فصل اول قصه زندگی مالک اشتر
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
بچه ها ، من می خوام برای شما قصه ی زندگی یک قهرمان بزرگ و معروف رو بگم؛ یک قهرمانی که احتمالاً اسمش رو خیلی شنیدید، خصوصاً توی شعرها و مداحیها؛ اما تقریباً هیچ اطلاعاتی از زندگیش ندارید . این قهرمان قصه ما ، همون کسیکه امام علی علیه السلام خیلی دوستش داشتن و روش حساب می کردن و اون هم خیلی خیلی امام علی رو دوست داشت و یار باوفای مولامون امیرالمؤمنین(ع) بود.
من می خوام برای شما ، قصه ی زندگی مالک اشتر رو بگم ؛ اسمش « مالک بن حارث» بود. اون زمان فامیلش هم ، همون اسم قبیله شون حساب می شد و فامیلی مالک «نخعی» بود ؛ پس شد مالک بن حارث نخعی...
حالا چرا بهش «اشتر» می گفتند؟! چون یکی از چشماش در یکی از جنگها زخمی می شه؛ نه خود چشمش، بالای چشمش، پلکش و ابروش ، زخمی میشه. توی اون زمان به کسی که یه چشمش زخمی می شد و شکلش یکم تغییر می کرد، اشتر می گفتند .
اینطوریه که اسم قهرمان قصه ما مالک اشتر شد. پس اشتر فامیلش نبوده، لقبش بود و اسم پدرش هم حارث بود.
مالک در سرزمین یمن به دنیا اومد؛ همین یمنی که الان هست. مالک در این سرزمین به دنیا میآد و در یک خاندان بزرگ و معروف و جنگاور به نام نخعی ها بزرگ میشه. مالک اشتر در خانواده ای رشد می کنه که باید پسرها ، اسب سواری یاد می گرفتند، تیراندازی و شمشیرزنی یاد می گرفت، والا پسر ایده آلی نبودند .
او در یک خانواده ای که معروف به جنگاوری بودند ، زندگی می کرد ؛البته این مال قبل از مسلمان شدن این خانواده است.
خانواده ی مالک اشتر، تا سال دهم هجری، یعنی ده سال بعد از اینکه پیامبر خدا به مدینه اومدن ، اصلاً از اسلام خبر نداشتن؛ نمی دونستن اسلام چی هست!!
اون زمان مثل الان نبود که فضای مجازی باشه و خبرها سریع برسه؛ از این خبرها نبود. پیامبر ما هم برای اینکه مردم شهرهای مختلف رو با دین اسلام آشنا کنن، کسانی رو به عنوان نماینده به اون سرزمینها می فرستادند.
پیامبر خدا، چند بار یاران شون رو به سرزمین یمن فرستادند؛ اما مردم یمن به این راحتی ها ایمان نمی آوردند یعنی چی؟! یعنی یاران پیامبر که می اومدن ...
ببخشید اینطوری میگم ؛ اما خیلی نمی تونستن اسلام رو خوب تبلیغ کنن؛ گند می زدند، خرابکاری می کردن و بعد پیش پیامبر برمی گشتن؛ کلی هم دعوا و جنگ درست می کردن ؛ اما پیامبر خدا یک حساب دیگه ای روی یمنی ها می کردند؛ یک چیزهایی می دونستند که ماها خبر نداشتیم. برای همین حضرت محمد مصطفی(ص) حاضر شدند که نزدیکترین یار و برادر خودشون، پاره تن خودشون، امیرالمؤمنین امام علی علیهالسلام رو به یمن بفرستند تا اسلام رو به مردم یمن معرفی کنند.
امام علی علیه السلام ،آماده شدند تا راهی یمن بشن ؛ اما قبل از اینکه برن، پیامبر خدا یک حدیث خیلی معروف به امام علی(ع) گفتند، یه سخن خیلی معروف که شاید شما بچه ها هم شنیده باشید. پیامبر فرمودند: ای علی جان، اگر بتوانی یک نفر را به اسلام دعوت کنی، ثوابش از هر آنچه که خورشید و ماه بر آن می تابد بیشتر است.
یعنی خورشید به چه همه چیز داره می تابه و ثواب هدایت یه نفر از اون هم بیشتره...
امام علی علیه السلام ، به همراه چند نفر از یاران شون سوار اسب شدند و راهی یمن شدند.
مردم یمن ، اولش خیلی دوست نداشتن مسلمان بشن؛ فکر می کردن امام علی هم مثل بقیه ست و می خواد بیاد و باهاشون جدی و تند و محکم صحبت کنه ؛ اما امام علی ما اینطوری نبودن؛ ایشون با مهربونی تمام با مردم یمن صحبت کردن، با احترام باهاشون رفتار کردن، دین اسلام رو به مردم یمن نشون دادن و اینطوری بود که تعداد خیلی زیادی از مردم یمن ، مسلمان شدن و طرفدار اسلام شدن.
یکی از اون قبیله هایی که مسلمان شدن، قبیله نخعی ها بودند یعنی قبیله ی مالک اشتر....
مالک ، برای اولین بار امام علی(ع) رو اونجا دید و شاید بشه گفت مالک با دیدن امام علی مسلمان شد یعنی به دست امام علی مسلمان شد و اسلام واقعی رو یاد گرفت.
بچه ها ، مهمه که آدم اسلام رو از کی یاد بگیره چون اون زمان ، یه عده ای اسلام رو از معاویه یاد گرفتن؛ خب معلومه دیگه، اسلامی که آدم بخواد از امثال معاویه یاد بگیره، اسلام به درد بخوری نمیشه. خود معاویه تا آخرین سالها مسلمان نشد؛
معاویه وقتی ترسید که جونش رو بگیرن، مسلمان شد ، تازه بعد از مسلمان شدن هم دست از کارهای بدش برنداشت؛ فقط اسمش مسلمان شد چون هنوز ...
- دروغ می گفت.
- مردم رو فریب می داد
- آدم های بی گناه رو زندانی می کرد و می کشت.
- زورگویی می کرد، به کسی هم که زورش نمی رسید.
- پاچه خواری می کرد.
این اسلام، اسلام به درد بخوری نیست؛ اسلام معاویه. اون اسلامی که پیامبر آورده بود، نبود؛ اما مالک اشتر با اون اسلامی آشنا شد که امام علی(ع) بهش یاد دادن.
همون اسلامی که باید در راهش ...
- جهاد کنی .
- سختی بکشی.
- عبادت کنی
- به همه حرفهای خدا گوش بدی.
- بنده ی خوب خدا باشی.
- گناه نکنی.
- حق فقرا رو نخوری.
- و ...
اون اسلامی که نمی تونه بپذیره یه عده پولدار پولدار بشن و یه عده دیگه هم فقیر فقیر...
اسلام امام علی، اسلام عدالت بود؛ اسلام برادری و مهربانی بود. مالک اشتر با چنین اسلامی آشنا شد . خودش و قبیله و خانواده اش توسط امام علی(ع) مسلمان شدند.
وقتی مأموریت امام علی علیه السلام به پایان رسید، حضرت به طرف مدینه برگشتند ؛ ایشون پیش پیامبر اومدن و گزارش کار دادن. پیامبر خدا هم که سخنان امام علی رو شنیدن، از ایشون تشکر کردن و مثل همیشه بهشون آفرین گفتن...
امام علی (ع) در مأموریت شون فوق العاده خوب کار کرده بودند و وظیفه شون رو به بهترین شکل انجام داده بودند. حالا مالک اشتر مسلمان شده بود و از این قدرت و توانمندی ، جنگاوری، اسب سواری و شمشیرزنیش باید در راه اسلام استفاده می کرد؛ دیگه حق نداشت مظلوم ها رو بزنن؛ البته قبلش هم مالک اهل کارهای بد نبود.
مالک ، از وقتی مسلمان شد، دیگه اهل نماز بود؛ اون هم نه فقط نمازهای روزانه اش؛ بلکه او نماز شب می خوند، عبادتهای زیادی می کرد، روزهای زیادی رو روزه می گرفت و شبها رو به عبادت خدا مشغول می شد.این دین رو از امام علی(ع) یاد گرفته بود.
اما بچه ها…
بعد از اینکه پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی به شهادت رسیدند و از این دنیا رفتن، حالا زندگی مالک و قبیله اش وارد یک فصل جدید شد؛ یک فصلی که معروفه به "فتوحات"...
ادامه قصه و ماجرای دلاوریها و جنگاوریهای مالک اشتر باشه برای قسمت بعد....
تا قسمت بعد، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای آشنایی مالک با امام علی علیه السلام و مسلمون شدن مالک به دستان امیرالمومنین رو گفتم و براتون تعریف کردم که مالک اشتر، اسلام رو به وسیله امام علی(ع) شناخت و مسلمون شدنش شبیه مسلمانی امام علی علیه السلام شد .
بچه ها ، بعد از اینکه پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی(ص) به شهادت رسیدند و از این دنیا رفتن ، عده ای از یاران قدیمی پیامبر ، پا روی حرف مهم پیامبر گذاشتن و جانشین حقیقی ایشون یعنی امام علی علیه السلام رو کنار گذاشتن و خودشون خلیفه های بعد از پیامبر شدن ؛ در قصه ی امام علی به طور کامل و دقیق براتون ماجراش رو تعریف کردم ...
بچه ها بعد از اینکه ابوبکر و عمر ، جانشین های پیامبر شدن ، یک خطر مهم به سمت اسلام اومد ، چه خطری ؟ چی شد ؟ چه اتفاقی افتاد؟ یک خطر مهم به اسم توطئه رومی ها ؛ توطئه روم یعنی چی ؟ ایتالیا رو می گید ؟
بچه ها ، اون زمان حکومت بزرگی توی کل اروپا بود که بهش روم می گفتن، پادشاه روم فهمیده بود که یک قدرت در شبه جزیره عربستان به اسم اسلام بوجود اومد بود ، برای همین هم تصمیم گرفته بود تا به جنگ با مسلمون ها بیاد ؛ البته این اتفاق زمان خود پیامبر افتاد .
پیامبر، یک بار با رومی ها جنگیدن ؛ اما آخرهای عمر پیامبر بود که دوباره این رومیهای نامرد به فکر جنگ با مسلمون ها افتادن ، هدف شون چی بود ؟!
هدف شون این بود که اسلام رو نابود کنند و اجازه ندن یه قدرت در مقابل اونها به وجود بیاد ، اون زمان دنیا، دو تا قدرت اصلی داشت :
- حکومت روم که کل اروپا رو شامل می شد.
- حکومت ایران که تقریبا بیشتر کشورهای آسیایی زیر نظرش بودن .
اما حالا یه قدرت سوم به اسم اسلام ، در یک منطقه ی بیابانی بی آب و علف به وجود اومده بود ؛ یه منطقه ای که نه رومی ها به فکر فتحش افتاده بودن ، نه ایرانی ها ؛ اما وقتی پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی(ص) توی زمان زندگی خودشون برای پادشاه ایران و روم نامه نوشتن و اونها رو به طرف اسلام دعوت کردن ، پادشاه روم به این فکر افتاد که به جنگ با اسلام بیاد ...
حالا باید عده ای از مسلمون ها به جنگ می رفتن تا جلوی حمله ی دشمنان رو بگیرن.
مالک اشتر و قبیله و خانواده اش آماده فداکاری و جنگیدن با دشمنان شدن . مالک اشتر اون موقع یک جوان بسیار قدرتمند و قوی بود و فرمانده ی قبیله خودش بود.
مالک، قبیله ی خودش رو آماده کرد و به همراه تعداد زیادی از یمنی ها راهی منطقه ی جنگی شدن ؛ اون هم چه جنگ جانانه ای !!
رومی ها خیلی جنگاور بودن . اونها خیلی سرباز و تجهیزات داشتن ، خیلی سپر و زره و شمشیرهای مختلف داشتن ؛ اما مالک اشتر و مسلمون ها اینطوری نبودن ، اینطوری نبود بگی تا دندون مسلح باشن ، از نظر امکانات از اونها کمتر بودن ؛ اما ایمانی که مالک اشتر و یارانش داشتن رو سربازهای رومی نداشتند .
مالک در میدون جنگ ، بدون هیچ ترسی در مقابل دشمنان اسلام شمشیرش رو تکون می داد و حمله می کرد. یاران و سربازهای مالک هم وقتی شجاعت فرمانده خودشون رو می دیدن ، انرژی و انگیزه پیدا می کردن تا برن و با دشمن ها بجنگن .
در یکی از این جنگ ها وقتی دشمن ها به طرف مسلمون ها حمله کردن و خیلی از مسلمون هایی که ادعا داشتن پا گذاشتن به فرار ، مالک و خانواده و قبیله اش جلوی دشمن ها ایستادن و جانانه جنگیدن ؛ البته در این جنگ یک زخم معروف به پلک مالک اشتر خورد ، یک شمشیر اومد و پلک و ابروی مالک رو شکافت و پر از خون کرد .
مالک اشتر فوراً چشمش رو گرفت و به کناری رفت و چشمش رو بست و اومد و به ادامه جنگ پرداخت . اون چشم مالک کور نشد؛ اما شکل ظاهریش یه کوچولو تغییر کرد ، ابروی مالک زخمی شد ، درست شبیه فیلم مختار ، اگر یادتون باشه مختار هم یکی از ابروها و پلک هاش زخمی شده بود ، مالک اشتر هم دقیقا همینطوری شد و از همون موقع بود که به مالک، لقب اشتر رو دادن و این لقب تا آخر عمر همراه مالک بود .
دشمنان مالک هر زمان لقب اشتر رو می شنیدن دست و پاشون رو گم می کردن و پا به فرار می گذاشتن یعنی اگرتوی یه میدان جنگ می گفتن اشتر به میدون اومده ، یه دفعه دشمن ها رنگ شون می پرید و فرار می کردن و اینطوری بود که سپاه اسلام در جنگ هایی که با روم و ایران داشت ، پشت سر هم پیروز می شد و فتوحات رخ می داد.
فتوحات یعنی گرفتن یک منطقه از دشمن .
مالک اشتر و رزمنده های یمنی موفق شدن که منطقه شام رو فتح کنن ، شام کجا می شه ؟ شام یعنی فلسطین ، اردن ، لبنان ، سوریه ، تمام این منطقه ها ، منطقه شامات می شد . مالک اشتر و رزمنده ها تونستن اون منطقه رو به دست بیارن و تحت کنترل و اختیار مسلمون ها قرار بدن .
بعد از اینکه رومی ها از سپاه اسلام شکست خوردن حالا وقتش رسیده بود تا لشکریان اسلام به جنگ با پادشاهان ایران برن.
پادشاهان ایران، اون زمان آدم های خیلی ستمگری بودن ، در حق مردم خیلی بدی می کردن ، خیلی تبعیض می گذاشتن و بین خودشون و مردم عادی فرق می گذاشتن ؛ از طرف دیگه ، اون ها هم اسلام رو یک تهدید جدی می دونستن و با خودشون فکر می کردن که اگر نتونن کار اسلام رو یکسره کنن ، چند وقت بعد اسلام همه جا رو فرا می گیره ، برای همین هم پادشاهان ایران با مسلمون ها وارد جنگ شدند. اون هم چه جنگ های جانانه و سختی !!!
