سید روح الله موسوی خمینی
قصه زندگی امام خمینی
تولد سید روح الله رایگان
🔹ماجرای مبارزه سید مصطفی با خانهای زورگو😠💪🏼
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
در سالهای سال پیش ،در بیشاز صد و پنجاه سال پیش ،توی شهری از شهرهای نزدیک به اراک،
بچهها میدونین که اراک توی کدوم استانه؟ اراک تو استان مرکزی ایرانه -یک شهری بود نزدیک شهراراک بهش میگفتند خمین .اسم این شهر خمین بود .توی شهر خمین مردم مختلفی زندگی میکردند؛
آدمهای زیادی زندگی میکردند؛ آدمای خوب و بد ،آدمای مهربون و بدجنس ،آدمای فقیر و پولدار.
اما توی این شهر خمین ،یه آقایی زندگی میکرد به نام سید مصطفای خمینی.
این سید مصطفی خمینی عالم اون شهر بود ،یعنی از همه بیشتر درس خونده بود و علم و سوادش از
همه بیشتر بود .این سید مصطفی خمینی چند سالی رفته بود نجف؛ اونجا درس خونده بود؛ مجتهد شده
بود و توی دین صاحبنظر شده بود و بعد برگشته بود به شهر خمین تا اونجا اسالم رو به مردم آموزش بده
و به داد مردم مظلوم و بینوای شهر خمین برسه.
چرا مردم مظلوم؟ کی مگه بهشون ظلم میکرد؟ کی اذیتشون میکرد؟
دوران حکومت خان ها
اون زمان بچهها ،هر شهری ،هر منطقه ،هر روستایی ،خان داشت .خان روستا کسی بود که به همه
مردم زور میگفت .از همه بیشتر پول داشت ،از همه بیشتر سرباز داشت ،برای همین به مردم زور میگفت.
هر کاری که میخواست میکرد؛ کسی نمیتونست بهش اعتراض کنه.
مثالً میومد به مردم فقیر ،به مردم نیازمند به مردمی که دستشون به دهنشون نمیرسید و اوضاع مالی
خوبی نداشتند میگفت:
"بچههاتون و بیارین خونه من کار کنن تا من یه پول کمی به شما بدم"بچههای کوچیکشون و از مردم میگرفت ،میآورد خونه خودش کارگری کردن تا یه پولی به بابای اون
بچه بده.
از طرف دیگه بعضی از این خانها بهزور ،به نامردی ،حق مردمو ازشون میگرفتند .مثالً زمین
کشاورزی مردم و ازشون میگرفتند ،گاو و گوسفنداشون و ازشون میگرفتند ،چرا؟ چون زور داشتند .مردم
هم نمیتونستند هیچ کاری بکنند؛ چون اگه به خان میگفتند باالی چشمت ابروِ ،خان اسلحشو درمیآورد و
همونجا اونو میکشت .هیچکس هم نمیتونست به خان اعتراض کنه.
البته بچهها نامردی نکنم .توی بعضی از شهرها و روستاها ،خانهایی بودند که آدمای خوبی بودند،
آدمای عادلی بودند ،آدمای مهربونی بودند ،ولی اینا تعدادشون واقعاً کم بود .چرا؟ چون خانها از بین کسانی
انتخاب میشدند که پولشون بیشتر باشه و قلدرتر باشد؛ برای اینکه بتونند مردم و مدیریت کنند ،خانها رو
اینطوری انتخاب میکردند ،برای همین این خانها خیلی مردم و اذیت میکردند.
اما توی شهر خمین ،یک مجتهدی بود ،یک عالمی بود که جلوی این خانها وایمیستاد و نمیذاشت
اینا به مردم ظلم کنن .اون کی بود؟ اون کسی نبود جز سید مصطفایی خمینی.
این سید مصطفی خمینی جلوی خانها وایمیستاد ،میگفت:
" من نمیذارم شما به مردم بیچاره ظلم کنید ،من نمیذارم حق این مردم طفلک رو بخورید و اوناهیچ کاری نتونن بکنن .من پشتیبان مردمم"
برای همین مردم شهر خمین ،خیلی این آقا سید مصطفی رو دوست داشتند .خیلی طرفدارش بودند.
یه عدهای اومده بودند یارش شده بودند ،اسلحه بدست گرفته بودند و دور تا دور این آقا مصطفی رو گرفته
بودند که این آقا مصطفی هر دستوری داد انجام بدند.
مثالً مردم میومدن شکایت میکردند که خان اومده زمینهای من و گرفته؛ سید مصطفی هم به کمک
این تفنگداراش میرفت پیش خان میگفت:
" زمیناش رو پس بده"خان هم تا سید مصطفی رو میدید گفت:
" -باشه ،باشه ،زمین ها را پس دادم "
پادشاهان قاجار
حاال بچهها این خانها ،یک مصیبت مردم بودند .یک مصیبت دیگهی مردم پادشاهای قاجار بودند که
چقد مردم و اذیت میکردند .این پادشاهای قاجار ،یه پادشاهای بیعرضه و بیدستوپایی بودند که یاد
نداشتند از کشور محافظت کند.
وقتی هم که این پادشاهها میمردن ،توی کشور بل بشو میشد ،عجب اوضاعی میشد ،هرکسی ادعای
حکومت میکرد .هر کسی میاومد مردم و تحت سیطره خودش میگرفت .میومد به مردم ظلم میکرد.
هرکی اسلحه داشت ،میاومد سر راه غارت میکرد مردم و.
حاال تو این وضعیتی که شاه میمیره ،همهجا شلوغ میشه ،هم اسلحه هاشون و درمیارن ،همه همدیگه
رو غارت میکنن ،مردم به کی پناه ببرن؟ مردم معمولی به کی پناه ببرن؟ به خانها؟
نخیر ،این خانها خودشون از همه بدتر بودن .این خان ها فقط منتظر فرصت بودند تا پول مردم و
بگیرند ،تا جون مردمو بگیرن .این مردم میرفتند پیش مجتهد شون ،پیش عالمشون .مردم شهر خمین
میومدن پیش کی؟ پیش آقا سید مصطفی خمینی .میگفتند:
"آقا سید مصطفی به داد ما برس .این پادشاه مرده و تا پادشاه بعدی بیاد روی کار ،اوضاع همینه،اوضاع اینه که مردم اسلحه کشیدند و همدیگه رو دارن غارت میکنن .به دادمون برسه"
این آقا مصطفی هم با اون تفنگدارها که داشت ،با اون سربازایی که داشت ،نمیذاشت شهر خمین
نظمش از بین بره .نمیذاشت دزدها و قاچاقچیها و خالفکارا ،بیان امنیت مردم و از بین ببرند.
برای همین بچهها ،مردم خیلی آقا سید مصطفی رو دوست داشتند ،خیلی.
از طرف دیگه هم خیلی به ایشون اعتماد داشتند .هرچیزی میخواستند بگند ،میاومدند به ایشون
میگفتند .اگر مالی و میخواستند امانت به کسی بدند به ایشون امانت میدادند .اگر میخواستند سرباز کسی
بشند میاومدند سرباز ایشون می شدند.
این آقا سید مصطفی یه همسری داشتند بنام هاجر خانم .این هاجر خانم ،خیلی زن خوب و شجاعی
بود .پا به پای آقا مصطفی بود و به ایشون کمک میکرد و از طرف دیگه هاجر خانوم توی خونه بود و
فرزندای آقاسید مصطفی رو بزرگ میکرد و از امروز قراره من قصهی زندگی یکی از فرزندان آقا سید
مصطفی و هاجر خانوم و برای شما تعریف کنم.
تولد سید روح اهلل
فرزندی که در چهل و یک سالگی آقا سید مصطفی به دنیا اومد .آقا سید مصطفی چهل و یک
سالشون بود که خدای متعال یه بچهی بسیار زیبا و دوستداشتنی رو به خانوادشون هدیه کرد .فرزندی که
اسمشو گذاشتن سید روحاهلل.
سید مصطفی ،خیلی سید روحاهلل دوست داشت .خیلی بهش عالقه داشت .اما بچهها ،سید روحاهلل هنوز
پنج ماهش نبود که یک اتفاق خیلی بد برای زندگیاش افتاد .یک بچه پنج ماهه چه اتفاق بدی میتونه برای
زندگیش بیفته؟
شهادت سید مصطفی
یه روز که آقا سید مصطفی با این سربازاشون داشتند میرفتند به طرف تهران و با پادشاه دیدار کند و
خبر از ظلمها و بدجنسی های این خانهای شهر خمین بدند ،دو تا از این خانهای بدجنس سر راه اومدن
جلوی سید مصطفی ،اومدن اول سالم و احوالپرسی کردند و گفتند:
"ما هم میخواهیم با شما به این سفر بیاییم ،ما هم میخوایم تا تهران بیایم پادشاه و ببینیم".اما سید مصطفی گفت " :برگردید ،الزم نیست شما با ما بیایید".
اما بچهها ،اونا دروغ میگفتند .اونا یه نقشهی دیگهای توی سرشون بود .اونا یواشکی تفنگ شونو از توی
لباسشون درآوردن و یک تیر زدند به قلب سید مصطفی و سید مصطفی همون لحظه از روی اسب به زمین
افتاد و به شهادت رسید و فرزند پنج ماهش سید روحاهلل یتیم شد.
یعنی سید روحاهلل از پنجماهگی دیگه باباشو ندید .البته خب بچه تا پنج ماهگی چیزی یادش نمیاد.
باید چهار پنج سالش بشه حداقل تا یه چیزی یادش بیاد .سید روحاهلل هیچ خاطرهای از باباش نداشت.
هیچوقت باباشو ندیده بود ،چیزای زیادی از باباش نمیدونست مگر همون چیزایی که خواهر برادراش و
مامانش و عمهاش ایناها براش تعریف کرده بودند.
اما خداوند متعال خواسته بود که این سید روحاهلل یتیم قصه ما تبدیل شه به بزرگترین رهبر دنیا .این
آقا سید روحاهلل قصه ما کسی نیست جز حضرت امام خمینی رحمت اهلل علیه.
خوب بچهها با ما همراه باشید که میخواهیم از قسمتهای بعد ،قصههای شیرین و شنیدنی از زندگی
سید روحاهلل موسوی خمینی یعنی امامخمینی رحمت اهلل علیه براتون تعریف کنیم .تا قسمتهای بعد شما
رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدانگهدار.
دوران کودکی رایگان
🔹ماجراهای دوران کودکی و بازی کردن های سید روح الله
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ،براتون ماجرای زندگی سید مصطفی خمینی ،بابای سید روح الله و تعریف کردم و گفتم
که این آقا سید مصطفی جلوی این خانهای بدجنس ،جلوی این آدمای بد ،وای میایستاد و با اونها
میجنگید و نمیذاشت اونا حق مردمو بخورن.
برای همین یه روز که آقا سید مصطفی داشت سفر میکرد بره بهطرف تهران ،توی راه ،نزدیک اراک،
دوتا از این خانهای بدجنس اومدن سر راه و یک تیر به قلب ایشون زدن و ایشونو به شهادت رسوندن و سید
روحاهلل پنج ماهه قصه ما یتیم شد.
اما بعد از اینکه سید مصطفی به شهادت رسید ،همسر ایشون و خواهر ایشون که میشد درواقع عمه
سید روحاهلل ،ایناها گفتند ما میریم تهران ،میریم پیش پادشاه ،میریم جلوی کاخ پادشاه میشینیم تا
پادشاه ،این آدمای بدجنسی که سید مصطفی رو به شهادت رسوندن بکشه و ایناها رو اعدام کنه.
بچهها ،همونطور که براتون تعریف کردم؛ این هایی که سید مصطفی رو به شهادت رسوندن از خانهای
خمین بودند ،یعنی خان بودن ،گنده بودن ،کسی نمیتونست به اینا دست بزنه .برای همین کسی جرأت
نداشت اینا رو قصاص کنه؛ کسی جرأت نداشت اینا رو دستگیر کنه و اعدام کنه.
اما مامان سید روحاهلل و عمه سید روحاهلل بههمراه بچهها ،رفتن در کاخ پادشاه نشستند تا اون بیاد و
حکم قصاص این دوتا خان بدجنس و صادر کنه .بچه ها ،یه چند وقت اونجا نشستند ،چند وقت اونجا
منتظر بودند ،مردمم دستهدسته به اینا اضافه میشدند ،میاومدند اونجا مینشستند .خب چه ضرری داره
برای پادشاه؟ زشته برای پادشاه مردم بیان در کاخش بشینند ،ازش چیزی بخوان بعد پادشاه گوش نده.
برای همین بعد از چند وقت پادشاه قاجار گفت باشه من این دونفر و قصاص میکنم .حکم قصاص
شونو نوشت و داد به به مادر سید روحاهلل.
بچهها ،مادر سید روحاهلل بعد از این ماجرا ،رو کرد به بچههاشو گفت:
" فرزندان من ،هرگز اجازه ندهید کسی به شما ظلم کند و حق شما و مردم را بخورد".بچهها ،مامان سید روحاهلل با این این کارش ،یه درس خیلی بزرگ به همه ماها داد؛ اونم چه درسی!
درس اینکه ما نباید اجازه بدیم کسی در حقمون چنین ظلمی بکنه .ما نباید اجازه بدیم آدم بدها هر کاری
که دلشون میخواد بکنن و ما ساکت باشیم و ما به اسم این که ما آدمای اخالقمداری هستیم سکوت کنیم،
مظلوم باشیم .هرگز نباید اجازه بدیم .ما باید جلوی آدمای ظالم وایسیم و حقمون رو از حلقومش بیرون
بکشیم.
خالصه بچه ها ،مامان سید روحاهلل موفق شد حکم قصاص قاتالی شوهرش رو بگیره و اونا رو به سزای
اعمال بدشون برسونه .اما بچهها ،بعد از اینکه مامان سید روحاهلل ،هاجر خانم ،بههمراه بچههاش برگشتن
بهطرف شهر خمین و بهطرف خونهشون ،عمه سید روحاهلل یعنی خواهر سید مصطفی هم گفت منم میام
خونه شما تا با شما زندگی کنم تا به شما کمک کنم .باالخره شما همسر نداری ،من بیام به شما کمک کنم
تو کارای خونه ،تو بزرگ کردن بچهها.
بازی های سید روح اهلل
اما حاال یهکم از بچگیهای سید روحاهلل براتون بگم .بچهها ،سید روحاهلل با اینکه بابا نداشت اما
هیچوقت افسرده و ناراحت و دمغ نبود .بلکه مثل بچههای دیگه میرفت توی کوچه بازی می کرد .اتفاقا
خیلی از بچههای دیگهام بهتر بازی میکرد .مثالً سید روحاهلل سرعت دوش خیلی باال بود؛ خیلی تند میدوید.
وقتی مسابقه دو میذاشتند از همه جلو میزد و همیشه نفر اول میشد .تو مسابقه پرش هم از همه بهتر بود.
البته این آقا سید روحاهلل قصه ما ،عالقه خیلی زیادی هم به ورزش کشتی داشت .توی محلشون ،توی کوچه
شون با بچهها کشتی میگرفت ،دعوا نمیکرد و بیادب نبود و حرفهای زشت نمیزد ،ولی میگفت بچهها
حاال که دور هم جمعیم ،بایید کشتی بگیریم ،یعنی ببینید کی زورش بیشتره؟
بچهها با هم کشتی میگرفتند .این سید روحاهلل خیلی زورش زیاد بود .میتونست بچههای بزرگتر از
خودش و هم زمین بزند و شکست بده.
بچهها ،بچگیهای سید روحاهلل تا قبل از پنج شیش سالگی همهاش بازی بود .همهاش توی کوچه داشت
با بچهها بازی میکرد .داشت مسابقهی دو میداد ،داشت پرش انجام میداد ،داشت کشتی میگرفت و بعد
برمیگشت خونه .وقتی هم که برمیگشت خونه ،مامان سید روحاهلل ،هاجر خانم ،هیچوقت دعواش نمیکرد
بگه چرا رفتی بازی کنی؟ چون با خودش میگفت :خوب بچه باید بازی کنه دیگه .بچه تو بچگیش اگر خوب
بازی کنه ،وقتیکه بزرگ بشه بچهی عاقلی میشه ،بچه خوبی میشه ،بچه فهمیدهای میشه.
دوران مکتب خانه و دبیرستان
اما بچهها ،بعد از اینکه سید روحاهلل به پنج شیش سالگی رسید ،رفت به مکتبخونه و شروع کرد درس
خوندن .االن شماها میرین به دبستان ،اون زمان میرفتند به مکتبخونه .توی مکتبخونهها سواد خوندن
نوشتن یاد میگرفتند .از همهچی بیشتر یاد میگرفتند چطوری قرآن بخونند.
