قصه زندگی شهید سید حسن نصرالله
کودکی سید حسن رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از علاقه شدید سید حسن به فوتبال⚽️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. بچه ها من از امروز می خوام براتون قصه ی زندگی یک قهرمان بزرگ رو تعریف کنم . یک قهرمانی که ایرانی نبود؛ اما خدمات خیلی بزرگی برای ایران و ایرانی داشت. یک قهرمانی که همه ی شما بچه ها می شناسیدش، یعنی اسم و فامیلش رو می دونین. بارها و بارها عکسش رو دیدین ، اما اطلاعات خیلی زیادی از زندگیش ندارین و این قهرمان ما کسی نیست جز سید حسن نصرالله ...
سید حسن نصرالله حدود شصت و سه سال پیش ،توی یک روستایی اطراف شهر سور به دنیا اومد. پسر بزرگ خانواده بود و پدرش یکی از نوادگان امام موسی کاظم (ع) بود و در واقع سید موسوی بودن . بچه ها ، می دونید سید موسوی یعنی چی ؟ یعنی از فرزندان امام موسی بن جعفر (ع) ، امام کاظم (ع) بودن ....
سید عبدالکریم نصرالله ، پدر آقا سید حسن یک بقال بود. یعنی چی؟ یعنی یه مغازه ی کوچولو داشت که توی اون جنس می آورد و به مردم می فروخت. چه جنس هایی؟ اجناس خوراکی مثل : کیک ،آب میوه و ... وگاهی اوقات سبزی و میوه می آورد و به مردم می فروخت. پدر سید حسن نصرالله، از همون ابتدا اوضاع مالی خیلی خوبی نداشت . او فقیر بود و مجبور بود دائم کار کنه ، حتی روزهای تعطیل رو هم سر کار بره تا بتونه خرج خانواده رو در بیاره .چرا؟!! چون خانوادشون خیلی زود به یک خانواده ی بزرگ و پر جمعیت تبدیل شد. بگین ببینم می تونین حدس بزنین یا نه ؟ ... آفرین بعضی ها می دونستن .... سید حسن نصرالله ، هشت تا بچه بودن؛ یعنی هفت تا خواهر و یک برادردیگه داشت و خودش بزرگترین بچه ی این خانواده بود .خودش الگوی خواهرها و برادراش بود. چه الگوی خوبی داشتن، چرا ؟!! ... چون سید حسن نصرالله واقعا یک بچه درسخون بود. از اون هفت سالگی که پاش رو توی مدرسه گذاشت ، شروع کرد به درس خوندن. درس هاش خیلی خوب بود .
- دوران مدرسه
او همیشه شاگرد اول بود .گاهی اوقات هم پیش می اومد که یه شاگرد زرنگ تر بود و سید حسن ، شاگرد دوم یا شاگرد سوم می شد. اما هیچ وقت درس هاش ضعیف نبود. عاشق مدرسه و درس خواندن بود ، عاشق مشق نوشتن و کتاب بود ...
از طرف دیگه بعد از اینکه مدرسه تعطیل می شد.سید حسن، عاشق یک بازی پر هیجان بود . یک بازی که خیلی از شما بچه ها هم دوستش دارید و همه ی آقا پسرها یه دور این بازی رو انجام دادن. کدوم بازی ؟!! .. او عاشق فوتبال بود. یه فوتبالیست درجه یک ، تو محلشون بود ، سید حسن ، توی کوچه و گاهی اوقات توی مدرسه فوتبال بازی می کرد و همه رو دریپ می زد. می اومد جلو ،می اومد جلو، دریپ می زد . چه میکنه سید نصرالله !!!! توی دروازه.... و گل، گل ، گللللللللل .....
سید حسن، یه فوتبالیست فوق العاده بود. اما همون طوری که قبل تر گفتم این علاقه سید حسن به فوتبال باعث نشده بود که از درس هاش عقب بمونه . سید حسن نصرالله درس هاش رو به بهترین شکل می خوند و بعد از این که درس هاش تموم می شد ، فوتبال بازی می کرد و البته در کنار فوتبال یه کار دیگه هم می کرد. چی کار می کرد؟!! .. به مغازه ی باباش می رفت و به پدرش کمک می کرد.
- ماجرای پیرزن ارمنی
سید حسن به مغازه پدر می رفت و کمک پدرش می کرد مثلا : جنس های مغازه رو مرتب می چید یا اگه مشتری می اومد و می خواست چیزی بخره ازش پول شو می گرفت و اون جنس رو به مشتری می داد و خلاصه که از همون سن کم، کمک حال باباش بود ....
یه روز یک پیرزن ارمنی همین طوری که عصا به دست گرفته بود، در مغازه بابای سید حسن اومد .سید عبدالکریم به او گفت : سلام ننه، حالت چطوره؟ پیرزن گفت : ننه جان، لطف کن برام یک کیلو سبزی بده تا برم خونه پاک کنم و بخورم ، قوی بشم. بابای سید حسن تا چشمش به این پیرزن افتاد اومد جلو، گفت: ننه اینجوری که نمیشه. شما چند بار دیگه هم از ما جنس بردی، پولش رو هم ندادی، گفتی پول ندارم خوب اینجوری که نمیشه ؟ پیرزن گفت: نه ننه .قربونت برم ،من هیچی ندارم. آخه چیکار کنم؟ فقیریم ،شما که میدونی اوضاع مالی چه جوریه ننه جان، قربون چشات برم.بابای سید حسن که این پاسخ پیرزن رو شنید ناراحت شد و توی فکر فرو رفت، با خودش گفت :چی کار کنم ؟!! ... که سید حسن یه پیشنهاد خیلی خوب داد.سید حسن به او پیرزن گفت: مادر اگر شما بیای و به من زبان انگلیسی رو یاد بدی من حاضرم این جنس ها رو رایگان به شما بدم. اون پیرزن، یه خانم مسیحی بود یعنی یه زن ارمنی بود ، برای همین انگلیسی رو خیلی خوب بلد بود. اما سید حسن نصرالله و خانوادش زبان شون عربی بود، برای همین سید حسن نصرالله این پیشنهاد رو به اون خانم داد و اینجوری بود که اون پیرزن مسیحی یه مدت کوتاهی معلم زبان سید حسن شد .چند وقتی گذشت . اون پیرزن در مغازه بابای سید حسن اومد و گفت: ماشاالله سید عبدالکریم ، ماشالله ،خدا پسرت رو برات حفظ کنه. عجب استعدادی داره ! اصلا این زبون انگلیسی رو از من بهتر یاد گرفته ،ننه ..... هرچی می خوام بهش بگم می بینم این از من بیشتر بلده، دیگه چیزی نیست که من بخوام بهش یاد بدم ،ماشالله ماشالله. اینطوری بود که سید حسن قصه ما زبان انگلیسی رو یاد گرفت ؛ سید حسن خودش اهل مطالعه بود و هر کتابی دستش می اومد رو با دقت تمام می خوند و یادداشت برداری می کرد....
- زندگی در روستا
اما بچه ها، اما بچه ها !!! سید حسن قصه ما ، هنوز چهارده ، پونزده سالش نشده بود که یک جنگ بزرگ توی کشور لبنان اتفاق افتاد . یک جنگی که به جنگ داخلی لبنان معروف شد. گروه های لبنانی، به جون همدیگه افتادن. اسلحه برداشتن و هر کدوم مشغول کشتن اعضای اون گروه دیگه شدن. چرا ؟!! چون هر کدومشون می خواستن رئیس لبنان باشن. برای همین افتادن به جون همدیگه و یک جنگ بزرگ درست کردن ..... مدرسه ها و خونه ها همه تعطیل شد و خانواده سید حسن هم که به خاطر شغل پدرش به شهر بیروت رفته بودن و اونجا زندگی می کردن، مجبور شدن اسباب و اثاثیه زندگی رو جمع کنن ، بار کامیون کنن و به روستای خودشون برگردن یعنی روستای بازوریه ، یه روستایی توی جنوب لبنان... اونجا اومدن تا زندگی شون رو ادامه بدن. حالا همه مدرسه ها تعطیل شده بود. سید حسن هم که عاشق درس ،مدرسه و کتاب بود چیکار باید می کرد ؟! سید حسن قصه ما، بیکار ننشست ،شروع کرد به کتاب خوندن ،منتها این دفعه کتاب هاش درسی نبود؛ بلکه به کتابخونه ها یا کتاب فروشی ها می رفت و کتاب می خرید . یک روز، بین این کتاب ها چشمش به یک کتاب مذهبی افتاد . اون کتاب در مورد دین اسلام بود و سید حسن قصه ما با دقت تمام و با علاقه شدید این کتاب رو خرید و شروع کرد به کتاب خوندن ....
آشنایی با دکتر چمران رایگان
🔴 ماجرایی از علاقه سید حسن به کتابی که سرنوشتش رو تغییر داد... 📖
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
سید حسن و خانواه اش به خاطر جنگ داخلی لبنان ، مجبور شدن خونه و زندگیشون رو جمع کنند و به طرف روستای خودشون برن، آنها از بیروت مهاجرت کردند و به روستای بازوریه اومدند تا اونجا به زندگی شون ادامه بدن . سید حسن هم که دید مدرسه ها تموم شده و نمی تونه درس بخونه، شروع به کتاب خوندن کرد. در بین کتابها یک روز با یککتابی آشنا شد که در مورد دین و خدا ، پیغمبر و امامان توضیح داده بود . سید حسن یک دل نه صد دل عاشق این کتاب شد .
- آشنایی با دین اسلام
بچه ها ، خانواده سید حسن خیلی خانواده مذهبی نبودند یعنی اینطوری نبود که بابای سید حسن یک مومن واقعی باشه ، اون ها نمازشون رو می خوندن و روزه ها رو می گرفتن ، اما اینطوری نبود که همه دستورات اسلام رو گوش کنند. تنها خانواده سید حسن، اینطوری نبودن ؛ بلکه بسیاری از مردم لبنان اوضاع شون همین بود. بسیاری از شیعیان لبنان، اطلاعات زیادی از دین و مذهب خودشون نداشتند ، مثل شماها نبودند که کلی مطلب راجع به دین بدونن و به دستورات دین گوش بدن...
حالا سید حسن ، با دین اسلام آشنا شده بود، مثل یک تشنه ای که به چشمه ی آب رسیده باشه با شور و اشتیاق راجع به دین اسلام تحقیق می کرد . سید حسن عاشق قرآن شده بود و با دقت کتاب قرآن رو می خوند . در روز چند صفحه قرآن می خوند واز اون درس های زندگی به دست می آورد. سید حسن با قرآن رفیق و دوست شده بود و روزی نبود که این سید ۱۴ ؛ ۱۵ ساله کتاب قرآن از دستش بیفته ...
اما بچه ها ، اون زمان مردم خیلی قرآن نمی خوندن؛ حتی خانواده سید حسن نصرالله هم کتاب قرآن شون برای وقت هایی بود که توی مراسم ترحیم بودند و می خواستن برای کسی فاتحه بخونن ، اون موقع قرآن رو باز میکردند و قرآن جایی توی زندگی شون نداشت.برای همین گروه هایی که اسلام رو قبول نداشتند ، فعالان جامعه شده بودند و جوون ها روز به روز بیشتر از اسلام فاصله میگرفتند و هيچ اطلاعات و خبری از اسلام نداشتن... اما سید حسن قصه ی ما، با اینکه استاد نداشت؛ اما قرآن رو با شوق و علاقه شدید می خوند و در مورد آیات قرآن فکر می کرد و با همون سن کم ، توی روستاشون کار فرهنگی می کرد .یعنی چی ؟!... يعني چکار می کرد؟!... یعنی خیلی از اوقات توی جمع دوستان صحبت می کرد و براشون روشنگری و جهاد تبیین می کرد وکاری می کرد که جوون ها و نوجوانهای روستا علاقمند به اسلام ، قرآن و اهل بیت بشن ....
- نماینده جنبش عمل
اون زمان توی کشور لبنان ، یه روحانی فعال و دغدغه مند به نام سید موسی صدر بود که مردم به ایشون می گفتند : امام موسی صدر ...
سید موسی صدر ،یک گروه به نام جنبش عمل درست کرده بود و دست راست امام موسی صدر توی اون گروه کسی نبود جز قهرمان ایرانی ما دکتر مصطفی چمران ... مصطفي چمران، اون زمان دست راست امام موسی صدر بود و مامور بود که توی هر شهر و روستایی یک دفتر برای جنبش عمل تاسیس کند . به مصطفی چمران خبر دادند توی روستای بازوریه یک نوجوان سید هست که کار فرهنگی می کنه . خودش کتاب و قرآن می خونه و برای جوون ها هم سخنرانی می کنه و براشون از اسلام میگه ....
