شهید حسن طهرانی مقدم
کودکی حسن رایگان
🔴 ماجراهایی جالب و شنیدنی از دوران کودکی حسن طهرانی مقدم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
بچه ها، من از امروز میخوام براتون، قصه زندگی یک قهرمان بزرگ رو بگم. یک قهرمانی که باعث شده، امروز ما امنیت داشته باشیم. یک قهرمانی که، باعث شده امروز کشور ما سرافراز باشه و کسی جرئت نکنه، با کشور ما بجنگه. من می خوام ، قصه ی زندگی شهید حسن طهرانی مقدم رو براتون تعریف کنم. خُب حالا بگید ببینم، آماده هستید یا نه؟ حواس تون جمع هست، یا نه؟خُب اگر آماده اید ، من شروع کنم .....قصه از اونجایی شروع میشه که، در ۶ آبان ماه ۱۳۳۸، توی یکی از محله های زیبای تهران، به اسم محله ی سرچشمه، یه کودک به دنیا اومد. یه کودکی که، قرار بود سرنوشت ایران رو عوض کنه؛ یه کودکی که پدر و مادرش به عشق امام دوم شیعیان، اسمش رو حسن گذاشتند.
- هم بازی دوران کودکی
حسن آقای قصه ی ما، دو تا داداش داشت. یه داداش بزرگ تر، به اسم محمد آقا و یه داداش کوچیک تر، به اسم علی آقا...
این سه تا داداش خیلی فاصله ی سنی شون کم بود؛ برای همین از همون بچگی، هم بازی هم دیگه بودند یعنی دائم با هم دیگه می دویدند، می خندیدند و شوخی میکردند و مسابقه می دادند. بازی مورد علاقه شون هم، مثل خیلی از آقا پسرها ، فوتبال بود ؛ بچه ها فکر کنید، سه تا داداش، که هم سن و سال باشن، توی یک خونه بزرگ ، با هم بازی کنند؛ چه کیفی میده. یه توپ می انداختند وسط و با هم دیگه، گل کوچیک بازی می کردند. از یه سنی به بعد هم ، پاشون به کوچه باز شد و اونجا با همدیگه و با بچه های محل، فوتبال بازی می کردند، چه فوتبال هایی! ...
حسن آقای قصه ما ، خیلی بازیش خوب بود. همه رو دیریبل می کرد؛ هر کی تک می زد، از روش می پرید و توپ رو ، توی دروازه می زد.
خلاصه که، حسن آقای قصه ما و داداش هاش با هم دیگه همه جا می رفتند؛ با هم دیگه بازی می کردن ، مهمونی می رفتن و به دست بوسی مادرشون می رفتن ....
اگر مادرشون کاری داشت، سه تا مرد یعنی این سه تا پسر ، کارهای مادرشون رو انجام می دادند.
- مسجد محله
مامان حسن آقا، بعد از اینکه بچه هاش، وارد دبستان شدن؛ تصمیم گرفت بچه هاش رو، با مسجد محله آشنا کنه. بچه ها، تو محله ی اون ها، یه مسجدی بود، که هیچ کس به اونجا نمی رفت؛ آخه، امام جماعت نداشت و یه مسجد متروکه بود. گاه گُداری، اگه مثلا یه مراسم ختمی بود و کسی از دنیا می رفت و می خواستند مراسم یاد بودی براش بگیرن، به اون مسجد می رفتند. اما چند وقتی گذشت، پسر یکی از علمای بزرگ، که خودش هم یک دانشمند بزرگ و عالم دین بود، به این مسجد اومد وکارهای اونجا رو، توی دستش گرفت.اون عالم دینی، سید علی لواسانی بود و ایشون امام جماعت، مسجد محله ی حسن آقا یعنی مسجد حضرت زینب کبری (س) شد و این آقا سید علی لواسانی، تونست اوضاع رو عوض کنه و پای بچه های، محل رو به مسجد باز کنه.
تو محله ای که حسن آقا، زندگی می کردند؛ خیلی از بچه ها خلاف کار شده بودند یعنی بچه ها که، سن شون بالا می رفت، تو راه کارهای خلاف می اوفتادن ، زبونم لال دزدی می کردن، دنبال مردم می کردن و مردم رو اذیت می کردند.اما این سید علی لواسانی ، به بچه ها و نوجوان ها گفت : به مسجد بیاین و وقت تون رو اینجا بگذرونید. منم حاضرم براتون وقت بزارم. حسن آقا و برادراش ، به مسجد می رفتند تا توی برنامه های مسجد ، شرکت کنند. مثلا چه برنامه هایی؟! بچه ها، توی اون مسجد، بچه ها بازی می کردند، نماز می خوندند، پای منبر می نشستند، درس احکام داشتند. اما همه ی این کارها یک طرف، این مسجد، یک برنامه ای داشت که حسن آقا همیشه در اون شرکت می کرد. برنامه اش چی بود ؟ گروه سرود...
این مسجد، یک گروه سرود، از همین بچه های مسجد راه انداخته بود. حسن آقا و برادرهاش، هم توی این گروه سرود شرکت می کردند و از اونجایی که صداشون نسبتا خوب بود؛ جزو اعضای، ثابت گروه سرود شده بودند. البته این مسجد یه تیم فوتبال حرفه ای هم داشت واین تیم با تیم محله های دیگه مسابقه می دادند و همه شون رو می بردند؛ حسن آقا هم پای ثابت این فوتبال بود...
- آقا سیامک
بچه ها، می خوام یه چیزی بهتون بگم، بین خودمون باشه. حسن آقای قصه ی ما به دوستاش، به هم محله ای هاش، به رفیق هاش، گفته بود که اسمش سیامکِ ، هر کی می پرسید اسمت چیه؟.... می گفت: سیامک ...
آخه، اسم باکلاس اون روزها بود؛ دوست داشت بقیه، سیامک صداش کنند. برای همین حسن آقا، به همه گفته بود، من داش سیامکم و همه ی بچه هایی که با هم فوتبال می رفتند، سیامک صداش می کردند. مثلا می گفتند : سیامک پاس بده، سیامک جلو برو ، سیامک بزن گلش کن، وای سیامک ....
خلاصه که حسن آقای قصه ما، توی محل و بین رفیق هاش، سیامک جا افتاده بود. همه هم، با همون اسم صداش می کردند. البته توی خونه، مادرش هم چنان بهش می گفت : حسن، آخه هیچ اسمی، به قشنگی اسم های اهل بیت نیست.
****
حسن آقای قصه ی ما، یا همون آقا سیامک، به سن نوجوونی رسید و تازه وارد دبیرستان شده بود که، کم کم توی کشورما، شعله های انقلاب برافروخته می شد. یعنی چی؟! یعنی مردم، کم کم داشتند توی تظاهرات ها، شرکت می کردند.
کی میدونه تظاهرات چیه ؟! به راهپیمایی های بزرگی که، مردم توی تهران و شهر های دیگه راه می انداختند و علیه شاه، شعار می دادند، به اون اجتماع تظاهرات می گفتند.
حسن آقا و برادرهاش هم توی این تظاهرات ها، شرکت می کردند. البته، اون ها کارهای خطرناکی هم می کردند ....
نارنجک سازی رایگان
🔴 ماجرای جالب نارنجک💣 ساختن حسن در راهپیمایی ها
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
حسن آقا و برادرهاش توی این تظاهرات ها بر علیه شاه ، شرکت می کردند. سال های 1355- 1356 شده بود . مردم همه، علیه شاه تظاهرات می کردند و به خیابون ها می اومدن و شعار می دادن . همه می گفتند:" مرگ بر شاه، مرگ بر شاه، مرگ بر شاه"
از طرف دیگه حسن آقا، برادرهاش و بچه محل هاشون هم، انقلابی شده بودند. توی خیابون می ریختند و علیه شاه، شعار می دادند. منتها، شعار دادن شون با مردم عادی فرق می کرد، حسن آقا و برادرهاش، یک کمی بیشتر اهل خطر بودند یعنی چی؟! چیکار می کردند؟!
- سلاح جدید
حسن آقا و دوستاش، با همدیگه یک نارنجک های دستی می ساختند؛ که ایناها رو به هر کجا می زدند، اونجا می ترکید و آتیش می گرفت. چرا از اینها می ساختند؟ آخه، مأمورهای شاه، با تفنگ و باتوم می اومدند و مردم بی گناه، وسیله ای برای دفاع از خودشون نداشتند و مامورها، اون ها رو به شهادت می رسوندند.
حسن آقای قصه ما، برادرهاش و دوستانش گفتند: اگه بخواهیم، با این مأمورای شاه مقابله کنیم و اجازه ندیم که، اون ها به راحتی ماها رو بکشند، باید ما هم یک سلاحی داشته باشیم؛ بنابراین اون ها توی، خونه ها یا روی پشت بوم ها، از این نارنجک ها می ساختند و روز تظاهرات که می شد، چند تا از این نارنجک ها، دست شون می گرفتند و هرکجا مأمورای شاه، تفنگ شون رو بالا می اوردند ، اینها هم اون نارنجک های دستی شون رو، به طرف مأمورها پرتاب می کردند.
یه مدتی که گذشت، حسن آقا به دوستاش گفت: دیگه این سلاحی که داریم به درد نمیخوره، انفجارش خیلی خوب نیست.
حسن آقا، اصلاً از همون بچگیش عاشق انفجارهای بزرگ بود. عاشق یه کار، بزرگ نشدنی بود. دوستاش بهش گفتند: داش سیا، چی می خوای بسازی جون تو؟! مگه ما چقدر امکانات داریم؟
حسن آقا، بهشون گفت : ما باید یه چیزی بسازیم، که دیگه مأمورای شاه، حسابی ازمون بترسند، نباید یه چیز، کوچولو موچولو بسازیم؛ باید یه چیز، بزرگ تری بسازیم که وقتی اون ها رو می ترکونیم مأمورهای شاه این بار در برند.
رفیق هاش گفتند: خب ، بساز ببینیم چی میشه !!!
****
حسن آقا، یک سه راهی لوله، برداشت و یه سری مواد منفجره ، بنزین و از این جور چیزها، توش ریخت و اون رو با خودش، به تظاهرات آورد. رفیق هاش بهش می گفتند: داش سیا، می خوای چیکار کنی؟! این چیه دستته؟!
