قصه زندگی امام موسی کاظم (ع)
ولادت امام موسی کاظم رایگان
🟡 ماجرای زیبا و شنیدنی ولادت امام موسی کاظم و مناظره در کودکی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود ، من از امروز می خوام برای شما قصه ی زندگی یک قهرمان بزرگ رو بگم ؛ یک قهرمانی که امام هفتم ما شیعیان هستند . آره درست متوجه شدین ، من می خوام قصه زندگی امام موسی بن جعفر یعنی امام کاظم (ع) رو بگم . آماده هستین ؟ دوست دارین این قصه رو بشنوین؟ دوست دارین بدونین امام هفتم ما شیعیان چه قهرمان بزرگی بودن ؟ پس با من همراه باشین. ..
در سالیان سال پیش ، در هزار و سیصد سال پیش ، یعنی در سال یکصد و بیست و هشت هجری قمری در ماه ذی الحجه ، یک روز امام صادق علیه السلام به همراه خانواده شون در راه مکه و مدینه بودند یعنی یا داشتن به طرف حج می رفتن یا از حج برمی گشتن ، آخه خونه ی امام صادق(ع) تو شهر مدینه بود و حالا برای اعمال حج به مکه رفته بودن ، اما بین راه ، در منطقه ای به نام " ابوا " درست همون جایی که مادر پیامبر مهربانی ها یعنی حضرت آمنه از دنیا رفته بودن و بدن شون اونجا دفن شده بود ، توی همون منطقه یک دفعه همسر امام صادق(ع) دل شون درد گرفت ، چرا؟! چون قرار بود فرزندی که توی شکم داشتن به دنیا بیاد ،
اسم همسر امام صادق(ع)، حمیده خاتون بود ، حضرت حمیده خاتون از اون خانم های خیلی خیلی بزرگ بودن ، امام صادق(ع) خیلی ایشون رو دوست داشتن و می فرمودند : حمیده مانند شمش طلا از هر ناخالصی پاک است و فرشتگان همواره او را پاسبانی می کنند یعنی می گفتن حضرت حمیده خاتون خیلی خانم بزرگیه .
همسر امام صادق(ع) یعنی حمید خاتون قرار بود که فرزند توی شکم شون به دنیا بیاد ، امام صادق علیه السلام دستور دادن ، چند تا از خانم ها به کمک حمیده خاتون برن تا کمک کنن این فرزندشون به دنیا بیاد ؛ اما طولی نکشید که صدای گریه کردن های یک نوزاد زیبا در منطقه "ابوا" پیچید ؛ امام صادق علیه السلام خیلی خوشحال شدن ، رفتن و کودک خودشون رو دیدن ، تا چشم شون به این کودک افتاد لبخندی زدن و توی گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفتن و اسم این فرزندشون رو ، هم نام اون پیامبر بزرگ خدا گذاشتند ، یعنی چه اسمی ؟! اسمش رو موسی گذاشتن ، موسی بن جعفر یعنی موسی پسر جعفر .
آخه می دونین که بچه ها ، اسم امام صادق (ع) ، صادق که نبوده ، اسم شون جعفر بوده لقب شون صادق بوده ، اینقدر ایشون راستگو بودن و همیشه حرف راست می زدن به ایشون صادق می گفتند ؛ اما اسم شون جعفر بوده و حالا فرزندشون اسمش موسی بود ؛ امام صادق علیه السلام از به دنیا اومدن این بچه خیلی خوشحال شدن.
بچه ها اون سالی که امام موسی کاظمِ ما به دنیا اومدن دیگه آخرین سال های حکومت بنی امیه بود ، حکومت ظالم و خونریز بنی امیه در حال فروپاشی و از بین رفتن بود و در این روزگار بود که امام هفتم ما شیعیان به دنیا اومدن .
خلاصه که ، امام صادق علیه السلام این فرزندشون رو خیلی دوست داشتن و خیلی تحویل می گرفتن و چیزها ی خیلی زیادی رو یادش می دادن ،خیلی جاها مراقبش بودن و جلوی خیلی از انحراف ها رو می گرفتن ، مثلا چه انحرافی ؟!
تو قصه امام صادق(ع) گفتم که زمان ایشون خیلی گروه های عجیب غریبی به وجود اومدن ، هر کی یه حرف و نظری می زد ، هر کی یه حرف عجیب غریبی برای خودش می گفت ؛ اما امام صادق(ع) به این فرزند خودشون یعنی موسی آموزش داده بودن و علم حقیقی رو یاد داده بودن .
یک روز ابوحنیفه ، همون کسی که چند بار با امام صادق ما مناظره و بحث کرده بود ، پیش امام صادق(ع) اومد تا با ایشون دوباره مناظره کنه ، که این بار چشمش به یک کودک پنج _ شش ساله افتاد ، فرزند امام صادق(ع) کنار ایشون نشسته بودن که ابوحنیفه پرسید : گناه از طرف خدا صادر می شود یا از طرف بنده ؟!
سوال شاید به نظر شما سوال ساده ای باشه ؛ اما ابوحنیفه می گفت که همه ی کارهای دنیا کار خداست و گناه ها هم کار خداست .
امام صادق ما جوابی ندادن ، ولی امام کاظم علیه السلام، این آقای پنج ساله ما شروع کردن به جواب دادن ، فکر می کنید چی گفتن ؟!
امام کاظم علیه السلام فرمودند : گناه یا از طرف خداست و بنده هیچ نقشی در آن ندارد که در این صورت ، خدا داره بنده ها رو به خاطر کاری که نکردن و جرمی که مرتکب نشدن تنبیه می کنه و توی روز قیامت عذاب می کنه ، یا گناه هم از طرف خداست هم از طرف بنده هاش ، که در این صورت هم خدا حق نداره عذاب کنه ، چرا که خدا خودش یه جورایی شریک جرمه ، نمی تونه ما رو عذاب کنه ، با خودش کاری نداشته باشه ، خودش رو هم که خدا نمی تونه عذاب کنه و فقط یه حالت دیگه می مونه ، اون هم اینکه وقتی کسی گناه می کنه مقصر خودش باشه، که نظر درست اینه ؛ چرا که هر کسی مسئول اعمال خودشه.
بچه ها ابوحنیفه خودش یه دانشمند گنده بود یعنی اینجوری نبود بگی آدم بی سوادی بود و هیچی حالیش نبود ، نه !! خودش اهل درس و مباحثه و مناظره بود ؛ اما وقتی پاسخ فرزند امام صادق(ع) یعنی امام موسی کاظم(ع) رو شنید ، سرش رو پایین انداخت و هیچ حرفی نداشت که بگه. ای جانم به این آقایی که توی پنج سالگی شون اندازه دانشمندهای چهل_ پنجاه ساله علم و سواد و معرفت دارن .
بچه ها ، ابوحنیفه وقتی دید که پاسخ یه بچه پنج ساله رو نمی تونه بده ، با خودش نقشه کشید تا یک روز بتونه یه ایراد از امام کاظم ما پیدا کنه و پیش پدرشون یعنی امام صادق(ع) بگه ؛ برای همین یک روز که داشت از مسجد رد می شد ، دید که امام موسی کاظم(ع) ایستادن و نماز می خونن ، هرکی هم از جلوی ایشون رد می شه ، هیچی بهش نمیگن یعنی با دست شون جلوش رو نمی گیرن که از اینجا رد نشه ، با خودش گفت : این خیلی ایراد خوبیه یعنی موسی اصلا نماز براش مهم نیست ،
برای همین فوری عبا رو روی دوشش مرتب کرد و به طرف پدر امام موسی کاظم(ع) یعنی امام صادق (ع)رفت تا به قول امروزی ها چقلی این بچه رو پیش باباش بکنه ، وقتی پیش امام صادق(ع)رفت، ماجرا رو گفت و تعریف کرد که امام موسی کاظم(ع) وقتی داشتن نماز می خوندن ، هرکی از جلوشون رد می شد جلوش رو با دست نمی گرفتن و این رو یک ایراد می دونستن ؛ اما امام صادق علیه السلام وقتی این رو شنیدند ، فرمودند : بگین موسی بیاد تا خودش علت این کارش رو بگه ،
امام موسی کاظم (ع) هم فوراً به دستور پدرشون به خونه اومدن ، که این صحبت رو از ابوحنیفه شنیدن ، وقتی ایشون صحبت ابوحنیفه رو شنیدن لبخندی زدند و فرمودن: مگر در قرآن نشنیدی که خداوند متعال می فرماید : نَحْنُ أقرَبُ إلیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید یعنی ما از رگ گردن به بنده هامون نزدیک تریم ؛ پس اینکه آدم ها از جلوی ما رد بشن ، باعث نمی شه ارتباط ما با خدا قطع بشه ، خدا نزدیک تر از رگ گردن به ماست و نیازی نبود که من بخوام توی نماز ، دست هام رو جلو بیارم و بگم از جلوی من رد نشین ، این کار نیازی نبود من انجام بدم.
و برای دومین بار بود که امام کاظم ما ، علم الهی و آسمانی که داشتن و اون علومی رو که از پدرشون یعنی امام صادق(ع) آموخته بودن رو به بقیه نشون دادن .
ادامه ی قصه و ماجرای یک گفتگوی خیلی مهم دیگه از امام کاظم(ع) با یک عالم یهودی ، باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد .
مناظره با عالم مسیحی رایگان
🟡 ماجرای شنیدنی از علم فراوان امام کاظم در کودکی و نوجوانی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای به دنیا اومدن فرزند امام صادق(ع) یعنی امام هفتم ما شیعیان، امام موسی کاظم(ع) رو گفتم و بعد هم براتون ماجرای اون مناظره ی امام کاظم(ع) با ابوحنیفه، اون دانشمند سنی، رو تعریف کردم.
بچه ها! مناظره ها و صحبت های امام کاظم(ع) فقط محدود به عالمان سنی و عالمان مسلمان نبود، نه! خیلی اوقات می شد کسانی از دین های دیگه پیش امام صادق(ع) می اومدن تا از ایشون در مورد دین اسلام سؤال کنن ، شبهه بندازن و مسخره کنند ؛ اما امام صادق(ع) ما به فرزند خردسال شون، امام موسی کاظم(ع) پنج–شش ساله رو می کردن و می گفتن: شما جواب بدید.
یک بار، یک آقایی که اهل کتاب بود یعنی مسیحی بود، پیش امام صادق(ع) اومد و گفت: ای جعفر بن محمد! جانشینان پیامبران آنطور که ما می دانیم، علم آسمانی دارند؛ یعنی همه چیز را می دانند، نیاز نیست آنقدر کتاب بخوانند؛ اما تو که می گویی جانشین پدرت محمدباقر هستی و او جانشین پدر و پدرانش و جانشینان پیامبر خدا هستید، بگو ببینم آیا علم آسمانی داری؟!
امام صادق علیه السلام لبخندی زدند و به طرف فرزند نوجوان شان، یعنی امام موسی کاظم(ع) اشاره کردند و به آن مرد گفتند: از این فرزندم سؤال کن.
بعد هم دست خودشان را به سینه ی امام کاظم(ع) کشیدند و دعایی خواندند. اون مرد از امام کاظم (ع)پرسید: چگونه است درخت طوبی؟ ریشه اش در خانه ی عیسی است یا به گفته ی شما در خانه ی محمد است و شاخه هایش در تمام خانه هاست؟
بچه ها! درخت طوبی یه درخت بهشتیه که ما روایت داریم ریشه ی این درخت تو خونه ی پیامبران الهی ست و هرکی به حرف پیامبرها گوش کنه، شاخ و برگ این درخت توی خونش میآد؛ البته نه درخت از این درخت های دنیایی؛ درخت بهشتیه! تو دنیا معنیش میشه ،کارهای خوب کردن که ریشه اش دست پیامبرهاست یعنی اونها به ما یاد میدن و هرکی به حرف شون گوش بده، شاخ و برگهای این کار خوب وارد خونه اش میشه .
حالا این دانشمند مسیحی می خواست از امام های ما ایراد بگیره و بگه شما سواد درست وحسابی ندارید ؛ اما امام موسی کاظمِ تازه جوانِ ما ، در پاسخ این مرد گفتند: بگذار یک مثال برای تو بزنم. خورشید جایگاهش در آسمان است ؛ اما نورش به همه ی خانه ها و مکان ها می رود، با اینکه جایگاه ش ثابت است ؛ اما نورش می تواند به هر جا که می خواهد برود. درخت طوبی هم اینگونه است.
آن مرد مسیحی گفت: چگونه میوه ها و غذاهای بهشتی نه تمام می شود و نه کم می گردد؟
امام کاظم(ع) فرمودند: مثل شعله های آتش که هرچی شما ازش آتش بگیری، شعله ها کم فروغ تر نمی شن. آتش سر جاشه. شما ده تا چوب ببرو داخل یه آتش نگهدار، این چوبها آتش می گیرن و روشن می شن ؛ اما از آتش قبلی هیچی کم نمیشه.
وای بچه ها ! یه لحظه با خودتون تصور کنید، چقدر بهشت باحاله! هرچی از نعمته و میوه ها و از اون چیزهای خوشمزه ای که اونجا هست بخوریم، کم نمیشه !
تازه ادامه ی مناظره رو گوش کنید، باحال تر هم میشه ...
اون مرد مسیحی به امام کاظم(ع) رو کرد و گفت: بگو ببینم چگونه است که در بهشت، مردم هرچه می خورند، نه ادرار می کنند و نه مدفوع!
خودمونیش رو بگم بچه ها یعنی تو بهشت مردم هرچی از اون نعمتها بخورن، نه دستشویی شماره یک میکنن، نه شماره دو!
امام کاظم علیه السلام وقتی این سؤال رو شنیدن، گفتن: همانطور که کودک وقتی در شکم مادرش است، نه ادرار می کند و نه مدفوع.
اون مرد مسیحی سؤال بعدیش رو پرسید: اصلاً بگو ببینم، چگونه است که شما می گویید در بهشت انسان هرچه را دلش بخواهد، به او می دهند، بدون اینکه بخواهد به زبان بیاورد ، خدمتکاران برایش می آورند؟!
امام کاظم(ع) فرمودند: همون طوری که تو همین الآن وقتی گرسنه میشی، نیاز نیست کسی بهت بگه و شکمت به قاروقور می افته!
خودمونیش رو بگم بچه ها، انگار تو بهشت، تو هرچی بخوای هست، هر وقت بخوای هست، تازه اگه بخوری هم به شکل بدبو و زشت از بدنت بیرون نمیآد! خیلی باحاله اینجوری!
بعد هم اون مرد آخرین سؤالش رو پرسید و گفت: حال بگو ببینم، کلید بهشت از طلاست یا نقره؟
امام کاظم(ع) فرمودند: کلید بهشت در زبان انسانه یعنی هر بار که انسان بگه "لا اله الا الله"، کلید بهشت رو به دست آورده.
وقتی امام کاظم علیه السلام این صحبت ها رو کردن و پاسخ های اون مرد رو دادن، بهش رو کردن و گفتن: حال تو بگو ببینم، چقدر از کتاب آسمانیِ خودت آگاهی داری؟
اون مرد گفت: خیلی، خیلی زیاد! کامل می دانم.
امام فرمودند: تا چه اندازه تفسیر آن را بلدی؟
گفت: خیلی زیاد، خیلی می دانم!
امام کاظم علیه السلام شروع به خوندن فرازهایی از انجیل واقعی کردند ، آیاتی که آن مرد نشنیده بود؛ اما مطمئن بود آیات آسمانی اند . امام کاظم ما که علم شون آسمانی بود و علم واقعی داشتن، اون آیات کتاب آسمانی اونها رو براشون خوندن . وقتی امام آن آیات را خواند، اشک در چشمان آن مرد جمع شد و گفت: به خدا سوگند، اینها را جز پیامبر آسمانی ما کسی نمی دانست! تو میدانی،تو یک فرد از آسمان هستی، تو جانشین پیامبر آخرالزمان هستی! اینک من مسلمان می شوم!
و بعد هم همسر آن آقا گفت: پس من هم مسلمان می شوم!
آره بچه ها! نتیجه ی این گفتگوی علمی امام کاظم علیه السلام با این دانشمند مسیحی این شد که اون فرد مسلمان شد و خانمش هم مسلمان شد. بله، امام کاظم ما در زمینه ی علم شاگرد پدرشون بودند و از طرف دیگه، علم امام، علم آسمانیه یعنی خداوند به امام این علم رو یاد میده و فرشته ها میان و این علم حقیقی رو برای امام میآرن و امام چیزهایی می دونه که دیگران خبر ندارن .
امام موسی کاظم به دستور پدرشون، علم شون رو به بقیه هم آموزش می دادن یا اگر کسی شبه یا سؤالی داشت، چیزی رو نمی دونست، می تونست از امام کاظم ما بپرسه وآقای ما تونستن همراه پدرشون در جهاد علمی شرکت کنن.
اون بچه هایی که قصه ی زندگی امام صادق(ع) رو گوش دادن، خوب می دونن که یکی از اصلی ترین مبارزه های امام صادق(ع) با دشمنان دین، مبارزه ی علمی بود و حالا امام کاظم(ع) ما هم توی دوران نوجوانی و جوانی و حتی کودکی شون مشغول این مبارزه بودن. ادامه ی قصه و ماجرای آخرین وصیت های امام صادق(ع) و اتفاق بسیار، بسیار مهم و عجیبی که بعد از امام صادق(ع) افتاد، باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی، همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
جانشین امام صادق رایگان
🟡 ماجرای جالب و درس آموز وصیتنامه امام جعفر صادق(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهایی از علم فراوان امام هفتم مون یعنی امام موسی کاظم(ع) رو گفتم و براتون تعریف کردم که هر کسی که ادعای دانشمند بودن داشت و با خودش فکر می کرد خیلی علمش زیاده، وقتی به امام کاظم (ع) می رسید و با ایشون مناظره و گفت وگو می کرد ، متوجه می شد که نه مثل اینکه امام کاظم(ع) از اون دانشمند ترند.
تازه بچه ها، سن امام کاظم(ع) سی_ چهل سال نبودااا ! نه، قصه هایی که قسمت های قبل گفتم مال دوران کودکی و نوجوانی امام کاظم ما بود یعنی تو دوران نوجوانی اونقدر علم شون زیاد بود که همه می فهمیدند این علم یک علم عادی نیست یعنی اینجوری نیستش که فقط با کتاب خوندن به دست اومده باشه.
خلاصه که امام موسی کاظم ما ، توی بیست سالگی شون یعنی در سال یکصد و چهل و هشت هجری دو تا اتفاق خیلی خیلی مهم برای زندگی شون افتاد. چه اتفاق هایی؟!
اول براتون اتفاق خوب رو میگم ، در سال یکصد و چهل و هشت هجری قمری پسر امام موسی کاظم(ع) که اسمش رو علی گذاشتند به دنیا اومد. بگید ببینم، کیا فهميدند کی رو میگم ؟ آفرین، علی بن موسی، همین امام رضای خودمون رو میگم.
آقای ما امام رضا (ع)در سال یکصد و چهل و هشت هجری قمری در حالی که امام موسی کاظم(ع) پدرشون تنها بیست سال شون بود به دنیا اومدند. ماجراهای ولادت امام رضا (ع) و اتفاقاتی که قبل و بعدش افتاد رو هم توی قصه زندگی نجمه خاتون ، مامان امام رضا(ع) براتون تعریف کردم.
اما بچه ها ،اون اتفاق دومی که افتاد و خیلی خیلی اتفاق بد و ناراحت کننده ای بود. ماجرای به شهادت رسیدن پدر امام کاظم(ع) یعنی امام جعفر صادق(ع) بود. منصور دوانیقی، اون پادشاه بدجنس و ظالم بنی عباس که هر تلاشی کرد تا امام صادق (ع)رو شکست بده؛ اما موفق نشد و آخر سر خودش شکست خورد، تصمیم گرفت تا امام صادق ما رو مسموم کنه و به شهادت برسونه.
