قصه زندگی شهید امیرعلی حاجی زاده
کودک مدیر رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از دوران کودکی و بازیگوشی های امیر آقا 👦🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود غیر ازخدا هیچ کس نبود .بچه ها من از امشب می خوام برای شما قصه زندگی یک قهرمان بزرگ رو
تعریف کنم ،یک قهرمانی که خیلی از شما بچه ها می شناسینش ،اسمش رو می دونین یا اگر ایشون رو به اسم نشناسین ،قطعاً
اگر عکس شون رو ببینین می شناسین !!!
من می خوام از امشب قصه زندگی سردار شهید امیرعلی حاجی زاده رو تعریف کنم .
قصه از اون جایی شروع می شه که در 9اسفند ماه سال ، 1340توی یک روز سرد زمستونی ،در یکی از محله های
پایین شهر تهران یک آقا پسر به دنیا می آد ،یک آقا پسری که پدر و مادرش اسمش رو امیر می گذارن ؛ چرا امیر؟! چون دقیقا در
شب شهادت امام علی _علیه السالم_ به دنیا میآد .
9اسفندماه اون سال با 21ماه مبارک رمضان همزمان شده بوده و امیر آقای قصه ما در اون روز به دنیا میآد ،پدر و مادرش هم به
همین دلیل اسمش رو امیر می گذارن ؛ این امیر آقای قصه ی ما خیلی طول نمی کشه ،که خدا یک داداش دیگه هم بهش هدیه
میده ،باز بعد از اون یه داداش دیگه ،یه داداش دیگه ،یه خواهر دیگه ،دو تا داداش دیگه ...
خالصه که یک خونه ی خیلی شلوغ و پرجمعیت داشتن ؛ اینجوری نبود که خونه سوت و کور باشه و سر و صدایی توش
نباشه ،امیر آقای قصه ما ،توی اون خونه ،بزرگ تر از همه بود و یه جورایی بقیه ی بچه ها وخواهر و برادراش رو مدیریت می کرد .
امیرآقا از همون بچگی روحیه مدیریت داشت ؛ البته نه از این مدیر زورگوها که سر بقیه داد بزنه و بگه :بشینین سر جاتون ،بسه
بازی نکنین .
امیر آقا ،خودش هم با بچه ها بازی می کرد ؛ اما مراقب بود که این بازی کردن شون ،مامان شون رو اذیت نکنه و باعث ناراحتی
مامان و باباشون نشه .
از طرف دیگه توی اون خونه ای که زندگی می کردن یه مدتی عمو و زن عموشون هم اومده بودن و با هم زندگی می کردن ،این
عمو و زن عمو هم چند تا پسر داشتن ؛ فکر کنید مامان و باباها چه خونه ای می شه اون خونه ؟! خونه ای که توش چهار_ پنج تا
پسر با همدیگه بازی کنن ،خدا رحم کنه !!!
خالصه که ،پدر امیر آقای قصه ما ،راننده تریلی بودن ،اسم شون حاج محمد تقی حاجی زاده بود ؛ البته بعضی ها اشتباهی
ایشون رو حاج نقی صدا می کردن ؛ اما اسم شون در اصل حاج محمد تقی بود .
یه فرد زحمت کش و خوب و مهربون بود .از اون انسان هایی که مردم رو خیلی دوست داشتن ،چرا این حرف رو می زنم؟!
چون یه بار حاج محمد تقی قبل از اینکه خدا امیر آقا رو بهشون هدیه بده ،به مطلب یه دکتری رفته بودن که دیدن اون دکتر به
مردم رسیدگی می کنه و اون هایی که نیازمندن و فقیرن و نمی تونن پول دکتر رو بدن ،دکتر باهاشون راه می آد و پول ازشون نمی
گیره ؛ برای همین همون جا حاج محمدتقی توی دلش با خودش گفت :ای کاش بشه که بچه های من هم به مردم خدمت کنند و
هوای نیازمندها رو داشته باشن .
مامان این خونه اسم شون ماه بلور خانم بود ،ماه بلور خانم هم از اون خانم های مومن و با تقوا بودن از اون هایی که خیلی از
کارهایی که گناه بود رو انجام نمی دادن .
بچه ها همون طوری که یکی دو دقیقه قبل گفتم ،بابای این خونه یعنی حاج محمد تقی راننده تریلی بودن ،مرد جاده بود
و از این شهر به اون شهر می رفتن و بار می بردن و بار می آوردن ؛ برای همین خیلی از اوقات خونه ،پیش خانوم شون و بچه
هاشون نبودن و این بچه ها هم تا دل تون بخواد بازی می کردن و شلوغ می کردن؛ اما بعد از چند روز که حاج محمد تقی از برمی
گشت و به خونه می اومد ،بلور خانم می رفت و شکایت این بچه ها رو می کرد و می گفت :این بچه ها خستم کردن ،اونقدر شلوغ
میکنن ،همش دارن بازی می کنن ،یک دقیقه نمی نشینن ،یک کم دعواشون کنین .
اما حاج محمد تقی می گفت :خانم من همین االن از جاده رسیدم ،بچه ها رو دعوا نمی کنم ،بگذار یک کم بگذره .
بعد هم که می گذشت ،می گفتن :االن دیگه می خوام برم جاده ،خوبیت نداره بچه ها رو قبل از سفر دعوا کنم ،از من خاطره بد
تو ذهن شون می مونه .
آره بچه ها ،حاج محمدتقی خیلی خیلی با بچه هاش مهربون بود و خیلی هوای بچه هاش رو داشت و هیچ وقت اعتماد به
نفس بچه هاش رو خراب نمی کرد .هیچ وقت رفتاری نمی کرد که بچه هاش احساس ضعیف بودن بکنن ؛ همیشه به پسرهای
خودش احساس قدرت می داد ،بهشون نشون می داد که چقدر قوی اند و همه کاری می تونن بکنن مثال :همین آقا پسرهاش رو
گاهی اوقات با خودش به سفر می برد ،سوار تریلی می کرد و از این شهر به اون شهر می رفت .
امیر آقا هم که پسر بزرگه خونه بود ،گاهی اوقات با پدر همسفر می شد و اگر یه جاده ای خیلی خلوت بود و هیچ کسی اونجا نبود
و هیچ خطری نداشت با یه سرعت خیلی کم پشت ماشین می نشست و رانندگی می کرد ؛ البته البته االن این کار ،کار خوبی
نیست چون جاده ها خیلی شلوغه و خطرناکه !!
امیر آقای قصه ما که بزرگ تر شده بود ،گاهی اوقات پشت تریلی باباش می نشست ،یه بار هم الستیک تریلی رو توی جوب
انداخت ،هر بابای دیگه ای بود می اومد و این بچه رو یه دست کتک می زد؛ البته باباهای قدیمی میگما .باباهای االن که اینجوری
نیستن ،خدا رو شکر ؛ اما باباهای قدیمی اگه بچه شون یه اشتباه می کرد ،حسابی کتکش می زدن و دعواش می کردن ؛ اما حاج
محمد تقی گفت :اشکال نداره پسرم پیش میآد ،غصه نخور با همدیگه کمک می کنیم و از تو جوب درش می آریم .
بله ....همین رفتارهای پدر و مادر بود که باعث شد ،امیر آقای قصه ما اعتماد به نفس پیدا کنه و احساس کنه که یک انسان بزرگ
و قدرتمندیه .
البته البته مامان و باباها این رو هم بهتون بگم ها فکر نکنید ،امیرآقایی قصه ی ما مثل بچه های شما نبودن ،شربازی در
نمی آوردن ،شلوغ کاری نمی کردن ،نه!! اتفاقاً اونها هم بچه بودن کارهای اشتباه می کردن ،بازی می کردن ،گاهی اوقات بعضی
چیزها رو خراب می کردن ،پیش می اومد ؛ مثالً یه بار مامان و بابای امیر آقا به یه مهمونی رفتن و به پسرهاشون امیر و حمید
گفتن :شما خونه وایستید و درس هاتون رو بخونید و امشب نمی خواد به مهمونی بیاید ،امیر و حمید هم بعد از اینکه درس
هاشون رو خوندن و مشق هاشون رو نوشتن به فکرشون زد که برن یکم دوچرخه سواری کنن ؛ اما باباشون دوچرخه رو باالی پشت
بوم انباری شون گذاشته بود ؛ گوشه حیاط شون یه انباری بود و باباشون این دوچرخه رو باالی اون پشت بوم گذاشته بودن ،تا بچه
ها درس هاشون رو بخونن و گوش به بازی نباشن ...
امیر آقا و حمید آقا این دوتا داداش تصمیم گرفتن برن و اون دوچرخه رو از اون باال ،پایین بیارن ،حمید آقا از این نردبون باال
رفت و دوچرخه رو برداشت و خواست که پایین بیاد ،که یه دفعه این نردبون تکون می خوره ،تکون می خوره و حمید آقای قصه ما
یعنی داداش امیر آقا از اون باال به زمین می افته و پاش حسابی درد می گیره ،یه درد خیلی شدید ؛ اما چون می ترسیدن مامان و
باباشون بیان و دعواشون کنن ،امیر آقا داداش بزرگه به حمید میگه :پاشو پاشو حمید ،پاشو برو بگیر بخواب ،هیچی نشده ،صبح
که پاشی دیگه درد نداری ،پاشو یواش برو بخواب ،مامان و بابا چیزی متوجه نشن.
حمید هم بلند می شه و با همون پایی که درد می کرده ،لنگ لنگان میره و توی رخت خوابش می خوابه ؛ اما صبح که چشماش رو
باز می کنه و بیدار می شه ،می بینه که پاش هم ورم کرده و هم دردش دو سه برابر شده ؛ ادامه قصه و ماجرای اینکه چه بالیی سر
پای حمید آقای قصه ما اومد باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
ೋخدانگهدار
تلویزیون قدیمی رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از علاقه شدید امیر آقای قصه به تلویزیون📺
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دوران کودکی امیر آقا و اون بازی گوشی که با داداشش حمید انجام دادن رو گفتم و براتون
تعریف کردم که حمید آقا باالی نردبون رفت تا اون دوچرخه رو از باالی پشت بوم انباری ،پایین بیاره که یه دفعه نردبون می افته و
حمید آقا هم زمین می خوره و پاش درد شدیدی می گیره ،حمید آقا اون شب میره ومی خوابه که مثال صبح بلند شه و حالش
خوب شده باشه ؛ اما صبح که بلند می شه می بینه پاش هم ورم کرده و هم کلی درد می کنه ...
بچه ها ،باالخره این دو تا داداش مجبور می شن که اعتراف کنن که چه نقشه ای توی سرشون بوده .مامان و باباشون هم
فوری و با عجله حمید رو بیمارستان می برن که متوجه می شن ،نتیجه ی این بازیگوشی دوتا داداش این شده که پای حمید آقا
هم از جا در رفته و هم شکسته ؛ اوه اوه اوه اوه چه دردی کشیدن...
خالصه که این بچه ها حسابی بازی می کردن ،اینجوری نبوده بگی مثل آدم بزرگ ها بودن ،نه بچگی خودشون رو می کردن گاهی
اوقات هم از این مشکالت براشون اتفاق می افتاد.
مامان و بابای امیرآقا ،خیلی خیلی مقید بودن و براشون مهم بود که بچه هاشون اهل حالل و حروم باشن .یه موقع مال
بقیه رو بر ندارن ،اگه توی خیابون یه موقع بچه ها یه پولی رو دیدن که روی زمین افتاده ،اشتباهی اون رو بر می داشتن ،مامان
شون بهشون می گفت :فوراً برین و اون پول رو سر جاش بگذارید ،
از همون بچگی ،به این بچه های یاد داده بودن که نماز بخونن و روزه بگیرن ؛ بچه های قدیم هم که اهل فوتبال بازی کردن تو
کوچه بودن ،مثل االن نبودن که تو خونه هاشون بشینن و با یک گوشی و تلویزیون و این طور چیزها مشغول باشن ،نه توی کوچه
فوتبال بازی می کردن ...
امیر آقا هم که چند تا داداش داشت ،دیگه تیم شون تکمیل بود ،توی کوچه می رفتن و فوتبال بازی می کردن..
گاهی اوقات پیش می اومد ،ماه رمضون ،تو هوای گرم می رفتن و تو کوچه فوتبال بازی می کردن ،بعد از فوتبال حسابی تشنه
شون می شد طوریکه از تشنگی می خواستن غش کنن ؛ اما روزه شون رو تا افطار بشه نگه می داشتن و اون موقع با چند لیوان آب
یا شربت روزشون رو باز می کردن ...
بچه ها حاال بگذارین یه خاطره ی بانمک و خنده دار از کودکی امیر آقای حاجی زاده بگم !!
اون زمان های قدیم ،تو خونه های مردم تلویزیون این طوری نبود که همه داشته باشند ،خیلی ها تلویزیون نداشتن یا بهتره بگم
تعداد خیلی کمی از مردم بودن که تلویزیون داشته باشن .امیر آقا هم خونه شون تلویزیون نداشتن ؛ ولی بچه ها عاشق تلویزیون
بودند ،اون زمان تازه یه چیزی مثل جعبه کارتون اومده بود؛ اما داخلش می تونستی کلی تصویر ببینی ،بهش جعبه جادویی می
گفتن ،داخلش آدم ها می اومدن و راه می رفتن ،بازی می کردن ،خیلی عجیب و غریب بود ،
نزدیکی های خونه امیر آقا یه دونه قهوه خونه بود .امیر آقا و داداش هم گه گداری دوتایی با همدیگه به اون قهوه خونه می رفتن ،
تا تلویزیون نگاه کردن ،برای اینکه صاحب اون قهوه خونه بهشون گیر نده ،یه چایی هم سفارش می دادن ؛ اما بچه ها قهوه خونه
جای خوبی برای بچه ها نبودکه بخوان برن و بشینن تلویزیون نگاه کنن ،همیشه آدم های خیلی خوبی به اونجا نمی اومدن !!
یک بار که حاج محمد تقی با تریلی از سفر برگشت و به خونه اومد ،دید که پسرهای بزرگش یعنی امیر و حمید خونه نیستن ،
تعجب کرد و از خانمش ماه بلور خانم پرسید :خانم ،امیر و حمید کجان ؟ این دو تا کجا رفتن ؟
ماه بلور خانم هم به آقاشون گفت :بچه ها به قهوه خونه رفتن تا تلویزیون نگاه کنن ،
حاج محمد تقی هم تا این رو شنید ناراحت شد و راه افتاد و جلوی اون قهوه خونه رفت و که دید بله ...
پسرهاش بین کلی آدم هایی که از این سبیل های کلفت دارن و چه می دونم کاله شاپو می گذارن و کت هاشون رو دوش شونه
نشستن و تلویزیون نگاه می کنن و به این فیلم ها و سریال هایی که پخش می کنه به دقت نگاه می کنن؛ حاج محمد تقی می
تونست مثل خیلی باباهای قدیمی بره توی اون مغازه و بچه هاش رو دعوا کنه و کتک شون بزنه و به زور بیرون بیارتشون و
دعواشون کنه و بگه :دیگه حق ندارید برین قهوه خونه فهمیدید؟!
اما حاج محمد تقی این کار رو نکرد ،حاج محمد تقی رفت و یه تلویزیون برای خونه ی خودشون خرید و به بچه هاش گفت :از این
به بعد تلویزیون می خواید تماشا کنید بیاید توی خونه خودمون تماشا کنید .
بچه ها ،اون زمان تلویزیون چیز گرونی بود ،ارزون نبود ؛ اما حاج محمد تقی برای اینکه تربیت بچه هاش براش خیلی مهم بود ،
این کار رو کرد ؛ اما بعد از اون خونه حاج محمد تقی ،تبدیل به محل رفت و آمد همسایه ها و فامیل ها شده بود .چرا ؟!
چون همه می اومدن تا توی خونه ی ایشون تلویزیون نگاه کنن ،بعضی از شب ها وقتی حاج محمد تقی از راه می رسید ،می
خواست توی خونه بیاد ،می دید که فامیل هاشون و همسایه هاشون همگی نشستن و دارن تلویزیون نگاه می کنن و به این فیلم و
سریال ها قاه قاه می خندن .برای خود حاج محمدتقی گاهی اوقات دیگه جا نبود !!
اما حاج محمد تقی خوشحال می شد که توی خونه اش مهمون اومده ،ناراحت نمی شد که بگه :پاشید از خونه ام بیرون برین.
اصالً و ابداً ،خیلی خوشحال می شد و اتفاقاً امیر آقای قصه ما هم همین روحیه رو از پدرش و مادرش یاد گرفته بود .
امیر آقا ،یاد گرفته بود که نباید همه چیز رو برای خودش بخواد ،نباید خودخواهی کنه ؛ برعکس باید هوای بقیه رو هم داشته
باشه و باید کاری کنه تا بقیه احساس خوبی کنارش داشته باشن .برای همین امیر آقای قصه ما از اون جایی که داداش بزرگه بود ،
حسابی هوای خواهر و برادرهاش رو داشت ،اگه کسی توی خیابون یا حتی توی مدرسه ،می خواست خواهر و برادرهاش رو اذیت
کنه یا دعوا کنه ،امیر با اینکه خودش هم خیلی بزرگ نبود ،جلو می اومد و اجازه نمی داد کسی خواهر و برادراش رو اذیت کنه ،
امیر آقا دو تا داداش دوقلو داشت که از اونها پونزده سال بزرگ تر بود ،امیر آقا توی نگهداری داداش ها به مامانش کمک
می کرد .حتی گاهی اوقات می شد که وقتی مامان و بابا می خواستن به مهمونی یا شب نشینی برن ،امیر می گفت :من بچه ها رو
نگه می دارم شما با خیال راحت برین .
اما این بچه ها مگه آروم می شستن؟! گریه می کردن ،جیغ می زدن ،این داداش شون رو اذیت می کردن ...
یه بار مامان و بابای امیر آقا به مهمونی رفته بودن وقتی به خونه برگشتن ،دیدن امیر داداشش رو روی پاهاش گذاشته و انگشتاش
رو به جای پستونک به اون ها داده تا بچه ها مثال پستونک بخورن و از شدت خستگی ،خودش خوابش برده و این داداش ها هم
چشماشون رو بستن و آروم روی پاهای داداش بزرگه خوابیدن ،بله داداش بزرگ بودن این طور چیزها رو هم داره ؛ باید برای
داداش ها و خواهرهای کوچیک ترش زحمت بکشه ،باید مراقب شون باشه ....
خالصه که امیر آقای قصه ما روز به روز بزرگ و بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه به شونزده سالگی رسید ؛ همون زمانی که مردم
ایران تصمیم گرفتن ،پادشاه بدجنس و ظالم کشورشون یعنی محمدرضا پهلوی رو از کشور بیرون بندازن و امام خمینی رو به
عنوان رهبر خودشون انتخاب کنن ؛ ادامه ی قصه و ماجراهای انقالب و نوجوانی امیر آقا باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
ೋخدانگهدار
ساخت مسجد محل رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از ساخت مسجد🕌 توسط امیر آقا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای عشق و عالقه امیر آقای حاجی زاده و برادرش حمید آقا به تلویزیون رو گفتم و براتون
تعریف کردم که این دوتا داداش به قهوه خونه محله می رفتن تا بشینن و تلویزیون نگاه کنن ؛ پدرشون حاج محمد تقی وقتی
متوجه شد که بچه هاش به خاطر تلویزیون به قهوه خونه میرن و توی محیطی که مناسب بچه ها نیست میرن ،تصمیم گرفت برای
خونه شون تلویزیون بخره ؛ اینها رو قسمت قبلی گفتم....
بچه ها گذشت و گذشت تا اینکه امیر آقای قصه ما ،روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد ،تا اینکه وقتش رسید که به
دبیرستان بره یعنی حدودا پونزده_ شونزده ساله شد .
امیر آقا ،وقتی به دبیرستان رفت ،بهش گفتن :باید توی حزب رستاخیز ثبت نام کنی .
امیر آقای قصه ما نمی دونست این حرف ها یعنی چی ؟ مثل شما بچه ها که اولین باره این اسم رو شنیدید !!
امیر آقا ،یه روز پیش یه پلیس رفت ،بچه ها اون زمان به پلیس ها ،می پاسبان گفتن ،امیر پیش یه پاسبان رفت و ازش
پرسید :آقا ببخشید حزب رستاخیز چیه ؟ چرا ما باید عضو حزب رستاخیز بشیم؟
اما اون پاسبان نامرد ،به جای اینکه جواب این بچه رو بده ،یک سیلی محکم تو گوشش زد ؛ امیر آقا هم گوشش رو گرفت و این
طرف تر اومد ،اعصابش از دست این پلیس و از دست شاه و از دست اینها خورد شد ؛ حاال بچه ها بگم حزب رستاخیز چی بود ؟
باور کنید همتون تعجب می کنید !!
حزب رستاخیز ،یه چیزی بود که شاه ساخته بود و اعالم کرده بود که تمام مردم ایران و همه دانش آموزای ایران ،باید عضو
حزب رستاخیز بشن ،باید بیان و اعالم کنن که یار من هستند ؛ ای بابا ،خب یه نفر نخواد عضو حزب رستاخیز بشه مگه زوریه ؟
شاه می گفت :بله که زوریه همه باید عضو بشن .
امیر آقا وقتی این رفتارهای بد پادشاه و ماموران ش و حکومت رو می دید ،کم کم دیگه اعصابش از دست پادشاه یعنی محمدرضا
شاه خورد شد و تبدیل به یک انقالبی شد ،
بچه ها ،روز دوازده بهمن بود که اعالم کردن امام خمینی می خوان به ایران بیان و هواپیماشون االن توی راه ایرانه ،امیر
آقای قصه ما اون موقع شانزده سالش بود ،امیر آقا و باباش و عموش و داداش هاش تا شنیدن امام خمینی یعنی اون رهبر بزرگ
مردم ایران دارن به کشور خودشون میان ،فوراً با هم دیگه رفتن و سر راه امام خمینی ایستادن ؛ اونها به میدان انقالب تهران
رفتن و چند ساعت اونجا ایستادن که یه دفعه دیدن از راه دور ماشین امام خمینی داره میآد ،منتها نه تک و تنها ،با هزاران هزار
نفری که دور این ماشین رو گرفته بودن و می خواستن به امام خمینی سالم کنن و بگن ایشون رو دوست دارن .
یک جمعیت خیلی زیاد دور ماشین امام خمینی رو گرفته بودن و داشتن می اومدن ،امیر آقا و پدرش و عمو و داداش هاش تا
چشم شون به ماشین امام خمینی افتاد ،حسابی خوشحال شدن .ولی دیر اومدن ماشین امام خمینی و رد شدنش مثل یک چشم
به هم زدن گذشت ...
امیر آقای قصه ما حاال شده بود یک جوان انقالبی؛ البته عالقه های امیر آقای قصه ی ما از توی یک مسجد شروع شده بود
،یه مسجد به اسم مسجد علویون ،امیر آقا اونجا دوست های انقالبی و مذهبی خوبی پیدا کرده بود ؛ اصالً بگذارید بچه ها راحت
تون کنم ،بیشتر کسانیکه اون زمان پای انقالب ایستادن و با دشمن های ایران جنگیدن اکثرشون بچه مسجدی بودن .
امیر آقای قصه ما هم اون زمان یه بچه مسجدی بود ،توی مسجد رفیق های مختلفی داشت .یکی از دوست هاش اسمش رضا
حیدری جوار بود ،این آقا رضا از اون بچه مسجدی ها بود ؛ البته محله شون مسجد نداشت ؛ چی؟! مگه می شه ؟! چه جوری اینها
بچه مسجدی بودن در حالی که محله شون هنوز مسجد نداشت؟!
خُب ،اینه ا مسجد محله شون رو ساختن یعنی این جوری نبود ،مثل االن که همه ی امکانات فراهم باشه ،هر محله ای دو _سه تا
مسجد بزرگ و خوشگل داشته باشه .محله امیر آقا و آقا رضا مسجد نداشت؛ اما این نوجوون ها و جوون های انقالبی و مومن وقتی
دیدن که محله شون یه پایگاه فرهنگی بزرگ و خوب به اسم مسجد نداره ،تصمیم گرفتن یکی از اون زمین هایی که یه کناری
افتاده بود رو بسازن و تبدیل به مسجد بکنن ؛ اما پول نداشتن ،ای بابا چیکار باید می کردن؟!
امیر آقا و آقا رضا و بقیه بچه های مومن و مذهبی محل ،آستین هاشون رو باال زدن و خودشون شروع به ساخت مسجد کردن ؛
بله مسجدشون رو خودشون ساختن ،اونها تو هر شرایطی بود مسجدشون رو می ساختن .
آقا رضا حیدری ،برق کار بود ؛ البته امیر آقا هم کار برق رو بلد بود ؛ اما آقا رضا حرفه ای تر بود ،برای همین سیم کشی های
مسجد و کارهای برقی مسجد با آقا رضا و امیر آقا بود ،از طرف دیگه بنایی هم می کردن ،بچه ها بنایی خیلی کار سختیه ،به
نظرم بیشتر شما بچه هایی که قصه های من رو می شنوید ،تا حاال بنایی نکردید ،اونهایی که بنایی کردن می دونن ،جابه جا کردن
آجر و سیمان و مالت و این جور چیزها کار آسونی نیست ؛ خصوصا اینکه گاهی اوقات پیش می اومد که این بچه ها ،توی ماه
رمضون می اومدن و مسجد رو می ساختن و با زبون روزه با لب های تشنه شروع به ساخت این مسجد می کردن .
اونها اول از همه تونستن یه اتاق درست کنن ،اونجا رو فرش انداختن و نماز جماعت برقرار کردن ،بعد هم کم کم تونستن
مسجدشون رو بزرگ و بزرگ تر کنن ،تا اینکه امروز مسجد علویون یکی از مساجد زیبا و بزرگ منطقه فالح تهران شد .
اونها در مسجد شروع به فعالیت های انقالبی کردن ،ممکنه برای شما بچه ها سوال بشه ،فعالیت های انقالبی یعنی چی ؟
یعنی دقیقا چیکار می کردن ؟!
