستانش صحبت می کرد و می گفت: این شاه ، خیلی در حق مردم ظلم می کنه و پدر مملکت رو در می یاره. امام خمینی خوبه و دلسوز مردمه. امام خمینیِ که مردم رو دوست داره و مردم هم امام خمینی رو دوست دارند؛ امام خمینی آدم متدین و با خداییه که به حرف خدا گوش میده؛ اما شاه نه! شاه به حرف آمریکا، اسرائیل، انگلیس و این ها گوش میده. شاه آدم بیچاره و بدبختیه که حرف گوش کن اونهاست ؛ اما امام خمینی حرف گوش کن خداست، این ها با هم فرق دارند، مردم بیایید با هم به این انقلاب بپیوندیم .
خلاصه خودش هم پشت سر جمعیت راه می افتاد و شعار می داد.
لباسهای خونین
یه روز که ابراهیم با دوستاش راه افتاده بودند و شعار می دادند، یک دفعه مأمورای ساواک چشمشون به اون ها افتاد و به طرفشون دوییدن . ابراهیم تا مأمورای ساواک رو دید که به طرفشون دارن میان، سریع دوستاش رو متفرق کرد و خودش هم توی یک کوچه دوید و قایم شد.
این ها دنبال ابراهیم می دوید؛ اما ابراهیم چون ورزشکار بود، قدرت و سرعت و نفس زیادی داشت و هیچ کس بهش نمی رسید، اگر هم لحظه ای کسی بهش می رسید همچین اون ها رو می زد و روی زمین می انداخت که پشیمون می شدند از اینکه اون رو دنبال کردن.
بچه ها، در بین همه این شلوغی ها، می دونید که، اون زمان مأمورهای شاه از طرف شاه دستور داشتند که به طرف مردم شلیک کنند!
مأمورهای شاه به مردم تیر می زدند و مردم به کف خیابون می افتادند و بدن هاشون پر از خون می شد. بعضی ها می مردند و بعضی ها که تیر به دست و پاشون می خورد زنده می موندن.
ابراهیم هادی اون ها رو که دید، گفت: ای داد و بیداد، ما داریم فرار می کنیم اونوقت یه عده دارن تیر می خورن و غرق خون روی زمین می افتند. مأمورهای شاه اگه بالا سر این ها برسن ، نمی برنشون دوا و درمون کنن یا می برنشون یه گوشه ای زندان می اندازن شون یا اینکه یک تیر خلاص می زنن و کارشون رو تموم می کنن.
ابراهیم و دوست هاش با همدیگه نقشه کشیدند که یواشکی قایم بشن و بعد برن و بچه هایی که تیر خوردن رو از روی زمین بردارن و روی پشت شون بندازن و به بیمارستان ببرند .
دوست های ابراهیم بهش اعتراض می کردن و می گفتند: آخه ابراهیم! عقلت کجاست! این مأمورهای شاه دین و ایمون درست و حسابی ندارن یه وقت دیدی با تیر زدن کله ات رو داغون کردن، اینکارها رو نکن .
ابراهیم گفت: هر کاری که می خوان بکنن، بکنن، فدای سرم، اگه داداش خودتون بود، باز این حرفها رو می زدید؟
اون ها گفتند : نه! اگر داداش خودمون بود حاضر بودیم که تیر بخوریم و بریم نجاتش بدیم...
ابراهیم هم گفت: خب ، این ها مثل داداش شما هستند، این ها برادران دینی شما هستند و مثل شما دوستدار امام حسین، بریم نجاتش بدیم..
دوست های ابراهیم که این ها رو می شنیدن قانع می شدن.
بچه ها، گفتم که، ابراهیم بدن خودش رو قوی می کرد تا به بنده های خدا خدمت کنه، یکیش اینجا بود. ابراهیم هادی اون بدنهای تیر خورده که مثلاً هفتاد، هشتاد، یا نود کیلو وزن داشت رو برمی داشت، پشتش می انداخت و به طرف بیمارستان می رفت. یک نفر رو به بیمارستان تحویل می داد و دوباره برمی گشت نفر دوم رو بر می داشت و سریع به سمت بیمارستان می رفت ، مثلاً تا هفت، هشت، ده بار این کار رو انجام می داد.
اونقدر انجام می داد که پیراهن و شلوار و تمام بدنش پر خون می شد، مثل اینکه خودش تیر بارون شده باشه. ولی در واقع خون مجروح هایی بود که روی تنش ریخته بود. کلی از اون ها رو از دست شاه و سربازهای بدجنسی که مردم رو با تیر می زدن، نجات داد.
خلاصه بعد هم اگر کسی شهید می شد، ابراهیم هادی توی مراسم تشییع هاش شرکت می کرد و شعار می داد. برای انقلاب کلی کار دیگه هم می کرد.
بازگشت یار به وطن
یه روز یه خبر خیلی خوش به ابراهیم دادند. می پرسید چه خبری؟!
بهش خبر دادن، اون کسی که خیلی دوستش داری و بینهایت عاشقشی داره به ایران میاد یعنی امام خمینی داره میاد.
امام خمینی(ره) دوازده بهمن سال 1357 با یک هواپیما از فرانسه به ایران اومدن.
می دونید که... شاه امام خمینی رو از کشور تبعید کرده بود و بیرون انداخته بود ؛ 12 بهمن اون سال امام خمینی با یک هواپیما به ایران برگشتند.
♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫
ای مجاهد ای مظهر شرف؛
ای گذشته ز جان در ره هدف
چون نجات انسان شعار توست!
مرگ در راه حق افتخار توست…
این تویی این تویی پاسدارِ حق؛
خصم اهریمنان دوستدارِ حق
بود شعار تو به راه حق قیام؛
ز ما تو را درود ز ما تو را سلام
خمینی ای امام خمینی ای امام…
♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫♪♫
نمی تونید تصور کنید ابراهیم هادی چقدر اون موقع خوشحال بود. اونها اون زمان جزء تیم حفاظت بودند و مراقب بودند که یک وقت خدای ناکرده و زبونم لال کسی به امام خمینی سوء قصد نکنه و بخواد با تیر امام رو بزنه یا به ایشون حمله کنه.
ابراهیم هادی و دوستهاش یکی از تیم های مراقب امام خمینی بودند که توی خیابان ایستاده بودند. ماشین امام که رد می شد ابراهیم شروع کرد به گریه کردن، از شدت خوشحالی که عشق زندگیش رو دیده بود.
برای امام خمینی دست تکون می داد و گریه می کرد. امام هم برای اون همه جمعیت دست تکون می دادند. ماشین امام رفت تا به بهشت زهرا رسید و اونجا امام خمینی سخنرانی کردن ؛ ولی بچه ها، ابراهیم مجبور بود توی خیابون بایسته و هنوز مراقبت کنه، که نکنه یک وقت مأمورهای بدجنس و بی رحم شاه راه بیفتند و با سربازهاشون به طرف امام خمینی برن، چون هنوز اون زمان انقلاب پیروز نشده بود.
ابراهیم به دوستهاش یک جمله ی خیلی معروف گفت؛ به دوستاش گفت: دیگه صاحب این انقلاب و مردم اومد و ما از امروز مطیع امام خمینی هستیم و هرچی
امام بگه همونه، ما گوش به فرمان امام خمینی هستیم. بچه ها اگر عاقبت به خیری توی دنیا و آخرت می خواین باید به حرفهای امام خمینی گوش بدید و سرباز
امام باشید. تا جاییکه می تونید برای امام خمینی کار کنید، مبادا که امام دستور بده و ما دستورشون رو گوش نکنیم و دستور ایشون روی زمین بمونه، مبادا تنبلی کنیم. باید از این به بعد شبانه روز کار کنیم. خوابیدن، ورزش، تفریح و چلوکباب زدن دیگه تموم شد. باید یکسره برای انقلاب کار کنیم و دستورهایی که امام میده رو اجرا کنیم .
بچه ها ، ابراهیم دیگه چه کارهایی برای انقلاب کرد؟ چه زحمتهایی کشید؟
باشه برای قسمتهای بعدی ...
ابراهیم،معلم نمونه رایگان
ابراهیم، بعد از انقلاب بین کلی کار که پول بیشتری داشت، رفت سراغ معلمی👨🏻🏫
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی، ماجرای برگشتن امام خمینی به ایران رو براتون تعریف کردم و گفتم در روز 12 بهمن ماه، ساعت ۹صبح، هواپیمای امام توی فرودگاه تهران نشست و بعد امام رو از اونجا سوار ماشین کردن و به سمت بهشت زهرا رفتن ، تا امام عزیز برای مردم سخنرانی کنن.
ابراهیم هادی جزو افرادی بود که مراقب بودن یک وقت خدای نکرده کسی به امام خمینی آسیبی نرسونه. یک وقت کسی اسلحه درنیاره تیر بزنه و بلایی سر کسی بیاره.و اینکه گفتم ابراهیم هادی چه حرفایی در مورد امام خمینی می زد.
ببینیم انقلاب کجا نیاز داره!
بالاخره 22 بهمن شد و انقلاب پیروز شد و دیگه حکومت 37ساله پادشاه ی توی ایران تموم شد.
اولین کاری که ابراهیم رفت سراغش چی بود بچه ها؟؟ خب انقلاب شده بود و کلی کار مهم وجود داشت. کلی جاها بود که ابراهیم هادی بتونه بره کار کنه. خصوصا از بچه مسجدی ها، اونهایی که ریش می گذاشتن، اونهایی که مومن تر بودن، جاهای زیادی برای کارکردن بود.
حالا ابراهیم هادی چه کاری رو بنظرتون انتخاب کرد ؟!!
ابراهیم هادی بین کلی کاری که پول و اعتبار داشت، کلی حاج آقا، حاج آقا و احترام می کردند، کلی جلوت خم و راست می شدن؛ سراغ مدرسه رفت.
گفت: من باید برم تو دبیرستانها، اونجا معلم شم .
بهش می گفتن: چرا مدرسه ابراهیم؟ اونجا بهت کم پول میدن .
می گفت: ببینیم انقلاب کجا نیاز داره که ما باشیم، نبینیم کجا پول زیاد میدن.
خدا پول رو می رسونه و به پولتون برکت میده. من باید به مدرسه ی دبیرستان برم.
خلاصه ، ابراهیم به مدرسه رفت و شروع کرد به درس دادن؛ عربی درس میداد، بعضی اوقات هم معلم ورزش تدریس می کرد .
بهترین معلم
بچه ها، یه دفعه یه اتفاقی افتاد! ابراهیم هادی از اون مدرسه ای که داشت درس می داد و کلی بچه ها دوسش داشتن و دورو برش بودن، رفت. کجا رفت؟
مگه ابراهیم هادی نگفته بود : مهمترین جا مدرسه هست؟! پس چرا از این مدرسه رفت؟ علتش چی بود؟
آهان! علتش این بود که مدیر اون مدرسه پیش ابراهیم هادی رفت و یه حرفی زد و شروع کرد سرش داد و بیداد کردن. یه حرف خیلی بدی زد. چی گفت بنظرتون؟؟
ابراهیم هادی هر روز صبح که سر کلاس می رفت ، از پول خودش، از اون حقوقی که می گرفت، به یکی از بچه هامی داد و می گفت : برو نون و پنیر بخر.
ابراهیم با چند نفر از دانش آموز مین شستن اول صبح نون و پنیر می خوردن.
مدیر که این رو فهمیده بود رفت و باهاش داد و بیداد کرد و گفت : تو نظم مدرسه رو بهم ریختی، تو گند زدی به مدرسه، چه وضعشه؟! جمع کن، چرا این جوری میکنی؟؟
ابراهیم هادی گفته بود: آقا چه نظمی بهم ریخته؟! ما توی یک کلاس با هم صبحانه می خوریم مشکل داره؟! این بچه ها فقیرن، این ها خونه هاشون خیلی نون و پنیر نیست بخورن . طفلکی ها، اول صبح گرسنه هستن، چیزی از درس نمی فهمن!
