قصه زندگی شهید مطهری
دوران طلبگی رایگان
🔹 ماجراهای جالب شنیدنی دوران طلبگی شهید مرتضی مطهری👳🏻♂
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
در سالیان سال پیش در صد و پنج سال قبل، یعنی سال هزار و دویست و نود و هشت در فریمان که یکی از
شهرهای نزدیک شهر مشهد هست، کودکی به دنیا اومد که خانوادهاش اسمش رو مرتضی گذاشتن.
بابای مرتضی طلبه و اتفاقا خیلی هم روحانی خوب و مهربون مردمداری بودن.
مادرشون هم یه خانوم خونهدار و خیلی خوبی بودن.
مرتضی از همون وقتی که یه بچه کوچیک بود هوش خیلی زیادی داشت و خیلی خیلی باهوش و زرنگ بود
و درسهاش رو زود یاد میگرفت و از همون سن کم و پنج شش سالگی به مکتب خونه رفت تا درس یاد
بگیره.
بچهها، اون زمان قدیم که مثل الان مدرسه نبود، مکتب خونه بود و اونجا سواد خوندن و نوشتن و قرآن
خوندن و یک کوچولو هم حساب و کتاب و ریاضیات رو یاد میگرفتن.
مرتضی خیلی زود درسهاش رو یاد گرفت و تونست بخونه و بنویسه و قرآن بخونه و به عربی هم بنویسه.
مرتضی درسهات «: فامیلهای مرتضی وقتی شنیدن که این بچه اینقدر باهوش و زرنگ هست، بهش گفتن
رو بخون و برو مدرسه تا انشاءالله در آینده توی دانشگاه یه رشته خوب بخونی و وقتی که بزرگ شدی تبدیل
. به یک انسان موفق و دانشمند بشی
اما بچهها، مرتضی از همون بچگی دوست داشت که توی راه پدرش به حوزه علمیه بره و درس دین و
طلبگی رو بخونه.
مرتضی، این کار اشتباه رو نکنی ها! نکنه یه موقع به حوزه بری. اون «: بعضی از افراد فامیل بهش میگفتن
دورانی که به حوزه میرفتن گذشته و دیگه الان حوزه به درد نمیخوره. الکی نری عمرت رو اون جا تلف
. کنی، برو دانشگاه و اونجا درس بخون برو اونجا درس بخون و در آینده دانشمند بشی
آدم بخواد دانشمند بشه توی حوزه علمیه هم میتونه و لازم نیست که حتما دانشگاه «: ولی مرتضی میگفت
بره؛ اتفاقا دانشمندان قدیمی ما همه تو حوزه درس خونده بودن اون زمانها توی ایران دانشگاهی نبود و
دانشمندان اصیل و واقعی و قدیمی ما همه تو حوزه علمیه درس خوندن. من هم میخوام برم توی حوزه
. درس بخونم و یه دانشمند بشم
هرچی فامیل میگفتن که مرتضی این اشتباه رو نکن و به حرفای بابات گوش نده و بیا برو دانشگاه؛ حوزه
جای کسانی هست که نمیتونن درس بخونن. تو زرنگ هستی و باید دانشگاه بری.
اتفاقا اگر خدا به من نعمت هوش رو داده «: خلاصه بچهها، مرتضی به این حرفها گوش نمیداد و میگفت
که درسها رو زود یاد بگیرم، باید توی راه خودش استفاده کنم و برم درسهای دین رو یاد بگیرم و به مردم
. آموزش بدم. امروز من باید حتما این کار رو انجام بدم
حوزه علمیه قم
بلاخره، مرتضی حرف بعضی از فامیلهاش رو گوش نداد و در حوزه علمیه مشهد ثبت نام کرد.
مرتضی، چند سالی مشهد بود درسهای اولیه حوزه رو خوند و متوجه شد که خیلی حوزه و درسهای دین
رو دوست داره و میتونه توی این راه موفق بشه و بعد هم تصمیم گرفت به شهر مقدسه قم بره؛ آخه اون
زمان علمای بزرگ که علم زیادی داشتن توی قم بودن، مثلا امام خمینی، آیت الله بروجردی.
مرتضی تصمیم گرفت بره قم و توی حوزه علمیه قم تحصیل کنه و درس بخونه، برای همین وسایلش رو
جمع کرد و ساکش رو بست و کتابهاش رو برداشت و سوار اتوبوس شد راه افتاد و رفت به طرف شهر
مقدس قم و توی حوزه علمیه فضیه یه حجره گرفت.
