بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآنی رو شنیدین؟!
قصه بابای همه ما انسان هارو کسی میدونه؟!
قصه قهرمان های قرآنی (حضرت آدم)
خلقت حضرت آدم رایگان
داستان خلقت حضرت آدم(ع) و سجده فرشته ها بر اولین انسان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
بچهها ،من امروز میخوام براتون قصهی بابای همگیمون رو تعریف کنم.
بابایِ تمام انسانهای روی کرهیِ زمین.
کیه؟ آفرین حضرت آدم.
البته این رو هم بهتون بگم که من این قصهها رو از خودم در نمیارم.
همهی قصههایی که قراره بگم ،همهش از توی قرآن هست.
حاال ممکنه براتون سوال بشه از کجای قرآن میخواین قصهی حضرت آدم رو بگید؟
پس بچهها ،همین االن برین وضو بگیرین یه قرآن بردارین سوره مبارکهی بقره رو بیارین ،آیه .۰۳
همه این آیه رو بیارین تا قصهی حضرت آدم رو از اونجا مطالعه کنید بعد هم من برای شما تعریف کنم.
آماده این بچهها؟
پس گوش کنین به این آیات":واذقال ربک للمالئکه انی جاعل فی االرض خلیفه قالوا اتجعل فیها من یفسد
فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما ال تعلمون".
قصهی ما از اونجایی شروع میشه که یه روز خداوند متعال پروردگار عالم ،کسی که موجودات رو خلق کرد؛
دستور داد فرشتهها همگی بیان و جمع بشن یه خبر خیلی مهم خدا میخواد اعالم کنه.
چه خبر خیلی مهمی؟!
گفتن«:خدا میخواد از بهترین مخلوقش رونمایی کنه ،بهترین چیزی که تا حاال خلق کرده».
فرشتهها ،براشون سؤال شد ،یعنی چیه!؟
یعنی خدا چه موجودی رو خلق کرده؟
چه موجودی هست که بهتر از ماست؟
میدونین که بچهها ،فرشتهها هیچ کار اشتباهی و هیچ گناهی انجام نمیدن.
فرشتهها تعجب کردن گفتن«:یعنی خدا از ما بهتر رو خلق کرده؟! ببینیم چه موجودیه!»
خالصه ،فرشتهها همگی جمع شدن.
خداوند اعالم کرد":ای فرشتههای من! امروز من بهترین مخلوقم رو بوجود آوردم ،و میخوام اون رو جانشین
خودم روی زمین بذارم".
جانشین خدا؟؟؟؟؟
بله.
فرشتهها که چشمشون به حضرت آدم افتاد فوراً متوجه یک عیب خیلی بزرگ شدن.
قدرت انتخاب
بچهها اونا متوجه چه عیبی؟ یعنی خدا خودش متوجه نشده؟
فرشتهها گفتن خدایا یعنی میخوای روی زمین کسی رو بذاری که خرابکاری کنه؟ کلی خونریزی کنه؟
در حالی که ما داریم هر روز تسبیح تو رو میگیم!
ما هر روز برات نماز میخونیم ،هر روز به حرفات گوش میدیم.
فرشتهها اومدن ایراد بگیرن.
خب بچهها راست گفتن یا نه؟
خیلی از انسانها از اول خلقت تا االن روی زمین خرابکاری کردن و خیلی خونریزی کردن.
اما بچهها خدای متعال یه جواب خیلی قشنگ بهشون داد.
خدا گفت«:من یه چیزی میدونم که شماها نمیدونین».
اون چی بود بچهها؟!
اگه میخواین بدونین اون چی بود دوباره قرآنهاتون رو نگاه کنین.
سوره بقره آیه ی ،۰۳همین آیهی بعدی.
آیه رو گوش کنین تا قصهش رو بگم؛
"و علم آدم االسماء کلها ثم عرضهم علی المالئکه فقال انبئونی باسماء هوالء ان کنتم صادقین".
بچهها ،خداوند متعال به حضرت آدم یه چیزهایی یاد داده بود که به فرشتهها یاد نداده بود.
ممکنه براتون سوال بشه که چرا خدا همینها رو به فرشتهها یاد نداده؟
آها بچهها ،انسان یه ویژگی خیلی مهم داره که فرشتهها ندارن.
چه ویژگیای؟ انسان قدرت انتخاب داره.
انسان ،اختیار داره و میتونه انتخاب کنه.
میتونه انتخاب کنه مثل حیوونا یا مثل فرشتهها زندگی کنه.
میتونه انتخاب کنه به حرف خدا گوش بده و یا میتونه انتخاب کنه نه اصالً به حرف خدا گوش نده.
همهی اینها دست خودشه و نتیجهش رو هم خودش میبینه!
مثالً شما بچهها میتونین انتخاب کنین درس بخونین آخر سال نتیجهش چیه؟
یک کارنامه پر از نمرههای بسیار خوب.
میتونین انتخاب کنین درس نخونین ،آخر سال نتیجهش چیه؟!
یه کارنامهای که روتون نمیشه به مامان باباتون نشون بدین.
حضرت آدم و ما انسانها یه ویژگی داریم که فرشتهها ندارن ،اونم قدرت انتخابه.
همه به آدم سجده کنید
خدا به حضرت آدم ،اسمهایی رو یاد داد.
بعد از اینکه خدا این چیزها رو به حضرت آدم یاد داد رو کرد به فرشتهها و گفت«:فرشتهها ،حاال اینایی که
االن آدم بلده رو شما به من بگین».
فرشتهها با تعجب گفتن«:خدایا ،ما هیچ علمی نداریم ،مگه اون چیزی که تو به ما آموزش بدی.
تو دانایی ،تو حکیمی .هرچی تو به ما یاد بدی ما اون رو یاد میگیریم».
