قهرمان های فلسطینی
حیله گری یهودی ها رایگان
🔴ماجرای نقشه یهودی های🧙🏻♂ جهان برای تشکیل یک کشور مستقل
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
امروز میخوام برای شما بچههای عزیز ایرانی قصهی یک ملت قهرمان رو بگم.
بچهها ،من تا حاال قصهی انسانهای قهرمان ،یعنی یک نفری که قهرمان شده بود رو قصهاش رو برای شما
میگفتم ،اما این بار میخوام قصهی یک ملت قهرمان رو بگم.
کسانی که سالیان سالِ داره در حقشون ظلم میشه و اونها رو میکشن و از خونههاشون بیرون میندازن.
اما بچهها ،اونها با این همه ظلم و ستمی که در حقشون میشه باز هم از پا ننشستن و خسته و تسلیم
دشمنانشون نشدن.
من میخوام از امروز برای شما بچههای عزیزم ،قصهی ملت قهرمان فلسطین رو تعریف کنم.
آماده هستین شروع کنم؟
درخواست از پادشاه ایتالیا
خب ،قصهی ما از اون جایی شروع میشه که در صد و بیست سال پیش ،یعنی اون زمانی که نه من ،نه شما،
نه مامان باباهامون و نه حتی مامانبزرگ ،بابابزرگهامون زنده نبودن ،توی کشورهای اروپایی ،یک مردمی
زندگی میکردن که یهودی بودن.
یهودیها کی هستن؟ یهودیها پیروان حضرت موسی پیامبر بزرگ الهی هستن.
یهودیها ،توی کشورهای اروپایی پخش بودن و هر کسی توی یک کشوری زندگی میکرد و تعدادشون هم
خیلی زیاد نبود.
خیلی اگر زور میزدن ،ده میلیون نفر بودن.
اما یهودیها خیلی پولدار بودن و کلی از پولهای دنیا ،دست اینها بود.
از طرف دیگه هم خیلی آدمهای بدجنس و نامردی بودن و همیشه سر بقیه کاله میزاشتن و در حق دیگران
ظلم میکردن؛ برای همین خیلی هم کسی دوستشون نداشت.
توی همون کشورهای اروپایی هم خیلی مورد عالقهی بقیه نبودن.
البته این رو به شما بگم ها ،یهودیها پیروان واقعی حضرت موسی نبودن ،چون اگه به حرف پیامبرشون
گوش میدادن ،در حق دیگران ظلم نمیکردن و سر بقیه رو کاله نمیزاشتن.
یهودیها که از قدیم به بنیاسرائیل معروف بودن ،سر پیامبرهاشون هم کاله میگزاشتن ،قصههاش توی
قرآن اومده که بعدا توی قصههای قرآنی داستان حضرت موسی ،براتون تعریف میکنم.
خب بچهها ،یهودیها یه روز یک تصمیم خیلی مهم گرفتن.
تصمیم گرفتن که همهشون از سراسر دنیا جمع بشن و برن توی یک کشور مشخص زندگی کنن.
برای همین رفتن پیش پادشاه ایتالیا و ازش خواستن تا اجازه بده یهودیها ،برن توی کشور لیبی زندگی
کنن.
عه؟ ممکنه براتون سوال بشه که پادشاه ایتالیا چه ربطی به کشور لیبی داره؟
آره بچهها ،اون زمانهای قدیم ،صد و خردهای سال پیش ،کشورهای اروپایی مثل ایتالیا ،فرانسه ،انگلیس،
پرتغال ،اسپانیا و ...همهشون میرفتن توی کشورهای ضعیفتر و مردم اونجا رو تحت سلطهی خودشون
میگرفتن و میشدن رئیس مردم و در حق اونا ظلم میکردن؛
بهش میگفتن استعمار ،به این کاری که شما به زور بری توی یک کشور و به مردمش زور بگی و ظلم کنی
و رئیس مردم بشی ،به این کار میگن استعمار.
این کشورهای اروپایی در حق مردم دنیا استعمار میکردن.
ایتالیا هم یکی از کشورهایی بود که میرفت کشورهای مختلف مثل لیبی و به مردمش زور میگفت.
بالخره بچهها...