اما حسن آقا، بهشون می گفت: صبر کنید، ببینید چی ساختم.
خلاصه که، این دفعه، وقتی مأمورای شاه با تفنگ هاشون، سمت مردم دویدند ، این حسن آقای قصه ما، این سلاح جدیدی که ساخته بود رو، به سمت شون پرتاب کرد. وای وای، این سلاح خورد به زمین و یه آتیش بزرگ درست شد. مأمورای شاه که این رو دیدند، ترسیدند و در رفتند. آخه، از جونشون که سیر نشده بودند. این حسن آقای قصه ما، با این سلاحی که ساخت، تونست خیلی از مأمورها رو فراری بده، تونست کاری کنه که، خیلی از دوستاش شهید، زخمی یا زندانی نشن. خلاصه که، حسن آقا و دوست هاش، مرتب توی تظاهرات ها شرکت می کردند تا اینکه، یه اتفاق خیلی خیلی زیبا، در 12 بهمن سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت افتاد. چه اتفاقی؟! چی شد؟!
- ورود امام خمینی به کشور
توی اون روز، امام خمینی به کشور خودشون یعنی ایران برگشتند و اونجا بود که حسن آقا و دوست هاش، گروه سرود شون رو، راه انداختند و به فرودگاه رفتند. اونجا رفتند چیکار کنند؟! تا یک سرود بسیار زیبا جلوی امام خمینی بخونند. کدوم سرود؟ یه سرودی که همتون شنیدید ....
خمینی ای امام، خمینی ای امام…
ای مجاهد، ای مظهر شرف ای گذشته ز جان، در ره هدف
چون نجات انسان شعار توست! مرگ در راه حق افتخار توست…
خلاصه که، اون روز این سرود زیبا رو، جلوی رهبرشون یعنی امام خمینی خوندند و بعد از اون هم به محافظت از، امام خمینی رفتند. حسن و بزرگترهای مسجد، تیم محافظت امام خمینی شدند.
- حکومت نظامی
چند روزی گذشت، تا این که، شب 22 بهمن فرا رسید. مأمورای شاه، حکومت نظامی، اعلام کرده بودن یعنی گفته بودن، هرکی توی خیابون ها بیاد، ما اون رو می کشیم، ما دیگه رعایت هیچ چیزی، رو نمی کنیم. حکومت، حکومت نظامیه ...
امام خمینی هم، به یاران شون گفتند: امشب، بیرون بریزید و شعار بدید، تا بتونیم انقلابمون رو، پیروز کنیم و مأمورای شاه رو، از کشور بیرون بندازیم.
خلاصه که حسن آقا و رفیق هاش، اون شب توی خیابون ها ریختند، و این بار هم حسن آقا، چند تا از نارنجک های معروفش رو، با خودش آورده بود. مأمورهای شاه، با ماشین های مجهز، جلوی مردم می اومدند ، بعضی هاشون سرشون رو از ماشین بیرون می اوردند و شروع می کردن به سمت مردم تیراندازی کردن. حسن آقا، به دوست هاش گفت : هیچ کاری نکنید، ممکنه کلی از مردم رو به شهادت برسونند...
در همین حین، حسن آقا یکی از این، نارنجک های معروفش رو به طرف یک ماشین نظامی، پرت کرد ، سربازهای شاه، وقتی دیدن چیزی منفجر شد، ترمز کردن، نفهمیدن چی شد !! همه جا رو دود و آتش گرفته بود، که حسن آقا، در ماشین رو باز کرد و اون مأمورهای شاه رو، گرفت و دست هاشون رو، محکم بست و پیش نیروهای خودشون برد و اون ماشین رو هم، برداشتند تا دوباره آن ها نیان و مردم رو بکشند.
- حمله به انبار مهمات
بچه ها، حسن آقا و دوستاش به یک انبار مهمات هم، حمله کردند. می دونید انبار مهمات چیه؟! انبار مهمات، یه جاییه که تفنگ ها، بمب ها و نارنجک ها رو اونجا نگه می دارند. حسن آقا و دوست هاش، به اونجا رفتند و تونستند درش رو،بشکونند و وارد اون جا بشن . حسن آقا، تا وارد انبار مهمات شد؛ یک سلاح بزرگ، برداشت و پیش دوست هاش اومد و گفت: بچه ها، بچه ها، بیاید نگاه کنید، چه تفنگ گنده ای برداشتم ...
رفیق های حسن آقا، جلو اومدن و دیدند که، این حسن آقای قصه ی ما، به جای این که تفنگ برداره، یک لوله معمولی برداشته. اون ها غش کردند از خنده و بهش گفتند : حسن، تو فرق لوله و تفنگ رو نمیدونی؟!!.. و همین طور به حسن آقا می خندیدند؛ ولی هیچ کسی نمی دونست که، قراره در آینده همین حسن آقا، یا همین آقا سیامکی که بهش می خندند، به بزرگترین سلاح ساز ایران، و به پدر موشکی ایران، تبدیل بشه .....
سرباز امام خمینی رایگان
🔴 ماجرای پیروزی انقلاب و فعالیت های حسن و برادرانش در سپاه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
بچه ها، روز 22 بهمن ماه، فرا رسید، و یک خبر بسیار بسیارخوش، کل ایران رو پر کرد. چه خبری؟! خبر این بود که، انقلاب اسلامی مردم ایران، به رهبری امام خمینی ، به پیروزی رسید. یعنی حکومت دو هزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی، از ایران رفت و به جاش حکومت اسلامی، اومد...
حسن آقا و دوست هاش، تا این رو شنیدند؛ خیلی خوشحال شدند. اصلاً مردم، اون روز، توی ایران جشن گرفتند.
- کمیته انقلاب
ولی، به محض این که انقلاب، پیروز شد؛ مشکلات و دردسرها هم شروع شد. اولین مشکل، چی بود؟ نا امنی .... یه عده ای، هنوز طرفدار شاه بودند؛ یه عده ای دشمن شاه بودند، اما دشمن امام خمینی و انقلابی ها هم، بودند و این ها می خواستند، نظم شهرها رو، به هم بزنند. برای همین، فوراً کمیته ی انقلاب تشکیل شد. یعنی چی؟ یعنی یه چیزی شبیه پلیس خودمون، منتها مسئولیت اون، با مسجدها بود و مسجدها، نظم محله ها رو تأمین می کردند و دست پاسگاه ها نبود.حسن آقا و برادرهاش، وارد کمیته شدند و باید تا نصفه های شب مثلا : ساعت دو- سه، کشیک می دادند و توی خیابون ها، راه می رفتند تا مبادا کسی، بخواد آرامش شهر رو، به هم بزنه.
بچه ها، اون اوایل حسن آقای قصه ما، عادت نداشت که شب ها، بیدار بمونه؛ آخه اون، همیشه شب ها، ساعت یازده دیگه نهایتاً، دوازده می خوابید؛ اما الان، مجبور بود که بیدار بمونه، این کم خوابی ها، باعث شده بود که، سر شیفت خوابش ببره. همینطور که ایستاده بود، چرت بزنه و رفیق هاش، بهش می گفتند: بابا حسن، برو استراحت کن جون ما، برو آبرومون رو بردی، برو بگیر بخواب ...
اما چند وقتی که گذشت، دیگه حسن آقا هم، به شب بیداری عادت کرد و هر شب تا صبح، بیدار بود؛ تا مردم تهران، در آرامش کامل بخوابند. البته، انقلاب که پیروز شد؛ حسن آقا، یه کار دیگه هم داشت؛ او به دانشگاه می رفت و درس می خوند و تونست مدرک فوق دیپلم، تو یک رشته صنعتی بگیره و بعد از اینکه مدرکش رو گرفت، در جای دیگه ای، مشغول به کار شد. کجا؟! توی یک جای خیلی مقدس و خوبی به، اسم جهاد سازندگی ...
- جهاد سازندگی
بچه ها، شماها نمی دونید که، جهاد سازندگی چه چیز خوبی بود. جهاد سازندگی یعنی اینکه جوون ها، مردم و همه انسان های جامعه، بیان و کشورشون رو خودشون آباد کنند، یعنی این جوری نباشه که، فقط منتظر باشند، دولت بیاد و کاری براشون بکنه .جوون ها، به شکل خودجوش توی روستاها، مناطق محروم و ... رفتند؛ بعضی از مردم روستاها، حمام نداشتن، برای اون ها حمام بسازند، جاده نداشتن، براشون جاده ساختند ، برای مردم پل بسازند و به مردم خدمت کنند تا همه مردم ایران، زندگی خوب خوشی داشته باشند و این جوری بود که، کار آبادانی کشور رو شروع کردن .حسن آقا هم، عضو جهاد سازندگی شد و به همراه برادرهاش به طرف شمال رفتند. و توی یکی از روستاها، مشغول کار شدند. اون ها شبانه روز، کار می کردند، تا بتونند رفاه رو برای مردم روستاها، بیارند. تا یک کاری کنند که، زندگی مردم روستاها راحت تر و بهتر بشه .
- سپاه پاسداران
اما هنوز چند وقتی از این کار، نگذشته بود که، حسن آقای قصه ما، متوجه شد یه اتفاق هایی توی شمال، داره می افته؛ یه عده ای، میخوان شلوغ کاری کنند و نظم شمال رو، به هم بریزند. برای همین حسن آقا و برادرهاش، با همدیگه، عضو سپاه پاسداران شدند. درتیرماه سال 1359 ، حسن آقا، عضو سپاه و مأمور اطلاعات شد یعنی یواشکی بین اون افراد خراب کار می رفت، تا نقشه ها شون رو متوجه بشه، و بعد نقشه می کشید،که چه جوری، اون ها رو شکست بدن .