بچهها، اون قدیما توی حوزهی علمیه هر دو سه نفر با هم یه اتاق کوچولو داشتن که بهش حجره میگفتن.
طلبهها توی حجره درس میخوندن، میخوابیدن، غذا میخوردن و نماز میخوندن و همونجا کارهاشون رو
انجام میدادن و صبحها سر کلاس درسشون میرفتن.
مرتضی هم یه حجره کوچولو گرفت و با یکی از طلبهها که در آینده جزو علمای بزرگ و انقلابی شد هم
حجره شد.
اونا با هم دیگه به سر درس علما مثل آیتالله بروجردی، امام خمینی و علامه طباطبایی میرفتن.
بچهها، اینها قهرمانان واقعی واقعی ما هستند و ان شاالله قصههاشون رو بعدا براتون تعریف میکنم.
خدمت به اسلام
خلاصه...
مرتضی روز به روز توی درسهاش بهتر و علمش بیشتر و بیشتر میشد آخه خیلی با دقت و دقیق درس
میخوند.؟ چرا انقدر درسهات رو با دقت میخونی؟ آخه چرا اینقدر درس میخونی «: بقیه بهش میگفتن
میخوام عالم بشم و در آینده به اسلام خدمت کنم و بتونم اسلام رو به صورت درست «: مرتضی هم میگفت به مردم آموزش بدم
بچهها، مرتضی کتابهای غیر درسی رو هم میخوند، یعنی این طوری نبود که فقط کتابهای درسیش رو
بخونه.
مرتضی، خیلی کتاب میخوند، کتابهایی که کمتر کسی اون زمان توی حوزه علمیه اونها رو میخوند.
کتابهای خارجی ترجمه شده رو میگرفت میخوند.
خب، به نظرتون چرا مرتضی این کتابها رو میخوند؟
چون بتونه نظر اونها رو یاد بگیره و اشتباهاتشون رو متوجه بشه تا در آینده که خواست به مردم اسلام رو
آموزش بده، یه موقعی به اشتباه نظرات اونها رو به اسم اسلام و پیامبر معرفی نکنه.
بچهها، اتفاقا همین کار مرتضی در آینده باعث شد تا بتونه به اسلام کلی خدمت کنه و چیزهای جدیدی رو
به مردم یاد بده.
بچهها، همین که مرتضی نظرات خارجیها مثلا مارکسیسم رو بلد بود، تونست اسلام رو به مردم بهتر
آموزش بده؛ اسلام واقعی که با نظرات مخالفان اسلام قاطی نشده بود.
ازدواج آقا مرتضی
خلاصه، چند سالی گذشت که مرتضی تصمیم گرفت داماد بشه و ازدواج کنه و برای همین یه مرتبه که به من میخوام داماد بشم «: فریمان، شهر خودش رفته بود، به پدر و مادرش گفت
پدر و مادر مرتضی یکی از دخترهای خوب شهرشون رو براش پیدا کردن و به خواستگاری رفتن و آقا
مرتضی قصه ما داماد شد.
بعد از اینکه آقا مرتضی داماد شد به همراه خانمش به طرف شهر قم برگشت و اون جا یه خونه کوچولو
گرفت و زندگیشون رو شروع کردن.
بچهها، آقا مرتضای قصهی ما خیلی خیلی با خانمش مهربون بود و خانمش هم با اینکه دختر یه آدم پولدار
بود اما با وجود زندگی فقیرانه، آقا مرتضی رو خیلی دوست داشت.
میدونید چرا؟ چون آقا مرتضی بهش محبت میکرد و احترام میگذاشت.
خلاصه بچهها، هنوز چند وقتی از زندگی اونها توی شهر قم نگذشته بود که یه مشکلی برای آقا مرتضی
پیش اومد.
چه مشکلی؟ چی شد؟
یه مشکلی پیش اومد که مرتضی مجبور شد وسایل زندگیشون رو جمع و بار ماشین کنه به همراه
خانوادهش به شهر تهران پایتخت ایران برن که اتفاقات بسیار بسیار جالبی براشون افتاد که ادامهاش باشه
برای قسمت بعد.
خب بچهها، تا قسمت بعدی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدانگهدار.