یکی از اون بزرگترهای یهودیها ،رفت پیش پادشاه ایتالیا و بهش گفت«:درود بر تو ای پادشاه بزرگ! من
اینک پیش تو آمدم تا خواهشی بکنم .امیدوارم که پاسخ منفی به من ندهی».
پادشاه ایتالیا تا این یهودی رو دید ،اخمهاش رفت توی هم و گفت«:چی شده؟ باز از من چی میخواید شما؟
بگو ببینم .گوشم با تو هست».
یهودی بهش گفت«:اومدیم تا از شما بخواهیم که اجازه دهید ما به کشور لیبی بریم و اونجا زندگی کنیم.
آیا میگذارید؟»
پادشاه ایتالیا که میدونست یهودیها ،چه آدمهای نامرد و فریبکاری هستن با عصبانیت بهش گفت«:نه خیر!
من هرگز اجازه نمیدم .برید ،برید سراغ کشورهای دیگه من نمیگذارم شما به لیبی برید».
یهودیها ،بعد از اینکه پادشاه ایتالیا باهاشون اینطوری برخورد کرد ،تصمیم گرفتن برن سراغ پادشاه
بریتانیا یا انگلیس امروز؛ اون زمان بهش میگفتن بریتانیا.
من آمادهی خدمت به شما هستم
بالخره ،اونا تصمیم گرفتن برن بریتانیا و ازشون بخوان تا پادشاه اجازه بده یهودیها برن توی سرزمین
فلسطین زندگی کنن.
بچهها ،سرزمین فلسطین اون زمان همهشون مسلمون بودن.
فلسطین دست مسلمونها بود و زندگی و مزارع خیلی قشنگی هم داشتن ،کلی باغ کشاورزی.
مردم با همدیگه مهربون بودن و زندگیشون هم خیلی آروم و قشنگ بود ،اما یهودیها میخواستن برن به
کشور فلسطین ،برای همین رفتن پیش پادشاه انگلیس و بهش گفتن«:درود بر تو ای پادشاه بزرگ! ای
فرمانروای بریتانیا خداوند تو رو یاری کنه ،ما اینک به نزد تو آمدیم تا یک خواهش بکنیم .امیدواریم که
پاسخ منفی به ما ندهی».
پادشاه انگلیس اون یهودیها رو میشناخت ،اما از طرف دیگه دوست داشت باهاشون همکاری کنه ،لبخندی
زد و گفت«:چی شده که اینجا اومدید؟ راه گم کردید برادران یهودی؟ من آمادهی خدمت به شما هستم».
اون مرد یهودی به پادشاه انگلیس گفت«:ما به نزد شما اومدیم تا خواهشی از شما بکنیم .ما میخواهیم بریم
به کشور فلسطین و اونجا برای خودمون زندگیای درست کنیم .دیگه خسته شدیم انقدر که در
سرزمینهای مختلف بودیم .ما آسایش نداریم و مردم اروپا ما رو دوست ندارن .ما میخواهیم بریم کشور آبا و
اجدادیمون».
بچهها خوندین چی گفت؟ گفت کشور آبا و اجدادیمون ،یعنی باباهامون اونجا زندگی میکردن ،در صورتی
که دروغ میگفتن.
باباهای اینها که نه ،بابابزرگهاشون هم نه ،اجداد قدیمیِ قدیمیشون ،یعنی کیا؟ یعنی همون
بنیاسرائیلیهای زمان حضرت یوسف.
اونها دو هزار و چهار صد ،پونصد سال پیش اونجا زندگی میکردن ،توی فیلم حضرت یوسف دیدین دیگه؟
داداشهای حضرت یوسف ،میشدن بنی اسرائیل ،به پسرهای حضرت یعقوب میگفتن بنی اسرائیل.
بچهها ،لقب خود حضرت یعقوب ،اسرائیل بود ،برای همین به پسرهاشون ،میگن بنی اسرائیل ،یعنی پسرهای
اسرائیل.
حاال اونا میخواستن برن توی سرزمین فلسطین ،به این بهانه که اونجا سرزمین باباهامونه .عجب آدمهای
نامردی بودن.