بچه ها اون زمان ،اون اوایل انقالب فقط امام خمینی و طرفداراش نبودن ،نه یه گروه های دیگه ای بودن که معروف به چپ ها
بودن ،گروه هایی که خیلی اسالم رو قبول نداشتن ،گروه هایی که امام خمینی رو هم قبول نداشتن ،خیلی هاشون نماز می
خوندن ،البته خیلی هاشونم نمی خوندن ؛ اما همون هایی هم که نماز می خوندن خیلی به اسالم اعتقادی نداشتند ولی خودشون
رو انقالبی می دونستن ،با شاه جنگیده بودن و زندان رفته بودن ،ساواک اونها رو گرفته بود ،خیلی هاشون توی این راه کشته
شده بودن.
بچه ها ،این چپ ها اون زمان خیلی فعال بودند ؛ به دبیرستان ها و دانشگاه ها می رفتن و بچه ها رو به خودشون جذب می کردن
،گول شون می زدن ،بلد بودن خوشگل خوشگل صحبت کنن ،خیلی از جوون ها رو فریب می دادن ؛ اما امیر آقا و بچه ها و
دوست ه اش توی مسجدشون یکی از اصلی ترین کارهاشون مبارزه ی با این چپ ها بود ،چرا ؟!
چون می دونستن اینها خیلی اسالم رو قبول ندارن ،معلومه دیگه جمهوری اسالمی رو هم قبول ندارن ،دیر یا زود اینها به جنگ
با جمهوری اسالمی میان ؛ برای همین در کنار کار فرهنگی که تو مسجدشون می کردن و جوون ها و نوجوون ها رو جذب مسجد و
دین و نماز و قرآن می کردن ،واحد اطالعات هم راه اندازی کردن ؛ واحد اطالعات دیگه چیه؟!
واحد اطالعات یعنی یه جایی که این گروه های چپ رو شناسایی کنن ،اینهایی که می خوان خرابکاری کنن ،اینهایی که می
خوان بیان علیه انقالب و اسالم کار کنن ،اونها رو یواش یواش شناسایی کنن ،برای همین گاهی اوقات ،مخفیانه بین اون ها می
رفتن و صحبت هاشون رو می شنیدن تا ببینن حرف حساب شون چیه؟!
از طرف دیگه با رهبره اشون ،با اون فرمانده های باالدستی شون آشنا می شدن ،می خواستن ببینن اونها چه نقشه هایی دارن
ومی خوان چی کار کنن؛ اتفاقا این چپ ها که اسم خودشون رو مجاهدین خلق گذاشته بودن که بعداً امام خمینی بهشون منافقین
گفت ،اینها سال شصت شروع به خراب کاری کردن.
اما بچه ها اما بچه ها ،هنوز دو_ سه سالی از پیروزی انقالب مردم ایران نگذشته بود ،که یک دفعه دشمن های ایران تصمیم
گرفتن یکی از همسایه های ایران رو به جونش بندازن ،صدام اون رئیس جمهور دیوونه و بی کله عراق به ایران حمله کرد ؛ ادامه
قصه و ماجرای رفتن امیر آقای حاجی زاده به میدان جنگ باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
ೋخدانگهدار
ازدواج امیر آقا رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از تصمیم ازدواج امیر آقا در ۱۹ سالگی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای پیروزی انقالب رو گفتم و براتون تعریف کردم که امیر آقای حاجی زاده به همراه بابا و
داداش و عموش به میدون انقالب رفتن تا وقتی امام خمینی می خوان رد بشن ،امام رو ببینن ،بعد هم براتون تعریف کردم که
امیر آقا و دوست عاش مشغول ساختن یک مسجد توی محله شون شدن ،آخه محله به اون بزرگی یه مسجد نداشت!!
امیر آقا و دوست صمیمیش یعنی آقا رضا حیدری با همدیگه کارهای برق مسجد رو انجام دادن ،کار سیم کشی و اینطور کارهای
مسجد رو دو نفری با هم انجام می دادن ،بعضی روزها هم می شد که با زبون روزه بنایی می کردن و زحمت می کشیدن .
بچه ها ،امیر آقا وقتی انقالب شده بود ،تازه سال سوم _ چهارم دبیرستان بود ؛ البته ایشون هنرستان می رفتن ،رشته برق
درس می خوندن؛ اما وقتی انقالب شد دیگه دست و دل شون به درس خوندن نمی رفت ؛ چرا ؟! چون با خودشون می گفتن :امروز
کارهای مهم تری هست ،ما باید بریم اون کارها رو انجام بدیم ،
بعد از اینکه جنگ شد ،دیگه اصال نمی تونستن درس بخونن ؛ اما چیکار می تونستن بکنن؟ سال آخر دبیرستان شون بود باید هر
جوری بود درس شون رو می خوندن تا به پایان برسه ؛ البته البته این فقط وضعیت امیر آقا نبود ،اکثر بچه انقالبی و مذهبی توی
اون دوران نمی تونستن با خیال راحت درس بخونن ،مثل االن نبود که بچه ها ....
االن شماها با خیال راحت راحت می تونین درس بخونید ؛ اما اون زمان اوضاع خیلی خطرناک تر از این حرف ها بود ،جنگ شده
بود ،دشمن ها می خواستند انقالب ما رو نابود کنند ؛ از طرف دیگه توی خیابون های تهران منافقین فعالیت می کردن که به
خودشون مجاهدین خلق می گفتن ؛ اما در اصل منافق بودند ،می خواستند خرابکاری کنند .
منافقین ،بچه مسجدی ها ،بچه بسیجی ها و حزب اللهی ها رو ،هر جا تنها گیر می آوردن ،یواشکی می کشتن شون ؛ بله اونقدر
آدم های خطرناکی بودن ،این قدر اوضاع اون زمان سخت بود .
امیر آقا و دوستش آقا رضا با هم دیگه نقشه می کشیدن تا بتونن هرچی زودتر به میدون جنگ و جبهه برن .اون زمان هم،
جبهه رفتن این جوری بود که باید ارتشی یا سپاهی یا بسیجی می بودی ،بسیجی ها وقتی به جبهه می رفتن چند ماه توی جنگ
بودن و بعد هم برمی گشتن ؛ اما امیر آقا می خواست کال بره و بجنگه و حساب کار صدام رو کف دستش بگذاره ،برای همین هم
تصمیم گرفت که به سپاه بره ...
اما بچه ها ،امیر آقای قصه ما قبل از اینکه بره و عضو سپاه بشه ،توی نوزده سالگیش تصمیم گرفت که ازدواج بکنه ،امیر
آقای قصه ما مدتی بود که متوجه شده بود دوست صمیمیش یعنی آقا رضای حیدری جوار ،یک خواهر داره که از خودش کوچیک
تره ،برای همین امیر آقا یه روز پیش مامانش رفت و گفت :دوست من آقا رضا خواهر داره و من هم وقت ازدواجم رسیده.
مامان امیر آقا هم وقتی دید پسرش روی پای خودش می تونه بایسته و برای خودش مرد شده و حاال می خواد ازدواج بکنه گفت :
باشه صبر کن تا من به خونه ی این آقا رضا برم و مامانش و اون دختر خانم رو ببینم و ببینم چه جور خانواده ای هستن ؟!
خالصه که مامان امیر آقا ،به بهانه اینکه مثالً می خواد مامان رضا ،دوست پسرش رو ببینه ،به خونه خانواده ی حیدری
اومد ؛ البته مامان و پسر با همدیگه یه نقشه ریختن ،با همدیگه گفتن که به بهانه اینکه مثالً من می خوام با رضا صحبت کنم ،
جلوی خونه شون بریم و بعد هم دوستم رضا دعوت می کنه که ما به خونه شون بریم ،شما داخل خونه برین و خانواده شون رو
ببینید.
امیر آقا و مامانش در خونه ی خانواده حیدری رفتن .وقتی اون جا رسیدن ؛ اتفاقاً آقا رضا بود و تعارف شون کرد که داخل بیان ،
امیر آقا و آقا رضا دم در موندن و شروع کردن صحبت کردن و مامان امیر آقا داخل خونه رفت ؛ اما مامان آقا رضا اون موقع خونه
نبودن و دختر خانوم شون خونه بود .
دختر خانوم شون تا دید یه مهمون وارد خونه شده ؛ فوراً لباس داداش کوچولوی خودش رو عوض می کنه و داداشش رو بغل
میکنه و پیش مامان امیر آقا میآد ،مامان امیر آقا هم وقتی می بینه که این دختر خانم یه بچه بغلشه ،فکر می کنه این بچه ی
خودشه ،با خودشون می گن :این امیر مگه نمی دونه این دخترشون ازدواج کرده ؟ بچه هم داره ،چرا من رو خواستگاری فرستاده ؟
نکنه می خواد اون خواهر کوچولوشون رو بگیرم؟
آخه آقا رضا یه خواهر کوچولوی دیگه هم داشته ؛ اما هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود ،که مامان آقا رضا حیدری از بیرون میرسه
و مامان آقا رضا شروع می کنن با مامان امیر آقا صحبت کردن و دوست شدن ؛ مامان امیر آقا سوال می کنه :شما چند تا بچه
دارین؟
مامان آقا رضا هم شروع می کنه توضیح دادن ....
وقتی مامان امیر آقا به خونه برمی گرده ،به پسرش میگه که به نظر من خانواده خوبی بودن ؛ اما باید ببینیم پدرت راضی
می شه یا نمی شه ؟
پدر امیر آقا هم اون اول کار راضی نمی شه و میگه :آخه خانم جان ،امیر که شغل درست و حسابی نداره ! از کجا می خواد زندگیش
رو بچرخونه ؟ این بچه ولش می کنی تو مسجده ،ما براش چرا زن بگیریم؟
اما مامان امیر آقا که می دونسته اگر جوون ها زود ازدواج کنن دینشون کامل می شه و اخالق شون خوب می شه و زندگی شون
سر و سامون می گیره ،یه بار دیگه هم به پدرشون اصرار می کنه و از ایشون می خواد که راضی بشن و پدر امیر آقا یعنی حاج
محمد تقی هم راضی می شه تا امیر آقای قصه ی ما با خواهر دوستش ازدواج کنه.
اما بچه ها ،اما بچه ها یه شب ماه رمضون ،بعد از افطار مامان و بابای امیر آقا به خونه ی آقای حیدری میرن تا از دخترشون
خواستگاری کنن ،دختر آقای حیدری هم چایی می یاره و ازشون پذیرایی می کنه ،بعد هم توی اتاقش می شینه که یه دفعه
خوابش می بره و یک خواب عجیب و غریب می بینه !!
یک خوابی که عادی نبوده ،هر کسی این خواب رو نمی بینه ،چه خوابی می بینن ؟! چی می بینن که هر کسی نمی بینه؟ !
خواهر آقا رضا حیدری ،منیره خانم ،توی اتاق خواب وقتی خواب شون می بره ،می بینند که سوار یک قالیچه ی خیلی قشنگ
شدن ،یه قالیچه ای که در حال پرواز کردنه ،درست مثل قالیچه حضرت سلیمان .
منیره خانم فردا ،بعد از اینکه از خواب بلند میشن ،پیش یه کسی که تعبیر خواب بلده ،میرن ،اون کسی که تعبیر خواب بلد بوده
میگه :معنی این خواب شما اینکه به زودی با بزرگان مملکت نشست و برخاست می کنید ،
اما امیر آقا ،اون زمان یه جوونه نوزده _ بیست ساله معمولی بود ،حتی سپاهی هم هنوز نشده بود ،منیره خانم که این رو می
شنون تعجب می کنن ،میگن :یعنی چی؟ من چه جوری قراره با بزرگ های مملکت نشست و برخاست کنم؟
اما باالخره مامان و بابای ایشون و خودشون راضی می شن تا با امیر آقای حاجی زاده قصه ما ازدواج کنن .ادامه ی قصه و ماجرای
جبهه رفتن امیر آقا باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق ،یا علی مدد
ೋخدانگهدار
اعزام به جبهه رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از جبهه رفتن امیر اقا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای خواستگاری رفتنِ امیر آقای حاجی زاده رو گفتم و براتون تعریف کردم که امیر آقای
قصه ی ما به خواستگاری خواهرِ دوست صمیمیش رفت و بعد هم براتون ماجرای اون خواب جالب و شنیدنیِ همسر امیر آقا رو
تعریف کردم .یادتون که هست؟!
اما بچه ها ،بعد از اینکه امیر آقای قصه ی ما داماد شدن ،هنوز چیزی نگذشته بود که وارد سپاه شدن و بعد هم به جبهه
و جنگ رفتن .ماجرای سپاهی شدن امیر آقا و اینکه چی شد به میدون جنگ رو براتون تعریف می کنم ؛ اما بچه ها ،اون زمان
های جنگ ،شرایط عادی نبود .این طوری نبود که امیر آقا به محض اینکه ازدواج کردن ،یه ماه عسل خوب برن و یه زندگی
راحت برای خودشون درست کنن .نه !! کشور نیاز به سرباز داشت ،نیاز به کسانیکه توی میدون جنگ برن و جلوی این صدام
نامرد وحشی رو بگیرن .آخه صدام نقشه کشیده بود که کشور عزیزمون ایران رو نابود کنه و به تصرف خودش در بیاره.
امیر آقای حاجی زاده مثل خیلی از تازه دامادها نتونستن با خانوم شون به ماه عسل برن؛ البته سالهای سال بعد رفتن .
بچه ها ،ما ایرانی ها رسم داریم وقتی دختر و پسر با هم ازدواج می کنن ،چند وقت بعد یه سفر کوچولو با هم دیگه میرن ،یه
سفری که بهشون خوش بگذره و بیشتر با همدیگه آشنا بشن ؛ اما امیر آقای قصه ی ما ،سفر ماه عسلش رو به جبهه های جنگ
رفت و اونجا دیگه خبری از عروس خانمش نبود .مجبور بود خودش به تنهایی بره تا جلوی این سربازهای صدام بایسته و
بجنگه.
البته ،البته این رو بگم ،اون اوایلی که امیر آقای قصه ی ما یه پاسدار شده بود ،به جبهه نمی بردنش چرا آخه؟! چون
باالخره همه ی پاسدارها که جنگ نمیرن ،یه عده باید باشن که امنیت شهر رو تأمین کنن....
امیر آقا ،مأمور حفاظت از النه ی جاسوسی شده بودن .آره ،همون سفارت آمریکا که جوون های انقالبی گرفتنش و
فهمیدن آمریکا چه جاسوسی هایی تو کشور ما داشته می کرده .امیر آقا یه چند وقت مأمور حفاظت از النه ی جاسوسی بودن ؛
اما بعد چند وقت دیگه حوصله شون سر رفت ،آخه اومده بودن سپاه که به میدون جنگ برن ،نیومده بودن توی سپاه که از
چیزی و جایی توی تهران محافظت کنن .برای همین ،امیر آقا پیش فرمانده ی باالدستی رفت و با اعتراض بهش گفت :آقا ،من
خسته شدم از بس که تهرونم ،من رو به جنگ بفرستید ،می خوام با این رزمنده ها برم و کنارشون باشم و بجنگم.
اون فرمانده هم تا این رو شنید ،اخم کرد و گفت :کی می خوای بری؟ آماده ای؟ همین االن می تونی بری؟
امیر آقا گفت :آره ،همین االن من رو بفرست.
اون هم نامردی نکرد و به امیر آقا فرصت داد فقط بره و وسایلش رو جمع کنه و با خانواده اش خداحافظی کنه .چون می خواست
همون روز بچه ها رو به جبهه ی جنگ اعزام کنن و اینطوری بود که برای اولین بار در سال ، 1360امیر آقای قصه ی ما به میدون
جنگ رفت تا با دشمن ها بجنگه ؛ اما باز هم امیر آقا رو پشت جبهه ها نگه داشتن وبه میدون جنگ نفرستادن .
ای بابا ،باز دیگه چرا؟!
اونها امیر آقا رو به بهداری سپاه فرستادن یعنی اون جایی که مجروح ها رو می بردن و به ایشون گفتن :از مجروح ها مراقبت
کن ،حواست باشه یه موقع کسی نخواد جون این مجروح ها رو بگیره.
آخه اون زمان ،منافقین یواشکی توی این بیمارستانها می اومدن تا رزمنده ها رو با سم بکشن یا خفه شون کنن ؛ اما امیر آقای
قصه ی ما که سرش درد می کرد برای اینکه پشت جبهه ها بره ،اون جایی که اصل جنگ بود ،اون جایی که صدای گلوله و بمب و
تیر می اومد ،برای همین ،باز هم با فرمانده های خودش صحبت کرد تا اون رو راضی کنه که بی خیال بشن و امیر آقا رو به
میدون جنگ بفرستن .اون فرمانده ها هم قبول کردن و وقتی دیدن که امیر آقای قصه ی ما انقدر شجاع و نترسه که می خواد به
خطرناکترین قسمت جنگ بره ،اون رو به میدون فرستادنش ؛ اما انگار که خدا یه جور دیگه ای در تقدیر امیر آقا نوشته بود.
می دونید که بچه ها ،خدا برای همه ی ماها یه تقدیری نوشته ،یه برنامه ای داره ،یه نقشه هایی داره.
بچه ها ،نقشه ی خدا برای امیر آقای حاجی زاده این نبود که پشت جبهه ها بره و اسلحه دستش بگیره و شروع کنه به
جنگیدن؛ بلکه خدا می خواست امیر آقای قصه ی ما وارد واحد توپخانه ی سپاه بشه .اون بچه هایی که قصه های زندگی شهید
تهرانی مقدم رو گوش دادن ،خوب می دونن واحد توپخانه چیه !!
بعد از اینکه ما ایرانیها چند تا عملیات موفق کردیم و تونستیم این دشمن های عراقی مون رو ،اون یاران صدام رو ،مجبور به
عقب نشینی کنیم ،کلی توپ جنگی گیرمون اومد و حاال به دستور حسن آقای باقری ،اون فرماندهی باهوش و تیزهوش جنگ،
واحد توپخانه راه اندازی شد یعنی همه باید توپ هاشون رو یه جا جمع می کردن تا سپاه یکجا در مورد اونها تصمیم گیری کنه.
حسن آقای باقری هم برای مسئولیت توپخانه ،یک انسان خیلی خیلی شایسته و الیق رو انتخاب کرد .بله ،همه ی شما بچه ها
می شناسیدش !!
حسن آقای تهرانی مقدم به عنوان فرماندهی واحد توپخانه ی سپاه انتخاب شدند و بعد از اینکه ایشون به عنوان فرماندهی
واحد توپخانه انتخاب شدن ،پاسدار وظیفه ،امیر حاجی زاده رو به عنوان یار کمکی خودش معرفی کرد و اینجا بود که امیر آقای
حاجی زاده با حسن آقای تهرانی مقدم آشنا و همکار شدند.
ماجرای توپخانه رو توی قصه های شهید تهرانی مقدم به شکل کامل و دقیق براتون تعریف کردم ؛ اما بچه ها ،هنوز چند
وقتی از راه اندازی واحد توپخانه ی سپاه نمی گذشت که حسن آقای تهرانی مقدم ،یار خودش و دوست صمیمی خودش ،امیر
آقای حاجی زاده رو به عنوان مسئول ستاد توپخانه معرفی کرد.
امیر آقای حاجی زاده خودش در جریان ماجرا نبود ،خودش نمی دونست که این مسئولیت رو براش انتخاب کردن .این اولین
فرمانده ای بود که به امیر آقا می سپردند ؛ اما قطعاً حسن آقای تهرانی مقدم توی وجود و رفتارهای ایشون ،توی اخالق های
ایشون دیده بود که امیر آقا میتونه در آینده یک فرماندهی بزرگ و درجه یک بشه...
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی از بابا شدنِ امیر آقای حاجی زاده باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعد ،همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق ،یا علی مدد
ೋخدانگهدار
تولد فرزندان امیر آقا رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از تولد فرزندان امیر آقا و نام آنها
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای اولین باری که امیر آقای حاجی زاده به میدون جنگ رفت رو تعریف کردم و براتون گفتم
که امیر آقای قصه ما ،توی توپخانه سپاه رفت و با حسن آقای طهرانی مقدم آشنا شد و با هم دوست شدن و بعد از چند وقت امیر
آقای حاجی زاده ،مسئول ستاد توپخانه سپاه شدن یعنی وظیفه ی کارهای اجرایی و هماهنگی های توپخانه با ایشون بود .
بچه ها ،اون زمان توپ هایی که سپاه داشت از غنیمت هایی بود که از این دشمنان ایران ،از یاران صدام ،می گرفتن .توپ های
جنگی که دست بچه های سپاه افتاده بود حاال وظیفه جمع آوری این ها و وظیفه ی یکپارچه کردن این ها با کی بود ؟! با امیر آقای
حاجی زاده هنوز حسن آقای تهرانی مقدم فرمانده ایشون بود؛ اما مسئول ستاد توپخانه امیر آقا شده بود.
بچه ها ،همون طوری که توی قصه های شهید طهرانی مقدم گفتم این توپ ها توی ماجرای آزادسازی خرمشهر خیلی خیلی به
درد ایران خورد .این توپ ها باعث شد تا سربازهای صدام بفهمن که ایرانی ها هم یک عالمه توپ دارن و اونها با خودشون می
گفتن :این ایرانی ها این توپ ها رو از کجا آوردن؟! چه جوری این ها رو ساختن؟!
اما نمی دونستم که ما با همین غنیمت هایی که از اونها گرفتیم به خودشون شلیک می کنیم و توی کله شون می زنیم...
خالصه که بچه های توپخونه سپاه تونستن توی ماجرای آزادسازی خرمشهر کار بزرگی بکنن و امیر آقای قصه ما هم بعد از
اینکه موفق شدن خرمشهر رو آزاد کنن به تهران برگشت .برای چی برگشت ؟!
برای اینکه جشن عروسی خودش رو برگزار کنه .بعد از چندین ماه که امیر آقا و همسرش توی عقد بودن حاال وقتش بود که سر
خونه و زندگی خودشون برن و عروسی بگیرن؛ البته امیر آقای قصه ما باز هم نمی تونست خیلی تهران بمونه و شرایطش رو
نداشت و مجبور بود زود عروسی رو برگزار کنن و به جبهه برگرده.
اما بچه ها ،اما بچه ها وقتی خدا یک نفر رو یا یک خانواده رو خیلی دوست داشته باشه بهشون زود بچه میده و اون بچه
پسره؛ اما اگه خدا یه خانواده رو خیلی خیلی دوست داشته باشه بهشون دختر هدیه میده یعنی دخترها بهتر از پسران؟!
نه منظور من این نیست !! منظورم اینکه دختر آرامش باباست و خدا وقتیه یک بابایی رو خیلی بخواد تحویل بگیره بهش دختر
هدیه میده .
امیر آقای قصه ما هم ،هنوز یکی دو سال از زندگی شون نگذشته بود که خدا یک دختر زیبا و مهربون به امیر آقای قصه ما و
همسرشون هدیه داد .اون هم درست اول فروردین یعنی همون موقعی که طبیعت زنده می شه و شکوفه می زنه .خدا همون موقع
به امیر آقای حاجی زاده قصه ما یک دختر زیبا هدیه داد.
یک دختری که به عشق حضرت فاطمه زهرا (س) اسمش رو زهرا خانم گذاشتن ؛ اما امیر آقای قصه ما ،فقط یک هفته تونستن
پیش همسرشون و نی کوچولوشون بمونن چون تو جبهه کارهای خیلی خیلی زیادی داشتن و باید می رفتن تا به حساب صدام و
یارانش برسن .آخه این صدام از خداش بود تا مردهای ما توی شهر برن و با زن و بچه هاشون زندگی کنن و اون جوری خوشحال
باشن و اگه مردها تو میدون می اومدن و باهاش می جنگیدن ،اعصابش خرد می شد.
امیر آقای قصه ما هم برای اینکه دشمن ها رو حسابی عصبانی کنه و شکست بده ،مجبور شد خیلی زود به جبهه برگرده .
وقتی امیر آقا به جبهه رفتن ،حسن آقای طهرانی مقدم و بقیه ی دوست هاشون بهشون گفتن :امیر داداش چرا شیرینی
نگرفتی بیای ؟! دست خالی میان ؟ بچه ات به دنیا اومده ،برو یه شیرینی بخر بیار..
بچه ها حاال تو جبهه مگه شیرینی پیدا می شه !! ای خدا ،امیرآقایی قصه ما از این ور به اون ور تا بتونه یه جعبه شیرینی بخره و
بیاره به این بچه های توپخونه بده تا نوش جان شون کنن؛ اما بچه ها یه چیزی بگم تا متوجه بشین که وقتی من می گم خدا امیر
آقای حاجی زاده رو خیلی دوست داشته یعنی چی؟
هنوز از به دنیا اومدن دختر اول شون زهرا خانم چیزی نگذشته بود که خدا یک دختر دیگه به آقای حاجی زاده هدیه داد.
وای وای خوش به حال امیر آقا ،این رو باباهایی که قصه من رو می شنون می دونن که چقدر دختر باعث خوشحالی باباش می شه
اصال بابا عاشق دخترشه...
آی پسرها ،ناراحت نشین ...نه اینکه بگم باباها ،پسرها رو دوست ندارن ولی راستش رو بگم ،دخترها با باباها مهربون ترن و
بیشتر هوای بابا رو دارن ،یه جورایی برای باباهاشون مثل مامان می مونن .برای همین هم هست که همه ی باباها دوست دارن تا
خدا بهشون دختر هدیه بده و حاال خدا به امیر آقای حاجی زاده قصه ما یک دختره دیگه هدیه داده بود.
امیر آقا هم از اونجایی که خیلی خیلی خیلی عاشق حضرت فاطمه ی زهرا (س) بودن ،اسم دختر دوم شون رو هم یکی از القاب
حضرت زهرا(س) گذاشتن .اسم شون رو مرضیه خانم گذاشتن و اصال از همین اسم هایی که روی دخترهاشون گذاشتن مشخص
می شه که ایشون عاشق حضرت فاطمه زهرا(س) بودن .از همون اول دوست داشتن تا اسم حضرت فاطمه (س) توی خونه شون
باشه و خونه شون پر از برکت و نور باشه .