دواران معلمی رایگان
🔹 ماجراهای استاد دانشگاه شدن آقا مرتضی مطهری👳🏻♂
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دوران طلبگی آقا مرتضی رو تعریف کردم و گفتم که بعضی از فامیلهاشون
مرتضی، حالا که تو استعداد و ذهن قوی داری و درسها رو انقدر خوب یاد میگیری بیا و به «: میگفتن
دانشگاه برو و توی رشتهای درس بخون تا آینده درخشانی داشته باشی
نه، من اگر استعدادی دارم باید توی راه خدا و بندگیش از این استعداد استفاده کنم. «: اما مرتضی میگفت
من میخوام برم حوزه علمیه درس دین رو بخونم و دین خدا رو یاد بگیرم و به مردم آموزش بدم
خلاصه مرتضی اومد حوزه علمیه و اتفاقا درسهاش رو خیلی خیلی خوب میخوند و در کنارش کلی کتاب
من باید در مورد «: دیگه هم مطالعه میکرد؛ کتابهایی که درسی نبود ولی مرتضی میخوند و میگفت
چیزهای دیگه هم بدونم تا دو روز دیگه با جوونا روبهرو میشم و ازم سوال میکنن، بتونم جوابشون رو
بدم
خلاصه بچهها، مرتضی به حوزه علمیه مشهد رفت و چند سالی اونجا درس خوند و تصمیم گرفت به حوزه
علمیه قم بره و اونجا هم تحصیل کنه و از محضر استادان بزرگی که توی قم بودن استفاده کنه.
بعد از چند سالی که مرتضی حسابی درس خوند و کلی علم به دست آورد، به همراه خانوادهاش بساط
زندگیشون رو جمع کردن و راه افتادن و به شهر تهران رفتن.
مرتضی که به شهر تهران رفت، باز هم بیکار ننشست.
بچهها، کسانی که میخوان به دین خدا خدمت و امام زمان رو یاری کنن هیچ وقت بیکار نمیشینن و
همش دارن کار میکنن، برای یاری امام زمان کلی کار روی زمین ریخته و مرتضی هم همینطور بود.
من میخوام اینجا تدریس کنم «: مرتضی برای اولین کارش به دانشگاه رفت و گفت؟ شما چجوری میخواین اینجا درس بدین «: اونا با تعجب گفتن
من میخوام در رشتهی معارف درس بدم : آقا مرتضی گفت
؟! خب، شما چقدر سواد داری؟ چقدر درس خوندی : رئیس دانشگاه گفت
از من امتحان بگیرید تا سوادم مشخص بشه : مرتضی مطهری گفت
اگر بالاتر از بیست بود!!
باشه. ایرادی نداره بلاخره بچهها، مسئولین دانشگاه گفتن
خب، به سوالاتی که اونا به چند تا روحانی گفتن و خودشون هم نشستن و امتحان رو شروع کردن و گفتن
میپرسیم جواب بده
بچهها، بعضی از سوالهاشون دینی بود و بعضی از سوالات هم راجع به همون کتابهای غیردرسی بود که
مرتضی موقع تحصیل میخوند.
مرتضی به همهی سوالات به بهترین شکل جواب میداد و اونا حسابی تعجب کردن که شما اینا رو از کجا
میدونی؟! مگه شما چقدر مطالعه داشتی؟
من زندگیم رو وقف امام زمان کردم و برای همین کلی مطالعه کردم تا بتونم یه روز از علمم مرتضی گفت
در راه امام زمان استفاده کنم
آقا مرتضی مطهری، اگر نمرهای بالاتر از خلاصه، اینا از آقا مرتضی کلی سوال کردن و بعد هم بهش گفتن
بیست بود ما اون رو به تو میدادیم. دیگه از بیست نمرهای بالاتر نیست برای همین به تو بیست میدیم
بلاخره، اینطوری شد که پای مرتضی مطهری به دانشگاه باز شد و اونجا برای بچهها از اسلام میگفت و
درس اسلام واقعی رو به دانشجوها میداد.
اسلام واقعی، اسلام دروغین
خب، حالا ممکنه برای شما سوال بشه اسلام واقعی چیه؟ مگه اسلام الکی هم داریم؟
بله که داریم. اسلام واقعی اون اسلامی هست که خدا توی قرآن و ائمه در روایات به ما آموزش دادن؛ کسی
که میخواد اسلام رو واقعا یاد بگیره باید قرآن و روایات رو بخونه و درست فکر کنه.