دکتر چمران، وقتی این رو شنید خیلی خوشحال شد و ایشون به روستای بازوریه رفتند تا اون جوون رو ببینند . وقتی چشمش به سید حسن نصرالله افتاد، فهمید اون همان جوونیه که می تونه نماینده جنبش عمل توی روستای بازوریه بشه و به سید حسن گفت : تو از امروز نماینده جنبش عمل در روستای بازوریه هستی و وظیفه داری جوون ها رو به اسلام دعوت کنی و مسائل رو برای مردم توضیح بدی و یک گروه تشکیل بدی که اگر یک روز جنگ با اسراییل شد. بیان و با این اسرائیلی های نامرد بجنگید .آخه بچه ها روستای سید حسن، خیلی نزدیک اسرائیل بود و فاصلهی زیادی با کشور فلسطین اشغالی نداشت ....
خلاصه، سید حسن نصرالله، وقتی اعتماد دکتر چمران و امام موسی صدر رو دید خیلی تعجب کرد و بهشون گفت : ولی من خیلی بچه ام، چجوری به من اعتماد می کنید ؟!!!.... اما دکتر چمران، از اعتماد خودش مطمئن بود و به سید حسن قصه ی ما گفت : درسته سن تو کمه، اما از سن خودت بیشتر می فهمی و تو یک انسان شجاع و نترس هستی. برای همین تو نماینده ی ما هستی ...
سید حسن، هر هفته سوار ماشین ، مینی بوس یا اتوبوسی می شد و به شهر صور می رفت . آخه ، مسئولان جنبش عمل از شهر ها و روستاهای مختلف به شهر صور می آمدن تا با دکتر چمران دیدار کنن و ایشون براشون سخنراني کنند ...
دکتر چمران ، از اوضاع لبنان و اتفاقاتی که در حال انجام شدن بود می گفت . از اسلام و تاریخ اسلام و دستورات قرآن می گفت و سید حسن ما روز به روز بیشتر و بیشتر عاشق و دلداده ی دکتر چمران و امام موسی صدر می شد . آره بچهها ، سید حسن نصرالله با همون سن کم ، بدجوری از امام موسی صدر خوشش اومده بود ...
اصلا سید حسن، هر روحانی که می دید چند لحظه ای می ایستاد و به مدل لباس و عمامه ای که روی سرش گذاشته بود نگاه می کرد و با خودش تصور میکرد روزی خودش روحانی بشه. باورش نمی شد ولی خیلی براش جذاب بود که یک روز بتونه طلبه و روحانی بشه و درس دین رو بخونه و اتفاقا همین طور هم شد .سید حسن یک روز دل رو به دریا زد و یک تصمیم مهم گرفت . او تصمیم گرفت که به حوزه ی علمیه بره ...
ماجرای حوزه رفتن رایگان
🔴 ماجرای جالب از تصمیم جدی سید حسن برای خوندن درس طلبگی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
سیدحسن قصه ی ما ، هر هفته ، یک سفر به شهر صور می اومد تا با دکتر چمران دیدار داشته باشن و او علاقه ی شدیدی به قرآن و دستورات دین داشت و دوست داشت که یک روزی طلبه بشه ...
- سخنرانی در نوجوانی
اما بچه ها ، سیدحسن قصه ی ما ، توی ۱۴ سالگی برای اولین بار منبر رفت. چی؟! ... مگه طلبه شده بود؟! ... نه ، هنوز حوزه علمیه نرفته بود ؛ اما تو ۱۴ سالگی برای اولین بار تو یک مجلس ختم منبر رفت. مجلس ختم که میدونید چیه؟! وقتی کسی می میره براش مراسم می گیرن، به اون مجلس، ختم میگن. سید حسن ، توی مجلس ختم و روی منبر برای مردم راجع به آخرت ، ثواب ، گناه و راجع به اینطور چیزها سخنرانی کرد و البته که با اینکه یه نوجوون ۱۴ ساله بود سخنرانی هاش خیلی خوب بود و مردم هم خیلی خوششون می اومد؛ برای همین هر کی توی روستاشون از دنیا می رفت و براش مجلس ختم می گرفتند، سیدحسن ۱۴ ساله رو هم دعوت می کردن . تازه روستاهای دیگه هم، سید حسن رو دعوت می کردن... مثلا : تو روستاهای بغلی هم هرکی از دنیا می رفت، با ماشین دنبال سیدحسن نصرالله ۱۴ ساله می اومدن و برای سخنرانی به مجلس خودشون می بردنش ...
سیدحسن، قبل از اینکه حوزه علمیه بره، منبر رفتن رو تجربه کرده بود. اما بچه ها ، بعد اینکه سید حسن قصه ما ۱۵، سالش تموم شد، یه تصمیم خیلی مهم و اساسی برای زندگی خودش گرفت . چه تصمیمی ؟!! تصمیم گرفت به حوزه علمیه بره و درس دین بخونه ، تا عالم و دانشمند دین بشه ، اما تو کشور لبنان حوزه ی علمیه خیلی خوبی نبود، از طرف دیگه جنگ هم شده بود و حوزه ها ، خیلی هاشون تعطیل شده بودند ....
- دیدار با سید محمد غروی
برای همین سید حسنِ قصه ما ، تصمیم گرفت به کشور عراق و به شهر نجف بره ، تا اونجا درسِ طلبگی بخونه ... چرا نجف ؟! چون اونجا مرکز حوزه های علمیه بود. اما این وسط یه مشکل خیلی بزرگ بود . چه مشکلی ؟!! ... مشکل این بود که سیدحسن هیچ کسی رو نمی شناخت ، نمی دونست چجوری به نجف بره !!
نمی دونست وقتی به نجف رسید ، اونجا چی کار کنه!! برای همین پیش یکی از روحانیونی که می شناخت رفت. یه روحانی بزرگ به اسم سیدمحمد غروی ...
این سید محمد غروی ازهمون کسایی بود که توی نجف درس خونده بود.سید حسن پیش او رفت و براش تعریف کرد که دوست داره طلبه بشه و به حوزه علمیه بره تا جوون ها رو به سمت اسلام دعوت کنه؛ سیدمحمد هم که این رو شنید، برای چند نفر از دانشمندها و علمای بزرگ نجف ، نامه نوشت و این نامه ها رو دست سیدحسن داد و بهش گفت: جوون، هر زمانی که به نجف رفتی ، این نامه رو پیش سید محمد باقر صدر ببر و بگو: من رو ، سیدمحمد غروی فرستاده ....
مطمئن باش سید محمد باقر صدر خیلی تحویلت می گیره ....
وای وای بچه ها، نمی دونید سیدحسن چقدر خوشحال شد .
- نقشه ی جانانه
سید حسن ، نامه رو گرفت و با خوشحالی تمام به خونه اومد و به مامان و باباش گفت : من می خوام به نجف برم تا طلبه و روحانی بشم و درس دین بخونم ....
اما مامان و باباش اخم کردن و بهش گفتن : نمی شه سید ، نمی شه نجف بری ، کجا میخوای بری ؟! تو اون جا کسی رو نداری، بعدم ما راضی نیستیم و دوست هم نداریم تو طلبه بشی...
سید حسن که اینو شنید، توی فکر فرو رفت و چند روزی با مامان ، باباش صحبت کرد و هرچی بهشون می گفت اون ها قبول نمی کردن که نمی کردن! ...
آخرِ سر مامان سید حسن آب پاکی ، رو دستش ریخت،بچه ها ، می دونید چی گفت؟!! الان اگه بگم خندتون می گیره...
مادر سید حسن گفت: مادر ، تو اگه بری حوزه علمیه یک گدا به گداهای لبنان اضافه کردی، می خوای بری حوزه چکار آخه بچه !! ...
سیدحسن که اینو شنید، خیلی ناراحت شد؛ از طرف دیگه هنوز دوست داشت که به نجف بره ، اما مامان و باباش راضی نمی شدن که نمی شدن. آخر سر ، سیدحسنِ قصه ما یه نقشه ی جانانه کشید؛ یه نقشه کشید تا مامان و باباش رو راضی کنه، چکار کرد؟!! ....
سیدحسن کلی فکر کرد؛ بعد با مامان و باباش صحبت کرد و گفت: مامان ، بابا من اگه تو لبنان بمونم ، اینجا جنگه، امکان داره جنبش عمل بیان و من رو به جنگ ببر . اونجا برم کشته می شم؛ اما اگر برم نجف ، به دبیرستان میرم ودرس می خونم و کنارش هم درس های حوزه می خونم و بعد ازاینکه دبیرستان تموم شد به دانشگاه میرم . خدا رو چه دیدی شاید دکتر شدم!! ... مامان و بابای سید حسن که این رو شنیدن بالاخره راضی شدن و گفتن باشه به حوزه علمیه برو ....
** سفر به نجف
سید حسن ، با خوشحالی تمام رفت و بلیط اتوبوس برای شهر نجف گرفت و سید حسن قصه ما ، در ۱۵، ۱۶ سالگیش بود که راهی شهر نجف شد؛ به شهر نجف که رسید اولین کاری که کرد به زیارت مولای متقیان، پدر همه ی ما شیعیان، امام علی (ع) رفت ، تا از بابای واقعی خودش امام علی(ع) کمک بگیره و از آقا بخواد که کمکش کنه تا یک دانشمند دین بشه، یک عالم بزرگ دین بشه...
خلاصه که چند دقیقه ای تو حرم امام علی (ع) بود که ناگهان یکی از دوست های قدیمیش رو دید. یکی از بچه های لبنان، یکی از همون کسایی که به نجف اومده بود تا درس دین بخونه ؛ البته اون یکم زودتر از سید حسن به نجف اومده بود...
سید حسن ،تا این دوستش رو دید خیلی خوشحال شد بهش گفت : سلام خوبی؟ من نجف اومدم تا مثل تو درس بخونم . الان هم می خوام خونه سید محمد باقر صدر برم ، می دونی خونش کجاست ؟!! می تونی من رو اونجا ببری؟!! اون دوست سیدحسن ، تا اسم سید محمد باقر صدر رو شنید یه هو رنگش پرید و گفت : داداش خطر داره بخدا، سید محمد باقر صدر دشمن صدامه، اگر صدام و یاراش بفهمن تو می خوای خونش بری ، برات دردسر درست می کنند، ولش کن بابا بی خیالش...
اما سید حسن، بی خیال نشد و گفت: من می خوام خونه ی سید محمد باقر برم ، براش نامه دارم ، یکی از دوست هام براش نامه نوشته، باید خونه ی ایشون برم ... اون بنده خدا یعنی طلبه ی لبنانی، که کلی ترسیده بود ؛ به سید حسن یه پیشنهاد خیلی خوب داد .
دوران طلبگی رایگان
🔴 ماجرای شنیدنی ازخرید لباس طلبگی برای سید حسن👳🏻♀️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
بعد از اینکه سیدحسن به عراق و شهر نجف رسید، در به در دنبال این بود که به خونهی سید محمد باقر صدر بره ؛ همون کسی که دوستش توی عراق براش نامه نوشته بود. سیدحسن، به یکی از بچههای لبنانی که توی نجف بود گفت:« من رو خونهی سیدمحمدباقر ببر» ؛ امّا اون فرد قبول نکرد. ولی بهجاش سیدحسن رو خونهی یکی از یاران سید محمد باقر صدر برد. خونهی کی برد؟! خونهی یک آقایی که بعداً تبدیل شد به فرماندهی سیدحسن و البته کابوس اسرائیلیها ، یک استاد درجهیک و اون آقا کسی نبود جز سید عباس موسوی ...
- دیدار با سید محمد باقر صدر
سیدحسن ، بهمحض اینکه خونهی سیدعباس رسید و چشمش به این آقا افتاد . خیلی خوشحال شد و فوراً نامهی آقای غروی رو به سیدعباس داد. او از شاگردهای سید محمد باقرصدر بود و خودش هم لبنانی بود. سیدعباس ، که دید سیدحسن هرجوری شده میخواد، خونهی آیتالله صدر بره ، بهش گفت : حاضر باش. همین الان با هم به خونهی آیتالله صدر بریم . بعدهم دو نفری با همدیگه راه افتادن و از کوچهپ سکوچههای نجف گذشتن تا اینکه به خونهی سیدمحمدباقر صدر رسیدن.
