آیا میدونین امیر کبیر چه کار های بزرگ و مهمی برای کشورمون ایران انجام داده؟!
بچه ها چقدر از زندگی این قهرمان ایرانی مون خبر دارین؟!
قصه زندگی امیر کبیر
دوران کودکی محمد تقی رایگان
محمد تقی👦🏻، پشت در مینشست و به درس هایی که معلم 👨🏻🏫میداد گوش میکرد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .
سالهای سال قبل یعنی در سال 1186 ، در روستایی از روستاهای شهر فراهان، به نام روستای هزاره، کودکی به دنیا اومد. پدر و مادرش اسمش رو محمدتقی گذاشتن. کودکی که در آینده تبدیل شد به یکی از بزرگترین مردهای ایران، امروز می خوام قصه زندگیش رو برای شما تعریف کنم تا ببینید چه انسان بزرگی بود.
- آشپز دربار
پدر محمدتقی، یعنی کربلایی قربان، آشپز دربار بود. وقتی بچه اش به دنیا اومد با خودش گفت: حتما بچه ام مثل من درآینده آشپز میشه. پس چه بهتر که آشپز دربار بشه و حقوق دولتی داشته باشه، تا بلاخره زندگیش بچرخه ؛ اما بچه ها این کودک از همون موقع که بچه بود ، آدم بزرگی بود یعنی چی؟ ادامه قصه رو بخونید که ببینیم چه کارهای بزرگی کرده !!
محمدتقی مثل پدرش، خادمی می کرد. تو بچگی سینی غذا رو برمی داشت و برای بچه های قائم مقام می برد. اون بچه ها، هم سن و سال خودش بودند ولی محمدتقی باید برای اونها کار می کرد و براشون غذا می برد.
- اشک شوق پدر
یه روز قائم مقام تصمیمی گرفت، برای بچه هاش معلم خصوصی بیاره تا بچه هاش باسواد بشن؛ چرا آخه؟
چون باسوادها می تونند جهان رو تغییر بدن، آدمهایی که علم دارند می تونند کارهای بزرگ بکنند، آدمهای بی سواد، آدمهایی که اهل درس و کتاب نیستن، نمی تونند کارهای بزرگی بکنند.
خلاصه، تصمیم گرفت برای بچه هاش معلم بیاره؛ یه مکتب خونه، تو خونه ی خودش راه انداخت، اون زمان که مدرسه نبود؛ مثل شما که الان راحت می تونین درس بخونین. اون موقع فقط بعضی ها می تونستن درس بخونن.
همین الان مامان بزرگ و بابابزرگاتون رو نگاه کنید، می بینید شش کلاس سواد دارن، یعنی تا کلاس ششم درس خوندن. کسانی که می تونستن تا دیپلم درس بخونن تعداد شون خیلی کم بود، مثل الان نبود که همه درس بخونند.
قائم مقام برای بچه هاش معلم خصوصی گرفت تا به اونها درس بده. محمدتقی سینی غذا رو برای بچه ها می برد ، بعد با خودش گفت: این مرد داره به بچه ها چی میگه؟!
مُنتها اجازه نداشت اونجا بایسته، برای همین سینی غذاها رو گذاشت و بیرون رفت . محمد تقی ، دم در نشست و یواشکی به درس هایی که اون روز معلم به بچه ها می داد، گوش داد. شب که به خونه رفت ، شروع کرد برای مامان و باباش صحبت هایی که شنیده بود تعریف کردن. کربلائی قربان و مامان محمدتقی که اسمش معصومه بود، صحبتهای محمدتقی رو که شنیدن خیلی تعجب کردن و گفتن: پسرجون تو این حرفهای بزرگونه رو از کجا یاد گرفتی؟! ما که این چیزها رو به تو یاد ندادیم!!
محمدتقی گفت: راستش رو بخواین من سینی غذا رو برای بچه های قائم مقام بردم، بعد دم در نشستم و به صحبت های معلم شون گوش دادم، اینها رو از اونجا یاد گرفتم.
کربلائی قربان که صحبت پسرش رو شنید خوشحال شد، اشک شوق توی چشماش جمع شد، با خودش گفت: پسرم از من آدم بزرگتری می شه، به احتمال خیلی زیاد این پسرم مثل من آشپز نمی شه .
- آغاز تحصیل
خلاصه کربلائی قربان رفت با معلم صحبت کرد و گفت: آقای معلم اگه ممکنه، اگه میشه، لطف کنید اجازه بدین آقا محمدتقی ما هم بیاد تو کلاس بشینه، اون روز که دم در کلاس بود، صحبت های شما رو شنیده، همه اش رو یاد گرفته. معلم که این حرف رو شنید، گفت: باورم نمیشه، بچه های قائم مقام، نصف حرف های من رو هم نفهمیدن که چی گفتم. اونوقت پسر شما دم در کلاس حرفهای من رو فهمیده! بیارش ببینم یاد گرفته یا نه!
کربلائی قربان ، محمدتقی رو پیش معلم برد و اون هم هر چیزی که استاد گفته بود، مثل بلبل براش صحبت کرد. استاد گفت: ماشاالله، ماشاالله چه هوش و حافظه ای، خیلی عالیه آفرین . اشکال نداره بیاد، ولی قائم مقام نفهمه که پوست کله من رو میکنه
اون زمان، مثل الان نبود. بچه های آدم پولدار و بزرگ ، بچه ی رئیس ها می تونستند درس بخونند. بچه های فقیر و ..... آشپز که نمی تونستند. با این حال معلم گفت: اشکال نداره بیاد سر کلاس.
- بچه ی آشپز ، کنار بچه ی من !!
از فردا کلاس رو شروع کرد و محمدتقی همراه بچه های قائم مقام سر کلاس درس رفت. محمدتقی خیلی باهوش بود، مثل بعضی از شما که خیلی باهوش هستین. هر چی که استاد می گفت متوجه می شد خلاصه ، همه چیز داشت خوب پیش می رفت، تا اینکه یه روز قائم مقام تصمیم گرفت یه سر به بچه هاش بزنه و ببینه اوضاع درسی شون چه جوریه. بدون اینکه به معلم بگه ، توی کلاس رفت.
معلم تا دید قائم مقام اومده ترسید، با خودش گفت : وای بیچاره شدم.