بچه ها، حسن آقای قصه ما، قیافش اون جوری که شما فکر می کنید نبود، یعنی فکر نکنید، موهاش یه طرف مرتب شده بود ، ریش های بلندی داشته باشه ، یه قیافه ی حزب اللهی مؤمن داشته باشه . نه بابا ! حسن آقا، موهای وزوزی بلندی داشت، خیلی موهاش بلند بود؛ از طرف دیگه خودش هم، یه بچه ی لاغر بود، یه شلوار لی یا پارچه ای، پاچه گشاد می پوشید .... بچه ها، تیپ روز اون موقع، این شکلی بود. حسن آقا هم ، برای اینکه کسی متوجه نشه که اون، پاسداره؛ باید اینطوری لباس می پوشید. والا، اگر می خواست ریش بزاره و موهاش رو مرتب به یه طرف شونه کنه که همه می فهمیدند این پاسداره یا حزب اللهی . برای همین حسن آقا، یه تیپ امروزی داشت.خلاصه که، حسن آقا و برادراش، توی شمال موفق شدند ، جلوی بعضی از ضد انقلاب ها که می خواستند خرابکاری کنند رو، بگیرند. حسن آقا، متوجه خیلی از عملیات های اون ها شد و اون ها رو، لو داد تا دستگیرشون کنند. حسن آقا، خیلی کار بزرگی کرد.
بچه های شمالی، اگه اون زمان حسن آقا، برادرهاش و دوست هاش نبودند، معلوم نبود اوضاع شمال چطوری بشه؛ آخه اون ضدانقلاب ها، بی رحم بودند، مردم رو بی گناه می کشتند. چرا ؟! چون مردم، طرفدار امام خمینی و اسلام بودند و حسن آقا بود که، جلوی اون انسان های ظالم و آدمکش رو، گرفت ....
- شهادت برادر
اما هنوز، چند وقتی از فعالیت های حسن آقای قصه ما، توی شمال کشور نگذشته بود که، صدام حسین، رئیس جمهور ظالم عراق، به کشور ایران حمله کرد و خیلی از مردم خوزستانی عزیزمون رو، به شهادت رسوند. خیلی از سپاهی ها تا جنگ شروع شد، به طرف منطقه خوزستان، راه افتادند. از جمله، داداش کوچک تر حسن آقا، یعنی کی؟ یعنی علی آقا ، علی طهرانی مقدم ....
علی آقا، به میدون جنگ رفت، تا جلوی دشمن های عراقی، بایسته و چند روز بعد، یه خبر خیلی ناراحت کننده برای خانواده طهرانی مقدم، اوردند. چه خبری؟! چی
شده بود؟! خبر این بود که، علی طهرانی مقدم به شهادت رسید.حسن آقا و محمد آقا، وقتی این خبر رو شنیدند، خیلی ناراحت شدند؛ اون ها به تهران برگشتند، تا در مراسم ختم داداش شون، شرکت کنند. این سه تا داداش از بچگی با هم بزرگ شده بودند. رفیق گرمابه و گلستان هم، بودند. توی همه ی کارها ،با هم بودن. تفریح شون ، دعواشون ، بگو بخند هاشون با هم بود. حالا یکی شون از دنیا، به طرف بهشت، رفته بود .
****
حسن آقای قصه ما، بعد از این ماجرا، تصمیم گرفت، تا وسایلش رو جمع کنه و به خوزستان بره، تا انتقام خون برادرش، و همه ی برادرهای خوزستانی رو بگیره، تا جلوی این صدام حسین نامرد و بدجنس رو بگیره .....
فرمانده توپخانه رایگان
🔴 ماجرای رفتن حسن به جبهه و پیشنهاد راه اندازی توپخانه💣
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
بچه ها، زندگی حسن آقای تهرانی مقدم، از اینجا به دو قسمت تقسیم شد: زندگی قبل از سپاه و زندگی بعد از سپاه.
حسن آقا، از اون جایی که، خیلی با استعداد بود و هوش خیلی خوبی داشت، عموش بهش، یک پیشنهاد داد و گفت : حسن، بیا با پسرهای من، به کانادا برید و اون جا درس بخونید و یک دانشمند بزرگ، بشید و یک زندگی خوب، برای خودتون درست کنید. حسن آقا، با مادرش مشورت کرده و مادرش، بهش گفت : پسرم، انقلاب، به تو بیشتر نیاز داره، امام خمینی، الان به تو نیاز داره و باید بایستی، توی کشورت و کارهایی که امام خمینی، می خواد رو انجام بدی ...
برای همین حسن آقای طهرانی مقدم، به عموش گفت : عموجان ، من نمیتونم بیام، من باید بمونم این جا، و سربازی امام خمینی رو بکنم .خلاصه که، حسن آقا، در ایران موند و کلی کار، برای انقلاب کرد.
- جنگ با عراق
هنوز چندماهی از، شروع جنگ نگذشته بود؛ که خبر شهادت برادر کوچک ترشون، یعنی علی آقا رو، به خانواده طهرانی مقدم دادند. حسن آقا، که این خبر رو شنید، به خوزستان رفت و اسلحه دستش گرفت و مشغول جنگیدن با دشمن های، بعثی شد.
بچه ها، توی جنگ، فقط تفنگی که دست شماست حرف اول و آخر رو نمی زنه. اون توپ ها، نارنجک ها، آرپیجی ها و اون موشک هایی که دشمن داره، خیلی تأثیر گذاره و کشور ما ایران، توپ ، تانک و امکانات کافی نداشت یا اگر هم داشت؛ همون، اول جنگ تموم شدند . خیلی هاشون خراب شدند، ترکیدند و از بین رفتند.
اما کل دنیا، به عراقی ها، سلاح می دادند. بهترین توپ ها، بهترین تانک ها، بهترین نارنجک ها و آرپیجی ها و موشک ها و ... این عراقی های نامرد هم، روزی نبود که رزمنده های ما رو، با این سلاح ها، به شهادت نرسونند.البته، ایرانی ها هم زرنگ بودند. وقتی دشمن رو شکست می دادند، سلاح هاشون رو برای خودشون، برمی داشتند. اما حسن آقا، چند وقتیکه گذشت، یک فکر فوق العاده خوب، به ذهنش رسید. چه فکری؟!
- قرارگاه توپخونه
حسن آقا، با خودش گفت: ما باید یک قرارگاه توپخونه داشته باشیم ، یعنی چی؟ یعنی این، توپ ها ، تانک ها و امکاناتی که از دشمن می گیریم؛ همه رو، یکجا قرار بدیم، و با یک فرماندهی واحد، به دشمن بزنیم.آخه اون زمان اینجوری بود که رزمنده ها، هرکی، هرچی، دستش می افتاد؛ مال خودش و گردان خودش بود و با اون، دشمن ها رو می زدن . حسن آقا گفت: نه، این ها، باید توی یک انبار ثابت بیاد و ما تصمیم بگیریم که چیکار کنیم و توی عملیات های مهم، ازشون استفاده کنیم.
برای همین، حسن آقا، این طرحش رو نوشت و پیش یکی از بزرگترین فرمانده
های سپاه برد. یعنی کی؟!! یعنی شهید حسن باقری...
حسن باقری که این، پیشنهاد حسن طهرانی مقدم رو شنید، گفت : این یک پیشنهاد درجه 1، وخودت باید، مسئولیتش رو به عهده بگیری. تو ، رئیس مرکز توپخونه ی ما می شی، قبوله؟ حسن طهرانی مقدم، که این رو شنید گفت: خیلی کار سختیه، اما من آدم کارهای سختم، قبوله؛ من انجامش میدم.بعد هم حسن آقا، از فرمانده سپاه، یک نامه گرفت؛ و این توپ های جنگی، خمپاره ها و .... که دست رزمنده ها بود رو، جمع کرد و اون ها رو، توی مقر اصلی یعنی مقر فرماندهی گذاشت؛ تا اون روزی که، نیاز بود به سمت دشمن، شلیک کنند.
بچه ها، این طرح حسن آقا، کجا به درد ایران خورد؟ کجا به درد رزمنده ها خورد؟ توی آزادسازی خرمشهر ....
- آزادی خرمشهر
چند وقتی گذشت؛ یک عملیات سخت، که در اون، صدام همه سربازهاش رو، به جنگ با ایران ها آورده بود. حسن آقا، با اون توپ ها، خمپاره ها و آرپیجی هایی که جمع کرده بود، یک نقشه ی جانانه کشید، و هم زمان با اینکه رزمنده ها با پای پیاده، جلو می رفتند؛ حسن آقا هم به سربازها و یارانش گفت: نیروهای صدام رو، خمپاره باران کنید. بچه ها، از زمین و آسمون، روی سر، سربازهای صدام، خمپاره و توپ و ... می افتاد. اصلا باورشون نمی شه، عراقی ها، با خودشان می گفتند: این ایرانی ها، این همه توپ و تانک از کجا اورده اند. آنها خیلی زرنگند ...
آره بچه ها، تو این عملیات، حسن آقا خیلی خوش درخشید؛ حسن آقا، موفق شد کاری کنه تا سربازهای صدام، حساب کار دستشون بیاد و تسلیم بشن؛ و خرمشهر آزاد بشه. بچه ها، با خودتون فکر نکنید که، آزاد شدن خرمشهر یه چیز عادی بود، همین طوری پیش اومد؛ نه، خیلی کار سختی بود. صدام گفته بود: اگه ایرانی ها
بتونند، خرمشهر رو آزاد کنند، من کلید بصره رو، بهشون میدم، یعنی من یکی از شهرهای بزرگ و اصلی خودم رو، به ایرانی ها میدم ؛ البته که، دروغ گفته بود. معلوم بود که، هیچ وقت بصره رو، به ایرانی ها نمی داد...
- نقشه صدام
رزمنده های ایرانی، بعد از اینکه خرمشهر رو، آزاد کردند؛ وارد خاک عراق شدند،تا انتقام خودشون رو، از صدام و سربازهاش بگیرند. صدام حسین که دید، رزمنده های ایرانی خیلی قویند و حریف شون نمی شه، یک نقشه خیلی بد و خبیثانه کشید ...