بچهها، شما این سید محمد باقر صدر رو نمیشناسید. من ایشون رو میشناسم. بدجوری هم دوستش دارم. بهتره بگم من خودم عاشق سید محمد باقر صدرم. از دانشمندان بزرگ اسلامه و از اون کسانی که کارهای خیلی بزرگی کرد، که انشاءالله توی قصهی زندگیشون براتون تعریف میکنم.
خلاصه که سیدعباس و سیدحسن نصرالله به خونهی سیدمحمد باقر صدر رسیدن. آیتالله صدر تا چشمش به سیدحسن نوجوون افتاد، فوراً به استقبال شون اومد و یه رفتار خیلی خوب با اون ها کرد. ایشون رو کنار خودشون نشوند و چند دقیقهای باهم صحبت کردن. از سیدحسن دربارهی پسرعموی خودش پرسید. کی؟! پسرعموی کی؟! درمورد پسرعموی خودشون یعنی سیدموسی صدر. آره بچهها، امام موسی صدر ، پسرعموی همین آیتالله صدری بودن که الان سیدحسن خونهشون اومده بود. سیدحسن نصرالله ، شروع کرد برای آیتالله صدر کلی توضیح دادن. گفتن که چیکار میکنن، چیکار نمیکنن؛
آیتالله صدر هم وقتی توضیحات سیدحسن رو شنید کلی تعجب کرد. فکر نمیکرد یه پسربچهی پونزده-شونزدهساله چیزی بدونه و اینهمه اطلاعات داشته باشه .
بعد از این هم سیدمحمد باقر صدر ، رو کرد به سیدعباس موسوی و گفت: « آقا سید، من این طلبهی جوون رو به شما میسپرم. حواست بهش باشه، درس های حوزه رو شما بهش یاد بده، حواست باشه توی نجف غریبه، نکنه احساس غریبی بکنه ، حسابی مراقبش باش.» بعد هم از زیر اون تشکی که روش نشسته بود ، یه پولی درآورد و این پول رو به سیدعباس داد و گفت : این پولم میبری برای آقاسیدحسن جوونمون ، یهدونه عبا ، عمامه و قبا میخرین و بعد با بقیهی این پول براش کتاب درسی میخرین و اون پولی هم که باقی میمونه برای سیدحسن خوراکی و غذا میخرین تا این روزایی که توی نجفه، گرسنه نمونه...
- لباس طلبگی
سیدحسن قصهی ما ، خیلی خوشحال شد، چون هم یه استاد براش انتخاب شد، هم قرار شد براش کتاب بخرن و ازهمهی اینها مهمتر، براش لباس طلبگی بخرن؛ همین عبا و عمامه این ها رو بخرن. ....
سیدحسن، با خوشحالی رفت و این لباسها رو خرید. عمامهی سیاه مخصوص سیدهاست، یهدونه از اون ها خرید و بعد هم وقتی لباس طلبگی رو تنش کرد، یه عکس گرفت و برای پدر و مادرش به لبنان فرستاد و بهشون اعلام کرد که من دیگه طلبه شدم. حالا من نمیدونم مامان و بابای سیدحسن چه حالی شدن ، خدا می دونه .....
آخه اصلاً دوست نداشتن پسرشون حوزه بره ؛ حالا یه عکس مُلَبّس براشون فرستاد.
خلاصه، سیدحسن شروع کرد به درس خوندن ؛ چقدر هم حرفهای درس میخوند. یادتونه که توی قسمتهای قبلی گفتم که سیدحسن خیلی درس و مدرسه رو دوست داشت . او با استعداد بود و هوش خیلی خوبی داشت، برای همین وارد حوزه هم که شد شروع کرد به درس خوندن. استادش کی بود، بگین ببینم؟ آفرین، استادش سیدعباس موسوی بود ..... سیدعباس ، یه اتاق به سیدحسن داد ، اون هم توی مدرسهی علمیه. به این اتاق ها توی حوزه حجره میگن. یه حجرهی طلبگی به سیدحسن داد. سیدحسن ، با چند تا از طلبههای لبنانی دیگه هم اتاق شده بود. اون ها روزها ، به کلاس سیدعباس میرفتن و بعد از ظهرها، سراغ کتاب خوندن و شب ها به زیارت امام علی(ع) میرفتن .سیدحسن، با اون هم اتاقیهاش حسابی دوست شده بود و دور همدیگه درس میخوندن و زندگی میکردن و زیارت میرفتن. بچهها شماها نمیدونید شیرینترین قسمت زندگی هر طلبه ای ، اون دورانیه که درس میخونه و توی حجره با دوستاش زندگی میکنه؛ خیلی خوش میگذره ...
سیدحسن، توی اون دوران دائم درس میخوند و تلاش میکرد تا به یک دانشمند بزرگ تبدیل بشه ، یک عالم دین بشه . یکسال و نیم مرتب شبانه روز درس خوند و اصلاً روز تعطیلی نداشت ، فقط عاشورا و بعضی روزهای خاص رو استراحت میکرد و بقیه رو درس میخوند و سر کلاس مباحثه میکرد .
تا اینکه یک شب سیدحسن یک خواب مهم دید. یک خوابی که خبر از یک آیندهی بسیار بسیار مهم میداد.
ماجرای خواب عجیب رایگان
🔴 ماجرای عجیب و شنیدنی از خواب سید حسن نصرالله 😴
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
سید حسن ، به مدت یک سال و نیم شبانه روز درس خوند ، غیراز زمان هایی که به حرم امام علی (ع) می رفت و مولای متقیان رو زیارت می کرد، در غیر اون زمان ها یا سرکلاس درس بود یا توی کتابخونه بود یا داشتن با دوستاشون مباحثه می کردن . مباحثه یعنی درس رو برای همدیگه توضیح می دادن ....
- روایت خواب عجیب
اما، بچه ها یکی از این شب ها آقا سیدحسن، یک خواب خیلی عجیبی دید،یک خوابی که تعبیرش خیلی عجیب تر بود .چه خوابی دید؟!! ...
نزدیک های سحر بود که سید حسن نصرالله خواب دید که امام موسی صدر، روحانیه دغدغه مند لبنان،از مردمش دعوت کرده تا به سخنرانیش بیان و اتفاقا از طلبه های مدرسه ی علمیه ی سیدحسن هم دعوت کرده ؛ اما، از اون جمع 60- 70نفره ی مدرسه ، فقط دو نفر در سخنرانی شرکت کردن ، یک نفر سیدحسن نصرالله و نفر بعدی دوست سیدحسن.....
سیدحسن، وقتی به طرف جای سخنرانی امام موسی صدر رفت ، دید که اونجا یک بیابون بزرگه که داخل این بیابون، یک اتاق خیلی کوچولو وجود داره .... سیدحسن و دوستش وارد این اتاق شدن و دیدن امام موسی صدر خسته و ناراحت روی زمین نشسته و اتفاقا لباس طلبگی هم به تن نداره یعنی عمامه سرش نیست و عبا روی دوشش نیست و با یک پیراهن و شلوار روی زمین نشسته و از شدت خستگی و ناراحتی داره نفس نفس میزنه. ...
سیدحسن، جلو رفت که امام موسی صدر بلند شد و گفت: بیاین نماز جماعت بخونیم . در این حین یک آقای قوی هیکل و قد بلند وارد همون اتاق شد . سید حسن که به دلش افتاده بود این آقا اومده تا امام موسی صدر رو به شهادت برسونه برای همین همش حواسش به اون مرد بود که ناگهان اون مرد رو کرد به امام موسی صدر و پرسید: آی مرد تو کی هستی؟؟ ...
امام موسی صدر گفت : من کسی نیستم ، من موسی صدرم و می خوام نماز جماعت بخونم.
اون مرد یک مرتبه شمشیری بیرون آورد و می خواست به امام موسی صدر بزنه که سیدحسن خودش رو، روی امام موسی صدر انداخت و گفت : فرارکنید ... مراقب باشید ...
اما اون مرد، فورا عقب کشید و قایم شد، بعدش امام موسی صدر دوباره ایستاد تا نماز جماعت بخونه که یک مرتبه اعلام کردن، امام موسی صدر رو به شهادت رسوندن . سیدحسن نصرالله و دوستش تا این خبر رو شنیدن به دنبال اون مرد دویدن و اون مرد رو جلوی در ، گیر آوردن و دست هاش رو گرفتن . اون مرد می خواست فرارکنه ، اما سیدحسن و دوستش محکم دستش رو گرفتن بودن و بعد هم با همون شمشیری که امام موسی صدر رو به شهادت رسونده بود ، اون مرد رو کشتن.
اما ، اما .... یک مرتبه سید حسن تو خواب دید که آمبولانسی داره به طرف بیابون میره و داخل آمبولانس یک تابوته. سیدحسن با تعجب پرسید : اون آمبولانس کجا میره؟! ... اون تابوت مال کیه؟! ... بهش اعلام کردن و گفتن : اون تابوته امام موسی صدره که توی بیابون می برن تا او رو دفنش کنن .....
سیدحسن ، تا این خبر رو شنید شروع کرد به گریه کردن و با همون حال گریه از خواب بیدار شد ....
- تعبیر خواب
سید حسن از خواب بیدار شد و فورا به طرف یکی از استادهاشون که علم تعبیر خواب می دونست رفت و با همون حال گریون خوابش رو تعریف کرد...
استاد ، با دقت کامل گوش داد و بعد از اینکه خواب سیدحسن تموم شد، استاد لبخندی زد و گفت : به زودی قراره امام موسی صدر رو به شهادت برسونن ...،سیدحسن با ناراحتی و تعجب پرسید : کجا؟! ... چه جوری؟! ... کی می خواد این کار رو بکنه؟! آخه لبنان که بیابون نداره؟! ... توی اون بیابون امام موسی صدر چیکار می کرد؟!!...
استادشون که این سوال ها رو شنید با تعجب گفت : نمیدونم!! ...
اما تعبیر خوابت اینه که، امام موسی صدر رو، غریبانه و مظلومانه در حالی که هیچکس پیش او نیست به شهادت می رسونن و بعد هم بدنش رو داخل یک بیابون دفن می کنن .... اما ادامه ی تعبیر خواب اینه که تو جانشین امام موسی صدر و رهبر مردم لبنان میشی و انتقام امام موسی صدر رو می گیری ... سید حسن که این ها رو شنید خیلی تعجب کرد !!! بچه ها ، امام موسی صدر اون موقع زنده بود و توی لبنان ، رئیس جنبش عمل بود . اما سیدحسن نصرالله انگاری از آینده باخبر بود ، می دونست طولی نمیکشه که امام موسی صدر به شهادت می رسه ، اتفاقا همینطور هم شد ...
- پیشگویی درست
یک روز ، امام موسی صدر یک سفر به کشور لیبی رفت تا با مسئولان لیبی دیدار کنه که در همون سفر ناگهان ناپدید شد . ماموران کشور لیبی اعلام کردن امام موسی صدر سوار هواپیما شده و به ایتالیا رفته . اما مسئولان ایتالیا اعلام کردن که : ما از امام موسی صدر خبر نداریم و اینجا نیومده .... آره بچه ها ، اینجوری بود که دیگه هیچ خبری از رهبر بزرگ مردم لبنان نشد که نشد. امام موسی صدر ربوده شد و بعد هم زندانی شد و تا همین الان که من دارم براتون قصه میگم ، هنوز دقیق کسی نمی دونه که چه بلایی بر سر این فرزند پیامبر آوردن !! ....
اما اینو می دونیم که همه ی اینکارها و نقشه ها زیر سر اسرائیل بوده ....
بازگشت به لبنان رایگان
🔴 ماجرای جذاب و شنیدنی از ازدواج سید حسن با...🤵🏻♂️💍
بچه ها، بعد از اینکه سید حسن نصرالله این خواب رو دید . اتفاق های خیلی عجیب و غریبی توی زندگیش افتاد ، اتفاق هایی که باعث شد سید حسن نصرالله به لبنان برگرده . چی شد؟!!... چه اتفاق هایی افتاد؟! ...
- پیاده روی امسال ممنوع !!
