ماجراهای دوران رهبری امام علی خیلی جالب و درس آموزه...
مامان بابا ها پیشنهاد میکنیم این مجموعه رو شما هم با بچه ها گوش کنین
قصه زندگی امیرالمؤمنین (دوران رهبری)
بیعت مردمی رایگان
امام علی(ع) فرمودند: بروید با هر کس دیگری که میخواهید بیعت کنید. اما اگر میخواهید با من بیعت کنید بدانید...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
بچهها ،قسمتهای قبلی براتون ماجرای دوران خانه نشینی امام علی رو تعریف کردم و گفتم که چجوری
شد حق امام علی ،یعنی حکومت رو ،به نامردی از امام گرفتن و یاور هجده ساله ،همسر و همسنگر امام علی،
حضرت فاطمهی زهرا رو به شهادت رسوندن.
اما بچهها ،توی این دورهی 25سال خانه نشینی ،امام علی (ع) مشغول کشاورزی و کندن چاه شدن.
امام علی خیلی زحمت میکشیدن و کار میکردن ،برای همین هم کلی پول درآوردن و پولدار شدن.
البته؛ امام علی (ع) همهی این پولها رو توی جیبشون نمیگذاشتن.
بخشی رو توی جیبشون میگذاشتن ،بخشی رو به مردم میبخشیدن و بخشی رو هم نگه میداشتن برای
فرزندان و آیندگان و برای نوههاشون.
فرزندان و نوههای امام علی کیا هستن بچهها؟
امامهای بعدی هستن دیگه؛ درسته؟
امام حسن ،امام حسین ،امام سجاد.
اینها فرزندان و نوههای امام علی هستن؛ درسته؟
امام علی (ع) برای اونها یک ثروت تولید کردن .کلی پول درست کردن.
چرا؟ چون اگر پول باشه ،امام دستش بازه و میتونه کار کنه.
میتونه به دیگران ببخشه و گره از کار مردم باز کنه؛ درسته؟
امام علی(ع) این بیست و پنج سال ،کلی پول تولید کردن.
میرفتن با دستهای خودشون چاه میکندن.
بعد که به آب میرسیدن ،میاومدن از آب چاه ،یک نخلستان میساختن با کلی درخت خرما.
هر سال کلی خرما به دست میآوردن و این خرماها رو میفروختن و پولش رو خرج نیازمندان میکردن.
بچهها ،برای همین کارهای امام علی ،برای زحماتی که امام علی کشیدن و لطفها و خوبیهایی که در حق
مردم کردن ،بعد از 25سال ،مردم فهمیدن که حکومت حق و برای امام علیه.
امام علی بهترین کسی هست که میتونه رهبر جامعهی اسالمی باشه.
حاال بچهها...
من امروز میخوام براتون قصهای رو تعریف کنم که چی شد مردم دوباره اومدن دم خونهی امام علی و
باهاش بیعت کردن.
یک بیعتی کردن که اصال مثل اون ،سابقه نداشت.
هجوم معترضین به مدینه
بچهها ،بیعت که میدونین یعنی چی؟
بیعت یعنی رأی دادن.
یعنی مردم اومدن دم خونهی امام علی ،گفتن«:یا علی ابن ابیطالب! ای داماد رسول خدا ،ای وصی و ای برادر
رسول خدا! ما اومدیم تا تو رو رهبر خودمون بکنیم».چی شد؟
چی شد اون مردمی که با امام علی قهر کردن ،همون مردمی که جواب سالم امام علی رو نمیدادن ،چی شد
اومدن دوباره با امام علی بیعت کردن؟
همگی گفتن«:ما تو رو میخوایم علی این ابیطالب».
ماجراش چیه؟
خب ،ماجرا از این قراره که خلیفهی سوم ،یعنی عثمان ،خیلی کارهای بدی انجام داده بود و ظلمهای زیادی
در حق مردم کرده بود.
عثمان اومده بود حقوق فامیلهاش رو بیشتر از بقیهی مردم کرده بود.
از طرف دیگه ،حاکمانِ زمانش و استاندارانش رو از فامیلهای خودش گذاشته بود.
مثال؛ یک نفر رو گذاشته بود که در زمان پیامبر ،پیامبر در موردش گفته بود؛ این آدم بد و گنهکاریه و پیامبر
اصال این مرد رو از شهر مدینه اخراج کرده بودن.
عثمان ،اومد این رو مسئول کرد و بهش مسئولیت داد.
خالصه...
فامیلهای عثمان خیلی در حق مردم بدی کردن و خیلی مردم رو اذیت میکردن.
بچهها ،یک کاری کرده بودن که از شهرها و از کشورهای مختلف ،مردم بلند شدن دسته دسته اومدن مدینه.
بیان مدینه چیکار؟ بیان مدینه که اعتراض کنن.
اعتراض کنن این چه وضعشه؟ جناب خلیفه چرا فامیلهات دارن انقدر در حق مردم ظلم میکنن؟
چرا حقوقشون انقدر زیاده؟ چرا انقدر مردم رو داری اذیت میکنی؟
چرا عین خیالت نیست؟
بچهها ،مردم از مصر ،کوفه ،از بصره و از جاهای مختلف اومدن ،وارد شهر مدینه شدن.
بعد هم به محض اینکه وارد شهر پیامبر شدن ،شروع کردن به شعار دادن.
شعارهای تند میدادن و خیلی عصبانی بودن.
آخه عثمان در حقشون خیلی بدی و ظلم کرده بود.
بچهها ،بعضی از یاران پیامبر که اسمشون طَلحه و زُبِیر بود.
زبیر همون کسی بود که یار امام علی و جزء اون ۴نفر یاران مخصوص امام علی بود.
این یاران پیامبر ،میاومدن با معترضان همراه میشدن و علیه عثمان شعار میدادن.
چرا به نظرتون؟
چون با خودشون پیش بینی میکردن و میگفتن«:به احتمال زیاد ،این معترضها یک کاری کنن که عثمان
از حکومت برداشته بشه.
خب نفر بعدی کی باشه؟
با خودشون میگفتن؛ما بیایم با اینها همراهی کنیم تا نفر بعدی ما باشیم .هم یار رسول اهلل بودیم ،هم آبرو
داریم ،هم کلی ثروتمندیم».
از طرف دیگه ما هم به عثمان معترضیم ،بعدا اگر کسی رو خواستن به عنوان خلیفهی بعدی انتخاب کنن،
یکی از ماها رو انتخاب میکنن.
کشتن عثمان
این حرفا رو بعضی از یاران پیامبر میگفتن.
اما بچهها ،امام علی چیکار میکردن؟
امام علی میگفتن«:ای مردم! الکی شلوغ نکنین .من میرم با عثمان صحبت میکنم ،ازش قول میگیرم که
اوضاع رو اصالح کنه».
بچهها ،امام علی (ع) همون کسی هست که عثمان خیلی در حقش بدی و ظلمهای زیادی کرده.
اما امام علی (ع) میگفتن«:اگر که مردم بیان شلوغ کنن و به هم بریزن و حاکم رو از سر جاش بردارن و
بکشنش ،ممکنه اوضاع جهان اسالم مشکل دار بشه».
اون زمان بچهها ،کل کشور زیر نظر حکومت اسالمی بود.
کل کشور زیر نظر همین خلیفهها بود.
از ایران گرفته تا عراق و سوریه و لبنان و جاهای مختلف ،اینها همه زیر نظر حکومت اسالمی بود.
امام علی نمیخواستن اوضاع به هم بریزه و اغتشاشات بشه.
برای همین ،میاومدن با معترضین صحبت میکردن و میگفتن«:شما مشکلتون چیه؟ حرف حسابتون
چیه؟ به من بگین ،من میرم به عثمان میگم».
معترضین هم میگفتن«:آقا این عثمان در حق ما ظلم کرده ،فامیلهاش رو گذاشته ،داره حقوقهای زیادی
میده ولی حق مردم رو بهشون نمیده ،پولشون و بیتالمال رو به مردم نمیده و »
...اینطوری کلی اعتراض میکردن.
امام علی میرفتن پیش عثمان ،باهاش صحبت میکردن و میگفتن«:عثمان! چرا داری این کارها رو
میکنی؟ چرا در حق مردم ظلم میکنی؟ خب به حرف این بندههای خدا گوش کن ،حرف بیخودی که
نمیزنن ،به حرفشون گوش کن».
بچهها ،عثمان قول میداد و میگفت«:باشه ،من درستش میکنم .قول میدم».
اما ،تا از امام علی فاصله میگرفت و تا امام علی از خونهش بیرون میاومدن ،یهو زیر حرفهاش میزد و
میگفت«:نه! اصال من به حرف مردم گوش نمیدم .اعتراض دارن که دارن ،یا میشینن سر جاشون یا من
اصال به حرفشون گوش نمیدم».
خالصه بچهها...
چند بار امام علی رفتن باهاش صحبت کردن.
امام علی دلسوز بود ،حتی دلسوز دشمنانش.
بهش میگفتن«:این کار رو نکن ،اشتباه نکن و به خودت ضربه نزن ،این کارهای تو ،باعث میشه مردم تو رو
از این جایگاهی که هستی بردارن یا بکشنت .مراقب باش».
عثمان گوش نمیداد.
عثمان به حرف فامیلهای خودش باز هم گوش میداد.
تا اینکه بچهها...
یک روز ،مردم دیگه خیلی عصبانی شدن.
شاید نزدیک یک ماه بود داشتن اعتراض میکردن و عثمان اصال به حرفهاشون گوش نمیداد.
میاومد وعده میداد ،زیر حرفهاش میزد.
بچهها ،یک روز مردم همگی ریختن تو خونهی عثمان و با شمشیر حسابی حالش رو گرفتن و کشتنش.
عثمان ،خلیفه و فرماندهی حکومت اسالمی رو کشتن.
رهبر این مردم کی بودن؟ رهبر اصلی مردم ،همین طلحه و زبیر بودن.
بچهها این دو تا اسم و حفظ کنین تو ادامهی قصهها باهاش کار دارم؛ 'طَلحه و زُبِیر'
این دو نفر ،مردم رو علیه عثمان تحریک میکردن و میگفتن«:برین به عثمان اعتراض کنین».
همینها ریختن عثمان رو کشتن.
بعدا یک کارهایی کردن که اگه بگم تعجب میکنین.
حاال با کی بیعت کنیم؟
اما بچهها ،بعد از اینکه مردم و معترضین ،عثمان رو کشتن با خودشون گفتن«:حاال با کی بیعت کنیم؟
رهبر بعدی کی باشه؟»
بچهها ،طلحه و زبیر ،کلی تالش کرده بودن که رهبر بعدی خودشون باشن.
کلی برای مردم از خودشون تعریف کرده بودن ،از سابقهشون گفته بودن ،تا بتونن در آینده رهبرهای بعدی
باشن.
اما؛ مردم همگی اومدن سراغ امام علی.
چرا؟ چون که مردم دیده بودن توی این 25سال ،کی براشون زحمت کشیده و به دردشون خورده.
وقتی پول نیاز داشتن کی بهشون کمک کرده.
از طرف دیگه یاران پیامبر ،اون یاران خوب پیامبر که با امام علی بودن ،امام علی رو تبلیغ میکردن.
میگفتن«:ای مردم! نکنه سراغ کس دیگهای برین که بدبخت میشین ها .فقط علی ابن ابیطالب الیق اینه
که فرماندهی شما بشه.
علی ابن ابیطالب هم علمش از همه بیشتره ،هم از همه خوش اخالقتره ،هم از همه با تقواتره.
ای مردم! علی ابن ابیطالب حکومت و قدرت رو برای این نمیخواد که جیبهای خودش رو پرِ پول کنه.
علی اگر رهبر شما بشه ،به درد شما میخوره و براتون کلی کار میکنه و زحمت میکشه».
خالصه بچهها...
مردم که توی این ۵۲سال حسابی امام علی رو شناخته بودن و فهمیده بودن این آدم آدمِ خوبیه ،آدم
مهربونیه ،آدمیه که حرف خدا رو گوش میده ،اومدن دم خونهی امام علی.
دو سه بار اومدن دم خونهی امام علی که ای علی ابن ابیطالب همین االن با ما بیعت کن ،ما تو رو رهبر
بعدی کنیم.
بچهها ،یادتونه که گفتم بیعت چه شکلیه؟
بیعت یعنی دو نفر با هم دست بدن ،یعنی مردم بیان به یک نفر دست بدن ،بگن ما تو رو به عنوان رهبر و
فرماندهی بعدیمون قبول داریم.
اینها میاومدن دست امام علی رو بگیرن ،امام علی دستشون رو میکشیدن پشتشون.
به زور میخواستن دست امام علی رو بگیرن اما امام بهشون دست نمیداد.
چرا آخه؟ مگه رهبری ،حق امام علی نبود؟
چرا بچههاحکومت حق امام علی بود ،ولی امام علی (ع) یک چیزهایی میدیدن.
امام علی میدیدن که بعضی از این یاران پیامبر ،این مدت ،به اسم اینکه یک زمانی با پیامبر بودن کلی پول
به جیب زدن.
امام علی اگه میخواستن بیان ،تصمیم داشتن از بیت المال به همه به یک اندازه و مساوی حقوق و پول
بدن.
این یاران پیامبر مطمئنا به این تصمیم اعتراض میکردن.
بچهها امام علی به اون مردم میگفتن«:برین سراغ دیگران ،برین با هرکی میخواین بیعت کنین .من هیچ
مشکلی ندارم اما اگه با من بخواین بیعت کنین ،دردسر داره ها! سختیهایی میکشین ها!»
اونها میگفتن«:اشکالی نداره .ما تو رو میخوایم ،فقط تو رو».
پذیرش بیعت مردم
بالخره بچهها...
امام علی در جواب مردم میگفتن«:نه ،برین فردا بیاین».
باز فرداش یک عالمه آدم میاومدن.
بچهها ،چند هزار نفر میاومدن دم خونهی امام علی.
امام علی میگفتن«:نه ،برین فردا بیاین».
چرا بچهها؟؟ چرا امام علی این کار رو میکردن؟
چون میخواستن مطمئن بشن اینها واقعا میخوان بیعت کنن ،جوگیر و هیجانی نشدن.
خالصه بچهها...
تا اینکه اینها یک روز ریختن تو خونهی امام علی و گفتن«:علی ابن ابیطالب! ای برادرِ رسول خدا ،ای بابای
حسن و حسین ،یا با ما بیعت میکنی یا ما از خونهت نمیریم ،همه اومدیم با تو بیعت کنیم».
به زور بچهها ،میخواستن با امام علی بیعت کنن.
همینهایی که یک روزی به زور حق امام علی رو گرفتن بعد از ۵۲سال ،فهمیدن هیچکس بهتر از امام علی
نیست ،خودشون فهمیدن.
پیامبر قبال گفته بودن که بهتر از علی پیدا نمیکنین ولی به حرف پیامبر اعتماد نکردن.
باید حتما خودشون تجربه میکردن.
باید حتما در حقشون ظلم میشد ،بعد میفهمیدن که امام علی از همه بهتر بودن.
اینها اومدن با امام علی بیعت کنن.
امام علی بهشون یک چیز گفتن.
گفتن«:من باهاتون بیعت میکنم ،اشکال نداره .حاال که همه اومدین ،بیعت میکنم اما اینجا نه.
بریم تو مسجد؛ بریم تو مسجد ،اونجا با شما بیعت میکنم».
بچهها ،مردم همه اومدن تو مسجد پیامبر.
انقدر جمعیت زیاد بود که مسجد میخواست منفجر بشه.
همه نشسته بودن که امام علی اومدن.
امام علی اومدن تو مسجد ،رفتن جای مِنبَر پیامبر.
همون منبری که پیامبر روش ،برای مردم صحبت میکردن.
رفتن اونجا که.....
ادامهی قصه باشه برای دفعهی بعد.
تا قسمت بعد و ادامهى داستان زندگی امام علی ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
اولین اصلاحات رایگان
ماجرای تقسیم بیت مال توسط امام علی و خشمگین شدن برخی از یاران😤
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای کشته شدن خلیفه سوم ،عثمان رو براتون تعریف کردم و گفتم که چرا مردم دست به
این کار زدن .البته؛ بعدش هم گفتم که مردم اومدن دم خونهی امام علی.
همگی اومدن تا با امام علی بیعت کنن و بگن علی ابن ابیطالب ما تو رو به عنوان رهبر و فرمانده خودمون،
قبول داریم.
اما امام علی(ع) گفتن«:نه! من با شما بیعت نمیکنم».
مردم هی میگفتن چرا؟
امام علی میگفتن«:به خاطر اینکه نفرهای قبلی ،خلیفههای قبلی ،یک کارهایی کردن که من قبول نداشتم.
من اگه بیام ،اون کارها رو دیگه نمیکنم و مطمئن هستم شماها ناراحت میشین و با من دشمنی
میکنید».
به حرفهای من گوش میکنین؟
مردم که این حرفهای امام علی رو میشنیدن ،با ناراحتی میگفتن«:نه آقا جان! این چه حرفیه؟ ما اصال
میخوایم شما فرمانده و رهبر ما بشین ،تا اون کارهای اشتباه عثمان رو نکنین.
ما شما رو به این دلیل انتخاب کردیم».
اما بچهها...
مثل اینکه مردم خوب متوجه نشدن امام علی چی میگن ،برای همین باز هم اصرار کردن و باالخره امام
علی راضی شدن.
امام گفتن«:باشه؛ من قبول میکنم فرمانده و رهبر شما باشم اما به حرفهای من گوش میکنین؟»
همگی گفتن«:بله که گوش میکنیم .اصال شما دستور بده ،اگه ما یک دونه دستور شما رو گوش ندادیم،
هرچی خواستی به ما بگو».
امام علی گفتن«:با اینکه میدونم در آینده عهدشکنی میشه و زیر حرفتون میزنین ،ولی اشکال نداره
باشه».
خالصه بچهها...
مردم همگی با امام علی بیعت کردن.
هرکی که تو شهر مدینه بود ،چه خود اهالی شهر مدینه ،چه کسانی که از شهرهای دیگه اومده بودن ،همه با
امام علی بیعت کردن.
البته؛ یک عدهای هم بودن که بیعت نکردن.
تعداد خیلی کمی بودن که بیعت نکردن ولی امام علی به زور از اونها بیعت نگرفت.
امام علی میگفتن بیعت اختیاریه ،باید طرف خودش بخواد زورکی که نیست.
ما که نمیتونیم کسی رو مجبور کنیم؛
ولی حاال که بیعت نکردین ،باید به حرفهای من که انتخاب شدهی مردم هستم ،گوش کنین.
درست مثل قضیهی امروزهی خود ما بچهها.
بعضیها به یک رئیس جمهور رای میدن ،بعضیها رای نمیدن ،اما اونهایی که رای ندادن ،باید به حرفهای
رئیسجمهور گوش ،همه باید گوش کنن.
امام علی گفتن«:شما رای ندادین ،اشکال نداره .من به زور از شماها رای نمیگیرم اما اگر با من بیعت
نکردین ،دلیل نمیشه که به حرفهای من گوش ندین و بعدا سرپیچی کنین .باید به تمام حرفهام گوش
بدین».
اونها هم گفتن«:باشه ،ما از حرفهای تو سرپیچی نمیکنیم».
تقسیم مساوی بیتالمال
خب بچهها...
بعد از اینکه امام علی به حکومت رسیدن و رهبر شدن ،جزء اولین کارهاشون این بود که بیتالمال
مسلمونها رو تقسیم کنن.
بیت المال دیگه چیه؟
بیت المال اون اموالی هست که مال همهی مردمه.
اموالی که دست رهبر و فرمانده هست ،ولی مال همهی مردمه و باید به دست همه برسه.
بچهها ،پیامبر خدا ،بیت المال رو مساوی تقسیم میکردن.
یعنی به هر نفری یک اندازه میدادن.
اینجور نبود که بگن چون علی ابن ابیطالب پسر عموی منه ،چون تو جنگها خیلی گل کاشته و خیلی
کارش خوبه ،من بهش ده تا سکه بدم ،به اون نفر دیگه ،یک سکه بدم.