بچه ها ،امیر آقای قصه ما خیلی زود مجبور شدن که دو مرتبه به جبهه برن یعنی بیشتر از ده _دوازده روز نمی تونستن پیش
خانواده شون بایستن .
مامان هایی که این قصه رو می شنوید یه لحظه با خودتون فکر کنید ،تازه یه نوزاد به دنیا آوردید که بابای این بچه باید به
میدون جنگ بره ،اونجا شوخی نیست !! هر لحظه امکان داره شهید بشن .
واقعا این همسرهای شهدا و رزمنده ها ،برای اینکه امروز من و شما زندگی خوب و راحتی داشته باشیم ،چه کار بزرگی کردن !!
آخه اون زمان ماشین لباسشویی که نبود .همسر امیر آقا مجبور بودن لباس های این بچه های کوچولوشون رو خودشون بشورن .
از طرف دیگه دو تا بچه با فاصله یک سال خیلی نگهداری شون سخت بود .خیلی خیلی کار مشکلی بود؛ اما من مطمئنم که برای
خود امیر آقا هم این موضوع چیز راحتی نبود واقعا برای یه مردی که زن و بچه اش رو دوست داره ،راحت نیست که اونها رو تنها
بگذاره وبه میدون جنگ بره ؛ قطعا هر بابایی دوست داره پیش بچه هاش باشه و رشد کردن اون ها و روز به روز بزرگ و بزرگ تر
شدن اون ها رو با چشم های خودش ببینه.
امیر آقا وقتی به جبهه می رفتن گاهی اوقات چند ماه طول می کشید تا دوباره به خونه برگردن و وقتی به خونه برمی
گشتن این دخترهای کوچولوشون بابا رو نمی شناختن و بغل باباشون نمی رفتن ،انقدر که باباشون توی میدون جنگ بود و ایشون
و نمی دیدن ؛ اما بچه ها ،امیر آقای قصه ما به جبهه می رفت تا کار صدام رو یکسره کنه و یک کاری کنه که این صدام نامرد و بی
رحم و پررو ،سر جاش بشینه ادامه ی قصه و ماجرای کارهای بزرگی که امیر آقای حاجی زاده توی میدون جنگ انجام دادن باشه
برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
ೋخدانگهدار
جنگ شهر ها رایگان
🔴 ماجرای تلخ و عبرتآموز از حمله هواپیماهای صدام به آسمان ایران✈️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای بابا شدن های امیر آقای حاجی زاده رو گفتم و براتون تعریف کردم که خدا به امیرآقای
قصه ی ما در عرض یکی _دو سال ،دو تا دختر داد .دو تا دختری که امیر آقا ،اسم ها شون رو از لقب های حضرت فاطمه (س)
گذاشتن .آخه ایشون خیلی خیلی حضرت زهرا(س) رو دوست داشتن.
اما بچه ها ،امیر آقای قصه ی ما با اینکه خیلی دخترهاشون رو دوست داشتن و عاشق این دخترها بودن ؛ اما به خاطر اینکه دشمن
ه ای ایران رو نابود کنن و امنیت رو برای مردم ایران بیارن ،مجبور بودن خیلی زود از این دخترهای کوچولوشون خداحافظی کنن و
به جبهه ی جنگ برن تا اونجا با حسن آقای طهرانی مقدم و آقای شفیعی زاده و چند نفر دیگه ،به حساب صدام و یاران صدام
برسن.
امیر آقای قصه ی ما توی توپخونه بودن و مسئول ستاد توپخانه بودن ؛ اما گاهی اوقات هم پیش می اومد که توی بعضی از
عملیات ها تفنگ دست شون می گرفتن و به میدون جنگ می رفتن .امیر آقا تخصص شون تک تیراندازی بود و از این تفنگ های
تک تیرانداز داشتن و با اون به حساب سربازها و یاران نامرد صدام می رسیدن.
البته یه چیزی رو یواشکی در گوش شما بچه ها میگم ،به گوش بقیه نرسه .یاران صدام همشون نامرد و بدجنس نبودن .چی؟!
اونها به ایران حمله کردن مگه میشه؟!
آره ،می دونم؛ اما بعضی هاشون مجبور بودن یعنی صدام مجبورشون کرده بود و بهشون فشار می اوردو اگه نمی اومدن بجنگن،
خودشون و خانواده هاشون رو می کشت؛ اما اونها دل شون با ایران بود و با اینکه توی لشکر صدام بودن ولی یاری ایران رو
می کردن .مثالً یه بار امیر آقای حاجی زاده و چند نفر از دو ستاشون ،توی یکی از این عملیات ها متوجه شدن که دارن بمبارون
میشن .
یه بمب هایی بود که با سرعت خیلی کمی پایین می اومد ؛ اما وقتی به زمین می خورد ،چنان انفجاری داشت که تا چند ده متر
اون طرف ترش ،هیچ کسی زنده نمی موند.
امیر آقای قصه ی ما و چند نفر دیگه از رزمنده ها مشغول عملیات بودن ،که یه دفعه این بمب ها از آسمون سر رسید و
سر و کله ی این بمب های خطرناک پیدا شد .
امیر آقا و دوستاش نمی تونستن بلند شن و فرار کنن .چرا؟ چون یاران صدام بهشون تیراندازی می کردن .اونها مجبور بودن
سریع با سینه خیز از اونجا فرار می کردن ؛ اما اون بچه هایی که تا حاال دوره های آموزشی یا این جور چیزها رفتن ،یا فیلمهای
جنگی رو خیلی با دقت دیدن .می دونن که سینه خیز ،آدم نمی تونه سریع فرار کنه و سرعت حرکت توی سینه خیز خیلی پایینه
و حاال این بمبها داشت از راه می رسید .انقدر نزدیک و نزدیک و نزدیکتر شد که دیگه امیر آقای قصه ی ما با چشماش می تونست
نو شته های انگلیسی روی این بمب رو بخونه.
وای وای وای! دیگه امیر آقا مطمئن شد که قراره شهید بشه .برای همین آرام زیر لب شروع کرد شهادتینش رو گفت :اشهد ان ال
اله اال اهلل و اشهد ان محمد رسول اهلل و ....
همین طور که امیر آقا داشت شهادتینش رو می گفت ،بمب ها اومدن و به زمین خوردن ؛ اما منفجر نشدن .خیلی عجیب بود.
مگه میشه؟ چرا نترکیدن؟!!!
خالصه که امیر آقای قصه ی ما با یاراشون فوراً سینه خیز کردن و از اون منطقه فرار کردن و خودشون رو نجات دادن؛ اما بعداً
فهمیدن که بعضی از همون یاران صدام که دل شون با ایران و با امام خمینی بود ،شیعیان عراق رو میگم ،همون کسایی که
توی دوران جنگ دل شون با صدام نبود ،می دونستن صدام نامرده ،می دونستن صدام آدم کشه ؛ اما مجبور بودن ،چون اگه از
سپاه صدام بیرون می اومدن ،صدام اونها رو هم می کشت .برای همین اون افراد توی ارتش موندن ؛ اما جلوی خرابکاری های
صدام رو می گرفتن .مثالً همین بمب های خیلی خطرناک رو دستکاری می کردن تا منفجر نشه ...
خالصه امیر آقای قصه ی ما به شهادت نرسید و اونها برگشتند تا دوباره یک نقشه ی جانانه برای این صدام و یاران
نامردش بکشن .چه نقشه ای؟ چیکار کنن؟ چطوری می تونستن صدام رو سر جاش بشونن ؟ مگه این توپخونه د ست شون نبود؟
چرا ،توپخونه بود .این توپ ها رو هم دم به دقیقه توی کله ی این مأمورهای صدام شلیک می کردن ؛ اما صدام به یک جنگ
خطرناک رو آورده بود .اسمش رو جنگ شهرها گذاشته بودن یعنی صدام به این یاران نامردش دستور می داد و می گفت :سوار
هواپیما بشید و برین کل ایران رو بمباران کنید و برگردید .تهران ،ا صفهان ،تبریز .هیچ شهری رو سالم نگذاریدو تا می تونین
بمب بزنید ،موشک بزنید و با این هواپیماهاتون برین و زن و بچه ها رو بترسونید و بکشید و برگردید.
وای وای بمباران شهرهای ایران آغاز شد...
البته قبل از این هم موشک و بمب و اینطور چیزها به شهرها می زدند ؛ اما این بار صدام تصمیم گرفت کاری کنه که مردم ایران
همگی تسلیم بشن و دست هاشون رو باال بیارن ؛ برای همین هواپیماهاش روی شهرهای ایران می اومدن و خونه های مسکونی،
خونه هایی که مردم عادی توش زندگی می کردن رو بمباران می کرد و اونجا رو منفجر می کردن...
مردم ایران خسته شده بودن و توی نماز جمعه ها شعار می دادن و می گفتن :موشک در برابر موشک...
اما بچه ها ،ما موشک نداشتیم .صدام هم البته نداشت .اون نامرد ،موشک هاش رو از کشورهای دیگه می گرفت .چه می دونم ،از
آمریکا و اروپا و شوروی و ....
اونها کمکش می کردن .صدام حسین که خودش از این عرضه ها نداشت ؛ اما اون کشورهای نامرد به ایران کمک نمی کردند،
موشک نمی دادن ،هواپیما نمی دادن .حتی اگه ایران می خواست سیم خاردار بخره ،باید از چند طریق واسطه می رفت و سیم
خاردار رو می خرید .به ایران هیچ کسی رسیدگی نمی کرد ؛ اما تا دلتون بخواد به صدام و یارانش کمک می کردن .یه جورایی
میشه گفت تقریباً کل دنیا جلوی ایران ایستاده بود.
بچه ها ،حاال ما باید جواب صدام رو می دادیم ،واال صدام نقشه اش این بود که کل ایران رو بمبارون کنه ،مثل مزرعه ی
کشاورزی که شخم می زنن ،صدام بیاد و کل شهرهای ما رو شخم بزنه و نابود کنه و بره و اینجا بود که امیر آقای حاجی زاده و
حسن آقای طهرانی مقدم و دوستان شون توی واحد توپخانه تصمیم گرفتن که به دو قسمت تقسیم بشن.
یه گروه شون توی همون واحد توپخانه بمونن و یک گروه که از جمله امیر آقای حاجی زاده و حسن آقای طهرانی مقدم بودن،
به دنبال ساخت موشک برن...
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی از موشک سازی امیر آقای حاجی زاده و حسن آقای طهرانی مقدم باشه برای قسمت
بعد....
تا قسمت بعدی ،همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه خدا ،یا علی مدد
ೋخدانگهدار
سفر به کره شمالی رایگان
🔴 ماجرای تلاشهای امیر آقا برای به دست آوردن ساخت موشک🚀
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که این صدام نامرد و خبیث ،وقتی دید که توی میدون جنگ و توی جبهه ها
زورش به رزمنده های ما نمی رسه و هر کار میکنه ،آخرش از بچه های رزمنده و شجاع ما شکست می خوره ،تصمیم گرفت تا
جنگ رو به سمت شهرها ببره و کاری کنه تا مردم عادی خسته و تسلیم بشن .اونها شروع به بمباران کردن شهرهای ایران
کردن ؛ تهران ،اهواز ،تبریز ،اصفهان ...شهرهای ایران رو پشت سر هم بمبارون می کردن؛ اما ما هیچ پاسخی نمی تونستیم
بهشون بدیم .چرا؟! چون ما موشک نداشتیم.
صدام هم موشک هاش از خودش نبود؛ اما آمریکا و شوروی و کشورهای اروپایی بهش می دادن؛ ولی هیچ کدوم از اونها حاضر
نبودن تا به ما کمک کنن و از این سالح ها بدن .پس چیکار باید می کردیم؟ راه چاره چی بود؟!
یا باید تسلیم می شدیم و می گفتیم :ما اشتباه کردیم انقالب کردیم و شاه رو بیرون انداختیم .ما اشتباه کردیم خواستیم
مستقل باشیم و روی پای خودمون بایستیم یا هم باید بچه های خودمون موشک می ساختند و پاسخ این صدام پررو و بی ادب
رو می دادند و حاال قرعه به نام بچه های توپخانه افتاد چون اونها بیشتر از بقیه با این جور چیزها آشنا بودن.
امیر آقای حاجی زاده ،حسن آقای طهرانی مقدم باید می رفتن و یه جوری موشک برای کشورمون درست می کردن یا از
یه جایی موشک می آوردن .امیر آقای حاجی زاده برای اینکه ما ایرانی ها بتونیم موشک دار بشیم ،تصمیم گرفتن تا یک سفر
به کشور کره شمالی برن .چرا کره شمالی؟ !
چون کره شمالی هم مثل ما بود و با آمریکا و یاران آمریکا دوست نبود؛ البته مسلمون نبودن ؛ اما ضد آمریکایی بودن .برای
همین امیر آقای حاجی زاده و چند نفر دیگه از دوست هاشون به کشور کره شمالی رفتن تا باهاشون صحبت کنن و ازشون
موشک بگیرن.
اما کره ای ها وقتی تقاضای امیر آقا رو شنیدن ،گفتن :ما که موشک نداریم ،کی به شما گفته ما موشک داریم؟
امیر آقا گفتن :ما اوضاع مون سخته ،جنگه ،دشمن هر روز داره شهرهای ما رو می زنه ،اگه موشک دارید به ما بدید.
اما اونها گفتن :ما هنوز نتوانستیم موشک بسازیم ،آمریکا هم که به ما نمیده ،باید اول خودمان بسازیم بعد به شما بدهیم .
وقتی نداریم ،چه جوری به شما بدهیم؟
امیر آقا متوجه شدن که مثل اینکه اینها خودشون هنوز موشک ندارن ،چه برسه به اینکه بخوان به ما موشک بدن .خود اونها
داشتن کار می کردن تا اینکه بتونن موشک دار بشن .برای همین امیر آقای قصه ما تصمیم گرفتن به ایران برگردن.
البته بچه ها ! یکی از اصلی ترین سختی های این سفر می دونین چی بود؟ اگه بگم ،همتون تعجب می کنید!!
یکی از اصلی ترین سختی های سفر امیر آقای حاجی زاده به کشور کره شمالی این بود که ،اونها مسلمون نبودن و غذاهای
حالل برای خوردن نداشتن یعنی یه غذای درست حسابی که ماها بتونیم بخوریم ،نداشتن .
اونها خدا رو اونقدر قبول نداشتن ،برای همین غذاهاشون قابل استفاده نبود و حاال امیر آقای حاجی زاده ما که چند روز بود
اونجا نتونسته بود یه غذای درست حسابی و کامل بخوره ،با همون وضعیت سوار هواپیما شدن و به طرف ایران برگشتن.
چند ساعت توی راه بودن و توی هواپیما هم غذای خوب پیدا نمی شد .آخه غذاها باز هم کره ای بود و نمی شد خورد .امیر
آقای قصه ما دنبال غذایی بودن که حالل باشه .غذا بود؛ ولی غذای حالل نبود.
خالصه که امیر آقای قصه ما با شکم گرسنه و بدن خسته و موشکی که نتونسته بود از کره ای ها بگیره به ایران برگشتن.
وقتی برگشتن ،متوجه شدن که یه گروه دیگه تونستن از کشور لیبی سی تا موشک بگیرن .سی تا موشکی که قرار بود به
زودی توی کله ی صدام و یاران صدام شلیک بشه .از طرف دیگه ،یه گروه سیزده نفره به رهبری حسن آقای طهرانی مقدم به
سوریه رفته بودن .
یادتونه توی قصه شهید طهرانی مقدم گفتم اونها به سوریه رفتن تا آموزش ساخت موشک و کار با موشک رو از اونها یاد بگیرن ؛
اما وقتی این گروه سیزده نفره آموزش هاشون تموم شد و به ایران برگشتن ،متوجه شدن که لیبی ایی ها سی تا موشک رو با
مأمورهاشون فرستادن یعنی اجازه ندادن ایرانی ها خودشون با موشک ها کار کنن و چیزی از موشک یاد بگیرن .مأمورهاشون
اجازه نمی دادن ایرانی ها نزدیک بشن.
توی قصه شهید طهرانی مقدم گفتم بچه های ایرانی برای اینکه بتونن از نزدیک ببینن اونها با موشک چیکار میکنن ،مجبور
بودن خودشون رو شکل آبدارچی کنن ،شکل نیروی خدماتی کنن تا نزدیک موشک ها برن و ببینن چه جوری با این موشک ها
دارن کار می کنن؛ اما بعد از اینکه مأمورهای لیبی موشک ها رو آماده ی شلیک کردن ،یک شرط عجیب و غریب گذاشتن .یک
شرطی که خیلی بد بود .چی گفتن؟!
شرط شون این بود و کی گفتند :ما در صورتی برای شما موشک ها رو شلیک می کنیم که چند تا از این موشک ها از ایران به
سوی کشورهایی که ما با اونها دشمنیم شلیک بشه .
ایرانی ها گفتن :خب ما با اون ها دشمن نیستیم ،اگه شما با اونها دشمنید ،برین از کشور خودتون شلیک کنید.
اما اونها گفتن :نخیر ،این دستور رئیس ما قذافی است.
ایرانیها قبول نمی کردن .می دونید اگه اون موشک رو از ایران شلیک می کردن یعنی به اون کشور اعالم جنگ می کردن .ایران
خودش درگیر یک جنگ بزرگ بود ،نباید الکی جنگ دیگه درست می کرد.
خالصه که این مأموران لیبی هر روز یه بهانه ی الکی ،یه حرف چرت و پرت دیگه می گفتن و ایرانیها رو اذیت می کردن .
چند تا موشک شلیک کردن؛ اما این موشک هایی که شلیک کردن باز هم توش نامردی کردن و بعضی ها رو ایرانیها گفته بودن
باید مثال به فالن نقطه بزنید ؛ اما اون ها به جایی که دشمن های لیبی تو عراق بودن می زدن .
_ ای بابا! مگه ما پول این موشک ها رو نداده بودیم؟ چرا .ما داده بودیم .
_ مگه ما کم خوبی کردیم به این لیبی ای ها؟ نه.
_ پس چرا این کار رو می کردن؟ چون نامرد بودن .چون نگاه شون یه نگاه اعتقادی نبود .فقط اومده بودن پول ایرانی ها رو
بگیرن و خودشون رئیس باشن.
بعد از چند وقت که آمریکا متوجه شد ،مأمورهای لیبی دارن توی ایران موشک آماده ی شلیک می کنن ،دستور داد که
هر چه سریعتر به کشور خودشون .برگردن اونها نمی تونستن موشک های گنده بک رو بردارن با خودشون ببرن .از طرف دیگه،
ایران پول این موشک ها رو داده بود و خریده بودشون .حق نداشتن ببرن ؛ اما اون نامردها قبل از اینکه گورشون رو گم کنن و
به کشور خودشون برن ،موشک ها رو خراب کردن .و چند تا از قطعات این موشکها رو برداشتن و دزدیدن و با خودشون به لیبی
بردن...
ادامه ی قصه و ماجرای موشک سازی های ایرانیها ،باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعدی ،همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد.
ೋخدانگهدار
موشک سازی رایگان
🔴 ماجرای مهم و شنیدنی از تلاش های امیر آقای برای موشک سازی🚀
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تالشهای زیاد امیر آقای حاجیزاده و بقیه ی بچههای موشکی رو تعریف کردم و براتون
گفتم که این صدام نامرد وقتی تو جبههها دید داره شکست میخوره ،جنگ رو به شهرها کشوند و شروع به موشک بارون کردن
شهرهای ایران کرد .امیر آقای حاجیزاده و حسن آقای تهرانیمقدم هم به دنبال ساخت موشک رفتن.
امیر آقا به کرهی شمالی رفت و حسن آقای طهرانیمقدم و سیزده نفر دیگه به سوریه رفتن ؛ اما امیر آقای حاجیزاده توی سفر
کرهی شمالی ،نتونست موشک از اونها بخره .آخه اونها خودشون هم موشک نداشتن .مسئولین ایران تونسته بودن ،لیبی رو
راضی کنن و سی تا موشک از اونها بخرن و بعد هم چند تا از این موشکها رو توی کلهی یاران صدام شلیک کردیم.
اما بچهها ،کار امیر آقای حاجیزاده و حسن آقای طهرانیمقدم اینجا به پایان نرسید یعنی اینطوری نبود که بگن خب دیگه
ما موشکهامون رو زدیم ،حاال دنبال زندگی خودمون بریم ؛ اتفاقاً تازه کارشون شروع شد .تازه به این فکر افتادن که ما خودمون
موشک بسازیم .چه جوری آخه؟!!
بچهها ،اون زمان کشور ما ،یه رئیسجمهور خیلی خوب و باهوش داشت .رئیسجمهور کشورمون توی یکی از این دیدارهایی که با
امیر آقا و حسن آقا و بقیهی بچههای موشکی داشتن ،بهشون تأکید کردن که این موشکها رو ،همشون رو استفاده نکنید .مبادا
همهی موشکها رو شلیک کنید .بعضی هاش رو نگه دارید و برین و دل و رودهش رو باز کنید و خودتون موشکسازی رو یاد
بگیرید .خیلی کار سختی بود .
رئیسجمهور اون زمان کشور ما ،آیتالل خامنهای ،به امیر آقا و حسن آقا این دستور رو دادن .اونها هم با خوشحالی تمام ،چند تا
از این موشکها رو توی آزمایشگاههای مخصوص بردن ،دل و رودش رو بیرون ریختن تا بتونن موشک خودشون رو بسازن .به این
کار مهندسی معکوس میگن .حسن آقای طهرانیمقدم متخصص این کار بود.
خالصه که امیر آقا و حسن آقا و چند نفر دیگه از بچههای موشکی مشغول اینطور کارها شدن ؛ البته حدود هشتاد تا
موشک تا آخر جنگ ما تونستیم بسازیم و تو کله صدام نامرد شلیک کنیم.
در سال 1367جنگ به پایان رسید و آتشبس شد ،حسن آقای طهرانیمقدم و امیر آقای حاجیزاده ولکن موشک نبودن.
خیلی از اون کسایی که به جنگ رفته بودن ،به خونه شون و پیش زن و بچههاشون برگشتن .آخه هفت ،هشت سال از زن و
بچهشون دور بودن .همین امیر آقای قصهی ما ،دخترهاش سه ،چهار ساله شده بودن و توی این سه ،چهار سال درست و حسابی
بچههاش رو ندیده بود ؛ اما بعد از اینکه امیر آقای حاجیزاده از جنگ برگشتن ،فوراً تصمیم گرفتن تا در کنار کار موشکی و رشد
دادن موشکهای کشور،به دانشگاه برن و درس بخونن .چرا؟!
چون فقط با علمه که انسان میتونه به رشد و پیشرفت برسه .ما نیاز داشتیم که صنعت موشکیمون رو رشد بدیم .خب کی باید
درس میخوند؟ همین بچههای موشکی دیگه .حسن آقای طهرانیمقدم به دوست های خودش از جمله امیر آقا گفت که :همه باید
بریم دانشگاه و درس بخونیم.
امیر آقای حاجیزادهی قصهی ما ،توی چهار ماه درسهای چهار سال دبیرستانش رو دوباره خوند و کنکور داد و بعد هم توی
کنکور تونست موفق بشه و به دانشگاه بره .دانشگاه رفت و شروع کرد درس خوندن .یعنی چی؟!یعنی کالً کارهای قبلی رو کنار
گذاشتن ؟!
نه بچه ها .اونها دانشگاه میرفتن ،سپاه و موشکسازی میرفتن ،از این طرف خانوادهشون هم بودن .یه خانوادهی سه ،چهار نفره
هر کدوم شون داشتن ،باید بهشون رسیدگی میکردن .از این ور باید شبانهروز درس میخوندن تا علم شون زیاد بشه و بتونن
موشکهای حرفهایتری بسازن و از این طرف باید کارهای سپاه ،علیالخصوص کارهای موشکی رو هم پیگیری میکردن.
بچه ها ،خیلی از مسئولین کشور بیخیال موشک و اینطور چیزها شده بودن و با خودشون میگفتن :جنگ تموم شد دیگه،
موشک میخوایم چیکار؟ موشک به چه دردی میخوره؟
اما حسن آقای طهرانیمقدم و امیر آقای حاجیزاده و چندین نفر دیگه از بچههای موشکی کشورمون با خودشون میگفتن :یه
جنگی دوباره علیه کشور ما شکل میگیره .اگر ما ضعیف باشیم و نتونیم از خودمون دفاع کنیم ،دوباره بالهایی که صدام سر کشور
ما آورد ،اون کشور بعدی هم سر ما میاره و اتفاقاً پیشبینی جدی شون هم آمریکا یا اسرائیل بود .میگفتن باالخره یه روزی ما با
این دو تا کشور نامرد وارد جنگ میشیم .باید برای اون روز دست مون پر باشه ،باید موشک داشته باشیم.
برای همین هم شبانهروز درس میخوندن ،کار میکردن ،موشک میساختن و در کنارش ،به خانوادهشون هم رسیدگی میکردن.
بله ،اینطوری شد که کشور عزیزمون ایران جزو قدرتهای موشکی جهان شد .با راحتطلبی و یه کنار نشستن و غرغر
کردن و اینطور حرفها ،هیچوقت یه کشور قوی نمیشه .باید آدمهایی مثل امیر آقای حاجیزاده و حسن آقای طهرانیمقدم و
حاج قاسم سلیمانی و محسن آقای فخریزاده و چه میدونم ،تمام این کسایی که توی این سی ،چهل سال زحمت کشیدن ،باید
میبودن تا کشور عزیزمون به این رشد و پیشرفت برسه ....
اما بچهها ،بچههایی که دارید این قصه رو می خونید ،بگید ببینم ،شما هم برای آیندهی خودتون تصمیم گرفتید ؟ تصمیم
گرفتید تا در آینده راه این قهرمانها رو برین و جلوی دشمن هامون رو بگیرید و شکست شون بدین؟
اگر این تصمیم رو گرفتید ،اصلیترین رازش تالش و زحمت فراوانه .باید درسهاتون رو به بهترین شکل بخونید و از طرف دیگه
باید در کنار درس ،کارهای دیگه هم یاد بگیرید .باید باهوش باشید .فقط از این بچههایی که کلهشون تو کتابه و فقط کتاب
میخونن نباشید .باید کار تیمی یاد بگیریم .باید یاد بگیریم با همدیگه متحد بشیم تا دشمنانمون شکست بخورن .اینطوری
میشه ایران عزیزمون رو قوی کنیم .با درس نخوندن و تنبلی کردن ،هیچوقت ایران قوی نمیشه که نمیشه...