صدام، نقشه کشید تا شهرهای ایران رو، بمب بارون کنه؛ آخه صدام، در جنگ با رزمنده ها، شکست خورده بود؛ حالا می خواست، با مردم بی گناه ایران بجنگه .وای وای بچه ها، من و شما، اون زمون نبودیم. اما شب و روز، هواپیماهای صدام، از شهر بزرگ تهران رد می شدن و موشک هاشون رو، روی ساختمون ها و مردم بیگناه، می انداختن و اون ها رو به شهادت می رساندند؛ و از طرف دیگه، صدام از خاک عراق، موشک شلیک می کرد و موشک ها به خونه های مردم می خورد؛ مردمی که هیچ گناهی نداشتند.صدام تصمیم گرفته بود، این قدر مردم رو بکشه تا ایرانی ها، خسته وتسلیم بشن. اما اون ایرانی ها رو نمی شناخت، و نمی دونست با چه مردم دلاوری درگیر شده؛ مردم ایران که، موشک روی سرشون می خورد؛ به جای اینکه، بترسن و عقب نشینی کنن، شعار می دادند: موشک در برابر موشک یعنی می گفتند؛ همون طوری که اون داره، به ما موشک می زنه، ما هم باید بهش موشک بزنیم. ما رو، از چی می ترسونید !! اما بچه ها، مردم نمی دونستند که، ما موشک نداشتیم... صدام یه عالمه موشک داشت و همه ی کشورهای دنیا مثل : آمریکا، شوروی و .... به او موشک می دادند، اما هیچ کسی، به ما سلاح نمی فروخت؛ حتی سیم خاردار هم نمی فروختند، چه برسه به موشک !!! اما چه می شد کرد؟! نمی شد صبر کرد و دید که صدام، کل کشور ما رو موشک بارون کنه و ما هیچ پاسخی بهش ندیم.
برای همین، فرماندهان سپاه، تصمیم گرفتند؛ تا او جوون نخبه ، با استعداد و خوش فکرمون مثل: حسن آقای طهرانی مقدم و .... رو به کشورهای دیگه بفرستند، تا روش ساخت و کار با موشک رو یاد بگیرن . حالا کی حاضر بود به ما یاد بده ؟ فقط یک کشور، سوریه...
حافظ اسد، رئیس جمهور سوریه گفت: من حاضرم بهتون کمک کنم.
برای همین، حسن آقای طهرانی مقدم و دوازده نفر دیگه از یارهای نزدیک و درجه یکش، به کشور سوریه سفر کردند تا روش ساخت موشک رو یاد بگیرند ...
آموزش در سوریه رایگان
🔴 ماجرای سفر حسن آقا و یارانش به سوریه برای یادگرفتن موشک🚀
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
بچه ها،ایرانی ها موشک نداشتند. برای همین باید از کشورهای دیگه می خریدند؛ تازه اگر هم موشک می خریدند؛ کسی رو ، نداشتند که بتونه با موشک کار کنه. آخه موشک، چیز خیلی ساده ای نیست، که یه دکمه رو بزنی شروع به کار کنه، باید کلی علم داشته باشی، تا بتونی یه موشک رو هوا کنی و هیچ کسی از ایرانی ها این کار رو بلد نبود.
- آموزش فشرده رزمندگان
بچه ها، اون زمان خیلی اوضاع سختی بود، مردم بی گناه ایران، داشتند به شهادت می رسیدند؛ بچه های کوچیک، نوزادها، زن ها، پیرمردها و پیرزن ها و .... صدام همه رو داشت به شهادت می رسوند. یه چیزی شبیه همین، غزه که الان می بینید. بی دفاع، بی دفاع بودیم. نمی تونستیم، پاسخ شون رو بدیم. برای همین صدام، روزی چند بار ایران، خصوصاً شهرتهران رو، موشک باران می کرد، اینقدر که روی شهر تهران موشک ریخت، که یه مدتی مردم از تهران بیرون رفته بودن و در روستاهای و شهرستان اطراف زندگی می کردن، چون امنیت نداشتند. خیلی اوضاع سختی برای زندگی بود. زمانیکه فرمانده های سپاه، اوضاع رو دیدند؛ تصمیم گرفت تا، حسن آقای طهرانی مقدم و یارانش رو به کشور سوریه بفرسته؛ تا نحوه ی کار کردن با موشک رو یاد بگیرن و به ایران برگردن ....
*****
بچه ها، حسن آقا و دوازده نفردیگه، به سوریه رفتند؛ تا اونجا دوره آموزشی ببینند. دوره آموزشی یکسال طول می کشید، تازه اگر سی نفر بودند؛ ولی حسن آقا و دوست هاش، کلاً سیزده نفر بودند، هم تعدادشون، خیلی کم بود و هم فرصت زیادی نداشتند، باید توی 1-2 ماه همه چی رو، یاد می گرفتند. برای همین یک دوره آموزشی فشرده و سخت براشون گذاشتند.
حسن آقا، بالای سر بچه ها بود، و روی کارهاشون نظارت داشت و ازشون، امتحان می گرفت؛ و هواسش جمع بود که بچه ها، چقدر درس ها رو، یاد گرفتند. البته خودش استاد و معلم نبود، اما به استادها و معلمها می گفت : سخت بگیرید، امتحان های خیلی سختی بگیرید، می خوام یه کاری کنید، تا ماها همه چیز رو خوب یاد بگیریم. استادها هم، امتحان رو، وحشتناک سخت می گرفتند.
بچه ها، اون رزمنده های ایرانی، در طول شبانه روز، 3-4 ساعت می تونستند بخوابند. بقیه اش رو، باید دائم مطالعه می کردند یا سر کلاس می رفتند. کار خیلی سختی بود و کلاس ها فشرده بود. یک چیزایی رو باید یاد می گرفتن، که کلاً بلد نبودن، این رزمنده ها که دکترای هوافضا نداشتند!! ... نه بابا، این ها رزمنده های معمولی بودند، که استعداد خیلی خوبی داشتند و با حسن آقا، توی توپخونه همکاری کرده بودند. اینجوری نبود دانشمندای بزرگی باشند. نه نه نه، اما این سیزده نفر یک چیزی داشتند، که هیچ دانشمندی توی دنیا نداره. چی؟!!
بچه ها، این سیزده نفر، توی این مسیر نیت شون فقط این بود که بتونند زن و بچه های مظلوم رو از زیر بارموشک ها نجات بدند؛ یک انگیزه ی الهی داشتند. یکنیت خیلی بزرگ داشتند. برای همین بود که شبانه روز درس می خوندند و تلاش می کردند و خسته نمی شدند....
رزمنده ها و سربازان دلاور امام خمینی و یاران حسن آقای طهرانی مقدم توانستند آموزش یک ساله رو، توی دو ماه یاد بگیرند. بچه ها فکر بکنید شما بخواهید، مثلاً : پایه ی اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم و ششم رو، توی دو ماه یاد بگیرید. خیلی سخته، درسته؟ ایناها یه چیزی از این سخت تر رو یاد می گرفتند؛ اما اونها موفق شدند، توی دو ماه همه چیز رو یاد بگیرند. وقتی که امتحان دادند، اون مأمورای سوریه ای گفتند: ما باورمون نمیشه !!.... ما 30 نفر رو یکسال آموزش دادیم، اما به اندازه ی شماها خوب یاد نگرفتند، شماها اصلاً استعداد عجیب غریبی دارید. بله، خوب معلومه، ایرانی ها از قدیم الایام به زرنگی، هوش و استعداد زیاد معروف بودند؛ حالا اگر، این استعدادها، در راه خدا قرار بگیره ، باعث میشه ما بتونیم موشک بسازیم.
- ماموران لیبی
حسن آقا و نیروهاش، بعد از دو ماه دوره ی وحشتناک و سخت، به ایران برگشتند، تا بتونند یک موشک به طرف عراق بفرستند. از طرف دیگه، مسئولین ایرانی، تونسته بودند هشت تا موشک، از کشور لیبی بگیرند. فقط هشت تا موشک ؟!! بله ، فقط هشت تا موشک ....صدام روزی هشتاد تا موشک می زد و ما تونسته بودیم، تنها هشت تا موشک تهیه کنیم . حالا این حسن آقا، باید این موشک ها رو آماده ی پرتاب می کرد...
رئیس جمهور لیبی، این هشت تا موشک رو که به ما داده بود، مأمورهای خودش رو هم فرستاده بود؛ تا اون ها موشک ها رو، آماده پرتاب کنند، و نمی خواست ایرانی ها، روش کارکردن با موشک رو یاد بگیرند؛ چون امکان داشت ایرانی ها بتونند، کم کم خودشون هم موشک بسازند.برای همین اون مأمورهای لیبی، توی ایران اومدند و شروع کردند به آماده سازی موشک ها... بچه، موشک اینطوری نیست که، تا بیاری بتونی پرتابش کنی، کلی چیز باید براش بسازی، مراحل آماده سازی داره ...
اون مأمورها به حسن آقا و یارانش اجازه نمی دادند که، نزدیک موشک ها بشن، چون نمی خواستند ایرانی ها یاد بگیرن؛ حسن آقا، یه نقشه خیلی حرفه ای کشید. چه نقشه ای؟! حسن آقا، به یارانش گفت : بیایید، ما خودمون رو به جای آبدارچی و کارگر،جا بزنیم و بریم کمکشون. اون ها یک چایی می خوان بخورن، اشکالی نداره، ما براشون می بریم و به همین بهانه، نزدیک موشک ها می شیم و می ببینیم اونها چیکار می کنند. اینطوری بود که، حسن آقا و یارهای دانشمندش، یک مدتی، آبدارچی مأمورهای لیبی شدند. برای اینکه می خواستند یاد بگیرند، که چطوری با موشک کار کنند.
حسن آقا، با دقت به همه چیز نگاه می کرد، وقتیکه پیش مامورها می رفت؛ می گفت: چیزی لازم ندارید؟ با دقت نگاه می کرد، ببینه اون ها چیکار می کنند.اما خب خودمونیم دیگه، با این چیزها، آدم یاد نمی گیره موشک هوا کنه، فقط یه چیزهای کمی یاد می گیره. ولی ایران فعلاً می خواست چند تا موشک به عراق بزنه تا صدام، بشینه سرجاش و حساب کار دستش بیاد ؛ فعلاً هدف این بود.چند وقتی گذشت تا اینکه اولین موشک ایران آماده پرتاب به سمت عراق شد ....