مالک اشتر و مسلمون ها توی این جنگ ها خیلی دلاوری کردن ، خیلی خوش درخشیدن و تونستن از ایران هم مناطقی رو بگیرن و زیر پرچم اسلام بیارن ؛ کدوم مناطق ؟! منطقه عراق ، عراق جزو ایران بود و لشکریان اسلام تونستن سرزمین عراق رو از ایران جدا کنن و جزو حکومت اسلامی خودشون بکنن ،
ادامه ی قصه و ماجراهای جالب و شنیدنی از نقش مالک اشتر در این جنگ ها و فتوحات باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی برای شما ماجرای حضور مالک اشتر و قبیله و خانوادهاش در ماجرای فتوحات را گفتم و براتون تعریف کردم که مالک اشتر چه دلاوریهایی و چه جنگاوریهایی در این فتوحات کرد و در همین نبردها بود که چشمش آسیب دید و معروف به «اشتر» شد مالک اشتر...
بچهها، من مطمئنم بعد از شنیدن قصه قبلی، برای همهتان یک سؤال بهوجود آمده، اون هم اینکه ، چرا باید لشکر مسلمانها به کشور ما ایران حمله کنند و ایران رو بگیرند؟! با چه حقی؟! کی بهشون اجازه داده بود؟!
بالاخره ما ایرانیها ، روی کشورمون تعصب داریم، حساسیم!!
برای پاسخ به این سؤال باید بگم که : برخی از این جنگها از طرف مسلمانها دفاعی بود یعنی پادشاههای ایران و روم میخواستند یه بلایی سر اسلام و مسلمانها دربیارند و اونها هم از خودشون دفاع میکردند. وقتی لشکر دشمن عقبنشینی میکرد و فرار میکرد، اونها میاومدند و خاک کشورشون رو میگرفتند؛ اما بهطور کلی، این فتوحات و این جنگها از طرف امام علی (علیهالسلام) خیلی مورد تأیید نبود یعنی امام علی راضی نبودند؟!
بله! امام علی (علیهالسلام) میدونستند که این فتوحات و تصرف کشورهای دیگه، اولش چیز خوب و باحالی به نظر مسلمانها میاد و کلی پول و زمین به دست میارند، کلی سرباز و نیرو به دست میارند؛ اما این روشی که خلفا داشتند رو امام علی(ع) نمیپسندیدند و قبول نداشتند. برای همین هم نه خودشون و نه فرزندان شون در هیچکدوم از این جنگها شرکت نکردند.
امام علی(ع) ، پهلوان بزرگ اسلام بودند. چرا در این جنگ ها شرکت نکردند؟!! چون این کار رو قبول نداشتند.
چرا پسرهاشون، امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، نیومدند؟ چون امام علی اجازه نمیدادند که امام حسن و امام حسین سمت کار اشتباه برند؛ البته که این دو امام خودشون هم میدونستند که این کار اشتباهه.
مالک اشتر یعنی داشت کار اشتباهی میکرد؟! بچهها، مالک اشتر یه بار امام علی(ع) رو دیده بود و با ایشون صحبت کرده بود؛ نه بیشتر! اینطوری نبود که بگیم شیعه ی جان فدای امام علی ست.
مالک ، امام علی رو دوست داشت، امام علی رو قبول داشت؛ اما اون زمان نمیدونست که این کارها خیلی مورد رضایت امام علی(ع) نیست. آخه امام علی میدونستند که وقتی این فتوحات پیش بیاد، اختلاف طبقاتی درست میشه یعنی چه اتفاقی میافته؟!
یعنی خلفا این پول رو بهطور مساوی به مسلمانها نمیدادند. اون پولی که حق همه مسلمانها بود رو فقط به یاران و دوستان و فامیلهای خودشون میدادند؛ به آدمهای معمولی خیلی کم میدادند. مثلاً : به فامیلهای خودشون سیصد تا سکه طلا میدادند و به مردم معمولی سه - چهار- پنجتا !!
امام علی(ع) مخالف این رفتار بودند و معتقد بودند این کار، تبعیض گذاشتن بین مردمه؛ این کار اشتباهیه؛ این کاریه که پیامبر خدا نمیکردند؛ اما خب، چه میشد کرد که امام علی علیهالسلام خودشون رئیس و خلیفه نبودند!!
بچه ها ، امام علی (ع) یک کشاورز بودند و یک تاجربودند و مردم اون زمان و خلفا هم این حرفهای امام علی(ع) رو قبول نداشتند؛ البته امام علی ما بعضی جاها به کمک این خلفا میاومدند؛ اونجاییکه دشمن ها میخواستن پیروز بشن و یک خطر برای مسلمانها پیش میاومد، امام علی مثل یک پدر دلسوز میاومدند، مشورت میدادند و کمک شون میکردند؛ اما با اصل این کارها به این شکل مخالف بودند.
امام علی(ع) میدونستند که این کار یه عالمه مسلمانِ ظاهری درست میکنه؛ نه مسلمان واقعی؛ نه مسلمانهایی که از اسلام چیز درست و حسابی بدونند؛ مسلمانهایی که فقط اسم شون مسلمونه! برای همین هم بود که امام علی ما با این روش مخالف بودند.
مالک اشتر ، بعد از اینکه چند وقتی در فتوحات شرکت کرد و جانانه جنگید و تونست سرزمینهای اسلامی رو بیشتر و بیشتر کنه، کمکم به این نتیجه رسید که این راه اشتباهه یعنی دقیقاً به همون راهی رسید که امام علی(ع) داخلش بودند.
مالک اشتر، وقتی دید که خلفا ثروتها و غنیمتهایی رو که به دست میارند، بین فامیلهای خودشون و یاران نزدیک خودشون تقسیم میکنند و چیزی به مسلمانهای دیگه نمیدهند، متوجه شد که داره راه اشتباهی رو میره. برای همین شروع کرد به امر به معروف و نهی از منکر کردن. یعنی چی؟! یعنی به حجاب مردم گیر داد؟!
نه بچه ها ! مهمترین امر به معروف و نهی از منکر کردن اینکه آدم در مقابل رئیس و پادشاه یعنی کسی که میبینه کار اشتباهی میکنه و تاثیر این کارِ اشتباهش روی همه مردمه ، جلوش بایسته و به کار خوب دعوتش کنه و جلوی کار بدش رو بگیره. این مهمترین امر به معروف و نهی از منکر ....
مالک اشتر، وقتی میدید که ثروت مسلمانها ،دست یه عده کسانیکه فقط به فکر خودشون و دوستان و فامیلهای خودشونه افتاده ، شروع به امر به معروف و نهی از منکر کرد ...
یک روز، مالک اشتر و تعداد خیلی زیادی از این رزمندهها و مجاهدان اسلامی، در کاخ سعید بن عاص، والی و حاکم شهر کوفه بودند. سعید بن عاص از طرف خلیفه سوم، عثمان، رئیس شهر کوفه شده بود.
در یک جلسه، مالک اشتر و دوستان و یارانش نشستند؛ سعید بن عاص شروع کرد به سخنرانی کردن. وای وای وای، این سعید بن عاص چه حرف بدی زد ! او با پررویی تمام گفت: خدا را شکر! که خداوند این سرزمینهای سرسبز و پر از درخت عراق را به ما قریشیها هدیه داد. اینها باغهای اهل قریش است !
بچهها، فهمیدید چی گفت؟! قریش یه قبیله بودند که اتفاقاً پیامبر هم از اون قبیله بودند؛ اما قبیلههای دیگهای هم بودند؛ قبیلههای دیگه بیشتر توی این جنگها شرکت کرده بودند، بیشتر سختی کشیده بودند؛ اما سعید بن عاص با پررویی گفت همه این کشورِ عراق مال خانواده و قبیله ماست!
مالک اشتر که این رو شنید، یک مرتبه رگ گردنش باد کرد و با عصبانیت گفت: آیا سرزمین ما و آنچه را که خداوند با نیزهها و شمشیرها به ما غنیمت داده، مال خودت و خاندان خودت میدانی؟ به خدا سوگند، اگر کسی غیر از تو چنین ادعایی میکرد، همین لحظه زبانش را میبریدم! و اگر تمام قریشی ها بخواهند این حرف را بزنند با همه ی آنه ا می جنگم.
هنوز صحبت مالک تموم نشده بود که یکی از این پاچهخارهای دور و بر سعید بن عاص بلند شد و شروع کرد به مالک اشتر و همه ی این رزمندههایی که کلی جنگیده بودند و زحمت کشیده بودند، توهین کردن و گفت: چه میگویید شما؟ جنگیدید که جنگیدید؟ وظیفهتان بوده! هیچی به شما نمیدهیم! این عراق مال قریش است، همین که هست!!
مالک اشتر که این رو شنید، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ جلو رفت و یه درسِ درست وحسابی به این بچهپرو داد و حسابی کتکش زد و به همه فهموند که کسی حق نداره بیعدالتی کنه، کسی حق نداره بگه یه سرزمین مال خانواده ماست و مال دیگران نیست.
بعد از این بود که سعید بن عاص فهمید مالک اشتر خیلی خیلی خطرناکه و یک نامه محرمانه به خلیفه عثمان نوشت . ادامه ی قصه و ماجرای برخورد جدی و خشن خلیفه با مالک اشتر باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد!
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی برای شما ماجرای حضور مالک اشتر و قبیله و خانوادهاش در ماجرای فتوحات را گفتم و براتون تعریف کردم که مالک اشتر چه دلاوریهایی و چه جنگاوریهایی در این فتوحات کرد و در همین نبردها بود که چشمش آسیب دید و معروف به «اشتر» شد مالک اشتر...
بچهها، من مطمئنم بعد از شنیدن قصه قبلی، برای همهتان یک سؤال بهوجود آمده، اون هم اینکه ، چرا باید لشکر مسلمانها به کشور ما ایران حمله کنند و ایران رو بگیرند؟! با چه حقی؟! کی بهشون اجازه داده بود؟!
بالاخره ما ایرانیها ، روی کشورمون تعصب داریم، حساسیم!!
برای پاسخ به این سؤال باید بگم که : برخی از این جنگها از طرف مسلمانها دفاعی بود یعنی پادشاههای ایران و روم میخواستند یه بلایی سر اسلام و مسلمانها دربیارند و اونها هم از خودشون دفاع میکردند. وقتی لشکر دشمن عقبنشینی میکرد و فرار میکرد، اونها میاومدند و خاک کشورشون رو میگرفتند؛ اما بهطور کلی، این فتوحات و این جنگها از طرف امام علی (علیهالسلام) خیلی مورد تأیید نبود یعنی امام علی راضی نبودند؟!
بله! امام علی (علیهالسلام) میدونستند که این فتوحات و تصرف کشورهای دیگه، اولش چیز خوب و باحالی به نظر مسلمانها میاد و کلی پول و زمین به دست میارند، کلی سرباز و نیرو به دست میارند؛ اما این روشی که خلفا داشتند رو امام علی(ع) نمیپسندیدند و قبول نداشتند. برای همین هم نه خودشون و نه فرزندان شون در هیچکدوم از این جنگها شرکت نکردند.
امام علی(ع) ، پهلوان بزرگ اسلام بودند. چرا در این جنگ ها شرکت نکردند؟!! چون این کار رو قبول نداشتند.
چرا پسرهاشون، امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، نیومدند؟ چون امام علی اجازه نمیدادند که امام حسن و امام حسین سمت کار اشتباه برند؛ البته که این دو امام خودشون هم میدونستند که این کار اشتباهه.
مالک اشتر یعنی داشت کار اشتباهی میکرد؟! بچهها، مالک اشتر یه بار امام علی(ع) رو دیده بود و با ایشون صحبت کرده بود؛ نه بیشتر! اینطوری نبود که بگیم شیعه ی جان فدای امام علی ست.
مالک ، امام علی رو دوست داشت، امام علی رو قبول داشت؛ اما اون زمان نمیدونست که این کارها خیلی مورد رضایت امام علی(ع) نیست. آخه امام علی میدونستند که وقتی این فتوحات پیش بیاد، اختلاف طبقاتی درست میشه یعنی چه اتفاقی میافته؟!
یعنی خلفا این پول رو بهطور مساوی به مسلمانها نمیدادند. اون پولی که حق همه مسلمانها بود رو فقط به یاران و دوستان و فامیلهای خودشون میدادند؛ به آدمهای معمولی خیلی کم میدادند. مثلاً : به فامیلهای خودشون سیصد تا سکه طلا میدادند و به مردم معمولی سه - چهار- پنجتا !!
امام علی(ع) مخالف این رفتار بودند و معتقد بودند این کار، تبعیض گذاشتن بین مردمه؛ این کار اشتباهیه؛ این کاریه که پیامبر خدا نمیکردند؛ اما خب، چه میشد کرد که امام علی علیهالسلام خودشون رئیس و خلیفه نبودند!!
بچه ها ، امام علی (ع) یک کشاورز بودند و یک تاجربودند و مردم اون زمان و خلفا هم این حرفهای امام علی(ع) رو قبول نداشتند؛ البته امام علی ما بعضی جاها به کمک این خلفا میاومدند؛ اونجاییکه دشمن ها میخواستن پیروز بشن و یک خطر برای مسلمانها پیش میاومد، امام علی مثل یک پدر دلسوز میاومدند، مشورت میدادند و کمک شون میکردند؛ اما با اصل این کارها به این شکل مخالف بودند.
امام علی(ع) میدونستند که این کار یه عالمه مسلمانِ ظاهری درست میکنه؛ نه مسلمان واقعی؛ نه مسلمانهایی که از اسلام چیز درست و حسابی بدونند؛ مسلمانهایی که فقط اسم شون مسلمونه! برای همین هم بود که امام علی ما با این روش مخالف بودند.
مالک اشتر ، بعد از اینکه چند وقتی در فتوحات شرکت کرد و جانانه جنگید و تونست سرزمینهای اسلامی رو بیشتر و بیشتر کنه، کمکم به این نتیجه رسید که این راه اشتباهه یعنی دقیقاً به همون راهی رسید که امام علی(ع) داخلش بودند.
مالک اشتر، وقتی دید که خلفا ثروتها و غنیمتهایی رو که به دست میارند، بین فامیلهای خودشون و یاران نزدیک خودشون تقسیم میکنند و چیزی به مسلمانهای دیگه نمیدهند، متوجه شد که داره راه اشتباهی رو میره. برای همین شروع کرد به امر به معروف و نهی از منکر کردن. یعنی چی؟! یعنی به حجاب مردم گیر داد؟!
نه بچه ها ! مهمترین امر به معروف و نهی از منکر کردن اینکه آدم در مقابل رئیس و پادشاه یعنی کسی که میبینه کار اشتباهی میکنه و تاثیر این کارِ اشتباهش روی همه مردمه ، جلوش بایسته و به کار خوب دعوتش کنه و جلوی کار بدش رو بگیره. این مهمترین امر به معروف و نهی از منکر ....
مالک اشتر، وقتی میدید که ثروت مسلمانها ،دست یه عده کسانیکه فقط به فکر خودشون و دوستان و فامیلهای خودشونه افتاده ، شروع به امر به معروف و نهی از منکر کرد ...
یک روز، مالک اشتر و تعداد خیلی زیادی از این رزمندهها و مجاهدان اسلامی، در کاخ سعید بن عاص، والی و حاکم شهر کوفه بودند. سعید بن عاص از طرف خلیفه سوم، عثمان، رئیس شهر کوفه شده بود.
در یک جلسه، مالک اشتر و دوستان و یارانش نشستند؛ سعید بن عاص شروع کرد به سخنرانی کردن. وای وای وای، این سعید بن عاص چه حرف بدی زد ! او با پررویی تمام گفت: خدا را شکر! که خداوند این سرزمینهای سرسبز و پر از درخت عراق را به ما قریشیها هدیه داد. اینها باغهای اهل قریش است !
