بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان کشتی حضرت نوح خیلی جالب و شنیدنی هست.
قصه قهرمان های قرآنی (حضرت نوح)
دعوت های شبانه روزی رایگان
حضرت به آنها می فرمود: ای قوم، من هیچ پولی از شما نمیخواهم، اما من انسان های فقیر اطرافم را طرد نمیکنم.
داستان کشتی نوح رایگان
🟣 خداوند به حضرت نوح دستور داد: ای نوح از الان به مدت ۴۰ سال شروع به ساختن کشتی کن چراکه بعد از آن...
داستان طوفان بزرگ رایگان
🟣 مردم، حضرت نوح رو مسخره میکردند و میگفتند: وسط بیابون که جای کشتی ساختن نیست.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ،ماجرای دعای حضرت نوح و تقاضای ایشون از خدا رو براتون تعریف کردم و گفتم که حضرت
نوح دستهاش رو برد رو به آسمون و گفت«:خدایا هیچ کافری رو روی زمین نزار».
چرا؟ چون اینها یک جوری شدن که دیگه هیچکسی از اینها هدایت نمیشه.
بچههاشون هم که میان ،مثل باباشون کافر میشن.
خداوند متعال هم به حضرت نوح دستور داد که«:ای نوح! وسط بیابون یک کشتی بساز».
مردم قوم حضرت نوح ،رد میشدن و ایشون رو مسخره میکردن و میگفتن«:وسط بیابون که جای کشتی
ساختن نیست .مثل اینکه عقلت رو از دست دادی نوح».
حضرت نوح هم در جوابشون گفت«:حاال امروز شما ما رو مسخره کنید ،فردا سالمتون میکنم.
فردا که یک طوفان و عذاب خدا اومد ،اون موقع متوجه میشین چرا من این کشتی رو ساختم».
بچهها ،اون چهل سال گذشت ،تا اینکه زمان عذاب و طوفان الهی فرا رسید.
خداوند متعال ،به حضرت نوح یک دستور و یک فرمان داد .چه فرمانی؟
خب ،اگه میخواین بدونین خدا به حضرت نوح چی گفت و چه دستوری داد ،همه قرآنهاتون رو باز کنین،
سورهی مبارکهی هود ،آیهی چهلم.
این آیه رو بیارین تا با هم بخونیم ،بعدش من بگم خدا چه فرمانی به حضرت نوح دادن.
"بِسمِ اهللِ الرَّحمنِ الرَّحیم
حَتّی اِذا جاءَ اَمرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِل فِیهَا مِن کُلِّ زَوجَینِ اثنَینِ وَ اَهلَکَ اِلَّآ مَن سَبَقَ عَلَیْهِ اْلقَوْلُ وَ مَنْ
ءَامَنَ وَ مَاءَ امَنَ مَعَهُ اِلَّا قَلِیلُ (")٠٤
بچهها ،خداوند متعال توی این آیه میفرمایند«:اون زمانی که عذاب ما فرا رسید ،به عالوهی اینکه از
آسمانها باران میبارید ،از توی تنورها آب میجوشید».
یعنی از آسمون و زمین داشت آب میریخت.
قوم حضرت نوح اولش خوشحال شدن و با خودشون گفتن«:آخ جون! یک بارون اومد تو بیابونها.
باالخره زمینهای کشاورزیمون رونق پیدا میکنه».
اما یک روز ،دو روز ،سه روز ،چند روز بارون اومد.
انقدر این بارون زیاد شد که اول آب تا زانوشون اومد ،بعد اومد باال و باال و باال.
حاال نوبت رسیده بود به اینکه حضرت نوح سوار کِشتیش بشه.
خداوند متعال دستور دادن «:ای نوح! از هر حیوونی ،یک نر و ماده سوار کشتیات بکن».
میدونین بچهها ،توی ما انسانها میگن زن و مرد.
توی حیوونها میگن نر و ماده ،یعنی مَردشون میشه نر ،مادهشون میشه زن.
حضرت نوح هم از هر حیوونی دو تا سوار کشتیاش کرد.
مثال از خرگوشها ،یه دونه مَرد و یه دونه زنشون ،از گاوها ،یه دونه نر و یه دونه مادهشون.
از هر حیوونی که داشتن ،یدونه سوار کشتیشون کردن.
پسر نوح با بدان بِنشَست...
بچهها ،طوفان شدید شد و حضرت نوح و طرفدارهاش ،سوار کشتی شدن.
