قصه زندگی امام سجاد (ع)
تولد امام سجاد (ع) رایگان
🟠ماجرای پیشگویی پیامبر خدا در مورد تولد امام سجاد(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.
من از امروز می خوام براتون قصه زندگی یه قهرمان واقعی رو تعریف کنم؛ اما متاسفانه خیلی ها ایشون رو نمیشناسن !! اسمشون رو می دونن و می دونن پسر کی بوده .... بابای کی بوده ....؛ اما از زندگی ایشون چیزی های زیادی نمی دونین !! ... همه فکر می کنن ایشون یه آدم ضعیف و مریضی بوده که فقط نماز می خونده و کار خاصی نداشته ! .... در حالی که قهرمانی که م یخوام قصه اش رو بگم جزء بزرگ ترین قهرمان های جهان بوده ، قابل توجه بچه هایی که قصه زندگی امام علی (علیه السلام ) رو خوندن .این قهرمان بزرگ قصه ما ، شبیه ترین فرد به امام علی (ع) بودن . حالا اگر گفتید قهرمان ما کیه ؟ ! قهرمان ما کسی نیست جزء ، امام چهارم ما شیعیان حضرت امام سجاد (علیه السلام )ملقب به زین العابدین . خوب بچه ها ، حالا قبل از اینکه بخوام ماجرای تولد این امام رو بگم اجازه بدین یک داستان از زمان پیامبر بگم .
- مثل نور خورشید
یک داستان که پیامبر در مورد امام سجاد (علیه السلام ) صحبت کردن ، حدود بیست و خورده ای سال قبل از اینکه امام چهارم مون به دنیا بیاد !! یک روز پیامبر خدا (ص) توی مسجد نشسته بود و برای یارانشون صحبت می کردن ، که نوه کوچولو شون امام حسین (ع) وارد مسجد شدن . امام حسین (ع) ، همین طور که بازی می کردن و می دویدن ، به طرف پدر بزرگشون پیامبر اسلام اومدن. حضرت محمد مصطفی (ص) تا چشمشون به نوه شون افتاد ، خوشحال شدن و به پیش او رفتن و امام حسین (ع) رو بغل کردن . امام حسین (ع) ، اون موقع چهار یا پنج سال شون بیشتر نبود . امام حسین (ع) روی پاهای پیامبر نشستن . پیامبر خدا رو کردن به اصحاب و یاران شون و گفتن : در آینده نه چندان دور حسین من ، صاحب فرزندی میشه به اسم علی .... علی بن الحسین .... روز قیامت ، فرشته ها صدا می کنند : سید العابدین ... زین العابدین کجاست ؟... وقتی فرشته ها این رو میگن می بینن پسر حسین(ع) یعنی علی بن الحسین از جاشون بلند میشه و وقتی ایشون بلند می شن . نور وجودش ، کل صحرای محشر رو پر می کنه یعنی تمام مردمی که توی صحرای قیامت هستن ، می بینن یه آدمی از جاش بلند شد که نورش مثل نور خورشیده و چهره اش زیبایی ماه رو داره ....
بعضی از یاران که این رو شنیدن با تعجب پرسیدن : ای رسول خدا ، این آقایی که میگی کیه ؟! بین ما هست یا نه ؟ پیامبر خدا لبخند زدن گفتن : نه ، این کسی که گفتم پسر حسین یعنی علی بن حسین (ع) هست . اون لقبش زین العابدینه .
آره بچه ها ، اینجوری بود که بیست و خورده ای سال قبل از اینکه امام سجاد (ع) به دنیا بیاد . پیامبر خدا هم اسمش رو به امام حسین گفتن و هم عاقبت بسیار خوبشون رو ....
- دومین پسر
بیست سال گذشت و در سال ۳۸ هجری یعنی چند سال بعد از پیامبر ؟... یعنی بیست و هفت- هشت سال بعد از رحلت پیامبر . یه روز توی شهر مدینه یک اتفاق بسیار بسیار زیبا افتاد . چه اتفاقی ؟ معلومه دیگه امام حسین ما برای دومین مرتبه پسر دار شدن . عه!!! ... چرا برای دومین مرتبه ؟! چون امام حسین یه پسر بزرگتر هم داشتن که اسم اون رو هم "علی" گذاشته بودن منتها چون پسر بزرگتر امام حسین بودن ، بهشون علی اکبر می گفتن ...
آره بچه ها ،امام حسین (ع) دوباره صاحب پسر شدن و اسمش رو گذاشتن علی .. علی بن الحسین (ع).
- دختر پادشاه ایران
بچه ها ، یه چیز خیلی جالب بهتون بگم . مامان امام سجاد(ع) یعنی همسر امام حسین(ع) یک خانم ایرانی بودن ... چی ؟! ... بله همسر امام حسین و مامان امام سجاد (ع) دختر پادشاه ایران بودن . یعنی چی ؟ یعنی اون زمان توی جنگ ها پادشاه ها رو دشمن ها می کشتن؛ اما بچه هاشون رو اسیر می کردن .
یک روز مامان امام سجاد (ع) رو اسیر کردن و به شهر مدینه آوردن .
- امام علی (ع) با ناراحتی به اونها گفتن : شما حق ندارین زنان بزرگوار هر قومی رو اسیر کنین ، شما نمی تونین اینها رو کنیز و برده خودتون کنین، این زن ها توی قوم خودشون بزرگ بودن . پیامبر خدا به ما دستور داده که بزرگان قوم رو هیچ وقت اسیر و برده و کنیز نکنیم .
- خلیفه دوم، عُمَر تا این رو شنید به امام علی (ع) گفت: خوب شما میگی چی کار کنیم ؟
- امام علی (ع) گفتن : این زن رو باید آزاد بگذاریم تا با هرکسی که خوش می خواد ازدواج کند . هرکسی که خودش صلاح میدونه .
- شهربانو
اون خانم اسمش شهربانو بود. شهربانو پیش امام علی(ع) اومدن .....
- امام علی به ایشون گفتن : شما اسمت شهربانو هست. مگه نه ؟... - شهربانو با تعجب گفت : بله !! ولی شما از کجا می دونین ؟! ...
- امام علی (ع) گفتن : پدرتون هم پادشاه ایران بوده .درسته ؟
- گفت : بله ، شما از کجا می دونین ؟!
- امام علی (ع) هیچی نگفتن ... فقط به شهربانو گفتن : از بین مردانی که اینجا هستن هرکسی رو که خودت صلاح می دونی به عنوان همسرت انتخاب کن !
شهربانو هم به مسجد نگاه کرد و چشمش به چهره زیبا و معصوم و نورانی و دلنشین پسر امام علی(ع) افتاد . یعنی کی؟ یعنی آقای ما امام حسین (ع) .
شهربانو خودش انتخاب کرد که همسر امام حسین(ع) بشه و اینطور بود که امام حسین (ع) با این خانم بزرگوار و با دختر پادشاه ایران ازدواج کردن و نتیجه ازدواج شون شد این آقایی که قراره از امروز به بعد قصه هاش رو برای شما بگم ...
تا قسمت بعد و ماجرای غم انگیز و ناراحت کننده برای زندگی امام سجاد (ع) ....
شهادت پدربزرگ رایگان
🟠ماجرای به شهادت رسیدن پدربزرگ امام سجاد (علیهالسلام)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای پیش بینی پیامبرخدا (ص) در مورد تولد پسر امام حسین(یعنی : امام سجاد) رو گفتم و تعریف کردم که یک روز پیامبر در مسجد نشسته بودن . امام حسین (ع) که کودک بودن ، پیش پیامبر(ص) اومدن و پیامبر هم درمورد روز قیامت و امام سجاد مطالبی رو گفتن و بعد هم درمورد ماجرای مادر امام سجاد (ع) که چطوری از ایران به عربستان رفتند و به شهر مدینه رسیدن و مادر امام سجاد(ع) شدن رو براتون گفتم ....
- مادر رضایی
امام سجاد(ع) به محض اینکه دنیا اومدن ، مادرشون بیمار شدن ، یک بیماریه خیلی خیلی سخت . حالشون خیلی بد بود و روز به روز هم بدتر و بدتر می شد . تا اینکه ، بالاخره مامان امام سجاد (ع) یعنی شهربانو از شدت بیماری حالشون بد شد و برای همیشه چشمان شون رو بستن به طرف آسمان و بهشت رفتن .
امام سجاد (ع) از چند روزگی مادرشون رو از دست دادن و بی مادر شدن، امام حسین(ع) خیلی ناراحت شدن و غصه خوردن ، آخه امام حسین(ع) خیلی همسرشون شهربانو رو دوست داشتن ؛ اما عمر شهربانو به دنیا نبود و در نوزادیه پسرشون از دنیا رفتن. امام حسین (ع) مونده بودن با یک پسر کوچولویی که باید شیر می خورد ، چیکار کنن ؟!..
اون زمان مثل الان نبود که شیرخشک و اینجور چیزها بخرن و به بچه بدن . امام سجاد (ع) خیلی کوچولو بودن و نمی شد شیری غیر از شیر مادر بهشون داد مثلا شیرگاو داد ، چون برای بچه کوچولو ضرر داره . برای همین امام حسین(ع)، یکی از خانم های بسیار خوبی رو که می شناختن ازشون درخواست کردن تا به پسرشون علی شیر بدن، اینطوری بود که امام سجاد(ع) ما درسته که مادر خودشون رو از دست داده بودن ؛ اما یک مادر رضایی داشتن ...
مادر رضایی می دونین یعنی چی؟ نمی دونین؟؟ مادر رضایی یعنی کسی که خودش بچه رو به دنیا نیاورده ولی به بچه شیر داده، به این می گن مادر رضایی، یعنی در آینده مثل مامان خود اون بچه می مونه و هم به بچه محرمه و هم بچه های دیگه ی اون مادر رضایی مثل خواهر و برادر، اون بچه ای هستن که شیر خورده .
امام سجاد(ع) هم یک مادر رضایی پیداکردن یعنی مادری که بهشون شیر دادن ....
- سال های غارات
خلاصه بچه ها ، امام سجاد ما دوران کودکی شون همزمان بود با آخرین سالهای زندگیه جدشون، امام علی(ع) ، مولای ما،...
امام علی(ع) دوسال آخر حکومت شون از سخت ترین دوران ها بود، توی قصه ی زندگی خودشون براتون تعریف کردم ....
اون سال ها معروف شد به سالهای غارات یعنی : معاویه با لشکرش به شهرهایی که زیر نظر امام علی(ع) بود می اومدن و ....
- مردم رو غارت می کردن ...
- پول های مردم رو می دزدیدن ...
- اونها رو کتک میزند و خیلی ها رو می کشتن ...
و با خیال راحت به خونه هاشون برمی گشتن ، انگار نه انگار...
یارهای امام علی (ع) هم ازجاشون تکون نمی خوردن و هرچی امام علی می گفتن: بابا پاشین برین جلوی این معاویه بایستید و باهاشون بجنگین وتسلیم نشین ؛ اما یارهای امام علی(ع) توی شهرشون کوفه یا تو خونه هاشون می شستن و از جاشون تکون نمی خوردن ...
- نوه ی پیامبر
امام سجاد(ع) ، اون دوران خیلی بچه ی کوچولویی بودن و هنوز سه سال شون کامل نشده بود که یک اتفاق خیلی خیلی ناراحت کننده براشون افتاد، چه اتفاقی؟؟؟ ... چی شد؟؟؟ ابن ملجم جدشون امام علی (ع) رو به شهادت رسوند .
امام سجاد(ع) خیلی بابابزرگ شون رو دوست داشتن ، اصلا مگه می شه امام علی (ع) رو دوست نداشت؟!! ما که امام علی(ع) رو ندیدیم و فقط یک چیزهایی ازشون شنیدیم ، عااااشق امام علی(ع) هستیم ، چه برسه به امام سجاد (ع) که نوه ی امام علی(ع) بودن . حالا فکر کنین !! امام علی (ع) اینقدر با بچه ها مهربون بودن ، با بچه یتیم ها بازی میکردن، باهاشون شوخی می کردن ، براشون خوراکی میبردن و باهاشون دوست بودن..... چقدر با نوه ی خودشون مهربون بودن .... خلاصه که امام سجاد (ع) دیدن جدشون امام علی(ع) ، توی بستر بیماری افتاد و سرشون رو طبیب ها با پارچه ها می بستن و از سرشون همینطور خون می اومد . آخه اون ابن ملجم بدجنس یک ضربه ، شمشیر محکم به سر امام علی (ع) زده بود. امام سجاد (ع) همش دوروبر امام علی (ع) می رفتن و گاهی اوقات لیوان آبی دست شون می گرفتن و برای بابابزرگ شون می بردن و کنار بابابزرگ شون می نشستن و اون آیه های قرآن و ذکرهایی که بلد بودن رو میخوندن تا شاید بابا بزرگشون خوب بشه.
- توصیه های مهم
بچه ها ، روز آخر زندگی امام علی(ع) آقای ما... ، مولای ما ... ، دستور دادن همه از اتاق شون بیرون برن به جز امام حسن(ع) و امام حسین(ع) . همه بیرون رفتن ، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) کنار پدرشون نشستن و امام علی (ع) دستور داد که پسر امام حسین (علی ابن حسین) وارد اتاق بشن .
امام سجاد(ع)، داخل اتاق اومدن و اون روز امام علی(ع) صحبت های خیلی خیلی مهمی کردن...
امام علی(ع)چی گفتن ؟!!
امام علی (ع)فرمودند : امام بعد از من پسرم حسن ابن علی است ، بعد به امام حسین (ع)و امام سجاد دستور دادن تا به حرف های امام حسن (ع) گوش بدن و فرمودند : بعداز اینکه حسن (ع) به شهادت برسد، امام بعدی حسین(ع) است و بعد از او کسی نیست جز علی ابن حسین یعنی امام سجاد (ع).....
امام سجاد دو یا سه سالشون بود که پدربزرگشون این خبر بسیار بسیار مهم رو بهشون گفتن...
امام علی (ع) چند تا توصیه مهم به امام حسن (ع) و امام حسین(ع) و امام سجاد (ع) کردن . مثلا چی؟؟؟ .... گفتن :
- حواستون به یتیم ها باشه ، حواستون به این بچه هایی که باباشون رو از دست دادن مثلا : شهید شدن یا مریض شدن و از دنیا رفتن ، یا به هر شکلی که بابا ندارن باشه .
– حواستون به آدم های فقیر شهرتون باشه ، مبادا اون ها گشنه بخوابن و شما سیر باشین - حواستون به قرآن باشه ، نکنه دیگران در عمل کردن به قرآن از شما سبقت بگیرند - حواستون به نمازتون باشه، نمازتون رو همیشه سر وقت بخونین ....
و به همین شکل امام علی کلی توصیه ی مهم دیگه به فرزندان خودشون یا بهتره بگم به امامان بعد از خودشون کردن و بعد مولیالموحدین ، آقا امیرالمومنین (ع) با اون دردی که تو بدنشون داشتن به آرامی چشمانشون رو بستن و روحشون پرواز کرد و رفت به بهشت خدا و امام سجاد (ع) با غم از دست دادن پدر بزرگ شون عزادار شدن ...
دوران معاویه رایگان
🟠ماجرای زندگی امام سجاد(ع) در دوران معاویه و جنایت های او
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای وفات و از دنیا رفتن مادر امام سجاد (ع) ، توی همون روزهای اولی که آقای ما به دنیا اومده بود رو گفتم و براتون تعریف کردم که مامان امام سجاد(ع) ، بیمار شدن و همون موقعی که بچه کوچولوشون هنوز چند روزه بود از دنیا رفتن و بعدش هم براتون گفتم که آقای ما ، هنوز سه سالشون کامل نشده بود که پدربزرگ بزرگوارشون ، یعنی امیرالمومنین امام علی (ع) به شهادت رسیدند و بعد از امام علی (ع) ، امام حسن مجتبی (ع) به امامت رسیدند .....
- صلح اجباری
امام سجاد (ع) دوران کودکی شون هم زمان بود با دوران امامت عموشون امام حسن (ع) . با کدوم دوران؟! با همون دوران تلخ و ناراحت کننده صلح اجباری امام حسن(ع). اگه یادتون باشه توی قصه زندگی امام حسن مجتبی (ع) براتون تعریف کردم که امام حسن(ع) ما مجبور شدن صلح کنن ، مجبور شدن با این معاویه بدجنس جنگ رو تموم کنن و صلح نامه رو امضا کنند .....
بعد از این که امام حسن مجتبی (ع) صلح نامه رو امضا کردن ، به همراه خانوادشون و خانواده برادرشون یعنی امام حسین(ع) و بقیه بچه های امام علی (ع) وسایل های زندگیشون رو جمع کردن و به طرف شهر مدینه راه افتادن همون شهری که پیامبر خدا (ص) اون جا بدنشون دفن شده بود . امام سجاد (ع) به همراه پدر بزرگوارشون یعنی امام حسین (ع) از همون دو سه سالگی به شهر مدینه برگشتن .
- دستور معاویه
اما چه برگشتنی بچه ها !! ... چه دوران سختی بود. بعد از اینکه معاویه رئیس کل مسلمون ها شد، شروع کرد به انجام کارهای خیلی بد ، به ظلم و ستم کردن. بچه ها ، تو قصه ی زندگی امام حسن (ع) به طور کامل براتون گفتم .....
اما همین قدر بگم ، که روی منبرها امام علی(ع) رو لعنت می کردن. وای چرا آخه؟! برای اینکه معاویه به همه اون کسایی که امام جمعه بودن و قرار بود نماز جمعه رو بخونن دستور داده بود قبل از شروع خطبه نماز جمعه ، یعنی همون سخنرانی نماز جمعهشون و بعد از اینکه نمازشون به پایان رسید علی بن ابی طالب و لعنت نفرین کنن .
امام سجاد(ع) ، از همون دوران کودکیشون ، از همون زمانی که تازه حرف زدن یاد گرفته بودن ، روی منبرها ، توی مسجد پیامبر لعن و نفرین بر پدربزرگ خودشون رو می شنیدن، اون هم چه پدربزرگی!!
- همون کسی ، که بهترین یار پیامبر(ص) بود ...
- همون کسی ، که همسر فاطمه زهرا (س) بود ...
- همون کسی ، که اولین مسلمون بود ...
- همون کسی ، اولین نماز خون بود ...
- همون کسی ، اولین قرآن خون بود ...
معاویه کاری کرده بود که مردم همه فکر می کردند امام علی(ع) بدترین انسان روی کره زمینه !!! ... خیلی از بچه کوچولوها ، نوجوون ها و جوون ها که امام علی(ع) رو ندیده بودن و نمی شناختن فکر می کردن امام علی(ع) بزرگترین دشمن پیامبر بوده ، فکر می کردن اون کسیه که با پیامبر جنگید، امام علی(ع) بوده و همین مسئله باعث شده بود که خیلی از مردم در خونه اهل بیت نیان ، در خونه امام حسن(ع) و امام حسین (ع) نیان؛ البته چرا یه عده ای می اومدن. منتها فقیرا یعنی اونهایی که دست شون به دهنشون نمی رسید و نیازمند پول بودن ، اونها در خونه امام حسن(ع) و امام حسین (ع) می اومدن. اما بچه ها ، مامان باباها ، یه چیز خیلی ناراحت کننده می خوام بگم. اوضاع طوری شده بود که مردم حتی برای پرسیدن سوال شرعیشون در خانه امام حسن(ع) و امام حسین(ع) نمیاومدن یعنی امام حسن (ع) و امام حسین(ع) رو که نوه های پیامبر(ص) بودن ، که دانشمندترین انسان های دنیا بودن رو در حد اینکه بیان یک سوال شرعی بپرسن قبول نداشتن.
ای وای ای وای .... و مردم به جای اینکه دین رو بیان از اهل بیت پیامبر یاد بگیرن ، از امام حسن (ع) و امام حسین (ع) یاد بگیرن ، از طرفدارای یزید و معاویه یاد می گرفتن.
- معاویه کی بود ؟
حالا معاویه کی بود؟ معاویه همون کسی بود که سالیان سال با پیامبر خدا جنگید. هر کاری که ازدستش بر می اومد برای نابودی اسلام انجام داد. آخر سر هم توی ماجرای فتح مکه مسلمون شد. توی قصه زندگی پیامبر براتون این رو گفتم ، معاویه بعد از اینکه شهر مکه به دست مسلمون ها افتاد ، اون موقع تازه مسلمون شد و بعد از اینکه مسلمون شد هم با امام علی(ع) جنگید ، با جانشین بر حق پیامبر جنگید و حالا اوضاع طوری شده بود که مردم با خودشون فکر می کردن معاویه یار واقعی پیامبر بوده ، فکر می کردن امام علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دشمن پیامبر بودن و معاویه و ابوسفیان ، باباش و پسرش یزید یارهای پیامبر بودن.
- فریب بزرگ
مردم فریب بزرگی خورده بودند و مشغول زندگی عادی شون شده بودن ، مردم دیگه اهل بیت براشون اون قدر مهم نبودن و از طرف دیگه اهل بیت ، یعنی نوه های پیامبر ، یعنی امام حسن(ع) و امام حسین(ع) حق حرف زدن و سخنرانی کردن نداشتن ، حق این که روشنگری کنند و به مردم توضیح بدن ما کی هستیم و معاویه کیه نداشتن.
ای وای ای وای .... و دوران کودکی و نوجوانی امام سجاد(ع) ما این طوری سپری شد. البته که امام سجاد (ع) ما به پدرشون و عموشون ایمان کامل داشتن. امام سجاد(ع) از برترین شاگرد های امام حسن بودن و دین واقعی رو از امام حسن(ع) و پدرشون امام حسین(ع) یاد گرفتن .
امام سجاد(ع) دچار اون فریب بزرگی که ، معاویه به مردم زده بود نشدن.
- مسموم شدن عمو
هنوز امام سجاد(ع) ما سیزده سال شون کامل نشده بود ، که یک اتفاق بسیار بسیار بسیار تلخ و ناراحت کننده برای زندگیش افتاد. چه اتفاقی ؟! چی شد؟ !عموی بزرگوار امام سجاد(ع) ، امام دوم ما شیعیان ، کریم اهل بیت ، آقای مهربون ما ، امام حسن مجتبی (ع) ، توسط همسرشون به شهادت رسیدند.
یک روز در حالی که امام سجاد (ع) توی خونه بودن ، بهشون خبر دادن که فوری بیاین خونه عموتون امام حسن مجتبی(ع) ، چرا که عموی شما مسموم شدن و دارن به شهادت می رسن.
ای وای ای وای .... من نمی دونم امام سجاد(ع) چطوری این غم بزرگ و تحمل کردند ،... امام سجاد(ع) با عجله دویدن و خونه عموشون امام حسن(ع) اومدن ، که دیدن عموشون و امام زمان شون یک تشت جلوشون قرار گرفته و دارن پاره های جگرشون رو بالا میارن. حال آقای ما خیلی خیلی خیلی بد بود.
امام سجاد (ع) خونه عموشون امام حسن(ع) کنار پدرشون ، امام حسین (ع) شروع کردن به بلند بلند گریه می کردند ، که امام حسن مجتبی(ع) به برادرشون امام حسین (ع) فرمودند:"حسین جان! تو گریه نکن ، چرا که هیچ روزی مثل روز عاشورای تو ، سخت و ناراحت کننده نیست"...
جانشین معاویه رایگان
🟠ماجرای سفر معاویه به شهر مدینه برای دیدار با امام حسین(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهای بعد از شهادت امام علی(ع) ، توهین ها و اهانت های سربازان و یارهای معاویه به امام علی (ع) رو گفتم و بعد از اون ماجرای به شهادت رسیدن عموی بزرگ امام سجاد(ع) یعنی امام حسن مجتبی (ع) رو گفتم ...
اما بچه ها ، بعد از اینکه امام حسن مجتبی(ع) به شهادت رسیدند، بابای امام سجاد(ع) یعنی امام حسین (ع) به همراه بنی هاشمی ها و طرفدارهای اهل بیت که تعدادشون خیلی کم بود ، بدن امام حسن(ع) رو دفن کردن؛ اما یه اتفاقاتی این وسط افتاد که توی قصه ی زندگی امام حسن (ع) براتون تعریف کردم ......
اهداف معاویه
بعد از اینکه امام حسین(ع ، به امامت رسیدن اوضاع سخت بود و سخت تر شد . معاویه هر کاری که از دستش برمی اومد برای از بین بردن اهل بیت انجام می داد . او نمی خواست فقط بدن اهل بیت رو از بین ببره و اونها رو به شهادت برسونه بلکه معاویه می خواست کاری کنه تا مردم در خونه ی اهل بیت نرن ، تا اهل بیت از جایگاه واقعی شون که خدا اون جایگاه رو بهشون داده ، کنار گذاشته بشن . او می خواست کاری کنه تا مردم اصلا کاری به کار امام حسین(ع) نداشته باشن و برای رسیدن به اهدافش همه ی تلاشش رو می کرد مثلا : - یارهای با وفای امام حسین (ع) رو به شهادت رسوند ... - حُجر به عدی رو به سخت ترین شکل به شهادت رسوند ...... و هرکاری می تونست انجام داد .
بچه ها ، امام حسین (ع) ما هم کار زیادی از دست شون برنمی اومد . آخه، امامی که مردم سراغش نرن تنها می مونه . امامی که مردم یاری و کمکش نکنن تنها و غریب و مظلوم باقی می مونه ... امام حسین(ع) ما خیلی غریب و مظلوم بودن و ایشون 10 سال بعد از شهادت برادرشون امام حسن مجتبی(ع) به همین شکل و در همین مظلومیت شدید امامت کردن....
تعیین ولیعهد
اواخر عمر معاویه بود که یک روز معاویه تصمیم گرفت برای خودش جانشین مشخص کنه ،یک جانشینی که راه خودش رو ادامه بده و چه کسی بهتر از پسر نادان و بدجنس و گنهکارش یزید . معاویه برای مردم و رئیس شهرهای مختلف ، نامه نوشت که یزید رو به عنوان جانشین من معرفی کنید و بگید که یزید ولیعهد من یعنی جانشین من و بعد از من اون رهبر شما می شه.