منصور وقتی موفق شد که امام صادق ما رو شهید کنه، دست بردار نبود. بی خیال نشد. او برای حاکم مدینه، مامور خودش توی شهر مدینه، نامه نوشت و گفت: برو و ببین جعفر بن محمد چه کسی را به عنوان وسیع و جانشین خود معرفی کرده. همان شخص را پیدا کن و گردنش را بزن.
وای وای وای، چقدر خطرناک!
منصور تصمیم گرفت تا جانشین امام صادق(ع) رو به شهادت برسونه. بچه ها بگید ببینم امام صادق(ع) کی رو به عنوان جانشین خودشون معرفی کرده بودند؟!
توی وصیت نامه شون اسم کی رو به عنوان جانشین خودشون نوشته بودند؟!
مطمئنم اکثر شما امام کاظم(ع) رو حدس زدید ؛ اما من باید بهتون بگم اشتباه کردید!!
امام صادق ما زرنگ تر از این حرف ها بودند که اجازه بدند دست منصور به جانشین واقعی شون برسه. برای همین امام صادق (ع) پنج نفر رو به عنوان جانشین خودشون معرفی کرده بودند.
اولین نفر منصور بود، همون خلیفه ی ظالمی که امام صادق(ع) رو به شهادت رسوند و حالا می خواست جانشین امام صادق(ع) رو به شهادت برسونه. اولین نفر خودش بود یعنی باید خودش رو می کشت.
دومین نفری که امام صادق (ع)معرفی کرده بودند محمد بن سلیمان بود، حاکم مدینه، همون کسی که از طرف منصور مامور شده بود تا بیاد و جانشین امام صادق(ع) رو به شهادت برسونه!
سومین نفر عبدالله افطح، پسر بزرگ امام صادق (ع)بود. عبدالله پسر بزرگ امام بود؛ ولی امام واقعی نبود. امام صادق(ع) هم اسمش رو نوشته بودند تا رد گم کنی بشه.
چهارمین نفر امام موسی بن جعفر بود همون جانشین واقعی امام صادق (ع) .
پنجمین نفر حمیده همسر امام صادق(ع) و مامان امام موسی کاظم(ع) بود.
وای وای وای، چقدر این امام صادق ما زرنگ بودند و می دونستند چیکار کنند. مطمئنم همه ی شماهایی که دارید این قصه رو گوش می دید حسابی گیج شدید یعنی چی؟! یعنی امام صادق(ع) گفتند : جانشین من منصور باشه؟!
بله بچه ها، امام صادق(ع) با این کارشون ، جان امام بعدی رو نجات دادند چون اگه منصور یا اون حاکم مدینه محمد بن سلیمان، اگر می خواستند سراغ امام کاظم(ع) برند ، اول از همه باید سراغ خودشون می رفتند و باید گردن خودشون رو می زدند. برای همین همه ی نقشه هاشون نقشه بر آب شد و شکست خوردند.
منصور و حاکم مدینه، حسابی عصبانی شدند. نمی دونستند چی کار کنند!! آخه نقشه ای که داشتند با شکست روبرو شده بود. مثل همیشه جلوی امام صادق ما شکست خورده بودند. هر نقشه ای کشیدند که آبروی امام صادق(ع) رو ببرند، بیشتر آبروی خودشون رفت. هر نقشه ای کشیدند تا طرفدارای امام صادق(ع) رو کم کنند، بیشتر طرفدارهای خودشون کم شد. آخر سر هم نقشه کشیدند که نسل امامت رو از بین ببرند که امام صادق(ع) باز هم نقشه هاشون رو شکست داد.
اما بچه ها ، این نقشه ی امام صادق(ع) نه تنها دشمنان رو فریب داد ؛ بلکه خیلی از شیعیان هم دچار اشتباه شدند. یعنی چی؟! یعنی فکر کردند که امام بعدی عبدالله پسر بزرگ امام صادق(ع) است .
شیعیان دست جمعی پیش عبدالله رفتند و با او بیعت کردند و اعلام کردند و گفتند: عبدالله افطح، امام هفتم ما شمایی.
عبدالله خودش هم فکر می کرد امامه ؛ البته یقینا می دونست که علم غیب نداره و ویژگی های امام رو نداره ؛ اما وقتی دید شیعیان در خونه ش اومدند و با اون به عنوان امام ، بیعت می کنند خوشش اومد. اون هم قبول کرد که امام هفتم باشه در حالیکه برادر کوچیکترش یعنی موسی بن جعفر امام بعدی بود نه عبدالله!!
عبدالله اصلا و ابدا این رو قبول نمی کرد ؛ اما بچه ها بعضی از شیعیان که خیلی زرنگ بودند و خیلی خیلی براشون مهم بود که امام واقعی رو پیدا کنند ، از کوفه به مدینه اومدند و در خونه ی عبدالله رفتند تا ببینند آیا واقعا عبدالله افطح امام بعدی شونه یا نه؟! خب چه جوری می خواستند بفهمند؟!
بگید ببینم همین الان شما چه جوری می خواهید بفهمید یه نفر امام واقعیه یا امام تقلبیه؟ الان اگر امام زمان(عج) ظهور کنند از کجا می خواهید متوجه بشید؟!
آفرین آفرین، اون بچه هایی که قصه های قبلی ما رو گوش دادند، می دونند که یکی از اصلی ترین ویژگی های امام، علم غیبه. امام باید علم کامل و درجه یک داشته باشه. نباید جایی اشتباه کنه. نباید سوالی از دین بپرسند که امام جوابش رو ندونه یا اشتباه بدونه.
حالا دو نفر از یاران واقعی امام صادق(ع) به اسم هشام بن سالم و مؤمن الطاق در خونه ی عبدالله افطح رفتند تا باهاش دیدار کنند و چند تا سوال دینی و فقهی از او بپرسند. خب دیگه ادامه قصه و ماجرای جالب و شنیدنی سوال های این شیعیان واقعی و مشخص شدن تقلبی بودن عبدالله افطح باشه برای قسمت بعد....
تا قسمت بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
نجات از گمراهی رایگان
🟡 داستان شنیدنی از هدایت شیعیان به سوی امام واقعی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای به شهادت رسیدن امام صادق(ع) و نقشه ی منصور عباسی برای کشتن جانشین امام صادق(ع) و نقشه امام صادق(ع) برای شکست منصور رو گفتم. یادتون که هست؟!
امام صادق ما نقشه شون این بود که پنج نفر رو به عنوان وصی و جانشین خودشون معرفی کردند که از جمله اون افراد، خود منصور و حاکم مدینه بودند.
اما بچهها ! بعد از اینکه یاران امام صادق(ع) سراغ عبدالله افطح ، پسر بزرگ امام صادق (ع)رفتند. منصور و دار و دسته اش یک نفس راحت کشیدند. آخه اونها میدونستند که عبدالله اَفطَح راه پدرش رو نمیره و میدونستند که عبدالله افطح مثل امام صادق(ع) با هوش و با ذکاوت و دارای علم آسمونی نیست ؛ اما اکثر شیعیان رفته بودند و یار عبدالله اَفطَح شده بودند و به اون ایمان آورده بودند و عبدالله رو به عنوان امام خودشون قبول کرده بودند ؛ اما دو نفر از این شیعیان که خیلی زرنگ بودند و دینشون خیلی براشون مهم بود و حساس بود، به مدینه رفتند تا از عبدالله اَفطَح ، امام تقلبی چند تا سؤال بپرسند.
اونها وقتی پیش عبدالله اَفطَح رفتند ، ازش یک سؤال سخت فقهی پرسیدند. یک سؤالی که یا امام بلد بود یا شاگرد درجه یک امام. چی پرسیدند؟!
پرسیدند: سلام علیکم، جناب عبدالله اَفطَح، زکات در چند درهم واجب میشود؟
عبدالله پاسخ داد: در دویست درهم، پنج درهم باید زکات بدهیم.
اونها که خیلی زرنگتر از این حرفها بودند، سؤال دوم رو هم پرسیدند. گفتند: در، صد درهم چطور؟ آیا آنجا هم باید زکات بدهیم؟
عبدالله پاسخ داد: آری دیگر؛ وقتی در دویست درهم پنج درهم را باید زکات بدهی، د ر ، صد درهم دو و نیم درهم را باید زکات بدهی.
وای وای وای بچهها ! دست عبدالله افطح رو شد. سؤال رو اشتباه جواب داد. مشخص بود که حتی پای درس پدرش هم درست ننشسته و از امام صادق(ع) احکام را به طور کامل یاد نگرفته. برای همین هشام با تعجب گفت: به خدا قسم، اهل بصره هم این فتوا را نمیدهند. ما از پدرت شنیدهایم که در دویست درهم، پنج درهم واجب است و بر کمتر از آن دیگر درهمی واجب نیست؛ دیگر زکات ندارد.
بچه ها ، وقتی حقیقت برای مومن طاق و هشام مشخص شد، اونها از عبدالله خدا حافظی کردند و باهاش بیعت نکردند. یعنی دیگه نگفتند: ما به تو ایمان آوردیم و طرفدار توییم.
اونها از خونه ی عبدالله بیرون اومدند و روی خاکهای مدینه نشستند و گریه کردند. چرا؟! چون امام شون رو پیدا نکرده بودند. چون نمیدونستند امامشون کیه!!
آخه بچهها! ماها که امام زمان رو از اول زندگیمون ندیدیم، نمیفهمیم که امام چه نعمت بزرگیه. ماها نمیفهمیم که نداشتن امام چه بیچارگی و بدبختی بزرگیه که ما دچارشیم ؛ اما اونهایی که امام معصوم رو دیده بودند، امامی که همه چیز رو میدونه و همیشه بهترین کار رو میکنه و هیچ وقت دچار اشتباه و خطا و فراموشی نمیشه رو ، اونها دیده بودند. برای همین میدونستند که ده دقیقه امام نداشتن و پیدا نکردن امام واقعی ، چه بیچارگی دارد، چه سختی و مشکلاتی دارد.
اونها همین طور روی خاکهای مدینه نشسته بودند و آرام گریه میکردند که یک دفعه ، یک پیرمرد به اونها اشاره کرد که بیایید، کارتون دارم. اون پیرمرد میخواست این دو تا شیعه واقعی رو پیش امام زمان شون و امام واقعی شون ببرد؛ اما هشام و مومن طاق با خودشون گفتند: احتمال زیاد این از دار و دسته ی منصوره و میخواهد یه بلایی سر ما بیاره.
خلاصه که اونها بلند شدند و پشت سر این پیرمرد رفتند و رفتند و رفتند تا به خونه ی موسی بن جعفر رسیدند. مومن طاق و هشام وارد خونه امام کاظم(ع) شدند و شروع کردند همون سوالاتی رو که از عبدالله افطح پرسیده بودند ، از امام کاظم پرسیدند ؛ اما امام کاظم(ع) نه تنها اشتباه جواب ندادند، بلکه جزئیات بیشتری رو هم توضیح دادند و آیههای قرآن و احادیثی که از پدرشون و از پیامبر بهشون رسیده بود رو برای اینها گفتند و به اینها نشون دادند که علم واقعی پیش امام کاظمه.
مومن طاق و هشام وقتی پاسخ سوالات شون رو شنیدند، خیلی خیلی خوشحال شدند، اونها روی دست و پای امام افتادند و شروع به بوسیدن ایشون کردند. شروع به تشکر از خدا کردن که امام زمان شون رو بهشون نشون داد.
بچهها، ای کاش یه روزی هم برسد که ما امام دوازدهممون، امام زمانمون ، حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشریف رو ببینیم و هر سوالی که داریم، هر مشکلی که داریم رو به امام بگوییم تا ایشون پاسخش رو بدهد و حل کند و ما هم موفق بشیم تا خدمت گزار امام زمان خودمون بشیم.
خلاصه که بعد از این ماجرا، مومن طاق و هشام ، خیلی از شیعیان واقعی رو که دنبال امام زمان شون بودند رو به سمت امام کاظم(ع) راهنمایی کردند و یه جورایی مُبَلغ امام کاظم(ع) شدند؛ اما خدا هم برای اینکه شیعیان رو از اشتباه نجات بدهد تا که فریب نخورند و به اشتباه نیفتند و راه غلط نروند، عبدالله افطح رو هفتاد روز پس از شهادت امام صادق(ع) از این دنیا برد.
عبدالله افطح ، هیچ فرزندی نداشت و پیروانش از این ماجرا متوجه شدند که امام واقعی پسر دیگر امام صادق، یعنی حضرت امام موسی بن جعفر، امام کاظم(ع) است. شیعیان دسته دسته پیش امام کاظم(ع) آمدند و با ایشون بیعت کردند و اعلام کردند که ما از امروز طرفدار شماییم و خدا اینگونه شیعیان رو از راه اشتباه رفتن، نجات داد.
بچهها! خداوند متعال یک کاری کرد که هم منصور فریب بخورد و راه رو اشتباه برود و متوجه نشه که امام بعدی کیه، هم شیعیان راه رو پیدا کنند و سراغ امام واقعی خودشون بیایند و به ایشون ایمان بیاورند و طرفدار امام کاظم(ع) بشوند .
امام کاظم(ع) هم که فرصت رو خوب دیدند و متوجه شدند که دشمنها فریب خوردهاند و راه اشتباه رفتهاند، شروع به تقویت شیعیان کردند. یعنی چه کار میکردند؟! امام کاظم(ع)، سازمان وکالت راهاندازی کردند. سازمان وکالت دیگه چیه؟!
سازمان وکالت یعنی امام توی هر شهری یک وکیل دارند، یک نماینده و جانشین واقعی توی شهرهای مختلف دارند. از بصره بگیر تا کوفه، تا مصر، تا خراسان خودمون، تا قم و .... امام ، در هر شهری یک وکیل مشخص کردند که مردم اگر سؤالی در مورد دین دارند ، بیایند از وکیل امام بپرسند و اگر خمس میخواهند بدهند، به وکیل امام بدهند.
خمس که دیگه میدونید چیه ؟! اونهایی که قصههای قبلی رو خوندن ، خوب میدونند خمس چیه! خمس یک پنجم اضافه پولیه که شیعیان در سال به امام خودشون میدهند تا امام قوی بشود و بتواند با اون پول کار کند و فقرا رو نجات بدهد و دشمنانش را شکست بدهد.
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی از دوران امامت امام موسی کاظم(ع) باشد برای قسمت بعد....
تا قسمت بعدی، همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربان میسپارم.
در پناه حق. یا علی مدد.
امام مبارز رایگان
🟡 داستان جالب و درس آموز از اتاق مخفی امام موسی کاظم (ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مشخص شدن امام واقعی از امام تقلبی رو گفتم و براتون تعریف کردم که یاران واقعی امام صادق(ع) و دو تا از شیعیان خیلی زرنگ ، پیش عبدالله افطح رفتن و چند تا سوال دینی پرسیدن که متوجه شدن عبدالله افطح جوابش رو نمی دونه . بعد هم پیش امام کاظم(ع) رفتن و دیدن که ایشون نه تنها پاسخ سوال هاشون رو می دونه ؛ بلکه چیزهایی می دونه که حتی اون ها هم نمی دونن و از اونجا بود که فهمیدن امام هفتم شون حضرت موسی بن جعفر .
بعد از گذشت هفتاد روز از شهادت امام صادق (ع) ، پسر بزرگ شون عبدالله افطح که شیعیان فکر کرده بودن امام زمان شون اونه ، از دنیا رفت و همه ی شیعیان فهمیدن امام واقعی و امام هفتم شون کسی نیست جز موسی بن جعفر ؛ شیعیان در خونه ی امام کاظم (ع) اومدن و با ایشون بیعت کردن و اعلام یاری کردن .
اما بچه ها امام موسی کاظم(ع) از این فرصتی که به وجود اومده بود و دشمن ها فریب خوردن بودن، تونستن سازمان وکالت رو که در واقع پدرشون راه اندازی کرده بود ، تقویت کنن؛ ممکنه سوال کنین سازمان وکالت دیگه چیه ؟!
قسمت قبلی یه کوچولوش رو توضیح دادم و گفتم که اشخاصی بودند که تو شهرهای مختلف زندگی می کردن ، مثلا تو همین خراسان خودمون ، تو نیشابور یا توی قم یا تو کوفه یا تو جاهای دیگه دنیا زندگی می کردن و نمی تونستن به راحتی امام رو ببینن ؛ اون زمان مثل الان نبود که سوار هواپیما بشن ، دو ساعت بعد مدینه باشن ؛ نه از این خبرها نبود ؛ گاهی اوقات پیش می اومد که چند ماه توی راه بودن تا به خونه ی امام برسن ،
وقتی هم که به اونجا می رسیدن ، مامورهای حکومت با دقت خونه ی امام رو زیر نظر داشتن ، اوضاع، اوضاعِ راحتی نبود ، برای همین هم اهل بیت ما از امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) به بعد یک شبکه زیرزمینی به اسم سازمان وکالت درست کردن.
در این سازمان وکالت، یکی از شیعیان خوب شون ، یکی از اون دانشمندها و از اون کسانیکه حق بقیه رو نمی خوره و اَمین و انسان درستی بودن ، اونها رو به عنوان وکیل خودشون توی اون شهر انتخاب می کردن و بعد شیعیان هم سوالی اگه داشتن یا اگر پول خمس و زکات شون رو می خواستن به امام بدن ، پیش این وکیل ها می اومدن و به اونها می دادند و امام هم به این وکیل می گفتن که چیکار کنن. مثلاً می گفتن: با این پول به فقرای شهرت و فقرای منطقت رسیدگی کن . اول از همه فقیرهای شیعه و بعد هم به سایر فقرا و نیازمندان رسیدگی کن و اگر پول هم اضافه اومد ، برای امام ارسال کن .
سازمان وکالت ، باعث شده بود تا شیعیان سازماندهی بشن وجمعیت منسجمی داشته باشند و بتونن به طور غیر مستقیم با امام در ارتباط باشن، وکیل امام معمولا هر سال موقع حج به دیدار امام می اومدن، منتها دست خالی نمی اومدن و با خودشون کلی سکه طلا از سمت مردم برای امام می آوردن و هم نامه های مردم رو به امام می دادند . نامه هایی که مردم از امام سوال پرسیده بودن یا چیزی از او خواسته بودن ، اون نامه ها رو می نوشتن و به وکیل می دادن . وکیل امام هم اون می آورد و به امام می داد ، امام هم پاسخ اون ها رو توی نامه می نوشتن و بهشون می دادن .
بچه ها ، امامان ما تونسته بودن توی هر شهر و توی هر سرزمینی ، اینطوری شیعیان خودشون رو سازماندهی کنن.
یک روز ، یکی از یاران امام، به خونه ی ایشون اومد ، خونه ی امام چند تا اتاق داشت ، و یار امام به اتاق مخصوص امام وارد شد ، اتاقی که امام کاظم(ع) داخل اون زندگی میکردن ، وقتی وارد اون اتاق شد، توقع داشت که فقط یه جانماز ببینه و یه امامی که مشغول نماز هستن ؛ اما وقتی وارد شد دید که .....
- یک شمشیر از دیوار آویزونه یعنی امام آماده ی جنگن همیشه . جنگ با کی؟! جنگ با دشمنان خدا ، شمشیر نماد مبارزه و جنگه .
- یک قرآن که جلوی امام بود و امام داشتن قرآن می خوندن که نشون می داد امام علم شون رو از قرآن و از خدا می گیرن.