اما اسلام دروغی چیه؟ اسلام دروغی اون چیزهایی هست که خارجیها و دشمنان در مورد اسلام میگن؛ مثلا
یه دانشمند یا نویسنده توی خارج یک نظریهای میده و ادعایی میکنه؛ بعد ما بیایم بگیم نظر تو همون نظر
اسلام هست.
بچهها، به نظرتون خنده دار نیست که یک نفر که اصلا خدا و امامان و پیامبر رو قبول نداره و یه حرفی زده،
بعد ما بگیم این حرف تو دقیقا حرف اسلام هست!!
به نظرتون این اسلام واقعی هست؟! این آقای نویسنده خارجی اصلا خدا رو قبول نداره، چه جوری میشه که
ما بگیم نظراتشون با اسلام یکی هست؟
مرتضی در مقابل اینها صحبت و سخنرانی میکرد و توی دانشگاهها درس میداد.
باید کوشش کنید و فضای روح خودتون رو برای خداشناسی مساعد کنید و اگر میخواهید مرتضی میگفت
خداشناس باشید، دروغ نگید. اگر خدا رو میخواهید بشناسید غیبت نکنید، تهمت نزنید
بچهها، دانشجوهای مرتضی اسلام واقعی و درست و صحیح رو از زبون مرتضی یاد میگرفتن.
بچهها، آقا مرتضی خیلی کار بزرگی میکرد، وقتی یه کم بزرگتر بشید متوجه میشین که من چی دارم
میگم.
مرتضی، اون زمان در مقابل کسانی که اسلام دروغین رو آموزش میدادن، میایستاد و اسلام واقعی رو
آموزش میداد.
مرتضی اینقدر صحبتها و درسهایی که میداد خوب و به جا بود که در همین دوره و زمان ما هم
کتابهای استاد شهید مطهری، آقا مرتضای قصهی ما، جز بهترین کتابها برای شناخت اسلام هست.
حالا سن شما برای خوندن کتابشهاش کم هست ولی کتابهای مرتضی مطهری از بهترین کتابهاست.
حسینیه ارشاد
البته بچهها، آقا مرتضی فقط توی دانشگاه درس نمیداد و بلکه در حسینیهای به نام حسینیه ارشاد
سخنرانی میکرد.
اون زمانها وقتی محرم و ماه رمضون میشد، مرتضی در حسینیه ارشاد سخنرانی میکرد.
بچهها، انقدر سخنرانیهای مرتضی خوب بود که یک حسینیه پر از جمعیت میشد که همه اونا تحصیلکرده و
باسواد بودن و میخواستن اسلام واقعی رو بشناسن و میاومدن حسینیه ارشاد پای سخنرانیهای استاد
مرتضی مطهری مینشستن تا اسلام واقعی رو از ایشون یاد بگیرن.
البته بچهها، آقای مطهری، این آقا مرتضی قصهی ما علاوه بر اینکه سخنرانی میکرد و توی دانشگاه و حوزه
درس میداد، خودش هم کتاب مینوشت.
یکی از کتابهایی که نوشته و من میخوام امروز به شما بچههام معرفی کنم که برید و بخونید.
بچهها، این کتاب مناسب سن شماست و دو جلد داره و یک کتاب داستان هست به نام کتاب داستان
راستان.
آبروی خودت رو نبر!!!
این کتاب داستان راستان، آقای مطهری خیلی کتاب قشنگیه و خودم من هم چند بار خوندمش و به درد
شما بچهها هم میخوره.
حالا اگر خودتون هم نمیتونید بخونید، مخصوصا بچههایی که کوچیکتر هستن، مامان باباشون این کتاب
قشنگ رو براشون بخونن.