ماموران معاویه و اون رئیس های مردم که به حرف معاویه فقط گوش می دادن تا این نامه ی معاویه به دست شون رسید گفتن : به روی چشم ، امیر هرچی شما بگی ، ما همون کار رو می کنیم ؛ اما استاندار معاویه در مدینه نتونست هیچ کاری بکنه . آخه توی مدینه آدم های خیلی بزرگ و مهمی زندگی می کردن . آدمایی که هر کدوم شون برای خودشون کسی بودن . اسم و رسمی داشتن . باباشون از آدمای بزرگ و سرشناس توی اسلام بود مثل : عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و ...... از همه اینها بالاتر شخصی بود به نام حسین بن علی ، آقای ما ، امام ما ... معاویه وقتی دید که مامورش ، توی شهر مدینه نمی تونه کاری از پیش ببره تصمیم گرفت ، خودش به همراه یزید به شهر مدینه بیاد و اونجا کاری کنه تا مردم شهر مدینه راضی بشن با یزید بیعت کنن.
دیدار با شخصیت های بزرگ
معاویه به همراه هزاران نفر مامور راه افتاد و به طرف شهر مدینه اومد و با شخصیت های بزرگ دیدار و صحبت کرد. بین این شخصیت ها به دیدار امام حسین(ع) آمد ، معاویه توی مسجد پیامبر ، امام حسین(ع) رو دید و خواست به امام حسین (ع) بگه که پسرم یزید بعد از من جانشین منه ، که امام حسین (ع) جلوتر از معاویه گفتن : ای معاویه، نکنه می خواهی برای بعد از خودت یک جانشین مشخص کنی ؟!! و در سر داری که پسرت یزید را جانشین خودت بکنی ؟!! در حالیکه بین مسلمان ها کسانی هستن که هم پدرشان از یزید خیلی بهتر است، هم مادرشان و هم خودشان خیلی از یزید بهتر هستن . معاویه که این رو شنید فهمید منظور امام حسین (ع) چیه !... برای همین با پررویی تمام گفت : چه شده ای اباعبدالله؟ نکند فکر میکنی تو از یزید برتر هستی؟ آری قبول دارم، مادر تو از مادر یزید بهتر است . چرا که مادر تو فاطمه ی زهرا (س) ، دختر پیامبر خداست ؛ اما پدرت از پدر یزید برتر نیست ... چرا که او در جنگ با من شکست خورد و اما خود تو ، کی گفته تو از یزید ، برتری؟!! امام حسین (ع) علیه السلام به معاویه نگاه کردن و گفتن : ای معاویه ، .... - یزید چیزهایی می خوره که عقلش رو می پرونه ...... - یزید آهنگ گوش میده و می رقصه .... - یزید اهل رعایت دین نیست ... - یزید مقید به نمازش نیست .... - یزید با میمون ها بازی میکنه ..... اون وقت تو میگی یزید از من برتر؟!!
معاویه که دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت ، با ناراحتی از پیش امام حسین رفت. امام سجاد (ع) که شاهد صحبت های پدرشون با معاویه بودن به همراه پدرشون به خونه برگشتن ... اما چیزی نگذشت که معاویه از دنیا رفت و پسرش یزید رو جانشین خودش کرد . - پسری که هیچ کس اون رو قبول نداشت ... - پسری که اهل گناهان بزرگ بود ... - پسری که اصلا و ابدا دین رو قبول نداشت وحتی پیامبر رو قبول نداشت ... - پسری که ..... - پسری که .....
و حالا همه ی چشم های دنیا خیره شده به طرف شهر مدینه و به طرف خونه ی امام حسین(ع) تا ببینن آقای ما ، نوه ی پیامبر خدا(ص) پسر فاطمه ی زهرا (س) در مقابل یزید چه می کنه؟!! ......
بیمار روز عاشورا رایگان
🟠ماجرای سخنان امام حسین(ع) با جانشین بعد از خودشون
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر معاویه به شهر مدینه و دیدار امام حسین (ع) با معاویه رو گفتم ؛ اما بچهها معاویه ، از اون سفر که برگشت خیلی طولی نکشید که از دنیا رفت و پسرش یزید رو به عنوان جانشین خودش گذاشت .
بیعت با یزید
یزید ، که از باباش خیلی نادونتر و بدجنستر و بیرحمتر بود . به همه مردم شهرهای مختلف دستور داد و گفت : همه باید با من بیعت کنن ، هیچ کسی نباشد که با من هنوز بیعت نکرده باشد . بعد هم برای روسای شهرهای مختلف ، که از سمت خودش انتخاب شده بودند نامه نوشت. برای حاکم شهر مدینه هم نامه نوشت و گفت : هرجور شده حسین ابن علی را مجبور کن که با من بیعت کند و الا او را بکشید خوب قصههای اینجا رو به طور کامل و دقیق توی داستان زندگی امام حسین(ع) براتون تعریف کردم .... امام حسین(ع) فرمودند : مثل من هرگز با مثل یزید بیعت نمی کنه و امام حسین قبول نکردن که با یزید بیعت کنن ، برای همین مجبور شدن از شهر خودشون ، از شهر آبا و اجدادیشون یعنی مدینه خارج بشن به طرف شهر مکه و برن ...
همیشه همراه پدر
امام سجاد (ع) هم از اولین لحظهای که پدرشون و در واقع امام زمانشون تصمیم گرفت با یزید بیعت و مبارزه کنه امام سجاد (ع) هم از همون لحظه کنار پدرشون بودن و در تمام مراحل همراه امام حسین بودند . امام سجاد (ع) ما اون موقع ۲۲ یا 23 سالشون بیشتر نبود؛ اما هم ازدواج کرده بودن و هم بچه داشتن چی ؟!! چقدر جالب !! .... امام سجاد(ع) با دختر عموی خودشون یعنی دختر امام حسن (ع) به نام فاطمه ازدواج کردن و از ازدواج شون هم یک فرزندی به دنیا اومد که اسمش رو محمد گذاشتن . محمد بن علی که بعداً تبدیل شد به امام پنجم ما شیعیان یعنی امام باقر علیه السلام ..... خلاصه امام سجاد(ع) به همراه همسرشون و بچههایی که داشتن با کاروان پدرشون راه افتادن و به طرف مکه رفتن .
چند ماهی امام حسین(ع) توی مکه بودن تا اینکه نامههای از طرف کوفیان به دست امام حسین (ع) رسید و امام حسین (ع) تصمیم گرفتن به طرف شهر کوفه برن . بین راه اتفاق های خیلی مختلفی افتاد. همه این قصهها رو توی ماجرای زندگی امام حسین (ع) تعریف کردم .....
بیمار کربلا
بعد از اینکه امام حسین (ع) به همراه یاران و خانواده شون به سرزمین کربلا رسیدن .کم کم حال امام سجاد (ع) بد شد. آقای ما روز به روز مریض ، مریض، مریض تر میشد. کسی هم علتش رو نمی دونست !!! ... حال امام سجاد (ع) خیلی بد بود و بشدت توی تب می سوختند . آنقدر حالشون بد بود که حتی نمی تونستن روی پاهاشون بلند شن و بایستند . دائم دراز کشیده بودن . عمه شون حضرت زینب کبری (س) از ایشون نگه داری و پرستاری می کرد و به همین شکل امام حسین (ع) و یارانشون ، اون شب و روز هایی که در سرزمین کربلا بودن رو گذروندن ....
شهادت یاران
روز عاشورا فرا رسید . امام سجاد (ع) خیلی حالشون بود . از همه روزها بیشتر حال امام سجاد(ع) بد شده بود . دائم چشماشون رو می بستن و دراز کشیده بودن و در گرمای دمای تب بدنشون می سوختن .... یارهای امام حسین (ع) یکی پس از دیگری به میدان جنگ رفتن حبیب ، مسلم ، قریش ، زحیل ، عابس و ..... و همه به شهادت رسیدن . نوبت به علی اکبر(ع) پسر بزرگ امام حسین(ع) و داداش بزرگه امام سجاد(ع) رسید . بچه ها ، دشمنای امام حسین (ع) فکر می کردن که علی بن حسین یعنی علی اکبر جانشین پدرشه و امام بعدی قراره علی اکبر باشه . برای همین وقتی هم که علی اکبر خواست به میدان بره . امام حسین(ع) کلی پشت سرش گریه کرد . آقای ما همین طور پشت سر علی اکبر(ع) گریه می کردن و ابن زیاد و یارانش رو لعنت و نفرین می کردن . علی اکبر (ع) به میدان رفت و اتفاقاتی افتاد که قبلا براتون تعریف کردم ....... امام حسین (ع) با حال پریشون و با چشم های خیس ، با سرعت زیاد خودشون رو بالای بدن پاره پاره علی اکبر رسوندن . امام حسین (ع) روی خاک ها نشستن و شاید بشه گفت برای چند لحظه روح امام حسین(ع) از بدنشون جدا شد و ایشون فرمودند:"دنیا بعد از تو دیگر به درد نمی خوره ، وای و اُف به این دنیا ، ای علی اکبرم " دشمن ها به امام حسین(ع) نگاه می کردن و بلند بلند می خندیدن ، یک عده کِل می کشیدن و یک عده هِل هِله می کردن و فکر می کردن امام بعد از امام حسین(ع) رو کشتن . برای همین خیلی خیلی خوشحال بودن . الهی من فدای قلب امام حسین(ع) چقدر سخت شون بود ، دیدن جوان رشید و رعنا شون که روی خاک ها افتاده و از دنیا رفته .
خلاصه، یاران و خانواده ی امام حسین (ع) یکی یکی به میدان جنگ رفتن پشت سر هم به شهادت رسیدن علی اکبر(ع) ، قاسم(ع) ، حضرت عباس(ع) همه به میدان رفتن شهید شدن ؛ اما، امام سجاد (ع) بی حال و بی رمق توی خیمه مشغول استراحت بودن تا اینکه غروب عاشورا فرا رسید. همون موقعی که سید الشهدا امام حسین (ع) تصمیم گرفتن که به میدان جنگ برن . امام حسین (ع) برای آخرین کارشون تصمیم گرفتن به خیمه امام بعد از خودشون یعنی پسرشون علی بن حسین برن .
آخرین دیدار
امام سجاد(ع) که همین طور چشماشون بسته بودن و بی رمق دراز کشیده بودن که متوجه شدن پدرشون وارد خیمه شدن. ایشون به عمه شون گفتن : عمه جان کمکم کن تا بشینم . آخه پدرم و نوه رسول خدا پیش من اومده . حضرت زینب(س) کمک کردن تا امام سجاد (ع) بتونن بشینن . امام حسین(ع) اومدن وکنار پسرشون نشستن . امام سجاد(ع) که از صبح متوجه اتفاقات نبودن و توی تب شدید می سوختن به پدرشون گفتن : ای پدر جان، این قوم منافق با خانواده ما چه کردن ؟!!.. امام حسین (ع) فرمودند: اینها جنگیدند و یاران من رو به شهادت رسوندن . امام سجاد (ع) فرمودند: ای پدر جان با عموم عباس چه کردن ؟!!.. عمو عباس هنوز زنده ست ؟!!... امام حسین (ع) فرمودند : نه پسرم ، عمو عباس هم رفت و به شهادت رسید و هر دو دست هایش قطع شد.. امام سجاد (ع) تا این خبر رو از زبان پدرشون شنیدن شروع کردن به گریه کردن . آنقدر گریه کردن تا اینکه از هوش رفتن و دو مرتبه روی زمین افتادن .....
شروع امامت رایگان
🟠ماجرای شهادت امام حسین(ع) و حمله به خیمه ها⛺️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای قیام امام حسین(ع) و حرکت امام سجاد(ع) به همراه پدرشون و اومدنشون به سرزمین کربلا رو گفتم و بعدش هم براتون تعریف کردم که یکی یکی یاران امام حسین(ع) به میدان جنگ رفتن و به شهادت رسیدند . علی الخصوص علی اکبر(ع) . همون کسی که دشمن ها فکر می کردن ،امام بعد از امام حسینه .... لحظات آخر زندگی امام حسین(ع) بود، امام حسین (ع) قبل از اینکه به میدان جنگ برن ، به خیمه پسرشون و امام بعد از خودشون یعنی امام سجاد(ع) اومدند. امام سجاد(ع) از پدرشون پرسیدند : پدر جان چه شده؟!! ... چه اتفاقاتی افتاده ؟!! امام حسین(ع) فرمودند: تمام یارانم به شهادت رسیدند ....
وصیت پدر
امام سجاد (ع) اونقدر گریه کردند که روی زمین افتادن و بیهوش شدن . چند دقیقه بعد به هوش که اومدن پرسیدند : پدر جان! برادرم علی چطور؟! .... حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه ، زهیر بن قین، ... اینها حالشون چطوره ؟!! ... امام حسین(ع) که این سئوال پسرشون رو شنیدن با چشمهای خیس از اشک فرمودند: پسرم همین قدر بدون ، الان که من دارم با تو صحبت می کنم دیگر هیچ مردی از ما زنده نیست . همه به شهادت رسیدند و به طرف بهشت رفتند .... امام سجاد(ع) تا این رو شنیدن ، بغض گلوی شان رو فرو خوردن و به عمه شون حضرت زینب(س) گفتند : ای عمه جان ، یک عصا و یک شمشیر برای من بیار .... امام حسین(ع) فرمودند : پسرم عصا و شمشیر می خوای چکار؟!! امام سجاد(ع) فرمودند : پدر جان عصا رو می خوام تا بهش تکیه بدم و بتونم به زور بلند بشم و شمشیر رو هم می خوام که باهاش بجنگم و ازشما دفاع کنم . امام حسین(ع) تا این رو شنیدن ، اشک از چشمهاشون جاری شد، پسرشون رو در آغوش گرفتند و فرمودند : ای پسرم ! تو بهترین فرزند من و جانشین من هستی.
بعد امام حسین (ع) ادامه دادند : ای زینب ، ای سکینه، ای فاطمه، ای همه دختر ها وخانوم هایی که هستین بدونید جانشین بعد از من، پسرم علی است . به حرفش گوش بدین و هرکار گفت انجام بدین و به بقیه شیعیان هم بگید که پسرم علی جانشین منه . بعد هم امام حسین (ع) آخرین کلامشون رو به امام سجاد (ع) گفتن.
امام حسین (ع) فرمودند : پسرم ، سلام من روبه شیعیانم برسون و بهشون بگو ، پدر من غریب و تنها با لبان تشنه به شهادت رسید . پس همه برای مصیبت ها و غم های پدرم گریه کنید...
شهادت پدر
بعد از اینکه امام حسین (ع) اين صحبتها رو با پسرشون امام سجاد(ع) کردند . آماده شدن و به طرف میدان جنگ رفتند. دقایق زیادی رو جنگیدند و تعداد بسیار زیادی از دشمن ها رو روی زمین انداختن و شکست دادن . تا اینکه دست آخر، دشمنان دست جمعی به امام حسین(ع) حمله کردن و آقای ما رو تنها و غریب و مظلوم به شهادت رسوندن ؛اما بعد از اینکه آقای ما امام حسین (ع) سید الشهدا به شهادت رسید، دشمن های امام حسین(ع) شمر ، عمر سعد و حرمله حمله کردن به خیمه های امام حسین(ع) .
عمه سادات
حضرت زینب کبری (س) تا دشمن ها رو دیدن که دارن حمله می کنن ؛ فورا به طرف خیمه امام سجاد (ع) رفتند و گفتند : ای پسر برادرم ، دشمن دارد به خیمه ها حمله میکند دستور شما چیست ؟؟... زنها و بچه ها چکار کنند؟... امام سجاد(ع) تا این صحبت رو شنیدن ، با همون ضعف و بیماری که داشتند به حضرت زینب(س) گفتند : عمه جان بهشون بگین همه به سوی دشت فرار کنند تا دست این نامرد ها بهشون نرسه . حضرت زینب (س) هم از خیمه بیرون اومدن و به همه خانوم ها اعلام کردن : فرار کنید ! همه فرار کنید! همه فرار کنید! دشمن دارد به سمت ما می آید، دختر بچه های کوچولو ، پسرهای کوچولو، خانومها همه از خیمه ها بیرون آمدن و فرار کردن ؛ اما دشمن به خیمه ها رسید ؛ شمر بد جنس و بی رحم یه شعله آتش دست گرفته بود و به هر خیمه ای که میرسید، اون خیمه رو آتیش می زد ، شمر، تا به خیمه امام سجاد(ع) رسید ، دید که آقای ما بی حال و بی رمق توی بستر بیماری افتادن ؛ اما باز هم رحم نکرد و شعله آتیش رو به طرف خیمه امام سجاد(ع) گرفت . حضرت زینب کبری(س) به سرعت خودشون رو به خیمه امام سجاد(ع) ، امام زمانشان رسوندن و آقای ما رو به هر شکلی که بود از درون خیمه بیرون آوردن، تا ایشون بدنشون نسوزه و آتیش نگیره ....
دشمن های امام حسین(ع) تا چشمشون به امام سجاد(ع) افتاد و متوجه شدند که هنوز یک مرد دیگه درون خیمه ها باقی مانده است . تصمیم گرفتند که آقای ما رو به شهادت برسونن؛ اما یک نفرشون تا دید امام سجاد(ع) انقدر مریضن و حالشون بده ، رو کرد به دوست های بد جنس تر از خودش و گفت : با او چکار دارید رهایش کنید! خودش چند ساعت دیگر می میرد حال او خیلی بد است؛
بچه ها ، اینطوری بود که دشمن های امام حسین(ع) امام چهارم ما رو به شهادت نرسوندن و امام سجاد (ع) زنده موندن تا تنها مرد این کاروان زن و بچه ها باشن؛ و اینطوری بود که امامت امام چهارم ما شیعیان آغاز شد.
سخنرانی در کوفه رایگان
🟠ماجرای گریه مردم کوفه😭 و سخنرانی زیبای امام سجاد(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای شهادت پدر امام سجاد(ع) یعنی امام حسین (ع) رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم که دشمن های بی رحم امام حسین (ع) چطوری به خیمه ها حمله کردن و می خواستن آقای من و شما ، امام چهارم یعنی امام سجاد(ع) رو به شهادت برسونن ؛ اما خداوند می خواست که این آقا رو حفظ کنه ، برای همین امام سجاد(ع) بیمار شدن و آن چنان بیماری سختی گرفته بودن که دشمنان شون فکر کردن که تا چند ساعت دیگه این آقا از دنیا می رن و همین مسئله باعث شد که اونها امام سجاد (ع) رو به شهادت نرسونن ...
- کاروان اسرا
خلاصه فردای روز عاشورا یعنی روز یازدهم محرم از راه رسید و کاروان زن و بچه های و یاران امام حسین(ع) به همراه امام سجاد (ع) در حالی که دست هاشون رو بستن بودن و اسیر بودن به طرف شهر کوفه بردند. امام سجاد(ع) رو سوار یک شتر کردن و پاهای امام سجاد(ع) رو به این شتر بستند تا یک موقع آقای ما از روی شتر نیفتد یعنی این قدر حال امام سجاد(ع) بد بود که حتی نمی تونست تعادل خودشون رو روی شتر حفظ کنند. این دشمن بد جنس و بی رحم کاروان مظلوم رو به طرف شهر کوفه بردن و یک روز طول کشید تا که کاروان اسرا وارد شهر کوفه شدند.
مردم کوفه که خیلی هاشون طرفدار و دوستدار اهل بیت بودن تا چشمشون به کاروان زن و بچه های اسیر و سر امام حسین (ع) و یاران امام حسین(ع) که روی نیزه بود افتاد شروع کردند گریه کردن ، همگی گریه می کردن ؛ اما امام سجاد (ع) تا دیدن، این ها گریه می کنن رو کردن به عمه شون و گفتن : عمه جان مگر همین ها نبودن که ما رو کشتن ؟!! پس الان چرا دارن گریه می کنن !!! و بعد هم امام سجاد(ع) شروع کردند برای مردم سخنرانی کردن . توی چه شرایطی !!! توی شرایطی که حال امام سجاد(ع) ما خیلی بد بود . هنوز مریض بودن و بدنشون توی تب می سوخت . از طرف دیگه می دیدن که عمه شون ، همسرشون ، خواهرشون و فامیل هاشون رو دشمن ها اسیر کردن ودست و پاهاشون رو با غل و زنجیر بستن ....
- سخنرانی در کوفه
امام سجاد(ع) شروع کردند سخنرانی کردن و به مردم کوفه گفتند : ای مردم ، هر کس که مرا می شناسد که می شناسد؛ اما اگر مرا نمی شناسید من علی بن حسین هستم . همان کسی که شما او را بدون این که هیچ گناهی داشته باشد با لب تشنه کنار رود فرات به شهادت رساندید، همان کسی که خانواده اش را اسیر کردید و به شهر خودتان آوردید...
ای مردم ، مگر شما نبودید که برای پدرم نامه نوشتید و از او دعوت کردید که به شهر شما بیاید و سپس او را فریب دادید . مرگ بر شما ، چه توشه ای برای آخرت خود فرستاد !! روز قیامت چطور می خواهید به چشمان رسول خدا (ص) نگاه کنید ؟! در حالی که شما نوه او را کشتید و فرزندان او را به اسارت بردید ...
- آماده بیعت
امام سجاد(ع) این رو گفتن ، یک مرتبه مردم کوفه شروع کردن با صدای بلندتر گریه کردن و بعد هم همگی به امام سجاد(ع) گفتند : ما آماده ایم تا با تو بیعت کنیم و برویم با دشمنت بجنگیم ، دستت رو دراز کن ، ما می خواهیم یار تو باشیم می خوایم انتقام خون پدرت رو بگیریم . وای وای وای چه رویی داشتند این مردم کوفه ، امام حسین(ع) رو دعوت کردن ... تنها گذاشتن ... آقای ما رو اون طوری به شهادت رسوندن .... حالا به پسر امام حسین(ع) که بیست و دو سه سالشونه و انقدر مریضن می گن : بیا ما با تو بیعت کنیم !! انگار نمی تونستن امام حسین(ع) رو یاری کنن.
امام سجاد (ع) هم با ناراحتی و گلایه به اون ها گفتن : هرگز ، ای بی وفایان فریب کار ، شما دنیا را می خواهید نه ما را ، همان طور که پدرم را یاری کردید، می خواهید مرا یاری کنید ؟!! من با شما بیعت نمی کنم . داغ دل من هنوز تازه است . من از شما خواهش می کنم که دیگر نه با ما باشید نه بر علیه ما ، نه ما را یاری کنید و نه با ما دشمنی کنید ....
بعد از اینکه امام سجاد(ع) این صحبت رو کردن ، مردم کوفه خیلی شرمنده شدن . یارهای امام حسین(ع) که آقا رو یاری نکرده بودند سرشون رو پایین انداختن و باز هم گریه کردن ؛ اما چه فایده ای از این گریه ها !!! ...
گریه برای امام حسین (ع) اون زمانی خوبه که برای یاری امام زمانت باشه و باعث شه به امام زمان غریب و مظلومت کمک کنی و تنها باقی نمونه ... و الا ، گریه خالی که به درد نمی خوره ، وعده دادن و شعار دادن الکی به درد نمی خوره ....
اون زمانی خوبه که تو بگی من یاری می کنم امام زمانم رو و واقعا بیای و برای امام زمانت خودت رو فدا کنی ؛ اما کوفه این طور نبودن فقط شعار می دادن و ادعا می کردن .... فقط وعده های پوچ و توخالی می دادن .... اصلا مرد عمل نبودم . وقت سختی که می رسید توی خونه هاشون قایم می شدن و بیرون نمی آمد ....
بعد از این که امام سجاد (ع) این سخنرانی کردند. عمه شون حضرت زینب کبری(س) هم چند کلامی با مردم کوفه صحبت کردن و بعد هم خواهر امام سجاد ، فاطمه بنت الحسین سخنرانی کرد . من سخنرانی حضرت زینب کبری(س) برای مردم کوفه رو توی قصه زندگی ایشون گفتم .....
خلاصه بعد از این که کاروان اسرا ، از شهر کوفه عبور کرد . به دارا العماره رسید یعنی کجا ؟؟!! یعنی همون جایی که عبیدالله بن زیاد پسر مرجانه اون جا بود.
این کاروان وارد کاخ عبیدالله شد که ادامه ش باشه برای قسمت بعد ......
مجلس ابن زیاد رایگان
🟠ماجرای پاسخ های محکم و کوبنده امام سجاد(ع) به ابن زیاد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سخنان امام سجاد(ع) در بین مردم کوفه رو گفتم . براتون تعریف کردم که مردم کوفه ، وقتی اُسراء و سرهای روی نیزه رو دیدن ، شروع کردن به گریه کردن و امام سجاد (ع) به اونها نهیب زدن و بهشون گفتن : شما اون وقتیکه باید از جاتون بلند می شدین و می اومدین به یاری پدرم ، نیامدید . حالا گریه شما چه فایده ای داره؟!! و وقتی که مردم به امام سجاد(ع) گفتند که : شما قیام کن تا ما شما را یاری کنیم . امام سجاد(ع) فرمود: دیگه شما نه با ما باشین ، نه بر علیه ما ....
دارالعماره
بعد از این هم ، مامورای عبیدالله بن زیاد کاروان اسرا رو به طرف کاخ ابن زیاد بردن . اونجا بردن تا ابن زیاد بهشون حرف های بدی بزنه و حالشون بد و بد و بدتر کنه ؛ اما نمی دونستن این کاروان و این خانم های اسیر شده و این آقایی که در بنده اسارته ، فرزندان علی بن ابی طالب(ع) اند . ماموران ، کاروان رو وارد کاخ ابن زیاد کردن . حضرت زینب کبری(س) با جدیت تمام وارد شدند و بدون اینکه زره ای اهمیت به ابن زیاد بدهند یک گوشه ای نشستند . ابن زیاد که این لحظه رو دید ، عصبانی شد و داد زد و گفت : این زن متکبر کیه ؟ این کیه که اینطوری وارد مجلس شده و چرا از من اجازه نگرفت ،که بنشیند؟ حضرت زینب(س) جوابش را ندادن . ابن زیاد دوباره پرسید : گفتم این زن متکبر کیه ؟... بازهم حضرت زینب (س) جوابشو ندادن و آخر سر یکی از یاران خودش ، یکی از اون خانم هایی که تو کاخ بود و از یاران عبدالله بود جواب داد و گفت : سرورم ، این زن رو که می بینید . زینب دختر فاطمه زهرا (س) ست . عبیدالله ابن زیاد تا فهمید که خواهر امام حسین(ع) رو به رویش نشسته ، شروع کرد به حرفهای بد و زشت زدن. حرفهایی زد تا حضرت زینب (س) رو به گریه بندازه ؛ اما اون حضرت زینب (س) رو نمی شناخت . نمی دونست این خانم ، دختر علی(ع) و فاطمه (س) است ، این خانم اصلا و ابدا کم نمیاره . این طوری نیست که تسلیم دشمن بدجنس بشه. ماجرای صحبت های ابن زیاد با حضرت زینب(س) و جواب حضرت زینب(س) به اون رو توی قصه ی زندگی حضرت زینب (س) براتون کامل گفتم .....