اینجوری نبود ،پیامبر به همه مثال سه تا سکه میدادن.
اما بعد از پیامبر ،عمر ،خلیفهی دوم ،این روش رو تغییر داده بود.
اومده بود گفته بود کسانی که تو راه اسالم زحمت بیشتری کشیدن ،تو جنگهای بَدر و اُحُد بودن و اونجا
دالوری کردن ،اینها باید سهم بیشتری از بیت المال بگیرن.
اونهایی که بعدا ایمان آوردن و اونهایی که اون زمان تو مکه و دشمن پیامبر بودن ،باید از بیت المال ،کمتر
بهشون بدیم.
اما؛ عثمان که اومد ،باز روش رو تغییر داد.
گفت«:باید به فامیلهای من بیشتر بدین و بهشون باید از همه بیشتر برسه».
خالصه بچهها...
با این روشی که خلیفههای قبلی پیش گرفته بودن ،اصحاب و یاران بزرگ پیامبر ،همگی عادت کرده بودن
هرماه کلی پول بیاد تو حسابشون و کلی سکهی طال بهشون بدن.
امام علی که اومدن ،گفتن«:من اون روش پیامبر رو اجرا میکنم و فقط به روش پیامبر گوش میدم.
پیامبر مساوی میدادن ،من هم مساوی تقسیم میکنم».
امام علی اومدن به همه یک اندازه بیت المال دادن.
مثال به همه پنج تا سکه دادن.
بعضیها بودن هر ماه صد تا سکه میگرفتن و حاال شده بود پنج تا سکه.
این افراد یک مرتبه اعتراضشون بلند شد و با داد و بیداد اومدن پیش امام علی.
یکی از این کسانی که اومد پیش امام علی ،یکی از یاران خیلی خوب امام علی بود.
یکی از کسانی بود که امام علی خیلی هم دوستش داشتن.
اون فرد با ناراحتی اومد پیش امام علی و گفت«:ای امیرالمؤمنین! ای برادر رسول خدا! تو به مامور بیت المال
گفتی که اموال را مساوی تقسیم کنه؟ به خدا سوگند عمر و عثمان این کار را نمیکردن .تو داری در حق ما
ظلم میکنی».
بچه ها ،امام علی گفتن«:چه حرفیه شما میزنین؟ مگه پیامبر این کار رو نمیکردن؟ یعنی پیامبر داشتن در
حق شما ظلم میکردن؟
بعد هم ،یک سوال!
من کل قرآن رو خوندم؛ کجای قرآن گفته یک نفر از یک نفر دیگه برتره؟
کجای قرآن گفته سیاه پوستها پایینتر هستن ،سفید پوستها باالترن؟
کجای قرآن گفته عربها برتر هستن ،ایرانیها پایینترن؟
کجای قرآن اینها رو گفته؟
قرآن گفته مردم همه مساویاند ،همه حقوق مساوی دارن.
من ،طبق برنامهی پیامبر و طبق دستور قرآن ،به شما بیت المال دادم ،اونوقت شما به من اعتراض
میکنین؟ خجالت نمیکشین؟»
بچهها ،یاران امام علی ،اونهایی که خوب بودن ،خجالت کشیدن و گفتن«:راست میگید .حق با شماست».
اما یک عدهای بودن که خیلی آدمهای خوبی نبودن ،برای همین وقتی دیدن امام علی حقوقشون رو کم
کرده و از بیت المال کمتر بهشون میدن ،یک مرتبه اعتراض کردن.
شروع کردن تو شهر راه میرفتن ،علیه امام علی حرف میزدن.
علی در حق مردم ظلم و بدی میکنه!!!
افرادی که اعتراض کردن همون کسانی بودن که زودتر از همه با امام علی بیعت کردن.
میدونید کیا بودن؟ همین طلحه و زبیر.
همون کسانی که اول میخواستن خودشون رهبر و فرمانده بشن.
وقتی دیدن نه ،مردم رفتن طرف امام علی هستن ،اینها هم اومدن پیش امام علی و اولین نفرهایی که بیعت
کردن ،خودشون بودن.
حاال اینها شروع کردن علیه امام علی حرف زدن.
هی میگفتن«:علی ابن ابیطالب داره در حق مردم ظلم و بدی میکنه».
امام علی اینها رو میدیدن و میگفتن«:اینچه حرفیه شما میزنین؟ خجالت نمیکشین؟
خودتون اولین نفرهایی بودین که با من بیعت کردین.
مگه من نگفتم شما تحمل ندارین؟ شما تحمل عدالت ندارین؟ من بخوام عدالت رو اجرا کنم ،اعتراض شماها
بلند میشه .خودتون گفتین اشکالی نداره ،حاال بیاید این هم عدالت».
اونها با ناراحتی به امام علی گفتن«:ای پسر ابوطالب! ما حرفی زدیم ،حرف خودمون رو پس میگیریم .ما
عدالت کجا خواستیم؟ به ما بیشتر پول بده .پول زیادی به ما بده تا ما تو رو دوست داشته باشیم».
بچهها ،امام علی (ع) گفتن«:هرگز ،من هرگز حق مردم رو نمیخورم .من هرگز سهم بقیه رو به شماها
نمیدم .اصال و ابدا من این کار رو نمیکنم».
اونها چند شب بعد رفتن تا با امام علی صحبت کنن.
فکر میکردن با امام علی صحبت کنن ،امام قبول میکنه که دستور خدا رو زیر پاش بزاره.
رفتن تا به امام علی یک پیشنهاد بدن .چه پیشنهادی؟
شمع بیتالمال و شمع خودم
اونا رفتن پیشنهاد بدن و بگن آقا بیا ما رو بزار فرماندهی کوفه و بصره ،یک استانداری به ما بده.
ریاست دو تا شهر رو بده به ما.
اما به محض اینکه وارد خونهی امام علی شدن ،حضرت شمعی که روشن بود رو فوت کردن ،یک شمع دیگه
روشن کردن.
اونها گفتن«:این چه کاری بود؟! چرا این شمع رو خاموش و یک شمع دیگه روشن کردی؟»
امام علی گفتن«:این شمع ،مال بیت المال بود .من این رو خاموش کردم و این شمع دیگه مال خودم بودم،
از پول خودم خریدم ،این رو روشن کردم».
اونها که این رو دیدن ،فهمیدن نه! مثل اینکه علی ابن ابیطالب ،ذرهای از بیت المال رو به دیگران نمیده.
حتی برای خودش زیادی مصرف نمیکنه.
اما ،باالخره دلشون زدن به دریا و پررویی کردن و پیشنهادشون رو به امام علی گفتن.
گفتن«:ای ابالحسن! ای علی ابن ابیطالب! ما به نزد تو آمدیم تا یک پیشنهاد به تو بدیم».
امام علی گفتن«:چه پیشنهادی؟!»
اونها گفتن«:من رو فرماندهی کوفه بگذار و برادرم و دوستم رو فرماندهی بصره.
اونوقت ما با تو هیچ کاری نداریم و در حق تو هیچ حرفی نمیزنیم».
امام علی گفتن«:نه! قبول نمیکنم .شما توی مدینه بمونید پیش خودم.
من به شما بیشتر نیاز دارم ،برید کوفه و بصره نگران میشم .پیش خودم بمونین».
اونها که دیدن ای بابا ،این دفعه هم تیرشون به سنگ خورد ،یک نقشهی دیگه کشیدن و یک بهانهی دیگه
پیدا کردن.
میخوایم بریم زیارت خانه خدا
این افراد چند روز بعد باز رفتن پیش امام علی.
همین طلحه و زبیر بچهها ،همین کسانی که اولین نفرهایی بودن که با امام علی بیعت کردن.
رفتن پیش امام علی و با ناراحتی و عصبانیت به امام علی گفتن«:بس است دیگه ،بس است ای علی ابن
ابیطالب! تو ما رو خسته کردی ،تو گفتی ما رو در مدینه نگه میداری تا از ما مشورت بگیری اما هیچ
مشورتی از ما نمیگیری».
امام علی بهشون گفتن«:خب من همه چیز رو میدونم.
اون چیزهایی رو که ندونم میام از شما مشورت میگیرم و هنوز چیزی پیش نیومده.
چیزی پیش بیاد ،میام با شما مشورت میکنم ولی تا االن ،همه چیز حکم و دستور خدا بود و من همه جا
میدونستم چیه ،برای همین از شما مشورت نگرفتم».
اونها با ناراحتی گفتن«:نه! اینطور نمیشه ،اصال ما میخواهیم به سمت مکه بریم .میخواهیم بریم زیارت
خانهی خدا».
امام علی گفتن«:نه! شما میخواین برین مکه فتنه و بر علیه من جنگ درست کنین».
اونها با ناراحتی گفتن«:این چه حرفیه که تو به ما میزنی؟ خجالت هم خوب چیزیه .ما علیه تو جنگ
درست کنیم؟»
امام علی گفتن«:باشه ،اشکال نداره .یک کاغذ میارم ،اینجا بنویسین که ما از مدینه خارج بشیم.
علیه علی ابن ابیطالب حرفی نمیزنیم و جنگی درست نمیکنیم .بعد هم امضا کنین و من میزارم برین».
اونها گفتن«:باشه».امام علی کاغذ آوردن و اونها نوشتن که ما با علی ابن ابیطالب دشمنی نمیکنیم.
از مدینه هم میخوایم خارج بشیم ،نمیخوایم با علی بجنگیم.
بعد هم امضا کردن ،هم طلحه هم زبیر.
بچهها ،زبیر ،همون کسی که یار امام علی و تو خونهی امام علی بود.
زمانی که همه امام علی رو تنها گذاشتن ،زبیر پشت امام علی بود.
اما ببینید پول چیکار میکنه با آدم!
بالخره طلحه و زبیر ،از مدینه خارج شدن و رفتن به طرف مکه.
اما توی سرشون نقشههای خیلی خیلی بد و شومی رو کشیدن.
چه نقشههایی؟ چیکار کردن؟
ادامهش باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
بیعت شکن ها رایگان
ماجرای بهانه تراشی طلحه و زبیر برای جنگ با امام علی (ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجرای بیعت مردم با امیرالمؤمنین امام علی علیه السالم رو تعریف کردم و گفتم که چی شد
که مردم بعد از بیست و پنج سال که امام علی(ع) رو کنار گذاشتن و نیومدن پیشش دوباره برگشتن و گفتن
تو بهترینی ،تو همون کسی که باید بر ما رهبری کنی.
فرمانده خوب تویی و ما میخواهیم دیگه با تو بیعت کنیم و میخواهیم تو رو فرمانده خودمون انتخاب کنیم.
خالصه بچهها...
به هر صورتی که بود امام علی (ع) اولش قبول نمیکردن ،ولی باالخره قبول کردن که رهبر مردم بشن.
اولین نفرایی که با امام علی (ع) بیعت کردن ،کیا بودن؟ همین طلحه و زبیر.
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که اینا چه بهانههایی آوردن.
تحمل عدالت علی(ع)!!
بچهها ،براتون گفتم که اینا میاومدن پیش امام علی یه روز میگفتن«:حقوق ما از بیت المال رو بیشتر کن».
یه روز دیگه میگفتن«:ما رو فرمانده و رهبر کوفه و بصره و اینا قرار بده».
یه روز دیگه اومدن گفتن«:چرا از ما مشورت نمیگیری؟»
هر روز یه بهانهای میگرفتن ،آخر سر هم گفتن میخواهیم از مدینه بریم به مکه و اعمال حج رو انجام بدیم.
امام علی (ع) زرنگ بودن و میدونستن که اینا میخوان فتنه درست کنن ،فتنه یعنی میخوان اوضاع رو بهم
بریزن.
امام علی (ع) این رو میدونستن و بهشون گفتن«:نه! شما نمیخوایین برین حج ،شما میخوایین برین اوضاع
رو بهم بریزین».
اما اونا گفتن«:نه این چه حرفیه و اینجور حرفا»...
باالخره امام علی (ع) گفتن«:باشه ،یه قراردادی بنویسیم .یه چیزی بنویسیم و شما پایینش رو امضا کنید که
شما از مدینه برین بیرون فتنه درست نمیکنین و علیه من حرف نمیزنین.
مردم رو هم علیه من نمیشورونین ،باشه!»
اونا گفتن«:باشه».
خودشون نوشتن و امضا کردن ،بعد هم با همدیگه راه افتادن رفتن به طرف مکه.
اما بچهها ...اونا دروغ گفتن ،دروغ! از همون اولی که از مدینه رفتن بیرون تو سرشون نقشه بود.
چه نقشهای؟؟
نقشهی اینکه یه سپاهی جمع کنن و با امام علی (ع) بجنگن.
آخه چرا؟ چون تحمل عدالت امام علی (ع) کار هر کسی نبود.
علی ،خلیفهی رسول خدا رو کشته!!!
بچهها ،آدمای بد نمیتونن عدالت رو تحمل کنن.
عدالت یعنی اینکه ظالمها دیگه ظلم نکنن ،پول اضافه به کسی نرسه.
خب برای بعضیها خیلی تلخ بود.
خالصه اینا راه افتادن و رفتن به طرف مکه.
توی مکه ،با فامیالی عثمان ،خلیفهی قبلی ،که خودشون کشته بودنش ،جمع شدن.
به همراه یه نفر دیگه که همسر پیامبر و دختر خلیفهی اول بود.
اسم این همسر پیامبر عایشه بود.
اینا با همدیگه جمع شدن و شروع کردن علیه امام علی (ع) حرف زدن.
به امام علی (ع) تهمت و حرفای بدی میزدن.
یه نفرشون میگفت«:ما از اول به علی بن ابی طالب اعتقاد و قبول نداشتیم .اون به زور اومد و رهبر ما شد.
ما نمیخواهیمش».
بچهها...
اینا خودشون با امام علی (ع) بیعت کردن.
خودشون گفتن فرمانده ما تو باش اما حاال باز این حرفا رو میزدن.
نمیشه که بگن ما نمیخواستیم! باید جوری بگن که همه قبول کنن.
باید یه بهانهی دیگهای داشته باشن برای اینکه بتونن با امام علی (ع) بجنگن.
نمیتونن هم بگن چون علی بن ابی طالب عدالت داره میخواهیم باهاش بجنگیم.
خیلی زشته ،بگن چون تو خوبی میخواهیم باهات بجنگیم ،این حرف رو نمیتونن بزنن.
خب بچهها ،چه بهانهای باید در بیارن؟ چه حرفی باید بزنن؟
اگه بهتون بگم بچهها سرتون شاخ در میاره ،باورتون نمیشه! بگم؟!
یه روز که اینها دور هم جمع شده بودن ،طلحه با عصبانیت گفت«:ای برادران! به نظر من بهترین حرفی که
ما میتوانیم علیه علی بن ابی طالب بزنیم این هست که بگیم اون خلیفهی سوم عثمان رو کشته.
میدونید یعنی چه؟ یعنی علی خلیفهی رسول خدا رو کشته».
بچهها ،دوستاش یه نگاهی بهش کردن گفتن«:طلحه تو خودت بودی که اون شمشیرت رو تو کلهی عثمان
میزدی ،تو بودی! علی که تو خونهاش نشسته بود.
علی که مخالف بود و یکسره میگفت ،مردم این کار رو نکنید.
مردم خلیفه کشی راه نندازین ،این روشش نیست».
بچهها ،میدونید طلحه چی گفت؟
طلحه با پررویی تمام گفت«:ای برادران! این رو شما میدونید ،آیا مردم بصره هم میدونن؟
نمیدونن دیگه مردم خبر ندارن که».
راست میگه ها بچهها...
اون زمان که فضای مجازی نبود که یه نفری توی شهری یه حرفی بزنه ،همهی دنیا بفهمن.
تو مدینه یه اتفاقی افتاده بود ،بقیهی مردم خبر نداشتن.
برای همین ،اینا از این فرصت و از بیخبری مردم استفاده کردن و دور همدیگه جمع شدن ،نقشه کشیدن.
نقشه کشیدن یه سپاه بزرگ آماده کنن ،برن به جنگ با امام علی (ع).
خب مردم مکه که نبودن ،خیالشون راحت.
مردم مدینه هم که همه طرفدارای امام علی (ع) بودن.
باید چیکار میکردن؟
باید پا میشدن میرفتن به طرف یه شهر دیگه ،خب چه شهری بهتر از بصره؟
یه شهری بود که خیلی امام علی (ع) رو نمیشناختن و از طرف دیگه طلحه اونجا کلی آبرو داشت و کلی
آدم میشناختنش.
برای همین ،طلحه و زبیر و عایشه همسر پیامبر و چندین نفر دیگه از فامیالی عثمان دور همدیگه جمع
شدن و نقشه کشیدن و راه افتادن و رفتن به طرف بصره.
بچهها ،امام علی (ع) متوجه شدن.
امام علی خبردار شدن و به یارانشون گفتن«:من میدونستم اینا فتنه میکنن».
یاران امام علی (ع) میگفتن«:پس چرا جلوشون رو نگرفتی؟ پس چرا توی همین مدینه زندانیشون
نکردی؟»
امام علی (ع) گفتن«:آخه هنوز جرمی نکرده بودن ،قبل از جرم که من نمیتونم کسی رو زندانی کنم».
بچهها میبینین امام علی ِما چقدر اهل عدالت هستن ،یعنی با اینکه مطمئنن یه نفر از این شهر بره بیرن
جنگ راه میندازه اما چون تعهد داد و قسم خورد و امضا کرد ،گفتن اشکالی نداره.
خالصه...
طلحه و زبیر و عایشه و سپاهیانشون راه افتادن و رفتن به طرف بصره.
امام علی (ع) هم فورا سپاهش رو آماده کرد و راه افتادن رفتن به طرف شهر بصره.
اما ...اما...
طلحه و زبیر زودتر رسیدن.
از طرف دیگه همسر پیامبر هم با اینا بود.
غارت بیت المال
اینا میرفتن توی هر شهری میگفتن«:ایشون همسر پیامبره».
مردم میاومدن با کلی سالم و صلوات و حسابی ازشون استقبال میکردن.
مردم بصره اومدن گفتن«:چی شده؟ چرا اومدین شهر ما؟»
طلحه و زبیر به نامردی و به دروغ گفتن«:علی بن ابی طالب زده خلیفهی سوم رو کشته .ما اومدیم انتقام
خون اون رو بگیریم».
آخه اصال شما کی هستید؟ به شما چه؟ انتقام خون یه نفر رو باید فرزندانش ،فامیالش بگیرن.
شما چیکارهاید؟
بعد هم چند روز دیگه مردم مدینه میان نقشه شما رو به اینا میگن!
اما بچهها...
اینا با پر رویی تمام ،به مردم بصره دروغ گفتن و اینقدر محکم و با جدیت دروغ میگفتن که مردم باور
کردن.
برای همین خیلی از مردم بصره به سپاه اینا ملحق شدن و سپاهشون روز به روز بزرگتر میشد.
اما ...امام علی (ع) یه شهردار و فرمانداری توی شهر بصره داشتن.
یه نفری بود که ریشها و موهاش سفید شده بود ،خیلی خیلی مرد بزرگی بود.
خب طبیعتا این آدم که با طلحه و زبیر بیعت نمیکنه و با اونا دوست نمیشه و علیه اونا میجنگه.
چند روزی جنگیدن که سپاه طلحه و زبیر تونست سپاه اون یار امام علی (ع) رو شکست بده.
اونا سپاه یار امام علی (ع) رو شکست دادن و کل شهر بصره رو توی دستشون گرفتن.
این یار امام علی (ع) رو گرفتن کلی کتکش زدن و اذیتش کردن.
خواستن بکشنش که یار امام علی گفت«:ببین اگه من رو بکشین ،داداشهام و فامیالم توی مدینه یه سپاه
بزرگن و میان تک تکتون رو میکُشن ها».
اونا که این رو دیدن ،ترسیدن ،چیکار کردن؟
اومدن موهای سر و صورتش رو با تیغ زدن.
بچهها یه پیرمرد نورانی ،کلی ریش ،کلی موهای سفید ...همهی موها و حتی ابروهاش و ریشاش رو زدن.
