حضرت زینب کبری(س)
پیش از کربلا رایگان
ماجراهای زندگی حضرت زینب کبری(س) از ولادت تا کربلا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
به نام خدای شَهِ کربلا و دلدادگان مسیرِ بلا
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. بچه ها من می خوام براتون قصه ی یک قهرمان واقعی رو تعریف کنم. یک قهرمانی که با بقیه ی قهرمانهایی که تا حالا تعریف کردیم، یک فرق مهم داره !!
بیشتر قهرمانهایی که تا الان من قصه هاشون رو براتون تعریف کردم، مرد و آقا بودن ؛ اما قهرمان قصه ی ما، از امشب یک خانومه. یک خانمی که خیلی کارهای بزرگی توی زندگیش کرد. ایشون به خانم های دیگه یاد داد که یک خانم و یک زن موفق چه شکلیه. این خانم کسی نیست جز، حضرت زینب کبری(س) .
بچه ها آماده هستین قصه ی زندگی حضرت زینب رو با هم شروع کنیم؟
- اسم آسمانی
حدود هزار و چهارصد سال پیش بود که خداوند متعال به خانواده ی چهار نفره ی امام علی (ع) و حضرت زهرا (س)، یک فرزند دیگه هم داد.
خانواده ی امام علی و حضرت زهرا، قبل از این دو تا فرزند پسر داشتن. پسر بزرگشون، اسمش حسن و پسر دوم شون حسین نام داشت ؛ اما بچه ها امام حسن (ع) و امام حسین (ع)، دو سه سال شون بیشتر نبود، که خدا بهشون یک خواهر هدیه داد. یک خواهری که خیلی زیبا و دلنشین بود .
وقتی که حضرت زینب (س) به دنیا اومدن، امام علی (ع) و حضرت فاطمه ی زهرا
گفتن: ما برای بچه هامون اسم نمی گذاریم تا پیامبر خدا از سفری که رفتن برگردن و اسم دخترمون رو مشخص کنن .
برای همین حضرت زینب کبری(س)، چند روز توی این دنیا اسم شون مشخص نبود و هنوز کسی براشون نامی نگذاشته بود ، تا اینکه پیامبر مهربانیها، حضرت محمد(ص) از سفر برگشتن. پیامبر که از سفر برگشتن، اول به خونه ی امام علی(ع) و حضرت فاطمه ی زهرا(س) رفتن . ایشون واردِ خونه که شدن، امام علی با یک چهره ی خوشحال و لب خندون، در حالی که حضرت زینب رو توی بغلشون گرفته بودن به استقبال پیامبر اومدن.
پیامبر خدا که چشمشون به نوه ی سوم شون یعنی حضرت زینب افتاد، خیلی خوشحال شدن. بچه ها، پیامبر ما خیلی دخترها رو دوست داشتن ؛ اصلا پیامبر خدا م یگفتن : بابایی که سه تا دختر داشته باشه و با دخترهاش مهربون باشه و باهاشون خوب برخورد کنه، خدا گناهانش رو می بخشه .خدا اون بابا رو دوست داره.
پیامبر خدا خیلی دخترها رو دوست داشتن، برای همین تا چشم ایشون به نوه شون زینب افتاد، فوراً سرشون رو جلو بردن و دختر کوچولو رو بوسیدن. بعد هم گفتن: اسم این بچه رو چی گذاشتین؟ !امام علی (ع) و حضرت زهرا (س) گفتن: ما که بدون اجازه ی شما اسم برای فرزندان مان نمی گذاریم . ما منتظر بودیم تا شما بیاین و برای بچه ی ما اسم انتخاب کنین.
پیامبر خدا که این حرف امام علی و حضرت زهرا شنیدن، لبخندی زدن و گفتن : من هم بدون اجازه ی خدا روی این دختر اسم نمی گذارم. منتظر می مونم تا جبرئیل بیاد و اسم این دختر خوشگل و کوچولوی ما رو انتخاب کنه ...
آره بچه ها....
هنوز چند دقیقه ای از این حرف پیامبر نگذشته بود که فرشته ی خدا، حضرت جبرئیل از آسمونها به پایین پیش پیامبراومد و به ایشون گفت: ای رسول خدا! خداوند متعال نام زینب را برای این دختر انتخاب کرده است .
پیامبر که این صحبت جبرئیل رو شنیدن، رو کردن به امام علی و حضرت زهرا، گفتن: اسم این دختر رو خداوند، زینب گذاشته.
بچه ها، معنی زینب یعنی چی؟ یعنی زینت بابا. یعنی قشنگی بابا، یعنی اون دختری که باعث شده زندگی بابا قشنگ بشه. معنی زینب خیلی قشنگه و پیامبر خدا اسم این دختر کوچولو رو زینب گذاشتن.
- تازه از بهشت اومده !
بچه ها، با اومدن حضرت زینب کبری(س) به این دنیا، زندگی امام علی و حضرت زهرا که قشنگ بود، قشنگ تر شد.امام علی (ع) وحضرت زهرا(س) خیلی خوشحال بودن . همچنین امام حسن و امام حسین هم خیلی خوشحال بودن و دائم مثل پروانه دور خواهرشون می چرخیدن؛ اصلا این دختر، به خونه ی امام علی، یک قشنگی و یک آرامش دیگه ای داده بود....
همونطور که براتون توی قصه ی حضرت زهرا تعریف کردم، حضرت فاطمه خیلی تو خونه شون کار می کردن و خیلی زحمت می کشیدن . اون زمان، اینطوری نبود که برن و از نانوایی نون بخرن، باید نون رو توی خونه ی خودشون درست می کردن. این جوری نبود که لباسهاشون رو توی ماشین لباسشویی بندازن، باید لباسهاشون رو خودشون با دست می شستن یا غذاشون رو بگن از رستوران بیارن، نه، غذا رو هم باید خودشون درست می کردن. همه ی کارهای خونه، با خانمِ خونه بود .از طرف دیگه، بزرگ کردن بچه ها هم بارش روی دوش خانم خونه بود. آقای خونه مجبور بود بیرون بره و کار کنه تا پول حلال به خونه شون بیاره. حضرت زهرا(س) هم به کمک فِضه، خادم شون، کارهای خونه رو انجام می دادن و از بچه ها نگهداری می کردن.
حضرت زهرا (س)خیلی حضرت زینب رو دوست داشتن و هر روز با دست های خودشون، موهای دختر کوچولوشون رو شونه می کردن و با دستهای مهربونشون، روی صورت دخترشون دست می کشیدن و بغلش می گرفتن و بوس می کردن .
حضرت زهرا(س) همیشه با حضرت زینب بازی می کردن و خلاصه محبت خیلی زیادی به دخترشون داشتن. تازه بچه ها، حضرت زهرا (س) به امام حسن (ع) و امام حسین (ع) یاد می دادن که باید به خواهرتون محبت کنید و بهشون می گفتن : خواهرتون تازه از بهشت ، توی این کره ی خاکی اومده . بهش محبت کنید، تا خدا هم شما رو دوست داشته باشه.
- زینب صغری
آره بچه ها، خدا هم که دید این خانواده آنقدر به دخترهاشون محبت میکنن و انقدر با دخترهاشون مهربونن، یک دختر خوشگل دیگه هم، به خانواده امام علی (ع) و حضرت زهرا(ع) هدیه داد یعنی بچه ی چهارم خانواده که اسم اون دختر رو هم زینب گذاشتن ، زینب صغری .دختر اول شون زینب کبری بود ودختر دوم هم زینب صغری نام داشت . لقب زینب صغری در آینده ام کلثوم شد، همین حضرت ام کلثومی که ماها شنیدیم، اسم شون در اصل زینب صغری بوده و ما قراره برای شما قصه ی زندگی حضرت زینب کبری رو تعریف کنیم یعنی دخترِ بزرگِ امام علی (ع) و حضرت زهرا (س).
- کمک دست فضه
بچه ها، حضرت زینب کبری هنوز چهار، پنج سال شون نشده بود که یک اتفاق خیلی خیلی تلخ و ناراحت کنند، توی زندگی شون افتاد. یک اتفاقی که انشاالله برای هیچ بچه ای نیفته. چی شد؟! چه اتفاقی افتاد؟!
حضرت زینب کبری و حضرت زینب صغری (یعنی ام کلثوم) مادرشون رو از دست دادن. حضرت فاطمه ی زهرا از دنیا رفتن و به شهادت رسیدن که من ماجراش رو توی قصه ی زندگی حضرت زهرا(س) براتون تعریف کردم .بچه ها، این دخترها که تو سن کم مامان شون رو از دست دادن .خیلی ناراحت شدن و خیلی غصه خوردن و از همون سن کم، خانمِ خونه شدن یعنی توی کارهای خونه به فضه کمک می کردن. حالا کوچولو بودن و نمی تونستن خیلی کارهای بزرگ رو بکنن ولی با همون سن کم شون به فضه توی کارهای خونه کمک می کردن.
- خواستگاری
گذشت و گذشت، چند سال گذشت تا اینکه حضرت زینب کبری بزرگ و نوجوون شدن ...
وقتی که حضرت زینب به سن نوجوونی رسیدن، کلی خواستگار پیدا کردن و خیلی ها دوست داشتن با دختر امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) ازدواج کنن، آخه این دختر، نوه ی پیامبر خدا بود و اسمش رو خدا انتخاب کرده و تربیتش رو، امام علی انجام داده و شیر مادری همچون حضرت زهرا (س) رو خورده بود . این دختر، کم دختری نبود.بچه ها، یکی از اون آدم های بدجنس که اسمش، اَشعثَ ابن غِیث بود که توی زندگی امام علی(ع) داستانش رو گفتم . او هم جزو اونهایی بود که به خواستگاری حضرت زینب(س) رفت.
اشعث خیلی آدم بدی بود و امام علی از این خواستگاری خیلی ناراحت شدن. امام
علی بهش گفتن: تو چه جوری روت شده به خواستگاری دختر من بیایی؟ این نوه ی رسول خداست .شیر فاطمه ی زهرا رو خورده . توی دامن من پرورش پیدا کرده. اونوقت تو روت شده خواستگاری دختر من بیایی؟ خجالت بکش!!
بچه ها، بین این همه خواستگار، امام علی(ع) راضی شدن که یک نفر برای خواستگاری حضرت زینب به خونشون بیاد. یک نفری که پسرعموی حضرت زینب (س) بود، پسرِ برادر امام علی(ع) ، عبدالله ابن جعفر طیار.بچه ها، امام علی(ع) یک برادر به نام جعفر طیار داشتن. جعفر زمان پیامبر شهید شده و خیلی آدم خوبی بود و یک پسری به نام عبدالله داشت. عبدالله هم پسر و جوون خیلی خوبی بود، برای همین امام علی(ع) تصمیم گرفتن که دخترشون حضرت زینب کبری(س) با پسر برادرشون، عبدالله ابن جعفر ازدواج کنن ؛ البته، امام علی(ع) اینجور بابایی نبودن که حضرت زینب رو مجبور کنن که ازدواج کنه ایشون به دخترشون گفتن : شما اگه صلاح میدونی، تصمیم خودت هم اگه اینه، با پسر برادرم ازدواج کن.
انگار دختر عمو، پسر عمو با هم ازدواج کردن .
- یک مادر نمونه
بعد از اینکه حضرت زینب کبری(س) با عبدالله ابن جعفر ازدواج کردن، خدا بهشون پنج تا بچه داد؛ چهار تا پسر، یک دختر. حضرت زینب یک مامان نمونه بودن. یک مامان درجه یک بودن، ایشون درست مثل مامان خودشون حضرت زهرا(س) ، به بچه ها رسیدگی می کردن. با بچه ها بازی می کردن. به بچه ها زندگی رو یاد می دادن و خوب و بد و کارهای درست رو یاد می دادن. اگه بچه ها یک موقعی خدای ناکرده کار اشتباهی انجام می دادن ، دعواشون می کرد و بهشون می گفتن کار اشتباه نکنن. حضرت زینب یک مامان خیلی خوب بودن.بلاخره گذشت ....چند سال گذشت و بچه های حضرت زینب دیگه بزرگ شده بودن. دو تا از پسرهاشون، مردی واسه ی خودشون.شده بودن . قصه ی این پسرهای حضرت زینب رو، قسمت بعدی براتون تعریف میکنم.
اما بچهها؛ حضرت زینب کبری، پنجاه و چهار، پنجاه و پنج سال شون شده بود، که در سال شصت هجری، یک اتفاق خیلی مهم افتاد .یک اتفاقی که ادامه اش باشه برای قسمت بعد ....
ماجرای شب عاشورا رایگان
حضرت زینب(س) با گریه😭 به برادرشون گفتن: برادرم این چه حرف هایی است که میزنی،قلبم❤️🔥 را آتش زدی با حرف رفتن.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تولد و دوران کودکی و نوجوانی حضرت زینب کبری(س) رو تعریف کردم ؛ اما بچه ها، زندگی حضرت زینب دو بخش داره، یک بخش قبل از ماجرای کربلاست و یک بخش بسیار مهم ماجرای کربلا و اتفاقاتی هست که بعد از این ماجرا افتاد. حضرت زینب (س) توی این ماجرا بسیار نقش آفرینی کردن و کارهای خیلی مهمی انجام داد. آماده هستین این اتفاقات رو براتون تعریف کنم؟
حضرت زینب کبری از اون لحظه ای که امام حسین علیه السلام دست به قیام زدن و از شهر مدینه خارج شدن و به طرف شهر مکه رفتن، به همراه برادرشون و در واقع امام زمان شون، از شهر مدینه خارج و به طرف شهر مکه رفتن. بعد از اون هم که امام حسین علیه السلام تصمیم گرفتن به طرف شهر کوفه برن، باز هم حضرت زینب (س) همراه با امام زمانشون راه افتادن و به طرف شهر کوفه رفتن.
- سه اسب سوار
کاروان امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) وسط های راه مکه تا کوفه بود، که یک مرتبه دیدن از طرف شهر مدینه سه نفر سوار بر اسب با سرعت داشتن به طرف کاروان امام حسین می رفتن. همه با تعجب به این سه نفر نگاه می کردن و با خودشون می گفتن: این سه سوار کی هستن دیگه؟ این ها چرا دارن از طرف مدینه میان؟!چیزی نگذشت که سه اسب سوار به کاروان امام حسین(ع) رسیدن. بعد از اینکه نقاب هاشون رو از روی صورتشون کنار زدن، دیدن که این سه نفر عبدالله بن جعفر، یعنی شوهر حضرت زینب (س) ، عون و محمد پسرهای حضرت زینب هستن. حضرت زینب دو تا پسر به نام عون و محمد داشتن. این دو تا پسر به همراه باباشون به طرف کاروان امام حسین (ع) اومدن. حضرت زینب (س) که چشمشون به همسر و پسرهاشون افتاد، خیلی خوشحال شدن؛ اما بچه ها عبدالله بن جعفر تصمیم گرفت که با کاروان امام حسین (ع) همراه نشه یعنی با یاران امام حسین (ع) به طرف کوفه نره ؛ ولی پسرهاش رو پیش امام حسین (ع) گذاشت و بهشون توصیه کردکه : ای پسران من، مبادا که دایی تون رو رها کنید. مبادا که دایی تون در واقع بهتره بگیم امام زمانتون رو تنها بگذارید. اما حالا این که چرا خودش نیومد رو من هم نمی دونم؛ اما از اونجا به بعد حضرت زینب (س) با پسرهاشون همراه کاروان امام حسین (ع) حرکت کردن و به طرف شهر کوفه حرکت کردن .