من باید اول شکمشون رو سیر کنم، بعد بهشون درس بدم.
خلاصه مدیر گفت: نه الا و بلا تو نباید این کارو بکنی.
ابراهیم هادی که دید این مدیر می خواد گیر الکی بده و اذیتش کنه و سنگ سر راهش بندازه؛ گفت: من دیگه این مدرسه نمیآم، به یک مدرسه دیگه میرم که مدیرش کمتر اذیتم کنه، من باید کارهایی که خوب و به درد بچه ها می خوره رو انجام بدم .
خلاصه بچه ها، ابراهیم هادی تو اون سال معلم نمونه شد. بهترین معلم!
فکر کنین کسی که تا حالا تدریس نداشت، تا حالا جایی معلم نبود، ولی بهترین معلم شد! چرا بچه ها؟
علتش همون چیزی بود که قسمت چهار براتون تعریف کردم، همون علت که ابراهیم تو ورزش کردن همیشه قهرمان بود، ابراهیم هادی به همون دلیل بهترین معلم شد.
در راه کردستان
هنوز خیلی چیزی از این قضیه ی معلمی ابراهیم نگذشته بود، که یک خبر بهش دادن! چه خبری؟ چی گفتن؟
گفتن: آهای ابراهیم خبر داری امام خمینی یه دستور دادن؟!
بچه ها، ابراهیم هادی تا می فهمید امام خمینی یه دستور دادن، دیگه اصلا دست و پاشو گم می کرد و می گفت: چه دستوری؟؟ بگین که بریم اون رو انجام بدیم، یک لحظه هم نباید دستور امام خمینی روی زمین بمونه. بگین امام چه دستوری دادن؟
بهش گفتن: ابراهیم، مثل اینکه توی کردستان یه عده از افراد ادعای جدایی طلبی کردن، گفتن ما می خوایم از ایران جدا بشیم، ما می خوایم با کردستان عراق بریم و یه کشور جدا باشیم. ما نمی خوایم با ایران باشیم .
حالا کی پشت پرده ی این قضیه بود ؟؟ همون اسرائیل، آمریکا، انگلیس.
اون ها داشتن نقشه می ریختن، یه عده هم داشتن گول می خوردن و می خواستن از ایران جدا بشن. خب، چی کار می کردن؟ سپاهی ها و هرکسی مذهبی بود و ریش داشت رو داشتن می کشتن.
دوستهاش گفتن: پاشو به کردستان بریم ؛ امام خمینی دستور دادن بسیجی ها، نیروهای مردمی، جوون های حزب اللهی پاشن به کردستان برن و کردستان رو
نجات بدن.
ابراهیم هادی که این رو شنید یک مرتبه گفت: همین امروز راه می اُفتیم و به کردستان می ریم .
ابراهیم با دوست هاش یه ماشین گرفتن، سوار شدن و به طرف کرستان راه افتادن . تو راه کردستان بعضی جاهای جاده آسفالت نبود. اون زمان مثل الان نبود که همه جاده ها آسفالت باشه، خیلی جاها ، خاکی بود. اونها مجبور بودن از جاده ی خاکی با کلی سختی برن. بالاخره بعد از چند ساعت که تو راه بودن به شهر بزرگ سنندج رسیدن .
اینها حرومه!!
وقتی به شهر سنندج رسیدن ، ابراهیم هادی رفت تا از یه دکه ای سوال کنه مقر و پادگان سپاه اینجا کجاست ؟ تا به اونجا برن ..... یک دفعه ابراهیم فریاد زد، گفت: این ها چیه تو داری آخه؟ این کثافت ها چیه؟ شما مگه نمی دونی خدا تو قرآن گفته این کثافت ها خوردنش حروم، این ها نجس.
چی بود بچه ها؟ هیچی، یه مایعی هست که بهش میگن شراب، این ها رو می خورن عقلشون از بین میره؛ این رو بعضی بی عقل ها می خورن.
ابراهیم هادی تا دید اون آقای دکه ای داره مشروب می فروشه، عصبانی شد وگفت: خجالت بکش.
یک دفعه اسلحش رو مسلح کرد و زد شیشه ها رو ترکوند. بعدش هم سراغ دکه دار که مثل بید داشت می لرزید و می گفت: به من رحم کنین، من رو نکشین، من غلط کردم .
ابراهیم هادی گفت: آخه پسر جان، مگه تو مسلمون نیستی؟ مگه نشنیدی خدا تو قرآن گفته این ها نجس ؟ مگه نشنیدی خدا تو قرآن گفته این ها عقل آدم می بره؟ چرا این ها رو میفروشی؟ چه کاری که تو می کنی!؟
پسر گفت: دیگه نمی فروشم، غلط کردم.
ابراهیم هادی گفت : باشه دیگه نبینم از اینها بفروشی. حالا مقر سپاه کجاست؟
پسر گفت : ته این خیابون آقا، برین اونجا.
- بدتر از داعش
خلاصه، ابراهیم هادی و دوست هاش به مقر سپاه رفتن . دیدن اوه اوه اوه اوضاع خیلی خراب، سپاهی ها تو پادگانشون بودن. به ابراهیم و دوستش گفتن: از کجا اومدین شما؟
گفتن: ما از تهران اومدیم .
سپاهی ها گفتن : برگردین همون تهران، سریع برگردین.
ابراهیم گفت : برای چی؟
اون ها گفتن : اینجا کل شهر دست ضد انقلابی است اگه شما رو ببینن، تیکه بزرگتون گوش تون .
بچه ها، آدم خوب و بد همه جا هست. اون اول انقلاب، تو کردستان و سنندج، بعضی از آدمهای بدجنس که می خواستن با انقلاب دشمنی کنن، سپاهی ها، بسیجی ها رو سر می بریدن، مثل داعشی های بدجنس. حالا داعش با چاقو می برید، اونها با سر کنسرو یا با سیم ، سر می بریدن، جلوی پای عروس داماد سر مذهبی ها و پاسدارها رو می بریدن و کارهایی می کردن که نگو....
خلاصه، گفتن شما برگردین . همین حالا، فرودگاه دست انقلابی است، سریع اونجا برین و برگردین.
ابراهیم هادی گفت : باشه. آدرس فرودگاه کجاست؟
اونها گفتن: از اون طرف برید.
ابراهیم و دوست هاش هم سوار ماشین شدن و به سمت فرودگاه رفتن .
پس گیری کردستان
توی فرودگاه، ابراهیم با یکی از افراد خیلی بزرگ که بعداً شهید شد، یک شهید خیلی بزرگ، به نام محمد بروجردی، آشنا شدن.
شهید بروجردی داشتن، نیروها رو آماده می کرد و می گفت: شما این قسمت شهر، شما اون قسمت شهر. ...
ابراهیم که از راه رسیده بود گفت : آقا من یه پیشنهاد دارم
گفتن: چه پیشنهادی؟
گفت: امام فرمان داده، که نیروهای انقلابی به سنندج بیان ، ضد انقلابم این فرمان رو شنیده، مطمئنم کلی ترسیده.
بچه ها ،امام خمینی که دستور می دادن همه ی دشمنان انقلاب و اسلام می ترسیدن.
اونها گفتن : حالا چکار کنیم؟
ابراهیم گفت : ما اسلحه بدست بگیریم، به یکی از مقرهای ضد انقلاب حمله کنیم. اگر اونجا رو گرفتیم، می ریم مقرهای بعدی تا کارشون رو تموم کنیم.
گفتن: خب، آماده ایم بریم...
دیدن بعضی از نیروها ترسیدن، بالاخره تیر تفنگ و مرگ ترس داره. ابراهیم هادی گفت«: نترسین، هیچ خبری نیست، ما پیروزیم می شیم. ما بهترین کشور دنیا هستیم ، خیالتون راحت، ما نباید غصه بخوریم »
بعدش هم رفت و یک وانت هندوانه خرید، هندوانه ها رو بین بچه ها پخش کرد و
نشستن با هم هندوانه خوردن، انرژی گرفتن، اسلحه ها رو برداشتن و به طرف مقر دشمن رفتن.
رفتن اونجا تیرندازی شد، دو طرف به هم تیراندازی کردن. ابراهیم هادی هی سرش رو می برد پایین و بعد سرش رو بلند می کرد و تیر می زد، تا اینکه ابراهیم هادی و
دوست هاش موفق شدن اولین مقر ضد انقلابی ها رو شکست بدن و نیروهاش رو دستگیر کنن و اونجا رو در دست بگیرن.
بعد رفتن مقر دوم و مقر سوم....
از تهران و شهرهای دیگه نیرو یه سمت کردستان می رفت ، دیگه تعداد انقلابی ها زیاد شده بود. تا اینکه تونستن کردستان رو پس بگیرن و قائله جدایی طلبی که راه انداخته بودن بخوابونن و اونجا رو تحت حکومت کشور ایران نگه دارن.
خلاصه بچه ها، ابراهیم هادی به طرف تهران برگشت ؛ اما بچه ها، زیاد طولی نکشیده بود، یه اتفاق خیلی مهم برای کشورمون افتاد که اولش خیلی ترسناک بود.
چه اتفاقی؟ ادامه ی قصه در داستان بعدی .....
شروع جنگ ایران رایگان
مگه شما نمیدونین اگه دشمن بیاد جلوتر مامان🧕🏻 و خواهرتون👧🏻 رو اسیر میکنه.
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای پیروزی انقلاب اسلامی، ماجرای اولین شغلی که ابراهیم برای خودش انتخاب کرد و جنگ کردستان رو تعریف کردم.
حمله ی صدام
بچه ها، هنوز دو سالی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که 31 شهریور سال هزار 1359، یک اتفاق خیلی مهم برای کشورمون ایران افتاد، یک اتفاقی که تا هشت سال ادامه داشت.چی شد؟
تو رادیو اعلام کردند که صدام حسین، رئیس جمهور بدجنس و نامرد عراق، امروز دستور حمله نظامی به ایران رو صادر کرده و کلی نیروی بعثی و سربازهای عراقی آماده شدن و می خوان به ایران حمله کنند .
با پخش شدن این خبر، کلی ترس تو دل مردم افتاد. از طرف دیگه توی بعضی از شهرها مثل تهران، اگه می ایستادی تو خیابان و به آسمان نگاه می کردی
می تونستی هواپیماهای عراقی رو که توی آسمان رفت و آمد می کنن رو ببینی.
توی هواپیماها بمب و موشک داشتن. بمب ها رو توی شهر ها می ریختن و مردم رو می کشتن. خیلی فضا ترسناک بود، همه می ترسیدن. هواپیما رد می شد، موشک می انداخت و خونه ها منفجر می شد؛ اما ابراهیم و رفق هاش اصلا نترسیدن.
گفتن : حالا که اینجوری شده، اونها جنگ با ما رو شروع کردن، ما همگی راه می افتیم و به طرف خوزستان میریم ، به طرف همون جایی که سربازهای نامرد و بدجنس صدام وارد ایران شدن ....
رفتن به جبهه
خلاصه، ابراهیم و رفق هاش سوار یک ماشین شدند، همگی راه افتادن و به طرف استان خوزستان رفتن. بچه ها وقتی به خوزستان رسیدن با یک منظره وحشتناک رو برو شدن. چی شد ه بود ؟
دیدن کلی زن و بچه و پیرمرد و پیرزن بی پناه، کسانی که نمی تونن از خودشون دفاع کنن و اسلحه به دستشون بگیرن، همگی از شهر و خونشون فرار می کنن و میرن. کجا؟
میرن به شهرهای دیگه که دور تر از مرز عراق بود. چرا؟
چون صدام و یارهای بدجنسش با کلی اسلحه، تانک و ماشین های جنگی وارد خاک ایران شدن.