این سید روحاهلل ،خیلی استعدادش زیاد بود ،خیلی هوش زیادی داشت ،برای همین زود زود درسها را
یاد میگرفت .خیلی توی امتحانات موفق بود و بچه باهوشی بود .اما بعد از اینکه توی مکتبخونه درس
خوند و کامل یاد گرفت چجوری بخونه ،چهجوری بنویسه و کلی قرآن خوند ،بعدش رفت به مقطع دبیرستان
و اونجا درس خوند.
اون زمون بچهها ،همه نمیرفتند دبیرستان ،یعنی بهتره بگم اکثراً نمیرفتند دبیرستان ،یه چهار پنج
کالس که میخوندن دیگه میرفتن سر کار ،بعضیهاشون میرفتند معلم میشدند با همون چهار پنج کالس،
بعضیها میرفتند نظامی میشدند .بعضی ها میرفتند کشاورز و دامپرور و اینا می شدند.
اما سید روحاهلل چون استعداد خیلی خوبی داشت به درسش ادامه داد .درسش رو خوند و رفت و مقطع
دبیرستان و اونجا درس خوند.
شروع جنگ جهانی اول
اما ،اما ،هنوز چند وقتی از دبیرستان رفتن سید روحاهلل نگذشته بود که یک اتفاق بسیار مهم و خطرناک
برای کشور عزیزمون ایران افتاد .چه اتفاقی؟ جنگ جهانی اول شروع شد .جنگی که نصف دنیا با نصف دیگر
میجنگیدند.
البته ایران توی این جنگ دخالت نکرد .ایران وارد این جنگ نشد ،ایران اعالم بیطرفی کرد ،ولی
شورویها از شمال کشور وارد ایران شدند و انگلیسیا از جنوب کشور .کشور مظلوم و بیپناه ما درگیر یک
جنگ جهانی بزرگ شد .اما اون زمان مثل االن نبود که ما اینقدر قدرت نظامی داشته باشیم ،اینقدر سرباز
داشته باشیم ،اینقدر جان فدا داشته باشیم ،اینقدر موشک و بمب و اسلحه داشته باشیم.
نه بابا ،از این خبرا نبود ،ما از اینها نداشتیم .ما خیلی کشور ضعیفی بودیم؛ به طوریکه وقتی سربازان
شوروی وارد ایران شدند ،یه عرض مدت کوتاهی تهران و رد کردن ،اومدن جلو .سربازهای انگلیسی هم که
وارد کشور شدند همینجور اومدند باال .کشور ما رو دچار فقر و بیچارگی بزرگ کردند ،یه فقر و بیچارگی و
جنگی که...
ادامهاش باشه برای قسمت بعد .تا قسمت بعد و ماجرای جنگ جهانی اول و قصههای سید روحاهلل شما
رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدانگهدار
جنگ جهانی اول رایگان
🔹ماجراهای قحطی وحشتناک ایران در جنگ جهانی اول😔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دوران کودکی سید روحاهلل و تعریف کردم و گفتم که سید روحاهلل مثل بقیه
بچهها بازی میکرد و اتفاقا از بقیه هم سرعت دوش و پرشاش بیشتر بود و بعد هم براتون ماجرای درس
خوندن های سید روحاهلل و تعریف کردم.
اما بچهها سید روحاهلل هنوز سنوسالی نداشت ،هنوز کودک بود که یک جنگ جهانی بزرگ تو جهان
اتفاق افتاد .نصف قدرتهای دنیا به جون نصفه دیگهای افتاد و ایران این وسط اعالم بیطرفی کرد و گفت من
نه با این طرفیام یا نه با اون طرفیا .من اصال تو جنگ نیستم و کاری بهکار جنگ ندارم.
ولی بچهها با اینکه ایران اعالم بیطرفی کرد ولی نیروهای شوروی اینا از شمال کشور وارد ایران شدند،
به هر شهری که میرسیدند ،مردمی که جلوشون وای میایستادند رو میکشتند و رد میشدند و آذوقه مردم
را برای خودشون برمیداشتند و اموال مردم و میگذاشتند توی جیب خودشون.
نیروهای انگلیسی هم از جنوب کشور وارد ایران شدند .انگلیسیا به هر کسی که میرسیدند و جلوشون
میایستاد ،یه تیر خالص میزدند و رد میشدند .کسی نمیتونست جلوی اونا مقاومت کنه.
البته همون زمان دالور هایی بودن که جلوی اونا وایستادند و جنگیدن و شهید شدند .دالورانی مثل
رئیسعلی دلواری .ایشون جلوی انگلیسیها وایساد ،با اونا جنگید و شهید شد .اما همه مردم که نمیتونستند
بجنگند .باید دولت مرکزی ،باید حکومت قاجار میومد امنیت و تأمین میکرد.
اما حکومت قاجار هم فقط به فکر خودش بود .فقط به فکر خوشگذرونیای خودش بود .فقط به فکر
پادشاهای خودش بود .برای همین نیروهای شوروی و نیروهای انگلیس وارد ایران شدند و مردم ایران رو بیچاره
کردند .چیکار کردن مگه؟
قحطی بزرگ
بچهها ،اونا میومدند آذوقهی مردم ایران و برمیداشتند .چون اسلحه داشتند ،چون تفنگ داشتند ،کسی
جرأت نمیکرد جلوی اونا وایسته .از طرف دیگه هم ،میرفتند پیش کشاورزا میگفتند گندمها تون با قیمت
باالتر میخریم .کشاورزای بیچاره هم که نمیدونستند این انگلیسیها چه نقشه شومی توی سرشونه ،گندماشون
رو میفروختند .بعد از اینکه گندماشون رو فروختند ،یه مرتبه توی بازار ،توی کوچه و خیابون ،خبری از نون
نبود .خبری از غذا نبود .مردم گرسنه شدند .مردم فقیر شدند .مردم چیزی نداشتند برای خوردن.
بچهها ،تا حاال شده یه شب هیچی نخورید و با گرسنگی بخوابید .شده شب دوم هم هیچی نداشته باشید
بخورید ،شده شب سوم هم هیچی نداشته باشید بخورید .خیلی کمه االن ،االن خیلی کم پیدا میشه کسی
چیزی نداشته باشه بخوره.
ولی بچهها موقعی که جنگ جهانی وارد ایران شد ،چنان فقری اومد ،چنان قحطی بزرگی اومد که همه
مردم چیزی نداشتند بخورند .حتی اون پولدارا هم دیگه چیزی نداشتند بخورند .مگر خانواده شاه ،مگر این
انگلیسی های نامرد و بدجنس و خبیث .اینا چیزی داشتند بخورند ،اتفاقا اینا زیاد هم میخوردند.
ولی ایرانیا ،مردم ایران غذا نداشتن بخورند .بچهها سر یه تیکه نون ،هم دیگه رو تیکه تیکه میکردند
مردم .هیچی نبود بخورند ،هیچ چی نبود .بهتون یه چیزی میگم درگوشی ،ولی به دوستای دیگه تون هم
بگین .بگین ،همه مردم ایران بدونن که در اون زمان بین هشت تا ده میلیون ایرانی براثر غذا نداشتن مردن .بر
اثر گرسنگی و قحطی بین هشت تا ده میلیون ایرانی مردن ،یعنی نصف جمعیت ایرانی مرد اون زمان.
و این بال دامن شهر خمین رو هم گرفت .مردم خمین هم فقیر شدند .مردم خمین هم غذا نداشتند برای
خوردن .خانواده سید روحاهلل با اینکه پولدار بودند ،با اینکه باباشون کلی ثروت و سرمایه داشت ،ولی اونا هم
غذای درست حسابی نداشتند برای خوردن.
ولی بچهها ،خانواده سید روحاهلل ،اون غذایی که داشتند با مردم تقسیم میکردند؛ یعنی اگر تو انبارشون
پر از گندم بود ،میاومدند به مردم میگفتند بیایید ما به شما گندم بدیم ،بیایید ما به شما آرد بدیم ،بیایید ما
برای شما نون درست کنیم .خودمون کمتر میخوریم ،شما هم غذا بخورید.
ولی خانواده خانها ،نهتنها به مردم غذا نمیدادند ،خودشون دو لپی غذاها رو می خوردند .حسابی غذا
میخوردند؛ به مردم بیچاره ،به مردم نیازمند هیچی نمیدادند .اصالً انگار نه انگار که مردم براشون مهم هستند.
اصالً مردم براشون ذرهای اهمیت نداشتند .اسبها و االغاشونو سیر میکردند از غذا ولی مردم و گرسنه نگه
میداشتند.
آره بچهها ،االن کشورمون رو نبینید ،االن نبینید که دشمنا نمیتونند چپ به ما نگاه کنند؛ که اگه چپ
نگاه کنند ما موشک بارون میکنیم دشمنامونو .اون زمان ،اگر اراده میکردند روسها و انگلیسیها وارد ایران
میشدند ،ایرانو غارت میکردند بعد برمیگشتند .کلی از قسمتهای کشورمون و جدا کردند .آذربایجان و از ما
جدا کردند .کلی از قسمتهای کشورمون جدا شده ،ایران خیلی بزرگتر از این بود .ایران و تیکه تیکه کردن
این پادشاههای نادون قاجار و این دشمنای بدجنس و زرنگی که داشتهایم.
مبارزات سید روح اهلل با روس ها
اما بچهها ،اون زمان سربازای شوروی وارد خاک ایران شدند؛ وارد خاک ایران شدند و تا شهر خمین
اومدند .خیلی جلو اومدند .سید روحاهلل با اینکه یه نوجوون سیزده ،چهاردهساله بود ،اما اسلحه بدست گرفت.
اسلحه به دست گرفت و بههمراه جوونها و نوجوونهای دیگهی شهر خمین ،با این دشمنا جنگیدند .میرفتند
رو پشت بوما کمین میکردند ،ببینند کی رد میشه با تیر میزدنش .این دشمنای بدجنس و با تیر میزدند.
شبا تفنگشون به کمرشون بود که میخوابیدند .سید روحاهلل حسابی تیراندازی یاد گرفته بود ،سرعت دوش هم
که زیاد بود ،کسی میخواست بگیردش ،فرار میکرد و میرفت .پرشش هم خوب بود .ازین پشتبوم به اون
پشتبوم میپرید و این دشمنای بدجنس و این سربازای بدجنس شوروی رو با تیر میزد و کارشونو میسازخت.
البته سید روحاهلل فقط خودش نمیجنگید ،سید روحاهلل از هر کسی که با دشمنا میجنگید هم دفاع میکرد.
چیکار میکرد مثالً؟
مثالً به گوشش رسید توی شمال کشورمون ،توی اون منطقه سرسبز و زیبای کشورمون ،یه عدهای بلند
شدند و به رهبری یک مجتهد ،یک عالم دین ،دارند با دشمنان میجنگند .اون عالم دین کی بود بچهها ؟
اسم اون مجتهد چی بود بگید ببینم؟ آفرین ،بعضیها درست گفتند .اون مجتهد ،اون عالم دین ،اون کسی
که با دشمن جنگید و آخر هم شهید شد ،کسی نبود جز میرزا کوچکخان جنگلی.
میرزا کوچکخان جنگلی با دشمنان میجنگید و سربازهایی که داشتند ،نمیذاشتند این شوروی ،یا این
روسهای بدجنس وارد ایران شده و هر غلطی دلشون میخواد بکنند .سید روحاهلل که متوجه شد تو شمال
کشورمون یه عدهای دارند با دشمن میجنگند ،از مردم کمک مالی جمع میکرد برای اونا میفرستاد .برای اونا
میفرستاد و براشون دعا میکرد .میگفت خدایا این میرزا کوچکخان جنگلی و پیروز کن ،و از طرف دیگه
خودش هم خیلی دوست داشت بره شمال ،به همراه سربازای میرزا کوچک خان با دشمنا بجنگه ،اما چون
سنش کم بود داداشاش بهش اجازه نمیدادند .داداشهای بزرگترش میگفتند شما هنوز سنت کمه ،شما الزم
نیست بری .میرزا کوچکخان سربازهای خیلی خوبی داره .شما تو همین خمین بمون ،اگه دشمنا دوباره
اومدن ،با دشمنای خمین بجنگ .الزم نیست شما برید.
اما سید روحاهلل از همان دوره نوجوانیش ،اهل مبارزه با ظالمها و بدجنس هایی بود که حق مردم ایران
رو میخوردند ،سید روحاهلل از هیچی نمیترسید .ترس توی دلش نبود .آهای بچهها ،شماها هم باید شجاع
بشید .شماها هم باید ترسو بزارید کنار .باید کاری کنید که دشمنای ایران ،امروز از شماها بترسند .اسم بچههای
ایرانزمین که میاد وحشت کنند .بدنشون بلرزه .باید همهمون مثل سید روحاهلل بشیم ،شجاع بشیم ،از دشمنان
نترسیم ،از تیر و گلوله و اینها نترسیم ،از شهادت نترسیم ،عاشق شهادت باشیم.
ولی بچهها ،ولی بچهها سید روحاهلل قصه ما پونزده سالش شد که یک اتفاق خیلی خیلی بد برای زندگیش
افتاد .یه اتفاقی که باعث شد سید روحاهلل خیلی ناراحت بشه و خیلی غصه بخوره.
ادامه قصه و اینکه چه اتفاقی برای سید روحاهلل افتاد ،باشه برای قسمت بعد .تا قسمت بعد شما رو به
خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدا نگهدار
رفتن به حوزه علمیه رایگان
🔹ماجرای ناراحت کننده🥺😩 از دنیا رفتن مادر و عمه سید روح الله
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای جنگ جهانی اول و براتون تعریف کردم و گفتم که نیروهای شوروی از شمال
کشور وارد ایران شدند و نیروهای انگلیس و سربازای انگلیسی از جنوب کشورمان وارد ایران شدند و بعد هم
براتون گفتم ماجرای اون قحطی بزرگی که توی ایران اومد.
اون قحطی که باعث شد هشت تا ده میلیون ایرانی کشته بشند ،یعنی نصف جمعیت ایران کشته بشند
اون زمان ،بهخاطر چی؟ بهخاطر گرسنگی ،بهخاطر نداشتن غذا ،بهخاطر اینکه در طول شبانهروز ،یه تیکه
نون پیدا نمیکردند بخورند .بچههای کوچیک از گرسنگی میمردند چون یه تیکه نون نبود بخورند.
ولی بچهها در کنار این قحطی بزرگی که اومد ،در کنار این گرسنگی که مردم میکشیدند ،این
دشمنای بدجنس ،یه بیماری هم وارد کشورمون کردند ،یه بیماری که اسمش بود وبا.
مردم بیماری وبا میگرفتند و یکییکی از دنیا میرفتند .حاال ممکنه براتون سوال بشه وبا چیه دیگه؟
این چه بیماریه؟ شما اصالً خبر ندارید وبا چیه ،چرا؟ چون ریشهکن شد ،اما وبا یه بیماری بود که از
طریق آب آلوده ،از طریق سبزیجات آلوده ،اینها به انسان منتقل میشد و بعد از دنیا میرفتند .اگه داروش
رو می خوردن زنده میموندند ،ولی داروشو ما تو ایران نداشتیم یا اگه داشتیم ،اون خانها ،اون آدمای
پولدار ،فقط اونها استفاده میکردند.
حاال بچهها بیاییند با هم دیگه مقایسه کنیم وبا رو با کرونا ،وبا اومد کلی ایرانی از دنیا رفتند ،چرا؟ چون
داروش نبود ،چرا؟ چون داروش دست خارجیها بود ،خارجی ها هم با قیمت خیلی باال میفروختند ،کسی
نبود از اونا بخره .اصالً مردم قحطی زده پولشون کجا بود برند داروی وبا بخرند؟ ولی بچهها همین چند سال
پیش یه بیماری تو دنیا اومد که به مراتب از وبا خطرناکتر و کشندهتر بود .اسمش بود کرونا ،همهی شما
میشناسینش .کلی آدم توی دنیا مردن ،کلی آدم توی ایران عزیز ما هم از دنیا رفتند .ولی بچهها ما تونستیم
توی ایرانمون ،واکسن کرونا رو خودمون بسازیم .حاال یه سری واکسن ها را از بیرون آوردیم ،پول دادیم
آوردیم ،یه سری واکسنا رو خودمون ساختیم .دیگه کمکم کرونا ریشهکن شد تو کشور ما .درسته؟
وفات مادر و عمه
ولی بچهها ،این بیماری وبا خیلیارو کشت .خیلیا رو ،از جمله مامان و عمه سید روحاهلل قصهی ما رو
کشت .آقا سید روحاهلل پونزده سالش بود که مامانش و عمهاش هر دوتا وبا گرفتند و چون دارو نداشتند که
بخورند ،هر دوتا از دنیا رفتند.