ماجرا از اون جایی شروع می شه که مردم عراق تصمیم گرفتن امسال اربعین ، دسته جمعی عزاداری کنند و طبق رسم قدیمی که داشتن از شهر نجف به کربلا برن ... علما ، طلبه ها و دانشمندان دینی همگی آماده شدند که راه بیفتن، ولی رئیس جمهور عراق یعنی حسن البَکر اعلام کرد که هرکس امسال به پیاده روی اربعین بروه، خونش به پای خودشه ، پیاده روی امسال ممنوع !! چرا این کارها رو می کنین ، هزار و چهارصد سال پیش امام حسین(ع) کشته شد، نیاز به این کارها نیست ...
اما مردم و علمای نجف که روی امام حسین(ع) غیرت داشتن تا این حرف رو شنیدن ، برای شرکت در پیاده روی جدی تر شدن . طلبه ها هم آماده این پیاده روی شدن ....
سید حسن نصرالله و دوستان لبنانی اش هم به همراه استادشون یعنی سید عباس موسوی آماده شدن که توی این پیاده روی شرکت کنن، اما مامورای حسن البَکر، بهشون اعلام کرده بودن که اگر توی این پیاده روی بیاین هر بلایی سرتون اومد به پای خودتونه ، اما باز هم هزاران هزار نفر توی مراسم پیاده روی اربعین شرکت کردند ...
سید حسن نصرالله و دوستانش هم شرکت کردند و رفتن و رفتن و رفتن، تا به شهر کربلا رسیدن .... وقتی اون جا رسیدن ، مامورای حسن البَکر اعلام جنگ کردن و با تانک و ماشین های جنگی و کلی اسلحه توی شهر کربلا ریختن و با هواپیماهای جنگی از روی سر این شهر رد می شدن و به مردم اعلام می کردن که کسی به طرف حرم امام حسین (ع) نره و الا همه رو می کشیم .
سید حسن نصرالله و دوستاش مجبور شدن، یک سلام از راه دور به امام حسین(ع) بدن و به شهر خودشون یعنی نجف برگردن ...
- ماموران حسن البکر
وقتی به نجف برگشتن ، وارد مدرسه علمیه شون شدن که دیدن مامورهای این رئیس جمهور بدجنس ،توی حجره هاشون ریختن و همه چی رو خراب کردن؛ کتاب ها رو پاره و پوره کردن ، لباس هاشون رو گرفتن و تیکه تیکه کردن و ..... اصلا انگار چند تا سگ وحشی وارد این حجره شده.... سید حسن نصرالله و دوست هاش که این اتفاق رو دیدن خیلی ناراحت شدن .
همون روز هم مامورای حسن البَکر به حوزه ی سید حسن نصرالله اومدن و گفتن : اون طلبه هایی که امسال به عراق اومدن باید آماده بشن و به مقر پلیس بیان ، دوستان سید حسن نصرالله ، که اون سال به عراق اومده بودن آماده شدن و وسایل شون رو جمع کردن و خداحافظی کردن و به مقر پلیس رفتن ...
فردای اون روز ، دوباره سر و کله مامورها پیدا شد و با پررویی تمام گفتن : اون طلبه هایی که یک ساله اومدن به عراق آماده بشن و به مقر پلیس بیان . دوستان سید حسن نصرالله که یک سال بود به عراق اومده بودن وسایلشون رو جمع کردن و از سید حسن نصرالله خداحافظی کردن و به مقر پلیس رفتن...
سید حسن نصرالله ، بیشتر از یک سال بود که به عراق اومده بود و دیگه مطمئن شده بود امروز یا فرداست که ، مامورای پلیس سراغش بیان و بگن : باید به کشور خودت لبنان برگردی .....
سید حسن، به خونه مراجع رفت و ازشون خواست یه کاری براش بکنن . اما مراجع تقلید ، همشون گفتن : ما کاری از دستمون بر نمی یاد و ما نمی تونیم کاری برای شما بکنیم . سید حسن هم که اینو شنید فهمید که دیگه عراق جای موندن نیست . برای همین وسایل شو جمع کرد و راهی کشور خودش یعنی لبنان شد . سید حسن نصرالله ، سوار یه اتوبوس شد و به کشور زیبا و سرسبزخودش یعنی لبنان برگشت ....
سید حسن نصرالله ، وقتی به لبنان برگشت درس و بحث رو تعطیل نکرد و توی لبنان وارد یه حوزه علمیه ، در شهر بَعلَبَک شد و اون جا در یک حوزه علمیه خیلی خیلی کوچولو، زیر نظر آیت الله سید محمد حسین فضل الله و آیت الله شمس الدین شروع کرد به درس خوندن و البته توی لبنان کنار درس خوندن هاش تبلیغ و منبر هم می رفت ، سخنرانی ام می کرد و برای مردم روشنگری می کرد ....
- انتخاب همسر
اما، اما ... سید حسن نصرالله ی قصه ما ، هنوز هیجده سالش تموم نشده بود که یک اتفاق خیلی خیلی خوب برای زندگیش افتاد چی شد؟!... چه اتفاقی افتاد ؟! ... سید حسن نصرالله به خواستگاری خواهر ، دو تا از دوستاش رفت. دو تا از طلبه های خیلی خوبی که با سید حسن نصرالله هم حجره بود ، به اسم حسن یاسین و حسین یاسین ...
اون ها یه خواهر به اسم فاطمه یاسین داشتن .
سید حسن نصرالله به خواستگاری خواهر این دو تا دوستش رفت . اون ها هم که سید حسن رو خیلی خوب می شناختن و می دونستن یه طلبه خوش اخلاق و دغدغه منده و یک انسان بسیار خوبه ، تصمیم گرفتن تا خواهرشون با سید حسن ازدواج کنه و سید حسن ما در هجده سالگی ازدواج کرد،
- تشکیل حزب الله لبنان
اما هنوز ، چیز زیادی از ازدواج سید حسن نصرالله و برگشتنش به لبنان نگذشته بود که یک جنگ بزرگ توی لبنان اتفاق افتاد و هم زمان با اینکه مردم لبنان درگیر جنگ با خودشون بودن و جنگ های داخلی داشتند ، اسرائیل هم فرصت را مناسب دید و به کشور لبنان حمله کرد و خاک این کشور رو اشغال کرد ....
آخه بچه ها ، توی لبنان خیلی ها طرفدار و عاشق اسرائیل بودن و می گفتن : اگر اسرائیلی ها ، به کشورمون بیان ، اوضاع اقتصادی مون خیلی خوب میشه ؛ اما سید حسن نصرالله و سید عباس موسوی و اون طلبه های واقعی، می دونستن که اسرائیل دشمن انسان هاست و براش فرقی نداره که توی کدوم کشور برن و کدوم انسان ها رو بکشن ، برای همین سید حسن نصرالله و سید عباس موسوی تصمیم گرفتن که با اسرائیل بجنگن ...
اما ، آن ها دیگه امام موسی صدر رو از دست داده بودن و خواب سید حسن تعبیر شده بود. امام موسی صدر فرمانده جنبش عمل رو ، اسرائیلی ها ربوده بودن یعنی امام موسی صدر به کشور لیبی رفته بود تا توی چند تا جلسه شرکت کنه که دیگه هیچ خبری ازش نشد که نشد و از طرف دیگه ، دکتر مصطفی چمران هم به ایران برگشته بود . آخه توی ایران انقلاب پیروز شده بود و نیاز به کمک او داشتند ، برای همین دکتر چمران هم لبنان رو رها کرده بود و به ایران اومده بود . حالا جنبش عمل ، دست یه عده ای که می خواستن با اسرائیل دوست بشن افتاده بود . می خواستن قبول کنن که اسرائیل رئیس شون بشه . برای همین سید عباس موسوی و سید حسن نصرالله و چندین نفر دیگه از گروه عمل جدا شدن و برای خودشون یک گروه جدید ساختن ...
یک گروهی که اول اسمش بود مقاومت اسلامی لبنان و بعد هم اسمش به حزب الله لبنان تغییر کرد ...
شهادت سید عباس رایگان
🔴 ماجرای جالب از سفرِ سید حسن به ایران و شروع زندگی در قم...📚
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
رئیس جمهور بی رحم عراق یعنی حسن البَکر ، طلبه های لبنانی رو اخراج کرد و به کشور خودشان فرستاد و سپس ماجرای ازدواج سید حسن نصرالله با خواهره ، دو تا از دوستانش رو گفتم و بعد هم شکل گیری حزب الله لبنان رو تعریف کردم ...
- حمایت کشور ایران
سید حسن نصرالله و سید عباس موسوی و چندین نفر دیگه حزب الله لبنان را تشکیل دادند و هدف شان این بود که با اسرائیل بجنگند و اسرائیل رو نابود کنند . حزب الله لبنان و اون بچه هایی که توی حزب الله بودند طرفداران ، عاشق و مرید امام خمینی بودند . برای همین بعد از اینکه چند جلسه گذاشتند و درمورد کلیات حزب الله تصمیم گیری کردند ، یک سفر به ایران آمدند . البته سید حسن نصرالله در این سفر نبود؛ اما سید عباس موسوی به ایران اومد و به دیدار امام خمینی رفتند و اعتقادات خودشون و نقشه هایی که توی سر داشتند رو گفتند و برنامه هایی که برای حزب الله لبنان داشتند رو، بیان کردند و بعد هم امام خمینی پاسخ دادند : که من پشتیبان شما هستم و حمایت تان می کنم . برويد و با اسرائیل بجنگید و نابودشان کنید . نگذارید این اسرائیل هر کاری که دلش میخواهد انجام بدهد و ظلم و ستم کند . مقاومت کنید و بدانید پیروزی با حزب الله است .... امام خمینی ، با این حرف هاشون به بچه های حزب الله دلگرمی دادند و آن ها هم ،خوشحال تر از قبل به لبنان برگشتند. امام هم دستور دادند که عده ای از سپاهی ها به لبنان بروند وکمک کنند تا بچه های حزب الله ،اسرائیلی ها رو شکست بدن و به حزب اللهی ها هم یاد بدهند که آنها هم بتوانند جانانه بجنگند و اسرائیل را نابود کنند . از جمله آن کسانی که به لبنان آمدند و شروع کردند به آموزش دادن، فرماندهی بود به نام احمد متوسلیان که ایشون هم ربوده شد ...
خلاصه حزب الله لبنان تشکیل شد و از همان اول شروع کرد به جنگیدن... جنگیدن با کی ؟! با اسرائیل، البته خیلی جنگ هاشون کوچولو بود چون نمیتوانستند یک جنگ بزرگ راه بندازند . آخه تعدادشان خیلی کم بود و اسلحه های کمی داشتند ؛ از جمله آن کسانی که همان اول عضو حزب الله لبنان شد ، یک جوان نابغه به اسم عماد مغنیه بود که من قصه هاش را به مشکل مفصلی براتون تعریف کردم .
- مسئول حزب الله در ایران
اما سید حسن نصرالله ، ازهمان اول عضو مسئولان حزب الله بود ، البته آن اول رییس حزب الله نبود، اما مسئولیت های خیلی زیادی داشت مثلا : یه مدتی امام جمعه یک شهری بود و بعد مسئول حزب الله در اون شهر شد و همین طور مسئولیت های بالاتر و بالاتر گرفت ، تا اینکه بعد از یک مدتی اوضاع یک خورده آرام تر شد و تصمیم گرفت یک سفر به ایران بیاد. البته نه یک سفر کوتاه، بلکه برای زندگی در شهر قم به این ایران اومد ، تا بتونه درس بخونه و مجتهد و آیت الله بشه و بعد هم که درس هاشون تمام شد به لبنان برگرده .
سید حسن، همان اول کار، پیش رئیس جمهور ایران رفتند . رئیس جمهور آن زمان آیت الله خامنه ای بودند . همین آقایی که امروز رهبر ما هستند . سید حسن نصرالله پیش آیت الله خامنه اي رفتند که اجازه بگیرند تا در ایران مشغول درس بشود. آیت الله خامنه اي هم به سید حسن گفتند : پس حالا که به ایران آمدید ، مسئول حزب الله در ایران شوید تا هرکسی که با حزب الله لبنان کار دارد پیش شما بیاید ... سید حسن نصرالله هم قبول کردند .
چند وقتی داخل ایران بودند و شروع کردند به درس خواندن ، خیلی هم ذهن خوبی داشتند و درس ها رو متوجه میشدند و ایشون عاشق درس و مباحثه بودند .