من علی بن حسینم !!
بعد از اینکه ابن زیاد حرفهای زشت و بی خود خودش رو گفت و حضرت زینب (س) هم جواب های خوب و دندون شکنش رو بهش تحویل دادن . ابن زیاد ، چشمش به تنها مردی که توی این کاروان بود افتاد . ابن زیاد با پررویی و بی ادبی تمام گفت : این پسر کیه اینجا ؟! مگه نگفتین همه مردهاشون رو کشتین ؟!! بگو بینم بچه تو کی هستی ؟!! امام سجاد(ع) فرمودند : من علی بن حسینم ...
عبیدالله تا این اسم رو شنید ، چشماش چهار تا شد و با تعجب گفت : چی ؟!! مگه علی بن حسین رو ، خدا توی کربلا نکشت؟! امام سجاد(ع) بدون اینکه ذره ای بترسند و جا بخورن با آرامش کامل گفتند : برادری داشتم هم اسم خودم و اون رو دشمنان خدا توی کربلا کشتن ...
بچه ها دقت کردین که امام سجاد(ع) چقدر دقیق جواب دادن . ابن زیاد کفت : خدا علی بن حسین رو کشته یعنی علی اکبر
اما ، امام سجاد(ع) گفتن: دشمن های خدا کشتن ... ابن زیاد تا جواب امام سجاد(ع) شنید با ناراحتی تمام گفت : خدا کشت ... گفتم که خدا کشت ... امام سجاد(ع) گفتن : بله ، همه ی روح ها رو خدا از بدن می گیره ، ولی خدا راضی به این کار نبود . ابن زیاد که خیلی اعصابش خورد شده بود . یه نگاه به اون ماموران و جلادهای اطرافش کرد و گفت : این نباید زنده باشه . همین جا بکشینش ، نگذارین زنده بمونه ....
شهادت افتخار ماست
بعدش هم خودش دست به کار شد و شمشیرش رو گرفت . تا آمد امام سجاد(ع) رو به شهادت برسونه . عمه ی سادات حضرت زینب(س) خودشون رو رسوندن در مقابل ابن زیاد و جلوی امام سجاد(ع) قرار دادن و گفتن : اگرقراره کسی رو بکشید اول باید من رو بکشید بعد پسر برادرم ... ابن زیاد که نمی خواست خانمی رو بکشه و با اینکار آبروی خودش رو ببره ، بی خیال شد و گفت : رهایش کنید، رها کنید او را ، او جوانی بیمار است . معلوم نیست چقدر دیگر خودش زنده باشد !! امام سجاد (ع) فرمودند : ای عبیدالله بن زیاد ، تو من رو تهدید به کشته شدن می کنی در حالی که شهادت در راه خدا افتخار ما خانواده است . از خانواده ما ،همه با شهادت از این دنیا می رن . تو چی فکر کردی؟!! فکر کردی من از مرگ می ترسم . من آرزوم شهادت در راه خداست ...
ای جانم به امام سجاد(ع) ، امامه حماسه .... خیلی از ما شیعیان فکر می کنیم امام سجاد (ع) یه آدم ترسو بودن ، دور از جون ... برای همین تو جنگ کربلا شرکت نکردن . خیلی از ما ها فکر می کنیم امام سجاد(ع) یک آدم ضعیف بودن ؛ در حالی که جلوی عبیدالله بن ، این آدم خون ریز و بدجنس ، این آدمی که از کشتن نوه پیامبر هم نمی ترسه. این طوری حرف زدن ، نشون میده که خون امام علی (ع) توی رگ های امام سجاده(ع) . نشون میده که امام سجاد (ع) یک امام بسیار قدرتمند و نترس بود و قراره راه پدرشون رو ادامه بدن ...
دستور یزید
خلاصه بعد از اینکه عبیدالله بن زیاد این حرفهای الکی و بیخود خودش رو گفت و حضرت زینب کبری (س) جوابهای دندان شکن رو بهش دادن و امام سجاد(ع) اون جواب های زیبا و خوب و دندان شکن رو به عبیدالله ابن زیاد دادن . عبید الله بعد از اون این نامه رو برای یزید نوشت : که ای یزید ، بگو با این خانواده چیکار کنم ؟ یزید بدجنس و بی رحم هم بهش دستور داد که : فورا این خانواده رو به طرف سرزمین شام بفرست. یزید هم توی سرش نقشه کشیده بود که آبروی این خانواده رو ببره و نقشه کشیده بود حرف هایی بزنه تا حضرت زینب(س) و امام سجاد (ع) سرشون رو پایین بندازن و خجالت بکش ؛ اما این یزید بی رحم و نادون ، نمی دونست که طرف حسابش نوه امیرالمومنین (ع) ...
امام سجاد (ع) و اسرا به طرف شام رفتن تا کار یزید رو یکسره کنند . ادامه قصه و سخنان بسیار بسیار مهم امام سجاد (ع) در مقابل یزید و مردم شام باشه برای قسمت بعدی ....
شهر شام رایگان
🟠ماجرای غم انگیز رفتن امام سجاد(ع) برای دفن پیکر شهدای کربلا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای صحبت های امام سجاد(ع) با عبیدالله ابن زیاد رو گفتم و براتون تعریف کردم که ابن زیاد می خواست آقای ما رو همون جا به شهادت برسونه ؛ اما عمه جانشون ،حضرت زینب کبری(س) جلو اومدن و اجازه ندادن عبیدالله امام چهارم رو هم به شهادت برسونه .
طی الارض
اما بچه ها ، آقای ما امام سجاد(ع) این وسط یک ماموریت بسیار بسیار مهم هم داشت . بعد از اینکه مجلس عبیدالله بن زیاد به پایان رسید. آقای ما امام سجاد (ع) و اسرا رفتن به یک محلی که استراحت کنند . ابن زیاد هم منتظر بود تا نامه یزید به دستش برسه و ببینه رئیسش بهش چه دستوری می ده . امام سجاد(ع) به همراه خانواده داشتن می رفتند که ناگهان همه به اطراف نگاه کردند و امام سجاد(ع) رو دیگه ندیدند ! چی؟ ندیدند! یعنی چی؟ چی شد ؟ .... امام سجاد (ع) کجا رفتند؟ ..... آقای ما طی العرض کردند و به سرزمین کربلا رفتند ؛ اون جا رفتن تا بدن پدر و برادرها ، عموها و پسرعموها و یاران مظلوم شون رو به خاک بسپارند، آخه زنان قبیله بنی اسد به همراه مردان شون اومده بودن تا بدن نوه رسول خدا (ص) رو بعد از سه شبانه روز که روی خاک گرم کربلا بود رو دفن کنند. امام سجاد (ع) هم خودشون رو رسوندند .
مردم قبیله بنی اسد مشغول کندن قبر بودن، که یک مرتبه دیدند یک جوان از راه دور به سمت آنها میاد با تعجب پرسیدند !! ای جوون بگو ببینم کی هستی؟! ... این جا چی کار می کنی؟! ... نکنه از طرف عبیدالله اومدی !؟ ... امام سجاد (ع) گفتند : نه ، من علی بن حسین(ع) فرزند این آقای شهیدم؛ من اومدم تا ماموریت خودم رو انجام بدم. چه ماموریتی!؟ ..... بچه ها ، هر امامی وظیفه داره که خودش بدن پدرش رو دفن کنه و بر بدن پدرش نماز میت بخونه، کس دیگه ای حق نداره و امام بعدی باید این کارو انجام بده . برای همین امام سجاد (ع) اومدند و بدن پدرشون رو در حالی که نه غسل شده بود و نه کفن داشتند درون خاک گرم کربلا گذاشتند .
جلودار کاروان
بعد از این که یزید برای عبیدالله نامه نوشته وگفت : اسرا را به طرف سرزمین شام بفرست . عبیدالله ابن زیاد این آدم بی رحم و خون ریز دستور داد تا کاروان اسرا رو به طرف سرزمین شام بفرستند. آقای ما امام سجاد(ع) هنوز حالشون بد بود ، همچنان مریض بودند و بدنشون توانی نداشت . برای همین آقای ما رو سواریک شتر کردند؛ اما جهاز روی این شتر نگذاشتند. جهاز می دونید چیه؟! همون چیزی که روی شتر می اندازن تا پاهای انسان اذیت نشه ، اون نامردها ، آقای ما رو سوار یک شتر کردند که پاش می لنگید، یعنی شتر خیلی مریضی بود. از طرف دیگه دست های زن و بچه ها رو با غل و زنجیر به هم بستند و سر امام حسین(ع و حضرت عباس (ع) و یارای امام حسین(ع) رو بر روی نیزه گرفتن و به طرف سرزمین شام راه افتادن ،جلو دار این کاروان کسی نبود جز قاتل بی رحم امام حسین(ع) شمرابن ذی الجوشن . بچه ها ،یه لحظه با خودتون تصور کنید ،تو چنین اوضاعی بین چنین انسانهایی ببینید دست خانوادت رو بستن و به زور دارن میارن و یه عده ای شلاق بدست و نیزه به دست و همشون بداخلاق و بی رحمانه این کاروان رو به طرف سرزمین شام می برن . همین کافی بود تا امام سجاد(ع) توی وجودشون احساس شکست کنند، تا امام سجاد دیگه راه پدرشون رو ادامه ندن و بی خیال مبارزه و جهاد در راه خدا بشند،
سرزمین شام
این نامردها، با اینکه کلی تلاش کردند تا حال روحی امام سجاد(ع ما را خراب کنند؛ اما ، این کاروان وقتی رسید به شهر شام امام سجاد (ع) شروع کردند به هدایت مردم یعنی چی؟!... یعنی چی کار کردن؟! ... یعنی وقتی به شهر شام رسیدن . این بدجنس ها توی شهر فریاد زدن و گفتند: آهای مردم بیایید، بیایید دشمنان خدا را ببینید . ما توانستیم حسین(ع) ویارانش را بکشیم و زنان و فرزندانش را اسیر کنیم. مردم شام که سالیان سال طرف معاویه و یزید بودند و اصلا اسلامی که شناخته بودن اون اسلامی بود که معاویه بهشون یاد داده بود. تا این حرف رو شنیدن خوشحال شدن و شروع کردن به ساز و آواز زدن و رقصیدن و پایکوبی کردن ؛ یه عده ایشون هم می اومدن جلو و بی احترامی می کردن ، حرف های زشت می زدند ،یه عده دیگه روی پشت بوم سنگ می زدن ،یه عده دیگه ای به اینها می خندیدند به بچه های کوچولو ، به دختر بچه های کوچولو می خندیدند ...
فامیل های پیامبر
اما در همین بین یک پیرمرد اهل شام ، جلوی امام سجاد (ع) که تنها مرد این کاروان بودن ایستاد، با بی ادبی تمام .... - پیرمرد گفت : ستایش خدایی را که شما را کشت و هلاکتان ساخت و مردم بیچاره را از آزار شما نجات داد ،خدا را شکر . - امام سجاد (ع) به اون پیرمرد گفتند : ای پیرمرد ، آیا قرآن خوانده ای؟! - پیرمرد گفت : آری خوانده ام. – امام سجاد گفت : آیا توی قرآن این آیه رو دیدی که می فرماید:« قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى» آیه ای که میگه : ای پیامبر، به مردم بگو من از شما هیچ اجر و پاداشی نمی خواهم . مگر اینکه خانواده من رو دوست داشته باشین و بهشون احترام بگذارین. آیا این آیه رو خوندی؟ - پیرمرد که این رو شنید گفت: آری، آری آری خواندم . منظورت چیست؟ - امام سجاد(ع) فرمودند: این فامیل های نزدیک پیامبر ، ما هستیم . ما اهل بیت پیامبر هستیم. حالا بگو ببینم آیا این آیه دیگه قرآن را خوندی که می فرماید: « ای مردم بدونین که اون چیزی که غنیمت به شما می رسه یک پنجمش برای خداست و برای پیامبر و خانواده پیامبر» آیا این آیه رو خوندی؟ - پیرمرد با تعجب گفت: آری، این را هم خوانده ام - امام سجاد(ع) فرمودند: اهل بیت پیامبر ما هستیم ، ما فامیلای نزدیک پیامبر هستیم .حالا بگو ببینم آیا این آیه دیگه رو خوندی که می فرماید:« إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً » - پیرمرد که این رو شنید با تعجب گفت : نکنه می خوای بگی اهل بیت پیامبر هم شمایی؟!... - امام سجاد(ع) فرمودند: بله، ما اهل بیت پیامبریم . من پسر نوه پیامبرم و این خانم عمه من ، نوه پیامبر شماست و شما با چنین خانواده ای جنگیدین. - پیرمرد تا این رو شنید یه مرتبه چشماش پر از اشک شد و گفت :خدایا به درگاه تو توبه می کنم. نمی خواستم که خانواده پیامبرم را ناراحت کنم ، خدایا مرا ببخش ، ای آقای من ، آیا شما مرا می بخشید؟ خدا توبه مرا قبول می کند؟ - امام سجاد(ع) فرمودند : بله ، اگر واقعا توبه کنی و به سمت خدا برگردی خدا توبه تو رو قبول می کنه و گناهان تو رو می بخشه .
اما بچه ها ، چقدر خوبه آدم عاقبت به خیر بشه. این پیرمرد که یک عمر بغض امام علی (ع) و فرزندان امام علی(ع) رو تو دلش داشت و از این خانواده بدش می اومد عاقبت به خیر شد. چرا؟! چون یزید وقتی شنید که این پیرمرد به دست امام سجاد(ع) هدایت شده . به مامورانش دستور داد تا این پیرمرد بی گناه رو بکشن و به شهادت برسونن و این طور بود که امام سجاد (ع) اولین نفر رو در شهر شام هدایت کرد.
و اما بعد از این کاروان اسرا رو به طرف کاخ یزید بردن و در اون جا اتفاقاتی افتاد ..... ادامه اش باشه برای قسمت بعد....
سخنرانی در کاخ یزید رایگان
🟠ماجرای سخنرانی مهم و روشنگرانه امام سجاد(ع) در کاخیزید
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای رسیدن کاروان اسرای اهل بیت به سرزمین شام رو گفتم و تعریف کردم که این دشمنان بد جنس و بی رحم همه کاری کردند که این خانواده رو شکست بدهند تا از زندگی نا اميد بشوند؛ اما ، امام سجاد(ع) این آقای قهرمان به محض اینکه به شهر شام رسیدند . یک پیرمرد را هدایت کردند و به او گفتند که حق با اهل بیت است . نه با یزید و معاویه .... بعد هم اون پیرمرد ایمان آورد و از طرفداران امام قهرمان ما یعنی امام سجاد(ع) شد .
شروع جهاد
بچه ها ، چند ساعتی این کاروان رو در شهرشام چرخاندند. مردم شهر شام ، هلهله میکردند، دست میزدند، می رقصیدند ... به خاطر اینکه فکر میکردند یک عده دشمن خدا را کشتند. وای، وای ،وای ..... چقدر دروغ گفته بودند. حالا امام سجاد(ع) ما وظیفه یک جهاد بزرگ داشتند. جهاد که می دونید چیه؟! جهاد یعنی جنگیدن با دشمنان تا اونها شکست بخورند، حال اینکه گاهی با شمشیر و گاهی با زبان .... امام سجاد(ع) مشغول جهاد تبیین شدند شروع کردند برای مردم روشنگری کردند. کجا؟! وسط شهر؟! ... نه ، نه .... اون موقعی که کاروان اسرا رو به طرف کاخ یزید بردند .
کاخ یزید
اسرا وارد کاخ شدند که یزید بد جنس و خون ریز روی یک صندلی طلایی اون بالای کاخ نشسته بود و مامورها و وزرا کنار او روی صندلی های دیگه نشسته بودند و با همین وضعیت خانواده اهل بیت را وارد مجلس کردند . امام سجاد(ع) ، حضرت زینب(س) ، حضرت سکینه(س) و حتی امام پنجم ما یعنی امام محمد باقر (ع) . امام باقر (ع) اون موقع سه یا چهار ساله بودند. یزید تا چشمش این کاروان را دید . لبخند پیروزمندانه ای زد ودستور داد سر امام حسین(ع) را بیاورند. اون یار های بی رحمش هم سر امام حسین(ع) رو داخل یک سینی گذاشتند و برای یزید آوردند . اون هم چوب دستی اش را برداشت و به لب و دندان امام حسین(ع) زد . یزید شروع کرد شعر خواندن: بنی هاشمی ها با پادشاهی بازی کردند . والا نه خبری از پیامبر(ص) بود . نه وحی از آسمان می اومد یعنی قرآن هم در کار نیست چه حرف وحشتناکی زد....
حالا وقتش بود که حضرت زینب (س) و امام سجاد(ع) باهاش بجنگند . صحبت های حضرت زینب (س) را داخل قصه خودشان براتون تعریف کردم. اما، امام سجاد(ع) .....
درس حسابی به یزید
امام سجاد (ع) رو کردند به یزید وگفتند: ای یزید،تو را به خدا قسم میدم که اگر رسول خدا (ص) ما را در این وضعیت نگاه کنه چیکار می کنه؟! خوشحال میشه یا ناراحت؟!
مردم شام که نمیدانستند این ها خانواده پیامبر (ص) هستند تا این حرف رو شنیدند همگی تعجب کردند و از هم پرسیدند : این خانواده چه ربطی به پیامبر داره؟!! برای چی میگن اگر پیامبر ما را ببینه خوشحال میشه یا ناراحت ؟! امام سجاد(ع) با همین حرف خودشان باعث شدند که خیلی از مردم بدانند که اینها خانواده پیامبر (ص) هستند . بچه ها ، یزید نادان فکر میکرد حالا که توی جنگ نظامی در کربلا پیروز شده و امام حسین (ع) رو شهید کرده ، دیگه پیروز ماجرا خودشه و فکر میکرد تو دنیا حق با کسی که پیروز بشه . خدا دوست کسی هست که بتواند دشمنش رو بکشد و لو این دشمن پسر پیغمبر باشه ...
امام سجاد(ع) به یزید درس حسابی داد . براش چند آیه قرآن رو خواندند آیه هایی که میگفتند: ای یزید ، هر اتفاقی که داخل این دنیا می افتد ، خداوند متعال از قبل مشخص کرده . آنقدر خوشحال نباش و فکر نکن پیروز شدی و ما رو شکست دادی. نه، خدا آدم های متکبر زورگو رودوست ندارد . یزیدکه خودش خیلی اهل قرآن خواندن و... نبود . برای همین نمیتوانست آیه قرآن بخواند و جوابش رو بده . پس شعر های عربی می خوند و می گفت: ای علی بن حسین، اینکه ما پدرت را کشتیم به خاطر این بود که او می خواست رئیس و امیر بشود و حق ما را بگیرد . برای همین ما او را کشتیم . او حق فامیلی را رعایت نکرد. آره بچه ها ، امام حسین(ع) و یزید یک جورایی با هم فامیل بودند. پدراشون با هم پسر عمو بودند ؛ اما بچه ها ، امام حسین (ع) برای اینکه رئیس بشود قیام نکردند . امام حسین (ع) میخواستند جلوی کارهای بد یزید رو بگیرند و امر به معروف ونهی ازمنکر کنند و یزید را سر جاش بنشانند ...
اما یزید تا این حرف رو زد امام سجاد (ع) گفتند : ای پسر معاویه ، پیش از اینکه تو به این دنیا بیایی . پدران تو یعنی معاویه و ابوسفیان با پدر بزرگ من امیرالمومنین (ع) و رسول خدا (ص) می جنگیدند . اون زمان پدران تو پرچم کفر دست شون بود و پدران من پرچم اسلام . ای یزید ، اگر می دانستید که چه ظلم بزرگی کردی به سمت کوه ودشت فرار می کردی و از اشتباهت عذرخواهی می کردی.
خلاصه که بچه ها امام سجاد(ع) ، این یزید را حسابی سر جاش نشاندن به یزید گفتند که تو و باباهات کی هستید و من و بابا هام کی هستیم ....
از همه مهم تر امام سجاد(ع) به مردمی که اونجا تو کاخ یزید حاضر بودند پیغام مهم را گفتند: که ما فرزندان پیامبریم و این یزید فرزند کسایی هست که با پیامبر(ص) جنگیدند . حالا اینها ادعای این میکنند که ما جانشین پیامبریم .مگه میشه کسی که یک عمر با پیامبر(ص) جنگیده جانشین پیامبر بشه ؟!!! آن وقت پدر منی که امام علی (ع) بوده و یک عمر تو راه پیامبر زحمت کشیده دشمن پیامبر بشه!! .. اصلا مگه همچین چیزی ممکنه...
خلاصه یزید ، دیگه حرفی واسه گفتن نداشت . اعصابش خورد شد و مجلس را ترک کرد و خانواده اهل بیت رو به خرابه شام بردند.
»» همان جایی که خانواده امام حسین (ع) شب ها سرما میخوردند و روز ها آفتاب داغ دمشق را تحمل میکردند. »» همان جایی که صورت هاشون آفتاب سوخته شد »» همان جایی که خواهر سه ساله امام سجاد (ع) یعنی حضرت رقیه خاتون به شهادت رسید.....
جهاد تبیین رایگان
🟠ماجرای روشنگری مهم امام سجاد(ع) در مسجد جامع اموی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای جهاد تبیین امام سجاد(ع) در مقابل یزید و توی کاخ یزید رو گفتم و براتون گفتم که این یزید فکر می کرد پیروز شده، فکر می کرد حالا که امام حسین (ع) رو به شهادت رسونده و زن و بچه های امام حسین(ع) رو اسیر کرده دیگه پیروز ماجراست ؛ اما نمیدونست حالا که امام حسین (ع) به شهادت رسیده . حضرت زینب(س) و امام سجاد(ع) به شهر شام اومدن تا کار یزید رو یکسره کنند . اون کاری که امام حسین (ع) نتونستند انجام بدهند و به شهادت رسیدند، اون کارو این خانم و آقا انجام بدهند.
مسجد جامع اموی
یزید ، که توی کاخ خودش حسابی شکست خورده بود و آبروش رفته بود . دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت ، او یک تصمیم احمقانه دیگه گرفت. تصمیم گرفت خانواده اهل بیت رو توی مسجد جامع اُموی بیاره. مسجد جامع اموی ، بزرگترین مسجدی بود که شهردمشق داشت . یزید همه مردم رو اونجا جمع کرد و از سخنران های خیلی خوب و قوی دعوت کرد تا بیان سخنرانی کنند و آبروی امام سجاد(ع) و امام حسین(ع) و اهل بیت رو ببره ؛ اما ، واقعا نمی دونم چرا این یزید سر جاش نمی نشست؟!! چرا نمی فهمید که با این خانواده هر کی درافتاد ، ور افتاد، یعنی کارش تموم شد.
خلاصه یزید ، همه مردم شهر رو دعوت کرد که به مسجد بیان . مسجد پر از جمعیت بود. یزید و یاراش هم اومدن و قسمت بالا نشستند. خانواده اهل بیت رو هم در حالی که دست و پاهاشون بسته بود و تازه یه دختر سه ساله از دست داده بودند و غمگین ، عزادار اون بودند وارد مسجد کردند. این خانواده نشستند، مردم هم همگی نشستند، یزید و یارانش هم روی صندلی نشستند و سخنران شروع کرد به حرف زدن. یه حرفهای الکی، یه تهمت های خیلی بزرگی به امام علی(ع) و امام حسین(ع) زد . همون حرف های دروغ ، همیشگی شون علیه امام علی (ع) و این دفعه روی منبر جلوی امام سجاد(ع) گفتند. حرفهای واقعا بدی زدند .... اصلا من روم نمیشه بگم.
امام سجاد (ع) وقتی صحبتهای اون رو شنیدند، با صدای بلند گفتند ":خداوند جایگاهت را در جهنم قرار بدهد ." اون سخنران که این حرف امام سجاد(ع) رو شنید دست و پاشو گم کرد، بعد هم امام سجاد (ع) رفتند پیش یزید و گفتند: " یزید سخنرانان تو هر چه خواستند گفتند، هر حرف دروغی که دوست داشتند رو گفتند . اجازه بده من هم چند دقیقه بتونم صحبت کنم. شما همه حرف زدید من هم چند دقیقه صحبت کنم."
یزید که دیگه امام سجاد (ع) رو شناخته بود و فهمیده بود که حریف این آقا نمیشه اول اجازه نداد. با پررویی تمام گفت: " نمی شود، برو آنجا بنشین علی بن الحسین ، نمیشود ". - اما امام سجاد(ع) گفتند : "یزید بذار دو دقیقه من صحبت کنم، این همه شما صحبت کردید."
دور و بری های یزید هم که دیدند امام سجاد (ع) مریض اند، حال و احوال ندارند و جوونند، با خودشون فکر کردند اتفاقا بهتره ! امام سجاد(ع) که حرف بزنند . مردم می فهمند که واقعا این خانواده، خانواده خوبی نیستند. برای همین دور و بری های یزید شروع کردند اصرار کردن و گفتند: " ای یزید، مگر چه میشود اگر علی بن الحسین صحبت کند؟!! بگذار چند دقیقه او صحبت کند، چیزی نمی شود!" آره یزید، هیچی نمیشه، به نظر ما هم هیچی نمیشه، بگذار صحبت کنه علی بن الحسین ..... خلاصه کلی اصرار کردند تا اینکه یزید آخر سر راضی شد . امام سجاد(ع) صحبت کنند. منتها شرط کرد و گفت: "به این شرط روی منبر برو که از کارهای زشت پدرت عذرخواهی کن، بگو که او کار اشتباهی کرد با ما جنگید. "
ویژگی اهل بیت
امام سجاد (ع) هم روی منبر رفتند. مردم همه سکوت کردند ببینند این جوونی که پدرش، برادرش، عموهاش، یارانش و تمام خانوادهاش رو به شهادت رسوندند و چند شب پیش خواهر کوچولوش شهید شده و عمه و همسر و خواهرها و همه خانوادهاش اسیر شدند، می خواد چی بگه !! چه حرفی داره برای گفتن؟!