ادامهی قصه و ماجرای جذاب و شنیدنی از یک آزمایش موشکی توسط امیر آقای حاجیزاده باشه برای قسمت بعد...
قسمت بعدی میخوام براتون یه کوچولو هم از هلیکوپترسواریهای امیر آقا بگم .پس تا قسمت بعدی ،همهی شما رو به خدای
بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق .یا علی مدد
ೋخدانگهدار
هلی کوپتر سازی رایگان
🔴 ماجرای مهم و شنیدنی از تلاش های امیر آقای برای موشک سازی🚀
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تلاشهای فراوان و شبانهروزی امیر آقای حاجیزاده برای قویکردن ایران و ساخت موشکهای حرفهایتر رو براتون تعریف کردم.
اما بچهها، امیر آقای حاجیزاده اون اوایل همچنان به فکر ساخت موشکهای حرفهایتر بودن، به فکر ساخت موشکهایی بودن که تا اسرائیل بره و ما بتونیم از ایران، اسرائیل رو بزنیم، چرا؟!
چون پیشبینی میکردن که یه روزی، نبردی بین ایران و اسرائیل شکل بگیره، آخه اسرائیل دنبال اینه که رئیس کلِ منطقه بشه، ما ایرانیها هم زیر بار حرف زور نمیریم و اگه کسی بخواد برامون قلدر بازی دربیاره، میزنیم شاخشونهاش رو میشکونیم؛ اما با دست خالی نمیشد اسرائیل زد.
بچهها، ما باید میتونستیم موشکهایی پیدا کنیم و بسازیم که تا اسرائیل بره و کار اسرائیل رو بسازه؛ اما این حرف توی گفتن آسونه، وقتِ عمل که برسه، خیلی خیلی خیلی کارِ سختیه، واقعاً کار پیچیده و مشکلیه، به همین راحتی نیست، یه موشک بخواد از ایران بلند شه، دو هزار کیلومتر اون طرفتر بره و بعد هم توی اسرائیل بخوره؛
میشدنیه؟!!
الآن برای ما خیلی عادیه؛ اما اون زمان شبیه یه رؤیا بود، شبیه یک خواب شیرین بود، کسی فکر نمیکرد این اتفاق بیفته؛ ولی امیر آقای حاجیزاده و حسن آقای طهرانی مقدم و بچههای موشکی کشورمون، باور داشتن که اگر ما کاری رو برای خدا انجام بدیم، خدا هم ما رو یاری میکنه.
رهبرمون آقا سید علی خامنهای که اون زمان رهبر ایران شده بودن، دائم تأکید میکردن که باید بتونیم موشکهایی بسازیم که بره و به اسرائیل برسه؛ اما نقطهزن باشه؛ یعنی چی؟!!
یعنی اون موشکها دقیق به همون جایی که میگیم اصابت کنه، تصادفی نباشه ما بگیم بخوره مثلاً توی مقر موساد؛ ولی موشکمون توی خونهی مردم بخوره.
اینطوری نباشه و این خودش خیلی کار سختی بود، ساعتها، ماهها، حتی سالها از بچههای موشکی کشورمون زمان برد، فشار آورد.
امیر آقای حاجیزاده خیلی تو این موضوع تلاش کردن و پا به پای حسن آقای طهرانی مقدم میدویدن و کار میکردن و زحمت میکشیدن…
امیر آقای حاجیزاده یه بار یه نامهای به دستشون رسید که توی اون نامه نشون داده بود که روسها، همین روسیهی الآن یه چیزهایی ساختن که از دل زمین موشک بالا میآد و شلیک میشه، بهش “مزرعهی موشکی” میگفتن.
بچههای موشکی کشورمون وقتی اینو دیدن، با خودشون گفتن ما هم میتونیم بسازیم؛ اما یهعدهای مخالفت کردن. خودشون دو دسته شدن، یه عده گفتن میشه و یه عده گفتن نمیشه؛ اما امیر آقای حاجیزاده همیشه جزو اون افرادی بود که میگفت: کار نشد نداره، باید بریم انجامش بدیم.
برای همین هم اعلام کرد: گفت این پروژه با منه،
من خودم حاضرم موقع امتحان کردن و تست این پروژه خانواده خودم، زن و بچهام و مامان و بابام رو بیارم که اونجا باشن.
آخه اون کسانی که مخالف بودن هی گفتن ماها نمیتونیم این کارها رو بکنیم، یه موقع دیدی همونجا موشک توی دل زمین ترکید، هممون مردیم!!
امیر آقای حاجیزاده میگفت: من خودم این کار رو انجام میدم، هر کسی هم که نمیخواد میتونه فابلش رو بگیره و اون دور دورا بره، من خودم میآم و اونجا میایستم.
بچهها، اتفاقاً امیر آقا این کار رو هم کردن، تونستن یه چاه خیلی بزرگ بکنن، دور تا دورش رو آماده کنن و بعد موشک رو اونجا قرار بدن.
امروز به اونها “مزرعهی موشکی” میگن، یعنی از دل زمین موشک بالا میآد و شلیک میشه.
بعد هم امیر آقای حاجیزاده خودشون اون پایین ایستادن و اکثر بچهها بالا رفتن، آخه خطرناک بود، احتمال داشت عملیات ناموفق باشه و هر کسی که اونجا ایستاده به شهادت برسه؛
اما امیر آقا با اطمینان کامل گفت: من اونجا خودم میایستم تا معلوم بشه که من مطمئنم که ما میتوانیم…
بعد هم ایشون همون پایین، توی یه اتاقک ایستادن و دکمهی شلیک زدند و اون موشک از دل زمین و از داخل اون حفرهای که توی زمین بود، خارج شد و به طرف آسمان رفت،
بقیه خوشحال بودن و کف و بلوای شادی میفرستادن؛ اما یه مشکل برای امیر آقای حاجیزادهی ما پیش اومد، چه مشکلی؟ چی شد؟
مشکل این بود که اون آزمایش با موفقیت انجام شد؛ اما کلی گرد و غبار و از طرف دیگه گازهای موشک توی اون اتاقکی که امیر آقا و چند نفر دیگه بودن پخش شده بود،
و امیر آقای حاجیزاده حسابی به سرفه کردن افتاده بود.
بقیه با بیسیم میگفتن: حاج امیر، کار درستِه، عملیات با موفقیت انجام شد.
اما امیر آقای حاجیزاده همینطور سرفه میکرد، نمیتونست راحت صحبت کنه.
بچههای عزیزم، این اتفاق باعث شد که ما امروز توی کشور عزیزمون ایران، توی جایجای کشور مزرعههای موشکی داشته باشیم، مزرعههایی که از توی دل زمین موشکها بالا میآد و به طرف اسرائیل رهسپار میشن.
اما بچهها،
امیر آقای حاجیزادهی قصهی ما در کنار کار موشکی که انجام میدادن، تصمیم گرفتن تا در دورهی خلبانی هلیکوپتر هم شرکت کنن، تا بتونن گواهینامهی هلیکوپتر بگیرن،
یعنی بتونن پشت هلیکوپتر بشینن و به قول خودمونی، رانندهی هلیکوپتر بشن.
یهبار امیر آقای حاجیزاده به همراه مربیش، سوار هلیکوپتر شدن و به طرف دشتهای پهناور رشت رفتن؛ اون دورهی آموزشیشون تو همون منطقه، یعنی اطراف رشت بود.
اونها رفتن و رفتن تا اینکه به یه دشت سرسبز و زیبا رسیدن؛ هلیکوپتر رو آرومآروم پایین آوردن، و متوقف کردن و خاموش کردن.
بعد هم یه سبدی که توش فلاسک و چند تا لیوان و چند تا میوه بود آوردن که با هم دیگه بشینن و توی اون دشت سرسبز میوه نوش جان کنن؛ اما هنوز چند دقیقهای از پیاده شدن امیر آقا و مربیش نگذشته بود که یهدفعه، صدای بلندی از بالای تپهها اومد
صدای گاوهای وحشی که به سمت امیر آقا و اون مربیش حمله میکردن…
امیر آقای قصهی ما تا اون گاوها رو دید، فوری و با عجله دویدن و به سمت هلیکوپترشون رفتن که ادامهی قصه و اینکه چه بلایی به سر امیر آقا و مربیش اومد،
باشه برای قسمت بعد…
پس تا قسمت بعد همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق
یا علی مدد
خدانگهدار ೋ
انتقام از منافقین رایگان
🔴 ماجرای جذاب و شنیدنی از حمله موشکی سپاه به منافقین نامرد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون ماجرای اون آزمایش موشکی خطرناک توسط امیر آقا حاجیزاده رو گفتم و براتون تعریف کردم که خیلیها میگفتن این کار نمیشه، اما امیر آقا با جدیت تمام میگفت میشه و اتفاقاً موقع عملیات، خودشون تو خطرناکترین نقطه ایستادن…
بعد از اون هم براتون تعریف کردم که امیر آقا حاجیزاده رفتن تا دوره خلبانی هلیکوپتر ببینن؛ اما یه روز که با معلم خودشون، در دشتهای اطراف شهر رشت رفته بودن، اونجا از هلیکوپتر پیاده شدن تا هم یه چای میل کنن، هم میوه بخورن.
یهدفعه از راه دور دیدن که گاوهای وحشی دارن به طرفشون حمله میکنن.
سریع امیر آقا حاجیزاده و اون مربیشون دویدن و داخل هلیکوپتر رفتن و با سرعت هلیکوپتر رو روشن کردن و راه افتادن، درست همزمان که گاوهای وحشی رسیدن.
اما به محض اینکه هلیکوپتر از روی زمین بلند شد، گاوها رسیدن، یعنی اگر فقط یه کوچولو دیرتر بلند میشد، ممکن بود گاوها خودشون رو بکوبن به هلیکوپتر و خدای نکرده حادثهای پیش بیاد.
اما بچهها!
امشب میخوام براتون قصهی اولین باری رو بگم که بعد از دوران جنگ، بچههای سپاه، یعنی امیر آقای حاجیزاده و حسن آقای طهرانی مقدم، موشک شلیک کردن.
سال ۱۳۷۸ بود، یعنی حدود ده، یازده سال بعد از جنگ ایران و عراق.
ماجرایی که براتون میگم دربارهی اینه که دشمنها، یعنی همون منافقین دهه شصت، همونهایی که تمام تلاششون رو کرده بودن تا انقلاب اسلامی رو نابود کنن، اینبار دست به یک ترور ناجوانمردانه زدن.
چی رو ترور کردن؟!
این منافقین نامرد، سراغ سرلشکر علی صیاد شیرازی رفتن…
سرلشکر صیاد شیرازی از اون فرماندهان بزرگ ارتش بود. سپاهی نبود، ولی از اون ارتشیهایی بود که به اسلام و انقلاب اعتقاد کامل داشت، حاضر بود جونش رو در این راه فدا کنه.
ایشون همون کسی بود که وقتی منافقین سال ۶۷ خواستن وارد کشورمون بشن و تهران رو تصرف کنن، جلوی اونها رو گرفت و نذاشت به هدف خبیثانهشون برسن.
اما بچهها!
اون نامردها وقتی دیدن توی میدان جنگ فکری حریف رزمندههای ما نمیشن، تصمیم گرفتن سرلشکر علی صیاد شیرازی رو جلوی خونش، درست همون اول صبح که داشت به محل کارش میرفت، ترور کنن.
حالا وقتش بود که بچههای غیور ارتش و سپاه، انتقام جانانهای از اون منافقین بگیرن.
به چه شکل؟
تصمیم گرفته شد تا بهوسیلهی موشکیهای سپاه، از اون دشمنان نامرد انتقام گرفته بشه.
اما موشکهای ما اون زمان هنوز خیلی دقیق و نقطهزن نشده بودن، یعنی ممکن بود موشک مثلاً پنجاه یا صد متر اون طرفتر بخوره و احتمال داشت خدای نکرده انسان بیگناهی وسط کشته بشه.
آخه اون منافقین نامرد، توی عراق زندگی میکردن و با مردم عراق آمیخته بودن.
البته که صدام پشت و پناهشون بود.
رهبر ما هم در اون زمان تأکید داشتن و فرمودن: «مبادا موقع شلیک موشکها، خدای نکرده انسان بیگناهی کشته بشه.»
برای همین، بچههای وزارت اطلاعات و بچههای سپاه با هم همکاری کردن تا انتقام جانانهای از اون منافقان نامرد گرفته بشه.
بچههای وزارت اطلاعات یه اتوبوس منافقین رو شناسایی کردن و آمارش رو دادن به بچههای سپاه.
بچههای سپاه وقتی دیدن داخل اون اتوبوس فقط منافق هست و هیچ انسان بیگناهی نیست، با دقت عمل کردن و اون اتوبوس رو منفجر کردن — دمتون گرم مردا!
و وقتی منافقین توی کمپ اشرف در منطقهای به اسم «مانز» در خاک عراق، یا همون قبرسِ مرواریدی، خواستن مراسم تشییع جنازه انجام بدن، بچههای سپاه موشکهاشون رو آماده کردن و به سمت همون محل مرگبار شلیک کردن.
اونها از قبل باهوشانه فهمیده بودن که چه تعداد منافق اونجا جمع شدن — از روی تعداد میوه و شیرینیهایی که سفارش داده بودن!
اون منطقه هم جایی برای پنهان شدن نداشت، و وقتی موشک سپاه از راه رسید، منافقین مثل موشهای وحشتزده به اینور و اونور دویدن، اما فایدهای نداشت…
موشک به هدف خورد.
تعدادی زیادی از اون منافقین نامرد به درک واصل شدن، بهخصوص مسعود رجوی، همون کسی که سالها به مردم ما ظلم کرده بود و دستور قتل آدمهای بیگناه رو میداد.
اون وقت موشک ایرانی، عین عدالت خدا، خورد توی مغزش و اون رو به جهنم فرستاد.
بله بچهها، این بود اولین باری که سپاه نشون داد ایران اسلامی هیچ تجاوزی رو بیجواب نمیذاره.
هر کسی که بخواد به مردم ما یا فرماندههامون آسیبی برسونه، باید بدونه که با پاسخی سختتر روبهرو میشه.
ادامهی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی از زندگی امیر آقا حاجیزاده و ورود ایشون به دوران سازندگی،
باشه برای قسمت بعد…
تا قسمت بعد، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق
یا علی مدد
خدانگهدار ೋ
سازندگی ایران رایگان
🔴 ماجرای جذاب و شنیدنی از تلاشهای امیر آقا در جهاد سازندگی✌️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تلاش های فراوان امیر آقای حاجی زاده توی بخش موشکی رو گفتم و تعریف کردم که امیر
آقای حاجی زاده و دوستان شون چه انتقام سختی از این منافقین گرفتن ،وقتی اون منافقین نامرد ،همه جوره از ایرانیها و از
ارتش و سپاه شکست خورده بودن ،تصمیم گرفتن تا فرماندهان ما رو ترور کنن و شهید علی صیاد شیرازی اولین کسی بود که
به دست منافقین ترور شد.
امیر آقای حاجی زاده و حسن آقای طهرانی مقدم و بچه های موشکی سپاه ،یک پاسخ خیلی خیلی خوب و محکم به این
منافقین دادن تا اونها سر جاشون بشینن.
بچه ها ،از اونجایی که امیر آقای حاجی زاده مدیر توانمند و بسیار بسیار قوی بودن ،دولت و کشور تصمیم گــرفتن تــا از
ایشون در زمینه سازندگی هم کمک بگیرن یعنی چی؟ یعنی اینکه بعد از جنگ ایران و عراق کلی از جاهای کشــورمون خــراب
شده بود .خیلی از جاها نیاز به کار داشت ،نیاز به مدیرانی داشت که بیان و کشورمون رو آباد کنن .مـ الً :خیلــی از شــهرهای
بزرگ کشورمون آب آشامیدنی خوبی نداشتن ،م ل همین شهر قم؛ اما ما باید یه کاری می کردیم ،باید این مشکالت رو برطــر
می کردیم .دولت به امیر آقای حاجی زاده پیشنهاد داده بودند که شما از واحد موشکی ،تو بخش سازندگی سپاه بیاید و به مــا
کمک کنید .این کاری بود که امیر آقای حاجی زاده سابقه اش رو نداشتن یعنی این طوری نبود که از این کارهــا کــرده باشــن .
برای همین هم مردد بودن ،نمی دونستن قبول کنن یا نه؟!!
از یه طر می دیدن که مردم به این کارها نیاز دارند و رهبرمون هم از انجام دادن این کارها خوشحال می شدن .از طر دیگه
کار،کار سختی بود ،به همین راحتی ها نبود .خیلی از مشکالت مالِ این بود که ما زیرساخت و علمش رو نداشتیم ،نمی دونستیم
چه جوری بایداین مشکالت رو حل کنیم و اونها باید می رفتن و ساعتها کار علمی میکردن؛ اما به هر صورتی که بود ،امیر آقــای
حاجی زاده تصمیم خودشون رو گرفتن و به سمت سازندگی رفتن.
یکی از سخت ترین و بزرگترین مشکالتی که سر راهشون بود ،بحث آب شهر قم بود .بچه های قمی که صــدای مــن رو
میشنوید ،آب شهر قم خیلی شور و بدمزه بود و نمی شد به راحتی این آب رو خورد .زنــدگی مــردم بــا مشــکل مواجــه بــود .
نمیتونستن کاری بکنن .آخه شهر قم توی موقعیتی قرار گرفته بود که هیچ رودخونه آب شیرینی نبود ،هیچ سد بزرگی اطرافش
نبود .نمی دونستن چیکار کنن و حاال امیر آقای حاجی زاده باید این مشکل رو حل می کردن.
حسن آقای طهرانی مقدم وقتی دیدن که این پروژه چقدر برای دوست شون سخت و مشکل بود ،یه روز بهش گفتن :می خــوای
توی کارت موفق بشی؟ می خوای به نتیجه برسی؟
امیر آقا گفتن :معلومه که می خوام ،از خدامه .کیه که نمی خواد؟
حسن آقا طهرانی مقدم گفتن :من رازش رو بهت میگم .رازش اینکه تو و دوستانت دست هاتون رو تو دست هم بگذاریــد و بــا
همدیگه بگید :خدایا ،این کاری که ما انجام میدیم هیچ ثوابی براش نمی خوایم .تمام ثواب این کار رو هدیه به محضــر حضــرت
فاطمه زهرا(س) میدیم ،اون وقت قطعاً پیروز می شید ،قطعا موفق می شید.
امیر آقای حاجی زاده وقتی این رو شنیدن خیلی خوشحال شدن .انگار یه نفرکلید حل مشکالت رو به ایشون داده بود؛ اتفاقـاً
امیر آقا و دوستاش هم این کار رو کردن .اونها دست هاشون رو به دست هم دادن و با خدا عهد بستن که ما از این کار بزرگــی
که داریم انجام میدیم ،هیچ ثوابی نمی خوایم و همه ی ثوابش رو هدیه به حضرت فاطمه زهرا سالم اهلل می کنیم .
بچه ها ،فکر می کنید بعدش چه اتفاقی افتاد ؟!
بله ،همونطور که پیش بینی می کردید ،امیر آقای حاجی زاده موفق شدن که بحث آبرسانی به شهر قم رو به بهترین شکل و بــا
کیفیت ترین شکل ممکن انجام بدن .برآوردها این بود که ایران هشت ساله بتونه این کار رو بکنه ؛ اما امیر آقــای حــاجی زاده
توی چهار سال تونستن این مشکل رو برطر کنن .چه جوری؟!
بچه ها ،یه عده از دوستان ایشون به کشورهای اروپایی رفتن تا به اونها در کارهاشون کمک کنن؛ اما هد اصلی شون یه چیــز
دیگه بود .هد اصلی شون این بود که این علم و صنعت رو از اونها یاد بگیرن .
امیر آقای حاجی زاده و دوستاشون ،با کلی تالش و زحمت موفق شدن یک لوله بزرگ آب شیرین به شهر قم برسونن.
امروز آب قم خیلی خیلی بهتر شده و این حاصل زحمات امیر آقای حاجی زاده بود.
مردم قم ! همه ماها مدیون امیر آقای حاجی زاده و زحمت هاشون هستیم ؛ اما شما یک جور دیگه زیر دین ایشون هستین .آخه
این آب آشامیدنی که راحت و گواراست و نوش جانتون می کنید ،حاصل تالش امیر اقا و بچه های سازندگیه .همــون کســانیکه
شبانه روز تالش کردن تا مشکالت حل بشه.
اما بچه ها ،توی مسیر این سازندگی گاهی اوقات اتفاقهای عجیب وغریب می افتاد ،مشکالتی پیش میومد .م الً چی؟ م ال
یک بار برای یه جایی که می خواستن تونل بکنن و لوله های آبرسانی رو از اونجا رد کنن ،مجبور بودن چند تا درخت قطع کنن .
امیر آقای حاجی زاده خیلی روی قطع کردن درختان حساس بودن ،اجازه نمی دادن؛ اما وقتی مهندس ها و کارشناس ها بررسی
کردن و به این نتیجه رسیدن که دیگه هیچ راه حلی وجود نداره و باید درختها رو قطع کنیم و لوله ها رو از این قسمت رد کنیم،
امیر آقای حاجی زاده قبول کردن و دستور دادن درختها رو قطع کنن ،به شرط اینکه ،به همون تعداد تو یه منطقه اون طر تر
درخت بکاریم و ما نباید به طبیعت مون آسیب بزنیم.
خالصه که ،اون مهندس ها ومسئوالن شروع کردن به کار و اون درختها رو قطع کردن؛ اما بعد از چنــد وقــت امیــر آقــا
متوجه شدن که اونها درخت نکاشتن .امیر آقا حاجی زاده وقتی این رو شنیدن ناراحت شدن و رفتن و باهاشون صحبت کردن
و پرسیدن :چرا درخت نکاشتین؟
اونها گفتن :بودجه نداشتیم ،پول نداشتیم .مگه درخت کاشتن به همین راحتیه!
امیر آقا حاجی زاده با جدیت تمام گفتن :همین که بهتون گفتم ،فورا برید و درخت بکارید .نگران این چیزها هم نباشید .خــدا
کمک مون میکنه.
خالصه که اون افراد به دستور امیر آقای حاجی زاده اونها توی یه منطقه ای اون طر تر رفتن و تا کلنگ هاشون رو بــه
زمین زدن که زمین رو بکنن و درخت بکارن متوجه یه چیز عجیب غریب شدن!
اونها ،یک جام طالی خیلی خیلی قدیمی و البته گرون قیمتی رو اونجا پیدا کردن .این معنیش این بود که ســالهای ســال پــیش
انسان هایی اینجا زندگی می کردن .اون مسئولین ،اون مهندس ها فورا به امیر آقای حاجی زاده زنگ زدن.کی؟! شب ،وقتی کــه
امیر آقا تازه به تهران برگشته بودن ،اونها بهشون گفتن :آقای حاجی زاده هر چه زودتر به اینجا برگردین ،یــک اتفــاق خیلــی
مهم افتاده ،سریع برگردین.
امیر آقای حاجی زاده وقتی این رو شنیدن ،هر چی پرسیدن چی شده ،اونها درست حسابی جواب ندادن.
باالخره امیر آقای قصه ما مجبور شدن فوری و با عجله به اون منطقه برن که متوجه شدن اونجا چند تا جام طال هست ؛ امــا بــه
دوست هاشون گفتن :به هیچ وجه به کسی نگیم ،هیچ کسی نباید متوجه بشه!
بعد هم خودشون این جام رو بردن و توی گاوصندوق شون گذاشتن .چرا؟ چون اگه اونهایی که دنبال زیرخاکی بودن ،به دنبــال
طال بودن ،این رو می شنیدن فوری به اونجا می اومدن و کار بچه های سازندگی به مشکل می خورد .بعد از اینکه این پروژه بــه
پایان رسید ،امیر آقای حاجی زاده این جام طالیی رو بردن و به وزارت میراث فرهنگی دادن...
ادامه قصه و ماجرای جذاب و شنیدنی از رفتار و اخالق امیر آقای حاجی زاده با خانواده شون باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما را به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد
ೋخدانگهدار
پدر نمونه رایگان
🔴 ماجرای جذاب و شنیدنی از وقت گذراندن امیر آقا با خانواده👧🏻🧔🏻♂
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تالش های فراوان و شبانه روزی امیر آقای حاجی زاده تــوی قســمت ســازندهی سـ اه رو
هفتم و براتون تعریف کردم که امیر آقا چه تالش های فراوانی کردند تا بتونن مشکل آب آشامیدنی قم رو حــل کـ ن و براتــون از
ماجرای اون توصیه مهم حسن آقای تهرانی مقدم به امیر آقا هفتم ،همون توصیه ای که باعث شد امیــر آقــای حــاجی زاده تــوی
کارشون موفق بشن و به نتیجه برسن ؛ اما بچه ها توی این قصه هایی که من هفتم ممک ه شما با خودتون بگید پس کی ایــن امیــر
آقای حاجی زاده پیش خانواده اش بود ؟!
این آقا که یا تو ج گ بود یا داشت موشک می ساخت یا داشت سازندهی انجام می داد!!
بچه ها ،این حرفی که می زنید ،یکمی درسته ،یکمی اشتباه ؛ یع ی چی؟؟ یع ی ای که درستکه ایشون هشت ســال تــوی ج ــگ
بودن و بعد هم به شدت مشغول کار موشکی شدن و بعد هم وارد کار سازندهی و آب رسانی و حل مشــکالت مــردم شــدن ؛ ولــی
ایشون تا جایی که می تونستن برای خانواده شون وقت می هذاشتن و هیچ وقت از اوضاع خانواده غافل نبودن .مثالً :
آقای حاجی زاده دو تا دختر داشتن که دیگه دختر خانوم هاشون بزرگ شده بودن و به سن تکلیف رسیده بودن ،برای همین امیر
آقای حاجی زاده به اونها می هفت :اهه بیاین با هم به نماز جمعه بریم ،بعدش یه استخر می برمتون تازه به دوست هاتون هم بگید
هر کدوم از اونها که دوست داشتن با شما به استخر بیان ،اشکالی نداره ؛ اول بریم نماز جمعه و بعدش من به استخر می برمتــون و
خودم اون بیرون توی پارک م تظر می مونم تا برین و قش گ بازی ک ید و بعدش هم برهردید.