- یک لباس خشن ، چی ؟ لباس خشن یعنی چی ؟! یعنی لباسی که خیلی جنسش سفت و محکمه و مرغوب نیست مثل این لباس های پنبه ای که ما تن مون می کنیم نیست؛ معمولا آدم هایی که خیلی ندار بودن از این لباس ها می پوشیدن و این لباس ، در تن امام نشانه ی زهد و کناره گیری از دنیای امام بود . امام این لباس رو که تن شون می کردن و نشون می داد که دنبال دنیا و راحتی های اون نیستین؛ والا امام پولدارترین فرد بود و می تونستند گرون ترین لباس ها رو بخره و بهترین پارچه ها رو تنش کنه ؛ اما توی اتاق خصوصی امام یک لباس خشن و سفت و از این لباس های کهنه تن امام بود.
بچه ها ، منصور عباسی، این حاکم بد جنس و بی رحم ، همیشه دنبال موقعیتی بود تا بهانه ای پیدا کنه تا امام ما رو از ما بگیره ؛ اما این چیزهایی که من گفتم مال اتاق خصوصی امام بود ، مال همه جا نبود و این طوری نبود که امام همیشه با یه شمشیر آماده توی خیابون برن . نه !! چرا که اگر این کار رو می کردن ، لو می رفتن و جان خودشون و شیعیان ، به خطر می افتاد . برای اینکه لو نرن و جانشون به خطر نیفته ، تقیه می کردن.
تقیه رو هم توی قصه ی امام صادق(ع) و امام باقر(ع) کامل توضیح دادم ؛ اما معنی تقیه این می شه که امام عقیده واقعی خودش رو نشون نمی داد ، اون برنامه ها و هدف هایی که برای شکست دادن بنی عباس داشتن و برای پیروز شدن بر دشمنان خدا رو به شکل آشکار نشون نمی دادن یعنی اگر یک نفر امام کاظم(ع) و امام هادی (ع) رو توی خیابون می دید ، نمی فهمید که این آقا یک مبارز درجه یک هستند . یک کسی هستند که حکومت ازشون می ترسه و از اسم شون وحشت می کنه.
امامان ما ظاهرشون یک انسان خیًر معمولی بود ؛ اما در واقعیت یک مبارز درجه یک بودن ، تا بتونن یه روزی حکومت اسلامی رو برقرار کنن .
ادامه ی و ماجراهای جالب و شنیدنی از سبک زندگی امام کاظم باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
نفوذ در کاخ رایگان
🟡 ماجرایی شنیدنی از نفوذ امام کاظم به دربار بنی العباس
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون از شبکه ی وکالتی که اهل بیت ما راه اندازی کردن تا با شیعیان شون توی جاهای مختلف دنیا در ارتباط باشن گفتم و براتون تعریف کردم که این شبکه وکالت وظیفه اش چی بود و چه کارهایی رو باید انجام می داد و براتون گفتم که تمام این کارها در قالب تقیه یعنی مخفیانه انجام می شد ، یه جوری که دشمنان متوجه نشن و بو نبرن تا جان امام و یاران امام در امان باشه.
اما بچه ها ! کارهای امام کاظم (ع) از این هم فراتر بود یعنی فقط این طوری نبود که چهار تا سؤال شرعی جواب بدن و خمس و زکات مردم رو بگیرن و به فقرا رسیدگی کنن.
نه! امام موسی کاظم ما یارانی در دل حکومت بنی عباس داشتند. چی در دل حکومت یار داشتن؟! بله ...
یکی از اصلی ترین وزرای بنی عباس به اسم علی بن یقطین ، یار وفادار امام کاظم(ع) بود.
علی بن یقطین ، به دستور و خواست امام در حکومت بنی عباس رفته بود. یعنی چی؟! یعنی امام کاظم(ع) اونجا جاسوس داشتن ؟! بله ...
علی بن یقطین ، وظیفه اش این بود تا خطرات رو از شیعیان دفع کنه و گاهی اوقات که پادشاه های بنی عباس یک دفعه عصبی و دیوونه می شدن و به کله شون می زد و دستور می دادن و می گفتن : بروید و شیعیان را بکشید، آنها را زندانی کنید و شکنجه کنید.
علی بن یقطین وظیفه اش این بود که جلوی اونها بگه چشم و بعد یواشکی بیاد و یه کار دیگه کنه و جلوی ضرر دیدن شیعیان رو بگیره و جان شیعیان رو حفظ کنه.
علی بن یقطین شیعه بود و پیرو شدید امام کاظم(ع) بود ؛ اما به دستور امام کاظـم(ع) به شکل اهل سنت نماز می خوند و به شکل اهل سنت وضو می گرفت !! آخه می دونید دیگه وضو گرفتن ما با برادران اهل سنت مون فرق داره، نماز خوندن مون هم تفاوت هایی داره، حتی اذان و اقامه مون هم ، با هم فرق داره.
علی بن یقطین ، از طرف امام مأمور بود که به سبک اهل سنت نماز بخونه و وضو بگیره تا لو نره. خیلی وقت ها پادشاه های بنی عباس یا اطرافیان شون ، وقتی می دیدن که علی بن یقطین با شیعیان مهربون تره، بهش شک می کردن که نکنه این خودش هم از شیعیان باشه . اونها پیش پادشاه می اومدن و راپورتش رو می دادن ؛ اما پادشاه یواشکی می رفت نماز خوندنش رو نگاه می کرد و می دید که او به شکل اهل سنت نماز می خونه. یواشکی ، وضو گرفتنش رو نگاه می کرد، می دید به شکل اهل سنت وضو می گیره ؛ انگاری که اصلا و ابدا امام کاظم(ع) رو قبول نداره.
بچه ها ، این دستور خود امام کاظم (ع) بود و ایشون یک یار خودشون رو ، در نزدیک ترین نقطه به پادشاه بنی عباس گذاشته بودن و به علی بن یقطین می گفتن: مراقب باش لو نری و از طرفی مراقب باش تا وقتی که تو هستی در حق شیعیان ظلم نشه یا ظلم کمتری بشه .
علی بن یقین هم هر بار می گفت: به روی چشم.
علی بن یقطین، نمی تونست دم به دقیقه بیاد و امام رو ببینه و دائم با امام در ارتباط باشه چون لو می رفت ؛ اما گاهی اوقات ، پیـراهن خیلی گـرون یا سکه های طلـا بهش می دادن، او مخفیانه اونها رو برای امام کاظم(ع) می فرستاد .
یک بار پادشاه بنی عباس ،یک پیراهن خیلی خیلی گرون به علی بن یقطین هدیه داد و کنارش هم چند تا کیسه طلا بهش داد. علی بن یقطین هم اونها رو گرفت و تشکر کرد و برای امام کاظم(ع) فرستاد ؛ اما بچه ها ، تا اونها به دست امام کاظم (ع)رسید ؛ فوراً آقا اونها رو به علی بن یقطین برگردوندن و بهش گفتن : اونها رو توی صندوقچه ی خونه ی خودت نگهداری کن.
چرا آخه؟ آخه چرا امام این کار رو کردن؟! اگر امام اون پیراهن رو می فروختن می تونستن به کلی فقیر کمک کنن ؟!! بچه ها، علتش می دونید چی بود؟!
علتش این بود که امام موسی کاظم ما ، فهمیدن که این برای علی بن یقطین یک تله ست. فهمیدن که می خوان علی بن یقطین رو امتحان کنن ؛ اتفاقاً همینطور هم شد....
چند روز بعد، همون پادشاه به علی بن یقطین دستور داد که اون پیراهنی که بهت دادم رو بیار، می خواست ببینه علی بن یقطین هدیه اش رو نگه داشته یا برای امام کاظم ما فرستاده. علی بن یقطین هم که امام کاظم(ع) هدیه اش رو پس داده بودن، با خیال راحت هدیه رو پیش پادشاه آورد و اون کسانیکه پشت سر علی بن یقطین حرف می زدن و شایعه می کردن و می گفتن که این طرفدار امام کاظمه، آبروشون رفت.
بله، امام موسی کاظم ما، این طور یارانی در دل حکومت بنی عباس داشتن.
یکی دیگه از یاران امام کاظم(ع)، حاکم شهر ری بود. بچه های تهرونی، همین شهرری شما رو میگم . حاکمی داشت که اون فرد ، طرفدار امام کاظم(ع) بود؛ اما نمی گفت و لو نمی داد.
یه روز یکی از شیعیان ، پیش امام کاظم(ع) رفت و از حاکم شون شکایت کرد و گفت: ای آقا، این حاکم شهر ری، ما را خیلی اذیت میک ند، حقوق و مالیاتهای سنگین از ما میگیرد، او ما را بیچاره کرده است.
امام موسی کاظم(ع) هم فوراً یک نامه نوشتن و توش دو سه تا جمله نوشتن. چی نوشتن؟!
بسم الله الرحمن الرحیم
بدان که برای خداوند، در زیر عرشش سایه ایست که کسی در آن ساکن نمی شود ، مگر آنکه به برادرش نیکی کند.
والسلام علیکم
امام، این نامه رو به همون مرد اهل ری دادن ، به همون مرد تهرونی و گفتن: این رو ببر و به حاکمتون بده.
اون مرد اهل ری هم نامه ی امام رو گرفت و به سمت دیار خودشون، ری برگشت . وقتی به اونجا رسید ، این نامه رو به حاکم شون داد. حاکم تا دستخط امام کاظم (ع) رو دید، اشک توی چشمانش جمع شد. با گوشه ی آستینش اشک هاش رو پاک کرد و رو به این شیعه ی امام کاظم(ع) کرد و گفت: ای مرد، چه نیازی داری؟
اون مرد هم فوراً گفت: بابا، تو داری از من پول زیادی می گیری، فقیرم ، ندارم بدم.
حاکم ری گفت: نیمی از اموال خودم را به تو بخشیدم، دیگر از من چه چیزی می خواهی ؟!
اون مرد که این رو شنید، لبخند زد و خوشحال شد و تشکر کرد و رفت.
بچه ها، نفوذ امام کاظم(ع) رو می بینید ؟ حاکم شهر ری مرید امام کاظمه! امروزیش رو بخوام بگم، شهردار تهران طرفدار امام کاظم(ع) بود و و فقط کافی بود تا امام کاظم دستوری بهش بدن تا می شنید می گفت : به روی چشم، هرچی شما بگید.
بچه ها، حالا من می خوام برای شما قصه ی یک فرد دیگه از شیعیان رو بگم. کسی که مثل دو نفر قبلی مرد نبود، خانم بود و از طرفی حاکم نبود ؛ بلکه یه زن معمولی بود ؛ اما امام کاظم(ع) انقدر دوستش داشت و بهش احترام می گذاشتن که نگو و نپرس !
قصه اش چیه؟!ماجرای بی بی شطیطه ی نیشابوری رو قسمت بعدی براتون تعریف میکنم.
تا قسمت بعد، همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق ، یا علی مدد.
بیبی شطیطه رایگان
🟡 ماجرایی بسیار شنیدنی توجه امام کاظم به یک پیرزن مؤمن
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون از شبکه ی وکالت امام کاظم(ع) گفتم ، از نفوذی های امام کاظم(ع) در دستگاه بنی عباس ، از اون کسانیکه ظاهراً یار پادشاه های بنی عباسی بودن ؛ اما در واقعیت و قلب شون یار امام کاظم (ع) بودن و هرچی امام می گفت گوش می دادن و انجام می دادن .
اما بچه ها ، اما بچه ها ، من توی این قسمت ، می خوام براتون قصه یک خانم نیشابوری رو بگم . بله ! همین نیشابور خراسان خودمون ...
در زمان امام موسی کاظم (ع) ، یه خانمی به اسم بی بی شطیطه در نیشابور زندگی می کرد. بی بی شطیطه از اون کسانی بود که خیلی امام کاظم(ع) رو دوست داشت و خیلی خیلی به امام علاقه داشت . او با اینکه یک بار هم امام رو ندیده بود ؛ اما همیشه به امام وفادار بود ، از ته دلش امام رو دوست داشت.
یک روز امام موسی کاظم(ع)، وکیل خودشون رو مامور کردن ، تا به شهر نیشابور بره و وجوهات مردم و خمس و زکات هایی که می خوان برای امام بفرستن رو جمع کنه . اون نماینده ی امام، وقتی وارد نیشابور شد، مردم طلاها و نقره های زیادی رو بهش دادن ، تا بره و به امام موسی کاظم(ع) برسونه.
این وسط یه پیرزنی به اسم بی بی شطیطه بود ، این پیرزن اوضاع مالی خوبی نداشت ، برای همین پیش نماینده امام رفت و یک درهم نقره و یه تیکه پارچه ی ابریشمی که خودش ساخته بود ، به اون داد تا برای امام کاظم(ع) ببرن . اون کسانیکه اطراف او بودن ، وقتی این خمس خیلی خیلی کم بی بی شطیطه رو دیدن ، بعضی هاشون پوزخند زدن و گفتن : بی بی اینها چیه میدی برای امام ببرن ؟! ول کن بی بی ، این چیه تو میدی؟!! زشته به خدا ، نکن بی بی !!!
وکیل امام ، اموال رو گرفت و به مدینه، پیش امام اومد ، دید که امام موسی کاظم(ع) خیلی از طلا و نقره هایی که براشون آورده بودن رو قبول نکردن ؛ می گفتن : این ها رو من نمی خوام ، چون اینها رو با منت برای من فرستادن ، فکر کردن منت سر من میگذارن که دارن برای من پول می فرستن ، من اینها رو نمی خوام؛ اما اون چیزی رو کـه بی بی شطیطه برام فرستاده ، رو بده .
اون وکیل امام تا این رو شنید تعجب کرد !! یه ریزه هم خجالت کشید ، آخه خیلی مبلغ کمی بود ؛ اما چون دستور امام بود، فوراً اون یک درهم و یه تیکه پارچه رو به ایشون داد ؛ امام موسی کاظم(ع) اون رو گرفتن و قبول کردن و بعد هم به وکیل خودشون گفتن : سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول که چهل درهم در آن است را، به او بده ، همچنین یک تکه از کفنم را می دهم تا ببری و به او بدهی و به او بگویی ما آن را برای تو ذخیره کرده ایم و سپس به او بگو که پس از رسیدن تو ، او نوزده روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود، پس شانزده درهم از پولی که به تو دادم را خرج زندگیت کن و بیست و چهار درهم دیگر را برای مخارج ضروری خودت و خانواده ات بردار .
و بعد هم امام دستور دادن که اون سکه های طلا و نقره ای که برخی از شیعیان نیشابور به امام داده بودن ، به اونها برگردونند و امام فرمودند : به آنها بگو ، امام نیازی به اموال شما ندارد ، مگر آنکه پاک و خالص باشد .
بچه ها ، وکیل امام به نیشابور برگشت و پیام امام کاظم(ع) رو به اون پولدارهایی که فکر می کردن سر امام منت گذاشتن رساند و پول اونها رو بهشون برگردوند ؛ اما وقتی به بی بی شطیطه رسید، پیام امام رو داد و اون سکه طلا رو هم به بی بی شطیطه داد و بهش گفت که طبق پیش بینی امام نوزده روز دیگه بیشتر زنده نیست .
وای وای ، بچه ها ، خوش به حال بی بی شطیطه که امام نذرش رو قبول کردن ، هم خود امام براشون پول فرستادن و هم یه تیکه از کفن خودشون رو برای بی بی شطیطه فرستادن .
وقتی روز نوزدهم فرا رسید و بی بی شطیطه از دنیا رفت ، مردم یکدفعه دیدن که امام موسی کاظم (ع) توی نیشابور هستند، چی ؟! اون زمان که هواپیما نبود ، چه جوری از مدینه تا نیشابور اومدن ؟!
بچه ها ، امامان ما قدرت طی الارض داشتن ؛ یعنی چی؟! یعنی می تونستن به عرض پنج ثانیه از این سر دنیا به اون سر دنیا برن ، این قدرتیه که خدا به انسان های خوب میده و آدم های بد نمی تونن بهش برسن .
امام کاظم(ع) ما طی الارض کردند و به نیشابور اومدن و بر بدن بی بی شطیطه نماز میت خوندن و بعد هم به مدینه برگشتن.
از اون روز به بعد همه فهمیدن که توی دم و دستگاه امام کاظم(ع) پول زیاد و اعتبار و سرو صدا و این جور چیزها مهم نیست و اون چیزی که اهل بیت از ما می خوان اخلاص و محبت واقعی و اون چیزی که برای اهل بیت مهمه ، پاک بودن پول های ماست یعنی از راه درستی به دست آورده باشیم ، خدای نکرده سر بقیه رو کلاه نگذاشته باشیم ، خدایی نکرده کم کاری نکرده باشیم و این درسی بود که امام موسی کاظم(ع) در ماجرای بی بی شطیطه به همه شیعیان شون دادن.
تا قسمت بعد و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی امام هفتم مون، امام موسی کاظم(ع) همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
جذب دشمن رایگان
🟡 ماجرای عبرت آموز از رفتار امام کاظم(ع) با دشمنان خود
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای بیبی شطیطه و علاقهای که امام کاظم (ع) به یک پیرزن مومن داشتن رو براتون تعریف کردم و گفتم که ، در خونه ی اهل بیت ، در خونه ی امام کاظم (ع) ، به این نگاه نمیکردن که تو چقدر پول داری ، چقدر آدم گندهای هستی ، چقدر امکانات داری ، نه !! به دلت نگاه میکردن ، به اخلاص و ایمانی که داشتی نگاه میکردن ، برای همین هم بود که امام موسی کاظم(ع) کیسههایی که پر خمس و زکات و سکههای طلا و نقره بود ؛ اما با منت برای امام فرستاده بودن رو قبول نکردن و اون مبلغ خیلی کمی که بیبی شطیطه فرستاده بود رو قبول کردن.
بچهها ، دوران امام کاظم(ع) شیعیان از جای جای دنیا ، خمس شون رو برای امام میفرستادن یعنی یک پنجم اضافه کل پول های سال شون رو برای امام میفرستادن و امام هم با این پولها میتونستن کلی کار کنن ، میتونستن فقرای شیعه رو یاری کنن و خیلیهایی رو که مسلمون نبودن و یا مسلمون بودن اما اهل بیت رو قبول نداشتن، با این پول ها به دین دعوت کنن. چی؟ چه جوری؟ کاری نداره !!
آدم ها عاشق پول هستند ، اگرببینن که یه نفر، بخشنده و دست و دلبازه است ، خب طرفدارش میشن ، این باج دادن نیست ؟! نه معلومه که نیست ، باج دادن یعنی اینکه تو ، یه پول به کسی بدی و بگی حتماً طرفدار من شو ؛ اما اهل بیت ما اینجوری نبودن ، اهل بیت ما وقتی میدیدن یه نفر نیاز داره ، بهش کمک میکردن ، نتیجه این کارشون می شد اینکه اون نفر عاشق اهل بیت میشد ...
بچه ها ، یکی از نوههای عمر ، آره همون عمری که خلیفه دوم بود و همون ماجراها بین اون و حضرت زهرا(س) پیش اومد . نوه ی عمر ، خیلی از امام کاظم (ع) و از اهل بیت بدش میومد و هر وقت امام کاظم(ع) رو هرجا میدید یا تیکه می انداخت یا کنایه می زد یا یه حرف زشتی به ایشون می زد ؛ یاران امام کاظم(ع) خیلی اعصاب شون خورد بود، خیلی از این کینه داشتن ، بچه ها ، خودتون یه لحظه تصور کنین ، یه نفر به امام شما فحش بده ، اون هم جلوی روش ! معلومه که آدم عصبانی میشه ، معلومه که آدم میخواد یه درس ادب حسابی به اون آدم بده ؛ یاران امام کاظم(ع) هم غیرتی بودن و روی امام خودشون حساس بودن ، اونها پیش امام کاظم(ع) می اومدن و میگفتن : آقا اگر اجازه بدهید کلکش رو بکنیم ، تا دیگر از این حرفهای زشت نزند .