خود سید روحاهلل هم وبا گرفت بچهها ،ولی خدا خواست که سید روحاهلل زنده بمونه تا بزرگترین
انقالب دنیارو انجام بده .بعد از اینکه مامان و عمه سید روحاهلل از دنیا رفتند ،سید روحاهلل خیلی ناراحت شد،
خیلی دلش گرفت ،خیلی دلش شکست .آخه سید روحاهلل از وقتیکه بچه بود باباشو ندیده بود .عمهاش و
مادرش بزرگش کرده بودند که این دو دوتا رو هم بهخاطر بیماری وبا از دست داد .ولی بچهها سید روحاهلل
ناامید نشد ،سید روحاهلل شکست نخورد ،با قدرت ادامه داد .یه تصمیم خیلی مهم برای زندگیش گرفت .یه
تصمیمی که باعث شد سرنوشت سید روحاهلل تغییر کنه .چه تصمیمی؟ چه انتخابی؟
آهان ،سید روحاهلل قصه ما ،تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل و برای درس خوندن بره خارج!
تحصیل در حوزه
نه ،نه ،نه ،سید روحاهلل تصمیم گرفت برای اینکه درس بخونه ،بره به حوزه علمیه .بره درس دین بخونه،
بره علم واقعی رو توی حوزههای علمیه یاد بگیره .برای همین سید روحاهلل ،توی سن پانزده سالگی رفت به
حوزه علمیه اراک ،توی حوزه علمیه اراک یه آقایی بود بنام آیتاهلل حائری .این آیتاهلل حائری خیلی آدم
بزرگی بود؛ خیلی آدم خوبی بود ،خیلی دلسوز طلبهها بود .سید روحاهلل رفت به شهر اراک و اونجا یه حجره
گرفت .قدیم طلبهها از شهرشون که میرفتند به یه شهر دیگه ،یه حجره میگرفتند .حجره یعنی اتاق ،یه
اتاق بهشون میدادند ،دو سه نفری ،چهارنفری ،با همدیگه توی اون اتاق زندگی میکردند .سید روحاهلل رفت
به حوزه و شروع کرد درس خوندن .سید روحاهلل شبانهروز درس میخوند .با دقت درسها شو میخوند،
درساشو خوب یاد میگرفت تا بتونه در آینده از این علمش استفاده کنه؛ تا بتونه کاری کنه همه مردم دنیا با
اسالم واقعی آشنا بشند .همه مردم دنیا خوشبخت بشند.
اما بچهها ،سید روحاهلل ازین کسایی نبود که فقط درس بخونه ،فقط به فکر خودش باشه ،فقط به فکر
این باشه که من عالم بشم ،من چیز یاد بگیرم بقیه بهم احترام بذارن .نه خیر ،سید روحاهلل از همان زمانیکه
درس میخوند دغدغه مردمو داشت؛ به فکر مردم بود؛ به فکر مردم مستضعف بود؛ مردم ضعیف ،مردم فقیر،
دلش برای اونا میسوخت .درس میخوند که یه روزی بتونه به درد اوناها بخوره .یه روزی بتونه حق مظلومین
و از ظالمها و بدجنس ها بگیره .بچه ها ،چون سید روحاهلل از اون زمان خودشو داشت آماده میکرد برای یک
کار بزرگ ،برای یه رؤیای بزرگ ،برای اون روزی که بتونه آدمهای بد ،اوناهی که در حق مردم ظلم میکنند
و از بین ببره و اونا رو بندازه کنار .حاال بگین ببینم شما بچهها هم آماده هستید برای روزی که بتونید سرباز
امام زمان بشید؟ آماده هستید برای یه روزی که بتونین ظالمها و آدمهای بد و اونایی که دشمن امام زمانتون
هستند رو شکست بدید یا نه؟ بچهها ،ماها باید سربازای امام زمان بشیم ،ما باید هر یک نفرمون بتونه یه
لشکر رو شکست بده ،ماها باید کاری کنیم که دشمنای خدا ،که دشمنای امام زمانمون از ما بترسند ،از ما
وحشت داشته باشند .درست مثل ترسی که دشمنان از سید روحاهلل داشتند.
خالصه بچهها ،چند وقتی گذشت که آیتاهلل حائری ،اون استاد سید روحاهلل توی حوزه علمیه اراک،
سفر کرد و رفت به شهر قم .وقتی آقای حائری رفت به شهر قم ،مردم قم ،همه اومدن پیش ایشون که آقای
حائری اگه میشه بمونی ،لطفاً توی شهر ما بمونید .خواهش میکنیم توی شهر ما بمونید ،ما به شما کمک
میکنیم یه حوزه علمیه خیلی خوب اینجا بسازیم .لطفاً توی شهر ما بمونید .آقای حائری هم تصمیم گرفتن
حوزه علمیه شونو ببرن به شهر قم و از اون زمان حوزه علمیه قم تشکیل شد .حوزه علمیهای که امروز
بزرگترین حوزه تو کل دنیاست .همون حوزه علمیهای که انقالب مردم ایران از اونجا شروع شد .همون
حوزه علمیهای که جلوی ظالمها ،جلوی بدجنس ها ،جلوی پادشاههای بدجنس وایساد و نذاشت اونا حق
مردمو بخورند و این کار بزرگ توسط یکی از شاگردای آیت اهلل حائری اتفاق افتاد و اون شاگرد کسی نبود
جز سید روحاهلل موسوی خمینی.
ادامه قصه و ماجراهای سید روحاهلل توی حوزه علمیه قم باشه برای قسمتهای بعد .تا قسمتهای بعد
شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدا نگهدار
استاد سید روح الله رایگان
🔹ماجرای رفتن سید روح الله به شهر قم و آشنایی با آقای شاه آبادی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای وفات مادر و عمه سید روحالل و تعریف کردم و گفتم که بیماری وبا چطور
باعث شد که بخشی از مردم ایران ،از دنیا برند و هیچکسی هیچ کاری نتونی براشون بکنه .بعد از اونم ماجرای
رفتن سید روحالل به حوزه علمیه اراک و براتون تعریف کردم و گفتم که سید روحالل شبانهروز درس
میخوند تا بتونه در آینده باری از دوش مردم برداره ،تا بتونه در آینده سربازی از سربازان امام زمان بشه.
اما بچهها ،بعد از اینکه آیتالل حائری تصمیم گرفتن برند به شهر قم و حوزه علمیه قم راه بندازند،
سید روحالل هم تصمیم گرفت وسایالشو جمع کنه ،کتاباشو جمع کنه ،بره به شهر قم .اون زمان بچهها ،سید
روحالل هنوز مجرد بود .هنوز ازدواج نکرده بود .برای همین سید روحالل رفت یه حجره توی مدرسه فیضیه
گرفت و توی شهر قم مشغول درس خوندن شد .البته ،البته اینو هم بهتون بگم ،سید روحالل از اینایی نبود
که فقط درس بخونه ،هیچ کار دیگهای نکنه .نخیر ،آخر هفتهها که میشد سید روحالل با دوستاش میرفتند
زمینهای اطراف قم با همدیگه بازی میکردند .چی بازی میکردند ؟ والیبال بازی میکردند .چی بازی
میکردند؟ فوتبال بازی میکردند .چی بازی میکردند؟ بازی مورد عالقه سید روحالل.
سید روحالل میگفت بیاین کشتی بگیریم .خالصه که این طلبهها با همدیگه گالویز میشدند و کشتی
میگرفتند ،ولی باز هم سید روحالل همه رو میتونست شکست بده .آره بچهها ،قهرمانای واقعی اینطوریند.
قهرمانای واقعی قوین ،ما هم باید قوی بشیم و از این قوی بودنمون توی راه خدا استفاده کنیم ،برای خدا
استفاده کنیم.
مثالً همین آقا سید روحالل قصهی ما ،یه روز توی مدرسهی فیضیه نشسته بود که یه نفر وارد شد،
شروع کرد داد و بیداد کردن .دادوبیداد میکرد و به همه فحش میداد ،به امامان فحش میداد ،به علما
داشت فحش میداد .به همه داشت فحش میداد .یه چیزی خورده بود عقلشو پرانده بود .نمیفهمید چی
میگه .این طلبه ها اومدند نگاه کردند ،دیدند طرف خیلی هیکلیه ،کسی جرأت نداشت بره جلو ،بهش بگه آقا
ساکت باش ،این حرفهای زشت و نزن ،به اهلبیت توهین نکن .کسی جرأت نداشت بره جلو ،اما سید
روحالل که دید اون داره توهین میکنه ،دید داره حرفهای زشت میزنه ،رفت جلو ،یه دونه زد توی گوشش.
داد زد توی گوشش ،اون به خودش اومد ،حواسش جمع شد که داره چی میگه ،بعد هم فرار کرد و رفت.
آره بچهها ما نباید اجازه بدیم هرکی هرچی از دهنش درآمد به اعتقادات ما ،به اهلبیت ما ،به قهرمان
واقعی ما بگه .نباید به قهرمانهای ما توهین کنه کسی .اگر هم کسی توهین میکنه ،ما جلوش وایمیستیم،
ما اجازه نمیدیم هر کاری دلش میخواد بکنه و برایاینکه بتونیم جلوی دشمنا وایستیم ،باید قوی بشیم
بچهها ،باید هممون قوی بشیم.
خالصه ،توی یکی از این روزایی که سید روحالل با دوستاش رفته بودند بیرون شهر تفریح میکردند ،یه
نفر بود ،ارتشی بود ،نظامی بود .ورزیده بود ،بدن قوی داشت ،اومد جلو گفت :
"آی طلبه ها ،شماها برای چی با هم کشتی میگیرید؟ شماها مگه زور دارید؟ شماها دماغتون روبگیرم میمیرید .برید ،برید بابا".
سید روح الل که اینو دید ،گفت:
"من حاضرم باهات کشتی بگیرم .تو میگی ما طلبه ها ضعیفیم ،شما قوی .اشکال نداره ،بیا با منکشتی بگیر؛ ببینیم کی قویتره؟"
ارتشی که اینو دید ،گفت:
"سید ،تو ادعا داری من رو میزنی زمین! هیشکی حریف من نیست .هر کی اومده با من کشتیگرفته ،شکستخورده"
سید روحالل گفت:
"امتحانش مجانیه ،بیا کشتی بگیریم ببینیم کی شکست میخوره؟"این ارتشی گفت:
"باشه بیا کشتی بگیریم ،ببینیم چند مرده حالجی؟ "سید روحالل با این ،گالویز شدند ،شروع کردند کشتی گرفتن ،چند دقیقهای نگذشته بود ،سید روحالل
اینو بلند کرد و کوبوندش به زمینش ،کوبوندش به زمین و این ارتشیه گفت:
"عجب زوری داشت سید ،ماشاءالل خوشم اومد .خیلی کارت درسته".خب دیگه بچهها ،حسابی از بازیها و تفریحهای سید روحالل براتون گفتم .اینا رو گفتم که با خودتون
نگید سید روحالل ،قهرمان زندگیمان فقط درس میخوند .نه ،فقط درس نمیخونده ،ولی درسشو خیلی
خوب میخونده.
خالصه بچهها ،این آقا سید روحالل ،شنبه تا پنجشنبه حسابی درس میخوند ،جمعهها میرفتند بیرون
شهر با دوستاش بازی میکردند و تفریح میکردند.
در جستجوی استاد
اما سید روحالل تو کل دوران طلبگیاش ،دنبال یه استاد واقعی بود .یه استادی که عالوه بر این که
درس خوب خونده و علم زیادی داره ،عملش هم عمل خوبی باشه .اهل عبادت باشه ،اهل بندگی خدا باشه،
اهل گوش دادن به حرفهای خدا باشه .البته همهی استادای سید روحالل آدمای خوبی بودند ،ولی سید
روحالل دنبال یه انسانی بود که راه بندگی خدا رو بهطور کامل طی کرده باشه ،انسان کاملی شده باشد .به
قول امروزیها ،یه عارف بالل باشه ،یه عارف کامل باشه.
حاال ممکنه سؤال شه عارف دیگه چیه؟ عارف یعنی کسی که خدا رو بهطور کامل و دقیق شناخته.
عارف یعنی کسی که به همه دستورات خدا گوش میده ،نه اینکه به بعضی از حرفهای خدا گوش بده به
بعضی از حرفهای دیگهی خدا گوش نده .از طرف دیگه یه عارف واقعی اون کسیه که درد مردمو داشته
باشه ،غصه مردمو بخوره ،اگه میبینه کسی به مردم ظلم میکنه ،جلوی ظالمها وایسته ،حق مردم و از دست
اون پادشاه بدجنس و ظالم بگیره و آقای شاهآبادی این شکلی بودن .سید روحالل همیشه دنبال یه همچین
استادی بود؛ ولی گیر نمیآورد ،تا اینکه یه روز با یه نفری آشنا شد .با یک نفری که حسابی دل سید روحالل
رو برد ،سید روحالل با خودش گفت :این همونیه که من میخواستم.
سید روحالل ،استاد واقعی خودشو پیدا کرد .این استاد واقعی ،کسی نبود جز آیتالل شاهآبادی .آقا سید
روحالل رفت پیش آقای شاهآبادی و گفت :آقای شاهآبادی من میخواهم شاگرد شما باشم .آیا شما حاضرید به
من درس بدید؟ آیا حاضرید به من عرفان بگید؟
آقای شاهآبادی اولش گفت نه من وقت ندارم ،من سرم خیلی شلوغه ،خودم هزارتا کار دارم.
بچه ها ،یه موقع با خودتون نگید چقدر مغرور بود ،چقدر خودشو میگرفت ،نه آدمهایی که کامل شده
باشند ،آدمهایی که به مقامی رسیده باشند ،اینها برای وقتشون خیلی ارزش قائلند ،نمیخواند وقتشون رو
الکی هدر بدند .برای همین آقای شاه آبادی اول گفت :نه ،وقت ندارم .ولی آقا سید روحالل اصرار کرد .گفت
شما دو سه جلسه به من درس بدید ،اگر شاگرد خوبی نبودم ،بعد دیگه به من درس ندید ،باشه؟ آقای شاه
آبادی گفت :باشه ،فردا فالن ساعت ،بیا خونمون بهت درس بدم .آقا سید روحالل فردا رفت پیش آقای
شاهآبادی .آقای شاهآبادی ،دو سه صفحه از یک کتابی رو بهش درس داد.
سید روحالل گفت :این همونیه که من میخوام .من استاد واقعیمو دیگه پیدا کردم .آقای شاه آبادی،
من هر روز میخوام بیام پیشت.
پیشگویی استاد
آقای شاهآبادی هم که دید این آقا سید روحالل چقدر علم داره ،چقدر زود چیزی یاد میگیره ،چقدر
بااستعداده ،چقدر اهل گوش دادن به حرفهای خداست ،گفت باشه .آقا سید روحالل ،شما از فردا هرروز بیا
پیش من .این آقا سید روحالل که اینو شنید بال درآورد ،خوشحال شد و از فردای اون روز هر روز میرفت
پیش آقای شاهآبادی و چیز جدیدی یاد میگرفت تا اینکه یک روز آقای شاهآبادی یه پیشگویی بسیار
بزرگ کرد .یه حرف بسیار مهمی را به سید روحالل زد آقای شاهآبادی.
به آقا سید روحالل گفت :آقا سید ،شما در آینده قیام میکنید ،انقالب میکنید ،این پادشاه بدجنس و از
کشور میندازی بیرون و خودت حکومت تشکیل میدی ،توی اون زمانیکه شما این کارو میکنی ،من زنده
نیستم که ببینم ،اما من بهم خبر داده شده ،من میدونم که شما در آینده این کارو میکنی .اما یه خبر
خوش بهت بدم که یکی از فرزندان من توی راه تو به شهادت میرسه .اون زمانیکه تو انقالب میکنی،
دشمنا میان باتو میجنگند .از عراق میان با تو میجنگند .پسر من میره به میدون و شهید میشه و این
افتخار نصیب من میشه که فرزندم شهید بشه .اما من اون زمان زنده نیستم ،اما آقا سید روحالل این کار به
عهده ی شماست .شما باید این کارو بکنی .شما اون کسی هستی که قراره مردمو ازدست شاه و نامردیهای
شاه و ظلم ها و بدجنسی های شاه نجات بدی .آقا سید روحالل خودتو برای اون روز آماده کن ،چراکه شما
قراره انقالبی درست کنی که مقدمهسازی کنه برای ظهور امام زمان عجلاللتعالیفرجهالشریف.
بچهها این پیشگویی که آقای شاهآبادی کرد و این حرف که به آقا سید روحالل زد ،آقا سید روحالل
خمینی ،از اون روز خودش رو آماده کرد برای اون روزی که با شاه درگیر بشه و شاه و از ایران بندازه بیرون و
توی کشور ایران حکومت اسالمی تشکیل بده .حکومتی که مقدمهساز شه برای ظهور امام زمان
عجلاللتعالیفرجهالشریف .اما اینکه این آقا سید روح الل چیکار کرد ،چی شد که به اون مراحل رسید،
ادامهاش باشه برای قسمت بعد .تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم
خدانگهدار
ازدواج سید روح الله رایگان
🔹ماجرای جالب و شنیدنی ازدواج سید روح الله با خدیجه خانم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای سفر سید روحالل به شهر قم و براتون تعریف کردم و گفتم که آقا سید روحالل
ازین طلبههایی نبود که فقط درس بخونه ،هیچ کار دیگهای نکنه.