بعد هم فرستادنش تو بیابونها و گفتن«:برو به طرف علی بن ابی طالب».
بعد هم خودشون افتادن به جون بیت المال و اون پولی که مال مردم بود.
در بیت المال رو باز کردن دیدن اوه ..اوه...اوه ...چه همه طال.
اینها هم که برای پول قیام کرده بودن.
اینا اصال قیام کرده بودن ،فتنه درست کرده بودن که به پول بیشتری برسن.
هر کدومشون جیبهاشون رو پر پول میکردن و کلی خوشحال شده بودن.
میگفتن«:این قسمت پوال مال من».
طلحه میگفت«:این قسمت پوال مال من».
اون یکی دیگه میگفت«:این قسمت پوال مال من».
از مال باباشون میبخشیدن بچهها!!!
خالصه ،کلی از اموال بیت المال رو برای خودشون تقسیم کردن اما وقتی اومدن بیان بیرون ،در بیت المال
رو هر کدومشون یه قفل زدن.
یعنی هیچ کدوم ،به اون یکی اعتماد نداشت که بگن خب قفل رو شما بزن کلید دست شما.
میترسیدن یه موقعی ،شبانه ،یکیشون بیاد بیت المال رو خالی کنه بره.
آخه باورتون میشه ،بهم اعتماد نداشتن بچهها؟
خالصه...
سپاه امیرالمؤمنین امام علی (ع) از راه رسید.
لشکریان امام علی رسیدن به اول شهر بصره.
چه اتفاقاتی افتاد؟
امام علی (ع) چیکار کردن؟
چه جنگی شکل گرفت؟ اسم جنگ چی بود؟
ادامهش باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
جنگ جمل رایگان
ماجرای جذاب جنگ جمل و زمین خوردن شتر سرخ🐫😱
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل براتون ماجرای بیعت شکنیه طلحه و زبیر رو تعریف کردم و گفتم که طلحه و زبیر از مدینه
اومدن بیرون و به مکه رفتن.
اونجا با همسر پیامبر عایشه و فامیالی عثمان همدست شدن و راه افتادن و رفتن به طرف بصره.
رفتن بصره چیکار کنن؟ تا علیه امام علی (ع) فتنه و آشوب درست کنن.
بهانهشون چی بود؟
بهانهشون این بود که میگفتن«:علی بن ابی طالب عثمان رو کشته».
در صورتی که خود طلحه و زبیر ،عثمان رو کشته بودن و امام علی (ع) تو خونهشون بودن و بهشون گفته
بود«:این کار رو نکنید».
حاضرم کارایی که کردین رو ببخشم
بالخره اینا خودشون عثمان رو کشتن و بعد هم انداختن گردن امام علی (ع) و یک فتنهی بزرگ درست
کردن.
اونا رفتن بصره و مأمور امام علی (ع) رو گرفتن موها و ریشهاش رو تراشیدن.
بچهها ،اونا حتی ابروهاش رو کندن و کلی کتکش زدن و میخواستن بکُشنش که از ترس خانوادهش این کار
رو نکردن .بعد هم ولش کردن توی بیابونهای بصره.
بعد هم افتادن به جون بیت المال که قصهش رو توی قسمت قبل براتون تعریف کردم.
امیرالمؤمنین خبردار شدن که اینا چنین کاری کردن و چنین فتنهای درست کردن ،برای همین به همراه یه
سپاه بزرگ راه افتادن و رفتن به طرف بصره.
وقتی سپاه امام علی رسید به اول شهر بصره ،سپاه طلحه و زبیر هم اومدن دم در بصره.
امام علی (ع) و سپاهشون ،پشت سرشون بیابون بود و اونا پشت سرشون شهر.
بچهها ،سپاه امام چند روز توی راه بودن و مسیر زیادی رو طی کرده بودن ،اما امام علی (ع) وقتی رسیدن به
بصره فوراً نگفتن«:من میخوام باهاتون بجنگم».
امام علی فوراً نگفتن«:من آدم جنگ طلبی هستم و میخوام همین اآلن با شما بجنگم».
نه! امام علی (ع) گفتن«:حاضرم کارایی که تا اآلن کردین رو ببخشم .از این کارا دست بکشین.
چرا خونریزی میکنین؟ چرا مأمور من رو گرفتین اینقدر کتک زدین؟»
بچهها ،امام علی (ع) وقتی این مأمورشون رو دیدن خیلی دلشون شکست و گریه کردن.
امام علی (ع) خیلی خیلی یارانشون رو دوست داشتن ،وقتی دیدن یکی از یاراشون مظلوم واقع شده و کتک
خورده و اذیتش کردن ،کلی براش گریه کردن و یارشون رو توی بغلشون گرفتن.
اما با همهی اینا ،امام علی (ع) به خاطر کارهایی که اونا کرده بودن فوراً جنگ راه ننداختن.
چرا آخه؟ چون بچهها ،جنگ اینجوریه که یه عده مقصرن و یه عدهی دیگه اشتباهی کشته میشن.
یه عدهای اصالً نمیدونن چی به چیه! میان میجنگن کشته میشن.
امام علی (ع) میخواستن هیچ خونی ریخته نشه و بدون جنگ کار رو تموم کنن.
اما ...اما ...طلحه و زبیر خیلی خیاالتی شده بودن ،مطمئن بودن که میتونن سپاه امام علی (ع) رو شکست
بدن.
برای همین با پررویی تمام میگفتن«:ای پسر ابو طالب! با ما صحبت از جنگ بکن ،ما فقط میخواهیم با تو
بجنگیم .ما در این جنگ خون تو رو خواهیم ریخت».
دیدین بچهها ،شنیدین چی گفتن؟
اینا مثل اینکه یادشون رفته بود که این حیدر کراره.
این آقا کسی هست که وقتی شمشیر دستش میگیره و ذوالفقارش رو از غالف در میاره همه میترسن و هر
کسی میاد جلو باید قبلش شهادتین رو گفته باشه.
هر کی میاد جلو باید قبلش یه سالم به عزرائیل کرده باشه ،اونا این موضوع رو یادشون رفته بود ،برای همین
با پررویی تهدید به جنگ میکردن.
امام علی (ع) میگفتن«:نه! من نمیخوام با شما بجنگم ،من نمیخوام الکی خونریزی راه بندازم.
بیایین میخوام باهاتون صحبت کنم .بیایید اصالً با همدیگه صحبت کنیم».
امام علی (ع) به زبیر که یه کم آدم عاقلتری و کله شقیش کمتر بود گفتن«:زبیر تو بیا باهات صحبت
کنم».
زبیر اومد و امام علی (ع) باهاش صحبت کردن و یه خاطره رو بهش یادآوری کردن.
روزی علیه علی شمشیر میکشی!!
خب ،چه خاطرهای؟
امام علی (ع) گفتن«:زبیر! یادته یه روز من و تو و پیامبر نشسته بودیم ،پیامبر گفتن«:زبیر چقدر علی رو
دوست داری؟»
گفتی«:آقا عاشقشم».
یادته؟
زبیر گفت»:آره یادمه«
امام علی (ع) گفتن«:یادته پیامبر گفتن؛«ای زبیر! یه روزی تو علیه علی شمشیر میکشی .اینم یادته».
زبیر یکم فکر کرد گفت«:آره این هم یادمه».
امام علی(ع) گفتن»:امروز همون روزه زبیر«
یادته به پیامبر گفتی«:یا رسول اهلل! خدا نکنه اون روز بیاد ،اون روز اومدا!
تو علیه من شمشیر کشیدی ها! جلوی من وایستادی ها».
بچهها ،زبیر که این رو شنید ،یکهو تکون خورد و به خودش اومد و فهمید چه اشتباه بزرگی داره میکنه،
برای همین برگشت و گفت»:من با شما جنگ نمیکنم.«
اما بیعقلی کرد و با امام علی (ع) همراه و یار نشد.
زبیر ،فقط گفت با شما جنگ نمیکنم و رفت به سمت سپاهشون.
زبیر یه پسری داشت به اسم عبدالله بن زبیر ،تو فیلم مختار دیدین.
اون مرد هیکلیه هست روی تخت نشسته ،توی مکه ،اون عبداهلل بن زبیره ،شکم گندهای داره.
عبدالله بن زبیر به باباش که زبیر بود گفت«:چیه؟ ترسیدی؟ علی بن ابیطالب یه تهدیدت کرد ،ترسیدی.
طبیعیه تیغ علی همه رو میترسونه».
زبیر با عصبانیت گفت«:نه خیر! نترسیدم .بخوام همین اآلن میام میجنگم».
عبداهلل گفت«:خب برو بجنگ ببینم ،برو ببینم چیکار میکنی».
زبیر شمشیرش رو کشید و سوار اسب شد و حمله کرد.
امام علی (ع) به سپاهشون گفتن«:آقایون ،سپاهیان ،نزنینش ها! این اومده یه خودی نشون بده.
این رو تحریکش کردن بیاد با ما بجنگه ،نزنینش .این میاد یه داد و بیدادی میکنه و بر میگرده».
دقیقاً همینجور شد بچهها.
زبیر حمله کرد به سمت سپاه امام علی (ع) ،شمشیرش رو کشیده بود و بلند بلند رجز میخوند.
امام علی (ع) و سپاهشون هیچ کاری نکردن و باهاش نجنگیدن و تازه یه کم عقب نشینی هم کردن.
زبیر برگشت پیش پسرش گفت«:دیدی چیکار کردم ،دیدی همهشون از من ترسیدن ،حاال دیگه من
نمیجنگم ».و از میدون جنگ رفت بیرون.
از این لحظه جنگ شروع شد!!
امام علی(ع) به سپاه فتنه گفتن«:ما باز هم میخواهیم با شما صلح کنیم ،باز هم میگم که نمیخواهیم با
شما بجنگیم».
اما اینا اصالً گوششون بدهکار نبود که نبود و باز هم میخواستن بجنگن.
امام علی رو کردن به سپاهیان خودشون و گفتن«:کی حاضره قرآن بدم دستش بره به سمت اونا و به سمت
صلح و قرآن دعوتشون کنه؟»
بچهها ،یک جوونی بود که قصهش مفصله و انشاءاهلل یه بار قسمت بشه ،میخوام قصهی این جوون رو براتون
بگم؛
این جوون گفت«:من میرم آقا».
امام علی (ع) بهش گفتن«:این رو بدون که وقتی بری ،اونا میکشتنت».
جوون گفت«:من میخوام برم آقا».
قرآن رو دادن دستش و رفت توی میدون و اونا رو دعوت کرد به سمت قرآن و به سمت گوش دادن به حرف
قرآن؛ ولی اونا تیراندازی کردن و این جوون و یار امام علی (ع) رو به شهادت رسوندن.
امام علی (ع) که دیدن اونا تیر اول رو انداختن ،گفتن«:دیگه از این لحظه جنگ شروع شد».
امام علی و سپاهیانشون شروع کردن جنگیدن.
حمله کردن و یه جنگ جانانه شکل گرفت.
بچهها ،زبیر از میدون رفته بود بیرون و طلحه و عایشه همسر پیامبر مونده بودن ،فامیالی عثمان و بقیه
مردم بصره هم بودن ،مردمی که اصالً امام علی (ع) رو نمیشناختن و اولین باری بود که امام رو میدیدن.
این مردم به خاطر دروغهایی که طلحه و زبیر و عایشه گفته بودن باور کرده بودن که امام علی (ع) دشمن
پیامبره .بچهها ،این دروغا رو باورتون میشه؟
بالخره...
دو تا سپاه شروع کردن جنگیدن و یک جنگ حسابی شده بود.
عایشه همسر پیامبر توی این جنگ سوار یه شتر بود ،یه شتر قرمز رنگ برای همین اسم این جنگ شد
جنگ جمل؛ جمل یعنی شتر.
امام علی (ع) و سپاهشون جانانه میجنگیدن.
جنگ جانانهی امام حسن
بچهها ،امام علی (ع) بعد بیست و پنج سال دوباره شمشیرشون رو برداشته بودن و میجنگیدن و هر کی
میومد جلوی امام علی (ع) کارش تموم بود و فوراً روحش میرفت به طرف جهنم.
این جنگ چند ساعتی طول کشید تا اینکه آقا و موالی ما امام حسن مجتبی کار رو یکسره کردن.
قصهش چیه؟
قصهش اینه که امام علی (ع) اومدن به پسرشون محمد ،از همسرهای بعدیشون(،بعد از حضرت زهرا ،امام
علی (ع) ازدواج کردن) یه پسری داشتن به نام محمد حنفیه.
امام علی به محمد حنفیه گفت«:محمد! این شمشیر من رو بگیر و محکم برو جلو و کار سپاه رو بساز و
پاهای شتر رو بزن و برگرد».
محمد حنفیه رفت.
یه کم رفت تو میدون و تیراندازی و حمله کرد ولی ترسید و برگشت.
اومد پیش امام علی گفت«:اینا خیلی خطرناکن».
امام علی گفت«:این ترسویی تو به مادرت رفته و به من نرفته ،اگر شجاعتت به بابات رفته بود اآلن رفته
بودی جلو».
بعد هم امام علی (ع) یه نگاهی کردن گفتن«:حسن جان بابا تو بیا جلو».
امام علی(ع) عاشق امام حسن (ع) و امام حسین (ع) بودن و نمیخواستن یه تار مو از سر اینا کم بشه ولی
گفتن«:حسن کار خودته بابا جان بیا جلو».
امام علی(ع) شمشیر رو دادن به امام حسن (ع) و گفتن«:بابا میری و از هیچ چیزی نمیترسی ،پاهای این
شتر رو میزنی و برمیگردی».
بچهها ،کل جنگ دور شتر عایشه بود ،اگر کاری میکردن این شتر بیفته روی زمین جنگ تموم میشد.
امام حسن حمله کردن به طرف شتر.
آقا این سپاه دشمن ریختن دور امام حسن (ع).
ولی امام حسن ،پسر امیرالمؤمنین و فاطمهی زهرائه و از هیچی نمیترسید.
امام حسن شمشیر میزد اینا رو پرت میکرد اون طرف.
این اولین باری بود که همه داشتن جنگ امام حسن(ع) رو میدیدن و میگفتن«:این دیگه کیه؟
این حیدر بعدی هست ،روزی که علی بن ابی طالب نباشه ،ما میتونیم تو جنگاوری به حسن نگاه کنیم».
امامحسن (ع) حمله میکردن و دشمن هم حمله میکرد.
امامحسن (ع) اینا رو با شمشیرشون انداختن کنار و رفتن و رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به شتر عایشه و
با شمشیرشون زدن و شتر رو انداختن روی زمین.
تا امامحسن (ع) پاهای شتر رو زدن عایشه از روی شتر افتاد پایین.
عایشه که افتاد پایین جنگ تموم شد و سپاه جمل شکست خورد ،البته بچهها زبیر از میدون فرار کرده بود و
طلحه مونده بود.
یه چیزی بگم باورتون میشه؟
طلحه رو یکی از یاران خودشون کشت.
کی کشت؟ مروان بن حکم ،داماد عثمان.
داماد عثمان طلحه رو کشت .چرا؟
چون میگفت« :توی نامرد بودی که عثمان رو کشتی و به مردم دروغ گفتی ،ولی ما یادمونه که تو بودی.
به مردم میتونی دروغ بگی اما ما بودیم و دیدیم که تو عثمان رو کشتی».
خلاصه....
جنگ جمل به پایان رسید و طلحه کشته شد.
اما سؤال اساسی!!؟
زبیر چی شد؟ چه بالیی سر زبیر اومد؟
آهااااا...
این که چه اتفاقاتی برای زبیر افتاد و بعد از جنگ امام علی (ع) چه تصمیماتی گرفتند ،ادامهش باشه برای
قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
ماجراهای پس از جنگ رایگان
امام علی به یارانشون گفتن: برخلاف جنگ های دیگه، ما هیچ کس از اینها رو اسیر نمیکنیم.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ،ماجرای جنگ جمل رو براتون تعریف کردم و گفتم که آقای ما امیرالمؤمنین ،کلی تالش
کردن تا جنگ شکل نگیره و خون بیگناهان روی زمین ریخته نشه ،اما طلحه و زبیر که فکر میکردن خیلی
زورشون زیاده و سپاه بزرگی دارن ،هر جوری بود جنگ رو شروع کردن.
و براتون گفتم که یکی از سربازهای خوب امام علی رو با تیراندازی به شهادت رسوندن.
کدوم یکی رو؟ اونی که رفته بود قرآن رو به مردم نشون بده و بگه مردم بیاین به حرف قرآن گوش بدین.
بیاین الکی با همدیگه جنگ نکنیم ،همون رو کشتنش و بعد هم جنگ شروع شد.
البته بچهها ،قسمت قبل از دالوریهای آقا و موالمون امام حسن مجتبی هم براتون حسابی گفتم.
عاقبت زبیر
اما؛ بعد از اینکه جنگ جمل به پایان رسید و امام حسن (ع) موفق شد شتر عایشه رو روی زمین بندازه و
جنگ رو به پایان برسونه ،امیرالمؤمنین گفتن».:ما هیچ کسی رو اسیر نمیکنیم«
آخه اون زمان رسم بود وقتی میجنگیدن و یک سپاهی شکست میخورد ،مردهاشون اسیر و زنهاشون
کنیز میشدن؛ همه رو اسیر میکردن.
سربازهای امام علی گفتن«:خب ،حاال ما میخوایم اسیر برداریم».
امام علی گفتن«:نه خیر ،ما حق نداریم اسیر برداریم .اینها مسلمون هستن و ما حق نداریم اینها رو اسیر
خودمون کنیم».
بعد هم امام علی(ع) ،اون کسانی که زنده مونده بودن و اون افرادی که سردمدار بودن ،مثل پسر زبیر ،همین
عبداهلل ابن زبیر رو بخشیدن و گفتن«:من با شما کاری ندارم ،خون شماها رو روی زمین نمیریزم».
بچهها ،امام علی خیلی بخشنده و بزرگوار بودن.
اصال یک کارِ عجیب و غریبی هست که کسی که تا چند دقیقه پیش میخواست تو رو بکشه ،حاال
ببخشیش ،اما امام علی ما این کار رو کردن.
خب ،اگه یادتون باشه ،قسمت قبل گفتم که این قسمت میگم چه بالیی سر زبیر اومد.
بگم؟؟
خب ،زبیر که اومد با امام علی صحبت کرد ،پشیمون شد از اینکه بجنگه.
نیومد امام علی رو یاری کنه ها! ولی پشیمون شد که با امام بجنگه و از جنگ بیرون رفت.
اما ،یکی از یاران امام علی که از قبل ،قصد کرده بود زبیر رو بکشه ،براش کمین کرد که یک وقتی که زبیر
حواسش نبود ،بهش حمله کرد و زبیر رو کشت.
بچهها ،به نظرتون کار خوبی کرد یا کار بدی؟
خوب معلومه کار بدی کرد.
زبیر که دیگه قصد جنگ نداشت و از جنگ اومده بود بیرون ،برای چی کشتش؟
اون هم به نامردی کشتش و از پشت بهش حمله کرد.
به امام علی خبر دادن که جنازهی زبیر اون ور افتاده.
امام علی رفتن باال سر جنازهی زبیر و یک نگاهی بهش کردن و کلی غصه خوردن.
میدونین چرا؟ چون امام علی با خودشون گفتن«:زبیر یک زمانی خیلی کارهای خوبی میکرد و خیلی
بندهی خوبی بود.
بعد از وفات پیامبر اون زمانی که همه امام علی رو تنها گذاشتن و همه پشت امام علی رو خالی کردن ،زبیر
جزء یاران امام علی بود.
زبیر خیلی از امام علی دفاع کرد و خیلی تو راه پیامبر خدا زحمت کشید.
امام علی شمشیر زبیر رو برداشتن و شروع به گریه کردن و با گریه میگفتن«:این شمشیر خیلی خیلی به
درد پیامبر خورد و خیلی از ناراحتی ها رو از چهرهی پیامبر برده بود».
یعنی چی؟ یعنی زبیر با این شمشیرش کلی با دشمنهای خدا جنگیده بود.