موشک های ایران رایگان
🔴 ماجرای جذاب و شنیدنی ساخت اولین موشک ایرانی🚀🇮🇷
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
حسن آقا و یارانش ، خودشون رو شبیه آبدارچی ها کردند و کنار دست اونها ایستادن، تا بتونند روش کار کردن با موشک ها رو یاد بگیرند.
- پرتاب اولین موشک
خلاصه چند وقتی گذشت، در بیست و یکم اسفند ماه سال 1363 ، اولین موشک آماده ی پرتاب شد و ایران اولین موشک خودش رو، به طرف عراق شلیک کرد. کجا زد؟! به یک شهری به نام، کرکوک ... اونجا کلی پایگاه نفتی بود و اقتصاد کشور عراق، از اونجا تأمین می شد، یعنی صدام، اگه می خواست پول در بیاره، از فروش نفت کرکوک بود؛ حالا ایران به اونجا شلیک کرد و یک قسمت بزرگی از اون پالایشگاه منفجر شد. ایرانی ها خوشحال شده بودند؛ اما صدام زیر بار نرفت. صدام، مصاحبه کرد و گفت:
این که ایرانی ها به ما موشک زده اند، دروغ است. ایرانی ها، عرضه این کارها رو ندارند. موشک نبوده، یک خرابکاری داخلی بود، یک عده از دشمن های من، خراب کاری کردند همین. ایران کاری را نکرده ... آره بچه ها، خودش فهمیده بود به روی خودش نمی اورد ....
- بانک بغداد
چند روز بعد، دومین موشک ما آماده ی پرتاب به سمت شهر بغداد شد، یعنی کجا؟! یعنی همون شهری که، صدام اونجا زندگی می کرد. این موشک، به بزرگترین بانک بغداد که یک ساختمون چند طبقه بود، اصابت کرد و ساختمون، یک جا منفجر شد. صدام که بازهم نمی خواست قبول کنه، این کار ایرانی هاست. مصاحبه کرد و با عصبانیت گفت: کار ایرانی ها نیست !! آنها عرضه همچین کارهایی رو ندارند. ایران موشکش کجا بود، که موشک به ما بزنه؛ این یک خرابکاری بوده و کار ایرانی ها نبوده ....
خلاصه که، صدام حسابی سوخته بود و البته بچه ها این هم بهتون بگم، این موشک ها هدفش، کاخ خود صدام بود؛ اما چون موشک های ما، نقطه زن نبودند یعنی دقیق فرود نمی اومدند. کمی این طرف تر، به بانک خورده بود ، ولی هدفش، خود صدام بود.
****
خلاصه که، ایران چند تا موشک دیگر هم، روانه عراق کرد و این موشک ها رو ، به سمت شهر بغداد زد. صدام، کم کم دیگه نمی تونست انکار کنه، مصاحبه کرد و قبول کرد که کار ایرانی ها بوده؛ اما به مردمش وعده داد که، یه انتقام خیلی بزرگ از ایرانی ها می گیرد... بچه ها، هواپیماهای صدام راه افتادند به طرف، ایران و به هر شهری که می رسیدند، بمباران می کردند. تهران، قم، اصفهان، اهواز، دزفول و اندیمشک، همه این شهرها رو بمبارون کردنند.
- تهدید آمریکا
صدام، یک کار خیلی خیلی مهم دیگه هم انجام داد. چیکار کرد؟! صدام به رئیس خودش، یعنی آمریکا گفت: ایران داره به ما موشک می زنه، ببینید این موشک ها رو از کجا آوردند؟
بچه ها، آمریکا هم بررسی کرد و فهمید که لیبی به ایران موشک داده، برای همین رئیس جمهور لیبی رو، تهدید کردن که حواست باشه، یه بار دیگه به ایران موشک بدی، با من طرفی! رئیس جمهور لیبی هم، که می خواست از آمریکا پول های بیشتری بگیره، به مأموراش گفت : برگردید، دیگه لازم نیست که برای ایران، موشک شلیک کنید و بعد هم به دستور آمریکایی ها، یک کار خیلی خیلی ناجوانمردانه کردنند، مگه چی کار کردن ؟! آمریکایی ها، بهشون گفته بودن؛ علاوه براین که خودتون برمی گردید، موشک ها رو هم از کار بندازید، یعنی اون قطعه های مهمی که توی موشک ها هست و باعث پرواز و شلیک موشک ها میشه، اونها رو از روی موشک ها بردارید، و موشک ها رو خراب کنید و برگردید؛ کاری کنید که، ایرانی ها خودشون هم نتونند موشک ها رو شلیک کنند...
وای وای بچه ها، چه خیانت بزرگی کرده بودند. بعد از اینکه مأمورهای لیبی به کشورخودشون برگشتند، کلی از قطعات مهم موشک ها رو کنده و با خودشون برده بودن و حالا ایران مونده بود و چند تا موشکی که دیگه نمی تونست اونها رو شلیک کنه. از طرف دیگه، صدام هر روز ایران، و بخصوص تهران رو موشک بارون می کرد.
- بازسازی موشک ها
حسن آقای طهرانی مقدم، پیش وزیر سپاه رفت و بهش گفت: من می خوام یه موشک بسازم، اگه بهم یک دونه، ازاین موشک ها رو بدید و اجازه بدید که من بازش کنم، ببینم توش چیه، چه خبره، من می تونم موشک رو شلیک کنم .
وزیر سپاه، وقتی این رو شنید، یه فکری کرد و بعد به حسن آقا گفت: اگه قول بدی، اون دنیا، منو شفاعت کنی؛ من این موشک رو بهت میدم، یعنی توی اون دنیا و روز قیامت، دست من رو هم بگیری و با خودت بهشت ببری.
خلاصه که این موشک رو، به حسن آقا دادند . حسن آقا و دوازده یارش، مشغول باز کردن موشک شدند. بچه ها وقتی موشک رو باز کردند، فهمیدند خیلی موشک، علم پیشرفته و پیچیده ایه، اصلاً به این راحتی ها نمی شه باهاش کار کرد. با اینکه حسن آقا، دوره رفته بودند و کلی چیز یاد گرفته بود؛ اما اونقدر موشک پیچیده بود و علم زیادی می خواست که مدت ها حسن آقا و دوستانش، مشغول همین یه دونه موشک بودند، تا کار باهاش رو یاد بگیرند . از طرف دیگه، صدام به مردم گفته بود که: ایرانی ها یه دونه موشک هم نمی تونند بزنند، هیچ کسی، به ایرانی ها کمک نمی کنه . اما حسن آقای طهرانی مقدم، شبانه روز به مادر سادات، حضرت فاطمه زهرا(س) توسل می کرد. حسن آقا، با حضرت زهرا(س) صحبت می کردن و ازشون خواهش می کرد که کمکش کنند و توی این مسیر سخت یاریش کنند. آره بچه ها، رزمنده های ما، هرجا که کم می اوردند و کار سخت می شد، در خونه حضرت زهرا می رفتند و به چادر خاکی مادر سادات، توسل می کردند و گره از کارشون باز می شد .
- پایگاه نظامی صدام
حسن آقای طهرانی مقدم و نیروهاش، بعد از گذشت یک ماه، تونستند موشک رو آماده ی شلیک کنند. ای جانم به این سربازهای امام خمینی ...
اولین موشک آماده پرتاب شد. حسن آقا و یارانش حسابی استرس داشتند. نمی دونستند که این موشک با موفقیت شلیک می شه یا نه؟ اما اون لحظه دائم ذکر می گفتند و با حضرت زهرا(س)، صحبت می کردند و از ایشون کمک و یاری می خواستند .
لحظه شلیک موشک، فرارسید. حسن آقا، یه نماز خوند و بعد هم دست هاش رو به سمت آسمون برد و به خدا گفت: خدایا، تو می دونی هدف ما اینکه صدام و یارای خبیثش رو، به جهنم بفرستیم ، ما نمی خوایم مردم بی گناه رو، به شهادت برسونیم. پس خدایا، تو خودت کمک کن که این موشک، توی یکی از پایگاه های نظامی صدام فرو بیاد و بعد هم بسم الله الرحمن الرحیم گفت و با صدای بلند گفت : یازهرا (س) و دکمه ی شلیک و زد....
دشمن اسرائیل رایگان
🔴 ماجرای فوق العاده جذاب پرتاب اولین موشک🚀 ساخت حسن آقا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
حسن آقا و نیروهاش، شبانه روز تلاش کردند تا موشک جدیدی بسازند و بالاخره، زمان پرتاب موشک فرا رسید.
هیچ کسی باورش نمی شد که، چند تا جوون ایرانی بتونند، موشکی به این بزرگی و قدرتمندی رو شلیک کنند. خیلی کار سختی بود. بچه ها ،الان رو نبینید، ما تو قدرت موشکی توی دنیا، برای خودمون کسی حساب می شیم . اصلاً کسی باور نمی کرد ایران بتونه یه موشک بزند.اما حسن آقای طهرانی مقدم و یاران باوفایش، به همه مردم دنیا اثبات کردند، که اگر جوان ایرانی چیزی رو بخواد بدست بیاره؛ حتما اون اتفاق می افته .
- آتش بس
موشک، با توکل بر خدا و ذکر یا زهرا (س) شلیک شد، رفت و رفت ...، تا اینکه وسط یکی از پادگان های بزرگ صدام خورد.... بچه ها، اون روز مصر، کلی سرباز به صدام داده بود، که موشک وسط پادگان خورد و اون نیروهایی که تازه اومده بودند و می خواستند به صدام کمک کنند؛ همشون مردند ... صدام، که این اتفاق رو دید، خیلی عصبانی شد و اعصابش خرد شد و دستور داد هر چی موشک دارند، به ایران بزنند. اما حسن آقای طهرانی مقدم و نیروهاش، دیگه کار رو یاد گرفته بودند. موشک بعدی، رو هم ایران شلیک کرد. موشک بعدی، موشک بعدی ...... همینطور پشت سر هم شلیک کردنند . بچه ها، در دوران جنگ، ایران نود تا موشک به صدام زد ، نود تا ؟!! خیلی تعداد زیادیه . خلاصه که بچه ها، حسن آقای تهرانی مقدم، کاری کرد تا امنیت و آرامش به شهرهای ایران برگردد. چه جوری؟! وقتی صدام دید که، ایرانی ها اونقدر قوی شدند که دیگه موشک می زنند، ترسید، و دیگه به ایران حمله نکرد. چرا ؟!