دخترهای امیر آقای حاجی زاده هم وقتی این پیش هاد باباشون رو می ش یدن خیلی خوشحال می شدن ،بــرای همــین فــوراً بــه
دوست های صمیمی شون زنگ می زدن یا خبر می دادن و چ د نفری با هم به نماز جمعه می رفتن ،بعد از نماز جمعه هم امیر آقــا
این دختر خانـم ها رو به استخـر می بردن ؛ خودشـون هم توی ماشین یا توی پـارک ک ار استخـر می نشســتن و م تظــر اونهــا
می موندن تا بچه ها قش گ بازی ک ن و آب ت ی ک ن ...
بچه ها ،شاید ایشون تو یه هفته خیلی سرشون شلوغ بود و وقت نداشتن ؛ اما جمعه ها رو یه ساعت هــایش رو بــه خــانواده و بــه
دخترهاشون و به خانوم شون اختصاص می دادن ؛ امیر آقای حاجی زاده همیشه تولد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن که می شد
برای دختر خانم هاشون و همسرشون هدیه های خوشگل و باحال می خریدن و بهشون می دادن و کلی خوشحال شون می کردن.
امیر آقای حاجی زاده مثل دوست شون حسن آقای تهرانی مقدم به کوه وردی عالقه م د بودن ؛ برای همین بعضی اوقــات
می شد که صبح جمعه ه وز آفتاب طلوع نکرده ،به همراه دخترهاشون به توچال می رفتن ،همین کوهی که توی شــمال تهرانــه ،
می رفتن و ساعت ها با هم کوه وردی می کردن و صحبت می کردن و می هفتن و می خ دیدن .
خیلی اوقات می شد وقتی برف می اومد ،بچه ها ی دیگه تو خیابون بازی می کردن ؛ اما بچه های امیر آقا ،از اونجایی کــه دختــر
خانم بودن و چادری بودن و خیلی با حیا بودن ،مثل خیلی از بچه ها تو خیابون نمی رفتن که بازی کـ ن ،ولــی وقتــی امیــر آقــا
کارشون تموم می شد و آخر شب به خونه می اومدن ،بچه ها رو سوار ماشین می کردن و به یه پــارک خلــوت مــی بــردن و چ ــد
ساعت با بچه ها برف بازی می کردن ،آدم برفی می ساختن و خالصه کلی بهشون خوش می هذشت ...
امیر آقای حاجی زاده خیلی براشون مهم بود که این دخترهای من درستکه دخترن و یـک ســری محــدودیت هــا دارن و
خیلی کارها رو نمی تونن مثل پسرها بک ن ؛ اما حواس شون بود که بچه هاشون اون چیزهایی که دوست دارن و می خوان رو انجام
بدن ،مثالً یکی از دخترهای ایشون عاشق اسکیت سواری بود ،امیر آقای حاجی زاده هم برای ایشون یه اسکیت خریدن ؛ اما ایــن
دختر خانم توی پارک اسکیت بازی نمی کردن ،ایشون رو به یه جایی که مخصوص اسکیت سواریه و دختر خانم ها اونجا هســتن ،
می بردن تا با خیال راحت ،بتونن بازی ک ن و هیچ نامحرمی هم دخترهاشون رو نبی ه و مزاحم شون نشه .
بله بچه ها ،امیر آقای حاجی زاده و همه ی باباهایی که دخترهاشون رو خیلی دوست دارن ،براشون مهمه که دخترهاشون جلــوی
چشم نامحرم خیلی نباشن ،می خوان اسکیت سواری بک ن ،راحت باشن ؛ اما نه جلوی چشم نامحرم ،بلکه به جای مخصوص برن
،اونجایی که ویژه ی خانم هاست ؛ چون باباها دخترهاشون رو خیلی دوست دارن ،دخترها برای باباها ویژه اند ،برای همــین هــم
هست که باباها روی دخترهاشون حساس ترن و خب طبیعتا دخترها یه کوچولو توی کارها محدود ترند ؛ اما امیر آقای حاجی زاده
تا جایی که می تونستن کاری می کردن که این دختر خانوم هاشون احساس محدودیت نک ن ،بــا خودشــون نگــن :ای بابــا ،چــه
ه اهی کردیم که دختر شدیم ،کاشکی پسر می شدیم ،
اصالً و ابداً ؛ اتفاقاً باباهای قهرمان همیشه کاری می ک ن تا دخترهاشون احساس ک ن که خدا رو شکر دختر شدم ،چقدر خوبه کــه
من دختر شدم و این دختر بودن براشون یه افتخار باشه ...
امیر آقای حاجی زاده خیلی اوقات می شد با دخترهای دوست ها و همکارانشون که مثل دخترهای خودشون کوچولــو بــودن بــه
همراه بچه های خودشون به تفریح می بردن .پارک می بردن ،به یه جایی که اسکیت سواری ک ن می بردن ،یه جایی که بهشون
خوش بگذره می بردن ...
امیر آقا و دوست ه اشون عادت داشتن که اول هر سال عید نوروز و اون ایام رو به مشهد امام رضا (ع) تشریف بیارن تا هــم
به زیارت آقا امام رضا(ع) بیان و هم برای سخ رانی رهبری مشهد باشن ؛ هاهی اوقات می شد یه می ی بوس می هرفتن و همگی
خانوادهی راه می افتادند و به طرف مشهد می رفتن ،توی این می ی بوس دخترها می رفتن و اون ص دلی های عقب می نشستن و
شروع می کردن با همدیگه هفتن و خ دیدن .
دخترهای آقای حاجی زاده و آقای طهرانی مقدم و خیلی های دیگه هل می هفتن و هل می ش فتن ،هاهی اوقات هم می شد ایــن
باباها عقب اتوبوس می رفتن و با دخترهاشون بازی می کردن ؛ مثالً:
یکی از دوست های امیر آقا همیشه تو جیب هاش بادک ک بود ،عقب اتوبوس می رفت و به دخترها بادک ک می داد ،برای همــین
بهش عمو بادک کی می هفتن .حسن آقای تهرانی مقدم هم وقتی عقب اتوبوس می رفت و شروع می کرد با دخترها صحبت کــردن
و بازی و سر صدا و شادی کردن ؛ برای همین به حسن آقا عمو شادی می هفتن .
بله درستکه این بچه ها خیلی اوقات باباهاشون نبودن و سر کار بودن ،توی ماموریت بودن ،مشغول کارهای سخت بودن ؛ اما تــا
فرصت پیدا می کردن برای خانواده شون و برای بچه هاشون وقت می هذاشت د ؛ خیلی اوقات می شد با همون اتوبــوس یــا می ــی
بوسی که به مشهد اومده بودن ،برهشت ی به شمال می رفتن تا اونجا به بچه ها خوش بگذره .حتی اونها به همین مشهد هم که می
اومدن ،فقط به زیارت نمی رفتن ،به طرقبه و شاندیز هم می رفتن ،مشهدیا می دونن من کجا رو میگم ؛ طرقبه و شــاندیز یکــی از
جاهای دیدنی و باحال و خوشمزه ی مشهده ،غذاهای خوشمزه داره ،بست ی های خوشمزه داره ،
امیر آقا و حسن آقای طهرانی مقدم و بچه های موشکی ،این جوری برای خانواده شون کلی وقت می هذاشتن و کاری مــی کــردن
اونها غصه نخورن ،اونها دل شون نگیره و بهشون کلی خوش می هذشت .خب دیگه برای این قسمت بس باشــه ؟ یــا نــه دوســت
دارید ه وز تعریف ک م ؟
بچه ها یه خبر خوش بهتون بدم !!
ما تصمیم هرفتیم ،یه مجموعه قصه باحال و جذاب در مورد رفتار این قهرمان های بزرگ با خانواده هاشون و علــی الخصــوص بــا
دختر خانوم هاشون ،برای شما تعریف ک یم ،
م تظر باشید یا علی مدد .
ೋخدانگهدار
مسئولیت در پدافند رایگان
🔴ماجرای جالب و شنیدنی بازگشت سردار حاجی زاده به نیروی هوایی🛩
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون داستان های جذاب و شنیدنی از رفتار امیر آقای حاجی زاده با دخترهاشون و خانوادشون رو
گفتم و براتون تعریف کردم که امیر آقای حاجی زاده با اینکه خیلی از اوقات توی خونه شون نبودن و مجبور بودن برن و برای
کشور کار کنن ؛ اما هیچ وقت از خانواده ی خودشون غافل نشدن .
بچه ها ،چند سالی که از دوران جنگ ایران و عراق گذشته بود که امیر آقای حاجی زاده فقط دو تا دختر خانم داشتن،
خداوند به ایشون یک پسر هم هدیه داد .پسری که اسمش رو علیرضا گذاشتن.
امیر آقا ،از اینکه دوباره بچه دار شده بود خیلی خوشحال بود ،خصوصاً اینکه خدا این بار یه پسر بهش هدیه داده بود .امیر آقا
اون زمانیکه دخترهاشون به دنیا اومده بودن ،دائم توی جنگ بودن و نمی تونستن رشد کردن و بزرگ شدن این دخترها رو
ببینن ،نمی تونستن قد کشیدن و دندون درآوردن های این بچه ها رو ببینن ؛ اما وقتی این آقا پسرشون به دنیا اومد دیگه
خبری از جنگ نبود .این طوری نبود که امیر آقا برن و چند ماه خونه نیان .برای همین بزرگ شدن پسرشون آقا علیرضا رو با
چشم های خودشون دیدن.
آقا علیرضا هم خیلی به باباش وابسته بود؛ به طوری که گاهی اوقات پیش می اومد امیر آقای حاجی زاده مأموریت می رفتن و
بیست روز می شد که نمی تونستن به خونه بیان .این بچه هم از شدت دلتنگی باباش تب می کرد و مریض می شد برای همین
فوراً اون رو به درمانگاه و دکتر می بردن ؛ اما وقتی امیر آقای حاجی زاده از مأموریت برمی گشت ،می دید که حال این بچه چقدر
بهتر شده .
این تیکه ی قصه رو هم گفتم برای اون آقا پسرهایی که وقتی قسمت قبلی رو شنیدن از من ناراحت شدن ،چون من همش گفتم
که دخترها برای باباها یه چیز دیگه ای هستند .این تیکه ی قصه رو هم گفتم تا بدونید که باباها همه ی بچه هاشون رو دوست
دارن ،چه دختر باشه چه پسر !! ؛ اما خب دخترها بابایی ترن و طبیعی هم هست و باباها هم معموالً توجه بیشتری به دخترهاشون
می کنن چون دختر روح لطیف تری داره .
امیر آقای حاجی زاده بعد از به دنیا اومدن این پسرشون ،انگار که برای اولین بار بود بابا شده بودن و رفتارهای این بچــه
خیلی براشون جالب بود؛ یواش یواش رشد کردن بچه ،دندون درآوردنش و همه ی اینها خیلی براشون جذاب و دیدنی بود ،انگار
اولین باره که بابا شدن؛ البته که حق داشتن؛ آخه زمان دخترهاشون دائماً به جنگ و جبهه بودن.
بچه ها ،بعد از چند سال که امیر آقای حاجی زاده قصه ی ما توی بخش سازندگی سپاه خدمت کردن و اون همه کار مهم
و اساسی رو انجام دادن ،در سال ۱۳۸۳یه روز رهبر عزیزمون ،حضرت آقا توی یک نمایشگاهی از طرف نیــروی هــوایی ســپاه
میرن .اون زمان مسئول نیروی هوایی سردار احمد کاظمی بود .
وقتی آقا به نمایشگاه میرن ،تأکید می کنن که ما باید پدافندمون رو قوی کنیم .پدافند یعنی چی؟! پدافنــد یعنــی اینکــه اگــه
دشمن به ما حمله کرد ،ما بتونیم از خودمون دفاع کنیم و بتونیم جلوی حمله های دشمن رو بگیریم .اگه هواپیمای دشــمن تــو
آسمون ما اومد ،بتونیم پیداش کنیم و نابودش کنیم.
حضرت آقا اون موقع به سردار کاظمی میگن که پدافند رو قوی کنید .حاج احمد کاظمی هــم هــیچ کســی بهتــر و الیــق تــر و
توانمندتر از امیر آقای حاجی زاده به ذهن شون نمی رسه .برای همین پیش امیر آقا میرن و به ایشون پیشنهاد میدن که شــما
بیا و مسئول بخش پدافند سپاه بشو.
امیر آقای حاجی زاده هم اولش قبول نمی کردن ،چرا که فکر می کردن این کار شدنی نیست .خیلی سخت بــود؛ آخــه مــا نــه
امکانات کافی داشتیم و نه علمش رو داشتیم ؛ اما بعد از اینکه سردار کاظمی اصرار کردند و گفتن که حضرت آقــا دســتور دادن
پدافند رو قوی کنیم ،ایشون قبول کردن که بیان و روی بخش پدافند کار کنن تا ما در این زمینه هم قوی بشیم.
اتفاقاً امیر آقای حاجی زاده اون زمان شروع به تعمیر لوازمی که داشتیم میکنن ؛ اما اونها از رده خارج شده بود .این کار نیاز به
علم داشت .امیر آقای حاجی زاده هم با دوستان شون کمر همت رو بستن و شروع کردن به تعمیر و آماده کردن همون قطعاتی
که قبالً داشتیم.
اون زمان وزارت دفاع هم خیلی بهشون کمک می کنه و حمایت می کنه و دست آخر امیر آقای حــاجی زاده موفــق میشــن کــه
سامانه های پدافندی ما رو آماده کنن و کاری کنن که دشمن ما به محض اینکه وارد آسمون کشورمون بشه ،بتونیم پیداش کنیم
و به حسابش برسیم.
اما بچه ها ،در سال ۱۳۸۵یه روز که حاج احمد آقای کاظمی و چندین نفر دیگه از پاسدارهای بزرگ و عزیز ما به منطقه
ارومیه و آذربایجان رفته بودن تا به اون مناطق سر بزنن ،دچار سانحه می شن و سقوط می کنن و حاج احمد آقــای کــاظمی کــه
انشاءاهلل بهتون قول میدم در آینده ای نه چندان دور قصه ی زندگی ایشـون رو هم تعریف کنم .توی اون ماجرا به شهــادت
می رسن.
امیر آقای حاجی زاده خیلی خیلی غصه می خورن و ناراحت می شن ؛ اما هیچ وقت روحیه شون رو از دست نمیدن و هیچ وقــت
امیدی که به پیشرفت ایران و به قوی شدن ایران داشتند رو از دست ندادن و شبانه روز کار و تالش کردن و زحمت می کشیدن.
تا اینکه در سال ۱۳۸۸رهبر ما و فرماندهان سپاه تصمیم می گیرن تا یک واحد جدیدی رو در سپاه ایجاد کنن و نیروی هــوایی
سپاه رو به واحد هوافضای سپاه تبدیل کنن و حاال حضرت آقا باید یک فرمانده توانمند ،با اخالق و قوی برای اون قسمت انتخاب
می کردن و چه کسی بهتر از امیر آقای حاجی زاده…
ادامه ی قصه و ماجرای جذاب و شنیدنی انتخاب امیر آقا به این مسئولیت و تغییر کردن اسم ایشون باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
ೋخدانگهدار
فرماندهی هوا فضا رایگان
🔴ماجرای انتخاب شدن سردار حاجی زاده به فرماندهی هوا فضا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای فعالیت های مهم امیر آقای حاجی زاده توی بخش پدافندی نیروی هوایی سپاه رو
گفتم .یادتون که هست؟ امیر آقای حاجی زاده به درخواست سردار احمد کاظمی ،وارد بخش پدافندی شدن ؛ اما بعد از گذشتن
چهار ،پنج سال از حضور سردار امیر حاجی زاده ،رهبر ما که دیدن ایشون چقدر خوب کار می کنن و از جان و دل برای کارشون
مایه می گذارن ،کار و تالش میکنن ،تصمیم گرفتن تا ایشون رو به یک مسئولیت باالتر و البته سخت تر ببرن.
رهبر ما ،تصمیم گرفتن که یک واحد جدید توی سپاه تشکیل بدن ،یک واحد به اسم هوافضا که قبل از اون اسمش نیرو
هوایی بود ،نیرو هوایی سپاه ،مسئولیتش همون چیزهایی بود که به موشکی و به هواپیما و اینها مربوط می شد ؛ امــا رهبــر مــا
دیگه می خواستن از حاال به بعد کشور ما ،ایران عزیزمون ،وارد کارهای فضایی هم بشه .یعنی چی؟!
یعنی ماهواره هایی به آسمون بفرستیم تا بتونیم خودمون توی این زمینه هم روی پای خودمون بایسیم و برای فرماندهی واحد
هوافضای سپاه ،هیچ کسی بهتر و مناسب تر از امیر آقای حاجی زاده نبود .وقتی رهبر عزیزتر از جان مون این پیشنهاد رو بــه
امیر آقا دادن ،امیر آقای حاجی زاده مثل همیشه گفتن :من سرباز شما هستم ،هر چی شما بگید گوش میدم.
رهبر ما هم به ایشون گفتن :آقای حاجی زاده ،اسم شما امیره ،و امیر یکی از لقب های توی ارتشه .توی ارتش وقتی فرماندهان
به مقام خیلی باالیی برسن ،بهشون امیر میگن و من حاال می خوام شما رو یکی از فرماندهان اصلی سپاه انتخــاب کــنم و اگــر
میشه ،اسم تون رو تغییر بدید.
آقای حاجی زاده هم به حضرت آقا گفتن :هر اسمی شما برای من بگذارید ،من قبول می کنم و هیچ مشکلی ندارم.
رهبر ما ،حضرت آیت اهلل خامنه ای ،هم گفتن :باشه ،من اسم شما رو امیرعلی می گذارم.
بچه ها ،از اونجا بود که اسم امیر آقای حاجی زاده تغییر کرد و سردار امیرعلی حاجی زاده شد .
حاال یه چیزی بگم ،یه کوچولو بخندید؟! سردار حاجی زاده بعد از اینکه اسم شون توسط رهبر تغییر کرد ،به شوخی بــه رهبــر
گفتن :آقا جان ،حاال که شما اسم من رو گذاشتید ،یه اذان و اقامه هم توی گوش های من بگید .
آخه بچه ها ،ما توی کشورمون و توی دین مون رسم داریم وقتی نوزاد تازه به دنیا میاد ،فورا براش اسم می گذارن و بعد هم توی
گوش راستش اذان و توی گوش چپش اقامه میگن.
خالصه که سردار امیرعلی حاجی زاده از سال ۱۳۸۸فرمانده ی نیروی هوافضای سپاه پاسداران شدن و اتفاقـاً تــوی اون
دوران کشور ما در زمینه هوافضا پیشرفت های خیلی خیلی بزرگی کرد .
چه موشک هایی که ما نساختیم !
چه ماهواره هایی که به آسمون نفرستادیم!
و چه پهپادهایی که نساختیم و از دشمن هامون نگرفتیم!
چی مگه میشه ،مگه دشمن ها به ما پهپاد می فروشن؟! نه ،بچه ها ؛ اما وقتی اونها می خوان جاسوسی و خرابکاری کنن ،میشــه
پهپاد هاشون رو بگیریم و از روش برای خودمون بسازیم .هم آمریکا و هم اسرائیل ،دوتایی شون برای اینکه بخوان تــوی ایــران
جاسوسی و خرابکاری کنن ،پهپاد توی ایران فرستادن.
اسم پهپاد اسرائیلی ها هرمس بود ،اسم پهپاد آمریکاییها آر کیو ۱۷۰بود .هر دو تای اونها پهپاد هاشون رو فرستادن تــا بیــان
جاسوسی و خرابکاری کنند ؛ اما بچه های پدافندی و همون یاران سردار امیرعلی حاجی زاده موفق شدن تــا هــر دو تــای ایــن
پهپادها رو از روی آسمون شکار کنن و پایین بیارن و بعد هم بتونن مهندسی معکوس کنن و از اون پهپادها بسازند ؛ البته کــه
بعداً سربازهای امیر آقای حاجی زاده موفق شدن که پهپادهایی بهتر از اون پهپادهای آمریکایی و اسرائیلی بسازن ،یه پهپادهای
بسازن که آمریکا و اسرائیل حسرتش رو داشته باشن و هر کار کنن نتونن از این پهپادها گیر بیارن.
بچه ها ،مامان و باباها ،امروز کشور عزیزمون ایران در زمینه ساخت پهپاد جزو برترین کشورهای جهانه .بعضی از پهپادهایی که
ما داریم رو نه آمریکا داره ،نه اسرائیل داره ،نه روسیه ،و نه هیچ جای دیگه ،مخصوص خود خودمونه ...
امیر آقای حاجی زاده کارهاشون فقط به حوزه نظامی برنمی گشت .یعنی چی؟! دیگه امیر آقای حاجی زاده تــوی دوران
فرماندهی شون چه کارهایی کردن ؟! موفق شدن هواپیمایی بسازند که داخلش بتونن پنجاه تن آب جا بدن .
برای چی؟! برای اون روزیکه یه جایی آتش سوزی شد ،این هواپیما فوراً بره و آب رو روی آتش ها بریزن .آخه تــوی کشــور مــا
جنگل های زیادی وجود دارن ،گاهی اوقات هم آتش سوزی های خیلی بدی میشه ؛ اما این هواپیمایی که برای اولین بــار کشــور
عزیزمون ایران تولید کرده بود ،توسط بچه های هوافضای سپاه رونمایی شد و اتفاقاً توی خیلی از آتش سوزی هایی کــه اتفــا
افتاد ،به داد کشورمون رسید و جلوی خطرات فراوان رو گرفت.
البته این نکته مهم رو بگم که کل این هواپیما رو امیر آقای حاجی زاده و بچه های هوافضا نساختن ،نه ،این یک هواپیما بود ؛ اما
این هواپیما رو مجهزش کردن ،آماده کردنش تا بتونه چهل ،پنجاه تن آب توی خودش جا بده ،و این چیزی بود که توی کل دنیا
نمونه نداشت .کسی نتونسته بود کاری کنه که یه هواپیما چهل ،پنجاه تن آب توی خودش جا بده و بتونه وقت آتش سوزی ها به
داد کشور برسه .
امیر آقای حاجی زاده از اونجایی که توقف توی کارش نبود و خستگی ناپذیر بود ،دید که این هواپیماها یه محدودیتهایی
دارند یعنی یه جاهایی که یک کم ارتفاع کمتر باشه یا خطر بیشتر باشه ،نمی تونن برن و ما نیاز داریم که هلیکوپترهایی بسازیم
که اون ها برن و آب بردارن و روی آتش بریزند .برای همین هم دوستان و یاران سردار امیرعلی حاجی زاده شروع بــه ســاختن
این هلیکوپترها کردن و این هلیکوپترها رو هم تونستن بعد از چند وقت بسازن ،تماماً ایرانی....
بچه ها ،مامان و باباها ،ممکنه براتون سوال بشه ،خب این کارها چه ربطی به سردار امیرعلی حاجی زاده داره؟! ایشون یه
مسئول نظامیه ،چرا باید این کارها رو بکنن؟!
سردار حاجی زاده اون چیزی که براش مهم بود ،کشورمون ایران و مردم عزیزش بود .هر کجا که می دید برای مــردم مشــکلی
پیش اومده ،گره ای افتاده و به دست ایشون می تونه باز بشه ،اونجا وارد می شد و مشکل رو حل می کرد .
یکی از مشکالت کشور ما آتش سوزی های بزرگ و خطرناکی بود که هر چند وقت یه بار رخ می داد .حاال چه کسی باید بــه داد
این مشکل می رسید؟ چه کسی باید می اومد و این گره رو باز می کرد؟
خالصه که سردار حاجی زاده توی دوران فرماندهی هوافضاشون کارهای خیلی مهم و زیادی کــردن ؛ امــا دشــمنان مــا،
آمریکا و اسرائیل ،وقتی دیدن که ما روز به روز داریم پیشرفت می کنیم و قوی و قوی تر می شیم و هر کاری اون ها می کنن که
ما نابود بشیم و از بین بریم ،شکست نمی خوریم ،تصمیم گرفتن تا این بار بیان و با یک گروه به ظاهر مسلمون ،به جون مــردم
منطقه و یاران ما بیفتن و هدف نهایی شون هم این بود که بیان ایران و کار جمهوری اسالمی و مردم ایران رو یکسره کند .برای
همین هم داعش رو به وجود آوردن...
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی از کارهای بزرگ سردار حاجی زاده در مقابل داعشی ها و رفتن پســر ســردار
حاجی زاده به سوریه باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد ،همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق ،یا علی مدد.
ೋخدانگهدار
فتنه داعش رایگان
🔴ماجرای نقش سردار حاجی زاده در مبارزه علیه داعش🚁
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که رهبر عزیزتر از جان، مان بعد از اینکه دیدند سردار حاجیزاده چه کارهای بزرگی کردند و چه مدیر توانمند و با عظمت و قوی هستند، تصمیم گرفتند تا ایشون رو به عنوان فرمانده هوافضای سپاه پاسداران انتخاب کنن و البته به خاطر اینکه اسم ایشون شبیه یک لقب تو ارتش بود، تصمیم گرفتن تا اسم شون رو از امیر به امیرعلی تغییر بدن. سردار حاجیزاده از اون روز به بعد اسم شون تو شناسنامه و بین تمام مردم به امیرعلی حاجیزاده معروف شد.
خلاصه که قسمت قبلی براتون تعریف کردم که ایشون چه کارهای بزرگی کردن، چه زحمتهایی کشیدن و در دوران فرماندهی شون کشور عزیزمون ایران چندین ماهواره به آسمون فرستاد. کلی موشکهای جدید و درجه یک ساختیم و از طرف دیگه ما موفق شدیم که دو سه بار عملیات آمریکاییها و اسرائیلیها رو با پهپادهایی که داشتن شناسایی کنیم و شکست بدیم. از کارهای بزرگی که سردار امیرعلی حاجیزاده تو دوران فرماندهی خودشون انجام دادن برا شما گفتم.