اما هنوز چند وقتی از آمدن سید حسن به ایران نگذشته بود که، سید عباس موسوی به دنبال ایشون آمدند . برای اینکه طرفداران جنبش عمل ، با حزب الله درگیر شده بودند. ای باباااا ... !! به جای اینکه جنبش عمل با اسرائیل در گیر بشونه با حزب الله درگیر شده بود ؟!! داخل حزب الله هم اختلاف افتاده بود و بین آن ها دعوا شده بود . به خاطر همین سید عباس موسوی به دنبال سید حسن نصرالله آمدن وگفتند : به لبنان برگردید که اونجا ،کار خیلی زیاد هست .سید حسن نصرالله اولش قبول نمیکردند ومی گفتند : می خواهم قم بمانم ودرس بخونم و آیت الله بشم .اما سید عباس موسوی پیش رئیس جمهور آیت الله خامنه اي رفتند وگفتند : سید حسن نصرالله، باید به لبنان برگرده ...
حضرت آقا هم وقتی این را شنیدند گفتند : هر کاری صلاح می دانید انجام دهید . اگر میخواهید به لبنان برگردید و اگر هم می خواهید داخل ایران بمانید...
سید حسن نصرالله ، تصمیم خودش رو گرفت و به کشورش لبنان برگشت تا به حزب الله کمک کنه. او برگشت و شروع به حل اختلاف های به وجود اومده کرد . آخه سید حسن نصرالله با این که جوان بودند وسن اش از خیلی ها کمتر بود ، اما یک جورایی میشه گفت، از خیلی ها عاقل تر و زرنگ تر بود و میدانست چیکار کنه ، تا اختلافات از بین بره و چه برنامه هایی بریزه تا حزب الله لبنان قوی قوی قوی تر بشود. برای همین سید حسن نصرالله کلی کار کرد و مشکلات رو حل کرد ...
- جانشین سید عباس موسوی
اما یک روز که سيد حسن نصرالله مشغول کارهای خودش بود و به امور حزب الله رسیدگی میکرد ، یک خبر خیلی خیلی تلخ و ناراحت کننده به گوشش رسید... چه خبری!؟ .... چی شده بود ؟ ! ...
خبر این بود که اسرائیل ، ماشین سید عباس موسوی رو منفجر کرده . هواپیماهای اسرائیلی وقتی سید عباس موسوی همراه خانواده اش با ماشین به جایی می رفتند ، اون ها رو با موشک می زنند و سید عباس رو به شهادت رساندند و اون ها با این کارشون خواستن که حزب الله لبنان رو شکست بدن . اما حزب الله شکست نخورد و سید حسن نصرالله رو به عنوان جانشین سید عباس موسوی انتخاب کرد و ایشون دبیر کل حزب الله لبنان و فرمانده حزب الله شدند و حالا سید حسن نصرالله آماده شد برای گرفتن انتقام سيد عباس موسوی ....
آزادسازی لبنان رایگان
🔴 سیدحسن وقتی دید کشور ایران کمکش میکنه ؛ شروع کرد به نقشه کشیدن••• اما چه نقشه ای ؟؟؟ برای کی ؟؟؟ ✍️🏻🪖❓️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
سید حسن نصرالله هم، بعد از اینکه کلی با خودش حساب کتاب کرد، تصمیم گرفت درس و بحث رو توی قم رها کنه و به کشور خودش لبنان برگرده، تا به مسائل حزب الله لبنان رسیدگی کنه ؛ اما طولی نکشیدکه، سید عباس موسوی را اسرائیلی های نامردِ آدم کش به شهادت رسوندن و بعد از اون سید حسن نصرالله دبیرکل و فرمانده ی حزب الله لبنان شد .... سید حسن نصرالله، اون کسی بود که باید راه سید عباس رو ادامه می داد و انتقام خونش رو از اسرائیلی ها می گرفت ....
- پدر موشکی ایران
سید حسن ، شروع کرد به کار و تلاش و برنامه ریزی کردن . برای چی؟! ... برای اینکه بتونه اسرائیل رو از بین ببره و حزب الله رو قوی و قوی و قوی تر کنه . بچه ها، اون زمان اسرائیلی ها توی خاک لبنان اومده بودن. قسمت های قبلی براتون تعریف کردم که سید حسن نصرالله، تمام نقشه اش این بود که بتونه اسرائیلی ها رو از خاک کشورش بیرون کنه و ایران توی این مسیر خیلی به سید حسن نصرالله کمک کرد ...
رهبر ایران ، طرف سید بود یعنی معتقد بود اگر سید حسن نصرالله رو قوی کنه ، باعث می شه اسرائیل ضعیف و ضعیف تر بشه . برای همین خیلی از فرمانده های بزرگ سپاه ایران به لبنان اومدن و به رزمنده های لبنانی یاد دادن که چی کار کنن ... آخه ، کشور ما تازه جنگ هشت ساله اش رو تموم کرده بود و یک عالمه در زمینه جنگیدن تجربه داشت .
رزمنده ها و فرمانده های ما به لبنان اومدن و به فرمانده های حزب الله خیلی چیزها یاد دادن . یکی از اون کسایی که به لبنان اومد و به سید حسن نصرالله و یاران سید حسن چیزهای زیادی یاد داد کسی نبود جز حسن طهرانی مقدم یعنی پدر موشکی ایران ....
حسن آقا ، اون زمان موشک های خیلی خوبی ساخته بود . او به لبنان اومد تا به حزب الله لبنان یاد بده که اون ها هم، موشک بسازن و اسرائیل رو نابود کنند .
آخه این اسرائیلی ها ، فکر می کردن فقط خودشون موشک دارن و هر چقدر دلشون می خواست، لبنان رو موشک بارون می کردن و حزب الله کاری از دستش بر نمی اومد . اما ، حسن آقای طهرانی مقدم ، دست حزب الله لبنان رو پر کرد ...
- عملیات استشهادی
سید حسن نصرالله، وقتی که دید ایران این طوری کمکش می کنه ، شروع کرد به نقشه کشیدن . چه نقشه ای ؟! ... برای چی نقشه کشید ؟! ... برای بیرون انداختن اسرائیل از خاک لبنان نقشه کشید .
سید حسن نصرالله کلی فکر کرد و فرمانده های حزب الله مثل عماد مغنیه ، هم کلی فکر کردن و برنامه ریزی کردن ... اما آخر سر به چه نتیجه ای رسیدن ؟! ... به این نتیجه رسیدن که باید کاری کنند که اسرائیلی ها توی لبنان احساس امنیت نکنند و جونشون در امان نباشه و در واقع خیالشون راحت نباشه . باید یه کاری کنن که اسرائیلی های ترسو ، دُمشون رو بندازن رو کولشون و برن کشور خودشون و پاشون رو از کشور لبنان بیرون بکشند . حالا باید چی کار می کردن؟ ...
پیشنهاد این بود که عملیات های استشهادی طراحی کنند . عملیات های استشهادی دیگه چیه ؟! ...
عملیات استشهادی یعنی اینکه یه نفری حاضر می شه ، خودش رو به شهادت برسونه و در عوضش کلی از دشمن ها رو هم به درک بفرسته ...
یارای سید حسن، خیلی هاشون آماده عملیات استشهادی بودن . اون ها سوار ماشین می شدن و ماشین هاشون رو پر از وسایل انفجاری می کردن و به مقر اسرائیلی ها می رفتن . قصه اش به طور کامل و مفصل توی زندگی شهید عماد مغنیه تعریف کردم ...
یکی از یاران سید حسن، حاضر شد و ماشینش رو پر از مواد منفجره کرد و اون رو به ساختمون فرماندهی اسرائیلی ها کوبوند . اسرائیلی ها ، بدجوری جونشون رو دوست دارن . اصلا اگه بدونن احتمال داره کشته بشن ، وارد اون جا نمی شن . حالا این اسرائیلی ها می دیدن که هر روز ، فرمانده هاشون یکی پشت یکی دیگه کشته می شدن و حزب اللهی ها عملیات استشهادی می کردند ...
اسرائیلی ها ، به زانو افتاده بودند. خسته و بی تاب شده بودند و نمی دانستند چه کار کنند!! و واقعا بی قرار شده بودند . برای همین دیگه تصمیم خودشون رو گرفتن که جونشون رو نجات بدن و به سرزمین های فلسطین اشغالی برگردن. آخه اون جا هم مال خودشون که نبود !!! تو قصه قهرمان های فلسطینی کامل براتون تعریف کردم . اسرائیلی ها به نامردی ، سرزمین مردم فلسطین رو ازشون گرفتن و حق مردم فلسطین رو خوردن. اما حالا به همون سرزمین های فلسطین اشغالی برگشتن و لبنان آزاد شد .
- آزادی لبنان
بچه ها ، نمی دونید مردم لبنان و سید حسن نصرالله چقدر خوشحال شدن و بعد از این ماجراها سید حسن نصرالله به عنوان فرمانده بزرگ حزب الله و نجات دهنده کشور لبنان شناخته شد . البته سید حسن نصرالله و حزب الله لبنان فقط لبنان رو که نجات نداد؛ بلکه کل منطقه را نجات داد ، چون اسرائیل بعد از اینکه لبنان رو می گرفتن ، نقشه بعدی شون این بود که عراق ، سوریه و ترکیه رو هم بگیره و آخر سر به ایران برسن. حالا سید حسن نصرالله جلوی این اسرائیلی ها رو یه جوری گرفت که دیگه فکر و خیال زیادی به سرش نزنه ...
اما بچه ها ، سید حسن قصه ما توی راه مبارزه با اسرائیل سختی های زیادی کشید و هزینه های زیادی داد و مشکلات زیادی رو تحمل کرد یکی از اون مشکلات به شهادت رسیدن فرزندش سید هادی نصرالله بود .
شهادت سید هادی رایگان
🔴 سیدحسن در مبارزه با اسرائیلی ها سختی های زیادی کشید مشکلات زیادی رو تحمل کرد..
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
سید حسن نصرالله برای قوی تر کردن حزب الله لبنان و بیرون انداختن اسرائیل از خاک این کشور خیلی تلاش کرد . بعد از اینکه ، حزب الله لبنان فرمانده بزرگ خودش یعنی سید عباس موسوی را از دست داد . سید حسن نصرالله به میدون اومد و به کمک فرماندهان ایرانی مثل : حسن آقای طهرانی مقدم و ... آماده ی نابود کردن اسرائیل شدن تا بتونن اسرائیلی های بدجنس رو ، شکست بدن ....
سید حسن نصرالله برای اینکه به این هدف برسه تلاش های فراوانی کرد و سختی های خیلی زیادی کشید . یکی از این سختی ها به شهادت رسیدن پسر بزرگش یعنی سید هادی نصرالله بود ....
- تازه داماد
سید هادی نصرالله ، یک مرد هفده ساله بود. چرا می گَم مرد ؟!!!....
چون دیگه بزرگ شده بود و برای خودش آقایی شده بود . او به همراه رزمنده های حزب الله به جنگ اسرائیلی ها می رفت . این جوری نبود که بگه : من پسر فرمانده حزب الله هستم .... من پسر سید حسن نصرالله هستم .... من باید برم درس بخونم و دکتر بشم ...
نه بچه ها ، سید هادی روزی که کشورش نیاز به رزمنده داشت ، توی میدون جنگ رفت تا با اسرائیلی ها بجنگه .... سید هادی نصرالله ، تازه داماد شده بود و چند وقتی می شد که همسر داشت. سید هادی اون روزی که می خواست به عملیات بره ، پیش پدرش اومد تا از ایشون اجازه بگیره . سید حسن نصرالله هم بدون اینکه بین پسر خودش و بقیه فرقی بگذاره ، فورا اجازه داد و به پسرش گفت : پسرم ، برو و در راه خدا جهاد کن ...
اما بچه ها ، سید هادی نصرالله اجازه نداشت که خودش رو به بقیه رزمنده های حزب الله معرفی کنه !! و وقتی بقیه ازش پرسیدن اسمت چیه؟ یه اسم و فامیل دیگه ای می گفت .... نمی خواست کسی بدونه که ایشون پسر دبیرکل حزب الله لبنان هستند تا بقیه مجبور نشن یه جور دیگه ای باهاش رفتار کنن ، می خواست که مثل بقیه باشه و تو میدون بجنگه و دشمن رو شکست بده و اگر هم قسمتش شد شهید بشه ....