قائم مقام که محمدتقی رو دید ناراحت شد، اخمی کرد، ولی هیچی نگفت و با خودش گفت: این بچه آشپز می خواد کنار بچه های من درس بخونه! اصلا اجازه نمیدم.
بعد گفت: آقای معلم اوضاع درس بچه ها چجوریه؟
معلم اتفاقا همون روز توی کاغذ از بچه ها امتحان گرفته بود؛ گفت: جناب قائم مقام بیاین امتحاناتشون رو ببینید، کاغذ محمدتقی هم بین کاغذهای امتحانی بود.
معلم می خواست هر جوری شده قائم مقام کاغذهای محمدتقی رو نبینه تا آبروش نره.
قائم مقام کاغذها رو گرفت تا نگاه کنه، تا یکی از کاغذها رو دید، گفت: این کاغذ چقدر قشنگ،ِ چقدر خوب و خوش خط نوشته، این کاغذ کار کیه؟
معلم مِن، مِن کرد : چی بگم، راستش این مالِ محمد تقیِ.
قائم مقام این جمله رو که شنید ناراحت شد، گفت: بگید کربلائی قربان بیاد اینجا باهاش صحبت کنم
رفتن و کربلائی قربان رو خبر کردند. قائم مقام به کربلائی گفت: تو با اجازه کی بچه تو آوردی سر کلاس بچه های من؟ فکر کردی بچه تو مثل بچه های منه که زیر یه سقف بشینه با اونها درس بخونه؟
کربلائی قربان خیلی خجالت کشید.
بچه ها ،خانم قائم مقام این صحبتها رو شنید. قائم مقام که به خونه رفت ، خانمش بهش گفت: خجالت بکش مرد، این چه حرفی بود که زدی؟! مگه این بچه، چه فرقی با بچه های تو داره؟! خب نابغه است، بزار درس بخونه، شاید در آینده به درد کشور خورد. اگر نگذاری محمدتقی درس بخونه من از تو جدا میشم.
همسر قائم مقام این جمله رو که گفت، قائم مقام گفت: باشه، باشه، قبول. خودم فهمیدم اشتباه کردم.
قائم مقام ، سراغ کربلائی قربان رفت و گفت: کربلائی قربان من اشتباه کردم، از تو عذر می خوام؛ از فردا محمدتقی بیاد سر کلاس درس بشینه، هیچ اشکالی نداره و من می خوام یه هدیه به محمد تقی بدم.
_ چه هدیه ای؟
_ یه لباس خیلی خوشگلِ زیبایِ گرون دارم، این لباسم رو می خوام بدم به محمدتقی بچه ها ، تا لباس رو تن محمدتقی کردن، لباس انقدر بزرگ بود، محمدتقی از زیر لباس در رفت و فرار کرد و رفت .....
خلاصه، محمدتقی رو به هر شکلی که بود سرکلاس بردن .
- من اشتباه کردم
بچه ها، یه روز قائم مقام با خودش گفت: بزار برم یه سر بزنم، ببینم درس محمدتقی چه جوره!
پشت در کلاس رسید، دید محمدتقی داره با استاد بحث میکنه. استاد یه چیز گفته و محمدتقی میگه: نه استاد به نظرم اشتباه گفتید، حرف درست اینه .
یه بچه کوچیک مثلا ۸ ،9 ساله به استاد ایراد می گیره، خیلی باید باهوش باشه!
استاد داشت جواب می داد که قائم مقام وارد کلاس شد، گفت: بحثتون رو ادامه بدین ...
خلاصه آخر بحث، استاد گفت: تو راست می گفتی محمدتقی، من اشتباه کردم.
بچه ها حرف محمدتقی درست بود.
قائم مقام تا این حرف رو شنید خیلی خوشحال شد و گفت: به خاطر این کار خوب محمدتقی و به خاطر این هوش زیادی که داره می خوام یه مدادتراش بهش بدم.
محمدتقی کلی خوشحال شد. بچه ها اون موقع مثل الان همه چی فراوان نبود، که تو دسترس باشه و مدادتراش وجود داشته باشه.
- سفر به تبریز
یک روز پادشاه گفت که قائم مقام به تبریز بره. قائم مقام از فراهان به سمت تبریز رفت ، آشپزش رو هم با خودش برد. آشپزش کی بود؟ آفرین، آشپز کسی نبود جز بابای محمدتقی.
محمدتقی به همراه قائم مقام به تبریز رفت . تا اینکه بچه ها، قائم مقام یک تصمیم خیلی مهم گرفت. تصمیم گرفت برای محمد تقی یه شغل انتخاب کنه. شغل؟ چه شغلی؟! شغل حکومتی، یه شغل توی دربار.
ادامه ی قصه انشاالله باشه برای قسمت بعدی ......
دوران جوانی محمد تقی رایگان
ناصرالدین شاه💂🏻♀گفت: از این به بعد تو امیر کبیر هستی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قسمت قبلی، ماجرای درس خواندن محمدتقی و اینکه قائم مقام قبول کرد تا محمدتقی هم کنار بچه های خودش درس بخونه رو براتون گفتم.
گفتیم قائم مقام از طرف پادشاه مأمور شد که به سمت شهر زیبای تبریز راه بیفته.
پدر محمدتقی که آشپز قائم مقام بود، مجبور شد به همراه فرزندش خونه و زندگی شون رو جمع کنن و قائم مقام رو همراهی کنن.
- منشی قائم مقام
محمد تقی چند سالی با تلاش زیاد، خیلی خوب درس خوند تا اینکه یک روز قائم مقام بهش پیشنهاد خیلی خوبی داد! چه پیشنهادی؟!
گفت: محمدتقی از اون جایی که بچه ی منظم، با ایمان، راستگو و خوش اخلاقی هستی و خط خیلی خوبی هم داری منشی من بشو.
محمدتقی گفت: ایرادی نداره، حالا منشی یعنی چی؟
قائم مقام گفت : یعنی نامه های من رو بنویس، اگر کسی با من کار داشت بهش وقت بده، برنامه های من رو تنظیم کن.
بچه ها، می دونید چرا محمدتقی با ایمان بود؟ چون از زمانی که هفت، هشت سالش بود نمازهاش رو می خوند و روزه هاش رو هم می گرفت.
