شهید بابک نوری
خوشگل ترین شهید رایگان
(خوشگل ترین شهید)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
بچه ها من می خوام براتون قصه زندگی یکی از اون شیرمردها رو تعریف کنم. یکی از اون شیرمرد هایی که اسمش شهید بابک نوری بود.
ـ فرزند آخر
آقا بابک در سال ۱۳۷۱ در شهر رشت به دنیا اومد و بچه شمال کشورمون بود. پدرش از رزمنده های دفاع مقدس بود. بابای آقا بابک از اون آدم هایی بود که سالیان سال به میدون جنگ رفته بود و از خاک کشور ما دفاع کرد. مادرش هم یک خانم مومن واقعی بود. آقا بابک، بچه ی آخر خانواده بود. دو، سه تا خواهر و برادر بزرگتر داشت؛ اما آقا بابک قصه ی ما از اون بچه آخرهای لوس و نُنر نبود. آره خوب معروفه معمولا بچه های آخر خانواده، اون بچه آخر آخریه، یک کوچولو لوس میشه، چون مامان و بابا ، هرچی می خواد به حرفش گوش می دن ؛
ولی آقا بابک قصه ما اینطوری نبود. با اینکه خیلی چهره زیبایی داشت، خیلی خوشگل بود و خیلی خیلی هم خوشتیپ بو؛د اما از اون بچه های لوس نبود. از اون بچه های نُنر و خودخواه نبود. برای چی این حرف رو می زنم؟! چون آقا بابک دائم می رفت و به مردم خدمت می کرد. چیکار می کرد؟ مثلا توی هلال احمر به مردم کمک می کرد؛ اما به خانواده اش حتی نمی گفت. یعنی مامان و بابای آقا بابک خبر نداشتند که چه پسر بزرگی دارند، چه پسر قهرمانی دارند. از طرف دیگه وقتی آقا بابک سن سربازی رفتنش فرا رسید بدون معطلی به خدمت سربازی رفت. معمولا اون بچه های لوس، پسرهای لوس از سربازی می خوان فرار کنند. هرجور شده می خوان سربازی نرن ؛ اما آقا بابک به سربازی رفت و چند وقت به کشورش خدمت کرد .
- خوشتیپ و خوش قیافه
بچه ها ،آقا بابک قصه ما از این جوون های امروزی بود. تیپ های امروزی می زد، یه قیافه و تیپ خوشگلی هم داشت؛ اما از اون جوون هایی نبود که نماز نخونه. از همون بچگی عادت داشت نمازش رو مرتب می خوند.
از طرف دیگه خیلی مراقب بود یه موقعی گناه نکنه. بالاخره وقتی یه جوونی خیلی خوشگل و خوشتیپه هی همه نگاهش می کنند، هی توجه همه به سمتش جلب میشه ؛ اماآقا بابک قصه ما خیلی حواسش بود که یه وقت خدایی نکرده تو دام گناه نیوفته.
ـ فرار از گناه
یه بار آقا بابک به یکی از دوستاش زنگ زد و گفت: داداش بیا بریم قم، بیا بریم دلم هوای زیارت کرده. اون رفیقش گفت: بابک بابا من نمی رسم بزار برای فردا. بابک گفت: نه داداش، همین امروز اگه میای بیا ، والا من تنهایی میرم. اون دوست آقا بابک هم که فهمید یه اتفاقی افتاده فورا به همراه دوستش یعنی آقا بابک به سمت شهر مقدس قم رفتند تا به زیارت حضرت فاطمه معصومه (س) برن.
بچه ها اون دوست آقا بابک ازش پرسید : بابک تو چرا یهویی انقدر اصرار کردی قم بریم. بابک گفت: می خواستم از گناه فرار کنم. آخه بعضی از دوست هام، بعضی از رفیق های دور و برم آدم های خوبی نیستند، حرف های خوبی نمی زنند ، کارهای خوبی نمی کنند. اینها می خواند من رو از راه به در کنند.
ـ نماز اول وقت بچه ها آقا بابک با اینکه با همه جور آدمی دوست می شد ولی خیلی مراقب بود که یه موقع پاش کج نره و گناه انجام نده. خیلی اوقات هم برای اینکه بتونه این گرگ درونش رو مهار کنه، بتونه جلوی خودش رو بگیره، ورزش می کرد ، دوچرخه سواری و کوه نوردی می کرد، باشگاه میرفت. یه ورزشکار تمام عیار بود.
البته آقا بابک قصه ما حسابی هم اهل تفریح و خوشگذرونی بود ؛ اما هیچ وقت این تفریح هاش باعث نمی شد که به وظیفه اش عمل نکنه ، به کارهایی که خدا گفته عمل نکنه. مثلا وسط تفریح تا اذان می گفتند فورا نمازش رو می خوند. وفتی به دریا می رفت، خوب بچه های شمالی زیاد دریا میرن دیگه، اونجا با دوستاش آب بازی می کردند، عکس می گرفتند، کلی خوشگذرونی می کردند ؛اما وقت نماز که می رسید آقا بابک قصه ما همه ی کارها رو تعطیل می کرد و نمازش می خوند.