سید روحاله شنبه تا پنجشنبه درس میخوند و جمعهها با دوستاشون میرفتند اطراف قم بازی
میکردند .والیبال بازی میکردند ،فوتبال بازی میکردند ،کشتی میگرفتند و بعد هم براتون ماجرای رفتن
آقا سید روحالل پیش آیتالل شاه آبادی رو تعریف کردم.
آقای شاهآبادی کی بود بچهها؟ آفرین ،آقای شاهآبادی ،اون استاد واقعی سید روحالل بود .اون استادی
که راه و رسم بندگی خدا رو داشت به سید روحالل یاد میداد .همون استادی که پیشگویی انقالب اسالمی
ایران به دستان سید روح الل رو کرده بود و به ایشون گفته بود.
اما بچهها ،چند سالی از زندگی سید روحالل توی شهر قم نگذشته بود که ایشون یه تصمیم خیلی مهم
گرفت .ایشون تصمیم گرفت که ازدواج کنه ،که یه همسر برای خودش انتخاب کنه ،که یک همدم برای
خودش انتخاب کنه ،یه کسی که به سید روحالل آرامش بده .برای همین سید روحالل به یکی از دوستهاش
سپرد که اگر دختر خوبی دیدی ،که اگر دیدی یکی از این علما دختری دارند که توی سن ازدواجه و دختر
خوبیه ،معرفی کن بریم خواستگاریش ،ازدواج کنند .اون دوست آقا سید روحالل هم گفته بود :آقا سید
روحالل ،این آقای ثقفی هست که از شما بزرگتره چندسال ،شما یهکم باهاش دوستی ،ایشون یه دختر داره
خودش ،یه دختر زیبا و مهربون و خانوم داره .اگر میخوای بریم خواستگاری دختر ایشون .آقا سید روحالل
که اینو شنید یه مرتبه قلبش شروع کرد به تپیدن .یه مرتبه حالش یه جوری شد .گفت باشه برید
خواستگاری این دختر خانوم برای من و بگین که سید روحالل موسوی خمینی میخواد با شما ازدواج کنه.
این دوست آقا سید علی که اینو شنید گفت به روی چشم آقا سید ،حتماً این کارو میکنم .این دوست سید
روحالل ،رفت پیش حاج آقای ثقفی و گفت آقای ثقفی ،برای امر خیر مزاحم شدم .آقای ثقفی گفت برای چه
کسی؟ چی شده؟ گفت :برای آقا سید روحالل خمینی اومدیم خواستگاری .آقای ثقفی گفت خواستگاری برای
دختر من؟ گفت بله .گفت من از خدامه ،آقا سید روحالل خیلی مرد خوبیه ،خیلی پسر خوبیه ،خیلی طلبهی
خوبیه ،خیلی بنده خوبیه برای خدا ،من هیچ مشکلی ندارم ،اما دخترمم باید رضایت بده ،تا دخترم رضایت
نده ،من اونو به عقد آقا سید روحالل درنمیارم .من به این ازدواج راضی نمیشم تا دخترم راضی بشه.
مخالفت خدیجه خانم
این آقای ثقفی رفت با دخترش صحبت کرد .دخترش گفت نه من ازدواج نمیکنم .آخه چرا؟ گفت :
آخه بابا جان من توی خونه خیلی خوبی بزرگ شدم ،شما که خودتون میدونین ،بابابزرگ من تو دربار قاجار
بوده ،پولدار بوده ،حسابی پولدار بوده .شما طلبهها ،آخه باباجان ،شما خودتون هم میدونید ،طلبهها اوضاع
مالی خیلی خوبی ندارند .بچهها ،این دختر آقای ثقفی ،پدربزرگ مادریش ،یعنی بابای مامانش ،یه آدم خیلی
پولدار بود ،خیلی پولدار و همین دختر خانم از بچگیش تو خونه بابابزرگش بزرگ شده بود ،یعنی رفته بود
با مامان بزرگش زندگی کرده بود و اونجا بزرگ شده بود .اینا انقدر پولدار بودن بچهها ،اون زمان هفتهای یه
بار میرفتند بازار برا خودشون لباس میخریدند .همین االن هفتهای یه بار بری بازار لباس بخری خیلی
گرون درمیاد ،نمیتونی .مگر همین االنم خیلی پول داره این کارو میکنن .اینا خیلی پولدار بودند ،تو
باالشهر تهران مینشستند ،حاال اون زمان اینقدر باال پایین نداشت شهر تهران؛ ولی تو جاهای خوش آب و
هوای تهران مینشستند ،یه خونه بزرگ و درندشت داشتند.
کلی خادم داشتند ،کلی نوکر داشتند ،خیلی پولدار بودند ،حاال آقا سید روحالل ،خیلی اوضاع مالی
خوبی نداشت .برای همین این دختر خانم گفت نه ،من موافق نیستم .من با آقا سید روحالل نمیتونم ازدواج
کنم .اما باباش اصرار کرد ،گفت :دخترم ،این سید روحالل مرد خوبیه ،تورو خوشبخت میکنه ،مهربونه ،از
خدا میترسه ،به تو ظلم نمیکنه ،به تو بدی نمیکنه ،اما خدیجه خانوم ،دختر آقای ثقفی گفت :من قبول
نمیکنم ،من حاضر نیستم ازدواج کنم با آقا سید روحالل .خالصه بچهها چند ماهی گذشت ،دومرتبه آقا سید
روحالل ،همون دوستشون رو فرستادند ،گفتند دوباره برین خواستگاری ،شاید نظرشون برگشته باشه .این
دوست آقا سید روحالل دوبارهام رفت خواستگاری ،دوبارهام جواب نه شنید.
اما بچهها ،آقای ثقفی خودش نظرش مثبت بود .آقای ثقفی میگفت دخترم هنوز سنش کمه ،چند
وقت دیگه دوباره بیاین حتماً رضایت میده .آقای ثقفی خودش خیلی دوست داشت که سید روحالل دامادش
بشه .برای همین نمیخواست جواب نهی کامل بده که اینا برن .این آقا سید روحالل هم هرچند وقت یه بار،
این دوستشو میفرستاد خواستگاری خانم خدیجه ثقفی و بازهم جواب نه میشنوید .گذشت ،چند وقتی
گذشت تا اینکه این دختر خانم ،این خدیجه خانوم ،یه خوابی دید .یه خوابی دید که باعث شد نظرش تغییر
کنه .چه خوابی دید؟
خواب عجیب خدیجه خانم
خدیجه خانم ثقفی ،یه شب خواب دید که خونهشون چند تا مهمون اومدن ،چند تا مهمونی که
ظاهرشون با بقیه فرق میکنه .یه نفرشون عمامه مشکی روی سرش بود ،یه نفر دیگه عمامه سبز و قرمز روی
سرش بود .یه نفر دیگه امام سبز سرش بود .خدیجه خانوم به یه خانمی که تو خوابش بود گفت :اینا کیان
اومدن خونه ما؟ اومدن مهمونی خونه ما؟ اون خانومی که توی خواب بود گفت :اون آقایی که عمامه مشکی
سرشونه ،اون آقا پیامبر خدا حضرت محمد هستند .اون آقای دیگهای که عمامه سبز و قرمز سرشونه ،امام
علی علیه السالم هستند .اون آقای دیگهای هم که عمامه سبز سرشونه امام حسن مجتبی هستند .اینها
اومدن به خواستگاری برای شما.
خدیجه خانوم که اینو دید ،میخواست صحبت کنه که یه مرتبه از خواب بلند شد .از خواب بلند شد،
این خواب و برای مامان بزرگش تعریف کرد .مامان بزرگش که این خوابو شنید گفت :دخترم ،نوه عزیزم،
تعبیر این خوابت اینه که این آقا سیدی که داره میاد خواستگاریت ،از سیدای خیلیخوبه ،از سیدایی که
اهلبیت خیلی دوسش دارن .بهنظر من دیگه جواب نه نده .اینقدر رد نکن این آقا سید و بهخاطر اینکه
اوضاع مالی خیلی خوبی نداره .جواب مثبت بده ،انشاءالل که پیامبر و امام علی و امام حسن و حضرت زهرا
به این ازدواج راضین.
آره دیگه بچهها ،خدیجه خانم که این خوابو دید ،نظرش تغییر کرد و گفت من میخوام با این آقا سید
ازدواج کنم .اما همچنان میدونست که این آقا سید طلبهان ،اوضاع مالیشون خیلی خوب نیست ،چون دارن
درس میخونن و آدمی که داره درس میخونه که نمیتونه بره خیلی کار کنه .نمیتونه بره تو بازار یکسره کار
کنه اوضاع مالیش خوب بشه .از طرف دیگه ،این آقا سید روحالل ،خیلی سادهزیست بود .یعنی سعی میکرد
یه زندگی ساده برای خودش درست کنه .اهل اینکه مبلهای آنچنانی ،پردههای آنچنانی ،فرشهای
آنچنانی ،وسایل خونه آنچنانی بخره نبود .سادهزیست بود .میگفت بهترین چیز ،سادهترین چیزه.
میدونید که بچهها ،اهلبیت ما هم این طوری بودند .سادهزیست بودند .یعنی اینجور نبود که چیزای
خیلی خیلی گرون برای خونهشون بخرند .یه چیزایی می خریدند که آبروشون رو حفظ کنه و کارشونو راه
بندازه .دیگه نمیرفتند از بازار و بهترین و گرونترین و مارک ترین جنس و بخرند ،این کارو نمیکردند .این
آقاسید روحالل هم ،همین شکلی بودند.
خالصه دیگه ،خدیجه خانوم بله رو گفتند و قرار شد توی ماه رمضون ،اوایل ماه رمضان ،برند حرم
حضرت عبدالعظیم حسنی ،حرم شاهعبدالعظیم ،اونجا خطبه عقد بخونند و خدیجه خانم ثقفی بشن همسر
آقا سید روحالل موسوی خمینی .خب حاال اتفاقات بعد از ازدواج و ماجراهایی که پیش اومد و رفتارهایی که
آقا سید روحالل با همسرشون خدیجه خانوم داشتند ،باشه برای قسمت بعد.
قسمت بعد یه قسمت خیلی زیباییه که پیشنهاد میکنم مامان باباها هم اونو گوش کنند .تا قسمت بعد
و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی آقا سید روحالل خمینی ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون
میسپارم.
خدانگهدار یا علی مدد
حاجی شدن سید روح الله رایگان
🔹ماجرای بازگشت و زندگی کردن سید روح الله و همسرش در شهر قم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل ماجرای ازدواج پیچیدهی آقا سید روح الله خمینی با خدیجه خانم ثقفی رو براتون تعریف
کردم و گفتم که خدیجه خانوم اوالش چقدر ناز میکرد ،چقدر میگفت نه ،من نمیتونم با این آقا سید
روحاهلل زندگی کنم .چرا؟ چون ما پولداریم ،این آقا سید روح اهلل خیلی پولدار نیستند ،من نمیتونم با اینا
زندگی کنم .اما بعدش یه خوابی دید و نظرش برگشت و راضی شد که با آقا سید روحاهلل خمینی ازدواج کنه
و با همدیگه راه بیفتند و بیان به طرف شهر قم .همون جایی که آقاسید روحاهلل اونجا زندگی میکردند و
اونجا درس میخوند.
خالصه ،آقا سید روحاهلل بههمراه خدیجه خانوم ،سوار ماشین شدند و از شهر خوش آبوهوا و زیبای
تهران راه افتادند و اومدند بهطرف شهر قم .شهری که هم از تهران خیلی گرمتر بود ،هم آبش خیلی
خوشمزه نبود ،هم خیلی کوچیکتر از تهران بود.
خدیجه خانم از اولی که سوار ماشین شدند ،راه افتادند از تهران به طرف قم ،از اول مسیر شروع کرد
گریه کرد .با صدای آروم گریه میکرد ،آخه بچه ها ،خدیجه خانوم اون قدر سن و سالی نداشتند ،کال چهارده
پونزده سالشون بود و قرار بود از خانوادشون جدا بشند و بیان به خونه آقا سید روحاهلل و با ایشون زندگی
کنند.
البته خب ایشون هنوز ندیده بودند که آقا سید روحاهلل چقدر مرد مهربونین ،چقدر مرد فداکارین ،چقدر
احترام ایشون دارند .برای همین توی راه گریه میکردند ،اما وقتی رسیدند به شهر مقدس قم ،آقا سید
روحاهلل عروس خانمشون و بردند به خونهای که اجاره کرده بودند .آره بچهها ،آقا سید روحاهلل اینقدر پولدار
نبودند که خونه بخرند .مجبور بودن یه خونه اجاره کنند .یه خونه کوچولو ،یه خونه ای که مثل خونه تهران
خدیجه خانوم ،قشنگ و بزرگ و زیبا نبود ،اما خدیجه خانوم سر آقا روحاهلل غرغر نکردند ،بگند این چه
خونهایه منو آوردی؟ این چه وضع زندگیه؟ منو ورداشتی از اون خونه قشنگمون آوردی به این خونه،
خجالتم خوب چیزیه.
اصالً از این حرفها نزدند .اصالً به شوهرتون حرفی نزدند که شوهرشون غرورش شکسته بشه ،هیچی
نگفتند .توی اون خونه ،چند وقتی زندگی کردند ،اما از طرف دیگه آقا سید روحاهلل هم خیلی به خانمشون
محبت میکردند .هر وقت میومدند ایشونو میدیدند میگفتند عزیزم من شما رو خیلی دوست دارم.
اصال بچهها ،یه چیزی بگم باورتون نشه! این آقاسید روحاهلل ،توی تمام سالهایی که با خدیجه خانوم
زندگی کردند ،دستور به خدیجه خانوم ندادند .یعنی حتی نگفتند خدیجه برو یه لیوان آب برام بیار ،اینو
نمیگفتند .مثالً اگر تشنهاش بود ،میخواستند کسی براشون آب بیاره ،میگفتند چقدر خوب بود اگه االن یه
آبی بود من میخوردم ،مستقیم نمیگفتند برو آب بیار زن ،خجالت بکش ،دارم بهت دستور میدم .اصالً
اینجوری صحبت نمیکردند با خانمشون .حتی وقتهایی هم که خیلی هم عصبانی میشدند به خانومش
بیاحترامی نمیکردند .به خانمشون توهین نمیکردند .یه جوری صحبت نمیکردند با خانمشون که
خانمشون پشیمون شه از انتخاب ایشون.
البته ،البته ،مامان باباها ،بچهها ،اینو هم دقت کنید که هر زندگی ،اختالف توش هست ،باالخره این آقا
پسر و این دختر خانوم ،هرکدوم از یه خانواده دیگهای بودند ،حاال اومدند با همدیگه دارند زیر یه سقف زندگی میکنند .طبیعیه اختالف دارند ،طبیعیه از دست همدیگه ناراحت بشند ،طبیعیه بعضی از اخالق
همدیگه رو دوست نداشته باشند ،خیلی این چیزا عادی و طبیعیه ،اما این مهمه که دختر خانم که خدیجه
خانوم باشند به آقا روحاهلل توهین نمیکردند ،غرور آقا روحاهلل نمیشکستند .به ایشون بیاحترامی نمیکردند
و به حرفهای ایشون گوش میدادند و اطاعت میکردند و آقا روحاهلل هم از محبت کردن به همسرشون
هیچی کم نمیذاشتند .یعنی تا میتونستند به همسرش محبت میکردند .احترام میذاشتند ،نمیذاشتند
همسرشون خیلی سختی بکشه توی زندگیشون ،سعی میکردند کارها رو تقسیم کنند .برای خانمشون
کارگر گرفته بودند که کارهای خونه رو یه بخشش و خانمشون انجام بده ،یه بخشش و این کارگر انجام بده
که زیاد روی خانومش فشار نیاره ،اما بچه ها ،زندگی سید روحاهلل یه زندگی ایدهآل فوقالعاده نبود .یه خونه
بزرگ زیبای توی بهترین جای شهر قم نداشتند ،تا سالها مستأجر بودند .تا سالها مجبور بودند وسایلشون
رو بار ماشین بزنند و از این خونه برند به اون خونه .چرا؟ چون صاحبخونه ها سر سال میخواستند قیمت رو
ببرند باالتر .آقا سید روحاهلل اونقدر پول نداشتند که دوباره پول بدند .برای همین مجبور بودند هی از این
خونه برند به اون خونه و از این خونه برند به اون خونه.