خداوند به حضرت آدم گفت«:ای آدم! حاال اون چیزایی که تو از من یاد گرفتی رو به فرشتهها بگو».
حضرت آدم هم اون چیزایی رو که یاد گرفته بود رو به فرشتهها گفت.
بچهها اونا چی بودن؟! حضرت آدم چی یاد داشت؟؟
باشه برای یه وقت دیگه االن میخوایم فقط آیههای قرآن رو با همدیگه بخونیم.
وقتی که حضرت آدم اونها رو به فرشتهها گفت ،خداوند متعال رو کرد بهشون و گفت«:ای فرشتهها ،مگه
من بهتون نگفته بودم که من همه چی رو میدونم ،من چیزهای رو میدونم که شماها نمیدونین.
من همه چی رو خلق کردم.
من همه چی رو میدونم شما همه چیزی رو نمیدونین ،مگر اون چیزایی که بازم من به شما اطالع بدم».
بچهها ،فرشتهها خجالت کشیدن سرشون رو انداختن پایین.
گفتن«:خدایا راست میگی ما هرچی رو تو بهمون یاد بدی یاد میگیریم .ما از خودمون چیزی یاد نداریم».
بعد از این خداوند متعال رو کرد به فرشتهها و گفت«:حاال که متوجه شدین یه موجودی بهتر از شما خلق
کردم ،همگی بهش سجده کنین .همین االن همه به آدم سجده کنین».
بچهها...
فرشتهها همگی به سجده افتادن و رو به اولین انسان ،پدر همهی ما انسانها یعنی حضرت آدم سجده کردن.
اما یه نفر سجده نکرد ،اون کی بود که جرأت کرد وقتی خدا دستوری رو میده گوش نده؟
آیه رو با هم گوش کنیم بعد میگم کی بود.
"قالوا سبحانک ال علم لنا اال ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم
قال یا آدم انبئهم باسمائهم فلما انبئهم باسمائهم قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السموات و االرض و اعلم ما
تبدون و ما کنتم تکتمون
و اذ قلنا للمالئکه اسجدو الدم فسجدو اال ابلیس ابا و استکبر و کان من الکافرین".
دیگه بچهها فکر کنم خودتون کم کم یاد گرفتین قرآن بخونین.
متوجه شدین اون کی بود؟!
همه فرشتهها سجده کردن جز ابلیس.
یعنی بابای همه شیطونها.
هرچی شیطون تو عالم وجود داره باباش ،رئیسش و فرماندهش ابلیسه.
اون سجده نکرد.،
چرا سجده نکرد؟ دلیلش چی بود؟! حرف حسابش چی بود؟!
چرا به حرف خدا گوش نداد؟!
ادامهش باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدانگهدار.
سجده فرشته ها بر آدم رایگان
داستان فرمان خداوند به سجده بر آدم و سجده نکردن شیطان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای خلقت حضرت آدم رو براتون تعریف کردم و گفتم که خداوند متعال به همهی
فرشتهها و مالئکهاش دستور داد جمع بشن تا از بهترین مخلوقش رونمایی و اون رو به همه معرفی کنه.
همه جمع شدن.
خداوند متعال وقتی از حضرت آدم رونمایی کرد ،فرشتهها یه ایراداتی گرفتن.
بعد هم خداوند گفت من چیزایی میدونم که شماها نمیدونید.
خدا یه چیزایی به حضرت آدم یاد داده بود و بعد هم گفت«:ای آدم! حاال اینها رو به فرشتهها یاد بده».
فرشتهها دیدن نه! مثل اینکه علم حضرت آدم بیشتر از اونهاست.
بعد از اون بود که خداوند دستور داد ،حاال همگی رو به آدم سجده کنید.
همه سجده کردن بجز یک نفر.
اون یک نفر کی بود؟ قسمت قبل خوندیم ،ابلیس.
ویژگی ابلیس!
حاال امروز میخوایم ادامهی قصه رو بگیم.
بگیم چرا شیطون سجده نکرد؟ چرا ابلیس سجده نکرد؟
خب ،برای اینکه من ادامهی قصه رو از روی خود قرآن بگم ،همگی وضو بگیرید و آماده بشین.
یه قرآن بسیار زیبا باز کنید جلوتون و سورهی مبارکهی اعراف ،آیهی دوازده رو باز کنید.
زود باشید همه این کار رو بکنید تا ادامهی قصه رو تعریف کنم.
همگی باز کردین؟ همه وضو گرفتین؟
آمادهاید؟ بریم؟
پس به این آیهی زیبا گوش کنید.
"بِسْمِ ٱللهِ ٱلرحْمنِ ٱلرحِیمِ
قال ما منعک ألا تسْجُد إِذْ أمرْتُک قال أنا خیْرٌ مِنْهُ خلقْتنِی مِنْ نار و خلقْتهُ مِنْ طِین «»٢١
قال فاهْبِطْ مِنْها فما یکُونُ لک أنْ تتکبر فِیها فاخْرُجْ إِنک مِن الصاغِرِین «"»٢١
بچهها ،توی این آیه خداوند متعال از ابلیس سؤال میکنند و میفرمایند«:چی شد تو سجده نکردی؟ چه
چیزی مانعت شد؟ چه چیزی جلوی تو رو گرفت که سجده کنی؟ وقتی من دستور دادم بهت ،من که
هستم و بِهِت دستور دادم ،چرا سجده نکردی؟»
بچهها شیطون یه دلیل خیلی بد آورد.
یه دلیل خیلی زشت ،یه دلیلی که یواش میگم.
بعضی از ما بچهها هم این ویژگی که از ویژگیهای شیطون هست رو داریم.
چی گفت؟
شیطون به خدا گفت«:من از آدم بهتر هستم ،چرا که تو من رو از آتش آفریدی و انسان رو از خاک.