- پسر فرمانده حزب الله
اما توی یکی از این عملیات هایی که سید هادی نصرالله بود ، اسرائیلی ها موفق شدند، سه نفر از یاران سید حسن نصرالله رو به شهادت برسونن، که یکی از اون سه نفر سید هادی نصرالله بود ...بعد از اینکه خبر شهادت سید هادی نصرالله، پسر فرمانده حزب الله لبنان بین مردم پیچید ، همه تعجب کردند و کسی باورش نمی شد که پسر سید حسن نصرالله به میدون جنگ رفته باشه . آخه، پسر رئیس جمهور ، نخست وزیر و نماینده مجلس لبنان اکثرشون توی کشورهای اروپایی بودن و درس می خوندن تا آقای دکتر بشن و بعد بیان به کشورشون و رئیس بشن . اما سید هادی نصرالله، به خط مقدم رفته بود تا از خاک کشورش دفاع کنه و اسرائیلی ها رو شکست بده ....
- راضی به رضای خدا
اما بچه ها ، بعد از اینکه این اسرائیلی های نامرد، فهمیدن که یکی از این شهدا، پسر سید حسن نصرالله خیلی خوشحال شدن و بین خودشون جشن گرفتند . آخه فکر می کردنند با وجود بدن سید هادی که دست اونهاست می تونن کلی از سید حسن نصرالله باج بگیرن یعنی به سید حسن نصرالله بگن : اگر بدن پسرت رو می خوای ، اسیران ما رو آزاد کن یا اینکه باید کلی پول به ما بدی و ما به همین راحتی ها بدن پسرت رو بهت بر نمی گردونیم ....
اما بچه ها ، اون ها نمی دونستن که سید حسن نصرالله بیدی نیست که با این بادها بلرزد یعنی این جوری نیست که به خاطر پسرش حاضر بشه کلی ضرر به مردم لبنان بزنه ... اصلاً و ابداً ، سید حسن نصرالله ، خانومش و نه خانواده اش هیچ کدوم کسایی نبودن که خودشون رو برتر از دیگران ببینند . اون ها می گفتند : هر زمان که بدن بقیه شهدا برگشت ، بدن سید هادی هم همون موقع برمی گرده و ما راضی هستیم به رضای خدا ....
اون مامان و بابایی که قصه رو می شنون، خوب می دونن که سید حسن نصرالله چه کار بزرگی کرد !! ... فکر کنین بچه تون شهید شده باشه و بدنش دست دشمن افتاده باشه. حالا دشمن ها بگن فلان کار رو بکنین تا بدن بچه تون رو بهتون برگردونیم . اون وقت شما حاضر نباشین، باج اضافی به دشمن ها بدین و بین خودتون و مردم فرقی بذارین، خیلی کار سختیه !! اما سید حسن نصرالله این کارو کرد ...
سید حسن ، با قدرت تمام جلوی اسرائیلی ها وایستاد و گفت : من سید هادی نصرالله رو در راه خدا دادم ، هر زمان که برگشت راضی ام به رضای خدا ، عجله نمی کنم و به خاطر اینکه بدن پسرم برگرده، باج اضافی به شماها نمی دهم.....
اما بچه ها، وقتی که بدن سید هادی نصرالله به کشور لبنان برگشت ، سید حسن نصرالله باز هم بین پسر خودش با بقیه شهدا هیچ فرقی نگذاشت یعنی اگر سر تابوت شهدای دیگه چند دقیقه وایستاد و فاتحه می خوند، سر تابوت پسرش هم همون قدر وایستاد، و رفتار متفاوتی نداشت ...
سید حسن با این کارش به همه گفت : پسر من هم یکی از سربازهای حزب الله لبنانه و هیچ فرقی بین پسرهای من و بقیه رزمنده ها نیست که نیست ....
- محبوبیت سید حسن
همین کار سید حسن نصرالله، باعث شد که محبوبیتش بین مردم ده برابر بشه و مردم لبنان بدجوری عاشق و دلباخته سید حسن نصرالله شدن ، یه جور عجیب وغریبی دوستش داشتن ...
ایشون هر کاری که می تونست، برای حزب الله لبنان می کرد تا روز به روز قوی و قوی و قوی تر بشه مثلا :
* شبکه تلویزیونی المنار رو تاسیس کرد ...
* یک سلسله مدارس توی کشور لبنان و ایران تاسیس کرد ...
* کلی موشک ساخت ...
* کلی سرباز آماده کرد ...
* شهرهای زیرزمینی درست کرد ...
* شهر موشکی درست کرد ...
* و ....
و آماده آماده شد که اسرائیلی ها تصمیم گرفتن که وارد یک جنگ بسیار بسیار بزرگ با حزب الله لبنان بشن .
شروع جنگ 33 روزه رایگان
🔴 ماجرای شروعِ جنگِ تمام عیارِ اسرائیل علیه حزب الله لبنان...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
بعد از اینکه پسر سیدحسن نصرالله به شهادت رسید ، مردم لبنان فهمیدن که سیدحسن یک رهبر واقعیه. یک رهبری که ، حاضره برای دفاع از کشورش پسرش رو بده و مثل خیلی از مسئولان لبنانی نیست که بچه هاشون توی کشورهای خارجی باشن و اونجا درس بخونن . سیدحسن مرده عمله .....
- اسیران اسرائیلی
سید حسن نصرالله کارها و اقدامات مهم و اساسی برای قویتر شدن حزب الله لبنان انجام داد . اما، این اسرائیلی ها که دیدن حزب الله ، روز به روز قوی و قوی تر میشه و از طرف دیگه سیدحسن، روز به روز محبوب و محبوب تر میشه . تصمیم گرفتن که به لبنان بیان و با حزب الله وارد جنگ بشن. آخه حزب الله ، اون ها رو از کشور لبنان بیرون انداخته بود و شکست خیلی مهمی داده بود ...
بچه ها ، اسرائیلی ها کلی پول خرج کردن و تلاش کردن تا یک جنگ تمام عیار، علیه حزب الله لبنان آغاز کنن و بهانه ی این جنگ چی بود؟!!
بهانه شروع جنگ این بود که ، حزب الله لبنان دو تا سربازان اسرائیلی رو اسیر گرفته بود، چرا حزب الله اینکار رو کرد؟!! چون که چند نفر از جوانان حزب الهی، اسیر دست اسرائیلی ها بودن و اسرائیلی ها قول داده بودن که این اسیرها رو آزاد کنن، اما زیرقول و قرارشون زده بودن. ..
حالا فرمانده ی شجاع حزب الله یعنی عماد مغنیه به دستور سید حسن نصرالله و بطور مخفیانه وارد خاک اسرائیل شد و دو نفر از سربازان اسرائیلی رو اسیر گرفت و به لبنان برگشت . اسرائیلی ها هم که، می خواستن این جنگ رو شروع کنن، بهانه ی خوبی گیرش اومد تا جنگ رو آغاز کنن و عجب جنگی بود این جنگ...
اسرائیلی ها حسابی خودشون رو آماده و مجهز کرده بودن تا به میدان جنگ بیان و جنگ رو ناگهانی شروع کردن. ناگهانی !!! یعنی اینطوری نبود که قبلش اعلام کنن قراره جنگ بشه ، تا حزب الله لبنان هم خودش رو آماده کنه . البته اسرائیلی ها معلومه که این کارو نمی کنن ، آخه اون ها خیلی خیلی نامردن و بی رحم هستند . خلاصه که شب و روز ، روی سر شهرهای جنوب لبنان موشک می ریختن ، همون شهرهایی که مقرر حزب الله و جوانان حزب اللهی بود . حالا یک چیز خیلی جالب براتون تعریف کنم بچه ها ...
- حاج قاسم سلیمانی
روز اول جنگ، سیدحسن نصرالله توی اتاق کارش نشسته بود و اوضاع رو بررسی می کرد و به فرمانده ها میگفت که چکارکنن .... که تلفنش زنگ خورد ، سیدحسن تا تلفن دفترش رو برداشت ، پشت تلفن صدای حاج قاسم سلیمانی رو شنید.
حاج قاسم با نگرانی به سید حسن گفت : سید، شنیدم جنگ شروع شده ، اسرائیل بهتون حمله کرده ، درسته؟!! من می خوام بیام لبنان و به شما کمک کنم ...
سیدحسن، تا این صحبت حاج قاسم رو شنید فوری و با عجله گفت : نه حاج قاسم ، به هیچ وجه نمیشه . شما نباید اینجا بیاین ، آخه اینجا اصلا امن نیست ، اوضاع خوبی نداریم ، شما لازم نیست بیاین... اما حاج قاسم گفت : من اومدم سوریه ، الآنم اگر ماشین دنبالم نفرستین ، خودم میام ، اگرهم می خوایین ، یک نفر رو دنبالم بفرستین تا اون من رو پیش شما بیاره. سید حسن هم تا این حرف رو شنید، فورا تماس گرفت با فرمانده شجاع خودش یعنی عماد مغنیه و گفت : حاج عماد ، هرچه زودتر به سوریه دنبال حاج قاسم سلیمانی برو . حاج قاسم می خواد اینجا بیاد . عماد مغنیه هم که معروف بود به فرمانده ی سایه ، فورا بلند شد و ماشین رو برداشت و دنبال حاج قاسم رفت ....
اسرائیل ، جاده بین لبنان و سوریه رو موشک زده بود و جاده خراب شده بود . اما از چند تا راه فرعی حاج قاسم به همراه عماد مغنیه ، خودشون رو به سید حسن نصرالله رسوندن . سیدحسن نصرالله، وقتی چشمش به حاج قاسم افتاد خیلی خوشحال شد، خیلی انرژی و روحیه گرفت. آخه حاج قاسم سلیمانی ، فرمانده سپاه قدس ایران بود و او میتونست کلی کمک به حزب الله لبنان بکنه و اتفاقا حاج قاسم همین کار رو هم کرد . او برای اینکه مشکلات حزب الله برطرف بشه، خیلی به اون ها کمک کرد ...
ولی بچه ها،اسرائیلی ها خیلی جنگ بدی رو شروع کرده بودن ، اصلا نمیدونید !!! ... از همه طرف موشک می زدن، موشک های درجه یکی داشتن ، که تازه از آمریکا خریده بودن . از طرف دیگه آمریکا ، توی کشورهای اطراف مثل : افغانستان و عراق.... کلی سرباز آورده بود . این کار آمریکا یعنی که این بار، آمریکای نامرد هم می خواد وارد جنگ بشه و از اسرائیل دفاع کنه ، همه ی این کارها بخاطر این بود که سید حسن نصرالله تسلیم بشه و حزب الله لبنان نابود بشه . اما سیدحسن نصرالله ،تمام تلاشش رو کرد و حاج قاسم سلیمانی هم ، هرکاری از دستش برمی اومد ، انجام می داد ....
- موقعیت لو رفته
حاج قاسم ، هر روز با ایران تماس میگرفت و به فرمانده ی سپاه میگفت که اوضاع از چه قراره و میگفت: که اینجا اوضاع اصلا خوب نیست و شب و روز دارن موشک می زنن و هرروز تعداد خیلی زیادی از مردم رو به شهادت می رسونن، حاج قاسم سلیمانی گزارش جنگ رو به ایران می داد ...
یک شب که حاج قاسم ، سید حسن و عماد مغنیه کنار هم بودن و برای مقابله با اسرائیل داشتن برنامه ریزی می کردن ، بیسیم سید حسن نصرالله به صدا دراومد و گفت : سید حسن، موقعیت شما لو رفته ، اسرائیل می خواد ساختمانی که شما توش هستین رو بزنه ، فوراً از اون ساختمون بیرون بیاین ....
سید حسن ،حاج قاسم و عماد مغنیه تا متوجه این مسئله شدن اون نقشه هایی که روی میز پهن کرده بودن رو جمع کردن و از ساختمون بیرون دویدن . هنوز چند قدمی بیرون نیومده بودن که اون ساختمون رو ، موشک های اسرائیلی مورد هدف قراردادن ....
بعد از اون سیدحسن ،حاج قاسم و عماد مغنیه به یک ساختمون دیگه رفتن و نقشه هاشون رو پهن کردن و شروع به برنامه ریزی کردن ، که دوباره بیسیم عماد مغنیه به صدا دراومد و گفت : حاج عماد موقعیت لو رفته می خوان شما رو با موشک بزنن ، فورا از اونجا فرار کنین ....
پیش بینی رهبر رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از پیش بینی رهبر در مورد جنگ 33 روزه ی لبنان 💣🔥
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یه شب که حاج قاسم سلیمانی ، سید حسن نصرالله و عمادمغنیه تو یه ساختمون بودن و با هم درمورد جنگ صحبت می کردن و تصمیم گیری می کردن، به سیدحسن نصرالله خبردادند که میخوان ساختمون شما رو بزنند و سیدحسن نصرالله و یارانش ساختمون رو خالی کردن و به یه ساختمون دیگه ای رفتن ، که دوباره به عماد مغنیه خبردادند که ، قراره ساختمونی که شما داخلش هستین رو بزنن و حاج قاسم سلیمانی ، عماد مغنیه و سید حسن نصرالله از اون ساختمون بیرون دوییدن. اتفاقاً اسرائیل به اون ساختمون یه بمب هم زد و ساختمون رو منفجر کرد ....
