شهید محسن فخری زاده
کودکی محسن رایگان
🟣 ماجراهایی جالب و شنیدنی از دوران کودکی محسن فخری زاده
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
- اولین پسر
قصه از اون جایی شروع میشه که در 10 اردیبهشت ماه سال 1340 توی شهر مقدس قم ، توی یک خونه بزرگ و زیبا یعنی خونه حاج حسن فخری زاده یک کودک زیبا و دل نشین چشم باز کرد . حاج حسن آقا ، وقتی این بچه رو دید خیلی خوشحال شد . محسن ، بچه دوم خانواده بود و یک خواهر بزرگ تر از خودش داشت . مامان محسن آقا یعنی اختر خانم خیلی خیلی خوشحال شده بود. آخه خدا بهش یک پسر بخشیده بود . می دونید که بچه ها مامانا واقعا پسرهاشون رو یه جور دیگه دوست دارن . دختراشون هم عزیزن ولی پسر برای مامانا یک چیز دیگه است . دخترها هم برای باباهای یه چیز دیگه ای اند.
حالا اختر خانم اولین پسرش رو به دنیا آورده بود و به عشق فرزند حضرت زهرا(س) یعنی حضرت محسن ، اسم این پسرشون رو محسن گذاشتن . پدر و مادر محسن آقا ، به محض اینکه کودکشون به دنیا اومد و هنوز یکی دو روزی نگذشته بود که بچه رو توی پارچه ای پیچیدن و به مسجد محلشون بردن تا امام جماعت مسجد یعنی حاج آقا غضنفری توی گوش بچه اذان و اقامه بگه . آخه این رسم ما مسلمون هاست که توی گوش بچه هامون اذان و اقامه می گیم و چه بهتر که آدم بچه اش رو ببره کسی در گوشش اذان و اقامه بگه که اخلاقش خیلی خوبه. پدر و مادر محسن آقا ، هم این نوزاد کوچولوشون رو به مسجد بردن تا امام جماعت شون توی گوشش اذان و اقامه بگه. البته بچه ها خیلی طول نکشید که خانواده فخری زاده پشت سر هم بچه آوردن تا اینکه تعداد بچه های خانواده به هشت نفر رسید ، باورتون میشه. آخه حاج آقای فخری زاده اعتقاد داشت که اگر بچه زیاد بیاریم ، خدا رزق و روزی مون رو زیاد می کنه و اگر اون ها رو خوب تربیت کنیم و لقمه حلال بهشون بدیم ، سرباز برای امام زمانمون تربیت کردیم و چه بهترکه سربازهای امام زمان بیشتر و بیشتر باشن .
- یک نابغه
البته حاج حسن آقای فخری زاده ، آقا محسن و یه جور دیگه دوست داشت ، همیشه یه احترام ویژه ای به محسن می گذاشت . بچه های دیگه ، گاهی اوقات حسودیشون می شد و به باباشون می گفتن : بابا چرا اینقدر محسن را دوست داری ؟ چرا هر چی اون میگه ، میگی باشه ؟ چرا همش به حرف های اون گوش می دی ؟ ؛ اما حاج حسن آقا می گفت : این محسن یه چیز دیگه است در آینده شما متوجه می شین که این محسن یک بچه معمولی نیست ، یک نابغه است . آخه بچه ها ، محسن از همون بچگیش نشون داده بود که ذهن خیلی قوی داره . مثلا یه روز توی باغچه خونشون داشت بازی می کرد که با خوشحالی و هیجان دوید و اومد پیش مامانش ..... اختر خانم که داشت ظرف ها و لباس ها رو می شست که ..... محسن با خوشحالی گفت : مامان من یه چیز جالب متوجه شدم !! مامانشون گفتن : چی شده محسن جان متوجه چی شدی؟ محسن گفت : من متوجه شدم که هلیکوپتر رو از روی سنجاقک ها می سازن. آخه اون ها هم دقیقا پرهاشون این شکلیه. این هلیکوپتر که تو آسمون هست دقیق این شکلی ان . من مطمئنم هلیکوپتر رو از روی این سنجاقک ها ساختن .مامان محسن که اینو شنید خیلی خوشحال شد . آخه فهمید بچه اش یک نابغه درجه یکه . آخه خیلی بعیده که یه بچه چهار، پنج ساله چنین چیزی متوجه بشه . شاید همین الان بچه های چهار پنج ساله که دارن قصه من رو می شنون متوجه نشن که سنجاقک چه شباهتی به هلیکوپتر داره. اما محسن آقا این رو فهمیده بود .
- بابای محسن
بچه ها ، محسن کوچولوی قصه ما از همون پنج ، شیش سالگی به مدرسه رفت و شروع کرد به درس خواندن . معلم هاش می گفتن : خیلی استعداد داره. ماشالا ماشالا خیلی بچه باهوشیه. از طرف دیگه پدر محسن آقا ، وقتی دید که پسرش انقدر با استعداده و زرنگه ، براش کتاب های مختلف می خرید. حاج حسن آقا هم اهل کتاب و شعرخوندن بود. حاج حسن آقا برای محسن و خواهر برادراش هر شب ها قصه تعریف می کرد . البته مهمونم که میومد بابای محسن آقا شروع می کرد برای اون ها قصه گفتن . اصلا بگین ببینم می دونستید شغل بابای محسن فخری زاده چی بوده ؟؟ بچه ها ، بابای محسن آقا سواد زیادی نداشت؛ اما یک معمار درجه یک بود به قول امروزی ها یه مهندس عمران بود . بابای محسن آقا ، یه بخش هایی از حرم حضرت معصومه (س) را با کمک کارگراش ساخت . برخی قسمت های حرم رو ساخت و آباد کرد. خیلی از جاهای دیگه رو هم بابای محسن آقا ساخت .مامان محسن آقا ، خونه دار بود. کار اصلی شون تربیت فرزندانشون بود . مامان محسن آقا ، یک خانم مومن واقعی بود . اهل مسجد بود و هر وقت که نماز می شد به مسجد می رفت و اون جا نماز می خوند . بابای محسن آقا ، اوضاع مالیش بد نبود. می تونست یه خونه خیلی بزرگ ، تو یه جای خیلی خوبه قم بخره. اما مامانشون می گفت: من خونه ای رو دوست دارم که روبروی مسجد باشه تا اذان گفتن بتونم برم مسجد . خونه بزرگ و خونه خیلی باکلاس می خوام چی کار کنم !!! خلاصه که محسن آقای فخری زاده قصه ما ، توی یک چنین خانواده ای به دنیا اومد و زیر دست چنین پدر و مادری بزرگ شد .
- دروازبان حرفه ای
بچه ها ، محسن آقا خودش اهل مسجد شده بود و از همون سن کمش دوستانش رو از توی مسجد انتخاب می کرد . دوست های محسن آقا بچه های خیلی خوبی بودن ، خیلی هاشون هم فوتبالیست بودن . برای همین دست محسن رو هم می گرفتن و با خودشون به فوتبال می بردن. بچه ها ، فکر می کنید محسن فخری زاده کجا توی زمین بازی می کرد ؟ حمله ، هافبک، دفاع و ... بود . نه ، محسن آقا یه دروازه بان حرفه ای بود . هر توپی که می آمد رو می پرید و می گرفت . اصلا هیچ توپی ازش رد نمی شد برای همین بچه های محله و مسجدشون هر بازی که می خواستن برن دست محسن رو هم می گرفتن و با خودشون به زمین خاکی می بردن ......