من از او برتر و بهتر و باالتر هستم ،برای همین سجده نکردم».
بچهها اسم این ویژگی ابلیس چیه؟ آفرین ،اسم این ویژگی «تکبره».
یعنی خودمون رو از بقیه باالتر ببینیم.
خودمون رو از دوستمون ،از هرکس دیگهای برتر ببینیم.
این خیلی بده ها ...این خیلی خطرناکه.
خداوند متعال که دید شیطون دلش پر از تکبر و خودخواهی و پر از خود بزرگ بینی هست؛
بهش فرمود«:از بهشت من برو بیرون ،برو از اینجا بیرون.
برو ،چرا که تو متکبری ،تو خودت رو بزرگتر از دیگران میبینی ،برو از بهشت بیرون».
بچهها ،خداوند متعال ،شیطون رو از بهشتش پرت کرد بیرون.
تا روز قیامت فرصت بده!!
اما بچهها...
شیطون دمِ آخری که میخواست بره بیرون ،یه چیزی به خدا گفت.
یه چیزی از خدا خواست .چی خواست؟
آیهی بعدی رو گوش کنید.
"بِسْمِ ٱللهِ ٱلرحْمنِ ٱلرحِیمِ
قال أنْظِرْنِی إِلى یوْمِ یُبْعثُون «"»٢۴
شیطون از خدا خواست ،خدایا بخاطر این همه سال عبادتم ،بخاطر اینکه این همه وقت بندگیت رو کردم و
به حرفت گوش دادم ،یه خواسته ازت دارم.
_ چه خواستهای؟
_ ازت میخوام به من فرصت بدی ،به من فرصت بدی.
_ تا کی؟
_ تا روز قیامت ،تا روز قیامت فرصت بده.
حاال خدا بهش چی گفت؟ آیهی بعدی رو با هم گوش کنیم.
"قال إِنک مِن الْمُنْظرِین «"»٢۵
خداوند متعال فرمود«:باشه بهت مهلت دادم .مُنتها نه تا روز قیامت ،تا یه زمان مشخصی که خودم میگم».
بچهها به نظرتون اون روز کی هست؟
اون روزی که خداوند متعال کار ابلیس رو یکسره کنه ،ابلیس رو نابود کنه.
اون روز کیه؟
آفرین! بعضی از بچهها خوب میدونن.
اون روز زمانی هست که امام زمان ما ظهور کنن.
وقتی امام زمان ظهور کنن کار شیطون رو یکسره و شیطون رو میکُشن و دیگه شیطون وجود نداره.
اما بچهها به نظرتون شیطون چرا از خدا فرصت خواست؟
به نظرتون میخواست چیکار کنه؟ چه نقشهای توی سرش بود؟
آیهی بعدی رو با همدیگه بخونیم تا براتون توضیح بدم.
"قال فبِما أغْویْتنِی لأقْعُدن لهُمْ صِراطک الْمُسْتقِیم «"»٢۶
شیطون به خدا گفت«:خدایا به خاطر اینکه تو مرا فریب دادی ،تو مرا از بهشتت بیرون انداختی .تا آن زمانی
که به من مهلت بدی ،انسانها را از صراط مستقیم گمراه میکنم.
از راه تو بیرون میکنم.
من سر راه آنها مینشینم و همهی آنها را فریب میدهم».
عاقبت انتخابها
شنیدین بچهها؟
شنیدین شیطون با چه پررویی جلوی خدا وایستاد و گفت همهی انسانها رو فریب میدم؟
بچهها خدا بهش اجازه داد و گفت«:اشکال نداره ،برو من انسانها رو جوری آفریدم که حق انتخاب داشته
باشن.
میتونن راه تو یا میتونن راه من رو انتخاب بکنند.
خودشون میدونن ،راه من رو بیان عاقبتش بهشته ،راه تو رو برن عاقبتش جهنمه».
بعد از این ،شیطون رو به خدا کرد و گفت که میخواد از چه طریقی انسانها رو گمراه کنه و از کجاها به
انسانها حمله کنه.
آیهی بعدی رو با همدیگه بخونیم.
"ثُم لآتِینهُمْ مِنْ بیْنِ أیْدِیهِمْ و مِنْ خلْفِهِمْ و عنْ أیْمانِهِمْ و عنْ شمائِلِهِمْ و ال تجِدُ أکْثرهُمْ شاکِرِین «"»٢١
شیطون به خدا گفت«:من از رو به رو ،از پشت سر ،از سمت چپ و از سمت راست به همهی انسانها حمله
میکنم تا آنها را فریب دهم و ای خدا آن روزی را ببین که اکثر انسانها را شاکر نبینی .هیچکس نعمت-
های تو را شکر نکند .ههههه»...
نقشهی شیطان!!
بچهها نقشهی شیطون رو دیدید؟ شیطون میخواد همهی کاراش رو بکنه تا ما از خدا تشکر نکنیم.
تشکر کردن از خدا یعنی چی؟
یعنی یه موقع بگیم خدایا ممنونم به من نعمت دادی ،به من مامان بابای مهربون دادی.
به من خواهر برادر دادی ،به من سالمتی دادی.
به من امنیت دادی ،خدایا ازت ممنونم.
یه موقعی هم برای تشکر ،به دستورها و به حرفای خدا گوش کنم.
مثالً دیدین بچهها مامانتون یا باباتون وقتی میرین ازشون تشکر کنین ،میگن«:تو به حرفهای من گوش
بدی ،برام مثل تشکره .نمیخواد هی بیای الکی بگی ممنونم ،ممنونم .به حرفام گوش بده».
بچهها ،ما باید برای اینکه از خدا تشکر کنیم به حرفهاش گوش بدیم.
نقشهی شیطون همینه ،کاری کنه که ما از خدا تشکر نکنیم و بابت این همه نعمت ،به جای گوش دادن به
حرفای خدا به حرفای شیطون گوش بدیم.