بله ، ما توی دین مون داریم که اگه کسی سوال داره ، بپرسه ؛ اما حق نداره به دین و امامهای ما، به قرآن ما توهین کنه و فحش بده .اگه کسی به امام های ما فحش بده ، به حسابش میرسیم و کارش رو میسازیم ، ما طرفدارهای امامها وظیفهمون اینه .
امام کاظم(ع)، وقتی این صحبتهای دوستان شون رو شنیدن ، اخم کردن و با ناراحتی گفتن : هرگز ،هرگز اجازه نمیدهم او را بزنید و کاری بکنید ، دست شما به اون نخورد ، من با او کار دارم.
یاران امام کاظم(ع) با خودشون گفتند : اوه ، اوه، امام کاظم میخوان خودشون مخفیانه گیرش بیارن و کلک اون رو بکنن ،
یک روز، امام موسی کاظم(ع) داشتن با اسب یا الاغ شون رد میشدن که رسیدن به مزرعه همون آقایی که بهشون فحش میداد ، همون نوه ی عمر. امام کاظم(ع) با اسب شون وارد زمین کشاورزی او شدن ، اون هم تا دید امام دارن میان ، با عجله و عصبانیت بلند شد و داد زد و گفت : چه کار میکنی؟! همه ی زمین من را خراب کردی ! چرا با اسبت میآیی ؟!
امام موسی کاظم(ع) با آرامش، لبخندی زدن و از اسب شون پیاده شدن و بعد بهش گفتن : مهمون نمیخوای ؟
اون هم با عصبانیت گفت : مهمان میخواهم چیکار!! بیا بیا اینجا بشین ببینم ، چرا این کار را کردی ؟!
امام موسی کاظم(ع) با آرامش بهش گفتن : بگو ببینم امید داشتی که از این زمین کشاورزی چقدر به تو پول برسه ؟!
اون فرد ، با پررویی گفت: من علم غیب ندارم نمیدانم !
امام موسی کاظم(ع) گفتن: میدونم علم غیب نداری ، من هم نگفتم از غیب بگو ، امیدت چقدره ؟! به نظرت چقدر بهت میرسه ؟
اون فرد گفت : نمیدونم مثلاً 200 سکه طلا .
امام موسی کاظم(ع) لبخندی زدن و یه کیسه از جیب شون درآوردن و به اون آقا دادن و گفتن: این هم 300 سکه طلا ، اینها برای خودت باشه ، به خاطر اینکه وارد زمین تو شدم.
نوه ی عمر که این رو دید یهو دست و پاهاش شل شد و گفت : خدا خیرت بده موسی بن جعفر ، تمام بار زمین مال تو ، فروختم به تو ،
امام موسی کاظم(ع) لبخندی زدن و گفتن : بارت رو هم نمیخواهم ، آن را هم بفروش و پول آن هم برای خودت .
نوه ی عمر که این رو شنید ، یه مرتبه چشماش گرد شد و گفت : واقعاً میگویی ؟
امام گفت : بله، من این رو به تو هدیه دادم ، باشه برای خودت ،
نوه ی عمر ،که این رفتار خوب و کریمانه و مهربون امام کاظم ما رو دید ، از فردای اون روز طرفدار دو آتیشه آقا و اهل بیت شد. از فردای اون روز به مسجد پیامبر میرفت و می نشست و در مورد برتر بودن و بهتر بودن اهل بیت مخصوصاً امام کاظم(ع) سخنرانی میکرد ؛ امام موسی کاظم ما ، رو کردن به یارانشون و گفتن : دیدید گفتم بگذارید من خودم با او کار دارم ، نتیجهاش رو دیدین ؟
یاران امام کاظم(ع) باورشون نمیشد ، یه کسی که تا دیروز دشمن سرسخت امام بود وحرف زشت میزد ، بیادبی میکرد ، تیکه می انداخت و مسخره میکرد ، از امروز یکی از طرفدارهای پروپا قرص امام شده باشه .
امام کاظم ما ، گاهی اوقات با اون پولهایی که دست شون میرسید ، دشمن ها رو یار اهل بیت میکردن و این کار به دستور قرآن هم هست و توی آیه قرآن این دستور اومده .
خلاصه که امام موسی کاظم(ع) پولهای زیادی از نقاط مختلف دنیا دست شون می اومد ، خمس و زکات شیعیان و طرفداران شون به ایشون میرسید ؛ اما این باعث نمیشد که امام کاظم ما تنبلی کنن و خودشون دیگه سر کار نرن ، نه هرگز ؛ امام موسی کاظم ما خودشون مثل بقیه زمین کشاورزی داشتن و میرفتن و بیل میزدن و زحمت میکشیدن و عرق میریختن .
یه روز، یکی از یاران امام کاظم (ع) وقتی آقا رو دید که دارن کشاورزی میکنن و بیل میزنن ، فوری جلو اومد و گفت : قربونتون بشم ، چرا شما این کارو میکنین ؟! بیل رو به من بدین ، این ها کار منه ، شما نیازی نیست از این کارها بکنین ...
امام کاظم ما لبخندی زدن و گفتن: چرا این کارو نکنم ؟ در حالی که کسانی که از من خیلی خیلی بهتر بودن ، این کارها رو میکردن.
اون فردی که این رو شنید، تعجب کرد و گفت : چه کسانی از شما بهتر بودن ؟! مگه از شما بهتر هم هست؟
امام موسی کاظم(ع) مثل همیشه لبخند زیبایی زدن و فرمودند : بله رسول خدا ، امیرالمومنین ، امام حسن و امام حسین ، پدران من همگی خودشون با دست خودشون کار میکردن و کشاورزی میکردن و پول به دست می اوردن. من هم باید مثل اونها زحمت بکشم و تلاش کنم تا بتونم برای خانواده خودم رزق و روزی به دست بیارم .
بچهها ، خودمونیش رو بگم . امام موسی کاظم(ع)، اون پولهایی که برای خمس و زکات مردم به ایشون میدادن رو برای دین خرج میکردن ، برای فقرا و برای جذب به دین خرج میکردند و با اون پول هایی که خودشون کار میکردن و کشاورزی میکردن ، خرج خانوادهشون رو می دادن .
امام های ما ، هیچ کدوم شون تنبل و راحت طلب نبودن. هیچ کدوم شون اینطوری نبود که از پول بقیه زندگی کنند ، نه !! دست شون توی جیب خودشون بود ، آقای خودشون بودن و برای خودشون کار میکردن و پول به دست میآوردن و اون پول رو خرج خانواده ی خودشون میکردن ؛ البته از اون پول هم خیلی هاش رو ، بازهم خرج نیازمندها و شیعیان میکردن .
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی امام موسی بن جعفر(ع) باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق یا علی مدد
بشر حافی رایگان
🟡 ماجرای اولین زندانی شدن امام در زندان های بغداد توسط بنیعباس
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تبدیل شدن دشمن به یار ، توسط امام کاظم(ع) رو گفتم و براتون تعریف کردم که آقای ما یعنی امام موسی کاظم(ع) تونستن با بخشش و کرامتی که داشتن ، دل یک دشمن رو به خودشون جلب کنن . شیعیان از جای جای نقاط دنیا برای امام موسی کاظم(ع) خمس و زکات می فرستادن و این یه قدرت خیلی زیادی برای امام به وجود آورده بود .
خلاصه که چند سالی از امامت موسی بن جعفر، امام کاظم(ع) نگذشته بود ، که خبر دادن خلیفه زورگو و بدجنس بنی عباس یعنی منصور، همون کسی که دستور شهادت امام صادق(ع) رو داده بود ، از دنیا رفته و راهی جهنم شده ؛ اما پسرش یعنی مهدی عباسی جانشین پدرش شده است.
مهدی عباسی، اون اوایل با خودش می گفت: چرا پدر من اینقدر به موسی بن جعفر و یارانش سخت گیری کرد ؟! اشتباه کرده و ضرر کرده ، من باید با آنها دوست بشوم ، باید دل آنها را به خودم جذب کنم.
برای همین یه روز مهدی عباسی با امام کاظمِ ما روبرو شد و شروع به صحبت کردن ؛ مهدی که شنیده بود ، شیعیان و اهل بیت اعتقاد دارن که یه زمین فدکی هست که ازشون غصب شده و گرفته شده ، به امام کاظم ما رو کرد و گفت : ای پسر پیامبر ، ای موسی بن جعفر ، بگو ببینم این فدک ، فدکی که می گویید چقدر است دقیقاً ؟! من می خواهم آن را به شما پس بدهم .
امام کاظم ما لبخندی زدند و گفتند : تو نمی تونی ، این حد فدک رو به ما برگردونی !!
مهدی عباسی که با خودش می گفت : بابا یه تیکه زمین دیگه ، این حرفا رو نداره ، بفرمایید تعارف نکنید ، حد زمین فدک چقدر بوده ، من می خواهم به شما بدهم دیگه ،
امام موسی کاظم ما لبخندی زدند و فرمودند : اگر می خواهی واقعا زمین فدک رو به ما برگردونی ، من حدش رو بهت میگم ، حد اولش کوه احده یعنی از مدینه شروع می شه ؛ حد دومش تا مصره یعنی تا آفریقا میره ؛ حد سومش تا سیف البحر میره ، همین حدود دریای خزر ما ، تا اینجاها میآد ؛ و حد چهارمش هم تا قفقاز میره .
مهدی عباسی وقتی این رو شنید یه دفعه چشمانش گرد شد و با تعجب گفت : خب چه شنیدم ؟ اینکه حد حکومت من است ، یک باره بگو من از تخت بلند شوم و تو بنشینی ، نکند می خواهی تو پادشاه بشوی ؟!
امام موسی کاظم (ع)بهش گفتن : من طالب حکومت تو نیستم ، نمی خواهم پادشاه بشم ؛ اما تو یه حقیقتی رو خواستی تا بهت بگم ، من هم گفتم.
بچه ها، مهدی عباسی وقتی این رو شنید ، فهمید که نه مثل اینکه امام کاظم (ع) براش دشمن خطرناکی هستن ، بعد از این ماجرا بود که دستور داد تا امام کاظم (ع) رو دستگیر کنن و از مدینه به بغداد بیارن تا آقا رو زندانی کنه .
مهدی عباسی ، اولین کسی بود که امام موسی کاظم ما رو به زندان فرستاد ، اون هم چه زندان های وحشتناکی ، زندان های اون زمان مثل الان نبود که ، اینطوری بزرگ باشه ، تخت خواب داشته باشه ، وسایل گرمایشی و سرمایشی و چه می دونم همه امکانات رو داشته باشه ، از این خبرها نبود ، سیاه چاله بود ، زیرزمین بود ، جاهای تنگ و تاریک و وحشتناک بود .
یه شب ، مهدی عباسی خواب امام علی(ع) رو دید ، امام علی ما ، به خوابش اومدن و یک آیه ی قرآن ، در مورد اون کسانیکه در زمین فساد می کنن و قطع رحم می کنن ، خوندن و امام علی(ع) با خوندن این آیه توی خواب بهش گفتن که فوراً امام کاظم(ع) آزاد کنه ، مهدی عباسی با وحشت و ترس از خواب بیدار شد و فوراً دستور داد و گفت : فوراً بروید و پسرعمویم ، فامیلم ، عزیزم اون جعفر را آزاد کنید ، که گفته او را دستگیر کنید ؟ چرا او را گرفته اید دیوانه ها ؟
خلاصه که بعدش هم رفت و از امام کاظم ما عذرخواهی کرد و آقا رو با احترام راهی مدینه کرد ، این زندان خیلی طول نکشید ؛ اما بچه ها همون ایامی که امام موسی کاظم تازه آزاد شده بودن و توی شهر بغداد بودن ، بغداد مثل مدینه ، شهر مذهبی نبود ، خیلی ها توش گناه می کردن ، کارهای اشتباه می کردن .
یه شب امام موسی کاظم(ع) داشتن از یکی از کوچه ها رد می شدن ، که یک دفعه دیدن صدای رقص و آواز از یکی از خونه ها بلنده و افرادِ توی اون خونه دور هم دارن می زنن و می رقصن و گناه می کنند...
آره بچه ها ، می دونید که رقصیدن گناه داره و پخش کردن و گوش دادن آهنگ هایی که مخصوص رقصه ، طبق نظر اهل بیت کار گناهی است ، امام موسی کاظم(ع) از جلوی اون خونه رد می شدن ، که یهو دیدن کنیز و نوکر اون خونه بیرون اومد تا زباله ها و آشغال ها رو دور بریزه. امام موسی کاظم(ع) نگاهی به اون کنیز کردن و پرسیدن : ای کنیز ، آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده ؟
بچه ها ، بنده اون زمان به کسایی می گفتند که برده و نوکر بقیه بودن ؛ آدم ها یا آزاد بودن یا برده و بنده بودن ؛ اون کنیزه هم گفت : چه سوالی است می پرسید ؟! معلوم است که آزاد است. او بشر بن حارث یکی از بزرگان شهر است .
امام موسی کاظم (ع) وقتی این صحبت رو شنیدن ، اخمی کردن و با ناراحتی و افسوس گفتن : درست گفتی ، معلوم است که او آزاد است وگرنه از مولای خود می ترسید .
خلاصه که امام کاظم (ع)این رو گفتن و رد شدن ، این کنیز توی خونه رفت و صاحبش ، رئیسش ، بُشر بن حارث بهش گفت : کجا بودی کنیزک؟ چرا دیر کردی ؟
این کنیز هم ماجرا رو براش تعریف کرد ، اون جمله ی امام کاظم رو گفت ؛ البته خودش متوجه نشده بود که با امام کاظم(ع) دیدار کرده ؛ اما اون چیزهایی که شنیده بود رو گفت . بشر بن حارث هم تا این رو شنید، یک دفعه خشکش زد و گفت : اگر بنده بود از مولای خود می ترسید ، راست می گوید ، من بنده نیستم !!
او یه دفعه از جاش بلند شد و توی کوچه ها دویید ، بدون اینکه کفش هاش رو پاش کنه ، او توی کوچه پس کوچه های بغداد ، از این کوچه به اون کوچه دویید ، تا اینکه آخر سر به امام کاظم(ع) رسید ؛ تا ایشون رو از دور دید ، با صدای بلند صدا کرد و گفت: ای پسر پیامبر بایست.
بعد هم اومد و خودش رو ، روی پاهای امام کاظم(ع) انداخت و شروع به گریه کرد و گفت : من، من بنده ام ، من بنده ی خدا هستم ، اشتباه کردم ، من بنده ام .
آره بچه ها ، بشر بن حارث معروف به بشر حافی شد یعنی بشر پا برهنه چون تا آخر عمرش دیگه کفش پاش نمی کرد ؛ هرکی هم بهش می گفت : چرا کفش نمی پوشی ؟!
او می گفت : من آن روز که توبه کردم و گناه را کنار گذاشتم و خودم را در آغوش مولای خودم انداختم، پا برهنه بودم و حال می خواهم تا آخر عمر پابرهنه باشم .
بله ، بچه ها بشر بن حارث یا همون بشر حافی ، به یکی از بزرگترین عارف ها و زاهدن زمان خودش تبدیل شد و دیگه گناه نکرد . او اموال اش رو در راه خدا صدقه می داد و از طرف دیگه ، جزو طرفدارهای امام موسی کاظم(ع) شد.
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی آقا امام موسی کاظم (ع) باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
ماجرای شهید فَخ رایگان
🟡 داستان تلخ و دردناک شهادت حسین بن علی نوه امام حسن(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای صحبت بین مهدی عباسی، پادشاهی که مثلاً میخواست بگه من روشن فکرم و به فکر اهل بیتم، با امام کاظم(ع) در مورد فدک رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم که مهدی عباسی نامرد، وقتی دید امام موسی کاظم(ع) رقیب اصلیش هستن، دستور داد تا آقا رو بیارن و به زندان بندازن ؛ اما با یک خواب وحشتناکی که دید، فوراً دستور آزادی امام کاظم (ع) رو داد.
بعد هم براتون تعریف کردم که امام کاظم ما، حتی توی شهر بغداد که یک شهر مذهبی نبود و اکثر مردم بغداد اهل سنت بودن و اهل بیت رو مثل ما قبول نداشتن ؛ امام موسی کاظم(ع) با یه امر به معروف زیبا تونستن بشربن حارث رو، اون مرد پولدار و البته گناهکار شهر بغداد رو، به بشر حافی تبدیل کنن یعنی بشر پا برهنه. قصه اش رو قسمت قبلی براتون تعریف کردم ...
مهدی عباسی، دوازده سال پادشاه بود و هر ظلم و جوری که خواست انجام داد ؛ اما دیگه با امام موسی کاظم ما کاری نداشت که نداشت و دوران اون دوران خوب و راحتی برای امام کاظم(ع) بود چون مهدی حسابی ترسیده بود. معلومه دیگه، کسی مولا امیرالمؤمنین رو عصبانی توی خواب ببینه و نترسه؟
خلاصه که بعد از دوازده سال، وقتی مهدی عباسی از دنیا به طرف جهنم رفت ، پسرش هادی عباسی جانشین شد. هادی عباسی برعکس پدرش که کاری به کار اهل بیت، علی الخصوص امام کاظم(ع) نداشت، خیلی آدم وحشی و بی رحم و بی ادب و نفهمی بود. برای همین از همون روز اول ، شمشیر رو از رو بست و تصمیم به مبارزه با بنی هاشمی ها و اهل بیت گرفت.
می دونید که فامیل های امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) و اهل بیت، بنی هاشم بودن. اسم قبیله شون، قبیله ی بنی هاشم بود. پادشاه ها بعضی هاشون با بنی هاشم کمتر کار داشتن و کمتر اذیت می کردن ؛ اما بعضی هاشونم نه !! هادی عباسی از اونهایی بود که هر کار بدی از دستش برمی اومد بر علیه بنی هاشمی ها انجام می داد .
بنی هاشمی ها از قدیم، از همون زمان هاشم و بعد هم ابوطالب و امام علی و اینها، معروف به شجاعت و دلاوری بودن و کسی نمی تونست بهشون زور بگه، کسی حق نداشت اذیت شون کنه. برای همین وقتی هادی عباسی شروع به اذیت کردن و رنج دادن بنی هاشم کرد ، یکی از نوادگان امام حسن مجتبی(ع) به اسم حسین بن علی، تصمیم گرفت که قیام کنه یعنی چی؟! یعنی شمشیر دستش بگیره و با سپاه هادی عباسی بجنگه.
امام موسی کاظم (ع)، آقای ما، می دونستن که قیام کردن و شمشیر دست گرفتن توی این شرایط به صلاح نیست چون نتیجه ی خوبی نداره و فقط باعث کشته شدن شیعیان میشه و فایده ی دیگه ای نداره ؛ اما می دونستن که حسین بن علی، این نبیره ی امام حسن مجتبی(ع)، انسان خوبیه و نیت خوبی داره و نمی خواد برای خودش رئیس بشه، می خواد با ظلم بجنگه و امر به معروف کنه، می خواد جلوی دشمنان اهل بیت بایسته. برای همین هم بهش گفتن : عاقبت این قیام تو شهادته . من تو رو منع نمی کنم و تو کشته میشی ؛ اما من نمیگم که ، تو میدونی نرو؛ ولی حالا که می خوای بری، خوب و شجاعانه بجنگ و این قوم گناهکار رو شکست بده.
این جمله ی امام باعث شد که حسین بن علی، نوه ی امام حسن مجتبی (ع)، تصمیم خودش رو بگیره و لشکریانش رو آماده کنه و به جنگ با هادی عباسی بره. این ماجرا، جزئیات خیلی زیادی داره ؛ اما اون چیزی که مهمه انتهای کاره...