امام سجاد(ع) ما رفتند روی منبر وگفتند : ای مردم ! خداوند به ما اهل بیت شش ویژگی خوب داد که ما با این شش ویژگی بر دیگران برتریم :
1- علم فراوانی داریم
2- بردبار و صبور هستیم
3- بخشنده و سخاوتمند هستیم
4- فصاحت و سخنوری خوبی داریم
5- شجاع هستیم
6- محبت ، در قلوب مومنین داریم
اینها از ویژگی های ماست و برتری ما به این است که پیامبر خدا (ص) از خانواده ماست. جعفر طیار ، شیر پیامبر ، عموی من است. حمزه سیدالشهدا ، عموی من است.
معرفی من و پدرم
امام سجاد(ع) ادامه دادند : اما می خواهم پدرم را به شما معرفی کنم
ای مردم! من فرزند مکه و مِنایم ...
من فرزند زمزم و صفایم ...
من فرزند آن کسی هستم که به سفر معراج رفت....
من فرزند آن کسی هستم که جبرئیل از آسمانها می آمد و با او صحبت
می کرد...
من فرزند محمد مصطفی و علی مرتضی هستم. آری ، علی مرتضی ...
من فرزند مومنان هستم ....
من وارث پیامبران هستم ....
من پسر آن کسی هستم که :
- در مقابل پیامبر برای یاری ایشان با دو شمشیر می جنگید...
- دو بار هجرت کرد. ..
- در بدر و حُنین و اُحد با کافران جنگید ...
- به اندازه چشم برهم زدنی کفر نداشت ...
- من فرزند آن کسی هستم که اولین مسلمان بود. آری! پدرم علی (ع) اولین مسلمان بود ...
- من فرزند کسی هستم که با پیمان شکن ها جنگید...
- من فرزند بهترین مرد قریشی هستم ...
- من فرزند علی مرتضی هستم ...
علی مرتضی همان کسی که جوانمرد بود، سخاوتمند و بخشنده بود، زیبا چهره بود، سید و بزرگوار بود، راضی به رضای خداوند بود، پیش گام در مشکلات بود، دائما روزه دار، پاکیزه، نمازخوان، بهترین انسان زمین و زمان.
آری! جد من علی بن ابی طالب(ع) است و مادر من فاطمه زهرا (س) برترین زن عالم است ...
ای جانم! به امام سجاد(ع) ، بچه ها ،امام سجاد(ع) با این سخنرانی که کردند، مردم قشنگ متوجه شدند که چه اشتباه بزرگی کردند و متوجه شدند که این یزید و معاویه نامرد یه عمر بهشون دروغ گفتند . برای همین خیلی هاشون گریه کردند و پشیمون شدند و برای این کار بدی که کردند از خدا عذرخواهی کردند.
موذن اذان بگو
یزید که دید اگر سخنرانی امام سجاد (ع) ادامه پیدا کنه، همین مردم می آیند و تیکه تیکه اش می کنند به موذنش دستور داد که اذان بگوید. موذن هم شروع کرد و اذان گفت. ...
امام سجاد (ع) وقتی الله اکبر را شنیدند . فرمودند: آری خداوند بزرگترین است . بعد موذن گفت: اشهد ان لااله الاالله امام سجاد(ع) فرمودند : آری ! من هم شهادت می دهم که هیچ خدایی جز الله نیست بعد از این که موذن گفت : اشهد ان محّمد رسول الله امام سجاد (ع) فرمودند : ای یزید! به این مردم بگو که آیا این محمد که رسول خداست . پدربزرگ من است یا پدربزرگ تو؟ راستش را به مردم بگو اگر بگویی که پیامبر خدا جد توست دروغ گفته ای، دروغ بسیار بزرگی گفته ای؛ اما اگر بگویی پیامبر خدا جد من است، حال پاسخ بده چرا پدرم را کشتی؟ به چه جرم و چه گناهی خانواده او را اسیر کردی؟ روز قیامت چطور می خواهی جواب پدربزرگ من رسول خدا را بدهی؟
یزید که به مِن مِن کردن افتاده بود، اعصابش خرد شد و دیگه هیچی نگفت و با عصبانیت تمام از جاش بلند شد و از مسجد فرار کرد و به طرف کاخ خودش رفت.
مردم شام که سخنرانی امام سجاد(ع) رو شنیده بودند. حسابی تحت تاثیر قرار گرفتند. بعد از این که یزید فرار کرد . همه پیش امام سجاد(ع) اومدن و عذرخواهی می کردند، می گفتند : ما اشتباه کردیم، ما خانواده شما را نمی شناختیم، اینها یه عمر به ما دروغ گفته بودند، ما رو ببخشید و از گناهان ما بگذرید، ما کار بدی کردیم...
آره بچه ها ، برای همینه که من می گم :
به نام خدای چهارم امام .... ، امام حماسه ... ، امام قیام .... .
عذرخواهی یزید رایگان
🟠ماجرای عذرخواهی کردن یزید از امام سجاد(ع) و بازگشت به مدینه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سخنرانی طوفانی و آتشین امام سجاد (ع) توی مسجد اموی رو تعریف کردم و براتون گفتم که امام سجاد(ع) ، پدربزرگشون امیرالمومنین(ع) رو به مردم معرفی کردند و به مردم گفتن که ما خانواده پیامبر(ص) خداییم و این یزید بیرحم چه کارهایی با ما کرده در حالی که ما هیچ کاری باهاش نداشتیم. امام سجاد (ع) یک سخنرانی جانانه کردند و بعد هم یزید دستور داد که اذان بگویند و با این کارش گور خودش رو کند . آخر سر هم یزید فرار کرد به طرف کاخش و مردم اومدن و از امام چهارم ما شیعیان عذرخواهی کردند ....
آبروی در خطر
یزید هم که خودش فهمیده بود چه غلطه بزرگی کرده و امام سجاد(ع) هم حسابی آبروشون رو بردن و به همه معرفی کردن و گفتن که یزید و پدرش چه جنایت کارهایی بودن . تصمیم گرفت تا با امام سجاد(ع) ما یکم مهربون تر رفتار کنه . آخه ترسیده بود .... این یزید آدم مهربونی نبود ، آدم درست حسابی نبود، ترسیده بود و حساب کار دستش اومده بود. فهمیده بود با چه خانوادهای طرفه، فهمیده بود اگر امام سجاد (ع) بخوان میتونن کاری کنند مردم همه علیه یزید قیام کنند . برای همین بعد از اینکه سخنرانی امام سجاد(ع) تموم شد، این کاروان اسرا به همون خرابه شام برگشتند...
یزید دستور داد: ای ماموران من، این خانواده را به بهترین کاخ ها ببرید، برای آنها بهترین امکانات را فراهم کنید . آنها نوههای پیامبر خدا هستند. ما نباید آنها را اذیت کنیم. آنها را ببرید و احترام کنید. یزید ، شام و ناهار امام سجاد(ع رو دعوت میکرد و میخواست اینجوری از دل امام سجاد(ع) کارهایی رو که کرده در بیاره. با امام سجاد(ع) صحبت میکرد و میگفت : به خدا که من دوست نداشتم پدرت را بکشم . ای علی بن حسین ، این عبیدالله بن زیاد نادان این کار را کرد . من به او گفتم : حسین(ع) را دستگیر کن ، او به ناحق پدرت را کشت . آخ آخ ، عجب آدم دروغگوییه!!.. این یزید حالا که دیده داره شکست میخوره تقصیر این کار رو انداخته گردن عبیدالله بن زیاد و خودش به گردن نگرفت . از طرف دیگه یزید به خانمش ، خواهرش ، فامیلهایی که خانم بودند گفت : برید و به زینب کبری(ص) خانواده امام حسین (ع) تسلیت بگید و از اونها عذرخواهی کنید و از دلشون در بیارید ....
خواسته امام سجاد(ع) از یزید
یزیدآخر سر هم به آقای ما امام سجاد (ع) گفت :« ای علی بن حسین(ع) هرچه میخواهد دل تنگت بگو ؟ هرچی میخواهی به ما بگو ما برایت انجام میدهیم . شاید کمی بتوانیم جبران کنیم »
امام سجاد (ع) گفتن :« من چیز زیادی ازت نمیخوام ،اولین خواستم اینکه سر پدرم رو بهم بدید تا به کربلا ببرم و دفن کنم ، دومین خواستم اینکه طلا و جواهر و هرچی از ما دزدیدید و از خانمهای ما غارت کردید رو به ما برگردونید. سومین خواستم هم اینهکه بزار به مدینه برگردیم ، به همون شهر خودمون ..
یزید هم که میخواست هرجور شده از دل امام سجاد (ع) در بیاره گفت :« باشد هرچه تو بگویی، طلا و جواهرها رو چند برابرش را میدهم . شما را به مدینه برمیگردانم و سر پدرت رو هم به تو میدهم»
الهی من فدای این آقای مظلوم بشم .... سر پدرشون رو از یزید گرفتن و بعد هم طلا و جواهرهایی که ازشون غارت شده بود و این دشمن های بی رحم و بدجنس از دست و پای دختر بچهها درآوردن رو پس گرفتن و به همراه خانوادهشون راه افتادن به طرف شهر مدینه .... یزید، یکی از مأموراش رو مسئول کرد تا این خانواده را در کمال احترام و ادب به خونشون برگردونه .
ای بچهها، یه موقع با خودتون نگید یزید آدم خوبی شدا! نه بابا ، این یزید ترسیده بود و آبروش رفته بود . میخواست یه کاری کنه یه جوری جبران کنه. میخواست آبرویی که رفته بود رو برگردونه . برای همین این کارو میکرد و الا ذرهای از کارش پشیمون نبود و اصلاً و ابدا عذرخواهی اش واقعی نبود ....
روز اربعین
خلاصه که کاروان اسرا به همراه امام سجاد(ع) راه افتادن و رفتن و رفتن تا اینکه در روز اربعین یعنی چهلم امام حسین (ع) به کربلا رسیدن ، اون زمان کربلا مثل الان نبود . که حرم داشته باشه یا گنبد و یه بارگاه و ضریح .... نه ، یک دشتی بود که تو اون دشت بدن امام حسین(ع) و یاران شون رو دفن کرده بودند . امام سجاد(ع) به عمش حضرت زینب(ص) محل دفن امام حسین (ع) و شهدا رو نشون دادن و بعد برای همه سوال شد که حضرت عباس(ع) کجا دفن شدن ؟!!!
امام سجاد(ع) هم فرمودند:« بدن عمویم عباس(ع) رو در حالی که دستانش قطع شده بود و بدنش پر از زخم بود. در کنار نهر علقمه دفن کردن »
وای وای بچهها ، نمیدونید چقدر این خانواده غصه توی دلشون بود. چقدر اشک و آه و گریه داشتن . چقدر این خانواده حالشون بد شد و حالا همگی رسیده بودند به کربلا و وقت گریه کردن فرا رسیده بود . حضرت زینب کبری (ص) خودشون رو روی قبر برادرشون امام حسین (ع) انداخته بودن با چشمهای خیس از اشک از اتفاقاتی که افتاد میگفتند... - از دردهایی که کشیدند ... - از رفتارهای بدی که دیدن .... - از تهمتهایی که شنیدند .... - از سه سالهای که توی سرزمین شام و در خرابه ،کنار کاخ یزید ، جا گذاشتن...
جهاد گریه رایگان
🟠 ماجرای بازگشت کاروان🐪 امام سجاد(ع) به شهر مدینه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای عذرخواهی کردن های یزید از امام سجاد(ع) و خانواده امام حسین(ع) رو گفتم و براتون تعریف کردم که این یزید بی رحم و بدجنس وقتی دید که از امام سجاد(ع) در جهاد تبیین شکست خورده ، عذرخواهی کرد و فوراً امام سجاد(ع) و خانوادشون رو به طرف شهر خودشون ، یعنی مدینه فرستاد و امام سجاد (ع) هم به همراه خانوادشون ابتدا اومدن به سرزمین کربلا و روز چهلم امام حسین(ع) ، که معروفه به روز اربعین ، امام حسین(ع) رو زیارت کردند و بعد از اون هم راه افتادن و اومدن به طرف شهر خودشون .
شعر بشیر
چند روزی گذشت ، تا اینکه بالاخره این کاروان اسرا به نزدیکی های شهر مدینه رسیدند. شاید یادشون می اومد، روزی که از این شهر خارج شدن و به طرف مکه رفتن با خودشون امام حسین(ع) ، حضرت عباس(ع) و جوانان بنی هاشمی رو داشتند . از اون روز ، شش ماه بیشتر نمی گذشت ، اما توی این مدت چه غم ها و مصیبت هایی که این خانواده کشیده بودند ....
نزدیکیهای شهر مدینه بود که امام سجاد (ع) ، چشمشون به یکی از جوونهای اهل مدینه افتاد ، جوونی که اسمش بشیر بود. امام سجاد (ع) بهش گفتن: آهای بشیر، پدر تو شاعر خیلی خوبی بود ، آیا تو هم می تونی شعر بگی؟!.. بشیر تا چشمش به امام سجاد(ع) افتاد ، فوری و با عجله گفت: ب.ب.بل.بله آقا ، می تونم شعر بگم بفرمایید. امام سجاد(ع) گفتند: برو و به مردم مدینه اعلام کن ، که کاروان ما داره میاد که وارد شهر بشه ، ... اما دیگه سید و سالار ما ، امام حسین(ع) همراه ما نیست... دیگه قمر قبیله ، ابوالفضل العباس(ع) همراه ما نیست.... دیگه برادر بزرگترم ، علی اکبر(ع) با ما نیست ... قاسم و عبدالله با ما نیستن ... برو بهشون بگو همه شهید شدند ....
بشیر هم تا این رو شنید ، فورا سوار اسبش شد و با سرعت به مرکز شهر مدینه رفت و جلوی مسجد پیامبر ایستاد و با صدای بلند گفت: آهای مردم مدینه ، بیاین که دیگه بیچاره شدیم ، بیاید که حسین بن علی به شهادت رسید ، بیاید که خانواده اش اسیر شدن و از این شهر به اون شهر رفتن. آهای مردم مدینه ، بیاین که علی بن حسین ، پسر حسین(ع) تنهای تنها با عمه ها و خواهرها و دخترهاش به شهر ما اومده.
سخنرانی در مدینه
مردم مدینه تا این خبر رو شنیدن ، بی تاب و بی قرار شدن ، شروع کردند به گریه و همگی راه افتادن و به طرف ورودی شهر اومدن ، که دیدن یک کاروان خسته و بی جان از راه رسید. آقای ما امام سجاد(ع) ، جلوی این کاروان بود و خانم ها حضرت زینب کبری(س) ، سکینه(س) ، فاطمه بنت الحسین ، دخترهای امام حسین(ع) و امام سجاد(ع) و فرزندان حضرت عباس(ع) و همه زن و بچه ها از راه رسیدن. مردم مدینه تا حال و روز اهل بیت پیامبر رو دیدن ، شروع کردن به گریه کردن.
امام سجاد (ع) که باز هم وظیفه بسیار بسیار مهم جهاد تبیین رو داشتن و باید به مردم می گفتن که چه اتفاقایی افتاده ! شروع کردند به سخنرانی و گفتن: حمد و سپاس خداوند را که پروردگار عالمیان است. همان خدایی که همچنان مقامش بلند و رفیع است. ما خدا را در همه حال شکر می کنیم ، در سختی و بلا و مصیبت ها ، ما بنده های او هستیم . ای مردم ، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و خانواده اش ، در سرزمین کربلا به شهادت رسیدند و حالا خانواده او در حالی که مدت ها اسیر بودند و از این شهر به آن شهر کشیده شدند ، حالا به شهر شما برگشتهاند. ای مردم! دیگر دوران شادی و خوشی به پایان رسید. چرا که حسین فاطمه را به بدترین شکل ، به شهادت رساندند . ای مردم، ماهی های دریا برای حسین(ع) گریه کردند.... ای مردم ، آب های دریا بر حسین (ع) گریه کردند ... ای مردم ، تمام آسمان ها و زمین بر پدرم حسین(ع) گریه کردند ... ای مردم، ما را کشتند ، در حالی که هیچ جرمی مرتکب نشده بودیم. نه کسی را اذیت کرده بودیم و نه گناهی کرده بودیم و نه کار زشتی از ما سر زده بود؛ اما ما را به بدترین شکل کشتند و زنان ما را به اسارت بردند ... اصلا انگار نه انگار که پیامبر خدا(ص) فرموده بود: که اهل بیت من پاره تن من هستند. هر کس می خواهد به من محبت کند ، به اهل بیت من محبت کند ، اگر پیامبر برعکس این حرف را گفته بودند و گفته بودند اهل بیت مرا اذیت و آزاد کنید کسی نمی توانست بیش از این ما را اذیت کند.آه! انا لله و انا الیه راجعون ما همه این سختی ها و مصیبت و مشکلات را ، برای خدا تحمل می کنیم ، چرا که او از دشمنان ما انتقام خواهد گرفت.
گریه چه فایده ای دارد !!
بعد از این سخنرانی امام سجاد(ع) ، همه ی مردم مدینه شروع کردند به گریه کردن. همه توی سرشون می زدن و ابراز پشیمانی می کردن ؛ اما چه فایده اون روزی که باید امام زمانشون رو یاری می کردن ، توی خونه هایشان نشستن و با امام حسین(ع) از شهر مدینه خارج نشدند . امام حسین(ع رو یاری نکردن و آقای ما رو تنهای تنها گذاشتن. حالا این گریه کردنها چه فایده ای داره؟!!...
اما از حالا به بعد امام سجاد (ع) و حضرت زینب کبری (ص) یک وظیفه بسیار بسیار بسیار مهم روی دوششان داشتند. وظیفه این بود ، که .... - نگذارن یاد امام حسین(ع) فراموش بشه ... - نگذارن این دشمنان امام حسین(ع) ، کاری کنن که دو روز دیگه مردم بگن ، امام حسین (ع) تقصیر خودش بود که کشته شد
برای همین امام سجاد (ع) و حضرت زینب کبری(ص) و حضرت ام البنین(ص) و تمام خانوادشون شروع کردن به جهاد گریه. جهاد گریه دیگه چیه ؟!! ... خب ادامه اش و ماجرای کار بزرگی که امام سجاد(ع) انجام دادن ، باشه برای قسمت بعدی...
جهاد اشک رایگان
🟠 ماجرای گریه های شبانه روزی امام سجاد(ع) و خانواده اهل بیت
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای بازگشت کاروان امام سجاد (ع) به همراه خانواده شون به شهر مدینه رو براتون تعریف کردم و گفتم که مردم مدینه اومدند و گریه و زاری راه انداختند. امام سجاد(ع) هم براشون یه سخنرانی بسیار سوزناک و ناراحت کننده کردند؛ اما از این گریههاچه فایده !! اون روزی که باید به یاری امام زمانشون یعنی امام حسین(ع) می اومدند ، اون روز خواب بودند و وقتی بیدار شدند که دیگه آقاشون شهید شده بود.
اشتباه بزرگ
اما بچهها، باز هم مردم دچار یک اشتباه بزرگ دیگه شدند. میدونید چه اشتباهی؟!! ...
اشتباه مردم هر زمانهای اینکه بجای اینکه سراغ امام زمانشون برند و اون رو یاری و کمک کنند و نگذارند اون تنها باشه . برای امام قبلی عزاداری می کردند و میگفتند : ای کاش امام قبلی بود ...
مثلاً بعد از اینکه امام حسین (ع) به شهادت رسید، مردم مکه و مدینه ناراحت بودند، برای امام حسین (ع) گریه میکردند. مردم کوفه عزاداریهای جانانهای میکردند؛ اما هیچ کدومشون پیش امام سجاد (ع) نمیاومدند و یاری شون نمی کردنند و با خودشون میگفتند: چطور میشود جوانی بیست و هفت، هشت ساله امام ما بشود ؟!! مگر میشود چنین چیزی؟!! ما قبول نداریم ....
وظیفه ی امامت
آره بچهها ، اوضاع طوری شده بود که امام سجاد(ع) فرمودند : تو کل شهر مکه و مدینه بیست تا خونه بیشتر ما رو دوست ندارند و از بین این بیست تا خونه، چهار پنج تا یار واقعی امام سجاد(ع) بودند و بقیه طرفدار ، یار و یاور امام سجاد(ع) نبودند . بچهها. حالا امام سجاد(ع) باید توی اوضاع به این سختی که دشمنانشون فراوان بودند و دوستان و یاران شون بسیار بسیار کم بودند، کاری میکردند و وظیفه امامت خودشون رو انجام میدادند. وظیفه امامت یعنی چی؟ یعنی یک کاری کنی که مردم به راه راست هدایت بشند و مردم زندگیشون، زندگی خوب و درستی بشه. یعنی یه کاری کنی که مردم عاقبت بخیر بشند.
ماجرای عاشورا
حالا بعد از اینکه امام سجاد(ع) وارد شهر مدینه شدند، دیدند اوضاع خیلی بههم ریخته است. یعنی اینطوری نیست که مردم خیلی برای امام حسین(ع) عزادار باشند . اینجوری نیست که انگار اتفاق مهمی افتاده باشه، اصلاً انگار نه انگار که نوه پیامبر (ص) رو کشتند !! ... برای همین امام سجاد(ع) و حضرت زینب کبری(س) شروع کردند به قیام اشک.... شروع کردند به گریه کردن، یعنی چی؟ یعنی به جاهای مهم شهر میرفتند ، اون جاهایی که محل رفت وآمد مردم بود و شروع میکردند به تعریف کردن ماجرای عاشورا و بعد هم گریه و عزاداری کردن. حضرت امالبنین مادر بزرگوار حضرت عباس (ع) ، به قبرستان بقیع میرفتند . همون جایی که بدن امام حسن(ع) دفن بود و چهار تا قبر به نشانه ی چهار تا از پسرهاشون درست میکردند و اونجا شروع به عزاداری میکردند ، شعرهای عربی می خوندن و گریه می کردن و به سینه می زدن ، مردم هم وقتی رد میشدند و میدیدند یک مادری که چهار تا جوون از دست داده ، نشسته و داره گریه میکنه و روضه میخونه ، بیاختیار گریهشون میگرفت. خیلی از اوقات مردم معمولی و حتی دشمن های اهلبیت میایستادند و گریه می کردنند و فوراً رد میشدند ....
حضرت زینب کبری(س) هم توی مجلسهای زنانه میرفتند و از واقعه عاشورا میگفتند و گریه میکردند . امام سجاد(ع) هم هر زمانیکه میخواستند وضو بگیرند یا یک جرعه آب میدیدند، اشک از چشماشون جاری میشد و میفرمودند: پدرم با لب های تشنه از این دنیا رفت، دشمنان پدرم رو تشنه لب کشتند ... یا هر زمان که امام سجاد(ع) میدیدند یه نفر میخواد گوسفندی رو قربونی کنه و سرش رو ببره، گریه میکردند و میفرمودند : ما مسلمون ها وقتی بخوایم یه گوسفندی رو سر ببریم، اول سیرابش میکنیم و بعد سرش رو میبریم؛ اما دشمنان پدرم، با اینکه نوه رسول خدا (ص) رو میخواستند سر ببرند. جرعهای آب به ایشون ندادند و به بدترین شکل پدر من رو کشتند ، الهی من فدای مظلومیت و غربت امام سجادمون ...
مهم و اثرگذار
بچهها این کارهای امام سجاد(ع) ، این گریههای حضرت امالبنین و عزاداری های حضرت زینب(س) درواقع یک مبارزهی اساسی بود با دشمن های امام حسین(ع). چرا؟!! ... چون دشمن ها میخواستند که مردم امام حسین(ع) رو یادشون بره و بیخیال امام حسین (ع) بشند، مردم بگن : " حالا یه امام حسینی بود . کشته شد و تموم شد"
اما ، امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) با این گریه و عزاداری کردنها، اجازه ندادند یاد و خاطره امام حسین(ع) از ذهن ها بره. اجازه ندادند دشمن های بدجنس امام حسین (ع) نفس راحت بکشند ... آنقدر کارشون مهم و اثرگذار بود که دشمنان، حضرت زینب کبری (س) رو از شهر مدینه به سرزمین شام تبعید کردند. گفتند : شما باید به دمشق برید ، تو مدینه حق ندارید زندگی کنید چون اگه شما تو مدینه باشید مردم مدینه تا چند وقت دیگه آماده یک قیام علیه ما و یک جنگ اساسی با ما میشنو اتفاقا همینطور هم شد ...
مردم مدینه که دیدند این دشمن های امام حسین(ع) عجب آدمایی نامرد و بدجنس و بیرحمی هستند یک تصمیم بسیار بسیار مهم گرفتند، یک تصمیمی که ادامهاش باشه برای قسمت بعدی ....
اما تا هنوز قسمت بعدی نیومده بذارید بگم ایناها با امام سجاد(ع) چی کار کردند!!! این دشمنان وقتی میدیدند که امام سجاد (ع) به این شکل دارن باهاشون مبارزه میکنند، دستور دادند امام سجاد(ع) رو بیرون از شهر مدینه ببرند و توی روستاهای اطراف یا در بیابون های اطراف چادر بزنند و اونجا زندگی کنند. امام سجاد (ع) ما هم مجبور شدند همراه خانوادشون بیرون از شهر مدینه زندگی کردند که ناگهان یک اتفاق بسیار بسیار مهم افتاد. خب دیگه ادامهاش باشه برای قسمت بعدی،...
شناخت یزید رایگان
🟠 ماجرای سفر بزرگان مدینه به شهر شام برای شناخت یزید🤴🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای قیام اشک توسط امام سجاد (ع) و خانواده امام حسین (ع) رو گفتم . براتون تعریف کردم که این آقای ما و این خانواده مظلوم از زمانی که برگشتن به مدینه شروع کردند به گریه کردن . یعنی چی ؟!! یعنی فقط گریه میکردن ؟! ... نه ، ایشون در کنار گریههاشون ماجرای قیام عاشورا و شهادت امام حسین(ع) و یارانش در کربلا رو برای مردم تعریف میکردن . آخه نمیخواستن یاد و خاطره امام حسین(ع) از ذهنها بیرون بره .