چون می دونست ایرانی ها، بی دلیل موشک نمی زنند. ایرانی ها، اینطوری هستند که تا وقتی کاریشون نداشته باشی،کاریت ندارن ؛ اما به محض اینکه بخواهی اذیتشون کنی، دمار از روزگارت در می یارند. برای همین صدام یه کمی سر جاش نشست و از اینجا به بعد بود که کشورهای اروپایی، آمریکا و ... اومدند وسط که دیگه جنگ رو تموم کنید. می گفتند: آتش بس اعلام کنید و دیگه جنگ تموم بشه .اما، امام خمینی می گفتند: نخیر، این همه خونه های ما رو خراب کردید، تسلیحات ما را از بین بردید، جوون های ما رو به شهادت رسوندید، حالا که دارید می بازید، حالا آتش بس؟ نخیر اینجوری حساب نیست ...
خلاصه که بچه ها، ما توی جبهه ی زمینی و موشکی داشتیم، پیروز می شدیم.
- سفر به لبنان
حسن آقای طهرانی مقدم، که دیگه فوت و فن کار رو یاد گرفته بود یک سفر به کشور لبنان رفت ... لبنان؟! چرا اونجا ؟!
چون ما توی لبنان، یک فرمانده بزرگ به نام سید حسن نصرالله داشتیم؛ سید حسن نصرالله، اون زمان مثل الان معروف نبود، اینطوری نبود که همه ی دنیا بشناسنش، یک طلبه ای بود که با اسرائیل می جنگید. آخه می دونید، لبنان به اسرائیل چسبیده .حسن آقا، به لبنان رفت تا به سید حسن نصرالله هم، یاد بده که چطوری می تونند موشک رو سرهم و شلیک کنند، و از همون روزی که حسن آقا، به لبنان رفت ، بیچارگی های اسرائیل شروع شد، آخه، هر اتفاقی توی لبنان می افتاد؛ حزب الله، اسرائیل رو با موشک می زد. قبل از این، حزب الله موشک نداشت، کسی باورش نمی شد که حزب الله بتونه موشک بزنه، اما حسن آقا، دست نیروهای حزب الله لبنان، رو پر کرد.بچه ها، حسن آقا همیشه می گفت: باید کاری کنیم که اسرائیل، با شنیدن اسم شیعه ها تنش بلرزه، ما باید اسرائیل رو نابود کنیم. یکبار توی یکی از جلسه های مهمی که با یارانش داشت، با صدای بلند گفت: اصلاً بعد از شهادتم روی قبرم بنویسید؛ اینجا محل دفن کسی است که، آرزو داشت اسرائیل رو نابود کنه، ما باید اسرائیل رو نابود کنید، ما باید کاری کنیم که دیگه کسی جرأت نکنه؛ تو این دنیا، دستش رو روی بچه های مظلوم بلند کنه . ای جانم به حسن آقای تهرانی مقدم.
- رضایت رهبر
حسن آقا، بعد از اینکه موفق شد؛ موشک هایی بسازه و به عراق شلیک کنه، فکر اینکه، باید موشک هایی بسازه که تا اسرائیل برسه هم ، در سرش افتاد، باورتون میشه؟!.. آخه خیلی تا اسرائیل فاصله بود، کسی باورش نمی شد یه روزی ایران بتونه، موشک هایی بسازه، که به اسرائیل برسه. اما حسن آقا، وایستاد و گفت: ما باید این کار رو بکنیم و هرچی هم بهش گفتند: حسن نمیشه بابا، کار سختیه، اصلاً کسی تا حالا همچین کاری نکرده.
حسن آقا می گفت: من این حرفا حالیم نیست، ما باید کاری کنیم که، قلب رهبرمون شاد بشه، ما باید کاری کنیم که دشمنان مون به خودشون بلرزند و ما باید کاری کنیم که دست رهبرمون پر بشه .بچه ها، در دوران جنگ رهبر ایران، امام خمینی بود؛ اما بعد از جنگ، وقتی امام خمینی به رحمت خدا رفتند، رهبر ایران، سید علی آقای خامنه ای شد. حسن آقا، یه قاب عکس بزرگ از چهره آقا، روی دیوار پذیرایی خونه شون زده بود و پایینش نوشته بود که : لبخند تو، آرزوی منه .....
و توی زندگی اش همه کاری می کرد که لبخند روی لب های رهبرش بیاد.
حسن آقا، همیشه به سربازانش می گفت: اگر ما بخواهیم، امروز برای اسلام و امام زمان (عج) کاری کنیم، باید این رهبر رو تقویت کنیم، باید کاری کنیم که، سید علی آقای خامنه ای، بتونه جلوی دنیا وایسته و محکم حرف بزنه، بتونه اسرائیل رو تهدید کنه. ما باید امروز رهبرمون رو قوی کنیم و از طرف دیگه خدا، در قرآنش گفته: من مؤمنان رو یاری می کنم. این یعنی که، از ما حرکت .... ، از خدا برکت ..... ، خدا یاران خودش رو تنها نمی گذاره. اگر ما وسط میدون بیایم و تلاش کنیم و شبانه روزی کار کنیم، اونوقت می بینیم که خدا، چه جوری به ما کمک می کنه و روزی می رسه که با چشمای خودمون می بینیم که، اسرائیل از بین میره و کودکان فلسطینی، خوشحال و خرم به زندگیشون ادامه می دهند.
آره بچه ها، این آرزوی اصلی حسن آقای طهرانی مقدم بود.
ورزشکار درجه 1 رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی علاقه حسن آقا به ورزش فوتبال🏆
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
حسن آقای طهرانی مقدم، شبانه روز تلاش می کرد تا ایران پیشرفت کنه، البته یه نکته خیلی مهم بگم؛ حسن آقا، در کنار تلاش هایی که برای موشکی کردن ایران می کرد، کارهای دیگه ای هم داشت. چه کاری؟ ...
مگه از این کار، مهم تر هم هست؟ نه، کار مهم تری نیست، اما حسن آقای قصه ما، از همون دوران کودکی، اهل ورزش بود. یادتونه دیگه؟ می گفتم عاشق فوتبال بود. اصلاً، یکی از بهترین فوتبالیست های تیم محلشون بود. حسن آقا، بزرگ هم که شده بود، توی جبهه ها دائم، بین رزمنده ها، مسابقه فوتبال راه می انداخت، لیگ برگزار می کرد و خودش همیشه اول می شد. حتی این فوتبال بازی کردن های، حسن آقا، به ماجراهای موشکی اش هم ربط پیدا کرده بود. چطوری؟! ...
- پیشنهاد عجیب و غریب
یک بار حسن آقا و یارانش، به کره شمالی رفتند، تا با مسئولین کره شمالی صحبت و مذاکره کنند و ازشون موشک بگیرن . ولی اون ها قبول نمی کردند. هر چی حسن آقا، باهاشون صحبت می کرد اون ها زیر بار نمی رفتند. یه عده پیرمرد بداخلاق، غرغرو بودند.هرچی حسن آقا، می گفت: اون ها گوش نمی دادند. آخر سر حسن آقا، گفت: اینجوری نمی شه، اگه راست می گید، بیایید فوتبال بازی کنیم، هرکی برد، حرف اون قبوله؛ اگه ما بردیم موشک بهمون بدید، اگه شما بردید، ما اصلاً موشک نمی خواهیم، همینجوری برمی گردیم ایران، قبول می کنید؟ ...
اون ها هم که این پیشنهاد عجیب وغریب حسن آقا را شنیده بودند، نگاهی به همدیگه کردند و با خودشون گفتند: این یارو حالش خوبه؟ چی داره میگه ؟ این چه پیشنهادی داره میده !!!
اما حسن آقا جدی بود. اون ها گفتند: قبول، فردا فلان ساعت، فلان زمین مسابقه... حسن آقا، با بچه هایی که همراهش بودن، صحبت کرد؛ اما، یارای حسن آقا، هیچ کدوم شون فوتبالیست نبودند. فقط فوتبال حسن آقا، خوب بود.
****
خلاصه که روز مسابقه فرا رسید؛ حسن آقا و یارانش، توی زمین چمن رفتند، که دیدند اون پیرمردها، یه تیم حرفه ای فرستادند؛ در واقع، خودشون نیومده بودن و جوون هاشون رو فرستاده بودن. اما حسن آقا، نترسید؛ رو کرد به یارانش وگفت: بچه ها خدا با ماست، یاری خدا پشت سر ماست. تلاش می کنیم، می جنگیم و قطعاً پیروز می شیم. بعد دست هاشون رو، روی هم گذاشتند ، و یک یا زهرای بلند گفتند و بازی رو شروع کردن ....
بچه ها، بازی شروع شد، عجب بازی !! حسن آقا، مثل یک پلنگ از این ور زمین به او ور زمین می دویید. خیلی سرعتش، زیاد بود. خیلی فوتبالش خوب بود. یارانش، هم که می دیدند فرمانده شون، حسن آقا داره چطوری تلاش می کنه، اون ها هم می دویدند و خستگی رو کنار گذاشته بودند. بالاخره، بحث موشک وسط
بود. اگه می بردند کلی ایران پیشرفت می کرد و باعث می شد خیلی موشک های خوبی از، این ها بگیرند و بتونند اون موشک ها رو باز کنند و از روش بسازند.برای همین، یه فوتبال فوق العاده عالی بازی کردند و آخر این بازی نتیجه چهار بر یک، به نفع بچه های ایرانی بود. بچه های ایرانی تونستند رقیب کره شمالی رو، شکست بدند و اون موشک ها رو، ازشون بگیرند و به ایران برگردن .وقتی به ایران اومدن، مشغول کار شدند و تونستند از روی اون موشک ها، برای خودشون بسازند. آره فوتبالیست بودن حسن آقا تا اینجاها بود .....