اینطوری بود که محمدتقی توی سن 15 سالگی منشی قائم مقام ایران شد یعنی کلاس هشتم ، نهم امروزیها ، چه مقام بالایی در چه سن کمی گرفت!!!
خلاصه به این واسطه با خیلی از مسئولین اون زمان آشنا شد، حتی با پادشاه. چرا؟
چون باید نامه های قائم مقام رو به اونها می نوشت از طرفی نامه هایی هم که از طرف پادشاه و دیگران برای قائم مقام می اومد، اول به دست محمدتقی می رسید.
- وفادار و راستگو
چند سالی که گذشت قائم مقام متوجه شد که این بچه استعدادش خیلی بیشتر از این حرفهاست. پس حقشه که مسئولیت بالاتری بگیره. پس اون رو در مسئولیت بالاتری گذاشت! کجا؟ مسئول حسابداری و خزانه داری قشون.
بچه ها قشون یعنی چی؟ به نیروهای ارتشی، نظامی و سپاه اون موقع قشون می گفتند.
خلاصه، محمدتقی در اونجا هم خیلی خوش درخشید؛ خیلی خوب کارهاش رو انجام می داد. بچه ها، یک چیزی بهتون بگم؟ هر کسی نظم داشته باشه، راستگو باشه، بقیه رو فریب نده و تلاش کنه، به مقامهای بالایی می رسه. محمدتقی هم این ویژگیها رو داشت.
- جنگ خانمان سوز
چند وقت بعد، یک اتفاق بد توی ایران افتاد !!!! می دونید که بچه ها اون زمان، ایران و روسیه درگیر جنگ بودند و اون موقع اسم روسیه، شوروی بود.
ایران با شوروی درگیر جنگ های سختی بودند، جنگهایی که به واسطه شون کلی ایرانی کشته شده بودن و به خاطرش کلی از آب و خاک ایران از دست رفت.
یکی از مسئولین شوروی که در ایران بود، یک کار خیلی بد کرد. اون می خواست دو نفر خانم که گرجستانی بودند رو به زور با خودش به شوروی ببره آخه قبلا گرجستان مال ایران بوده. مردم ایران که این اتفاق رو دیدند ، همگی رگ غیرتشون بالا زد و عصبانی شدند و نماینده شوروی در ایران رو کشتند!!!
این یعنی چی؟ یعنی شروع یک جنگ دوباره بین ایران و شوروی!
جنگی که اگر شکل می گرفت ،کلی قسمت دیگه از خاک مون رو باید به روسها می دادیم و تعداد زیادی از انسان ها باید کشته می شدند ؛ اما قائم مقام گفت : برای اینکه جنگ نشه ما چند نفر رو به روسیه می فرستیم که با مسئولین اونجا صحبت و عذرخواهی کنند تا جنگ نشه. خب چه کسی رو بفرستیم؟
_ محمدتقی ۲۲ساله!
محمدتقی به همراه چند نفر دیگه از مامورین حکومتی به سمت شوروی راه افتادند.
اونجا هم محمدتقی انقدر قشنگ صحبت کرد و خوش درخشید تا جنگ بین ایران و روسیه دوباره شکل نگیره.
- وطنم ایران
خلاصه محمدتقی هر کجا که بهش مسئولیت می دادند، بهترین کار رو انجام میداد. اون تنبل و از زیرکار دررو نبود.
یک چیز دیگه هم بهتون بگم بچه ها، محمدتقی از این نخبه ها و زرنگ هایی نبود که بگه اونجا برام امکانات بیشتره.
خب معلومه اگه خارج می رفت بیشتر بهش بهاء می دادن. اگر به روسیه یا انگلیس یا هرجای دیگه ای می رفت بهش پول بیشتری می دادن و بیشتر تحویلش می گرفتند، ولی محمدتقی گفت: من باید توی ایران بمونم و ایران رو آباد کنم، ایران خاک و وطن من هست. من توی این کشور به دنیا اومدم باید به مردم این کشور خدمت کنم.
- پادشاه جدید
چند سالی گذشت...
تا اینکه پادشاه از دنیا رفت و بعد مرگ پادشاه باید پسرش جانشین او می شد.
بچه ها پسر پادشاه کی بود؟ ناصرالدین شاه. همون پادشاه قاجار که پنجاه سال در ایران حکومت کرد
وقتی ناصرالدین شاه به حکومت رسید 16-17 ساله بود، ولی محمدتقی مرد بزرگ و کاملی در اون زمان بود و از طرف دیگه پادشاه به شدت محمدتقی رو قبول داشت، برای همین یک تصمیم مهم گرفت.
اون گفت: محمدتقی ، تو من رو از تبریز به تهران ببر، من اونجا هوای تو رو دارم و به تو مسئولیتی بهتر از تمام مسئولیت هایی که تا به الان داشتی میدم. بچه ها در اون زمان بین مسئولین خیلی دزدی بود، پادشاها و بچه ها و خانمها و وزراشون از بیت المال بر می داشتند و توی جیب خودشون می گذاشتند.
روزی که ناصرالدین شاه از تبریز می خواست به تهران بره، یک قرون تو بیت المال نبود که بتونه باهاش به این سفر بره.
برای همین محمدتقی مجبور شد از یکی از تجار بزرگ تبریز پول قرض بگیره و بگه من پادشاه رو به تهران می برم و بعدا پولت رو پس میدم.
- امیر کبیر
خلاصه، محمدتقی ناصرالدین شاه رو به تهران برد. به محض رسیدن به تهران، ناصرالدین شاه یک مسئولیت جدید و بسیار بزرگ به محمدتقی داد.
گفت : از این به بعد تو" امیرکبیر" هستی.
یعنی چی؟ یعنی بعد من تو همه کاره هستی، همه چیز با تو، همه مسئولیتهای اجرایی! معنای امروزی امیرکبیر میشه رئیس جمهور.بچه ها ،اینجوری شد که محمدتقی فراهانی، امیرکبیر شد. بعد از این اتفاق، ناصرالدین شاه به محمد تقی گفت: باید یک کار دیگر هم بکنیم!
محمد تقی گفت : چه کنیم؟
ناصر الدین شاه گفت : باید با خواهر من ازدواج کنی!