حیله و مکر خرید زمین
خالصه ،پادشاه نامرد و مَکار انگلیس ،تا این پیشنهاد رو شنید ،با خودش فکر و خیالهایی کرد و
گفت«:چهقدر عالی برادر .اتفاقا من هم با این مسئله موافق هستم اما یک سؤال.
میخواهی با مردم فلسطین چیکار کنی؟ قطعا اونها شما رو دوست ندارند و نمیخوان که شما برید و
خاکشون رو بگیرید».
بچهها ،یهودیها همونطور که گفتم خیلی پولدار بودن ولی از اون پولداری مهمتر این بود که آدمهای کَلَکی
بودن و سر بقیهی ملتها شیره میمالیدن و گول میزدن.
از طرف دیگه خیلی خیلی آدمهای بیرحم و بدجنسی بودن.
اونها رو کردن به پادشاه انگلیس و گفتن«:فکر اونجا رو هم کردیم ،خیالت نباشه .ما میریم در سرزمین
فلسطین و اونجا چند تا زمین خریداری میکنیم و بعد از اینکه زمینها رو خریدیم به مردم فلسطین
میگیم کل این زمینها مال ماست و اونها رو از زمینهاشون بیرون میکنیم .هه هه هه هه هه!!»
آره بچهها ،همینطور هم شد.
یهودیهای نامرد ،رفتن توی فلسطین و اونجا چند تا از زمینهای فلسطین رو خریدن.
کل زمینهایی که خریدن ،دو درصد از کل کشور فلسطین نمیشد ،یعنی اگر ما کشور فلسطین رو به صد
قسمت تقسیم کنیم ،اونها انگار دو قسمتش رو خریدن و هنوز نود و هشت درصد دیگه مال مردم فلسطین
بود.
ولی بچهها ،چشمتون روز بد نبینه؛ یهودیهای نامرد تصمیم گرفتن که ...
خب ،ادامهی قصه باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد و ماجراهای دردناک جنگ فلسطینیها با یهودیها ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون
میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
قیام عزالدین قَسّام رایگان
🔴ماجرای اشغال خانه فلسطینی ها توسط یهودیها و قیام عزالدین قسّام
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون گفتم که یهودیها نقشه کشیدن تا وارد فلسطین بشن ،آخه میگفتن اونجا سرزمین آبا
و اجدادیمونِ.
میگفتن در اصل ما باید اونجا زندگی کنیم ،برای همین یهودیهای نامرد رفتن و با پادشاه بریتانیا که االن
کشور انگلیس هست ،صحبت کردن و بعد هم وارد خاک فلسطین شدن.
البته اولش با زور و شمشیر و تیر و تفنگ نه! اول رفتن زمین خریدن.
یک و نیم تا دو درصد زمینهای کشاورزی فلسطین رو خریدن و توش مشغول کار و زندگی شدن.
اما اونا نقشههای پلیدی تو سرشون بود.
از زمین من بروید بیرون!!
اسرائیلیها از همون اول میخواستن کل کشور فلسطین رو برای خودشون بگیرن.
میخواستن مردم مظلوم فلسطینی رو از خاک کشورشون بندازن بیرون ولی خب از اولِ کار نمیشد یه
مرتبه برن و بجنگن چون فلسطینیها متوجه میشدن اوضاع از چه قراره و درگیری پیش میاومد.
برای همین یهودیها تصمیم گرفتن یه مدتی رو عادی زندگی کنن؛ یه مدت خیلی کوتاه.
اما بعد با سربازای بریتانیایی صحبت کردن و تصمیم گرفتن یه مقداری زمینهاشون رو بیشتر کنن.
یهودیها با اسلحه و سرباز و ماشینهای جنگی وارد چند تا از روستاهای فلسطینی شدن.
مردم فلسطین که اونا رو دیدن ،با عصبانیت بهشون نگاه کردن و گفتن«:اینجا چیکار میکنید؟
چرا به خونه و کاشانهی ما اومدین؟
اینجا روستای ماست ،برید به زمینهای خودتون».
اما بچهها ،اون یهودیا نقشه کشیده بودن که برن و اون زمینها رو بگیرن ،به چه بهانهای و با چه دلیلی
بگیرن؟
خوب دقت کنید؛
اونا خودشون میخوان بهتون بگن«:اینجا زمینهای ماست .ما قبال این زمینها رو خریدیم .از زمینهای ما
گم شین برید بیرون».