اما ،اون مردم کافر و بدجنسی که یک عمر به حضرت نوح بدی کرده بودن و یک عمر ایشون رو مسخره
کرده بودن و با پررویی میگفتن ای خدا! عذابت رو بفرست ،حاال مونده بودن چیکار کنن.
حضرت نوح سوار کشتی شد و گفت:
" وَ قَالَ اٌرْکَبُواْ فِیهَا بِسْمِ اٌهللِ مَجْراهَا وَ مُرْسَهَا اِنَّ رَبِّی لَغَفُورُ رًّحِیمْ (")٠٤
بچهها ،این موجهایی که اونجا بود ،انقدر بزرگ ،به اندازهی یک کوه بود.
میومد باال ،میومد پایین ،خیلی آب زیاد شده و همه جا رو گرفته بود.
یک عدهای غرق شده و یک عدهای هم رفته بودن باالی کوهها.
اما ،حضرت نوح اون لحظه چشمش افتاد به پسرش.
حتما میدونین که پسر حضرت نوح ،به باباش ایمان نداشت.
بچهها ،ما فارسی زبانها یک مثال معروف داریم ،میگه«:پسر نوح با بدان بِنشَست ،خاندان نبوتش گم شد».
یعنی پسر حضرت نوح چون دوست و رفیقهای بدی داشت و با آدمهای بدی نشست و برخاست میکرد و
به باباش بیاعتماد بود و حضرت نوح رو قبول نداشت ،برای همین به حضرت نوح ایمان نیاورده بود.
اما ،حضرت نوح ،تا پسرش رو دید ،با نگرانی و دلهره گفت:
"وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْج کَاٌلْجِبَالِ وَ نَادَى' نُوحُ اٌبْنَهُ وَ کَانَ فِى مَعْزِل یا بُنَیَّ ارْکِبْ مَعَنا وَ ال تَکُنْ مَعَ
الْکافِرینَ (")٠٤
«ای پسرم! ای فرزند من! بیا و سوار کشتی شو .بیا و با کافران نباش ،بیا که غرق میشی».
اما بچهها ،پسر حضرت نوح انقدر لجباز و بدجنس شده بود که به باباش ،به این پیامبر خدا ،به این بندهی
صالح خدا گفت:
"قالَ سَاوی اِال جَبَل یَعْصِمُنی مِنَ الْماءِ قَالَ ال عاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ اَمْرِ اهللِ اِلّآ مَنْ رَحِمَ وَ حالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکانَ
مِنَ الْمُغْرَقینَ (")٠٤
دیدین بچهها؟ دیدین پسر حضرت نوح به باباش چی گفت؟
گفت«:به یک کوه بسیار بلند پناه میبرم تا که غرق نشم».
بچهها ،پسر نوح ،نمیدونست که اون روز قرار بود کل کرهی زمین بره زیر آب.
همهی کرهی زمین رو آب فرا گرفت اما پسر نادون حضرت نوح این رو نمیدونست.
هنوز حضرت نوح داشت با پسرش صحبت میکرد که یک مرتبه یک موج بسیار بلند بین حضرت نوح و
پسرش اومد و دیگه از اونجا به بعد حضرت نوح پسرش رو ندید و پسرش غرق شد و رفت توی جهنم.
چند روزی گذشت تا اینکه خداوند متعال به زمین و آسمون دستور داد .چه دستوری؟
خب ،آیهی بعدی سورهی هود ،یعنی آیهی ٠٠رو با همدیگه میخونیم:
"وَ قیلَ یا اَرْضُ ا ْبلَعی ماءَكِ وَ یا سَماءُ اَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِىَ الْاَمْرُوَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَ قیلَ بُعْدًا
لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ (")٠٠
فرزند تو از اهل تو نبود
بچهها ،خداوند متعال به زمین دستور داد ":که ای زمین! این آبهایی که روی تو قرار گرفته رو ببلعش.
بِکِش توی خودت.
ای آسمون! بسه ،دیگه الزم نیست بباری".
بعد هم بچهها ،کشتی حضرت نوح ،روی یک کوه بلندی به نام کوه جودَی قرار گرفت و حضرت نوح و
یارانشون و اون حیوونهایی که توی کشتی بودن ،همگی از کشتی پایین اومدن.
اما بچهها ،دل حضرت نوح هنوز پیش پسرش بود.
آخه باباس دیگه ،پسرش رو خیلی دوست داره.
حضرت نوح با خدا صحبت کرد و یک چیزی گفت.
یک حرفی که یک کوچولو شبیه گالیه و ناراحتی بود.