بچهها، فهمیدید چی گفت؟! قریش یه قبیله بودند که اتفاقاً پیامبر هم از اون قبیله بودند؛ اما قبیلههای دیگهای هم بودند؛ قبیلههای دیگه بیشتر توی این جنگها شرکت کرده بودند، بیشتر سختی کشیده بودند؛ اما سعید بن عاص با پررویی گفت همه این کشورِ عراق مال خانواده و قبیله ماست!
مالک اشتر که این رو شنید، یک مرتبه رگ گردنش باد کرد و با عصبانیت گفت: آیا سرزمین ما و آنچه را که خداوند با نیزهها و شمشیرها به ما غنیمت داده، مال خودت و خاندان خودت میدانی؟ به خدا سوگند، اگر کسی غیر از تو چنین ادعایی میکرد، همین لحظه زبانش را میبریدم! و اگر تمام قریشی ها بخواهند این حرف را بزنند با همه ی آنه ا می جنگم.
هنوز صحبت مالک تموم نشده بود که یکی از این پاچهخارهای دور و بر سعید بن عاص بلند شد و شروع کرد به مالک اشتر و همه ی این رزمندههایی که کلی جنگیده بودند و زحمت کشیده بودند، توهین کردن و گفت: چه میگویید شما؟ جنگیدید که جنگیدید؟ وظیفهتان بوده! هیچی به شما نمیدهیم! این عراق مال قریش است، همین که هست!!
مالک اشتر که این رو شنید، دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره؛ جلو رفت و یه درسِ درست وحسابی به این بچهپرو داد و حسابی کتکش زد و به همه فهموند که کسی حق نداره بیعدالتی کنه، کسی حق نداره بگه یه سرزمین مال خانواده ماست و مال دیگران نیست.
بعد از این بود که سعید بن عاص فهمید مالک اشتر خیلی خیلی خطرناکه و یک نامه محرمانه به خلیفه عثمان نوشت . ادامه ی قصه و ماجرای برخورد جدی و خشن خلیفه با مالک اشتر باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد!
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تبعید مالک و یارانش به شهر شام رو گفتم و براتون تعریف کردم که مالک اشتر و یارانش، به هیچ وجه راضی و ساکت نمیشدند؛ نه با باج، نه با ترس، نه با هیچی! تصمیم بر این شد که خود عثمان گفت: مالک رو به شهر مدینه بفرستید تا ببینم حرف حسابش چیه؟!!
مالک اشتر و یارانش، راهی شهر مدینه شدند که در بیابانهای عربستان به یک منطقه رسیدند که اسمش" ربذه " بود . یک منطقه بیآبوعلف، یه جایی که عثمان، یار دیرین و راستگوی پیامبر، ابوذر غفاری رو به اونجا تبعید کرده بود و علت تبعید ابوذر همین امر به معروف و نهی از منکر بود؛ همین بود که جلوی عثمان می ایستاد و اجازه نمیداد هر کاری دلش میخواد انجام بده؛ اتفاقاً عثمان، ابوذر رو هم یه مدتی به شام تبعید کرد؛ اما ابوذر غفاری در شام هم روشنگری میکرد و با مردم صحبت میکرد و جهاد تبیین میکرد و از طرف دیگه جلوی معاویه امر به معروف و نهی از منکر میکرد. برای همین هم بود که عثمان، اون رو به یک بیابون بیآب و علف به نام ربذه تبعید کرده بود و حالا مالک اشتر و یارانش به اون بیابان رسیدند.
اما بچهها! در ربذه اوضاع خیلی سخت بود. ابوذر مدتها بود غذای درست و حسابی برای خوردن نداشت؛حتی آب هم به سختی پیدا میشد. خیلی اوضاع سختی بود .
وقتی مالک اشتر ، بالای سر ابوذر رسید، ابوذر نفسهای آخرش رو میکشید و در بستر بیماری افتاده بود .
ابوذر غفاری، وقتی مالک رو دید، لبخند زد و او رو شناخت؛ البته نه با اسم ؛ بلکه به خاطر پیشگویی پیامبر فهمید که مالک اشتر یک مؤمن واقعیه . چرا؟ چون رسول خدا سالهای سال قبل به ابوذر گفته بودند: ابوذر! تو غربت و تنها از این دنیا میری؛ اما گروهی از مؤمنها بالای سرت می آیند و لحظات آخرت تنها نیستی؛ با اونها صحبت میکنی و در آغوش گروهی از مؤمنان از دنیا میری.
ابوذر هم که از پیشگویی پیامبر میدونست که مالک اشتر و یارانش مؤمنان واقعی هستند، شروع کرد براشون از مظلومیت اسلام گفتن: از اینکه عدهای حق اهلبیت، حق امیرالمؤمنین امام علی علیهالسلام رو گرفتند. از اینکه حکومت و خلافت فقط و فقط حق امام علی(ع) و فرزندان امام علی(ع) بود؛ حقی که از طرف خدا در روز غدیر خم به امام علی داده شد و پیامبر این حق رو به همه اعلام کردند؛ اما عدهای با نامردی تمام این حق رو گرفتند و امام علی رو مظلومانه کنار زدند.
ابوذر غفاری آخرین لحظات عمرش به مالک و یارانش وصیت به پیروی از امام علی علیهالسلام کرد و اینطوری بود که مالک اشتر راه درست و صراط مستقیم رو پیدا کرد و بعد هم ابوذر غفاری چشماش رو بست و از این دنیا رفت.
مالک با اینکه چند دقیقهای بیشتر ابوذر رو دیده بود؛ اما گریهاش گرفت. فوراً بدن پاک و لاغر و بیجان ابوذر رو غسل داد و کفن تنش کرد و نماز میت خوند و بعد از این هم راهی مدینه شد.
مالک در مدینه ، پیش عثمان رفت ؛ آخه عثمان دستور داده بود که او به مدینه بیاید و حرف حسابت را بزند .
وقتی پیش عثمان رفت ، به او اعتراض کرد و با جدیت، بدون ترس به خلیفه مسلمین گفت: ای عثمان! از خدا بترس. تو سنت و روش رسول خدا و دو خلیفه قبلی را دگرگون کردی و از بین بردی. فامیلهای تو از بنیامیه گناه میکنند و بر گردن مسلمانان سوار شدهاند. سعید بن عاص، اموال کوفه را حیف و میل میکند و با مردم ظلم میکند و ستم میکند. اگر استانداران را درست نکنی، بیتالمال را عادلانه تقسیم نکنی، امت در مقابل تو خواهند ایستاد.
بچهها چه حرفایی زد!! کی جرئت میکرد جلوی خلفا از این حرفا بزنه؟!
آخرین کسی که از این حرفها زده بود، ابوذر بود که تبعید شد و اونطوری از دنیا رفت. عثمان هم که این حرف ها رو شنید، عصبانی شد و فریاد زد و گفت: تو چهکارهای که در امر خلافت دخالت میکنی؟!
مالک اشتر گفت : من یک مسلمانم و از طرف پیامبرم اجازه دارم تا اگر اشتباه و کجروی دیدم و انحرافی دیدم، اون رو بگم و امر به معروف کنم.
عثمان وقتی این رو شنید، فهمید که نمیتونه جلوی مالک بایسته، چون ...
- مالک و دوستانش فرماندههای نظامی بودند؛ قوی بودند، کسی نمیتونست با شمشیر اونها رو از پا دربیاره.
- اونها بینیاز بودند؛ کسی نمیتونست با پیشنهادهای مالی اونها رو فریب بده .
- از همه اینها مهمتر، بصیر و باهوش بودند؛ کسی نمیتونست با حرفهای الکی اونها رو فریب بده و گول بزنه.
مالک اشتر همه ی ویژگیهای یک مؤمن واقعی رو داشت؛ برای همین هم عثمان تصمیم گرفت تا دوباره اون و یارانش رو به شهر حمص تبعید کنه . شهری که یک آدم خیلی، خیلی وحشی و از خدا بیخبر اونجا حکومت میکرد؛ البته اون هم از طرف عثمان بود؛ اما از همه سربازها و یاران عثمان وحشیتر بود.
عثمان ، مالک اشتر و دوستانش رو به شهر حمص فرستاد. حاکم اون شهر فردی به نام عبدالرحمن بن خالد بن ولید بود. خالد بن ولید از فرماندهان خلیفه قبلی بود؛ از اون کسانی بود که خیلی جنگاور و خون ریز بود . عبدالرحمن ، پسر او بود و مثل پدرش اهل زورگویی بود.
وقتی مالک اشتر و یارانش به حمص رسیدند، عبدالرحمن فرمان داد این ده-یازده نفر رو ببرند و در کوچههای شهر بگردونند تا مردم ببینند و آبروشون بره و بعد هم اونها رو ببرند و بین لشکریانش بنشونند .
عبدالرحمن پیش مالک اشتر اومد و با عصبانیت و بیادبی تمام گفت: ای اشتر! نام مرا شنیدهای؟ من پسر خالد، شمشیر خدا هستم! معاویه با سیاست بازی کرد؛ اما کار من با شمشیر است. به خدایی که جانم در دست اوست، اگر حس کنم که در این شهر نفس کجی میکشی و نقشهای در سر داری، سرت را پیش پایت میافکنم! فهمیدی یا نه؟
مالک اشتر هم فهمید که عبدالرحمن بیعقلتر از این حرف هاست که بخواهد مراعات چند تا رزمنده و آدم مؤمن رو کنه؛ برای همین رو کرد به سمت یارانش و بهطوریکه عبدالرحمن متوجه نشه به یارانش گفت: فعلاً باید صبر کنیم. جلوی این آدم اگر اعتراض کنیم، او خیلی بیعقلتر از این حرف هاست؛ ما رو میکشه و خون مون هدر میره و نمیتونیم کاری کنیم. باید صبر کنیم و بعداً یه نقشه ی خوب و حسابی علیه عبدالرحمن بکشیم.
ادامه ی قصه و ماجرای نقشه درجه یک مالک اشتر باشه برای قسمت بعد....
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دیدار مالک اشتر با ابوذر رو توی بیابونهای ربذه گفتم . بعد هم ماجرای دیدار مالک با خلیفه سوم، عثمان و در انتها هم تبعید دوباره مالک و اون ده نفر از یارانش به شهر حمص رو تعریف کردم، همون جایی که یک آدم قلدر و زورگو و وحشی حاکم بود.
مالک اشتر ، وقتی دید عبدالرحمن آدم خونریز و وحشی هست و از طرف دیگه اصلاً شخصیت مهمی نیست که بخواد باهاش بحث کنه و دعوا کنه، به یارانش گفت: سکوت کنید و صبر کنید، تا خدا کمک مون کنه.
در اون مدتی که مالک در شهر حمص بود، شبها رو به عبادت خدا می گذروند و روزها رو به تلاوت قرآن و کار کردن. از طرف دیگه، مالک اشتر یک فرمانده بزرگ نظامی بود. مردم خود به خود جذبش می شدند، دور و برش می اومدن و باهاش دوست می شدند، باهاش ارتباط می گرفتند و همین موضوع باعث ترس عبدالرحمن می شد.
اما بچه ها، چند وقتی که از تبعید مالک اشتر و یارانش به شهر حمص گذشت، عثمان یه روز همه ی حاکمان خودش، در شهرهای مختلف رو به مدینه دعوت کرد تا بیان در مورد اعتراضها و ناراحتیها و نارضایتی های مردم با همدیگه صحبت کنن.
آره خب، نه فقط مالک و یارانش؛ توی کل شهرها، توی کل سرزمینها، مردم از دست والیان عثمان و حاکمان شهرهاشون خسته و عصبانی شده بودند و روزی نبود که یک اعتراض به شهر مدینه نیاد؛ اما عثمان اصلاً به فکر این نبود که کار رو درست کنه؛ فقط می خواست اعتراضها رو ساکت کنه، فقط می خواست دهن مردم معترض رو ببنده. برای همین هم یارانش رو ، والیهای خودش رو از شهرهای مختلف به شهر مدینه دعوت کرد.
مالک اشتر وقتی فهمید که سعید بن عاص، همون حاکم کوفه، از شهر رفته، شبانه و مخفیانه، به همراه همون ده نفر از یارانش، راهی کوفه شد یعنی از شهر حمص خارج شد و به طرف کوفه اومد ، بدون اینکه عبدالرحمن، حاکم حمص، متوجه بشه.
وقتی مالک به کوفه رسید ، فوری به مسجد جامع شهر کوفه رفت تا برای مردم سخنرانی کنه و روشنگری کنه. مثلاً: فرض کنید، مردم ، نماز صبح شون یا نماز ظهرشون رو خونده بودند، یه دفعه دیدن مالک اشتر بلند شد و روی منبر رفت. با دیدن مالک حسابی تعجب کردند. باورشون نمی شد. مالک اینجا چیکار میکنه!!
مالک روی منبر رفت و گفت: ای مردم! من از نزد استاندار شما، سعید و از نزد عثمان میآیم. آنان را ترک کردم، در حالیکه توطئه کردند که حقوق سالانه شما را کم کنند، غنایم و اموالتان را به کودکان و انسانهای نفهم قریش بازگرداند و سرزمین زیبا و سرسبز عراق را ملک شخصی خود کنند، مال خود کنند. هر کس خواهان حق خودش است، باید برای دینش خشمگین شود و با من همراه شود.
ای جانم به مالک!
مالک ، مردم رو از حق خودشون آگاه کرد و به مردم گفت که این والی شهرشون، حاکم شهرشون و خلیفه، عثمان، می خوان حق اونها رو بگیرن. مردم باید برای گرفتن حق تون قیام کنید، سکوت نکنید، نترسید، بلند شین و اعتراض کنید.
مردم کوفه هم یک دل و یک صدا پشت مالک اشتر و یارانش دراومدن و همگی شمشیرهاشون رو برای مبارزه آماده کردند.
وقتی که سعید بن عاص، همون حاکم پررو و بدجنس کوفه، به شهر خودش برگشت ، دید که مالک اشتر و بسیاری از مردم کوفه و یارانش، شمشیرهاشون رو از نیام بیرون کشیدن و روی شونه هاشون گذاشتن و منتظر بودند تا سعید از راه برسه.
سعید بن عاص تا چشمش به مالک افتاد، تعجب کرد و گفت: وای بر تو، مالک! راه را بر حاکم خلیفه می بندی؟!
مالک شمشیرش را تکانی داد و گفت: به خدایی که جز او معبودی نیست، دیگر هرگز اجازه نمی دهم پای کثیفت را در کوفه بگذاری. اگر جانت را دوست داری، برگرد و گرنه گردنت را خواهم زد.
دور و بری های سعید بن عاص که می خواستن باز هم براش خود شیرینی کنن، یه دفعه یکی دو نفر از اونها شمشیرهاشون رو کشیدن و جلو اومدن که مالک اشتر با یکی دو تا ضربه شمشیر کارشون رو ساخت و روی زمین انداخت شون.
سعید بن عاص که دید ، این بار خیلی اوضاع جدیه و مالک حسابی از دستش عصبانیه، فوراً سر اسبش رو چرخوند و به سمت مدینه برگشت.
مردم کوفه که احساس می کردند پیروز شدن و تونستن سعید بن عاص رو کنار بزنند ، یه عده شون به فکر غارت بیت المال افتادن.
ای وای، ای وای !