فلسطینیها تا این رو شنیدن با عصبانیت گفتن«:نه خیر! این زمینهای آبا و اجدادی ماست .پدربزرگم این
زمین رو خرید ،من هم از زمانی که یادم میاد توش زندگی کردم و هرگز هم اون رو به کسی نفروختم ،از
زمین من بروید بیرون».
اما بچهها ،اون یهودیا پر روتر از این حرفا و به حق خودشون قانع نبودن.
اونا میخواستن کل فلسطین رو که نه ،کل این منطقه از رود نیل تا رود فرات رو بگیرن مال خودشون بکنن.
عجب آدمای پرویی بودن!
بعد هم یکی از یهودیا اسلحهش رو درآورد و گذاشت روی پیشونی همون مرد فلسطینی و بعد با جدیت
بهش گفت«:مگه گوشهات کر هست؟! من این زمین رو خریدم ،همین االن گورت رو گم میکنی یا تو رو
بکشم؟!»
وای وای وای بچهها ،مردم فلسطین باورشون نمیشد داره این بال سرشون میاد.
اون مرد فلسطینی هم باورش نمیشد کسی به خاطر یه تیکه زمین آدم بکشه ،برای همین با جدیت
گفت«:اگه راست میگی من رو بکش».
یهودی هم رحم نکرد و یک گلوله زد تو سر مرد فلسطینی.
اون مرد افتاد روی زمین و زن و بچهش جیغ کشیدن و فرار کردن ،بعد هم یهودیا وارد اون زمین شدن.
بهتون گفتم که سربازای انگلیسی هم کمکشون میکردن؛ سربازای انگلیسی بهشون اسلحه میدادن و یاد
میدادن کجا برن و کجا نرن ،کجا آب و هواش بهتره و کجا زمینهای بهتری داره.
تا قیام جهاد نباشه هر روز آوارهتر میشیم
خالصه بچهها...
یهودیا وارد زمینهای کشاورزی فلسیطنیهای مظلوم میشدن و به زور زمینا رو ازشون میگرفتن.
هر کسی هم که میخواست بایسته و مقاومت کنه یه گلوله میزدن تو سرش و کارش رو میساختن.
فلسطینیهای طفلک هم اسلحه نداشتن ،اصال بلد نبودن چهجوری بجنگن ولی یهودیها آدم کشتن رو
خوب بلد بودن.
آره بچهها ،خودتون تصور کنید ،یکی بیاد تو خونهتون به زور شما رو از اونجا بندازه بیرون و اگر بهش
حرفی بزنید و اجازه ندید اون وقت شما رو بکشه!
بچهها ،بعضی از مردم فلسطین کمکم تصمیم گرفتن که ایستادگی و مقاومت کنن و با دشمنای یهودی و
اسرائیلیشون بجنگن.
یکی از اون کسانی که تصمیم گرفت جلوی زورگویی اسرائیلیها بایسته ،یک روحانی بود.
کسی اسم عزالدین قسّام که درس دین رو خونده بود.
عزالدین اهل کشور سوریه و اونجا به دنیا اومده و همونجا بزرگ شده بود ،اما به مصر رفته و اونجا درس
خونده و علوم دینی رو یاد گرفته بود.
عزالدین بعد از تحصیل وقتی متوجه شده انگلیسیها و یهودیها و اسرائیلیهای نامرد میخوان کشورهای
اسالمی رو از بین ببرن و خودشون یه حکومت تشکیل بدن؛ تصمیم گرفت با اونها مبارزه کنه.
البته همون اول کار اسلحه دستش نگرفت.
عزالدین قسّام یه مسجدی توی شهر حیفا داشت؛ بچهها ،شهر حیفا یکی از شهرهای اصلی هست که
اسرائیلیها به زور از فلسطینیها گرفتن.
عزالدین اونجا توی یک مسجدی به نام مسجد "استقالل" شروع کرد به انجام دادن کارهای عادی.
نماز جماعت و خطبهی عقد برای جوونایی که میخواستن ازدواج کنن میخوند و برای مردم سخنرانی
میکرد.
کال کارای معمولی که خیلی خطرناک نبودن میکرد تا اسرائیلیها متوجه نشن که داره چیکار میکنه.