- داداش این چه سرزمینیه ؟!
شما بچه هایی که قصه های یاران امام حسین (ع) رو گوش دادید، می دونید که کاروان امام حسین (ع) به شهر کوفه نرسید. امام حسین (ع) داشتن به طرف شهر کوفه می رفتن، که حُر جلوی لشکر امام حسین (ع) رو گرفت و کاروان رو به طرف سرزمین کربلا برد .
آفرین به شما بچه هایی که یادتون بود.کاروان که به سرزمین کربلا رسیدن، حضرت زینب پیش امام حسین (ع) رفتن، با دلهره و ناراحتی و با اضطراب گفتن: داداش این چه سرزمینیه؟! اینجا دیگه کجاست؟! امام حسین (ع) گفتن: بهش میگن کربلا.حضرت زینب گفتن: داداش، میشه اینجا نمونیم؟ دلم شور م یزنه، نمی دونم چرا نگران شدم؟! وارد این سرزمین که شدیم حالم یه جوری شد. امام حسین(ع) گفتن: نه خواهرم، این سرزمین همون جاییکه قراره روح من و یارانم پرواز کنه و به طرف آسمون بره ، به طرف بهشت بره .
آخ، آخ، آخ بچه ها...
حضرت زینب که این رو شنیدن یه جوری شدن، خیلی ناراحت شدن. آخه حضرت زینب (س)عاشق امام حسین (ع) بودن، نه به خاطر اینکه امام حسین (ع) داداش شون بودن ، نه. بچه ها این جوری فکر نکنید...
حضرت زینب، امام حسین (ع) رو خیلی دوست داشتن چون امام زمانشون بود ؛ اصلًا فکر نکنید حضرت زینب با کاروان امام حسین (ع) اومدن به خاطر اینکه امام حسین (ع) داداش شون بود. بچه ها، یک خانم با شوهرش این ور، اون ور میره نه با داداشش !! حضرت زینب برای این با کاروان امام حسین (ع) اومدن که امام حسین (ع)، امام، رهبر و فرمانده شون بود.
- نگو که قلبم رو آتیش می زنی!
خلاصه بچه ها، کاروان امام حسین (ع) توی سرزمین کربلا حدود 7 الی 8 روزی موندن تا اینکه شب عاشورا از راه رسید. همون شبی که امام حسین (ع) با یارانشون توی یه خیمه جمع شدن و باهاشون صحبت کردن. قصه اش رو قبلا براتون تعریف کردم ؛ اما بچه ها بعد از این که امام حسین (ع) با یارانشون صحبت کردن، به خیمه ی خودشون رفتن. اتفاقاً حضرت زینب (س)هم اومده بودن و داخل خیمه ی امام حسین (ع) شدن .امام سجاد علیه السلام هم یه کناری از این خیمه دراز کشیده بودن و داشتن استراحت می کردن. آخه امام سجاد خیلی مریض شده بودن، یه مریضیه خیلی بدی گرفته بودن و حالشون خیلی بد بود.
امام حسین (ع) وارد خیمه شدن و یک کناری نشستن و مشغول تیز کردن شمشیر خودشون شدن و همینطور که داشتن شمشیرشون رو تیز می کردن چند بیت شعر هم با خودشون می خوندن. چند بیت شعری که توش می گفت : این دنیا وفا نداره. این دنیا به هیچکس وفا نکرده، این دنیا اصلًا جای خوبی نیست.
بچه ها، امام حسین (ع) که این شعر رو خوندن حضرت زینب (س) متوجه منظور امام شدن و فهمیدن که معنی این شعرها یعنی اینکه امام حسین (ع) دیگه زیاد زنده نیستن، دیگه زیاد قرار نیست تو این دنیا باشن. برای همین حضرت زینب با گریه و ناراحتی اومدن کنار امام حسین (ع) نشستن، گفتن: برادر این چه حرف هایی که میزنی؟ نگو... نگو... قلبم رو آتیش می زنی ! آخه من سِنی نداشتم که مادرم فاطمه ی زهرا رو از دست دادم. در جوانی هم پدرم علی بن ابیطالب رو از دست دادم، برادرم مجتبی رو هم از دست دادم. حالا تو همه ی پناه من هستی، برادرم حرف از رفتن نزن که قلبم را آتیش می زنی!!
بچه ها حضرت زینب که این حرفها رو زدن، بلند بلند شروع کردن گریه کردن. اینقدر گریه کردن که اصلًا حالشون بد شد. آخه حضرت زینب(س) عاشق امام حسین (ع) بودن، من نمیدونم چه جوری این عشق حضرت زینب رو به شما بگم؟!
- دستور امام
بعد از اینکه حال حضرت زینب (س) بد شد، امام حسین (ع) سر خواهر شون رو روی پاهاشون گذاشتن و خواهرشون رو تو بغلشون گرفتن و گفتن: خواهرم، آروم باش. تو باید صبوری کنی. خواهرم تو بزرگ این کاروانی تو باید صبوری کنی، بقیه از شما یاد بگیرن. مبادا فردا بعد از اینکه من شهید شدم، بی تابی، جزع و فزع کنی. زن و بچه های دیگه که این دلتنگی ها تو رو ببینن دلشون می گیره، اینا همه به شما نگاه می کنن. بچه ها, حضرت زینب اصلًا نمی تونست دنیایی رو تصور کنه که امام حسین (ع) توش نباشه. آخه حضرت زینب و امام حسین کلًا دو سال فاصله ی سنی شون بود و از بچگی هم با هم بزرگ شده بودن و عاشق همدیگه بودن. امام حسین (ع) هم خیلی خواهرشون رو دوست داشتن.
وقتی امام حسین (ع) یه دستوری دادن، یه توصیه ای کردن به حضرت زینب، حضرت زینب تصمیم گرفتن تا دستور امام حسین (ع) رو انجام بدن. آخه دستور امام دستوره ... وقتی امام ما یه حرفی می زنه باید همه مون گوش کنیم. هر چی میگه، بگیم به روی چشم، هرچی شما بگین، هر چند این چیزی که داری شما میگی سخت باشه. بچه ها ، برای حضرت زینب خیلی سخت بود بخواد امام حسین (ع) رو از دست بده ولی وقتی امام حسین (ع) یه حرفی زدن، حضرت زینب (س)همونجا تصمیم گرفتن که فردا مراقب خانواده و بچه ها و همسران امام حسین (ع) و یارانشون باشن.
بعد از اینکه یه کمی حال حضرت زینب(س) بهتر شد، رو کردن به امام حسین (ع) و گفتن: برادر! تو این یارانت رو امتحان کردی؟ مطمئنی اینها فردا پای کار شما می مونن؟ نکنه که این یاران فردا کنار بکشن و شما رو تسلیم دشمنان کنن!! نکنه که اینها مثل یاران داداشم امام حسن (ع) باشن، مثل یاران بابامون امام علی (ع) باشن؟!
حالا بچه ها بگید ببینم می دونید امام حسین (ع) چه جوابی دادن؟ می دونید چه اتفاقایی افتاد؟ آفرین بچه ها، آفرین! اون بچه هایی که قصه های یاران امام حسین (ع)رو خوندن ، قصه ی شب عاشورا، قصه ی نافع بن هلال رو گوش دادن خوب می دونن که امام حسین (ع) چی گفتن و بعد هم یاران امام حسین (ع) چه کار مهمی انجام دادن. پس من دیگه دوباره براتون تعریف نکنم. هر کی دوست داره بدونه چه اتفاقی افتاد بره و قصه ی شب عاشورا رو بخونه .
بچه ها، اون شب گذشت و فردا یعنی روز عاشورا از راه فرا رسید. همون روزی که مأموریت حضرت زینب(س) شروع شد. ماجرای روز عاشورا و شهادت دو تا پسر حضرت زینب (س) باشه برای قسمت بعد...
مادر شهیدان رایگان
ماجراهای شهادت پسران حضرت زینب(س) در روز عاشورا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای شب عاشورا رو تعریف کردم و گفتم که حضرت زینب کبری(س) اون شب وقتی شنیدن که امام حسین (ع) می گفتن که دیگه فردا زنده نیستن، چقدر غصه خوردن و گریه کردن ؛اما بچه ها، از لحظه ای که امام حسین(ع) به خواهرشون حضرت زینب گفتن: خواهرم صبور و آرام باش . حضرت زینب یک آرامش خاص و ویژهای پیدا کرده بودن.
- ای پسر برادرم !
بلاخره، روز عاشورا شد و یاران امام حسین به میدون جنگ رفتن و به شهادت رسیدن. قصه هاش رو توی مجموعه ی یاران امام حسین (ع) براتون گفتم و بعد از اینکه یاران به شهادت رسیدن، حالا نوبت به خانواده ی امام حسین (ع) رسید. بنی هاشمی ها آماده ی رفتن به میدون جنگ شدن. اولین نفری که از بنی هاشم به میدون رفت کی بود بچه ها؟ آفرین، حضرت علی اکبر(ع.) قصه ی حضرت علی اکبر رو توی ماجراهای روز عاشورا براتون گفتم ؛ اما اینجا می خوام، ماجراهای زندگی و دلاوریهای حضرت زینب رو بگم.
وقتی که حضرت علی اکبر به میدون رفت و با دشمنان جنگید، دشمن با شمشیر و نیزه ایشون رو زد و حضرت علی اکبر با کلی زخم روی زمین افتادن، اون وقت بود که امام حسین(ع) حالشون خیلی بد شد. خیلی امام حسین غصه خوردن. الهی من قربون قلب امام حسین بشم ؛ اصلا ماها نمی تونیم بفهمیم که امام حسین وقتی دیدن علی اکبر اینطوری روی زمین افتاده، چقدر غصه خوردن. امام حسین بالای سر علی اکبر نشسته بودن و بلند بلند گریه می کردن. حال امام حسین انقدر بد بود، که دشمنان بدجنس، طرفدارهای شمر و یزید گفتن : کار حسین(ع) رو هم ساختیم. ما علی اکبر رو زدیم ؛ اما حسین (ع)هم از غصه ی علی اکبر داره کشته میشه.
بچه ها، امام حسین(ع) همینطور داشتن گریه می کردن و حالشون بد بود، که یک مرتبه دیدن از خیمه ها یک خانمی در حالی که به سر خودش می زد، بیرون اومد. اون خانوم به طرف امام حسین (ع) و حضرت علی اکبر(ع) اومدن و می گفت: ای برادرم! ای پسر برادرم! خدایا به داد دل برادرم برس. اون خانم، حضرت زینب کبری بودن ، بچه ها، حضرت زینب متوجه شدن که امام حسین(ع)، نزدیکه که بالای تن بی جان علی اکبر ، جون بِدَن. یعنی نزدیکه که امام حسین (ع) بالای سر علی اکبر دق کنن.بچه ها، ما نمی فهمیم که امام حسین(ع) چقدر غصه خوردن ولی حضرت زینب می فهمیدن. حضرت زینب (س) با گریه اومدن و خودشون رو به بدن حضرت علی اکبر رسوندن و خودشون رو روی بدن برادرزاده شون انداختن.
امام حسین که حضرت زینب کبری رو بین این همه شلوغی دشمنان می دیدن، به خودشون اومدن و به خواهرشون گفتن: خواهرم! اینجا اومدی چه کار؟بچه ها، حضرت زینب (س) اومده بودن تا امام حسین رو نجات بدن. الهی من قربون حضرت زینب برم ...
حضرت زینب می دونستن امام حسین (ع) چقدر عاشق علی اکبر هستن و می دونستن امام حسین توی این لحظه چقدر دارن غصه می خورن و حالشون بده. برای همین اومدن که امام حسین متوجه خواهرشون بشن و حواس شون یک لحظه هم شده از علی اکبر پرت بشه و خدای ناکرده یک موقع امام حسین چیزی شون نشه.
آره دختر خانمها! یک قهرمان واقعی، یک خانم قهرمان، این شکلیه و یار و یاور امام زمانش هست. وقتی که می بینه می تونه یک کاری بکنه که غم رو از دل امام زمانش ببره، این کار رو میکنه.
دختر خانمها! شما هم می تونین با کارهای خوبتون، قلب امام زمانتون رو شاد کنین. کاری کنین که غصه های قلب امام زمان (عج) کم بشه. آخه امام زمانِ ما خیلی تنها هستن، درست مثل امام حسین، تنها و بی یاور هستن. شماها باید با کارهای خوبتون، کاری کنین که امام زمان قلب شون شاد بشه. خودتون می دونین باید چه کاری انجام بدین.
- مادر بیا و وساطت کن
خلاصه بچه ها ، امام حسین(ع) و حضرت زینب (س) به طرف خیمه ها برگشتن و امام حسین (ع) جوانان بنی هاشم رو صدا زدن که بیان و بدن علی اکبر رو به طرف خیمة سیدالشهدا برگردونن.بعد از شهادت حضرت علی اکبر، یکی یکی جوانان بنی هاشم به میدون رفتن و جنگیدن و شهید شدن. از جمله ی اونها حضرت قاسم ابن الحسن بود.
اما من می خوام امروز قصه ی دو تا جوون بنی هاشمی دیگه رو هم بگم. دو تا جوونی که به میدون رفتن و شهید شدن. اون دو تا جوون کسی نبودن جز عون و محمد، پسران و جگر گوشه های حضرت زینب (س).
وقتی پسران حضرت زینب (س) خواستن به میدون برن، پیش دایی شون،
امام حسین (ع)رفتن تا اجازه بگیرن؛ اما امام حسین به اونها اجازه ندادن و گفتن: “من نمی تونم تحمل کنم شما هم شهید بشین.
آقا پسرهای حضرت زینب (س)خیلی ناراحت شدن و پیش مادرشون اومدن گفتن: مادر! دایی اجازه نمیده ما به میدون بریم، شما بیا و وساطت کن.حضرت زینب (س) پیش امام حسین(ع) رفتن و گفتن: ای برادر! تو رو به جان مادرمون زهرا (س)قسمت می دهم بگذار پسران من هم به میدان بروند و در راه تو شهید بشوند.
- شهادت پسران زینب
می بینین بچه ها؟ یک خانم قهرمان واقعی، آرزوش اینکه همه ی بچه هاش، همسرش و جانش رو فدای راه امامش کنه. حضرت زینب آرزوشون این بود که محمد و عون به میدون برن. نه اینکه بگن حالا که کسی نیست این دو تا هم برن؛ بلکه افتخارشون این بود که تو راه امام حسین، پسرهاشون شهید بشن. برای همین، حضرت زینب(س) این حرف رو به امام حسین (ع)زدن. امام حسین (ع)هم که هیچ وقت روی خواهرشون رو زمین نمی انداختن، گفتن: باشه خواهرم، اجازه میدم پسرهات به میدون برن.
بعد از اینکه امام حسین اجازه دادن، عون و محمد یکی یکی به میدون رفتن و یک جنگ جانانه ای با دشمنان بدجنس امام حسین(ع)کردن.
بچه ها، دو تا پسر حضرت زینب (س) هم به شهادت رسیدن. مامانهایی که قصه ی من رو می خونن، بگن که چقدر سخته یک مامان پسرش شهید بشه. چقدر براتون سخته؟ همونقدر، بلکه بیشتر برای حضرت زینب(س) سخت بود. الهی من قربون قلب صبور حضرت زینب بشم.