اون زمان مثل الان نبود این همه سالن ورزشی باشه . بچه ها می رفتن توی یه زمین خاکی فوتبال بازی می کردن . چه فوتبالی هم بود بچه ها . ازصبح می رفتن و تا غروب بازی می کردن، البته روزهای تعطیل . روزهایی هم که تعطیل نبود بعد از اینکه از مدرسه می اومدن و مشق هاشون رو می نوشتن و بعد هم می رفتن و فوتبال بازی کردن .
خلاصه به همین صورت زندگی محسن آقای فخری زاده گذشت تا ایشون به مقطع دبیرستان رفت . محسن بزرگ شد و وارد دبیرستان شد. ادامه قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از دوران نوجوونی محسن آقا باشه برای قسمت بعد .......
نوجوانی محسن رایگان
🟣 ماجراهایی شنیدنی از کمک های محسن آقا به خانواده اش👨👩👧👦
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهایی از دوران کودکی محسن آقای فخری زاده رو گفتم . براتون تعریف کردم که بابای محسن آقا چه انسان بزرگ و اهل علمی بود و مامان محسن آقا هم چه خانم خوب و خانه دار مومنی بود و محسن آقای قصه ما هم یک بچه با استعداد و زرنگ بود .
- سه تفنگ دار
خلاصه محسن آقای قصه ما، بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه به مقطع دبیرستان رسید . محسن آقا ، توی دبیرستان دو تا دوست خیلی خیلی صمیمی پیدا کرد . محسن آقا و دوستانش با هم فوتبال می رفتند ، با هم درس می خوندن ، با هم مسجد و هیئت می رفتند . سه نفری با هم دیگه همه جا می رفتن . انقدر این سه نفر با هم دیگه دوست بودن که بهشون می گفتن : سه تفنگ دار بچه ها محسن آقا ، درس هاش خیلی خوب بود. اما اون دوتای دیگه هم خیلی خیلی درس هاشون خوب بود. همیشه بینشون رقابت بود که کی شاگرد اول می شه ؟ کی شاگرد دوم میشه؟ و کی شاگرد سوم میشه؟ محسن آقا ، همه درس هاش خوب بود ؛ اما درس ریاضی رو یه جور دیگه ای دوست داشت . یه استعداد عجیب غریبی توی ریاضی داشت یعنی معلمشون هنوز درس رو کامل نگفته بود، محسن آقا درس رو کامل یاد گرفته بود. همه چی رو زود یاد می گرفت. البته شعر رو هم خیلی دوست داشت از اون جایی که بابای محسن آقا کلی شعر حفظ بود و برای بچه هاش می خوند . محسن آقا، هم کلی شعر یاد گرفته بود و حفظ شده بود . از طرف دیگه محسن آقای قصه ما ، بچه بزرگ خانواده بود یعنی وظیفه کمک کردن به خواهر ، برادر های کوچیکترش را هم داشت . چی کار می کرد؟ محسن آقا ، توی درس هاشون بهشون کمک می کردن و هر جایی که چیزی رو یاد نمی گرفتن فورا می اومدن پیش داداش محسن و محسن آقا هر چی بلد بود به اونها می گفت . دیگه چی؟ محسن آقا، استعداد خیلی خوبی درساختن کاردستی داشت . خواهر و برادراش هر وقت تو مدرسه بهشون می گفتن یه کاردستی درست کنید ، پیش محسن می اومدن . داداش بزرگترشون هم روشون رو زمینم نمی انداخت و هر وقت که می اومدن یک کاردستی خوشگل و زیبا و حرفه ای براشون می ساخت . اون ها هم که می رفتن مدرسه معلمشون یه نمره بیست خوشگل بهشون می داد و اونها کلی کیف می کردن ...
- کمک دست مادر
بچه ها محسن آقا توی این سن ،کمک دست مادرش شده بود چرا ؟ چون بابای محسن آقا برای کار مجبور بود تهران بره و از اول هفته تا آخر هفته تهران کار کنه .حالا محسن آقا مرد خونه شده بود . کارهای خونه با این پسر بزرگ تر بود ، خیلی از کارایی که بچه های کوچیک تر نمی تونستن انجام بدن ، محسن آقا انجام می داد و برای خودش مردی شده بود .مثلا چی کار می کرد؟! مثلا هر وقت که پول های مامانش تموم می شد محسن آقا، فورا می رفت سوار یک ماشین می شد و به تهران می رفت و پول خیلی زیادی از باباش می گرفت و به قم می آورد. اون زمان مثل الان نبود که پول رو کارت به کارت کنن یا با دستگاه عابر بانک از این ور کشور برای اون ورکشور بفرستند، نه مجبور بودن برن و اون پول رو تحویل بگیرن . این کار خطرناک بود و امکان داشت یه عده دزد بیان و این پول ها رو از محسن آقا بدزدن یا یه عده ای بیا و به زور پول رو از محسن آقا بگیرن. محسن آقا ، برای که این اتفاق نیفته پول رو جاسازی می کرد یه تیکه ای از پول رو توی جیب کتش می گذاشت ، یه تیکه اش رو توی جیب شلوارش می گذاشت ، یه تیکه دیگه ای توی کیفش می گذاشت ، یه بخش دیگه ای رو کنار جورابش می گذاشت ، خلاصه پول ها رو تیکه تیکه می کرد و این ور اون ور لباسش می گذاشت تا اگر یه وقتی یکی دزدی کرد همه پول ها رو نبره و یه تیکه ای از پول رو بدزده . گاهی اوقاتم محسن آقا ، داداش های کوچیک ترش رو با خودش می برد و به هر کدومش یه تیکه پول می داد و می گفت : حواستون به این پول باشه مبادا کسی این پول رو از شما بدزده.
- رادیو سازی
بچه ها محسن آقا ، خودش هم کار می کرد یعنی این طوری نبود که فقط با پول باباش زندگی کنه. نه نه نه اون قدیم این طوری بود بچه ها کم کم که بزرگ تر می شدن خصوصا پسرها باید می رفتن سر کار و پول در می آوردن و باید کمک خرج خانواده می شدن . محسن آقا هم خودش وقتی نوجوون بود سر کار می رفت . مامانش دست محسن آقا رو گرفت و یه رادیوسازی برد. اون رادیو ساز هم کلی غرغر کرد با عصبانیت گفت : حاج خانم بخدا نمی تونم بپذیرمش این بچه کاری از دستش برنمی آید . رادیوسازی کار سختیه به درد بچه ها نمی خوره . اما مامان محسن آقا گفته بود این بچه من باهوشه ، استعداد ویژه داره . حالا شما یکی دو روز بذارین باشه ، اگه خوب نبود بگین خونه بیاد. محسن آقا یکی دو روز کنار دست اون رادیو ساز وایساده بود کلی بهش کمک کرده بود ، حتی بعضی از چیزهایی که رادیو ساز خودش نمی تونست درست کنه رو محسن آقا درست می کرد. اون رادیو سازم که دیده بود محسن بچه ی خیلی باهوشیه و تلاش زیادی داره بهش گفته بود : پسر جون اشکالی نداره می تونی پیش من بمانی و کمکم کنی و منم یه حقوق کمی بهت می دم و این جا کنار دست من کارم یاد بگیر.
خلاصه که محسن آقای قصه ما ، صبح تا ظهر مدرسه می رفت و با اون سه تفنگ دار بود و با هم درس می خوندن و بازی می کردن . اما بعد از اینکه مدرسه تموم می شد می اومد و دره مغازه وای می ایستاد و کار می کرد . البته گاهی اوقات این مابین یه وقت خالی هم گیر می آورد که می رفت فوتبال بازی می کرد.