اما بچهها، هنوز دو سال از فرماندهی سردار حاجیزاده تو بخش هوافضای سپاه نمیگذشت که یک روز در آبان ماه سال ۱۳۹۰ خبر خیلی خیلی بد و تلخ و ناراحتکننده به ایشون دادن. خبری که باعث شد اشک از چشمان این فرمانده بزرگ ما جاری بشه. چه خبر؟ چی شده بود؟!
مطمئنم خیلی از شما بچههایی که قصههای ما رو گوش میکنید میدونید چی شده بود!!
بچهها، در منطقه ملارد نزدیکی تهران مقر موشکساز سردار طهرانی مقدم منفجر شده بود و حاج حسن آقا طهرانی مقدم و چندین نفر دیگه از دوستان و یاران ایشون به شهادت رسیده بودند. خدا میدونه که این قصه شهادت حاج آقا چقدر برا سردار امیرعلی حاجیزاده تلخ بود.
آخه این دو نفر از زمانهای قدیم از دوران جنگ با هم دوست و رفیق بودن، ارتباط خانوادگی با هم داشتن، بارها و بارها با هم به سفر رفته بودن، با هم به سفر مکه و زیارت خونه خدا رفته بودن. خیلی از کارها رو با هم انجام داده بودن، خیلی از پیشرفتها رو کنار هم بهش رسیده بودن و حالا حسن آقا طهرانی دوست قدیمیش سردار حاجیزاده رو تنها گذاشت و به طرف آسمان رفت.
اما بچهها، سردار امیرعلی حاجیزاده که از قدیم الاعیام از همون دوران جنگ عادت داشت به اینکه دوستان صمیمیش تنها گذاشته شون و به طرف بهشت برن، با شهادت حسن آقا طهرانی مقدم کم نیاورد، عقب نشینی نکرد، خسته نشد، تسلیم نشد؛ بلکه انگیزهاش برا کار کردن و موشک ساختن و قویتر کردن ایران چندین و چند برابر شد.
چند سال بعد از شهادت سردار حسن طهرانی مقدم یک فتنه بزرگ تو منطقه ما اتفاق افتاد. چی شد؟ یک گروهکی به اسم داعش به وجود اومد، البته بهتره بگم آمریکاییها به وجودش آوردن که هدفش دو تا چیز بود:
۱. کشتن مسلمونهای بیگناه
۲. زشت کردن چهره اسلام تو جهان
حالا داعشیها با پررویی تمام میگفتند: ما قرار است حکومت اسلامی عراق و شام رو به وجود آوریم؛ البته اینها مقدمه است، هدف اصلی ایران است.
وا وا وا بچهها، این آمریکاییهای نامرد، این اسرائیلیهای جنایتکار وقتی دیدن که خودشون حریف ما و بچههای ایرانی نمیشن، تصمیم گرفتن تا این بار مسلمونها رو به جون مسلمونها بندازن.
بچهها، داعشیها از آمریکاییها وحشیتر و خطرناکتر بودن. اینجا بود که حاج قاسم سلیمانی پا به میدان گذاشت و به جنگ با داعشیها رفت؛ البته تو اون جنگ پهپادهایی که سردار حاجیزاده و دوستان هوافضایش ساخته بودن خیلی خیلی به کار ایرانیها اومد. تو خیلی از عملیاتها همین پهپادها باعث میشد تا داعشیها کارشون یکسره بشه. آخه این پهپادها رو آمریکا و اسرائیل هم نداشتن، چه برسه به داعشیها…
بچهها، سردار حاجیزاده تو اون دوران در کنار اینکه پهپادهای مختلفی رو به حاج قاسم سلیمانی و بچههای سپاه قدس دادن، در کنار اونها تنها پسرشون رو هم به میدان جنگ فرستادن؛ البته سردار حاجیزاده اولش مخالف بودن چون میترسید پسرش به میدان بره و خدا نکرده اسیر بشه. ایشون نگران شهادت یا جانباز شدنش نبود، نگران این بود که اسیر بشه و داعشیها اذیتش کنن و بتونن اطلاعات زیاد ازش بگیرن. برا همین هم مخالفت میکرد.
آقا علیرضا حاجیزاده اصرار میکرد و از پدرش میخواست که اجازه بدن به میدان جنگ با داعش بره. آقا علیرضا هم تو زمینه پهپاد کار کرده بود و چیزهای زیاد میدونست، اما سردار حاجیزاده قبول نمیکردن. هر چی پسرشون میگفت، راضی نمیشد، چون میترسید داعشیها ایشون رو اسیر کنن و ضربه جدی به کشورمون ایران بزنن؛ اما آقا علیرضا حاجیزاده بعد از اینکه کلی به پدرش اصرار کرد و از ایشون خواهش کرد گذاشتن به میدان بره، سردار حاجیزاده دو تا شرط براش گذاشت که ایشون هم قبول کردن:
۱. اینکه آقا علیرضا بره و دوره کار رزمی و پیادهنظامی ببینه. آخه جنگ که همش پهپاد نیست.
۲. اینکه ایشون بره و کار کردن با پهپادهای برد زیاد رو یاد بگیره، چون اگر پهپاد برد کمی داشته باشه، مجبوره نزدیک داعشیها باشه و این خیلی خطرناکه.
آقا علیرضا حاجیزاده هم که خیلی خیلی دوست داشت به سوریه بره و با داعشیها بجنگه، رفت و کارهایی که پدرش خواسته بود رو انجام داد و آخر سر سردار امیرعلی حاجیزاده راضی شد تا پسرش به سوریه بره…
ادامه قصه باشه برا قسمت بعد…
تا قسمت بعد همه شما رو به خدا بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق یا علی مدد.
داعش در تهران رایگان
🔴ماجرای ناراحت کننده از دو عملیات داعش در شهر تهران😔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای کارهای بزرگ و مهمی که سردار امیرعلی حاجی زاده توی دوران فرماندهیشون در واحد
هوافضای سپاه انجام دادن رو براتون گفتم و تعریف کردم که آقای حاجیزاده نه تنها ما رو در زمینه هوافضــام موشـ ی و پهپــادی
تقویت کردن و رشد دادن بل ه ایشون توی زمینههای دیگه هم به کشورمون کمک میکردن .مثالً :توی زمینه ســاختو و مجهــز
کردن هواپیما و هلیکوپترهای آتشنشان و ...
سردار حاجی زاده هر کجای کشور که به ایشون نیاز بود و به پهپادهاشون یا به اون علمی که داشــتو نیــاز پیــدا میکــردنم فــوراً
میرفتو و کمک میکردن .مثالً :در عید نوروز سال 1398م توی کشورمون یه سیل خیلی بزرگ در استان خوزستان اومــده همــیو
استانی که هشت سال توش جنگ بود .در اونجا بارش ها زیاد شد و یک ســیل اومــد و خیلــی از مزرعــههای کشــاورزی و حتــی
خونههای مردم رو خراب کرد و حاال برای این ه ما بخواهیم شناسایی کنیم کــه ایــو آبهــا از کجــا داره تــوی مزرعــهها میــاد و
سرمنشاء هاش رو پیدا کنیمم نیاز به پهپادهای نیروی هوافضای سپاه بود.
سردار حاجی زاده هم بدون دریغ کمک کردن و پهپادهاشون رو به اونجا فرستادن تا اونها بیان و اطالعات جمع کنو و به بچــههای
سازندگی و به اون نیروهای جهادی که رفته بودن اونجا کار کنوم کمک کردن تا بتونو ایو ســیل رو مهــار کــنو و زنــدگی مــردم
خوزستانی رو نجات بدن.
بچه هام قسمت قبلی اگه یادتون باشهم براتون تعریف کردم که آمری ا و اســرائیل وقتــی پیشــرفتهای ایــران رو دیــدن و
فهمیدن که ما روز به روز داریم بیشتر و بیشتر پیشرفت میکنیم و قوی و قویتر میشیم و اونها دیگه نمیتونو حریف ما بشــو و
ما رو ش ست بدنم یک گروهی به نام داعش ساختو و بعد هم براتون تعریف کردم که پسر سردار حاجیزاده از پــدرش خواســتم
تقاضا کردم التماس کرد و گفت :بگذارید مو هم برم و با ایو مدافعان حرم جلوی داعشیها بایستم.
سردار حاجیزاده هم دو تا شرط گذاشتو و بعد هم قبول کردن ....
بچه ها م آقا علیرضا حاجیزاده سوار هواپیما شدن و به طرف سوریه رفتو تا با ایو داعشیهای نــامردِ بچــهکش بجــنگو ه
البته ایشون تخصص شون همون حوزه پهپادی بود .برای همیو تو همون زمینه هم کار کردن و توی ســوریه بــه عنــوان تعمیرکــار
پهپادهای خیلی حرفهای و سخت مشغول کار شدن و چند وقتی با ایو داعشیهای نامرد جنگیدن.
*** البته یه ن تهی خیلیم خیلی مهم بگم !!
سردار حاجیزاده به خاطر این ه پسرشون خیلی اصرار داشت که به سوریه برهم با اون شرطهایی که گفتم قبول کردن ه اما تمــامی
هزینه های رفت و آمد و خورد و خوراک ایشون رو کامل با سازمان تسویه حساب کردن .چرا؟!
چون سردار حاجیزاده می گفتو توی سوریه کارشون لنگ شما نبود .اینجوری نبود که اگر پسر مو نره مش لی پیش بیاد .حاال که
شما به خاطر دل خودت دوست داشتی بریم اش ال ندارهم برو و خدمت کو و با داعشیها بجنگ ه اما هزینههاش رو خود ایشــون
پرداخت کردن .
بچههام ایو کاری که سردار حاجیزاده کردن م خیلی کار بزرگی بود .آخه پسر ایشون به سوریه رفته بود تا با داعش بجنگه و جـون
خودش رو در خطر انداخته بود و اونجا پهپادها رو تعمیر می کرد یعنی خودش داره کلی کار میکنــه ه امــا ســردار حــاجیزاده از
اونجایی که خیلی خیلی رو بیتالمال حساس بودن و رو پول های کشور حساس بودنم حتی حاضر نشدن انــدازه یــک نفــر یعنــی
پسرشون که پونزدهم بیست روز به سوریه بره و برگردهم از پول بیت المال خرج بشه.
این ه سردار حاجیزاده محبوب دلهای مردم ایران شدن....
خالصه که بعد از این ه سردار حاجیزاده و دوستان ایشون خوب توی سوریه و عراق به حساب داعشیها رســیدن و از اون
طرف حاج قاسم سلیمانی سیلیهای سخت و مح می به ایو داعشیها زدنم ایو داعشی های ترسو و نامرد تصمیم گــرفتو تــا بــه
مردم ایران ضربه بزنو .
بچههام اون زمان مو یادمه که بعضی از مردمه البته نه همهم میگفتو که :چرا باید پولهای ما تو سوریه خرج بشه؟ چرا دولــت مــا
رفته و اونجا داره میجنگه؟ چرا حاج قاسم به اونجا میره ؟!
هر چی ما بهشون میگفتیم :آخهم اگه اونجا نجنگیم که باید تو تهران باهاشون بجنگیمم خطرناکه!
اما اونها قبول نمیکردن و میگفتو :نه بابام ایو حرفها نیست .داعش به ما چی ار داره؟ اون میخوادم سوریه رو بگیرهم به ما چــه
ربطی داره؟
بچه ها م هر چی توضیح میدادیم اونها قبول نمیکردن ه اما یه روزم ایو داعشیهای نامرد نقشه کشیدن .چه نقشهای؟!
نقشه کشیدن که توی شهر تهران بیان و مردم بیگناه ایرانی رو ب شو .برای همیو دو گروه شدن:
_ یک گروه شون به طرف حرم امام خمینی حمله کردن
_ یک گروه دیگهشون هم به مجلس شورای اسالمی حمله کردن.
اونها اسلحههاشون رو برداشتو و رفتو و به جون مردم بیگناه افتادن .تیر میزدنم فریاد مــیزدن .مــردم بــا تــرس و لــرز فــرار
میکردن و بعضیها بودن که تیر ایو داعشیها بهشون خورد و شهید شدن ه اما بچههای امنیتی کشورمونه فوراً وارد ماجرا شدن
و با داعش شدن وارد درگیری شدن و طولی ن شید که تونستو تمام اون تروریستها رو کارشون رو بسازن .
بچه هام حاال به خیلی از مردم کشورمون ثابت شد که داعش با ما هم کار داره .اگر ما توی سوریه و عراق باهــاش نجنگــیمم
قطعاً به تهران میاد تا با ما بجنگه ه اما حاال که داعشی ها جرئت پیدا کردن عملیات علیه ما و مردم ایران انجام بدنم حــاال وقــتش
بود تا سردار حاجیزاده و دوستان شون یک انتقام سخت و جانانه از اون نامردها بگیرن...
برای همیو به دستور سردار حاجیزاده چندیو موشکم آمادهی شلیک به طرف مقر داعشیها در منطقه دیرالزور شدن .دیرالــزور
یک منطقه توی سوریه است ه اما نزدی یهای عراقه .چرا بچههای سپاه و سردار حاجیزاده اونجا رو انتخاب کردن؟!
چون حاج قاسم سلیمانی بهشون گفته بود که اونجا مقر فرماندهی شونه و فرماندهان مهم شون اونجا جمع میشو و بــرای جنــگ
تصمیمگیری میکنو و حاال سردار حاج قاسم سلیمانی توی اتاق عملیات موش ی اومد و به بچههای موشـ یم نقطــه ای کــه بایــد
شلیک کنو رو نشون میداد و ایو سربازان فداکار هوا فضای سپاه به دســتور فرمانــده شــون موشکهاشــون رو بــه طــرف مقــر
داعشیها شلیک کردن و ایو موشک ها رفت و رفت و رفتم تا این ه دقیقا توی همون نقطهای که تصمیم گرفته بودن شلیک کنوم
فرود اومد و توی مقر داعشیها خورد و کلی از فرماندهان گنده شون به طرف جهنم رفتو...
ادامه قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از قصه زندگی سردار امیرعلی حاجیزاده باشه برای قسمت بعد....
تا قسمت بعدیم همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق یا علی مدد.
انتقام سخت رایگان
🔴ماجرای جالب و شنیدنی از انتقام سخت سردار حاجی زاده از آمریکا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای حمله ی این داعشی های نامرد ،به مردم بی گناه کشورمون ،تــوی مسلــح و حــرم امــام
خمینی رو گفتم و براتون تعریف کردم که ،فرماندهان ما و این قهرمان های بزرگ ما ،بعد از اینکه دیدن این داعشی ها پر رو بازی
در آوردن و به مردم ما حمله کردن ،چه پاسخ سخت و محکمی به اونها دادن !!
البته که این یه پاسخ به داعش بود ؛ امّا یه خط و نشون ،برای تمامی دشمنان ایران بود ،همه ی اون کسانیکه مــی خــوان امنیــت
ایران رو به هم بزنن ؛ اتفاقاً این پاسخ سفت و سخت ما باعث شد که داعشی ها دیگه جرئت نکنن تا سال ها بخوان به فکر حمله به
کشور ما بیفتن .
حاج قاسم سلیمانی این فرمانده شساع کشور ما ،این قهرمان بزرگ ،با همکاری سردار حاجی زاده و بقیه دوستانش موفـ
شد که در آخرین روز آبان ماه سال ، 1396یک نامه برای رهبرمون بنویسن و اون نامه ،خبر از یک پیروزی بــزرگ داشــت ؛ چــه
خبری ؟! چی شده بود ؟!
حاج قاسم سلیمانی اعالم کرد که کار داعش به پایان رسید و دیگه داعشی ها رهبر و فرمانروای هیچ ســرزمینی تــوی ایــن دنیــا
نیستن ؛ البته که داعشی ها همچنان باقی مانده بودند ؛ امّا کارشون تموم شده بود و قدرت شون از بین رفته بود و حــاآ آمریکــا و
اسرائیل ،برنامه جدیدشون هم شکست خورده بود .
حاج قاسم سلیمانی در مدت شش سال ،تونسته بود ،فتنه ی داعش رو سر جاش بنشونه و نابودش کنه ؛ آمریکــایی هــا اعصــا
شون خورد شده بود ،اسرائیلی ها داشتن دیوونه می شدن ،آخه هر نقشه ای که می کشیدن و هر برنامه ای که می ریختن ،حــاج
قاسم سلیمانی از بین می برد .
اما بعد از اینکه آمریکایی ها و اسرائیلی ها برای چندمین مرتبه از ایران عزیز ما و از حاج قاسم سلیمانی شکســت خــورده
بودن ،این بار شروع به ریختن یک نقشه ی جدید کردن ؛ چه نقشه ای ؟! نقشه شهادت حاج قاسم سلیمانی ...
بچه ها ،در سیزدهم دی ماه سال ، 1398یک شب جمعه که حاج قاسم ما به عراق رفته بــود تــا بــا ابومهــدی المهنــد
و بقیــه
دوستان رزمنده عراقیش جلسه بگ ذاره و صحبت کنه ،به دستور رئیح جمهور آمریکا یعنی ترامپ قمارباز یــک راکــت بــه ــر
ماشین حاج قاسم شلیک شد و سردار دل های ما آسمانی شد.
سردار حاجی زاده ،اون شب توی خونه شون مشغول استراحت بودن که یه دفعه ساعت های دو _ دو و نــیم صــب تلفــن
خونه شون زنگ می خوره ،سردار حاجی زاده فورا از خوا بلند میشن و تلفن رو برمی دارن ،ایــن خبــر تلــخ و دردنــا
رو بــه
ایشون میدن ؛ سردار حاجی زاده باورش نمی شده ،برای همین دوباره می پرسه ،کی ؟! حاج قاسم سلیمانی ؟! حاج قاســم شــهید
شده ؟!
سردار حاجی زاده ،وقتی متوجه می شن که آمریکا این بار جرئت کرده که یکی از فرماندهان بزرگ مــا رو بــه شــهادت برســونه ،
حسابی عصبانی و البته ناراحت میشن ،سردار حاجی زاده خیلی حاج قاسم رو دوست داشتن و یه جورایی می شه گفت کــه حــاج
قاسم امید همه ی ما ایرانی ها بود و سردار حاجی زاده خو می دونست که حاج قاسم سلیمانی چه کار بزرگی داره انسام میـده و
حاآ آمریکا ،سردار ما رو به شهادت رسونده بود و باید آماده ی یک پاسخ محکم و جدی و کوبنده از ر کشور عزیزمون ایــران
می شد .
سردار حاجی زاده ،فوراً به محل کارشون رفتن و با دوستان و یاران شون تما
گرفتن و شروع به صــحبت و برنامــه ریــزی
کردن ؛ البته پاسخ به آمریکا خیلی کار سخت و ترسناکی بود و یه جورایی می شه گفت که توی کل این دنیا بعد از جنــگ جهــانی
دوم به این ر ،هیچ کشوری جرئت نکرده بود که یه موشک به ر آمریکا یا پایگاه های آمریکایی بزنه و اگر ایران می خواست
موشکی بزنه این برای اولین بار بود ،خیلی چیز ترسناکی بود ؛ اما مردم ایران یک صدا انتقام می خواستن.
رهبرمون ،حضرت آقامون انتقام می خواستن و به فرماندهان و سربازان خودشون دستور انتقام دادن ؛ اون هم یک انتقام ســخت ،
یک انتقامی که اُ بهت آمریکا رو توی کل دنیا بشکنه و سردار حاجی زاده همون کسی بود که باید برای این انتقام آماده می شد .
بچه ها ،اون روزه ایی که تمام مردم ایران عزادار بودن و مشغول تشییع پیکر حــاج قاســم بــودن ،ســردار حــاجی زاده و
دوستان شون از این شهر موشکی به اون شهر موشکی می رفتند ،نقشه می ریختنــد و بــرای یــک پاســخ محکــم و کوبنــده بــه
آمریکایی های نامرد و جنایتکار برنامه ریزی می کردن.
سردار حاجی زاده ،شب و روز مشغول کار بودند ،ایشون گاهی اوقات ،توی یک شبانه روز فرصت نیم ساعت خوابیدن هـم پیــدا
نمی کردن ،برای اینکه کار کار سنگینی بود ؛ ایران و جمهوری اسالمی قرار بود اولین کشوری باشه که یک موشک به ر پایگاه
های آمریکایی شلیک کنه ؛ سردار حاجی زاده شب و روز نمی شناخت ،مشغول برنامه ریزی و آماده ســازی موشــک هــا بــودن و
درست در همون شبی که بدن پا
و غرق به خون حاج قاسم رو در گلزار شهدای کرمان دفن کردن ،همون موقــع موشــک هــای
سپاه شلیک شد ؛ این موشک ها به ر بزرگ ترین پایگاه نظامی آمریکا در عراق رفتند .یه پایگاه به اسم عین اآسد....
این موشک ها رفتن و رفتن تا اینکه خیلی هاشون با موفقیت ،توی عین اآســد خــوردن ؛ ســربازهای آمریکــایی خیلــی
هاشون مسروح شدن و به در
رفتن و حاآ این اولین پاسخ جدی ایران به آمریکا بود.
خیلی از مردم دنیا منتظر یک جنگ جهانی بودند ،آخه ایران اُبهت آمریکا رو شکسته بود ،کم کاری نکرده بــود ؛ بخــوام براتــون
مثال بزنم متوجه بشین ،مثل اینکه یه آتِ قَمه به دستِ آدم کش ،توی یه محله باشه و همه ازش بترسن ؛ اما یک انســان مــومنی
که جز از خدا نمی ترسه ،بیاد و محکم تو گوش این آدم آت بزنه ؛ مردم محله همه منتظر این هستند کــه ایــن آت محلـه شــون
جوا بده ...
اما اما ،آمریکا هیچ پاسخی نداد و البته بهتره بگم که جرئت نکرد هیچ پاسخی بده چون سردار حاجی زاده و بقیه دوستان شــون
آماده ی آماده ،برای هر گونه پاسخ آمریکا بودن و اتفاقاً نقشه هاشون رو کشیده بودن که اگر آمریکا احمقی کنه و بخواد به ــر
ما موشک بزنه ،یا هر کار دیگه ای بکنه پاسخ بعدی ما محکم تر و پشیمان کننده تره ...
تا قسمت بعدی همه شما به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه یا علی مدد
معامله آبرو رایگان
🔴ماجرای تلخ سقوط هواپیمای🛩 اوکراینی و تصمیم سردار حاجیزاده
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که این آمریکایی های نامرد و جنایتکار ،وقتی دیدن که هیچ جــورح یریــف یــا
قاسم ما نمی شن و هر نقشه ای می کشن و هر کاری که می کنن ،آخرش از یا قاسم ما شکست می خورن و نقش شون نقش بــر
آب می شه ،تصمیم گرفتن تا سردار دل های ما رو به شهادت برسونن .
بچه ها ،بعد از اینکه آمریکایی ها این کار اشتباح رو کردن ،یاال وقتش بود تا ما یه پاسخ خوب و جانانه بهشون بدیم ،تا به
همه دنیا نشون بدیم که ما از اید الناسی جز خدا نمی ترسیم .بعد از این سردار یاجی زادح و دوستان شــون موشــش هاشــون رو
آمادح کردن و دقیقاً بعد از اینکه بدن یا قاسم رو دفن کردن ،موشش هاشون رو به طرف پایگاح عید االسد آمریکا شلیش کــردن
و ما با این کارمون هیمَنه و اُبهت آمریکا رو توی کل جهان شکوندیم و به همه ی مردم دنیا نشون دادیم که هر کســی کــه از خــدا
بترسه ،از غیر خدا هرگز نمی ترسه.
بچه ها ،سردار یاجی زادح و دوستان شون همچنان مشغول کار و برنامه ریزی بودن تا اگر آمریکا پاسخی داد ،ما یه جواب
دندان شکن دیگه بهش بدیم ؛ اما ناگهان یش اتفاق بد و تلخ و نارایت کنندح افتاد ،یش اتفاقی که باعث شد ما نتونیم انتقام مــون
از آمریکا رو ادامه بدیم ؛ چی شد ؟! چه اتفاقی افتاد؟!
بچه ها ،درست در همون روزی که موشش های ما به طرف پایگاح آمریکا توی عراق شلیش شد ،درست همــون روز ،یــش هواپیمــا
بلند شد تا پرواز کنه ،اون روز پرواز ممنوع بود و همه ی پروازها باید تعطیل می شدن ،چرا که وضعیت کشور جنگــی بــود و هــر
پرندح ای رو تو آسمون باید جلوش رو می گرفتن و منهدمش می کردن چون امکان داشت از طرف آمریکا باشه ؛ اما این پرواز بدون
اینکه به این مسئله مهم توجه کنه ،از روی زمین بلند شد .
اون بچه های پدافندی ما که منتظر یرکت آمریکا و جلوگیری از یمله ی آمریکا بودن ،تا ایــن هواپیمــا رو دیــدن اشــتباهی بــه
طرفش شلیش کردن .
وای وای وای ،توی این هواپیما مردم ایران بودن ،جوانان کشورمون بودن ،هیچ وقت یه کسی که جــانش رو بــرای مــردم
میدح ،یاضر نیست یه خراش روی بدن مردمش بیفته ؛ اما اشتباهی این موشش به طرف هواپیما شلیش شد.
سردار یاجی زادح توی غرب کشور بودن یعنی در تهران نبودن ،ایشون بعد از اینکه عملیات رو انجام دادح بودن ،دراز کشیدن تــا
یه کوچولو استرایت کنن .آخه دو روز پشت سر هم بود که نخوابیدح بودن ؛ اما هنوز ایشون خواب شون نبردح بود که بهشون خبر
دادن ،هواپیمایی توی تهران سقوط کردح و ایتمال خیلی زیاد بچه های پدافندی ما ،اون رو زدنش .