هادی عباسی ، یه لشکر خیلی بزرگ و تا دندون مسلح و وحشی رو از بغداد به طرف مدینه فرستاد چون می دونست حسین بن علی تصمیم قیام داره. وقتی لشکر اون رسیدن، لشکریان نبیره ی امام حسن(ع) هم به میدان جنگ رفتن ؛ اما بچه ها، لشکر دشمن چند برابر بیشتر بود، سلاح هاشون هم قوی تر بود. برای همین هم لشکریان حسین بن علی، نبیره ی امام حسن، توی سرزمین فَخّ به بدترین شکل کشته شدند و از اون روز به او "شهید فَخّ " می گفتن چون اسم اون منطقه فَخّ بود.
امام موسی کاظم(ع) که می دونستن حسین بن علی کشته میشه، وقتی این خبر رو دادن، غصه خوردن و گریه کردن ؛ اما خودشون مستقیم توی میدان نیومدن. چرا امام خودشون نیومدن؟! علتش واضحه چون اگر امام کاظم(ع) توی میدان می اومدن ، همه ی شیعیان باید می اومدن و اگر همه ی شیعیان می اومدن و شکست می خوردن و کشته می شدن، دیگه راه هدایت بسته می شد و همه ی اهل بیت کشته می شدن.
امام موسی کاظم(ع) مثل پدران شون، برای اینکه بتونن اصل امامت و راه هدایت رو حفظ کنن، به میدان جنگ نرفتن و بیانیه و اعلام رسمی نکردن که من پشتیبان حسین بن علی هستم و این اتفاق باعث شد که هادی عباسی کاری به کار امام نداشته باشه، هرچند که هادی عباسی به یارانش گفت: به خدا قسم، حسین فقط به دستور موسی نجف قیام کرده و از او پیروی نموده، زیرا امام و پیشوای این خاندان کسی جز موسی بن جعفر نیست. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم.
آره بچه ها، هادی عباسی تصمیم گرفت تا در یک فرصت مناسب، سراغ امام موسی کاظم(ع) بیاد ؛ اما فوراً نمی تونست چون بهانه ای نداشت و مردم می گفتن: امام کاظم که کاری به کار تو نداشت، چرا به جنگ اومدی ؟ چه مرضی داشتی؟
برای همین منتظر یک بهانه و فرصت خیلی خوب موند، که خدا فرصت رو ازش گرفت و توی کمتر از یک سال به درک رفت و مرد.
هادی عباسی، کلاً یک سال پادشاه بود و بعد از اون هم دیگه به طرف جهنم رفت؛ چه بسا علت مرگش هم اون ظلمی باشه که در حق نبیره ی حضرت فاطمه ی زهرا(س) کرد. حسین بن علی شهید فخ، نبیره ی امام حسن(ع) بودن، نسبت شون به حضرت زهرا (س) می رسه و این هادی عباسی به بدترین شکل و بی رحمانه ترین شکل اونها رو کشته بود و به شهادت رسونده بود.
چندین سال بعد، زمان امام جواد علیه السلام، آقای من و شما امام جوادالائمه(ع) فرمودند: بعد از کربلا ، هیچ اتفاقی برای ما اهل بیت بزرگ تر و دردناک تر از فاجعه ی فَخّ نبود.
در پناه حق ، یا علی مدد
مناظره مناظره با هارون الرشید رایگان
🟡 ماجرای مهم از تلاش های هارون برای جنگ نرم با امام کاظم(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای قیام نواده امام حسن(ع) ، حسین بن علی رو گفتم و براتون تعریف کردم که امام موسی کاظم(ع) می دونستن ، پایان این قیام شهادت پسرعموشون حسین بن علی ست ؛ اما بهش گفتن : من مخالفت نمی کنم ، اگر می خوای بری خوب و جانانه بجنگ .
اما بچه ها ، بعد از اینکه هادی عباسی، اون پادشاه بدجنس و بی رحم و ظالم بنی عباس از دنیا رفت ، پسرش هارون جانشینش شد ؛ هارون برعکس پدرش که خیلی آدم بداخلاق و عصبانی و وحشی بود ، خودش رو خیلی آدم فرهیخته ای نشون می داد ؛ البته انصاف رو هم بخوایم بگیم ،آدم باهوش تری بود ، برای همین هارون تصمیم گرفت تا با اهل بیت وارد جنگ نرم بشه ، آخه می دونست نتیجه ی جنگیدن با اهل بیت ، همونی می شه که سر بنی امیه اومد . بنی امیه با اهل بیت جنگیدن و دودمان خودشون رو به باد دادن .
هارون الرشید هم تصمیم گرفت تا با اهل بیت جنگ نرم بکنه ، یعنی چی ؟! یعنی یه کاری کنه که آبروی اهل بیت رو ببره ، یه کاری کنه ، که همه ی اونهایی که اهل بیت رو قبول دارن رو از بین ببره ؛ چیکار کرد ؟!
یکی از سال هایی که هارون به مکه اومده بود. بعدش به مدینه و به زیارت قبر پیامبر اومد ، در حالیکه جمع خیلی زیادی دورش جمع شده بودن و همه به زیارت پیامبر اومده بودن ، هارون دستش رو روی سینه گذاشت و رو به سمت قبر پیامبر گفت : السلام علیک یا رسول الله ، یابن ام ؛ یعنی چی ؟! یعنی سلام ای پسر عمو
او به پیامبر گفت سلام پسر عمو !! درست هم می گفت ، آخه عباس جد اصلی شون عموی پیامبر بود ، برای همین هارون به پیامبر گفت : پسر عمو و با این حرف می خواست به مردم بگه من خیلی مقامم بالاست ، من پسرعموی پیامبرم ، می خواست برای خودش یه آبرویی درست کنه .
همین الان هم اگه به شما بگن مثلا یه نفر پسرعموی رهبره ، خب بالاخره برای شما اون آدم مهم می شه ، هارون هم می خواست با همین کار مقام خودش رو بالا ببره ؛ اما امام موسی کاظم(ع) که کمی اون طرف تر حضور داشتن ، دست شون رو روی سینه شون گذاشتن و با صدای بلند رو به قبر پیامبر گفتند : السلام علیک یا رسول الله یا اَبَه ؛ یعنی سلام بر تو ای پیامبر خدا ، سلام بر تو ای پدر.
حضرت امام موسی کاظم (ع) نوه ی پیامبر بود ، همین امروز هم نوه ها به بابای، مامان و بابا شون میگن بابا بزرگ یا مثلا میگن بابا جون ، آخه بابای اونها، یه جورایی بابای خود آدمه .
امام موسی کاظم(ع) با این کارشون به همه نشون دادن که مقام شون از هارون بیشتره و به پیامبر نزدیک ترن ،
هارون الرشید ، پیامبر پسر عمو شون می شدن ؛ اما امام موسی کاظم (ع)پیامبر پدربزرگ شون می شدن و با همین حرف یه کاری کردن که هارون الرشید دیگه هیچ حرفی نزنه ، هارون الرشید توی اولین نقشه ای که کشیده بود شکست خورد .
دومین نقشش چی بود ؟! دومین نقشش باز هم همون باغ فدک بود ، هارون الرشید مثل پدربزرگ خودش ، مهدی عباسی اومد که زرنگ بازی در بیاره و به امام موسی کاظم(ع) گفت : ای آقا، به من بگویید حد فدک کجاست ؟! می خواهم آن را به شما برگردانم .
امام موسی کاظم(ع) که این رو شنیدن لبخندی زدن، آخه پدربزرگش هم یعنی مهدی عباسی هم همین ادعا رو کرده بود ؛ اما وقتی امام کاظم (ع) بهش گفته بودن که فدک از کجا تا کجاست پشیمون شد و امام رو به زندان انداخت ، امام موسی کاظم(ع) بهش گفتن: ول کن ، شما فدک پس بده نیستین ،
اما هارون اصرار کرد و گفت : بگویید می خواهم به شما پس بدهم.
امام موسی کاظم(ع) دوباره فرمودند : حد اول اون از یمن شروع می شه ، حد دومش از سمرقند ، حد سومش از آفریقا و حد چهارمش میره تا دریای خزر و ارمنستان ...
وقتی امام موسی کاظم(ع) این رو گفتن ، به هارون نگاه کردن و دیدن چهره اش از شدت خشم سرخ و سیاه شد و با عصبانیت به امام کاظم ما نگاه کرد و گفت : اینکه حد حکومت من است !!
امام موسی کاظم(ع) فرمودند : من که به تو گفتم اگر بهت بگم فدک امروز چقدر شده تو به من پس نمیدی .
بچه ها یه توضیح خیلی مهم بدم !!
زمین فدک یک زمین خیلی بزرگ ، پشت قلعه خیبر بود ، درستکه زمین خیلی بزرگی بود ولی اینقدر نبود ، پس چرا امام کاظم(ع) ما وقتی می گفتن فدک رو بگین ، جای به این بزرگی رو می گفتن ؟! یه جورایی نصف دنیا رو می گفتن ؛ علتش این بود که اگر اون روز دشمن های امام علی (ع) و حضرت زهرا (س) فدک رو از اهل بیت نمی گرفتن ، امروز اهل بیت رهبر و رئیس بودن ، مثل این می مونه ، که یه نفر بیاد بگه من مثلا سال شصت از تو چقدر پول می خواستم ؟! اون بگه اون زمان مثلا دو میلیون تومن ؛ اما امروزیش رو بخوایم حساب کنیم باید مثلا دو میلیارد یا پنج میلیارد به من پول بدی ، اون زمان اندازه اش کم بود ؛ اما هرچی گذشت حدش بیشتر شد.
امام موسی کاظم(ع) ما هم با این حرف شون به هارون فهموندن که تو آدم این کارها نیستی ، تو نمی تونی فدک رو به من برگردونی و نمی تونی جنگ نرم با من راه بندازی .
هارون ، ظاهراً ادای آدم های دیندار رو درمی آورد ، نماز می خوند چه نمازی !! بیا و ببین ؛ گاهی اوقات برای اینکه بقیه رو به سمت خودش جذب کنه، ادای دانشمندهای دین رو در می آورد ، تو بحث های دینی هم شرکت می کرد و حرف می زد .
یه روز که امام موسی کاظم (ع) باهاش روبرو شدن ، برای اینکه به بقیه بگه من هم خیلی باسوادام و این امام کاظم هم اونقدر که میگن باسواد نیستن ، یه سوال دینی از امام موسی کاظم ما پرسید ؛ چی پرسید ؟!
هارون گفت: آیا شما فرزندان پیامبر شراب را حرام می دانید ؟
شراب یه چیزهایی بود که می خوردن و عقل شون می پرید.
امام موسی کاظم(ع) هم با جدیت فرمودند : بله، ما حرام می دانیم.
هارون با حالتی تمسخرآمیز گفت : در کجای کتاب خدا قرآن گفته است که شراب حرام است ؟! بیشتر آیات قرآن گفته : بهتره نخورید ، شراب پلیده ، کجا گفته حرومه ؟
می خواست ببینه امام موسی کاظم ما چقدر قرآن رو بلدن ؟ ؛ اما آقای ما که در واقع معلم اصلی قرآن بودن ، با آرامش همیشگی خودشون فرمودن : به اون آیه ای که می فرماید : " قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَالْإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ "
هارون گفت : خب این چه ربطی به شراب داشت ؟! کجاش در مورد شراب بود ،
امام فرمودند : خدا مگه نگفت که اسم و گناه انجام ندین ؟
هارون گفت : خب !!
امام فرمودند : آیه دیگه قرآن خداوند می فرماید " ای پیامبر ، از تو در مورد شراب و قماربازی سوال می کنن و تو به مردم بگو که این دو تا کار ، گناه بزرگی است "
هارون تا این رو شنید ، رنگش پرید . باورش نمی شد ، آخه خودش به گمان خودش کلی گشته بود و توی قرآن هیچی پیدا نکرده بو ؛ اما امام موسی کاظم ما علم شون یه علم واقعی و درجه یک بود .
وقتی امام ، این رو گفتن ، هارون دیگه هیچ حرفی نداشت که بگه ؛ فقط امام رو تشویق کرد ، آخه اگه تشویق نمی کرد همه می فهمیدن که چقدر حسود و بدجنسه .
علی بن یقطین که کنار هارون ایستاده بود و تو قسمت های قبلی گفتم ، در واقع ، یار امام کاظم(ع) بود ، به هارون رو کرد و گفت : ای امیرالمومنین، چرا چنین عالمی را آزاد می گذارید ؟
علی بن یقطین می خواست ببینه هارون چی میگه ؟ نظر هارون چیه ؟ می خواست بدونه آیا هارون برای امام اون نقشه ای در سر داره ؟ ؛ اما هارون با ناراحتی و با صدای یواش گفت : بگذار آزاد باشد ، عشق به رئیس بودن باعث شد، پدربزرگم مهدی عباسی او را زندانی کند و آبرویش برود ، من نمی خواهم این کار را بکنم ، مگر آن که مجبور بشوم و راهی نداشته باشم .
اما بچه ها ، این هارون که دیگه از امام موسی کاظم(ع) ما حسابی شکست خورده بود و هیچ راهی برای مبارزه با ایشون نداشت ، آخر سر تصمیم گرفت تا امام ما رو زندانی کنه ، ادامه قصه و ماجراهای دیگه از مبارزات امام موسی کاظم(ع) با هارون الرشید این پادشاه باهوش؛ اما به شدت بدجنس بنی عباس باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق ، یا علی مدد
امام همه موجودات رایگان
🟡 داستان قدرت فوق العاده امام کاظم(ع) نسبت به حیوانات
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تلاش های فراوان هارون عباسی ، اون پادشاه باهوش؛ اما به شدت بدجنس بنی عباس رو برای شکست دادن امام کاظم(ع) و بردن آبروی ایشون رو گفتم و براتون تعریف کردم ، که هارون پیش قبر پیامبر رفت و به پیامبر سلام داد و گفت : پسرعمو.
امام کاظم(ع) در جوابش به پیامبر سلام دادن و گفتن : پدر
ایشون نشون دادن که پیامبر به امام کاظم(ع) نزدیک تره تا به هارون الرشید . بعد هم براتون تعریف کردم که هارون ، مناظره ی علمی با امام کاظم(ع) انجام داد ، می خواست ببینه علم اون بیشتره یا علم امام و چه جوری هم ضایع شد!!
اما بچه ها، این هارون دست بردار نبود ، بی خیال بشو نبود ، هرچی شکست میخورد و آبروش می رفت ؛ باز هم درس عبرت براش نمی شد . برای همین یه روز تصمیم گرفت تا قدرت معنوی امام کاظم(ع) رو زیر سوال ببره ، آخه ما شیعیان اعتقاد داریم که امام فقط امام ما انسان ها نیست ؛ بلکه امام تمام حیوانات و جانداران و تمام عالمه یعنی حتی حیوانات ، امام شون امام کاظمه و سرباز امام کاظم(ع) هستند.
هارون الرشید ، یه روز به یکی از این درباری های خودش دستور داد و گفت : من می خواهم پیش موسی بن جعفر بروم ، تو هم با یک شیر بسیار درنده که درون قفس است بیا ، می خواهم کاری کنیم که آن شیر برود و موسی بن جعفر را بخورد و کارش را تمام کند ، آخر این شیعیان فکر می کنند که موسی، امام همه ی حیوانات حتی امام شیرهاست .
خلاصه که هارون الرشید دستور داد تا امام موسی کاظم(ع) وارد کاخ او بشن .
امام موسی کاظم ما هم مثل همیشه با وقار و با مهربانی ، وارد کاخ هارون شدن که یک مرتبه هارون با پوزخند گفت : ای یاران من ، این مرد ادعا می کند که از نسل کسی ست که اسدالله غالب بود یعنی حیوانات هم از آنها اطاعت می کنن ، حال او را به سمت شیر ببرید ، تا ببینم چطور شیرها به او گوش می دهند .
امام موسی کاظم ما هم با آرامش همیشگی خودشون به طرف شیر رفتن ، بدون اینکه ذره ای بترسن و پاهاشون بلرزه ، وقتی به سمت شیر رفتن ،دیدن که شیر غرش می کنه ؛ اما شیر تا چشمش به امام افتاد ، آروم شد و خودش جلو اومد و سر خودش رو به پای امام مالید و با یه حالت خیلی آرومی جلوی پای امام زانو زد و نشست .
امام موسی کاظم (ع) هم دستی به سر این حیوون کشیدن و یه جملاتی رو در گوشش گفتن ، بعد هم اون شیر از جای خودش بلند شد و رفت و توی همون قفس نشست . هارون و تمام یارانش وقتی این صحنه رو دیدن ، حسابی میخکوب شده بودن .
هارون دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت ، نمی تونست کاری کنه ، آخه امام موسی کاظم(ع) جلوی چشم یه عالمه نفر ، نشون دادن که فقط امام انسان ها نیستن ؛ حتی اون شیرهای وحشی و درنده که وقتی به آدم می رسن ، تیکه و پاره اش می کنن ، وقتی به امام می رسن احترام می کنن و سرشون رو جلوی امام پایین میآرن و مطیع او میشن .
هارون باورش نمی شد اون چیزایی که دیده ، فکر نمی کرد این اتفاق واقعی باشه ؛ اما هرچی داشت با خودش بررسی می کرد ، نه خواب بود نه گیج بود ، واقعاً با چشم های خودش دید که امام موسی کاظم(ع) یک شیر رو آرام کردن و در گوشش باهاش صحبت کردن .
بچه ها ، امام به زبان تمام موجودات دنیا می تونه صحبت کنه ، به زبان تمام انسان های دنیا و همه زبان ها رو بلده ، امام، امام همه است ، پس باید بتونه با همه صحبت کنه ؛ اما بچه ها این هارون که دیگه آبروش حسابی رفته بود ، فوراً از امام کاظم(ع) خواست که از کاخش برند ، تا بیشتر از این آبروش نره ، امام موسی کاظم(ع) هم که از اولش با هارون کاری نداشتن ، برگشتن و به بیرون از کاخ رفتن ،
هارون هر کاری می کرد که آبروی امام رو ببره و جایگاه امام رو بین مردم کمتر کنه ، نمیتونست که نمی تونست و فقط آبروی خودش می رفت و شرمنده تر می شد ؛ اما از این طرف امام موسی کاظم ما روز به روز داشتن قوی و قوی تر می شدن ، یاران امام روز به روز بیشتر می شدن ، پول هایی که به امام می رسید ، روز به روز بیشتر می شد ، خیلی از شیعیان و خیلی از نیازمندان اهل سنت وقتی در خونه امام کاظم(ع) می اومدن و اعلام میکردن که ما پول نیاز داریم ، امام سیصد سکه طلا بهشون می داد ؛ اما همون ها وقتی در کاخ هارون می رفتن و به اون می گفتن که ما پول نیاز داریم ، هارون به زور چهار _ پنج تا سکه طلا می داد .
هارونی که نصف دنیا زیر نظرش بود ، اینقدر خسیس بود و امام کاظمی که ظاهراً هیچ حکومت و قدرتی نداشتن ، اینقدر بخشنده بودن و نکته مهمش اینکه ، این همه پول داشتن . این پول ها همون خمس و زکات هایی بود که مردم برای ایشون می فرستادن.
امام موسی کاظم(ع) با این پول هایی که مردم می فرستادن به نیازمندان رسیدگی میکردن ؛ البته نه از اون رسیدگی هایی که مثل ماست ، ماها خیلی زور بزنیم یه بسته غذایی در خونه ی نیازمندان می بریم ، تهش چند میلیون پول میدیم ؛ اما امام موسی کاظم(ع) وقتی یه نیازمند می اومد و به ایشون می گفت: پول نیاز دارم
ایشون انقدر بهش پول می دادن که بره زندگیش رو از نو بسازه . امروزیش رو بخوام بگم ، اون فرد می رفت و یه خونه برای خودش می خرید ، یه اسب می خرید ، یا مثلاً امروزی یه ماشین برای خودش می خرید و بعد هم می رفت و یه کاری برای خودش درست می کرد ، یه شغل برای خودش درست می کرد .