- فدای سر امام
حضرت زینب خیلی سخت شون بود که پسرهایی که با هزار سختی بزرگ شون کردن، به شهادت برسن؛بچه ها، حضرت زینب بعد از شهادت پسرهاشون تو روز عاشورا، یک کار بزرگ کردن . ایشون از خیمه شون بیرون نرفتن که بدن شهید شده ی عون و محمد رو ببینن. چرا؟! چون گفتن نکنه یک موقع امام حسین(ع) خجالت زده بشه. نکنه یک موقع امام حسین(ع) با خودشون بگن که این مادر شهداست و از من خجالت بکشن. برای همین حضرت زینب از خیمه شون بیرون نرفتن.
مامانها م یفهمن من چی میگم. خیلی سخته پسرت شهید بشه، بعد نری بدن شهیدت رو ببینی و با بدن شهیدت خداحافظی کنی.
اما حضرت زینب می خواست غم توی دل امام زمانش نیاد. بچه ها، درست توی همین زمان خودمون، سی، چهل سال پیش، توی همین کشورمون، مامانهایی رو داشتیم که بچه هاشون رو خودشون به سمت میدون جنگ می فرستادند. بچه هاشون شهید می شدن ولی اونها می گفتن: فدای سر امام خمینی، ما این بچه ها رو تو راه خدا دادیم. تو راه امام زمان دادیم. اصلا ناراحت نیستیم. اصلا، غصه نمی خوریم.
حالا بگین ببینم، این مامانهای شهدا، این کارها رو از کجا یاد گرفتن؟ این از خودگذشتگی ها رو از کجا یاد گرفتن؟ خب معلومه! از الگوی واقعی خانمها، حضرت زینب کبری (س)یاد گرفتن. برای همین هست که حضرت زینب کبری (س) نِمادی برای مادرهای شهدا هستن . ما هر وقت به مادرهای شهدا فکر می کنیم، یاد حضرت زینب کبری می افتیم.
- سخت ترین لحظات
روز عاشورا به ساعتهای سختش نزدیک می شد. همون ساعتهایی که دیگه همه ی یاران به میدون رفته و شهید شده بودن و امام حسین تنهای تنها باقی مونده بود. حالا حضرت زینب وظیفه داشتن که زنهای داخل خیمه رو آروم کنن. از طرف دیگه هم خودشون دلشون بی تاب شده بود. توی دلشون آشوب بود، آخه قرار بود امام حسین(ع) به میدون برن.
بچه ها، حضرت زینب (س) پسرهاشون رو تو راه خدا دادن. چند تا دیگه از داداش هاشون رو هم دادن. بچه های برادرشون رو دیدن که به میدون رفتن ؛اما
هیچ کدوم از اینها به اندازه ی به میدون رفتن امام حسین(ع)، برای حضرت زینب سخت نبود. حضرت زینب نمی تونستن دنیایی رو تصور کنن که امام حسین (ع)داخلش نباشه. حالا قرار بود امام حسین(ع) به میدون جنگ برن و با دشمن ها بجنگن.بچه ها، ماجرای وداع حضرت زینب (س) با امام حسین (ع) و اتفاقات بعد از شهادت امام حسین، باشه برای قسمت بعد ...
وداع با امام حسین (ع) رایگان
🟢ماجرای وداع امامحسین(ع) با حضرت زینب کبری(س)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای روز عاشورا رو تعریف کردم و گفتم که دو تا پسر حضرت زینب به میدون رفتن و جنگیدن و به شهادترسیدن. بگین ببینم یادتونه اسم پسرهای حضرت زینب (س)چی بود؟ آفرین! عون و محمد پسرهای حضرت زینب بودن.
بچه ها بعد از اینکه پسرهای حضرت زینب(س) به شهادت رسیدن، این خانم از خیمه شون بیرون نرفتن تا نکنه یه وقتی خدایی نکرده امام حسین (ع) خجالت بکشن.
- شهادت حضرت عباس (ع)
توی روز عاشورا همه ی بنی هاشمی هایی که در کربلا بودن به میدون رفتن. اول از همه علی اکبر، بعد پسرهای حضرت زینب (س)و بعد هم قاسم بن الحسن به میدون جنگ رفت. آخرین نفری که از بنی هاشم رفت به میدون کی بود؟ بگین ببینم؟ یادتون مونده یا نه؟ آفرین! حضرت اباالفضل العباس. حضرت عباس هم به میدون رفتن و به شهادت رسیدن.
بچه ها، حضرت عباس هم داداش حضرت زینب (س) بود، اتفاقاً حضرت زینب خیلی خیلی، حضرت عباس رو دوست داشت. وقتی که امام حسین علیه السلام اسب حضرت عباس رو گرفتن و با چشمهای گریون به طرف خیمه ها برگشتن، حضرت زینب (س)متوجه شدن که داداش شون یعنی قمرِ منیر بنی هاشم به شهادت رسیده ؛ اما بچه ها، همه ی این داغها و مصیبتها یک کنار، داغ و مصیبت امام حسین (ع) یک طرف. حالا دیگه وقتش رسیده بود که آقای ما، امام حسین (ع) به میدون جنگ برن. قرار بود امام حسین (ع) سوار اسبشون بشن و به طرف میدون جنگ برن...
- خداحافظی با خیمه
امام حسین (ع) به خیمه ی حضرت زینب (س)و همسرشون رفتن تا خداحافظی کنن. بچه ها امام حسین (ع) قرار بود به میدون برن و احتمال خیلی خیلی زیاد، امام حسین (ع) دیگه زنده نمی موندن. آخه اونها سی هزار نفر در مقابل یک نفر بودن. امام حسین(ع) با حضرت زینب، همسر و دختران شون خداحافظی کردن. اونها همینطور گریه می کردن که امام حسین (ع) از خیمه بیرون رفتن.
امام حسین (ع) سوار اسب شون شدن و خواستن حرکت کنن و برن که دیدن اسب حرکت نمی کنه. تعجب کردن و هر چی به اسب شون پیام حرکت می دادن، اسب راه نمی افتاد. آقای ما ، یه نگاه کردن و دیدن یکی از دخترهای امام حسین، (ع) دختر کوچولوی امام حسین (ع) اومده و پای اسب رو بغل کرده یعنی چی؟ یعنی این دختر می خواد برای آخرین بار با باباش خداحافظی کنه. امام حسین از اسب پایین اومدن و دخترشون رو چند دقیقه ای بغل کردن و این دختر کوچولو توی بغل باباش امام حسین(ع) گریه کرد. حضرت زینب هم از این فرصت استفاده کردن و تا می تونستن به امام زمانشون نگاه کردن.
بچه ها، خیلی سخته که یه نفری که عاشق امام زمانش هست، ببینه قراره چند دقیقه ی دیگه، امامش به شهادت برسه؛ خصوصاً که این امام ، داداشش هم باشه.
- هیچ قدرتی از قدرت خدا بالاتر نیست
امام حسین (ع) سوار اسب شدن و به میدون رفتن؛ اما به زن و بچه ها دستور داده بودن شما توی خیمه باشین و بیرون نیاین. آقای ما ، برای اینکه دلِ زن و بچه ها گرم باشه که امام حسین (ع) هنوز زنده هستن؛ هر چند دقیقه یه بار، با اسب روی یه جای بلندی می رفتن و میایستادن و با صدای بلند فریاد می زدن می گفتن:
“لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم“
یعنی چی؟ یعنی هیچ قدرتی از قدرت خدا بالاتر نیست. این جمله رو که می گفتن، دل زن و بچه ها و دل زینب کبری(س) توی خیمه ها گرم می شد که امام حسین (ع) هنوز زنده هستن.
بچه ها، امام حسین (ع) به طرف دشمنان حمله می کردن و اونها فرار می کردن و در می رفتن. آخه امام حسینِ ما خیلی قوی بودن. حضرت زینب (س) توی خیمه نشسته بودن و دائم دعا می کرد که امام حسین(ع) سالم بمونن و بلایی سرشون نیاد و طوریشون نشه ؛ اما بچه ها ، چند دقیقه ی بعد یه مرتبه دیدن صدای اسب امام حسین (ع) داره میاد. خانوم های توی خیمه خوشحال شدن. حضرت زینب هم خوشحال شدن که حتما امام حسین (ع) برگشته.
اما بچه ها... اما بچه ها، تا دم در خیمه رفتن ، دیدن اسب امام حسین (ع)
تنهایی برگشته یعنی صاحب این اسب از روی زین به زمین افتاده . زین اسب یعنی اون چیزی که پشت اسب می گذارن و سوارکار روش می شینه، بهش زین اسب میگن .
- تو فقط نگاه می کنی !!
امام حسین (ع) روی زمین افتادن . حضرت زینب کبری (س)که این منظره رو دیدن شروع به گریه کردن. یعنی امام حسین (ع) گیر دشمنان افتادن؟!
حضرت زینب به طرف میدون جنگ دویدن. یک جایی بود، همه داشتن به یه نفر مظلوم و تنها حمله می کردن.
حضرت زینب دویدن و دویدن، چند تا از زن و بچه ها هم همراهش رفتن. قصه اش رو توی ماجرای روز عاشورا براتون تعریف کردم.
بچه ها، حضرت زینب با چشمهای خودشون دیدن که چه بلایی سر امام حسین (ع) اومد، دیدن که دشمن هان با شمشیر، نیزه، با چوب و سنگ امام حسین (ع) رو می زدن. حضرت زینب کبری که این منظره رو دیدن رو کردن به عمر سعد، بهش گفتن: ای عمرسعد ! می بینی که دارند اباعبدالله رو می کشند و تو فقط نگاه میکنی.
بچه ها ، عمر سعد که این صدای حضرت زینب رو شنید، شروع کرد گریه کردن. درسته که عمر سعد خیلی آدم بد و بدجنسی بود و خودش دستور کشتن امام حسین (ع) رو داد، ولی کسی نمی تونست نگاه کنه که حجت خدا، امام زمانش ، روی زمین افتادن و دارن جون میدن و گریه نکنه. خصوصاً اینکه عمر سعد تو اون دوران قدیم، دوران کودکی، توی مدینه با امام حسین (ع) هم بازی بودن ؛ اما عمر سعد یه راه اشتباه رفت و امام حسین (ع) راه درستی رو برای زندگی شون انتخاب کردن.
خلاصه که بچه ها ، عمر سعد هم گریه کرد؛ اما دستور نداد که امام حسین (ع) رو نکشن. شمر بدجنس و نامرد هم رفت و سر امام حسین (ع) رو از تنشون جدا کرد. حضرت زینب کبری (س)همچنان با صدای بلند گریه می کردن. آخه بدن امام حسین (ع) روی زمین افتاده بود و دشمن های امام حسین (ع) انگار نه انگار این نوه ی پیامبره که روی زمین افتاده. بعد از اینکه اینها امام حسین (ع) رو به شهادت رسوندن، دستور حمله به خیمه ها رو صادر کردن.
- غارت خیمه ها
عمر سعد با صدای بلند، فریاد زد و گفت: به خیمه ها حمله می کنیم، همه به خیمه ها حمله کنید. دشمنان به طرف خیمه ها دویدن. حالا داخل این خیمه ها کیه؟ یک عالمه زن و بچه. یه عالمه دختر بچه، پسر بچه ی کوچولو و امام سجاد(ع).
امام زین العابدین(ع) مریض بودن. بچه ها، اینقدر امام سجاد (ع) مریض بودن که نمی تونستن روی پاشون وایستن. اینها که به خیمه ها حمله کردن ، حضرت زینب (س) به طرف خیمه ها برگشتن و فوراً به طرف امام زمانشون دویدن یعنی کی ؟! آفرین، یعنی امام سجاد (ع ) امام حسین (ع) که به شهادت رسیدن، امام زمان کی شد؟ امام سجاد(ع.)
بچه ها، شمر بدجنس با یه شعله ی آتیش، رفت و هر چی خیمه بود رو آتیش زد، از جمله خیمه ی امام سجاد(ع) ....
امام سجاد (ع) توی خیمه بودن که خیمه شون آتیش گرفت؛ اما عمه شون حضرت زینب(س) وارد خیمه شدن و امام سجاد (ع) رو بلند کردن و با خودشون به بیرون بردن و بعد هم رو کردن به امام سجاد (ع) و گفتن: ای سرورم؛ حالا چه دستوری می دهید؟ می گویید این بچه ها چه کار کنند؟
امام سجاد (ع) که این سؤال عمه شون رو شنیدن، گفتن: به بچه ها بگید فرار کنن و توی صحرا برن تا دست این بدجنس ها به بچه ها نرسه. آخه بچه ها ، اگه دست اونها به بچه ها می رسید، گوشواره و طلاهاشون رو به زور ازشون می گرفتن و اونها رو اذیت می کردن و کتک می زدن. الهی من فدای بچه های امام حسین (ع) بشم که چقدر سختی کشیدن. حضرت زینب (س)به بچه ها گفتن: فرار کنید و توی صحرا برین. بچه ها هم فرار کردن و دویدن و رفتن تو صحرا...
خب بچه ها، ماجرای اسارت حضرت زینب (س) و فرزندان، زنان و دختران امام حسین(ع)، باشه برای قسمت بعد....
شام غریبان رایگان
🟢 راز آرامش و قدرتمند بودن حضرت زینب کبری(س) 🤔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی، ماجرای روز عاشورا و شهادت امام حسین(ع) رو براتون تعریف کردم و بعدش هم ماجرای حمله ی بی رحمانه ی دشمنانِ امام حسین (ع) به خیمه ی زن و بچه ها رو تعریف کردم و گفتم که حضرت زینب کبری، مهمترین کاری که انجام دادن، نجات جان امام سجاد (ع) بود. آخه این امام عزیز اون روز خیلی مریض بودن و حالشون خیلی بد بود. امام سجاد(ع) توی خیمه افتاده بودن و نمی تونستن راه برن، شمر بدجنس هم خیمه هاشون رو آتیش زد.حضرت زینب (س) هم امام زمانشون رو که در واقع اون موقع امام سجاد (ع) بود، از داخل خیمه بیرون آوردن....
- مثل کوه
اما بچه ها... اون روز گذشت و شب فرا رسید، شبی که معروف به شام غریبان شد. شام غریبان یعنی همون شبی که دیگه امام حسین (ع) توی این دنیا نبود. دیگه ابالفضل العباس توی این دنیا نبود، دیگه عون و محمد، پسرهای حضرت زینب، توی این دنیا نبودن.این اولین شبی بود که دیگه حضرت زینب(س) ، امام حسین(ع) رو نمی دیدن. دختر خانمها، فقط یک لحظه، زیاد نمی گم که اذیت بشین؛یک لحظه ی کوچولو خودتون رو جای حضرت زینب (س) بگذارین، ببینین ایشون چه غم بزرگی رو تحمل کردن. ببینین چه مشکلات و سختی هایی رو پشت سر گذاشتن، حالا می خوان به آرامش برسن. باید چیکار کنن؟! شما باشین، چیکار می کنین که آروم بشین؟ اصلا بگین ببینم، راز آرامش حضرت زینب(س) چی بود؟
بچه ها، هرکس دیگه جای حضرت زینب (س) بود، افسرده می شد و از غُصه دق می کرد؛حضرت زینب کبری، از اینجا به بعد یک کاروان زن و بچه ی اسیر رو رهبری کردن و نگذاشتن دشمنان بدجنس، هر غلطی که دلشون می خواد بکنن. جلوی دشمنان ، مثل کوه ایستادن. حالا، میخوام براتون تعریف کنم که حضرت زینبِ ما چه کارهایی کردن. فقط با خودتون نگید حضرت زینب (س)چه خانم مظلومی بودن و چه مشکلاتی براشون پیش اومد. بله، مشکلاتی براشون پیش اومد؛ اما رفتار حضرت زینب مهمتر از اون مشکلات بود.گاهی اوقات یک نفری، یک مشکلی براش پیش میاد، افسرده می شه، حالش بد م یشه، به همه بد و بیراه می گه، با همه قهر می کنه، با خدا قهر می کنه ؛ اما، حضرت زینب کبری این کار رو نکردن و مسیر داداش شون، امام حسین (ع) رو ادامه دادن.