بچه ها ، به نظرتون چرا این تصمیم رو گرفت؟ چون اگر امیرکبیر با ناصرالدین شاه فامیل میشد رابطه شون قوی می شد و بهتر می تونستند کشور رو اداره کنند. به هر شکلی که بود امیرکبیر با خواهر تنی شاه ازدواج کرد ؛ اما این وسط یک مخالف خیلی بزرگ به نام مادر شاه بود!
مادر شاه از قدیم از امیرکبیر بدش می اومد، چرا؟ چراش رو بعداً کامل براتون میگم.
- آغاز شورش ها
به محض اینکه ناصرالدین شاه ، تاج پادشاهی را روی سرش گذاشت دور تا دور خاک ایران جنگ شد. چه جنگی شد؟ از هرگوشه کشور یک عده ای بلند شدند و گفتند: ما می خواهیم از ایران جدا بشیم، می خواهیم یک کشور دیگه بشیم. و ادعای جدایی طلبی کردند، یکی توی خراسان این ادعا رو داشت و دیگری در اصفهان و یا در تبریز....خلاصه اینکه هرکسی یک جایی می خواست حکومت مستقلی تشکیل بده؛
اما باز هم امیرکبیر قصه ی ما، با کاردانی که داشت، تونست جلوی تمام فتنه ها و چندپاره شدن های ایران رو بگیره و اجازه نداد ایران از اون چیزی که کوچیک شده بود کوچیک تر بشه.
بچه ها می دونید که ایران قبلا خیلی بزرگ بود. همین آذربایجان حتی بخشی از افغانستان و پاکستان و بخشی از عراق مال ایران بود؛ اما پادشاهان قاجار با کار نابلدی و خیانتهایی که داشتند بخشهایی از خاک ایران رو به کشورهای دیگه داده بودن ؛ اما تو دوره ای که امیرکبیر رئیس بود، اجازه نداد ذرهای از خاک ایران از دست بره.
بچه ها، امیرکبیر کارهای خیلی بزرگی کرد. قسمت بعدی رو حتما بخونید، می خوام کارهای بزرگی که امیرکبیر برای کشورمون، ایران انجام داد رو تعریف کنم.
مبارزه با خرافات رایگان
امیر کبیر دستور قتل علی محمد باب(پیامبر دروغین) را داد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مسئولیت هایی که محمدتقی فراهانی در ایران داشت رو گفتم و براتون تعریف کردم بعد از اینکه ناصرالدین شاه، پادشاه شد؛ محمد تقی تبدیل به قائم مقام ایران شد و لقب بزرگ امیرکبیر رو گرفت.
امیرکبیر به محض اینکه مسئولیت گرفت کارها رو شروع کرد. چرا؟ چون ایران یک ویرانه بود. از یک طرف چندین سال درگیر جنگ بود و کلی از خاک ایران از دست رفته بود؛ از طرف دیگه تعداد زیادی ، ادعای جدایی طلبی کرده بودن و می خواستن حکومت مستقل راه بندازن. تازه توی دربار کلی فساد بود، کلی از پولهای بیت المال و مردم رو می دزدیدن، وزرا و درباری ها این پولها رو به جیب می زدن.
حالا امیرکبیر بود و کلی مشکل توی کشور، که باید همه شون رو حل می کرد.
- مدعی دروغین
اما بچه ها، بین همه مشکلات یک مشکل بود که خطرناک تر بود!
یک مشکل که اگر امیرکبیر اون زمان نبود تا جلوش رو بگیره، معلوم نبود امروز ما چه بدبختی هایی داشتیم . خب چه مشکلی!؟
مشکل این بود که یک نفری به نام علی محمد شیرازی که یک طلبه معمولی بود، ادعا کرده بود که من نائب امام زمان (عج) هستم و لقب" باب" رو به خودش داده بود!
بچه ها می دونید که در زبان عربی باب به معنایِ در بود. محمد شیرازی می گفت: من دری به طرف امام زمانم، یعنی اگر کسی می خواد امام زمان رو ببینه و با ایشون ارتباط برقرار کنه باید به سمت من بیاد!
یک ادعایی که هیچ دلیلی براش نداشت. یک ادعای پوچ! با همین ادعا کلی طرفدار دور خودش جمع کرده بود. چه جوری؟ به خاطر اینکه اون زمان مردم کلی مشکلات داشتند، تعداد زیادی از مردم گرفتار فقر بودن و از طرف دیگه خیلی از مردم بحث ها و معارف دینی رو مثل امروز بلد نبودن، بخاطر همین خیلی ها به باب علاقه مند شده بودن.
این بنده خدا هم که دیده بود دور و برش کلی شلوغ شده ، ادعاش رو بالاتر برده بود. اول می گفت: من باب هستم و بعد از مدتی گفت: من خود امام زمانم، من با شما شوخی کردم و الان ظهور کردم!
عه ! مگه نگفتند امام زمان از کنار خانه خدا ظهور میکنه؟ باب می گفت: نه، اونها الکی میگن و من خود امام زمانم . باز که دید دور و برش شلوغ تر شده و هرچی می گفت بقیه باور می کردن، گفت: من پیامبر بعدی هستم !!!!
اصلا مگه پیامبر بعدی هم داریم؟ مگه حضرت محمد(ص) آخرین پیامبر خدا نبود؟
می گفت: نه پیامبر بعدی من هستم! یک چیزی بگم بچه ها، قول بدین نخندید...
کار به جایی رسید که این بنده خدا بعد یک مدتی ادعا کرد که خداست!
خلاصه تعداد زیادی گفتند: تو راست میگی که پیامبر و خدایی.
این فرد میگفت : قیامت همین الان اتفاق افتاده.
مردم می گفتند :عه، مگه قیامت، آسمون و زمین از هم نمی پاشه؟
می گفت: نه بابا اینها الکی بوده و بعد مرگ قیامتی در کار نیست! اینها همش دروغه، کیف کنید، زندگی تون رو بکنید، لذتتون رو ببرید، اینها حرف های الکی هست شیخ ها می زنند، هرچی من میگم راسته!!
عه!! چه حرفهای عجیب و غریبی!!!
- تبعید به عثمانی
بچه ها با همین حرفهای باب، خیلی ها بهش ایمان آوردن. امیرکبیر که فهمید این آدم همچین غلط هایی داره میکنه، گوشش رو گرفت و اون رو به عراق تبعید کرد و گفت : برو در همون عراقی که بودی.