اما بچهها ،وقتی که جلسهی عمومی تموم میشد عزالدین با یه عده شاگرد خصوصیش صحبتهای خیلی
مهمی میکرد.
برای اونها روشنگری و جهاد تبیین میکرد و بهشون میگفت«:صهیونیستها اومدن توی کشورشون و
میخوان چه بالیی سرشون بیارن».
بهشون میگفت«:تا وقتی ما سرجامون بشینیم و قیام و جهاد نکنیم و با اونها نجنگیم ،اونها هر روز جلو و
جلوتر میان و مردم ما رو آواره میکنن».
عزالدین به مردم روحیهی امید و جنگ آوری میداد ولی به نیروهاش میگفت تا وقتی که من نگفتم و اعالم
جنگ نکردم ،مبادا اسلحه دستتون بگیرین که ما لو بریم و کارمون رو بسازن .هر وقت که من گفتم اسلحه
میگیریم و میجنگیم.
عزالدین با اینکه در ظاهر داشت کارای معمولی میکرد اما یه تشکیالت زیرزمینی درست کرده بود.
یک عدهای بودن که داشتن جنگیدن رو یاد میگرفتن.
عزالدین براشون سخنرانیهای طوفانی میکرد و کاری میکرد اونا روحیهی دفاع و جنگیدن پیدا کنن.
بعد هم به نیروهاش میگفت«:هر کدومتون برید توی شهر و خونهتون و با فامیلهاتون صحبت و برای اونا
روشنگری کنید و بگید که انگلیسیها و صهیونیستها میخوان چه بالیی سرمون بیارن.
باید کاری کنیم مردم قیام کنن.
باید کاری کنیم مردم پاشن و دفاع کنن».
عزالدین نهضت فلسطین رو آغاز کرد ،قبل از این مردم فلسطین جرات نداشتن کاری کنن.
چرا؟ چون تا میخواستن بجنگن یه گلوله میزدن تو سرشون و کارشون رو میساختن.
اما بچهها ،عزالدین به نیروهاش جنگیدن رو یاد داد.
بهشون این روحیه رو داد که اگر در مقابل دشمنان خدا بجنگید و کشته بشین جاتون تو بهشته و شهید
حساب میشید.
پس از مرگ نترسید و جلوی دشمنان بایستید.
نیرنگ انگلیسی؛ تفرقه بینداز و حکومت کن
بچهها ،از طرف دیگه دشمنان عزالدین ،یعنی انگلیسیها و اسرائیلیها نقشهی اصلیشون اون زمان چی بود؟
این بود که اتحاد مردم با همدیگه رو از بین ببرن تا مردم یکدست نباشن و با هم دشمن بشن.
مردم فلسطین رو میگم ها!!
دشمنان میخواستن اونا جلوی هم بایستند و سر چیزای الکی ،سر چیزای بیخود ،تو سر و کلهی همدیگه
چوب و سنگ و مشت و لگد بزنن.
این کار از قدیم سیاست انگلیسیها بود؛ میگفتن تفرقه بینداز و حکومت کن.
میگفتن مردم با همدیگه دعوا کنن و بینشون تفرقه ایجاد بشه تا ما انگلیسیها بتونیم تو کشورهای مختلف
حکومت و استعمار کنیم.
ولی عزالدین چون درس دین خونده بود ،یاد گرفته بود که مومنها و مسلمونها با همدیگه برادر هستن و
نباید با هم بجنگن و نباید بیخود سر همدیگه داد بزنن و یکسره دعوا راه بندازن.
مسلمونا بابد با هم متحد باشن و کاری کنن تا دشمنها ازشون بترسن.
بچهها ،اینها رو دین به ما یاد داده؛ دین اسالم.
همون دینی که امروز دشمنا باهاش مخالفن و الکی حرفای شبهه علیهش میزنن تا کاری کنن مردم ما
اعتقادشون کم بشه.
بچهها ،امروز هم حتی توی کشور ما نقشهی دشمن همین هست.
اون زمان عزالدین نیروهاش رو آمادهی جهاد تبیین میکرد و در کنارش بهشون جنگیدن رو هم یاد میداد.
تا اینکه عزالدین در سال ۵۳۹۱یه تصمیم بسیار مهم گرفت.