ابراهیم و دوست هاش که این منظره رو دیدن، گفتن : ما م یریم و شهر رو از دست صدام و یارهای بدجنسش نجات می دیم.
اونها وارد شهر شدن، دیدن... اوه... اوه... اوه... اوضاع خیلی خراب تر از این حرف هاست. چی شده بود؟
گفتن : بعضی از سربازها و نیروهای نظامی هم ترسیدن .
خب حق داشتند بچه ها، دشمن کلی نیرو و اسلحه داشت، کلی تانک داشتن.
نیروهای ایرانی به زور فقط یک اسلحه داشتن!
اسم یکی از دوست های ابراهیم ، قاسم بود، با هم گفتن: ما بریم به نیروها امید و انگیزه بدیم تا راه بیفتیم بریم با دشمن بجنگیم
رفتن و شروع کردن با اونها صحبت کردن؛ گفتن : آقا از چی ترسیدید شما؟ از مرگ می ترسید؟ شما اگر بمی رید شهید می شید، جاتون توی بغل خداست، غصه چی رو می خوردید؟ این رو بدونید که اگر دشمن بیاد جلوتر از اینی که الان اومده، مامانتون، خواهرتون، مامان بزرگ هاتون، رو اسیر می کنن و معلوم نیست چه بلایی سر اونها بیارن، شما خجالت نمی کشید؟ پاشید، تکون بخورید، حرکت کنید ...
خلاصه، با این صحبتهای ابراهیم و دوستش قاسم، اون سربازها انرژی گرفتن و گفتن: میریم و پدر دشمن رو در میآریم، حتی اگر شده با یک چوب میریم و دمار از روزگارشون در میآریم .
همه ی سربازها راه افتادن و رفتن که بجنگیدن. رفتند و رفتند تا به بالای یه تپه ای رسیدن و اونجا مستقر شدند.
عقب نشینی دشمن
بچه ها ، اونجا بهشون گفتند: این تپه مال ماست و تپه ی رو به رویی دست عراقی هاست. مراقب باشید عراقی ها از پشت تپه ها یهو میان حمله می کنن، حواستون باشه .
چند ساعتی نگذشته بود که یک مرتبه از دور، از پشت اون تپه دیدن چند تا عراقی اومدن. ایرانیها که اونها رو دیدن، هل کردند اسلحه هاشون رو آماده و شروع به تیراندازی کردن...
ابراهیم گفت : چه خبرتونه! اونها خیلی دورن، تیرهای ما دقیق به اونها نمی خوره، صبر کنید بیان نزدیک، صبر کنید.
نیروهای عراقی شروع به تیراندازی کردن، نزدیک و نزدیک و نزدیکتر شدن ابراهیم به دوستهاش گفت: صبر کنید، تیر نزنید، صبر کنید
دشمن که خیلی نزدیک شد با خودشون گفتن: عه، نکنه ما همه اینها رو کشتیم، که هیچ کدوم تیر نمی زنن؟! بریم جلوتر...
یک عالمه عراقی، همین جور پیاده راه افتادند و جلوتر آمدن که یک مرتبه ابراهیم و دوستهاش که کمین کرده بودن و قایم شده بودن، از پشت تپه پریدن این طرف و
شروع به تیراندازی کردن.
ابراهیم و دوستانش داد می زدن و می گفتن: الله اکبر....
اونها تیر می زدن و عراقی ها دونه دونه روی زمین می افتادن، یازده تا از اون ها هم اسیر شدن و دشمن عقب نشینی کرد .
امداد غیبی حضرت زهرا
چند روز گذشت تا اینکه دوستان متوجه شدن ، هیچ خبری از ابراهیم نیست.
ابراهیم کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟ چه اتفاقی افتاده؟
سه روز بود که هیچ خبری از ابراهیم نبود .دوست های ابراهیم ناراحت بودن، گریه می کردن که بهترین دوستمون رو از دست دادیم. ای خدا چرا هیچ خبری از ابراهیم نیست! نکنه شهید شده، نکنه اسیر شده.
بعد از سه روز دیدند ابراهیم برگشت. ابراهیم با چند نفر دیگه برگشت، پریدن بغلش کردن. گفتن: «ابراهیم کجا بودی بابا؟
دلمون یه ذره شد، فکرمون هزار راه رفت.
ابراهیم گفت: راستش رو بخواید ما جلوتر از اون تپه رفتیم و با عراقی ها جنگیدیم.
یک مرتبه متوجه شدیم عراقی های نامرد زدند، چهار، پنج تا از بهترین افرادمون رو کشتن، بقیه هم که برگشته بودن. ما فقط مونده بودیم. چهار پنج نفر، توی یک گودال قایم شده بودیم.
عراقی ها همینطور تیر و بمب می زدند، نارنجک می انداختن، ما هم هر چند دقیقه یک بار می رفتیم بالا چند تا تیر می زدیم که دشمن فکر کنه ما زیادیم..
بعد از گذشت چند ساعت که ما دیدیم اون ها دیگه تیراندازی نمی کنن؛ سرمون رو بلند کردیم، دیدیم دشمن عقب نشینی کرده. با خودشون فکر کردن، همه ما رو کشتن برای همین به سمت مقر و نیروهای خودشون برگشتن . ما هم از توی گودال رفتیم بیرون و راه افتادیم.
حالا یک روز بود نه غذا خوردیم و نه خوابیدیم. هم خسته بودیم هم گرسنه.
راه افتادیم و به سمت نیروهای خودی برگشتیم . اسلحه هامون هم هیچ تیری نداشت،
چند قدمی که اومدیم جلوتر دیدیم چند تا از سربازهای صدام روی زمین افتادن، ما هم اسلحه، مهمات و تیرهای اونها رو برداشتیم ؛ ولی هنوز گرسنه بودیم، از طرف دیگه راه رو هم بلد نبودیم. وسط یک بیابان تاریک، نمی دونستیم جلو
بریم، عقب بریم، چپ بریم، راست بریم. کجا بریم آخه؟
یکی از بچه ها گفت: بچه ها، راه حل مشکل ما تسبیحات حضرت فاطمه الزهراء (س) هست .
بچه ها ، همین تسبیحی که شما بعد نماز می گید؛ ٣۴مرتبه الله اکبر، ٣٣مرتبه الحمدالله، ٣٣مرتبه سبحان الله.
اون سرباز گفت : پیامبر خدا، حضرت محمد (ص) این تسبیح رو زمانی به حضرت فاطمه(س) یاد دادن که حضرت زهرا (س) خیلی مشکل و کار داشتن. بچه ها تسبیحات حضرت زهرا(س) رو بگید، انشاءالله راه رو پیدا می کنید .
شروع کردیم به گفتن ذکر تسبیحات حضرت زهرا(س) و جلوتر اومدن. دیدم، عه!
چند تا از عراقی ها توی یه اتاقکی با همدیگه نشستن دارن و ادارها و محوطه ی جنگی رو نگاه می کنن و ایرانی ها رو زیر نظر می گیرن.
بچه ها گفتن: می دونیم با شما چیکار کنیم .
ابراهیم یک نارنجک کشید و توی اتاق عراقی ها انداخت. بووووومب.... ترکید.
بعد هم شروع کرد به تیراندازی کردن بهشون، همه رو کشتن.
بچه ها گفتن : حالا که این ها رو کشتیم، چه کار کنیم! به کدوم طرف برگردیم؟
یکی دیگه گفت : هیچ راهی نداره ، دوباره تسبیحات حضرت زهرا(س) رو بگیم .
تسبیحات رو گفتن و برگشتن.
ابراهیم گفت: ما این تسبیحات رو گفتیم تا به شما رسیدیم و شما رو پیدا کردیم باورتون نمی شه ما وسط یه بیابان بودیم و راه رو پیدا کردیم ....
امام جماعت
چند وقتی از جنگ گذشته بود که ابراهیم هادی تصمیم گرفت مرخصی بگیره و به تهران برگرده. ابراهیم مرخصی گرفت و به تهران برگشت ، دوستهاش به دیدنش رفتن.
دوستهاش پرسیدن : خب ابراهیم چه خبر؟ چه طور بود؟ خوش گذشت...؟!
ابراهیم هادی هم شروع کرد خاطرات جنگ رو گفتن. خاطرات تیراندازی ها و موشکها، خاطرات دوستانی که شهید شده بودن ؛ اما وسط این خاطره ها یک خاطره خیلی خنده دار بود و ابراهیم شروع کرد به خندیدن. چه خاطره ای؟
ابراهیم گفت: توی مقرمون، سه چهار تا از رزمنده ها از روست های دوری اومده بودن، طفلکی ها نماز خوندن بلد نبودن . ما نماز می خوندیم، می دیدیم اونها فقط می شینن.
بعد چند روز باهاشون صحبت کردم. بهشون گفتم: «بچه ها چرا نماز نمی خونید؟
گفتند: راستش رو بخواین ، بلد نیستیم نماز بخونیم .
ابراهیم گفت: من هم شروع کردم به اونها وضو و نماز رو یاد دادم، بعد هم گفتم پشت سر این آقا بایستید و هر جور ایشون نماز خوندن ، شما هم همون جور نماز بخونید.
به دوستم هم گفتم: ذکرهای نمازت رو بلند بلند بخون تا این ها بشنون و یاد بگیرن.
گفت : باشه و شروع کردن به نماز خوندن.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم دارن سرشون رو می خارونن. نگاه کردم دیدم امام جماعتشون هم داره سرش رو می خارونه.
ابراهیم گفت: من خندهم گرفت، جلوی خندم رو به زور نگه داشتم. رفتیم سجده، امام جماعت مهر به پیشونیش گیر کرد و چسبید . امام جماعت که از سجده بلند شد مهر افتاد، با دست چپش رفت مهر رو برداشت و جلوش گذاشت.
دیدم اون طفلی ها با اینکه مهر به پیشونی شون گیر نکرده بود، دستشون رو مثل امام جماعت تکون دادن. هر کاری امام جماعت می کرد، اونها هم انجام می دادن.
می گفت: من هم زدم زیر خنده، وسط نماز شروع کردم خندیدم. گفتم ای خدا من رو ببخش نمی تونم جلو خندم رو بگیرم.
خلاصه ابراهیم هادی چند روز مرخصی بود. استراحت کرد، خستگی در کرد تا اینکه دوباره حاضر شد تا به میدون جنگ بره و خاطره های جالب و شنیدنی دیگه.... اما چه اتفاقاتی افتاد برای ابراهیم؟
ماجرای اسیر گرفتن ابراهیم رو می خوام قسمت بعدی براتون تعریف کنم.
ابراهیم و اسیرها رایگان
ماجرای عصبانیت ابراهیم😤 از دست یک نفر از دوستان و رزمنده های ایرانی🧔🏻
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای شروع جنگ ایران و عراق رو تعریف کردم و گفتم که ابراهیم و رفیق هاش به محض اینکه جنگ شروع شد همگی راه افتادند و به منطقه های جنوبی کشورمون یعنی استان خوزستان رفتند ، تا از خاک کشورمون، ایران دفاع کنند.
جلسه فرماندهی
خلاصه، ابراهیم یک اتفاقاتی براش افتاد و مرخصی گرفت و به تهران برگشت؛
اما بچه ها، ابراهیم هادی تهران بمون نبود؛ اصلا تو تهران حال و روزش خوب نبود، مادر و خواهرش بهش می گفتن: ابراهیم حالا که مرخصی اومدی ، یک کمی بیشتر بمون .