- استادیوم آزادی
بچه ها، حسن آقا اون دوران جوونیش، اون وقت هایی که یه کوچولو سرش خلوت تر بود؛ گاهی اوقات با دوستاش، استادیوم آزادی می رفت. حسن آقا، یه طرفدار سفت و سخت تیم استقلال بود. عاشق استقلال بود. هر وقت بازی استقلال و پرسپولیس بود، باید بازی رو نگاه می کرد یا نتیجه ی بازی رو می دید. در کل، روی استقلال حساس بود. یک دفعه که حسن آقا با دوست هاش، استادیوم آزادی رفته بود، تا بازی رو از نزدیک ببینه، وسط های بازی بود که، صدای اذان رو شنید. حسن آقا، فوراً اورکتش رو درآورد و زیر پاش انداخت و رو به قبله وایستاد و، نماز خوند، بین صد هزار نفرحسن آقا، به نماز وایستاد بود . وقتی نمازش تموم شد دوستاش گفتند: حاج حسن، این چه کاری بود، داداش کردی؟!... این همه تماشاگر، داشتند نگاهت می کردند .
حسن آقا گفت: ما باید یک کاری کنیم که، وقتی صدای اذان شنیده می شه، همه ی صدهزار نفر، وایستند و نماز جماعت بخونند. ما باید این کار رو انجام بدیم .حسن آقای ما، با اینکه ورزشکار و فوتبالی بود، ولی نماز اول وقتش رو هیچ وقت فراموش نمی کرد .
- قله ی دماوند
حسن آقای طهرانی مقدم، علاوه بر اینکه یک فوتبالیست حرفه ای بودن، یک کوهنورد درجه یک هم بود. همیشه به سربازهاش می گفت: اینکه می بینید، رهبرمون کوه میره، این برای ما درسه؛ آقا، با اون سن زیادشون کوه میرن، ما که جوونیم چرا نباید بریم؟!! ...
بچه ها، حسن آقا گاهی اوقات تنهایی کوه می رفت؛ ولی اکثر اوقات با دوستاش می رفت. یکبار هم برنامه ریزی کرد و پنج هزار نفر، بسیجی و سپاهی رو به قله ی دماوند برد. باورتون میشه؟! اونایی که دماوند رفتند، می دونن من چی می گم... بیشتر از 40- 50 نفر نمی شه رفت. حسن آقا، پنج هزار نفر رو بالای کوه دماوند برد.وقتی اونجا رسیدن، یه پرچم بزرگ خوشگل با نوشته ی یا زهرا از کیفش درآورد و روی قله دماوند گذاشت. حسن آقای قصه ما، با این کارش به همه ثابت کرد، اون چیزهایی که میگن نمیشه الکیه. هر کاری رو که آدم اراده کنه و براش تلاش کنه و از خدا بخواد و به اهلبیت توسل کنه؛ حتما می شه، و کار نشد نداره.
حسن آقای طهرانی مقدم، یه مدتی مسئول، قسمت کوهنوردی سپاه بود. وظیفه اش این بود که، کاری کنه تا بچه های سپاهی به کوه ها برند و کوهنوردی کنند. اما در کنار این کارها حسن آقا، قضیه موشک رو کنار نگذاشت. شبانه روز می گفت: باید موشک هایی بسازیم که دمار از روزگار اسرائیل دربیاره، ما باید کاری کنیم که همه دشمنان از ما حساب ببرند و این کار رو هم انجام داد.
****
حسن آقا، روز به روز از موشک های جدیدی که می ساختن، رونمایی می کرد و به کل کشور اعلام کرد، که ما می توانیم .....
او، بعد از این که یک پروژه بزرگ رو انجام می داد، وقت می گرفت و به دیدار رهبر می رفت، و یک گزارش خیلی خوب، به آقا می داد و به ایشون می گفت: این کاری که خواستید رو انجام دادم .
حضرت آقا هم، هر وقتیکه حسن آقای طهرانی مقدم، گزارش کارهای انجام شده اش رو به ایشون می داد با دقت می شنیدند، خوشحال می شدند و براش دعا می کردند.
راستی بگید ببینم بچه ها، دوست دارید درمورد خانواده حسن آقا هم بدونید؟ دوست دارید، قصه ازدواج حسن آقا و ماجرای بچه هاش رو براتون بگم؟
پس قسمت بعدی رو با دقت بخونید .....
خانواده حسن آقا رایگان
🔴 ماجرای شنیدنی ازدواج حسن آقا💍 و فرزنددار شدن ایشان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
حسن آقای تهرانی مقدم قصه ما، زندگیش یه بخش بسیار مهم دیگه هم داشت. چه بخشی؟! حسن آقا یک خانواده درجه یک داشت، یک خانواده ای که همراهش بودند. یک خانواده ای که توی سخت ترین لحظات، کنارش بودند.
بچه ها، یه جمله می خوام بهتون بگم با دقت گوش کنید، بزرگ که شدید متوجه میشید این حرف من، یعنی چی!! " هر انسان موفقی، هر مرد موفقی، پشت سرش یک خانمی هست که حمایتش کرده، که کمکش کرده و هواشو داشته." همسر، حسن آقای تهرانی مقدم هم، همینطوری بودن .
- خواستگاری
سال 1362 بود . مادر حسن آقا، بهش گفت: دیگه وقتشه که داماد بشی، دیگه باید برات یه همسر خوب بگیریم؛ اما حسن آقا، زیر بار نمی رفت و می گفت: مادر من خیلی کار دارم، مسئول توپخونه سپاه هستم، من اصلا، این جا نیستم و امکان داره شهید بشم، برای چی یه نفر دیگه رو معطل خودم کنم؟ برای چی یکی دیگه رو توی عزای خودم بنشونم؟ بگذار من زندگیم رو کنم. اما مادر حسن آقا، دست بردار نبود و اصرار می کرد که باید ازدواج کنی. آخه با ازدواج نصف دینت کامل می شه، اگه آدم ازدواج کنه شیطون کمتر می تونه گولت بزنه، کمتر می تونه، فریبت بده .
حسن آقا، وقتی این حرف های مادرش رو شنید، قبول کرد و گفت : باشه مادر ، حالا شما برید یه مورد پیدا کنید ، ببینیم چی میشه.
مامان حسن آقا، هم که این رو شنید؛ فوراً، گشت و یک خانواده بسیارخوب ، مذهبی، اهل مسجد و هیئت پیدا کرد و بعد به حسن آقا پیام داد که ، بیا تهران، می خوایم خواستگاری بریم .
****
حسن آقا، به تهران اومد و با همون لباس های جبهه، شلوار خاکی وکتونی هایی که پاش بود. با مادرش به خواستگاری رفتند. بابای دختر خانوم، وقتی تیپ حسن آقا رو دید؛ یه کوچولو جا خورد، آخه کسی، اینجوری خواستگاری نمی رفت!!!
ولی حسن آقای قصه ما، وقتی شروع کرد با اون دختر خانم صحبت کردن، فهمید که این خانوم نیمه گمشده ی خودشه ، اون دختر خانوم، همه شرایط حسن آقا رو پذیرفت. چه شرایطی؟!
حسن آقا گفت: من اکثراوقات توی جبهه ام، نمی تونم بیام خونه، قبوله؟
اون خانوم گفت: قبوله.
- امکان داره، همین فردا من شهید بشم؛ شما این رو می دونید و می خواید ازدواج کنید؟
- قبوله. - من درآمد زیادی ندارم، حقوقی نمی گیرم و درآمد خاصی هم ندارم، بازم قبوله؟- بازهم قبوله.
اون خانم که از ایمان حسن آقا، خوشش اومده بود و می دونست که حسن آقا یه سرباز واقعی امام زمانه، همه ی شرایط حسن آقا، رو قبول کرد .
حسن آقای قصه ما، به مادرش گفت: همین دختر خانم، مورد خوبیه برای ازدواج.
- بله برون
مامان حسن آقا، با خانواده ی دختر، همه ی قرار مدارها رو گذاشتند و شب بله برون فرارسید. همه فامیل های حسن آقا و دختر خانم ، اومده بودن و همه خونه عروس خانوم جمع بودن ؛ حالا حسن آقا کجاست؟! حسن آقا نیومده. ساعت هشت شب، نیومد-نه شب، نیومد- ده، یازده، دوازده شب که شد، حسن آقا از راه رسید.
بابای عروس خانوم اعصابش خورد بود، حسن آقا، آبروش رو برده بود. همه فامیل، برای بله برون جمع شده بودند؛ ولی آقا پسر، آقا داماد نیومده بود.
حسن آقا، اون شب یه جلسه ی خیلی خیلی مهم با رئیس جمهور اون زمان، یعنی با آیت الله خامنه ای داشت، ولی نمی تونست بگه، من یه جلسه مهم داشتم؛ چون یک جلسه ی، سری بود، نباید کسی می فهمید .
خلاصه که بابای دختر خانم با ناراحتی گفت: جلسه تمومه، ما دختر، عروس نمی کنیم. و هرکی خونه ی خودش رفت. حسن آقا که فهمید، بابای عروس خانوم، چقدر ناراحت شده، شروع کرد به فکر کردن، ازهمون فکرهای بکر....
فردای اون روز، در خونشون اومد و اونقدر با پدر خانمش، صحبت کرد، تا آخر سر آقای حیدری راضی شد که حسن آقا دامادش بشه....
حسن آقا، هماهنگ کرد که پیش امام خمینی برن و ایشون عقد شون رو بخونن و از همون روز بود که خانم الهام حیدری همراه ، همسفر و همسنگر حسن آقای طهرانی مقدم شدند .
- زندگی مشترک
حسن آقا، اکثر اوقات خونه نبود. این طرف و اون طرف بود، تو جبهه بود
یا در سفرخارج از ایران بود، هرروز یه جایی بود و هر روز مشغول یه کار بود؛ اما همسر ایشون، خانواده رو نگه داشته بود و برای ایشون نقش یک مدافع واقعی و یک حمایتگر درجه یک رو داشت.
حسن آقای قصه ما، هنوز یکسال از ازدواجش نگذشته بود که، خدا بهش یه دختر زیبا و مهربان به اسم زینب خانوم داد. بعد زینب خانم، یه آقا پسر به اسم حسین آقا و پشت سر هم بچه ها اومدند و بعد از این هم خدا، دو تا دختر دیگه به خانواده حسن آقای طهرانی مقدم هدیه داد.