چه تصمیمی؟!
چیکار کرد؟!
عزالدین به نیروهاش گفت«:آماده بشین که میخوایم با صهیونیستها و انگلیسیها بجنگیم».
پس یه روز فرمان داد و گفت....:
خب بچهها ،ماجرای فلسطین داره جذاب میشه و ادامهی قصه هم باشه برای قسمت بعدی ،اونا رو هم
بخونید تا ببینید که چه اتفاقایی افتاد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
شهادت عزالدین قَسّام رایگان
🔴ماجرای به شهادت رسیدن عزالدین قسّام و ایجاد اسرائیل😭
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای یهودیهایی که میرفتن زمین مردم فلسطین رو میگرفتن تعریف کردم و
بهتون گفتم که اون نامردها با چه وسیلهای زمینها رو میگرفتن.
یادتون که هست؟ گفتم اون یهودیها میرفتن توی زمینهای کشاورزی و صاحبهاش رو مینداختن بیرون
و هر کسی هم که حاضر نمیشد باهاشون همکاری کنه رو میکشتن و صاحب زمینش میشدن.
خب بچهها ،بعد هم براتون گفتم که یک روحانی مبارز ،یک کسی که درس دین خونده بود ،به نام عزّالدّین
قَسّام ،تصمیم گرفت تا علیه دشمنهای انگلیسی و یهودی و اسرائیلی وایسته و باهاشون بجنگه.
حاال بچهها ،ادامهی داستان رو میخوام بگم.
فراخوان به تمام یهودیان
اسرائیلیهای نامرد ،به تمام یهودیهای عالم اعالم کرده بودن که هرکسی که دوست داره ،بیاد توی
فلسطین زندگی کنه؛ ما اینجا به اندازهی همهتون خونه و زمین و کار داریم.
خیلی از یهودیها هم از کشورهای اروپایی حرکت کردن و رفتن به کشور فلسطین اشغالی.
بچهها ،ما کشوری به نام اسرائیل نداریم ها! حواستون که هست.
اگر هم من میگم اسرائیل ،برای اینکه شما متوجه بشین کجا رو میگم و اِال کل اون کشور ،فلسطینه.
از کشور فلسطین یک قسمتیش اشغالیه که دشمنها اشغال کردن و به زور گرفتن ،یک قسمت دیگهاش،
فلسطینِ که در واقع عادی هست و دست خود مردم فلسطینه.
وقتی من میگم اسرائیل ،منظورم همون فلسطین اشغالیه وگرنه ما توی دنیا کشوری به نام اسرائیل نداریم.
خالصه...
صهیونیست ها ،فراخوان دادن که از یهودیها ،هرکس دوست داره بیاد.
یک تعداد خیلی زیادی از یهودیها رفتن.
چرا؟ چون انقدر بداخالق و آدم های بدی بودن که کشورهای اروپایی دوستشون نداشتن و خیلیهاشون
مجبور بودن پاشن برن فلسطین.
بچهها ،عزالدین قسّام و سربازهاش وقتی دیدن تعداد یهودیها داره بیشتر میشه و صهیونیستها و
اسرائیلیهای نامرد ،روز به روز دارن زمینهاشون رو بیشتر و مردم بیشتری رو آواره میکنن ،تصمیم گرفتن
قیام مسلحانه کنن و اسلحه به دستشون بگیرن و جلوی صهیونیستها وایستن.
عزالدّین قَسّام ،نیروهاش رو مدتها آماده کرده بود و اون ها هر لحظه آمادهی قیام بودن.
نبرد در کوهستان
البته ،بهتون بگم که تعدادشون کم بود ها! دویست نفر بودن که اسلحه دستشون بود و آمادگی کامل
داشتن و هشتصد نفر دیگه هم بودن که میخواستن بجنگن.
مجموعا هزار نفر میشدن ولی انقدر روحیه داشتن که آماده بودن برن با انگلیسیها و صهیونیستها و
اسرائیلی های نامرد بجنگن.
نیروها اسلحه دستشون گرفتن و رفتن به سمت کوهستانهای قسمت شمالی فلسطین.
اونا رفتن تا توی کوه بجنگن.