قیام اشک
دشمن های امام حسین(ع) ، همونهایی که امام حسین (ع) ما رو توی کربلا به شهادت رسوندن . هدفشون این بود که کاری کنن یاد و خاطره امام حسین(ع) از ذهن ها بره و مردم یادشون بره که پیامبر یک نوهای به اسم حسین(ع) داشت و بعد چطوری کشته شد . دشمن ها میخواستن همه این ها از یاد مردم بره .... اما ، امام سجاد(ع) ، حضرت زینب کبری (س) و خانم ام البنین(س) و تمام خانواده ایشون با قیام اشک نگذاشتن که این ماجرا به فراموشی سپرده بشه . این گریهها ، این عزاداری ها نتیجه داد . چه نتیجهای ؟! ... چی شد ؟! ... چه اتفاقی افتاد ؟! ... اتفاقش این بود که برای ذهن مردم واقعاً سوال شد که یزید چهجور آدمیه ؟!! نکنه یزید واقعاً آدم بدی باشه . مردمی که یک زمان به حرفهای امام حسین(ع) اعتماد نکردن و هرچی امام حسین(ع) گفتن : این یزید، آدم بدیه و به درد این جایگاه نمی خوره . اینها اعتماد نکردن ! .... آخر سر هم امام شون رو تنها گذاشتن تا در کربلا به شهادت رسیدن ....
بزرگان مدینه
حالا این ها به فکر افتادن که برن و ببینن یزید کیه؟ برای همین یه گروهی از مردم و بزرگان مدینه دور همدیگه جمع شدن و راهی یک سفر شدند . سفر به سمت کجا؟؟ به سوی سرزمین شام .... همون جایی که یزید زندگی میکرد . اونها به شام رفتن تا یزید رو ببینن و باهاش صحبت کنن. این کاروان وقتی پیش یزید رسید . یزید خیلی تحویل شون گرفت . هدیههای خیلی گرون قیمتی بهشون داد. توی کاخ، کنار خودش این ها رو نشوند . سعی کرد هرجوری میتونه به اینها احترام بگذاره و کاری کنه این ها راضی و خوشحال به مدینه برگردن ....
اما بچهها وقتی این کاروان اهل مدینه به شهر خودشون برگشتن شروع کردن برای مردم از یزید بدگویی کردن چی میگفتن مثلاً ؟!! .. مثلاً میگفتن به خدا سوگند نمیدانم چطور برایتان بگوییم .... - یزید نماز اول وقتش را به تاخیر میانداخت و آخر وقت نمازش را میخواند ... - یزید به خدا آنچنان اعتقادی نداشت ... - او شرط بندی میکرد ... - میمونی داشت کنارش که همش با او بازی میکرد... - اینها که چیزی نیست مردم ، یزید شراب مینوشید ... - یزید فسق و فجور علنی میکرد...
میبینید بچهها ، این ها تازه به این نتیجه رسیدن که امام حسین(ع) ما دو ، سه سال قبل گفته بودند . این آقای مظلوم ما میگفتن که : یزید میمون بازی میکنه ، یزید خدا رو خیلی قبول نداره و جایگاه حکومت اسلامی نباید رهبرش یزید باشه ؛ اما اینها از امام حسین(ع) قبول نمیکردن. باید حتماً خودشون میرفتن و یزید رو از نزدیک میدیدن . حالا هم که یزید رو دیدن و برگشتن ، برای مردم از بدیهای یزید گفتن .... این یزید، هم ماشاالله بدی هاش یکی دو تا نبود .کلی بدی داشت یعنی انگار همه بدیها رو توی خودش جمع کرده بود. باباش معاویه اینطوری نبود . با اینکه اون هم خیلی کارهای بدی میکرد و خیلی رفتارهای زشتی داشت؛ اما مخفیانه انجام میداد و آشکارا این کارها رو نمیکرد . این جوری نبود که همه ی مردم ببینن و جلو روی مردم انجام نمیداد . وقتی که خلوت می شد ، کارهای بد میکرد؛ اما یزید، این کارهای زشت و رفتارهای بدش رو جلوی همه انجام میداد . بدون اینکه ذرهای خجالت بکشه .
جنگ با یزید
مردم مدینه که فهمیدن یزید آدم بدی بوده . دست به قیام زدن ، شمشیر گرفتن و تصمیم گرفتن علیه یزید بجنگن . مامورای یزید و مردم شهر مدینه درگیر جنگ شدن ؛ اما از اونجایی که تعداد یارهای یزید توی شهر مدینه کم بود و تعداد دشمنهاش خیلی زیاد بود. این جنگ رو دشمن های یزید بردن یعنی همون کسایی که اومده بودن شام و یزید رو دیده بودن و دیگه نمیخواستن یزید رهبر باشه. این جنگ رو اون ها بردن.... برای همین فک و فامیل های یزید یعنی بنی امیه و طرفدارهای یزید رو زندانی کردن و میخواستن همشون رو بکشن . میخواستن به حساب همه این ها برسن ... حالا ممکنه براتون سوال بشه ..... امام سجاد(ع) این وسط چیکار میکردن؟! نقش امام سجاد(ع) چی بود ؟! ... لابد امام سجاد(ع) رهبر این کار بودن؟!! ...
امام سجاد (ع) قیام نکرد !!
امام سجاد(ع) بیرون از شهر مدینه زندگی میکردن و هیچ کاری با این مردم نداشتن که نداشتن ... ** چرا آخه ؟!!.... *** چرا امام سجاد(ع) قیام نکردن؟!!.. **** چرا امام سجاد نیومدن علیه یزید وایستن و انتقام پدرشون رو بگیرن ؟!! ... برای اینکه مردم مدینه نمیخواستن امام سجاد(ع) رهبر و امامشون باشه . میخواستن خودشون رهبر باشن و خودشون هرچی میگن همون بشه... امام سجاد(ع) هم میدونستن که این ها به خاطر خدا قیام نکردن چون اگه آدم به خاطر خدا قیام کنه ، می گرده و بهترین مرد خدا رو رهبر خودش میکنه ؛ اما اینها اینطوری نبودن . قیام کرده بودن که یزید رو کنار بندازن و خودشون رئیس بشن . میخواستن خودشون بزرگ ، رهبر و رئیس بشن. و برای همین امام سجاد(ع) با اینها همراهی نکردن .
مردم پیش امام سجاد(ع) می آمدن و میگفتن : ای علی ابن حسین مگه نمیخوای ما رو یاری کنی؟ نمیبینی علیه یزید قیام کردیم ؟ میخواهیم یزید رو کنار بندازیم . میخواهیم یه حکومت غیر از اموی داشته باشیم . ؛ اما امام سجاد(ع) به این ها میگفتن : من با شماها نیستم. من کاری با شماها ندارم. ما هنوز عزاداریم .... و به این شکل امام سجاد(ع) خودشون رو از صف دشمن های یزید جدا کردن .
ممکنه برای شما بچهها یا مامان باباها سوال بشه آخه چرا؟!... این بهترین موقعیت بود که انتقام امام حسین(ع) رو از یزید بگیرن !! مردم بیدار شده بودن و حالا میخواستن که با یزید بجنگن؛ اما بچهها ادامه قصه رو بخونید که چه اتفاق وحشتناکی افتاد !!! همگی نظرتون این میشه که امام سجاد (ع) بهترین و عاقلانهترین کاری که میشد رو انجام دادن پس ادامه قصه و ماجرای قیام مردم مدینه و تصمیم درست و عاقلانه امام سجاد(ع) و رسیدن سربازهای یزید به شهر مدینه باشه برای قسمت بعدی ....
قیام مردم مدینه رایگان
🟠 ماجرای پناه آوردن دشمنان بنی امیه به امام سجاد(علیهالسلام)🥺
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر ، بزرگ ها و معروف ها شهر مدینه رو گفتم که به شهر شام رفتن و با یزید دیدارکردن و بعد براتون تعریف کردم که این ها بعد از اینکه از شهر شام به خونه خودشون تو مدینه برگشتن، دست به قیام زدند و تصمیم گرفتن مامورای یزید رو زندانی کنن و شهر رو برای خودشون بکنن و رهبران شهر خودشون بشن ! ...
تو ترسیدی !!
بچه ها ، امام سجاد(ع) با این آدم ها همراه نشدن و در قیام آنها شرکت نکردن. ایشون خونشون رو بیرون از شهر مدینه برده بودن و اون جا زندگی می کردن. تو یکی از روستاهای اطراف مدینه برای خودشون خونه ، باغ و زندگی ایجاد کرده بودنند و اون جا زندگی می کردن. مردم مدینه ، پیش امام سجاد(ع) می اومدن و به ایشون کلی اعتراض می کردن و به امام ما لقب های زشتی می دادن. مثلا می گفتند : " علی بن حسین تو ترسیدی که تو قیام ما شرکت نمی کنی . و الا، ما می خواهیم با یزید بجنگیم. یزید هم همونیه که پدر تو رو به شهادت رسوند. حالا تو ترسیدی !!.. بابات آدم ترسویی نبود، اما تو ترسیدی!! " ...
می بینید بچه ها، امام سجاد (ع) ما چه حرف هایی رو می شنیدن. دوست و دشمن می اومدن و حرف های بدی به امام سجاد (ع) می زدن. همگی می گفتن: شما هم تو این قیام شرکت کنین. شما هم با یزید مبارزه کنین.... اما، امام سجاد(ع) از اون جایی که خیلی زرنگ بودن و می دونستن که نیت این مردم، نیت خدایی نیست و این ها برای این قیام کردن که یزید رو کنار بندازن و خودشون رهبر بشن و نیت شون این نیست که ، اهل بیت رو رهبر خودشون بکنند و این ها نمی خواستن بیان و حکومت رو به اهلش برگردونن. برای همین امام سجاد (ع) هم توی این قیام شرکت نمی کردند.
پناهگاه امن
از طرف دیگه مامورای یزید رو ، مردم مدینه گرفتن و زندانی کردن. مردم مدینه ، مامورای یزید رو کتک می زدن و می ریختن توی خونه هاشون و زن و بچه هاشون رو می گرفتن و می بردن و توی خونه خودشون زندانی می کردن. آخه این کار، اصلا کار خوبی نبود. این کار، کار درستی نبود. شما با خودشون دعوا و جنگ دارید به زن و بچه هاشون چی کار دارید؟!! اما، الهی من قربون آقایی بشم که یزید و یارای یزید چندین روز زن و بچه هاشون رو به اسارت بردن. از کربلا به کوفه بردن .... از کوفه به شام بردن .... و اون جا کلی اذیتشون کردن؛ اما وقتی یاران یزید دیدن که دشمنان شون می خوان بیان و زن و بچه هاشون رو بگیرن و اسیر کنن، همگی اومدن و به یک آقا پناه آوردند !! به کی؟؟؟ خب معلومه، به آقای ما امام سجاد(ع) .... یارهای یزید، در خونه علی بن الحسین یعنی امام سجاد(ع) اومدن و گفتن:" آهای علی بن الحسین ! اوضاع خیلی خطرناک شده. این ها می خوان بیان و زن و بچه های ما رو اسیر کنن. اگه می شه زن و بچه هامون رو امان بده. بگذار خونه تو باشن. آخه این ها تو خونه ی تو نمی ریزن. خونه ی تو جای امنی برای دخترها و زن های ماست . به ما رحم کن!! ... بگذار، دخترهامون بیان خونه ی تو!!..
بچه ها ! هر کس دیگه جز امام سجاد(ع) بود، می گفت:" نامردها ! مگه همین شماها نبودین که زن و بچه های ما رو به اسارت بردین، از این شهر به اون شهر، از این بیابون به اون بیابون. حالا هم که این جوریه، برین و بگذارین زن و بچه هاتون اسیر بشن " ؛ اما، آقای ما این طوری نبودن. امام سجاد(ع) ما، این شکلی نبودن. الهی من قربون این آقا برم! الهی قربون مهربونی این آقا برم! امام سجاد (ع) به این ها گفتن : اشکالی نداره ، زن و بچه هاتون رو خونه ی من بیارین . من ازشون نگهداری می کنم.
تلافی نکرد
خب بچه ها، نگهداری کردن از زن و بچه ها یعنی، بهشون لباس ، غذا و جای خواب می دم. باهاشون رفتار خوبی می کنم. می دونید این کارها چقدر خرج داره؟! چقدر زحمت داره؟! ؛ اما امام سجاد(ع) ، این زحمت رو انجام می دادن. چرا؟! قرار بود اونها جبران کنن؟! ... نه بابا ! این بنی امیه و فامیل های یزید، بی چشم و روتر از این حرف ها بودن که بخوان مهربونی های امام سجاد(ع) رو جبران کنن. که بخوان یه روزی ، این پول ها رو پس بدن. از این کارها نمی کردن.
امام سجاد(ع) با خودشون می گفتن : " این زن و بچه ها گناهی نکردن. ما یه بار سرمون اومده. زن و بچه هامون اسیر شدن. می دونیم چقدر، تلخه! می دونیم چقدر، ناراحت کننده است! دیگه نمی خوایم سر کسی این مشکل بیاد و زن و بچه های دیگران هم اسیر بشن و دست نامحرم ها بیفتن." الهی من فدای این آقا بشم! چقدر یک انسان، می تونه مهربون و از خود گذشته و بزرگوار باشه....
امام سجاد(ع) این زن و بچه ها رو توی خونه خودشون نگه داشتن. نه یکی دو روز ! ... بلکه ، چند ماه ... این ها خونه ی امام سجاد(ع) بودن. امام سجاد(ع) * بهترین غذاها رو به این ها می دادن... ** اگر لباساشون کهنه می شد و نیاز به لباس نو داشتن، بهترین لباس ها رو می رفتن از بازار می خریدن و برای اینا می آوردند. *** بهترین جای خواب رو به آنها می دادند ... **** بهترین رفتار رو با آنها داشتند ... یه بار، با این ها رفتار زشت و داد و بیداد نکردن. یه بار این زن و بچه ها رو کتک نزدن. امام سجاد(ع) رفتارهای بد اون ها رو تلافی نکردن . امام ما ، امام کرم و مهربونیه.
خون مردم مدینه مباح است ..
خلاصه که بچه ها، خبر قیام مردم مدینه به گوش یزید رسید. یزید تا متوجه شد مردم مدینه کار به این بزرگی کردن و می خواهند یزید رو کنار بندازن. دستور داد، یک لشکر بزرگ و خون ریز به فرماندهی یک انسان خیلی خیلی بی رحم و به طرف شهر مدینه راه بیافتند . بچه ها، یزید به ماموراش گفته بود :" ای مامورای من ! هر زمان که به مدینه رسیدید،خون مردم مدینه بر شما مباح است. یعنی می توانید هر که را خواستید بکشید. اموال آنها مال شما، زن و بچه هایشان هم، مال خود شما، هر کار دوست داشتید با آنها بکنید. خیالتان راحت، من به شما اجازه می دهم . یک کاری کنید که برای مردم سایر مناطق درس عبرت شود.
وای بچه ها ! این دستور یزید یعنی که برین و هر کار دوست دارین با مردم این شهر بکنین. فکر کنین یه عده آدم از خدا بی خبر، وحشی و بی رحم بخوان وارد شهر بشن و به جون زن و بچه های مردم بیفتند. به جون پیرمرد ها و جوون هایی که نمی تونن از خودشون دفاع کنن بیفتند. از طرف دیگه ، توی شهر مدینه این مخالف های یزید فرماندار شهرشون یعنی نماینده یزید توی شهر خودشون رو دستگیر کردن. نماینده یزید رو به یک چوب در وسط میدون شهر بستن و مردم هم هر کدوم می اومدن و به حسابش می رسیدن. می آمدند تسویه حساب می کردن و هر جوری دلشون می خواست این آدم رو کتک می زدن...
تا این که نوبت رسید به امام سجاد(ع) !! ادامه قصه و ماجرای رفتار امام سجاد(ع) با حاکم بی رحم مدینه و رسیدن لشکر یزید به این شهر، باشه برای قسمت بعد....
اخلاق امام سجاد (ع) رایگان
🟠 ماجرای شنیدنی برخورد امام سجاد(ع) با والی یزید در مدینه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای قیام مردم مدینه بر علیه یزید رو تعریف کردم و گفتم که مردم مدینه ، مامورای یزید رو یکی یکی دستگیر کردن و اون ها که میترسیدن مردم دست شون به زن و بچه ها شون برسه و آنها رو اذیت کنند این خانوم ها و دختران شون رو به خونه امام سجاد(ع) آوردن و از آقای مهربون ما ، خواستن تا ایشون چند وقتی از این دخترها و همسرهاشون نگهداری کنن . امام سجاد(ع) هم با اینکه میتونستن تلافی کنن و بهشون بگن من کاری به کار شما ندارم ؛ اما قبول کردن که از همسرها و دختران اون ها نگهداری کنند ...
بچهها ، امام سجاد(ع) ما با این کارشون یه درس خیلی بزرگ به ما دادن . اون هم اینکه هر چقدر هم با یه نفر دشمن باشی زن و بچهها گناهی نکردن . این زن و بچهها وسط جنگ و دعواها نیستن. نباید به اونها کاری داشته باشی ، نباید برای اون ها آزار و اذیتی داشته باشی .
تسویه حساب
مردم مدینه ، نماینده ی یزید توی شهر خودشون یعنی استاندار مدینه رو گرفتن و به یک چوب، وسط میدون شهربستن و هرکی از راه می اومد با او تسویه حساب میکرد .... یه نفر اومد و گفت : این نامرد به من سیلی زده حالا این سیلی رو بخور... یکی دیگهشون اومد گفت: ای بی معرفت یادته لگدی که بهم زدی رو، حالا این لگد رو ببین .. یکی دیگهشون اومد و گفت : این نامرد اموال من رو گرفته و صد سکه باید به من بده . بعدهم صد سکه رو از توی پول های این حاکم مدینه برداشتن و به این آدم دادن... خلاصه هرکی اومد یه چیزی گفت . راست و دروغ هرکی از راه میرسید این آدم رو کتک میزد و از روی پول هاش یه مقداری بر می داشت. مردم همینطوری توی صف ایستاده بودن تا به اون حاکم مدینه برسن و یه درس جانانه بهش بدن وکتکش بزنند ..
امام سجاد(ع)، هم از راه رسیدن و توی این صف وایستادن . مردم مدینه تا چشمشون به امام سجاد(ع) افتاد با خودشون گفتن : اوه ، اوه ،. حاکم مدینه از همه بیشتر به علی بن حسین ظلم کرده . ببینید او چه جوری می خواد به حساب کارش برسه !! ..... حاکم مدینه هم، تا چشمش به امام سجاد(ع) افتاد دست و پاهاش شروع کرد به لرزیدن . آخه ، بدی نبود که در حق این خانواده نکرده باشه . آخه این بنی امیه، همه نوع ظلم و ستمی در حق خانواده امام سجاد(ع) و امام حسین(ع) کرده بودند حالا همه منتظر بودند ببینن امام سجاد(ع) چه برخوردی میخوان با این آدم بکنن!! ...
اخلاق اسلامی
امام سجاد(ع) ، اومدن و اومدن ... تا رسیدن به این حاکم بد جنس ، به این آدم ظالم و ستمگر . همه منتظر بودن امام سجاد(ع) شمشیرشون رو بکشن و گردن این آدم رو بزنن !! ؛ اما امام سجاد(ع)، وقتی دیدن این آدم اسیر شده و هرکی از راه رسیده یه کتکی بهش زده و یه رفتار بدی باهاش کرده ... رفتن جلوش و ایستادن و بهش گفتن : ای پسر عمو، هیچ زمانی دوست نداشتم تو رو توی این وضعیت ببینم . اما هرچی بهت گفتم از ظلم و ستم دست بردار ، برنداشتی .....
شنیدین بچهها ، امام سجاد ما چی گفتن!! ... پسر عمو ، توی عربها به کسی میگن که باهاش خیلی صمیمیاند به قول ما ایرانی ها می شه داداش . ما ایرانی ها به کسی که با او صمیمی هستیم می گیم داداش ... اون ها میگفتن : پسر عمو .... امام سجاد(ع) این رو گفتن و بعد هم در کمال تعجب گفتن : حالا هم هر کاری از دست من بر میاد بگو تا برات انجام بدم و هر نیازی داری بگو من برآورده کنم. اون حاکم مدینه که این رفتار بزرگوارانه و مهربانانه امام سجاد(ع) رو دید . اشک توی چشماش جمع شد و دستاش شروع کرد لرزیدن و گفت : چی بخوام از شما آخه؟!! ... آقا من ، من ... فقط یه چیز میخواهم !! به این مردم بگو دست از سرم بردارن واینقدر من رو نزنن .... غلط کردم ، اشتباه کردم ..... امام سجاد(ع) که دیدن این آدم حسابی کتک خورده و دیگه از کاراش پشیمونه و از طرف دیگه مردم هم هرکی بهش میرسه یه رفتار بدی باهاش میکنه ، یه فحشی بهش میده وکتکش میزنه .... رو کردن به طرف جمعیت و گفتن : آهای مردم ، اگر کسی من رو قبول داره و من پیش کسی از شماها آبرو دارم . ازتون تقاضا میکنم از گناه های این آدم بگذرین و دیگه کتکش نزنید و اذیت و آزارش ندهید و به خاطر من ، از این آدم بگذریم ... امام سجاد (ع) این رو گفتن و رفتن ....
مردم مدینه ،که خیلی احترام امام سجاد(ع) رو داشتند و جز خوبی و مهربونی و لطف از این خانواده تا حالا ندیده بودن خیلی هاشون از کتک زدن این حاکم مدینه دست کشیدن و بیخیال این آدم شدن و به خونههاشون رفتن و اینجوری بود که امام سجاد(ع) ، اخلاق اسلامی واقعی رو به تمام مردم دنیا علی الخصوص به ما شیعیان آموزش دادند ...
اما بچهها ، بعد از مدت نه چندان طولانی ، لشکریان بیرحم و خون ریز یزید، به شهر مدینه رسیدن ... شهر مدینه رو محاصره کردند و آماده شده بودند تا با مردم مدینه بجنگن . همشون ، توی سرشون نقشههای خیلی بد و پلیدی داشتن و اگر پاشون به شهر مدینه میرسید . یه کاری میکردن که برای مردم شهرهای دیگه درس عبرتی بشه و این اتفاق هم افتاد ....
با اینکه مردم مدینه دور شهرشون یه خندق بزرگ کنده بودند ؛ اما مامورای یزید تونستن از یه منطقهای وارد شهر مدینه بشن و به جون مردم این شهر افتادن ... ادامه قصه و ماجرای جنایتهای سربازهای یزید باشه برای قسمت بعد ....
واقعه حَرّه رایگان
🟠 ماجرای تلخ و دردناک جنایت سربازان یزید در شهر مدینه🕌
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای رفتار زیبا و محبت آمیزه امام سجاد(ع)، با اون حاکم یزیدی توی شهر مدینه رو گفتم و براتون تعریف کردم که ، امام سجاد(ع) می تونستن برن و یه انتقام خیلی خوب از اون آدم بگیرن و هر بلایی که می خواستند سرش در بیارن ، مردم هم اتفاقاً منتظر همین بودن ؛ اما آقای ما ، امام سجاد(ع) ، کاری کردن تا دیگران از اون آدم بگذرن. بی خیالش بشن و دیگه کتکش نزن .... ولی بچه ها ؛ خیلی طولی نکشید که سربازای یزید به پشت در مدینه رسیدن . مردم مدینه که می دونستن لشکریان یزید توی راه هستند ، به یاد جنگ خندق ، گودال های بزرگی دور تا دور شهر مدینه کنده بودند تا کسی نتونه عبور کنه ، تا لشکریان یزید نتونن رد بشن و وارد شهر مدینه بشن ....
جوی خون
اما بچه ها ! این مامورای یزید ، این سربازای بی رحم یزید ، تونستن از یه راه مخفی وارد شهر مدینه بشن، اون ها ، توی شهر ریختند و جنگ آغاز شد. صدای چکاچک شمشیر ، از گوشه و کنار شهر میاومد. مامورای یزید ، دنبال مردها می گشتند و تا دستشون به اون ها می رسید ، همون لحظه اونها رو می کشتند. بین این مردها هفتاد ، هشتاد نفر یاران پیامبر (ص) بودن. کسایی بودن که دوران پیامبر کنار ایشون بودن. هفتصد نفر ، حافظ قرآن بودن. آدم های کمی نبودن؛ اما یزید دستور داده بود: که تا سه روز ، هرکاری که دلتون میخواد ، انجام بدین. میخواین بکشین شون ، می خواین تیکه تیکه شون بکنین ، میخواین خانم هاشون رو بگیرین و زندانی کنین و هرکاری که میخواین بکنین ... این ها هم به دستور یزید ، هرکار دوست داشتن می کردن. یاران پیامبر(ص) ، رو توی مسجد پیامبر ، کشتند. یه جوری کشت و کشتار درست کرده بودند ، که جوی خون توی شهر مدینه راه افتاده بود. مردم همه فرار می کردن؛ اما هیچ خونه ای در امان نبود جز ، خونه امام سجاد(ع)...
امان نامه
یزید قبل از اینکه لشکریان رو بفرسته ، به مأمورش سپرده بود ، که خونه امام سجاد(ع) خونه امن هست. مبادا بی اجازه وارد این خونه بشی! مبادا دستت به علی بن حسین بخوره!....
آخه یه بار این یزید ، ضرب شصت امام سجاد(ع) رو دیده بود . یعنی چی؟! ... یعنی امام سجاد(ع) یه سخنرانی کرده بودن ، که آبروی یزید رفته بود. یزید هم فهمیده بود که ، حریف این خانواده نمی شه که ، نمی شه. از طرف دیگه ، امام سجاد(ع) هیچ نقشی تو این ماجرا نداشتن. اتفاقاً همون طوری که توی قسمت های قبلی براتون تعریف کردم . این دشمنهای امام سجاد(ع) ، این مردم بنی امیه ، زن ها و دختراشون رو آوردن و خونه امام سجاد (ع) گذاشتن. به امام سجاد(ع) ، زن و بچه هاشون رو امانت دادن. برای همین اون آدم خون ریزی که ، مامور یزید بود ، توی شهر اومد و شروع کرد به کشت و کشتار ؛ اما به سمت خونه امام سجاد(ع) نرفت.