تولد سید مصطفی
اما چند وقتی نگذشته بود از ازدواج آقا سید روحاهلل و خدیجه خانم که اینها صاحب یه فرزند شدند.
یه بچه ای که پسر بود که اسمشو گذاشتند چی به نظرتون؟ اسم این آقا پسر و گذاشتند سید مصطفی .این
سید مصطفی بزرگترین بچهی آقا سید روحاهلل و خدیجه خانوم بود.
خالصه ،چند وقتی از بدنیا اومدن سید مصطفی نگذشته بود که آقا سید روحاهلل به خانمشون یه خبر
دادند .گفتند خانوم من باید برم به سفر حج واجب .میدونید که هر مسلمونی یکبار باید بره سفر حج واجب.
واجبه ،یعنی باید بره ،مثل نماز .باید بخونیم نمازو ،همینطور باید یه بار بریم حج .آقا سید روحاهلل به
خانمشون گفتند :خانوم من باید برم به سفر حج ،چرا؟ چون من مستطیع شدم ،چون من االن پول دستم
اومده و میتونم برم به سفر حج .خانوم آقا سید روحاهلل گفتند باشه ،آقا سید ،تشریف ببرید ،ولی اینو بدونید
که ما دلمون برای شما خیلی تنگ میشه .آقا سید روحاهلل با خانمشون و با آقا مصطفی کوچولوشون
خداحافظی کردند و راه افتادن برند بهطرف سرزمین مکه .برند و اعمال حج و اونجا انجام بدند.
البته اون زمان مثل االن نبود که برند سوار هواپیما بشند ،دو ساعت بگذره برسند به مکه ،اینطوری
نبود .مجبور بودند یه مسیری رو پیاده برند ،یه مسیری با کشتی برند ،یه مسیری سوار اسب و االغ و اینها
بشند ،یه مسیر رو هم سوار ماشین بشند .تازه اون زمان اندازه االن ماشین نبود که ،اینقدر ماشین گیر
نمیاومد .برای همین سفر حج خیلی طوالنی میشد .چند ماه طول میکشید تا برند یه سفر حج و برگردند.
آقا سید روحاهلل بههمراه چند نفر از مردم قم راه افتادند برند بهطرف سرزمین مکه ،برند اونجا و اعمال حج
انجام بدند.
نامه عاشقانه
اما بچهها ،آقا سید روحاهلل توی این سفر یه نامه برای خانومش نوشتند .اون زمان گوشی نبود که
بردارند یه زنگ بزنند ،چند ساعت با همصحبت کنند .مجبور بودند کال یه نامه بنویسند ،احواالتشونو بهم
دیگه بگند .مثالً بگند خانوم من سالمم ،من بهسالمت رسیدم .همین ،مجبور بودند فقط نامه بنویسند.
آقاسید روحاهلل ،یه نامه برای خانومش مینوشتند .یه نامهای که خیلی قشنگه ،همش قربون صدقه،
همهاش الهی قربونت برم ،فدات بشم ،دلم برات تنگ شده .اما خب االن نمیتونم من این نامه رو برای شما
بخونم ،ولی متنش رو براتون توی کانال میزارم تا شما این نامه رو بخونید ،بفهمید این آقا سید روحاهلل چقدر
مهربون بوده و چقدر همسرش رو دوست داشت.
خالصه بچهها ،آقاسید روحاهلل ،توی سن سی سالگی رفتند به سفر حج و چندماهی از خانمشون و
بچشون دور بودند تا این که یه روز با سر کچل و با یه لباس سفید قشنگ و صورتی که آفتاب سوخته شده،
برگشتند به خونه شون و از اون روز لقب حاجی و گرفتند .حاج سید روحاهلل موسوی خمینی.
اما بعد از اینکه ایشون برگشتند به شهر قم ،درساشونو دیگه کامل خونده بودند سالهای قبل و ایشون
تبدیلشده بودند به یه استاد درجه یک .کلی علم داشتند ،کل چیزی یاد داشتند و دیگه وقتش شده بود که
این علمشون رو به بقیه هم آموزش بدهند .چرا؟ چون هر کسی که هر چیزی یاد میگیره باید به بقیه هم
یاد بده.
خب تا قسمت بعدی و ماجرای استاد شدن سید روحاهلل و تدریس ایشون توی حوزه علمیه قم ،شما رو
به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .در پناه خدا باشید.
یا علی مدد
تدریس سید روح الله رایگان
🔹ماجرای شروع تدریس سید روح الله در حوزه علمیه قم
پادشاهی رضاخان رایگان
🔹ماجرای تلخ به پادشاهی رسیدن رضا خان💂🏼 قلدر و فریب کار
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای استاد شدن سید روح الله و براتون تعریف کردم و گفتم که این آقا سید روحاهلل بعد
از اینکه از سفر حج برگشت و درساشو حسابی خونده بود ،تبدیل شد به یکی از بهترین استاد حوزه علمیه.
خیلی درسهای خوبی داشت .طلبهها همه دوست داشتند بیان سر درس ایشون شرکت کنند ،اما از طرف
دیگه ،ایشون از این استادایی نبود که فقط درس بده و به هیچی دیگه کار نداشته باشه .ایشون میرفت
تهران ،تو جلسههای مجلس شرکت میکرد و مسائل سیاسی کشور و زیر نظر داشت .بررسی میکرد ،دقیق
نگاه میکرد تو کشور داره چه اتفاقاتی میافته؟ کی داره برای مردم تصمیم می گیره؟ کی داره پادشاه
میشه؟ کی داره وزیر میشه؟ کی داره وکیل میشه؟ براش اینا خیلی مهم بود.
اما بچهها ،توی کشور عزیز ما ایران ،یه سلسله پادشاهی بودند بهنام سلسله قاجار .این قاجاریا خیلی
سال پادشاه ایران بودند .یه بابا که میمرد ،بچهاش میشد پادشاه .باز این بچه که میمرد ،بچهاش میشد
پادشاه .اینا نسل به نسل پادشاه بودند .اتفاقا خیل هم پادشاه بد و بیعرضهای بودند .توی زمان این قاجاریا،
کلی از خاک کشورمون رفت .بچهها ،ایران ما خیلی بزرگتر از این بود .خیلی از اون جایی که االن کشورِ جدا
شدهاند ،اینا جزو ایران بودند .مثالً آذربایجان ،اینا جزو ایران بودند .اینها رو دادند رفت .این پادشاه های
بیعرضه قاجار اینا رو دادن رفت .نمیتونستند از کشور دفاع کنند.
اما اینقدر اونا بیعرضه بودند ،اینقدر اونو بیدستوپا بودند ،که دیگه مردم از دستشون خسته شدند.
مردم بیتاب شدند .مردم منتظر بودند یه نفر بیاد با عرضه باشه ،بتونه کشور رو نگه داره .دشمنای ایران که
اینو متوجه شدند که دیگر مردم دیگه از دست قاجاریا خسته شدند ،مردم بیزار شدند از دست پادشاههای
قاجار ،برای کشورمون نقشه کشیدند .تصمیم گرفتن یه پادشاهه دیگه بیارند سر کار کشورمون .یه پادشاهی
که خودشون تربیتش کرده باشند .یه پادشاهی که هر چی بهش میگند ،گوش کنه.
نقشه انگلیس
برای همین پادشاههای انگلیس ،اون زمان بهش میگفتند بریتانیا ،نامه نوشتند به جاسوسهاشون توی
ایران ،که بهنظر شما چه کسی از همه بهتره برای پادشاه ایران شدن؟ چه کسیه که اگه پادشاه بشه به
حرفهای ما گوش میده؟ به نقشههای ما گوش میده؟ اون جاسوسشون نامه نوشت گفت :یه نفری هست،
چند سالیه که من دارم تربیتش میکنم ،چند سالیه زیر نظره منه ،اسمش است رضا میرپنج .این رضا میرپنج
یه آدمه نظامیه ،یه نفریه که سواد سیاسی نداره ،درس درست حسابی نخونده ،حتی عقل درست حسابی هم
نداره ،یه آدم زورگوه ،اما هر چی بهش بگیم گوش میکنه .هرچی من بهش بگم ،این گوش میکنه .برای
همین ،این رضا میرپنج و اگر ما بکنیم پادشاه ایران ،هر کاری دلمون بخواد میتونیم تو ایران بکنیم.
حاال این رضا میرپنج کی بود بچهها؟ این رضا میرپنج ،بعداً لقبش شد رضاخان یا رضاشاه .این همون
رضا میرپنج بود ،همون جوون بیسوادی که هیچی از علم سیاست و هیچی نمیدونست .اصالً درس نخونده
بود .از بچگیش محافظ این یکی اون یکی بود .اصال درس نخونده بود .فقط زورگو بود ،فقط قلدر بود .برای
همین ،این انگلیسی ها تصمیم گرفتند این رضا میرپنج و تبدیل کنند به پادشاه ایران .نقشه کشیدند ،چه
نقشههایی کشیدن بچهها .یکی از نقشهها شون این بود که رضا میرپنج و باید علما تأیید کنند ،باید کاری
کنند که علما بگند این رضا میرپنج آدم خوبیه ،این آدم خوبیه برای اینکه پادشاه ایران بشه .برای همین به
رضا میرپنج می گفتند برو پیش علما ،برو پیش اونا زانو بزن ،بهشون احترام بذار ،دستشونو ببوس ،به
حرفاشون گوش کن تا اونا به تو اعتماد کنند .که اگر علما به تو اعتماد نکنند ،مردم پشت سرت نمیآند.
خیالت راحت باشه.
این رضا میرپنج میرفت پیش علما ،میرفت دستشونو میبوسید ،میرفت پیششون دو زانو می
نشست ،احترام میذاشت .بعضی از علما هم که سیاسی نبودند ،که این چیزا رو متوجه نمیشدند ،گول
خوردند .فکر میکردند این رضا میرپنج آدم خوبیه ،آدم دینداریه ،اما دو نفر توی ایران باهاش مخالف بودند،
دو نفر بودند که میگفتند این رضا میرپنج از همه بدتره.
یکیش آیتاهلل مدرس .این آیتاهلل مدرس بچهها خیلی قصه قشنگی داره ،خیلی .من حتماً قصهاش
یهبار براتون تعریف میکنم.
نفر دوم ،این آقا سید روحاهلل .اینا میگفتند این رضا میرپنج خیلی خطرناکه ،این داره ما رو فریب
میده .اون داره دروغ میگه .بچهها ،این رضا میرپنج ،اون زمان باورتون نمیشه ،دسته عزاداری تو ایران راه
میانداخت .خودشم جلودار ،خودشم چایی ریز .خودشو نوکر اهلبیت نشون میداد .مردم ایرانم که از قدیم
عاشق اهلبیت بودند ،عاشق امام حسین بودند ،اگه میدیدند کسی برای امام حسین کار میکنه ،عاشقش
میشدند .مردم ایران اینطوری بودند از قدیم ،مردم فریب این رضا میرپنج و خوردند .بچهها ،این رضا
میرپنج یک کاری کرد که بهش اعتماد کردند .یه کاری کرد که پادشاه هم بهش اعتماد کرد و بعد از اینکه
پادش اه بهش اعتماد کرد ،علما بهش اعتماد کردند ،مردم بهش اعتماد کردند ،یه روزی با سربازاش ریختند
توی تهران و تهران و گرفتند و اعالم کردند از امروز پادشاه این کشور عوض شد .پادشاه این کشور کسی
نیست جز رضاشاه پهلوی .بعضی از مردم که این خبر رو شنیدند خیلی خوشحال شدند ،خیلی خیلی
خوشحال شدند .گفتند خدا رو شکر ،از دست اون پادشاههای احمق و نادون قاجار ما راحت شدیم .اما
نمیدونستند گیر چه انسان وحشتناکی افتادهاند.
چهره واقعی رضا شاه
بچهها ،این رضاشاه که پادشاه ایران شد ،بعد یه مدتی روضه امام حسین و تعطیل کرد .میگفت هر
کس تو هر جای ایران روضهی امام حسین گرفت ،بگیرید زندانیش کنید ،شکنجهاش کنید .پدرشو دربیارید.
یه کاری کنیند هیچکس توی ایران برای حسینبنعلی مراسم عزاداری نگیره .ممنوع کرد عزاداری
برای امام حسین رو ،مردم تو خونهشون نمیتونستند عزاداری کنند .ممنوع شده بود .االن شما محرم که
میرسه ،هیئتهای بزرگ ،دستههای بزرگ همه نذری میدند .ممنوع کرد این کارا رو .هیچ کس نمیتونست
بر امام حسین گریه کنه .باورتون میشه؟ یه کار دیگهای که کرد علیه علما حرف زد .گفت این علما باید
جمع کنند از ایران برند .هیچکس حق ندارد عمامه سرش کنه .طلبهها باید بیاند برند سربازی .طلبهها از
حوزهها باید بیاند بیرون ،کسی حق نداره بره حوزه علمیه .دیگه چی کارا کرد این رضاشاه؟
دستور کشف حجاب
رضاشاه دستور داد همهی زنای ایران باید روسری و چادرشون از سرشون بردارند .هیچکس حق نداره
حجاب سرش کنه .همه زنا باید سرشونو برهنه کنند و بعد لباسهایی مثل لباسهای خارجیا بپوشند .همه
باید این کارو بکنند .هر کسی هم به این فرمان گوش نده ،پلیس باید اینو بگیره ،روسری و چادر و از سرش
بکنه ،بعد بره.
بچهها ،خانم های ایرانی از قدیم اهل چادر بودند .اهل روسری بودند ،خیلی براشون سخت بود که کسی
بگه روسری تون رو بذارید کنار .دخترای ایرانی خیلی براشون سخت بود .برای همین بعضی از دخترا بودند
سالهای سال از خونهشون بیرون نیومدند .بعضی از خانمها بودند سالیان سال پاشونو از خونهشون بیرون
نذاشتند .چرا؟ برای این که پلیسا اینا رو نگیرند روسری رو از سرشون بکنند .رضاشاه یه روز دخترش و زنش
رو فرستاد حرم حضرت معصومه بدون حجاب ،گفت بیحجاب میرید تو حرم ،میرید زیارت میکنید ،کاری
میکنید دخترای ایران همه بیحجاب شند .اینا که وارد حرم شدند ،یکی از علما که تولیت حرم بود ،رئیس
حرم بود ،اومد جلوی زن و بچه رضاشاه وایستاد ،گفت من اجازه نمیدم اینجوری برید جلو ،حق ندارید
اینجوری برید ،اینا رو برگردون.
چند ساعت بعدش رضاشاه از تهران اومد قم ،اومد قم ،وارد حرم حضرت معصومه شد .رفت پیش اون
آیتاهلل ،آیتاهلل بافقی ،بچهها ،این آیتاهلل ،پیرمرد بود ،سن و سالی ازش گذشته بود ،این رضاشاه شروع کرد
به کتک زدن این عالم ،اینقدر این عالم رو با چکمه اش زد که این عالم چند وقت بعد بر اثر این ضربات از
دنیا رفت و شهید شد .بچهها ،رضا شاه رسماً علیه دین جنگ درست کرد .هر چیزی که دین گفته بود
رضاشاه برعکسشو گفت .با اون جنگید ،با آدمای مؤمن ،با آدمای مذهبی جنگید ،با علما جنگید .کاری کرد
حوزه علمیه قم که پر از طلبه بود ،خالی شد .طلبهها میرفتند بیرون شهر ،یواشکی درس میخوندند ،کسی
جرئت نداشت درس بخونه .وای ،وای ،چه روزگاری بوده بچهها ،چه کارهایی کرده این رضاشاه .اما اینکه
سید روحاهلل چی کارکرد؟ سید روحاهلل چه برنامهای داشت؟ چه نقشهای داشت؟ ادامهاش باشه برای قسمت
بعد ،تا قسمت بعد و ماجراهای دردناک ایران عزیزمون ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .در پناه
حق
یا علی مدد
مرجع تقلید شدن رایگان
🔹ماجرای وفات آیت الله بروجردی و به مرجعیت رسیدن آیت الله خمینی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل ماجرای به پادشاهی رسیدن رضا میرپنج رو تعریف کردم .کسی که اول بهش میگفتن رضا
میرپنج ،اما بعداً لقب رضاخان پهلوی را گرفت .این رضاخان ،اول با ظاهر خیلی خوب اومد جلو ،اول خودشو
دوستدار مردم ،دوستدار علما ،عاشق امام حسین نشون میداد .اما کمکم به مردم نشون داد که اونطوری که
می گفت نیست .یه آدمیه که با دین مشکل داره ،با علما مشکل داره .از مردم بدش میاد و کلی کار بد کرد
توی کشورمون .کلی کار خرابی کرد ،اینقدری که وقتی خواست از این کشور بره ،وقتی از کشور بیرونش
کردن خارجیا ،مردم خوشحال شدند ،مردم پایکوبی کردند .مردم توی خیابون به هم دیگه شیرینی میدادند
از خوشحالی اینکه رضاخان از کشور رفته .از کشور خودش نرفت ،بهزور بردنش بیرون .کیا؟ خارجیا .خب
کی جانشینش شد؟ پسرش ،اسم پسرش چی بود؟ محمدرضا پهلوی .این محمدرضا ،از باباش بی عرضه تر ،از
باباش بیدستوپا تر و از باباش خائن تر بود .اما ولش کنید ،بیخیال ایناها ،ما قراره قصه قهرمانمون رو بگیم.