قبلا عراق همون عثمانی بود.بچه ها این آدم به عراق رفت ، چند وقت هم تبلیغ کرد و چند نفر هم دورش جمع شدند. کشور عثمانی که متوجه شد این آدم داره چنین ادعاهایی می کنه، گفت : بابا این چه آدمیه، چه حرف های عجیب و غریبی می زنه! گفتن ما این آدم رو قبول نمی کنیم، باید اون رو کشت.
مسئولین ایران و نیروهای امیرکبیر که نمی خواستن باب همین اول کار بمیره، چون دلشون سوخت؛ گفتند: انشاالله توبه میکنه، انشاالله مغزش سرجاش میاد و از حرفهایی زده، پشیمون میشه و از حرفهاش برمی گرده. این آدم رو نکشید و به خودمون برگردونید.باب دوباره به ایران برگشت و به شهرهای مختلفی رفت و اونجا هم تبلیغ کرد، از جمله: بوشهر، شیراز و حتی تبریز.
- پیامبر ما به آسمان رفت !
باب هر جا می رفت یک تعداد خیلی کمی بهش ایمان می آوردند. خلاصه اینکه باب رو گرفتند و بهش گفتند: مراجع و علما حکم اعدام تو رو صادر کردند، مگر اینکه توبه کنی و حرف هات رو پس بگیری و بگی که اشتباه کردم.
باب گفت: باشه معلومه که میگم من غلط کردم، آقا من بیچارم، آقا به من رحم کنید
اونها هم گفتند: حالا که توبه کردی ، برو تو آزادی ...
باب چند وقتی رفت و مخفی بود ؛ اما وقتی دوباره فهمیدند که دور و برش یک عده ای رو جمع کرده و داره همون حرف های خنده دار و بیخود رو می زنه. بهش گفتند: مگر دست ما بهت نرسه! دنبالش کردند و اون رو گرفتند.
ممکنه بچه ها با خودتون بگید که خب بابا یه دیوانه ای یه حرفی زد، دیوانه که کم نیست! چرا حالا می خواستن اون رو بکشند؟
اما بچه ها بعدأ مشخص شد که اسرائیل و انگلیس پشت پرده این ماجرا بودند. اونها باب رو حمایت می کردند. همین الان مقبره ی محمدعلی باب تو اسرائیلِ ....
من به شما میگم که چه اتفاقی افتاد؛ امیرکبیر دستور داد باب رو بگیرید و به چوب ببندید و با تیر بزنید تا بمیره.
اما بچه ها! زمانی که می خواستند به چوب ببندنش، چند نفر که از طرفداران باب، دستهاش رو محکم به چوب نبستند!!!!
بعد فرمان آتش دادن و شروع به تیرزدن کردند. در زمانهای قدیم تیر که می زدن از تفنگ دود بلند می شد و هیچ چیز دیده نمی شد ، بعد از اینکه دود خوابید دیدند باب نیست!
طرفداران باب گفتند: وای پیامبر ما به آسمان رفت، پیامبر ما غیب شد! آیا به پیامبر ما ایمان نمی آرید؟!
گفتند: نه بابا کجا به آسمون رفت، برید و دنبالش بگردید.
محمدعلی رو پیدا کردن، ولی به جای اینکه این دیوونه خودش رو در بازار قایم کنه، تو خونه ای پنهان شد و دوباره گرفتنش و به چوب بستند؛ اما این بار مامورین قبلی که طرفدارانش بودند این کار رو انجام ندادن، عده ای دیگه، مامور این کار شدند.
امیرکبیر دستور داد تا به پرونده اونهایی که باب رو فراری دادن رسیدگی بشه.
بالاخره بعد از اینکه باب اعدام شد، گفتن جنازه ش رو هم نمی خواد خاک کنید، چون اون مسلمان نبوده، کسی که چنین ادعاهایی کنه مسلمان نیست. جنازه ش رو ببرید توی گودالی خارج از شهر بندازید. بعد گوشت بدنش خوراک سگهای ولگرد شد ؛ اما نمی دونم بچه ها یک مرتبه چطور شد که گفتن مقبره ش وسط اسرائیله!! ای بابا، عجب وضعی!!!
- نفرت باب ها از امیرکبیر
بچه ها ، این یکی از مهمترین کارهایی بود که امیرکبیر کرد. همین الان هم خیلی ها از امیرکبیر بدشون میاد، خیلی از آدمهایی که بعدا بابی شدن و جزو طرفدارهای باب شدند گفتند: امیرکبیر پیغمبر ما رو کشت.
ای بابا! پیغمبر شما ادعای خدایی هم کرد! یکباره بگید امیرکبیر خدای ما رو کشت.
چه حرف هایی میزنند!
خلاصه، امیرکبیر این فتنه رو خوابوند، بعد به سراغ اصلاح بقیه امور کشور رفت.
چیکارکرد؟ ادامه ی اینکه امیرکبیر چه کارهای مهم دیگه ای کرد، باشه برای قسمت های بعدی .....
اصلاحات امیرکبیر رایگان
اصلا تا حالا میدونستین امیر کبیر برای کشورمون ایران🇮🇷 چه کار هایی کرده؟؟؟ 😳🤔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای درگیری امیرکبیر با، باب رو تعریف کردم و گفتم که فقط امیرکبیر جرأت کرد با اون همه طرفداری که علی محمد باب داشت، جلوش بایسته...
- فتنه ی طرفداران باب
بچه ها، بعد از اینکه امیرکبیر این پیغمبر دروغین و خدای الکی رو توی ایران اعدام کرد ، طرفدارانش شلوغ کردن و کشور رو بهم ریختند؛ گفتند: تو زدی خدا، پیغمبر و امام زمان ما رو کشتی ، ما هم کشور رو بهم می زنیم . بچه ها ، خودشون هم نمی دونستن دقیقا کدوم رو زده کشته!
امیرکبیر هم گفت: بشینید سرجاتون، کشور رو الکی بهم نریزید.
چند نفر رو دستگیر کرد و چند نفر رو هم کشت و کشور رو آروم کرد و فتنه ها خوابید .