- قیام مردم قم
اما، اما یه روز که محسن آقای فخری زاده توی مدرسه نشسته بود و داشت به درس ها گوش می داد، یه مرتبه از بیرون مدرسه صدای تیراندازی راه افتاد . صدای تفنگ ها بلند شد . محسن آقا و دوستاش که دوست داشتن بدونن بیرون چه اتفاقی افتاده فورا از معلم اجازه گرفتن و از کلاس بیرون دویدن . دیگه همه ی کلاسها تعطیل شد . بچه ها همه اومدن بیرون تا ببینن تو خیابون چه اتفاقی افتاده که یهو ناظم مدرسه دوید و در مدرسه رو بست . ناظم با جدیت گفت : بچه های عزیزم ، هیچ کسی حق نداره از مدرسه بیرون بره. همه داخل مدرسه بایستین ، خطرناکه . تیراندازی شده معلوم نیست این بیرون چه اتفاقایی افتاده تا وقتی من نگفتم کسی پاش رو از مدرسه بیرون نمی گذاره .
خلاصه که اون روز محسن آقا و دوست هاش تا نزدیک های شب توی مدرسه بودم و بعد از این که صدای تیراندازی ها به پایان رسید. ناظم مدرسه در رو باز کرد . بچه ها بیرون رفتند و دیدن روی زمین خون ریخته ، گلوله افتاده ، یه عده ای زخمی روی زمین افتادن . محسن آقا و دوستاش با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردن . البته خب طبیعیه کمی هم ترسیده بودن، داشتن همین جور نگاه می کردن که یهو یکی از مامورای شاه آمد جلویشان را با جدیت گفت: بچه ها، این جا چی می خوایین ؟ دنبال چی می گردین؟ برید خونتون .
محسن آقا و دوستاش که این مامور رو دیدن به سمت خونه هاشون دویدن . بچه ها اون روز 19 دی ماه بود و مردم قم علیه شاه قیام کرده بودند و شاه هم به سربازهاش دستور داده بود که مردمی که اومدن توی خیابون و شعار میدن و گلوله بارون کنه و به شهادت برسونه و از اون روز بود که روحیه انقلابی توی محسن فخری زاده ما شکل گرفت . محسن آقا فهمید که شاه چه انسان بد و ستمگری ادامه قصه و ماجراهای جذاب دیگه از زندگی محسن فخری زاده باشه برای قسمت بعد .....
فعالیت های انقلابی رایگان
🟣 ماجراهای فعالیت های محسن آقا در بعد از پیروزی انقلاب مردم
- انقلابی دو آتیشه
- مجذوب رهبر
- مبارزه با کمونیست
- کارفرهنگی
- سپاه پاسداران
جبهه رفتن محسن رایگان
🟣 ماجراهای رفتن محسن آقا به جبهه و تصمیم مهم ایشون برای مبارزه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای پیروزی انقلاب مردم ایران رو گفتم . براتون تعریف کردم که محسن آقای فخری زاده به محض اینکه انقلاب پیروز شد ، هم زمان دانشگاه قبول شد و به شهر اراک رفت ؛ اما یه مدتی که درس خوند ، فورا مرخصی تحصیلی گرفت و دوباره به شهر قم برگشت تا بتونه کار فرهنگی کنه و برای انقلاب مردم زحمت بکشه . هنوز چند وقتی از کار فرهنگی کردن های محسن آقا نگذشته بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شکل گرفت و محسن آقا هم فورا در سپاه ثبت نام کرد.
- خواستگاری
بچه ها ، محسن آقا به قسمت فرهنگی سپاه رفت تا بتونه جوون های کشورمون رو با انقلاب ، امام خمینی و آرمان های امام خمینی آشنا کنه ؛ اما هنوز چند وقتی از سپاه رفتن محسن آقا نگذشته بود ، که یکی از دوستانش بهش یه پیشنهاد داد چه پیشنهادی ؟ چی گفت ؟
اون دوست محسن آقا بهش گفت : داداش محسن، وقتش نرسیده بخوای داماد بشی ؟ من یه دختر خوب و خانواده دار می شناسم اگه بخوای با مادرم به خواستگاری این دختر خانم بریم .
محسن آقا هم که می دونست با ازدواج دینش کامل میشه گفت : باشه اشکالی نداره . به مادرت بگو برای من خواستگاری کنن .خلاصه این جوری بود که دوست محسن آقا رفت و به مادرش گفت تا برای محسن آقا به خواستگاری برن . چرا مامان و بابای محسن آقا نیومدن؟ آخه ، اون ها قم بودن و اون زمون ها رفت و آمد خیلی راحت نبود .محسن آقا گفت : جلسه اول رو خودمون بریم ، اگر خوب بود و کارها پیش رفت برای جلسه های بعدی پدر مادرم رو هم می یارم .خلاصه که محسن آقا به همراه اون دوستش و مامان و باباش به خواستگاری رفتن . او یک دختر خانم خوب ، مومن و مذهبی بود . دختر خانمی که کارش ، کار فرهنگی بود . اون خانم توی مسجد برای بچه ها کلاس قرآن برگزار می کرد و به بچه های مردم قرآن و معارف دین یاد می داد و محسن آقا هم کارش ، شبیه همین کار بود . محسن آقا به خواستگاری رفت و با اون خانم چند کلمه ای صحبت کردن و محسن آقا با خوشحالی از اتاق بیرون اومد، البته نه این جوری که لبخند بزنه ضایع باشه . در واقع توی دلش خوشحال بود .محسن آقا و دختر خانم همدیگر رو پسندیده بودند؛ آخه محسن آقا یک سپاهی بود. اون زمان خانواده های مذهبی با افتخار دخترهاشون رو به سپاهی ها می دادن چون اعتقادشون این بود که پاسدارها سربازهای امام زمان(عج) هستند . خلاصه که محسن آقا ، به قم رفت و خانواده خودش رو برای جلسه ی نهایی خواستگاری آورد . پدر و مادرها با هم دیگه چند کلامی صحبت کردن و مهریه رو هم مشخص کردن و محسن آقا و اون خانم به عقد هم در آمدند .
- ضد انقلابی ها
بچه ها ، هنوز چند وقتی از ازدواج محسن آقای فخری زاده نگذشته بود که محسن آقا مجبور شد برای کارهای انقلاب ، دست همسرشون رو بگیرن و با همدیگه به ارومیه برن . ارومیه برای چی ؟! اون جا چه خبر بود؟!
محسن آقا فهمیده بود که ضد انقلابی ها ، اونجا فعالیت می کنن . برای همین ایشون اونجا رفت تا کار فرهنگی کنه و بتونه اون ها رو در زمینه فرهنگی شکست بده .
- احساس نیاز کشور
بچه ها ، از همه ی این اتفاقات ، هنوز خیلی نگذشته بود که یک خبر مثل بمب توی کشور پیچید . چه خبری؟!! صدام حسین رئیس جمهور، بی رحم و بدجنس عراق به خاک کشورمون ایران حمله کرده بود. صدام به همراه سربازهاش با کلی تانک ، ماشین ، اتوبوس و ... به ایران حمله کردند و حالا محسن آقای فخری زاده باید با بقیه برادران پاسدارش به منطقه خوزستان می رفت تا از کشورمون دفاع کنه؛ البته به خوزستان رفتن محسن آقا ، خیلی طولی نکشید . چرا ؟ چون محسن آقا فهمید که پشت جبهه ها کارهای خیلی خیلی مهمی تری وجود دارد . چه کاری؟ مثلا محسن آقا فهمید که باید بره و درس بخونه وسط جنگ آخه ؟ محسن آقا فهمید، کشور ما بعد از این جنگ به دانشمند نیاز داره . دانشمندانی که بتونن سلاح هایی بسازن و کارهایی بکنن که دشمن رو شکست بده ... خلاصه که، محسن آقا به خونه خودشون برگشت و دوباره کنکور داد و این بار توی دانشگاه اصفهان قبول شد .