یه عده از کسانیکه دنبال اغتشاشات بودن، سراغ بیت المال اومدن تا اونها رو غارت کنن و جیب خودشون رو پر کنن ؛ اما مالک اشتر اغتشاشگر نبود، انقلابی بود. دنبال این نبود اوضاع رو بدتر کنه، دنبال این بود اوضاع بهتر بشه. برای همین هم مالک و یارانش سراغ این غارتگرها رفتن و نگذاشتن حتی یک سکه دزدی انجام بشه.
مالک خیلی آدم جدی بود و به هیچ کس اجازه نمی داد کار اشتباهی انجام بده .
وقتی سعید بن عاص ، پیش عثمان رفت و چه می دونم، با گریه و زاری گفت: من رو تو شهر راه ندادن، من رو نمی گذارن برم رو تخت پادشاه بشینم.
عثمان ، نامه ای برای مالک نوشت و بهش گفت: حرف حسابت چیه، مالک؟ چرا داری این کارها رو میکنی؟ چرا خیانت میکنی؟
مالک نامه نوشت و گفت: ما به تو و به هیچ کس خیانت نکردیم. ما مسلمون هستیم؛ اما این سعید بن عاص در حق ماها ظلم کرده، ماها رو اذیت کرده، ماها رو بیچاره کرده . برای همین هم ما دیگه نمی خواهیم اون حاکم ما باشه. اون رو توی شهر خودمون راه نمی دیم و حالا می خواهیم حاکم و رئیس مون رو خودمون انتخاب کنیم.
عثمان هم که دید هیچ چاره ای نداره، قبول کرد تا اونها حاکم شون رو خودشون انتخاب کنن؛ البته به عثمان معرفی کنن و عثمان هم بگه قبوله.
مردم کوفه و یمنی های کوفه، شخصی به نام ابوموسی اشعری رو به عنوان حاکم شهرشون انتخاب کردند...
ادامه ی قصه و ماجرای نقشه بعدی مالک اشتر برای سرنگونی حکومت عثمان باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تصمیم مهم مالک اشتر برای بیرون انداختن حاکم زورگو و بدجنس و بداخلاق، عثمان، رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم که خلیفه یعنی عثمان، آخر سر مجبور شد که تسلیم مالک اشتر بشه.
اما بچه ها، با اینکه حاکم عثمان از شهر کوفه رفت ؛ اما ظلم ها و ستم های اون پایان نداشت. هر روز یه تصمیم جدید می گرفت و یک کاری می کرد که مردم بیچاره و بدبخت تر می شدن، اوضاع زندگی شون سخت تر می شد. هر روز یه تبعیض جدید، هر روز یه فساد جدید، یه ظلم جدید....
مالک اشتر، تصمیم گرفت تا به همراه یاران و خانواده و قبیله ی خودش، یک کاروان هفتصد تا هزار نفری راه بندازن و به بهانه ی حج عمره به مدینه برن. چه هدفی داشتن؟!
هدف شون این بود که ، اعتراض شون رو به گوش خلیفه برسونند . خلیفه هیچ توجهی به مردم بیچاره نداشت که نداشت. روزبه روز خبری از این ور، اون ور می اومد که حاکم یک شهر علیه مردم بدرفتاری کرده، حقوق خودش رو زیاد کرده؛ اما حقوق مردم رو کم کرده است .
مالک اشتر و قوم و قبیله اش راهی مدینه شدند. از طرف دیگه، به طور همزمان، یه گروه هزار نفری دیگه هم از سرزمین مصر راهی مدینه شدند و یک گروه دیگه هم از شهر بصره راهی مدینه شد. همه ی اونها اومده بودن تا اعتراض کنن و به خلیفه بگن: بسِ ظلم، بسِ اذیت کردن مردم!
اونها وقتی به شهر مدینه رسیدن ، به مسجد پیامبر خدا رفتن و شروع کردن به صحبت کردن و اعتراض کردن ...
خلیفه ی سوم، عثمان، اون زمان امام علی(ع) رو از شهر بیرون کرده بود و به بیرون مدینه فرستاده بود و دستور داده بود که امام علی(ع) حق ندارند در مدینه زندگی کنن؛ اما وقتی دید این معترضان دور و بر کاخش ریختن ، دارن شعار میدن و انقدر عصبانی اند، فوراً یه نفر رو دنبال امام علی(ع) فرستاد. چرا؟ چون می دونست که فقط امام علی(ع) می تونن گره این کار رو باز کنن.
امام علی ما هم، قربون شون برم، اهل انتقام و کینه و اینطور چیزها نبودن و وقتی دیدن که خلیفه به کمک شون نیاز داره، به شهر مدینه اومدن . ایشون بین معترضان رفتند و با اونها صحبت کردن و با دقت کامل به حرف هاشون گوش دادند .
امام علی (ع) ، به حرف ها ، گلایه ها و اعتراض هایی که مردم داشتند، تمام و کمال گوش دادن و بعد هم به خونه عثمان رفتند تا حرف های این معترضان رو بگن و بهش بگن رفتارش رو درست کنه؛ اما عثمان قبول نمی کرد. عثمان قبول نداشت کار اشتباه کرده، قبول نداشت فامیل هاش مردم رو اذیت کردن....
امام علی هم بهش گفتن: من تو رو نصیحت می کنم که از کارهای اشتباهت دست بردار.
اما عثمان قبول نمی کرد.
روزبه روز به تعداد معترضین اضافه می شد و اعصاب شون خوردتر، تا اینکه آخر سر عثمان فهمید که نمی تونه بدون پذیرفتن اشتباهاتش این مشکل رو حل کنه. برای همین دوباره امام علی(ع) رو خواست و به ایشون قول داد که اشتباهاتش رو اصلاح کنه.
امام علی(ع) ، بین معترضان رفتند و با اونها صحبت کردند، آروم شون کردند، بهشون گفتن که عثمان قول داده اوضاع رو درست کنه. مردم هم چون امام علی (ع) این حرف رو زده بودند، قبول کردند و همگی راه افتادند تا از شهر مدینه به خونه هاشون برگردند.
در بین راه ، یکدفعه دیدند که یک اسب سوار با سرعت به سمت مصر میره. جلوی اسب سوار رو گرفتن و پرسیدن: تو که هستی؟
او گفت : ممممن هیچ کس ....
یک نفر که اون رو شناخت، فریاد زد: من او را می شناسم. او غلام و خادم عثمان است. بگیریدش!
تا اون رو گرفتن، شروع کردن به گشتن. دیدن، یه نامه همراه خودش داره.
چه نامه ای؟! یه نامه از طرف عثمان برای حاکم مصر. در اون نامه عثمان نوشته بود که به محض اینکه مردم مصر اومدن، به حساب شون برس و یکی یکی اسم هاشون رو نوشته بود.
مردم معترض که با وعده عثمان برگشته بودند، عصبانی شدن و به شهر مدینه برگشتند. امام علی علیه السلام پرسیدند: چرا دوباره برگشتید؟
اونها ماجرای این نامه رو به امام علی علیه السلام گفتند. امام علی(ع) هم خیلی ناراحت شدند. آخه عثمان دروغ گفته بود. عثمان وعده الکی داده بود و حالا این معترضین همگی شعار می دادند که دیگه خود عثمان باید برکنار بشه و خلیفه نباشه.
مالک اشتر، هم جزو اون شعاردهنده ها بود. جزو اون کسانی بود که جلوی خونه ی عثمان ایستاده بود و اجازه نمی داد که عثمان فرار کنه و بره؛ اما عثمان قبول نمی کرد که اشتباه کرده است ، کوتاه نمی اومد. قبول نمیکرد که لیاقت این جایگاه رو نداره؛ اما این وسط، یه کارهای خیلی بدی هم اتفاق افتاد. بچه ها، چی شد؟!
یکی از اون اتفاقات خیلی بد این بود که این معترضان اجازه نمی دادند که برای خونه ی عثمان آب بره. آب رو به روی خونه عثمان بسته بودند. این خیلی کار بد وغیرانسانیه.
امام علی علیه السلام ، یک مشک آب برداشتن و به خونه ی عثمان رفتند. معترضان که خواستن جلوی ایشون رو بگیرن، امام علی با جدیت بهشون گفتن: هیچ کس حق نداره کس دیگه رو از آب محروم کنه. شما نباید این کار زشت رو انجام بدید.
مالک اشتر هم که مثل مولا علی پهلوون بود و اهل ظلم به دیگران نبود، با امام علی(ع) همراهی کرد و گذاشت تا این مشک های آب وارد خونه ی عثمان بشه.
اما بچه ها، خیلی طولی نکشید ...
یک روز ، صبر معترضان سرآمد . اونها به خونه ی عثمان ریختند و اون رو کشتن؛ البته مالک اشتر اون روز بین معترضان نبود، چرا که مولا و رهبرش، امام علی علیه السلام، او مخالف این کار بودند. امام علی می گفتن: نباید عثمان رو بکشیم چون باعث مشکلات بیشتری میشه. این کار، کار خوبی نیست .
اما یه عده سرخود تو خونه ی عثمان ریختن و اون رو کشتن ...
بعد از اینکه عثمان کشته شد، حالا مردم باید رهبر جدید انتخاب می کردند. باید خلیفه بعدی رو مشخص می کردند. حالا بگید ببینم، به نظر شما مالک اشتر نظرش این بود که کی خلیفه بعدی بشه ؟!
خب معلومه، مالک اشتر همیشه آرزو داشت که امام علی علیه السلام خلیفه و جانشین پیامبر خدا(ص) بشن .
مالک اشتر، در شهر راه می رفت و مردم رو به سمت امام علی(ع) دعوت می کرد . یه چیزی شبیه این انتخابات خودمون شده بود. مردم باید رأی می دادن و انتخاب میکردند که یک نفر خلیفه و رهبرشون بشه.
امام علی علیه السلام خودشون مخالف این امر بودند و می گفتند: من خلیفه و رئیس نشم، برای شماها بهتره. بگذارید من همون مشاور و وزیر باشم. خلیفه بشم، شماها طاقت ندارید.
اما مالک اشتر قبول نمی کرد.
مالک دم به دقیقه بین مردم می رفت و باهاشون صحبت می کرد تا اونها رو راضی کنه که در خونه ی امام علی(ع) بیان و از ایشون خواهش کنن که قبول کنن و خلیفه مسلمونها بشن؛ البته فقط مالک نبود. یاران قدیمی پیامبر، اونهایی که واقعاً یار پیامبر بودن، هم همگی طرفدار امام علی جان بودند. همگی معتقد بودند امام علی(ع) بهترین شخص برای رهبریه ...
مالک اشتر، مردم رو پیش اون یاران پیامبر می برد تا صحبت های اونها رو بشنوند و خود مالک هم هر روز و هر ساعت پیش امام علی(ع) می رفت و از ایشون خواهش می کرد تا قبول کنند که رهبر چهارم مسلمونها بشن...
ادامه ی قصه و ماجرای راضی شدن امام علی(ع) برای رهبری و اتفاقاتی که بعد از اون افتاد، باشه برای قسمت بعد....
تا قسمت بعدی، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای جنگ جمل و اون دلاوری های مالک اشتر و جنگش با ابن زبیر رو براتون تعریف کردم و براتون گفتم که آخر کار، آقای من و شما امام حسن مجتبی(ع) بودن که تونستن برن و اون شتر رو از پا در بیارن و جنگ رو به پایان برسونن .
اما بچه ها ، بعد از اینکه جنگ تموم شد ، امام علی ما یک دستور خیلی مهم به مالک اشتر و یاران شون دادن ؛ چه دستوری ؟!
امام علی(ع) فرمودند: هیچ کسی رو دنبال نکنین ، بگذارین هر کی می خواد فرار کنه بره ، هیچ اسیری رو کتک نزنین و نکشین ؛ وارد هیچ خونه ای نشین ، اگر خانم ها اومدن و به شما حرف های بد زدن و توهین کردن ، شما دهن به دهن نکنین و باهاشون برخورد نکنین
وای وای وای بچه ها!!
ممکنه این حرف ها به نظر برای شما ساده باشه ؛ اما همین الان هم در دنیا، وقتی یه گروهی پیروز می شه ، دمار از روزگار گروه شکست خورده در میآرند، اون زمان هم در جنگ ها اینطوری بود .کساییکه فرار می کردن رو دنبال می کردن و می کشتن ، به هیچ کسی امان نمی دادن ، اسیرها رو برده های خودشون می کردن و پول های مردم رو می دزدیدن ، وارد خونه هاشون می شدن و زن و بچه هاشون رو به عنوان غنیمت برای خودشون برمی داشتن ؛ اما امام علی ما، رسم و مرام شون اینطور نبود و همین باعث شده بود که مالک اشتر عاشق و طرفدار امام علی(ع) باشه .
آره، هیچ کسی مثل امام علی(ع) نبود که با دشمنش اینقدر مدارا کنه ، تازه بعد از اینکه عایشه از روی شتر افتاد ، امام علی(ع) به برادر عایشه که درسپاه خودشون بود یعنی محمد بن ابی بکر گفتن : برو و مراقب خواهرت باش ، برو کسی نیاد به خواهرت چیزی بگه و رفتار بدی بکنه.
با اینکه عایشه به امام علی(ع) خیلی بدی کرده بود و اذیت کرده بود ؛ اما امام علی(ع) می گفتن : درسته که کار اشتباهی کرده ؛ اما او، همسر پیامبر ما بوده ، باید احترامش رو رعایت کنیم .
خلاصه که بعد از اینکه جنگ تموم شد ، سپاه جمل پراکنده شدن و یه تعداد زیادی هم کشته شدن . محمد بن ابی بکر هم خواهرش عایشه رو در یک خونه توی شهر بصره اقامت داد و بعد از اینکه عایشه توی اون خونه رفت، مالک اشتر تصمیم گرفت بره و به جای اون شتری که پاهاش رو زدن و انداختنش، یک شتر به عایشه هدیه بده تا مبادا حق الناسی به گردن شون باشه؛ اما عایشه خیلی از دست مالک عصبانی بود ، چرا که داشت پسر خواهرش رو یعنی ابن زبیر رو می کشت ، عایشه به مالک اشتر گلایه کرد و گفت : ای مالک اشتر، من از دست تو ناراحتم ، چرا می خواستی پسر خواهرم را بکشی ؟
مالک اشتر گفت : ببخشید من سه روز بود که پشت سر هم روزه بودم و غذای درست حسابی نخورده بودم وگرنه عمراً اجازه می دادم او، از زیر دست من زنده در بره ، سه روز بود غذا نخورده بودم که او حریف من شد والا کارش رو ساخته بودم .
مالک اشتر ذره ای از کار خودش پشیمون نبود چون برای خدا انجام داده بود ، آدم کاری که برای خدا انجام بده رو هیچ وقت ازش پشیمون نمی شه ، هیچ وقت ...
عایشه دوباره با گلایه و ناراحتی به مالک اشتر گفت :ای مالک ، آیا سخن پیامبر را در مورد قاتل و فتنه انگیز شنیده ای ؟
مالک گفت : چه فرمودن پیامبر ؟
عایشه گفت : پیامبر خدا فرمودن: " خداوند لعنت کند کسی را که در دین بدعت گذارد ، یا فتنه انگیزی کند . "
مالک اشتر که این را شنید بلافاصله گفت: آری، آری این سخن را شنیده بودم ، به خدا سوگند آن کس که از خانه خود بیرون آمد و حرمت رسول خدا را ریخت و مسلمان ها را به جان هم انداخت و خون هزاران نفر را بر زمین ریخت، به این لعنت سزاوارتر است .
فهمیدین بچه ها مالک چی گفت ؟ !