ـ عاشق اهل بیت
آقا بابک قصه ما خیلی خیلی عاشق اهل بیت بود. بچه ها اگر اون زمان شما می دیدید اصلا بهش نمی ومد. میگم که یه جوون امروزی بود، خوشتیپ و خوشگل می کرد و راه می رفت. اصلا قیافش حزب اللهی و اینطوری مذهبی نبود ؛اما بدجوری عاشق اهل بیت بود، بدجوری عاشق این مداحی زینب زینب آقای موذن زاده بود.
ـ مدلینگ خلاصه یک روز آقا بابک هم مثل همه ی مردم شنید که داعشی ها به سوریه اومدن و می خوان حرم حضرت زینب کبری(س) رو خراب کنند. داعشی ها هدفشون این بود که اول حرم حضرت زینب (س) رو خراب کنند، بعد حرم سامرا، کاظمین، حرم امام علی(ع) و امام حسین(ع) رو خراب کنند.
آقا بابک قصه ما تا این خبر رو شنید بی تاب و بی قرار شد. می خواست به سوریه بره ؛ اما بچه ها همونطور که می دونید به این راحتی ها کسی رو به سوریه نمی بردن. باید کلی کار می کرد. باید کلی دوندگی می کرد تا آخر سر قبول کنند و ۴۵روز به سوریه ببرنش. بچه ها آقا بابک قصه ما کلی تلاش کرد،کلی زحمت کشید، کلی خواهش و درخواست و التماس کرد تا اینکه آخر سر قبول کردند که به سوریه بره. هیچ کس باورش نمی شد که بابک بخواد به سوریه بره. آخه هر کی به ظاهر بابک نگاه می کرد ، فکر می کرد یه بچه سوسوله. فکر می کرد از این مدلینگ هاست، از این هایی که میره لباس می پوشه و ازش عکس می گیرند و بهش پول میدند، فکر می کردند اینطوریه. آخه تو اینستاگرامش کلی عکس های خوشگل موشگل داشت؛ اما آقا بابک قصه ما از اونهایی بود که باطنش، درون وجودش از بیرونش خیلی بهتر بود.
ـ فدای حضرت زینب (س)
آقا بابک تصمیم گرفت به سوریه بره و از حرم عمه جانش حضرت زینب(س) دفاع کنه؛ اما مامان آقا بابک خیلی سختش بود، خیلی غصه می خورد. من نمی دونم این آقا بابک قصه ما چه جوری تونست مامانش رو راضی کنه که پسر به این زیبایی، به این دسته گلی رو به سوریه بفرسته. حدس می زنم مامان آقا بابک هم گفته باشه پسرم و همه ی خانوادام فدای حضرت زینب کبری(س). اجازه نمیدیم برای بار دوم دختر امام علی(ع) و خواهر امام حسن(ع) وامام حسین(ع) اسیر دست دشمنها بشه.
آره بچه ها، آقا بابک قصه ما با اینکه یک دانشجوی درجه یک بود. با اینکه توی آلمان قبول شده بود و می تونست به اونجا بره و درس بخونه؛ اما سوار هواپیما شد و به سرزمین سوریه رفت تا مدافع حرم و حریم حضرت زینب کبری(س) بشه.
ـ مدافعان ناموس
بچه ها ، توی سوریه هم آقا بابک از اون رزمنده خوش تیپ بود. از اونهایی بود که چفیه اش مرتب بود. همیشه لباس هاش اتو کشیده، صورتش رو که نگاه می کردی ، فکر می کردی همین الان از حموم اومده، انقدر که این تمیز و مرتب بود. انقدر که به خودش می رسید و حواسش به زیباییش بود. عکس هایی هم که می فرستاد عکس های خوشگلی بود. دوست های آقا بابک توی سوریه یک فیلم ازش گرفتند و بهش گفتند با مردم ایران صحبت کن. آقا بابک به مردم ایران گفت: من یک پیام دارم برای اونهایی که تو ایران فکر می کنند که ما اینجا هستیم و یه حرف هایی به ما می زنند که نامربوطه. عزیزهای ما، ما اینجا هستیم برای اینکه این داعش های تکفیری وارد خاک ما نشن ، ما اینجا هستیم واسه اینکه از ناموس خودمون دفاع کنیم، ما اینجا هستیم چون از اعتقادات مون دفاع بکنیم. آره عزیزهای من، شماهم نگید مدافعان بشار، ما مدافعان حرمیم، مدافعان ناموس کشورمونیم. عزیزای منید یاعلی.
ـ شهادت
وای وای وای بچه ها، این حرفهایی که خوندید ، درست مال چند ساعت قبل از شهادت آقا بابک هست. آقا بابک این حرف ها رو گفت، وصیت نامه اش رو نوشت و همینطور که داشت با ماشین می رفت یک دفعه یه خمپاره اومد و کنار ماشینش خورد .
این ترکش های خمپاره ، مهمون بدن آقا بابک شدند. آقا بابک قصه ما بدنش غرق خون شد ؛ اما لب هاش خندون خندون شد. از بدن بابک کلی خون رفت تا اون رو به بیمارستان صحرایی رسوندن تا کاری کنند که زنده بمونه ؛ اما آقا بابک ما چشم هاش رو بست و برای همیشه به طرف آسمون ها رفت و به طرف بهشت جایگاه
شهدا رفت ...
موارد مرتبط
قصه زهیر بن قین
قصه حضرت محمد ص (دوران کودکی)
قصه دوران ولیعهدی امام رضا
مجموعهقصه مملکت امام زمان(عج)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.