حضرت نوح به خداوند متعال فرمود:
"وَ نادی' نُوحٌ رَبَّه فَقالَ رَبِّ اِنَّ ابْنی مِنْ اَهْلی وَ اِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ اَنْتَ اَحْکَمُ الْحاکِمینَ (")٠٤
حضرت نوح به خداوند متعال فرمود«:ای خدا! فرزند من از اهل من بود .آخه تو به من وعده داده بودی که
اهل من رو از این عذاب حفظ میکنی.
وعدهی تو راست هست ،من نمیگم تو دروغ گفتی ،تو بهترین حاکمان هستی.
هرچی تو بگی ولی بچهی من ،از اهل و فرزند من بود».
خداوند متعال که این صحبت حضرت نوح رو شنید از طریق وحی باهاش صحبت کرد.
میدونین که پیامبرها میتونستن با خدا صحبت کنن ،حاال به شکلهای مختلفی.
یک موقع جبرئیل میاومده .یک موقع به دلشون میافتاده.
یک موقع خواب میدیدن ،اما خدا میتونست با پیامبرها صحبت کنه.
خداوند متعال به حضرت نوح فرمود:
" قالَ یا نُوحُ اِنَّه لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّه عَمَلٌ غَیْرُ صالِح فَال تَسْئَلْنِ ما لَیْسَ لَکَ بِه عِلْمٌ ِانّى اَعِظُکَ اَنْ تَکُونَ مِنَ
الْجاهِلینَ (")٠٤
خداوند متعال به حضرت نوح گفت«:ای نوح! فرزند تو از اهل تو نبود .اون کارهای خیلی بدی انجام میداد.
تنها کسانی از اهل تو و از خانوادهی واقعی تو هستن که عمل صالح انجام بدن».
از اهل بیت باشید!!
بچهها ،خداوند متعال با این حرفش به حضرت نوح ،یک درس خیلی بزرگ به ما دادن.
چه درسی؟
خدای متعال ،با این صحبتی که با حضرت نوح کردن به ما یاد دادن که کسانی از فامیلهای پیامبران و
امامان هستن که مثل اونها رفتار میکنن ،نه اینکه صرفا بچهی امام یا بچهی پیامبر باشه.
یعنی اگه بچهی یک امام یا پیامبری کارهای بدی انجام بده ،از اهل اون امام یا پیامبر و جزء خانوادهی
واقعیشون نیست.
خانوادهی واقعی پیامبران و امامان ،مؤمنان هستن.
یعنی بخوام امروزیاش رو بگم ،اگه دوست دارین شما هم جزء خانوادهی پیامبر و امام علی و حضرت زهرا و
امام حسن و امام حسین باشین ،مثل اونها رفتار و کار کنین تا جزء خانوادهی اهل بیت باشین.
یک نمونهی واقعی هم داریم ،این شکلیِ بچهها.
جناب سلمان فارسی ،که پیامبر در موردش فرمودن«:سلمان از ما اهل بیت هست».
یعنی سلمان از خانوادهی ماست.
در صورتی که سلمان ایرانی و پیامبر عرب بود و اصال هیچ ربطی به هم نداشتن.
خالصه بچهها ،حضرت نوح که این صحبت خدا رو شنید ،فورا عذرخواهی کرد و گفت«:خدایا ببخشید اگر
چیزی خواستم که نمیدونستم.
من علم نداشتم و اگه تو به من رحم نکنی و از من نگذری ،قطعا ضرر کردم».
این رو حضرت نوح کجا گفتن ؟
آیهی ٠۴سورهی هود رو با همدیگه بخونیم:
"قالَ رَبِّ اِنّى اَعُوذُ بِکَ اَنْ اَسْاَلَکَ ما لَیْسَ لی بِه عِلْمٌ وَ اِلّآ تَغْفِرْلی وَ تَرْحَمْنی اَکُنْ مِنَ الْخاسِرینَ (")٠۴
خب بچهها ،این بود قصهی پیامبر خدا ،حضرت نوح(ع).
تا قصهی پیامبران بعدی از قرآن ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
خدا نگهدار.
موارد مرتبط
قصه های قرآنی (حضرت موسی)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان نبرد حضرت موسی با فرعون خیلی هیجان انگیزه
قصه قهرمان های قرآنی (حضرت آدم)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآنی رو شنیدین؟!
قصه بابای همه ما انسان هارو کسی میدونه؟!
قصه های قرآنی (حضرت ابراهیم)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان بت شکنی حضرت ابراهیم رو نشنوی ضرری کردی ها
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.