آخه میدونین بچهها ،جنگیدن توی کوه سختتره؛ برای یهودیهایی که میخوان همه چیز رو با راحتی
بدست بیارن ،کوه بهترین گزینه بود.
برای همین ،سربازهای عزالدّین رفتن به طرف کوهستان و اونجا هر یهودیای رو که میدیدن ،بهش
میگفتن زمینهاشون رو ترک کنه و اگر ترک نمیکرد ،باهاش میجنگیدن.
انگلیسیها که متوجه شدن فلسطینیها دست به قیام زدن ،تصمیم گرفتن وارد عمل بشن.
انگلیسیها ،سربازهای فراوونی رو فرستادن به طرف منطقهای که سربازهای عزالدّین قَسّام بودن.
یک درگیری خیلی جانانه شد و صدای تیر کل منطقه رو برداشته بود.
از یک طرف انگلیسیها تیر میزدن ،از یک طرف دیگه سربازهای عزالدّین.
با اینکه سربازهای عزالدّین تعدادشون خیلی کم بود ولی غیرت داشتن و رفته بودن تا با دشمنانشون
بجنگن و اونها رو از خاک کشورشون ،بیرون بیندازن.
خالصه بچهها ،انگلیسیها ،تجهیزاتشون خیلی زیاد بود .اون زمان با بالگرد ،با این هلیکوپترها ،میرفتن
تیراندازی میکردن.
من تا پای جونم با شماها میجنگم
سربازهای عزالدّین که دیدن انگلیسیها با بالگرد اومدن ،منطقهشون رو عوض کردن و رفتن به یک طرف
دیگه.
رفتن به یک جایی که سرپوش داشته باشه و نتونن اونا رو ببینن.
ولی بچهها ،انگلیسیهای نامرد ،همینطوری تیر میزدن.
همینطور موشک میزدن به سمتی که عزالدّین و سربازهاش بودن.
بچهها ،این رو هم بگم که وقتی خدا با کسی باشه ،اون شخص شکست نمیخوره.
سربازهای عزالدّین ،با اینکه تعدادشون کم بود ،اما موفق شدن تمام اون انگلیسیها و یهودیهایی که رفته
بودن بجنگن رو از معرکه به در کنن و اونها رو بکشن.
سربازهای عزالدّین توی اولین عملیات پیروز شدن.
ولی بچهها ،هنوز چند ساعتی نگذشته بود که یک مرتبه یک عالمه سرباز انگلیسی و اسرائیلی و صهیونیست،
حمله کردن به طرف جایی که سربازهای عزالدّین بودن.
اول به عزالدّین پیشنهاد دادن که خودت تسلیم بشو.
ولی عزالدّین به اونها گفت«:من تا پای جونم با شماها میجنگم».
اونها هم شروع به تیراندازی کردن و موشک زدن و حمله کردن.
سربازهای عزالدّین که دیدن حملهی دشمن خیلی سنگینه ،رو کردن به فرماندهشون و گفتن«:ای فرمانده!
دشمن داره از هر طرفی تیر میزنه .اگر اجازه بدید ،شما رو به یک جای امنی ببریم تا نتونن شما رو به
شهادت برسونن».
عزالدّین قَسّام رو کرد به سربازهاش و با جدیت گفت«:من تا پای جون ،پای شما هستم .من اومدم اینجا که
به شهادت برسم و میخوام با دشمنها بجنگم».
خالصه بچهها...
چند دقیقهای نگذشته بود که چند تا تیر رفت و به بدن عزالدّین قَسّام خورد و اون فرماندهی دالور
فلسطینی رو روی خاک انداخت.
سربازهای عزالدّین هم خیلیهاشون به شهادت رسیده بودن ولی اون تعدادی که باقی موندن ،فورا بدن
فرماندهشون رو برداشتن و رفتن به طرف شهر حیفا.
تأسیس رسمی اسرائیل
بچهها ،عزالدّین قَسّام به شهادت رسید ولی به مردم فلسطین یاد داد که میشه در مقابل یهودیهای نامرد و
انگلیسیهای بیرحم ،وایستاد و مقاومت کرد.
بعد از چند روز که آبها از آسیاب افتاد و سربازهای انگلیسی و یهودیها رفتن توی خونههاشون ،سربازهای
عزالدّین تصمیم گرفتن تا یک تشییع جنازه برای فرماندهشون راه بندازن.