مالک گفت : این حدیث پیامبر در مورد خود شماست ، خدا به شما در قرآن دستور داده بود که در خونه هاتون بشینین و در این کارها دخالت نکنین؛ اما شما اومدین و جنگ درست کردین و کلی مسلمون بی گناه رو به کشتن دادین و بعد هم آخر سر مالک اشتر گفت : من یه شتر هدیه برای شما آوردم .
عایشه که حسابی از دست مالک ناراحت بود گفت : من هدیه تو را نمی خواهم برو ، هیچ چیز از تو نمی پذیرم ،
مالک اشتر هم با احترام از خونه عایشه بیرون اومد و پیش امام علی(ع) رفت .
خلاصه که جنگ جمل با دلاوری های مالک به پایان رسید و حالا وقتش بود که امام علی(ع) به شهر خودشون مدینه برگردن ؛ اما مالک اشتر ، پیش مولا اومد و از ایشون خواست که به جای مدینه به کوفه بیان؛ البته حرفش دلیل داشت . او می گفت : شما میخواهید به جنگ با معاویه برین ، اگر بخواهید از مدینه راه بیفتین خیلی راهه ، بعدش هم شما در کوفه سرباز دارید ، نه در مدینه.
امام علی علیه السلام هم وقتی این پیشنهاد خوب مالک اشتر رو شنیدن قبول کردن که از اون موقع به بعد برای زندگی شون به شهر کوفه برن .
بعد از چند روز امام علی علیه السلام به همراه لشکریان شون راه افتادن و به طرف شهر کوفه رفتند تا از اون روز به بعد در شهر کوفه زندگی کنن ، اونها چند روزی در راه بودن تا اینکه به شهر کوفه رسیدن .
وقتی وارد شهر کوفه شدن ، مالک اشتر جلوتر رفته بود و مردم رو آماده کرده بود . مردم به استقبال مولای متقیان امیرالمومنین اومده بودن. امام علی علیه السلام هم برای مردم کوفه چند کلمه ای صحبت کردن و بهشون گفتن که تصمیم گرفتن از این به بعد در کوفه زندگی کنند ،
مردم کوفه هم خیلی خیلی خوشحال شدن ....
مالک اشتر رو کرد به سمت امام علی (ع) و گفت : ای آقا جان، کاخ کوفه را برای شما آماده کرده ایم ، تشریف بیاورید و درون کاخ زندگی کنید.
امام علی (ع) فرمودن : هرگز ، این کاخ محل تباهی و فساد است ، من هرگز به آن نمی روم
و بعد هم امام علی جان ما به مسجد کوفه رفتن و اونجا در مسجد نشستن ، تا مردم پیش ایشون بیان و هر سوالی دارند و هر کاری با امام علی(ع) دارن به ایشون بگن.
آره بچه ها، امام علی ما اهل کاخ نشینی نبودن ، اینطوری نبود که توی خونه های آنچنانی باشند و مردم خونه های معمولی داشته باشن. امام علی(ع) عاشق مسجد کوفه بودن .
ایشون به مسجد می رفتند و ساعت ها می نشستند تا مردم بیان و به سوالات شون جواب بدن ، به کار مردم رسیدگی می کردن و اگر هم مردم نمی اومدن و کسی با ایشون کار نداشت ، با خیال راحت مشغول عبادت خدا و نماز خوندن و قرآن خوندن می شدن .
مالک اشتر هم وقتی می دید که مولا و رهبرش اینطوری هستن ، یک دل نه ، صد دل عاشق ایشون می شد ، مالک روزهای قدیم رو دیده بود :
- همون روزهایی که حاکمان کوفه با مردم مثل حیوون ها رفتار می کردن .
- همون روزهایی که سعید بن عاص حاکم کوفه می گفت : کل این کوفه و کشور عراق مال من و خانواده منه ..
اما امام علی(ع) اینطوری نبودند، هیچ فرقی بین خودشون با مردم معمولی و مردم فقیر نمی گذاشتند ایشون ...
- غذایی می خوردن مثل غذای فقرا
- لباسی می پوشیدن مثل لباس فقرا
- زندگی شون مثل فقرا بود ساده ساده .
با اینکه می تونستن کلی پول برای خودشون بردارن و استفاده بکنن؛ اما مولای ما امیرالمومنین می فرمودن : تا وقتی که یک فقیر وجود دارد ، من حق ندارم زندگی اشرافی و خیلی پولداری داشته باشم ، من باید مثل مردم معمولی زندگی کنم ،
ادامه ی قصه و ماجرای اعزام مالک اشتر به یک سرزمین دیگه باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای جنگ جمل و اون دلاوری های مالک اشتر و جنگش با ابن زبیر رو براتون تعریف کردم و براتون گفتم که آخر کار، آقای من و شما امام حسن مجتبی(ع) بودن که تونستن برن و اون شتر رو از پا در بیارن و جنگ رو به پایان برسونن .
اما بچه ها ، بعد از اینکه جنگ تموم شد ، امام علی ما یک دستور خیلی مهم به مالک اشتر و یاران شون دادن ؛ چه دستوری ؟!
امام علی(ع) فرمودند: هیچ کسی رو دنبال نکنین ، بگذارین هر کی می خواد فرار کنه بره ، هیچ اسیری رو کتک نزنین و نکشین ؛ وارد هیچ خونه ای نشین ، اگر خانم ها اومدن و به شما حرف های بد زدن و توهین کردن ، شما دهن به دهن نکنین و باهاشون برخورد نکنین
وای وای وای بچه ها!!
ممکنه این حرف ها به نظر برای شما ساده باشه ؛ اما همین الان هم در دنیا، وقتی یه گروهی پیروز می شه ، دمار از روزگار گروه شکست خورده در میآرند، اون زمان هم در جنگ ها اینطوری بود .کساییکه فرار می کردن رو دنبال می کردن و می کشتن ، به هیچ کسی امان نمی دادن ، اسیرها رو برده های خودشون می کردن و پول های مردم رو می دزدیدن ، وارد خونه هاشون می شدن و زن و بچه هاشون رو به عنوان غنیمت برای خودشون برمی داشتن ؛ اما امام علی ما، رسم و مرام شون اینطور نبود و همین باعث شده بود که مالک اشتر عاشق و طرفدار امام علی(ع) باشه .
آره، هیچ کسی مثل امام علی(ع) نبود که با دشمنش اینقدر مدارا کنه ، تازه بعد از اینکه عایشه از روی شتر افتاد ، امام علی(ع) به برادر عایشه که درسپاه خودشون بود یعنی محمد بن ابی بکر گفتن : برو و مراقب خواهرت باش ، برو کسی نیاد به خواهرت چیزی بگه و رفتار بدی بکنه.
با اینکه عایشه به امام علی(ع) خیلی بدی کرده بود و اذیت کرده بود ؛ اما امام علی(ع) می گفتن : درسته که کار اشتباهی کرده ؛ اما او، همسر پیامبر ما بوده ، باید احترامش رو رعایت کنیم .
خلاصه که بعد از اینکه جنگ تموم شد ، سپاه جمل پراکنده شدن و یه تعداد زیادی هم کشته شدن . محمد بن ابی بکر هم خواهرش عایشه رو در یک خونه توی شهر بصره اقامت داد و بعد از اینکه عایشه توی اون خونه رفت، مالک اشتر تصمیم گرفت بره و به جای اون شتری که پاهاش رو زدن و انداختنش، یک شتر به عایشه هدیه بده تا مبادا حق الناسی به گردن شون باشه؛ اما عایشه خیلی از دست مالک عصبانی بود ، چرا که داشت پسر خواهرش رو یعنی ابن زبیر رو می کشت ، عایشه به مالک اشتر گلایه کرد و گفت : ای مالک اشتر، من از دست تو ناراحتم ، چرا می خواستی پسر خواهرم را بکشی ؟
مالک اشتر گفت : ببخشید من سه روز بود که پشت سر هم روزه بودم و غذای درست حسابی نخورده بودم وگرنه عمراً اجازه می دادم او، از زیر دست من زنده در بره ، سه روز بود غذا نخورده بودم که او حریف من شد والا کارش رو ساخته بودم .
مالک اشتر ذره ای از کار خودش پشیمون نبود چون برای خدا انجام داده بود ، آدم کاری که برای خدا انجام بده رو هیچ وقت ازش پشیمون نمی شه ، هیچ وقت ...
عایشه دوباره با گلایه و ناراحتی به مالک اشتر گفت :ای مالک ، آیا سخن پیامبر را در مورد قاتل و فتنه انگیز شنیده ای ؟
مالک گفت : چه فرمودن پیامبر ؟
عایشه گفت : پیامبر خدا فرمودن: " خداوند لعنت کند کسی را که در دین بدعت گذارد ، یا فتنه انگیزی کند . "
مالک اشتر که این را شنید بلافاصله گفت: آری، آری این سخن را شنیده بودم ، به خدا سوگند آن کس که از خانه خود بیرون آمد و حرمت رسول خدا را ریخت و مسلمان ها را به جان هم انداخت و خون هزاران نفر را بر زمین ریخت، به این لعنت سزاوارتر است .
فهمیدین بچه ها مالک چی گفت ؟ !
مالک گفت : این حدیث پیامبر در مورد خود شماست ، خدا به شما در قرآن دستور داده بود که در خونه هاتون بشینین و در این کارها دخالت نکنین؛ اما شما اومدین و جنگ درست کردین و کلی مسلمون بی گناه رو به کشتن دادین و بعد هم آخر سر مالک اشتر گفت : من یه شتر هدیه برای شما آوردم .
عایشه که حسابی از دست مالک ناراحت بود گفت : من هدیه تو را نمی خواهم برو ، هیچ چیز از تو نمی پذیرم ،
مالک اشتر هم با احترام از خونه عایشه بیرون اومد و پیش امام علی(ع) رفت .
خلاصه که جنگ جمل با دلاوری های مالک به پایان رسید و حالا وقتش بود که امام علی(ع) به شهر خودشون مدینه برگردن ؛ اما مالک اشتر ، پیش مولا اومد و از ایشون خواست که به جای مدینه به کوفه بیان؛ البته حرفش دلیل داشت . او می گفت : شما میخواهید به جنگ با معاویه برین ، اگر بخواهید از مدینه راه بیفتین خیلی راهه ، بعدش هم شما در کوفه سرباز دارید ، نه در مدینه.
امام علی علیه السلام هم وقتی این پیشنهاد خوب مالک اشتر رو شنیدن قبول کردن که از اون موقع به بعد برای زندگی شون به شهر کوفه برن .
بعد از چند روز امام علی علیه السلام به همراه لشکریان شون راه افتادن و به طرف شهر کوفه رفتند تا از اون روز به بعد در شهر کوفه زندگی کنن ، اونها چند روزی در راه بودن تا اینکه به شهر کوفه رسیدن .
وقتی وارد شهر کوفه شدن ، مالک اشتر جلوتر رفته بود و مردم رو آماده کرده بود . مردم به استقبال مولای متقیان امیرالمومنین اومده بودن. امام علی علیه السلام هم برای مردم کوفه چند کلمه ای صحبت کردن و بهشون گفتن که تصمیم گرفتن از این به بعد در کوفه زندگی کنند ،
مردم کوفه هم خیلی خیلی خوشحال شدن ....
مالک اشتر رو کرد به سمت امام علی (ع) و گفت : ای آقا جان، کاخ کوفه را برای شما آماده کرده ایم ، تشریف بیاورید و درون کاخ زندگی کنید.
امام علی (ع) فرمودن : هرگز ، این کاخ محل تباهی و فساد است ، من هرگز به آن نمی روم
و بعد هم امام علی جان ما به مسجد کوفه رفتن و اونجا در مسجد نشستن ، تا مردم پیش ایشون بیان و هر سوالی دارند و هر کاری با امام علی(ع) دارن به ایشون بگن.
آره بچه ها، امام علی ما اهل کاخ نشینی نبودن ، اینطوری نبود که توی خونه های آنچنانی باشند و مردم خونه های معمولی داشته باشن. امام علی(ع) عاشق مسجد کوفه بودن .
ایشون به مسجد می رفتند و ساعت ها می نشستند تا مردم بیان و به سوالات شون جواب بدن ، به کار مردم رسیدگی می کردن و اگر هم مردم نمی اومدن و کسی با ایشون کار نداشت ، با خیال راحت مشغول عبادت خدا و نماز خوندن و قرآن خوندن می شدن .
مالک اشتر هم وقتی می دید که مولا و رهبرش اینطوری هستن ، یک دل نه ، صد دل عاشق ایشون می شد ، مالک روزهای قدیم رو دیده بود :
- همون روزهایی که حاکمان کوفه با مردم مثل حیوون ها رفتار می کردن .
- همون روزهایی که سعید بن عاص حاکم کوفه می گفت : کل این کوفه و کشور عراق مال من و خانواده منه ..
اما امام علی(ع) اینطوری نبودند، هیچ فرقی بین خودشون با مردم معمولی و مردم فقیر نمی گذاشتند ایشون ...
- غذایی می خوردن مثل غذای فقرا
- لباسی می پوشیدن مثل لباس فقرا
- زندگی شون مثل فقرا بود ساده ساده .
با اینکه می تونستن کلی پول برای خودشون بردارن و استفاده بکنن؛ اما مولای ما امیرالمومنین می فرمودن : تا وقتی که یک فقیر وجود دارد ، من حق ندارم زندگی اشرافی و خیلی پولداری داشته باشم ، من باید مثل مردم معمولی زندگی کنم ،
ادامه ی قصه و ماجرای اعزام مالک اشتر به یک سرزمین دیگه باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای پایان جنگ جمل و صحبت های مالک اشتر با عایشه، ام المؤمنین رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم که مالک اشتر به امام علی(ع)پیشنهاد داد که به شهر کوفه تشریف بیارن. امام علی(ع)هم قبول کردن و به همراه سپاهیان شون به کوفه برگشتن.
اما بچه ها، بعد از اینکه امام علی(ع) به کوفه اومدن ، حالا یک جنگ دیگه پیش روشون بود. چرا؟ چه جنگی؟جنگ با معاویه.
معاویه، زمان خلیفه دوم و سوم ،حاکم سرزمین شام شده بود یعنی سوریه و اردن و فلسطین و لبنان امروز. معاویه حاکم اون منطقه بود؛ اما وقتی امام علی (ع) رئیس و خلیفه شدن و رهبر کل مسلمونها شدن ، معاویه رو از اونجایی که بود برداشتن و براش نامه نوشتن که تو دیگه نمی خواد در اون مقام باشی، بیا کنار؛ اما معاویه حرف امام علی(ع) رو گوش نداد و قبول نکرد.
معاویه می گفت: من خودم می دونم باید رئیس باشم یا تو؟ من رئیسم .بعدهم شماها عثمان رو کشتید، پررو پررو، حالا به من میگی کنار برم ؟!
امام علی(ع) هم وقتی می دیدن که این معاویه با زبون خوش کنار نمیره ، تصمیم گرفتن تا برن و باهاش بجنگن چون آدم های بدجنس و نامرد جز زبون شمشیر و زور چیزی نمیفهمن. با زبون خوش نمی شه با اونها صحبت کرد.
امام علی(ع)، تصمیم خودشون رو گرفته بودند که یک دفعه یکی از یاران ایشون به نام جریر بن عبدالله، یه پیشنهاد به امام علی(ع) داد. چه پیشنهادی؟ چی گفت؟!