اما ابراهیم می گفت : دوست هام توی اون منطقه زیر کلی گلوله و موشک و خاک و خل هستند، من با خیال راحت اینجا بنشینم که چی بشه؟
بلاخره مرخصی ابراهیم تمام شد . ابراهیم ساکش رو بست، سوار اتوبوس شد؛ به همراه رزمنده های دیگه به منطقه های جنگی رفت.
یه روز بهش اعلام کردند یک جلسه ی آموزشی برای فرمانده ها گذاشتن . شما هم شرکت کنین .
می دونید بچه ها، ابراهیم هادی توی جنگ فرمانده نبود، یک نیروی معمولی بود؛ اما این قدر خوب بود که بهش گفتن توی جلسه ی فرمانده ها شرکت کنه.
ابراهیم هادی، توی جلسه نشسته بود و فرمانده ها داشتن می گفتن ما باید از این نقطه به دشمن حمله کنیم و اون نقطه خطرناکه و ما باید این تپه رو بگیریم و نیروهامون رو اینجوری باید تقسیم کنیم و ....
که یک اتفاق وحشتناک افتاد. چی شد؟
یک نارنجک وسط اتاق افتاد ، یک نارنجک که اگه می ترکید، همه روی هوا می رفتن!! رزمنده ها و فرمانده ها تا نارنجک رو دیدن، همه روشون رو اون طرف کردن و پریدن اون طرف که اگر نارنجک ترکید کمتر بهشون صدمه برسه.
بچه ها، وقتی که نارنجک منفجر بشه، تیکه های کوچیکش پخش میشه و به بدن آدم می خوره.
چند ثانیه گذشت، دیدن... عه..! هیچ خبری از ترکیدن نارنجک نشد! چه اتفاقی افتاد؟! برگشتن نگاه کردن دیدند ابراهیم هادی وقتی نارنجک وسط اتاق افتاد ، خودش رو با سینه ، روش انداخت یعنی خودش رو انداخت که اگه نارنجک ترکید خودش بمیره و به بقیه آسیبی نرسه. همه خیلی خجالت کشیدن و گفتن : ناسلامتی ما فرمانده و بزرگان جنگ هستیم و ابراهیم یک رزمنده معمولی؛ اما ابراهیم چه آدم رشید و نترس و با خدایی هست و چه قدر به راهش مطمئن!
خلاصه این ماجرای ابراهیم مثل چی توی سپاه و ارتش پیچید، همه برای همدیگه تعریف میک ردن: اون روز یک جلسه بود یک نارنجک هم وسط جلسه افتاد، و ابراهیم اینجوری کرد.....
بچه ها نارنجک نترکید می دونید چرا؟ چند دقیقه بعد اون اتفاق، یکی از کسایی که آموزش نظامی می داد اومد و گفت: ببخشید، ببخشید، نارنجک ما توی اتاق افتاد ، نارنجک مون از این واقعی ها نیست و آموزشی بوده ....
کلی هم عذرخواهی کرد.
گفتند: اگه واقعی بود که الان کلی فرمانده روی هوا رفته بودن ، حواستون کجاست؟
بچه ها ، خبر کار بزرگ ابراهیم بین کل رزمنده ها پیچید.
این ها نمی دونن ما کی هستیم !!
بچه ها ، یک اتفاق خیلی بانمک، چند وقت بعدش افتاد. چه اتفاقی ؟
ابراهیم چند ساعت گم و گور شد. ای خدا، ابراهیم کجا میره آخه! ابراهیم یک دفعه ای گم و گور می شه، نکنه اومدن گرفتنش! نکنه عراقی ها زیر نظر گرفتنش و بهش تیر زدن! کجا رفته؟
چند ساعتی نگذشته بود که دیدن ابراهیم ، از اون دور داره میاد و یکی از رفیق هاش هم کنارش بود. چی کار کرده بودن ؟ کجا رفته بودن ؟
بچه ها ، کلی اسیر گرفتن! سیزده تا اسیر عراقی! پشت سر هم، دست هاشون رو بسته بودن و با خودشون می آورن و ابراهیم هم پشت سرشون حرکت می کرد .
رفق های ابراهیم که اونها رو دیدن خوشحال شدن و به هیجان اومدن.
یه نفرشون جلو دوید و یک سیلی محکم توی صورت یکی از اسیرای عراقی زد ،
تا سیلی رو زد، همه توقع داشتن ابراهیم بیاد و بگه دمت گرم، عجب سیلی زدی!
اینها دشمن ما هستن و باید نابودشون کنیم.
اما بچه ها، ابراهیم اسلحه اش رو کوبید زمین و گفت: چی کار داری می کنی! حواست هست؟
رفیق ابراهیم گفت : داداش ابراهیم، چیزی نشده که، دشمنه، یکی زدم تو گوشش!
ابراهیم گفت : اولاً این دشمن بود، الان اسیر ماست. وقتی اسیره مثل مهمان ماست. ما نباید با اون بد رفتار کنیم، چند دقیقه پیش دشمن بود؛ اما الان اسیر هست.
دوماً، خیلی از اینها نمی دونن ما کی هستیم، صدام به اینها دروغ گفته و فکر می کنن ما اصلاً مسلمون نیستیم و اصلاً پیامبر رو قبول نداریم. اینها فکر می کنن ما مُشرک و کافر هستیم. بهشون دروغ گفتنن. آخه این چه کاری بود که تو انجام دادی؟!
رفیق ابراهیم که این حرف ها رو شنید، خیلی خجالت کشید، شرمنده شد و سرش رو انداخت پایین و گفت : آقا ابراهیم ببخشید . من این چیزها رو نمی دونستم، عذر میخوام!
بعد هم رفت و پیشونی اون عراقی که تو گوشش زده بود رو بوسید. اسیرها که این چیزها رو دیدن خیلی تعجب کردن و حتما پیش خودشون گفتن : ای خدا چی شده؟ چی گفت این ریش بلنده که بعد اون اومد پیشونی من رو بوسید؟!!
مهربونی با اسرا
بچه ها، ابراهیم خودش از اسیرا مراقبت می کرد، وقتی غذا برای ابراهیم می بردن، غذای خودش رو می گرفت و بین اسیرای عراقی تقسیم می کرد و می گفت : اول برای اسیرا غذا بیارید؛ این ها مهمون ما هستن، مبادا گرسنگی بکشن.
اصلاً و ابداً اسیرا رو نمی زد و گاهی اوقات باهاشون صحبت می کرد. بهشون در مورد اعتقادات ما می گفت.
بچه ها، اُسرا انقدر عاشق ابراهیم هادی شده بودن و دوستش داشتن که روزی که می خواستن اونها رو سوار اتوبوس کنن و به سمت زندان ببرنشون ، گریه می کردن، با زبون عربی می گفتن: ما رو از پیش این ریش بلنده نبرید، بگذارید ما پیش ابراهیم بمونیم. حداقل الان که دارین ما رو می برین، ابراهیم رو هم با ما بیارین. ابراهیم خیلی مهربون بود، خیلی هوای ما رو داشت.
بچه ها، ابراهیم می گفت: این عراقی ها نمید ونند، گول خوردن، حواسشون نیست، ما نباید اینها رو جوری بزنیم که از ما بدشون بیاد. وقتی دشمن هستن و تیر می زنن، ما هم تیر می زنیم؛ اما وقتی اسیر شدن دیگه اجازه نداریم !!
زور بازوی ابراهیم
بچه ها، یک اتفاق خیلی بانمکی افتاد، یک اتفاق خیلی خنده دار می خوام برای شما تعریف کنم.
یکی از دوست های ابراهیم چند تا اسیر گرفته و آورده بود. حدود 20 - 30 نفر اسیر بودن و دوستهای ابراهیم کلاً دو نفر!!
اسلحه اش رو به سمت اسرا گرفته بودن و می گفتن: حرکت کنید، حرکت کنید
عراقی ها که فهمیدن اینها تنهان و تعدادشون کم هست، نمی رفتن.
افسر یا همون درجه دارشون ابروش رو بالا انداخت و گفت: نوچ ! بعد به سربازهاش می گفت حرکت نکنید.
دوست ابراهیم طفلکی می گفت: الان چی کار کنم؟ اسلحه ام رو آماده کنم و اینها رو به رگبار ببندم ؟ چی کار کنم؟ ای خدا !!
یک دفعه از اون دور ابراهیم رو دیدن، ابراهیم شلوار کردیش رو بالا داده بود ، اسلحه اش هم روی دوشش بود .
رفیقش گفت : داداش ابراهیم خوش اومدی، بیا که کارمون گیر کرده!
ابراهیم هادی رفت جلو و گفت : چی شده؟
رفیق هاش گفتن : هیچی این اسیرها به حرف ما گوش نمی کنن. ما می گیم بیایید جلو، نمیان .
ابراهیم گفت : تقصیر کیه!
رفیق هاش جواب دادن و گفتند : اون افسرشون که ابروش رو بالا می اندازه . اون میگه حرکت نکنید، این ها هم حرکت نمی کنن.
ابراهیم هم گفت : پس اینجوریه!
ابراهیم اسلحه ش رو کنار گذاشت و یک دستش رو به کمربند افسر گرفت و با یک دستش یقه اش رو گرفت، بلندش کرد و بالا بردش. همین جوری حرکتش داد و برد و برد و برد تا توی دره بندازتش . افسرِ داد می زد و می گفت: «ادخیل... ادخیل... ارحم... ارحم ... یعنی به من رحم کن غلط کردم... به من رحم کن.
این رو که گفت، همه اسیرهای عراقی حساب کار دستشون اومد و ابراهیم افسر رو زمین گذاشت و بعد هم بهش یک نگاهی کرد و گفت: هر چی میگن گوش کن، حرکت کنید. اون وقت بیست، سی نفری حرکت کردن و راه افتادن....
بچه ها، یک ماجرای دیگه هم برای ابراهیم اتفاق افتاد.یک اتفاقی که خیلی قشنگِ و ابراهیم توی این اتفاق مصدوم شد و مجبور شدن به سمت شهر
تهران برگردوننش. چه اتفاقی بود؟ چه مشکلی برای ابراهیم پیش اومد؟ باشه برای قسمت بعدی...
اذان گفتن ابراهیم رایگان
ابراهیم داشت اذان میگفت که ناگهان یک تیر آمد و به دهانش خورد... 😱😰😭
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای رفتار ابراهیم هادی با اسیرها رو تعریف کردم و گفتم که ابراهیم هادی با اسیرها مثل مهمان رفتار می کرد و می گفت : اینها تا چند دقیقه ی پیش با ما دشمن بودند، از الان به بعد اسیر ما هستن یعنی مهمان ما هستند، همون غذایی که خودمون می خوریم رو باید به اون ها بدیم. حالا بریم سراغ قصه ی امروز؛
بنی صدر خائن
سالهای اول جنگ یه رئیس جمهور بدجنس و نامرد توی ایران بود به نام بنی صدر. این رئیس جمهور با اینکه بخش زیادی از مردم بهش رأی داده بودن؛ اما جاسوس خارجی ها بود و برای اونها کار می کرد.
بنی صدر ، کلی آسیب و ضربه، تو جنگ به ما و کشورمون زد. چیکار کرد مثلاً ؟
مثلاً می گفت: اجازه بدیم عراقی ها توی خاک ما جلو بیان و بعد ما به اون ها ضد حمله بزنیم و نابودشون کنیم. در صورتیکه جنگ فوتبال که نیست، اونها اگه توی خاک کشورت بیان کلی از زنها و بچه ها رو اسیر می گیرن، کلی آدمها رو می کشن، آدمها رو آواره می کنن، کلی خونه خراب می کنن، مگه فوتباله که بیاین و بعدش ضد حمله بزنیم؟
با همین کارش باعث شد کلی از شهرهای ایران سقوط کرد. رزمنده های بیچاره می گفتن : به ما اسلحه بدین ما می ریم و جلو اون ها می ایستیم.