همهی نقشهی شیطون ،بچهها همینه .همش همینه.
اما بعد از این خداوند متعال با ناراحتی و عصبانیت به شیطون گفتن «":قال اخْرُجْ مِنْها مذْؤُماً مدْحُوراً لمنْ
تبِعک مِنْهُمْ لأمْلأن جهنم مِنْکُمْ أجْمعِین «"»٢١
بچهها خداوند متعال به شیطون گفتن«:برو از درگاه من بیرون ،برو از بهشت من بیرون و هر کسی که از تو
تبعیت کنه میندازمش جهنم».
بچهها ،خدا تو این آیه گفتن«:من جهنم رو از طرفدارهای تو پر میکنم .خیالت راحت باشه ،غصه نخور.
هر کسی که به حرفای تو گوش بده رو میندازم جهنم ،اینقدر که جهمن رو پر کنم».
شیطون فقط پیشنهاد میده!!
اما بچهها...
خداوند متعال به ما بندههاش یه حرف خیلی مهمی زده ،یه چیز خیلی مهمی رو یاد داده.
چی گفته خدا؟
سورهی اسراء ،آیه ی ۶۵رو بیارید ،این آیه رو با هم بخونیم.
میخواییم حرف خدا به ما بندهها رو بشنویم؛
"إِن عِبادِی لیْس لک علیْهِمْ سُلْطانٌ و کفى بِربِک وکِیلًا «"»۶۵
خداوند متعال به ما بندههاش فرموده«:ای بندههای من! شیطون رویِ هیچ کدوم از شما بندهها تسلط نداره،
نمیتونه هیچ کدومتون رو مجبور کنه.
شیطون دستش به شما نمیرسه فقط پیشنهاد میده.
شیطون فقط پیشنهادهای غلط میده ،مثل یه دوست بدجنس ،مثل یه رفیق ناباب.
اون فقط پیشنهادهای بد میده اما شما آزادین ،شما حق انتخاب دارید.
من پشت شما هستم و هوای شما رو دارم».
اما بچهها ،بعد از این ماجرا ،خداوند متعال رو کردن به حضرت آدم و یه حرف مهمی زدن.
یه چیز خیلی خوب به حضرت آدم گفتن.
چی گفتن؟ ماجراش چیه؟ ادامهش باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدا نگهدار.
اخراج آدم از بهشت رایگان
شیطون حضرت آدم و حضرت حوا رو فریب داد... اما به محض اینکه از میوه های اون درخت خوردن یک مرتبه😱...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ،ماجرای دعای حضرت نوح و تقاضای ایشون از خدا رو براتون تعریف کردم و گفتم که حضرت
نوح دستهاش رو برد رو به آسمون و گفت«:خدایا هیچ کافری رو روی زمین نزار».
چرا؟ چون اینها یک جوری شدن که دیگه هیچکسی از اینها هدایت نمیشه.
بچههاشون هم که میان ،مثل باباشون کافر میشن.
خداوند متعال هم به حضرت نوح دستور داد که«:ای نوح! وسط بیابون یک کشتی بساز».
مردم قوم حضرت نوح ،رد میشدن و ایشون رو مسخره میکردن و میگفتن«:وسط بیابون که جای کشتی
ساختن نیست .مثل اینکه عقلت رو از دست دادی نوح».
حضرت نوح هم در جوابشون گفت«:حاال امروز شما ما رو مسخره کنید ،فردا سالمتون میکنم.
فردا که یک طوفان و عذاب خدا اومد ،اون موقع متوجه میشین چرا من این کشتی رو ساختم».
بچهها ،اون چهل سال گذشت ،تا اینکه زمان عذاب و طوفان الهی فرا رسید.
خداوند متعال ،به حضرت نوح یک دستور و یک فرمان داد .چه فرمانی؟
خب ،اگه میخواین بدونین خدا به حضرت نوح چی گفت و چه دستوری داد ،همه قرآنهاتون رو باز کنین،
سورهی مبارکهی هود ،آیهی چهلم.
این آیه رو بیارین تا با هم بخونیم ،بعدش من بگم خدا چه فرمانی به حضرت نوح دادن.
"بِسمِ اهللِ الرَّحمنِ الرَّحیم
حَتّی اِذا جاءَ اَمرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِل فِیهَا مِن کُلِّ زَوجَینِ اثنَینِ وَ اَهلَکَ اِلَّآ مَن سَبَقَ عَلَیْهِ اْلقَوْلُ وَ مَنْ
ءَامَنَ وَ مَاءَ امَنَ مَعَهُ اِلَّا قَلِیلُ (")٠٤
بچهها ،خداوند متعال توی این آیه میفرمایند«:اون زمانی که عذاب ما فرا رسید ،به عالوهی اینکه از
آسمانها باران میبارید ،از توی تنورها آب میجوشید».
یعنی از آسمون و زمین داشت آب میریخت.
قوم حضرت نوح اولش خوشحال شدن و با خودشون گفتن«:آخ جون! یک بارون اومد تو بیابونها.
باالخره زمینهای کشاورزیمون رونق پیدا میکنه».
اما یک روز ،دو روز ،سه روز ،چند روز بارون اومد.
انقدر این بارون زیاد شد که اول آب تا زانوشون اومد ،بعد اومد باال و باال و باال.
حاال نوبت رسیده بود به اینکه حضرت نوح سوار کِشتیش بشه.
خداوند متعال دستور دادن «:ای نوح! از هر حیوونی ،یک نر و ماده سوار کشتیات بکن».
میدونین بچهها ،توی ما انسانها میگن زن و مرد.
توی حیوونها میگن نر و ماده ،یعنی مَردشون میشه نر ،مادهشون میشه زن.
حضرت نوح هم از هر حیوونی دو تا سوار کشتیاش کرد.