بچهها، اون زمانی که آقای مطهری این کتاب رو نوشت، بعضی از دوستانش اومدن و مسخرهاش کردن و
آقای مطهری! شما با این همه سوادی که داری و فلسفه و سختترین رشتههای درسی رو «: بهش میگفتن
درس میدی، این کتاب داستان نوشتن چه کاریه؟ آخه چرا این کار رو میکنی؟ آبروی خودت رو با این
؟ داستان نوشتن بردی
من تعجب ؛ آقای مطهری خیلی خیلی ناراحت شد و اول کتاب داستان راستان یک مطلبی رو نوشت که
میکنم، بعضی از دوستان میگن چون تو در مورد فلسفه نوشتی، نباید راجع به داستان بنویسی، در صورتی
که من میبینم امروز نیاز جامعه و جوونای ما داستان هست. باید کتاب داستان براشون بنویسیم. من هم هر
جایی که نیاز باشه هستم و هر جایی که امام زمان بهم نیاز داشته باشه من اونجا هستم و کار میکنم، برای
همین امروز من داستان نویسم ولو اینکه یک عدهای بهم بخندند و بگن تو بیسوادی که رفتی داستان
. نوشتی، اگه باسواد بودی میرفتی کتابهای سخت رو مینوشتی که هیچکی نتونه بخونه
ولی بچهها، اون زمان که دیگران برای نوشتن کتاب داستان آقای مطهری رو مسخره میکردن، ایشون تلاش
کردند و کتاب داستان راستان رو در دو جلد نوشتن که تا همین امروز یکی از کتابهای بسیار قشنگ در
مورد داستانهای زندگی اهل بیت و یارانشون هست.
خب دیگه، حتما این کتاب رو مطالعه کنید.
مهربانی با خانواده
خلاصه بچهها، این رو هم بگم که با خودتون نگید این آقا مرتضی یکسره داشته سخنرانی میکرده و توی
دانشگاه و حوزه درس میداده و کتاب مینوشته؛ پس کی به خانوادهاش میرسیده؟!
نه خیر، آقا مرتضی خیلی به خانواده و زندگیش رسیدگی و به اعضای خانواده محبت میکرد.
یک بار همسر آقا مرتضی به مسافرت رفته بودن و چند روزی نبودن و وقتی که میخواستن به تهران
. حتما آقا مرتضی دیگه تا الان خوابیده : برگردن، دیگه شب شده بود و با خودشون میگفتن
بچهها، آقا مرتضی قصهی ما تا نصف شب بیدار نبود و ساعت ده یازده دیگه میخوابید؛ چرا؟ چون
میخواست خوابش کامل باشه و صبح با کلی انرژی برای خدا و امام زمان کار کنه.
». حتما آقا مرتضی تا حالا خوابیده «: خلاصه، خانمش گفت
همسر آقا مرتضی تا به خونه رسیدن و خواستن کلید بندازن، دیدن ایشون در رو باز کرد و یه لبخندی زد و
به خونه خوش اومدین : گفت
خانم اومد داخل و دید آقا مرتضی نه تنها که نخوابیده و بیدار مونده، بلکه براشون چایی گذاشته تا خستگی
سفر از تنشون در بیاد.
همهی طلبهها : دوست این خانم آقا مرتضی هم باهاشون اومده بود و رو کرد به خانم آقا مرتضی و گفت؟ انقدر مهربون هستن یا فقط شوهر شما اینجوری هست
نمیدونم والا. من همسرم مهربونه و بقیه طلبهها رو خیلی خبر ندارم، ولی طلبه ها همسر آقا مرتضی گفت
معمولا آدمهای مهربونتری هستن
آره بچه ها، این قصه رو گفتم تا بدونیم آقا مرتضی قصهی ما، این آقا مرتضی مطهری، فقط سرش توی کتاب
و درس و اینها نبود و به خانوادهشون هم توجه و محبت میکردن و با اونها مهربون بودن.
خلاصه بچه ها، چند سالی از زندگی آقا مرتضی و خانوادهشون توی شهر تهران گذشت تا اینکه یه اتفاق
بسیار بسیار مهم افتاد.
چه اتفاقی؟ چی شد؟
یک کمش رو بهتون میگم اما بقیهاش باشه برای قسمت بعد.
خب، چی شد؟ انقلابی اسلامی ایران به پیروزی رسید.
حالا آقا مرتضی قصهی ما، این وسط چیکار کرده و چه نقشی داشته؟ ادامهی این ماجرا باشه برای قسمت
بعد.
خب، تا قسمت بعد و ماجرای تلاشهای فراوان استاد مرتضی مطهری و شهادت ایشون شما رو به خدای
بزرگ مهربون میسپارم.
خدانگهدار.
دوران بعد از انقلاب رایگان
🔹ماجراهایی شنیدنی از تلاش های شهید مطهری پس از پیروزی انقلاب
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای روشنگریهای استاد مطهری رو تعریف کردم و گفتم که این معلم دلسوز و
فداکار در اون زمان برای مردم، جوونا و نوجوانان از اسلام واقعی سخنرانی میکرد و درس میداد.
مرتضی برای روشن شدن ذهنها، کتاب داستان مینوشت.