- خواست خدا
حالا سیدحسن نصرالله، حاج قاسم سلیمانی و عماد مغنیه مونده بودن کجا برن!! ... هرجا می رفتن اسرائیلی ها پیداشون می کردن و با موشک می زدنشون ... هیچ ساختمونی امن نبود و دور تا دورشون ، ساختمون ها خراب شده بودن ، هواپیمای اسرائیلی ها روی شهر پرواز می کردند و شهر رو بمباران می کردند. سیدحسن نصرالله، حاج قاسم سلیمانی و عماد مغنیه زیر یه درخت وایستاده بودن که عماد مغنیه بهشون گفت : همین جا وایستید الان میام !! عماد مغنیه ، به سمت یک ماشین دوید و اون رو روشن کرد و با سرعت به سمت حاج قاسم و سیدحسن نصرالله اومد تا اون ها رو هم، سوار کنه و به سمت مخفیگاه و مقّرشون ببره ...
اما هواپیماهای اسراییلی ،که فهمیدن داخل این ماشین حاج قاسم ، سیدحسن نصرالله و عماد مغنیه هستند ؛ برای همین شروع کردن به بمبارون...
اسرائیلی ها ، هر بمب و موشکی که می زدن ،کنار یا پشت سر ماشین می خورد ؛ اما هیچ کدومش به ماشین نمی خورد که نمی خورد و عماد مغنیه با سرعت هرچه تمام تر گاز می داد و می رفت ؛ تا اینکه ماشین رو به یک مخفیگاه برد ، یک مخفیگاهی که ، عمراً اسرائیلی ها از اون جا خبر داشته باشند ....
- عامل پیروزی
اما بچه ها ، بعد از این ماجرا ، رهبر ایران به حاج قاسم سلیمانی پیغام دادن که به ایران بیا و از اوضاع لبنان به ما گزارش بده !! ... حاج قاسم سلیمانی هم که ، نمی خواست فرمان رهبرش روی زمین بیفته ، به هر زحمتی که بود خودش رو به ایران و بعد به شهر مشهد رسوند ؛ آخه ، اون موقع رهبر برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد اومده بودن ...
حاج قاسم سلیمانی وارد اتاق جلسات شد . مسئولان مهم کشور، همه اونجا بودند. رهبر هم روی صندلی نشسته بودن که حاج قاسم وارد شد . سلام و علیک کرد و شروع کرد برای همه گزارش دادن ؛ اما گزارشش اصلاً گزارش خوبی نبود ؛ چون اوضاع لبنان اصلاً جالب نبود و بوی شکست حزب الله لبنان به مشام حاج قاسم می رسید ... حاج قاسم ، خیلی نگرانه جان سیدحسن نصرالله بود. او نمی دونست ، چطوری این خبرهای بد رو به رهبر بگه !! ... اما بعد از اینکه خبرها رو گفت، رهبر ما گفتند : الان وقت نمازه، بلند شید نماز اول وقتمون رو بخونیم ؛ بعد صحبتهایی دارم ....
مسئولان کشور و حاج قاسم سلیمانی پشت سر رهبر عزیزمون وایستادن و نماز خوندن، و بعد از نماز، رهبرِ ما ، شروع کردن به صحبت کردن .....
آقا فرمودند : این جنگ مثل جنگ احزابِه ، مثل جنگ خندقه، همون جنگی که همه ی مشرک ها، همه ی آدم بدها، راه افتادن اومدن مدینه تا پیامبر ما رو بکشن و اسلام رو نابود کنن ؛ اما شکست خوردن و اسلام قوی قوی قویـتر شد، تا اینکه خود اونها چند سال بعد، مجبور شدن مسلمون بشن. حالا هم سیدحسن نصرالله تو این جنگ پیروز میشه و اسرائیل مثل همیشه شکست می خوره و مجبوره عقب نشینی کنه ، بنظرم اسرائیل دنبال بهونه بوده که جنگ رو شروع کنه و سیدحسن نصرالله با همین دو تا اسیری که داره نتیجه جنگ رو تغییر می ده ....
خلاصه بچه ها ، بعد از صحبت های آقا، حاج قاسم یه جوری شد؛ باخودش گفت : کاش آقا ، این رو نمی فرمودن ؛ چون من اصلاً چنین ظنی از نظر نظامی نداشتم . اما،حاج قاسم مطمئن بود که، رهبرِما حرف الکی نمی زنه ، قطعاً یه چیزهایی می دونستن ....
حاج قاسم سلیمانی ، بعد از اون جلسه با رهبرمون خداحافظی کرد و به طرف تهران اومد و از تهران به کشور سوریه رفت . عماد مغنیه دنبال حاج قاسم اومد تا با هم پیش سیدحسن نصرالله برن ...
حاج قاسم، برای سید حسن حرف های رهبر رو تعریف کردن و گفت که رهبرمون چه پیشبینی کردن و به نظر رهبرمون، پیروز این جنگ ، حزب الله لبنانِ و اسرائیل مثل همیشه شکست میخوره و این دو اسیری که گرفتین عامل پیروزی شما و علت موفقیت شما میشه ....
سیدحسن نصرالله وقتی این صحبتها شنید ، خیلـــــی خیلـــــی انرژی گرفت؛ اصلاً هرچی بگم بازم هم کم گفتم . سیدحسن نصرالله ، فکر می کرد دارن شکست می خورن ولی بعد ازشنیدن پیشبینی های رهبرمون ، ازجاش بلند شد و به همه یارانش اعلام کرد که ما پیروز می شیم .....
رهبر ما، یه توصیه ی دیگه ای هم کرده بودن که ، سیدحسن نصرالله و بقیه مردم لبنان دعای جوشن صغیر رو زیاد بخونن ؛ این دعا کمک شون می کنه که پیروز بشن . سیدحسن نصرالله به شبکه تلویزیونی المنار اعلام کرد که دعای جوشن صغیر رو مرتب پخش کنین و به مسجدها اعلام کرد که از ماًذنه هاتون دعای جوشن صغیر رو پخش کنین و خودش هم روزی چند مرتبه این دعا رو می خوند که ناگهان ، ورق جنگ برگشت .....
بخشی از دعای جوشن کبیر :
خدایا چه بسیار دشمنی که شمشیر دشمنی اش را به روی من کشید، و لبه تیغش را بر من تیز کرد، و باریک نمود دم برنده اسلحه اش را و زهرهای کشنده اش را برای من درهم آمیخت و تیرهای بی خطایش را به سوی من نشانه گرفت و چشم نگهبانش از من به خواب نرفت و نهانی بر آن است تا مرا در معرض امور ناخوشایند قرار دهد، و به من بچشاند زهر جگر سوزش را، خدایا به ناتوانی من نگریستی که تاب حوادث بزرگ را ندارم،
پیروز شدن در جنگ رایگان
🔴 ماجرای جذاب و شنیدنی از برگشتن ورقِ جنگ و پیروز شدن حزب الله لبنان •••✌🏻🇱🇧
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
حاج قاسم سلیمانی به ایران اومد و پیش رهبرمون رفت و گزارش اتفاقات تلخ و ناراحت کننده کشور لبنان رو به ایشون دادن . رهبر ما ، بعد از اینکه صحبت های ژنرال قاسم سلیمانی رو شنیدن، گفتن : حزب الله پیروز میشه!! این جنگ، مثل جنگ احزابه ، مثل جنگ خندقه ، اون زمان هم همه ی دشمن های پیامبر (ص) اومدن تا پیامبر رو شکست بدن، اما خودشون شکست خوردن و پیامبر و اسلام روز به روز قوی و قوی و قوی تر شدن...
حاج قاسم سلیمانی، وقتی به لبنان برگشت ، پیش سید حسن نصرالله رفت و پیش بینی رهبرمون رو به سید حسن نصرالله گفت . سید حسن نصرالله ، کلی انرژی و انگیزه گرفت و مطمئن شد که دیگه پیروز این جنگ ، حزب الله لبنان !! ....
- نقشه های جانانه
سید حسن نصرالله ، حاج قاسم و عماد مغنیه برنامه ریزی رو شروع کردند. از طرف دیگه اسرائیلی های نادون ، حمله زمینی رو شروع کردن . آخه قبل از این، فقط موشک می زدن و با هواپیماهاشون ، بمب می انداختند. اما دیگه تصمیم گرفتن با لبنان از راه زمینی وارد جنگ بشن . اونها وارد جنوب لبنان شدند که، فرماندهان حزب الله، علی الخصوص عماد مغنیه، نقشه ها و برنامه های خیلی خوبی برای این اسرائیلی ها کشیده بودن .کلی تک تیرانداز توی جنگل ها آماده بودن تا فرماندهان اسرائیلی رو ببینن و با گلوله توی سرشون بزنن ...
کلی از رزمنده های حزب الله، آرپی جی به دست منتظر بودند تا تانک های اسرائیل را ببینند و منفجرشون کنند ...
رزمنده های حزب الله، یک دفعه از دل زمین بیرون می اومدن و تیراندازی رو شروع می کردن. بچه ها ، فرماندهان حزب الله ، خیلی نقشه های جانانه ای داشتند.
از طرف دیگه، قسمت های قبلی براتون گفتم که ، حزب الله لبنان تونسته بود، موشک سازی رو یاد بگیره. حسن آقای تهرانی مقدم ما ، به رزمنده های حزب الله یاد داده بود که، چطوری موشک بسازن ! و چطوری موشک ها رو شلیک کنن ! برای همین، حزب الله لبنان شروع کرد اسرائیل رو موشک بارون کردن. ای جوونم!!! یه درس حسابی به این اسرائیلی های نامرد دادن تا بدونن هنوز کوچیک تر از این حرف ها هستن که بخوان با حزب الله لبنان در بیفتن...
- کشتی اسرائیلی
این اسرائیلی ها که دیدن توی حمله زمینی شکست خوردن، تصمیم گرفتند از راه دریا به لبنان حمله کنند. اونها ، یه کشتی رو پر از سرباز اسرائیلی ، بمب ، موشک و اسلحه کردن و به طرف کشور لبنان بردن . اما، نمی دونستن که حزب الله لبنان ، یه برنامه حسابی و جانانه برای این قسمت کار هم داره.
عماد مغنیه ، این فرمانده شجاع و زرنگ ، نقشه کشیده بود به محض اینکه کشتی ها رو دید، بهشون شلیک کنن ؛ اما، سید حسن نصرالله اعلام کرده بود که ، تا من نگفتم شلیک نکنید...
خلاصه که اسرائیلی ها، به طرف لبنان راه افتادن و از طرفی خودشون هم می دونستن که شکست خوردن. این تیر و تلاش آخرشون بود . اگه این جا شکست می خوردن، دیگه کار تموم شده بود ....
اما سید حسن نصرالله ، جلوی دوربین ها نشست و شروع کرد به صحبت کردن. چه صحبت هایی!!! بچه ها، سید حسن نصرالله، استاد صحبت کردن بود و یه جوری حرف می زد که اسرائیلی ها قلب شون می ریخت و از اون طرف ، حزب الله لبنان و مردم طرفدار مقاومت ، دلشون قوت می گرفت . سید حسن نصرالله، مثل جدش امیرالمومنین(ع) یک سخنران درجه یک بود...
حالا سید حسن نصرالله ، جلوی دوربین های حزب الله لبنان نشست و شروع کرد به صحبت کردن و برای اسرائیلی ها خط و نشون کشیدن. بهشون گفت:" ببینید ، ما اون جا تانک ها رو زدیم ... اون جا فرمانده هاتون رو کشتیم ... اون جا سربازهاتون رو گرفتیم ... اون جا این کارو کردیم ... و حالا هم می خوایم اون کشتی یا اون ناوی که پر از سربازهای اسرائیلی هست رو منفجر کنیم . پس به دریا نگاه کنید که دیگه سربازهاتون رو نخواهید دید." بعد هم به عماد مغنیه دستور شلیک داد.... ای جاااانم! ...