مثال از خرگوشها ،یه دونه مَرد و یه دونه زنشون ،از گاوها ،یه دونه نر و یه دونه مادهشون.
از هر حیوونی که داشتن ،یدونه سوار کشتیشون کردن.
پسر نوح با بدان بِنشَست...
بچهها ،طوفان شدید شد و حضرت نوح و طرفدارهاش ،سوار کشتی شدن.
اما ،اون مردم کافر و بدجنسی که یک عمر به حضرت نوح بدی کرده بودن و یک عمر ایشون رو مسخره
کرده بودن و با پررویی میگفتن ای خدا! عذابت رو بفرست ،حاال مونده بودن چیکار کنن.
حضرت نوح سوار کشتی شد و گفت:
" وَ قَالَ اٌرْکَبُواْ فِیهَا بِسْمِ اٌهللِ مَجْراهَا وَ مُرْسَهَا اِنَّ رَبِّی لَغَفُورُ رًّحِیمْ (")٠٤
بچهها ،این موجهایی که اونجا بود ،انقدر بزرگ ،به اندازهی یک کوه بود.
میومد باال ،میومد پایین ،خیلی آب زیاد شده و همه جا رو گرفته بود.
یک عدهای غرق شده و یک عدهای هم رفته بودن باالی کوهها.
اما ،حضرت نوح اون لحظه چشمش افتاد به پسرش.
حتما میدونین که پسر حضرت نوح ،به باباش ایمان نداشت.
بچهها ،ما فارسی زبانها یک مثال معروف داریم ،میگه«:پسر نوح با بدان بِنشَست ،خاندان نبوتش گم شد».
یعنی پسر حضرت نوح چون دوست و رفیقهای بدی داشت و با آدمهای بدی نشست و برخاست میکرد و
به باباش بیاعتماد بود و حضرت نوح رو قبول نداشت ،برای همین به حضرت نوح ایمان نیاورده بود.
اما ،حضرت نوح ،تا پسرش رو دید ،با نگرانی و دلهره گفت:
"وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْج کَاٌلْجِبَالِ وَ نَادَى' نُوحُ اٌبْنَهُ وَ کَانَ فِى مَعْزِل یا بُنَیَّ ارْکِبْ مَعَنا وَ ال تَکُنْ مَعَ
الْکافِرینَ (")٠٤
«ای پسرم! ای فرزند من! بیا و سوار کشتی شو .بیا و با کافران نباش ،بیا که غرق میشی».
اما بچهها ،پسر حضرت نوح انقدر لجباز و بدجنس شده بود که به باباش ،به این پیامبر خدا ،به این بندهی
صالح خدا گفت:
"قالَ سَاوی اِال جَبَل یَعْصِمُنی مِنَ الْماءِ قَالَ ال عاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ اَمْرِ اهللِ اِلّآ مَنْ رَحِمَ وَ حالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکانَ
مِنَ الْمُغْرَقینَ (")٠٤
دیدین بچهها؟ دیدین پسر حضرت نوح به باباش چی گفت؟
گفت«:به یک کوه بسیار بلند پناه میبرم تا که غرق نشم».
بچهها ،پسر نوح ،نمیدونست که اون روز قرار بود کل کرهی زمین بره زیر آب.
همهی کرهی زمین رو آب فرا گرفت اما پسر نادون حضرت نوح این رو نمیدونست.
هنوز حضرت نوح داشت با پسرش صحبت میکرد که یک مرتبه یک موج بسیار بلند بین حضرت نوح و
پسرش اومد و دیگه از اونجا به بعد حضرت نوح پسرش رو ندید و پسرش غرق شد و رفت توی جهنم.
چند روزی گذشت تا اینکه خداوند متعال به زمین و آسمون دستور داد .چه دستوری؟
خب ،آیهی بعدی سورهی هود ،یعنی آیهی ٠٠رو با همدیگه میخونیم:
"وَ قیلَ یا اَرْضُ ا ْبلَعی ماءَكِ وَ یا سَماءُ اَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِىَ الْاَمْرُوَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَ قیلَ بُعْدًا
لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ (")٠٠
فرزند تو از اهل تو نبود
بچهها ،خداوند متعال به زمین دستور داد ":که ای زمین! این آبهایی که روی تو قرار گرفته رو ببلعش.
بِکِش توی خودت.
ای آسمون! بسه ،دیگه الزم نیست بباری".
بعد هم بچهها ،کشتی حضرت نوح ،روی یک کوه بلندی به نام کوه جودَی قرار گرفت و حضرت نوح و
یارانشون و اون حیوونهایی که توی کشتی بودن ،همگی از کشتی پایین اومدن.
اما بچهها ،دل حضرت نوح هنوز پیش پسرش بود.
آخه باباس دیگه ،پسرش رو خیلی دوست داره.
حضرت نوح با خدا صحبت کرد و یک چیزی گفت.
یک حرفی که یک کوچولو شبیه گالیه و ناراحتی بود.
حضرت نوح به خداوند متعال فرمود:
"وَ نادی' نُوحٌ رَبَّه فَقالَ رَبِّ اِنَّ ابْنی مِنْ اَهْلی وَ اِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ اَنْتَ اَحْکَمُ الْحاکِمینَ (")٠٤
حضرت نوح به خداوند متعال فرمود«:ای خدا! فرزند من از اهل من بود .آخه تو به من وعده داده بودی که
اهل من رو از این عذاب حفظ میکنی.
وعدهی تو راست هست ،من نمیگم تو دروغ گفتی ،تو بهترین حاکمان هستی.
هرچی تو بگی ولی بچهی من ،از اهل و فرزند من بود».
خداوند متعال که این صحبت حضرت نوح رو شنید از طریق وحی باهاش صحبت کرد.