- اگر زینب نبود !!
حضرت زینب(ع)، کاری کردن که همین امروزی، که ما اینجا نشستیم و برای امام حسین (ع) گریه می کنیم و دشمنان امام حسین رو لعنت می کنیم، اینها همش حاصل زحمات خانم حضرت زینب کبری (س) ست. شعر معروفی هست که میگه؛ کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود.
بچه ها واقعا همین طوره، اگر حضرت زینب کبری(س) نبودن، دشمنان بدجنس امام حسین(ع)، یزید، ابن زیاد، عمر سعد، یک کاری می کردن که ما امروز توی خونه هامون بشینیم، بگیم امام حسین (ع) هم اشتباه کرد قیام کرد. کشتنش دیگه، حقش بود بکشنش!! ؛ اما حضرت زینب (س) کاری کردن ما بفهمیم هدف امام حسین(ع) چی بود؟ دشمنان امام حسین(ع) کی بودن؟حضرت زینب(س) جهاد تبیین و روشنگری کردن. امروزی که ما اینجا نشستیم، مدیون حضرت زینبیم.
- آرامش حضرت زینب (س)
بچه ها. حالا حضرت زینب کبری توی شب شام غریبان، همون شبی که امام حسین (ع) و همه ی عزیزانشون رو از دست دادن، می خوان آرامش پیدا کنن، چه کار می کنن؟ بگم خودم؟ کسی نمی تونه حدس بزنه؟
بچه ها، حضرت زینب کبری، اون شب ، نماز شب خوندن و با خدا صحبت کردن. البته، حضرت زینب همیشه آخر شبها نماز می خوندن و با خدا صحبت می کردن. اون شب هم حضرت زینب (س) نماز خوندن، مُنتها انقدر اون روز سختی کشیده بودن و مشکلات دیده بودن، که نتونستن ایستاده نماز شب بخونن ؛ بلکه نشستن و نماز خوندن. بعضی از نمازها رو میشه نشسته خوند، نمازهای مستحبی رو می تونی همین جوری که نشستی بخونی. حضرت زینب (س) نماز خوندن و از خدا قدرت و آرامش گرفتن. از خدا، توان گرفتن که بتونن این زن و بچه ها رو مدیریت کنن. بچه ها، نماز خیلی کارها می کنه، ما هنوز خیلی مونده بفهمیم این نمازی که خدا به ما دستور دادن بخونیم، چقدر فایده داره. اندازه ی هزار تا داروی آرامش بخش، به ما انرژی میده و حالمون رو خوب می کنه.
- این قربانی رو از ما قبول کن
خلاصه بچه ها اون شب، حضرت زینب نماز شب خوندن و تا صبح خدا رو عبادت کردن. صبح که شد، لشکریان عمر سعد، نامردهای بدجنس، آماده شدن که به طرف کوفه راه بیافتن. حالا این زن و بچه ها اسیر دشمنان شدن و اونها به دست زن و بچه ها طناب بستن. طنابها رو به هم دیگه بستن و زن و بچه ها رو پشت سر هم راه انداختن. امام سجاد (ع) رو هم انقدر که حالشون بد بود، مجبور شدن سوار یک شتر کنن. منتها یک چیزی روی این شتر ننداختن که پاهای امام سجاد(ع) اذیت نشه. امام سجاد رو همون جوری سوار شتر کردن و کاروان اسرا به طرف کوفه راه افتادن . وقتی کاروان اسرا به طرف کوفه راه افتادن ، همون اول راه از کنار گودی قتلگاه رد شدن. همونجایی که بدن بی سر امام حسین (ع) روی زمین افتاده بود. بچه ها، حضرت زینب (س) خیلی غصه خوردن و گریه شون گرفت، ایشون وارد قتلگاه شدن و بدن امام حسین(ع) رو بغلشون گرفتن و بالا آوردن و به خدا گفتن: “خدایا! این قربانی شهید شده در راه خودت رو از ما قبول کن.
می بینین بچه ها؟! حضرت زینب کبری(س) با خدا دشمن نشدن و قهر نکردن. اتفاقا دوستی شون رو با خدا بیشتر کردن؛ اما بچه ها، من فدای دل امام زین العابدین بشم ....
امام سجاد(ع) وقتی دیدن بدن باباشون روی خاک افتاده، خیلی حالشون بد شد. انقدر حالشون بد شد که اصلا یک لحظه، نزدیک بود جون بدن و از شدت غصه از این دنیا برن ؛ اما باز هم حضرت زینب کبری(س) به داد دل امام سجاد(ع)رسیدن.
حضرت زینب (س) پیش برادرزاده شون رفتن و با امام زمانشون صحبت کردن و قلب امام سجاد (ع) رو کمی آروم کردن. وای وای! ببینین، یک خانم
می تونه به چه مقامی برسه که به قلب امام زمانش آرامش بده. قلب امام زمانش رو آروم کنه و غصه هاش رو کم کنه. حالا دختر خانمها! بگین ببینم شما امروز چطوری می تونین قلب امام زمانتون رو خوشحال و شاد کنین؟ خودتون از من بهتر می دونین.
- تشنه لب
بچه ها، بعد از اینکه حضرت زینب(س) از توی گودی قتلگاه بیرون اومدن ، حضرت سُکَینه، دختر امام حسین(ع)، یک لحظه باباشون رو توی عالم رویا دیدن. یک لحظه باباشون رو دیدن که داره به دخترش نگاه می کنه. بالاخره دخترها خیلی بابایی هستن دیگه و نمی تونن دوری باباشون رو تحمل کنن.بچه ها ،توی رویا امام حسین (ع) پیش حضرت سکینه اومدن و به حضرت سکینه یه چند تا جمله ی خیلی معروف گفتن ، این جملات خیلی معروف رو، دوست دارم خوب بخونید، یاد بگیرین و عمل کنین. امام حسین(ع) به دخترشون حضرت سکینه گفتن : "دخترم این پیغام من رو به طرفداران و شیعیان من و اونهایی که من رو دوست دارن، برسون و بگو ای شیعیان! هر وقت آب گوارا و خوشمزه خوردین، من رو یاد کنین، که من تشنه لب از دنیا رفتم. هر موقع شنیدین یک کسی مظلومه، یا یک کسی رو به ناحق کشتن، من رو هم یاد کنین، آخه من نوه ی پیامبر خدا بودم که اینها من رو با نامردی کشتن. " بعدش امام حسین(ع) گفتن: " دخترم! به شیعیان بگو ای کاش روز عاشورا توی کربلا بودین و می دیدین که من یک جرعه ی آب خواستم برای بچه ی شش ماهه ام و اینها بچه ی من رو هم کشتن"
آخ آخ بچه ها... حضرت سکینه که این جملات رو از باباشون شنیدن، بعداً برای شیعیان تعریف کردن و گفتن که : من اون لحظه بابام رو توی عالم رویا دیدم. بابای من، امام حسین، این پیغام رو برای شما شیعیان فرستادن.
خلاصه بچه ها، کاروان اسرا از دشت کربلا خارج شدن و به طرف شهر کوفه رفتن . حدودا یک روز توی راه بودن تا به شهر کوفه رسیدن .
خب، ادامه ی قصه و ماجرای دلاوریهای حضرت زینب (س) و خطبه ها و سخنرانی های قشنگ ایشون توی شهر کوفه، باشه برای قسمت بعد....
خطبه در شهر کوفه رایگان
🟢 خطبه زیبا و شنیدنی حضرت زینب کبری(س) در کوفه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای شام غریبان رو تعریف کردم و گفتم که توی اون شب سخت، توی اون شب وحشتناک که همه ی فامیلهای حضرت زینب(س)، برادر و فرزندانشون به شهادت رسیدن، حضرت زینب آرام بودن؛ نماز شب خوندن و با خدا صحبت کردن.
بعد هم براتون ماجرای یازدهم محرم رو تعریف کردم. همون روزی که کاروان اُسرَا رو در حالی که دست هاشون رو بسته بودن، به طرف شهر کوفه بردن
- کاروان اسرا
بچه ها، این کاروان یک روز توی راه بود. اون بچه هایی که پیاده روی اربعین رو رفتن، خوب می دونن بین کوفه و کربلا چقدر راهه. آخه شهر نجف، چسبیده به شهر کوفه و در واقع این پیاده روی اربعین که ما از نجف به طرف کربلا می ریم ، همون مسیری رو می ریم که خانواده ی امام حسین(ع) رفتن. ما توی سه، چهار روز پیاده روی اربعین می ریم؛ اما این زن و بچه توی یک روز رفتن. خیلی سخته، این کار خیلی مشکله.
عمر سعد و شمر، این بدجنسها، خودشون سوار اسب بودن. خودشون که پیاده
نبودن، ولی زن و بچه ها همه پیاده بودن. خانمها و بچه ها رو، پیاده با خودشون به طرف شهر کوفه بردن ...
- برای گریه ، دیگه دیر شده !!
بچه ها، یادتون که هست، شهر کوفه چه شهریه؟ شهر کوفه همون جایی که از امام حسین(ع) دعوت کردن که به اونجا بیان .
شهر کوفه همون شهریه که کلی طرفدارهای امام حسین(ع) اونجا بودن؛ اما اینها موقع یاری امامشون توی خواب غفلت بودن و پا نشدن از امامشون دفاع کنن و امام شون مظلومانه به شهادت رسید و اینها هیچ کاری نکردن. حالا هم زن و بچه های امام حسین(ع)، خواهر و فامیلهای امام حسین، دارن وارد شهر کوفه میشن.
مردم کوفه همه ناراحت و عزادار و غصه دار بودن. ولی دیگه چه فایده؟! اون زمانی که باید پا می شدن یک کاری می کردن، توی خونه هاشون نشستن، حالا که امام حسین به شهادت رسید، ناراحت شدن و گریه می کردن.
آره بچه ها، ما باید از اینها درس بگیریم. باید مایه ی عبرت ما بشه و بفهمیم که اگر موقع یاری رهبرمون خواب باشیم، اگر زمانی که لازمه، امام مون رو یاری نکنیم، دشمنها پیروز می شن و ما باید فقط گریه کنیم پس باید به موقع بلند شیم و امام و رهبرمون رو یاری کنیم وگرنه ما هم با اهل کوفه هیچ فرقی نداریم.خلاصه بچه ها، کاروان وارد شهر کوفه شد. مردم کوفه تا چشمشون به زن و بچه ها افتاد، شروع کردن به گریه کردن. روی پشت بوم ها، خانمها گریه می کردن، جیغ می زدن، به سر و صورت خودشون می زدن، ولی چه فایده؟ همین خانمها بودن که به شوهران شون اجازه ندادن از خونه بیرون بیان. همین خانمها بودن که نگذاشتن بچه هاشون برای یاری امام حسین(ع)، به میدون جنگ برن . آقایون هم گریه می کردن. همون آقایونی که برای امام حسین(ع) نامه نوشته بودن؛ حسین به کوفه بیا ؛ اما امام حسین(ع) رو یاری نکردن و تنها گذاشتن. شهر کوفه یکپارچه گریه شد .
- چه پاسخی به پیامبر خواهید داد ؟
صدای گریه توی هر کوچه و پس کوچه ای می اومد. امام سجاد(ع) وقتی دیدن که همه دارن گریه می کنن، رو کردن به عمه شون،حضرت زینب، گفتن: عمه جان! مگه همین ها نبودن که دیروز ما رو کشتن؟ پس چرا دیگه دارن گریه می کنن؟ بچه ها، حضرت زینب کبری(س) وقتی دیدن اهل کوفه دارن اینطوری گریه می کنن، با ناراحتی و یک لحن جدی و محکم بهشون گفتن: ساکت باشید! می خواهم صحبت کنم. بچه ها، حضرت زینب (س) که این رو گفتن، همه ساکت شدن. حتی زنگوله های شترها هم آروم شد و صدای اونها هم شنیده نمی شد. سکوت محض شد.حضرت زینب کبری، دختر امیرالمؤمنین، خواهر امام حسین(ع)، شروع کردن به یک سخنرانی جانانه. حضرت زینب، مثل پدرشون امیرالمؤمنین، بیان قشنگی داشتن و قشنگ صحبت می کردن. برای همین شروع کردن به صحبت کردن و به مردم کوفه گفتن:
" سپاس و ستایش از آن خداست و درود بر جدم محمد مصطفی و خاندان پاک و نیکوکارش. ای مردمان کوفه! ای مردمان حیله گر! گریه می کنید؟ همانا اشک چشمانتان خشک نشود و ناله هایتان آرام نگیرد. چه بد توشه ای برای آخرتتان فرستاده اید. توشه ای که تماماً خشم و عذاب خدا را در پی دارد. گریه می کنید؟! زار می زنید؟! آری. به خدا سوگند که باید گریه کنید و کمتر بخندید. چرا که شما
جنایتی انجام داده اید که تا قیامت از یادها نرود. آخر شما نوه ی رسول خدا، پناه مؤمنان و مهربانترین انسان روی زمین را کشته اید. ای وای بر شما مردم کوفه!! شما می دانید چه دلی از رسول خدا خون کرده اید؟ شما زنان و دختران باحیای ایشان را به کوچه و بازار کشانده اید و خون نوه ی ایشان را بر زمین ریخته اید. بدانید که روز قیامت، رسول خدا از شما خواهد پرسید این چه کاری بود که با نوه ی من و خاندان من کردید؟ مگر من با شما مهربان نبودم؟ آن زمان چه پاسخی به ایشان خواهید داد؟"
بچه ها، این صحبتهای حضرت زینب، همه رو توی فکر فرو برد.
- عالمه ی بی معلم
مردم کوفه باز هم گریه کردن، منتها این بار یک گریه ای از سر شرمندگی. از سر خجالت اینکه امامشون رو یاری نکردن و گذاشتن امام حسین (ع) به شهادت برسن. خطبه ی حضرت زینب که به پایان رسید، امام سجاد(ع) رو کردن به عمه اشون و گفتن: عمه جان! به خدا سوگند که شما یک خانم عالم هستی. یک خانم دانایی هستی که کسی به شما چیزی یاد نداده. شما خودتون این چیزها رو می دونید.آره بچه ها، حضرت زینب، اینطوری نبودن که به مدرسه، دانشگاه و حوزه ی علمیه رفته باشن . حضرت زینب فرزند امیرالمؤمنین بودن. اگر چیزی هم یاد گرفته بودن، از باباشون، امیرالمؤمنین بود؛ اما به گفته ی امام سجاد(ع)، حضرت زینب، اینقدر قشنگ صحبت کردن و این علم زیادی که داشتن رو از خودِ خدا یاد گرفته بودن.خلاصه بچه ها، سخنرانی حضرت زینب (س) که به پایان رسید، امام سجاد (ع) هم سخنرانی کردن. برای مردم صحبت کردن و اونها رو توبیخ کردن. بهشون گفتن: این چه کاری بود شما کردین؟ چرا ما رو تنها گذاشتین؟ چرا اون وقتی که لازم بود به یاری ما بیایین، تو خونه هاتون نشستین و اجازه دادین که ما به شهادت برسیم؟خطبه ی حضرت سجاد(ع) خیلی مفصله. انشاالله یک بار توی قصه ای زندگی امام سجاد(ع) براتون تعریف می کنم ؛ اما بعد از این، کاروان اسرا رو به طرف کاخ ابن زیاد بردن....