جریر گفت: ای امیرالمؤمنین، من با معاویه از قدیم دوست بودم و او مرا قبول دارد. به من اجازه بده که به شام بروم و با او صحبت کنم. مطمئن هستم که قبول می کند و کنار میرود تا جنگ نشود. وقتی یک گره را می شود با دست باز کرد، چرا با دندان؟ چرا می خواهید جنگ کنید؟
امام علی(ع) می دونستند پیشنهاد جریر، اشتباهه و معاویه آدمی نیست که با حرف خوش کنار بره ؛ اما چیزی نگفت . مالک اشتر که اونجا بود، رو کرد به سمت امام علی(ع) و گفت : یا امیرالمؤمنین، او را نفرست. ادعایش را باور نکن. به خدا سوگند که او دلش با معاویه و شامیان است. او می خواهد زمان را به تأخیر بیندازد تا معاویه قوی بشود. به جای او مرا بفرست. من اگر بروم، کار معاویه را یکسره می کنم یا فوری او را برکنار می کنم و یا با او میجنگم.
امام علی علیه السلام می دانستند مالک راست می گوید. مالک دشمن شناس بود و می دونست دشمن کیه، دوست کیه!!
می دونست با بنی امیه باید چه جوری رفتار کنه.
اما جریر اصرار داشت و می گفت: نه مالک، تو جنگ طلبی. تو می خواهی خون مردم رو بریزی. تو الکی می خوای فتنه و جنگ و درگیری درست کنی. من می تونم برم با مذاکره و صحبت کردن، معاویه رو راضی کنم که با ما نجنگه و خودش کنار بره .
امام علی علیه السلام ، وقتی دیدن که جریر انقدر اصرار داره و بعضی از دور و بری ها هم، میگن بریم صحبت کنیم و نجنگیم، قبول کردند تا جریر بره و با معاویه صحبت کنه.
امام علی(ع)، یک نامه برای معاویه نوشتن و به دست جریر دادن و او را به سمت شام فرستادن . جریر پیش معاویه و با او صحبت کرد. معاویه اولش گفت : باشه، بگذار یکم صحبت کنیم. شاید قبول کردم که کنار برم .
بچه ها ، معاویه جریر رو گول زد و بعد از چهار ماه که سپاهش رو آماده کرد و پولها رو زیاد کرد، کلی اسلحه خرید و مردم رو علیه امام علی (ع) شورند و کلی خرابکاری کرد، بعد از چهار ماه به جریر گفت : من با علی بیعت نمی کنم. همین که گفتم، پیش علی برو.
عجب نامردی بود!
مالک درست فهمیده بود. مالک اینها رو می شناخت ؛ اما جریر چهار ماه وقت طلایی جنگ با معاویه رو هدر داد و کاری کرد که معاویه برای جنگ آماده بشه. اگر همون روز اول امام علی(ع) حمله می کردند، معاویه نمی تونست طاقت بیاره و خیلی بجنگه ؛ اما بعد از چهار ماه، کلی سلاح خرید و پول جمع کرد، کلی سرباز جمع کرد و مردم رو علیه امام علی(ع) عصبانی کرد تا به جنگ بیان و بعد هم جریر دست از پا درازتر، پیش امام علی(ع) برگشت.
جریر پیش امام علی (ع) اومد و خبر داد که معاویه قبول نکرده. مالک اشترتا این خبر رو شنید، با عصبانیت گفت : ای امیرالمؤمنین، آیا من به شما نگفتم او را نفرستید؟ من
می دانستم که او فقط رفته است تا وقت را تلف کند. او به نفع معاویه کار کرد. به خدا سوگند، اگر مرا فرستاده بودی، کار معاویه را یکسره کرده بودم. حال جریر را دستگیر کن و به زندان بیانداز.
جریر هم که دید، اوه اوه اوه، مالک خیلی جدیه، رو کرد به سمتش و گفت: ای مالک، چه می گویی؟ اگر تو به شام رفته بودی که تو را تکه تکه می کردند . آنها می گویند تو قاتل عثمانی و او را کشتی .
مالک با عصبانیت گفت: به خدا قسم که اگر نزد آنها می رفتم، نه از آنها می ترسیدم، نه به آنها دل می دادم. محکم و کوبنده با آنها صحبت می کردم و عاقبت جنگ را به آنها نشان می دادم و کاری می کردم که معاویه سر جایش بنشیند و یا با او می جنگیدم. من از جنگ نمی ترسم.
اما چه می شد کرد که جریر گند زده بود، خرابکاری کرده بود!!
امام علی علیه السلام ، جریر رو دستگیر نکردند. چرا؟ چون می گفتند: جریر رو خودم فرستادم و الان که خراب کرده، نمی تونم به جرم اینکه خراب کرده زندانیش کنم، چون من مطمئن نیستم خیانت کرده، شاید اشتباه کرده باشه.
خلاصه که جریر وقتی دید مالک اشتر انقدر محکمه و جدیه، همون شب از ترس مالک و از ترس اینکه آبروش بره، زن و بچه و خانواده اش رو برداشت و شبانه به سمت
معاویه فرار کرد. آره، مالک درست گفته بود. جریر دلش با معاویه بود، نه با امام علی(ع) !!
و حالا که خرابکاری کرده بود، به سمت معاویه رفت. اما بچه ها، این بین یک اتفاق خیلی مهم هم افتاد. چه اتفاقی؟!! اتفاق این بود که معاویه یکی از شهرهای بین مرز عراق و سوریه رو برای خودش گرفته بود ، یه منطقه ای به نام جزیره...
امام علی علیه السلام هم وقتی دیدن که اگر اون منطقه دست معاویه بیفته، کار خیلی سخت می شه و نمی تونن بجنگ با معاویه برن ، تصمیم گرفتن همون فرمانده همیشگی، همون گره باز کن همیشگی، مالک اشتر رو به سمت منطقه جزیره بفرستن تا این مشکل رو حل کنه و برگرده.
مالک ، یه لشکر از فامیل ها و قبیله خودش رو آماده کرد و راهی منطقه جزیره شد . وقتی سربازان معاویه ، شنیدن مالک اشتر داره میآد، خیلی هاشون ترسیدن و اصلاً بدون جنگ فرار کردن و رفتن. مالک هم با خیال راحت وارد اون منطقه شد؛ البته که یه عده ایشون موندن و جنگیدند. مالک اشتر هم با اون جنگید. چه جنگ جانانه ای!
یه فرمانده به نام ضحاک بن غیب بود. ضحاک هم وقتی دید که کم آورده و نمی تونه جلوی مالک بجنگه، فوری با لشکرش فرار کردن توی شهر و دروازه های شهرشون رو بستن تا مالک نتونه تو بیاد .
مالک اشتر هم با خیال راحت اونها رو محاصره کرد و دیگه اجازه نداد غذا به شهرشون بره. حتی اجازه نمی داد هیچ پیامی به سمت معاویه بفرسته. مالک اونها رو محاصره کرد بود که یک دفعه معاویه یکی از وحشی ترین و خونریزترین فرمانده های خودش، به نام عبدالرحمن بن خالد، رو به جنگ با مالک فرستاد.
بچه ها، اسم عبدالرحمن بن خالد براتون آشنا نیست؟!
آره، دقیقاً همون شهردار حمص، همون کسی که مالک رو کلی تهدید کرده بود و اذیت کرده بود. حالا اون به جنگ با مالک اومد.
چه جنگی بشود! ای جانم!
ادامه ی قصه و ماجرای جنگ فوق العاده مالک با عبدالرحمن، باشه برای قسمت بعد..
تا قسمت بعدی، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مأموریت مالک اشتر در منطقه ی جزیره رو گفتم؛ یه منطقه ای در شمال عراق و جنوب شامات.
معاویه اونجا رو گرفته بود و برای خودش کرده بود. امام علی(ع) هم مالک اشتر رو فرستادن تا بره و اون منطقه جزیره رو آزاد کنه و برای سپاه امام علی(ع) کنه. مالک اشتر به اونجا رفت و یک جنگ جانانه کرد که ضحاک بن قیس پا به فرار گذاشت و رفت توی شهر قایم شد و دروازه های شهر رو بست، مثل این بچه های ترسو....
مالک اشتر هم شهر رو محاصره کرد و نگذاشت اونها نامه ای برای معاویه بفرستن یا مثلاً
بار غذایی براشون بیاد. معاویه هم که دید اوضاع خطرناک شده، عبدالرحمن بن خالد رو فرستاد؛ همونی که چند سال پیش مالک اشتر رو در شهرحُمص زندانی کرده بود. یادتون که هست؟!
عبدالرحمن، یه اخلاق خیلی بد داشت، اون هم این بود که شبانه و مخفیانه به دشمناش حمله می کرد و ناگهانی می اومد و کارشون رو می ساخت. مالک اشتر هم که حسابی اخلاق های عبدالرحمن رو در همون مدتی که توی حمص بود، می دونست، براش کمین گذاشت یعنی پشت کوهها و درختها ، سر راه لشکر عبدالرحمن ، سربازهاش قایم شدن.
وقتی لشکر عبدالرحمن ، شبانه داشتن رد می شدن، یه دفعه مالک اشتر و یارانش حمله کردند. چه حمله جانانه ای! عبدالرحمن باورش نمی شد، تا اومد به خودش بیاد، مالک اشتر رو دید که مثل رعد و برق به سمتش حمله کرد.
عبدالرحمن ، دست و پاشو گم کرد و دستور عقب نشینی داد و دِ برو که رفتی. خیلی از لشکریانش کشته شدن و بقیه هم مثل این موش های ترسو فرار کردند و مالک اشتر تونست اونها رو هم شکست بده.
ضحاک وقتی دید ، مالک رو هیچ جوره نمیتونن شکست بدن، تصمیم گرفت تسلیم بشه؛ منتها به شرطی که مالک بهش امان بده تا پیش معاویه برگرده .مالک اشتر هم گفت: قبوله .
نتیجه ی جنگ این شد که ، ضحاک و یارانش فرار کردن و منطقه ی جزیره با کمترین خون و خونریزی دست سپاهیان امام علی(ع) افتاد.
بچه ها، بنی امیه ای ها اخلاق شون این بود: وقتی یه جایی رو فتح می کردند، شروع می کردند عقده گشایی کردن و انتقام گرفتن؛ اما مالک اشتر اینطوری نبود. اون به روش امام علی(ع) رفتار می کرد. برای همین وقتی وارد شهر شد، اعلام کرد: ما با هیچ کسی
جنگ نداریم، ما با همه در صلحیم.
مالک، آدمهای بزرگ و معروف و رئیس قبیله ها رو آورد و بهشون امان نامه داد یعنی ما دیگه با شما کاری نداریم و جلوی غارت و قتل و کشت و کشتار رو گرفت.
براتون گفتم که هر وقت یه جایی فتح می شد، اولین کاری که مردم می کردن، سراغ بیت المال می رفتند و غارت می کردند؛ اما مالک خط قرمزش پول مردم و بیت المال بود. او فوراً جلوی بیت المال رو گرفت و نگذاشت حتی یک نفر به اونجا دست بزنه.
او بعد از اینکه تونست شهر جزیره رو تحت تصرف خودش دربیاره و مأموریتش به پایان رسید، یک نفر رو به جای خودش در اون شهر گذاشت و پیش امیرالمؤمنین، امام علی علیه السلام برگشت.
امام علی(ع)، لشکریان شون رو آماده کرده بودند تا به جنگ با معاویه برن . چه لشکر بزرگی بود! چه جنگجوهایی ! چه آدم های دلاور و شجاعی!
مالک اشتر هم فرمانده ی لشکریان و پیش آهنگ بود. پیش آهنگ یعنی چی ؟ یعنی اونهایی که جلوتر از همه حرکت می کنن و بیشترین خطرات به سمت شون میاد، یعنی شجاعترین لشکریان.
مالک اشتر فرمانده ی جلودارها شد و لشکر امام علی علیه السلام راه افتاد و رفت و رفت تا به منطقه صفین رسید.
وقتی به اونجا رسیدند، یک اتفاق عجیب و غریب افتاده بود. چی شده بود؟!
معاویه و لشکریانش زودتر به اون منطقه رسیده بودند و فوری رفته بودند جلوی آب، خیمه هاشون رو زده بودند. چرا؟! چون نمی خواستن بگذارن لشکر امام علی(ع) آب بخورن.
اه ! چه کاریه؟ مگه می تونن؟
بچه ها ، معاویه و لشکریانش هر جنایت و کار بدی ازشون برمی اومد. مثل همین آمریکا و انگلیس. آخه کی باورش می شد که به یک دبستان حمله کنن و بچه ها رو بکشن؟ اما اونها این کار رو کردن !!! معاویه و لشکریانش هم دقیقاً همینطوری بودن.
اونها ، راه آب رو بستن و لشکریان امام علی(ع) تشنه و خسته از راه رسیدند ؛ اما دیدن معاویه نمی گذاره که اونها برن و آب بخورن. امام علی علیه السلام هم وقتی دیدن اینطوریه، رفتن با معاویه و لشکرش صحبت کردند. پیام فرستادند.
همیشه امام های ما می خواستند با زبون خوش کار رو درست کنن؛ خون و خونریزی نشه، درگیری نشه ؛ اما این دشمنان اهلبیت، زبون آدمیزاد حالی شون نمی شد. نمی تونستی بدون اینکه بهشون زور بگی، باهاشون صحبت کنی. هرچی امام علی(ع)صحبت می کرد، اونها مسخره می کردن و می گفتند: علی چون نمی تواند آب را پس بگیرد، آمده صحبت کنه .
امام علی(ع) وقتی دیدن که لشکریان معاویه حرف آدمیزاد حالی شون نمیشه، رو کردند به سمت مالک و گفتند: کار خودته، مالک! برو و راه آب رو باز کن.
مالک اشتر هم که دیگه حسابی اعصابش از دست لشکریان دشمن خورد شده بود، شمشیرش رو بیرون کشید و به همراه یارانش به سمت دشمن حمله کردن. دشمن که فکر می کرد خیلی تعدادشون زیاده و شجاع هستند، به محض اینکه با مالک و لشکریانش روبه رو شدن، دست و پاشون رو گم کردن و یه عده شون کشته شدن و بقیه هم پا به فرار گذاشتن...
یاران مالک هم با اینکه تشنه بودن؛ اما نمی خواستن از تشنگی بمیرن. برای همین هم جنگیدن و آب رو به دست آوردند؛ البته که همیشه در لشکریان معاویه کسانی بودن که کله شون بوی قرمه سبزی می داد و جلوی مالک اشتر ایستادن. مثل یه نفر به نام ابوالعَور. این بنده خدا فکر کرد که می تونه حریف مالک بشه. جلو اومد ؛ اما مالک هم نه گذاشت و نه برداشت؛ یه شمشیر وسط کله اش زد ، اون هم روی زمین افتاد و کارش ساخته شد . بقیه هم که دیدن ابوالعَور با اون هیکلش، با اون همه جنگاوریش، اینجوری خورده زمین، فرار کردن و آب دست لشکریان امام علی(ع) افتاد.
لشکریان مالک اشتر، وقتی دیدن به نهر آب رسیدن؛ فوراً تصمیم گرفتند تا نگذارند معاویه و یارانش آب بخورن. اونها می خواستن تلافی کنن ؛ اما مالک اشتر سرباز مطیع امام علی(ع) بود. امام علی علیه السلام پیام فرستادند و گفتند: مانع آب خوردن اونها نشین . راه رو براشون باز کنید تا بیان آب بخورن؛ چرا که آب نعمتی ست که خدا برای همه ی موجودات گذاشته؛ چه مسلمون، چه کافر، چه حیوان، چه انسان، همه باید از این آب بخورن.