ولی به رزمنده ها اسلحه درست و حسابی نمی دادن. حتی به زور بهشون تیر می دادن که جلوی دشمن بایستن و تیر بزنن . رزمنده ها عصبانی می شدن و پیش امام می رفتند، می گفتن: امام، این بنی صدر به ما اسلحه نمیده، چیکار کنیم؟
امام می گفت: صبر کنید، درستش می کنیم .
خلاصه، تا این که مردم و مسئولین همگی فهمیدن همونطوری که قبلا امام گفته بود، بنی صدر بدرد نمی خوره و یک آدم نامرد، نفوذی و جاسوس بوده.
بچه ها بعدش بنی صدر خودش رو شبیه زنها کرد و با هواپیما از فرودگاه ایران پرواز کرد و به طرف فرانسه فرار کرد و رفت ....
بچه ها به محض اینکه بنی صدر فرار کرد، امام خمینی فرمانده کل قوا شدند، یعنی فرمانده ی ارتش و سپاه و بسیج و.... همه اینها زیر نظر امام خمینی بود.
بعد از این که امام خمینی فرمانده کل سپاه و ارتش شدن، رزمنده ها انرژی گرفتن.
گفتند: حالا که امام فرمانده هستند ما کار رو یک سره می کنیم . مناطقی رو که دست عراقی ها افتاده از دست اونها آزاد می کنیم.
برادر به ما نیرو برسون !!
فرماندهان چند تا عملیات طراحی کردن، عملیاتهای مختلف توی مناطق مختلفی که دست عراقی ها افتاده بود.
تو چند تا از این عملیاتها پیروز بودن، بعضی ها رو هم شکست می خوردن؛ اما توی یکی از این عملیات ها، ابراهیم هادی با تیمش، (دوستاش و همرزمانش) آماده شدن تا به دشمنها حمله کنن.
اونها نصف شب حمله کردن.عراقی ها خواب بودن و داشتن خواب هفت پادشاه رو می دیدن، با صدای گلوله ها از خواب بیدار شدن؛ اما بچه ها ، چشمتون روز بد نبینه ، عراقی ها تعدادشون خیلی زیاد بود؛ ابراهیم هادی و دوستاش تعدادشون کمتر بود. عراقی ها شروع به تیراندازی کردن ، ایرانی ها هم تیراندازی کردن. اینها پشت سنگر خودشون و اونها هم پشت سنگر خودشون.
چند دقیقه ای گذشت، همین جوری تیر می اومد و می رفت. از طرف دیگه اگه عراقیا می فهمیدن ایرانیها اینقدر تعدادشون کمه، رزمنده های ایرانی بیچاره می شدن، چون عراقی ها حمله می کردن و کار ایرانی ها رو می ساختن؛ حالا باید چی کار می کردن؟ بیسیم زدن به پشت خط و گفتن : برادر به ما نیرو برسون،
برادر ما تعدادمون خیلی کمه، برادر به دادمون برس.
پشت خطی ها می گفتن: آقا ما خودمون داریم اینجا می جنگیم، کجا براتون نیرو بفرستیم؟ صبر کنید، صبر کنید تا چند ساعت دیگه نیرو میاد.
می گفتن: برادر تا چند ساعت دیگه که اینجا چیزی از ما باقی نمی مونه، همه شهید میشن .
پشت خطی ها گفتن: برادر ما هیچ کاری نمی تونیم بکنیم.
خلاصه، اوضاع خیلی گره خورده بود، هیچ کس نمی دونست چه کاری باید انجام بده. همه منتظر بودن تا خدا یاری برسونه و حضرت زهرا (س) مدد کنن ....
موقع اذان صبح شد، ابراهیم هادی طبق رسم همیشگی که داشت بلند شد ، بالای یک سنگ رفت و ایستاد، شروع کرد رو به قبله اذان گفتن! عراقی ها هم داشتن می دیدنش.
رفق های ابراهیم داد می زدن و می گفتن: ابراهیم بیا پایین، ابراهیم جان مادرت بیا پایین، الان با تیر می زننت، ابراهیم، الان با آرپیجی می زنن، تو رو خدا بیا پایین.
اما ابراهیم گوش نمی داد، همینجور داشت اذان میگفت. تا آخر اذان رو گفت، که یک مرتبه یک گلوله توی دَهَن ابراهیم خورد.
بچه ها اگر گلوله تو دهن کسی بخوره ، امکان داره به نخاع بخوره و آدم رو بکشه.
ابراهیم از پشت افتاد. رفیقهاش توی سرشون می زدن و می گفتن: ای وای ابراهیم رو از دست دادیم .
اونها به طرف ابراهیم دویدن و به عقب آوردنش . دکتر نگاه کرد گفت: اوه... اوه... چه تیری خورده! خدا رو شکر کنید که این تیر به نخاعش نخورده والاّ یا قطع نخاع می شد یا می مرد. تیر از پشت گردنش در رفته، ولی خون زیادی از دست داده ، دعا کنید زنده بمونه .
رفیقهای ابراهیم هم شروع به دعا و توسل به حضرت زهرا (س) کردن . زیارت عاشورا خوندن، که ابراهیم زنده بمونه....
معجزه ی یک اذان
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که از دور دیدن یه تعدادی عراقی، دستمال های سفید بالا گرفتن ، به نشانه ی صلح، یعنی ما جنگ نداریم با شما و دارن به سمت ایرانیها میان .
رزمنده های ایرانی گفتن: گول نخورید ها ! بچه ها، نقشه شونه. اینجوری میان جلو، حواستون که پرت شد، اسلحه هاشون رو در میارن و شروع به تیراندازی می کنن.
خلاصه ایرانی ها همه اسلحه هاشون رو آماده کردن و رو به عراقی ها گرفتند، که اگر اونها اسلحه درآوردن، تیر بارون نشون کنن؛ اما در کمال تعجب دیدن اونها همین جوری اومدن و هیچ اسلحه ای هم همراهشون ندارن. گفتن: ما تسلیم شما هستیم.
عراقیها می خواستن بگن تسلیم، می گفتن: أدخیل، أدخیل یعنی ما دیگه تسلیم شما هستیم.
ایرانیها تعجب کردن گفتن: چی شده؟ قضیه چیه؟
اونها هم گفتن: أین المؤذن ؟ یعنی کسی که اذان گفت، کجاست؟
ایرانی ها گفتن: باهاش چی کار دارین؟
عراقی ها گفتند : بهش بگید، ما تسلیم شدیم.
همه تعجب کردن و گفتن :آخه قضیه چیه؟
عراقی ها گفتند: هیچی، ما شیعه هستیم، ما خودمون طرفدار امام حسین (ع) و امام علی (ع) هستیم، این صدام بد جنس نامرد، به ما دروغ گفته بود به ما گفته بود شماها آتیش پرست هستید، شما اصلا خدا رو قبول ندارین، برای همین ما اومدیم با شما بجنگیم و از طرف دیگه گفته بود: هرکسی به جنگ نره ، خانواده اش رو تو عراق می کشیم، حالا ما دل رو زدیم به دریا و گفتیم شما برادران ما هستین، شما اذان میگید، یعنی مسلمونید، بعدم دیدیم موذن توی اذانش گفت :" اشهد أن علیً ولی الله"، مافهمیدیم شما شیعه هستین، ما برادر شما هستیم، چرا ما داریم با هم
می جنگیم؟ اون وقت ما تسلیم شدیم . جمعیت زیادی از عراقی ها تسلیم شدن، بعد هم گفتن: کجاست کسی که اذان گفت؟
گفتن: اونجا توی چادر، استراحت می کنه، تیر خورده .
عراقی ها رفتن دستهای ابراهیم رو بوسیدن، پاهاش رو بوسیدن و می گفتن: غلط کردیم.
ابراهیم هم، همین جور بی حال بود.
عراقی ها پرسیدن: اسمش چیه؟
بچه ها گفتن : ابراهیم هادی
اون ها گفتن: کسی که به این مؤذن تیر زده رو ما گرفتیم آوردیم، اگر می خواید همین الان بکشیمش .
سپاه بدر ، سپاه اسلام
بچه ها! یک چیزی بگم شاید باورتون نشه! زمان جنگ یک سپاهی به نام سپاه بدر درست شد . سپاه بدر کیا بودن؟
یک سری از عراقی هایی بودن که برای ایرانی ها با سربازهای صدام می جنگیدن.
یعنی از صدام بیزار بودن و گفته بودن: ما از صدام بدمون میاد و ما طرفدار امام خمینی (ره) هستیم .
عراقی بودن؛ اما گفته بودن : امام خمینی، امام واقعی هست، رهبر واقعیِ و ما پشت سر امامیم و بعد هم با نظامی های صدام جنگیدن.
از جمله افرادی که تو این سپاه بدریها بود کیه بچه ها؟ اگه گفتید؟
آفرین! ابومهدی المهندس، همین کسی که با حاج قاسم بود. ابومهندس زمان جنگ ایران و عراق برای ایرانی ها می جنگید و توی سپاه بدر بود. این ها اومدن و همگی جزء سپاه ایران شدن و سپاه بدر رو تشکیل دادن. ...
چند وقت بعد بچه ها، یکی از دوستان ابراهیم گفت: اینهایی که اون روز تسلیم شدن، کسی اسم هاشون رو داره؟
گفتند: بله، یک لیستی از اسامی شون هست .
گفتن: بده، ببینیم . اسامی رو دادن، نگاه کردند.
گفتند: اسامی رو استعلام کنید ببینید زنده هستند؟ کارشون داریم .
اسامی رو بررسی کردند، گفتند: یک، یک اینها شهید شدن . بچه ها همه اونها شهید شدن، باورتون میشه؟
ابراهیم هادی اون روز با یک اذان باعث شد هم ایرانیها توی اون عملیات پیروز بشن، هم کلی عراقی بفهمن، حق با ایرانی هاست و حق با امام خمینی و یارانش هست و تسلیم شدن و بعد یک سپاهی درست کردن که علیه خود صدام بجنگن، فقط یک اذان این کار رو کرد! کی باورش می شد که ابراهیم هادی با یک اذان بتونه این کار رو بکنه.
بچه ها، ابراهیم هادی بخاطر اخلاصی که داشت و اینکه فقط خدا رو تو کارهاش در نظر می گرفت، خدا هم بهش راه درست رو از غلط نشونش میداد.
خلاصه، این جوری بود که ماجرای اذان ابراهیم باعث شد کلی آدم هدایت بشن و برای ایرانی ها بجنگن؛ اما بچه ها ابراهیم که مجروح شده بود، تهران بردنش. اونجا اتفاقات خیلی جالب و با نمکی افتاد که قسمت بعدی براتون تعریف می کنم ....
بچه های محل و ابراهیم رایگان
ماجرای نماز خوان شدن بچه های محله🧑🏻👱🏻♂ توسط ابراهیم هادی
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای اذان گفتن و مجروح شدن ابراهیم رو براتون تعریف کردم. گفتم که مجبور شدن ابراهیم رو به شهر بزرگ تهران برگردونن. چرا؟
چون دیگه نمی تونست بجنگه، حداقل باید تا چند ماه استراحت می کرد تا وقتی حالش خوب شد دوباره برگرده. نمی دونم پاش هم تیر خورده بود یا ترک خورده بود؛ اما پاش هم مصدوم شده بود. . دیگه اصلا نمی تونست بجنگه.
کمک به مردم
خلاصه؛ ابراهیم رو سوار آمبولانس کردن و به تهران برگردوندن و تو یکی از بیمارستانها چند وقتی بستری بود. بعد که حالش بهتر شد و از روی تخت بیمارستان پا شد و شروع کرد برای مردم کار کردن.
یکی از کارهایی که ابراهیم می کرد، این بود که؛ حقوقش رو که براش می ریختن، در خونه نیازمندان می برد . کیا؟ اونهایی که شوهراشون به جنگ رفته بودن .