سردار یاجی زادح تا این خبر رو شنید یالش بد شد ،نگران شد .آخه سردار یاجی زادح همه زندگیش به دنبــال ایــن بــود کــه از
مردمش دفاع کنه ،تا نگ ذارح هیچ زخمی رو بدن مردمش بیفته و یاال داشت می شنید کــه بــه طــور اشــتباهی یــاران خــودش ،
هواپیمای ایرانی رو زدن ؛ فورا سوار ماشین شد و با عجله هرچه تمام تر به طرف تهران برگشت .
وقتـی به تهـران رسیـد ،توی اتاق جلسه رفتنـد و شروع به بررسی این ماجرا کردن ؛ آخـه هنوز دقیــق و مشخــص
نمی دونستن که آیا ما زدیم یا آمریکا زدح ؟! یا شاید هم هواپیما براش مشکلی پیش اومدح؟!
هنوز این دقیق مشخص نبود ؛ برای همین دو سه روزی طول کشید تا اینکه به مردم اطالع بدن ؛ اما وقتی که مشخص شــد ایــن
ه واپیما با اشتباح خود ما بودح و ما اشتباهی زدیمش ،یاال صحبت سر این شد که چطوری این خبر رو به مردم بدیم ؟!
همه گفتن :همون کسی که شلیش کردح و مسئول باالترش برن و توی تلویزیون اعالم کنن و عذرخواهی کنن .
اما سردار یاجی زادح مخالفت کردن و گفتن :اون روزی که ما موشش هامون رو به طرف عید االسد شلیش کردیم و اُبهــت آمریکــا
رو ریختیم ،من جلوی تلویزیون اومدم و سینه ام رو سپر کردم و گفتم ما شلیش کردیم و یاال هم که اشتباح رو سربازان من انجـام
دادن ،خودم جلوی تلویزیون میرم و این تقصیر رو می پذیرم ،این اشتباح رو می پذیرم .
بچه ها ،این خیلی شجاعت می خواد !! آخه دشمن های ایران شبانه روز داشتن برنامه می ســاختن ،دروم مــی گفـتن ،داشــتن
شایعه پراکنی می کردن و می گفتن که :ایرانی ها از عمد این هواپیما رو زدن چون توش دانشمندهای ایرانی بودند که می خواستن
از ایران خار بشن .
هزار تا شایعه و دروم می ساختن و کسی که بخواد توی تلویزیون برح و جلوی هشتاد میلیون ایرانی ،این اشتباح رو گردن خودش
بگیرح ،خیلی خیلی خیلی باید شجاع و خدا ترس باشه ،چرا خدا ترس؟! چون کسی که از خدا بترسه ،از مالمت مردم و یرفهــای
بد اونها نمی ترسه .
سردار یاجی زادح ی ما ،آخر سر به تلویزیون اومدن و جلوی تمام مردم ایران تقصیر رو به گردن گرفتن و گفــتن :مــوقعی
که اطمینان پیدا کردم که این اتفاق افتادح ،واقعاً آرزوی مرگ برای خودم کردم ،که ای کاش می ُمردم و چنین یادثه ای رو شــاهد
نبودم .ما یش عمر خودمون رو پیش مرگ مردم کردیم و امروز هم آبرومون رو با خداوند متعال معامله می کنیم و در ایــن شــرای
سخت در مقابل دوربین ها ظاهر شدیم که توضیح بدیم.
بچه ها ،مامان باباها ،خوندید سردار یاجی زادح چی گفتن ؟ ! ایشون یش عمر ،جان شون رو کف دست شون گرفتن ،بــه
خاطر همین مردم و یاال که این اتفاق افتادح ،ایشون آرزوی مرگ کردن و آبروشون رو با خدا معاملــه کــردن و خــدا هــم آبــروی
ایشون رو خرید و بهشون آبرویی داد که همه ی شما بچه ها و مامان و باباها امروز عاشق ایشــون هســتین و بعــد از یــا قاســم
سلیمانی محبوب ترین شخصیت نظامی ایران عزیزمون شدن .
البته بچه ها ،مامان و ب اباها یه نکته ی خیلی مهم بهتون بگم ؛ چند سال بعد یه دادگاح توی کانادا برگزار شد تا بررسی کنن ببینن
این ماجرا ،تقصیر کی بودح ؟!
توی ایران نه ها ،توی کانادا ،این دادگاح بعد از اینکه کامل کامل و از زوایای مختلف ماجرا رو بررسی کرد ،اعالم کرد کــه مقصــرح
اصلی این ماجرا شرکت هواپیمایی اوکراین بودح چون توی وضعیت جنگی به هیچ عنوان نباید هواپیما بلنــد بشــه و اون ســربازان
پدافندی هم که شلیش کر دن به وظیفه شون عمل کردن ،درستکه اشتباح شد و مردم عزیزمون کشته شــدن؛ امــا مقصــر اصــلی
هواپیمای اوکراینی بود ...
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از قصه زندگی سردار امیرعلی یاجی زادح باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
ೋخدانگهدار
راهیان پیشرفت رایگان
🔴ماجرای جذاب از اقدامات سردار حاجیزاده در خصوص جهاد تبیین
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تلخ و ناراحت کننده ی شهادت حاج قاسم سلیمانی رو گفتن و بعد هم پاسخ ایران بــه
آمریکا و حادثه ی اون هواپیمای اوکراینی رو تعریف کردم و براتون گفتم که سردار مــا ،امیرعلــی حــاجی زاده تــوی تلویزیــون
اومدن و تمام مشکالت رو گردن گرفتن و بعد هم اعالم کردن که :من گردنم از مو باریک تره و اگر مسئولین تصمیمی بگیــرن،
من گوش میدم.
اما بچه ها ،این دشمن های ایران ،این رسانه های ضد انقالب که سالهای سال تالش کرده بودن تا به مردم ایران بگن کــه
سپاه دشمن شماست و مردم رو فریب بدن ،نمی دونید چقدر اون ایام خوشحال بودن و چقدر تبلیغات دروغ مــی کــردن و چــه
شایعات و حرفهای دروغی که در مورد سردار حاجی زاده ی ما نمی گفتن! ؛ اصالً ماجرای انتقام حاج قاسم توی ذهــن خیلــی از
مردم به حاشیه رفت .ماجرای پاسخ محکمی که ایران به آمریکا داد ،این هم تو حاشیه رفت ...
آخه بعد از جنگ جهانی دوم هیچ کشوری توی دنیا جرئت نکرده بود آمریکا رو بزنه؛ اما ما زدیم و انتقام حــاج قاســم مــون رو
گرفتیم و به عین االسد ،به پایگاه آمریکایی ،موشک زدیم ؛ اما همه ی اینها توی حاشیه رفت چون دشمن های ما شروع به کار
تبلیغاتی و فریب افکار عمومی کردن.
بچه ها ،سردار حاجی زاده با اینکه اشتباه رو پذیرفت و متواضعانه از همه عذرخواهی کرد ؛ اما هیچ وقت جلوی دشمن کم
نیاورد و احساس شکست نکرد .برای همین بعد از اون ماجرا هم یکی دو باری دشمن های ایران فکرهای بد بــه سرشــون زد و
توی رژه ی فالن شهر اومدن و خرابکاری کردن و خواستن زهر چشم از ما بگیرن ؛ اما سردار حاجی زاده ی مــا ســفت و محکــم
مثل همیشه موشک بارون شون کرد ؛ البته که سردار حاجی زاده سرباز آقا بود ،سرباز رهبر بود .رهبر ما سفت و محکم جلــوی
هر کسی که بخواد امنیت مردم رو خراب کنه ایستادن و همچنان هم می ایستن.
اما بچه ها ،بعد از اینکه دشمنان ایران هر کار کردند و هر زوری زدند ،نتونستن جلوی پیشرفت های ما رو بگیرن و ما در
زمینه های خیلی مختلفی پیشرفت کردیم و قوی شدیم .این بار تصمیم گرفتن تا اصلی ترین قــدرت ایــران رو بــر علیــه خــود
ایرانیها استفاده کنن یعنی ما به خودمون موشک بزنیم؟! نه ...
این که اصلی ترین قدرت ما نیست .موشک ما اون زمانی اثر داره که این اصلی ترین قدرت باشه .یعنی انرژی هسته ای مون رو
بگیرن؟! نه ...
اصلی ترین قدرت ما این هم نیست .پس چیه؟!
اصلی ترین قدرت ایران ،مردم مؤمن و با وفاش هستند .مردمی که سالیان سال سختی های مختلف دیدن ،جوون هاشون رو از
دست دادن ،شهید شدن ،مشکالت اقتصادی کشیدن ،هزار و یک مشکل رو تحمل کردن و پای کشورشــون و پــای رهبرشــون
ایستادن .حاال دشمن نقشه کشید تا کاری کنه که همین مردم بیان و دشمن ایران بشن ،دشمن جمهوری اسالمی بشن.
برای همین شروع به کارهای تبلیغاتی عجیب و غریب کردن ،اونها جوون ها و نوجوون های ما رو فریب بدن و کاری کنن تا نسل
بعدی اصالً و ابداً ایران رو دوست نداشته باشن و طرفدار اسرائیل باشن !! از طرفی رهبرمون و سپاهی ها و سردار حــاجی زاده و
سردار سلیمانی رو دشمن خودشون بدونه.
وای وای وای ! چه جوری ،میشه این کار رو بکنن؟
بچه ها ،این دشمن های ما این کار رو کردن و یه سری از جوون های ما هم ،فریب خوردن و با خودشون می گفتن :ما بــدبختیم .
ما هیچ پیشرفتی نکردیم .چهل ،چهل و پنج سال انقالب کردیم ،هیچی رشد نکردیم .اوضاع ما بدتر از قبل شــده .مــا خیلــی
بیچاره ایم.
رهبر ما ،وقتی دیدن که دشمن تمام توانش رو آورده تا بتونه ذهن مردم رو عوض کنه و بتونه کاری کنه که جای شهید و
جالد رو عوض کنه یعنی یه کاری کنه که حاج قاسمی عزیز که جانش رو برای این بچه ها دادبود ،تبدیل به یــک دشــمن بــرای
اونها بشه و فالن پادشاهی که چهل_ پنجاه سال پیش کلی پول های همین مردم رو دزدید و از ایران خارج شد ،الگو و قهرمــان
این بچه ها بشه ،دشمن شروع به انجام این کار کرد .
رهبر ما که دیدن دشمن داره این کار رو میکنه ،یک فرمان تاریخی دادن .یک فرمان بسیار بسیار معروف و مهم به اسم جهــاد
تبیین و گفتند :این یک فریضه است .یک فریضه ی قطعی ،یک فریضه ی فوریست .هر تالشی جهاد نیست و جهاد یعنی تالشی
که هدف گیری در مقابل دشمن درش وجود داشته باشه .این جهاد یعنی حرف بزنید ،تبیین کنید ،برای خنثی کردن وسوسه ی
دشمن .میشه ما از خودمون سؤال کنیم که ما در این جهادی که وجود داره ،در این جنگ بی امانی که وجود داره ،بــین روایــت
دروغ و حقیقت ،ما در کجای این جبهه ایستاده ایم؟
بچه ها خوندید رهبرمون چی گفتن؟! این فرمان آقا معنیش این بود که آی کسانی که می تونید کاری بکنید ،وسط میدون بیاید
و یک کاری کنید تا جوون های ما آگاه بشن ،بدونن دشمن داره دروغ میگه و فریب شون میده.
سردار امیرعلی حاجی زاده همون طوری که توی بحث هوا و فضا و موشکی خوش درخشید و برای رهبرش قدرت ایجــاد کــرد،
برای جهاد تبیین هم آستین هاش رو باال زد و شروع به کار کرد .ایشون چی کار کرد ؟!
این قسمت زندگی ایشون رو خیلی ها نمی دونن و خیلی ها فکر می کنن سردار حاجی زاده فقط یه فرمانده ی موشــکی بــوده،
نمی دونن ایشون چه کار بزرگی در زمینه ی جهاد تبیین کردند .خب ،چی کار کردن؟!
سردار حاجی زاده اومدن و اردوی راهیان پیشرفت رو راه اندازی کردن .یعنی چی؟ این چه اردوی دیگه ایه؟
اردوی راهیان پیشرفت ،یه اردو بود که دانش آموزهای دبیرستانی و دانشجوها رو می بردن و دستاوردها و پیشرفت های ایران
رو بهشون نشون می دادن .مثالً می بردن شون و دستاوردهای هسته ایمون رو توی نطنز و اون اطراف بهشون نشون می دادن یا
قدرت های هوایی و فضایی ما رو نشون شون می دادن و پیشرفت های علمی فراوانی که ما کردیم رو به این بچه ها نشــون مــی
دادن .بله ...
سردار حاجی زاده ،این برنامه رو راه اندازی کرد و تمام هزینه ها و کارهاش رو به دوش گرفت و شروع بــه برگــزاری اردوهــای
راهیان پیشرفت کرد .خیلی از جوون ها و نوجوون ها توی این اردوها نظرشون تغییر می کرد و می فهمیدن که ایران مــا قــوی
هست و قوی خواهد شد .
اونها می فهمیدن که ما توی این چهل ،چهل و پنج سال بعد از انقالب خیلی کار کردیم ،خیلی پیشرفت کردیم و اون جوری کــه
دشمن های ما می خوان بهمون بگن که ما به هیچ دردی نمی خوریم و ما ضعیف هستیم ،اینجوری ها نبوده ...
بچه ها ،خیلی از دانشجوهایی که دیگه کشف حجاب کرده بودن ،دخترخانم هایی که روسری رو کنار گذاشته بودن ،توی
این اردوها شرکت می کردن .اون اوایل هم روسری سرشون نمی کردن که لجبازی کنن ؛ اما بعد از اینکه این دستاوردها و ایــن
پیشرفت ها و این رفتار خوب سپاهی ها ،و علی الخصوص سردار حاجی زاده رو دیدن .آخه بعضی اوقات خود سردار حاجی زاده
هم توی این اردوها شرکت می کردن ،وقتی این دانشجوها خود سردار حاجی زاده رو می دیدن که چقدر متواضع و خوش اخالق
و مهربونن ،نظرشون تغییر می کرد و می فهمیدن که دشمن ها فریب شون دادن
بله ،هر کسی توی این زمینه ی جهاد تبیین باید وسط بیاد و کار کنه .سردار حاجی زاده هم این شکلی وسط میدون اومــدن و
اردوهای بسیار جذاب و مفید راهیان پیشرفت رو راه انداختن...
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی سردار امیرعلی حاجی زاده و کارهای بزرگی که ایشون کردن،
باشه برای قسمت بعد....
تا قسمت بعدی ،همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
وعده صادق رایگان
🔴ماجرای حضور سردار حاجی زاده در دانشگاهها برای پاسخ به شبهات
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای فرمان تاریخی رهبرمون به اسم جهاد تبیین رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کــردم کــه
سردار امیرعلی حاجی زاده چطوری پای کار اومدن و اردوی راهیان پیشرفت رو راه اندازی کردن.
سردار حاجی زاده تونستن نظر خیلی از جوون ها و نوجوون هایی که توی این رسانه ها توسط دشمن فریب خــورده بــودن ت ییــر
بدن و بهشون ثابت کنن که ما رو به پیشرفت هستیم و روز به روز داریم قوی و قوی تر می شیم ؛ اما بچه هــا ســردار حــاجی زاده
فقط به اینکه بگن خب ،ما اردوی راهیان پیشرفت راه انداختیم و دیگه مسئولیتی به گردن مون نیست ،اکتفا نکردن !!
سردار حاجی زاده در کنار این اردوهایی که راه انداختن ،تو همون اوج فتنه به دانشگاه های کشور رفتن و سخنرانی کردن و جوون
های زیادی پای این سخنرانی ها نظرشون ت ییر کرد ؛ خصوصاً اینکه سردار حاجی زاده اجازه می دادن جوون ها سوال هاشــون رو
بپرسن یعنی خیلی اوقات این سخنرانی یه طرفه نبود ،می گفتن که جوون ها سوال هاشون رو بپرسن تا من جواب بدم ،تــوی اوج
فتنه اون موقعی که هیچ کسی منطق سرش نمی شد و فقط می خواستن شلوغ کاری کنن ،سردار حاجی زاده می رفت و با جــوون
ها می شست و صحبت می کرد و به درد دل هاشون گوش می داد ،حرف هایی که می زدن رو گوش می دادن و جــواب مــی دادن
البته که گاهی اوقات هم می شد که حرف جوون ها درست بود و بهشون حق می داد؛ کجا مثال ؟
یه بار سردار حاجی زاده به یک دانشگاه رفتن تا سخنرانی کنن ؛ رئیس اون دانشگاه به ایشون گفت :سردار اوضاع خیلــی
خرابه ،من فکر نکنم بگذارن شما صحبت کنید ،خصوصاً اینکه نقشه کشیدن سخنرانی تون رو خراب کنن .
سردار حاجی زاده گفتن :نگران نباش ،من کار خودم رو بلدم .
ایشون رفتن و به دانشجوها گفتن :من پنج _ ده دقیقه براتون صحبت می کنم و بعد هر حرفی شما دارید بزنید و هر سوالی دارید
بپرسید .
سردار حاجی زاده ده دقیقه ،یه ربع برای این دانشجوها سخنرانی کردن و بعد هم شروع کردن به جواب دادن ،دانشجوها خیلــی
عصبی بودن ،سوال های جدی داشتن ،گاهی اوقات اعتراض می کردن ،صداشون رو باال می بردن ؛ اما سردار حاجی زاده با همــون
اخالق مهربون همیشگی شون پاسخ اون ها رو می دادن و اونها رو قانع می کردن...
وقتی سخنرانی شون تموم شد یکی از این دختر خانم ها جلوی ایشون رو گرفت و گفت :سردار شما خیلی کارهای خوبی کردیــد ،
خیلی اقدام های موثری انجام دادید ولی همه کارهایی که برای نخبه ها انجام دادید برای پسرهاست ،برای دخترهای نخبــه هــیچ
کاری نکردید ،هیچ جای خاصی فراهم نکردید که دخترهای نخبه بتونن اونجا فعالیت کنن .
سردار حاجی زاده وقتی این رو شنیدن فوری نگفتن :نه اشتباه می کنی ،بشین سر جات .
ایشون حرفهای اون دختر رو گوش دادن ،فکر کردن و بعد گفتن :بله حق با شماست .اینجا ما کم کار کردیم .درستش می کنــیم .
بعد هم دستور دادن دو_ سه جا مخصوص خود دختر خانم ها درست کنن .برای همین دو تا مرکز دانش بنیان تشکیل شد:
-1مرکز شهید حسن طهرانی مقدم بود ،اونجا نخبه های صنعتی ما جمع شدن و با همدیگه شروع به حل مشکالت کشور کــردن ،
هر کدوم ه م که استعداد خیلی خوبی داشتن و کارشون رو خوب انجام می دادن رو به ارگان ها و سازمان های کشور معرفی کردند
تا برن و جزو دولت بشن و همکاری کنن.
-2مرکز ویژه ی خود دختر خانوم ها راه اندازی کردن تا در زمینه الکترونیک و کارهای صنعتی که از دست خانم هــا برمــی اومــد
بیان و تحقیق کنن و کار کنن و کشورشون رو پیشرفت بدن.
بله درستش هم همینه ،یک انسان نباید خود رأی باشه ،نباید بگه هر چی من میگم درسته ،اگر جایی ،حرف درستی شــنید یــا
انتقاد درستی شنید باید قبول کنه .سردار حاجی زاده ما هم با جان و دل قبول کردن و این مرکز ها رو ویژه دختــر خــانم هــا راه
اندازی کردن .
سردار حاجی زاده ،خیلی اوقات با مداح های مختلف و حتی با بازیگرها و خواننده های مختلف جلسه مــی گذاشــتن و بــه
سواالت اونها هم جواب می دادن ؛ آخه خیلی از این بازیگرها یا خیلی از این خواننده ها ،اونقدر اطالعــات کــافی نــدارن و فریــب
رسانه ها رو می خورن و دشمن کشور خودشون میشن .سردار حاجی زاده همیشه می گفتن :این ها بچه های مــا هســتن ،فریــب
خوردن ،ما باید اون ها رو روشن کنیم و باید آنچه که می دونیم رو بهشون بگیم تا بعد تصمیم بگیرن که آیا باز هم می خــوان بــا
کشور خودشون دشمنی کنن یا نه ؟!
سردار حاجی زاده ی ما خیلی خیلی تو زمینه جهاد تبیین کار کرد و مثل خیلی از ماها فرمــان رهبــرش رو نگذاشــت روی زمــین
بمونه و به دستور رهبرش گوش کرد.
اما بچه ها ،حدود یک سال بعد از اینکه نقشه های دشمن برای اینکــه جوونهـا و نوجــوون هــامون رو ،روبــروی کشــور
خودشون قرار بده و ایران رو نابود کنه ،شکست خورد ،یک جنگ بزرگ بین اسرائیل و فلسطین شکل گرفت.
یک جنگی که معروف به طوفان االقصی شد که قصه هاش رو به شکل کامل و مفصل ,توی قصه ی زندگی قهرمان هــای فلســطین
گفتم ...
بچه ها ،این جنگ ،آتیشش فقط بین فلسطین و اسرائیل باقی نموند ،به لبنان هم کشید و درگیری تا لبنــان و بــین ســید
حسن و اسرائیل هم کشید و بعد به سوریه کشید و این اسرائیلی های خبیث با پررویی هر چه تمام تر ،سفارت ایران توی ســوریه
رو مورد هدف موشک قرار دادن .
بعد از این ما جرا بود که رهبر ما و فرماندهان ما تصمیم گرفتن تا یک پاسخ درخور و دندان شکن به اسرائیلی ها بــدن و حــاال ایــن
وظیفه روی دوش کی بود؟! بله ،این وظیفه روی دوش شخص سردار امیرعلی حاجی زاده بود ،
ایشون و بچه های موشکی باید آماده شلیک به طرف اسرائیل می شدن ،برای اینکه اسرائیل دیگه از این غلط های اضافی نکنــه و
حاال وقتش بود تا سالیان سال موشک ساختن های ما و پیشرفت های ما در زمینه موشکی ،خودش رو نشون بده و اســرائیلی هــا
رو ادب کنه ؛ البته که موشک های ما شلیک شدن ،اونها رفتن و رفتن و توی اسرائیل خوردن ؛ اما این اسرائیل ادب نشد ،نفهمید
که با شیر نباید درگیر بشه ؛ برای همین چند ماه بعد هم دوباره این اسرائیلی ها شروع به غلط اضافی کردن یعنی چیکار کردن ؟!
_ سید حسن نصراهلل عزیز ما رو به شهادت رسوندن .
_ اسماعیل هنیه رو توی خاک تهران ترور کردن و به شهادت رسوندن .
_ یکی از فرماندهان بزرگ مون به اسم سید عباس نیل فروشان رو هم شهید کردند.
و حاال وقتش بود تا ما وعده صادق 2رو هم اجرا کنیم و چند تا سیلی محکم دیگه توی گوش اسرائیل بزنیم ،تا دیگه فکر حمله به
ایران به سرش نزنه و این بار هم وظیفه اجرایی روی دوشه بچه های موشکی مون بود ،
سردارحاجی زاده و یارانش موشک هاشون رو دوباره آماده کردن و شلیک کردند ؛ اما این بار هم تعداد موشک هــا بیشــتر
بود و هم دقتش بیشتر بود و هم سیلی که به اسرائیل زدیم محکم تر بود.
وای وای من اون شب ها رو از یادم نمیره ،چقدر خوشحال بودیم که کشور عزیزمون ایران ،پاسخ دندان شکن به دشمنانش میده و
در مقابل ظلم ،تسلیم نمی شه و به داشتن سرداری مثل امیر علی حاجی زاده چقدر افتخار می کــردیم .ادامــه ی قصــه و مــاجرای
تقدیر رهبرمون از سردار حاجی زاده و بعد هم قصه های جذاب و شنیدنی بعدی باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
ೋخدانگهدار
سرباز رهبری رایگان
🔴ماجرای زیبا و شنیدنی از اعطای نشان فتح به سردار حاجی زاده🎖
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تالش های فراوان سردار حاجی زاده برای جهاد تبیین و عمل کردن به دستور رهبرمــون
رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم که این اسرائیلی های نامرد ،وقتی دیدن با فتنه و شلوغ کاری ،نمی تونن ایران رو شکســت
بدن و یه گروه کوچکی مثل حماس می تونه یه عملیات به اون بزرگی علیه شون بکنه ،دیگه همه چی شون رو قمــار کــردن و بــه
جنگ با ایران اومدن تا به ما زهر چشم نشون بدن ؛ اما نمی دونستن که ایران سرزمین شیرانه یعنی شما نمی شه شیری رو اذیــت
کنی و اون کاری به کارت نداشته باشه .
سردار حاجی زاده ی ما هم در عملیات وعده صادق ۱و هم در عملیات وعده صادق ۲دستور دادن که موشــه هــای فراوانــی بــه
طرف اسرائیل شلیه شد و کشور عزیزمون ایران ،اسرائیل رو موشه باران کرد.
اما بچه ها ،بعد از اینکه سردار حاجی زاده موفق شدن اسرائیل رو یه کوچولو شخم بزنن ،رهبرمون تصمیم گــرفتن تــا از
ایشون تقدیر کنن و نشان فتح به ایشون بدن .برای همین هم از ایشون دعوت کردن تــا بــه دفترشــون تشــریف بیــارن و یــه
مراسمی برگزار کنن و نشان فتح رو به سینه ی ایشون بچسبونن.
سردار حاجی زاده ،روزی که می خواستن به دفتر ایشون برن ،به همراه خانواده شون به دیــدار رهبــری رفــتن ،بــرای چــی بــا
خانواده؟! چون ایشون یه نوه ی کوچولو داشتن که می خواستن اذان و اقامه اش رو حضرت آقا توی گوش شــون بگــن؛ البتــه کــه
سردار حاجی زاده همیشه مقید بودن که من وقت رهبر رو نگیرم ،نکنه من برم و وقت مهم و عزیز آقا رو بگیرم ؛ اما این بــار بچــه
هاشون اصرار کردن و گفتند :پدر جان ،اذان آقا توی گوش این بچه روی سرنوشت اون تاثیر داره .آخه مهمه که کــی تــو گــوش
بچه اذان و اقامه بگه .