ابن زیاد، پسر مرجانه بود، همون بدجنسی که یک عالمه لشکر به طرف سرزمین کربلا فرستاد، تا آقای ما، امام ما، حضرت اباعبدالله رو به شهادت برسونن. حالا این کاروان زن و بچه ها قراره به طرف کاخ ابن زیاد برن. معلوم نیست ابن زیاد چه نقشه هایی توی سرش داره. آخه این آدم بدجنس، هر کاری بگی از دستش برمیاد و خیلی آدم خونریز و بی رحمیه. کاروان رفتن و رفتن تا اینکه وارد کاخ ابن زیاد شدن. ادامه ی قصه و ماجرای سخنرانیهای حضرت زینب کبری (س) توی کاخ ابن زیاد، باشه برای قسمت بعد ....
کاخ عبیدالله بن زیاد رایگان
🟢 ماجرای پاسخ زیبا و مهم حضرت زینب کبری(س) به عبیدالله بن زیاد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سخنرانی حضرت زینب کبری(س) توی شهر کوفه رو تعریف کردم و گفتم که وقتی کاروان اُسرا وارد شهر شدن، مردم کوفه شروع به گریه کردن. حضرت زینب (ع) هم شروع به سخنرانی کردن و به اونها نهیب زدن. بهشون گفتن: " شماها بودین که ما رو کشتین، شماها بودین که برادر من امام حسین (ع) رو کشتین. شماها بودین که ما رو یاری نکردین. شماها
نامه نوشتین و توی نامه هاتون از امام حسین (ع) دعوت کردین که به شهرتون بیاد ؛ اما وقتی امام حسین (ع) اومدن، ایشون رو یاری نکردین و تنها گذاشتین تا به شهادت رسید، حالا چه جوری می خوایین جواب جدِ امام حسین (ع) یعنی پیامبر خدا حضرت محمد(ص) رو بدین؟"مردم کوفه هم بعد از خطبه ی حضرت زینب (س) کلی گریه کردن؛ اما چه فایده از گریه ها، آخه دیگه کار از کار گذشته بود و اون اتفاقی که نباید می افتاد، افتاده بود.
- این زن کیه ؟
بعد از سخنرانی حضرت زینب (س) برای مردم کوفه، کاروان اُسرا رو به طرف کاخ ابن زیاد بردن. عبیدالله بن زیاد کی بود؟ همون انسان بدجنس و نامردی که دستور قتل امام حسین (ع) رو داده بود، همون کسی که عمر سعد و شمر و حرمله و حتی حُر رو فرستاد تا امام حسین (ع) رو به شهادت برسونن.حالا قراره کاروان زن و بچه های امام حسین (ع) وارد مجلسی بشن که عبیدالله بن زیاد توشه و رئیس اونجاست. از طرف دیگه، این نامردهای بدجنس سر امام حسین علیه السلام رو که از تنشون جدا کرده بودن، برای عبیدالله ابن زیادِ نامرد آوردن.
عبیدالله هم سر امام حسین (ع) رو داخل یه سینی ، جلوی خودش گذاشته بود. بعد هی به سر امام حسین (ع) نگاه می کرد و یه خنده ی مسخره ای می کرد که یعنی ما پیروز شدیم و شما شکست خوردین. نمی دونست که پیروزیِ واقعی وقتی اتفاق می افته که آدم کاری بکنه که خدا ازش راضی باشه. تو این دنیا بعضی اوقات آدم به نتیجه می رسه، گاهی اوقات هم به نتیجه نمی رسه؛ اما مهم اینکه خدا از دست آدم راضی باشه و خدا قطعاً از امام حسین (ع) راضی بودن نه از عبیدالله.
خلاصه بچه ها کاروان زن و بچه ها رو وارد کاخ عبیدالله بن زیاد کردن. حضرت زینب هم وارد کاخ شدن و بدون اینکه به عبیدالله سلام کنن و بدون اینکه بهش محل بدن رفتن و یک کناری نشستن. خانوم های دیگه هم همه اومدن دور حضرت زینب نشستن.عبیدالله بن زیاد که چشمش به حضرت زینب افتاد، ایشون رو نشناخت و با پر رویی و صدای بلندش گفت: این زن مغرور کیست که به ما سلام نکرد و بدون اینکه به او اجازه دهیم اینجا نشست؟!
عبیدالله که این سؤال رو کرد، هیچ کس جوابش رو نداد. هیچ کدوم از این زن و بچه ها نگفتن که این خانوم کیه. عبیدالله عصبانی شد و این مرتبه با صدای بلندتر گفت: گفتم این زن کیست که به ما سلام نکرد و اینجا نشست؟! نام اون چیست؟! ؛ اما بچه ها، این بار هم هیچ کس جوابش رو نداد. بچه ها ، این زن و بچه ها از عبیدالله نمی ترسیدن. این عبیدالله اگه ترسناک باشه، برای یه عده آدمای دنیاپرست ترسناکه، آدمهایی که از مرگ می ترسن. حضرت زینب (س)، حضرت رباب(س)، اینها که از مرگ نمی ترسیدن. عبیدالله مثلًا آخرش می خواست چیکار کنه؟ تهش می خواست اینها رو بکشه. زن و بچه ها هم اتفاقاً می گفتن ما اگه کشته هم بشیم میریم پیش امام حسین(ع)، برای همین اصلًا از ابن زیاد نمی ترسیدن. ابن زیاد که دید هیچ کس جوابش رو نمیده عصبانی شد و با صدای بلند فریاد زد و گفت: گفتم این زن کیست که اینجا نشسته است؟ چرا کسی جوابم را نمی دهد؟ یک نفر از این خانوم هایی که کنار حضرت زینب(س) نشسته بود، وقتی دید ابن زیاد اینقدر فریاد می زنه داره و خودش رو می کشه، جوابش رو داد و بهش گفت: این خانوم زینب کبری هستن، دختر حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه (س) .
- جز زیبایی ندیدم !
ابن زیاد وقتی فهمید که این خانم، حضرت زینب(س)، خواهر امام حسین (ع) هست، یه پوزخندی زد و با یه لحن مسخره ای گفت: سپاس خدایی رو که خاندانِ شما رو رسوا کرد و دروغ هایتان را آشکار نمود.حضرت زینب(س) در جوابش گفتن: فقط انسانهای بد هستند که رسوا می شوند و انسانهای ستمگرند که دروغ گویند و ما خاندان پیامبر از آنان نیستیم.ابن زیاد که این جواب حضرت زینب (س) رو شنید، جا خورد. باورش نمی شد که یه خانوم بتونه جوابش رو بده. بعد دو مرتبه گفت: ای زن، دیدی که خدا با برادر و اهل بیتت چه کرد؟
بچه ها حضرت زینب(س) چی گفته باشن خوبه؟! اگه ماها باشیم یهو می زنیم زیر گریه و می گیم، آره امام حسین(ع) به شهادت رسید، توئه نامرد و بدجنس کشتیش. اتفاقاً ابن زیاد هم همین رو می خواست. می خواست حضرت زینب به گریه بیفتن، بعدش هم ازش التماس کنن که آزادشون کنه ؛ اما حضرت زینب کبری(س)، دختر امام علی(ع) و دختر حضرت فاطمه ی زهرا (س) و شجاع تر از این حرفها بود.
حضرت زینب(س) با اون لحن زیبا و قشنگشون فرمودند: جز زیبایی ندیدم. آنها کسانی بودند که خدا شهادت را برای آنها می خواست پس به سوی بهشت شتافتند. بزودی خدا بین تو و آنها قضاوت خواهد کرد، بدان که خدا از تو برای این کاری که انجام دادی دلیل خواهد خواست و تو را محاکمه خواهد کرد. پس نگاه کن که در آن روز پیروزی از آن کیست؟ الهی بمیری ای پسر مرجانه!
آخ آخ آخ ابن زیاد که این رو شنید یه مرتبه عصبانی شد. باورش نمی شد که یه خانوم بتونه اینقدر قشنگ جوابش رو بده و محکم باهاش صحبت کنه. آخه حضرت زینب (س)از هیچ کسی جز خدا نمی ترسیدن. آدمی که از خدا بترسه از هیچ چیز دیگه ای نمی ترسه. ابن زیاد، عصبانی شد دستش رو به طرف شمشیرش برد و اون رو بیرون کشید و خواست بیاد حضرت زینب (س) رو بکشه، که یکی از این یارانش بهش گفت: ای فرمانده! او یک زن است، چیزی گفته است دیگر، او را نکشید. آخر چه کسی یک زن را به خاطر زبانش می کشد؟
- شهادت در راه خدا
خلاصه بچه ها، ابن زیاد وقتی که دید حضرت زینب(س) اینطوری جوابش رو دادن، رو کرد به جمعیت، یه مرتبه چشمش افتاد به یک آقا، یک آقا بین این همه خانوم. اون آقا کی بود بچه ها؟ آفرین، حضرت زین العابدین، امام سجاد علیه السلام. تا چشم عبیدالله به امام سجاد (ع) افتاد، با پر رویی گفت: این مرد دیگر کیست؟ او اینجا چه می کند؟
بهش گفتن: این آقا علی بن الحسین است، پسر همین امام حسینی که سرش الان مقابل توئه.عبیدالله با عصبانیت گفت: مگر علی بن الحسین را خدا در کربلا نکشت؟
امام سجاد (ع) که دیدن عبیدالله ایشون رو با برادرشون حضرت علی اکبر اشتباه گرفته بهش گفتن: من برادری داشتم که نامش مثل اسم من علی بود، مردم اون رو کشتن، خدا او را نکشت؛ یاران تو اون رو کشتن.
آره بچه ها، این آدم بدها و بدجنس ها اینجورین که هر کار بد و اشتباهی که می کنن، آخرش میگن خدا می خواست. خدا اینجوری می خواست! میگن اصلًا خدا به من اجازه داد که این کار رو بکنم! اگه خدا نمی خواست که نمی گذاشت من از این کارها بکنم!!
امام سجاد (ع) هم خیلی قشنگ جوابش رو دادن. عبیدالله که جواب امام سجاد (ع) رو شنید، عصبانی شد و گفت: ای جوان تو چطور جرأت می کنی جواب من را بدهی؟ او را ببرید و گردنش را بزنید. حضرت زینب(س) تا این رو شنیدن، فوری متوجه شدن که این نامردها می خوان امام سجاد(ع) رو هم به شهادت برسونن. برای همین فوراً از جاشون بلند شدن و اومدن جلوی امام سجاد(ع) وایستادن و گفتن: ای پسر زیاد، تو هیچ کس از ما رو باقی نگذاشتی، اگر می خواهی او را بکشی، پس مرا هم با او بکش.
عبیدالله که دید حضرت زینب(س) جلوی امام سجاد(ع) وایستادن، بی خیال شد و به اون جلاد و آدم قاتلش گفت : شمشیرت رو سر جایش بگذار.
امام سجاد (ع) با اینکه مریض بودن و خیلی حالشون بد بود؛ اما با یه صدای بلند و قشنگ به ابن زیاد گفتن: ای ابن زیاد! آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ مگر نمی دانی که کشته شدن در راه خدا برای خانواده ی ما عادی است. کرامت و افتخار ما شهادت در راه خداست. امام سجاد (ع) هم این جوری جواب ابن زیاد بدجنس رو دادن. عبیدالله وقتی دید که نمی تونه با این خانواده بحث کنه و از پس جواب دادن به اینها برنمیاد، تصمیم گرفت طور دیگه ای اینها رو اذیت کنه.
عبیدالله تصمیم گرفت یک کاری کنه که اینها خیلی اذیت بشن.
خب بچهها... ادامه ی این قصه و ماجرای سفر کاروان اسرا به طرف سرزمین شام، باشه برای قسمت بعد...
رفتن اسرا به شام رایگان
🟢 ماجرای سفر اجباری حضرت زینب(س) و اسرا به سرزمین شام
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای کاخ ابن زیاد رو تعریف کردم و گفتم که عبیدالله ابن زیاد بدجنس دستور داد اسرا رو داخل مجلسش ببرن، همون جاییکه خودش نشسته بود. بعد هم براتون گفتم که حضرت زینب کبری(س) چطوری جوابش رو دادن و ابن زیاد رو سر جاش نشوندن. آخه حضرت زینب(س) خیلی شجاع بودن و از کسی جز خدا نمی ترسیدن؛
- مردم عجیب کوفه
اما بچه ها، عبیدالله ابن زیادِ بدجنس، بعد از اینکه توی بحث کردن از حضرت زینب (س) شکست خورد، دستور داد این خانواده رو داخل یک جایی مثل زندان نگهداری کنن، تا برای یزید نامه بنویسه و ببینه یزید چی میگه.
بچه ها، حضرت زینب کبری(س) از شهر کوفه خاطره های خیلی زیادی داشتن. آخه حضرت زینب اون زمانی که باباشون، امیرالمؤمنین، حاکم کوفه بودن، توی شهر کوفه زندگی می کردن؛ اتفاقاً حضرت زینب(س) توی شهر کوفه برای خانمها، کلاس درس می گذاشتن. چه درسی؟ درس تفسیر قرآن.حضرت زینب(س) به همین خانم های کوفی، قرآن و تفسیرش رو یاد می دادن. همین خانمهای نمک نشناسی که.....
- بابای حضرت زینب(س) یعنی امام علی(ع) ، رو یاری نکردن.
- داداش حضرت زینب، امام حسن(ع)، رو یاری نکردن
- بعد هم یک عده ای شوهران شون رو کربلا فرستادن تا داداش حضرت زینب(س) یعنی امام حسین(ع) رو به شهادت رسوندن. عجب مردم عجیب غریبی بودن این اهل کوفه.
- به سمت دمشق
خلاصه بچه ها، ابن زیاد به یزید نامه نوشت که: " ای یزید! با این اسرا چیکار کنم؟ اینها اومدن اینجا توی شهر من، دستور میدی بکشمشون؟ دستور میدی آزادشون کنم؟ تو چه دستوری میدی؟ "یزید هم نامه نوشت؛که این اسرا و سرهای شهدا رو به طرف شهر دمشق بفرستید. دمشق همون جاییکه یزید بود. یک منطقه ی بزرگی بود که بهش شامات میگفتن. پایتخت شامات، دمشق بود و یزید و معاویه اونجا بودن.
عبیدالله ابن زیاد هم وقتی که نامه ی یزید رو دید، به اطرافیانش گفت: حال ببینید با زن و بچه و خواهر حسین چه خواهم کرد. آنها را خوار و ذلیل میکنم.