قصه قهرمانمون آقا سید روحاهلل خمینی .این آقا سید روحاهلل وقتیکه عالم شدند ،وقتیکه بزرگ شدند،
وقتیکه شدن جزو بزرگترین علمای حوزه و درس میدادند توی حوزه ،به آیت الله خمینی معروف شدند.
مردم ایشونو آیتاهلل خمینی صدا میکردند .این آیتاهلل خمینی قصه ما از اولم با خاندان پهلوی مشکل
داشت .از اول میگفت اینا از قاجار بدترند ،اینا از قاجار بیشتر به کشور ما ضربه میزنند و همینطور هم شد.
بعضی از قسمتهای کشورمون رو اینا دادند رفت .مثالً محمدرضا پهلوی ،بحرین رو ،این کشوری که االن یه
کشوری جداییه ،این جزو ایران بود ،بحرین جزو ایران بود ،محمدرضا پهلوی گفت و بحرین و عروس کردیم
رفت ،یعنی کال از ایران جدا کرد .اما این آقا سید روحاهلل ،از همون اول طلبگی ،از همان زمانیکه درس
میخوند ،همه چیو زیر نظر داشت و داشت خودش و آماده میکرد برای اون روزی که بتونه دمار از روزگار
این ظالمها ،این بدجنس ها دربیاره و این پادشاهای نامرد کشورمون و از کشور بندازه بیرون.
دعوت از علما برای قیام
برای همین از همون جوونی هاش با علما صحبت میکرد .میرفت پیش علمای بزرگ ،باهاشون صحبت
میکرد .براشون توضیح میداد .میگفت این پادشاه چه آدم بدجنسیه ،میگفت این پادشاه چه نقشههایی
برای کشورمون داره ،میگفت داره چقدر این پادشاه در حق مردم ظلم میکنه .اما خیلی از علما میگفتند ما
نمیتونیم با پادشاه درگیر بشیم .پادشاه خیلی قدرت داره ،پادشاه کلی سرباز داره ،پادشاه کلی پول داره ،ما
نمیتونیم با اونها درگیر بشیم .اگه ما با اونا درگیر بشیم اونا ما رو میکشند و ما کارمون به هیچجا نمیرسه،
صدامون به هیچجا نمیرسه .اما این آقای خمینی از همون جوونی هاش معتقد بود که ما باید قیام کنیم .ما
باید بلند شیم و کار کنیم و تالش کنیم و نذاریم کسی در حق مردم کشورمون ظلم کنه .ما نباید ساکت
بشینیم .برای همین بچهها ،یه نامه نوشت .یک نامه به علمای سراسر کشور .آقا سید روحاهلل نامه نوشت و
توی اون نامهاش از علما خواست که بلند شید ،قیام کنیند ،فریاد بزنیند ،جلوی ظلم و ستم وایستید ،نشینید
توی دفترتون ،نشینید توی خونههاتون ،اینقدر نگید ما هیچ کاری از دستمون برنمیاد .شما بلند شیند ،به
خدا توکل کنید ،پشتتون مردم میاند .مردم ازتون حمایت میکنند .اما بچهها کسی باورش نمیشد مردم
بیاند پشتسر علما قیام کنند .حکومت دوهزار و پونصد ساله پادشاهی ایران و بندازند کنار .اما آقا سید
روح الله نظرش این بود ،میگفت ما میتونیم .ما اگر به مردم تکیه کنیم ،میتونیم .ما اگر از خدا کمک
بخواهیم ،خدا کمکمون میکنه.
احترام به مرجع تقلید
ولی آقا سید روحاهلل خودش قیام نکرد .آخه چرا؟ چرا به علما میگه قیام کنید ولی خودش قیام نکرد؟
چون آقا سید روحاهلل ،اون زمان مرجع تقلید نبود .ایشون یه عالم بود مثل بقیه علما ،مرجع تقلید نبود .مرجع
تقلید آن زمان کی بود بچهها؟ آیتاهللالعظمی بروجردی .این آقای بروجردی ،خیلی مرد خوبی بود ،خیلی
مرد بزرگی بود ،اما نظرش با آقا سید روحاهلل متفاوت بود .آقای بروجردی میگفت ما نباید با شاه درگیر
بشیم ،ما از پس شاه بر نمیاییم ،ما نمیتونیم با این محمدرضا پهلوی درگیر شیم .زورمون بهش نمیرسه .اما
آقا سید روحاهلل میگفت آقای بروجردی مردم پشتسر شمان .شما با کمک مردم میتونید .اما آقای
بروجردی قبول نداشت نظر آقا سید روحاهلل رو ،میگفت آقا سید روحاهلل من این کارو نمیکنم .اما ،اما اینو
بهتون بگم ،این آقا سید روحاهلل هیج وقت به آقای بروجردی توهین نکرد .هیچوقت جلوی آقای بروجردی
واینستاد ،هیچوقت کاری نکرد که مردم از آقای بروجردی بد بگند .اتفاقا برعکس اگر میدید کسی داره از
آقای بروجردی بد میگه ،آقا سید روحاهلل محکم جلوش وایمیستاد ،میگفت این حرفها رو نزن ،ایشون
مرجع تقلیده ،ما باید به حرفاش گوش کنیم.
وفات آیت اهلل بروجردی
اما چند سالی گذشت تا اینکه در سال هزار و سیصد و چهل هجری شمسی ،آیتاهلل بروجردی از دنیا
رفتند و رفتند پیش خدای مهربون .اما بعد از آیتاهلل بروجردی ،مردم دنبال یه مرجع تقلید بودند ،یه مرجع
تقلیدی که عالوه بر این که علم داره و درساشو خیلی خوب خونده و باتقواست و به حرف خدا گوش میده،
در کنار این ،درد مردم رو هم بدونه ،برای مردم کار کنه ،برای مردم تالش کنه .خیلیا بودند بچهها اون زمان
میخواستند مرجع تقلید بشند .خیلی تالش کردند ،خیلی میخواستند خودشونو نشون بدند تا طلبهها بیان
پیش ایشون و بگند شما مرجع تقلید بشید .اما وقتی خدا بخواد یه نفر عزیز بشه ،هر چقدر بقیه تالش کنند
نمیتونند ایشونو زمین بزنند .طلبهها ،یک عالمه نفر میاومدند دور آیتاهلل خمینی ،میگفتند آقای خمینی
شما بهترین کسی برای مرجع تقلید شدن ،اما آقای خمینی گفت من دنبال ریاست نیستم ،من پست و مقام
نمیخوام .اینا می گفتند آقای خمینی شما باید مرجع تقلید شی ،شما بهترین کسیه که امروز میتونه مرجع
تقلید شه .اما آقای خمینی میگفت نه ،من نمیخوام ،من حاضر نیستم مرجع تقلید بشم.
چرا بچهها؟ چرا آخه ایشون نمیخواست قبول کنه؟ آخه مگه ایشون نمیدونست اگه مرجع تقلید بشه
میتونه با محمدرضا پهلوی درگیر شه؟ باهاش بجنگه؟ پس چرا قبول نمیکرد؟ چرا؟ چون آقای خمینی
میگفت میترسم یه موقعی یه حرف اشتباهی بزنم ،یک فتوای اشتباه بدم ،یه نظر اشتباهی بدهم ،مسلمونا
راه اشتباهی برند .مسلمونا کار اشتباهی کنند .اونوقت گناه این کار اینا ،پای من نوشته بشه ،من حاضر
نیستم.
اما بچهها ،این طلبهها ،این روحانیون میاومدند دور آیتاهلل خمینی ،آقای خمینی خواهش میکنیم
شما بیایید مرجع تقلید بشید .آقای خمینی گفت نه من نمیخوام.
بعضی از روزا آقای خمینی ،یک خیابون داشت راه میرفت ،یهو برمیگشت پشت سرشو نگاه میکرد،
میدید بیست تا طلبه دارند راه میرند .آقای خمینی وایمیستاد میگفت کاری دارین با من؟ اونا میگفتند
نه ،میخوایم پشت سر شما راه بریم ،آقای خمینی میگفت برید ،راه خودتونو برید .کسی پشتسر من راه
نره.
بچهها پشتسر کسی راه رفتن به معنی اینه که این آدم ،آدم بزرگیه دیگه ،بقیه بگن اوه!! این آقای
خمینی و نگاه کن ،بیست نفر پشت سرش دارن راه میرند .اما آیتاهلل خمینی ،این آقا سید روحاهلل قصه ما،
از اول مخالف بود با اینکه بخواد خودشو معروف کنه ،خودشو به بقیه بشناسونه ،یه کاری کنه همه
بشناسنش .نه ،دنبال این چیزا نبود .دنبال این بود که وظیفهشو انجام بده .اون چیزی که خدا ازش میخواد
رو انجام بده .همین والغیر.
مرجع تقلید شدن
اما بچهها ،باالخره اینقدر این طلبهها اصرار کردند ،اینقدر این روحانیون اصرار کردند که آقای خمینی
لطفاً قبول کنید ،که آیتاهلل خمینی قبول کرد که مرجع تقلید شیعیان بشه و رساله داد .رساله یعنی چی
بچهها؟ رساله یعنی چیزی که یک نفر احکام رو توش مینویسه .آقای خمینی احکامی که یاد گرفته بود و
توی اون نوشت و داد برند چاپ کنند ،به دست مردم برسونند .مردم ازین به بعد احکامشون رو بیان از ایشون
تقلید کنند .به حرف ایشون گوش بدند.
اما بچهها ،اما بچهها ،آیتاهلل خمینی از اون لحظهای که مرجع تقلید شد ،شروع کرد ،شروع کرد به یک
مبارزه جانانه و تمامعیار علیه شاه ،علیه شاه بدجنس .علیه شاهی که در حق مردم داشت ظلم میکرد و
نقشه داشت اسالم رو بهطور کامل توی کشور ما ایران نابود کنه .آیتاهلل خمینی جلوش وایستاد .علیه اش
سخنرانی کرد .یک سخنرانی فوقالعاده ،یک سخنرانی در روز عاشورا .یک سخنرانی که بعد از اون...
ادامه قصه باشه برای قسمتهای بعد ،تا قسمتهای بعد و ماجراهای هیجانانگیز قیام آیتاهلل خمینی،
شما را به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .در پناه حق
یا علی مدد
شروع مبارزه رایگان
🔵ماجرای جالب و مهم اولین مبارزه امام خمینی(ره) با شاه ظالم🤴🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
ﻗﺴﻤﺖ ﻫﺎي ﻗﺒﻠﯽ ﺑﺮاﺗﻮن ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎﯾﯽ از دوران ﮐﻮدﮐﯽ ،ﻧﻮﺟﻮاﻧﯽ و ﺟﻮاﻧﯽ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ (ره)رو ﮔﻔﺘﻢ .ﺑﺮاﺗﻮن ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮدم
ﮐﻪ آﻗﺎي ﺧﻤﯿﻨﯽ ﭼﻘﺪر ﺧﻮب درس ﻣﯽ ﺧﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻢِ ،ﺑﻪ درد ﺑﺨﻮر ﺑﺸﻪ و ﺑﺘﻮﻧﻪ ﯾﻪ داﻧﺸﻤﻨﺪه دﯾﻦ ﺷﻨﺎس ﺑﺸﻪ .
ﺑﺮاﺗﻮن ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺷﺎﮔﺮدﻫﺎي زﯾﺎدي داﺷﺘﻨﺪ و آﻧﻘﺪر ﻣﻌﺮوف ﺷﺪ ﮐﻪ وﻗﺘﯽ آﯾﺖ اﷲ ﺑﺮوﺟﺮدي ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ اون زﻣﺎن از
دﻧﯿﺎ رﻓﺘﻨﺪ ،ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ دور آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ رو ﮔﺮﻓﺘﻦ و ﮔﻔﺘﻦ :ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺑﺸﯿﻦ .ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺮاي ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺷﺪن
ﺧﻮﺑﯿﺪ.
اﻣﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﺑﺮﯾﻦ دﻧﺒﺎل ﯾﮑﯽ دﯾﮕﻪ ،ﻣﻦ و ﺑﯽ ﺧﯿﺎل ﺷﯿﻦ .ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮام ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺑﺸﻢ .وﻟﯽ اوﻧﻬﺎ اﺻﺮار ﻣﯽ
ﮐﺮدن و ول ﮐﻦ ﻧﺒﻮدن .
ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ :ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺑﺸﯿﻦ .ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﺪ از اﺳﻼم دﻓﺎع ﮐﻨﯿﺪ و ﺟﻠﻮي اﯾﻦ ﺷﺎه ﻧﺎﻣﺮد واﯾﺴﺘﯿﺪ .ﺑﻘﯿﻪ اون ﻗﺪر
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺟﻠﻮي ﺷﺎه واﯾﺴﺘﻦ .ﺷﻤﺎ از ﻫﻤﻪ ﺷﺠﺎع ﺗﺮﯾﺪ ،ﻣﺎ ﺷﻤﺎ رو ﻣﯽ ﺧﻮاﯾﻢ.
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻧﻪ ﺑﺮﯾﻦ دﻧﺒﺎل ﯾﮑﯽ دﯾﮕﻪ.
اﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،اﯾﻦ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ اﯾﻦ ﻗﺪر اﺻﺮار ﮐﺮدن ﮐﻪ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ (ره) ﻗﺒﻮل ﮐﺮد ﮐﻪ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺑﺸﻪ .ﻣﯿﺪوﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺟﻊ
ﺗﻘﻠﯿﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ؟ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ اﺣﮑﺎم دﯾﻦ رو ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎد ﻣﯿﺪه وﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﮔﻪ ﻧﻤﺎز رو ﭼﻪ ﺟﻮري ﺑﺨﻮﻧﯿﻢ ؟ روزه
رو ﭼﻪ ﺟﻮري ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ؟ ﺑﻪ ﺳﻔﺮﺣﺞ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﭼﻪ ﺟﻮري ﺑﺎﯾﺪ اﻋﻤﺎل رو اﻧﺠﺎم ﺑﺪﯾﻢ ؟ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺴﯽ .......
ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﯾﻪ ﮐﺘﺎب آﻣﻮزﺷﯽ داره ﻣﺜﻞ ﮐﺘﺎﺑﺎي درﺳﯽ ﺷﻤﺎ ،ﺑﻪ ﻧﺎم رﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ در اون اﺣﮑﺎم رو ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ ﺗﺎ ﮐﺴﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮان از
اﯾﻦ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﭘﯿﺮوي ﮐﻨﻦ ،ﻣﺮدم ،اون ﮐﺘﺎب رو ﺑﺨﻮﻧﻦ و اﺣﮑﺎم رو ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮن.
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ (ره) ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺷﯿﻌﯿﺎن ﺷﺪ و ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﯾﻪ ﮐﺘﺎب رﺳﺎﻟﻪ ﺑﯿﺮون داد .او اﺣﮑﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﻮدش ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ رﺳﯿﺪه ﺑﻮد رو ،
ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﯾﺎد داد .
اﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﻓﻘﻂ وﻇﯿﻔﻪ اش اﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ دﯾﻦ رو ﺑﻪ ﻣﺮدم ﯾﺎد ﺑﺪه .ﻧﻪ ،ﻧﻪ ،ﻧﻪ اﺷﺘﺒﺎه ﻧﮑﻨﯿﺪ .ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ وﻇﯿﻔﻪ
داره ﮐﻪ ﮐﺎري ﮐﻨﻪ ﺗﺎ دﯾﻦ ﺗﻮي ﺟﺎﻣﻌﻪ و ﺗﻮي زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮدم اﺟﺮا ﺑﺸﻪ .ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ؟! ﯾﻌﻨﯽ ﮔﺎﻫﯽ اوﻗﺎت آدم ﯾﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﻣﯽ
زﻧﻪ ،اﻣﺎ اون ﮔﻮش ﻧﻤﯽ ده .اﻣﺎ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﮐﺎري ﺑﮑﻨﻪ ﺗﺎ ﻣﺮدم ﮔﻮش ﮐﻨﻨﺪ .ﯾﻌﻨﯽ زورﮐﯽ ؟! ﻧﻪ ........ﺣﺎﻻ ﮔﻮش ﮐﻨﯿﻦ ،
ﻣﯽ ﺧﻮام ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺮف ﻣﻬﻤﯽ ﺑﺰﻧﻢ ،ﺧﻮب ﮔﻮش ﮐﻨﯿﻦ .........
ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﯽ ﮐﺎر ﮐﻨﻪ ؟ آﻫﺎ ،ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﯾﮑﯽ از ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﮐﺎراش اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ،ﺟﻠﻮي دﺷﻤﻦ دﯾﻦ ﺑﺎﯾﺴﺘﻪ .ﺟﻠﻮي اون ﮐﺴﺎﯾﯽ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮان دﯾﻦ رو از ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮن واﯾﺴﻪ و ﻧﮕﺬاره اوﻧﻬﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﻦ .او ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺎري ﮐﻨﻪ ﺗﺎ دﯾﻦ اﺳﻼم ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﯾﮏ دﯾﻦ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺑﺸﻪ.
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ از ﻫﻤﻮن روزي ﮐﻪ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺷﺪ ،ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﺷﺎه ﻣﺒﺎرزه ﮐﻨﻪ ﭼﺮا آﺧﻪ ؟؟ ....ﭼﻮن ﺷﺎه دﺷﻤﻦ اﺳﻼم ﺑﻮد.
ﺷﺎه اﺳﻼم رو واﻗﻌﺎ ﻗﺒﻮل ﻧﺪاﺷﺖ .ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﺷﺎه ﺑﻪ زﯾﺎرت اﻣﺎم رﺿﺎ (رعه)ﻣﯽ رﻓﺖ ؟! آره ،وﻟﯽ واﻗﻌﺎ اﻣﺎم رﺿﺎ (ع) رو ﻗﺒﻮل ﻧﺪاﺷﺖ ﯾﻌﻨﯽ
ﺑﻪ ﻧﻈﺮش اﻣﺎم رﺿﺎ (ع) ﻣﺎل ﻫﺰار و ﭼﻬﺎرﺻﺪ ﺳﺎل ﭘﯿﺶ ﺑﻮدن و ﺑﻪ درد اﻻن ﻧﻤﯽ ﺧﻮردن .
دﺳﺘﻮرات اﻣﺎم رﺿﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻮن دﯾﻦ ......ﺷﺎه ،دﺳﺘﻮرات اﻣﺎم رﺿﺎ (ع) رو ﮐﻨﺎر ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮد .ﭘﺲ ﺑﻪ دﺳﺘﻮر ﮐﯽ ﮔﻮش ﻣﯽ داد ؟؟ ﺑﻪ
دﺳﺘﻮر آﻣﺮﯾﮑﺎ .ﭼﺮا؟ ﭼﻮن آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺷﺎه رو آورده ﺑﻮد .ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ؟!!! ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﻣﺎﺟﺮاي ﻣﻔﺼﻠﯽ داره وﻟﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪر ﺑﻬﺘﻮن ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﺷﺎه
ﯾﻪ ﺑﺎر از ﮐﺸﻮر ﻓﺮار ﮐﺮد و رﻓﺖ و اﯾﻦ آﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﺮﮔﺮدوﻧﺪﻧﺶ وﮔﻔﺘﻦ :ﺑﯿﺎ ﺑﺎﺑﺎ ،ﺑﯿﺎ ،ﺑﯿﺎ ﺑﺮو ﺷﺎه ،ﭼﺮا آﺑﺮو رﯾﺰي ﮐﺮدي ؟ در ﻣﯿﺮي ......
ﺑﻌﺪ از اﯾﻦ ﻫﻢ ،ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ آﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ،ﺷﺎه ﺑﻪ روي ﭼﺸﻤﺎم ﻣﯽ ﮔﻔﺖ .آﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻧﺎﻣﺮدي ﻧﻤﯽ ﮐﺮدﻧﺪ ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮن ﻫﺎﯾﯽ
رو ﺗﻮي اﯾﺮان ﻣﯽ آوردن و ﺗﺼﻮﯾﺐ ﻣﯽ ﮐﺮدن ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻦ اﺳﻼم رو از ﺑﯿﻦ ﺑﺒﺮن .ﭼﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ؟! ﻣﺜﻼ ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮن آوردن و ﮔﻔﺘﻦ :از اﻣﺮوز ﺑﻪ
ﺑﻌﺪ ،ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮاد ﺑﯿﺎد ﺗﻮي ﻣﺠﻠﺲ ﺛﺒﺖ ﻧﺎم ﮐﻨﻪ ،ﻧﯿﺎز ﻧﺪاره ﺑﻪ ﻗﺮآن ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮره و ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮره اﺷﮑﺎل ﻧﺪاره و
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ .اﺻﻼ اﺷﮑﺎل ﻧﺪاره ﮐﻪ ﺑﺨﻮاد ﻣﺴﻠﻤﻮن ﺑﺎﺷﻪ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﻪ .ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﮕﯿﺪ :ﻇﺎﻫﺮش اﯾﻦ ﮐﻪ اﺷﮑﺎل ﻧﺪاره !!!
وﻟﯽ آﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻫﺎ داﺷﺘﻦ ﻧﻘﺸﻪ ﻣﯽ رﯾﺨﺘﻦ .اوﻧﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻦ ﯾﻪ ﮐﺎري ﮐﻨﻦ ﺗﺎ اﺳﻼم ﺿﻌﯿﻒ ﺷﻪ .ﻣﺮاﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺿﻌﯿﻒ ﺑﺸﻪ و دﯾﻨﺪاري
ﻣﺮدم ،ﻫﻢ ﺿﻌﯿﻒ ﺑﺸﻪ .ﻣﯿﺨﻮاﺳﺘﻦ ﯾﻪ ﮔﺮوﻫﯽ رو ﺗﻮي ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﻫﺎي ﻣﻬﻢ ﮐﺸﻮر ﺑﺒﺮن .ﭼﻪ ﮔﺮوﻫﯽ ؟ ﮔﺮوه ﻋﺠﯿﺐ و ﻏﺮﯾﺒﯿﻪ ؟! آره
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﯾﻪ ﮔﺮوﻫﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ اﻻﻧﻢ ﺗﻮي اﯾﺮان ﻫﺴﺘﻦ وﻟﯽ اون زﻣﺎن ﺧﯿﻠﯽ ﻗﻮي ﺑﻮدن و ﺷﺎه ﻃﺮﻓﺪارﺷﻮن ﺑﻮد .اﺳﺮاﺋﯿﻞ و آﻣﺮﯾﮑﺎ ﻫﻢ
ﻃﺮﻓﺪارﺷﻮﻧﻪ .اﺳﻢ اﯾﻦ ﮔﺮوه ﭼﯿﻪ ؟ اﯾﻦ ﮔﺮوه اﺳﻤﺸﻮن ﺑﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎﺳﺖ
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،اﯾﻦ ﺑﻬﺎﺋﯿﺖ دﯾﻦ ﺳﺎﺧﺘﮕﯿﻪ .ﯾﻪ دﯾﻦ اﻟﮑﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻗﺼﻪ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮﺷﻮن رو ﺗﻮي داﺳﺘﺎن اﻣﯿﺮﮐﺒﯿﺮ ﮔﻔﺘﻢ......
اﻣﺎ اﯾﻦ ﺑﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎ ،ﺳﺮﺑﺎزﻫﺎي آﻣﺮﯾﮑﺎ و اﺳﺮاﺋﯿﻞ اﻧﺪ و ﻫﺮ ﭼﯽ اوﻧﻬﺎ ﺑﻬﺸﻮن ﺑﮕﻦ رو اﻧﺠﺎم ﻣﯿﺪن .ﺣﺎﻻ آﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن
ﯾﻪ ﮐﺎري ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﺑﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺗﻮي ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺖ ﻫﺎي ﻣﻬﻢ ﮐﺸﻮر ﺑﯿﺎن .واي ،واي ،واي ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﺪن ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﯽ داره ﻣﯽ
اﻓﺘﻪ .اﻣﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺧﯿﻠﯽ زرﻧﮓ ﺑﻮد و از آﻣﺮﯾﮑﺎ و ﺷﺎه ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ،ﺑﺮاي ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﺷﺎه اﯾﺮان ﻧﻮﺷﺖ :
در اﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ " :اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن رو ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎر ﺑﮕﺬاري .اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن درﺳﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ .اﺳﻼم ﺑﺎ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن ﻣﺨﺎﻟﻒ و ﻣﻨﻢ ﻣﺨﺎﻟﻔﻢ "
اﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻨﻮﺷﺖ .او ﺑﺎ ﻋﻠﻤﺎي ﺑﺰرگ و داﻧﺸﻤﻨﺪان دﯾﻨﯽ اون ﻣﻮﻗﻊ ﯾﻪ ﺟﻠﺴﻪ اي ﮔﺬاﺷﺖ و ﺑﺮاﺷﻮن
ﺗﻮﺿﯿﺢ داد ......ﺑﻬﺸﻮن ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ اﺗﻔﺎق ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﯽ ﻣﯽ اﻓﺘﻪ !! اون ﻋﺎﻟﻢ ﻫﺎي ﺑﺰرگ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪن ﻣﻮﺿﻮع ﭼﻘﺪر ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺑﺮاي
ﺷﺎه ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺟﻠﻮي اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن رو ﺑﮕﯿﺮه .
اﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ دﺳﺖ ﺑﺮدار ﻧﺒﻮد و ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺮاي ﻋﻠﻤﺎ و روﺣﺎﻧﯿﻮن ﺷﻬﺮﻫﺎي دﯾﮕﻪ ﻧﻮﺷﺖ و در آن ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ :ﺷﻤﺎ ﻫﻢ
ﺟﻠﻮي ﺷﺎه واﯾﺴﺘﯿﺪ و ﺑﻪ ﺷﺎه ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﻦ و ﺑﻬﺶ اﻋﺘﺮاض ﮐﻨﯿﻦ و ﻧﮕﺬارﯾﻦ ﺷﺎه اﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﺑﺰرگ رو اﻧﺠﺎم ﺑﺪه .ﻋﻠﻤﺎ ﻫﻢ ﺗﻮي ﻣﻨﺒﺮ ﻫﺎ
و ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﻫﺎﺷﻮن اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﮔﻔﺘﻦ و ﺑﺮاي ﺷﺎه ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ ......
ﺷﺎه اﯾﺮان ،ﻣﺤﻤﺪرﺿﺎ ﺷﺎه ﮐﻪ دﯾﺪ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ،ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑﻪ اﯾﻦ ﺑﺎر اوﺿﺎع ﻓﺮق ﻣﯽ ﮐﻨﻪ .ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ و ﺑﻪ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻨﺶ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺖ و
ﮔﻔﺖ :ﺑﯽ ﺧﯿﺎل اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن ﺑﺸﯿﻢ .اﮔﺮ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن رو ﺑﺨﻮاﻫﯿﻢ ﺗﺼﻮﯾﺐ ﮐﻨﯿﻢ ﺧﻤﯿﻨﯽ و ﻋﻠﻤﺎ ،روﺣﺎﻧﯿﻮن ﺟﻠﻮي ﻣﺎ ﻣﯽ اﯾﺴﺘﻨﺪ و ﻣﺮدم ﻫﻢ
ﮐﻪ ﻃﺮﻓﺪاره اﯾﻨﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ .اوﺿﺎع ﻣﻮن ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎك ﻣﯽ ﺷﻪ ،ﺑﯽ ﺧﯿﺎل اﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮا ﺑﺸﯿﻢ......
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺷﺎه ﺗﺮﺳﯿﺪ .ﺷﺎه ،ﭘﺎﺷﻮ ﭘﺲ ﮐﺸﯿﺪ و اﻣﺎم ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﺮاي اوﻟﯿﻦ ﮐﺎر ﺟﻠﻮي ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮن ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎك رو ﺗﻮي
اﯾﺮان ﺑﮕﯿﺮه .
ﺑﻌﺪ از اﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮا ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎه ﻓﻬﻤﯿﺪ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺑﺮوﺟﺮدي ﺧﯿﻠﯽ ﻓﺮق ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻣﺮد ﻣﺒﺎرزه و ﺟﻨﮕﻪ اﺳﺖ .آدﻣﯿﻪ ﮐﻪ اﮔﺮ ﺑﺨﻮاد ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺟﻠﻮي ﺷﺎه رو ﺑﮕﯿﺮه و ﯾﻪ ﮐﺎري ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺷﺎه ﺳﺮ ﺟﺎش ﺑﺸﯿﻨﻪ
ﺑﺮاي ﻫﻤﯿﻦ ﺷﺎه ﻧﻘﺸﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺗﻮي ﺳﺮش ﮐﺸﯿﺪ .ﯾﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﻫﺎي ﺧﻄﺮﻧﺎك ﺑﺮاي آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ (ره)
ﯾﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ اداﻣﻪ ش ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮاي ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻌﺪي ......
حمله به فیضیه رایگان
زیرن🔵ماجرای مهم و دردناک حمله مأموران شاه به مدرسه فیضیه😱ویس عنوان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
ﻗﺴﻤﺖ ﻫﺎي ﻗﺒﻠﯽ ﺑﺮاﺗﻮ
ن ﻣﺎﺟﺮاي ﻣﺒﺎرزه آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﺎه رو ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ،ﺷﺎه ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ را ﺗﺼﻮﯾﺐ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ
اش اﯾﻦ ﻣﯽ ﺷﺪ :اﺳﻼم ﺿﻌﯿﻒ ﻣﯽ ﺷﺪ و اﺳﻼم از ﮐﺸﻮر اﯾﺮان ﻣﯽ رﻓﺖ .ﺑﺮاي ﻫﻤﯿﻦ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺟﻠﻮي ﺷﺎه واﯾﺴﺎدن و ﻣﺒﺎرزه
ﮐﺮدن و ﺑﺮاي ﻋﻠﻤﺎ ﺷﻬﺮﻫﺎي دﯾﮕﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ و ﻧﺬاﺷﺘﻦ ﮐﻪ اون ﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺘﺸﻮن ﺑﺮﺳﻦ و ﻫﺮ ﮐﺎري دﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮاد اﻧﺠﺎم ﺑﺪن .....
اﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﺷﺎه دﺳﺖ ﺑﺮدار ﻧﺒﻮد .از اون ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ آﻣﺮﯾﮑﺎ آورده ﺑﻮدش ﺑﻪ ﺣﺮف آﻣﺮﯾﮑﺎ ﮔﻮش ﻣﯽ داد .ﺑﺮاي ﻫﻤﯿﻦ آﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻫﺎ
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻦ :اﯾﻦ ﺑﺎر ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮن ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻢ ﺗﺮ ﺗﺼﻮﯾﺐ ﮐﻨﯽ ،ﯾﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺘﻮﻧﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ .اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن رو ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ
ﮐﺸﻮرت اﻧﺠﺎم ﺑﺪي .ﺷﺎه ﻫﻢ ﺳﻮار ﻫﻮاﭘﯿﻤﺎ ﺷﺪ و ﺑﻪ آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺳﻔﺮ ﮐﺮد .اون ﺟﺎ ﺑﺎ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ آﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺟﻠﺴﻪ داﺷﺖ و اوﻧﺎ ﺑﻬﺶ ﯾﺎد دادن
ﮐﻪ ﭼﯽ ﮐﺎر ﮐﻨﻪ.
ﺑﻌﺪ از اﯾﻨﮑﻪ ﺷﺎه ﺑﻪ اﯾﺮان ﺑﺮﮔﺸﺖ ،ﺑﺮاي ﻣﺮدم ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻢ ﻗﺎﻧﻮن ﺟﺪﯾﺪي را ﺗﺼﻮﯾﺐ ﮐﻨﻢ .ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﻫﻤﻪ ﻣﺮدم اﺳﺖ و اﻟﺒﺘﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺧﯽ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﯿﺎﯾﺪ وﻟﯽ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن را ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻢ اﻧﺠﺎم ﺑﺪﻫﻢ .اﻣﺎ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﻢ راي ﮔﯿﺮي ﮐﻨﻢ
و ﺷﻤﺎ ﻣﺮدم ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ و ﺑﻪ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن راي ﺑﺪﻫﯿﺪ.