اما بچهها ،اون قسمت زن جاسوس رو یادتونه؟ یادتونه براتون تعریف کردم؟
امام علی و زبیر رفتن ،زبیر نتونست نامه رو از اون زن جاسوس بگیره و امام علی تونست.
زبیر از همون لحظه به امام علی حسودی کرد.
امام علی (ع) گفتن«:همون حسودی زبیر باعث شد که امروز کارش به اینجا بکشه .به من حسودی کرد ،کم
کم از من دور شد ،تا اینکه یک روز دشمن من شد».
برای چی الکی جنگ درست کردین؟
وای بچهها چقدر این حسودی چیز وحشتناکیه.
بچهها همیشه دعا کنین عاقبت به خیر بشین.
یعنی اون آخرین لحظهی عمرتون ،اون آخرین لحظهای که تو دنیا هستین ،پای رکاب امام زمان و با امام
زمانتون باشین.
نکنه خدای ناکرده زبونم الل امام زمان ظهور کنن و بعضی از ماها دشمن امام زمان بشیم.
خدا اون روز رو نیاره.
بچهها همیشه توی نمازهاتون دعا کنین عاقبت به خیر بشین ،این دعا باعث میشه که انشاءاهلل هیچ زمانی
دشمن امام زمان نشین.
حاال برگردیم سراغ داستان اصلی.
بعد از اینکه امام علی (ع) موفق شدن سپاه طلحه و زبیر و عایشه رو شکست بدن ،همه رو بخشیدن.
بعد از اینکه همه رو بخشیدن ،یک سخنرانی کردن.
یک سخنرانی برای کیا؟ برای مردم بصره.
یک سخنرانی خیلی مهمی کردن و کلی تو اون سخنرانیشون مردم بصره رو دعوا کردن.
بهشون میگفتن«:خجالت نمیکشین؟ برای چی الکی جنگ درست کردین؟ برای چی اینها رو یاری
کردین؟ چرا حرف اینها رو انقدر راحت باور کردین؟ هرکی هر دروغی گفت ،شما باید باور کنین؟»
مردم بصره گفتن«:یا امیرالمؤمنین! اینها یاران پیامبر خدا بودن .این همسر پیامبر خدا بود .ما حرف هر
کسی رو باور نکردیم».
اما امام علی بازم دعواشون کردن و گفتن«:چرا بررسی نکردین؟ مگه اصحاب پیامبر فقط همین دو نفر
بودن؟ پیامبر کلی یار دیگه هم داشتن ،میتونستین بررسی کنین.
چرا فورا جلوی من شمشیر کشیدین؟ چرا انقدر جنگیدین؟
چرا انقدر یاران من رو کشتین؟ بدونین که شیطون شما رو گول زد ،مراقب باشین دفعهی بعد همچین
اشتباهی نکنین».
مردم بصره همگی عذرخواهی کردن و دوباره با امام علی (ع) بیعت کردن ،یعنی دست دادن و گفتن«:ما شما
رو به عنوان فرمانده و رهبر خودمون قبول داریم».
عاقبت عایشه
اما حاال نوبت رسیده بود تا امام علی برن سراغ عایشه ،همسر پیامبر.
و بهش بگن«:تو چرا این کار رو کردی؟ تو چرا جنگ راه انداختی؟»
بچهها ،یک نفری که جنگ راه بندازه کلی نفر رو بکشه ،حقش چیه؟
حقش اینه که اعدام بشه دیگه ،کمترین کاری که میشه در مقابلش کرد همینه.
کلی نفر رو کشته و کلی نفر رو آورده توی میدون جنگ و الکی به کشتن داده.
حقش اینه که بکشنش ،اما امام علی (ع) گفتن«:من تو رو هم میبخشم .منتها دیگه آزاد نیستی».
یعنی چی؟ یعنی امام علی زندانیش کردن؟
نه ،امام علی گفتن«:شما از بصره بلند شو برو مدینه ،توی خونهات زندگی کن و تا روزی که من رهبر و
فرمانده هستم ،شما حق نداری از خونهت بیای بیرون و برای مردم سخنرانی کنی و به مردم چیزی یاد
بدی».چرا؟ چون شما یک بار همچین خرابکاری کردی.
بعد هم امام علی (ع) دستور دادن یک تعداد خانم ،لباس مردانه تنهشون کردن ،صورتهاشون رو پوشوندن
که معلوم نشه خانم هستن ،بعد هم عایشه رو سوار بر یک شتر کردن و برگردوندن به طرف مدینه.
بعد از این ،امام علی (ع) چند وقتی توی بصره بودن و به اوضاع رسیدگی کردن.
تا اینکه پس از چند وقت یک نفر رو به عنوان جانشین و حاکم و شهردار خودشون ،توی شهر بصره
گذاشتن و رفتن به طرف کوفه.
از اون زمان کوفه شد مقرِ حکومت امام علی (ع).
مردم کوفه ،خیلی مردم خوبی بودن و خیلی به امام علی کمک کردن.
ما فکر میکنیم مردم کوفه کال مردم بدی بودن ،در صورتی که مردم کوفه کلی امام علی رو یاری کردن.
توی همهی جنگهای امام علی ،مردم کوفه بودن که شرکت میکردن.
اما از یک زمانی به بعد ،مردم کوفه پشت امام علی خالی کردن.
کی؟ چه جوری؟
اینها باشه برای قسمتهای آینده.
امام علی (ع) به همراه سپاهیانشون ،راه افتادن و رفتن به طرف شهر کوفه.
خب ،ادامهی قصه و اینکه چه اتفاقاتی افتاد و بعد از رفتن امام علی به شهر کوفه و جنگ بعدی که بین امام
علی و معاویه شکل گرفت ،باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
کوفه،پایتخت امیرالمؤمنین رایگان
ماجرای ورود امام علی(ع) به کوفه و رسیدگی به کارگزاران حکومت
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ،ماجرای پیروزی امیرالمؤمنین امام علی (ع) ،توی جنگ جَمَل رو براتون تعریف کردم و گفتم
بعد از اینکه حضرت توی این جنگ پیروز شدن ،دشمنانشون رو بخشیدن و مردم بصره رو هم یک
کوچولویی دعوا و توبیخ کردن.
امام علی به مردم بصره گفتن چرا اینکارها رو کردین؟
بعد هم عایشه ،همسر پیامبر خدا رو فرستادن مدینه و گفتن که شما توی خونهتون باید زندگی کنین و حق
ندارین بیاین بیرون برای مردم سخنرانی بکنین.
بعد از اون هم ،یک مامور از طرف خودشون توی شهر بصره گذاشتن و حاکم شهر بصره رو مشخص کردن و
راه افتادن و اومدن به طرف شهر کوفه.
من دارالعماره نِمیرم
چند روزی رو امام علی و سپاهشون توی راه بودن.
باالخره بین کوفه و بصره فاصلهای بود.
اون زمان هم مثل االن نبود که سوار ماشین بشی ،گاز بدی و دو ،سه ساعت بعد برسی.
نه! باید صبر میکردی ،چند روزی توی راه میبودی تا بعد برسی.
سپاه امام علی ،به کوفه که رسیدن ،مردم کوفه اومدن استقبال.
آخه اونا خیلی خیلی امام علی رو دوست داشتن.
آوازهی دالوریها ،جنگاوریها ،بخشندگیها و مهربونیهای امام علی به مردم کوفه هم رسیده بود.
بچهها ،شهر کوفه یک شهر خیلی قدیمی نبود و تازه ساخته بودنش.
زمان خلیفهی دوم ،عمر ،برای اینکه میخواستن بیان با ایران بجنگن و ایران رو فتح کنن ،توی یک
منطقهی خوش آب و هوا از سرزمین عراق یک شهری ساختن به نام شهر کوفه.
شهر کوفه در اصل یک جور پادگان نظامی بود ،یعنی ساخته بودن که آدمهای نظامی با خانوادههاشون بیان
اونجا.
مثل این شهرکهای نظامی که مثال نیروهای نظامی دارن بود.
خونوادههای آدمهای نظامی اونجا بودن و اکثراً هم جنگاور و دالور و نترس بودن.
از طرف دیگه ،خیلی هم اهل قرآن و نماز و عبادت بودن.
بچهها ،امام علی خیلی شهر کوفه رو اول دوست داشتن.
سپاه که وارد کوفه شد ،دیدن مردم همگی به احترام امیرالمؤمنین وایستادن.
همه وایستاده و خوشحال بودن و گل میپاشیدن روی سر امام علی و تشویق میکردن.
همگیشون میگفتن خوش آمدی یا امیرالمؤمنین.
قدم بر دیده گذاشتی و ما رو خوشحال کردی و به شهر ما آمدی.
هرکسی میگفت«:بفرمایین خونهی ما».
مالک اَشتَر ،فرماندهی امام علی ،جلوتر از امام علی ،کارها رو انجام میداد.
مالک اومد به امیرالمؤمنین گفت«:آقا جان! دارالعماره آماده است».
دارالعماره کجاست؟ دارالعماره اون جایی هست که حاکمها توی کوفه میرفتن اونجا زندگی میکردن.
مقر حکومت بود.
اگه بخوایم امروزی بگیم ،مثل ادارهی مرکزی بود ،دارالعماره ،ادارهی مرکزی شهر کوفه بود.
امام علی گفتن«:من دارالعماره نِمیرم».
مالک گفت «:پس کجا میرین؟ باید بریم مقر حکومتتون دیگه .کجا میخواین تشریف ببرین؟»
امام علی گفتن«:من میرم مسجد ،مسجد بزرگ و زیبای کوفه».
بچهها ،بر خالف شهر کوفه که تازه ساز بود ،مسجد کوفه قدمت چندین هزار ساله داشت.
یعنی یک مسجدی بود که حضرت آدم توش نماز خونده بود.
حضرت نوح و حضرت ابراهیم هم توش نماز خونده بود.
امام علی (ع) ،میدونست که این چه مسجد بزرگیه.
یکی از بزرگترین مسجدها پیش خدا ،مسجد کوفه است.
امام علی گفتن«:من میرم مسجد کوفه ،اونجا عبادت کنم و من از همونجا ،حکمرانی و ریاست هم میکنم».امام علی رفتن وارد مسجد کوفه شدن و مردم همگی جمع شدن ،تا امیرالمؤمنین براشون سخنرانی کنن.
اما؛ امام علی چند رکعت نماز خوندن و چند دقیقهای با خدا صحبت و راز و نیاز کردن ،بعد شروع به
سخنرانی برای مردم کردن.
بچهها ،امیرالمؤمنین توی اون سخنرانیشون راجع به غدیر خم و والیت و رهبری خودشون گفتن.
آخه این مردم کوفه ،خیلیهاشون بعد از پیامبر ایمان آورده و تازه مسلمون بودن و ماجرای غدیر خم رو
نمیدونستن.
امام علی روشنگری کردن و براشون توضیح دادن که روز غدیر خم ،پیامبر ،من رو رهبر گذاشته بود.
اینجا مال ماست و کسی نمیتونه حرف بزنه!!
بالخره بعد از این سخنرانیها ،امام علی(ع) ،مشغول رسیدگی به کار حاکمانشون شدن.
میدونین که اون زمان ،حکومت اسالمی خیلی بزرگ بود ،یعنی از ایران گرفته تا آفریقا ،حتی تا بخشی از
اروپا ،تا همین سوریه ،فلسطین ،همه اینها ،زیر نظر حکومت امام علی بود.
امام علی که نمیتونستن یک نفری روی همهی اونها حکومت و اونجاها رو اداره کنن.
برای همین ،توی هر شهر و هر منطقهای ،یک حاکم میزاشتن ،یک نفری رو از طرف خودشون ،مامور اونجا
میکردن.
امام علی تمامی مامورهای عثمان رو عوض کردن بچهها.
همهشون رو عوض کردن به جز یکی دو نفر.
اما ،یکی از این مامورین عثمان ،همون کسی که حاکم شام بود و قصهش رو گفتم ،ابوسفیان ،رفت از ابوبکر
حکومت شام رو برای بچههاش گرفت.
یادتونه؟ اول پسر بزرگ ابوسفیان حاکم شام و اسمش یزید بود.
بعد هم پسر کوچیکش که اسمش چی بود؟ معاویه ابن ابوسفیان.
معاویه از زمان خلیفهی دوم ،حاکم شام بود ،یعنی اونجا دست معاویه بود و کسی کاری به کارش نداشت.
اصال بچهها ،معاویه یک اسالم دروغی رو به مردم معرفی کرده بود.
الکی گفته بود«:نزدیکترین آدم به پیامبر ،من بودم».
معاویه دروغ میگفت؛ اونا تا سال هشتم هجری با پیامبر جنگیدن ،بعد هم از ترس جونشون ایمان آوردن.
ولی به مردم گفته بود«:برترین یار پیامبر ،منم .کسی که پیامبر از همه بیشتر دوستش داشته ،منم».
برای همین ،هرچی به مردم میگفت ،اونا هم باور میکردن.
یعنی اگه یک وقتی میگفت االن شبه ،ولی مردم میدیدن روشنه ها ،بازم حرفش رو باور میکردن.
چنین کاری کرده بود با مردم شام.
امام علی نامه نوشتن که معاویه ،از امروز تو دیگه الزم نیست حاکم باشی؛ من حاکم خودم رو میفرستم
شام.
اما این معاویه خیلی خیلی پر روتر از این حرفها بود.
به امام علی نامه نوشت ،من از جام تکون نمیخورم ،اینجا مال منه.
اینجا رو خلیفهی دوم به من داده و هیچکس هم نمیتونه از من بگیره و تا وقتی هم که بچههای من زنده
هستن ،اینجا مال بچههای منه.
چرا؟ چون اینجا رو در اصل دادن به بابای من ،ابوسفیان و فرزندانش.
اینجا مال ماست و کسی نمیتونه حرف بزنه.
تو پسر ابوسفیان ،دشمن اصلی اسالم هستی
امام علی در جواب حرفای معاویه گفتن«:نه خیر! اصال و ابدا نمیشه .تو باید از حکومت شام برکنار بشی».
حاال ممکنه برای شما بچهها سوال بشه که چرا آخه؟
چون معاویه آدم خوبی نبود.
چون معاویه آدم دروغگو و گناهکاری بود.
یک آدم بد ،یک آدم دروغگو ،یک آدم بدجنس که نباید رهبر مردم و حاکم هیچ شهری باشه.
نباید طوری باشه که مردم ،اسالم اشتباهی رو از زبون این یاد بگیرن ،نباید اینجوری باشه.
معاویه به حرف امام علی گوش نداد.
امام علی براش چند تا نامه نوشت؛ اول باهاش مهربون صحبت کرد ،بعد باهاش جدی صحبت کرد.
امام علی بهش میگفتن«:معاویه! یادت نره تو کی هستی .تو پسر ابوسفیان ،دشمن اصلی اسالم هستی.
شماها بودین که با پیامبر جنگیدین و ما بودیم که علیه شماها جنگیدیم.
حاال شما ،برای ما شدی مسلمونتر از ما؟ حاال شما شدی یار نزدیک پیامبر؟ آخه کِی تو با پیامبر بودی؟
کدوم روزی تو با پیامبر خوب بودی که رفتی به مردم این دروغها رو گفتی؟»
ولی بچهها ،معاویه ماشاءاهلل خیلی خیلی پر روتر از این حرفها بود و امام علی رو تهدید کرد و گفت«:من از
اینجا تکون نمیخورم .هر کاری میخوای بکن.
میخوای سپاه آماده کنی بیای بجنگی؟ بیا.
بیا و از ما شکست بخور».
امام علی که دنبال جنگ نبودن و نمیخواستن یک سره جنگ درست کنن.
این ،دشمنان امام علی بودن که یکسره میخواستن با حضرت بجنگن.
برای همین هم امام علی یک نفر از یارانشون رو فرستادن شام.
فرستادن اونجا تا با معاویه صحبت کنه و بهش بگه از خر شیطون بیا پایین و بس کن این کارها رو.
بیخیال شو ،حکومت دست امام علی هست.
رهبر تو ،امروز ،امام علی هست پس باید به حرفش گوش بدی دیگه.
این یار امام علی رفت شام و چند روز ،شاید چند ماه ،اونجا بود و همینجوری صحبت میکرد.
آخر هم دست از پا درازتر برگشت و گفت«:آقا ما نتونستیم هیچ کاری کنیم .هرچی گفتیم ،معاویه گوشش
بدهکار نبود که نبود».
بچهها ،فرماندهی دالور امام علی ،اون کسی که امام عاشقش بودن ،یعنی مالک اشتر به امام علی گفت«:آقا
جان! غصه نخور .اگر قراره جنگی بشه ،ما آمادهایم.
ما جونمون رو فدای شما میکنیم ،هیچ غصهای نخور.
سپاهتون رو آماده کنین بریم به طرف منطقهی شام ،اونجا حساب کار معاویه رو برسیم».
بچهها ،انقدر این معاویه اذیت کرد ،انقدر فشار آورد که امام علی مجبور شدن یک سپاهی آماده کنن و راه
بیفتن برن به طرف شام.
اونجا در منطقهای به نام صِفّین ،مشغول جنگ با معاویه شدن.
خب بچهها ،ماجراهای جنگ و اتفاقاتی که پیش اومد و دالوریهای آقا و موالی ما ،امیرالمومنین ،باشه برای
قسمت بعد.
تا قسمت بعد ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
پیش از جنگ صفین رایگان
ماجرای رسیدن لشکر امام علی(ع) به منطقه صفین و...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای اطاعت نکردن معاویه از امام علی(ع) رو براتون تعریف کردم و گفتم که امیرالمؤمنین،
آقای ما به معاویه گفتن«:ای معاویه! از امروز رهبر و فرمانده مسلمانان من هستم و تو باید به حرفام گوش
بدی .من میگم تو دیگه نباید تو شام حکومت کنی و از این منصب باید کنار بری و یه نفر دیگه رو من
جایگزین تو میذارم ،نمیخوام تو اونجا حاکم باشی .تو باید از من اطاعت کنی .چطوری به حرف سه نفر قبلی
گوش دادی ،حاال به حرف من گوش بده».
اما معاویه با پررویی تمام گفت«:اصال و ابدا من از این جایی که هستم کنار نمیرم».
حاال ممکنه براتون سؤال بشه که چه جوری شامیها به حرف معاویه گوش میدادن؟
بچهها ،قسمت قبلی براتون گفتم که معاویه به شامیها کلی دروغ گفته بود.
اون گفته بود نزدیکترین فرد به پیامبر من هستم و یار صمیمی و نزدیک پیامبر من بودم.
تازه یه دروغ خیلی بزرگ شاخدار دیگه هم به مردم شام گفته بود.
چی گفته بود آخه؟ گفته بود«:امیرالمؤمنین امام علی (ع) خلیفهی سوم رو کشته».
این یه دروغ خیلی واضح بود ،ولی مردم شام با هزاران کیلومتر فاصلهای که از مدینه داشتن نمیدونستن چه
اتفاقی افتاده.
هر چی معاویه میگفت ،رو باور و فکر میکردن همون راسته.
به معاویه میگفتن«:شاهدت کیه؟»
معاویه هم میگفت«:شاهدم عمروعاص هست».
شاهدش یکی از خودش دروغگوتر بود.
مردم شام هم همه حرفای معاویه رو میپذیرفتن و قبول میکردن و میگفتن«:هرچی تو بگی همون
درسته».
معاویه به مردم گفته بود«:ای مردم! علی بن ابیطالب در کمال ناجوانمردی و بدجنسی خلیفهی سوم رو با
لبهای کشت .این علی »...و کلی دروغ میگفت .مردم هم های های گریه میکردن و بالتشبیه بالتشبیه،
مثل اینکه ما االن برای امام حسین علیه السالم گریه میکنیم ،مردم شام برای عثمان گریه میکردن و
میگفتن عثمان مظلوم کشته شد و غریب بود و کسی یاریش نکرد.
بچهها ،در حالی این حرفها گفته میشد که همون زمان ،عثمان به معاویه نامه نوشت«:ای معاویه! زودباش،
پاشو بیا کمک من».
معاویه هم نیومد کمک عثمان .معاویه میدونست عثمان میمیره ها! ولی نیومد.