خب وقتی آدم شوهرش یا باباش جنگ بره ، مثل قبل پول ندارن دیگه. بعضی ها هم کارشون آزاد بود، بنّا بودن، مسافرکش بودن، باید هر روز کار می کردن، تا پول داشته باشن. ابراهیم چیکار می کرد؟
پولی که بدست می آورد رو می گرفت و باهاش مواد غذایی مثل برنج، روغن، رب و اینها..... می خرید.
و در خونه هاشون می رفت و این وسایل رو بهشون می داد . حالا هر چه قدر پولش بود.
ابراهیم یک کار خیلی جالبی که می کرد، این بود که با جوونها و بچه های محل می رفت و دوست می شد و اونها رو نمازخون می کرد. چه جوری؟ می خوام براتون تعریف کنم.
دوستی با جوانان محل
بچه ها ، بعضی از بچه ها بودن که متأسفانه خیلی نماز نمی خوندن، یعنی به سن تکلیف رسیده بودن ولی همه نمازهاشون رو نمی خوندن. میدونید چرا؟ چون از همون بچگی شروع به نماز خوندن نکرده بودن. بچه باید از همون زمانی که سنش کم هست، هشت سالشه، نه سالشه، دختر خانمها که زودتر از این شروع کنن به نماز خوندن تا وقتی که بهشون واجب شد، به سن تکلیف رسید به راحتی نماز بخونه تا برای یک نماز خوندن اذیت نشه ؛ اما اینها نماز نخونده بودن، دیگه هم نمی خوندن. بزرگ شده بودن، 16 - 17 سالشون بود ولی نماز نمی خوندن.
یک روز که این بچه ها با هم داشتن والیبال بازی می کردن و به قولی با هم شرط بندی کرده بودن، ابراهیم هادی در حالی که یه عصا زیر بغلش بود، کنار زمین والیبال ایستاد. توپ والیبال قل خورد و سمت ابراهیم اومد ، ابراهیم هادی هم توپ رو برداشت و روی انگشتش چرخوند بعد داد به یکی از بچه هایی که والیبال بازی می کرد.
داد به اون و اسمش رو گفت و گفتش: خوبی محمد آقا؟
پسره که فهمید ابراهیم هادی اسمش رو می دونه تعجب کرد و گفت: شما از کجا اسم من رو می دونید؟
ابراهیم گفت : من دوست داداشت هستم .
پسره هم حسابی خوشحال شد. خونه رفت و شروع کرد ماجرای ابراهیم رو برای داداشش تعریف کردن. داداشش گفت: نمیدونی این ابراهیم چه پسر خوبیه ! اگه میتونی باهاش دوست بشی، حتما دوست بشو .
فردا شد و دوباره ابراهیم کنار زمین والیبال رفت ، این مرتبه گفتش: بچه ها، میشه من هم بازی کنم؟ من رو هم بازی بدین؟
بچه ها گفتن: با کمال میل، معلومه که شما رو بازی می دیم. تازه ما شنیدیم شما قبلا والیبالیست بودین، حرفه ای بازی می کردین. الان که پاتون مصدومه، نمی دونیم می تونید بازی کنید؟
ابراهیم گفت: آره... می تونم بازی کنم. بگذارید من هم بازی بیام .
آقا ابراهیم ، تو بازی رفت ، دستهاش که مجروح نبود، پاش مجروح شده بود.
توپ رو بالا انداخت ، یک ضربه زد. یک سرویس زد، همه بچه ها رفتن توپ رو بگیرن، اما هیچ کسی نتونست. همه گفتن: یا خدا... این چه والیبالیستیه !!
خلاصه ،توپ بعدی رو ابراهیم بالا انداخت و بازهم هیچ کسی نتونست بگیره.
ابراهیم که دید این طفلک ها نمی تونن سرویس های اون رو بگیرن، سرویس ها رو آروم تر زد و بچه ها هم تونستن جواب بدن. بعد هم ابراهیم شروع کرد با اونها بازی کردن. پاش مصدوم بود نمی تونست خیلی راه بره، خیلی حرکت کنه. ولی خیلی حرفه ای بازی می کرد. اونها هم خیلی از ابراهیم خوششون اومد و گفتن: آقا ابراهیم، میشه فردا هم بیای با ما بازی کنی؟
ابراهیم گفت: باشه، وقت کردم، میام .
می دونید که ابراهیم خیلی کار داشت، بیکار نبود که بره با اینها بازی کنه. ولی گفت: اگه وقت خالی داشتم چشم، میام و بعد ادامه داد و گفت : کسی میاد با من نماز بخونه؟
ابراهیم هادی رفت.
فرداش بچه ها می خواستن فوتبال بازی کنن. ابراهیم خیلی فوتبالش خوب بود ولی خب الان پاش مصدومه و نمی تونست خوب بازی کنه، حالا چیکار کنه؟ گفت: آقا من دروازه می ایستم. اگه تونستین دروازه من رو باز کنید!!
بچه ها، ابراهیم با همون پای مصدومش، با همون پایی که باند پیچیش کرده بود، چنان دروازه بانی کرد که یک گل هم نتونستن بهش بزنن.
خلاصه ، چند روزی ابراهیم رفت و با بچه ها بازی کرد و هر وقت که اذان می شد، ابراهیم توپ رو زمین می گذاشت و می گفت : بچه ها من مسجد میرم تا نماز بخونم، کسی با من میاد ، نماز بخونه؟
بچه ها گفتن: با کمال میل؛ آقا ابراهیم.
بچه ها همراه ابراهیم به مسجد می رفتند، ابراهیم اول بهشون وضو گرفتن رو یاد داد. بعد گفت: بیایید تو مسجد تا نماز رو هم بهتون یاد بدم .
ابراهیم پشت سر امام جماعت وایستاد و به بچه ها گفت: هرجور این امام جماعت نماز می خونه ، شما هم نماز بخونید .
بچه ها ، همینجوری شد که بچه های محل ، نماز خوندن رو یاد گرفتن. اوضاع جوری شده بود که اینها ساعت 4-5 صبح، از خواب پا می شدن و می گفتن : بریم مسجد . چرا؟ چون ابراهیم اون موقع مسجد میره .
اینقدر ابراهیم رو دوست داشتن. میگفتن: حالا که ابراهیم مسجد میره ، ما هم بریم باهاش نماز بخونیم و اینقدر با ابراهیم رفیق شدن که می نشستن با هم چند ساعت صحبت می کردن و می گفتن: حاج ابراهیم از خاطرات جنگت برامون بگو .
ابراهیم هم شروع می کرد از خاطرات خنده دار و شهادت دوستاش و خاطرات مختلف برای بچه ها تعریف کردن. بچه ها هم عاشق جنگ شده بودن و می گفتن: آقا ابراهیم میشه ما هم جنگ بیاییم ؟
ابراهیم می گفت: ان شاءالله، ثبت نام کنید، اگر گذاشتن، بیایید .
ما هم جنگ میایم
یک روز که نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می کردن، چند تا از این بچه ها بودن که کفتر بازی می کردن یعنی روی پشت بوم هاشون یه عالمه کفتر داشتن. ابراهیم هادی شروع کرد به خاطره تعریف کردن.
گفت: آره بابا، تو جنگ یه بچه هایی اند که اصلا باورتون نمی شه. طرف 16سالشه ها... ، میره و 10 تا عراقی اسیر می کنه، برمی گرده. یکی دیگه هست هنوز20 سالش نشده فرمانده کلی نفره، ولی بعضی از بچه های دیگه هم هستن کفتربازی می کنن .ابراهیم
این رو که گفت، بچه ها خیلی خجالت کشیدن.
ابراهیم گفت: بچه ها، کفتر بازی چیه؟ وقتتون رو با کفترها تلف می کنید .
اینها که این رو شنیدن خیلی خجالت کشیدن و گفتن: داداش ابراهیم، از فردا، ما هم باهات جنگ میایم . هر وقت رفتی جنگ ما هم باهات میایم .
دقیقا هم همینجوری شد بچه ها...
ابراهیم هادی که مصدومیتش خوب شد و حالش بهتر شد و تونست روی پای خودش بایسته و کارهای خودش رو بکنه. دوباره برای جبهه ثبت نام کرد، سوار اتوبوس شد و به مناطق جنگی رفت .
چند روز نگذشته بود، دید کلی از بچه های محلشون، همون هایی که نماز نمی خوندن و یکسره داشتن تو کوچه بازی می کردن یا کفتربازی می کردن و وقتشون رو الکی هدر می دادن. به قول امروزیش اون موقع که پلی استیشن و تبلیت و گوشی ......اینها نبود که باهاش بازی کنن . اون موقع ها بچه ها تو کوچه بازی می کردن خلاصه ، اونها تصمیم گرفتن راه درست رو انتخاب کنن. تصمیم گرفتن برای رضای خدا بجنگن. اگه کشته بشن، شهیدن و اگرهم دشمن رو بکشند هیچ اشکالی نداره... خدا بهشون ثواب میده.
از بین اون بچه ها چند نفر شهید شدن... باورتون میشه؟!
ابراهیم هادی با یک اخلاق خوب با یک رفتار خوب، با یک دوستی که با اونها برقرار کرد؛ هم اونها رو نمازخون کرد و هم اون بچه ها رو اهل جبهه و جنگ کرد و چند نفرشون شهید شدن...
اما بچهها، یک اتفاقی برای ابراهیم افتاد که ناراحت شد، خیلی دلش گرفت. اصلا ابراهیم از بعد این اتفاق کلا یک ابراهیم دیگه شد. چه اتفاقی افتاد؟
قسمت بعدی رو بخونید می خوام این اتفاق رو براتون تعریف کنم.
عشق ابراهیم به حضرت زهرا(س) رایگان
ماجرای شهیدی که از دست ابراهیم ناراحت شده بود😱😳🤯
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای ابراهیم و بچه های علاف محلشون رو تعریف کردم، بچه هایی که یکسره یا والیبال و فوتبال یا کفتربازی می کردن. گفتم که ابراهیم هادی تونست با دوستی با اون بچه ها، هم اونها رو نمازخون کنه، هم به جبهه ببرتشون ، که البته تعدادیشون هم شهید شدن.
ابراهیم هم وقتی خودش حالش بهتر شد و وضعیت مصدومیت و پاهاش بهتر شدن، سوار اتوبوس شد و دوباره به مناطق عملیاتی رفت.
پیکر جا مانده
وقتی ابرهیم به جبهه رسید بهش گفتن: ابراهیم، مثل اینکه یه عملیات دیگه در پیش داریم، آماده ای؟
ابراهیم گفت: آماده ی آماده، بریم که رفتیم.
ابراهیم و رفقهاش آماده شدن. شب قبل از عملیات دعای توسل خوندن. بچه ها، توی جبهه ها اینجوری بود که رزمنده ها شب قبل از عملیات همدیگه رو بغل می کردن و از هم حلالیت می گرفتن و به هم می گفتن: بچه ها اگر با همدیگه بد صحبت کردیم و حرف زشتی به هم زدیم و همدیگه رو مسخره کردیم و یا کاری کردیم که دل کسی شکسته، همدیگه رو ببخشیم و کلی تو بغل هم گریه می کردن چون فردا معلوم نبود که کی قراره زنده بمونه و چه کسی شهید بشه !!
ابراهیم هادی اون شب کلی برای بچه ها روضه حضرت زهرا(س) و دعا خوند. تا اینکه فردا شد و عملیات رو با رمز یا زهرا شروع کردن. تیراندازی ها شروع شد، خمپاره می زدن، از سمت هلیکوپترهای دشمن تیراندازی می شد، تانک هاشون
شلیک می کردن، ابراهیم هادی و رفقهاش هم شروع به تیراندازی کردن .