بچه ها ، آقای ما اینطور اهل بذل و بخشش بودند ، همین الان هم بین شیعیان معروف که اگر کسی حاجتی داره ، در خونه امام کاظم(ع) بره ، آقای ما باب الحوائج هستند یعنی هر حاجتی داری در خونه ی ایشون برو و از ایشون بخواه ؛ آخه در خونه ی هر کس دیگه ای که بری ،آبروت رو می برن و آخرش هم هیچی بهت نمیدن ؛ اما ...
امام مهربون ترین انسان دنیاست .
امام مثل پدر مهربانه
امام از مامان ما رو بیشتر دوست داره
امام دلش به حال ما می سوزه ، اگه ما راه اشتباه بریم.
امام غصه میخوره و برای ما دعا می کنه .
امام دنبال برطرف کردن گرفتاری های ماست .
اما ما از امام مون غافلیم ، حواس مون به امام مون نیست !!
اهل سنت، اونهایی که امام کاظم (ع) رو به عنوان امام قبول ندارن ، هر وقت حاجت و نیازی دارن در خونه ی ایشون میان ، آخه ایشون باب الحوائجه؛ اما ما حیفه که حاجتی داشته باشیم ، چیزی بخوایم ، دنیا بخوایم ، آخرت بخوایم ؛ اما در خونه ی آقا امام موسی کاظم(ع) نیایم .
ادامه ی قصه و ماجرای زندانی شدن امام باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
صفوان شتریان رایگان
🟡 ماجرای جالب از توصیه امام به صفوان شتربان در مورد هارون
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای قدرت معنوی امام کاظم (ع) یعنی صحبت کردن با شیر رو تعریف کردم ، هارون که می خواست آبروی امام رو ببره و به همه ثابت کنه که امام موسی کاظم(ع) هیچ قدرت معنوی ویژه ای ندارن ، دستور داد یه شیر رو بیارن ؛ اما آخرش ضایع و شرمنده شد.
امام موسی کاظم ما ، روز به روز قدرت شون بیشتر و بیشتر می شد ، شیعیان ، اهل سنت و نیازمندان ، هر کسی که نیاز داشت در خونه ایشون می اومد و از ایشون کمک می خواست و آقای ما کارش رو راه می انداختن.
بچه ها امام موسی کاظم(ع) ، یکی از اصلی ترین توصیه هایی که همیشه به شیعیان و یاران و دوستداران شون می کردن این بود که با هارون و با دشمنان همکاری نکنیم ، همیشه می گفتن: شما باید از اون ها بدتون بیاد ، دشمن اونها باشین ، نباید یار اونها و کمک کار اونها باشین.
یه روز یکی از یاران امام موسی کاظم(ع) که اسمش صفوان بن مهران معروف به صفوان جمال یعنی شتردار بود ، پیش امام کاظم اومد ، امام موسی کاظم(ع) خیلی صفوان رو دوست داشتن ، آخه هم ثروتمند بود و هم با اخـلاص ، چون ثروتش رو در راه خـدا خرج
می کرد و به حرف امام کاظم (ع) هم همیشه گوش می داد .
امام موسی کاظم(ع) لبخندی زدن و به صفوان گفتن : ای صفوان، همه ی کارهای تو نیکو و پسندیده است جز یک کار .
صفوان با نگرانی و ناراحتی پرسید : آقای من چه شده ؟! چه کاری از من شما را ناراحت کرده ؟!
امام موسی کاظم (ع)فرمودند : همه ی کارهای تو خوب است جز اینکه شترانت را به هارون الرشید کرایه می دهی .
صفوان تعجب کرد و گفت : من برای سفر حج و کار حلال کرایه می دهم ، خودم هم همراهشان نمی روم ؛ بلکه کارگرانم را می فرستم ، چه اشکالی دارد ؟!
امام موسی کاظم(ع) فرمودند : ای صفوان یک سوال ، آیا تو ته دلت دوست نداری که هارون از سفر حج برگردد و کرایه تو را بپردازد ؟
صفوان گفت : راستش را بگویم چرا ! دوست دارم سالم برگردد تا پولم را بدهد.
امام موسی کاظم(ع) فرمودند : هر کسی که باقی ماندن ستمکاران را دوست داشته باشد حتی برای لحظه ای ، از آنان محسوب می شود و با آنان در آتش خواهد بود .
این کلام امام کاظم(ع) آن چنان صفوان رو تحت تاثیر قرار داد که بلافاصله از پیش امام رفت و همه شترهایش رو فروخت .
هارون وقتی اومد تا دوباره شتر کرایه کنه و چه می دونم بیاد حج یا به یه سفری بره صفوان گفت : شرمنده ام امیر ، شترانم رو فروخته ام ،
هارون گفت : چرا شترانت را فروخته ای ؟
صفوان گفت : پیر شده ام ، کارگرانم هم که خوب کار نمی کنند داشتم ضرر می کردم ، برای همین فروختم .
اما هارون خیلی زرنگ بود ، هارون تا می دید یه نفری یه کوچولو علیه ش کار می کنه ؛ فوراً می فهمید که این کار از طرف امام کاظمه ، برای همین با عصبانیت به صفوان گفت : به خدا قسم اگر حق دوستی دیرینه با ما نداشتی ، شترانت را بارها به ما کرایه نداده بودی ، دستور می دادم همین الان گردنت را بزنن ؛ اما حیف تو خوبی های زیادی به ما کردی ، برو دیگر نمی خواهم تو را ببینم .
بچه ها، امام موسی کاظم(ع) جلوی کوچکترین نفعی که بخواد به هارون برسه رو می گرفتن . این صحبت امام کاظم(ع) برای امروز ما هم یه درس مهم داره ، اون هم اینکه آیا ما توی دل مون ، توی زندگی مون ، حاضریم به دشمنان امام کمک کنیم ؟ دوست داشته باشیم اونها یه روز بیشتر زنده بمونن ؟ آیا ما دوست داریم رئیس جمهور ظالم و بچه کش اسرائیل یه دقیقه بیشتر زنده بمونه ؟ معلومه که نه ؛ اگه کسی دلش با اونها باشه انگار یار اونهاست ، اگه کسی با خودش بگه اشکال نداره دشمن ها هم زنده باشن ، دشمن ها هم هر کار می خوان بکنن ، امام رو اذیت کنن ، گناه اذیت کردن امام و همراهی با اون دشمنان رو براش می نویسن . برای همین باید مراقب باشیم که ته ته دل مون هم ذره ای دوست نداشته باشیم که به دشمنان امام فایده و خوبی برسه . اصلا علت اینکه ما حق نداریم برای دشمنان اهل بیت ، برای دشمنان دین دعا کنیم همینه .
ما توی دین مون حق نداریم حتی برای دشمنان استغفار کنیم ، خدا توی قرآن دستور میده که برای آدم بدها عذرخواهی نکنیم ، اونها آدم بدن وقتی شما عذرخواهی می کنین ، انگار طرفدار اونها هستید . نیازی نیست ؛ البته نه همه ی آدم بدها ، اونهایی که کارهای بد می کنن نه ، اونهایی که دشمن خدا و اهل بیت هستن ، برای اونها نباید هیچ خوبی بخوایم ، باید با اونها دشمن باشیم و بجنگیم و کارشون رو بسازیم ان شاالله ...
اما بچه ها، این هارون الرشید وقتی دید که دیگه حریف امام کاظم ما نمی شه و هر کار می کنه ، آخرش شکست می خوره و امام موسی کاظم(ع) روز به روز محبوب تر و بزرگ تر میشن ، کم کم داشت به زندانی کردن امام کاظم (ع) فکر می کرد ،
این وسط چند نفر از فامیل های امام کاظم (ع) هم ، پیش هارون رفتن ؛ چرا ؟ برای اینکه حسودی می کردن ، برای اینکه می دیدن امام موسی کاظم(ع) این همه طرفدار داره و مردم طرفدار اون ها نیستن.
اونها پیش هارون رفتن تا آبروی امام کاظم(ع) رو ببرن و خبرچینی کنن ، بگن امام کاظم (ع)چه قدرتی داره و چه یارانی دارن ؛ امام موسی کاظم(ع) که متوجه شدن اونها می خوان پیش هارون برن ، به اونها گفتن : چرا می خواهین پیش هارون بروین ؟
اونها گفتن : مشکل مالی داریم ، می خوایم بریم پول بگیریم ،
آقای ما لبخندی زدن و گفتن : خیر، شما برای این نمی روین ؛ اما مشکل مالی تان را من برطرف می کنم ، بیایین این هم کیسه های طلا برای شما .
اما اونها که مشکل شون ، مالی نبود مشکل شون حسودی بود ، مشکلی که با هیچ چیزی حل نمی شه ، اونها پیش هارون رفتن و خبرکشی کردن و گفتن : ای هارون، ما تا به حال ندیده بودیم که در یک مملکت دو پادشاه باشن ،
هارون گفت : منظور شما چیه ؟!
اونها گفتن: ظاهراً پادشاه تو هستی ؛ اما گویا در واقع پادشاه موسی بن جعفر فامیل ماست ، آخه پول هایی که اون داره از تو بیشتره و محبوبیتی که اون داره از تو بیشتره ، آخه هر کاری دلش می خواد می کنه و تو کاری به کارش نداری .
آره بچه ها ، این خبر چینی ها و این شکست خوردن های پشت سر هم هارون ، باعث شد تا اون آخر سر تصمیم بگیره که امام موسی کاظم ما رو دستگیر کنه ؛ ادامه قصه و ماجرای نقشه هارون برای دستگیر کردن امام کاظم(ع) ، باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
نقشه خطرناکه هارون الرشید رایگان
🟡 ماجرای نقشه حرفهای هارون برای زندانی کردن امام موسی کاظم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای توصیه مهم امام موسی کاظم(ع) به صفوان شتربان رو گفتم و براتون تعریف کردم که آقای ما امام موسی کاظم(ع چطوری با هارون الرشید و پادشاهان بدجنس بنی امیه مبارزه می کردن ؛ اما بچه ها یه نکته خیلی مهم اینکه ، این مبارزه کردن های اهل بیت ما به خاطر دل شون و به خاطر اینکه رئیس باشن و زورشون رو نشون بدن و این حرف ها نبود ، نه ، اهل بیت ما به خاطر خدا با دشمنان مبارزه می کردن ، چه جوری؟ چه ربطی داره ؟!
ربطش اینکه هارون الرشید با اینکه مسلمون بود ، با اینکه ظاهراً نماز می خوند و به حج می اومد ، با اینکه ظاهراً خودش رو خیلی آدم مومنی نشون می داد ؛ اما در واقعیت دشمن خدا بود ؛ چرا ؟ چون دستورات خدا رو زیر پاش گذاشته بود .
خدا می گفت: به محروم ها رسیدگی کن ، اسراف نکن ، بریز به پاش نکن ، بیت المال رو به فک و فامیل و به دوست و آشنا نده ، خدا اصلاً میگه رئیس و حاکم باید امام باشه ، هارون الرشید کیه دیگه ؟ ؛ اما هارون الرشید اصلاً و ابداً به حرف های خدا گوش نمی داد ، به حرف های ظاهری خدا مثل نماز خوندن و حج رفتن و اینها گوش می داد ، البته اونها رو هم نه درست حسابی ؛ بلکه جلو چشم مردم گوش می داد؛ اما به دستورات اصلی خدا که رئیس کی باشه و حاکم چطوری با مردم رفتار کنه ، به این ها اصلاً و ابداً گوش نمی داد .
امام موسی کاظم ما هم به همین خاطر با هارون الرشید دشمن بودن ، حالا بگید ببینم به نظر شما امروز چه کسانی تو دنیا حاکم و رئیسن که به حرف های خدا گوش نمیدن و با دستورات خدا مبارزه می کنن ؟! ما هم امروز باید مثل امام موسی کاظم(ع) با اونها مبارزه کنیم و بجنگیم؛ اما این جنگیدن با دشمنان خدا همیشه خطراتی هم داره ، یه موقع جانت رو می گیرن و شهیدت می کنن ، یه موقع پول هات رو می گیرن و فقیرت می کنن. آبروت رو می برن و یه موقع هم زندان می اندازنت .
هارون الرشید وقتی دید هر کاری می کنه ، هر تلاشی می کنه ، تا امام موسی کاظم(ع) رو شکست بده و محبوبیت ایشون رو کمتر کنه و آبروی ایشون رو ببره ؛ اما برعکسش می شه و امام موسی کاظم ما روز به روز آبروشون و جایگاه شون بین مردم بیشتر و بیشتر می شه ، آخر سر تصمیم گرفت تا امام موسی کاظم ما رو زندانی کنه .
بچه ها یه چیزی بهتون بگم این زندانی کردن امام موسی کاظم(ع) کار راحتی نبود ، یعنی اینطوری نبود که هارون تا دلش خواست به راحتی بتونه ایشون رو دستگیر کنه ، باید بهانه درست و حسابی پیدا می کرد ؛ اما بهانه ای امام کاظم(ع) دستش نمی دادن ، نه تو قیام ها شرکت می کردن ، نه شلوغ کاری می کردن ، نه حتی علنی و آشکار تو شهر علیه هارون صحبت می کردن ، اصلا و ابدا . پس هارون الرشید این پادشاه بدجنس بنی امیه به چه بهانه ای امام موسی کاظم ما رو دستگیر کرد ؟
بچه ها ، همون طوری که توی قسمت قبلی براتون گفتم ، یکی از فامیل های امام موسی کاظم یعنی برادرزاده ی امام موسی کاظم(ع) ، پیش هارون رفت و به هارون گفت : امام موسی کاظم چه قدرتی دارن ، یادتون که هست همون کسی که گفت : من تا حالا ندیده بودم توی یک سرزمین دوتا پادشاه باشن ،
اون رفت و شبکه پنهانی امام موسی کاظم(ع) رو لو داد ، لو داد که امام موسی کاظم در جای جای دنیا یارانی دارن ، که براشون پول می فرستن و ایشون خودشون رو خلیفه به حق می دونن ؛ این آدم که ظاهراً فامیل امام موسی کاظم (ع) بود و از همه چیز خبر داشت ، رفت و همه چیز رو کف دست هارون گذاشت.
اما بچه ها، امام موسی کاظم ما ، الهی قربون شون برم ، اونقدر مهربون بودن که قبل از اینکه این فامیل شون به بغداد بره ، باهاش صحبت کردن و بهش پول دادن ، مشکل مالیش رو برطرف کردن تا نکنه یه موقع به خاطر فقر و نداری پیش هارون بره ؛ اما اون به خاطر حسادتی که به امام موسی کاظم(ع) می کرد و می دید که مردم دنیا چقدر ایشون رو دوست دارن و چقدر طرفدار ایشون هستند، رفت و هرچی که می دونست و به هارون الرشید گفت ؛ البته هارون الرشید از قبل خبرهایی داشت ؛ اما نه اینقدر مستند و قطعی .
فامیل امام موسی کاظم(ع) ، کاری کرد تا هارون الرشید اون تصمیمی رو که نباید بگیره گرفت . توی یکی از سفرهایی که هارون به مسجد النبی و به شهر مدینه اومدن . او کنار قبر پیامبر خدا(ص) رفت و به مزار پیامبر رو کرد و با صدای بلند به پیامبر خدا گفت: ای رسول خدا ، من از تصمیمی که مجبور به گرفتن آن هستم، از شما پوزش می طلبم ، عذر می خواهم ، من قصد دارم موسی بن جعفر را دستگیر و زندانی کنم ، زیرا می ترسم که او بین امت تو جنگ و خونریزی به راه اندازد و امت را به آشوب بکشاند.
آره بچه ها ، هارون الرشید بلند بلند این صحبت ها رو کرد ، تا همه مردم بشنوند تا مردم براشون سوال بشه که امام موسی کاظم(ع) چیکار مگه کردن !! و بعد هم مامورهای هارون برن و توی شهر به امام موسی کاظم(ع) تهمت بزنن ، تا بتونن این کار خودشون رو توجیه کنن؛ والا مردم شهر خیلی ها موسی کاظم(ع) رو دوست داشتن ؛ اما وقتی هارون این کار رو کرد و این جنگ رسانه ای رو علیه امام موسی کاظم ما راه انداخت ، برای خودش بهانه درست کرد تا بتونه آقای من و شما رو دستگیر کنه .
بعد هم هارون الرشید دستور داد تا امام موسی کاظم ما رو مخفیانه و شبانه ، سوار یک شتر کنن ، یک شتری که دور تا دورش رو با پارچه پوشونده بودن ، از این اتاقک های پارچه ای روش زده بودن ؛ بهش کجاوه یا محمل می گفتن ،
امام موسی کاظم ما رو سوار یکی از این شترها کردن و این شتر راه افتاد و به طرف بصره رفت ؛ ولی چون نصف شب بود مردم خبردار نشدن؛ اما فردا صبحش یک شتر دقیقا مثل همون راه افتاد و به طرف کوفه رفت ، مردم شهرهم فکر کردن امام موسی کاظم(ع) سوار این شترن و داخل این محملن و امام موسی کاظم رو دارن به کوفه می برن ؛ اما هارون هم یه کاری کرد که مردم قیام نکنن و شمشیر نکشن و باهاش نجنگند و هم از نظر اطلاعاتی فریب بخورن و متوجه نشن که امام موسی کاظم (ع) رو کجا بردن .
هارون الرشید بی رحم، دستور داد تا آقای من و شما رو به طرف یک زندان ببرن . یک زندان توی زیرزمین های شهر بصره ؛ ادامه ی قصه و ماجراهای تلخ و ناراحت کننده از زندان های امام موسی کاظم(ع) باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
زندانی دلبر رایگان
🟡 ماجرای علاقهمند شدن زندان بان ها به امام موسی کاظم (ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که هارون الرشید، این پادشاه بدجِنس و بیرحم بنی عباسی، وقتی صحبت های فامیل امام موسی کاظم(ع)، برادرزاده ی امام کاظم رو بر علیه ایشون شنید، تصمیم نهایی خودش رو برای زندانی کردن و بعد هم کشتن امام موسی کاظم(ع) گرفت ؛ اما از اونجاییکه آقای من و شما خیلی خیلی بین مردم آبرو داشتن، و مردم خیلی زیاد ایشون رو دوست داشتن، مجبور شد تا یک نقشه ی حساب شده بکشه تا بتونه امام موسی کاظم ما رو دستگیر کنه.
براتون تعریف کردم که او بهمدینه و پیش قبر پیامبر اومد وچه حرفهای الکی ای زد و بعد هم مخفیانه امام موسی کاظم ما رو دستگیر کردن و به زندان بصره بردن؛ اما یک شتر مخفیانه نه ، آشکار، به طرف کوفه رفت و مردم هم فکر کردن که امام موسی کاظم (ع)رو به کوفه بردن یعنی همه جوره مردم رو فریب داد و گول زد.
این شتری که آقای من و شما، امام موسی کاظم(ع) رو به طرف بصره برد ، ایشون رو به یک زندان بردن. زندان کجا بود؟! زندان توی خونه ی پسرعموی هارون بود؛ فردی به نام عیسی بن جعفر.
عیسی بن جعفر از بنی عباسی ها و پسرعموی هارون بود، آدم بد و گناهکاری بود، آدم بسیار بسیار بدجنس و بداخلاقی بود ؛ اما به محض اینکه امام موسی کاظم ما رو زندانی کرد، منتظر موند تا دستور هارون برای کشتن امام موسی کاظم (ع) بهش برسه ؛ اما این بین یه اتفاق خیلی عجیب و غریب پیش اومد، یه اتفاقی که ورق رو برگردوند، همه چی رو عوض کرد. چی شد؟! چه اتفاقی افتاد؟!