چرا؟ چون نقشه داشت که نفر بعدی خودش باشه و میخواست خودش رهبر بعدی باشه برای همین نیومد
یاری خلیفهی سوم ،که فامیل و پسر عموش هم بود.
تا روز قیامت هر کسی که دلش با من باشه....
خالصه بچهها...
امیرالمؤمنین چند تا نامه به معاویه نوشتن ،که ای معاویه دست بردار و اشتباه نکن؛ جنگ با من برای تو
خوب نیست و هر کسی جلوی من جنگیده شکست خورده ،این کارو نکن.
اما معاویه گوشش بدهکار نبود که نبود و دست آخر امیرالمؤمنین به همراه یه سپاه بزرگ راه افتادن و رفتن
به طرف سرزمین شام.
ابتدای راه به طرف شام بودن که یکی از یاران امام علی(ع) اومد پیش ایشون و یک حرفی زد و یک چیزی
گفت که خیلی قشنگه.
این حرف امروز هم به درد ما میخوره.
اون یار امام گفت«:یا امیرالمؤمنین ،من یه داداشی داشتم که خیلی دوست داشت با شما بیاد ،ولی براش
مشکالتی پیش اومد و هر چقدر تالش کرد نتونست با سپاه شما بیاد ،حاال شما پیغامی اگه دارید ،بگید تا
وقتی برگشتیم بهش بگم».
امام علی (ع) یه سوال کردن و گفتن«:آیا داداشت ،دلش با ما بود؟ واقعاً دوست داشت با ما باشه؟»
گفت«:بله آقا ،خیلی دوست داشت .خیلی دوست داشت توی رکاب شما شمشیر بزنه و شهید بشه».
امام علی گفتن«:اگر دوست داشت و نتونست ،خدا براش ثواب همراهی با من رو مینویسه».
بعد هم امام علی(ع) یک نکتهی خیلی قشنگ گفتن.
گفتن«:نه تنها داداش تو ،بلکه تا روز قیامت هر کسی که دلش با من باشه ،هر کسی که بگه حق با امام
علی(ع) بود و معاویه داشت کار بدی میکرد و ظلم رو معاویه انجام داد و امام علی (ع) کار درستی انجام
دادن و ای کاش ما با امام علی (ع) بودیم .هر کی این رو بگه تا روز قیامت خدا براش ثواب همراهی و
جنگیدن کنار من رو مینویسه».
خالصه سپاه امیرالمؤمنین رفتن و رفتن و رفتن ،تا رسیدن به منطقهای به نام صفین.
سپاه معاویه زودتر به منطقه صفین رسیده بودن؛ خب اونجا نزدیک به شام بود و اونا خیلی زودتر رسیده
بودن و برای همین اومدن جلوی نهر آب رو گرفتن و بستن.
اون زمان مثل االن نبود که قوطیهای آب معدنی یک عالمه بردارن با خودشون ببرن.
اگر کسی جلوی نهر آب رو میگرفت به دیگران نمیداد ،بقیه تشنه میموندن.
معاویه هم دقیقا با همین نیت که سپاه امام علی (ع) حسابی تشنه و اذیت بشن جلوی نهر آب رو گرفته بود.
امام علی (ع) چند تا مامور فرستاد که برن با معاویه صحبت کنن و بگن«:معاویه دیگه این کارا چیه؟ این آب
رو خدا برای همه قرار داده ،تو حق نداری جلوی آب رو بگیری .تو حق نداری اینجوری نامردی کنی».
اما این معاویه خیلی نامردتر از این حرفا بود و اصالً گوشش بدهکار نبود که نبود.
معاویه با خودش فکر میکرد امام علی(ع) نمیتونن کاری بکنن و زور سپاه معاویه از امام علی (ع) و
سپاهشون بیشتره.
امام علی (ع) چند بار بهش تذکر دادن و گفتن با زبون خوش راه آب رو باز کنید و از جلوی نهر آب برید
کنار و بذارید ما هم بیاییم آب بخوریم؛ سپاه ما تشنهاند.
اما معاویه به این حرفها گوش نداد.
بالخره آخر سر ،امیرالمؤمنین فرمان حمله رو صادر کردن و سپاه امام علی (ع) به سپاه معاویه حمله کرد.
بچهها ،کمتر از دو ،سه ساعت سپاه معاویه در رفتن و فرار کردن.
حالا نهر آب به دست سپاه امام علی (ع) افتاد.
علی به کسی ظلم نمیکنه
یاران معاویه اومدن پیشش و گفتن«:ای پسر ابوسفیان ،جناب معاویه! بیچاره شدیم .نهر آب در دستان علی
بن ابیطالب افتاد و اون دیگه به ما آب نخواهد داد».
معاویه گفت«:نه! علی که من میشناسم همچین آدمی نیست .علی اگه بهش ظلم کنی ،بهت ظلم نمیکنه و
حقت رو بهت میده .علی به ما آب میده ،خیالتون راحت».
بعضی از یاران امام علی (ع) میگفتن«:یا امیرالمؤمنین! حاال که نهر آب دست ما افتاده ،حاال که ما میتونیم
کاری کنیم که به اونا آب نرسه ،این کار رو بکنیم و به سپاه معاویه آب ندیم تا از تشنگی بمیرن».
اما امام علی (ع) ما جوانمرد و بزرگوار بود و گفت«:آب حق همه هست؛ حتی حیوونا.
آب رو روی هیچ کسی نبندین و بزارین همه از این آب بخورن .مال ما که نیست مال خدا هست و خدا هم
جلوی اینا رو نگرفته .بذارین آب بخورن».معاویه به سپاهش گفت« :دیدین گفتم .من این علی بن ابیطالب رو میشناسم».
اصالً بچهها ،این قدر امام علی (ع) خوب و بزرگوار بودن که دشمنانشون میدونستن اگر به امام علی (ع)
بدی و ایشون رو اذیت کنن و کلی کار علیه امام بکنن ،اما امام علی (ع) به کسی ظلم نمیکنن و نهایتش
پاسخ اون فرد رو میدن؛ وگرنه کسی رو اذیت و بهش ظلم نمیکنن.
خالصه بچهها ...
چند روزی سپاه امام علی (ع) و سپاه معاویه تو اون منطقهی صفین جلوی هم ایستادن.
خب ممکنه براتون سوال بشه چرا جنگ شروع نشد؟ آها ...چرا جنگ شروع نشد؟ چون امام علی (ع)
نمیخواستن الکی خونریزی کنن و هی به معاویه نامه مینوشتند«:معاویه دست بردار ،معاویه این کارها رو
نکن .معاویه من نمیخوام بجنگم .نمیخوام خون مردم شام رو بریزم .بیخیال جنگ شو و به حرف من
گوش بده».
معاویه میگفت«:باشه .من بیخیال جنگ میشم ،اما تو بذار من رهبر شام باشم .بذار من همچنان حاکم شام
باشم».
حاال ممکنه شما بگید«:خب حاال چی میشد اگر امام علی میذاشتن که معاویه حاکم شام بشه ،مگه چه
اتفاقی میافتاد؟»
نه! این حرف رو نزنید ،اگه معاویه یه روز هم بیشتر رهبر میبود ،یک آدم دیگه رو بیشتر گمراه میکرد.
معاویه هر چقدر بیشتر حاکم باشه ،مردم رو بیشتر گمراه میکنه و امام علی (ع) نمیخواستن این اتفاق
بیفته.
امام علی (ع) اصالً حاضر نیستن که کسی گمراه بشه و حقیقت رو متوجه نشه.
امام علی (ع) به همین دلیل با معاویه دشمن بودن و برای همین سالیان سال کنار پیامبر با معاویه و بابای
بدجنسش جنگیدن.
چرا؟ چون اینها داشتن مردم رو گمراه میکردن و حرفای دروغ به مردم میگفتن و اونا رو و فریب میدادن،
برای همین امام علی (ع) جنگیدن.
امام علی (ع) اصالً معاویه رو قبول نمیکردن و از طرف دیگه معاویه خیلی آدم دزدی بود و پولهای بیت
المال رو توی جیب خودش میگذاشت.
معاویه یه کاخ بزرگ سبز رنگ از پول بیت المال و به نامردی برای خودش ساخته بود.
امام علی (ع) اصالً این رو دوست نداشتن و نمیخواستن گناهان معاویه پای امام علی (ع) نوشته بشه و برای
همین چند وقتی معاویه رو نصیحت کردن.
اما معاویه یه پیغام داد به امام علی (ع) و گفت«:فقط شمشیر بین من و شما هست .ما فقط باید بجنگیم و
هیچ راه دیگهای نیست .نه شما پیشنهاد من رو قبول میکنی ،نه من پیشنهاد شما رو قبول میکنم و فقط
باید با همدیگه بجنگیم».معاویه که اینها رو گفت ،امیرالمؤمنین گفتن«:هیچ ایرادی نداره .من رو از جنگ نترسون ،من از بچگیم
توی جنگ بزرگ شدم .هر کی جلوی من اومده جونش رو از دست داده و عزرائیل رو مالقات کرده .باشه
حاال که جنگ میخوای ،جنگ میکنیم .اما من شروع کنندهی جنگ نیستم .با اینکه حق با خودمه ،ولی
جنگ رو من راه نمیندازم».
معاویه که این رو فهمید ،اولین تیر رو انداخت و اولین حمله رو سپاه معاویه کردن و امیرالمؤمنین دستور
فرمان جنگ رو صادر کردند.
ادامهی قصه و ماجراهای جذاب جنگ صفین باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
جنگ صفین رایگان
امام علی(ع) به معاویه فرمودند: بیا با هم بجنگیم و کار جنگ رو تموم کنیم. معاویه بیا توی میدون⚔️...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ،ماجرای شروع جنگ صفین رو براتون تعریف کردم و گفتم که آقا و موالی ما ،امیرالمؤمنین،
نمیخواستن جنگ شروع و خونی ریخته بشه و کار به جنگ بکشه.
اما معاویه لجبازی کرد و هرچی امام علی گفتن ،گوشش بدهکار نبود و آخر سر خودش هم جنگ رو شروع
کرد.
سپاهیان امیرالمؤمنین ،در مقابل سپاه معاویه ،صف آرایی کردن و همگی آماده بودن تا جنگ شروع بشه.
همونطور که خودتون میدونین بچهها ،اون قدیمها ،مخصوصا بین اعراب ،جنگ این شکلی بود که اول
فرماندهها و دالوران میومدن تو میدون و با همدیگه میجنگیدن و بعد جنگ بین سپاهیان شروع میشد.
اولین نفری که امام علی به میدون فرستادن مالک اشتر بود.
مالک اشتر رفت توی میدون ،یک رَجَز خوند و چند تا از فرماندهها و غول پیکرهای سپاه معاویه رو کوبید
زمین و کارشون رو ساخت و به طرف سپاه امام علی برگشت.
امام علی گفتن«:این دفعه خودم به میدون میرم».
ای جانم به امیرالمؤمنین.
حضرت ،رفتن به میدون جنگ و شروع به صحبت کردن و گفتن«:معاویه! مرد باش .بیا با هم بجنگیم و کار
جنگ رو فیصله بدیم .یک کاری کنیم که خون هیچکسی ریخته نشه .یا تو من رو بکش ،یا من تو رو
میکشم .بیا توی میدون».
بچهها ،معاویه رنگ صورتش پریده بود و دست و پاهاش شروع به لرزیدن کرد.
معاویه یاد اون قدیمها و جنگ بدر و احد افتاد.
یادش میاومد که امیرالمؤمنین بود که دایی و عموش رو کشت.
همین امیرالمؤمنین بود که هرکی میومد جلوشون ،کارش رو میساخت و معاویه خوب میدونست با کی
طرفه.
عَمر و عاص ،اون دوست صمیمیِ معاویه ،بهش گفت«:معاویه ،برو و نترس .اگه نری به میدون ،لشکریانت
ترس توی دلشون میفته .برو به میدون جنگ».
معاویه یک نگاهی کرد و گفت «:خوب تو برو .اگه مرد میدونی ،تو برو ببینم چیکار میکنی».
عمر و عاص گفت«:هنوز که اباالحسن من رو صدا نکرده».
هنوز جمله عمروعاص تموم نشده بود که امام علی گفتن«:عمر و عاص! تو بیا تو میدون .ببینم تو چند مرده
حالجی؟ بیا ببینم چیکار میکنی».
عمر و عاص رنگش پرید و دست و پاهاش شروع به لرزیدن کرد و یک نگاهی به معاویه انداخت.
امام علی گفتن«:یعنی هیچکس نمیاد توی میدون؟ یعنی من برگردم؟ واقعا که! شماها خیلی ترسو هستین».
ای پسر ابوطالب به میدان جنگ بیا
امام علی که این رو گفتن ،یکی از این فرماندههان شامی معاویه که امام علی رو نمیشناخت و نمیدونست با
کی طرفه و به قولِ ما امروزیها ،کلهاش حسابی بوی قرمه سبزی میداد ،اومد توی میدون و رجز خوند.
امام علی گفتن«:حمله کن .رجز خونی چیه؟ بیا بجنگ ببینم چیکار میکنی؟»
اون فرمانده شامی اومد جلو و ضربهی شمشیر اول نه ،دوم نه ،سوم ،افتاد روی زمین.
امام علی گفتن«:من علی ابن ابیطالب و حیدر کرار هستم .معاویه بهت دروغ گفته .تو ،من رو نمیشناسی».
بچهها ،امام علی گفتن«:کسی دیگه نمیاد؟»
اونها هیچکدومشون جرأت نکردن بیان و امام علی برگشتن و جنگ سراسری شروع شد .تمامی لشکر امام
علی ،با تمامی لشکر معاویه ،مشغول جنگ شدن.
جنگها اون زمان این شکلی بود که صبح تا ظهر میجنگیدن ،شاید هم یک بار بعدازظهر میجنگیدن و بعد
یک استراحت میکردن تا فردا.
اینجوری نبود که یک کله صبح تا شب بجنگن.
فردا شد و یکی از این یاران معاویه ،که خیلی بهش برخورده بود و آبروشون حسابی ریخته بود ،اومد تو
میدون و شروع به رجزخونی کرد و گفت«:ای پسر ابوطالب! به میدان جنگ بیا تا خون تو را روی زمین
بریزم .مرد میدان من هستم .بیا تا برق شمشیرم ،جانت را بگیرد».
امام علی که میدونستن اگر خودشون برن به میدون ،این نفر امکان داره فرار کنه ،صورتشون رو پوشوندن و
رفتن تو میدون و گفتن«:برای جنگ حاضری؟»
اونگفت«:من پسر ابوطالب رو به میدون جنگ فراخوندم .تو کی هستی دیگه؟»
امام علی گفتن«:تو اول با من بجنگ ،بعد با پسر ابوطالب».
اون مرد هم گفت«:باشه .با تو میجنگم به شرطی که بعد از تو ،اباالحسن به میدون بیاد».
بچهها ،امام علی (ع) به طرفش حمله کردن و کار به ضربهی شمشیر دوم هم نرسید و چنان ضربهی شمشیر
امام علی سریع و محکم بود که این اصال نفهمید از کجا شمشیر خورده و
یهو به خودش اومد و دید بدنش دو تکه شده.
شمشیر امام علی خیلی قوی بود.
این مرد که افتاد روی زمین ،امام علی نقابشون رو زدن کنار و گفتن«:اباالحسن این بود .حاضری باز هم با
اباالحسن بجنگی؟»
عمار و روشنگری
بچهها ،سپاه معاویه خیلی ترسیده بودن و حساب کار دستشون اومده بود .امیرالمؤمنین ،به فرماندهان
سپاهشون ،به مالک اشتر ،به عمار یاسر ،گفتن«:برای جنگ آماده بشید و سپاهتون رو به میدون جنگ
ببرید».
روز دوم هم دوباره ،سپاهیان امام علی و معاویه ،مشغول جنگ شدن تا اینکه موقع نماز ظهر فرا رسید.
لشکریان امام علی اذان گفتن و آمادهی نماز جماعت شدن.
لشکریان معاویه هم اذان گفتن و آمادهی نماز جماعت شدن.
بعضی از یاران امام علی ،خیلی شک کردن و با خودشون گفتن «:ما داریم با چه کسانی میجنگیم؟ ما داریم
با افرادی میجنگیم که نماز میخونن و به خدا اعتقاد دارن .آخه ما چرا با اینها میجنگیم؟»
این افراد که شک کرده بودن ،اومدن پیش امام علی و گفتن«:یا امیرالمؤمنین چرا ما با اینها میجنگیم؟ چرا
ما داریم خون اینها رو میریزیم؟ اینها نماز میخونن و مسلمون هستن».
بچهها ،یکی از یاران امام علی که اسمش عمار یاسر بود؛ یکی از بهترین یاران امام علی.
عمار یاسر ،توی میدون راه میرفت و برای سربازان و رزمندهها و نیروها ،توضیح میداد که چرا ما با اینها
میجنگیم.
عمار میگفت«:اون زمان قدیم ،زمان رسول اهلل ،من و علی و رسول خدا توی یک جبهه بودیم ،معاویه و
ابوسفیان و عموهاش و داییهاش ،توی یک جبهه بودن.
امروز هم اونها یک طرفن ،ما یک طرفیم .ظاهرشون مسلمون شده و نماز میخونن ،ولی اینها واقعا مسلمون
نیستن .اگه مسلمون بودن ،باید به حرفهای امیرالمؤمنین گوش میدادن .اینها مسلمون واقعی نیستن و
دروغ میگن .من میدونم معاویه کیه ،من میدونم این بابای معاویه چه کسی هست ،من میدونم که اینها از
ته قلبشون ایمان نیاوردن .اینها سال هشتم هجری ،از ترس جونشون ایمان آوردن .پیامبر هم اینها رو
بخشیدن.
ای مردم! نکنه یک موقعی علی ابن ابیطالب رو یاری نکنین که بدبخت میشین .من از پیامبر شنیدم که هر
کی علی رو دوست داشته باشه ،خدا رو دوست داره و هر کی با علی دشمن باشه ،با خدا دشمنه».
بچهها ،عمار یاسر راه میرفت و برای رزمندهها روشنگری و صحبت میکرد .یعنی جهاد تبیین انجام میداد.
کاری میکرد که این رزمندهها بدونن دارن چیکار میکنن و یک وقتی سپاه معاویه و دشمنان فریبشون
ندن.
فریب ظواهر را خوردن
اما بچهها ،یک عدهای هم خیلی ساده لوح بودن .همیشه از این جور آدمها همه جا هستن.
اینها اومدن پیش امام علی و گفتن«:یا امیرالمؤمنین! اصال ما میدونیم حق با تو هست ،ولی ما نمیخوایم
بجنگیم .ما شک داریم».
اونا خیلی آدمهای شکاکی بودن و یک سره به همه چیز شک میکردن و میگفتن«:ما شک داریم که حق با
تو هست یا معاویه .یا علی! ما رو بفرست مرزها تا اونجا با دشمنان و کافرها بجنگیم .ما نمیخوایم به شما
کمک کنیم».
امام علی گفتن«:ایرادی نداره .من به زور کسی رو مجبور به جنگ نمیکنم .برین به طرف خراسان و اونجا با
کافرها بجنگین».
بچهها ،این کسی که این حرف رو میزد ،کی بود؟ اگه بگم باورتون نمیشه؟ بگم؟ شاخ در نمیارین؟ جلوی
سرهاتون رو بگیرین شاخ در نیارین یک وقت.
این فرد کسی نبود جز خواجه ربیع.
مشهدیها میدونن من کی رو میگم.
همین خواجه ربیع که االن قبرش توی مشهده و یک قبرستون بزرگ اطراف قبرش ساخته شده.
این خواجه ربیع ،همون کسی بود که اون زمان امام علی رو یاری نکرد و تنها گذاشت و رفت به طرف
خراسان و توی شهر مشهد.
اون زمان هنوز امام رضا به مشهد نیومده بودن و امام رضا دویست سال بعد اومدن مشهد.
خواجه ربیع توی شهر مشهد از دنیا رفت و همونجا خاکش کردن.