برده و نوکر یزید
بچه ها ، سه روز خیلی تلخ گذشت و مامورای یزید هر کاری که دوست داشتند انجام دادن. انقدر کارهای بدی کردن که من دیگه روم نمی شه ، جرئت نمی کنم بگم چی کار کردن ؛ اما بچه ها این یه درس عبرت برای ماست ، هرکسی که به وقته یاری امامش خواب باشه ، زیر لگدهای دشمن بیدار می شه . مردم مدینه اون روزی که باید سیدالشهدا ، امام حسین(ع) رو یاری می کردن ، از جاشون تکون نخوردن ، از خونه هاشون بیرون نیومدن. حالا باید شمشیر سربازای یزید رو تحمل می کردند. خلاصه که این سه روز به پایان رسید و اون مامور یزید ، اون کسی که از جانب یزید ، فرمانده شده بود که بیاد این جنایت رو انجام بده دستور داد که : همه باید با یزید بیعت کنند. منتها این بار بیعت شون یه فرق خیلی مهم داشت. چه فرقی؟! فرقش این بود ، که اون آدم بدجنس گفته بود: همه باید با یزید بیعت کنن ، به عنوان اینکه. خودشان و پدرانشان، برده و نوکر یزید هستند .... وای! وای! ... میبینید بچه ها ، این دفعه مردم باید قبول می کردن ، که نوکر و برده یزید باشن. حالا کی جرئت میکنه بیعت نکنه؟ ! هرکی میگفت: من بیعت نمیکنم ، من این رو قبول ندارم. همون لحظه میکشتنش ، بهش رحم نمیکردن ...
مسلم بن عُقبه
امام سجاد (ع) ، از این ماجرا استثنا بودن. یعنی یزید گفته بود: نمیخواد از این آقا این جوری بیعت بگیریم. برای همین اون فرمانده یزید که اسمش مسلم بن عُقبه بود ، دستور داد تا امام سجاد(ع) رو ، با کمال احترام و بدون این که کسی با ایشون بد صحبت کنه یا رفتار بدی کنه ، پیش خودش بیارن . امام سجاد(ع)، ما قبل از اینکه برن اون جا ، یک دعای بسیار مهم کردن خوندن . یک دعایی که باعث شد ، این آدم از امام سجاد(ع) بترسه و ابهت امام سجاد(ع) توی دلش بیفته.
خلاصه ، امام سجاد(ع) پیش مسلم بن عُقبه رفتن و مسلم پیغام یزید رو به امام سجاد(ع) رسوند. پیغام یزید هم ، همش چاکرم و قربون شما برم بود. این یزید خیلی از امام سجاد(ع) حساب می برد . معلومه که ، خطبه ی امام سجاد(ع) توی شهر شام ، خیلی بدن یزید رو لرزونده و اون خیلی از امام سجاد (ع) ترسیده.
موضع بی طرفی
خلاصه که ، این ماجرا به پایان رسید و همه مردم فهمیدن که بهترین کار و عاقلانه ترین تصمیم رو ، علی بن حسین ، یعنی امام سجاد(ع) گرفتن. چه تصمیمی؟! تصمیم گرفتن ، که وارد این ماجرا نشوند. خودشون رو ، درگیر این جنگ و خون ریزیها نکنن . امام سجاد (ع) می تونستن مثل خیلی های دیگه ، با یزید مبارزه کنن. اتفاقاً بهانه خیلی خوبی هم داشتن ، پدرشون رو ، یزید به شهادت رسونده بود؛ اما ، امام سجاد(ع) میدیدند که این قیام ، به خاطر خدا نیست. این مردم به خاطر این که به قدرت برسند قیام کردند و نمی خوان حق رو به حق دار برگردونن یعنی حکومت رو به اهل بیت بدن. برای همین امام سجاد(ع) از اول موضع بی طرف گرفتن و توی خونشون موندن و توی این ماجراها شرکت نکردن. ... خب دیگه ، ادامه قصه و ماجرای کارهای بسیار مهمی که امام سجاد(ع) بعد از این ماجرا و در طول دوران امامتشون انجام دادن ، باشه برای قسمت های بعد. ...
جهاد فرهنگی رایگان
🟠 ماجرای تلاشهای فراوان امام سجاد(ع) برای بازگشت مردم به خدا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای حمله ی لشکریان یزید به شهر مدینه رو گفتم و براتون تعریف کردم که این نامردها چه کارهایی با مردم مدینه کردن !! چه ظلم و ستم هایی کردن!! چه بلاهایی به سر مردم آوردن و چه خون های پاکی رو که روی زمین ریختن و بعد هم براتون گفتم که اون مامورها به دستور یزید با تنها کسی که کار نداشتن امام ما یعنی امام سجاد(ع) بود.
فراگیر شدن گناه
بچه ها ، بعد از این ماجرا دیگه کسی جرات نمی کرد به یزید و مامورهای یزید بگه بالای چشمتون ابرو، هر کاری دلشون می خواست انجام می دادن . دیگه توی تمام شهرها گناه فراگیر شده بود . کارهایی که قبل از این گناه بود و مردم انجام نمی دادن ، حالا به کارهای معمولی مردم تبدیل شده بود ، مثلا : رقص و آواز ، توی زندگی مردم اومده بود ، جوان های مدینه ، همشون طرفدار خوانندها شده بودن، هرکی طرفدار یه خواننده بود، خواننده های زن و مرد .... اون زمان اینجوری بود که بعضی از خواننده هایی که شعر می خوندن ، هم زمان می رقصیدن و با بدنشون ادا بازی در می آوردن و حالا جوان های مدینه طرفدار اینها شده بودن ...
یکی از این خواننده ها اهل شهر بصره ، توی عراق بود. او اعلام کرد که می خواهم به مکه و مدینه بیاید . نمی دونین جوان های مکه و مدینه چه جوری صف بستن تا بتونن این خانم خواننده ی رقاص رو ببینن !! این خانم وقتی می آمد، دسته دسته مردم به استقبالش می رفتن. کدوم مردم؟!! ... مردم اروپا؟!! ... نه ، ... نه، مردم سرزمین حجاز، جوان های مکه و مدینه، همون شهری که پیامبر توش بدنیا اومد و حکومت شون رو تاسیس کرده بودن ..
حالا امام سجاد(ع) ما باید چیکار می کردن؟ دشمن های امام سجاد(ع) اجازه نمی دادن آقای ما سخنرانی کنن . اجازه نمی دادن امام سجاد(ع) ما بیان و برای مردم روشنگری کنن و یزید دستور داده بود : علی بن الحسین ، حق سخنرانی نداره، حق نداره امام جماعت بایسته و برای مردم روشنگری کنه. آخه یکبار طعم روشنگری امام سجاد (ع)رو چشیده بود. می دونست آقای ما وقتی شروع کنن صحبت کردن ، دل های مردم تکون میخوره و مردم متوجه حقایق میشن....
بچه ها ،حالا یه آقایی رو تصور کنید که ...
- نه می تونه ، سخنرانی کنه ...
- نه میتونه ، امام جماعت بایسته....
-نه میتونه ، توی جمع کوچولویی برای مردم صحبت کنه ....
-نه میتونه ، کلاس درس داشته باشه ...
-هیچ کاری نمیتونه بکنه. ...
این آقا ، امام اون جامعه ست ، چیکار می خواد بکنه؟!! چطور می خواد مردم رو هدایت کنه؟!! ... عجله نکنید بهتون میگم .
مناجات با خدا
امام سجاد(ع) ما تسلیم نشد، شروع کرد به یک مبارزه ی جانانه، شروع کردن به یک کار بسیار ، بسیار مهم ... چیکار کردن مگه؟!! .. امام سجاد(ع) ما شروع کردن به عبادت خدا و مناجات و صحبت کردن با خدا. این چه کاریه؟! چه ربطی داره؟! بچه ها، امام سجاد (ع) توی مسجد پیامبر می آمدن و شروع می کردن به نماز خوندن . ولی نه از این نمازهای معمولی که ما می خونیم، یه نمازی می خوندن که هر کی رد می شد توی دلش با خودش می گفت: ای وای ، خاک بر سر من کنن ، کاشکی من هم می تونستم مثل علی بن الحسین اینجوری نماز بخونم و با خدا دوست باشم...
آره بچه ها اینطوری، حتی اون آدم های گناهکار، اون آدمایی که تو گناه غرق شدن ، وقتی می بینن که یک نفر خدا رو دوست داره و عاشقانه با خدا صحبت میکنه و برای خدا اینطوری نماز می خونه ! اون ها هم دلشون تکون میخوره . نه تنها گناهکارها ، حتی آدم هایی که به ظاهر مذهبی هستند ؛ اما وقتی می رفتن توی خونشون یا پیش دوستاشون کارهای بد می کردن و گناه می کردن ، اونها هم وقتی امام سجاد (ع)رو می دیدن با هر دو دستشون توی سر خودشون می زدن و می گفتن : خاک بر سر ما کنند . ما که خدا این همه نعمت بهمون داده است اینگونه گناه می کنیم ؛ اما، او که پدرش، مادرش و همه خانواده اش شهید شدند و همسر ، عمه و خواهرهایش اسیر شدند. اینگونه نماز می خواند، این گونه عبادت خدا رو انجام میدهد، ای خاک بر سر ما کنند ...
بچه ها ، امام سجاد (ع) با همین مناجات و صحبت کردن با خدا و گریه ی توی نمازها مردم رو منقلب می کردن یعنی کاری می کردن که خیلی ها از راه اشتباهی که دارن میرن ، برگردن و از کارهای اشتباه شون دست بردارن ، توبه کنن و به سمت خدا برگردن و آدم های خوبی بشن.
جهاد فرهنگی
امام سجاد (ع) شروع کردن به یک جهاد فرهنگی، امام سجاد(ع) کاری کردن تا خیلی از مردم با خدا آشتی کنن و به سمت خدا برگردن . آخه مردم می دیدن که حاکم های بنی امیه داره چه گناه های بزرگی می کنه !! چه جنایت هایی می کنن!! چه ظلم و ستم هایی می کنن !! اما هیچ خبری نمی شه، خدا عذاب شون نمی کنه، از آسمون سنگ روی سرشون نمی باره، برای همین با خودشون می گفتن : ما هم هر کاری دوست داشته باشیم می کنیم. آنها با ما کاری ندارن، عذاب خدا و اینها هم الکی بوده . از کجا معلوم خدایی باشد؟!! .....
حالا امام سجاد(ع) ما نه ، می تونستن سخنرانی کنن ، نه می تونستن کلاس درس بذارن ، این دشمن های نامرد نمی گذاشتن امام سجاد(ع) هیچ کاری بکنن، دست امام سجاد(ع) رو همه جوره بسته بودن....
اما آقای ما، تشریف می آوردن مسجد پیامبر و اونجا شروع می کردن به نماز خوندن و بعد از نماز سجده می رفتن و با خداوند صحبت می کردن و دعا می کردن و در غالب همین دعا کردن ها خیلی از چیزها رو به مردم یاد دادن، خیلی از چیزهایی که فراموش شده بود رو یادآوری می کردن. امام سجاد(ع) کاری کردن که مردم بیدار بشن، خیلی از مردم به خودشون بیان و حداقل بدونن که دارن اشتباه و گناه می کنن، دارن راه کج میرن و آخر و عاقبت این راه جهنم. امام سجاد(ع) مردم رو با خدا دوست کردن، ارتباط مردم رو به خداوند وصل کردن و این جهاد بزرگ دیگه ای بود که امام سجاد(ع) ما انجام دادن و خیلی از اون دعاها هنوز هم پیش ما هست. اسم یک کتابی رو می برم که همتون می شناسید؛ اما شاید بشه گفت ، هیچ کدوم تون اون کتاب رو نخوندین و اون کتاب عبارت است از کتاب "صحیفه سجادیه"همون کتابی که دعاهای امام سجاد(ع) داخلش نوشته شده ...
اما اینکار تنها جهاد امام سجاد(ع) نبود یعنی اینطوری نبود که ما فکر کنیم امام سجاد(ع) توی 34 سال دوران امامتشون فقط نماز خوندن و دعا کردن، نه ، نه ، نه، امام سجاد(ع) کارهای خیلی مهم دیگه ای انجام دادن. کارهایی که باعث شد ... ادامه قصه باشه برای قسمت بعد...
عبادت های امام سجاد(ع) رایگان
🟠 ماجراهایی زیبا و شنیدنی از شیوه عبادت🤲🏻 های امام سجاد(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای حمله ی لشکریان یزید به شهر مدینه رو گفتم و براتون تعریف کردم که این نامردها چه کارهایی با مردم مدینه کردن !! چه ظلم و ستم هایی کردن!! چه بلاهایی به سر مردم آوردن و چه خون های پاکی رو که روی زمین ریختن و بعد هم براتون گفتم که اون مامورها به دستور یزید با تنها کسی که کار نداشتن امام ما یعنی امام سجاد(ع) بود.
فراگیر شدن گناه
بچه ها ، بعد از این ماجرا دیگه کسی جرات نمی کرد به یزید و مامورهای یزید بگه بالای چشمتون ابرو، هر کاری دلشون می خواست انجام می دادن . دیگه توی تمام شهرها گناه فراگیر شده بود . کارهایی که قبل از این گناه بود و مردم انجام نمی دادن ، حالا به کارهای معمولی مردم تبدیل شده بود ، مثلا : رقص و آواز ، توی زندگی مردم اومده بود ، جوان های مدینه ، همشون طرفدار خوانندها شده بودن، هرکی طرفدار یه خواننده بود، خواننده های زن و مرد .... اون زمان اینجوری بود که بعضی از خواننده هایی که شعر می خوندن ، هم زمان می رقصیدن و با بدنشون ادا بازی در می آوردن و حالا جوان های مدینه طرفدار اینها شده بودن ...
یکی از این خواننده ها اهل شهر بصره ، توی عراق بود. او اعلام کرد که می خواهم به مکه و مدینه بیاید . نمی دونین جوان های مکه و مدینه چه جوری صف بستن تا بتونن این خانم خواننده ی رقاص رو ببینن !! این خانم وقتی می آمد، دسته دسته مردم به استقبالش می رفتن. کدوم مردم؟!! ... مردم اروپا؟!! ... نه ، ... نه، مردم سرزمین حجاز، جوان های مکه و مدینه، همون شهری که پیامبر توش بدنیا اومد و حکومت شون رو تاسیس کرده بودن ..
حالا امام سجاد(ع) ما باید چیکار می کردن؟ دشمن های امام سجاد(ع) اجازه نمی دادن آقای ما سخنرانی کنن . اجازه نمی دادن امام سجاد(ع) ما بیان و برای مردم روشنگری کنن و یزید دستور داده بود : علی بن الحسین ، حق سخنرانی نداره، حق نداره امام جماعت بایسته و برای مردم روشنگری کنه. آخه یکبار طعم روشنگری امام سجاد (ع)رو چشیده بود. می دونست آقای ما وقتی شروع کنن صحبت کردن ، دل های مردم تکون میخوره و مردم متوجه حقایق میشن....
بچه ها ،حالا یه آقایی رو تصور کنید که ...
- نه می تونه ، سخنرانی کنه ...
- نه میتونه ، امام جماعت بایسته....
- نه میتونه ، توی جمع کوچولویی برای مردم صحبت کنه ....
- نه میتونه ، کلاس درس داشته باشه ...
- هیچ کاری نمیتونه بکنه. ...
این آقا ، امام اون جامعه ست ، چیکار می خواد بکنه؟!! چطور می خواد مردم رو هدایت کنه؟!! ... عجله نکنید بهتون میگم .
مناجات با خدا
امام سجاد(ع) ما تسلیم نشد، شروع کرد به یک مبارزه ی جانانه، شروع کردن به یک کار بسیار ، بسیار مهم ... چیکار کردن مگه؟!! .. امام سجاد(ع) ما شروع کردن به عبادت خدا و مناجات و صحبت کردن با خدا. این چه کاریه؟! چه ربطی داره؟! بچه ها، امام سجاد (ع) توی مسجد پیامبر می آمدن و شروع می کردن به نماز خوندن . ولی نه از این نمازهای معمولی که ما می خونیم، یه نمازی می خوندن که هر کی رد می شد توی دلش با خودش می گفت: ای وای ، خاک بر سر من کنن ، کاشکی من هم می تونستم مثل علی بن الحسین اینجوری نماز بخونم و با خدا دوست باشم...
آره بچه ها اینطوری، حتی اون آدم های گناهکار، اون آدمایی که تو گناه غرق شدن ، وقتی می بینن که یک نفر خدا رو دوست داره و عاشقانه با خدا صحبت میکنه و برای خدا اینطوری نماز می خونه ! اون ها هم دلشون تکون میخوره . نه تنها گناهکارها ، حتی آدم هایی که به ظاهر مذهبی هستند ؛ اما وقتی می رفتن توی خونشون یا پیش دوستاشون کارهای بد می کردن و گناه می کردن ، اونها هم وقتی امام سجاد (ع)رو می دیدن با هر دو دستشون توی سر خودشون می زدن و می گفتن : خاک بر سر ما کنند . ما که خدا این همه نعمت بهمون داده است اینگونه گناه می کنیم ؛ اما، او که پدرش، مادرش و همه خانواده اش شهید شدند و همسر ، عمه و خواهرهایش اسیر شدند. اینگونه نماز می خواند، این گونه عبادت خدا رو انجام میدهد، ای خاک بر سر ما کنند ...
بچه ها ، امام سجاد (ع) با همین مناجات و صحبت کردن با خدا و گریه ی توی نمازها مردم رو منقلب می کردن یعنی کاری می کردن که خیلی ها از راه اشتباهی که دارن میرن ، برگردن و از کارهای اشتباه شون دست بردارن ، توبه کنن و به سمت خدا برگردن و آدم های خوبی بشن.
جهاد فرهنگی
امام سجاد (ع) شروع کردن به یک جهاد فرهنگی، امام سجاد(ع) کاری کردن تا خیلی از مردم با خدا آشتی کنن و به سمت خدا برگردن . آخه مردم می دیدن که حاکم های بنی امیه داره چه گناه های بزرگی می کنه !! چه جنایت هایی می کنن!! چه ظلم و ستم هایی می کنن !! اما هیچ خبری نمی شه، خدا عذاب شون نمی کنه، از آسمون سنگ روی سرشون نمی باره، برای همین با خودشون می گفتن : ما هم هر کاری دوست داشته باشیم می کنیم. آنها با ما کاری ندارن، عذاب خدا و اینها هم الکی بوده . از کجا معلوم خدایی باشد؟!! .....
حالا امام سجاد(ع) ما نه ، می تونستن سخنرانی کنن ، نه می تونستن کلاس درس بذارن ، این دشمن های نامرد نمی گذاشتن امام سجاد(ع) هیچ کاری بکنن، دست امام سجاد(ع) رو همه جوره بسته بودن....
اما آقای ما، تشریف می آوردن مسجد پیامبر و اونجا شروع می کردن به نماز خوندن و بعد از نماز سجده می رفتن و با خداوند صحبت می کردن و دعا می کردن و در غالب همین دعا کردن ها خیلی از چیزها رو به مردم یاد دادن، خیلی از چیزهایی که فراموش شده بود رو یادآوری می کردن. امام سجاد(ع) کاری کردن که مردم بیدار بشن، خیلی از مردم به خودشون بیان و حداقل بدونن که دارن اشتباه و گناه می کنن، دارن راه کج میرن و آخر و عاقبت این راه جهنم. امام سجاد(ع) مردم رو با خدا دوست کردن، ارتباط مردم رو به خداوند وصل کردن و این جهاد بزرگ دیگه ای بود که امام سجاد(ع) ما انجام دادن و خیلی از اون دعاها هنوز هم پیش ما هست. اسم یک کتابی رو می برم که همتون می شناسید؛ اما شاید بشه گفت ، هیچ کدوم تون اون کتاب رو نخوندین و اون کتاب عبارت است از کتاب "صحیفه سجادیه"همون کتابی که دعاهای امام سجاد(ع) داخلش نوشته شده ...
اما اینکار تنها جهاد امام سجاد(ع) نبود یعنی اینطوری نبود که ما فکر کنیم امام سجاد(ع) توی 34 سال دوران امامتشون فقط نماز خوندن و دعا کردن، نه ، نه ، نه، امام سجاد(ع) کارهای خیلی مهم دیگه ای انجام دادن. کارهایی که باعث شد ... ادامه قصه باشه برای قسمت بعد...
شغل امام سجاد(ع) رایگان
🟠 بچه ها میدونستین تا حالا شغل و کار امام سجاد(ع) چی بوده🤔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون از جهاد فرهنگی امام سجاد(ع) گفتم ، از تلاش های شبانه روزی امام سجاد(ع) برای برگردوندن مردم به راه خدا ، برای آشتی دادن مردم با خدا و از عبادت های ویژه امام سجاد(ع) گفتم . اما ، اگر راستش رو بخواین با خودم که فکر کردم دیدم دلم نمیاد ، خیلی زود از این موضوع بگذریم و رد بشیم . آخه آقای ما .... لقب شون سجاد
-یعنی بسیار سجده کننده ... لقب دیگه شون زین العابدین
-یعنی مایه زیبایی عبادت کننده ها ... یعنی بین همه عبادت کننده ها ، از همه خوشگل تر نماز می خوندن و عبادت می کردند، برای همین می خوام براتون این قسمت ، یک کوچولو راجع به عبادت های امام سجاد(ع) بگم ....
ترس از خدا
بچه ها، امام سجاد(ع) هر زمانی که می خواستن برن نماز بخونن و وضو می گرفتن، بدنشون می لرزید، بعضی ها تعجب می کردند و می پرسیدند : ای علی ابن الحسین(ع) چه شده چرا می ترسی ؟!! تو نوه پیامبر(ص) خدا هستی. چرا از خدا می ترسی ؟!! .... امام سجاد(ع) می گفتند : این ترس من به خاطر اینکه ، می دونم الان می خوام با چه موجود بزرگی صحبت کنم . می خوام با خدای خودم صحبت کنم. بعد هم که امام سجاد(ع) می اومدند و به نماز می ایستادن . انگار که هیچ صدایی نمی شنیدند . انگار که متوجه هیچ اتفاقی نمی شدند ...
نجات فرزند
امام سجاد(ع) یک بار که داشتند نماز می خواندند . یکی از فرزندان شون ، داخل یه چاه آب افتادند. همه داد و بیداد کردن وجیغ می زدن؛ اما امام سجاد(ع) ، از این دنیا انگار جدا شده بود، گوش هاشون نمی شنید، انگار ، روحشون دیگه توی بدنشون نبود، هر چی اون ها داد و بیداد کردن ، امام سجاد (ع) با کمال آرامش نمازشون رو خوندن .... وقتی نمازشون تموم شد با سرعت رفتن و کودک خودشون رو از توی چاه آب بیرون آوردن و نجاتش دادن ...
خیلی ها تعجب کردن و با پررویی تمام پرسیدن : ما که باور نمی کنیم تو این صدا ها را نشنیدی!! برای تو مهم نبود . تو نمی خواستی او را نجات بدهی . برای همین این جور نمازت را خواندی ... امام سجاد(ع) یه نگاهی به اون ها کردند و پیش خود گفتند: آخه ، من اگر نمی خواستم اون رو نجات بدم که بعد نماز هم نمی اومدم....
بنده ی خوب خدا
امام سجاد(ع) توی نماز ، تو حال خودشون نبودن . اصلا از این کره خاکی جدا می شدن . توی آسمون ها می رفتن و ایشون خیلی اوقات نماز که می خوندن همین طور اشک می ریختن . همین طور گریه می کردن و با خدای خودشون صحبت می کردن و می گفتند: خدایا بنده ی بد و رو سیاه تو پیشت اومده ،خدایا به تو امید دارم ، خدایا ، اگر تو من رو بندازی جهنم حق داری . ولی اون جا جای کسایی که دشمن های تو هست، من قلبم پر از محبت تو هست ، خدایا ، اگر به من رحم کنی از مهربون توست ، ولی من اعتراف می کنم که بنده خوبی برای تو نبودم.
بچه ها ممکنه با خودتون بپرسین مگر امام سجاد(ع) گناهی کرده بود که این حرف رو می زد؟!! نه ، هیچ گناهی امام سجاد(ع) نکرده بود ؛ اما وقتی مردم می دیدن که ایشون در مقابل خدا قرار گرفته و خودشون رو گناه کار می دیدند می گفتند : من هر چی ام برای خدا نماز بخونم و عبادت کنم . کار و تلاش کنم بازهم کمه . هر چقدر برای خدا بندگی کنم بازهم کمه .
امام سجاد(ع) در طول زندگیشون بیشتر از بیست بار به سفر حج و به زیارت خونه خدا رفتند، ایشون کنار خونه خدا وقتی نماز می خوندند از خودشون بی خود می شدند . گاهی اوقات از هوش می رفتند. با خدای خودشون صحبت می کردند و مناجات می خوندند. مردم هم اطراف ایشون جمع می شدن و گریه می کردن. مردم برای چی گریه می کردن ؟!! از صحبت هایی که امام سجاد(ع) با خدا می کردند . امام سجاد (ع) می گفتند :
خدایا ، من بنده بد توام و تو اون خدای خوب منی .... خدایا ، من اون بنده ای هستم که گناه کردم ... خدایا ، من آن بنده ای هستم که حواسم به تو نبود . اما ، تو اون خدایی هستی که منو بخشیدی ، اما، تو اون خدایی هستی که همیشه حواست به منه، تو مهربون ترین خدایی و من بدترین بنده ام. مردم که این حرفها رو از امام سجاد (ع) می شنیدن با خودشون می گفتن : ما که خیلی اوضاع مون بدتره . ما که از علی بن حسین(ع) تا حالا کار اشتباه ندیدیم!! ... اون وقت ، او جلوی خدا این گونه عذرخواهی می کنه . ما که همه ی کارهامون اشتباهه و غلطه و راه کج رفتیم چی باید بگیم ؟!!! ...
سجده کننده
بچه ها ، بعد از اینکه نمازهای امام سجاد(ع) تموم می شد . آقای ما، به سجده می رفتند. این قدر سجده می کردند و در سجده گریه می کردن که به ایشون لقب سجاد دادن یعنی بسیار سجده کننده .... وقتی امام سجاد(ع) ، از سجده بالا می اومدم و مینشستند . صورتشون خیس از اشک بود، انگار روی صورتشون آب ریختن . این طوری گریه می کردند و با خدا صحبت می کردند، بچه ها ، امام سجاد (ع) هر زمانی که می خواستند نماز بخوانند، به خودشون عطر می زدند، قشنگ ترین لباس شون رو می پوشیدند، توی یک جای ساکت ، یه جایی که حواسشون رو چیزی پرت نکنه ، اون جا نماز می خوندند.