- پشتکار فراوان
بچه ها ، محسن آقای فخری زاده سه روز از هفته رو توی خونشون سمت کرج بود و سه روز دیگه رو اصفهان می رفت تا درس بخونه. چه رشته ای ؟ چه درسی ؟ محسن آقا در رشته فیزیک درس می خوند، آخه رشته فیزیک چه ربطی به جنگ داره ؟ !! جلوتر توی قصه متوجه می شین که محسن آقا چه انتخاب دقیقی کرده بود .
محسن آقا در حال درس خوندن بود که ایشون بابا شدن و به فاصله چند سال ، خدا سه تا پسر زیبا و مهربون به محسن آقا و خانم شون هدیه داد . محسن آقا ، بابا شدن و حالا باید به بچه هاشون هم رسیدگی می کردن . از طرف دیگه ، کارهای سپاه و درس هاش هم بود . محسن آقا صبح تا بعدازظهر سرکار می رفتن و وقتی به خونه بر می گشتن ، به درس خوندن مشغول می شدن . بچه ها، یه چیزی بگم باورتون نشه !!! گاهی اوقات توی روزهای تعطیل ، محسن آقا یواشکی به زیر زمین خونه شون می رفت و حدود بیست ساعت کتاب و درس می خوند و همسر محسن آقا به بچه ها می گفت : بابا رفت بیرون درس بخونه . چرا ؟ چون اگر بچه ها می دونستند بابا خونه است ، شلوغ می کردن و حواس باباشون رو پرت می کردن ؛ اما محسن آقا با خانم شون هماهنگ می کردن و یواشکی به زیرزمین خونه می رفت و درس می خوندن ، اون هم چه درس خوندنی .....
بچه ها ، محسن آقا فقط از این هایی نبود که سرش تو کتابهای درسی باشه .کتابهای خیلی زیادی می خوند مثلا : کتابهای طلبگی ، تفسیر قرآن و ...... می خوند چون می خواست در کنار علم فیزیکی که به دست می آره ، علم دین رو هم بدونه .
محسن آقا می خواست دانشمنده همه جانبه بشه . می خواست توی همه علوم چیزهای زیادی بدونه. برای همین ساعت های خیلی زیادی کتاب می خوند؛ اما از کتاب خوندن ، مهم تر فکر کردن های محسن آقا بود .
محسن آقا خیلی خیلی فکر می کرد. یک انسان نابغه ای که وقتی کتاب می خوند ، می نشست و ساعت ها فکر می کرد و به نتیجه های جدید و بسیار مهمی می رسید.
خلاصه که در اون زمانی که رزمنده ها و قهرمان های کشورمون مثل : شهید ابراهیم هادی ، شهید قاسم سلیمانی ، شهید مصطفی چمران و بقیه به میدون جنگ رفته بودند و رو در رو با دشمن می جنگیدن . محسن آقا ، خودش رو برای یک جنگ مهم تر آماده کرد؛ البته که محسن آقا اگر نیاز می شد و عملیاتی می خواست صورت بگیره باز به جبهه می رفت؛ اما کار اصلیش این بود که تبدیل به یک دانشمند بسیار بزرگ بشه ادامه قصه و ماجرای کارهای بزرگی که محسن آقای فخری زاده برای کشور عزیزمون ایران انجام داد باشه برای قسمت بعد ......
پدر علم هسته ای رایگان
🟣 ماجرای شروع علم هستهای🔬 در ایران توسط محسن فخری زاده
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای ازدواج کردن محسن آقا و رفتن به جنگ با ایران و عراق رو گفتم و براتون تعریف کردم که محسن آقای فخری زاده ، از همون اول زندگی خودش رو وقف اسلام و انقلاب کرد . محسن آقا تصمیم گرفته بود تا جاهای خالی کشورش رو پر کنه . جاهای خالی دیگه چیه ؟ منظورتون چیه ؟ جاهای خالی یعنی اون جاهایی که نیازه ، جاهایی که کسی نمیره و اکثرا بهش توجهی ندارن . یعنی کجا ؟
- پشت جبهه ها
بچه ها ، اون زمانی که جنگ شده بود ،خیلی ها توی میدون جنگ رفتن تا دشمن های عراقی رو شکست بدن؛ اما پشت جبهه ها ، ما نیاز داشتیم که کار علمی بکنیم و توی علم هم قوی و درجه یک بشیم . آخه اون زمان توی میدون جنگ به اندازه کافی سرباز و فرمانده بود ؛ اما توی دانشگاه ها به اندازه کافی جوون های انقلابی نبودن . محسن آقا شروع کرد به درس خواندن. آره خب ، گاهی اوقات جنگیدن و مبارزه کردن توی میدون جنگ، جبهه ، پشت خاک ریز است. یک موقعی هم میدان جنگ تغییر می کنه و توی دانشگاه ها میاد .....
- علم هسته ای
محسن آقا کار علمی رو شروع کرد.- چه رشته ای؟ چه درسی می خوند ؟ بچه ها محسن آقا رشته فیزیک رفت . اما از اون جا به یک علم بسیار بسیار بسیار مهم دست پیدا کرد . - چه علمی ؟ محسن آقا ، فهمید که ما یه علمی به نام علم هسته ای داریم- این چه علمیه دیگه ؟ چرا اسمش این جوریه ؟ هسته خرمای مگه ؟ بچه هایی که درس علوم شون رو خوب خوندن می دونن ، که کوچک ترین ذره توی این دنیا رو بهش اتم می گن . توی هر چیزی پر از اتم ، یک عالمه اتم وجود داره ، مثلا توی یه قطره آب چند میلیارد اتم وجود دارد . حالا اگه ما بتونیم اون اتم رو بشکافیم و بازش کنیم کلی چیز می تونیم بدست بیاریم خیلی بحث علمی پیچیده ای و من نمی خوام الان توضیحش بدم .
- بمب اتم
محسن آقای فخری زاده وارد این عرصه شد . او تحقیقات و مطالعاتش رو شروع کرد ؛ اما ، ما توی ایران کسی که بخواد روی علم هسته ای کار کنه نداشتیم . برای همین محسن آقای فخری زاده تمام وقت و زندگیش رو گذاشت تا بتونه این علم و پیشرفت بده و وارد ایران بکنه . آخه این علم دست چند تا کشور خاص بود . چند کشوری که ، مردم دنیا رو با علم شون تهدید می کردن. بچه ها ، با این علم میشه بمب هایی ساخت که آن بمب می توانند یک شهر رو نابود کنه . این بمب ها هر جایی که بخوره یک شهر رو با خاک یکسان می کنه باورتون میشه !!! به این بمب ها بمب اتم می گن .
توی یکی از جنگ هایی که آمریکا داشت این کار رو کرد و دو تا بمب اتمی و بمب هسته ای رو روی دو تا از شهرهای ژاپن انداخت و اون دو تا شهر رو با خاک یکسان کرد. برای همین محسن آقای فخری زاده وقتی سراغ این علم رفت و خارجی ها متوجه شدن فورا به ایران گفتند : به هیچ وجه نباید به سمت این علم برید . این علم ، یک علم خطرناکه !اما ایران گفت : چرا خطرناکه؟ اگه خطرناکه چرا شماها سمتش رفتید ؟ چرا شماها دارین کار می کنین ؟ اما اونها با عصبانیت تمام به ایران گفتند: همین که گفتیم نباید به سمت علم هسته ای برید . اگه به سمت علم هسته ای برید ، ما می دونیم و شما !!