- پیروزی قطعی
عماد مغنیه هم، به سربازهاش گفت : به طرف این ناو اسرائیلی ، چند تا شلیک جانانه کنین ؛ چند تا موشک ، خوشگل آمد و به این کشتی که پر از اسرائیلی بود، خوردند و خیلی از سربازهای اسرائیلی همون اول کار کشته شدن، خیلی های دیگه هم، توی دریا افتادن و کارشون تموم شد. این طوری بود که اسرائیل عقب نشینی کرد. دستاش را برد بالا و گفت:" تسلیم، تسلیم! غلط کردیم! تو رو خدا بهمون رحم کنید! ما دیگه با شما درگیر نمی شیم! ..." و این طوری بود که، اسرائیل هنوز سی و سه روزش تموم نشده بود، جنگ رو تموم کرد و هر چی حزب الله لبنان خواست، به حرفش گوش داد.
حزب الله لبنان پیروز قطعی این جنگ شد و سید حسن نصرالله، دبیر کل حزب الله لبنان شد ؛ او تبدیل به محبوب ترین مرد عرب ، تو کل کشورهای عرب زبان شد و همه عاشق سید حسن نصرالله شدن و فهمیدن که مقاومت، علاج کاره و اگه ما بخوایم پیروز بشیم، باید وایستیم و مقاومت کنیم و بجنگیم....
- دیدار رهبر
بعد از این ماجرا ، سید حسن نصرالله ، یک سفر به ایران و به دیدار رهبر دانشمند ما اومد . آخه، کی می تونست چنین پیش بینی دقیقی بکنه؟!! .. هیچ کس نمی تونست ، همه فکر می کردن حزب الله لبنان کارش تمومه؛ حتی حاج قاسم سلیمانی هم با خودش می گفت : حزب الله دیگه داره نابود می شه ...
اما رهبر ما، پیش بینی کردند که پیروز این جنگ، حزب الله و دیدیم که پیروز قطعی این جنگ، سید حسن نصرالله و حزب الله لبنان شد! ...
سید حسن نصرالله ، پیش رهبرمون اومد که به ایشون گزارش بده ، در لبنان چه گذشت ؛ رهبر ما هم خیلی خوشحال بودن و چند دقیقه ای ، برای سید حسن نصرالله صحبت کردن و گفتن:" شما نصرت کردید ، خدا رو، خدای متعال هم به همین وعده عمل کرد و شما رو نصرت داد، الحمدلله! شماها نشون دادید که، همه ی این قدرت های مادی و این تسلیحات و هیاهوی سیاسی، در مقابل قدرت اراده و ایمان انسان ها نمی توانن مقاومت کنن. این سنت الهی است"
سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا
اين پيروزى شما و ترس و شكست كفّار، سنّت خداوند است كه از پيش جارى بوده است و هرگز براى سنّتهاى خداوند، تغيير و تبديلى نخواهى يافت. ( آیه 23 سوره فتح )
عشق به امام خامنه ای رایگان
🔴 ماجرای شنیدنی از علاقهی سید حسن به رهبر عزیزمون ♥️♥️
- گوش به فرمان
- بوسه بر دست رهبر
- درس ولایت شناسی
پیشرفت حزب الله رایگان
🔴 ماجرای جالب و شنیدنی از قوی شدن و پیشرفت کردن حزب الله 💪🏻🇱🇧
- قطع ، بازوهای حزب الله
- رهبر درجه یک
- زندگی مخفیانه
شهادت سید حسن رایگان
🔴 ماجرای غم انگیز و اما سراسر حماسه به شهادت رسیدن سید حسن 😰😭
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
این اسرائیلی های نامرد چقدر تلاش کردند تا دستشون به عماد مغنیه برسه و آخر سر هم این فرمانده بزرگ رو به شهادت رساندند ... اما سید حسن نصرالله متوقف نشد، از پا ننشست، خسته نشد، به مسیرش ادامه داد ...
- حمایت از حماس
حزب الله لبنان ، روز به روز قوی و قوی تر شد . اون قدر حزب الله قوی شد ، که تونست کلی از چیزهایی که داره و از علومی که یاد گرفته رو به حماس هم یاد بده. حماس دیگه کیه؟! حماس همون گروهی هست که ، توی فلسطین زندگی می کنند و با اسرائیلی ها می جنگند. همون گروهی که اسماعیل هنیه و یحیی السنوار فرمانده هاش بودند....
سید حسن نصرالله، تمام این چیزهایی رو که داشت، به حماس هم می داد و به آنها هم کمک می کرد تا اون ها هم بتونند جلوی اسرائیل بایستند و بجنگند ...
بچه ها فلسطینی ها ، یه زمانی اونقدر ضعیف بودند که با سنگ و تیرکمون های سنگی جلوی اسرائیلی ها می ایستادند و اسرائیلی ها نامرد ، با توپ ، تانک و تفنگ به جنگ با آن ها می اومدند ؛ اما اونقدر سید حسن نصرالله ، از حماس حمایت کرد و بهشون کمک کرد ؛ که توانستند روز به روز قوی و قوی تر بشن ، تا در مقابل اسرائیل بایستند ....
- طوفان القصی
یک روز فرماندهان حماس ، یک تصمیم بسیار مهمی گرفتند. چه تصمیمی؟! تصمیم گرفتند برای آخرین بار ، با اسرائیل جنایتکار وارد جنگ بشن . آخه اسرائیلی ها ، روز به روز اذیت و آزارشون رو بیشتر می کردند. ظلم و ستم هاشون رو بیشتر و بیشتر می کردند. حق مردم مظلوم فلسطین رو ، ازشون می گرفتند و کسی جرئت نداشت صداش دربیاد ... اما فلسطینی ها ، تصمیم به یک حمله جانانه گرفتند یعنی طوفان القصی…
توی یک روز که، اسرائیلی ها مشغول زندگی عادیشون بودند و هنوز اول صبح بود و از خواب بیدار نشده بودند، چندین نفر از رزمنده های حماس وارد خاک فلسطین اشغالی یا همون اسرائیل شدند و کلی از اسرائیلی ها رو اسیر گرفتند و بهشون ضربه زدند و داخل کشور خودشون برگشتند .که من قصه کامل طوفان الاقصی رو، توی قصه فرماندهان فلسطینی براتون تعریف کردم...
اما سید حسن نصرالله ، وقتی دید که فلسطینی ها، این طوری مردونه توی میدون اومدند ، تصمیم گرفت به میدان جنگ بیاد و فلسطین رو توی این جنگ تمام عیار تنها نگذاره؛ البته اوایل ، به شکل خیلی مستقیم وارد جنگ نمی شد و فقط به فلسطینی ها کمک می کرد تا اون ها بتونند با اسرائیل بجنگند، اما وقتی دید که اسرائیلی ها ، رحم و مروت و مهربونی رو همه جوره کنار گذاشتند و دارن زن و بچه ها رو می کشند و به بیمارستانها ، بمب و موشک می زنند و مردم بی گناه فلسطین رو غریب گیر آوردند، تصمیم گرفت که وارد جنگ بشه...
آخه سید حسن نصر الله به خوبی می دونست که این جنگ، آخرین جنگ بین اسرائیل با محور مقاومته و اگه اسرائیل ، بتونه حماس رو شکست بده و فلسطینی ها رو بکشه، گام بعدی به سراغ حزب الله لبنان میاد و اگه سراغ حزب الله بیاد ، بعدش هم سراغ ایران میره... برای همین سید حسن نصرالله ، یک تصمیم مهم و تاریخی گرفت. تصمیم گرفت وارد میدان جنگ بشه. اون هم چه جنگی؟!! یک جنگ تمام عیار با اسرائیل ....
- مرگ و زندگی
بچه ها ، اسرائیل این بار دیگه همه چیزش رو ، توی میدون آورده بود. دفعه قبلی یعنی جنگ سی و سه روزه این جوری نبود که برای اسرائیل دیگه مساله مرگ و زندگی باشه. نه، اما این بار یه ضربه ای از فلسطینی ها خورده بود که، دیگه براش خطر مرگ وجود داشت. مسئولان اسرائیل، این نتانیاهو و دوستاش ، وقتی دیدند اگر این بار، وحشی بازی در نیارن و همه فلسطینی ها رو نکشند و حزب الله لبنان رو نابود نکنند، این بار دیگه کارشون تمومه و نابود می شن و دیگه کشوری روی این کره خاکی به اسم اسرائیل نخواهد بود. برای همین اسرائیل این مرتبه وحشی تر از دفعه های قبل وارد جنگ شد. یک جنگ تمام عیار بین حزب الله لبنان و رژیم کودک کش اسرائیل ...
سید حسن نصرالله ، سخنرانی های جانانه ای کرد. اعلام کرد قطعا ما پیروز می شویم و اسرائیلی ها را تهدید کرد و گفت : بدونید دفعه های قبل ما شما رو بردیم و اگر یادتون باشه ، شما مجبور به عقب نشینی شدید. این بار هم قطعا پیروز میدان ما هستیم ...
اما اسرائیلی ها ، دیگه زورشون به حزب الله لبنان نمیرسید ؛ چون تعداد فرماندهان و جنگجوهای درجه یک حزب الله زیاد شده بود و حزب الله لبنان دیگه این بار اومده بودند تا اسرائیل را نابود کنه. اسرائیلی ها ، تصمیم گرفتند که فرماندهان بزرگ حزب الله لبنان رو یکی یکی به شهادت برسونند، برای همین شروع کردند به بمباران منطقه ضاحیه ... منطقه ضاحیه یک منطقه، توی جنوب شهر بیروته، جنوب پایتخت لبنان.
اسرائیلی ها ، با اطلاعاتی و جاسوس هایی که داشتند ؛ توانستند ، بفهمند که خیلی از فرماندهان حزب الله کجا هستند!!! جلسات شون را شناسایی می کردن و اون جا رو ، موشک بارون می کردند. یکی یکی فرماندهان حزب الله لبنان را به شهادت می رسوندند که آخر سر اعلام کردند هدف بعدی ما کسی نیست جز سید حسن نصرالله ...
- موشک سنگر شکن
وای بچه ها، این بار ها اسرائیلی، تونستند جای سید حسن نصرالله رو شناسایی کنند. یعنی چی؟!! ... یعنی فهمیدند که سید حسن نصرالله کجاست و از کجا داره برای جنگ با اسرائیل برنامه ریزی میکنه ..
اون نتانیاهو بدجنس و نامرد، وقتی به سازمان ملل رفته بود تا برای رئیس جمهور، کشورهای مختلف سخنرانی کنه و دروغ های خودش رو بگه، بین جلسه اش توی اتاق کارش اومد ، تلفنش رو برداشت و به مامورهاش اعلام کرد: شلیک کنید، سید حسن نصرالله را بکشید.. و اون مامورهای نامرد و بدجنس نتانیاهو، موشک های سنگر شکن شون رو ، به طرف اون جایی که سید عزیز ما یعنی سید حسن نصرالله بود، شلیک کردند ؛ اونجایی که سید حسن نصرالله ،مشغول برنامه ریزی و کار و تلاش برای شکست دادن اسرائیلی ها بود ..
اسرائیلی ها ، چند تا موشک به مقر سید حسن زدند؛ مقری که چند طبقه ، زیر زمین بود که ناگهان فضا پر از دود و سم شد و این سید عزیز ما توسط اون سم هایی که توی بمب ها بود ، مسموم شد و چشماش رو بست و روحش پرواز کرد و به طرف آسمون رفت ...
اما بچه ها، سید حسن نصرالله از این دنیا نرفت!! سید حسن نصرالله نمرد .... چی؟! یعنی چی؟! یعنی که سید حسن نصرالله ، بدنش رو رها کرد ؛ اما رفت توی آسمون، تا به کمک حاج قاسم سلیمانی و عماد مغنیه و بقیه فرماندهان بزرگ و شجاع ، مشغول کار و تلاش برای نابود کردن اسرائیل بشن و طولی نخواهد کشید که ما با چشم های خودمون خواهیم دید که اسرائیل از روی این کره خاکی محو می شه و آمریکا هم از بین می ره. آقای ما ، امام زمان (عج) انشاالله ظهور می کنند و پرچم مقاومت رو در دست خودشون می گیرند. به امید اون روزهای زیبا و پیروزی کامل امام زمان (عج) و یاران با وفاشون، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپرم.
موارد مرتبط
امام حسن (از تولد تا امامت)
قصه دوران ولیعهدی امام رضا
شهید مرتضی حسین پور
قصه زندگی شهید مهدی صابری
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


عالی بود خیلی ممنون که این داستان را درست کردید
عالی
بسیار عالی