میدونین که پیامبرها میتونستن با خدا صحبت کنن ،حاال به شکلهای مختلفی.
یک موقع جبرئیل میاومده .یک موقع به دلشون میافتاده.
یک موقع خواب میدیدن ،اما خدا میتونست با پیامبرها صحبت کنه.
خداوند متعال به حضرت نوح فرمود:
" قالَ یا نُوحُ اِنَّه لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّه عَمَلٌ غَیْرُ صالِح فَال تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِه عِلْمٌ ِانّى اَعِظُکَ اَنْ تَکُونَ مِنَ
الْجاهِلینَ (")٠٤
خداوند متعال به حضرت نوح گفت«:ای نوح! فرزند تو از اهل تو نبود .اون کارهای خیلی بدی انجام میداد.
تنها کسانی از اهل تو و از خانوادهی واقعی تو هستن که عمل صالح انجام بدن».
از اهل بیت باشید!!
بچهها ،خداوند متعال با این حرفش به حضرت نوح ،یک درس خیلی بزرگ به ما دادن.
چه درسی؟
خدای متعال ،با این صحبتی که با حضرت نوح کردن به ما یاد دادن که کسانی از فامیلهای پیامبران و
امامان هستن که مثل اونها رفتار میکنن ،نه اینکه صرفا بچهی امام یا بچهی پیامبر باشه.
یعنی اگه بچهی یک امام یا پیامبری کارهای بدی انجام بده ،از اهل اون امام یا پیامبر و جزء خانوادهی
واقعیشون نیست.
خانوادهی واقعی پیامبران و امامان ،مؤمنان هستن.
یعنی بخوام امروزیاش رو بگم ،اگه دوست دارین شما هم جزء خانوادهی پیامبر و امام علی و حضرت زهرا و
امام حسن و امام حسین باشین ،مثل اونها رفتار و کار کنین تا جزء خانوادهی اهل بیت باشین.
یک نمونهی واقعی هم داریم ،این شکلیِ بچهها.
جناب سلمان فارسی ،که پیامبر در موردش فرمودن«:سلمان از ما اهل بیت هست».
یعنی سلمان از خانوادهی ماست.
در صورتی که سلمان ایرانی و پیامبر عرب بود و اصال هیچ ربطی به هم نداشتن.
خالصه بچهها ،حضرت نوح که این صحبت خدا رو شنید ،فورا عذرخواهی کرد و گفت«:خدایا ببخشید اگر
چیزی خواستم که نمیدونستم.
من علم نداشتم و اگه تو به من رحم نکنی و از من نگذری ،قطعا ضرر کردم».
این رو حضرت نوح کجا گفتن ؟
آیهی ٠۴سورهی هود رو با همدیگه بخونیم:
"قالَ رَبِّ اِنّى اَعُوذُ بِکَ اَنْ اَسْاَلَکَ ما لَیْسَ لی بِه عِلْمٌ وَ اِلّآ تَغْفِرْلی وَ تَرْحَمْنی اَکُنْ مِنَ الْخاسِرینَ (")٠۴
خب بچهها ،این بود قصهی پیامبر خدا ،حضرت نوح(ع).
تا قصهی پیامبران بعدی از قرآن ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدا نگهدار.
دعوای هابیل و قابیل رایگان
خداوند خواست پیامبر بعدی رو مشخص کنه ... قابیل به برادرش با عصبانیت گفت: چرا خداوند از تو قبول کرد از من قبول نکرد؟🤔😤
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرایی که شیطون تونست حضرت آدم رو فریب بده و گول بزنه رو تعریف کردم و
گفتم شیطون با این فریب ،تونست کاری کنه که حضرت آدم و حضرت حوا از بهشت اخراج بشن و خدا
بندازتشون بیرون.
بعد هم گفتم که خدای متعال یه صحبت عمومی با همهی انسانها داره؛ با بنی آدم ،فرزندان آدم ،هرکی
فرزند آدم هست یعنی هرکی انسانه.
خدا به فرزندان آدم گفت«:بنی آدم! نکنه شیطون شما رو هم گول بزنه ،مراقب باشین ،شیطون برای شما هم
نقشه داره».
اما بچهها...
بعد از اینکه حضرت آدم و حضرت حوا روی زمین افتادن ،خیلی حالشون بد بود.
خیلی ناراحت بودن آخه از بهشت بیرون افتاده بودن.
بهشت بچهها ،فکر کنید؛ بهشت با اون همه نعمت و راحتیش ،با اون همه خوشیش.
حضرت آدم و حوا از بهشت بیرون افتاده بودن حاال چیکار باید میکردن؟
باید توبه و عذرخواهی میکردن.
ما هم همینجوری هستیم.
ما اگه اشتباهی بکنیم ،باید فوراً از خدا عذرخواهی کنیم.
توبه یعنی همین عذرخواهی یعنی بگی خدایا اشتباه کردم ،دیگه اینکار رو نمیکنم.
بچهها ،حضرت آدم و حوا هم شروع به عذرخواهی از خدا کردن.
توبه میکردن و میگفتن« :خدایا ببخش! خدایا ما اشتباه کردیم .خدایا شیطون ما رو گول زد .حواسمون
نبود».
بچهها ،توی بعضی روایات هست که اینها چند سال عذرخواهی کردن ،اما خدا عذرخواهیشون رو
نمیپذیرفت تا اینکه خود خدای متعال بهشون یاد داد چجوری باید عذرخواهی کنن.
عه! عذرخواهی کردن که عذرخواهیه دیگه یعنی چی خدا بهشون یاد داد چجوری عذرخواهی کنند؟
آها ...خب ،خدا بهشون یه چیزایی یاد داد ،یه کلماتی ،یه حرفهایی رو یاد داد که اگه اونا رو بگن حتماً خدا
میبخشدشون.