- دانشکده مهندسی هسته ای
محسن آقای فخری زاده، این حرفا رو نمی شنید. او فقط صحبت های رهبرش رو می شنید.
رهبرش بهش می گفت: ما باید توی علم درجه یک بشیم و باید بریم روی قله ها ، سکوهای علمی دنیا بایستیم . باید یه کشوری بشیم که تمام کشورهای دنیا بیان علم شون رو از ما بگیرن . ما و علم هسته ای باید پیشرفت کنیم و این طوری بود که محسن آقای فخری زاده دانشکده مهندسی هسته ای رو توی ایران آورد و تاسیس کرد. وای وای بچه ها ، نمی دونید چه قدر دشمن از این رشته می ترسه . آخه چرا می ترسه ؟ چون یه روزی ایران به قدرتی می رسه که بتونه بمب هسته ای و بمب اتمی بسازه . اما رهبر و فرمانده ما ، آقای ما اعلام کردند و گفتند : ما بمب هسته ای نمی سازیم . چرا ؟ چون مردم بی گناه رو می کشه و ما از این کارها نمی کنیم؛ اما علم هسته ای کلی فایده دیگه داره ، فقط که باهاش بمب نمی سازن. توی علم پزشکی و علوم مختلف کلی فایده دارهو باعث میشه کشورمون یه عالمه پیشرفت کنه و ما توی این علم باید پیشرفت کنیم .
- ترور دانشمندان هسته ای
دشمن درجه یک ایران یعنی اسرائیل و آمریکا تا فهمیدن ایران توی علم هسته ای داره پیشرفت می کنه ، شروع کردن به تهدید کردن کشورمون ،دانشمندان مون ، رهبرمون و ..... اما ، ما ایرانیان از قدیم الایام معروف به شجاعت بودیم . دانشمندهای ما نترسیدن و پا پس نکشیدن . آقا محسن گفت : ما باید ادامه بدیم . رهبرمون هم که از همه شجاع تر بود گفت : ما باید ادامه بدیم . وقتی که دشمنای ما یعنی آمریکا واسرائیل فهمیدن که ترس توی ایرانی ها معنا نداره تصمیم به ترور گرفتن .ای وای ، ای و ای و ..... این اسرائیلی ها یه عده رو داخل ایران مامور کردن تا دانشمندان ما رو به شهادت برسونن .بچه ها بگین ببیننم، اسم این دانشمندهای بزرگ هسته ای ما رو می دونید یا نه ؟!! آفرین ، شهید احمدی روشن ، شهید داریوش رضایی نژاد ، شهیدعلی محمدی و شهید مجید شهریاری .بچه ها ، دشمن هامون توی روز روشن ، در حالی که دانشمندان ما توی تهران با ماشین شون از این طرف به اون طرف می رفتن، ماموران اسرائیلی اومدن و با چند تا گلوله اونها رو به شهادت رساندند . من آن زمان یادم هست که هر چند روز یه بار ، اخبار خبر شهادت یک دانشمند بزرگ ما رو می داد و دل همه ما خون می شد . آخه دانشمندها رو که نباید کشت؟ !! به چه جرمی می کشتن؟
می دونید جرم این دانشمندها چی بود ؟ جرم شون این بود که پای ایران وایسادن. اون زمانی که خارجی ها وآمریکایی ها بهشون پیشنهادهای خیلی خوب و گرون قیمت دادن که بیاین و برای ما کار کنین و توی کشور ما و به نفع ما کار کنید، اینها قبول نکردند. گفتند : ما اگر بخوایم کاری بکنیم برای کشور خودمون می کنیم چرا بیایم برای آمریکا کار کنیم ؟ و اون موقع بود که تصمیم گرفتن این ها رو ترور کنن و به شهادت برسونن ؛ اما قبل از اینکه شهدای هسته ای رو بخوان ترور کنن و به شهادت برسانند .اون ها می خواستن محسن فخری زاده رو بکشن آخه می دونستن محسن فخری زاده پدر علم هسته ای ایران بود .
- کابوس شب های نتانیاهو
محسن فخری زاده توی علم هسته ای مثل حسن تهرانی مقدم بود توی علم موشکی و برای خودش خیلی آدم بزرگی بود؛ اصلا نتانیاهو رسماً اعلام کرد و گفت: ما باید محسن فخری زاده رو بکشیم و اسم محسن آقای قصه ما رو گذاشتن توی لیست ترورشون یعنی توی اون کسایی که باید بکشیمش . باورتون میشه !!!اما از طرف کشور ما ، برای محسن آقا کلی محافظ گذاشتن و کلی نفر اومدن تا از جان محسن آقا حفاظت کنن . آخه جون محسن آقا ، دیگه یک جون معمولی نبود. محسن فخری زاده پدر یک علم بزرگ توی ایران بود . محسن آقا اون کسی بود که کابوس شب های نتانیاهو شده بود .
بچه ها ، محسن آقا شب و روز خونه نبود و دائم کار و فکر می کرد ، دائم مطالعه و یادداشت می کرد و زمانی که همسرش می گفت : محسن آقا دو دقیقه بیا خونه ، بیا پیش ما ، برای ما هم وقت بگذار. محسن آقا می گفت : خانم هر چقدر من بیشتر کار و تلاش کنم .خواب به چشم های نتانیاهو نمیاد . کارهای من باعث میشه نتانیاهو از ما بترسه و جرئت نکند بخواد نگاه چپ به ایران و ایرانی بکنه . همسرم من دارم کار بسیار بسیار بزرگ و مهمی انجام میدم .
اما آمریکایی و اسرائیلی ها که نمی تونستن پیشرفت ایران توی علم هسته ای را تحمل کنن ، یک نقشه خیلی خطرناک برای کشورمون کشیدن ، یک نقشه ای که باعث شد ما سالیان سال عقب بیفتیم و ضربه بخوریم ادامه قصه و ماجرای نقشه خطرناک آمریکایی ها باشه برای قسمت و تا قسمت بعدی .....
مبارزه با کرونا رایگان
🟣ماجرای کسانی که برای مذاکره با آمریکا🇺🇸، انرژی هستهای را تعطیل کردن
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای آغاز شکل گیری علم هسته ای ، توی کشور عزیزمون ایران رو گفتم . براتون تعریف کردم که آمریکایی و اسرائیلی ها وقتی فهمیدن ایران داره به سمت علم هسته ای میره . کشورمون ، دانشمندهامون و رهبرمون رو تهدید کردن و گفتند : اگه دنبال این علم برین ما می دونیم و شما .... اما رهبر ما و دانشمندهای ما نترسیدن و پا پس نکشیدن و به این راه ادامه دادن ، تا اینکه تونستن به نتیجه های خیلی خیلی خوبی برسن و تونستن کشور ما رو از نظر علم هسته ای به جایگاهی برسونن که آمریکا تصمیم بگیره ، دانشمندان ما رو ترور کنه . براتون گفتم توی روز روشن در حالی که توی ماشین شون بودن و داشتن توی شهر تهران تردد می کردن ، چند نفر از مامورای اسرائیلی اون ها رو به شهادت رسیدند.
- نابودی علم هسته ای
بچه ها ، آمریکا باز هم قانع نشد . چون ما روزبه روز توی علم هسته ای پیشرفت می کردیم . هر روز خبرهای فوق العاده ای درباره دانش و علم هسته ای ایران منتشر می شد . ایرانی ها توی این علم به آمریکا نزدیک شده بودند . می دونی علتش چی بود؟ علتش این بود که دانشمندترین انسان ما هنوز بود ، آقا محسن ....