امام سجاد (ع) ، الهی من قربونشون برم. گاهی اوقات در شبانه روز هزار رکعت نماز می خوندند. می دونید یعنی چی بچه ها ؟!! ... این نمازهایی که ما می خونیم کلاً هفده رکعته . امام سجاد (ع) هزار رکعت نماز می خوندند، اون هم نه نمازهای معمولی ، نه مثل نمازهای ما که به همه چی ، جزخدا فکرمی کنیم و ایشون همه نمازهاشون با حال گریه بود و همه حواسشون به خدا بود، انقدر نماز می خوندند و انقدرسجده می کردند که روی پیشانیشون رد مهر افتاده بود ، بدنشون لاغر شده بود ،بعضی ها نگران حالشون شده بودن.
نگران حال پدر
یک روز پسر بزرگ امام سجاد (ع) یعنی امام باقر(ع) اومدند و با پدرشون صحبت کردند و از پدرشون درخواستی کردند چی گفتند؟!! گفتند : پدر من نگران حال شما هستم. این قدری که شما نماز می خونید و عبادت می کنید می ترسم مشکلی براتون پیش بیاد . می ترسم خدای نکرده جونتون رو از دست بدین...
بچه ها ، این حرف ها رو امام باقر(ع) کسی که خودشون اهل نماز خواندن های زیاد بود، کسی که خودشون اهل بندگی خدا بود ، می زدند . این جوری نبود بگیم کسی که خودش نماز نمی خونه یا خودش فقط نمازهای واجبش رو می خونه این حرفها رو می زنه ... امام باقر (ع) اومدند و با امام سجاد(ع) صحبت کردند و به پدرشون این حرف ها رو زدند. امام سجاد (ع) که این صحبت های پسرشون رو شنیدند لبخندی زدند و گفتند : پسرم ، برو اون کتابی که روی طاقچه هست رو بیار. ایشون رفتند و اون کتاب رو آوردن ... پدرشون امام سجاد(ع) کتب رو باز کردند و شروع کردند به خواندن ... اون کتاب. چی نوشته بود؟! ... توی اون کتاب در مورد عبادت های امام علی(ع) نوشته بود .
امام حسین(ع) پدر امام سجاد (ع) در مورد نمازها و عبادت هایی که امام علی(ع) می کردند توی کتاب نوشته بودند . امام سجاد(ع) چند صفحه ای که خواندند فوراً کتاب رو بستن و با چشم های خیس از اشک گفتند : کی می تونه مثل امام علی(ع) این طوری نماز بخواند؟!! کی می تونه این طوری با خدای خودش راز و نیاز کنه؟!!
آره بچه ها امام علی(ع) هم این طوری بودن . امام علی(ع) هم اهل نماز ، عبادت و بندگی خدا بودند .
حوزه علمیه امام سجاد(ع) رایگان
🟠 ماجراهای مهم از تلاش های امام سجاد(ع) برای #اسلام_واقعی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهای جالب و شنیدنی از عبادتهای امام سجاد (ع) رو گفتم و براتون تعریف کردم که این آقای ما ، در شبانه روز هزاران رکعت نماز میخوندند . اون هم چه نماز خوندنهایی ، نمازهایی که همه اش به خدا توجه داشتن ، جلوی خدا که میایستادن نماز بخونن ، گریه میکردند و مثل یک بنده گناهکار با خدای خودشون صحبت میکردند . بعد هم براتون ماجرای صحبتهای امام باقر(ع) پسر امام سجاد (ع) با ایشان رو گفتم. امام باقر(ع) که نگران جان پدرشان شده بودن اومدن و با پدرشون یعنی امام سجاد (ع) صحبت کردن.
اما بچهها ، بعضیها وقتی قصههای عبادتهای امام سجاد(ع) رو شنیدن با خودشون فکر کردن که امام سجاد(ع) بیکار بودن که شبانه روز هزار رکعت نماز میخوندند؟ !! اصلاً.. بگو ببینم امام سجاد(ع) از کجا پول میآوردن؟! ... چیکار میکردن ؟! ... کارشون چی بود ؟ ... شغلشون چی بود ؟ ...
بچهها ، امام سجاد(ع) ما بیکار نبودند . دور از جونشون اینجوری نبودند که هیچ کاری نکنند و فقط نماز بخونن. بلکه ایشون در کنار کارهای دیگرشون عبادت خدا رو هم انجام میدادند. نماز میخوندن؛ اما کارهای دیگه شون رو تعطیل نکرده بودند . مثلاً چیکار میکردن؟!...
شغل اهل بیت
بچهها ، اهل بیت ما اکثرشون مشغول دو تا شغل بودند یعنی دو تا کار داشتن :
- شغل اول کشاورزی بود . آن ها درختهای خرمای بسیار زیادی داشتن که اونها رو میکاشتند و پرورش میدادند و محصولش رو میفروختند.
- شغل دوم تجارت بود یعنی خیلی اوقات همین خرماها رو میفروختند، بعضی اوقات هم چیزهای دیگه میخریدند و میفروختند ، اهل خرید و فروش بودند، اهل کسب و کار حلال بودن.
امام سجاد(ع) پونصد تا درخت نخل داشتند و درکنار هر کدوم، دو رکعت نماز می خوندند که میشه چند رکعت؟!! بله میشه هزار رکعت ....
امامهای ما، اینطوری نبود که بیکار باشن و از بیکاری ، زیاد نماز بخونن ، نه ، وسط همون کار کردنهاشون عبادت خدا رو فراموش نمیکردن؛ اما بعضی از ماه ها که میرسید عبادتهای امام سجاد(ع) چند برابر میشد مثلاً توی ماه رجب ، شعبان و رمضان امام سجاد(ع) چند برابر نماز میخوندند و عبادت میکردند و با خدای خودشون صحبت میکردند؛ اما باز هم در کنار عبادت، کار کردن و به دست آوردن روزی حلال را فراموش نمیکردند.
- کمک به فقرا
امام سجاد(ع) خیلی سعی میکردند زیاد پول در بیارن ، چرا ؟!! چون با این پول میتونستن گره زندگی خیلیها رو باز کنند و مشکلات شون رو برطرف کنند. مثلاً همین امام سجاد(ع) ، بارها میشد که فقیرهای شهر مدینه، در خونشون می اومدن و میگفتن : ای علی بن حسین! فقیرم، بینوایم، برای رضا خدا به من کمک کن . امام سجاد (ع) هم فوراً همون پولی رو که داشتند به او میدادند و ازش میخواستند که براشون دعا کنه . بله ، اینجوری مثل ماها نبود که یه پولی بدن و کلی هم منت بگذارن .... امام سجاد(ع) وقتی به اون فقیر پول میدادند اون رو تو آغوش شون میگرفتند و با مهربانی تمام ازش میخواستند برای امام سجاد(ع) دعا کنه ؛ ا لبته این کمک کردنهای امام سجاد(ع) ، فقط برای وقتی نبود که کسی پیش ایشون بیاد. نه، آقای ما ، شب که میشد یه کیسه پر از مواد غذایی مثل : آرد و خرما و روغن و ...... میکردند و در خونه فقرا میرفتند . کدوم فقرا ؟؟ فقرای شیعیان شون؟ .... نه، فقرایی که حتی گاهی اوقات ، امام سجاد (ع) رو قبول نداشتند واصلاً طرفدار امام سجاد (ع) نبودند. امام سجاد (ع) صورتشون رو میپوشوندن و در خونه اونها میرفتن و براشون بسته غذایی میگذاشتن و بعد در میزدن و میرفتن در خونه نفر بعدی .... اونها هم می اومدن و این بسته غذا را برمیداشتند و با خوشحالی میرفتند توی خانه و هیچ کدام شون نمیدونستند این آقایی که شبها در خانهشان میآید و برایشان غذا میاره امام چهارم شیعیان، امام سجاد (ع) است . آخه امام سجاد(ع) ، شبها با صورت پوشیده و مخفیانه ، این کارو میکردند . اینطوری نبود که توی روز و جلوی چشم همه مردم اینکار رو انجام بده و همه رو خبر کنه ، آی مردم بیایین .... من می خوام کمک کنم به فقیرا !! نه ، اینجوری نبود .... آقای ما، هرکاری رو فقط برای خدا انجام میدادند ...
- توشه ی سفر
یک بار یکی از یاران امام سجاد(ع) متوجه شدکه آقا نیمه شبها این کار رو انجام میدهند . برای همین به امام گفتند : آقا جان ، اگر اجازه بدهید. امشب من با شما بیایم . امام سجاد(ع) گفتن : نیازی نیست . یار امام گفت : بگذارید این کیسه را من روی پشتم بگذارم و ببرم ، امام سجاد (ع) گفتند : نه ، من خودم به این کار بیشتر نیاز دارم. اون که متوجه نشده بود . دوباره پرسید: یعنی چی به این کار نیاز دارم؟ امام سجاد (ع) گفتن : من یک سفر خیلی طولانی در پیش دارم و توشه را برای اون سفرم میفرستم. آن فرد فکر کرد که امام سجاد(ع) واقعاً به مسافرتی خواهند رفت و دیگه هیچی نگفت، اما فردا، پس فردا و ... روزهای دیگه دیگر هم امام سجاد (ع) هنوز توی مدینهاند با تعجب پرسید: آقا شما که فرمودید میخواهید به سفر برین ؟ امام سجاد (ع) فرمودند : این سفر من معلوم نیست کی شروع بشه ؛ اما خیلی طولانی است و خیلی به بار و توشه نیاز دارم برای همین نیمه شبها درب خونه فقرا میرم و برای اونها چیزی میبرم تا شاید بتونم بار و توشه ای برای سفر آخرتم فراهم کنم .. ای جانم به این آقای بزرگوار ،
-نون حلال
حالا بچهها ، مامان و باباها بگین ببینم تا حالا با خودتون فکر کردید اهل بیت که در خونه فقرا این همه غذا میبردند و اینقدر به فقرا رسیدگی میکردند پولش رو از کجا میآوردن ؟!! امام سجاد (ع) از کجا این همه پول میآوردند ؟!! فکر میکنید میرفتن از بقیه میگرفتن !! نه ، خودشون کار میکردن زحمت میکشیدند ،عرق میریختن تا بتونن نون حلال به دست بیارن و برای فقرای شهرشون بستههای غذایی و پول ببرند. امام سجاد(ع) ما یک تاجر نمونه ، توی شهر مدینه بود . یک کشاورز درجه یک، با کلی باغ و زمین و چاه آب و .... به این وسیله کار میکردند. پس اینکه فکر کنیم امامان ما ، فقط نماز و دعا میخوندن و پولشون رو مردم میدادند این فکر خیلی خیلی اشتباهیه ...
مظلومیت امام سجاد رایگان
🟠 ماجراهای قیام بعضی از مردم کوفه بدون اجازه امام سجاد(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ، براتون ماجراهایی از تلاش های شبانه روزی امام سجاد(ع) رو برای معرفی اسلام واقعی به مردم، تعریف کردم و براتون گفتم که امام سجاد (ع) خیلی تلاش کردن تا مردم رو با اسلام واقعی آشنا کنن ، تا مردم بدونن این اسلامی که یزید و اطرافیان یزید دارن، بهشون معرفی می کنند ، اسلام تقلبیه و اسلام واقعی نیست.
گروه توابین
بچه ها، خیلی ها اون زمان درک نمی کردند که امام سجاد(ع) چه جهاد بزرگی دارن انجام می دهند. فکر می کردن جهاد فقط اینه که آدم شمشیر دستش بگیره و با دشمنان بجنگه. اینکه یه نفر جهاد فرهنگی ، جهاد تبیین ، جهاد اقتصادی کنه یا جهاد های مختلف رو انجام بده ، اون ها اصلا قبول نداشتن ، باور نمی کردن که این کارها هم جهاد هست. در حالی که جهاد یعنی، اون تلاش فراوانی که آدم انجام میده . برای شکست دادن دشمنان و برای پیروز شدن اسلام واقعی.
امام سجاد(ع) ما خیلی جهاد کردند. خیلی تلاش کردند؛ اما خیلی ها متوجه این نبودن. خیلی ها که می گم یعنی خیلی از شیعیان ! چه برسه به بقیه ! .... مثلا : عده ای از شیعیان توی شهر کوفه بودن ، که سه چهار سال بعد از اینکه امام حسین(ع) شهید شدن، تصمیم گرفتن قیام کنن و با یزید بجنگن که اسمشون توابین بود. اینها این کارو نکردن که بیان از امام زمان بعدی شون ، اجازه بگیرن و از امام سجاد(ع) بخوان تا تکلیف شون رو مشخص کنن، نه! قیام کردن و گفتن : " ما یا در راه خدا کشته می شویم یا دشمنان را می کشیم. هدف ما فقط همین است و لاغیر! " ؛ اونها اصلا متوجه این امر نبودن که جمعیت شیعیان همین جوریش هم کمه ! شما با این کار دارین، خون خیلی از شیعیان رو هدر می دین. خیلی از شیعیان از دنیا می رن در حالی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. امام سجاد(ع) هم می دونستن که این کارها ،کار درستی نیست. برای همین خیلی ازشون حمایت نمی کردن .....
خون خواهی امام حسین (ع)
مختار، توی همون زمان تصمیم گرفت قیام کنه و خون خواهی امام حسین(ع) رو انجام بده. تصمیم گرفت دشمنان امام حسین(ع) ،اون کسایی که ایشون رو به اون شکل شهید کردن رو گیر بیاره و درس حسابی به دونه دونه شون بده.
مختار برای امام سجاد(ع) نامه نوشت و خواست که امام سجاد(ع) تاییدش کنند ؛ اما، امام سجاد(ع) تایید نکردند، یعنی نگفتند که من تو رو قبول دارم و تو زیر نظر منی. نه، این حرف رو نزدن.... بعد هم مختار به مدینه اومد و پیش عموی امام سجاد(ع) رفت یعنی محمد حنفیه، و به او گفت که تاییدش کنه و محمد حنفیه هم بهش اجازه داد. بهش دستور داد که قیام کنه و با دشمنان امام حسین(ع) بجنگه. حالا اینکه آیا مختار کارش درست بوده؟!! ... کار خوبی کرده یا نه؟!!...من نمی تونم این جا توی این فرصت کم، بگم ؛ اما همین قدر بگم که، مختار با این قیام و خون خواهی خودش، باعث شد یه چند روز قلب امام سجاد(ع) شاد بشه. کی؟!!! اون زمانی که عبیدالله بن زیاد رو کشت و خبرش رو برای امام سجاد(ع) فرستاد . او به امام سجاد(ع) خبر داد که من ابن زیاد رو کشتم.... امام سجاد(ع) هم خوشحال شدند و دستور دادن توی کل شهر مدینه میوه پخش کنن و شیرینی بدن. آخه، یکی از بدترین، انسان های روی کره زمین کشته شده بود ؛ اما، آیا کار مختار صد در صد درست بوده؟!! ... آیا زیر نظر امام سجاد(ع) بوده؟!! ... امام سجاد(ع) از اینکار راضی راضی بودن؟!! ... نمی دونم و نمی تونم دقیق راجع بهش صحبت کنم و چیزی بگم .... شاید هم امام سجاد(ع) مخفیانه بهش اجازه دادن؛ اما علنی و آشکار نکردن و به همه نگفتن که من اجازه دادم. چون اگه قیام مختار شکست می خورد، اون موقع یزید و یاران یزید سراغ آقای ما یعنی امام سجاد(ع) می اومدند و بقیه شیعیان رو هم به شهادت می رسوندن. برای همین شاید بشه گفت، امام سجاد (ع) علنی و آشکارا به مختار اجازه ندادن؛ اما یواش به طوری که کسی متوجه نشه، بهش اجازه دادن. انقدر مخفیانه، که ما هم امروز چیز دقیقی نمی دونیم ....
امام بعدی منم ...
اما بچه ها، یکی از مشکلات زمان امام سجاد(ع) این بود که، خیلی ها باورشون نمی شد که امام بعدی شون امام سجاد(ع) باشه! ... آخه، امام سوم، امام قیام بود. کسی بود که شمشیر دست گرفت و توی میدون اومد و جنگید و شهید شد. امام حسین(ع) شهید شدن! ؛ اما امام سجاد(ع) دست به شمشیر نمی گرفتن و قیام نمی کردن و به دشمنان حمله نمی کردن. حالا توی این اوضاع، محمد حنفیه یعنی عموی امام سجاد(ع) و پسر امام علی(ع) اعلام کرد امام بعدی منم!!! .... چی؟! ... مگه میشه ؟!! ... آره، با خودش گفت : امام، بچه های امام علی(ع) هستن، نه بچه های امام حسین(ع) .... اول امام حسن(ع) بوده، بعد امام حسین(ع) حالا هم من امامم !!! ؛ اما، امام سجاد(ع) ما، به عموشون نامه نوشتن و چند مرتبه پیش شون رفتن و باهاشون صحبت کردن. با دلسوزی تمام گفتند: " عمو جان، اشتباه می کنی. شما امام بعدی نیستی. پدرم امام حسین(ع) میراث امامت و اون چیزهایی که باید یه امام همراه خودش داشته باشه رو به من دادن. شمشیر پیامبر رو به من دادن. انگشتر خودشون رو ، انگشتری که هر امامی دستش می کنه رو، به من دادن و به شما نگفتند : شما امام بعدی هستی ؛ اما روز عاشورا به من سپردند و گفتند که تو امام بعد از منی! عموجان، من نگران شما هستم. ازتون خواهش می کنم که دست از این ادعا بردارین. آخه می ترسم با این ادعای شما مرگتون سریع از راه برسه. هر کی ادعا کنه امام زمانه ؛ اما دروغ بگه، خدا مرگش رو خیلی خیلی زود فرا می رسونه. من نگران شما هستم. این کار رو نکنید."
محمد حنفیه هم اوایل حرفهای امام سجاد(ع) رو قبول نمی کرد؛ اما، چند وقتی که گذشت، بالاخره فهمید که اون امام بعدی نیست. امام چهارم، برادرزاده خودش یعنی علی بن حسین امام سجاد(ع) هست و از این ادعای خودش دست برداشت و پشیمون شد. ان شا الله که خدا، این کار اشتباهش رو بخشیده و الان، جاش توی بهشت باشه!...
امام سجاد(ع) ،توی اون دوران ، سختی های خیلی زیادی داشتن. سختی اصلی شون هم این بود که، ایشون صلاح نمی دونستن الان قیام کنن و آماده جنگ بشن و شیعیان رو آماده این کار نمی دونستن. اوضاع رو جوری نمی دیدن که بخوان الان شمشیر بگیرن و با یزید بجنگن. برای همین جهادهای دیگه ای کردن. جهاد تبیین، جهاد فرهنگی، جهاد اشک و کلی کار کردند؛ اما خیلی از شیعیان باز هم متوجه تلاش های فراوان و سی و چهار ساله امام خودشون نشدن که نشدن ! ... و خیلی از شیعیان، توی لشکر مختار و لشکر توابین کشته شدن و از دنیا رفتن و روز به روز تعدادشون کمتر و کمتر و کمتر شد.
ادامه قصه و ماجرای جهادهای دیگه امام سجاد(ع) و تلاش های شبانه روزی امام سجاد(ع) برای زنده کردن اسلام و برای شکست دادن یزید و یاران یزید، باشه برای قسمت بعد....
.
سفر حج رایگان
🟠 ماجراهای مهربانی امام سجاد(ع) در برخورد با حیوانات🐫
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهایی از مظلومیت آقامون امام سجاد(ع) گفتم و براتون تعریف کردم که خیلی از شیعیان به سراغ امام سجاد (ع) نمی اومدن ، چرا ؟! چون فکر میکردن امام سجاد (ع) مثل پدرشون اهل قیام وحماسه وجهاد نیستند و ایشون دنبال راحت طلبی و زندگی آسوده هستند؛ اما نمی دونستن امام سجاد (ع) درحال قوی کردن شیعیان هستند؛آخه، اگر شیعیان می رفتن تو این جنگ ها همگی کشته میشدند و کارشون تمام می شد . برای همین امام سجاد (ع) وارد این کارها نشدند و قبول نکردند که شیعیان توی این قیام ها شرکت کنند؛ اما بعضی ها این حرف ها را درک نمیکردن وفکر میکردن امام سجاد (ع) ما ترسو هستند و اهل خونه نشینی ...
بچه ها ، امام سجاد(ع) بدون اینکه توجهی به این حرف های پشت سرش و بی محبتی هایی که بعضی شیعیان می کردند داشته باشه به راه خودشان پر قدرت ادامه دادن . اگر گفتید راه امام سجاد(ع) چی بود ؟! بگید ببینم یادتون هست یا نه ؟! آفرین .... راه امام سجاد(ع) معرفی اسلام واقعی به مردم بود؛ آخه یزید و معاویه آمده بودن و به مردم یک اسلام قلابی یاد داده بودن و گفته بودن که : اسلام واقعی حرف های ماست و هر چی ما بگیم اسلام اونه؛ اما اون ها ظلم و ستم و خرابکاری میکردند و به اسم اسلام کار را تمام میکردند؛ حالا امام سجاد(ع) وظیفه داشتند که اسلام واقعی را به مردم نشان بدن...
اما بچه ها، امام سجاد(ع) نمیتونست حرف بزنه، سخنرانی یا کلاس داشته باشه. ولی چند تا کار کردند که قسمت های قبلی براتون گفتم .....
زیارت کعبه
یکی دیگه از کارهای بسیار، بسیار مهمی که امام سجاد(ع) انجام دادند، رفتن به سفر حج بود. چی ؟!! ... چه ربطی داره ؟!! ... سفرحج اونجاییکه ، هر ساله مسلمون های خیلی زیادی جمع میشن و در سرزمین مکه به زیارت کعبه یعنی خانه خدا می پردازند و دور کعبه می چرخند و این یک بهانه بسیار بزرگ برای جمع شدن مسلمون ها کنار هم است... امام سجاد(ع) هم ، هرسال در طول دوره امامت شون از مدینه به مکه برای سفر حج میرفتند و بین راه خیلی از مردم با امام سجاد(ع) همسفر میشدند و حدود ده بیست روز با هم زندگی میکردند؛ آخه ، اون زمان ماشین نبود که با سرعت برن و به مقصد برسن بلکه مجبور بودن که سوار شتر بشن و سرعت شتر هم از سرعت یک دوچرخه کمتره . برای همین خیلی طول میکشید تا این کاروان به شهر مکه برسه و در همین ده بیست روز امام سجاد (ع) فرصت خیلی خوبی داشتند تا اسلام واقعی را به دیگران معرفی کنند و عبادت و بندگی خدا رو توی زندگی شون به بقیه ی مردم هم نشون بدن . توی این سفر های حج، مردم از خداشون هم بود که با امام سجاد (ع) هم مسیر بشن تا با هم صحبت کنند و رفتارهای خوب ایشان رو ببینند ....
درس اخلاق
امام سجاد هم در این سفرهای حج یک کارهایی می کردنند که اگر من بگم اصلا بارتون نمیشه . چه کار می کردن ؟! مثلا : امام سجاد (ع) اون شتری که سوار بودند رو شلاق نمیزدند . مگه بقیه شلاق میزنند ؟! بله ، برای اینکه بتونند هدایتش کنند و به چپ یا راست بفرستنش شلاق می زدنند. آخه، شتر که فرمون نداره باید شلاق بزنی یا افسارش رو محکم به این طرف و آن طرف بکشی تا حرکت کنه ؛ اما امام سجاد(ع) این کار رو نمیکردند. چرا ؟!! چون میگفتند : این شتر هم مخلوق خداست و خدا دوست نداره من مخلوقاتش را کتک بزنم و به اون ها کوچکترین ظلمی کنم . برای همین من این شتر را کتک نمی زنم . خیلی اوقات امام سجاد (ع) مجبور میشد پیاده بشن و جلوی شتر رو بگیرند و راهنماییش کنند تا مسیر درست رو بره . آخه شتر که عقل ندارد که مسیر درست رو بره از هر سمتی که خودش دوست داره میره ؛ اما امام سجاد(ع) به مردم نشان دادند که حتی ظلم به یک شتر هم کار بدیه.
مردم که این کارهای امام سجاد(ع) رو میدیدن به خودشون نگاه می کردن که چقدر خودشان به بقیه ، همسرشون ظلم می کنن و چقدر درحق برده هاشون ظلم میکنند؛ اما اگر یادتون باشه براتون تعریف کردم که امام سجاد (ع) با برده هاشون مثل یک پدربودن و به آنها ظلم نمی کردن بلکه همان طوری که با فرزندان خودشون رفتار میکردند با این برده ها هم همون طوری برخورد می کردنند....
بخشش کنیز
یک روز امام سجاد(ع) داشتند دست هاشون رو میشستند و کنیزی ظرف آبی دستش بود و روی دست امام سجاد (ع) آب میریخت؛ اما یهو حواسش نبود و ظرف از دستش ول شد و به دست امام سجاد(ع) خورد وشکست .... دست آقای ما خونی شد. آن کنیز که امام سجاد (ع) رو خیلی خوب نمی شناخت فورا ترسیدن و شروع کرد به لرزیدن ... امام سجاد (ع) یک نگاه مهربانانه بهش کردند که .... - کنیز گفت : والکاظمین الغیظ یعنی خشم خودتان را فرو بخورید. - امام سجاد(ع) گفتند : من تو را بخشیدم. - دوباره اون کنیز گفت : وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ یعنی من رو عفو کن . - امام سجاد(ع) فرمودند : من از گناه تو کامل گذشتم و تو رو بخشیدم . - کنیز برای بار سوم گفت : و الله یحب المحسنین یعنی خدا آدم های نیکوکار را دوست دارد . - امام که این رو شنیدند لبخندی زدند و پاسخ دادند : تو را در راه خدا آزاد کردم ... این پول رو هم بگیر برو هرجایی دوست داری زندگی کن
امام سجاد(ع) جلوی چشم مردم اسلام واقعی رو با رفتار خوبی که با حیوان ها ، انسانها وحتی طبیعت داشتند آموزش می دادن و ایشون به همه یاد دادن که کوچکترین ظلمی در حق کسی نباید بکنیم و در حق هیچ موجودی حتی شترتون هم ظلم نکنید واون ها رو اذیت نکنید...