حسن آقای طهرانی مقدم چهارتا بچه داشتند، اما زحمت اصلی بزرگ کردن بچه ها با کی بود؟! مامانشون یعنی همسر حسن آقا ... آخه حسن آقای قصه ما، به طور جدی مشغول ساخت موشک ها بودند. حتی خیلی از اوقات بچه ها می گفتند : بابا بیا بیرون بریم ، با هم تفریح و گردش بریم .
اما حسن آقا می گفت: من مجبورم برم و این پروژه بعدی رو آماده کنم؛ اما بدونید که شما توی ثواب این کار با من شریک هستید، آخه شما هم، سختی های این
کار رو چشیدید، شما سختیه، ندیدن بابا رو کشیدین ، پس شما هم توی این کار با من شریک هستید .
البته ، یک نکته خیلی مهم بگم، این شهید طهرانی مقدم که شما الان می شناسید و قصه هاش رو می خونید، بچه هاش اون زمان نمی شناختنش. چرا ؟! چون، حسن آقا نمی تونست بگه که چه کارهای مهمی داره انجام میده، این اطلاعات محرمانه بود. اینقدر مهم بود که حتی حسن آقا، به بچه هاش هم توضیح نمی داد ، فقط می گفت : دعا کنید، بتونیم چیزی تولید کنیم که اسرائیل رو باهاش نابود کنیم، همین....
****
حسن آقای تهرانی مقدم، با اینکه ساعت های خیلی زیادی سرکار بود و مشغول آزمایش و ساخت موشک بود؛ اما اون زمان هایی که به خونه می اومد ، مشغول بازی با بچه ها می شد . قایم موشک بازی می کرد، چه قایم موشک هایی، دخترهای حسن آقا، خیلی حرفه ای شده بودند، یه جاهایی قایم می شدند که پدر موشکی ایران هم نمی تونست پیداشون کنه . حسن آقای قصه ما، ساعت های کمی که خونه بودند، برای بچه هاشون وقت می گذاشتند، باهاشون بازی می کردند و بهشون محبت می کردند اما این روزهای خیلی خوب و قشنگ خیلی خیلی زود سپری شد و سال 1390 از راه رسید .
سال 1390 همون سالی است که پدر موشکی ایران به شهادت رسید.
شهادت حسن آقا رایگان
🔴ماجرای غمانگیز شهادت حسن آقا و برخی از یارانش در انفجار ملارد😔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
حسن آقای طهرانی مقدم، به کشور روسیه رفته بودند؛ تا یک موشک خیلی خوب رو از روسها، خریداری کنند؛ اما دانشمندهای روسی که فهمیده بودند حسن طهرانی مقدم می تونه موشک ها رو باز کنه و از روشون بسازه، این موشک رو،
به ما ندادن و هرچی حسن آقا صحبت کرد، اون ها قبول نکردن .حسن آقا با اون ها، چک و چونه می زد، می گفت: بابا این موشک لازمه، این موشک رو باید برای کشورم بخرم. اما، اون ها قبول نمی کردند که نمی کردند. دست آخر، حسن آقا با ناراحتی از پیش اون ها بیرون اومد و به ایران برگشت؛ ولی به تهران نرفت ، کجا رفت؟! حسن آقا به مشهد و به زیارت امام رضا(ع) رفت.
- سخت ترین معادله
حسن آقای تهرانی مقدم، عادت داشت هر وقت که گره ای تو زندگیش می افتاد یا نیاز داشت که یک کسی، کمک علمی بهش بکنه در خونه امام رضا می رفت. آخه امام رضای ما، عالم آل محمد و دانشمندترین انسان دنیا بودند. حسن آقا، به حرم امام رضا رفت و اونجا سه شبانه روز معتکف شد. اون بچه هایی که اعتکاف رفتند، می دونند اعتکاف چیه دیگه!! اعتکاف یعنی اینکه شما سه شبانه روز توی مسجد بمونی و از مسجد بیرون نری و عبادت کنی، و هر سه روز رو هم روزه بگیری .
حسن آقای طهرانی مقدم، این بار حرم امام رضا اومده بود، تا امام رضا(ع) بهش کمک کنه تا بتونه نسخه ساخت موشکی که می خواد رو پیدا کنه .
بچه ها حسن آقای، روز اول کلی با امام رضا(ع) صحبت و درد دل کرد، به امام رضا گفت : آقا جان، من می خوام شیعیان قوی بشن ، می خوام دشمن های شما اهلبیت رو نابود کنم، من نیتم خیره، من می خوام دست رهبرمون رو پر کنم. شما هم کمکم کنین، شما منو یاری کنین، آقا جان ، منو تنها نگذار.
حسن آقای طهرانی مقدم، سه روز توی مسجد گوهرشاد در حرم امام رضا معتکف بود که بعدازظهر روز سوم، نسخه ساخت موشک به ذهنش رسید. البته همین طوری اتفاقی نبود، امام رضا علیه السلام به ذهنش رسوندن .
حسن آقا، فوراً چند تا کاغذ برداشت و او نسخه هایی که توی ذهنش اومده بود رو نوشت . او ، سخت ترین معادله های ساخت موشک رو نوشت . بعد هم نماز مغربش رو خوند و روزه اش رو افطار کرد؛ از امام رضا(ع) خداحافظی کرد و سوار هواپیما شد و به تهران اومد.
حسن آقا ، پیش یارانش رفت تا این خبر خوش رو به اون ها بده. به یاراش بگه که، با اینکه روسی ها به ما کمک نکردند، و وقتی بهشون نیاز داشتیم ، به ما محل ندادند؛ اما، ما امام رضا (ع) رو داریم. امام رضا، نوکرای خودش رو تنها نمی گذاره. از این به بعد هر کاری داشتیم، به پابوس امام رضا(ع) می ریم تا کارمون رو راست و ریس می شه .
- موشک نقطه زن
حسن آقا، موفق شد موشکی بسازه که این موشک بتونه تا خود اسرائیل بره و موشکی بسازه که نقطه زن باشه، یعنی اگه بهش بگن فلان جا رو بزن، دقیقا همون جا رو بزنه. این طرف و اون طرفش رو نزنه، دقیق دقیق همون نقطه رو هدف بگیره. حسن آقای، موفق شده بود، یکی از بهترین موشک های سپاه رو بسازه، از اون موشک هایی که شاید هنوز، سپاه ازش رونمایی نکرده؛ و برای اون روزی که بخواد تل آویو و حیفا رو با خاک یکسان کنه، کنار گذاشته...
خلاصه که حسن آقای قصه ما، تونسته بود بهترین موشک ها رو برای ایران اسلامی بساز ....
- هدیه فوق العاده
روز شنبه بیست و یکم آبان ماه، سال 1390 از راه رسید. حسن آقای طهرانی مقدم و یاران با وفاش، مشغول ساخت یکی از بهترین موشک هاشون بودند، مشغول آزمایش کردن روی یکی دیگه، از موشک هاشون بودند، اما کارها بازهم، گره خورده بود. اوضاع خیلی پیچیده شده بود. حسن آقا تلفن همراهش را درآورد و با مادرش تماس گرفت. هر وقت کار حسن آقا گیر می افتاد؛ به مادرش زنگ می زد و می گفت: مادر ، برام دعا کنید ،کارم گیر کرده و فقط با دعای شما ، این کار من راست و ریس می شه. این بار هم حسن آقا، به مادرش زنگ زد؛ اما مثل اینکه خدا چیز دیگه ای رو برای حسن آقا مقدر کرده بود و خدا می خواست توی ظهر، اون روز به حسن آقا یک هدیه ی فوق العاده بده. یک هدیه ای که حسن آقا، از سال 1360 دنبالش بود. کدوم هدیه؟! فکر کنم خیلی هاتون درست حدس زدید. حسن آقا، عاشق شهادت بود و دیگه نوبت شهادت حسن آقا هم فرا رسیده بود.
نزدیک های ظهر بود که حسن آقا و یارانش مشغول آزمایشی بودند. ناگهان یک صدای انفجار بزرگ از منطقه ملارد، در استان تهران به گوش رسید. اونقدر این انفجار بزرگ و عظیم بود، که صداش تا شهر تهران و بیت رهبری رسید.
حضرت آقا، مشغول خوردن ناهار بودند که این صدا رو شنیدند. بعد از اینکه این صدا رو شنیدند؛ فوراً به دفتر کارشون رفتند و متوجه شدند که محل کار حسن آقای طهرانی مقدم و یاران باوفاش، هنگام آزمایش کردن منفجر شده . حسن آقا و چهل نفر از یارانش به آسمان ها رفتند و به شهادت رسیدند ...
حضرت آقا وقتی این خبر رو شنیدند، خیلی ناراحت شدند. به خونه شون برگشتند که همسرشون پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ رهبر ما با ناراحتی گفتند: من امروز یکی از بهترین یارانم رو از دست دادم. امروز حسن آقای طهرانی مقدم آسمانی شد.
بچه ها ، درسته که بدن، حسن آقای تهرانی مقدم از بین ما رفت و به شهادت رسید؛ اما اثر کارش، برای ایران عزیزمون باقی موند و در روز شنبه 25 فروردین ماه سال 1403، سربازهای امام زمان(ع) و دوستان حسن آقا به دستور رهبرشون، فرمانده شون، آقا سید علی خامنه ای چندین موشک به طرف اسرائیل شلیک کردند و قسمت های بسیار مهمی از پایگاه های نظامی، اون ها رو با خاک یکسان کردند و این پیغام رو به اسرائیل دادند که : ای اسرائیل، اگه بار دیگه ای اشتباهی بکنی و غلطی از تو سر بزنه، ما کل کشورت رو نابود می کنیم .
به قول رهبر عزیزمون : " دوران بزن در رو گذشته ! بزنید می خورید."
محصولات قهرمان
موارد مرتبط
شهید باکری
قصه زندگی شهید مهدی صابری
قصه زندگی شهید بابایی
«دوره تربیت با قصه»
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


عالیه
آموزنده و عالی
آموزنده و عالی و خیلی خوب