محسن آقای فخری زاده روز به روز داشت تلاش می کرد و شاگردهای زیادی پرورش می داد و همه ی اونها ، علم هسته ای رو توی کشورمون رشد می دادن تا اینکه آمریکا یک نقشه خیلی خبیثانه کشید. نقشه کشید کاری کنه که ما خودمون علم هسته ای مون را نابود کنیم . چی ؟؟!! مگه میشه ، علم هسته ای مون رو خودمون از بین ببریم؟؟ بله ، آمریکا کشور ما را تحریم اقتصادی کرد گفت : لوازم هایی که نیاز دارین رو بهتون نمیدم و به کشورهای دنیا اعلام می کنم هر کسی که با ایران کار کنه ، دشمن منه و من باهاش می جنگم . اینطوری شد که دیگه هیچ کسی به ما کمک نکرد و اوضاع اقتصادی کشور ما یک مرتبه به هم ریخت . گرونی شد و اوضاع خیلی سخت شد . اما راهکار چی بود ؟ راهکار این بود که روی پای خودمون وایسیم و خودمون کشورمون رو آباد کنیم . راهکار همون چیزی بود که رهبرمون گفت : * باید اقتصادمون رو قوی کنیم . باید اقتصاد مقاومتی بیاریم و کشورمون رو روز به روز قوی تر و قوی تر کنیم *
- اقتصاد مقاومتی
بچه ها ، یک عده ای بودن که گفتن راهکار اینه که بریم و از آمریکا خواهش و التماس کنیم که ما رو تحریم نکنه و هر چی رهبرمون گفت : نه این کار اشتباهه ، این کار نتیجه نداره، اون ها قبول نکردن که نکردن . از طرف دیگه اون ها اومدن و رئیس جمهور کشورمون شدن . باورتون میشه !! رئیس های کشور به حرف رهبر گوش نمی دادن و هر چی رهبر و آقای ما می گفت : من به این آمریکا خوش بین نیستم . این ها دروغ می گن ، اینها شما رو فریب می دن و ...... اینها گوش شون بدهکار نبود و گفتند: ما باید بریم التماس کنیم تا آمریکا به ما رحم کنه و ما رو تحریم نکنه و بعدش هم رفتن و مذاکره کردن . وای وای بچه ها ، من اون زمان رو قشنگ یادمه ، اخبار اون زمان رو می خوندم .هر روز یه خبر بدی می اومد . چه خبر بدی ؟ چی شد ؟
بچه ها ، این کسایی که رفتن به آمریکا التماس کنن که ما رو تحریم نکنه به آمریکا قول دادن که ما انرژی هسته ای مون رو از بین می بریم. تو هم اقتصاد ما رو از بین نبر ، به ما غذا بده ، به ما وسایل بده و .... خیلی خیلی اتفاق بدی بود. از طرف دیگه آمریکا زیر همه قول هاش زد. اما اونها اومدن توی ایران و پایگاه های هسته ای ما رو خراب کردن و خیلی هاش رو از بین بردن .
- مذاکره بی مذاکره
بچه ها ، محسن فخری زاده خیلی حرص می خورد می گفت : ما برای این ها زحمت کشیدیم . ما شب و روزمان رو گذاشتیم . جوون هامون رو از دست دادیم. دانشمندهامون رو دادیم . چرا اینقدر الکی دارید زحمتهامون رو از بین می برید ؟ !! اما اون ها گوش شون بدهکار نبود. اونها این علم مهم ما رو از بین بردن، البته نه همه همش رو ولی یه ضربه خیلی بد به کشورمون زدن .آمریکا هم وقتی دید اینها به همه دستوراتش گوش دادن ، هیچ کاری نکرد تحریم ها رو که برنداشت هیچی ، اعلام کرد باید موشک هاتون رو هم از بین ببرید . اگه موشک تون رو از بین ببرین . من حاضرم تحریم رو بردارم و اون جا بود که دیگه رهبر ما سریع و محکم گفت: به هیچ وجه ما به موشک هامون دست نمی زنیم. آمریکا دروغگوئه ، مذاکرات باید تموم بشه . دیگه مذاکره بی مذاکره ، .....
اما بچه ها ، همین چند سال کافی بود که کلی ضربه به کشور ما بخوره و اطلاعات ما لو بره ، کلی از پایگاه های هسته ای ما درش بسته بشه ، کلی از امکانات ما رو خراب کردن و آمریکایی ها نگذاشتن ما توی این علم پیشرفت کنیم . بچه ها ، اگر ما جای محسن آقا باشیم قهر می کنیم و ناراحت می شیم می ریم توی خونمون، می گیم ما دیگه نیستیم رو ما دیگه حساب نکنید . اما محسن آقا این کارو نکرد محسن آقا گفت : هر چی رهبرم بگه ، من همون کارو می کنم و آقا بهشون گفتن : شما محکم به راهت ادامه وخسته نشو . محسن آقا به این مسیری که داشت می رفت ادامه داد . که یک مرتبه توی کشورمون یک بیماری خیلی خطرناک اومد.
- کرونا وارد ایران شد
یک بیماری که شاید خیلی از شماها یادتون باشه و اسم این بیماری رو شنیدین. شاید بعضی از شما هم این بیماری رو گرفته باشین . اسمش بود کرونا ....... ....* کرونا وارد ایران شد *.... البته وارد کل جهان شد . اما توی ایران هم اومد و کلی از مردم ما ، از دنیا رفتن. خیلی ها این بیماری رو گرفتن و نتونستن زنده بمونن . ما هیچی نداشتیم ، واکسنی نداشتیم که جلوی این بیماری رو بگیریم . بچه ها ما حتی وسیله ای نداشتیم که با اون بررسی کنیم این آدم کرونا گرفته یا نه؟ باورتان می شود ؟!!! آخه یه بیماری جدید بود ، این طوری نبود که ما از قبل پیش بینی کنیم. اما آمریکا و چین و چند تا کشور دنیا ، فورا واکسن ساخته اند.
| |
|
- واکسن کرونا
رهبر ما اعلام کرد که ما باید خودمون واکسن بسازیم و واکسن های آمریکایی رو وارد ایران نمی کنیم .آخه آمریکا دشمن ماست ، معلوم نیست که توی این واکسن ها چی بریزه ؟ امکان داره بخواد ما رو بیچاره کنه. ما واکسن های آمریکایی رو قبول نداریم و خودمون باید واکسن بسازیم .محسن آقای فخری زاده آستین هاش رو بالا داد و شروع کرد به کار علمی کردن.
بچه ها ، یادتونه که می گفتم محسن آقا ، جاهای خالی رو پر می کرد یعنی این .... وقتی کشور ما به بحران کرونا خورد. محسن آقا کیت های تشخیص کرونا رو ساخت که باهاش تشخیص می دادن این آدم کرونا گرفته یا نه؟ ؟وقتی به درمانگاه می رفتیم. یه چیزهایی بود، ببخشیدا داخل بینی می کردن که ببینن کرونا گرفتی یا نه ؟ و بعد از این هم محسن آقا ، واکسن کرونا رو ساخت.
ای جانم به محسن آقای فخری زاده . بچه ها ، اینا افتخار کشور ما است. بچه ها بر اثر کرونا روزی پونصد نفر ، هفتصد نفر و .... تو کشور ما کشته می شدن خیلی اوضاع سختی بود و همه از جون شون می ترسیدن ؛ اما محسن آقای فخری زاده اومد و ایران رو نجات داد.محسن آقای فخری زاده و تمام دانشمندان ایرانی زحمت کشیدن و کلی واکسن ایرانی در مدل های مختلف ساختن و بعدش هم به دستور رهبرمون تمام مردم رو واکسینه کردن یعنی به همه مردم واکسن زدن ..... و اتفاقی افتاد که هیچ کسی پیش بینی نمی کرد کرونا از کشور عزیزمون ایران بیرون رفت .