چرا ؟ چون میگفت امروز نیاز نوجوونها این هست که داستان مطالعه کنن و کتاب بخونن.
خلاصه چند سالی گذشت تا اینکه قیام امام خمینی)ره( اتفاق افتاد و امام خمینی علیه شاه سخنرانی کردن
ای شاه! از این کارهای اشتباهت و ظلم کردن به مردم دست بردار و اینقدر نوکر آمریکا و اسرائیل «: و گفتن
نباش و هرچی اونا میگن نگو چشم و استقلال و آزادی داشته باش و خودت تصمیم بگیر. به به حرفهای
». اسلام کن، به حرف غربیها و دشمنان خدا گوش نکن
امام خمینی سخنرانی کردن و شاه هم ایشون از کشور به ترکیه و بعد به نجف تبعید کرد.
آی مردم! دوای درد ما «: آقا مرتضی مطهری اون زمان برای مردم، سخنرانی و روشنگری میکرد و می گفت
اسلام هست. اگر ما به حرفهایی که خدا، پیامبرخدا و ائمه بهمون گفته بودن، عمل میکردیم، انقدر مشکل
نداشتیم. از طرف دیگه این شاه نوکر اسرائیل هست و هرچی اسرائیلیها میگن میگه چشم؛ در صورتی که
اسرائیلیها بدجنس و بچه کش هستن و دارن بچههای فلسطینی رو میکشن، خونههای فلسطینیها رو به
». زور ازشون گرفتن
ما باید امروز کار کنیم، اگر پیغمبر اسلام زنده میبود امروز چه میکرد؟ پیغمبر اکرم «: آقا مرتضی مطهری
دربارهی چه مسئلهای میاندیشید؟
والله و باالله من قسم میخورم که پیغمبر اکرم)ص( در قبر مقدسش امروز از یهود میلرزد، این یک مسئله
دو دو تا چهارتاست. اگر کسی نگوید گناه کرده است، من اگر نگم والله مرتکب گناه شدم و هر خطیب و
». واعظی که نگوید مرتکب گناه شده است
عمل به دستورات اسلام
خلاصه، آقا مرتضی مطهری علیه اشتباههایی که شاه انجام میداد، علیه اسرائیل سخنرانی کرد که مامورای
ساواک، یاران و سربازان شاه، اومدن گرفتنش و توی زندان انداختنش.
آقا مرتضی چند وقتی رفت زندان و بعد هم اومد بیرون ولی دست بردار نبود و باز هم برای مردم سخنرانی و
روشنگری میکرد و از اسلام واقعی میگفت و اسلام واقعی رو به مردم و جوونا درس میداد و میگفت که
اسلام، چیزی نیست که شاه و طرفدارانش و دوستان نامردش میگن؛ اسلام، اون چیزی هست که آقای
خمینی میگه.
بچهها، آقا مرتضی مطهری فقط سخنرانی نمیکرد و خودش به اون چیزی که از اسلام واقعی میدونست
عمل میکرد.
مثلا توی اسلام گفته شده که به فقرا کمک کنید و هواشون رو داشته باشین و نیاز مالیشون رو برطرف
کنین.
بچهها، یه روز آقا مرتضی با ماشینش داشت به جایی میرفت که دید یه مرد بچهش رو روی پشتش گذاشته
». وایستین من ببینم این آقا چیکار داره «: و داره میره؛ آقا مرتضی به راننده گفت
»؟ آقا چی شده؟ چرا حالت اینقدر گرفته هست؟ چرا نارحتی «: آقا مرتضی به اون مرد گفت
». ای آقا! دست روی دلم نذار «: اون مرد گفت
». بیا بشین توی ماشین تا با همدیگه صحبت کنیم «: آقا مرتضی گفت
آقاهه نشست توی ماشین و راننده حرکت کرد به طرف جایی که اون آقا میخواست بره.
بچهم مریضه و کلی هزینه عمل داره و من هم هیچ پولی «: خلاصه، اون آقا شروع به درد و دل کرد و گفت
ندارم و نمیدونم چیکار کنم. دکترها بهم میگن اگه بچه رو عمل نکنی میمیره. من هم پول ندارم. آخه
»؟ چیکار کنم؟ وقتی پول ندارم از کجا بیارم
اشکال نداره، اگر شما اجازه بدی و مشکل نداشته باشی، «: آقای مطهری که این حرفها رو شنید، گفت
هزینههای بچهت رو من میدم. همین فردا هم برو بچه رو بستری کن. هزینههای عمل و بیمارستان و دوا و
». درمونش رو خودم میدم
آره بچهها، یه روحانی و طلبه واقعی به اون اسلامی که میدونه عمل میکنه؛ آقای مطهری هم به اسلامی که
میدونست عمل میکرد.