مالک اشتر هم که فرمان مولا رو شنید، قبول کرد و یه راهی رو باز کرد تا لشکریان تشنه ی معاویه بیان آب بخورن.
امام علی با این رفتارشون نشون دادن که مثل دشمن ها بی اخلاق نیستند؛ اهل رعایت قوانین خدا هستند. خدا اجازه داده همه آب بخورن، حتی حیوون های دشت و بیابون ... امام علی(ع) جلوی لشکر دشمن رو نگرفتند.
اما بچه ها، هر وقت من این داستان رو می شنوم، یه دفعه یاد اون روزی می افتم که پسرها و فرزندهای امام علی(ع)در دشت کربلا، بین دو تا نهر آب، لب هاشون تشنه بود.
- دخترهای کوچولو گریه می کردند.
- حضرت علی اصغر انقدر آب نخورده بود که دیگه یه جورایی بیهوش شده بود.
- حضرت علی اکبر وقتی می خواست به میدون بره ، لبهاش خشک شده بود. به پدرش، امام حسین(ع) گفت: پدر جان، تشنه ام.
امام حسین(ع) گفتند: پسرم، من از تو تشنه ترم..
- آقای من و شما، پسر امیرالمؤمنین، امام حسین(ع) رو با لب تشنه شهید کردند...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مأموریت مالک اشتر در منطقه ی جزیره رو گفتم؛ یه منطقه ای در شمال عراق و جنوب شامات.
معاویه اونجا رو گرفته بود و برای خودش کرده بود. امام علی(ع) هم مالک اشتر رو فرستادن تا بره و اون منطقه جزیره رو آزاد کنه و برای سپاه امام علی(ع) کنه. مالک اشتر به اونجا رفت و یک جنگ جانانه کرد که ضحاک بن قیس پا به فرار گذاشت و رفت توی شهر قایم شد و دروازه های شهر رو بست، مثل این بچه های ترسو....
مالک اشتر هم شهر رو محاصره کرد و نگذاشت اونها نامه ای برای معاویه بفرستن یا مثلاً
بار غذایی براشون بیاد. معاویه هم که دید اوضاع خطرناک شده، عبدالرحمن بن خالد رو فرستاد؛ همونی که چند سال پیش مالک اشتر رو در شهرحُمص زندانی کرده بود. یادتون که هست؟!
عبدالرحمن، یه اخلاق خیلی بد داشت، اون هم این بود که شبانه و مخفیانه به دشمناش حمله می کرد و ناگهانی می اومد و کارشون رو می ساخت. مالک اشتر هم که حسابی اخلاق های عبدالرحمن رو در همون مدتی که توی حمص بود، می دونست، براش کمین گذاشت یعنی پشت کوهها و درختها ، سر راه لشکر عبدالرحمن ، سربازهاش قایم شدن.
وقتی لشکر عبدالرحمن ، شبانه داشتن رد می شدن، یه دفعه مالک اشتر و یارانش حمله کردند. چه حمله جانانه ای! عبدالرحمن باورش نمی شد، تا اومد به خودش بیاد، مالک اشتر رو دید که مثل رعد و برق به سمتش حمله کرد.
عبدالرحمن ، دست و پاشو گم کرد و دستور عقب نشینی داد و دِ برو که رفتی. خیلی از لشکریانش کشته شدن و بقیه هم مثل این موش های ترسو فرار کردند و مالک اشتر تونست اونها رو هم شکست بده.
ضحاک وقتی دید ، مالک رو هیچ جوره نمیتونن شکست بدن، تصمیم گرفت تسلیم بشه؛ منتها به شرطی که مالک بهش امان بده تا پیش معاویه برگرده .مالک اشتر هم گفت: قبوله .
نتیجه ی جنگ این شد که ، ضحاک و یارانش فرار کردن و منطقه ی جزیره با کمترین خون و خونریزی دست سپاهیان امام علی(ع) افتاد.
بچه ها، بنی امیه ای ها اخلاق شون این بود: وقتی یه جایی رو فتح می کردند، شروع می کردند عقده گشایی کردن و انتقام گرفتن؛ اما مالک اشتر اینطوری نبود. اون به روش امام علی(ع) رفتار می کرد. برای همین وقتی وارد شهر شد، اعلام کرد: ما با هیچ کسی
جنگ نداریم، ما با همه در صلحیم.
مالک، آدمهای بزرگ و معروف و رئیس قبیله ها رو آورد و بهشون امان نامه داد یعنی ما دیگه با شما کاری نداریم و جلوی غارت و قتل و کشت و کشتار رو گرفت.
براتون گفتم که هر وقت یه جایی فتح می شد، اولین کاری که مردم می کردن، سراغ بیت المال می رفتند و غارت می کردند؛ اما مالک خط قرمزش پول مردم و بیت المال بود. او فوراً جلوی بیت المال رو گرفت و نگذاشت حتی یک نفر به اونجا دست بزنه.
او بعد از اینکه تونست شهر جزیره رو تحت تصرف خودش دربیاره و مأموریتش به پایان رسید، یک نفر رو به جای خودش در اون شهر گذاشت و پیش امیرالمؤمنین، امام علی علیه السلام برگشت.
امام علی(ع)، لشکریان شون رو آماده کرده بودند تا به جنگ با معاویه برن . چه لشکر بزرگی بود! چه جنگجوهایی ! چه آدم های دلاور و شجاعی!
مالک اشتر هم فرمانده ی لشکریان و پیش آهنگ بود. پیش آهنگ یعنی چی ؟ یعنی اونهایی که جلوتر از همه حرکت می کنن و بیشترین خطرات به سمت شون میاد، یعنی شجاعترین لشکریان.
مالک اشتر فرمانده ی جلودارها شد و لشکر امام علی علیه السلام راه افتاد و رفت و رفت تا به منطقه صفین رسید.
وقتی به اونجا رسیدند، یک اتفاق عجیب و غریب افتاده بود. چی شده بود؟!
معاویه و لشکریانش زودتر به اون منطقه رسیده بودند و فوری رفته بودند جلوی آب، خیمه هاشون رو زده بودند. چرا؟! چون نمی خواستن بگذارن لشکر امام علی(ع) آب بخورن.
اه ! چه کاریه؟ مگه می تونن؟
بچه ها ، معاویه و لشکریانش هر جنایت و کار بدی ازشون برمی اومد. مثل همین آمریکا و انگلیس. آخه کی باورش می شد که به یک دبستان حمله کنن و بچه ها رو بکشن؟ اما اونها این کار رو کردن !!! معاویه و لشکریانش هم دقیقاً همینطوری بودن.
اونها ، راه آب رو بستن و لشکریان امام علی(ع) تشنه و خسته از راه رسیدند ؛ اما دیدن معاویه نمی گذاره که اونها برن و آب بخورن. امام علی علیه السلام هم وقتی دیدن اینطوریه، رفتن با معاویه و لشکرش صحبت کردند. پیام فرستادند.
همیشه امام های ما می خواستند با زبون خوش کار رو درست کنن؛ خون و خونریزی نشه، درگیری نشه ؛ اما این دشمنان اهلبیت، زبون آدمیزاد حالی شون نمی شد. نمی تونستی بدون اینکه بهشون زور بگی، باهاشون صحبت کنی. هرچی امام علی(ع)صحبت می کرد، اونها مسخره می کردن و می گفتند: علی چون نمی تواند آب را پس بگیرد، آمده صحبت کنه .
امام علی(ع) وقتی دیدن که لشکریان معاویه حرف آدمیزاد حالی شون نمیشه، رو کردند به سمت مالک و گفتند: کار خودته، مالک! برو و راه آب رو باز کن.
مالک اشتر هم که دیگه حسابی اعصابش از دست لشکریان دشمن خورد شده بود، شمشیرش رو بیرون کشید و به همراه یارانش به سمت دشمن حمله کردن. دشمن که فکر می کرد خیلی تعدادشون زیاده و شجاع هستند، به محض اینکه با مالک و لشکریانش روبه رو شدن، دست و پاشون رو گم کردن و یه عده شون کشته شدن و بقیه هم پا به فرار گذاشتن...
یاران مالک هم با اینکه تشنه بودن؛ اما نمی خواستن از تشنگی بمیرن. برای همین هم جنگیدن و آب رو به دست آوردند؛ البته که همیشه در لشکریان معاویه کسانی بودن که کله شون بوی قرمه سبزی می داد و جلوی مالک اشتر ایستادن. مثل یه نفر به نام ابوالعَور. این بنده خدا فکر کرد که می تونه حریف مالک بشه. جلو اومد ؛ اما مالک هم نه گذاشت و نه برداشت؛ یه شمشیر وسط کله اش زد ، اون هم روی زمین افتاد و کارش ساخته شد . بقیه هم که دیدن ابوالعَور با اون هیکلش، با اون همه جنگاوریش، اینجوری خورده زمین، فرار کردن و آب دست لشکریان امام علی(ع) افتاد.
لشکریان مالک اشتر، وقتی دیدن به نهر آب رسیدن؛ فوراً تصمیم گرفتند تا نگذارند معاویه و یارانش آب بخورن. اونها می خواستن تلافی کنن ؛ اما مالک اشتر سرباز مطیع امام علی(ع) بود. امام علی علیه السلام پیام فرستادند و گفتند: مانع آب خوردن اونها نشین . راه رو براشون باز کنید تا بیان آب بخورن؛ چرا که آب نعمتی ست که خدا برای همه ی موجودات گذاشته؛ چه مسلمون، چه کافر، چه حیوان، چه انسان، همه باید از این آب بخورن.
مالک اشتر هم که فرمان مولا رو شنید، قبول کرد و یه راهی رو باز کرد تا لشکریان تشنه ی معاویه بیان آب بخورن.
امام علی با این رفتارشون نشون دادن که مثل دشمن ها بی اخلاق نیستند؛ اهل رعایت قوانین خدا هستند. خدا اجازه داده همه آب بخورن، حتی حیوون های دشت و بیابون ... امام علی(ع) جلوی لشکر دشمن رو نگرفتند.
اما بچه ها، هر وقت من این داستان رو می شنوم، یه دفعه یاد اون روزی می افتم که پسرها و فرزندهای امام علی(ع)در دشت کربلا، بین دو تا نهر آب، لب هاشون تشنه بود.
- دخترهای کوچولو گریه می کردند.
- حضرت علی اصغر انقدر آب نخورده بود که دیگه یه جورایی بیهوش شده بود.
- حضرت علی اکبر وقتی می خواست به میدون بره ، لبهاش خشک شده بود. به پدرش، امام حسین(ع) گفت: پدر جان، تشنه ام.
امام حسین(ع) گفتند: پسرم، من از تو تشنه ترم..
- آقای من و شما، پسر امیرالمؤمنین، امام حسین(ع) رو با لب تشنه شهید کردند...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای حرکت سپاه امام علی(ع) به سمت صفین و درگیری سر به دست آوردن رود آب رو براتون تعریف کردم و گفتم که امام علی ما بعد از اینکه تونستن رود آب رو فتح کنند، مثل معاویه رفتار نکردن و اجازه دادن تا دشمن ها بیان و از آب بخورن و راحت باشن .
وقت جنگیدن فرا رسیده بود ، اون زمان جنگ ها اینجوری شروع می شد که اول پهلوونها و قهرمان هاشون به میدون می اومدن و با همدیگه می جنگیدن یعنی جنگ همگانی نبود ، جنگ پهلوونها با پهلوونها بود ، جنگ آدم های قوی شون با هم بود ، یکی به یکی به میدون می اومدن و می جنگیدن ،
امام علی (ع) ، اول از همه به میدون رفتند و معاویه رو دعوت کردن ؛ امام علی گفتن : آی معاویه، بیا بجنگیم تا خون بقیه الکی ریخته نشه ، یا من تو رو می کشم یا تو من رو ...
معاویه وقتی این رو شنید رنگش زرد شد ، دست و پاها شروع به لرزیدن کرد ، چه می دونم شاید خودش رو خیس کرد ، چرا ؟! چون می دونست امام علی چه پهلوونی هستند و هیچ کسی جلوی امام علی(ع) نمی تونه طاقت بیاره و بایسته.
معاویه دو تا از غول پیکرهای سپاهش رو فرستاد و خودش نیومد . امام علی هم که ضعیف کش نبودن یعنی نیومده بودن این بچه ها رو بکشن ؛ بنابراین امام علی (ع) عقب اومدن و مالک اشتر جلو رفت ؛ البته که مالک صورتش رو پوشونده بود و معلوم نبود کی اومده ، برای همین هم با یکی از این قهرمان های معاویه شروع به جنگیدن کرد ؛ اما هنوز چند تا ضربه شمشیر نزده بود که یه دفعه، نقاب صورتش افتاد و اون قهرمان پفکی تا چشمش به صورت مالک افتاد دست و پاش شروع به لرزیدن کرد و فرار کرد یعنی تا مالک رو دید در رفت و آبروی سپاهیان خودش رو برد .
معاویه وقتی دید اینجوری آبروشون رفته ، یه نفر دیوونه ی دیگه رو فرستاد ، یه کسی که مالک اشتر رو نمی شناخت ، اسمش صالح بن فیروز بود .
صالح به میدون اومد و شروع کرد با مالک جنگیدن ، او کلی سپر و زره و کلاه و ... داشت و به قول امروزی ها تا دندون مسلح بود ؛ اما مالک اشتر این چیزها براش مهم نبود.
مالک اشتر با یاد خدا و با کمک خواستن از خدا می جنگید ، برای همین هم موفق شد. مالک شمشیرش رو بالا برد و به کتف صالح کوبید ، صالح هم تا ضربه مالک رو دید ، فهمید نه دیگه کارش تمومه ، روی زمین افتاد و کارش تموم شد .
معاویه که آبروش رفته بود ، یه نفر از فرمانده هاش که فرار کرده بود و یه نفر هم خیلی زود کشته شده بود ، معاویه که دید داره آبروش کاملاً میره ، این بار یکی از این پهلوون های یمنی اش رو فرستاد .
یه عده از یمنی ها به شام رفته بودند و پیش معاویه زندگی می کردن ؛ معاویه وقتی دید مالک اشتر اهل یمنه و اینطور خوب می جنگه ، تصمیم گرفت یک نفر رو به نام ذو الکلا که اهل یمن بود رو به میدون بفرسته ؛ اما نمی دونست که پهلوونی مالک فقط مربوط به یمنی بودنش نبود ، علتش این بود که مالک با خدا بود ، برای خدا بود و در راه خدا بود .
وقتی ذو الکلا به میدون اومد ، مالک اشتر باهاش صحبت کرد و بهش گفت : وای بر تو ، ای ذو الکلا ، چگونه شمشیرت را در راه فرزند هند جگرخوار به کار گرفته ای ، در حالیکه پیشوای تو علی بن ابی طالب ، برادر و وصی رسول خداست ،
اما ذوالکلا که بی عقل تر از این حرف ها بود ، گفت : من این حرفها رو نمی فهمم . مالک ، من آمدم تو را بکشم همین ...
مالک هم گفت : بسم الله بیا جلو .
اونها شروع کردن به جنگیدن ، مالک اشتر دو - سه تا ضربه شمشیر زد و یه زخم نسبتاً معمولی به ذوالکلا زد. او نمی خواست ذو الکلا رو بکشه ؛ بلکه می خواست هدایتش کنه تا به خودش بیاد ؛ اما ذو الکلا فکر کرد مالک نتونسته او رو بزنه ، دوباره جنگید. مالک این دفعه یه ضربه محکم تر زد و ذوالکلا پخش زمین شد .