اما بچهها ،جنگ امام علی (ع) با سپاه معاویه ،سه ماه طول کشید.
سه ماه لشکریان با همدیگه جنگیدن تا اینکه آخر سر ،یک جنگ خیلی خیلی حسابی راه افتاد؛ یک جنگی
که معروف شد به لیله الهریر.
سه شبانه روز لشکر امیرالمؤمنین جنگیدن و دیگه ظهرها هم نماز متوقف نشد ،حتی شب هم نماز متوقف
نشد.دو تا لشکر سه شبانه روز با همدیگه جنگیدن ،تا اینکه سپاه امام علی ،نزدیک پیروزی قرار گرفت.
سپاه امام علی رفت که پیروز بشه که ناگهان...
ادامهی قصه باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
قرآن به نیزه رایگان
مالک اشتر با عصبانیت😡 گفت: چرا گفتید برگردم؟! چند ضربه شمشیر⚔️ بیشتر تا خیمه معاویه فاصله نداشتم.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای شروع جنگ صفین رو براتون تعریف کردم و گفتم که هر چقدر امیرالمؤمنین ،امام علی
(ع) تالش کردن تا جنگی شکل نگیره و خون و خونریزی راه نیفته ،اما نتیجه نداد و معاویه خودش جنگ رو
شروع کرد.
بعد هم براتون تعریف کردم زمانی که آقای ما به میدون رفتن ،همهی دشمنان در رفتن و کسی نیومد با امام
علی(ع) تن به تن بجنگه.
بچهها ،جنگ صفین سه ماه طول کشید.
سه ماه لشکریان امام علی (ع) و معاویه با همدیگه جنگیدن و توی این مدت کلی اتفاق افتاد .کلی جنگهای
جالب پیش اومد که ماجراهاش باشه برای یه موقع دیگه.
خالصه ...بعد از این سه ماه امیرالمؤمنین تصمیم گرفتن با سپاهیانشون یه حمله جانانه انجام بدن و کار رو
تمام کنن.
برای همین سپاهیانشون رو آماده کردن و همگی با هم حمله کردن ،اما این مرتبه یه تفاوت خیلی مهم
1
داشت .تفاوتش چی بود؟ تفاوتش این بود که این بار موقع نماز ظهر و حتی شبها جنگ تعطیل نمیشد.
سه شبانه روز کامل همچنان داشتن با هم میجنگیدن.
اون زمان که مثل االن نبود پروژکتور بزارن ،با همون نور ماه که میدیدن با همدیگه میجنگیدن.
جنگ خیلی سختی شده بود .فرمانده امام علی (ع) ،مالک اشتر حسابی تو این سه شبانه روز خوش درخشید
و خیلی خوب جنگید.
خود آقای ما ،امیرالمؤمنین هم خیلی خوب جنگیدن و کلی از نفرات دشمنان دین خدا و یاران معاویه و
آدمای بدجنسی که جنگ راه انداخته بودن رو به درک و به جهنم فرستادن.
علی میخواد نسل ما عربها رو نابود کنه
بالخره بچهها ،سه شبانه روز گذشته بود که یکی از یاران امام علی (ع) ،یکی از اون یاران خائن و بدجنس
امام علی (ع) به نام اشعث بن قیس که اتفاقاً خیلی هم بین مردم محبوب بود و قبیلهاش رو دوست داشتن،
شروع به سخنرانی کرد.
اشعث سخنرانی کرد و گفت«:این علی بن ابیطالب با این جنگی که راه انداخته داره تمام عربها رو میکشه
و نسل عرب رو برمیندازه و کاری میکنه که ماها بمیریم و این ایرانیها زنده بمونن .این علی از اول هم
ایرانیها رو از ماها بیشتر دوست داشت».
اشعث داشت دروغ میگفت؛ امام علی (ع) براش فرقی نداشت و تمامی انسانها رو دوست داشتن .اما چون
امام علی (ع) به ایرانیها توجه میکردن و بهشون احترام میگذاشتن ،این اشعث ناراحت میشد.
چرا؟ چون خودشون ایرانیها رو آدم حساب نمیکردن و عربها اول مسلمون شدن بعد ایرانیها ،برای
همین اشعث فکر میکرد عربها برتر هستن .در حالی که امام علی (ع) میگفتن«:برتری به اعمال انسان
هست و به رفتارش .ایرانیها رفتار و اخالقشون از شما بهتره پس خب از شما برترن و من هم بیشتر بهشون
توجه می کنم».
2
اشعث از این موضوع خیلی ناراحت بود و میگفت«:این علی میخواد با این جنگی که راه انداخته همه ما
عربها رو بکشه و ایرانیها زنده بمونن».
میبینید بچهها ،چه دروغی به امام علی (ع) گفت؟
یه عدهای از دوستان و سپاهیانش باور کردن و شل شدن و دیگه نجنگیدن.
امام علی (ع) گفتن«:چرا شما نمیجنگین؟»
اونا هم گفتن«:اشعث گفته ما دیگه نمیجنگیم».
امام علی (ع) گفتن«:اشعث کیه؟ فرمانده شما من هستم .برای چی به حرف اشعث گوش میدین؟»
اونا میگفتن«:هرچی اشعث بگه!»
کاغذ پاره هایی بر نیزه
معاویه که متوجه شد اشعث این حرفها رو زده و روحیه سپاه امام علی (ع) رو تضعیف کرده ،یه نقشهی
خیلی خیلی کثیف کشید؛ البته به کمک عمروعاص ،اون دوست ترسوی دیگش.
اونا با همدیگه یه نقشهی خیلی کثیف کشیدن.
چه نقشهای؟ نقشه کشیدن بیان قرآنها رو بزارن روی نیزهها و ببرن باال.
بعد چی بگن؟ بگن آی مردم! آی طرفداران علی بن ابیطالب! آی سپاه علی بن ابیطالب! ما با شما دشمنی
نداریم .ما به حرف قرآن گوش میدیم ،شما هم به حرف قرآن گوش میدین .بیایید اصالً قرآن بین ما حکم
کنه .هر چی قرآن بگه و هر چی قرآن بخواد .ما از امروز دیگه قصد جنگ نداریم ،ما میخواییم صلح کنیم.
بچهها ،امام علی (ع) گفتن «:اونا دارن دروغ میگن .اونا چون دیدن دارن جنگ رو میبازن ،اومدن بهانهی
قرآن رو وسط آوردن .وگرنه من قبل از این چند بار بهش گفتم بیا قرآن بین ما حکم کنه و نظر بده اما
معاویه و عمروعاص قبول نکردن .االن که دیدن سپاه من خیلی بهتر میجنگن ،اومدن این بهانه رو درست
کردن».
3
ولی بچهها ،یه عدهای از سپاهیان امام علی(ع) بودن که به حرفهای اشعث احمق گوش میدادند.
اشعث میگفت«:باشه ما صلح میکنیم ،هر چی قرآن بگه».
این عده از سپاهیان امام علی (ع) که اتفاقاً خیلی هم قرآن و نماز میخوندن و پیشونیهاشون هم پینه بسته
بود ،گفتن«:ما جنگ نداریم و نمی خوایم جنگ کنیم».
امام علی (ع) گفتن«:این چه حرفیه شما میزنید؟ برید بجنگید».
اینا گفتن«:عالوه بر این که ما نمیجنگیم ،نمیگذاریم سپاه تو بجنگه .همین االن به مالک اشتر بگو
برگرده».
بچهها ،مالک اشتر با سپاهش رفته بودن اون جلو جلوها ،نزدیکیهای خیمهی معاویه.
مالک اینقدر نزدیک شده بود که اگر چند ساعت بیشتر فرصت داشت ،کار معاویه رو ساخته بود.
اما بچهها ،این لشکریان احمق و نادون امام علی اومدن گفتن جنگ رو تموم کن.
امام علی (ع) گفتن«:گول معاویه رو نخورین ،این فریبش هست ،این قرآنها فریب اونه و داره دروغ میگه.
اون نمیخواد به حرف قرآن گوش بده و فقط میخواد جنگ به نفع خودش تموم بشه».
اونا گفتن«:نه! فقط باید به حرف قرآن گوش بدیم».
امام علی (ع) گفتن«:آخه من از همهی شما قرآن رو هم بیشتر میخونم و هم بیشتر بلدم .اصالً هر آیهای
میاومد رو من اول از همه یاد میگرفتم و خودم قرآن رو بلدم و قرآن میگه حق با منه .قرآن میگه ،معاویه
باید به حرف رهبرش گوش کنه .اون داره سرپیچی میکنه».
اینا میگفتن«:نه!»
بچهها ،اینا اینقدر بیادب و پررو بودن که شمشیرهاشون رو کشیدن ،گرفتن رو به امام علی (ع) گفتن«:ای
علی بن ابیطالب یا میگی مالک اشتر برگرده یا همین لحظه خون تو رو روی زمین میریزیم».
4
ده تا ضربهی شمشیر تا خیمهی معاویه
بچهها ،امام علی (ع) میتونستن با اونا بجنگن و میتونستن شمشیر بکشن با یاران خودشون بجنگن ولی اگه
امام علی (ع) این کار رو میکردن ،جنگ داخلی شکل میگرفت.
یه لشکر به جون همدیگه میافتادن و خب لشکر معاویه میاومد کار همشون رو میساخت.
امام علی (ع) گفتن«:باشه! هر چی شما میگید ،یه نفر رو بفرستین بره دنبال مالک ،بگه مالک برگرده».
یه نفر رفت دنبال مالک ،گفتن«:مالک! فرماندهی تو علی بن ابیطالب ،امیرالمؤمنین گفتن برگرد».
مالک گفت«:امام علی (ع) گفتن برگرد؟ امکان نداره! من دارم میجنگم .برین به آقا بگین یه فرصت بده تا
من به عرض یک ساعت کار معاویه رو میسازم .من ده تا ضربهی شمشیر تا خیمهی معاویه فاصله دارم».
مالک این اومد پیام رو داد و لشکریان امام علی (ع) ،این احمقها و قاریانی که هیچی از قرآن متوجه
نمیشدن ،شروع به سر و صدا کردن و گفتن«:علی ،تو دروغ میگی .تو به مالک نگفتی برگرد وگرنه مالک به
حرف تو گوش میده ،امکان نداره مالک به حرف تو گوش نده .بگو همین االن مالک برگرده».
امام علی به اون پیک گفتن«:برو بگو مالک همین االن برگرده .به مالک بگو اگه برنگردی ،دیگه علی بن
ابیطالب رو نمیبینی .علی رو میکشن اینا».
بچهها ،مالک که این رو شنید خیلی عصبانی شد.
مالک اشتر خیلی رو امام علی (ع) غیرت داشت و خیلی امام براش مهم بود.
مالک برگشت با عصبانیت سر اینا داد و بیداد کرد و گفت«:ای احمقها ،چند ضربه شمشیر بیشتر تا خیمهی
معاویه فاصله نداشتم .چرا به من گفتید برگردم؟»
اونا گفتن«:ما میخوایم صلح کنیم .ما میخواییم به حرف قرآن گوش کنیم».
5
مالک اشتر با عصبانیت بیشتر گفت«:آخه شما گول معاویه را خوردید .مگه فکر میکنید ،معاویه میخواد به
حرف قرآن گوش بده؟ اون میخواد همهی شما را فریب بده».
اما بچهها اینا خیلی نادونتر از این حرفا بودن و گفتن«:هر چی که قرآن میگه ،ما میخواییم به حرف قرآن
گوش کنیم».
بالخره کار رسید به حکمیت .گفتن یه نفر از سپاه امام علی (ع) و یه نفر از سپاه معاویه بیاد و از آیههای
قرآن کریم با همدیگه صحبت کنن و ببینن حق با کی هست و رهبر و فرماندهی بعدی کی باشه.
هی ...الهی قربون مظلومیتت بشم یا امیرالمؤمنین.
امام علی (ع) گفتن«:باشه ،حاال که شما میگین یه نفر حکم بره من میگم مالک اشتر بره .همین مالک خوبه
دیگه».
اونها گفتن«:این مالک جنگ طلبه و میخواد همش بجنگه .این مالک که اصالً حرف حساب سرش نمیشه».
بعد هم گفتن«:این مالک که اصالً حرف گوش کن توئه .هر چی تو بگی ،همون رو میگه .مالک بدرد
نمیخوره .ما مالک رو قبول نمیکنیم».
امام علی (ع) گفتن«:خب کی؟ ابن عباس خوبه؟»
ابن عباس پسر عموی امام علی (ع) و یکی از کسانی بود که علم خیلی زیادی داشت.
امام علی (ع) گفتن«:ابن عباس خوبه؟»
اونا گفتن«:نه! ابن عباس هم خوب نیست و از فامیلهای شما هست .ما نمیخواییم از فامیلهای شما باشه».
میبینین بچهها ،چقدر عقالی کوچولویی داشتن ،فکر میکردن امام علی (ع) اهل فامیل بازی هست .در
صورتی که امام علی میگفتن«:بابا این ابن عباس قرآن رو بیشتر از شماها بلده .شماها فقط قرآن رو
6
میخونید ،تو کلههاتون هیچی از قرآن نیست .اصالً شماها قرآن سرتون نمیشه .این ابن عباس قرآن رو بلده
پس بزارید اون بره».
گفتن« :نه!»
امام علی گفتن « :پس کی بره؟ پیشنهاد شما کیه؟»
اونا یه کسی رو گفتن که اگه بگم بچهها شاید خندهتون بگیره ،اما نمیگم.
میگذارم قسمت بعد بهتون بگم که اونا کی رو پیشنهاد دادن و کی رفت.
هی ...از اینجا به بعد بچهها ،مظلومیتهای آقای ما ،امیرالمؤمنین شروع میشه.
از اینجا به بعد امام علی (ع) خیلی تنها میشن.
ادامهی قصه و ماجراهای حکمیت باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
حکمیت رایگان
ماجرای جالب و شنیدنی مذاکره ابوموسی اشعری با عمروعاص
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای قرآن به نیزه کردن معاویه را تعریف کردم و گفتم که سپاه امیرالمومنین سه
شبانه روز با سپاه معاویه جنگیدن و انقدر خوب جنگیدن که مالک اشتر گفت«:من ده ضربهی شمشیر
بیشتر تا خیمهی معاویه فاصله نداشتم ».یعنی چیزی نمونده بود که کار معاویه تموم بشه و لشکریان
امیرالمومنین پیروز بشن؛ اما یه عدهای توی لشکر امام علی فتنه به پا کردن و شروع کردن بین مردم
حرفهای بیخود زدن.
اسم رییس اونها اشعث بن قیس بود.
بچهها ،این اشعث خیلی آدم بدی بود و دخترش کسی هست امام حسن ما را به شهادت رسوند و پسرش هم
در کربال با امام حسین جنگید تا ایشون به شهادت رسیدن.
بچهها ،خود اشعث هم باعث شکست سپاه امام علی علیه السالم شد و به یارانش گفت«:با این جنگی که علی
بن ابیطالب راه انداخته همهی عربها کشته میشن و فقط ایرانیها زنده میمونن».
1
اشعث با ایرانیها خیلی دشمن بود و یه طرفدارایی داشت که خیلی اهل قرآن و نماز بودن و روی
پیشونیهاشون رد مهر بود و یکسره قرآن میخوندن.
بچهها ،همین عده قرآن و نمازخون اومدن جلوی امام علی وایستادن و شمشیر کشیدن و گفتن«:ای
علیبنابیطالب! یا همین لحظه جنگ رو تموم میکنی یا ما تو را میکشیم».
اونا به فرمانده و امام و با رهبرشون اینجوری صحبت کردن و این حرفها رو زدن.
امام علی که نمیخواستند جنگ داخلی بشه و با یاران خودشون بجنگن ،یه نفر رو فرستادن دنبال مالک
اشتر و گفتن که برگرده
اما بچهها ...
بعد از این معاویه پیشنهاد حکمیت داد.
یعنی چی؟ یعنی دو نفر بشینن
یکی از سپاه امام علی یکی هم از سپاه معاویه و از قرآن بگن که حق با کیه.
براتون گفتم امام علی دو نفر رو پیشنهاد دادن.
امام علی اول گفتن مالک اشتر و بعد هم گفتن ابن عباس پسرعموشون.
اما این عده قرآنخون که بعدا همینها خوارج و دشمنا ن درجه یک امام علی شدن؛
همین نادانها گفتن نه ما یه نفر دیگه رو فقط میخوایم.
کی رو؟ شخصی به نام ابوموسی اشعری.
بچهها ،این ابوموسی اشعری خیلی آدم احمق و البته خیلی خیلی نامردی بود.
حاال ممکنه بپرسید«:چرا اینقدر شما میگین نامرد؟!»
2
گوش کنید خودتون متوجه میشین چقدر این آدم نامرد بود.
خالصه بچهها ،اینها هر جوری بود گفتن ما فقط ابوموسی اشعری رو میخوایم.
امام علی گفتن این ابوموسی اشعری ،آدم سادهای هست و آدم زرنگی نیست .از طرف دیگه امام علی
میدونستن که این ابوموسی اشعری خیلی ایشون رو دوست نداره و خیلی امام علی رو نمیخواد ،برای همین
گفتن«:نه! ابوموسی اشعری نه».
اینا اصرار شدید کردن تا امام علی مجبور شدن ابوموسی اشعری رو قبول کنن ولی گفتن«:من به ابوموسی
اشعری راضی نبودم .حاال شما زنده و ماهم زنده ،ببینیم که این ابوموسی اشعری چه ها نمیکنه و چه
خیانتهایی که نمیکنه».
بچهها سپاه امیرالمومنین ،ابوموسی اشعری رو معرفی کرد ،اما سپاه معاویه یه آدم حیلهگر و زرنگ به نام
عمروعاص رو معرفی کرد.
این عمروعاص خیلی آدم زرنگی بود و بلد بود که چجوری بقیه را فریب بده.
هِی...بچهها ،از اینجا به بعد جنگ به پایان رسید.
یاران نادان
جنگ بین امام علی و معاویه متوقف و قرار شد که بیان با همدیگه مذاکره و صحبت کنن و ببینن حق با
کیه.
این درست همون چیزی بود که اول امام علی میگفتن و معاویه میگفت نه.
اما معاویه تا دید داره شکست میخوره این حرف و این حیله و کلک رو زد.
امام علی علیهالسالم و سپاهیانشون بعد از سه ماه ،برگشتن به طرف کوفه .منتها این بار یه فرق خیلی
مهمی داشت.
3
توی راه برگشت کلی از یاران امام علی نبودن و خیلیها شهید شده بودن.
از جمله یکی از بهترین یاران و دوستان امام علی به نام عمارِ یاسر.
عمار شهید شده بود و خیلی از یارانِ خوب امام علی شهید شده بودند.
سپاه امام علی علیهالسالم برگشتن به طرف کوفه و قرار شد از چند وقت دیگه مذاکرات شروع بشه ،اما هنوز
چند وقتی نگذشته بود که دو مرتبه همون قرآن خونهای احمق و همون کسانی که از دین خدا هیچی بجز
نماز و قرآن خوندن رو نفهمیده بودن ،اومدن پیش امام علی و گفتن «:نه! ما راضی نیستیم مذاکرات بشه.
اصال ما مذاکرات رو قبول نداریم».
امام علی گفتن«:شما با خودتون چند چندین؟ این چه حرفایی هست که میزنین؟
یه روز میگین مذاکرات بشه یه روز میگین مذاکرات نشه .برای چی؟ مشکلتون چیه ؟»
اونا گفتن«:این که ما حَکَم انتخاب کردیم و یه کسی رو انتخاب کردیم که تصمیم بگیره کار اشتباهی بود.
حکم واقعی و تصمیم گیرندهی اصلی خدا هست».
امام علی گفتن«:خب این که معلومه ،ولی باالخره بندههای خدا باید طبق دستورات خدا تصمیم بگیرن و
انتخاب کنن .خدا که نمیتونه یه باره از آسمون بیاد برای شما صحبت کنه .خدا قرآن و پیامبر فرستاده و از
این طریق با شما صحبت کرده».
اما بچهها ،اینا خیلی نادانتر از این حرفا بودن و گفتن«:نه!