هر چه دارم از پدر و مادرم است
بچهها، مثلا توی اسلام گفته نمازتون رو اول وقت بخونین و آقای مطهری همیشه نمازهاش رو اول وقت
میخوند.
مثلا توی اسلام گفته قرآن بخونین و آقای مطهری همیشه قرآن میخوند.
یا مثلا توی اسلام گفته به پدر و مادرتون احترام بذارین و آقای مطهری هر وقت پیش پدر مادرش به
فریمان میرفت، خم میشد دست مامان و باباش رو میبوسید و اگه متوجه میشد که یه موقعی نیاز به پول
و کمک دارن، حتما کمکشون میکرد و پولی که لازم داشتن رو بهشون میداد.
بچهها، آقای مطهری خیلی به مامان باباش کمک میکرد.
محمد، من هرچی توفیقات نصیبم شده و هرچی خدا بهم داده که علم «: بعدها به یکی از بچه هاش گفته بود
بدست بیارم و به مردم آموزش بدم به خاطر اون کارهایی هست که برای پدر و مادرم انجام دادم. همه به
». خاطر اون خوبیهایی هست که در حق پدر و مادرم انجام دادم
دشمنان اسلام، علیه مطهری
خلاصه بچهها، این آقای مطهری با یه عدهای دشمن بود و علیهشون سخنرانی میکرد.
کیا ؟ همون کسانی که میاومدن اسلام رو اونجوری که خودشون دلشون میخواست تغییر میدادن و به
دروغ به مردم میگفتن اسلام واقعی این هست.
مثلا میاومدن آیههای قرآن رو میخوندن و بعد میگفتن این آیههای قرآن داره همون حرف اون اقتصاددان
غربی رو میزنه.
نه، اینا دروغ میگن و اشتباه میکنن. اسلام یه «: آقای مطهری علیه این افراد سخنرانی میکرد و میگفت
حرف دیگهای میگه و اینا دارن حرف اشتباهی میزنن. آی جوونا! آگاه باشین حرف اسلام این هست که
پیامبر گفته، نه اون اقتصاددان خارجی، نه اون مارکس. اونها اصلا از اسلام چیری نمیفهمن و
». طرفدارانشون الکی میگن که حرفهای اونا حرفهای اسلام هست
بچهها، این جور آدما به خاطر سخنرانیهای روشنگری با آقای مطهری خیلی دشمن بودن و توی روزنامهها
علیهش مینوشتن و سخنرانی میکردن و میخواستن آبروی آقای مطهری رو بین مردم از بین ببرن.
اونا میخواستن نوجوونا کتابهای آقای مطهری رو نخونن و جوونا پای سخنرانیهاش نیان.
خلاصه، چند وقتی گذشت تا اینکه سال ۱۳۵۷ فرارسید، همون سالی که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی
رسید.
آقای مطهری اون زمانی که انقلاب به پیروزی رسید کلی کار میکرد، میرفت سخنرانی میکرد، توی روزنامه
مطلب مینوشت و تلویزیون سخنرانی میکرد و کلی کار روی سرش ریخته بود.
از طرف دیگه اون اوایل انقلاب، همون کسانی که طرفدار خارجیها بودن که بهشون مارکسیسم میگفتن و
اینها میگفتن انقلاب رو ما انجام دادیم، برای همین ما باید در موردش نظر بدیم و نظرات عجیب غریب
خودشون رو به اسم اسلام به مردم میگفتن.
آقای مطهری هم همه جا سخنرانی میکردن که اونا دارن اشتباه میگن و حرف اونا غلطه و چیزی نیست که
اسلام میگه، حرف اسلام اون چیزی هست که امام خمینی میگه.
بچهها، آقا مرتضی عاشق امام خمینی بود و خیلی خیلی امام رو دوست داشت.
قبلا براتون گفتم که آقای مطهری وقتی به قم رفت، یکی از شاگردان امام خمینی بود و پای درس ایشون
علم یاد میگرفت و برای همین خیلی امام خمینی رو دوست داشت و معتقد بود که امام داره اسلام واقعی
رو به مردم آموزش میده و کسی هست که میخواد اسلام واقعی رو توی کشور اجرا کنه.