اتفاق این بود که عیسی بن جعفر، این آدم گناهکار، دید که امام موسی کاظم ما، همه ی روزها، روزه می گیرن و همه ی شبها رو عبادت میکنن و با خدا صحبت میکنن. عیسی بن جعفر دید که امام موسی کاظم ما به سجده میرن و دو_ سه ساعت سجده میکنن و با خدا صحبت می کنن و گریه می کنن. عیسی بن جعفر دید که امام موسی کاظم (ع) توی نمازهاشون برای اون هم دعا می کنن، برای همه ی فریب خورده ها دعا میکنن، برای همه ی کسانی که راه رو اشتباه رفتن و دچار گناه و اشتباه شدن، برای همه ی اونها امام موسی کاظم دعا می کنن.
عیسی بن جعفر، وقتی عبادت امام موسی کاظم(ع) رو دید، وقتی اخلاق خوب امام موسی کاظم ما رو دید، وقتی دید که یک بنده ی خیلی خیلی خوب خدا رو گرفته و دستگیر کرده، یه دفعه به خودش اومد و فهمید که چه اشتباه بزرگی کرده. برای همین هم یک نامه به پسرعموی خودش یعنی هارون الرشید نوشت و گفت: ای هارون، موسی بن جعفر را از من بگیر و به هرکه می خواهی بسپار وگرنه او را آزاد خواهم کرد. من بیش از این نمی توانم چنین مرد صالحی و چنین بنده ی خدایی را حبس نگهدارم.
عیسی بن جعفر، همون که آدم بدی بود، همون که گناه های زیادی کرده بود، فهمید که امام موسی کاظم ما چه انسان خوب و بزرگی هستند یعنی خوب بودن امام های ما فقط توسط شیعیان گفته نمی شد، فقط شیعیان نمی فهمیدند؛ نه، حتی آدم بدها، حتی گناهکارها و دشمنها، اونها هم می دیدن که امام موسی کاظم ما چطور عبادت میکنن، چطور نماز می خونن، چطور از خدا می ترسن و عاشق خدا هستن.
برای همین هم عیسی بن جعفر، این زندان بان امام موسی کاظم(ع)، برای پسرعمویش نامه نوشت و دیگه عذرخواهی کرد و به پسرعمویش گفت که هرچه زودتر امام موسی کاظم رو از خونش ببرن. او نمی خواست توی خون امام موسی کاظم(ع) شریک بشه. آخه آدم هرچقدر هم بد باشه، وقتی یه انسان بی گناه رو ببینه، وقتی یه بنده ی خوب خدا ببینه، وقتی یه کسی رو ببینه که همه ی دقیقه های عمرش بندگی خداست، جرئت نمیکنه با اون کاری کنه.
هارون الرشید ، وقتی نامه ی پسرعمویش رو خوند، عصبانی شد و فریاد زد و گفت:
آه ، از دست این موسی بن جعفر! هرجا که او را بفرستم، دل آدم ها را به خودش جذب میکند . این موسی بن جعفر را نمی توانم در خانه ی عیسی بن جعفر نگهداری کنم؛ آخر دل عیسی را با خودش برده، عیسی را طرفدار خودش کرده.
هارون دستور داد تا امام موسی کاظم ما رو از زندانِ خونه ی پسرعمویش به زندانی توی شهر بغداد ببرن. دست کی داد؟!
دست یه آدم بدتر، یه کسی که اسمش فضل بن ربیع بود. این فضل بن ربیع از دور و بری های خود هارون بود، از اونهایی بود که هارون الرشید خیلی بهش اعتماد و ایمان داشت، مطمئن بود هرچی بگه گوش میکنه.
فضل بن ربیع، امام موسی کاظم ما رو برد و توی خونه ی خودش زندانی کرد. اون زمان، توی خونه های خودشون یه زندان می ساختن، برای اینکه آدم های مهم رو ببرن توی خونه ی خودشون زندانی کنن و زیر نظر بگیرن ؛ اما این فضل بن ربیع هم وقتی عبادتهای فراوان امام موسی کاظم ما رو دید، وقتی نمازهای عجیب و غریب امام موسی کاظم(ع) رو دید، وقتی گریه های امام موسی کاظم رو توی نماز دید، اون سجده های طولانی رو دید، وقتی اون نماز شب های قشنگ امام موسی کاظم ما رو دید، تحت تأثیر امام موسی کاظم(ع) قرار گرفت.
آره، خب خودتون یه لحظه تصور کنید، انشاءالله امام زمان مون که ظهور کنن، ما نماز ایشون رو نگاه کنیم، چه حسی داره؟ اون نمازی که پر از عشق خداست، پر از علاقه به خداست، برای تموم شدن نیست، برای این نیست که سریع تموم بشه و دنبال یه کار دیگه برن ؛ نمازی که برای خودِ خودِ خداست.
وقتی ما اون نماز رو ببینیم، عاشق امام زمان می شیم؛ نه فقط ماها ؛ بلکه مردم کل دنیا، مردم اروپا، آمریکا، آفریقا، مردم همه جای دنیا، وقتی نماز خوندن حجت خدا رو ببینن، یک دل نه ، صد دل عاشق ایشون میشن و علاقه مند به نماز و بندگی خدا میشن.
این آدم بدهای دور و بر هارون الرشید، فضل بن ربیع، این پسرعمویش عیسی بن جعفر هم وقتی نمازهای امام موسی کاظم(ع) رو می دیدن، عاشق ایشون می شدند، دلشون می رفت، با گریه های امام موسی کاظم(ع) گریه می کردن و از خدا عذرخواهی می کردند. برای همین فضل بن ربیع هم بعد از اینکه مدتی امام رو زندانی کرد و امام رو اذیت کرد، تحت تأثیر قرار گرفت و کم کم سختگیری هاش رو کم کرد. او بهترین غذاها رو به امام موسی کاظم می داد تا نوش جان کنن، رختخواب راحت برای ایشون آورد، دیگه به هیچ عنوان نمی گذاشت کسی امام رو اذیت کنه، دیگه خودش مراقب امام موسی کاظم شده بود. یه جورایی طرفدار امام موسی کاظم(ع) شده بود و نمی گذاشت کسی آقا رو اذیت کنه ؛ اما این جاسوسهای هارون وقتی فهمیدن که فضل بن ربیع، این یار با وفای هارون هم طرفدار امام موسی کاظم شده و یک دل، نه صد دل عاشق آقای من و شما شده، پیش هارون رفتن و خبرکشی کردن و لو دادن.
هارون هم که دیگه حسابی عصبانی شده بود و نمی دونست چیکار کنه، یک تصمیم گرفت . یک تصمیمی که باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی، همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
بدترین زندان بان رایگان
🟡 ماجرای انتقال امام کاظم به زندان سندی بن شاهک بدجنس
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای زندانی شدن امام موسی کاظم(ع) ؛ اما دلبری کردن از زندان بان ها رو گفتم و براتون تعریف کردم که آقای من و شما، امام موسی کاظم(ع)، توی زندان هم کار فرهنگی می کردن؛ منتها نه با صحبت کردن و سخنرانی، نه !! با عبادت خودشون با مناجات های و گریه های خودشون.
امام موسی کاظم(ع) کاری می کردن که بی رحم ترین و بدجنس ترین آدم های دربار هارون هم طرفدار ایشون می شدن و دیگه آقای من و شما رو اذیت و آزار نمی دادن . هارون الرشید هم که دیگه نمی دونست چیکار کنه، امام رو پیش هر کسی که زندانی
می کرد ، میدید که امام موسی کاظم(ع) دارن دل اون رو می برن و یه کاری می کنن که اون آدم هم بنده ی خدا بشه، که اون هم پیش خدا برگرده و عبادت کنه و دست از کارهای بدش برداره.
هارون الرشید دستور داد تا امام موسی کاظم ما رو از زندان خونه ی فضل بن ربیع، به خونه ی فضل بن یحیی برمکی ببرن. فضل بن یحیی برمکی، از اون غلام های حلقه به گوش هارون بود، هرچی هارون می گفت، می گفت: به روی چشم!
او وزیر و نوکر هارون بود. هارون الرشید خیالش راحت بود که اگر موسی بن جعفر رو به زندان خونه ی این ببره، او حسابی امام رو اذیت میکنه و شکنجه میده و رنج میده و بعد هم میتونه با خیال راحت دستور قتل امام رو بهش بده ؛ اما بچه ها، فکر میکنید چی شد؟!
آره درست حدس زدید.
فضل بن یحیی برمکی هم مثل نفرهای قبلی تحت تأثیر امام قرار گرفت و عاشق امام شد. عبادتهای امام رو که می دید، حسرت می خورد و با خودش می گفت: ای کاش من هم توفیق داشتم اینطوری عبادت کنم! ای کاش من هم میتونستم بندگی خدا رو بکنم! ای کاش من هم به جای اینکه بنده ی هارون الرشید باشم که آدم بدیه، زورگوئه، آدم کشه بنده ی خدای موسی بن جعفر می شدم؛ خدایی که انقدر مهربونه، انقدر آدمها رو دوست داره و به بنده های خودش توجه میکنه؛ خدایی که یکی از بنده هاش موسی بن جعفره.
با خودشون حسرت می خوردن، با خودشون می گفتن: یه عمر ، توی گناه و معصیت و گوش دادن به حرف هارون الرشید گذروندیم؛ یه عمرمون رو حروم کردیم و هدر دادیم.
هارون الرشید که متوجه شد این وزیر خودش، فضل بن یحیی برمکی، هم طرفدار امام موسی کاظم شده، عصبانی شد و فریاد زد و دستور داد و گفت: اَه! هر کار میکنم، موسی بن جعفر دل یارانم را جذب میکند! نمیدانم با او چه کنم! نمیدانم! به هر زندانی که او را می فرستم، پیش بدترین آدم ها که میفرستم، آنها طرفدار موسی بن جعفر می شوند ! چه غلطی بکنم؟! بگذار این بار، زندانبان او را شکنجه می کنم تا درس عبرتی برای دیگران شود.
بعد هم دستور داد که این وزیر خودش، فضل بن یحیی برمکی، رو صد ضربه شلاق بزنند، آن هم جلوی چشم همه ی مردم، تا آبروش بره ؛ اما این زندانبان از کار خودش پشیمون نشد. شلاق ها رو خورد ؛ اما حاضر نشد یک شلاق دیگه به امام موسی کاظم ما بزنه.
آخه میدید که امام موسی کاظم ما چطور عبادت می کنه و چطور بندگی خدا رو می کنه، میدید که امام موسی کاظم ما حتی برای زندانبان های خودشون هم دعا می کنن و به فکر هدایت اونها هم هستن .برای همین شلاق ها رو خورد ؛ اما جرئت اذیت و آزار کردن امام موسی کاظم رو نداد. برای همین هم امام موسی کاظم ما رو به یک زندان دیگه بردند ؛ اما این بار اوضاع فرق می کرد ...
زندان بان، این بار یک یهودی بی رحم و وحشی بود؛ یه کسی بود که اصلاً و ابداً تحت تأثیر معنویت امام قرار نمی گرفت، یه کسی بود که اگر امام موسی کاظم همه ی خوبی های دنیا رو هم بهش می کردن، اون به امام بدی می کرد. چقدر یه آدم باید بد و بی رحم و بدجنس باشه!
بچه ها ، امام موسی کاظم ما رو به زندان خونه ی سندی بن شاهک بردن. سندی بن شاهک، از خون ریزترین و وحشی ترین و بی رحم ترین نوکرهای هارون الرشید بود؛ از اونهایکه اگه هارون الرشید بهش می گفت خدا رو هم سر ببر، حاضر بود این کار رو بکنه، اگه می گفت خونه ی خدا رو هم خراب کن، هم حاضر بود بکنه. انقدر آدم بد و بی رحمی بود. برای همین هارون الرشید دستور داد تا آقای من و شما، امام موسی کاظم رو به زندان خونه ی سندی بن شاهک ببرن.
اما ... اما زندان خونه ی سندی بن شاهک با بقیه ی زندانها یه فرق مهم داشت . چه فرقی؟! فرقش این بود که این زندان ، یک سیاه چال بود! یک جایی که کلی پله می خورد و به زیر زمین می رفت . اونجا انقدر کوچیک بود که آقای من و شما نه می تونستن راحت دراز بکشن، نه بایستن. جای وحشتناکی بود و از طرف دیگه زمین اونجا نمناک و سرد بود . برای همین آقای من و شما روز به روز بدن شون لاغرتر و لاغرتر شد.
دستور داده بود دست و پای امام من و شما رو با غل و زنجیرهای سنگین ببندند. حدود دوازده کیلو زنجیر به دست و پای امام بسته بودند تا امام نتونه راحت نماز بخونه ؛ اما با اون حال هم امام موسی کاظم(ع) ما نماز می خوندن، عبادت می کردن، پیش خدا سجده و گریه می کردن؛ دست هاشون رو به قنوت بالا می آوردن و دعا می کردن و برای مسلمین از خدا طلب خیر و رحمت و بخشش می کردن.
امام موسی کاظم ما توی هر شرایطی عبادت خدا رو ترک نمی کردن ؛ اما سندی بن شاهک ذره ای تحت تأثیر قرار نمی گرفت، ذره ای دلش رحم نمی اومد و باعث نمی شد که امام رو کمتر شکنجه کنه یا کمتر اذیت کنه، یا اصلاً یه کاری کنه آقای من و شما رو هر چند روز یه بار هم که شده بالا بیاره و زیر نور آفتاب قرار بدن . این کار رو هم نمی کرد!
امام موسی کاظم ما چندین ماه توی زندان سندی بن شاهک بودن و شکنجه می شدن و هیچی جز ذکر خدا نمی گفتن ؛ اما هارون الرشید وقتی جاسوس هاش براش خبر آوردن که موسی بن جعفر باز هم عبادت می کنه و نماز می خونه، باز هم بندگی خدا رو میکنه و برای همه دعا می کنه.این بار یک تصمیم خیلی خیلی خطرناک گرفت!
تصمیم گرفت تا این بار یه کاری کنه که دیگه آبرو برای آقای من و شما باقی نمونه، چی کار کرد؟ چه تصمیمی گرفت؟
ادامه اش باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد .
کنیز بی حجاب رایگان
🟡 ماجرای جالب و شنیدنی توبه زن گناه کار با شنیدن مناجات های امام
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تاثیر امام موسی کاظم(ع) روی اون وزیر هارون الرشید رو گفتم و براتون گفتم که اون وزیر بی رحم و وحشی و بدجنس هم تحت تاثیر قرار گرفت و دیگه آقا رو اذیت نکرد و بعد هم هارون الرشید دستور داد ، تا اون رو شکنجه کنن و امام موسی کاظم (ع) رو به خونه سندی بن شاهک ببرن.
زندان خونه سندی بن شاهک ، مثل زندان های دیگه نبود ، یک سیاه چال بود ، یک زندان نمور و یک جای تنگ و تاریک بود ، امام موسی کاظم ما رو به اونجا بردن؛ ولی بازهم ایشون همون جا نماز می خوندن و عبادت خدا رو انجام می دادن .
سندی بن شاهک ، برعکس اونهای دیگه اصلا و ابدا تحت تاثیر قرار نمی گرفت ، اصلاً دلش به رحم نمی اومد و با خودش نمی گفت که من کمتر این آقا رو اذیت کنم یا حداقل یه غذای خوب به این آقا بدم ، با خودش نمی گفت این غل و زنجیرها رو از دست نوه ی پیامبر باز کنم ، نه اصلاً دلش به رحم نمی اومد ؛ اما خانواده اش اینطوری نبودن ،
خانواده ی او وقت هایی که سندی بن شاهک خونه نبود ، می رفتن و به عبادتهای امام موسی کاظم(ع) نگاه می کردن و گریه می کردن ، تحت تاثیر قرار می گرفتن ، نمازهای امام موسی کاظم (ع)رو می دیدن و با خودشون می گفتن : ما هم نماز می خونیم، این آقا هم نماز می خونه ، ما هم ادعا می کنیم خدا رو دوست داریم، این آقا هم میگه خدا رو دوست داره ، اما بین ما و این نوه ی پیامبر خیلی خیلی فرقه.
وقت هایی که سندی بن شاهدک خونه نبود، اینها یواشکی برای امام موسی کاظم(ع) غذا می بردن و به ایشون رسیدگی می کردن ، حواس شون بود که امام موسی کاظم خیلی خیلی اذیت نشن ، زندان تنگ و تاریک به اندازه کافی آدم رو اذیت می کنه ؛ اما دیگه نبودن آب و غذا نباید زندانی رو اذیت کنه .
خواهر سندی بن شاهک ، مخفیانه برای آقا آب و غذا می برد ، امام موسی کاظم(ع) هم برای خودش و بچه هاش دعا می کردن ؛ اتفاقا دعاهای امام موسی کاظم(ع) هم نتیجه داد ، بچه ها و خانواده سندی بن شاهک و خانواده خواهرش همگی جزو شیعیان و جزو طرفداران امام موسی کاظم (ع) و اهل بیت شدن . نوه ی سندی بن شاهک سال های سال بعد جزو شاعران اهل بیت شد ، جزو اونهایی شد که برای اهل بیت شعر می گفت و اهل بیت هم می فرمودند : هر کس یک بیت برای ما شعر بگه بهشت براش واجب می شه یعنی حتما حتما به بهشت میره ،
سندی بن شاهد خودش اینقدر بدجنس و بی رحم بود ؛ ولی خانواده اش تحت تاثیر قرار گرفتن ، گاهی اوقات می شد که همسر سندی بن شاهک ،خواهرش ، خانواده اش ، بهش اعتراض می کردن و می گفتن: وای بر تو ای سندی، از خدا بترس در مورد این مرد صالح ، آیا می ترسی نعمتی که در آنی از تو گرفته شود ؟
اما سندی بن شاهک ،ذره ای تحت تاثیر قرار نمی گرفت ، سندی بن شاهک هرچی بهش می گفتن گوش می داد ، هر دستوری که بهش می دادن می گفت : به روی چشم و عمل می کرد ؛ اما این هارون الرشید وقتی می دید که امام موسی کاظم ما روز به روز داره محبوبیت شون بیشتر و بیشتر می شه و با اینکه توی زندانن ؛ اما این نورشون و این عطر وجودشون توی کل جهان پخش می شه ، تصمیم گرفت تا یه کاری بکنه که آبرو برای امام موسی کاظم ما نمونه ؛ چیکار کرد ؟ چه تصمیمی گرفت ؟!
او تصمیم گرفت تا یک زن گناهکار و بی حجاب رو به زندان امام کاظم(ع) بفرسته ، چی ؟ چرا این کار رو بکنه ؟ آخه می خواست با این کارش شخصیت اخلاقی امام رو خراب کنه تا دیگه مردم امام موسی کاظم(ع) رو یه آدم مقدس نشناسن و یه آدم معمولی بدونند ، مثل بقیه ی آدم ها که تا وقتی که خانم های بی حجاب و خانم های بد پیش شون نرن، نماز میخونه ؛ اما به محض اینکه خانم های بی حجاب رو ببینه ، میره و با اونها می شینه و صحبت می کنه و چه می دونم با اون ها دوست می شه .
هارون می خواست با این نقشه اش آبروی امام موسی کاظم (ع) رو ببره ، برای همین هم دستور داد تا یکی از زیباترین و در عین حال بی حجاب و بدترین کنیزهای خودش ، همین نوکرهای خودش رو آرایش کنن و چه می دونم کلی عطر بهش بزنن و اون رو به زندان امام موسی کاظم(ع) بفرستن و می خواست با این کارش کاری کنه تا امام موسی کاظم(ع) که حدود دوازده _ سیزده سال بود که همسرشون و خانواده شون رو ندیده بودن ، با این خانم بشینن و گپ و گفت کنن و بگن و بخندن تا آبروشون پیش همه بره و این خبر رو توی کل جهان پخش کنن .