خب بچهها ،خدا چی گفت؟ چی بهشون یاد داد؟
اول آیه رو با هم بخونیم ،بعدش من میگم خدا به حضرت آدم و حوا چی گفت.
اما اول کار ،همه وضو دارید که آره؟ مطمئن باشم همه وضو دارین؟
خیلی خب حاال قرآنهاتون رو باز کنین.
یا قَدیمَ االِحسان به حقِّ الحُسَین
سورهی مبارکه بقره آیهی ،٧٣این آیه رو میخواهیم با همدیگه بخونیم.
"بسم اهلل الرحمن الرحیم
فَتَلَقََّى آدَمُ مِنْ رَبَِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنََّهُ هُوَ التََّوََّابُ الرََّحِیمُ"
بچهها ،ممکنه براتون سؤال بشه این کلماتی که خدا میگه چیه؟
این اسمهایی که خدا میگه چیه؟
من بهتون بگم؟ بگم خدا چه اسمهایی رو به حضرت آدم و حوا یاد داد که اونا این اسمها رو قسم دادن و
خدا بخشیدشون؟
اون اسمها بچهها اَسامی پنج تن آل عبا بود.
حضرت آدم و حوا گفتن«:اِلهی یا حَمیدُ به حقِّ محمَّد ،یا عالیُ به حق علی ،یا فاطرُ السَّماوات به حقِّ فاطمه،
یا مُحسِنُ به حقِّ الحَسَن ،و یا قَدیمَ االِحسان به حقِّ الحُسَین ،ما رو ببخش».
قسم دادن به حق پیامبر ،به حق امام علی...
حاال ممکنه براتون سؤال بشه ،عه! زمان حضرت آدم که پیامبر(ص) و امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) اصالً
بوجود نیومده و هنوز خلق نشده بودن.
من بهتون میگم چرا.
خلق شده بودن مُنتها هنوز زمان به دنیا اومدنشون نرسیده بود ،وگرنه خداوند اولین انسانهایی رو که خلق
کرد ،پیامبر و حضرت زهرا و امام علی و امام حسن و امام حسین بودن.
اولین انسانهایی که خلق شدن اهل بیت بودن ،منتها کی از همه زودتر بدنش ساخته شد و روی زمین
اومد؟ حضرت آدم بود.
ولی اولین نفرا پنج تن آل عبا بودن که خلق شدن.
خالصه بچهها...
خداوند متعال ،توبهی حضرت آدم و حوا رو پذیرفت و بهشون گفت«:من دیگه شما رو بخشیدم .اما تا روز
قیامت باید شما و بچههاتون روی این کرهی خاکی ،روی زمین زندگی کنید و هر کدوم از شماها که به
حرفهای من و به هدایت و راهنمایی که من میکنم گوش بده خوشبخت میشه.
این رو بدونه و نه ناراحت بشه نه از چیزی بترسه».
این حرفی که زدم بچهها از خودم بود؟ نه!
اینم از قرآن بود.
آیهی بعدی سورهی بقره ،آیهی ٧٣رو با همدیگه گوش کنیم.
"قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمََّا یَأْتِیَنََّکُمْ مِنَِّی هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَال خَوْف عَلَیْهِمْ وَ ال هُمْ یَحْزَنُونَ".
من هابیل رو انتخاب کردم
خب بچهها...
حضرت آدم و حوا چند سالی با همدیگه زندگی کردن و صاحب چهارتا بچه شدن ،دو تا دختر و دو تا پسر.
اسم پسراشون چی بود؟ هابیل و قابیل.
اسم پسرای حضرت آدم و حوا ،هابیل و قابیل بود.
از اینجا به بعد میخوام قصهی پسرای حضرت آدم رو بگم.
داستان معروف قابیل و هابیل ،اما قبل از اینکه شروع به گفتن این داستان کنم ،سورهی مائده ،آیهی ٧٣رو
همگی بیارین.
قرآنها رو آوردین؟ همگی آوردین؟
خب میخواهیم همه با هم این آیه رو بخونیم تا بعد قصهاش رو براتون تعریف کنم.
"وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقَِّ إِذْ قَرََّبا قُرْباناً فَتُقُبَِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبََّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنََّكَ قالَ إِنََّما
یَتَقَبََّلُ اللََّهُ مِنَ الْمُتََّقِینَ".
خب ،ماجرا از این قراره که یه روز خداوند متعال به بچههای حضرت آدم گفتش که یه قربونی کنین.
هر کدومتون یه گوسفند رو قربونی کنید.
اونها اومدن گوسفند قربونی کنن؛
یه نفرشون که اسمش قابیل بود ،اون اومد یه گوسفند خستهیِ بیمارِ ضعیفی رو قربانی کرد.
یه گوسفندی که دیگه خودش داشت میمرد ،اون رو برای خدا قربانی کرد.
اما داداشش هابیل اومد یه گوسفند خیلی خوبش رو برای خدا قربانی کرد.
انگاری خدا بینشون مسابقه گذاشت ،گفتش«:دوتاییتون قربانی کنید ،ببینم کدوم یکی از شما برای من
بهتر کار رو انجام میدین؟»
بعدش هم خداوند متعال از هابیل که گوسفند خوبش رو قربانی کرده بود ،پذیرفت و گفت«:من از تو قبول
میکنم و بهت ثواب میدم».
اما از قابیل که گوسفند خوبش رو قربونی نکرده بود ،خدا نپذیرفت و گفت«:من قربانی تو رو قبول نمیکنم.
بهت هیچ ثوابی نمیدم».
البته بچهها بعضی از مُفسِران ،بعضی از کسایی که از قرآن چیزهای زیادی بلدن ،گفتن این مسابقه برای این
بوده که خدا پیامبر بعدی رو مشخص کنه و مشخص بشه بعد از حضرت آدم قرار بوده کی پیامبر باشه؟
خدا میخواست پیامبر بعدی رو مشخص کنه ،برای همین خداوند متعال این مسابقه رو گذاشت ،بعدم گفت:
«من هابیل رو انتخاب کردم».