بچه ها ، هنوز که هنوزه توی بعضی از کشورهای دنیا عده ای بر اثر کرونا می میرند. اما توی ایران دیگه از این خبرها نیست . توی ایران کرونا جمع شد و این حاصل زحمات شبانه روزی دانشمندهای ما بود علی الخصوص محسن آقای فخری زاده عزیز
رفيق حاج قاسم رایگان
🟣ماجرای غم انگیز دلتنگی محسن آقا بعد شهادت حاج قاسم😭
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دشمنی آمریکا با ایران رو گفتم . براتون تعریف کردم که آمریکای نامرد کشور ما رو تحریم کرد و باعث شد اوضاع اقتصادی کشورمون دچار مشکل بشه ؛ اما رهبر ما گفت : راه چاره اش اقتصاد مقاومتی است و باید روی پای خودمون بایستیم ، خودمون هر چی نیاز داریم رو تولید کنیم تا قوی بشیم؛ اما یک عده ای که مسئولین اصلی کشور بودن مثل : رئیس جمهور ، رئیس مجلس و ... گفتن راه چاره اینه که بریم و با آمریکا صحبت کنیم و ازش خواهش کنیم تا تحریم ها رو برداره وآنها حرف رهبر رو گوش ندادن و این کار رو کردند و یک ضربه بزرگ به انرژی هسته ای کشورمون زدند . ای وای، ای وای ، ...
بچه ها ، هنوز از این ضربه چیزی نگذشته بود که کرونا وارد کشورمون شد و محسن آقای فخری زاده به امر رهبری ، کیت تشخیص و واکسن کرونا رو ساخت . محسن آقا خیلی برای کشورمون زحمت کشید.
- شهادت بهترین رفیق
محسن آقای فخری زاده قصه ما یک دوست خیلی صمیمی داشت. یک کسی که ، محسن آقا واقعا دوستش داشت و بهتره بگم عاشق اون بود. اون دوست محسن آقا ، کسی نبود جز حاج قاسم سلیمانی. با اینکه حاج قاسم سلیمانی یک دانشمند نبود و یک فرمانده نظامی بود؛ اما محسن آقا بدجوری حاج قاسم رو دوست داشت و از اون طرف حاج قاسم ، هم خیلی محسن آقا رو دوست داشت .
اون شبی که خبر شهادت حاج قاسم به کشورمون ایران رسید . محسن آقای فخری زاده بی تاب شده بود ، دائم گریه می کرد و اشکش بند نمی اومد . دائم می گفت : حاج قاسم رفتی و من رو تنها گذاشتی. تو جلوتر از من رفتی؛ اما دعا کن که من هم شهید بشم و پیش شما بیام . دعا کن که من هم به این آرزوم برسم .
خانواده محسن آقا می گفتند : حاج محسن آقا ، شما خیلی انسان مهمی است . شما یک دانشمند بزرگی ، اگه شما بری رهبرمون تنها می شه؛ اما محسن آقا گوشش بدهکار نبود و می گفت : من دیگه باید برم ، روی زمین جای من نیست باید برم توی آسمونها ، من باید برم پیش حاج قاسم و رفق های شهیدم .
- بی تاب شهادت
بچه ها ، دیگه زندگی محسن فخری زاده با اشک و آه و گریه همراه شده بود . محسن آقا نماز صبحش رو که می خوند . چند ساعتی قرآن می خوند ، بعدش تفسیر قرآن می خوند و صبحانه ش رو می خورد ، ورزش صبحگاهی شون می کرد و به محل کارش می رفت ؛ اما توی محل کارم آروم و قرار نداشت. دائم از خدا می خواست که به آرزوی قدیمیش یعنی شهادت برسه و به دوست های شهیدش ملحق بشه . از خدا می خواست پیش حاج قاسم بره .
- خستگی ناپذیر
بچه ها، این آرزوی شهادت باعث نشده که محسن آقا توی جاش بشینه و خسته و نا امید بشه ؛ اتفاقا، ده برابر کار می کرد چون می دونست شهادت هدیه خدای مهربونه ، برای اون کسایی که در راه خدا جهاد و تلاش می کنن . شهادت هدیه خدا برای بنده های خوبشه . محسن آقا، شبانه روز خستگی ناپذیر تلاش می کرد و توی همون ایام بود که تونست برای کرونا اون همه کار بکنه و علم هسته ای کشورمون رو پیشرفت بده. آخه بعد از اینکه اون رئیس جمهور رفت و رئیس جمهور و مسئولین بعدی اومدن ، بهش اجازه دادن تا حسابی کار کنه و محسن آقا هم شبانه روز کار می کرد و خسته نمی شد. از پا نمی نشست ، خواب و بیداری نداشت . همش شده بود کار برای انقلاب ، اسلام ، رهبرش ، امام زمان (عج ) و .....
- باغچه ی دماوند
گذشت و گذشت تا اینکه یک روز محسن آقای فخری زاده به همراه خانواده اش رفت به طرف شهر دماوند .چرا دماوند ؟ آخه اونجا محسن آقا ، یک باغچه کوچولویی داشت و زمان هایی که می خواست استراحت کنه و خستگی در بکنه به اون جا می رفت . به باغچه اش سر می زد و به گل و گیاه هاش می رسید. محسن آقا ، عاشق گل و گیاه بود . فوق العاده گل و گیاه رو دوست داشت . در کنار اون همه کار مهمی که داشت دائم به گل و گیاه هاش رسیدگی می کرد. این طوری نبود که فقط حواسش به کار باشه . حواس محسن آقا به همه چی بود .....
- استقبال بی نظیر
محسن آقا به همراه همسرشون به اون باغچه رفته بودند . شب شد و محسن آقا آروم مثل همیشه دراز کشید و خوابید. وقتی صبح شد ، همسر محسن آقا اومد بالای سر شوهرش تا بیدارش کنه ؛ اما دید شوهرش خیس عرق شده و توی خواب داره همین طوری گریه می کنه . ..
همسر محسن آقا ، فورا ایشون رو تکون داد و با نگرانی گفت : محسن ، محسن بلند شو ... چی شده؟ چرا این طوری شدی؟ چرا داری گریه می کنی ؟
محسن آقا بک مرتبه چشماش رو باز کرد که و شروع کرد به گریه کردن. همسر محسن آقا با نگرانی پرسید : چی شده؟ محسن آقا همین طوری که اشکش می ریخت گفت : توی خواب دیدم که اهل بیت پیشم اومدن ، به استقبالم اومدن . بهم می گفتن که تو به زودی پیش ما می آیی. این قدر که این خواب لذت بخش بود که من نمی خواستم از این خواب بیدار بشم . حضرت زهرا(س) و امیرالمومنین (ع) اومده بودن . امام حسن (ع) ، امام حسین(ع) و پیامبر خدا (ص) همه اومده بودن به استقبال من .خیلی حال خوبی بود . خیلی خوش گذشت ای کاش منو از خواب بیدار نمی کردی .....
خلاصه که محسن آقا بعد از اینکه خوابش رو تعریف کرد بلند شد و صبحانه رو نوش جان کردن و بعد هم سوار ماشین شون شدن و به طرف تهران راه افتادند که ناگهان صدای تیراندازی بلند شد . محسن آقا متوجه نشدن این صدای تیراندازی داره از کجا میاد ؟ به اطراف نگاه کردند که ادامه قصه باشه برای قسمت بعد ...