مالک اشتر خواست بره اون رو بکشه ، که قوم و قبیله ذوالکلا با سرعت دویدن و بدن پر از زخم ذوالکلا رو از زیر دست های مالک بیرون کشیدن تا کشته نشه .
معاویه وقتی دید هیچ جوری حریف مالک اشتر نمی شه و اگر به مالک اجازه بده ، همه ی پهلوونا رو می کشه ، به فکر یک نقشه دیگه افتاد ، به نظرتون معاویه به فکر چه نقشه ای افتاد ؟!
آره ، همون نقشه ی همیشگی ...
معاویه یک نامه ی مخفیانه برای مالک نوشت و گفت : ای مالک، اگر از علی دست برداری و به نزد من ، به شام بیایی و یا در این جنگ بی طرف باشی. قول می دهم عمارت عراق را بعد از پایان این جنگ برای همیشه به تو و فرزندانت بدهم ، نظرت چیست ؟
بچه ها خیلی پیشنهاد چرب و نرمی بود یعنی کل عراق برای مالک اشتر می شد ، مالک حاکم شهر عراق می شد ؛ البته اگر معاویه پیروز می شد ؛ اما اگر مالک از سپاه امام علی(ع) می رفت ، خیلی ضربه بدی به امام علی(ع) می زد ، لشکر امام علی تیکه پاره می شد ، امید و انگیزه شون از بین می رفت ، می دونید مثل چی می مونه ؟! مثل این می موند که حاج قاسم وسط جنگ با داعشی ها یهو به اسرائیل می رفت و یار اسرائیلی ها می شد ، این کار چقدر به کشور ما ضربه می زد ؟ رفتن مالک بیشتر از این بود .
مالک اشتر هم در پاسخ به معاویه، اولاً اون نامه اش پاره کرد و بعد هم براش نوشت : آیا می خواهی با رشوه مرا از دینم جدا کنی، ای پسر زن جگرخوار ؟ به خدا سوگند اگر با امیرالمومنین بیعت نکنی ، چنان ضربتی با این شمشیرم بر فرق تو خواهم زد که داستانش تا روز قیامت باقی بماند و مردم برای فرزندان شان تعریف کنند .
بچه ها ، نه تنها این پیشنهاد چرب و نرم به مالک ، باعث نشد به اون سمت بره ؛ بلکه به معاویه گفت : بار آخرت باشه از این کارهای اشتباه می کنی ، دفعه بعدی میام سراغت و کارت رو می سازم.
ای جانم به این مالک اشتر !!
اما بچه ها ، هنوز چند روزی از این جنگ نگذشته بود که ماه محرم از راه رسید ؛ ماه محرم که می دونید چه ماهیه ؟!
نه ، ماه عزاداری مال زمان ماست ، اون زمان امام حسین(ع) زنده بودن و در لشکر امام علی(ع) بودن. ماه محرم، ماه حرامه ، یعنی چی ؟!
یعنی ماهیه که توش جنگیدن و خون ریختن از طرف خدا ممنوع شده....
امام علی علیه السلام ، وقتی دیدن که محرم فرا رسیده ، جنگ رو پایان دادن و اعلام کردن که فعلاً یک ماه نمی جنگیم .
در این یک ماه، امام علی (ع) نامه هایی به معاویه نوشتند و کسانی رو فرستادن تا با معاویه صحبت کنن ، مگر معاویه از خر شیطون پایین بیاد؛ اما این کارها فایده ای نداشت ، معاویه خیلی خیلی پررو به امام علی(ع) نامه می نوشت و می گفت : اگر می خواهی جنگ به پایان برسد برو و آنها که عثمان را کشتن تسلیم کن ، اول از همه خودت ، بعد مالک اشتر ، بعد عمار یاسر. ای علی ، فرمانده هایت را تسلیم من کن تا نجنگیم .
بچه ها ، معلومه که معاویه حرف بی خودی می زد .
امام علی(ع) هم می فرمودن : من و مالک در ماجرای قتل عثمان نبودیم ، این دروغیه که به تو گفتن .
معاویه خودش می دونست داره حرف الکی می زنه ؛ ولی نمی خواست قبول کنه و تسلیم بشه ، نمی خواست امام علی رهبر و رئیسش باشن .
خلاصه ، حدود یک ماه یاران امام علی(ع) می رفتن و صحبت می کردن . نامه های امام علی(ع) رو می بردن و نامه های معاویه رو برای امام علی(ع) می آوردن ؛ اما این کارها هیچ فایده ای نداشت .
مالک اشتر هم می دونست و پیش بینی کرده بود و گفته بود : معاویه آدمی نیست که با زبون خوش و با صلح و رفتار خوب درست بشه .
بچه ها ، معاویه یه چیزی شبیه همین ترامپ کله زرد بود ، شبیه آمریکا بود یعنی تا زورت رو بهش نشون نمی دادی سر جاش نمی نشست ، معاویه یک آدم زورگو و پررو بود.
خلاصه که این یک ماه به پایان رسید . امام علی علیه السلام وقتی دیدن که معاویه به هیچ صراطی مستقیم نیست و حرف حساب سرش نمی شه ، تصمیم گرفت تا دوباره جنگ رو شروع کنن....
ادامه قصه و ماجراهای حساس جنگ صفین باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای حرکت سپاه امام علی(ع) به سمت صفین و درگیری سر به دست آوردن رود آب رو براتون تعریف کردم و گفتم که امام علی ما بعد از اینکه تونستن رود آب رو فتح کنند، مثل معاویه رفتار نکردن و اجازه دادن تا دشمن ها بیان و از آب بخورن و راحت باشن .
وقت جنگیدن فرا رسیده بود ، اون زمان جنگ ها اینجوری شروع می شد که اول پهلوونها و قهرمان هاشون به میدون می اومدن و با همدیگه می جنگیدن یعنی جنگ همگانی نبود ، جنگ پهلوونها با پهلوونها بود ، جنگ آدم های قوی شون با هم بود ، یکی به یکی به میدون می اومدن و می جنگیدن ،
امام علی (ع) ، اول از همه به میدون رفتند و معاویه رو دعوت کردن ؛ امام علی گفتن : آی معاویه، بیا بجنگیم تا خون بقیه الکی ریخته نشه ، یا من تو رو می کشم یا تو من رو ...
معاویه وقتی این رو شنید رنگش زرد شد ، دست و پاها شروع به لرزیدن کرد ، چه می دونم شاید خودش رو خیس کرد ، چرا ؟! چون می دونست امام علی چه پهلوونی هستند و هیچ کسی جلوی امام علی(ع) نمی تونه طاقت بیاره و بایسته.
معاویه دو تا از غول پیکرهای سپاهش رو فرستاد و خودش نیومد . امام علی هم که ضعیف کش نبودن یعنی نیومده بودن این بچه ها رو بکشن ؛ بنابراین امام علی (ع) عقب اومدن و مالک اشتر جلو رفت ؛ البته که مالک صورتش رو پوشونده بود و معلوم نبود کی اومده ، برای همین هم با یکی از این قهرمان های معاویه شروع به جنگیدن کرد ؛ اما هنوز چند تا ضربه شمشیر نزده بود که یه دفعه، نقاب صورتش افتاد و اون قهرمان پفکی تا چشمش به صورت مالک افتاد دست و پاش شروع به لرزیدن کرد و فرار کرد یعنی تا مالک رو دید در رفت و آبروی سپاهیان خودش رو برد .
معاویه وقتی دید اینجوری آبروشون رفته ، یه نفر دیوونه ی دیگه رو فرستاد ، یه کسی که مالک اشتر رو نمی شناخت ، اسمش صالح بن فیروز بود .
صالح به میدون اومد و شروع کرد با مالک جنگیدن ، او کلی سپر و زره و کلاه و ... داشت و به قول امروزی ها تا دندون مسلح بود ؛ اما مالک اشتر این چیزها براش مهم نبود.
مالک اشتر با یاد خدا و با کمک خواستن از خدا می جنگید ، برای همین هم موفق شد. مالک شمشیرش رو بالا برد و به کتف صالح کوبید ، صالح هم تا ضربه مالک رو دید ، فهمید نه دیگه کارش تمومه ، روی زمین افتاد و کارش تموم شد .
معاویه که آبروش رفته بود ، یه نفر از فرمانده هاش که فرار کرده بود و یه نفر هم خیلی زود کشته شده بود ، معاویه که دید داره آبروش کاملاً میره ، این بار یکی از این پهلوون های یمنی اش رو فرستاد .
یه عده از یمنی ها به شام رفته بودند و پیش معاویه زندگی می کردن ؛ معاویه وقتی دید مالک اشتر اهل یمنه و اینطور خوب می جنگه ، تصمیم گرفت یک نفر رو به نام ذو الکلا که اهل یمن بود رو به میدون بفرسته ؛ اما نمی دونست که پهلوونی مالک فقط مربوط به یمنی بودنش نبود ، علتش این بود که مالک با خدا بود ، برای خدا بود و در راه خدا بود .
وقتی ذو الکلا به میدون اومد ، مالک اشتر باهاش صحبت کرد و بهش گفت : وای بر تو ، ای ذو الکلا ، چگونه شمشیرت را در راه فرزند هند جگرخوار به کار گرفته ای ، در حالیکه پیشوای تو علی بن ابی طالب ، برادر و وصی رسول خداست ،
اما ذوالکلا که بی عقل تر از این حرف ها بود ، گفت : من این حرفها رو نمی فهمم . مالک ، من آمدم تو را بکشم همین ...
مالک هم گفت : بسم الله بیا جلو .
اونها شروع کردن به جنگیدن ، مالک اشتر دو - سه تا ضربه شمشیر زد و یه زخم نسبتاً معمولی به ذوالکلا زد. او نمی خواست ذو الکلا رو بکشه ؛ بلکه می خواست هدایتش کنه تا به خودش بیاد ؛ اما ذو الکلا فکر کرد مالک نتونسته او رو بزنه ، دوباره جنگید. مالک این دفعه یه ضربه محکم تر زد و ذوالکلا پخش زمین شد .
مالک اشتر خواست بره اون رو بکشه ، که قوم و قبیله ذوالکلا با سرعت دویدن و بدن پر از زخم ذوالکلا رو از زیر دست های مالک بیرون کشیدن تا کشته نشه .
معاویه وقتی دید هیچ جوری حریف مالک اشتر نمی شه و اگر به مالک اجازه بده ، همه ی پهلوونا رو می کشه ، به فکر یک نقشه دیگه افتاد ، به نظرتون معاویه به فکر چه نقشه ای افتاد ؟!
آره ، همون نقشه ی همیشگی ...
معاویه یک نامه ی مخفیانه برای مالک نوشت و گفت : ای مالک، اگر از علی دست برداری و به نزد من ، به شام بیایی و یا در این جنگ بی طرف باشی. قول می دهم عمارت عراق را بعد از پایان این جنگ برای همیشه به تو و فرزندانت بدهم ، نظرت چیست ؟
بچه ها خیلی پیشنهاد چرب و نرمی بود یعنی کل عراق برای مالک اشتر می شد ، مالک حاکم شهر عراق می شد ؛ البته اگر معاویه پیروز می شد ؛ اما اگر مالک از سپاه امام علی(ع) می رفت ، خیلی ضربه بدی به امام علی(ع) می زد ، لشکر امام علی تیکه پاره می شد ، امید و انگیزه شون از بین می رفت ، می دونید مثل چی می مونه ؟! مثل این می موند که حاج قاسم وسط جنگ با داعشی ها یهو به اسرائیل می رفت و یار اسرائیلی ها می شد ، این کار چقدر به کشور ما ضربه می زد ؟ رفتن مالک بیشتر از این بود .
مالک اشتر هم در پاسخ به معاویه، اولاً اون نامه اش پاره کرد و بعد هم براش نوشت : آیا می خواهی با رشوه مرا از دینم جدا کنی، ای پسر زن جگرخوار ؟ به خدا سوگند اگر با امیرالمومنین بیعت نکنی ، چنان ضربتی با این شمشیرم بر فرق تو خواهم زد که داستانش تا روز قیامت باقی بماند و مردم برای فرزندان شان تعریف کنند .
بچه ها ، نه تنها این پیشنهاد چرب و نرم به مالک ، باعث نشد به اون سمت بره ؛ بلکه به معاویه گفت : بار آخرت باشه از این کارهای اشتباه می کنی ، دفعه بعدی میام سراغت و کارت رو می سازم.
ای جانم به این مالک اشتر !!
اما بچه ها ، هنوز چند روزی از این جنگ نگذشته بود که ماه محرم از راه رسید ؛ ماه محرم که می دونید چه ماهیه ؟!
نه ، ماه عزاداری مال زمان ماست ، اون زمان امام حسین(ع) زنده بودن و در لشکر امام علی(ع) بودن. ماه محرم، ماه حرامه ، یعنی چی ؟!
یعنی ماهیه که توش جنگیدن و خون ریختن از طرف خدا ممنوع شده....
امام علی علیه السلام ، وقتی دیدن که محرم فرا رسیده ، جنگ رو پایان دادن و اعلام کردن که فعلاً یک ماه نمی جنگیم .
در این یک ماه، امام علی (ع) نامه هایی به معاویه نوشتند و کسانی رو فرستادن تا با معاویه صحبت کنن ، مگر معاویه از خر شیطون پایین بیاد؛ اما این کارها فایده ای نداشت ، معاویه خیلی خیلی پررو به امام علی(ع) نامه می نوشت و می گفت : اگر می خواهی جنگ به پایان برسد برو و آنها که عثمان را کشتن تسلیم کن ، اول از همه خودت ، بعد مالک اشتر ، بعد عمار یاسر. ای علی ، فرمانده هایت را تسلیم من کن تا نجنگیم .
بچه ها ، معلومه که معاویه حرف بی خودی می زد .
امام علی(ع) هم می فرمودن : من و مالک در ماجرای قتل عثمان نبودیم ، این دروغیه که به تو گفتن .
معاویه خودش می دونست داره حرف الکی می زنه ؛ ولی نمی خواست قبول کنه و تسلیم بشه ، نمی خواست امام علی رهبر و رئیسش باشن .
خلاصه ، حدود یک ماه یاران امام علی(ع) می رفتن و صحبت می کردن . نامه های امام علی(ع) رو می بردن و نامه های معاویه رو برای امام علی(ع) می آوردن ؛ اما این کارها هیچ فایده ای نداشت .
مالک اشتر هم می دونست و پیش بینی کرده بود و گفته بود : معاویه آدمی نیست که با زبون خوش و با صلح و رفتار خوب درست بشه .
بچه ها ، معاویه یه چیزی شبیه همین ترامپ کله زرد بود ، شبیه آمریکا بود یعنی تا زورت رو بهش نشون نمی دادی سر جاش نمی نشست ، معاویه یک آدم زورگو و پررو بود.
خلاصه که این یک ماه به پایان رسید . امام علی علیه السلام وقتی دیدن که معاویه به هیچ صراطی مستقیم نیست و حرف حساب سرش نمی شه ، تصمیم گرفت تا دوباره جنگ رو شروع کنن....
ادامه قصه و ماجراهای حساس جنگ صفین باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
محصولات مرتبط
قصه شهید مصطفی چمران
امام حسن (از تولد تا امامت)
قصه زندگی شهید مطهری
انیمیشن دوره جاهلیت
قصه زندگی امام باقر (ع)
عبدالله بن عمیر کلبی
قصه زندگی امام سجاد (ع)
شهید محسن حججی
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
یک تیکت پشتیبانی ارسال کنید یا گفتگوهای قبلی خود را بررسی کنید.
قیمت

نظرات
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.