من تو رو خواهم کشت!!
اما بچهها ،قابیل حسابی به داداشش حسودیش شد.
قابیل با ناراحتی و عصبانیت به داداشش میگفت«:ای هابیل! چرا خداوند از تو قبول کرد ،اما از من قبول
نکرد ،چرا؟ مگه مشکل من چیه؟ چرا خداوند من رو دوست نداره؟ به خدا سوگند که من تو رو همین لحظه،
خواهم کشت».
میبینین بچهها ،یه داداش به داداش دیگش میگه به خاطر اینکه خدا از تو یه چیزی رو قبول و از من قبول
نکرد ،من تو رو میکُشم.
عه ...خب به خودت ایراد بگیر ،بگو من اشتباه کردم ،من گوسفند خوبی رو قربانی نکردم.
من خسیس بازی در آوردم.
آخه چرا میخوای داداشت رو بکشی؟؟
اما بچهها ...داداشش یعنی هابیل ،بهش یه حرفی رو زد.
هابیل گفت«:خدا فقط از آدمای پرهیزکار و با تقوا قبول میکنه .البد تو تقوا نداشتی».
بعد هم یه حرف خیلی مهمی زد ،یه چیز خیلی مهمی به ما یاد داد.
آیهی بعدی رو بخونید ،میخوام براتون بگم که حضرت هابیل به قابیل داداشش ،چی گفت.
"لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیََّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنِی ما أَنَا بِباسِطٍ یَدِیَ إِلَیْكَ لِأَقْتُلَكَ ِإ ِنَّی أَخافُ اللََّهَ رَبََّ الْعالَمِینَ"
حضرت هابیل به داداشش قابیل گفت«:داداش تو اگه بخوای من رو بکشی ،تو اگه دست درازی کنی که من
رو بکشی ،من این کار رو نمیکنم.
من دستم رو به خون تو آلوده نمیکنم.
من تو رو دوست دارم ،من داداشم رو دوست دارم و این کار رو نمیکنم».
حضرت هابیل جواب بدیِ ،قابیل داداشش رو با خوبی داد و گفت«:من ،روی تو دست درازی نمیکنم».
بعدش هم بچهها هابیل یه زرنگی کرد و گفت «:با کشتن من ،گناهان من هم میاد به گردنت.
اگه من اشتباهی کرده باشم هم به گردن تو میاد .گناهان من پاک میشه و تو میری تو جهنم؛
برای همین من اصالً با تو هیچ کاری ندارم و تو رو نمیکشم».
اما بچهها...
حرفهای هابیل باعث نشد داداشش قابیل از این نیت شوم و بدی که داره دست برداره.
پس برای همین یه وقتی که هابیل داشت استراحت میکرد و خوابیده بود ،یه سنگ بزرگ برداشت و
انداخت روی سر داداشش و هابیر رو کشت.
بچهها ،داداشش رو به همین راحتی بخاطر یه حسادت کشت.
ببینید ،به داداشش حسودیش شد که خدا اون رو پیامبر بعدی انتخاب کرده ،اما خودش رو انتخاب نکرده.
برای همین داداشش رو کشت ،چقدر وحشتناک ،حسادت باعث چه کار وحشتناکی میشه.
"فَطَوََّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِینَ"
پشیمونی فایدهای نداره
بعد از اینکه قابیل داداشش هابیل رو کشت ،با خودش گفت«:ای خدا! حاال من با بدن این چیکار کنم؟
اگه بابامون ،حضرت آدم بفهمه که بیچاره میشم .چیکار کنم؟»
اون زمان بچهها ،هابیل ،اولین انسانی بود که از دنیا رفته بود.
انسانهای روی زمین بلد نبودن با کسی که میمیره با بدنش چیکار کنن ؟
قابیل چند دقیقهای نشسته و توی فکر بود که یه مرتبه دو تا کالغ اومدن ،با همدیگه درگیر شدن.
یك کالغی ،کالغ دیگه رو کشت.
بعد از اینکه اون کالغ ،کالغ دیگه رو کشت ،اینجوری با منقار و پاهاش روی زمین ،یه چالهای کَند.
بعد هم بدن کالغ کشته شده رو انداخت توی چاله و روش خاک ریخت.
قابیل که این رو دید ،یه مرتبه با خودش گفت«:ای وای! من چقدر خنگم ،کالغا بیشتر از من بلدن چیکار
کنن .من داداشم رو کشتم .ای وای وای ،چه اشتباهی کردم».
اما بچهها...
پشیمونی بعد از اینکه زدی داداشت رو کشتی ،فایدهای داره؟
بعد از اینکه این همه حسودی کردی ،فایدهای داره؟
معلومه که نداره.
"فَبَعَثَ اللََّهُ غُراباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ قالَ یا وَیْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هذَا
الْغُرابِ فَأُوارِیَ سَوْأَةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ النََّادِمِینَ".
بچهها ،این بود قصهی زندگی حضرت آدم علیه السالم از قرآن.
انشاء اهلل ،روزهای بعد ،قصهی پیامبران دیگه رو هم براتون تعریف میکنم.
تا قصههای بعدی و داستانهای جذاب قرآنی بعدی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدا نگهدار.
موارد مرتبط
قصه های قرآنی (حضرت موسی)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان نبرد حضرت موسی با فرعون خیلی هیجان انگیزه
قصه های قرآنی (حضرت نوح)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان کشتی حضرت نوح خیلی جالب و شنیدنی هست.
قصه های قرآنی (حضرت ابراهیم)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان بت شکنی حضرت ابراهیم رو نشنوی ضرری کردی ها
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.