- تاسیس درالفنون
اما بعد از این فتنه ها آروم شد ، امیر کبیر سراغ آباد کردن ایران رفت.
امیرکبیر توی دویست سال پیش کارهایی کرده که اگه من امروز برای شما بگم، با خودتون می گید: وااااای ، امیرکبیر چه کارهای بزرگی کرده!
یکی از کارهای بزرگ و مهمترین اقدام های امیرکبیر که الان بهتون میگم؛ شاید باورتون نشه؛ اما اون زمان تا حالا این کار انجام نشده بود، اون کار چی بود؟!
امیر کبیر برای اولین بار در کشور ایران"مدرسه" تاسیس کرد .شاید با خودتون بگید مگه قبلش تو ایران مدرسه نبود؟
در جواب باید بگم: نه ، قبلش بچه ها به مکتب خونه می رفتن و اونجا درس می خوندند، در حدی که بتونند قرآن بخونند و درسهایی مثل ریاضی و علوم رو یاد نمی گرفتند ؛ اما برای پیشرفت کشور لازم بود بچه ها، ریاضی، علوم و چیزهای دیگه ای رو هم یاد بگیرند که مثلا یه عده دکتر بشن ، یه عده مهندس بشن و ...
پس امیرکبیر مدرسه ای تاسیس کرد به نام "دارالفنون" و اونجا به بچه ها این درسها رو یاد می دادن.
اما بچه ها ، از اونجایی که این کار برای اولین بار داشت توی ایران اتفاق می افتاد، ما استاد نداشتیم. پس امیرکبیر مجبور شد ، از اروپا استاد بیاره که به ایرانی ها درس بدن، تا ایرانی ها بتونند باسواد بشن و روی قله های ایران و جهان بایستند.
همین امروز هم بچه ها، ما اگر بخوایم بهترین کشور دنیا بشیم باید از نظر علمی توی دنیا اول باشیم .چه جوری این اتفاق میتونه بیوفته؟! باید شما بچه دبستانی ها انقدر خوب درستون رو بخونید تا دوره دانشگاه، اونجا هم انقدر خوب درس بخونید تا به یک دانشمند برای ایران تبدیل بشد و اونوقت می تونید کارهای خیلی بزرگی برای ایران بکنید، انشاالله.
- تقویت نیروی نظامی
یکی دیگه از کارهای خیلی مهمی که امیرکبیر انجام داد، این بود که قشون رو تقویت کرد، بچه هایی که قسمت قبل رو با دقت خوندند می دونند قشون چیه، قشون همون ارتشِ ... امیرکبیر برای قشون لباس متحد و تفنگ خرید. تعدادشون رو زیاد کرد و حقوق شون رو بالا برد، که ارتش قوی داشته باشیم تا دشمنهای بیرونی جرات نکنن یه نگاه چپ به ما بکنند. چرا این کار رو کرد؟ چون امیرکبیر می خواست جلوی نفوذ غریبه هایی مثل این انگلیسی های بدجنس رو بگیره.بچه ها ، اونها تو ایران می اومدن و می گفتن فلانی رو اعدام نکنید، این یکی رو بکشید، یه تیکه از خاک کشورتون رو بدید به ما، این قرارداد رو با ما بنویسید.امیرکبیر در جواب می گفت: شما لازم نکرده نظر بدید ما خودمون برای کشورمون تصمیم می گیریم، کسی از شما نظر نخواست .اونا هم بهشون برمی خورد؛ اما چون ارتش ایران قوی شده بود، جرات نمی کردند با امیرکبیر جنگ راه بندازند.
- ایرانی مصرف کنید
امیر کبیر بعد اینکه قشون رو تقویت کرد و دست بیگانه ها رو از کشور قطع کرد، سراغ کشاورزی رفت و گفت: ما باید تو زمینه کشاورزی چیزی که خودمون می کاریم رو مصرف کنیم. معنا نداره که از بیرون گندم بیاریم. ما باید فقط جنس ایرانی مصرف کنیم. تاجرهای ما می تونند به خارجی ها جنس بفروشند، اشکالی نداره ؛اما کسی حق نداره گندم و چیزهایی که تو ایران تولید میشه رو از بیرون بیاره و باید هر چی خودمون تولید می کنیم رو مصرف کنیم تا قوی بشیم و بتونیم روی پای خودمون بایستیم. بچه ها در اون زمان این کارهای خیلی بزرگی بود! همین کارها باعث شد که بعدا امیر کبیر رو... قسمت بعد بهتون میگم با امیرکبیر چیکار کردند؟!
- آبله کوبی
یکی دیگه از کارهای خیلی مهم امیرکبیر این بود که برای بیماری به نام آبله که خیلی از بچه های کوچیک به خاطر اون م یمردند، واکسن به ایران آورد، که بهش می گفتند: آبله کوبی.
امیرکبیر این بیماری رو از ایران ورانداخت، با همون علمی که گفتم. از طریق علم پزشکی که خارجی ها، اروپایی ها داشتند و پیشرفت کرده بودند، واکسن رو به ایران آورد و نگذاشت که ایرانی ها بیشتر از این بمیرند.
چه کارهایی که امیرکبیر نکرده!!
- چاپ روزنامه
امیر کبیر یه روزنامه تاسیس کرد و گفت: مردم ایران باید آگاه باشن تو کشورشون چه اتفاقهایی داره می ا فته و چه خبره. اسم روزنامه رو هم "وقایع الاتفاقیه" گذاشت یعنی اتفاقهایی که تو ایران داره می افته.
مثلا تو روزنامه می گفت: آی مردم خبر داشته باشید، انگلیسی های نامرد می خواستند این قرارداد رو بنویسند؛ اما ما نگذاشتیم یا خبر داشته باشید قراره بهتون انقدر پول بدیم....
- تقسیم عادلانه
یکی دیگه از مهمترین کارهای امیرکبیر این بود که جلوی بخور، بخورایِ درباری ها، وزیرا و دور و بری هایِ شاه رو گرفت و گفت: چه معنی داره یه عده کمی همه سرمایه مملکت رو توی شکم شون بریزن و بقیه گرسنه باشند!
پول باید عادلانه بین مردم تقسیم بشه و همه داشته باشند. حق ندارید بیشتر از حقتون پول بردارید و بهتون اجازه نمی دم.