من رو از چی میترسونید؟!
آقای مطهری اگر از «: خلاصه بچهها، دشمنان بدجنس و نامرد آقای مطهری، براش نقشه کشیدن و گفتن
». سخنرانیها و کتاب نوشتنها دست برنداری ما تو رو میکشیم
آرزوی من این هست که در راه خدا به شهادت برسم. من رو از چی «: آقای مطهری هم در جواب میگفت
»؟ میترسونید
خلاصه که مارکسیستها که اون زمان بهشون میگفتن چَپی، شروع به ترور آدمهای انقلابی کردن و یکی
یکی انقلابیها رو شهید میکردن.
آقای مطهری متوجه شده بود که دیر یا زود ایشون رو هم ترور میکنن و دقیقا همینطور شد.
اما بچهها، قبل از اینکه ماجرای شهادت استاد مطهری رو براتون تعریف کنم، بذارین ماجرای خوابی که
ایشون چند شب قبل از شهادتشون دیدن رو براتون بگم.
بچهها، یک شب آقای مطهری کنار خانوادهشون خوابیده بودن که یک مرتبه از خواب پریدن و یک لبخندی
روی لبهاشون بود و خوشحال بودن.
پاشو خانوم! یه خواب خیلی مهمی دیدم که باید «: آقا مرتضی، همسرشون رو از خواب بیدار کردن و گفتن
». برات تعریف کنم
»؟ چی شده؟ چه خوابی دیدی «: همسر آقای مطهری از خواب بیدار شد و گفت
خواب دیدم من و امام خمینی کنار خونه خدا بودیم و داشتیم طواف میکردیم، بعد یک «: آقا مرتضی گفت
مرتبه دیدم از داخل کعبه یک انسان نورانی به طرف ما داره میاد. نگاه کردم و شناختم، پیامبر خدا حضرت
محمد )ص( بود. دیدم ایشون داره میاد به طرف ما و من خیلی خوشحال شدم. پیامبر اومدن و اومدن تا به
ما رسیدن و یک لبخندی روی لبهاشون بود. من گفتم لابد اول میرن پیش امام خمینی و به ایشون سلام
میکنند بعد پیش من میان، اما پیامبر اول اومدن پیش من و بغلم کردن و یک بوسه به من زدن؛ بعد رفتن
پیش امام خمینی و ایشون رو بغل کردن و بوسیدن و بعد دوباره برگشتن پیش من و دوباره من رو بغل
». کردن و بوسیدن. نمیدونم تعبیرش چیه خانوم ولی خیلی حالم خوب شد و خوشحال شدم
لابد تعبیرش اینه که پیامبر از نوشته و سخنرانیهای شما و از این جهاد و زحمتی که «: خانوم ایشون گفت
». دارید تو راه خدا میکشید راضی و خوشحال شدن
». نمیدونم ولی فکر میکنم یه تعبیر دیگهای داره «: اما بچهها، آقای مطهری گفت
خلاصه، چند روزی نگذشته بود که یه شب، استاد مرتضی مطهری به یک جلسهای رفته بودن و موقع
برگشتن از جلسه، چند نفر از دشمنانشون که از چَپیها و مارکسیستها بودن اومدن و یک گلوله به وسط
قلبشون زدن و همون لحظه آقای مرتضی مطهری روی زمین افتادن و به شهادت رسیدن.
خوشا به حال استاد مطهری که یک عمر در راه خدا تلاش کردن، درس خوندن، عالم شدن و برای خدا
علمشون رو به مردم آموزش دادن و برای خدا جلوی دشمنان خدا ایستادن و آخر سر هم به آرزوشون که
شهادت در راه خدا بود رسیدن و رفتن به بهشت و مهمان پیامبر خدا شدن.
خب بچهها، این بود قصه زندگی معلم شهید استاد مرتضی مطهری.
تا قصههای قهرمانان دیگه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدانگهدار.
موارد مرتبط
قصه زندگی امام رضا (ع)
قصه زهیر بن قین
حضرت محمد ص (دوران جوانی)
قصه وهب نصرانی
قصه زندگی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
داستان هایی زیبا و شنیدنی از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی(قبل از انقلاب)
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
قصه قهرمان های فسلطینی
قصه حضرت محمد ص (دوران کودکی)
قصه زندگی امام صادق (ع)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.