یا مذاکرات تموم بشه و دیگه مذاکرهای نشه ،یا ما با تو میجنگیم».
بعد هم یه حرف خیلی خندهدار دیگه زدن و گفتن«:ما اون زمانی که این حرف رو زدیم ،اشتباه کردیم و
کافر شدیم و االن توبه میکنیم .ولی علی تو هم باید توبه و از خدا عذرخواهی کنی».
امام علی گفتن«:من شبانهروز از خدا دارم عذرخواهی و هر شب از خدا طلب مغفرت میکنم ،ولی اینجا
اشتباه نکردم .حرف شما اشتباهه».
4
علی بن ابیطالب کافر شده!!!
بچهها اینا لجبازی کردن و به حرف هیچکس گوش نکردن.
هرچی امام علی با اینا صحبت کردن ،قانع نمیشدن و با همدیگه جلسه میگذاشتن و از امام علی بد
میگفتن.
اونا میگفتن«:علی بن ابیطالب کافر شده».
باورتون میشه؟؟ اولین کسی که به پیامبر ایمان آورد و از همه بیشتر نماز و قرآن میخوند و از همه بیشتر
دین خدا را بلد بود؛ بهش تهمت کافر شدن زدن.
بچهها ،امام علی باهاشون صحبت میکردن و میگفتن«:اشتباه نکنید .این حرفها را نزنید و این کارها را
نکنید».
بعد هم امام علی علیه السالم ،ابوموسی اشعری رو فرستادند تا بره با عمروعاص مذاکره کنه.
امام علی ،کلی هم توصیه به ابوموسی اشعری کردن و گفتن«:ابوموسی! نکنه یه موقع عمروعاص تو رو فریب
بده .حواست باشه ها! اون آدم حیلهگر و کلکی هست و خیلیها رو تا حاال گول زده».
اما بچهها ،ابوموسی اشعری فکر میکرد خودش از همه بهتر میفهمه و خیلی زرنگه ،برای همین به
توصیههای امیرالمومنین گوش نداد و راه افتاد و رفت به طرف اونجایی که محل مذاکراتشون بود.
ابوموسی و عمروعاص ،چند وقت با همدیگه صحبت و گپ و گفت کردن و کلی رفیق شده بودن.
دو تا دشمن مگه میتونن با همدیگه دوست بشن؟
اونا با همدیگه کلی دوست شده بودن و میگفتن و میخندیدن و غذا میخوردن.
این میومد خونهی اون یکی و اون میومد خونهی این.
5
یارای امام علی ناراحت شده بودن و میگفتن«:ابوموسی اشعری تو رفتی اونجا مذاکره کنی ،نرفتی که با
عمروعاص دوست بشی .مراقب باش .عمروعاص حیلهگره و فریبت میده».
اما این ابوموسی اشعری گوشش بدهکار نبود که نبود
اصال گوش نمیداد اینا چی میگن و به حرف دلسوزاش گوش نمیداد.
بچهها ،برای همین یه تصمیم خیلی اشتباه گرفت و یه مذاکرهی خیلی بد و خیانت خیلی بزرگی کرد.
ابوموسی ،تصمیم خیلی بدی گرفت.
چه تصمیمی گرفت؟ تصمیم گرفت که امام علی را بذاره کنار.
امام علی علیهالسالم رو از منصب حکومت و رهبری بذاره کنار.
عمروعاص هم از دروغ بهش قول داد من هم معاویه رو میذارم کنار.
علی و معاویه رو بذاریم کنار و یکی دیگه رو انتخاب کنیم.
یکی رو انتخاب کنیم که انقدر جنگ درست نشه.
اما عمروعاص دروغ گفته و ابوموسی اشعری رو فریب داده و گول زده بود.
چند روزی گذشت تا اینکه قرار شد همهی مسلمونا و طرفدارای امام علی و طرفدارای معاویه یه جا جمع
بشن تا ابوموسی اشعری و عمروعاص ،نتیجهی صحبتهاشون رو اعالم کنن که رهبر بعدی قراره کی باشه.
همهی مسلمونا جمع شدن و منتظر بودن تا این خبر بسیار بسیار بسیار مهم را بشنون که ناگهان....
خب ،ادامهی قصه باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
جنگ نهروان رایگان
خوارجی ها با عصبانیت گفتن: ای علی ما باید تو را بکشیم که ناگهان....
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای صلح اجباری امام علی با معاویه رو تعریف کردم و گفتم این انسانهای قرآن و
نمازخون نادون ،این خوارج به امیرالمومنین گفتن باید ابوموسی رو بفرستی برای مذاکره.
امام علی علیه السالم چند بار مخالفت کردن و گفتن ابوموسی اشعری ساده لوح و خائن هست و اوضاع رو
نمیفهمه و من اون رو نمیفرستم.
اما خوارج نادون انقدر اصرار کردن تا امام علی (ع) مجبور شدن و گفتن باشه.
بچهها ،براتون گفتم که ابوموسی اشعری و عمروعاص برای اینکه تصمیم بگیرن رهبر اینده کی باشه یه
جایی دور هو جمع شدن.
اما بچهها ،عمروعاص ،ابوموسی رو یه فریب خیلی بزرگ داد.
عمروعاص به ابوموسی گفت«:بیا علی و معاویه ،هر دوتاشون رو عزل کنیم و بذاریم کنار و از رهبری برداریم
و بعد خودمون یک نفر رو انتخاب کنیم».
ابوموسی اشعری چون خیلی ساده و در عین حال نامرد بود گفت«:باشه ،قبوله .من علی رو میذارم کنار».
عمروعاص هم به دروغ گفت«:من هم معاویه رو میذارم کنار».
همه مسلمونا جمع شدن تا نتیجه مذاکرات و صحبتهای عمروعاص و ابوموسی اشعری رو بشنون و منتظر
بودن تا ببینن رهبر آینده چه کسی هست.
عمروعاص به ابوموسی گفت«:شما اول بفرمایید».
ابوموسی اشعری گفت«:خواهش میکنم شما اول بفرمایید».
عمروعاص اینجا یه فریب دیگه داد و گفت شما بزرگتر و ریش سفید هستین ،شما مالتر و علمتون بیشتره
پس شما بفرمایین؛ این چه حرفیه ،من هرگز جلوتر از شما نمیرم».
ابوموسی اشعری ،این انسان نادون گفت باشه و رفت روی منبر به مردم گفت«:ای مردم! من امروز میخوام
به همه شما اعالم کنم که من علی بن ابی طالب رو از منصب رهبری ،جایگاه امامت و از فرماندهی شما کنار
میذارم و همونطور که این انگشترم رو از دستم در میارم ،علی رو از این جایگاه کنار میذارم».
بعد نوبت رسید به عمروعاص.
عمروعاص رفت رو منبر به مردم گفت«:ای مردم! همه شما دیدید و شنیدید که ابوموسی اشعری ،علی بن
ابی طالب رو عزل کرد و کنار گذاشت .اما من بر خالف او معاویه بن ابوسفیان را رهبر جامعه اسالمی اعالم
میکنم و همانطور که انگشتر رو از دستم در میارم علی رو عزل میکنم و همانطور که انگشتر رو در دست
میکنم معاویه رو فرمانده همه شما اعالم میکنم».
بچهها ،عمروعاص ابوموسی رو فریب داد و ابوموسی با عصبانیت بلند شد گفت«:نامرد مگه تو نگفتی که بیا
دوتاشون رو عزل کنیم و یکی دیگه رو بذاریم؟ چرا فریب دادی؟ چرا دروغ گفتی؟»
عمروعاص گفت«:ای برادر این حرفها چیه که میزنی؟ من کی همچین حرفی زدم؟ هرگز! دروغ میگی».
تو اشتباه کردی باید عذرخواهی کنی!!
بچهها ،اوضاع به هم ریخت و همه با هم درگیر شدن.
البته جنگ نشد اما یه دعوایی شد.
خالصه سپاهیان معاویه رفتند به سمت شام و در حالی که دیگه از اون روز به بعد رهبر واقعی خودشون رو
معاویه میدونستن و با خودشون میگفتن رهبر کل جهان اسالم معاویه هست.
سپاهیان امام علی هم اومدن به طرف کوفه اما یه عدهشون حسابی از دست امام علی (ع) شاکی بودن.
چرا آخه؟ چون میگفتن«:تو اصالً اشتباه کردی مذاکره کردی .تو اصالً اشتباه کردی که قبول کردی مذاکره
کنیم».
اینا کیا بودن؟ اینا همونایی بودن که به زور به امام علی گفتن باید مذاکره کنی ،همون نامردا ،همونایی که
ابوموسی اشعری رو به امام علی تحمیل کردن و گفتن باید فقط و فقط ابوموسی اشعری باشه.
همون نامردها به امام علی گفتن تو اشتباه کردی باید عذرخواهی کنی.
آخه امام علی از چی عذرخواهی کنه؟ بدجنسهای نامرد.
امام علی گفتن«:نه من از اشتباهی که نکردم عذرخواهی نمیکنم .من هیچ اشتباهی نکردم و هر اشتباهی
بود از جانب شماها بود .شماها اصرار کردید».
اما بچهها ،این نامردهای بدجنس از امام علی جدا شدن و رفتن توی منطقهای به اسم نهروان و اونجا جمع
شدن و با هم بر علیه حضرت علی علیه السالم شعار دادن و هرکی که رد میشد رو به زور نگهش میداشتن
و بهش میگفتن«:نظرت در مورد علی چیه؟»
اگه اون میگفت من از علی بدم میاد ولش میکردن ،ولی اگه میگفت من علی بن ابیطالب رو دوست دارم و
از طرفداراش هستم همون جا میکشتنش.
خوارج نادان و خونریز
اتفاقاً یه آقا و خانومی داشتن از اون منطقه عبور میکردن که این نامردها ،این قرآن خونهای نفهم ،کسانی
که اسمشون تو تاریخ هست خوارج؛ جلوی این آقا و خانم رو گرفتن و گفتن«:نظرتون درباره علی بن ابیطالب
چیه؟»
اونا گفتن«:خلیفه چهارم هست و ما قبولش داریم و بهش ایمان داریم».
این خوارج هم اون آقا رو جلوی چشم خانمش کشتن و بعد هم خانوم رو گرفتن کشتن.
بچهها ،توی شکم این خانم یه بچه بود ،اون بچه رو هم کشتن.
این خوارج مثل داعشیهای االن بیرحم و خونریز بودن.
خبر جنایتهای خوارج ،به گوش امیرالمومنین رسید.
امام علی گفتن«:من هرچی اینا رو نصیحت کردم ،هرچی باهاشون صحبت کردم ،اما اینها آدم بشو نبودن
که نبودن».
بعد هم امام علی گفتند«:پیامبر به من وعده داده بود که یه روزی یه زمانی ،یه عدهای جلوی تو میایستند
که خیلی قرآن میخونن ولی از قرآن هیچی نمیفهمند .تو آیههای قرآن و در مورد خدا فکر نمیکنند و
اصال عقل ندارند .فقط قرآن و نماز میخونن .پیامبر به من امروز رو وعده داده بود و گفته بود که هرکس با
این خوارج بجنگه کلی ثواب میبره و میره بهشت».
سپاهیان امام علی آماده شدن تا برن با سپاه نهروانیها بجنگن.
ولی بچهها ،این اشعث ،اون نامردی که این قائله رو راه انداخت و این فتنه رو درست کرد ،خودش رو کشید
کنار و با خوارجیها نبود و حتی با حضرت علی هم نبود.
اشعث خودش رو کشید کنار و گفت من با هیچکس و با کسی جنگ ندارم.
اشعث ،آتش فتنه رو به پا کرد و خودش در رفت.
امام علی علیه السالم به همراه سپاهیانشون رفتن به طرف منطقه نهروان و مثل همیشه گفتند«:ما باز هم با
شما سر جنگ نداریم .من به شما توصیه میکنم با من نجنگید و اشتباه نکنید».
چند دقیقهای رو امام علی برای اونها صحبت کردن و بعد هم گفتن هرکسی که میخواد برگرده آزاده و هر
اشتباهی هم که تا االن کرده میبخشیم.
یه تعداد زیادی از اونها برگشتند ،اما یه عده دیگهشون که خیلی دیگه نادون و نفهم بودن ،اینا ایستادن و
گفتن«:علی بن ابیطالب ما باید تو رو بکشیم».
امام علی لبخندی زدن گفتن«:بسم الله».
بعد هم امام علی علیه السالم همراه سپاهیانشون حمله کردن به طرف خوارجیها.
بچهها ،سه چهار ساعت بیشتر طول نکشید تا اینکه همه خوارجیها کشته شدن و از سپاه امام علی تعداد
خیلی خیلی کمی کشته شدند.
اما بچهها ،یک نفری از خوارج که اسمش عبدالرحمان بن ملجم مرادی بود ،که ما امروز بهش میگیم ابن
ملجم ،تونست فرار کنه.
ابن ملجم ،تونست از بین خوارجیها در بره فرار کنه و بره.
کجا؟ بره چیکار کنه؟
خب ،ادامه داستان و نقشههای شوم ابن ملجم باشه برای قسمتهای بعد.
تا قسمتهای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربان میسپارم.
یا علی مدد.
غارت های معاویه رایگان
ماجرای غارت شهر های حکومت امام علی(ع) توسط لشکر معاویه
شهادت فرمانده رایگان
امام علی(ع) بعد شنیدن خبر شهادتش فرمودند: به خدا قسم مالک از کوه🗻 استوار تر بود. مالک اشتر کسی بود که میتونستم روش حساب کنم😭😔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمتهای قبلی براتون ماجرای غارتهای سپاه معاویه رو تعریف کردم و گفتم که سپاهیان امام علی بعد از
جنگ نهروان و جنگ با خوارج ،به شهر کوفه و خونههاشون برگشتن ولی دیگه آماده نشدن که در جنگ به
امام علی کمک کنند و ایشون رو تنها و بییاور گذاشتند.
انقدر امام علی تنها شدند که سپاهیان معاویه حمله میکردند به شهرهایی که زیر نظر و تحت حکومت امام
علی بود و میاومدن اونجا شیعیان و طرفداران امام علی رو میکشتن زنها و بچههاشون رو میدزدیدن و از
زنها و بچههای مردم دیگه که طرفدار امام علی نبودن هم ،اموالشون رو غارت میکردن و طالهاشون رو به
زور میگرفتن و کلی مردم رو میترسوندن و بعد هم با خیال راحت برمیگشتن به شام ،اصال انگار نه انگار.
سپاهیان امام علی هم با وجود تمام این اتفاقات از جاشون تکون نمیخوردن.
هر چی امام علی اینها رو توصیه میکردن و به اینا میگفتن«:بلند شین ،پاشین برین .هیچکی از جاش تکون
نمیخورد».
معاویه که دید اوضاع خیلی خوبه و غارت کردن خیلی راحت شده ،تصمیم گرفت بره مصر را هم بگیره.
امام علی که متوجه تصمیم معاویه شدن ،یکی از بهترین یاران خودشون رو فراخوندن و بهش گفتن آماده
بشو برو به طرف مصر و اونجا یه سپاه درست کن و جلوی معاویه و یارانش وایستا و بجنگ.
اون یار امام علی کی بود بچه ها ؟ اون یار امام علی کسی نبود جز مالک بن حارث اشتر نخعی.
ما امروزیا بهش میگیم مالک اشتر اما اسم کاملش اینی بود که گفتم.
خالصه...
امام علی علیه السالم به مالک گفتن«:مالک! حرکت کن برو به مصر».
بعد هم امام علی یه نامه نوشتن برای مردم مصر و مالک رو بهشون معرفی کردن و دستور دادن که ای مردم
مصر همگی به حرفهای مالک گوش کنید.
بعد هم یه نامه برای خود مالک نوشتن؛ یه نامه خیلی طوالنی اما خیلی قشنگ و مفید .اگر دوست داشتید
میتونید برید توی کتاب شریف و زیبای نهجالبالغه این نامهی امام علی علیه السالم به مالک رو مطالعه
کنید.
امام علی مالک رو فرستادن و خیالشون راحت شد.
اصال وقتی امام علی مالک رو به طرف یه کاری میفرستادن خیالشون راحت میشد و مطمئن بودن که مالک
اون کار رو به خوبی انجام میده.
چقدر خوبه که ما هم برای امام زمانمون مثل مالک اشتر باشیم و یه جوری رفتار کنیم که امام زمان روی
ما حساب کنه.
وقتی میخوایم یه کاری انجام بدیم ،امام زمان خیالشون راحت باشه که ما این کار رو به بهترین شکل
انجام میدم.
شربت عسل
بالخره ،مالک اشتر راه افتاد و رفت به طرف سرزمین مصر و این خبر به گوش معاویه رسید و فهمید مالک
اشتر داره به مصر میاد.
معاویه به یارانش گفت«:اگر مالک اشتر به مصر برسه و بتونه با مردم صحبت کنه یک کاری میکنه که ما
دیگه نتونیم مصر رو بگیریم .مالک اشتر خیلی خطرناکه و آدم قویای هست و برای ما دشمن سرسختیه؛ یه
کاری کنید مالک به مصر نرسه».
اونا گفتن خب چیکار کنیم .معاویه گفت«:من یه نفر رو میشناسم که برای پول هرکاری رو انجام میده.
برین بهش پیشنهاد بدین بگین معاویه گفته اگر که مالک اشتر رو بتونی بکشی تا آخر عمرت نمیخواد
مالیت بدی و تازه ما هم بهت یه پولی میدیم».
سربازان معاویه هم رفتن و نامه معاویه رو به اون مرد دهقان( کشاورز) دادن.
اون مرد که نامه معاویه رو خوند یه چند دقیقهای فکر کرد که مالک اشتر یک فرمانده نظامیه و من که
نمیتونم روش شمشیر بکشم و بکشمش .کشتن مالک کار من نیست و کار خیلی سختیه اما اجازه بدین فکر
کنم.
این کشاورز نشست و چند ساعتی فکر کرد تا اینکه یه نقشه خیلی خیلی کثیف و ناجوانمردانه کشید.
مالک اشتر به همراه خانوادهش به طرف مصر در حرکت بود که یه مرتبه دید یه دهقانی اومده جلو براش
دست تکون میده.
بچهها ،مالک اشتر خیلی مرد مهربون و متواضعی بود و مردم رو خیلی دوست داشت و برای اون مرد هم
دست تکون داد .اون دهقان گفت«:جناب مالک! کاشکی بیاین خونه من .کاشکی مهمون من بشین و این
افتخار رو به من بدین».
مالک اشتر باید هر چه زودتر و سریعتر به طرف مصر میرفت،
اما سر ظهر شده بود و هوا خیلی داغ بود .برای همین مالک اشتر گفت«:خوبه یه استراحتی بکنیم و خستگی
از تنمون در بره .بعد با سرعت بیشتری بریم».
بعد جناب مالک رو به اون کشاورز کردن و گفتن«:باشه ما به خونه تو میایم».
مالک اشتر به همراه خانوادهش رفتن به طرف خونه اون مرد دهقان و اون مرد هم کلی مالک رو تحویل
گرفت و احترام گذاشت و کلی غذای خوشمزه برای مالک آورد.
مالک اشتر هم ازش تشکر کرد و از غذاها خورد.
بعد اون مرد گفت«:جناب مالک ما اینجا زنبور عسل داریم و عسل تولید میکنیم .دوست دارم یه شربت
عسل به شما بدم و شما اون رو هم نوش جان کنید».
مالک اشتر گفت«:دست شما درد نکنه ،لطف میکنید.
اون مرد هم رفت و یه شربت عسل زهرآلود برای مالک اشتر آورد.
بچهها ،جناب مالک اشتر هم این شربت رو گرفت و نوش جان کرد ،اما هنوز این شربت به پایان نرسیده بود
که یه مرتبه مالک اشتر احساس درد شدیدی توی دلش کرد و دید دستانش شل شده و چشماش داره تار
میبینه.
مالک رو به اون مرد یه نگاهی کرد و خواست دستش رو به طرف شمشیرش ببره که دید دیگه جونی توی
بدنش نداره.