آره بچه ها، عبیدالله ابن زیاد، نقشه کشید که این خانواده ی مظلوم رو یک طوری به طرف شهر شام بفرسته که حسابی اذیت بشن. خودتون برین نگاه کنین، از شهر کوفه تا شهر دمشق امروزی، که توی سوریه هست، چقدر راهه، خیلی راهش زیاده، حالا قرار بود این زن و بچه ها، پیاده توی بیابونها به طرف دمشق برن. سختی های مسیر یک طرف، این عبیدالله ابن زیاد بدجنس و نامرد هم
دستور داد اون کسی که قراره این کاروان رو به طرف دمشق ببره ، همون کسی باشه که امام حسین(ع) رو به شهادت رسونده. یعنی کی؟ یعنی شمر ابن ذی الجوشن(لعنت الله علیه)
بچه ها، شمر خیلی آدم بدجنسی بود، فقط اینکه امام حسین(ع) رو به شهادت رسوند، از بدیهاش نبود. شمر خیلی خیلی بدجنس تر از این حرفها بود. برای همین هم به عبیدالله ابن زیاد، گفت شمر این کاروان رو ببره که خوب توی راه زن و بچه ها رو اذیت کنه..
بچه ها، شمر خودش سوار اسب بود ولی دست های زنها و بچه های کوچولو رو با طناب به هم بسته بود. الهی من فدای این بچه های کوچولو بشم، که توی راه چقدر اذیت شدن. - معلوم نیست چقدر خار توی پاهاشون رفته.
- معلوم نیست چقدر پاهاشون رو روی زمین داغ گذاشتن و سوختن.
- معلوم نیست چقدر توی راه افتادن ...
و این مأمورهای شمر، با بدجنسی و با کتک زدن، بچه ها رو بلند کردن و راه انداختن. چقدر پای بچه ها خسته شد و آبله زد، الهی من فدای این بچه ها بشم.
- خدا داره می بینه
خلاصه که این کاروان اسرا از شهر کوفه خارج شد و به طرف شهر دمشق راه افتاد، بچه ها، شمر نامرد برای اینکه حضرت زینب (س) و حضرت رقیه(س) و حضرت رباب(س) و اهل بیت رو اذیت کنه، دستور داد که کاروان رو از یک مسیری که بین راه ببرن، از شهرهای مختلف رد بشن. از هر شهری که رد می شدن، دستور می داد مردم اون شهر بیان و این کاروان رو نگاه کنن. خیلی برای
یک خانم باحیا سخته که مردهای غریبه، مردهای نامحرم، بیان نگاهش کنن، خیلی سخته... من نمی دونم قلب حضرت زینب (س) چطوری این سختیها رو تحمل کرد. ولی هر جایی و هر شهری که این کاروان خواستن رد بشن، مردها و زنها، بین راه می رفتن و اینها رو نگاه می کردن.
- بعضی ها سنگ می زدن
- بعضی ها حرفهای زشت می زدن
- بعضی ها ساز و آواز می زدن
- بعضی ها می رقصیدن
تا این زن و بچه ها رو اذیت کنن، تا کاری کنن این زن و بچه ها حالشون بد بشه و به گریه بیفتن؛ اما حضرت زینب کبری(س)، فرمانده این زن و بچه ها بودن. حضرت زینب به بچه های کوچولو دلگرمی و به خانم های بزرگ آرامش می دادن. می گفتن: نترسید، پیروزی از آن ماست. خدا داره می بینه. خدا ما رو دوست داره و خدا توی تیم ما و هوادار ماست.
- دشمنان اهل بیت
اما بچه ها گذشت...
این کاروان چند روز توی راه بودن. روزهای داغ که آفتاب روی سرشون می تابید حرکت می کردن و شبهایی که هوا خنک بود، استراحت می کردن.
تا اینکه این کاروان به سرزمین شام رسید، اول به شهر دمشق رسیدن؛ اما مردم شام با مردم کوفه خیلی فرق داشتن. مردم کوفه همگی اومدن و گریه و عزاداری کردن و ناراحت بودن. ولی مردم شام خوشحال بودن. شهر رو آذین بندی کرده و می زدن و می رقصیدن و به همدیگه غذا تعارف می کردن، انگار که عید اومده.
مردم شام از همون قدیم الایام دشمن اهل بیت بودن. بابا بزرگ این بچه ها یعنی امام علی(ع)، دشمن دیرینه بودن. حالا هم که امام حسین(ع) به شهادت رسیده بود، اینها خیلی خیلی خوشحال بودن. چرا؟ چون اینها فکر می کردن حق با معاویه و یزیده و امام حسین(ع) و امام علی(ع) آدمهای بدی هستن. آخه یزید و معاویه به اینها دروغ گفته بودن به اینها می گفتن: امام علی(ع) و امام حسین (ع) نماز نمی خوندند .
باورتون میشه همچنین حرفی رو کسی گفته باشه؟! خیلی دروغ های بزرگی می گفتن. از طرف دیگه مردم رو عادت داده بودن به گناه کردن. مردم شهر شام خیلی گناه می کردن و اهل گناه های بزرگی بودن. اونها کارهای خیلی بدی می کردن.
خب معلومه دیگه، همچین مردمی هیچ وقت طرفدار اهل بیت نمی شن.
- از تو دو خواهش دارم !
مردمِ شام، حسابی خوشحال بودن و توی خونه هاشون غذا درست کرده بودن، بین همدیگه پخش می کردن. اهل بیت و زن و بچه های امام حسین(ع)، همه گرسنه بودن. توی راه، شمر بدجنس به اینها درست و حسابی غذا نداده بود. بچه های کوچولو مثل حضرت رقیه(س) گرسنه بودن.
حضرت رقیه(س) توی بغل عمه شون، زینب صغری، یعنی حضرت ام کلثوم بودن، وقتی نزدیک شهر شام شدن. از همون دور بوی غذا می اومد. حضرت رقیه، یک بچه ی کوچولوی سه، چهار ساله بود، رو کردن به عمه شون گفتن: عمه خیلی گرسنمه، بوی غذا میاد. من غذا می خوام.
الهی که من فدای حضرت رقیه بشم ...
ما نمی فهمیم بچه ها که این خانم کوچولو چقدر سختی کشیدن. نزدیک شهر دمشق که شدن، حضرت ام کلثوم پیش شمر رفت و بهش یک چیزی گفتن. گفتن: شمر! توی راه خیلی به ما بدی کردی. اینجا، بیا به ما بدی نکن، من از تو دو تا خواهش دارم .
شمر با پررویی گفت: چه شده است؟ چه خواهشی داری، بگو ببینم.
حضرت ام کلثوم گفتن: من از تو می خوام که این سرهایی که روی نیزه هاست رو جلوتر از ما ببری. آخه وقتی این سرها همراه ما هستند، مردم به ما نگاه می کنن. ما دوست نداریم مردم و مردهای نامحرم به ما نگاه کنن. خواهش دومم هم این است که ما رو از یک جای خلوت تر ببر و از مسیر اصلی شهر نبری ... بچه ها ، شمر بدجنس که این رو شنید، تصمیم گرفت دقیقاً برعکس خواسته های حضرت ام کلثوم عمل کنه. برای همین دستور داد که این کسانی که نیزه دستشون بود و سر شهدا رو روی نیزه می بردن، بین کاروان بیان. بین زن و بچه ها راه برن تا مردم قشنگ به این زن و بچه ها نگاه کنن و همچنین دستور داد این زن و بچه ها رو از توی بازار شهر شام ببرینیعنی شلوغترین جایی که توی یک شهر هست.
آه! آقا پسرها، ماها اصلا نمی فهمیم که دخترها، وقتی یک نامحرم بهشون نگاه کنه چقدر اذیت می شن. خصوصاً اینکه این نامحرمها آدمهای بد و گناهکاری باشن. خصوصاً اینکه این نامحرمها دشمنشون باشن. حالا دخترهای ما کجا؟ دخترهای امام حسین کجا؟ بلاخره، این کاروان رو وارد شهر شام کردن. وارد شهر کردن که ادامه ی این قصه باشه برای قسمت بعد....
ورود به شام رایگان
🟢 ورود اسرا به شهر شام و هدایت پیرمرد شامی توسط امام سجاد(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای رفتن اهل بیت به طرف شهر شام رو تعریف کردم و گفتم که شمر بدجنس، مسئول این کاروان شد. شمر نامرد خیلی زن و بچه های امام حسین (ع) و حضرت زینب کبری (س) رو اذیت کرد. بعد هم که نزدیک شهر شام شدن، حضرت ام کلثوم ازش دو تا خواهش کردن و شمر دقیقاً برعکس اون چیزی که بهش گفتن، عمل کرد.
- بازار شام
بچه ها کاروان اسرای اهل بیت وارد شهر شام شدن. مردم شهر شروع کردن به ساز و آواز زدن و رقصیدن. مردم خیلی خوشحال بودن، اصلًا انگار نه انگار که نوه ی پیامبر خدا رو به شهادت رسوندن. اصلًا انگار نه انگار که نوه های پیامبر خدا اسیر شدن. اونها فقط خوشحال بودن و می زدن و می رقصیدن. یه عده ای از آدمهای بدجنس شون به طرفِ زن و بچه ها سنگ پرت می کردن. یه عده ی دیگه ای هم بودن که حرفهای زشت به اهل بیت و زنان وکودکان میزدن. یه عده ی دیگه هم بودن که غذا جلوشون پرت می کردن.بلاخره هر کسی به یک شکلی زن و بچه ها رو اذیت می کرد.
شمر بدجنس هم کاروان رو از بازار شام عبور بده، یعنی شلوغ ترین جایی که یک شهر داره.
بچه ها ، توی بازار بچه های کوچولو می رفتن بچه های اسیر رو مسخره می کردن، وقتی می دیدن این بچه ها پاهاشون برهنه است و یک کفش پاشون نیست، مسخره شون می کردن و بهشون می خندیدن. دختر بچه های شامی ،عروسک هاشون رو به بچه های کوچولوی اهل بیت نشون می دادن و می خواستن دلِ بچه کوچولوها رو بسوزونن. از همه اینها بدتر پیرمردهایی بودن که حرفهای زشت به زن و بچه ها می زدن.
- شما خاندان پیامبر خدا هستید ؟
یکی از این پیرمردها پیش امام سجاد (ع) رفت و با صدای زشتش گفت: سپاس خدایی را که شما را کشت و نابودتان کرد و امیرالمؤمنین، یزید را قوی کرد.
امام سجاد (ع) به اون پیرمرد گفتن: آهای پیرمرد، اصلًا میدونی ماها کی هستیم؟ تو من رو می شناسی؟ پیرمرد گفت : خیر! فقط میدانم که با امیرالمؤمنین جنگیده اید.
امام سجاد بهش گفتن: پیرمرد، قرآن خوندی یا نه؟
پیرمرده گفت: خب آره .
امام سجاد گفتن: آیا این آیه از قرآن رو خوندی که خدا میگه ای پیامبر به مردم بگو من از شما هیچ اجر و پاداشی نمی خواهم جز اینکه احترام خانواده ام رو رعایت کنید و دوست شون داشته باشید.
پیرمرده گفت: آری... آری... این آیه را زیاد خوانده ام، خیلی زیاد ...
امام سجاد گفتن: خب پیرمرد، این خانواده ی پیامبر، ما هستیم. حالا بگو ببینم این آیه از قرآن رو خوندی که خدا میگه من هر بدی و بدجنسی رو از اهل بیت پیامبر دور کردم؟ این آیه رو خوندی؟!
پیرمرده گفت: آری... آری... به خدا سوگند این آیه را هم زیاد خوانده ام.
امام سجاد (ع) فرمودند: خب اهل بیت پیامبر ما هستیم. پدرم نوه ی پیامبر بود، این خانوم حضرت زینب(س)، نوه ی پیامبرست.
پیرمرد که این رو شنید، یهو جا خورد؛ باورش نمی شد، با تعجب گفت: راست می گویی جوان! آیا شما خاندان پیامبر خدا هستید؟
امام سجاد (ع) فرمودند: بله، ما خانواده ی پیامبریم. پدر من امام حسین علیه السلام نوه ی پیامبر بود. مادربزرگ من حضرت فاطمه ی زهرا(س) دختر پیامبر بودن.
آخ آخ بچه ها، پیرمرده که این رو شنید، شروع کرد گریه کردن. او عمامه ای که روی سرش بود رو برداشت، یه کناری پرت کرد و روی خاک افتاد و دستانش رو به طرف آسمون بالا برد و گفت: پروردگارا، من به سوی تو از دشمن خاندان محمد بیزاری می جویم، من از دشمنان این خانواده متنفرم.
بعد هم این پیرمرد به امام سجاد (ع) گفت: آقای من، آیا توبه ی من پذیرفته میشود؟
امام سجاد (ع) گفتن: بله! توبه ی تو پذیرفته میشه و تو از الان به بعد یکی از یاران ما هستی.
اما بچه ها، وقتی خبر این پیرمرد به گوش یزید رسید، یزید چند تا از مأمورهای بدجنسش رو فرستاد تا اون رو جلوی چشم همه ی مردم بکشن و سربازهای یزید هم رفتن و پیرمرد رو کشتن.
- وای بر تو ...
خلاصه بچه ها، اهل بیت رو ساعتها از توی بازار شام عبور دادن. مردم اینها رو دیدن، بهشون خندیدن، به طرفشون سنگ پرت کردن و اذیت شون کردن. تا اینکه کاروان اسرا، به کاخ یزید رسید، همون جاییکه یزید بدجنس داخلش زندگی می کرد.
اسرا وارد کاخ یزید شدن. وقتی داخل رفتن، دیدن یزید روی صندلی پادشاهی خودش نشسته و سر امام حسین (ع) رو داخل یه تشتی جلوش گذاشتن و یزید داره به سر امام حسین(ع) نگاه می کنه و قهقهه میزنه.
آخ الهی من بمیرم برای قلب حضرت زینب کبری(س)....
تا حضرت زینب (س) چشمشون به سر برادرشون افتاد، با صدایی ناراحت و با گریه فرمودند : وای حسین، ای حبیب پیامبر خدا، ای پسر مکه و منا، ای پسر فاطمه ی زهرا سرور همه ی زنان، ای پسرِ دخترِ مصطفی.
بعد از این صحبتهای حضرت زینب، همه ی کسانی که داخل اون مجلس بودند شروع کردند گریه کردن.
بچه ها کسایی که اونجا بودن، دشمنهای امام حسین (ع) و حضرت زینب بودن ولی اونها هم شروع کردن گریه کردن ؛ اما یزید بدجنس گریه نیفتاد و یه چوبی دستش گرفت و با این چوب به لب و دندونهای امام حسین (ع) می زد. با چوبی که بهش می گفتن خیزران، به صورت زیبای امام حسین (ع) می زد.
چرا؟ چون می خواست دل زن و بچه ها رو باز هم بسوزونه، می خواست حضرت زینب(س) رو اذیت کنه. خدا انشاءالله لعنتش کنه.
بچه ها یه نفری توی اون مجلس از یاران قدیمیه پیامبر بود. از اون کسانی که بچگیه امام حسین(ع) رو یادش می اومد. اون پیرمرد تا دید یزید داره
این کار رو میکنه، با عصبانیت و جدیت به یزید گفت: وای بر حال تو ای یزید! آیا بر لب و دندان حسین(ع)، پسر فاطمه ی زهرا چوب می زنی؟ به خدا سوگند که من با همین چشمان خودم دیدم که پیامبر خدا لب و دندان حسین را می بوسید و دائم م یفرمود: حسن و حسین، سرور جوانان اهل بهشت هستند.