بچه های رزمنده کلی از مناطق ایران رو آزاد کرده بودند و کلی هم انرژی و روحیه داشتند.
خلاصه بچه ها...
ایرانیها جلو رفتن و کلی از تپه هایی که دست عراقی ها بود رو پس گرفتن؛ که یک دفعه ، عراقی ها پاتک زدن و با یک لشگر پرجمعیتِ دیگه حمله کردن. ایرانی ها که دیدن این نامردها براشون کمین کرده بودند سریع فرار کردن؛ اما چند تا از رزمنده ها، تیر خوردن و شهید شدن و همونجا روی تپه ها افتادن. بین اون شهدا یکی از دوستهای صمیمی ابراهیم هم بود. ابراهیم هادی برگشته بود؛ اما یکسره ذهنش درگیر دوستش بود، می دونست که شهید شده؛ اما خیلی نگرانش بود و با خودش می گفت: ای خدا ، این رفیق من بدنش زیر آفتاب داغ مونده و اینجا، شبها هم سرده و سرما به بدنش می خوره. با اینکه رفیقش شهید شد و از دنیا رفته؛ اما ابراهیم انقدر رفیقهاش رو دوست داشت و بهشون متعهد بود، نمی خواست حتی بدنِ بی جونشون آفتاب بخوره و اذیت شه.
پدر و مادرهای چشم به راه !
ابراهیم هادی چند روز با خودش درگیر بود و حالش خراب بود؛ تا اینکه یک روز با دوستهاش نقشه کشید و گفت: باید بریم بدن دوست هامون رو که شهید شدن و اونجا روی زمین افتادن برداریم و برگردونیم.
بچه ها گفتن: احتمال داره اونجا کشته بشی ابراهیم!
اما ابراهیم گفت: اشکالی نداره، ما باید بدنها رو برگردونیم چون خانواده هاشون، پدرها و مادرهاشون چشم به راهند و هر روز گریه می کنن، اونها شنیدن بچه هاشون شهید شده ولی چون بدنها به شهرشون برنگشته و نمی دونن قبر بچه هاشون کجاست، دلشون گرفته و یکسره گریه می کنن، من باید بدن این دوستم رو برگردونم.
یک شب ابراهیم، یواشکی اسلحه اش رو گذاشت روی دوشش و با یکی دو تا از دوستهاش بین تپه ها رفتن ، اونجا تا بدن دوستش رو دید که روی زمین افتاده، شروع کرد به گریه کردن. بچه ها می دونید چرا گریه می کرد؟!
ابراهیم گریه می کرد، نه برای اینکه دوستش شهید شده، نه! دوستش رفته بود به بهشت پیش امام حسین. ابراهیم گریه می کرد و می گفت: ای کاش من شهید شده بودم. آخه چرا من شهید نمی شم؟! خدایا شهادت من رو برسون، آخه من بیتاب شدم، خدایا من منتظر دیدار توام، من تورو دوست دارم خدایا.
ابراهیم هادی بدن دوستش رو برداشت و روی پشتش انداخت و برگردوند. بعد هم با بدن دوستش به طرف تهران برگشت .
برای ما روضه بخون
بچه ها ، اون شب قبل از اینکه ابراهیم هادی بخواد به طرف تهران بره یه اتفاق خیلی جالب افتاد! توی جبهه یه رسمی بود که وقتی بدن شهدا رو که می آوردن، دوست هاشون دورشون جمع می شدن و زیارت عاشورا و روضه م یخوندن و گریه می کردن، که ثوابش به روح شهدا و هم اهل بیت برسه و دوستهاشون اونها رو نگاه کنن تا
بقیه هم شهید بشن.
اون شب هم، ابراهیم هادی شروع کرد روضه حضرت زهرا (ع)خوندن؛ اما انقدر که تو اون روزها روضه خونده بود، صداش گرفته بود... بعد از این که روضه خونی ابراهیم تموم شد، چند تا از بچه های رزمنده اومدن با ابراهیم شوخی کنن و صداش رو مسخره کردن. ابراهیم هادی که دید صداش رو مسخره می کنن بهشون گفت: من که مهم نیستم. من رو هر چقدر که می خواید مسخره کنید؛ اما روضه حضرت زهرا رو مسخره نکنین. حالا که اینجوری شد من دیگه روضه نمی خونم.
یکی از دوستهای ابراهیم گفت: حالا بچه ها یه اشتباهی کردن و مسخره ات کردن، اما بازم روضه بخون
ابراهیم گفت: نه! من دیگه روضه نمی خونم، چون روضه حضرت زهرا(س) رو مسخره کردن .
خلاصه اون شب گذشت. ابراهیم هادی فردا بلند شد و بعد نماز صبح شروع کرد دوباره برای بچه ها روضه خوند، با همون صدای گرفته اش، خودشم های های با روضه هاش گریه می کرد.
رفیق ابراهیم اومد و گفت: ابراهیم تو مگه نگفتی دیگه روضه نمی خونم؟ ماجرا از چه قراره؟!
ابراهیم گفت : یه رازی بهت می گم، بین خودمون بمونه تا من زنده ام نباید به کسی بگی .
رفیقش گفت : باشه ابراهیم ، به کسی نمی گم .
ابراهیم گفت: راستش رو بخوای دیشب که اون حرف رو زدم، وقتی خوابم برد یک دفعه دیدم یک خانم نورانی اومد پیشم و گفت: ابراهیم، ما تو رو دوست داریم. تو برای ما روضه بخون، نگی دیگه روضه نمی خونما!
ابراهیم شروع کرد به گریه کردن و همین جور اشک می ریخت، حضرت زهرا(س) رفته بود به خوابش! و ابراهیم ادامه داد و گفت : من تا عمر داشته باشم برای حضرت زهرا روضه می خونم. حضرت زهرا(س) گفت من تو رو دوست دارم. خدایا شکرت که حضرت زهرا (س) من رو دوست داره.
وای بچه ها! خدا کنه یه روزی حضرت زهرا حالا چه زنده بودیم یا از دنیا رفته بودیم بیاد بگه که ما تو رو دوست داریم، تو ما رو تو دنیا دوست داشتی پس ما هم تو رو دوست داریم.
ابراهیم هادی، با بدن دوستش به شهر تهران برگشت چون م یخواست توی تشییع دوستش شرکت کنه. ابراهیم با کلی گریه تو مراسم تشییع دوستش هم روضه حضرت زهرا رو خوند. دیگه اون آخرا ابراهیم فقط روضه حضرت زهرا(س) رو می خوند و خیلی هم گریه می کرد.
چرا من رو برگردوندی ؟!
مراسم دوستش تموم شد و ابراهیم با دوست هاش جلوی مسجد ایستاده بودن و داشتن صحبت می کردن که یه مرتبه بابای دوستش که شهید شده بود، پیش ابراهیم رفت و گفت: سلام آقا ابراهیم
ابراهیم هم گفت: سلام حاج آقا، خوب هستید؟ سلامتید؟
پدر شهید گفت: خدا خیرت بده، بدن پسرمون رو برگردوندی ما واقعاً بی تابش شده بودیم و مادرش شب و روز داشت گریه می کرد؛ اما آقا ابراهیم، یک واقعیتی رو می خوام بهتون بگم.
ابراهیم گفت: چی شده حاج آقا؟
پدر شهید گفت: دیشب پسرم اومده بود تو خوابم، خیلی از دست شما ناراحت بود .
یه دفعه رنگ ابراهیم پرید! گفت: حاج آقا چی شده؟ مگه اتفاقی افتاده؟
پدر شهید گفت: آره، پسرم از شما خیلی ناراحت بود و می گفت ابراهیم هادی من رو برگردوند .
ابراهیم گفت: حاج آقا ببخشید، من دیر تونستم برگردونمش. آخه تپه ها دست دشمن بود. نمی تونستم زودتر از این انجام بدم.
پدر شهید گفت: نه نه! برای این نیست، پسرم گفت: ابراهیم هادی تا وقتی من رو برنگردونده بود هر غروب آفتاب حضرت زهرا(س) می اومدن به ما شهدای گمنام سر می زدند؛ اما از وقتی برگشتم و دیگه گمنام نیستم حضرت زهرا(س) دیگه پیشم نمیآد .
ابراهیم هادی تا این رو شنید شروع کرد به گریه کردن، گفت: ای خدا ازت خواهش می کنم، ازت تمنا می کنم، من رو شهید کن، شهید گمنام. می خوام هر روز غروب حضرت زهرا(س) بیان بهم سر بزنند و هر روز با حضرت زهرا(س) باشم..
بچه ها ، می دونید چه حالی داره، آدم هر روز با مادر واقعیش حضرت زهرا(س) دیدن کنه! ابراهیم هادی این دعا رو کرد و بعد از اون روز هم، حال ابراهیم دیگه یه حال دیگه شده بود. یه گوشه خاک ریز می نشست و با خودش دعا و روضه حضرت زهرا(س) می خوند و های های گریه می کرد.
انقدر گریه می کرد که خاکهای زیر پاش گل می شد!
ابراهیم دیگه حال خیلی عجیبی داشت، هر قنوت نمازش دعا م یکرد که خدایا من و شهید کن، شهید گمنام. نمی خوام بدنم برگرده، نمی خوام کسی بدونه من کجا دفن شدم، می خوام با حضرت زهرا(س) باشم تا روز قیامت.
بچه ها ، همین جور هم شد ...
قسمت بعدی رو حتما بخونید، می خوام ماجرای شهادت ابراهیم هادی رو براتون تعریف کنم.
تو مادر ساداتی… ام ابیهایی و ام النجبایی… ♪♪
تو مادر ساداتی، برکت خونه علی مرتضایی!!
تو مادر ساداتی، تو مادر تموم بچه شیعه هایی!! ♪♪
پناه آخرم امید محشرم… همیشه یاورم مادر مادر…
برای من بسی به دادم می رسی، میون بی کسی مادر مادر ♪♪
منم غلام تو اسیر دام تو، فدای نام تو مادر مادر!! ♪♪
پناه عالمین امید زینبین، یا ام الحسنین مادر مادر… ♪♪
ماجرای شهادت ابراهیم رایگان
ابراهیم نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی دوست دارم شهید بشم، اما قشنگ ترین شهادت... 😍😭😍
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که بعد از اینکه چند وقتی از جنگ ایران و عراق گذشت و چند تا از دوست هان صمیمی ابراهیم شهید شدن، دیگه ابراهیم یک ابراهیم دیگه شده بود و اصلاً آروم و قرار نداشت. شب و روز کارش گریه شده بود، روضه حضرت زهرا (س) ، دعای توسل می خوند و گریه می کرد، با خودش خلوت می کرد و شروع می کرد مناجات امام زمان (عج)خوندن و گریه کردن.
از روضه های ابراهیم همه گریه می کردن، خیلی حال خوبی داشت ابراهیم.
داداش ابراهیم ، نور بالا میزنی !
یک روز یکی از دوستهاش دید ابراهیم موهاش رو کوتاه و ریشش رو مرتب کرده و یه لباس قشنگ پوشیده، به شوخی گفت: داش ابرام، نور بالا میزنی! قراره شهید بشی؟
ابراهیم یه نفس عمیقی کشید و با حسرت گفت: هی... روزی که بهشتی شهید شد خیلی ناراحت بودم؛ اما با خودم گفتم خوش به حالش با شهادت رفت؛ حیف بود با مرگ طبیعی بره. اصغر وصالی، علی قربانی، قاسم تشکری، رفیق هام دونه دونه رفتن و شهید شدن، اینقدر که من الان توی بهشت زهرا بیشتر از شهر تهران رفیق دارم. خرمشهر که آزاد شد به خودم گفتم ای خدا نکنه جنگ تموم بشه و ما شهید نشده باشیم؟ ؛اما بعد گفتم خدایا توکل به خودت، هرچی که تو بخوای همون بشه..