شهادت محسن آقا رایگان
🟣ماجرای ناراحت کننده شهادت محسن آقا😔 توسط اسرائیل
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تلاش های شبانه روزی محسن آقای فخری زاده برای رسیدن به آرزوش رو گفتم . اون آرزو چی بود ؟ کدوم آرزو ؟ آفرین ، آرزوی شهادت محسن آقا بعد از اینکه رفیق صمیمی یعنی حاج قاسم سلیمانی رو از دست داد دیگه بی تاب شده بود دیگه کارش گریه شده بود و تلاش می کرد تا به آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت برسه اما بعدش هم براتون ماجرای اون خواب زیبای محسن آقا رو گفتم اون خوابی که اهل بیت به استقبالش اومده بودن تا محسن آقا رو با خودشون به طرف بهشت ببرن.
- صدای تیراندازی
بعد از اینکه محسن آقای فخری زاده این خواب رو دیدن فوراً به همراه همسرشون ، سوار ماشین شدن تا برگردن به طرف تهران که ناگهان صدای تیراندازی شنیدند . محسن آقا، متوجه نشد از کدوم طرف تیر اندازی می کنند ؟ آخه هیچ کسی توی اون خیابون نبود !!! هیچ کسی نبود که اسلحه دستش گرفته باشه . یک خیابون خلوت بود؛ اما صدای تیراندازی می اومد و این تیرها داشت به ماشین او اصابت می کرد.
محسن آقا تا متوجه تیراندازی شد . فورا سرش رو پایین آورد. اتفاقا همون موقع یه گلوله به شیشه خورد و رد شد. اگه سر محسن آقا بالا بود اون گلوله صاف توی پیشونی ایشون می خورد . محسن آقا از ماشینش پیاده شدن و همسر محسن آقا هم که نگران شده بود از ماشین پیاده شد ، در ممون موقع چند تا تیر به بدن محسن آقا خورد . یک تیر به کتف ایشون ، یک تیر دیگه به پای ایشون خورده . یک تیر دیگه به پهلوی محسن آقا خورد.محسن آقا ، غرق در خون روی زمین افتاد . همسر محسن آقا ،با نگرانی خودش رو بالای سر محسن آقا رسوند. محافظ ها هم که توی ماشین عقبی بودن دویدن و پیش محسن آقا اومدن؛ اما هر چی به اطراف نگاه کردن کسی رو نمی دیدن . جز یک نیسان آبی که اون جلوتر پارک بود و پشت این نیسان یک اسلحه بود . اما هیچ کسی سوار نیسان نبود . بچه ها ، این اسلحه رو با کامپیوتر از اسرائیل هدایت می کردن و اونها داشتن همه جا رو می دیدن و از این طریق بود که چند تا گلوله به بدن دانشمند بزرگ کشور ما زدند . محافظ های محسن آقا تا متوجه اون ماشین شدن خواستن به سمتش حرکت کنن که یک مرتبه اون نیسان آبی منفجر شد .یک انفجار خیلی بزرگ ، تیکه های آهنش به این طرف و اون طرف پرتاب شد . چند تا تیکه هم به بدن همسر محسن آقا خورد. محسن آقای قصه ما ، بی حال روی زمین افتاده بود ، اما لبخند از روی لب شون نمی رفت.
- آرزوی دیرینه
آقای قصه ما داشت به آرزوی دیرینه خودش می رسید . محسن آقا داشت به رفیق شهیدش می رسید. شاید اون لحظه داشت تعبیر خوابش رو می دید . شاید محسن آقا اون لحظه آخر اهل بیت (ع) ، حضرت زهرا (س) ، امام علی (ع) و ..... رو می دید، که به استقبالش اومدن .
محافظ های محسن آقا ، فورا ایشون رو سوار آمبولانس کردن و به طرف بیمارستان بردند . درسته که محسن آقا کلی گلوله خورده بود و کلی خون از بدنشون رفته بود ؛ اما ، هنوز زنده بود و نفس می کشیدن ولی توی اون بیمارستان امکانات کافی برای رسیدگی به محسن آقا نبود. دستور دادند هلیکوپتر بیارن تا بدن غرق در خون محسن آقا رو به تهران انتقال بدن . چند دقیقه ای گذشت که هلیکوپتر از راه رسید. محسن آقا دیگه چشماش نیمه باز بود و خوب همه جا رو نمی دید. محسن آقا ، آرام زیر لب ذکر می گفت و برای سفر به دیار ابدی آماده شده بود برای سفر به زندگی واقعی، به اون جایی که اهل بیت منتظرش بودن بعد از این که محسن آقا رو سوار هلیکوپتر کردن ، هلیکوپتر راه افتاد. توی آسمون ها بود که روح پاک محسن فخری زاده از بدن غرق در خونش جدا شد و به طرف بهشت رفت . وقتی این هلیکوپتر روی زمین نشست ، محسن آقا دیگه از دنیا رفته بود ...
- دیدار شهید جمهور
این خبر وحشتناک توی کشور ما پیچید چه خبری ؟ خبر این بود که پدر علم هسته ای کشورمون از دنیا رفت و شهید شد .همه ناراحت شدند مخصوصا رهبر عزیزتر از جانم . اون شب خیلی ها به خونه شهید فخری زاده تشریف آوردن تا به همسر و پسرهای محسن آقا بگن که ما هم توی غم شما شریک هستیم .
بچه ها ، یکی از اصلی ترین کسانی که به زیارت خانواده شهید فخری زاده رفت و برای آخرین بار پیکر پاک محسن آقا رو دید کسی نبود جز شهید جمهور ، قهرمان کشور ما یعنی شهید سید ابراهیم رئیسی . آقای رئیسی اون زمان رئیس قوه قضاییه بود ولی همه کارهاشون رو فورا کنار گذاشتن و به خونه محسن فخری زاده رفتن و بعد هم بر بدن پاک و مطهر محسن آقا نماز خوندن و به خانواده ایشون تسلیت گفتند.
- راهت ادامه دارد
اما بچه ها ، با رفتن محسن فخری زاده اسرائیل ثابت کرد که دشمن ایران و ایرانی است و هر وقتی که ایران بخواد پیشرفت کنه، آمریکا و اسرائیل میان جلوی ایران می ایستند؛ اما کور خوندن ، چون نمی دونن که توی ایران پر از محسن فخری زاده است . شاید خیلی از شما بچه هایی که همین الان این قصه رو می خونید ، تصمیم بگیرین که در آینده به یک دانشمند بزرگ تبدیل بشین به محسن فخری زاده تبدیل بشین.آره بچه ها، محسن فخری زاده هم یه روزی مثل شما بود . یک بچه معمولی و اتفاق عجیب غریبی نیفتاده بود؛ اما تصمیم گرفت برای کشورش ، انقلابش و برای امام زمانش (عج)تلاش کنه و درس بخونه و به این مقام بزرگ برسه . این بود قصه زندگی شهید محسن فخری زاده
بچه ها حالا که قصه مون به پایان رسید من یک دعا می گم و همه شما یک آمین بگین آماده اید ؟
خداوندا به حق محمد و آل محمد و به خون ریخته شده محسن فخری زاده تمام بچه هایی که این قصه رو خوندن جزو یاران امام زمان (عج) قرارشون بده
الهی آمین .
موارد مرتبط
قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا (س)
آیا تا حالا قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا رو شنیدین؟!
ماجرای سخنرانی حضرت زهرا توی مسجد پیامبر(خطبه فدکیه) رو چطور؟!
ماجرای حمله خونه حضرت فاطمه و شهادت ایشون رو هم میتونین اینجا گوش کنین
قصه زندگی شهید برونسی
قصه زندگی حضرت نجمه خاتون
قصه نافع بن هلال
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


سلام من محمدامین هستم