یزید تا این حرف رو شنید، عصبانی شد و دستور داد این پیرمرد رو هم ببرن و کارش رو بسازند. بعد از این هم خود یزید شروع کرد شعر خوندن. چه شعری؟ یزید می گفت: ای کاش پدربزرگان من که در جنگ بدر کشته شدن، اینجا بودن و می دیدن که من با نوه ی محمد چه کردم. به خدا سوگند که محمد دروغ گفت. او نه پیامبر بود نه هیچ خبر دیگری. او می خواست رئیس بشود که شد.
بعد از این بود که حضرت زینب کبری سلام الله علیها، دختر امیرالمؤمنین از جاشون بلند شدن و سخنرانی کردن. یک سخنرانی جانانه. یک سخنرانی بسیار بسیار زیبا و روشن کننده.
بچه ها ، مردم شام نمی دونستند این اهل بیت چه کسانی هستن. حضرت زینب در اونجا صحبت هایی کردن که یزید حسابی ترسید. یزید ترسید که اگر حضرت زینب(س) بیشتر از این حرف بزنن کلًا آبروش بره. حالا حضرت زینب چی گفتن و دیگه چه اتفاقاتی افتاد ادامه اش باشه برای قسمت بعد....
سخنرانی در کاخ یزید رایگان
🟢 ماجرای سخنرانی بسیار زیبا🤩 و حماسی حضرت زینب کبری(س)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای وارد شدن کاروان اسرای اهل بیت به شهر شام رو تعریف کردم و گفتم که مردم بدجنس شام، اومدن ساز و آواز زدن و رقصیدن و زن و بچه های اهل بیت رو مسخره و اذیت کردن. بعد هم ماجرای هدایت شدن یک پیرمرد، توسط امام سجاد (ع) رو براتون گفتم.بعدش هم براتون گفتم که کاروان اسرا، وارد مجلس و کاخ یزید شدن. یزید بدجنس، با چوب دستی که دستش بود، به سر و صورت و دندونهای امام حسین(ع) می زد و یک شعری می خوند که توی قسمت قبلی براتون تعریف کردم.
- باد به دماغت انداخته ای !
حضرت زینب کبری، دختر امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه ی زهرا، همونجا، توی مجلس یزید از جاشون بلند شدن و شروع کردن به سخنرانی کردن. ای جانم به حضرت زینب و به این شجاعتش...
حضرت زینب کبری(س) فرمودن: الحمدالله رب العالمین، سلام و درود خدا بر محمد و همه ی خاندان پاکش. خداوند در قرآنش راست گفته که کسانی که کارهای بد می کنند، می گویند:"نشانه های خدا دروغ است و آنها را مسخره میکنند." ای یزید! همین که ما را اسیر کرده ای و مثل کنیزان این طرف و آن طرف می بری، فکر می کنی خدا ما را دوست ندارد و تو را دوست دارد؟ پس باد به
دماغت انداخته و با غرور به اطرافت نگاه می کنی و شادی از اینکه دنیا همانطور است که تو دوست داری و فکر می کنی حکومت حق توست؟ نه خیر! عجله نکن؛ آیا این سخن خدا را فراموش کرده ای که در قرآن میفرماید: "کسانی که کافر شدند، فکر نکنند این فرصتی که خدا به آنها می دهد، به نفع آنهاست. بلکه به آنها فرصت می دهد تا گناهان بیشتری انجام بدهند و عذاب بیشتری در انتظار آنهاست. " ای پسرِ کسانی که پدر بزرگ من آنها را نکشت و از مرگ نجات داد! آیا این عدالت است که زنان و کنیزان تو پشت پرده مخفی باشند و دختران پیامبر خدا به اسارت برده شوند؟ تو به سربازان بدجنست دستور دادی ما را از شهری به شهر دیگر ببرند و مردم هر منطقه ای، از دوست و دشمن و مردان نامحرم بیایند و ما را تماشا کنند، در حالی که مردان ما همراهمان نبودند. چطور میشود از کسی که مادر بزرگش هند، جگرِ حمزه ی سیدالشهدا، عموی پیامبر را جویده، انتظار مهربانی و دلسوزی را داشت؟....
آخ آخ بچه ها،حضرت زینب کبری(س) چه چیزهایی که به یزید نگفتن. ایشون جلوی همه ی مردم شام به یزید گفتن: بابابزرگ های تو رو، بابابزرگ من، یعنی پیامبر، نکشت.ماجرا از این قراره که سال هشتم هجری، همون سالی که مکّه به دست پیامبر و سپاه مسلمانان فتح شد، این ابوسفیان، بابا بزرگ یزید، پیش پیامبر اومدن که لطفا من رو نکشید، در حالی که حقش این بود که پیامبر بکشنش . آخه ابوسفیان خیلی با مسلمونها جنگیده بود و خیلی اینها رو اذیت کرده بود. پیامبر باید می کشتنش، ولی پیامبر ما، پیامبر مهربانیها هستن و ابوسفیان رو نکشتن.حضرت زینب (س)جلوی مردم شام این رو به یزید گفتن. از طرف دیگه بهش گفتن مادربزرگ تو هم، هندِ جگرخوار هست. بچه ها، هندِ جگرخوار که می دونین کیه؟ همون کسی که جگر حمزه، عموی پیامبر رو، وقتی که شهید شده بود، درآورد و خورد. فکر کنین! اَه اَه، چقدر زن بدجنسی بود. حالا این زن، مامان بزرگ همین یزید بود.حضرت زینب جلوی مردم شام آبروی یزید رو بردن و به همه ی مردم گفتن که این یزید کیه؟ بابا بزرگش کی بوده؟ مامان بزرگش کی بوده؟ حالا بچه ها، بگین ببینم، دوست دارین ادامه ی صحبت های حضرت زینب رو بخونین؟
حضرت زینب کبری توی ادامه ی حرفهاشون، دیگه کار یزید رو ساختن. یک کاری کردن که یزید نتونه سرش رو بالا بیاره و شرمنده یِ شرمنده شد.
- خدا قضاوت خواهد کرد .
حضرت زینب کبری فرمودند: ای یزید! تو با چوب خیزران به لب و دندان اباعبدالله، سرور جوانان اهل بهشت می زنی و از این کارت خوشحالی و می گویی کاش اجدادت بودند به تو آفرین می گفتند، صبر کن، تو نیز به زودی راه اجدادت را خواهی رفت و در جهنم به آنها ملحق خواهی شد و آن روز آرزو میکنی که ای کاش دستت فلج بود و زبانت لال و چنین کارهایی نمی کردی و چنین حرفهایی
نمی زدی. بعد از این، حضرت زینب کبری(س) دست هاشون رو به طرف آسمون بردن و با خدا صحبت کردن و فرمودند: پروردگارا! حق ما را و انتقام ما را از کسی که به ما ظلم کرد بگیر و کسانی که خونهایمان را بر زمین ریختند و پشت و پناه ما را کشتند، عذاب کن. ای یزید ! به خدا قسم پوست خودت را کندی و خودت را بیچاره کردی. به زودی خواهی مُرد و رسول خدا را می بینی. در آن روز خدا بین
تو و پیامبرش قضاوت خواهد کرد و بدان که عذاب سختی خواهی شد. پس هر چه می توانی مردم را فریب بده و هر چه می توانی تلاش کن. به خدا سوگند نمی توانی یاد ما اهل بیت را از دلها ببری و هرگز مقام ما را درک نخواهی کرد و هیچ وقت نمی توانی جنایتی که مرتکب شده ای را از بین ببری. سپاس خدایی را که ابتدای زندگی ما را با خوشبختی و انتهای زندگیمان را شهادت قرار داد.
بچه ها، حضرت زینب کبری (س) که این حرفها رو زدن، یزید خیلی ترسید. دست و پاهاش شروع کرد به لرزیدن و وحشت همه ی وجودش رو برداشت. آخه باورش نمی شد که یک خانم، بتونه آنقدر قشنگ صحبت کنه. یک خانم، بتونه یک جوری صحبت کنه که یزید دیگه هیچ حرفی نتونه بزنه.
- خدا تو را لعنت کند
یزید سرش رو پایین انداخت و دیگه هیچی نگفت؛ اما بچه ها، همون لحظه، یکی از این دوستهای نزدیک یزید پیشش آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! من از شما می خوام که این دخترک رو به عنوان کنیز به من هدیه بدید . بچه ها، این آدم بدجنس به طرف دختر امام حسین(ع) اشاره کرد و گفت : دختر امام حسین رو به عنوان کارگر به این مرد بدن.این رو که گفت، یک مرتبه، دختر امام حسین (ع) که اسمش فاطمه بود، ترسید. اومد کنار عمه ش حضرت زینب(س)، با گریه گفت: عمه جان! یتیم شدن کافی نبود؟ حالا باید کنیزی هم بکنم؟
حضرت زینب کبری با جدیت فرمود: نه دخترم! به حرف این مرد گوش نده، اون هیچ کاری نمی تواند بکند. حضرت زینب کبری(س) که این رو گفتن، اون دوست یزید بهش گفت: ای جناب یزید! مگه این زن و بچه ها کی هستن که انقدر شجاع هستند؟ یزید دیوونه هم به این مرده گفت: این دختر، دختر حسین ابن علی هست. اون خانمی هم که میبینی، عمه ش زینب، دختر علی ابن ابیطالب. اینها نوه های پیامبر هستن. تا این رو گفت، یک مرتبه اون مرد شامی با اینکه خیلی آدم بدجنسی بود؛ اما به پای یزید نمی رسید، با عصبانیت گفت: ای یزید! خدا تو رو لعنت کند، خاندان پیامبرت رو کشتی؟ آنها را می خواهی اسیر کنی؟ بچه ها، یزید بدجنس دستور داد که این مرد رو هم بکشن. چقدر مگه یک آدم می تونه بدجنس و خونریز باشه؟
- خرابه های شام
خلاصه که بچه ها، اون روز توی مجلس یزید، سخنرانی حضرت زینب، خیلی فایده داشت. مردم شام، همه فهمیدن که این یزید و باباش معاویه نامرد چقدر آدم بدجنسیه و چه آدم دروغگویی بوده. همه، این بدجنسها رو شناختن. یزید هم برای اینکه آبروش نره، گفت: اهل بیت رو به طرف خرابه ی شام ببرید . داخل کاخ یزید، همون تو حیاط شون، یک خرابه ای بود. دستور داد این زن و بچه ها رو اونجا ببرن تا خودش تصمیم بگیره که باهاشون چیکار کنه.ای وای!! خانواده ی امام حسین (ع) رو به طرف یک جایی که سقف نداشت بردن . شب حسابی سرد می شد و روز آفتاب می تابید و حسابی داغ می شد و زن و بچه ها و خواهر امام حسین و امام سجاد(ع) خیلی اذیت شدن.آهای بچه ها، داریم کم کم به ماجرای شهادت حضرت رقیه(س) نزدیک می شیم. قسمت بعدی، قراره براتون ماجرای شهادت دختر امام حسین(ع)، حضرت رقیه، رو تعریف کنم تا قسمت بعد .....
شهادت حضرت رقیه (س) رایگان
🟢 ماجرای احساسی و غم انگیز شهادت حضرت رقیه(س)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سخنرانی زیبا و کوبنده ی حضرت زینب کبری سلام الله علیها جلوی یزید رو تعریف کردم و گفتم که وقتی حضرت زینب حرف زدن و سخنرانی کردن، یزید دست و پاش رو گم کرد. دیگه نمی دونست چی بگه. حضرت زینب (س) اینقدر حرفهای مهم و قشنگی زده بودن که آبروی یزید رفته بود. بعد هم یزید دستور داد، زن و بچه ها رو به طرف خرابه ی شام ببرن .
همون جاییکه سقف نداشت و زن و بچه های اهل بیت چند روز توی اون خرابه زندگی کردن.
- جهاد تبیین
زن و بچه ها توی این مدتی که توی خرابه بودن برای امام حسین (ع) گریه و نوحه خونی می کردن.
مردم شام که از اون اطراف رد می شدن وقتی صدای گریه ها رو می شنیدن، خودشون به گریه می افتادن و می فهمیدن که این یزید بدجنس چه کاری کرده. مردم شام تازه می فهمیدن که امام حسین(ع) کیه. امام علی (ع) و حضرت زینب چه کسانی هستن.
آخه بچه ها ، قبلا یزید و معاویه به اینها دروغ گفته بودن،حضرت زینب کبری(س) و اهل بیت امام حسین(ع) توی شهر شام جهاد تبیین کردن. برای مردم واقعیتها رو گفتن و کاری کردن که یزید دست و پاش رو حسابی گم کرده بود.
- من بابام رو میخوام !
بچه ها ، یکی از شبهایی که این زن و بچه ها توی خرابه مشغول استراحت بودن، دختر سه ساله ی امام حسین(ع)، حضرت رقیه سلام الله علیها توی خواب باباش، امام حسین (ع) رو دید. من نمی دونم دقیقا چه خوابی دید ولی یه خواب شیرین بود.این دختر کوچولو چند روزی طعم خوشی رو نچشیده و چند وقتی هم می شد که باباش رو ندیده بود. به این دختر کوچولو گفته بودن که بابات سفر رفته.
درست هم م یگفتن، آخه امام حسین (ع) به طرف بهشت سفر کرده بودن . حضرت رقیه هم فکر می کرد که باباش به سفر رفته و قراره برگرده. اون شب حضرت رقیه(س) خواب باباش رو دید. نصفه های شب بود که یه مرتبه از خواب پرید. این دختر سه، چهار ساله با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. حضرت زینب ، حضرت ام کلثوم و همه ی زنان هم از خواب بیدار شدن و می گفتن: “رقیه جان چی شده عزیزم؟ چرا گریه می کنی؟ چرا غصه می خوری؟ چه اتفاقی افتاده؟
حضرت رقیه هم می گفت: خواب بابا رو دیدم. همین الآن بابا رو توی خواب دیدم که می گفت: " به زودی به دیدن من می آیی. من بابام رو می خوام، دلم براش تنگ شده.” همه با این حرفهای حضرت رقیه(س) شروع به گریه کردن. یزید بدجنس هم وقتی صدای گریه ی زن و بچه ها رو شنید از خواب بیدار شد و با عصبانیت به کارگرهاش گفت: این صدای کیست که خواب من را به هم زده است؟!
کارگرهاش بهش گفتن: این صدای دختر حسین بن علی هست، بهونه ی باباش رو گرفته. میگه من بابام رو می خوام.یزید بدجنس هم رو کرد بهشون و گفت: خب بروید پدرش را برایش ببرید دیگر! سر حسین را برای این دخترک ببرید.
خدا لعنتش کنه بچه ها...کارگرهای یزید هم سر امام حسین (ع) رو داخل یه سینی گذاشتن، روش یه پارچه ای انداختن و برای دختر کوچولوی امام حسین(ع) آوردن و بعد هم با عصبانیت گفتن: این هم سر پدرت، بیا بگیر خوابمان را بهم ریختی
بچه ها حضرت رقیه سلام الله علیها وقتی این سینی رو دید متوجه نشد که داخلش چیه، تعجب کرد و بعد با دستهای خودش، پارچه رو کنار زد که دید سر بابای مهربونش داخل سینی هست. بچه ها، حضرت رقیه خیلی امام حسین (ع) رو دوست داشت، امام حسین هم خیلی حضرت رقیه رو دوست داشت.