وقتی این خانم که خودش رو هفت قلم آرایش کرده بود و چه می دونم کلی از این عطرهای خوشبو به خودش زده بود و کلی ادا و اصول از خودش درآورد ، وارد زندان امام موسی کاظم(ع) شد ، دید که یک آقا ایستادن و دارن نماز می خونن و اصلا وابدا به اطراف شون توجه ندارن . این زن هرچی صحبت کرد و می خواست توجه امام رو به خودش جلب کنه فایده نداشت ؛ اصلا انگار امام موسی کاظم (ع) اونجا نبودن ، انگار روح شون توی آسمون ها بود .
این خانم چند دقیقه ای همینطوری نشست و به عبادت های امام موسی کاظم (ع) نگاه کرد ، که اون هم دیگه دلش رفت ، چند دقیقه ای نشست ، شاید حتی بشه گفت چند ساعت نشست ، به امید اینکه امام نمازشون تموم شه و بیان و با این خانم شروع کنن صحبت کردن و دوست شدن ؛ اما هرچی منتظر موند، فقط عبادت خدا دید ، نماز و گریه برای خدا دید ، مناجات با خدا دید .
این خانم که خودش یک عمر گناه کرده بود ، کارهای بد کرده بود ، وقتی عبادت های امام موسی کاظم(ع) رو می دید ، وقتی نماز شب خوندن های امام موسی کاظم ما رو دید ، اون سجده های طولانی رو می دید ، وقتی اون استغفارهای از خدا و اون درد و دل کردن های با خود خدا رو شنید ، یه دفعه اشکی از چشماش جاری شد و ملافه ای که امام موسی کاظم(ع) روی خودشون کشیدنر و به عنوان چادر سرش کرد ، اون هم به سجده رفت و شروع کرد به گریه کردن و عذرخواهی کردن .
بچه ها ، همه ی آدم ها توی وجودشون خدا و بندگی خدا رودوست دارن ، از اینکه به حرف خدا گوش ندن ناراحت می شن ؛ اما غفلت های دنیا ، حواس پرت شدن ها باعث میشه که حواس شون به خدا و بندگی خدا نباشه ؛ اما دیدن امام، کاری می کنه که آدم دوباره حواسش به خدا جمع بشه ،
این خانم به سجده افتاد و شروع به گریه کردن و از خداوند طلب مغفرت کردن ، مامورهای زندان که اون رو فرستاده بودن تا امام موسی کاظم ما رو فریب بده و آبروی امام رو ببره ، وقتی برگشتن دیدن که این زن یه ملافه روی خودش کشیده ، برای اینکه بی حجاب نباشه و بعد هم روی خاک زمین افتاده و سجده می کنه و از خدا عذرخواهی می کنه و با گریه از خدا می خواد که گناهاش رو ببخشه.
اینها با عصبانیت اومدن و این زن رو برداشتن و پیش هارون الرشید بردن ؛ ادامه قصه و ماجرای عصبانیت شدید هارون باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
شهادت امام کاظم رایگان
🟡 ماجرای تلخ و ناراحت کننده به شهادت رساندن امام موسی کاظم(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تحت تاثیر قرار گرفتن خانواده سندی بن شاهک رو گفتم و بعد هم اون خانم بی حجابی که هارون به زندان امام موسی کاظم(ع) فرستاده بود تا ایشون رو فریب بده و امام موسی کاظم ما رو به گناه بکشونه رو براتون تعریف کردم .
اما بچه ها یادتون که هست ، اون خانم بی حجاب ، اون کنیز بی حجاب ، وقتی عبادت های امام موسی کاظم(ع) رو دید ، به خودش اومد و به سجده افتاد و شروع کرد از خداوند عذرخواهی کردن و بعد هم مأمورهای زندان اومدن و با عصبانیت اون رو پیش هارون الرشید بردن .
هارون الرشید وقتی ماجرا رو شنید ، با عصبانیت رو کرد به اون زن و گفت : ای زن ، مگر من تو را فرستادم آنجا که نماز بخوانی ؟! مگر آنجا مسجد است ؟! من تو را فرستادم تا موسی بن جعفر را فریب بدهی ، بعد تو رفتی نماز می خوانی ؟!
اون زن که دیگه حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود ، با بی توجهی به هارون الرشید گفت : وقتی او را دیدم که اینگونه غرق در عبادت است و آن کلمات را بر زبان آورده ، لرزه بر اندامم افتاد و به سجده افتادم و از آن سجده سر برنخواهم داشت تا خداوند توبه مرا بپذیرد .
آره بچه ها ، هارون الرشید که این نقشه اش هم شکست خورده بود ، سراغ آخرین نقشه اش رفت ، یعنی چی؟ کدوم نقشه؟! نقشه ی به شهادت رسوندن امام موسی کاظم (ع) ؛ اما کشتن امام موسی کاظم(ع) به همین راحتی ها نبود ، اینجوری نبود که بتونه با خیال راحت امام رو بکشه و کسی چیزی بهش نگه ؛ بالاخره آقای من و شما هزاران هزار طرفدار داشتن ، چه درون کاخ هارون ، چه بیرون از کاخ ، مردم عاشق ایشون بودن ، نمی شد به همین راحتی ها امام موسی کاظم(ع) رو کشت ؛ برای همین هارون الرشید دستور داد تا یه تعدادی از بزرگان و قاضی ها و فقها و آدم های معروف بغداد رو به زندان امام موسی کاظم(ع) ببرن ، چرا ؟ چون می خواست اونها ببین که امام موسی کاظم(ع) سالمه و شکنجه نشدن و هیچ اثری از بیماری روی بدن ایشون نیست . می خواست وقتی به ایشون زهر داد همه بگن که امام موسی کاظم(ع) به مرگ طبیعی از دنیا رفتن.
این آدم ها ،همگی بلند شدن و به خونه ی سندی بن شاهک رفتن. سندی هم یه لباس خیلی خیلی مرتب به امام موسی کاظم(ع) داد و دستور داد آرایشگرها بیان ایشون رو آرایش کنن و قشنگ امام موسی کاظم(ع) رو سرحال کنن و بعد هم بیارن و جلوی این آدم ها بنشونن ؛ اما امام موسی کاظم ما ، که می دونستن نقشه هارون الرشید چیه ، وقتی وارد اون مجلس شدن و اون آدم های معروف رو دیدن بدون هیچ حرفی فرمودند : شاهد باشید که من به زودی با زهر کشته می شوم ، شاهد باشید که با نُه دانه خرمای مسموم مرا به شهادت می رسانن ، فردا رنگ چهره ام سبز خواهد شد و سپس از دنیا خواهم رفت .
وقتی امام موسی کاظم(ع) این رو گفتن ، این نقشه ی هارون هم شکست خورد ، هارون می خواست اینها بیان و ببینن امام موسی کاظم(ع) سالم هستند و بعد هم برن بگن که آقا سالم بودن ، ما که دیدیم آقا سالم سالم بودن ؛ اما امام موسی کاظم(ع) که متوجه شدن هارون الرشید چه نقشه ای داره ، نقشه اش رو خنثی کردن و اینها هم جا خوردن و از اونجا رفتن.
سندی بن شاهک نمی دونست چیکار کنه ، آخه نقشه شون شکست خورده بود ، برای همین دستور داد تا دوباره امام رو به همون سیاه چال ببرن ، به همون زندان تاریک و نمور ...
امام موسی کاظم ما ، هم به محض اینکه وارد زندان شدن ، دوباره مثل همیشه شروع به نماز خوندن کردن ؛ اما اون روز یا روز بعدش برای افطار به جای اینکه یه غذای خوشمزه و سالم بیارن ، چند تا خرما آوردن که مسموم بود ، خرماهایی که داخلش زهر ریخته بودن ، حالا یه سوال!
ممکنه شما با خودتون بگین امام موسی کاظم(ع) که می دونستن خرما ها مسموم شدن ، پس چرا اون خرماها رو خوردن ؟!
بچه ها ، امام گاهی اوقات از طرف خدا مأمورن که به علم آسمانی شون عمل کنن ، گاهی اوقات هم خداوند دستور میده که به علم آسمونی شون عمل نکنن یعنی طبق اون چه که ظاهره عمل کنن . امام موسی کاظم(ع) هم ظاهرش این بود که براشون خرما آوردن ،
امام موسی کاظم هم به عنوان افطار اون خرماها رو نوش جانشون کردن ؛ اما کم کم حال شون بد شد و بد شد ، تا اینکه متوجه شدن که دیگه وقت رفتن از این دنیاست .
آقای من و شما امام هفتم ما شیعیان ، حدود چهارده سال توی زندان های سخت هارون الرشید بودن ؛ علی الخصوص این زندان آخر ، این زندانی که زندانبانش خیلی آدم بدی بود ، آقای من و شما دیگه این آخرها توی دعاهاشون از خداوند رفتن رو می خواستن ، از خداوند سفر به سمت آخرت رو می خواستن.
امام موسی کاظم که ساعت ها عبادت می کردن و نماز می خوندن ، دیگه این آخرها اینقدر لاغر شده بودن و بدن شون ضعیف شده بود و اینقدر اذیت شده بودن که دیگه از خداوند طلب مرگ می کردن و خدا هم دعای ایشون رو مستجاب کرد.
آقای من و شما با سمی که هارون الرشید به ایشون داد مریض شدن و هنوز چند ساعت نشده که چشمان شون رو برای همیشه بستن و روح پاکشون از بدنشون جدا شد و روح شون به طرف بهشت رفت ؛ همونجایی که ارواح پدران شون ، یعنی امام صادق (ع)، امام باقر(ع) ، امام سجاد(ع) ، امام حسین(ع) ، امام علی(ع) و پیامبر همه اونجاست . روح امام کاظم(ع) هم پر کشید به طرف آسمون رفت و بدن شون که غل و زنجیر به دست پاهاشون بسته شده بود و حسابی لاغر شده بود ، توی زندان سندی بن شاهک موند .
وقتی به هارون الرشید خبر دادن که نقشه ات گرفت و موسی بن جعفر به شهادت رسید ، هارون الرشید خوشحال شد ؛ اما برای اینکه ظاهر رو حفظ کنه ، قیافه ی خودش رو ناراحت کرد و گفت : بریم زندان ، تا ایشون رو ببینیم.
وقتی به زندان اومد ، دید که امام موسی کاظم نیستن ، رو کرد به یارانش و گفت : آهای چرا من موسی بن جعفر رو نمی بینم ؟ چرا فقط یک ملافه اینجاست ؟
اونها گفتن : موسی بن جعفر انقدر لاغر شده که زیر این ملافه است ؛ اما تو متوجه نشدی ، زندان ها و شکنجه ها و اذیت هایی که تو کردی ، بدن نوه ی پیامبر رو آب کرده ، ایشون اینقدر لاغر شدن که تو، بدن زیر این ملافه رو تشخیص ندادی.
بله بچه ها، آقای من و شما اینطوری از دنیا رفتن و بعد هم هارون الرشید دستور داد تا بدن امام موسی کاظم(ع) رو تشییع جنازه کنن و دفن کنن که ادامه قصه و ماجرای آخرین مبارزه امام موسی کاظم(ع) با هارون الرشید ، باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
تشییع جنازه رایگان
🟡 ماجرای تشییع جنازه بزرگ و دشمن شکن امام موسی کاظم(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که هارون الرشید بدجنس و نامرد وقتی همه ی نقشه هاش شکست خورد و فهمید که حریف امام کاظم ما نمی شه و ایشون بر حق اند ، آخر سر تصمیم گرفت تا ایشون رو به شهادت برسونه ، برای همین هم چند نفر از بزرگان بغداد رو آورد ، تا بگه امام کاظم سالم اند ؛ اما این نقشه اش هم شکست خورد و آخر سر آقای من و شما رو با چند تا خرمای مسموم به شهادت رسوندن .
اما بچه ها ، می دونید که هر امامی که از دنیا میره ، باید امام بعدی بیاد و بدنش رو بشوره و بر اون نماز میت بخونه و حالا امام رضا علیه السلام از شهر مدینه در عرض دو - سه ثانیه طی الارض کردن و به بغداد اومدن ؛ البته با چهره ی مبدل به زندان سندی بن شاهک اومدن ، کسی ایشون رو نشناخت و فکر کردن از طرفدارهای هارون هستند ، آخه امام رضا می خواستن شناسایی نشن ...
امام رضا (ع) رفتن و بدن پاک و مطهر پدر خودشون رو دیدن ، همون پدری که همیشه به امام رضا(ع) می گفت : عالم آل محمد و همیشه به بچه هاشون توصیه می کرد ، احترام پسرشون علی بن موسی رو رعایت کنن. همون پدری که بارها به امام رضا علیه السلام می گفت : پدر و مادرم فدات .
باورتون می شه ؟! یک پدر که امام موسی کاظم(ع) باشه به پسر خودش که امام رضا(ع) باشه می گفت پدر و مادرم فدای تو بشن. امام موسی کاظم(ع) خیلی خیلی امام رضا (ع) رو دوست داشتن ، آخه می دونستن که امام بعدی ایشون هستند.
امام رضا علیه السلام وقتی از راه رسیدن و بدن لاغر و نحیف امام موسی کاظم(ع) رو دیدن ، ایشون دیدن که پدرشون لاغر ، لاغر شدن و رد زنجیر روی دست و پاهاشونه ، دیدن که این زنجیرهای دشمنان ساق پای پدرشون رو شکسته و خرد کرده ، دیدن که این زنجیرها چه به روز پدرشون آورده ؛ اما روی پیشونی پدرشون رد سجده دیدن ، سجده های طولانی . روی گونه های پدرشون رد اشک دیدن ، اشک هایی که دائما جاری بود و از ترس خدا گریه می کردن .
امام رضا علیه السلام برای اینکه لو نرن، نمی تونستن بلند بلند گریه کنن ؛اما آروم گریه کردن و بدن پدرشون رو به همراه چند نفر دیگه شستشو دادن و غسل کردن و بعد هم نماز میت رو بر پیکر پدرشون خوندن و خیلی زود به طرف مدینه برگشتن ، چرا که نباید لو می رفتن ، نباید دیده می شدن .
دشمن ها، بدن امام موسی کاظم ما رو روی یک تخته چوب گذاشتن و آوردن روی پل بغداد گذاشتن ، چرا این کار رو کردن ؟! چون می خواستن به امام کاظم(ع) توهین کنن ، چون از ایشون شکست خورده بودن ، بدن پاک و بی جان آقای ما رو آوردن و روی پل بغداد گذاشتن و با صدای بلند فریاد زدن و گفتن : این هم بدن موسی بن جعفر ، همان کسی که شیعه ها فکر می کردن امام شان است ، همان کسی که فکر می کردن نمی میرد .
مردم بغداد، امام موسی کاظم رو دوست داشتن ، هر انسانی ایشون رو دوست داشت ، فقط آدم هایی که خیلی بدی کرده بودن و خیلی خیلی گناه کرده بودن ، امام کاظم(ع) رو دوست نداشتن ، برای همین مردم بغداد عصبانی شدن ؛ حتی بعضی هاشون می خواستن به مامورهای هارون حمله کنن.
یکی از پسر عموی هارون، وقتی دید که مردم چقدر عصبانی اند و می خوان قیام کنن و بیان بجنگن ، فوراً دستور داد ، بدن امام موسی کاظم (ع)رو به کاخ خودش ببرن ، بدن آقا رو به اونجا بردن و دوباره غسل دادن و کفن کردن و این بار با احترام روی یک تابوت گذاشتن و توی شهر بغداد آوردن و بعد هم اعلام کردن و گفتند : آی مردم بغداد، بیاید به تشییع جنازه ی موسی بن جعفر .
مردم می دونستن که تشییع جنازه خطرناکه ، هر کی بره شناساییش می کنن و بعداً به حسابش می رسن ؛ اما مردم بغداد دیگه به این چیزها فکر نکردن ، همگی توی خیابون ها اومدن ، گریه می کردن و به سرشون می زدن ، خیلی از اینها شیعه نبودن ، بهتره بگم اکثرشون شیعه نبودن ؛ اما وقتی امام موسی کاظم(ع) رو می دیدن که چقدر مظلومن و در حق شون ظلم شده و چقدر ایشون انسان خوبی هستن ، غصه می خوردن و گریه می کردن و اینطوری بود که بدن آقای من و شما بدن امام هفتم مون ، امام مظلوم مون رو بردن و در قبرستان قریش که شمال بغداد بود دفن کردن ؛ آره همین جایی که امروز بهش کاظمین میگیم ، همین جایی که هرکی مشکل داره ، در خونه ی باب الحوائج میآد ، آقای ما لقب شون باب الحوائجه یعنی هر کی ، هر نیازی داره ، هر گرفتاری داره ، خصوصاً اگه مریض داره ، زندانی داره ، اگر مشکلات اینطوری داره ، باید در خونه ی موسی بن جعفر بره.
مردم عراق و بغداد ، حتی اهل سنت ، حتی اونهایی که امام موسی کاظم(ع) رو به عنوان امام قبول ندارن ، هر موقع توی زندگی شون گرفتاری پیش می یاد و مشکلی می شه که نمی تونن هیچ جوره حلش کنن ، یک زیارت به کاظمین میرن و از آقای من و شما، امام هفتم مون موسی بن جعفر می خوان تا مشکل شون حل بشه.
بچه ها ، خیلی ها بودن نابینای مادرزاد بودن ، هیچی نمی دیدن ؛ اما با توسل به امام موسی کاظم(ع) شفا گرفتن ؛ خیلی ها بودن مادرشون مریض شده و دکترها قطع امید کردن ، گفتن مادرتون چند روز دیگه از دنیا میره ، یه توسل به امام موسی کاظم(ع) کردن و مادرشون سلامتیش رو پیدا کرده و انگاری دوباره زنده شده ، خیلی ها بودن مشکل مالی داشتن ، برای باباها این رو میگم ، قرض و گرفتاری داشتن یه توسل به امام موسی کاظم کردن ، یه سفره ی موسی بن جعفر انداختن ، آقای من و شما پیش خدا دعا کرد و مشکل شون حل شد.
امام موسی کاظم(ع) خیلی دل رحمن ، نمی تونن ببینن کسی مشکلی داشته باشه و ازشون کمک بخواد و پیش خدا دعا نکنن ؛ البته گاهی اوقات هم پیش میآد که خدا صلاح نمی دونه ؛ اما امام موسی کاظم همیشه در خونه شون به روی نیازمندها بازه ؛ مردم نیازمند هر موقع گرفتاری دارن ، در خونه موسی بن جعفر میرن .
قصه ی من به پایان رسید ؛ اما بچه ها این رو هیچ وقت یادمون نره که ما بی پناه نیستیم ، ما آقایی داریم که توی زندان هم به فکر زندانبان بود و دست اون رو می گرفت و هدایتش می کرد ، ما آقایی داریم که هر فقیری که تو دوران زنده بودن شون در خونه ی ایشون می اومد ، امام موسی کاظم(ع) اینقدر بهش پول و سکه ی طلا می دادن ، که اون فقیر، ثروتمند می شد ؛ ما آقایی داریم که حتی اهل سنت ، حتی غیر مسلمون ها ، برای برآورده شدن حاجت و خواسته هاشون پیش خدا ، میان و از ایشون حاجت شون رو میخوان ، پس کاش ما هم هر حاجتی داریم ، هر خواسته ای و نیازی داریم ، در خونه ی امام موسی کاظم (ع) بریم .
در پناه حق یاعلی مدد
موارد مرتبط
قصه زندگی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
داستان هایی زیبا و شنیدنی از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی(قبل از انقلاب)
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
قصه دوران ولیعهدی امام رضا
قصه زندگی شهید ابراهیم هادی
آخ که چقدر قصه ابراهیم هادی قشنگ و شنیدنی بود چقدر قصه کشتی گرفتن ها و والیبال بازی کردن هاش قشنگ بود
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از پیروزی انقلاب تا رهبری)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.