بچهها ،مالک اشتر ،فرمانده امام علی ،این دالور سپاه امام علی این شکلی به شهادت رسید و اون مرد دهقان
نامرد که موفق شده بود دستور معاویه رو اجرا کنه یه نامه برای معاویه نوشت.
اون مرد توی نامه نوشت؛ معاویه خیالت راحت .مالک اشتر رو با یه شربت عسل کشتم.
استوارتر از کوه
معاویه از این اتفاق خیلی خوشحال شد و برای همین اعالم کرد همه مردم جمع بشن که میخواد براشون
سخنرانی کنه.
مردم جمع شدن معاویه شروع کرد به سخنرانی.
معاویه گفت«:علی بن ابی طالب ،دو تا دست داشت یه دستش رو ما توی روز صفین قطع کردیم؛ اون هم
کسی نبود جز عمار یاسر .اما امروز ما دست دوم علی بن ابی طالب رو هم قطع کردیم .امروز مالک اشتر
نخعی رو ما کشتیم .خدا سپاهیانی داره از عسل و ما تونستیم با همین عسل کار مالک اشتر رو بسازیم».
بچهها ،مردم شام کلی خوشحال شدن و جشن و پایکوبی گرفتن که حاال موفق شدن مالک اشتر رو بکشن.
اما خبر شهادت مالک اشتر به گوش آقا و موالی ما امیرالمومنین رسید.
به امام علی خبر دادن یه کشاورز نامرد به وسیله یه شربت عسل تونسته مالک اشتر رو ترور کنه و به شهادت
برسونه.
امام علی خیلی ناراحت شدن دلشون کلی گرفت و گریه کردن و بعد هم فرمودند«:به خدا سوگند که مالک
اشتر از کوه استوارتر بود .مالک اشتر اون کسی بود که من میتونستم روش حساب کنم.
مالک اشتر برای من ،مثل من برای پیامبر بود».
چه تشبیهی بچهها!
امام علی گفتن همون طور که پیامبر من رو دوست داشت و روی من حساب میکرد ،همون طور که من به
درد پیامبر میخوردم ،مالک اشتر برای من همین طوری بود؛ یعنی این جایگاه رو برای من داشت.
بچهها ،بعد از مالک اشتر امام علی دیگه نخندیدن ،دیگه کسی چهره زیبای امام علی رو شاد ندید.
چرا؟ چون امام علی فرماندهشون رو از دست داده بودن و به خوبی میدونستن با شهادت مالک اشتر ،معاویه
موفق میشه مصر رو فتح کنه و دقیقا هم همین طور شد و مصر توسط سپاهیان معاویه به فرماندهی
عمروعاص فتح شد.
یعنی امام علی مصر رو از دست دادن و اون منطقه بزرگ از دست حکومت امام علی رفت و به دستان
بدجنس معاویه افتاد.
خب بچهها ،این بود داستان شهادت مالک اشتر نخعی ،اما داریم کم کم به شهادت آقا و موالمون
امیرالمومنین نزدیک و نزدیکتر میشیم.
ادامه قصهها رو بخونید که میخوام براتون بگم امام علی چه مردی بودن و چه جوانمردی و پهلوونیهایی
کردن.
تا قصههای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
علی گفتن بها داره
علی گفتن بال داره
تو این دنیا هنوز مردم
علی گفتن گناه داره
همسر علی در و دیوار میبینه
نوکر علی طناب دار میبینه
وارث علی ته گودال میبینه
دختر علی سر بازار میبینه
من هنوز برات یه سیلی هم نخوردم
من برا چی زنده ام من چرا برات نمردم
آه غریب آقا
آخرین سخنرانی رایگان
امام علی(ع) با گریه شدیدی فرمودند: کجاست عمار؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجا هستن اون کسانی که منو یاری میکردن...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای شهادت فرمانده و سردار لشکر امام علی (ع) ،مالک اشتر نخعی رو تعریف کردم
و گفتم که بعد از اینکه امام علی (ع) خبر شهادت مالک رو شنیدند ،چقدر ناراحت شدن و غصه خوردن و
گریه کردن.
بچهها ،چقدر خوب میشه ما هم یکجوری باشیم و زندگی کنیم و برای امام زمانمون کار کنیم ،که امام
زمان اینقدر ما رو دوست داشته باشن که اگر خبر شهادتمون رو برای امام زمان بردن ،ایشون اینقدر ما رو
دوست داشته باشن که برامون گریه کنن.
بالخره بچهها ،بعد از اینکه مالک شهید شد و کشور مصر کال از دست امام علی رفت و به دست معاویه و
سپاهیانش افتاد ،عمروعاص فرمانده و رهبر کشور مصر شد.
بعد از این هم معاویه چند بار دیگه با سپاهیانش بلند میشدند و لشکرکشی میکردن و از شام به طرف
حجاز میاومدن و کلی قتل و غارت و خرابکاری میکردن و بعد هم با خیال راحت برمیگشتند به طرف
خونه زندگیشون.
لشکریان امام علی(ع) هم اصال تکون نمیخوردن و هر چی امام علی (ع) میگفتند بلند شید برید و از کشور
خودتون دفاع کنید ،اما اینها از جاشون تکون نمیخوردند.
سرکشی به یتیمان و خانواده شهدا
بچهها ،توی این دو سال که امام علی(ع) این همه از مردم تقاضا میکردند و ازشون میخواستند بلند شن
یک کاری بکنند ،اما هیچکس هیچ کاری نمیکرد و به این دو سال میگن سالهای غارات ،یعنی سالهایی
که کلی از کشور تحت حکومت امام علی (ع) غارت شد اما سربازهای امام علی (ع) با خیال راحت
استراحتشون رو میکردن.
توی این دو سال امام علی (ع) به خانوادهی شهدا سر میزدند و به خونهشون میرفتن و مشکالتشون رو
حل میکردن و حالشون رو میپرسیدن و با بچه یتیمها بازی میکردن.
واقعا!! امام علی (ع) خیبر شکن ،امام علی(ع) که پهلوون جنگها بود با بچهها بازی میکردن!
آره بچهها ،امام علی(ع) ما خیلی مهربونتر از این حرفها بودن.
یه روز امام علی (ع) دیدن یک خانومی بارهای سنگینی رو دستش گرفته داره و با زحمت میره طرف
خونهش.
امام علی(ع) رفتن و گفتن«:ای خانم بزار کمکت کنم».
اون خانم گفت«:دستت درد نکنه این بارهای من رو تا خونه بیار».
امام علی بارها و وسایل اون خانم رو برداشتن و بردن به طرف خونهش.
وقتی به خونه اون خانم رسیدن ،امام علی (ع) گفتن«:خب اگر کاری هست و کمکی از دستم برمیاد ،بگو من
انجام بدم وگرنه من برم».
خانمه گفت«:من شوهرم شهید شده و چند تا بچه یتیم دارم و کلی هم کار خونه مونده .شما اگر بتونی یه
کوچولو تو کارهای خونه به من کمک کنی ممنونت میشم».
بچهها ،اون خانم نمیدونست این آقا امیرالمومنینن و رهبر مسلمانان هستن.
شهر کوفه یک شهر بزرگی بود و از طرفی دیگه هم ،اون زمان تلوزیون نبود که چهره رو واضح ببینن؛ مردم
از دور امام علی (ع) رو تو مسجد دیده بودن و دقیق امام علی رو نمیشناختن.
امام علی(ع) وارد خونه شدن و شروع کردن با بچهها بازی کردن.
خدا علی رو لعنت کنه!!!!
خانم شهید دید امام علی (ع) دارن با بچههاش بازی میکنن ،گفت بهترین فرصته که برم برای بچههام نون
درست کنم.
خانمه از اتاق رفت به طرف مطبخ ،به طرف آشپزخونه که اونجا تنور داشتن و شروع کرد به درست کردن
نون.
چند دقیقه ای گذشت و این خانم نونها رو درست کرد و برگشت داخل خونه و یکمرتبه با یک اتفاق خیلی
عجیب رو به رو شد.
یک چیزی دید که باورش نمیشد.
بچهها ،اون خانم دید که امام علی علیه السالم خم شدن و بچهها روی پشتشون نشستن و با امام علی (ع)
اسب سواری میکنن.
امام علی(ع) اسبشون شده بودن و اونا هم به اسبشون دستور میدادند؛ ای اسب بیا اینور ،ای اسب برو از
اونور .ای اسب علف بخور.
بچههای یتیم با امام علی(ع) بازی میکردن و ایشون هم چیزی نمیگفتند.
بچهها ،اون زمان امام علی ۶۳سال سنشون بود و ریشهاشون همه سفید شده و پیرمرد بودند ،اما با
خودشون میگفتند این بچههای یتیم باباشون رو از دست دادن و دیگه بابا ندارن .بزار چند ساعتی با من
بهشون خوش بگذره و یک کاری کنم تا خنده روی لبهاشون بیاد و دلهاشون شاد بشه.
مامان این بچهها که دید امام علی دارن باهاشون بازی میکنن ،فورا خجالت کشید و به بچهها گفت«:بیاید
پایین زشته .خجالت بکشید».
امام علی (ع) گفت«:باهاشون کاری نداشته باش .بزار بازی کنن و چند ساعتی خوش بگذره».
هی الهی قربونت برم یا امیر المومنینن چقدر شما مهربون بودی.
بعد از اینکه چند دقیقهای امام علی(ع) با بچهها بازی کردن و اونا حسابی خسته شدن ،مامانشون سفره
رو انداخت و گفت«:حاال بیاد غذا بخورید».
بچهها و امام علی (ع) نشستن سر سفره وامام برای بچهها لقمهی غذا میگرفتند و توی دهنشون
میگذاشتن.
امام علی علیه السالم مثل بچههای خودشون به این بچهها محبت میکردن.
چرا؟ چون میگفتن«:این بچهها فرزند شهید هستن و چون بابا ندارن ،بزار چند ساعتی منه علی با اینا باشم
و بهشون خوش بگذره».
خالصه امام علی(ع) چند دقیقهای رو با این بچهها بودن و باهاشون غذا خوردن و بازی کردن و حسابی به
بچهها خوش گذشت.
اون خانم شهید وقتی دید این پیرمرد اینقدر مهربونه و با بچهها بازی کرد تا بهشون خوش بگذره ،با
ناراحتی یک آهی کشید و گفت«:ای پیرمرد! خدا خیرت بده ،خدا خیر دنیا و آخرت رو بهت بده و از گناهات
بگذره .خدا علی رو لعنت کنه و از گناهانش نگذره و تو جهنم بندازه».
امام علی(ع) که این حرف رو شنیدن یکهو جا خوردن و گفتن«:چرا ؟ چرا این حرف را میزنی؟»
بچهها ،اون زن نمیدونست که اون آقا خود امیرالمومنین هستن و گفت«:از روزی که شوهرم شهید شده
کلی مشکل برای زندگیم درست شد .علی شوهرم رو به جنگ برد و باعث شد کشته بشه».
الهی بمیرم برای مظلومیتت امام علی (ع).
بچهها ،امام علی(ع) که تقصیری نداشتن ،جنگ رو اون معاویه بدجنس درست کرد و باعث شد جنگ به
وجود بیاد و امام علی(ع) مجبور شدن باهاش بجنگن؛ وگرنه امام علی که جنگ طلب نبودن و نمیخواستن
یکسره جنگ درست کنند.
معاویه جنگ درست میکرد و امام علی(ع) هم مجبور بودن باهاش بجنگن و خب این سربازها باید میاومدن
در جنگ شرکت کنن؛ آخه امام علی (ع) نمی تونستن تنهایی برن بجنگن باید افرادی برای کمک میاومدن
و طبیعیه مثل هر جنگی بعضیها هم شهید و جانباز میشن.
این خانم اون روز حالش بد بود و کارش بهش فشار آورده و خیلی سختش شده بود که این حرف رو زد ،اما
امام علی(ع) بهش گفتن«:ای خانم! من به شما خوبی کردم و امروز اومدم با بچههاتون بازی کردم و چند
دقیقهای پیشتون بودم و تو کارها کمکتون کردم .از شما میخوام به حق من از علی بگذرید و ببخشیدش و
علی رو حالل کنید».
بعد امام علی( ع) بلند شدن و رفتن توی آشپزخونه جلوی تنور نشستن.
شعلههای آتیش تنور جلوی صورت امام علی(ع) و حسابی داغ بود.
امام علی(ع) نشستن جلوی شعلههای آتیش و با خودشون گفتن ای علی بچش .این آتش داغ رو بچش که
بدونی آتش جهنم از این داغتره؛ حواست باشه نکنه یک وقت در حق همسرها و بچههای شهدا کوتاهی
کنی.
بعد هم امام علی(ع) از خدا طلب مغفرت و بخشش کردن.
این فرد ،امیرالمومنین علی بن ابیطالب هست
بچهها ،امام علی(ع) تقصیری نداشتن و کار بدی نکرده بودن اما با این حال ،باز هم از خدا عذرخواهی
میکردن و میگفتن«:خدایا من رو ببخش .من کم به همسران و بچههای این شهدا سر زدم».
با اینکه امام علی(ع) هر شب و هر روز به همسرها و بچههای شهدا سرمیزدن و میرفتن خونهشون و
کارهاشون رو حل میکردن و براشون غذا میبردن ،اما باز هم میگفتن خدایا تو من رو ببخش .اگر یه وقتی
اشتباهی کردم تو من رو ببخش.
امام علی (ع) پای تنور نشسته بودن و همین جوری با خدای خودشون صحبت میکردن ،که یک مرتبه
همسایهی این زن وارد خونه شد و دید امیرالمومنین تو خونه هستن.
همسایه سراغ خانم خونه رفت و گفت«:ای زن! میدونی کی توی این خونه هست؟ میدونی این مردی که
پای تنور نشسته کیه؟»
اون خانم خونه و همسر شهید گفت«:نه نمیدونم اون کیه».
همسایه گفت«:این فرد ،امیرالمومنین علی بن ابیطالب هست این فرد فرمانده و رهبر ماست».
اون زن که این رو شنید خیلی خجالت کشید ،آخه همین چند دقیقه پیش بود که به امام علی ناسزا داده
بود ،ولی نمیدونست که این مرد همون امام علی هست.
اون خانم اومد از امام علی(ع) عذرخواهی کرد و گفت«:آقا من رو ببخشید .من اشتباه کردم حاللم کنید».
امام علی (ع) گفتن «:این چه حرفیه میزنی؟ حق داری سخت گذشته بهت .همسرت شهید شده و چند تا
بچهی یتیم داری و خیلی خیلی بهت سخت گذشته .من سعی میکنم از این به بعد بیشتر هواتون رو داشته
باشم».
آره بچهها ،امام علی(ع) ما خیلی هوای یتیمها و نیازمندان و افرادی که هیچ پناه و یاوری نداشتن رو داشت.
ما هم اگر قهرمان زندگیمون امام علی هست باید مثل امام علی باشیم ،باید مثل ایشوپ زندگی کنیم.
أین عمار؟ أین ذو شهادتین؟
خالصه بچهها ،دو سالی گذشت تا اینکه یه روز امام علی رفتن برای مردم سخنرانی بسیار بسیار مهم بکنن.
امام علی رفتن باالی منبر شروع به سخنرانی برای مردم کردن و گفتن«:ای مردم! معاویه داره کشور شما رو
غارت و هرکاری که دلش میخواد میکنه .اون داره مردهای شما رو میکشه و زنهاتون رو اسیر و اموالتون
رو غارت میکنه .چیزی نمونده که معاویه به خود شهر کوفه هم حمله کنه ،اما شما از جاتون تکون
نمیخورید و هیچ کدوم از جاتون بلند نمیشید .بهتون میگم االن بریم میگید تابستونه هوا گرم هست .میگم
زمستون بریم ،میگید زمستونه هوا سرده .میگم پاییز برید ،میگید میوههامون تازه رسیده .هر وقت من به
شما میگم یک بهانهای میارید و نمیاید بریم با معاویه بجنگیم».
امام علی(ع) چند ساعتی برای مردم سخنرانی کردن و اونها رو به جهاد با معاویه دعوت کردن و آخرهای
سخنرانی هم امام علی(ع) دلشون یاد یاران قدیمشون رو کرد ،یاد عمار و مالک و یارانی که وقتی بودن امام
علی رو تنها نمیذاشتن و کاری نمیکردن که امام علی اینقدر مظلوم بشن.
امام علی فرمودند «:أین عمار؟ أین ذو شهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست اون کسی که شهادتش رو پیامبر
دوبار قبول کرد ،کجا هستن این یاران؟»
بچهها ،امام علی شروع به گریه کردن و اشک از چشمانشون میاومد روی گونهشون سر میخورد و میرفت
توی ریشهاشون.
اینقدر امام علی گریه کردن که همهی ریشهاشون خیس شد و بعد هم این قطرات اشک ریخت رو
پیراهنشون و پیراهن امام علی هم از شدت گریه خیس شد.
بچهها ،به نظرتون چرا امام اینقدر گربه کردن؟ هیچکی نبود امام علی رو یاری کنه و یاران امام علی همه
شهید و تنهای تنها شده بودن و از طرف دیگه امام علی از جونیشون آرزوی شهادت داشتن و چشم انتظار
شهادت بودن.
بچهها ،مردم که این حال امام علی رو دیدن یکمرتبه به خودشون اومدن و فهمیدن که تو این مدت خیلی
به امام علی ظلم کردن و ایشون رو تنها گذاشتن و خیلی در حق امام علی جفا کردن؛ برای همین یک
عدهای بلند شدند و گفتن«:یا امیرالمومنین! ما آماده جنگ هستیم .سپاه ما آماده هست تا به جنگ با معاویه
بریم».
هنوز صحبت اون فرد تموم نشده بود که یکی دیگه از اون طرف مسجد بلند شد و گفت«:ای امیرالمومنین!
لشکریان ما همه آمادهی جان فشانی و شهادت در رکاب تو هستن .هر زمان که شما بفرمایید ما هستیم و
میآییم و با معاویه میجنگیم».
امام علی که اعالم آمادگی سپاهیانشون رو دیدند ،گفتن«:خیلی هم عالی .ولی االن ماه رمضون هست و باید
روزه بگیریم .ماه رمضون که تموم شد ،همه با هم بریم با معاویه بجنگیم و نزاریم در کشور ما اینقدر ظلم و
غارت کنه».
اما بچهها ،این آخرین سخنرانی امام علی برای مردم بود.
هنوز دو سه روز از سخنرانی امام علی نگذشته بود که یک اتفاق خیلی خیلی بد برای ما و خیلی خیلی خوب
و خوشحال کننده برای امام علی افتاد.
تفاقی افتاد که باعث شد همهی غمها و ناراحتیهای دل امام علی بره.
چه اتفاقی افتاد؟ چی شد امام علی اینقدر خوشحال شدن؟
یعنی چه اتفاقی میتونه اینقدر امام علی ما رو خوشحال کنه؟
خب بچهها ،اینکه چه اتفاقی تا باعث شد امام علی اینقدر خوشحال بشن ،باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
موارد مرتبط
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از پیروزی انقلاب تا رهبری)
قصه زندگی امام صادق (ع)
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران مکه)
بچه ها آیا تا حالا از دوران کودکی حضرت علی(ع) قصه شنیدید؟!
ماجرای ایمان آوردن امام علی رو شنیدید؟!
قصه زندگی شهید مصطفی صدرزاده
مجموعه قصه های خانواده کرامت
قصه هایی کودکانه از زندگی:
1.حضرت امام رضا(ع)
2.حضرت فاطمه معصومه(س)
3.حضرت شاهچراغ
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران مدینه)
اگه دوست دارین ماجرای دلاوری های امام علی توی جنگ بدر و احد و ماجرای ازدواج امام علی با حضرت فاطمه(س) رو بشنوید،
این مجموعه رو از دست ندید..
قصه زندگی امیرالمؤمنین (ویژه تولد)
آیا تا حالا ماجرای تولد امام علی رو به شکل کامل شنیدین؟!
میدونستین شب و روز تولد حضرت علی چه اتفاقاتی افتاد؟
حضرت محمد(ص) از هجرت تا شهادت
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.