- چه کسی رگ های گلویت را بریده ؟
بچه ها، حضرت رقیه (س) وقتی سر باباش رو دید، یاد اون روزهایی افتاد که توی شهر مدینه با باباش بازی می کرد. اون روزهایی که سرش رو روی پا و شونه های باباش می گذاشت و می خوابید. اون روزهایی که باباش براش قصه تعریف می کرد، اون روزهایی که...
خلاصه بچه ها، تا چشم حضرت رقیه به صورت باباش افتاد شروع به صحبت کرد و گفت: ای پدر جان! چه کسی رگهای گلوت رو بریده؟ چه کسی من رو در حالی که هنوز بچه هستم یتیم کرده؟ ای پدر جان! چه کسی تو رو از من گرفت؟ ای پدر جان چه کسی لب و دندانهات رو خونی کرده؟
بچه ها، حضرت رقیه سر باباش امام حسین (ع) رو توی بغلش گرفت و چشمهاش رو بست که یک دفعه حضرت زینب(س) و حضرت ام کلثوم (س) وحضرت رباب دیدن که این دختر روی زمین افتاد. حضرت زینب (س) فوراً بالای سر حضرت رقیه (س) رفتن و این دختر کوچولو رو تکون دادن، خواستن بیدارش کنن ؛ اما بچه ها حضرت رقیه برای همیشه چشماش رو بسته بود و اون شب پیش باباش به بهشت رفت . همون جوری که توی خواب باباش گفته بود، برای همیشه پیش باباش رفت. حضرت زینب و حضرت ام کلثوم شروع به گریه کردن. حضرت رباب،
های های گریه کرد. آخه این دختر کوچولو هنوز سنی نداشت که بخواد از دنیا بره. این دختر کوچولو از غصه دق کرد و از دنیا رفت.
بچه ها، حالا که قصه مون به اینجا رسید می خوام یه هدیه خوب بهتون بدم. می خوام یه چیز خیلی خوب بهتون یاد بدم. بچه ها، امام حسین (ع) خیلی خیلی دختر کوچولوشون، حضرت رقیه رو دوست دارن. برای همین هر وقت چیزی از امام حسین (ع) خواستین، حضرت رقیه رو واسطه قرار بدین یعنی از حضرت رقیه بخواید که از باباش امام حسین (ع) خواسته یِ شما رو بخوان. حضرت رقیه خیلی مهربونن، حضرت رقیه فقط برای بچه ها نیستن ها!! ما بزرگترها هم وقتی تو زندگیم ون گره ای میافته، وقتی حالمون بد می شه، وقتی نیاز داریم که آرامش داشته باشیم در خونه ی حضرت رقیه می ریم و از این خانوم کوچولو درخواست می کنیم. خلاصه اینکه بچه ها، بعد از این اتفاق، حضرت زینب کبری دستور دادن یه نفری بیاد این دختر کوچولو رو غسل بده و بدنش رو بشوره. بعد هم بدن این دختر کوچولو رو داخل خاک گذاشتن و توی شهر شام دفن کردن.
امروز حرم حضرت رقیه سلام الله علیها داخل شهر دمشقه و یک گنبد سفید بسیار زیبا داره .....
وفات حضرت زینب کبری (س) رایگان
🟢 ماجرای بازگشت کاروان اسرا در روز اربعین به کربلا و سپس به مدینه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای به شهادت رسیدن دختر سه ساله ی امام حسین (ع)، حضرت رقیه(س) رو تعریف کردم؛ اما بعد از شهادت حضرت رقیه، یزید نامرد، دیگه خیلی بیشتر از قبل احساس خطر کرد. آخه مردم، حسابی از یزید بدشون اومده بود. مردم تازه داشتن می فهمیدن که یزید چه آدم بدجنسی که به بچه های کوچولو هم رحم نمی کنه. به خانواده ی پیامبر هم رحم نکرده و چقدر تا حالا بهشون دروغ گفته.
- روشنگری علیه یزید
خصوصاً اینکه، یک بار دیگه هم یزید خانواده ی پیامبر، یعنی حضرت زینب (س)، حضرت ام کلثوم، امام سجاد (ع) و اسرا رو به مسجد اموی بردن ، تا اونجا جلوی چشم مردم آبروشون رو ببره. به چند تا سخنران ها هم گفت که برن و سخنرانی کنن. از این سخنرانان نامردی که فقط پول می گرفتن تا برای یزید سخنرانی کنند . سخنرانها هم رفتن و کلی از امام حسین(ع) بد گفتن. کلی حرفهای زشت و تهمت های دروغ به امام علی(ع) زدن. امام سجاد(ع) هم بلند شدن و یک سخنرانی جانانه ای کردن که یزید فهمید اصلاً و ابداً نمی تونه با این خانواده درگیر بشه.
سخنرانی امام سجاد(ع) باعث شد که مردم دیگه حالشون از یزید بهم بخوره. مردم بفهمن که یزید چه آدم حقه باز و چه آدم دروغگوییه!
یزید الکی به مردم گفته بود که اینهایی که ما کشتیم، کافر بودن یعنی نگفته بود که اینها نوه های پیامبر بودن، مگه یک آدم چقدر می تونه دروغگو باشه؟!
خلاصه بچه ها، یزید وقتی دید که دیگه آبروش داره میره و حضرت زینب (س) و امام سجاد(ع)، حسابی علیه اون روشنگری کردن، تصمیم گرفت که این خانواده رو با احترام به شهر خودشون یعنی شهر مدینه برگردونه . برای همین، به یک نفر از یارانش دستور داد که این کاروان رو با مهربانی و احترام تمام، به طرف شهر مدینه ببره . البته بچه ها ، یک وقت فکر نکنید یزید یک دفعه آدم مهربونی شد. نه بابا، یزید دید اگه این کار رو نکنه، بیشتر آبروش میره، برای آبروی خودش این کارها رو کرد .
- بازگشت به کربلا
به هر صورت، کاروان اسرا راه افتادن تا به طرف مدینه برگردن. منتها این بار کسی این خانواده رو از توی شهرها عبور نمی داد. دیگه سری روی نیزه ها نبود که جلب توجه کنه و مردم به زن و بچه ها نگاه کنن. دیگه کسی بچه ها رو کتک نمی زد. دیگه کسی زنها رو اذیت نمی کرد.حضرت زینب کبری(س) ، وقتی دیدن که مامور یزید اذیتشون نمی کنه و به حرفهاشون گوش میده، بهش گفتن: اگر میشود ما را از مسیر کربلا ببر. می خوام به زیارت قبر برادرانم، اباالفضل العباس و حسین ابن علی برم.
مامور یزید هم که دستور داشت به حرف زن و بچه ها گوش کنه، گفت به روی چشم.
مسیر کاروان رو از سمتی برد، که اهل بیت به سرزمین کربلا برسن. زن و بچه ها، دقیقاً توی روز اربعین، یعنی چهلم امام حسین(ع)، به سرزمین کربلا رسیدن.
درست همون روزی که ما پیاده روی می کنیم و به زیارت امام حسین (ع) می ریم.
بچه ها، کاروان اسرا وقتی به دشت کربلا رسیدن، هنوز این خیمه های نیمه سوز شده بود. هنوز رد خون امام حسین(ع) و یارانشون، روی زمین بود، ولی بدن امام حسین و یارانش دیگه روی زمین نبود.
قبیله ی بنی اسد، سه روز بعد از شهادت امام حسین(ع)، بدن امام حسین و یارانش رو دفن کردن.
آره بچه ها،حضرت زینب کبری به همراه زن و بچه ها سر قبر امام حسین و شهدای کربلا رفتند .
- جواب سلام مرا نمی دهی ؟
وقتی که زن و بچه ها نزدیک مرقد امام حسین(ع) رسیدن، دیدن که یکی از یاران قدیمی پیامبر، یک پیرمردی که دیگه نابینا شده بود، دیگه هیچ جا رو نم یدید، او هم به زیارت امام حسین (ع) اومده . اسم این پیرمرد، جابر ابن عبدالله انصاری بود. جابر در حالی که هیچ جا رو نمی دید، یکی از دوستانش دستش رو گرفت و سر قبر امام حسین(ع) آورد. جابر شروع به گریه کرد و با امام حسین صحبت میکرد و میگفت: ای نوه ی رسول خدا! ای نوه ی بهترین خلق خدا! سلام بر تو. ای حسین چرا جواب سلام مرا نمی دهی؟ نکند که تو دیگر در این دنیا نیستی. نکند که مرا بیچاره کردی با نبودنت.
بچه ها،حضرت زینب کبری وقتی دیدن جابر ابن عبدالله انصاری، یار قدیمی پیامبر هم داره گریه می کنه، دیگه بغض شون ترکید. شروع به گریه کردن؛ البته نه فقط حضرت زینب، حضرت ام کلثوم و حضرت رباب و همه ی زن و بچهه ا گریه می کردن ؛ امّا حال حضرت زینب (س) با همه فرق داشت. حضرت زینب کبری(س) شرمنده ی برادرشون بودن. شرمنده بودن از اینکه دختر سه ساله ی امام حسین (ع)رو توی شهر دمشق جا گذاشتن. حضرت زینب (س) گریه میک ردن و با امام حسین(ع) صحبت و درد و دل می کردن. بعد از اینکه قبر
امام حسین(ع) رو زیارت کردن، حضرت زینب کبری و بقیه ی خانمها به بالای قبر حضرت اباالفضل العباس رفتند و اونجا هم گریه کردن و با برادر قدرتمندشون، حضرت ابالفضل صحبت کردن.
- ورود به مدینه
خلاصه که بچه ها، کاروان زن و بچه ها چند روزی توی دشت کربلا بودن و امام حسین(ع)، شهدا و حضرت ابالفضل رو زیارت کردن تا اینکه به طرف شهر خودشون یعنی شهر مدینه برگشتن .
وقتی کاروان زن و بچه ها به نزدیکی شهر مدینه رسید، امام سجاد(ع) به یک نفر از مردم مدینه که اسمش بشیر بود، گفتن: بشیر! داخل شهر مدینه برو و خبر کشته شدن پدرم، امام حسین (ع) رو به مردم مدینه بگو و بگو که کاروان اهل بیتِ امام حسین(ع) توی راه شهر شما هستن و تا چند ساعت دیگه، وارد شهرتون میشن.
بشیر وارد شهر شد و پیغام رو به مردم شهر گفت: آهای مردم شهر! آهای
مردم مدینه! آگاه باشید و بدانید که حسین ابن علی، نوه ی پیامبر خدا در سرزمین کربلا به شهادت رسید و اینک کاروان زن و بچه ی حسین، در راه مدینه هستند. بشیر که این خبر رو داد، مردم مدینه شروع به گریه کردن. مردم با صدای بلند گریه می کردن و همگی به طرف دروازه ی شهر مدینه رفتن . اون زمان، هر شهری یک دروازه ی ورودی داشت.
مردم تا چشم شون به کاروان زن و بچه های امام حسین(ع) افتاد ، همه گریه کردن. حضرت ام البنین، مادر حضرت ابالفضل العباس(ع)، تا چشمش به حضرت زینب و حضرت ام کلثوم افتاد، شروع به گریه کردن. آخه حضرت ام البنین، یک جورهایی مثل مادر حضرت زینب(س) بود.حضرت زینب(س) وقتی مادرشون حضرت فاطمه(س) رو از دست دادن، پدرشون امام علی(ع)، با حضرت ام البنین(س) ازدواج کرد. برای همین تا چشم حضرت ام البنین به زن و بچه ها و حضرت زینب(س) افتاد، گریه کرد. بچه ها اگه یادتون باشه، قصه ی زندگی حضرت ام البنین رو، توی یک قصه ی جدا براتون تعریف کردم. حتما برید و بخونید.
- تبعید به شام
خلاصه بچه ها، بعد از اینکه حضرت زینب کبری (س) و همسرها و فرزندان امام حسین(ع)، حضرت سُکیَنه(س)، حضرت فاطمه بنت الحسین، وارد شهر مدینه شدن، شروع به عزاداری کردن. هرجا که می رفتن، برای مردم مدینه تعریف می کردن که چه اتفاقاتی افتاد و دشمنان بدجنس، چه جوری امام حسین (ع) رو به شهادت رسوندن. مردم مدینه هم که اینها رو می شنیدن، خیلی عصبانی و ناراحت میشدن.حاکم مدینه، وقتی دید که روشنگری های حضرت زینب(س) داره خطرناک میشه و امکان داره مردم علیه او قیام کنن و باهاش بجنگن، یک نامه به یزید نوشت و اوضاع رو گفت. یزید هم دستور داد زن های بنی هاشمی رو از شهر مدینه اخراج کنن.حاکم مدینه هم، حضرت زینب کبری(س) رو از شهر مدینه اخراج کرد. حضرت زینب هم به همراه همسرشون و بقیه فرزندانشون که زنده بودن، به طرف سرزمین شام رفتن .
- داغ برادر
هنوز یک سال و نیم از شهادت امام حسین(ع) نگذشته بود که حضرت زینب کبری (س) بیمار شدن. حضرت زینب، بعد از شهادت امام حسین(ع) خیلی گریه می کردن. خیلی غصه می خوردن و عزاداری می کردن، برای همین، بدنشون ضعیف شده بود و دیگه جونی توی تنشون نمونده و قدشون خمیده شده بود. حضرت زینب هنوز سن و سالی نداشتن که بخواد قدشون خم بشه، ولی
آنقدر مصیبت امام حسین(ع) سخت بود که توی این یک سال و نیم، دیگه پیر شده بودن.
بچه ها ، لحظات آخر عمر حضرت زینب(س) بود که حضرت زینب فهمیدن تا چند دقیقه ی دیگه قراره از این دنیا برن؛ برای همین رو کردن به همسرشون، عبدالله ابن جعفر و گفتن: همسرم عبدالله! اگر میشود من را زیر آفتاب بگذار. آخر برادرم حسین زیر آفتاب بود و شهید شد.عبدالله هم وقتی وصیت حضرت زینب (س) رو شنید، به حرف ایشون گوش داد و حضرت زینب کبری رو زیر آسمون خدا گذاشت. طولی نکشید که حضرت زینب (س) برای همیشه چشمان شون رو بستن و به طرف بهشت رفتن . همون جاییکه
برادران شون، امام حسن(ع) و امام حسین (ع) و پدر و مادرشون، امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) و پدربزرگشون، حضرت محمد(ص) بودن.
خب بچه ها، قصه ی زندگی حضرت زینب (س) به پایان رسید؛ اما بچه ها، قرار آخر قصه هامون رو که یادتون نرفته؟ ما آخر هر قصه ها با هم دعا می کنیم.
خدایا! به حق حضرت زینب کبری(س) ما رو حسینی قرار بده و حسینی بمیران.
خدایا! به حق زینب کبری، شهادت در راه زینب کبری رو به ما عنایت بفرما. همون شهادتی که به مدافعان حرم هدیه کردی.
خدایا! دختران ما رو با حضرت زینب کبری(س) و حضرت فاطمه ی زهرا(س) محشور کن.
تا داستانهای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
موارد مرتبط
قصه زندگی شهید مصطفی صدرزاده
قصه زندگی حضرت نجمه خاتون
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


خیلی دوست داشتم ممنون از تیم قصه قهرمان ها