- دشمنانی با زیان فارسی
بچه ها ،همین کارهای امیرکبیر باعث شد که کلی دشمن پیدا کنه از جمله مادرشاه...
مادر شاه همونی بود که گفتم با ازدواج خواهرشاه و امیرکبیر مخالف بود؛ حالا تبدیل شده بود به دشمن درجه یک امیر کبیر و چه بلاهایی که اینها به سر امیرکبیر نیاوردند!
اما بچه ها ، امیرکبیر سفت و محکم ایستاد و گفت: من ایران رو آباد می کنم، حتی اگه خیلی ها دشمن من بشن و من از چیزی و کسی نمی ترسم، من فقط از خدا می ترسم. باید تو این کشور بایستم، زحمت و سختی بکشم تا ایران آباد بشه.
بچه ها، ایران همیشه دشمن هایی داره که گاهی فارسی حرف می زنند و گاهی خارجی و امیرکبیر جلوی همه اونها ایستاد ؛ اما بچه ها ، همین کارهای بزرگ باعث شد بعدا برای امیرکبیر نقشه هایی بکشن که باعث بشه اون رو .... ادامه قصه باشه برای قسمت بعد...
شهادت امیرکبیر رایگان
آخه چی شد که ناصرالدین شاه💂🏻♂، امیر کبیر را کشت؟!
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای کارهای بسیار بزرگی که امیرکبیر برای کشور ما، ایران انجام داده بود رو گفتم ؛ اما بچه ها، یه چیزی رو هم بهتون بگم ؟ این چیزهایی که من گفتم همه چیز نبود، امیرکبیر خیلی کارهای دیگه هم کرد که من فرصت نکردم برای شما بگم. خودتون می تونید برید توی کتابهاتون دنبالش بگردید و در مورد زندگی امیرکبیر تحقیق کنید و اطلاعات بدست بیارید.
- پیشنهاد رشوه
امیرکبیر روز به روز داشت ، اوضاع کشور رو بهتر می کرد، مردم بهش امیدوار شده بودند و خیلی خوشحال بودند، چون حقوق مردم رو بیشتر کرده بود و اون پول رو مرتب به مردم می داد و این در حالی بود که نفرات قبلی می گفتند: ما به مردم پول می دیم؛ اما هیچ پولی به دست مردم نمی رسید و اونها بیچاره تر و فقیرتر می شدند ؛ ولی امیرکبیر، هم پول رو به دست مردم می داد، هم نمی گذاشت پول به دست درباری ها برسه.
برای همین بود که درباری ها گفتن: امیرکبیر پررویی رو دیگه از حد گذرونده.
کی جرات میکنه جلوی دربار بایسته و این کارها رو بکنه؟!
کی جرات میکنه جلوی مادر شاه بایسته؟!
کی جرات میکنه حقوق و دستمزد مادر شاه رو کم کنه؟!
این امیرکبیر خیلی پررو شده، یه کاری می کنیم آبروش بره؛ می ریم سراغ خودش بهش رشوه می دیم و اگر گرفت همه جا پخش می کنیم که امیرکبیر هم رشوه بگیره و آبروش رو می بریم.اونها سراغ امیرکبیر رفتند و با روشهای مختلفی به اسم هدیه گفتند: جناب امیرکبیر این پولها مال شماست و از طرف مردمه، ما این پولها رو می خوایم به شما. بدیم .
امیرکبیر گفت: من نیازی به این پولها ندارم، یه حقوقی دارم که از شاه می گیرم، همون برای زندگی من کافیه. این پول ها رو ببرید برای خودتون خرج کنید، من این پولها رو نمی گیرم.
چند بار رفتند و اومدند ؛اما دیدند نه بابا! امیرکبیر الکی دُم به تله نمیده!
- از پشت خنجر می زنه !!
درباری ها گفتند: چیکار کنیم از دست این امیرکبیر؟! آخرین راهی که برای ما می مونه اینکه پیش شاه بریم و انقدر ازش بدگویی کنیم تا شاه، امیرکبیر رو از مسئولیتش بیرون بندازه ، گوشش رو بتابونه و بگه از این مسئولیت بیرون برو !!
بچه ها من بهتون گفتم، شاه خیلی امیرکبیر رو دوست داشت، خیلی قبولش داشت، انقدر که خواهرش رو به امیرکبیر داد یعنی امیر کبیر می شد دامادشون.
مگه می شد به این راحتی تو دل شاه نفوذ کنی و امیرکبیر رو از فکر شاه بیرون بندازی ؟! نمی شد.
اما بچه ها، مخالف های امیرکبیر یک نفر که نبودن! این یکی گفت، اون یکی گفت، مادر شاه گفت، زن شاه گفت، وزیر شاه گفت، همین جوری مدام رفتند، گفتند و گفتند؛ اما شاه قبول نمی کرد. تا اینکه یه روز ناصرالدین شاه گفت: باشه، حالا که اینجوریه من امیرکبیر رو از مسئولیتش بیرون می اندازم.بچه ها ، به نظرتون به شاه چی گفتند که راضی شد؟!
گفتند: جناب شاه شما اینقدر به امیرکبیر بهاء می دید، اینقدر اون رو دوست دارید و تحویل می گیرید ؛ اما اون داره از پشت به شما خنجره می زنه.
پادشاه که این رو شنید یهو تعجب کرد و با ناراحتی گفت: چه جوری این حرف رو می زنید؟ چرا می گید امیرکبیر از پشت به من خنجر میزنه؟!
نامردهایی که پیش شاه اومده بودن ، گفتند: اون می خواد کم کم شما رو از مسئولیت کنار بزند و خودش پادشاه بشه. جناب شاه! فکر کردید امیرکبیر این کارها رو برای رضای خدا می کنه؟! هرگز.
پادشاه که این رو شنید یک دفعه گفت: این تهمتِ و این تهمت ها به امیرکبیر نمی چسبه ...
بعد پادشاه توی فکر فرو رفت و گفت: البته حرف بی راهی هم نیست. من گاهی که با امیرکبیر بین مردم میرم، می بینم که مردم اون رو از من بیشتر دوست دارند، بهش بیشتر از من ، احترام می گذارند، دست اون رو می بوسند؛ اما دست من رو نمی بوسند. مردم امیرکبیر رو از من بیشتر دوست دارند، این می تونه یه خطر
بزرگ برای ما باشه ..