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺎه ﺑﺪﺑﯿﻦ ﺑﻮد و ﻣﯽ دوﻧﺴﺖ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺷﺎه ﻣﺴﻠﻤﻮن درﺳﺖ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ .ﺑﺮاي ﻫﻤﯿﻦ اﯾﻦ ﺑﺎرم ﺗﺤﻘﯿﻖ و ﺑﺮرﺳﯽ
ﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﺪ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن ﭼﯿﺴﺖ ؟!! ﺣﺘﯽ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ از ﺷﺎﮔﺮداي ﺧﻮﺑﺸﻮن رو ﻓﺮﺳﺘﺎدﻧﺪ ﭘﯿﺶ ﺷﺎه ﺗﺎ ﺑﺎ ﺷﺎه ﺻﺤﺒﺖ
ﮐﻨﻨﺪ و ﺷﺎه ﺑﮕﻪ ﮐﻪ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن ﭼﯿﻪ ؟ اﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺎز ﻫﻢ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺗﺸﺨﯿﺺ داد ﮐﻪ ﺷﺎه داره از آﻣﺮﯾﮑﺎ ﺧﻂ ﻣﯽ ﮔﯿﺮه و آﻣﺮﯾﮑﺎ داره
ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻪ ﭼﯿﮑﺎر ﮐﻨﻪ ! ﭼﯽ ﮐﺎر ﻧﮑﻨﻪ ! ﺑﺮاي ﻫﻤﯿﻦ اﯾﻦ ﺑﺎر ﻫﻢ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺟﻠﻮي ﺷﺎه واﯾﺴﺎدن و ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﮐﺮدﻧﺪ.
واي واي واي ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،اﯾﻦ ﺷﺎه ﺧﯿﻠﯽ آدم ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﯽ ﺑﻮد .ﯾﮏ ﮔﺮوﻫﯽ داﺷﺖ ﺑﻪ ﻧﺎم ﺳﺎواك .ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﺷﺎه ﮐﺎري ﻣﯽ ﮐﺮد ،اﯾﻦ
ﮔﺮوه ﻣﯿﺒﺮدﻧﺶ و اون رو ﺗﻮ زﻧﺪان ﻣﯽ اﻧﺪاﺧﺘﻦ و ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽ دادﻧﺪ .
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ از اﯾﻦ ﭼﯿﺰا ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ .اﯾﺸﻮن ﻓﻘﻂ از ﺧﺪا ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ و ﻻﻏﯿﺮ .ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ دﺳﺘﻮر ﺧﺪا ﮔﻮش ﺑﺪم ﻧﻪ
ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎي اﯾﻦ ﺷﺎه .اﯾﻦ ﺷﺎه داره اﺷﺘﺒﺎه ﻣﯽ ﮐﻨﻪ .آي ﻣﺮدم ! ﺣﻮاﺳﺘﻮن ﺑﺎﺷﻪ اﯾﻦ ﺷﺎه داره در ﺣﻖ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ .ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺮه
ﺑﻪ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن راي ﺑﺪه .
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﺑﻌﺪ از اﯾﻨﮑﻪ آﻗﺎي ﺧﻤﯿﻨﯽ اﯾﻦ ﺣﺮف رو زد .ﺗﻌﺪاد ﺧﯿﻠﯽ زﯾﺎدي از ﻣﺮدم اﯾﺮان ﻧﺮﻓﺘﻦ راي ﺑﺪن و ﮔﻔﺘﻦ :ﻣﺎ ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﺮﺟﻊ ﺗﻘﻠﯿﺪ
ﻣﻮن ﺑﮕﻪ ﻫﻤﻮن رو ﮔﻮش ﻣﯽ دﯾﻢ .ﻣﺎ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮن راي ﻧﻤﯽ دﯾﻢ.
ﺷﺎه ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪ اﻣﺎم ﺧﻤﯿﻨﯽ ﭼﻪ ﻗﺪرﺗﯽ داره و ﭼﻪ ﻧﻔﻮذي ﺗﻮي ﻣﺮدم دارن و ﭼﻘﺪر ﻣﺮدم اﯾﺸﻮن رو ﻗﺒﻮل دارن .ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﯾﻪ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ
ﺷﻬﺮ ﻗﻢ ﺑﺮه و ﺑﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ دﯾﺪار ﮐﻨﻪ و اون ﺟﺎ ﺑﺮاﺷﻮن ﯾﻪ ﺗﻮﺿﯿﺢ اﻟﮑﯽ ﺑﺪه ﺗﺎ اﯾﺸﻮن ﺑﮕﻦ اﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪاره .ﺷﺎه ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﻬﺮ ﻗﻢ
راه اﻓﺘﺎد .
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﺮدم ﻗﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﻧﺮه ﺑﻪ اﺳﺘﻘﺒﺎﻟﺶ .ﺑﺎزارﻫﺎ رو ﺑﺒﻨﺪﯾﻦ ،ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ﻧﺮه .ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﻬﺎ ﺧﺎﻟﯿﻪ
ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺎﺷﻪ .واي واي واي واي .......ﭼﺸﻤﺘﻮن روز ﺑﺪ ﻧﺒﯿﻨﻪ .ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﺷﺎه ﯾﻪ ﮐﺸﻮر ﺑﺎ ﮐﻠﯽ از ﻣﺎﻣﻮرﻫﺎي و وزﯾﺮاش راه اﻓﺘﺎدن اوﻣﺪن
ﺷﻬﺮ ﻗﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ و ﺑﺎ ﻣﺮاﺟﻊ دﯾﮕﻪ دﯾﺪار ﮐﻨﻦ .اﻣﺎ ﻣﺮدم ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﻪ اﺳﺘﻘﺒﺎل ﺷﺎه ﻧﺮﻓﺘﻨﺪ .ﻣﻐﺎزه دارﻫﺎ ،ﻣﻐﺎزه ﻫﺎﺷﻮن رو
ﺑﺴﺘﻦ .
ﺷﺎه ﻣﯿﺨﻮاﺳﺖ ﺑﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ دﯾﺪار ﮐﻨﻪ اﻣﺎ اﯾﺸﻮن ﮔﻔﺘﻦ :ﻣﻦ ﺑﺎ ﺷﺎه ﮐﺎري ﻧﺪارم .ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮام ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ و ﺷﺎه رو ﺗﻮي ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻦ
راه ﻧﺪﯾﺪ .ﻣﻦ ﺑﺎ ﺷﺎه ﻫﯿﭻ ﮐﺎري ﻧﺪارم .
ﺷﺎه ﮐﻪ دﯾﺪ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ و ﻣﺮدم ﻗﻢ اﯾﻦ ﻃﻮري ﺑﺎﻫﺎش رﻓﺘﺎر ﮐﺮدن ،ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ و ﻫﻤﻮن ﺟﺎ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﯾﻪ ﺑﻼﯾﯽ
ﺳﺮ اﯾﻦ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ و روﺣﺎﻧﯿﻮن ﺑﯿﺎره .ﭼﺮا ؟! ﭼﻮن ﺑﺎ ﺧﻮدش ﮔﻔﺖ :اﯾﻦ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﯾﮏ ﻃﻠﺒﻪ اﺳﺖ .ﯾﮏ روﺣﺎﻧﯽ ،اﯾﻦ ﺟﻮري ﺟﻠﻮم
واﯾﺴﺎده .ﺧﺪا ﺑﻪ ﻧﻔﺮات ﺑﻌﺪي ﺷﻮن رﺣﻢ ﮐﻨﻪ .اﮔﻪ ﺣﺴﺎب ﮐﺎرﺷﻮﻧﻮ ﻧﺮﺳﻢ اﯾﻨﺎ روز ﺑﻪ روز ﭘﺮرو و ﭘﺮروﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ .اي ﻣﺎﻣﻮرﻫﺎ ،آﻣﺎده
ﺑﺎﺷﯿﻦ ﻣﯽ ﺧﻮام ﯾﮏ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﺣﺮف ﮔﻮش ﻧﮑﻦ ﺑﺰﻧﯿﺪ .ﻣﯽ ﺧﻮام ﺣﺴﺎب ﮐﺎرﺷﻮن رو ﺑﺬارﯾﻢ ﮐﻒ دﺳﺘﺸﻮن .
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﻣﯽ دوﻧﯿﻦ ﭼﻪ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﯽ ﮐﺸﯿﺪن؟؟؟ اﯾﻨﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻨﺪ .اﻣﺎ ﺑﻪ اﻣﺮ ﺧﺪا ،اﯾﻨﻬﺎ
ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮان ﺑﯿﺎن ،ﯾﻪ ﺟﻮري ﺷﺪن و ﺗﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﺑﺬار ﺑﺮﯾﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺟﺎي دﯾﮕﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﯿﻢ .
ﺑﻠﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،اوﻧﻬﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﻨﻨﺪ .ﮐﯽ؟ درﺳﺖ ﺗﻮي روز ﺷﻬﺎدت اﻣﺎم ﺻﺎدق )ع( .ﻫﻤﻮن روزي ﮐﻪ ﺣﻮزه
ﻫﺎي ﻋﻠﻤﯿﻪ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺑﻮد و ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﻣﺸﻐﻮل ﻋﺰاداري ﺑﺮاي اﻣﺎم ﺷﺸﻢ ﺷﯿﻌﯿﺎن ﺑﻮدﻧﺪ .ﺗﻮي اون روز ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ داﺧﻞ ﯾﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻋﻠﻤﯿﻪ اي ﺑﻪ
ﻧﺎم ﻓﯿﻀﯿﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪه ﺑﻮدن ،ﺗﺎ اون ﺟﺎ ﻣﺮاﺳﻢ ﻋﺰاداري ﺑﮕﯿﺮن .آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ در ﺧﻮﻧﺶ ﻣﺮاﺳﻢ ﻋﺰاداري داﺷﺖ و اون ﺟﺎ ﻧﺒﻮدﻧﺪ.
اﻣﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ...وﺳﻂ ﻣﺮاﺳﻢ اون ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ داﺷﺘﻦ ﻋﺰاداري ﻣﯽ ﮐﺮدن و ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮدن و ﺳﯿﻨﻪ ﻣﯽ زدن .ﮐﻤﺎﻧﺪوﻫﺎي ﺷﺎه از
ﺑﺎﻻ ﭘﺮﯾﺪ داﺧﻞ ﻣﺪرﺳﻪ و ﺷﺮوع ﮐﺮدن ﺑﻪ ﮐﺘﮏ ﮐﺎري ،ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ رو ﻣﯽ زدن و از اون ﻃﺒﻘﻪ ﻫﺎي ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮت ﻣﯽ ﮐﺮدن .ﺧﯿﻠﯽ از
ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﺗﻮي اﯾﻦ ﮐﺘﮏ ﮐﺎري ﻫﺎ از دﻧﯿﺎ رﻓﺘﻦ .ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ زﺧﻤﯽ ﺷﺪن .دﺳﺘﺸﻮن و ﭘﺎﺷﻮن ﺷﮑﺴﺖ .اﻣﺎ اﯾﻦ ﻣﺎﻣﻮراي ﺷﺎه ،اﯾﻦ
ﮐﻤﺎﻧﺪوﻫﺎي ﺷﺎه دﻟﺸﻮن ﺑﻪ رﺣﻢ ﻧﯿﻮﻣﺪه ،ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮري ﮐﺘﮑﺸﻮن ﻣﯽ زدﻧﻨﺪ .ﺑﻪ اﺗﺎق ﻫﺎي اﯾﻦ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ "ﺣﺠﺮه " ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ ،
وارد ﻣﯽ ﺷﺪن و ﮐﺘﺎﺑﺎﺷﻮن رو ﭘﺎره ﻣﯽ ﮐﺮدن .ﻇﺮف ﻫﺎﺷﻮن را ﻣﯽ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ .ﻟﺒﺎﺳﺎﺷﻮﻧﻮ ﺧﺎﮐﯽ و ﮐﺜﯿﻒ ﻣﯽ ﮐﺮدن..........
ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻪ اون روز ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎه و ﻃﺮﻓﺪاراش ﮐﺎراي ﺑﺪي ﮐﺮدن .ﺑﻪ ﻗﻮل آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ :ﺷﺎه واﻗﻌﯿﺖ ﺧﻮدش رو ﻧﺸﻮن داد .ﺷﺎه
در ﻇﺎﻫﺮ ﺧﯿﻠﯽ آدم ﻣﺤﺘﺮم و ﺑﺎﮐﻼﺳﯽ ﺑﻮد .اﻣﺎ ﺗﻮ وﺟﻮدش ﺧﯿﻠﯽ آدم وﺣﺸﯽ و ﺑﯽ رﺣﻤﯽ ﺑﻮد .اون روز ﺷﺎه و ﻣﺎﻣﻮراش ﻧﯿﺖ واﻗﻌﯿﺸﻮن ،
اون ﮔﺮگ دروﻧﺸﻮن رو ﻧﺸﻮن دادن .اﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮا ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻣﻌﺮوف ﺷﺪ ﺑﻪ واﻗﻌﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻓﯿﻀﯿﻪ ...
آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ،ﺧﺒﺮدار ﺷﺪ ﮐﻪ ﺷﺎه و ﻣﺎﻣﻮرﻫﺎش ﭼﻪ ﮐﺎر وﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﮐﺮدن .ﻫﻤﻮن ﺟﺎ ﺷﺮوع ﮐﺮد ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﮐﺮدن .آﯾﺖ اﷲ
ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﻪ دوﺳﺘﺎﻧﺶ و ﺷﺎﮔﺮداش ﮔﻔﺖ) :ﻣﺎ ﭘﯿﺮوز ﻣﯽ ﺷﯿﻢ .اﯾﻦ ﺷﺎه از اﯾﻦ ﮐﺸﻮر ﻣﯿﺮه .ﺧﺪا ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻪ اﯾﻦ ﺷﺎه ﻧﺎﻣﺮد واﻗﻌﯿﺖ
ﺧﻮدش رو ﻧﺸﻮن ﺑﺪه .ﺧﺪا ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺎه ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻧﺸﻮن ﺑﺪه ﮐﻪ ﭼﻪ آدم ﺑﺪﺟﻨﺲ و ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯾﻪ .ﻧﮕﺮان ﻧﺒﺎﺷﯿﻦ از ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺘﺮﺳﯿﺪ
ﺧﺪا ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ و ﺧﺪا ﺑﻪ ﻣﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺗﺎ ﭘﯿﺮوز اﯾﻦ ﻣﯿﺪان ﺑﺸﯿﻢ(.
اﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﯾﻪ ﭼﯿﺰي ﺑﻬﺘﻮن ﺑﮕﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎورﺗﻮن ﻧﺸﻪ .آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ،اﻧﻘﺪر ﺷﺠﺎع ﺑﻮد و از ﺷﺎه و ﻃﺮﻓﺪاراش ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ وﻟﯽ
ﺑﻌﻀﯽ از ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ و روﺣﺎﻧﯿﻮن ﮐﻪ از ﺷﺎه ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪن و ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﺷﺎه ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮﻣﻮن آورد ،دﻓﻌﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﻣﻮن رو ﻣﯽ ﮐﺸﻪ .ﭼﺮا
ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﯽ ؟؟
اﻣﺎ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :از ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺧﺪا ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺗﺮﺳﯿﺪ .ﺧﺪا ﻗﻮي ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮد ﻋﺎﻟﻤﻪ .ﺧﺪا ﯾﺎر و ﯾﺎور ﻣﺎﺳﺖ و ﺷﺎه ﻫﯿﭻ ﮐﺎري
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺑﮑﻨﻪ .از ﺳﺮ و ﺻﺪاﻫﺎش ﻧﺘﺮﺳﯿﻦ.
وﻟﯽ ﺧﺐ ﭼﯽ ﮐﺎر ﻣﯽ ﺷﻪ ﮐﺮد !!! ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺗﺮﺳﻮﻧﺪ دﯾﮕﻪ ...وﻟﻮ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮن درس دﯾﻦ رو ﺑﺨﻮﻧﻦ و ﻟﺒﺎس ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ را ﺑﭙﻮﺷﻨﺪ .اﯾﻨﺎ از ﺷﺎه
ﺗﺮﺳﯿﺪن و ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺳﺮ ﺟﺎﺷﻮن وﻟﯽ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ و ﺷﺎﮔﺮدﻫﺎي ﺷﺠﺎع و ﻧﺘﺮس و ﻗﻮﯾﺶ ،ﺑﺮاي ﯾﮏ ﻣﺒﺎرزه ﺑﺰرگ دﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﺷﺎه ﻇﺎﻟﻢ
اﯾﺮان آﻣﺎده ﺷﺪن .
اداﻣﻪ ﻗﺼﻪ و ﻣﺎﺟﺮاي ﮐﺎر ﺑﺰرگ آﯾﺖ اﷲ ﺧﻤﯿﻨﯽ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﺎه ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮاي ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻌﺪي .......
موارد مرتبط
قصه زندگی محمد تقی فراهانی(امیر کبیر)
آیا میدونین امیر کبیر چه کار های بزرگ و مهمی برای کشورمون ایران انجام داده؟!
بچه ها چقدر از زندگی این قهرمان ایرانی مون خبر دارین؟!
قصه زنددگی شهید جمهور سید ابراهیم رئیسی
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از پیروزی انقلاب تا رهبری)
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از رهبری تا کنون)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


خیلی خیلی خوبه بهترین داستانی بود که شنیدم