برای همین هم سردار حاجی زاده راضی شدن تا نوه ی کوچولوشون رو هم به همراه همسرشون و عروس شون بــه دیــدار رهبــری
ببرن و رهبر ما بعد از اینکه نشان فتح رو به سینه ی آقای حاجی زاده چسبوندن ،در گوش این نــوزاد کوچولــو هــم اذان و اقامــه
گفتن.
البته که بچه ها ،سردار حاجی زاده قبل از این هم خانواده شون رو پیش رهبری برده بودن .اینطوری نبود که بگــی ایــن
برای اولین باره .مثال :
یه بار نوه ی ایشون که داشت قرآن رو حفظ می کرد ،از پدربزرگش خواست و بهش گفت :این قرآن مــن رو پــیش حضــرت آقــا
ببرین و بهشون بگین که من دارم قرآن حفظ می کنم ،
سردار حاجی زاده که معموال می گفتن وقت آقا رو نگیریم ؛ اما این بار فوری گفتن :باشه ،من می برم پیش آقا .
بعد هم اون قرآن رو پیش رهبرمون بردن و حضرت آقا هم صفحه اول اون کتاب قرآن چند خط وصیت ،برای این دختر خــانم کــه
نوه ی سردار حاجی زاده باشه نوشتن .
بچه ها سردار حاجی زاده خیلی عاشق آقا بود ،خیلی از ایشون حرف شنوی داشت ،خیلی خیلی به رهبر اعتقاد داشــت و
می گفت :سعادت دنیا و آخرت ما در گوش دادن به حرف های رهبرمونه .اگه ما سربازهای خوبی برای آقا باشیم ،ایشون می تونن
جلوی دشمن بایستن؛ اما اگه ماها بخوایم ایشون رو اذیت کنیم و به حرف هاشون گوش ندیم ،رهبرمون غصه می خــورن و همــون
بالهایی که سر امام علی (ع) اومد ،سر رهبر ما هم میآد.
آقای حاجی زاده هر زمانی که حضرت آقا چیزی بهشون می گفتن ،ایشون می گفتن :به روی چشم .
حتی یه زمانی وقتی آقای رئیسی ،رئیس جمهور شدن ،به ایشون پیشنهاد دادن که بیاین و یه وزارتخونه به شما بــدیم ،وزارت
صنعت و این جور چیزها رو دست سردار حاجی زاده بدیم ؛ اما سردار حاجی زاده گفتن :نه من سرباز آقام .اگر آقا اجــازه بــدن
میآم و إال نمیآم ،سرباز بدون اجازه ی فرماندش کاری نمی کنه .شما وقتی یه سرباز رو می گذاری یه جا که مراقب باشه تا دشــمن
رد نشه ،اون تا وقتی که بهش اجازه ندادی ،نباید از اونجا کنار بیاد ،من هم سرباز آقام ؛ هر چی آقا رهبــرم دســتور بــدن گــوش
میدم.
وقتی هم که به حضرت آقا گفته بودن که سردار حاجی زاده رو توی دولت ببریم ،حضرت آقا گفته بودن :نه ایشون جایی که االن
هست مهم تر و حساس تره ،بگذارید همون جا بمونه.
سردار حاجی زاده یه سرباز برای رهبر بود و همیشه هم به خانواده خودشون و به بقیه و به بچــه هــای شــهدا و خــانواده
شهدا می گفتن و توصیه می کردن که :
_ هوای آقا رو داشته باشن .
_ مبادا حضرت آقا دستوری بدن و دستورشون روی زمین بمونه .
_ مبادا حضرت آقا چیزی از ما بخوان و ما برای ایشون انجام ندیم،
_ مبادا حضرت آقا تنها و مظلوم بمونن و دشمن ها بتونن به ایشون حمله کنن .
_ مبادا ما پشت ایشون رو خالی کنیم و ...
بچه ها ،هر کس به یه شکل ،ایشون رو حمایت کنه مثال :
یه نفر نظامیه باید توی اون زمینه خودش کاری کنه تا امنیت کشور بیشتر بشه ،
یه نفر دیگه روحانیه باید کاری کنه تا مردم جایگاه رهبری رو بشناسن و از ایشون حمایت کنن .
یه نفر دیگه فروشنده و کاسبه ،اون هم وظیفه داره تا از رهبرش دفاع کنه و حمایت کنه .
اینجوری نیست که رهبر ،ویژه فقط سپاهی ها و روحانی ها باشن ،نخیر همه در مورد ایشون وظیفه داریم ،حتی شما بچه هــایی
که دارید قصه ی من رو می خونید ،شماها هم باید درس هات ون رو خوب بخونید ،چون این توصــیه رهبــره تــا در آینــده بتونیــد
دانشمندهای ایرانی بشین و بتونید افراد مفیدی برای کشورتون باشید و کاری کنید که لبخند روی لب هــای آقــامون بیــاد ،ایــن
وظیفه ماهاست و سردار حاجی زاده هم به خوبی هرچه تمام تر این وظیفه شون رو انجام می دادن .
اما بچه ها ،بگ ذارید یه کوچولو از خاطرات سردار حاجی زاده با بچه ها بگم ،چه نوه های خودشون و چه فرزندان شــهدا ،
آماده هستید ؟ دوست دارید بگم؟!
سردار حاجی زاده ،همیشه اهل بازی کردن با بچه ها بودن .ایشون با دخترها ،خاله بازی و بازی های یواش تــر مــی کــردن و بــا
پسره ا هم فوتبال و کشتی و بازی های پر هیجان می کردن ؛ فرقی هم نمی کرد بچه ها و نوه های خودشون باشــن یــا بچــه هــای
شهدا ؛ خیلی اوقات می شد که به خانوم شون می گفتن :خانم بچه های فالن شهید رو به خونه مون دعوت کنید و شما هــم غــذا
درست نکنید .
خانوم شون می پرسیدن :چرا ؟!
ایشون می گفتند :چون من می خوام برم از بیرون غذا بخرم ،آخه بچه ها غذاهای بیرونی و این جور چیزها رو بیشتر دوست دارن
،می خوام امشب بهشون خوش بگذره ،
وقتی هم اون بچه ها می اومدن ،با سردار حاجی زاده بازی می کردن ؛ گاهی اوقات برای ایشون تولد می گرفتن .بله انگــاری کــه
بچه خود ایشونن ،نوه هاشون باهاشون کشتی می گرفتن ،باهاشون بازی می کردن و کلی بهشون خوش می گذشــت ؛ وقــت اذان
هم که می شد فوراً همه می رفتن و وضو می گرفتن و می اومدن تا پشت سر بابا بزرگ ،نماز جماعت برپا می کردن.
مامان باباها ،اگر ما با بچه هامون مهربون و خوش اخالق باشیم و بازی کنیم و به خواسته هاشون گــوش بــدیم ،اونهــا هــم وقتــی
بهشون بگیم بیاید نماز بخونید ،میان و همراه ما نماز می خونن .بچه ها خیلی خیلی بیشتر از ماها خدا رو قبول دارن و نماز خــون
می شن.
بچه ها بگ ذارید یه خاطره از ارتباط قصه قهرمان ها با سردار حاجی زاده بگم....
سردار حاجی زاده یه نوه به اسم علی آقا دارن ،این علی آقا چند ساله که قصه های قصه قهرمان ها رو گوش می کنه و خیلی هــم
دوست داره ،بعضی اوقات سردار حاجی زاده توی خونه شون مجلس روضه ی خونگی می گرفتن و از مهمون ها دعوت می کــردن ،
تا بیان و توی روضه شرکت کنن ؛ اتفاقاً سخنران شون هم سخنران بزرگ و معروفی بود ؛ اما نوه ی ایشون یعنی علی آقــا یــه عبــا
روی دوشش می انداخت و به بابا بزرگش می گفت :بابا بزرگ می شه من اول قصه بگم؟
سردار حاجی زاده هم می گفتن :باشه برو اونجا بشین و قصه بگو .
علی آقا هم شروع می کرد قصه های قصه قهرمان ها رو برای همه تعریف کردن .
سردار حاجی زاده هم که اینها رو می شنیدن تعجب می کردن و می گفتند :این همه چیز این بچه از کجا می دونه آخه؟!
اما مامانش می گفت :این قصه ها رو از قصه قهرمان ها یاد گرفته .
سردار ما هم هر زمان که می شنیدن کانالی هست که داره چنین قصه هایی می سازه و بچه ها دارن با قهرمان های واقعــی آشــنا
میشن ،خوشحال می شدن .
بچه ها ،من در پایان قصه از خدا می خوام که کاری کنه ،این قصه های ما باعث خوشحالی و شادی قلب امام زمان (عج) بشه .
در پناه حق یا علی مدد.
ೋخدانگهدار
آماده برای شهادت رایگان
🔴ماجرای غمانگیز از وصیت سردار حاجیزاده به خانواده در روزهای آخر😔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون از عشق و عالقه ی فراوان سردار امیرعلی حاجی زاده به رهبرمون گفتم و براتون تعریــک کــردم
که رهبر ما بعد از اینکه سردار حاجی زاده ،با موفقیت موشک هاشون رو به طرف اسرائیل شلیک کردن ،از ایشون تقدیر کــردن و
نشان فتح رو به سینه ی ایشون چسبوندن و در انتها هم براتون از رابطه سردار حاجی زاده با نوه های خودشون و بچه های شــهدا
گفتم.
اما بچه ها بعد از اینکه سردار امیرعلی حاجی زاده حدود چهل و دو_ سه سال توی سپاه پاسداران خدمت کــردن و تــالش
کردن و زحمت کشیدن تا ایران عزیزمون رو روز به روز ،قوی و قوی تر کنن ،دیگه این اسرائیلی ها تصمیم خودشــون رو گــرفتن
البته مدت ها بود این تصمیم رو گرفته بودن ولی موفق نشده بودن اما این بار یه تصمیم جانانه گرفتن تا سردار حاجی زاده ما رو
بتونن به شهادت برسونن .
اونها ایشون رو به شکل علنی تهدید می کردن و اعالم می کردن که دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره و ما ســردار حــاجی
زاده رو یک روزی می زنیم اما سردار حاجی زاده همیشه به بچه های خودشون و به دوستان و اطرافیان شون می گفتن :مــن تــا
مادرم زنده است شهید نمی شم ،آخه مادرم دائم برام دعا می کنه که زنده بمونم و بتونم خدمت کنم .خدا هم روی مادرم رو زمین
نمی اندازه .
اصال شهید حاجی زاده خیلی اوقات می گفتن :من آرزوی شهادت نمی کنم چون می خوام بمونم تا این اسرائیـل رو نــابود کــنم ،
می خوام بمونم تا رهبرم رو یاری کنم .
اما بچه ها از اونجایی که خیلی از شهدا پیش از شهادت شون کم کم یه بوهایی می بردن و احساس می کــردن کــه دیگــه
زمان شهادت شون نزدیکه ،سردار حاجی زاده ما هم توی دل شون این حس افتاده بود که دیگه کم کم قراره شهید بشــن .بــرای
همین یه روز به بچه های خودشون ،به دختر خانم هاشون و آقا پسرهاشون گفتن :فردا ناهار به خونــه ی مــا بیــاین ،مــی خــوام
باهاتون صحبت کنم .
بچه هاشون که این رو شنیدن تعجب کردن ،آخه سردار حاجی زاده هیچ وقت موقع ناهار خونه نبودن ،همیشه سر کارشون بودن
و خدمت می کردن .
فردای اون روز ،بچه ها اومدن و پشت سر سردار حاجی زاده نماز جماعت ظهرشون رو خوندن و بعد هم سر سفره نشستن
و یه ناهار خوشمزه ،خانوادگی دور هم خوردن و بعد از اینکه ناهارشون تموم شد ،سردار امیرعلی حاجی زاده رو کردن بــه طــرف
بچه هاشون و گفتن :همیشه فکر می کردم تا وقتی که مادرم زنده است و برام دعا می کنه ،من می مونم و شهید نمــی شــم امــا
گاهی اوقات تقدیر خدا تغییر می کنه یعنی تصمیمات خدا عوض می شه ،ممکنه مادرم باشه و من شهید بشم و از این دنیــا بــرم
اگر من شهید شدم هوای مامان بزرگ تون رو خیلی داشته باشین و نگذارین تنها بمونه و خیلی غصه بخوره.
بعد سردار حاجی زاده به همسرشون نگاه کردن و گفتن :بچه ها مراقب مامان تون باشین ،مامان شما خیلی توی زنــدگی بــا مــن
سختی کشیده و تالش کرده و خیلی پای کار من مونده ،خیلی ها بودن که با ما وارد این کار شدن اما چــون همســرهای همــراه و
خوبی نداشتن ،نتونستن مثل من ادامه بدن .من هر چی دارم مدیون مادرتونه ،هوای ایشون رو هم داشته باشین و از همه مهم تــر
حواس تون به حضرت آقا باشه .مراقب رهبرمون باشین و نگذارین تنها بمونن ،گوش تون به دهن رهبری باشه ،ببینین آقــا چــی
می خوان ! آقا چی میگن و چه دستوری میدن! ایشون چه چیزی از شما می خوان ،اون کار رو انجام بدین .
خالصه اون روز سردار حاجی زاده چند ساعت با بچه هاشون صحبت کردن و وصیت هاشون رو گفتن .بچه هــا کــه ایــن رو
شنیدن تعجب کردن و پیش خودشون گفتن :چرا بابا داره این ها رو میگه ؟! چه اتفاقی افتاده مگه؟!
دخترهای ایشون نگران شدن و گفتن :مگه قراره بابا شما شهید بشی ؟!
اما سردار حاجی زاده گفتن :به دلم افتاده که وصیت هام رو بهتون بگم دیگه .
اون روزها ،دختر بزرگ شون تصمیم گرفته بودن تا به سفر حج برن ،به مکه و زیارت خونه خدا برن ،حاال پدرشون داشت خبــر از
شهادتش می داد برای همین هم دختر بزرگ سردار حاجی زاده ازشون یه قول گرفت ،چه قولی ؟!
دخترشون گفتن :من می خوام به مکه برم .لطفا تا وقتی برنگشتم ،شما بمونین ؟ و تا من برم و برگردم ،مراقب خودتون باشین.
سردار حاجی زاده هم قبول کردن خالصه اون روز گذشت و سردار حاجی زاده ما روز به روز بیشتر و بیشتر کار می کرد و تــالش
می کرد تا بتونه به حساب این اسرائیل نامرد و جنایت کنه کار برسن ...
خالصه که روزها می گذشت و شب ها از راه می رسید ،گذشت و گذشت تا اینکه شب عید غدیر فــرا رســید ،شــبی کــه
فرداش عید غدیر خم بود ،سردار حاجی زاده ،اون شب به خالف رسم همیشگی شون بــه هی ــت رفــتن ،چــرا بــه خــالف رســم
همیشگی ؟!
چون سردار حاجی زاده به مراسم های میالدی و جشن ها ،معموالً نمی رفتن چون محافظ هاشون خیلی اذیت می شدن و بهشــون
فشار می اومد ،آخه باید از جون ایشون نگهداری می کردن و اونها اذیت می شدن برای همین سردار حاجی زاده نمی رفــت امــا
اون شب سردار ما ،به مراسم جشن رفتن تا در شادی اهل بیت شاد باشن.
اون شب بعد از اینکه از هی ت بیرون اومدن به خونه شون رفتن و با بچه هاشون تماس گرفتن ،با دختر خانوم شون تماس گرفتن ،
از این مراسم خوب و باحالی که توش شرکت کرده بودن گفتن می گفتن :خیلی بهم خوش گذشت ،خیلی خوب بود.
و بعد هم توی منزل شون آماده ی استراحت کردن شدن .
بچه ها ،هنوز یکی _ دو ساعتی از استراحت کردن ایشون نگذشته بود که تلفن خونه شون زنگ خورد ،سردار حاجی زاده
فوراً بلند شدن و تلفن رو برداشتن که پشت تلفن یک خبر مهم دادن .چه خبری ؟! چی شده بود ؟!
سردار حاجی زاده با عجله هر چه تمام تر رفتن و لباس نظامی شون رو تن شون کردن و بعد هم از همسرشــون و نــوه شــون کــه
خونشون بود خداحافظی کردن و با عجله بیرون رفتن اما سریع برگشتن و یه نگاه به همسرشون کــردن و گفــتن :خــانم خیلــی
مراقب خودتون و این نوه مون باشین .لطفا صبح که شد ،شما هم از خونه بیرون برید .
و بعد هم با عجله ی هر چه تمام تر رفتن کجا رفتن؟!
ایشون به مقر فرماندهی خودشون رفتن .آخه خبر رسیده بود که اسرائیل داره آماده ی حمله به ایران می شه سردار حــاجی زاده
به همراه یاران خودشون و دوست صمیمی و یار نزدیک خودشون سردار محمود باقری به مقر فرماندهی رفــتن تــا آمــاده ی یــک
جنگ اساسی با اسرائیل بشن.
موقع نماز صبح فرا رسید ،سردار حاجی زاده ایستادن و نماز صبح شون رو خوندن که بهشون یک خبــره بــد دادن چــه
خبری؟! چی شده بود؟! خبر دادن که اسرائیل به خونه شما حمله کرده و به اونجا موشک زده .برای همین هم سردار حاجی زاده به
طرف تلفن ها رفتن و تلفن شون رو برداشتن و خواستن به خونه شون زنگ بزنن که ناگهان....
ادامه ی قصه باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد.
ೋخدانگهدار
شهادت سردار رایگان
🔴ماجرای غمانگیز شهادت سردار حاجیزاده هنگام اذان صبح غدیر😔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که سردار حاجی زاده ما ،کم کم متوجه شده بود که وقت سفرشـون فــرا رســ،ده ،
سفر به آسمون ،سفری پ،ش شهدا ؛ برای هم،ن هم بچه های خودشون رو جمع کردن و وص،ت هاشون رو به بچه هاشون گفــتن و
از طرف دیگه براتون تعریف کردم ،اون شب ع،د غدیری رو که سردار حاجی زاده به ه،ئت تشریف بردن و بعدش هــم بــه خونـه
شون اومدن که ناگهان متوجه شدن که این اسرائ،لی های خب،ث به ایران حمله کردن ؛ برای هم،ن هم فوراً بلند شــدن و بــه م ــر
فرماندهی خودشون رفتن.
بچه ها ،درست همون شب ها بود که دختر سردار حاجی زاده که به سرزم،ن مکه و سفر حج رفته بودنــد ،دو تــا خــوا
عج،ب می ب،نن ،چه خوابی؟!
•
اول خوا می ب،نن که پدرشون و چند نفر از دوستان شون به مکه ،پ،ش دخترشون اومدن و ازشون می پرسن همه چــی رو
به راهه ؟ همه چی درسته؟!
•
چند شب بعد ،احتماال همون شبی که اسرائ،ل به ایران حمله کرد ،خوا دیدن که چند تا تابوت رو بــه هتــل شــون آوردن ؛
همون هتلی که توی مکه بود و روی یکی از این تابوت ها عکس سردار حاجی زاده رو زدن .
بله بچه ها ،گاهی اوقات وقتی قراره یک اتفاقی ب،فته ،بعضی ها خوابش رو می ب،نن و بعضی ها هم به دلشون مــی افتــه و از ایــن
طریق متوجه می شن .دختر سردار حاجی زاده هم وقتی این خوا رو می ب،نن ،دیگه احتمال خ،لی زیــاد م،ـدن کــه پدرشــون
شه،د شده و درست همون شب اسرائ،لی های خب،ث و جنایتکار ،به کشورمون حمله می کنن .
سردار حاجی زاده ،توی م ر فرماندهی شون آماده بودن تا یک جنگ جانانه با اسرائ،ل رو شروع کــنن و بــه حســا ایــن
اسرائ،لی های پررو و جنایتکار برسن ؛ اما گاهی اوقات ،ما انسان ها چ،زی رو می خوایم ؛ اما خدا تصم،م دیگری برای ما گرفته .
سردار حاجی زاده می خواستن تا روی زم،ن با اسرائ،ل مبارزه کنن و با اون بجنگن و شکستش بدن ؛ اما خدا می خواســت
که سردار حاجی زاده و دوستانش از آسمان ب،ان و با دشمن ها بجنگن ،برای هم،ن موشک اسرائ،لی ها به م ر فرمانــدهی ســردار
حاجی زاده اصابت کرد ،دود و آتش و خاک همه جا رو فرا گرفته بود .خ،لی ها شه،د شده بودن و غرق خــون روی زمــ،ن افتــاده
بودن ،چشم چشم رو نمی دید ،هر کسی می خواست بب،نه دوستش زنده است یا نه ،مجبور بود ف ط صداش کنه و ب،ن اون همــه
سر و صدا صدای دوستش رو بشنوه تا بب،نه زنده است یا نه!!!
سردار حاجی زاده ی ما ،در حال،که مثل موالی خودشون ام،رالمومن،ن(ع) فرق سرشون شکافته شده بود و پر از خون شده بــود ،
روی زم،ن افتاده بودن و نفس های آخرشون رو می کش،دن که توی اون لحظات ،یکی از دوستان ایشون ،یکی از محافظان سردار
حاجی زاده شن،د که این فرمانده ی بزرگ ما با صدای بی رمق و خسته خودش ،نام ام،رالمومن،ن امام علی عل،ه السـ م رو صــدا
می کنه و م،گه :یا ام،رالمومن،ن یا علی بن ابی طالب ....
آره بچه ها ،من علت اینکه سردار حاجی زاده اسم امام علی(ع) رو صدا می کردن رو می دونم ،می خواین به شما هــم بگــم کــه
علتش رو بدون،ن؟!
دل،لش اینکه هر کسی که از این دن،ا بخواد بره ،امام علی عل،ه الس م رو می ب،نه و ام،رالمومن،ن به دیدنش م،ان ؛ چــه اون فــرد
آدم خوبی باشه ،چه آدم بد ؛ اما آدم های بد وقتی امام علی(ع) رو می ب،نن ،چهره ناراحت و عصبانی امام علی(ع) رو می ب،ــنن ،
در حال،که امام علی(ع) اخم کردن به بال،ن آدم هایی که توی کل زندگی شون کارهای بد کردن و با خدا جنگ،دن م،ــان ؛ امــا اون
انسان هایی که تمام عمرشون رو در راه خدا خرج کردن ،در راه خدا فدا کاری و جهاد کردن و ت ش کردن و زندگی شون رو پــای
این راه گذاشتن ،امام علی(ع) رو در حالی می ب،نن که مثل یک پدر مهربون لبخند زده و اون ها رو در آغوش می کشه و ســردار
حاجی زاده ما در حال ،که چشمش به ام،رالمومن،ن باز شده بود با صدای بی حال و بی رمق نام آقای خودش رو صدا می زد...
بچه ها قسمت اول این قصه رو یادتون هست ؟ سردار حاجی زاده ی ما همون ام،ر آقای قصه ی ما درست در شب شــهادت
امام علی عل،ه الس م به دن،ا اومدن و حاال هم درست در شب ع،د غدیر از این دن،ا رفتن ؛ البته بهتره بگم شــه،د شــدن چــون از
این دن،ا به طور کامل نرفتن ،یعنی چی ؟! یعنی سردار حاجی زاده از این دن،ا نرفتن؟!
بچه ها شهدا ،جسم شون م،ره و ما جسم شون رو خاک می کنن ؛ اما روح شون می تونه توی این دن،ا باقی بمونــه و کــار کنــه و
سردار حاجی زاده ی ما بعد از چهل و چند سال زحمت و ت ش فراوان ،خستگی ناپذیر درست در نماز صبح ع،د غدیر پرواز کردن
و به طرف آسمون و به دیدار رف ای شه،دشون رفتن .خوشا به حال سردار حاجی زاده ....
تنـی خون،ن در آغوش حرم رفت
دال دیدی که حاجی زاده هم رفت
سـرود بی قـراری خوانـده ام بـاز
چـرا از غافلـه جـا مـانده ام بـاز
من آهی سـرد و اشکی گـرم دارم
مـن از جا مـاندن خود شـرم دارم
نشد روحم ز تن آزاد ،ای داد
نشد این بار هم ای داد بی داد
بچه ها اینکه ما فکر کن،م سردار حاجی زاده از ب،ن ما رفت ،فکر اشتباه،ه ،نه سردار حاجی زاده ،نه حاج قاسم ســل،مانی،
نه حسن آقای طهرانی م دم ،ه،چ کدوم شون نرفتن ؛ یعنی چی؟! یعنی اینکه اونها از توی آســمون مشــجول جنــگ و مبــارزه بــا
اسرای،ل هستن و ما از روی زم،ن در حال جنگ،دن با دشمن های،م و اون ها از توی آسمون یعنی هر بچه ای که بخواد مثل ســردار
حاجی زاده و مثل این قهرمان ها بشه و راه اونها رو بره و با دشمن های امام زمان(ع) ،علی الخصوص آمریکــا و اســرائ،ل بجنگــه ،
این قهرمان ها از توی آسمون کمک و پشت،بان،ش می کنن.
شهدا زنده هستن ،شهدا کار و برنامه ریزی می کنن و برای دشمنان ن شه می کشن و به کمک دوستان شون م،ان ،هر کسی کــه
ازشون کمک بخواد و باهاشون صحبت کنه ،هم صداش رو می شنون و هم به کمکش م،ان .
ان شااهلل روزی فرا می رسه که همه ی ما با چشمان خودمون نابودی اسرائ،ل رو می ب،ن،م و بعد هم جشن می گ،ریم؛ تــوی
اون روز نه تنها ما جشن می گ،ریم و شادیم؛ بلکه شهدا هم شادن و در آسمون جشن می گ،رن و روزی فرا می رســه کــه همــ،ن
سردار حاجی زاده و حسن آقای طهرانی م دم و حاج قاسم و سایر قهرمان ها زودتر از ما انسان ها تا مسجد االقصی م،ـرن و ب،ــت
الم دس رو آماده ی سخنرانی ولی امر مسلم،ن جهان کنند .
به ام،د اون روز و به ام،د ظهور امام زمان(عج) همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
ೋخدانگهدار
موارد مرتبط
قصه زندگی شهید مجید قربانخانی
قصه زهیر بن قین
قصه قهرمان ترین خانم (حضرت زهرا س)
قصه زندگی شهید بابایی
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


عالی بود