خلاصه با همین حرفها و توطئه ها تونستند دل شاه رو خالی و کاری کنند که شاه امیرکبیر رو از مسئولیتش عزل کنه
- توطئه انگلیسی ها
اما بچه ها، در کنار این درباری ها و وزیرهای نامرد و خائنی که پیش پادشاه اومدن و باعث شدند که اون امیرکبیر رو کنار بگذاره ، انگلیسی های نامرد هم بودند که با کلی نقشه زیر پای شاه نشستند و به درباری ها یاد دادند که چی باید به پادشاه بگن که اون امیرکبیر رو کنار بگذاره .
چرا انگلیسی ها این نقشه رو کشیدند؟! چون همونطور که تو قسمت قبل بهتون گفتم، امیرکبیر کلی از امتیازهای انگلیسی ها رو داخل ایران حذف کرده بود و هر جا خواستن نظر بدن، می گفت: شما لازم نکرده نظر بدید، خودمون می تونیم برای ایران خودمون تصمیم بگیریم و می فهمیم چیکار باید بکنیم و چیکار نکنیم.
بچه ها ، برای همین، نقشه کشیدند و انقدر زیر پای شاه نشستند و از امیرکبیر بدگویی کردند که آخر سر شاه یه کاغذ برداشت و روش نوشت از امروز امیرکبیر، از این مسئولیت عزل میشه و به خونه شون بره. این رو که نوشت امیرکبیر باورش نمی شد، آخه امیرکبیر و شاه خیلی با هم دوست بودند و شاه خیلی قبولش داشت و می دونست چه کارهای بزرگی برای ایران کرده.
تا اینکه شاه بهش گفت: تو از مسئولیت عزلی و باید به خونه ات بری .
خونه اش هم نه! بلکه او رو به شهر کاشان تبعیدش کردند و گفتند: برو به همون شهری که بدنیا اومدی و همونجا بمون و این دور و برها نباش...
- تبعید تا شهادت
خلاصه بچه ها، امیرکبیر رو بعد از حدودا ۴ سال زحمت و تلاش برای مردم ایران، آخر سر به خاطر بدگویی دور و بری های و غرور زیاد و خودخواهی شاه، از مسئولیت بزرگی که داشت بیرون انداختن ؛ اما داستان به همین جا ختم نشد.. چند روز بعد توی یک مهمونی، شاه یه چیزهایی خورده بود و عقلش رو از
دست داده بود و نمی فهمید داره چیکار میکنه. اطرافیان شاه هم یه کاغذ جلوی شاه گذاشتن و گفتند: شاه این رو امضا کن.
شاه هم که دیگه عقلی تو کله اش نبود، اون کاغذ رو امضا کرد. اون کاغذ چی بود به نظرتون؟! حکم قتل امیرکبیر!! یعنی اگر شاه اون نوشته رو امضا کنه می تونند امیر کبیر رو بکشند!
شاه هم که نخوند و نفهمید کاغذ چیه، اون رو امضا کرد، در واقع مادر شاه نقشه این توطئه رو کشیده بود.
خلاصه درباری ها به دنبال امیرکبیر رفتند و گفتند: امیرکبیر پاشو بریم.
امیرکبیر گفت: کجا بریم؟
گفتند : پاشو که شاه حکم قتل تو رو نوشته.
امیر کبیر گفت : شاه حکم قتل من رو نوشته؟ امکان نداره!!
گفتند: چرا امکان داره، این هم کاغذش.
امیرکبیر کاغذ رو که نگاه کرد یه مرتبه اشک توی چشماش جمع شد، چهار سال برای مردم مظلوم و بیچاره ایران کار کرده و زحمت کشیده بود و دست آخر مادر شاه، همون کسی که از همون اول از امیرکبیر بدش م یاومد و دور و بری های بدجنس و مفت خور شاه که می خواستن پول ایران ، تو جیب خودشون بره نه جیب
مردم! نقشه ی قتل امیرکبیر رو کشیدند و امیرکبیر رو توی حمام فین کاشان بردن .
ان شا الله اگه قسمت تون بشه و سفر کنید به شهر زیبا و خوش آب و هوای کاشان، حتما یه سر به حمام فین کاشان بزنید و اونجا محل قتل امیرکبیر مشخصه
امیرکبیر رو در حمام نشوندن و بعد رگهای دست ش رو با تیغ زدند، می دونید که بچه ها، انسان یه مقداری خون توی بدنش داره و اگر خون زیادی از بدنش خارج بشه ناخودآگاه می میره. انقدر خون از بدن امیرکبیر خارج شد تا از دنیا رفت.
- به یاد امام حسین (ع)
امیرکبیر لحظه های آخر عمرش یه مرتبه تشنه اش شد، آدم وقتی خون ازش میره تشنه اش میشه. براش یه کاسه آب آوردند و گفتند: این کاسه آب و بگیر و بنوش. امیر کبیر تا کاسه آب رو دید، یاد امام حسین(ع) افتاد و گفت: امام من، امام حسین(ع) تشنه لب از دنیا رفت، زشته که من سیراب شم و از دنیا برم و این رو گفت و سرش رو روی زمین گذاشت و روحش به سمت آسمون پرواز کرد.
خواهر شاه که همسر امیرکبیر بود، گفت: امیرکبیر وصیت کرده که اگر براتون ممکنه و می تونید، بدن من رو به کربلا ببرید و در حرم امام حسین(ع) دفن کنید.
بنا بر وصیت خود امیرکبیر بدنش رو به عراق بردن و در حرم امام حسین(ع) دفن کردند. بچه ها همین الان که شما کربلا زیارت امام حسین(ع) برید ، قبر امیرکبیر داخل حرم امام حسینه .این بود قصه ی امیرکبیر، این انسان بزرگ و دلسوز ایران. تا قصه های بعدی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
موارد مرتبط
قصه حر بن یزید ریاحی
قصه وهب نصرانی
قصه زنددگی شهید جمهور سید ابراهیم رئیسی
قصه زندگی امام رضا (ع)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
1 دیدگاه برای قصه زندگی محمد تقی فراهانی(امیر کبیر)
قیمت

عالی