دوباره نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی دوست دارم که شهید بشم؛ اما خوشگل ترین شهادت رو برای خودم انتخاب کردم...
رفیقش با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: خوشگل ترین شهادت دیگه چیه؟!
ابراهیم هادی شروع کرد به گریه کردن و اشک از گوشه ی چشمش سُر می خورد می اومد توی ریشش.
ابراهیم گفت: خوشگل ترین شهادت اینکه بمیری و دست هیچ احدی دیگه بهت نرسه و هیچکس دیگه تو رو نشناسه، تو باشی و آقا و مولای خودت امام حسین(ع)، سرت روی پای آقات باشه لحظه آخر، تا قیامت هم حضرت زهرا (س) بیان بهت سر بزنن. این خوشگل ترین شهادته و من از خدا این رو خواستم .
عملیات لو رفته !!
ابراهیم این ها رو گفت و همگی آماده شدن برای عملیات بعدی، عملیاتی که قرار بود توی منطقه ی فکه اتفاق بیفته . بچه هایی که راهیان نور رفتن می دونن که من دارم از کجا نام می برم، فکه همون جایی که رمل داشت و خاکهاش خیلی نرم بود ...
ابراهیم هادی با دوستهاش آماده شدن و راه افتادن و به سمت حرکت کردن .
بچه ها، اون زمان برای اینکه دشمن نتونه راحت رزمنده ها رو شناسایی کنه کانال می کندن. کانال یعنی یک گودی بزرگی که از داخل اون حرکت می کردن و روی زمین عادی حرکت نمی کردن که دشمن اونها رو ببینه خصوصاً منطقه های دشتی که زمین صاف بود و دشمن با دوربین می تونست اونها رو به راحتی ببینه، پس از داخل کانال حرکت می کردن.
رزمنده ها رفتن و رفتن تا اینکه ساعت حدود نه، ده شب شده بود. دوست های ابراهیم با تعجب گفتن : ابراهیم، عجیب نیست؟! هیچ خبری از دشمن نیست. بعیده دشمن عقب نشینی کرده باشه، اصلاً ما توقع داشتیم این مسیر رو با تیراندازی بریم جلو، ولی انگار داریم پیاده روی می کنیم و خیلی چیز عجیبیه!!
هنوز صحبت شون تموم نشده بود که یک دفعه یه منور تو آسمون اومد . بچه ها... منور یه چیزایی بود که تو آسمون می زدن و باهاش ، شب مثل روز روشن می شد، یا قرمز یا سبز ...
بعد هم عراقیها شروع به تیراندازی کردن ، نگو که اینها برای ایرانی ها نقشه کشیده بودن و کمین کرده بودن و هیچ کار نکردن تا ایرانی ها جلوتر بیان و بعد که خوب وارد خاکشون شدن از همه طرف شروع به تیراندازی کردن .
توی کانال نارنجک و توپ و خمپاره می انداختن . بچه های رزمنده که دیدن کانال لو رفته از داخل کانال بیرون رفتن و می خواستن فرار کنن؛ اما دشمنِ نامرد
کل زمین رو مین گذاشته بود و تا می خواستن فرار کنن، پاهاشون روی مین می رفت و بوم!!...! می ترکید!
بعد هم دشمن می رفت و تیر خلاص رو به اونها می زد. رزمنده ها همینطور مونده بودن که از کدوم طرف برن، چون از همه طرف گلوله و خمپاره و نارنجک
می اومد. تا اینکه دستور رسید : همگی عقب نشینی کنید...
عقب نشینی کنید
تعدادی از رزمنده ها فرار کردن ؛ اما بچه ها رزمنده هایی که جلوی جلو بودن گیر افتادن و نمی تونستن عقب نشینی کنن. دوست های ابراهیم هادی فریاد زدن و بهش گفتن: ابراهیم بیا برگردیم، دستور عقب نشینی اومده .
ابراهیم گفت: کلی از بچه ها جلو گیر افتادن؛ چه جوری برگردیم؟!
تیرخوردن اون جلو افتادن! امکان داره از شدت خونریزی بمیرن، من میرم جلو...
یک سری از رزمنده ها عقب نشینی کردن ولی ابراهیم جلو رفت . یکی از دوستهای ابراهیم، که ابراهیم رو خیلی دوست داشت اون عقب هی می گفت : ابراهیم هادی کو؟! ابراهیم هادی کجاست؟!
نیمه های شب بود و چشم چشم رو نمی دید. رزمنده ها می گفتن: ما نمیدونیم راجع به کی داری صحبت میکنی؟!
آخه بچه ها همه که ابراهیم هادی رو نمی شناختن، اونهایی هم که می شناختن گفتن: ما دیدیم رد شد وجلو رفت! فقط همینقدر، بیشتر از این چیزی ندیدیم. دستور عقب نشینی اومده بود و همه مجبور شدیم عقب برگردیم ؛ اما ابراهیم هادی اون جلو جلوها رفت .
خوشگل ترین شهادت
بچه ها، ابراهیم هادی جلو رفت و دید که، اوه اوه اوه!!! این جلو اوضاع خیلی خراب تر از این حرفهاست. دشمن این جلو حسابی داره بچه ها رو آتیش می زنه، تیراندازی می کنه، خمپاره می زنه و کلی از بچه های رزمنده مجروح شدن.
یکی توی دستش تیر خورده، یکی توی پاش و یک توی سینه اش و هرکس افتاده یک گوشه. بچه ها می دونید که!...
وقتی آدم تیر بخوره یا خون زیادی از بدنش خارج بشه خیلی تشنه اش میشه.
ابراهیم هادی قمقمه اش رو باز می کرد و به بچه ها آب می داد و شهدا رو پیدا می کرد و قمقمه های اونها رو برمی داشت و به رزمنده هایی که زنده بودن آب می داد و
اونها رو برمی داشت و می گذاشت یه گوشه ای و خودش شروع به سمت دشمن تیراندازی می کرد.
یک نفره به اندازه ده نفر کار می کرد. هم به دشمن تیر اندازی می کرد، هم شهیدها رو بغل می کرد و عقب تر می گذاشت، هم مجروح ها رو کنار همدیگه می گذاشت، هم براشون آب و آذوقه گیر می آورد که خرمایی چیزی بده به مجروحها تا زنده بمونن ؛ اما جلوتر همه شهید شده بودن.
هیچ کس ابراهیم رو ندید، دوستهای ابراهیم عقب برگشتند و حسابی نگرانش بودن و می گفتن: ای خدا! ابراهیم کجا رفت؟! چرا رفت جلو آخه؟! ولی از اون جمله های معروف ابراهیم هادی یادشون افتاد که همیشه می گفت : اگه داداش خودتون گیر افتاده بود هم حاضر بودید عقب برگردید ؟ نه! می رفتید داداشتون رو
نجات بدید، این رزمنده ها داداش های منن، من باید برم اونها رو نجات بدم.
خلاصه، چند روزی از ابراهیم خبری نبود. بهمن سال 1361 بود و هیچ کس نم یدونست ابراهیم هادی کجاست، تا اینکه بعد از چند روز دیدن دو سه نفر زخمی و خسته دارن به عقب میان ، رفیق های ابراهیم خیلی خوشحال شدن و دویدن
جلو سمت اون ها، ولی دیدن که نه! ابراهیم هادی نیست!
هیچ کدوم از اون سه نفر ابراهیم هادی نبودن. بهشون گفتن:« شما چه جوری زنده موندین؟!
اون سه نفر گفتن: ما خودمون رو بین شهدا قایم کرده بودیم عراقی ها که رد می شدن فکر می کردن ما شهید شدیم و بهمون تیر نمی زدن، بعد از اینکه عراقی ها عقب نشینی کردن بلند شدیم و برگشتیم.
دوستهای ابراهیم گفتن:« آخه 3-5 روزه که شما اونجایید! نمردید از گرسنگی؟!
اونها گفتند : نه، یه نفر بود که می رفت از بقیه برامون آذوقه می اورد ، ما با همون آذوقه ها زنده موندیم. عجب مردی بود، یک سره تیراندازی می کرد، شهدا رو بر می داشت عقب می آورد ، زخمی ها رو کنار هم میگذاشت ، برامون آب می آورد و دوباره می رفت و به سمت دشمن تیراندازی می کرد. اصلاً انگار خسته نمی شد، بعد هم می اومد می نشست کنارمون روضه می خوند که انرژی بگیریم، باز دوباره
می رفت و می جنگید.
دوست های ابراهیم گفتن: خب؟! آخرش چی شد؟! چیزی دیدید؟
گفتن: نه راستش آخرش نفهمیدیم چی شد !!
چند نفر دیگه هم برگشتن عقب، اون ها گفتن: ما فهمیدیم آخرش چی شد، ابراهیم داشت می دوید که یک دفعه یه خمپاره محکم جلوش خورد و همه جا را دود و خاک گرفت و دیگه هیچکس هیچ چیز ندید، انگار ابراهیم هادی یهو غیبش زد.
بله بچه ها، ابراهیم هادی شهید شد! این جوری بود که ابراهیم هادی به اون آرزویی که داشت رسید و گمنام شد. هر روز حضرت زهرا (س) و امام حسین(ع) رو می بینه، هر شب جمعه کربلای امام حسین میره . خوش به حال ابراهیم هادی که به آرزوش رسید. خوش به حال اونهایی که آرزوشون شهادته.
ان شاءالله که همه مون تو راه امام زمان(عج) و جنگ با دشمنان ایشون شهید بشیم.
مثل یک شهید
بچه ها، شهید شدن اینکه مثل شهدا باشیم، مثل ابراهیم هادی باشیم.
به درد مردم بخوریم و کار مردم رو راه بندازیم، به درد دوستهامون بخوریم و دوست خوبی براشون باشیم.
ابراهیم هادی که شهید شد، رفیق هاش شب و روز گریه می کردن و بی تاب شده بودن، انگار که داداش خودشون رو از دست دادن.
اونهایی که سنشون بالا بود می گفتن: انگار که پسر خودمون رو از دست دادیم.
حتی بعضی ها می گفتن: ما حاضر بودیم پسر خودمون شهید بشه، ولی ابراهیم هادی شهید نشه! انقدر که ما اون رو دوست داشتیم .
سالهای سال گذشت و همه منتظر بودن که ابراهیم هادی یک روزی برگرده و زنده باشه. شاید اسیر شده باشه!
ولی نه بچه ها! با اون انفجاری که شد، ابراهیم اسیر نشد، شهید شد. شایدم استخون های بدنش برگرده، ولی نه با اون انفجاری که شد، بدن ابراهیم تکه تکه شد و هر قسمت بدنش یه سمتی پرت شد و به آرزوش رسید.
خوش به حال ابراهیم هادی آخر قصه مونه...
من یک دعا می کنم بچه ها شما هم توی خونه هاتون آمین بگید؛
- خدایا به ما توفیق بده مثل ابراهیم هادی به درد بخور راه تو باشیم و آخر سر هم ما رو شهید کن، شهید گمنام ....
موارد مرتبط
قصه زندگی شهید امیرعلی حاجی زاده
قصه قهرمان ترین خانم (حضرت زهرا س)
مجموعه قصه های خانواده کرامت
قصه هایی کودکانه از زندگی:
1.حضرت امام رضا(ع)
2.حضرت فاطمه معصومه(س)
3.حضرت شاهچراغ
قصه زندگی حاج قاسم سلیمانی
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


سلام ، ببخشید قصه ی ابراهیم هادی چرا یک قسمت هی تکرار شده؟
میشه مسابقه ابراهیم هادی ارا شود
سلام قصه زندگی ابراهیم هادی خیلی جذابه میشه مسابقه ابراهیم هادی اجرا شود