دعای مستجاب
در یکی از این سفر ها امام سجاد(ع) وارد شهر مکه شدن و دیدن خشکسالی همه جا رو فرا گرفته . مردم مکه هر چقدر دعا میکردند که خدایا باران ببار و ما را سیراب کن. خبری از باران نبود ، بعضی ها هم که اسم شون رو عابد و زاهدگذاشته بودند. اینها هم شروع کردند دعا کردن ؛اما هر چی دعا میکردند خبری از باران نبود که نبود ... - امام سجاد (ع) جلو اومدن و گفتن : مگه خدا شما رو دوست نداره ؟!! پس چرا دعاتون مستجاب نمیشه؟!! - آنها با پررویی گفتند : ما وظیفه داریم دعا کنیم .خدا خودش می دونه که مستجاب کنه یا نکنه... - امام سجاد(ع) گفتن : حالا بگذارید من دعا کنم . بعد هم رو به خانه خدا به سجده افتادند و با چشمان خیس از اشک گفتند : پروردگارا ، به خاطر محبتی که به من داری بر مردم شهر مکه باران ببار ... تا امام سجاد این رو گفتند مردم دیدند که ابرها به کنار هم آمدن و روی شهر مکه قرار گرفتند و باران شروع کرد به باریدن . - اینها همه تعجب کردن و گفتند : تو از کجا می دونی که خدا آنقدر دوست داره ؟! چجوری آنقدر مطمئن صحبت میکنی؟! - امام سجاد(ع) گفتن : این که خدا من رو به زیارت خانه خودش دعوت کرده یعنی دوستم داره . شماها حواستون نبود خدا همه کسانی رو که دعوت کرده و اینجا به زیارت آمدند رو دوست دارد . والا دعوت شون نمیکرد. بعد از اینکه امام سجاد(ع) این درس مهم را به مردم دادند، به سمت خانه خدا رفتند تا دورش بچرخند و طواف انجام بدن. این عابد ها و زاهد هایی که یک عمر ادعا میکردند دوست و یار خدا هستند رو به هم کردند و گفتند : این پسر جوان کی بود؟!! چقدر دعاش مستجاب می شد ... یکی از آنها گفت : این علی بن حسین بن ابیطالب ...
شعر فرزدق رایگان
🟠 ماجرای جالب و شنیدنی شعر فرزدق در مدح امام سجاد(ع)😍
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون سفر حج امام سجاد (ع) رو تعریف کردم و براتون گفتم که امام سجاد (ع) در سفرهایی که به سرزمین مکه و به زیارت خانه ی خدا می رفتند، اسلام واقعی رو به مردم آموزش می دادند. اسلامی که حتی به یک شتر، کوچک ترین ظلمی نمی کنه و حتی حاضر نیست یک شلاق به این شتر بزنه ، اسلامی که با یک برده ، با یک کنیز آنقدر مهربان رفتار می کنه که قصه هایش رو قسمت قبلی برایتون تعریف کردم ...
دیدار ولیعهد
بچه ها ، در یکی از سفرهای حج ، که امام سجاد(ع) به مکه رفته بود ، پسر پادشاه آن زمان هم ، به زیارت خانه ی خدا اومد . پادشاه مگر یزید نبود؟! نه! یزید از دنیا به طرف جهنم رفته بود. یک گروه دیگری اومده بودن و پادشاه شده بودن. حالا پسر یکی از اون خلیفه ها ،که اسمش هشام بن عبدالملک بود به زیارت خانه ی خدا اومده بود یعنی ولیعهد .... ولیعهد یعنی یک کسی که اگر پدرش بمیره، او جانشین پدرش میشه یعنی رهبر و خلیفه ی بعدی مسلمون ها می شه .
اما بچه ها ! وقتی ولیعهد کنار کعبه رسید ، دید جمعیت خیلی زیادی ، دور خانه ی خدا می چرخند هشام، تصمیم گرفت بره و دستش رو به سنگ حجرالاسود بزنه.
حجر الاسود که می دانید چیست؟!! یک سنگ سیاه که از آسمان به زمین آمده ، که حضرت ابراهیم و اسماعیل وقتی می خواستند خانه ی خدا رو بسازند روی آن سنگ بروند و به راحتی خانه ی خدا رو بسازند.آن سنگ ، یک سنگ خیلی مقدس و معروف است. ان شاءالله هر زمانی که به حج و به زیارت خانه ی خدا رفتید، اون سنگ رو می بینید. حالا هشام بن عبدالملک می خواست بره و دست خودش رو به اون سنگ برسونه ؛ اما جمعیت اون قدر زیاد بود که اجازه نمی داد هشام از جای خودش جُم بخوره. هرچه تلاش می کرد نمیتونست جلو بره. هر چه ماموران می گفتند: آی مردم، برید کنار . ولیعهد می خواهد بیاید و حجر الاسود را لمس کنه .... برید کنار. زود باشید ... ؛اما مردم ،گوش شان بدهکار نبود... مردم به زیارت خانه ی خدا اومده بودن . دیگر با پسر خلیفه کاری نداشتن . تازه ، پسر خلیفه هم مجبور بود کنار خونه ی خدا، لباس حج به تن کنه و پارچه سفید ، دور خودش بپیچه و با اون لباس های پرزرق و برق ، نمی تونست کنار خونه ی خدا بیاید. ولیعهد شبیه بقیه شده بود و خیلی ها او رو نمی شناختن . هر چه مامورها داد و بیداد کردن ، مردم توجهی نکردند که نکردند...
این آقا کیست ؟!!
هشام با ناراحتی کناری نشست و شروع کرد به غرغر کردن و از مردم بدگویی کردن. همین طور که داشت غرغر می کرد و حرف می زد . یک مرتبه دید یک آقایی وارد مسجد الحرام و محوطه دور خونه ی خدا شد. مردم تا چشم شون به اون آقا افتاد ، همگی راه رو باز کردن تا این آقا به طرف حجرالاسود برن و دست شون رو به حجرالاسود بزنن و با خیال راحت به زیارت خانه ی خدا بپردازند. هشام ، وقتی اون آقای نورانی و زیبا رو دید، شناخت؛ اما لجش گرفت که امام سجاد(ع وقتی وارد شدن ، همه ی مردم کنار رفتن ، تا آقای ما پیش حجرالاسود برن و دستشون را به آن سنگ بزنن ؛ اما هشام هر چه زور زد، مردم توجه نکردن و کنار نرفتن .... هشام ، برای این که بگوید امام سجاد(ع) فرد مهمی نیست و من اون رو نمی شناسم ، رو به یاران خود کرد و با پررویی گفت : این فرد کیست که آمده زیارت و همه بخاطرش کنار رفتن ؟!! اسمش چیست؟!! نام پدرش چیست؟!! من که نمی شناسمش !!... اطرافیان هشام، می دونستن که هشام این آقا رو می شناسه و خودش رو به اون راه زده. برای همین سکوت کردن و چیزی نگفتن . هشام هم که می خواست نشان دهد اصلا این آقا رو نمی شناسه دوباره با پررویی گفت: گفتم این آقا کیست؟! اسمش چیست؟! این کیست که مردم این گونه به او احترام می گذارند؟! من که از او خوشم نمی آید.
شاعر هشام
هشام این را گفت که یک مرتبه یکی از شاعران درباری که همیشه همراه هشام بود و همیشه برای او شعر می گفت و در شعر از او تمجید می کرد و مثلا میگفت : تو خوشگلی، تو رعنایی ، تو نازی شروع کرد به جواب دادن. آن همچه جوابی!!
این شاعر اسمش فرزدق بود . یادتون اومد بچه ها ، فرزدق کی بود؟! در قصه ی زندگی امام حسین(ع) ، اسمش رو گفتم. اون زمان که امام حسین(ع) ، از خانه ی خدا بیرون آمدنتا به خارج از شهر مکه و به طرف کوفه برون ، اول راه، یک جوان رو با مادرش دیدن . یک جوانی که اسمش فرزدق بود. حالا این فرزدق ، شاعر هشام شده بود و می خواست جواب هشام رو بده . اما چه جوابی داد!!
فرزدق ،یک شعر عربی زیبا سرود و گفت: تو این آقا رو نمی شناسی هشام!!!! ....
این آقا ، فرزند مکه و مناست ...
این آقا ، فرزند بیت الله الحراماست ...
این آقا ، فرزند بهترین مردم دنیاست ...
این آقا ، با کرامت ترین و بزرگ ترین فرد قریش است ...
این آقا، سرور عرب و عجم است ...
این آقا، فرزند فاطمه ی زهرا و علی مرتضی است...
این آقا ، ......
بچه ها ! فرزدق یک شعر خیلی طولانی گفت و من یک بخش کوچکی از اون رو براتون گفتم ... فرزدق تا این شعر رو گفت، هشام عصبانی شد و یک نگاه جدی به او کرد و دستور تنبیه او رو داد. آن هم چه تنبیه ی!
تنبیه فرزدق
فرزدق رو گرفتن و برای چند سال به زندان انداختن و شکنجه های خیلی سختی کردن و حسابی او رو اذیت کردن... به چه جرمی ؟!! ... به چه گناهی؟!! ... به این جرم که ،کمی از واقعیت زندگی امام سجاد(ع) رو گفت و امام ما رو ، درست معرفی کرد . تنها جرمش همین بود. به همین جرم، هشام بن عبدالملک دستور داد فرزدق را چند سال زندانی کنن و به خانواده اش حقوق ندهند و شکنجه اش کنند و به قول امروزی ها، حالش رو بگیرن . یک کاری کردن که دیگه کسی جرئت نکنه از این شعرها بگه و جلوی هشام بایسته و از امام سجاد (ع) تعریف کنه .
اما بچه ها ! شعر فرزدق کار خودش رو کرده بود و خیلی از مردم شهر این شعر رو شنیده بودن و برای همدیگه می خوندن . این شعر در کتاب ها نوشته شد و مردم هم ، هر وقت نزد اهل بیت می رفتن این شعر رو می خوندن و به فرزدق افتخار می کردن. فرزدق به زندان افتاد ، اما شعرش بیرون از زندان، منتشر شد و به شهرهای مختلف رسید. به آبادی ها، به روستاهای مختلف رسید و مردم همگی این شعر را شنیدند و این شعر در کتاب های تاریخی هم نوشته شد ... فرزدق ، که آن زمان به یاری امام حسین(ع) نیامد و آقای ما رو یاری نکرد، امروز یک کار بسیار خوب برای امام سجاد(ع) کرد ...
بچه ها ! شعر، اون زمان خیلی مهم بود. شاید شماها خیلی اهل شعر نباشید و خیلی شعر نخونید؛ اما قطعا ، انمیشین یا فیلم سینمایی نگاه می کنید. شعر اون زمان، مثل فیلم سینمایی های امروز بود. همه می شنیدن ، می خوندن و دوستش داشتن . به قولی، رسانه ی اون زمان بود .... فرزدق، یک جور فیلم سینمایی برای امام سجاد (ع) ساخت. یک فیلم سینمایی که باعث شد خیلی ها آقای ما رو بهتر از قبل بشناسن ...
شهادت امام سجاد(ع) رایگان
🟠 ماجرای ناراحت کننده شهادت امام چهارم ما شیعیان 😭😭
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای، زیارت رفتن هشام بن عبدالملک به خونه خدا رو گفتم ؛ براتون تعریف کردم هر چقدر این هشام تلاش کرد تا به سنگ حجرالاسود برسه و دستش رو به این سنگ مقدس و آسمونی بزنه ،مردم بهش راه ندادن و نتونست بره ... اما به محض اینکه آقای ما ، امام سجاد(ع) وارد خونه خدا شدن، مردم کنار رفتن تا امام سجاد(ع) بدون ذرّه ای سختی خودشون رو به حجرالاسود برسونن و دستشون رو به این سنگ آسمونی بزنن و بعد هم براتون تعریف کردم که هشام خواست بگه که امام سجاد (ع)آدم مهمی نیست . بخاطر این با پررویی سؤال کرد، این آدم کیه؟! ... ولی شاعرش یعنی فرزدق یک شعر فوق العاده گفت، یک شعری که روی زبون همه مردم افتاد و دیگه از اون روز به بعد همه اون شعر رو میخوندن . هشام هم به خاطر این کاری که فرزدق کرده بود اون رو توی زندان انداخت و شکنجش کرد .چند وقتی فرزدق توی زندان بود و بعد از اون بالاخره آزاد شد ...
فرزدق آزاد شد !!
بعد از اینکه فرزدق آزاد شد . امام سجاد(ع) برای او یه پول خیلی زیادی فرستادن . چرا؟!! ... چون فرزدق یه از خود گذشتگی بزرگ کرده بود ، چون کاری کرده بود که کسی جرأت نمیکرد انجام بده؛ این چند وقتی هم که زندان افتاده بود ، اون جیره و مواجیبی که هشام بهش میداد قطع شده بود و خانوادهاش تحت فشار قرار گرفته بودند ... آخه فکر کنید مثلاً : چند سال به باباتون حقوق ندن ! خوب میخواین چیکار کنید؟! اوضاع خیلی سخت میشه! ...
امام سجاد(ع) یه پول خیلی خوبی رو به فرزدق داد؛ اما او قبول نکرد و بعد به اون کسی که از طرف امام سجاد (ع) اومده بود و اون پول رو آورده بود گفت: « این پول را به نزد آقای من ، علی بن حسین ببر و به ایشان بگو من عمری برای پول ، شعر گفتم ؛اما این شعر را به خاطر خدا و برای شادی دل رسول خدا (ص) گفتم . من هیچ پولی از شما نمیخواهم » و اینجوری بود که فرزدق این پول رو قبول نکرد...
محبوب دل ها
اما بچهها، دیگه اوضاع بعد از این شعر خیلی تغییر کرده بود . آخه فرزدق ، در زمان حج و اونجایی که همه مسلمون ها از همه جای دنیای اسلام میان یک شعر سروده بود و فررزق که یکی از بزرگترین شاعران جهان اسلام بود ، این شعر رو گفته بود و مردم هم برای هم میخوندند ؛ مردم یه جورایی عاشق و طرفدار امام سجاد(ع) شده بودند و این شعر رو هر جایی که مینشستند با همدیگه میخوندن و لذّت میبردن. هشام هم که می دید هر کاری میکنه ، بین مردم محبوب نمیشه . تصمیم گرفت تا آقای ما رو به شهادت برسونه!
ای وای ! ای وای ! .... هشام وقتی که دید نمیتونه محبوب دل مردم بشه. تصمیم گرفت اون آقایی که محبوبه دل مردم هست رو از میان برداره؛ برای همین پیش برادرش ولید رفت ، ولید اون زمان خلیفه شده بود و هشام به داداش بدتر از خودش گفت :« ای ولید! نکنه میخواهی بایستی تا علی بن حسین بیاید و جای تو را بگیرد؛ او محبوب دلها شده . این شعر که فرزدق نادان گفت، باعث محبوبیت بیشتر او شد ، نکند میخواهی صبر کنی و او را همچنان زنده نگهداری !! » ولید هم که از داداشش، هشام بدجنستر بود گفت :« معلوم هست که نمیخواهم من مدتهاست که برای علی بن حسین نقشههایی در سر دارم . او در ظاهر قیام نکرده و با ما نجنگیده ؛ اما دلهای مردم را به سمت خودش کشانده . او خیلی بلد است چه کار کند، به اسم دعا میآید و اعتقاداتش را به مردم یاد میدهد . او ما را دیگر بیچاره کرده است . من دستور میدهم حاکم مدینه او را با سم بکشد که کسی متوجه نشود» آره بچهها ، ولید به حاکم مدینه دستور داد، که امام سجاد (ع) ما را مسموم کنند ؛حاکم مدینه هیچ بدی از امام سجاد (ع) ندیده بود؛ اما نمیدونم چقدر یه آدم میتونه بدجنس باشه که به خاطر پول و اینکه رئیسش او رو توبیخ نکنه ، حاضر بشه، نوه رسول خدا (ص) را مسموم کنه!! ... اما حاکم مدینه به دستور ولید بن عبدالملک و برادر بدجنسش ،هشام ،آقای ما رو مسموم کردند. ...
مسمومیت آقا
امام سجاد (ع) حالشون خیلی بد شد و در بستر بیماری افتادند . مردم گروه گروه به عیادت امام سجاد (ع) می اومدن تا محبتهایی که امام ما ، در حقشون کرده رو جبران کنن، خیلیها گریهشون میگرفت . آخه امام سجاد(ع) کم خوبی در حقشون نکرده بود .... هر گره و مشکلی که توی زندگیشون میافتاد به خونه امام سجاد(ع) می اومدن و هر وقت حالشون بد میشد و دلشون میگرفت پیش امام سجاد(ع) می اومدن . هر وقت که گناهکار و آلوده میشدند به نمازهای امام سجاد(ع) نگاه میکردند و توبه میکردند ... حالا این آقای بزرگوار داشتن به شهادت میرسیدند و قرار بود از این دنیا برن؛
آخرین نماز
حال امام سجاد(ع) ما خیلی خیلی بد بود ، برای همین لحظات آخر به پسر بزرگشون، امام باقر(ع) گفتن: « پسرم ظرف آبی بیار ، میخوام وضو بگیرم و نماز بخونم » توی تاریکی شب امام باقر(ع) رفتن و از توی چاه یه ظرف آب پر کردن و برای پدرشون آوردند . امام سجاد(ع) تا اون ظرف رو دستشون گرفتن فرمودند:« من با این ظرف نمیتوانم وضو بگیرم داخلش یه مُردار بوده !! » . امام باقر(ع) رفتن و نور انداختن و چاه رو نگاه کردن، دیدن ، بله یک موش داخل چاه آب مرده ؛بعد رفتن و یه ظرف آب پاکیزه آوردن و به پدرشون دادند، امام سجاد(ع) آخرین نمازهای عمرشون رو خوندن ،چه نمازهایی بود اون نمازها !! ...
وصیت های پدر
بچهها، بعد از این امام سجاد(ع) به پسرشون امام باقر(ع) چند تا وصیت کردن، چه وصیتی ؟! مثلاً، این شتری که من باهاش به سرزمین مکه و به حج رفتم ، وقتی مُردم نگذارید تو بیابونها بمونه و حیوونها گوشتهای بدنش رو بخورند ، بلکه بدن اون رو دفن کنید. کی این کارو میکن؟! ... آخه کی میتونه شتر به این بزرگی رو توی زمین دفن کنه ؟! ... شتر رو می اندازن توی بیابون تا حیوون ها بیان و گوشتش رو بخورن و برن، کسی نمیتونه شتر رو دفن کنه ، اصلاً کسی این کارو نمیکنه! ... اما امام سجاد(ع) گفتن این شتر با من به حج اومده و با بقیه شترها فرق داره . الهی من قربون وفاداری و مهربونی امام سجاد(ع) بشم . بعد امام سجاد(ع) به پسرشون امام باقر(ع) گفتن :« پسرم من لحظات آخری که پدرم میخواست به میدان جنگ بره وصیتی از ایشون شنیدم که میخواهم همون وصیت رو به تو بگویم . پدرم امام حسین(ع) آخرین لحظات عمرشون فرمودند : « از ظلم به کسی که جز خدا یاوری ندارد بپرهیز» یعنی کسی که هر چقدر بهش ظلم کنی نمیتونه جبران کنه و فقط خدا یار و یاور اونه . از ظلم کردن به این آدم بپرهیز و
بعد هم امام سجاد(ع) ما، چشماشون رو بستن و از هوش رفتن دو مرتبه که به هوش اومدن سوره واقعه را قرائت کردن، باز از هوش رفتن و وقتی به هوش اومدن لبخندی زدن و فرمودند :« سپاس خدایی را که وعده اش راست است و بهشت را ویژه ی انسانهای خوب و پرهیزگار قرارداد است » و بعد هم دیگه چشماشون رو بستن و روحشون به طرف بهشت پرواز کرد ....
امام مجاهد رایگان
🟠 ماجرای جهادهای امام سجاد(ع) برای شناخت اهل بیت(ع) به مردم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای به شهادت رسیدن آقای ما ، امام سجاد(ع) رو براتون گفتم و براتون تعریف کردم که این هشام بن عبدالملک بدجنس و اون برادر بدجنس تر از خودش یعنی ولید بن عبدالملک، تصمیم گرفتن تا آقای ما رو مسموم کنن. چرا؟! به چه جرمی؟! چه گناهی؟! ...... به این جرم که امام سجاد(ع) توی دل مردم محبوب تر از اون دو نفر شده بودن و اسلام واقعی رو به مردم نشون داده بودن و اون ها می دیدن که مردم ازشون متنفرند و همه علاقه مند به خانواده پیامبر(ص) خصوصا امام سجاد(ع) شدن و به همین جرم امام ما رو مسموم کردن و در سن 57 سالگی به شهادت رسوندند.
نتیجه ی کار
بچه ها، مامان و باباها، ای شیعیان امام سجاد(ع) ، آقای ما فقط یک امام گریه کن که فقط نماز بخونه نبود، امام ما یک مبارز به تمام معنا بود. امام سجاد (ع) یک راهی رو رفتن که خیلی ها به نظرشون اشتباه بود؛ اما .... - نتیجه ی راه امام سجاد (ع) این شد که تعداد شیعیان روز به روز بیشتر و بیشتر شد... - نتیجه ی کار امام سجاد(ع) این شد که خیلی از مردم از راه گمراهی و گناه برگشتن و به سمت خدا اومدن .... - نتیجه ی کار امام سجاد(ع) این شد که خیلی ها طرفدار اهل بیت شدن... امام سجاد(ع) در حالی امام چهارم ما شدن که توی مکه و مدینه تنها بیست تا خونه، ایشون رو دوست داشتن؛ اما اون روزی که آقای ما به شهادت رسیدن مردم از روستاهای اطراف و شهرهای مختلف به شهر مدینه اومدن و هزاران هزار نفر بدن پاک و مطهر سیدالساجدین حضرت زین العابدین (ع) رو به طرف قبرستان بقیع بردند و اونجا دفن کردن. مردم همه گریه می کردن و غصه می خوردن که چرا قدر این آقا رو ندونستن ! . گریه می کردن که چه آقای بزرگواری رو از دست دادن....
بعد از اینکه امام سجاد(ع) از دنیا رفتن ، فقرای مدینه، اون کسانی که هرشب امام سجاد (ع) برای آن ها غذا در خونه شون می بردن. تازه فهمیدن که اون آقایی که هرشب براشون غذا می اورده و خودش رو معرفی نمی کرده و صورتش رو می پوشونده کسی نبوده جز علی ابن الحسین ، زین العابدین ،سیدالساجدین(ع)..... مردم مدینه غصه می خوردن و گریه می کردن و حسرت می خوردن....
کارهای بزرگ
این کارهای امام سجاد (ع) نتیجه ش این شد که بعد از ایشون مردم دسته دسته، نه فقط از مکه و مدینه بلکه از کل شهرهای جهان به شهر مدینه می اومدن ، برای اینکه پیش امام باقر (ع) بشینن و از ایشون سوال بپرسن و استفاده ی علمی بکنن. پس بهتره بگیم دانشگاه بزرگی که امام باقر(ع) و امام صادق(ع) راه اندازی کردند. پایه گزاریش رو امام سجاد(ع) کردن.... * امام سجاد (ع) ما کارهای بسیار بزرگی انجام دادن، ایشون شاگردهای زیادی رو به اسم برده و کنیز تربیت کردند و بعد هم آزادشون کردند و به جای جای دنیا فرستادن تا علوم و معارف اهل بیت رو به بقیه یاد بدن. * امام سجاد(ع) کاری کردن تا دوباره اهل بیت پیامبر محبوب دلها بشن، تا مردم بفهمند یزید و یزیدی ها چه آدمای بدی هستن و اون هایی که خوبن اهل بیت پیامبرند. * امام سجاد (ع) ما زحمت خیلی فراوانی کشیدن برای اینکه اسلام واقعی رو به مردم یاد بدن. * امام سجاد (ع) تا آخر عمرشون برای پدرشون گریه می کردن و با گریه هایی که کردن باعث شدن یاد امام حسین (ع) زنده بمونه. اگر ایشون نبودند عاشورا از یاد مردم می رفت. * امام سجاد (ع) جهاد تبیین کردند. جهاد اشک انجام دادند. * امام سجاد(ع) ما کاری کردند تا دوباره اهل بیت پیامبر به جایگاه حقیقی شون توی ذهن مردم برگردن.
بچه ها ، حالا که قصه ی امام سجاد(ع) به پایان رسید طبق رسم همیشگی مون چند تا دعا میکنم و شما دستاتون رو، رو به آسمون بگیرید و بعد از دعاهای من همگی بگید الهی آمین. خدایا به حق امام سجاد(ع) ما رو سرباز امام زمانمون (عج) قرار بده ، الهی آمین. خدایا به حق امام سجاد (ع) ما رو اهل نماز و بندگی خودت قرار بده ، الهی آمین. خدایا به حق امام سجاد (ع) ما رو تا آخر عمرمون اهل گریه ی بر امام حسین(ع) قرار بده ، الهی آمین.
شخصیت حقیقی امام چهارم در بیان مقام معظم رهبری
اگر بخواهیم شخصیت و چهره حقیقی هریک از ائمه اطهار علیهمالسلام را بشناسیم، بهترین روش مراجعه به منابع معتبر شیعی و عالمان دینی است. در این میان، سخنان مقام معظم رهبری وتعبیر ایشان از شخصیت امام زینالعابدین(ع) بسیار مهم و قابلدرک است. از جمله کتاب «پژوهشی در زندگی امامسجاد(ع) » تألیف رهبر معظم انقلاب است که در آن، چهره و شخصیت والای دوران امامت امام سجاد (ع) بهطور روشنگرانهای تبیین شده است.
همچنین رهبر معظم انقلاب در بیان کوتاهی، امامسجاد(ع) را اینگونه معرفی کردهاند؛"آن چهره مظلوم بیصدای سربهزیر منفعلی که از امامسجاد(ع) درست کردند به کلی برخلاف واقع است؛ چهره حقیقی امامسجاد(ع) چهره یک مبارز قهرمان خستگیناپذیر ،آشتیناپذیر پیگیری است که با تدبیر تمام، با دقت کامل راهها را میشناسد و انتخاب میکند و به سمت هدفها این راهها را میپیماید، خودش خسته نمیشود و دشمن را خسته میکند؛ و بالاخره دشمن وقتی هیچ کار دیگری نتوانست بکند، آن حضرت را مسموم کرد و این امام بزرگوار بعد از یک عمر پربرکت و پرمبارزه به رضوان الهی پرواز کرد. این خلاصه زندگی امامسجاد است"
موارد مرتبط
قصه قهرمان ترین خانم (حضرت زهرا س)
قصه زهیر بن قین
قصه زندگی شهید مصطفی صدرزاده
داستان زندگی امامین انقلاب
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.