برای همین اعالم کردن که میخوان بدن عزالدّین قَسّام رو تشییع و ببرن و دفن کنن.
از سراسر فلسطین ،مردم مظلوم و بیپناه این کشور ،رفتن به شهر حیفا و بدن عزالدّین قَسّام رو یک تشییع
باشکوه کردن.
ولی بچهها ،اسرائیلیهای نامرد ،حتی نمیتونستن تشییع جنازه رو ببینن.
برای همین ،به اون تشییع جنازه حمله کردن و چندین نفر از مردم معمولی رو زخمی کردن و کشتن.
اما سربازهای عزالدّین ،بدنش رو توی شهر حیفا دفن کردن.
بچهها ،بعد از قیام عزالدّین قَسّام ،دیگه دشمنهای اسرائیلی ،خیلی پر رو شده بودن.
دیگه اونها اطمینان پیدا کرده بودن که میتونن کار فلسطین رو یکسره کنن.
اسرائیلیها از جامعهی جهانی و از سازمان ملل ،خواستن تا اونها رو به رسمیت بشناسن و سازمان ملل هم
در اوج نامردی ،کشوری به نام اسرائیل رو ثبت و به همهی جهان اعالم کرد که از این به بعد ما توی این
کرهی خاکی یک کشوری داریم به نام اسرائیل.
این اتفاق در سال ۸۴۹۱افتاد.
همون سالی که اسرائیلیها اعتقاد دارن سال تشکیل کشورشونه.
ولی بچهها ،ما مسلمونها ،هیچوقت اسرائیل رو قبول نکردیم.
ما یک روزی میریم و با اسرائیل نامرد میجنگیم و نابودشون میکنیم و کشور فلسطین رو به مردمش
برمیگردونیم .انشااهلل.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق،یا علی مد.
جنایت کفرقاسم رایگان
🔴ماجرای حمله اسرائیلی ها به روستا های فلسطین و کشتن مردم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای جنگهای شهید عزالدین قسّام رو تعریف کردم و گفتم که این شهید بزرگوار و
قوی تا آخرین لحظه ایستاد و جنگید تا به مقام شهادت رسید.
بچهها ،عزالدین که شهید شد تشییع جنازهی باشکوهی براش برگزار کردن.
چند سالی از شهادت عزالدین نگذشته بود که سازمان ملل که باید حق مردم رو رعایت کنه ،رژیم اسرائیل
رو به رسمیت شناخت.
میدونید یعنی چی؟
یعنی قبول کرد فلسطینیها از خونههاشون فرار کنن و برن جای دیگه.
یعنی قبول کرد که اسرائیلیهای جنایتکار و اون یهودیهای بیرحم و نامرد و بدجنس برن و زن و بچه و
مردهای فلسطینی رو بکشن.
سازمان ملل تو ریختن خون فلسطینیها مقصر بچهها.
سازمان ملل ،ادعای صلح جهانی و برقراری صلح رو داره اما با قبول کردن خیلی از این چیزها مثل به
رسمیت شناختن اسرائیل ،خودش شروع کنندهی خیلی از جنگها بوده.
یکی از جنایتهای سازمان ملل در حق مردم مظلوم فلسطین این بود که اسرائیل رو به رسمیت شناخت.
بچهها ،اسرائیلیها تا زمانی که سازمان ملل اونها رو به رسمیت نشناخته بود ،کال فقط تونسته بودن ده
درصد خاک فلسطین رو با اونهمه جنایتی که براتون تعریف کردم بگیرن.
قبال براتون گفتم که میرفتن تو زمینهای مردم و اونا رو با تیر میزدن و زمینشون رو به زور میگرفتن ،اما
با همهی اون جنایتها کال ده درصد زمینا رو گرفتن.
وقتی سازمان ملل نامرد اسرائیل رو به رسمیت شناخت ،اسرائیلیها حمله کردن و نزدیک به چهل درصد
خاک فلسطین رو گرفتن.
شاید براتون سوال بشه چجوری گرفتن؟ مگه به همین راحتیه که برن خاک یک کشور رو بگیرن؟
بچهها ،فلسطینیها قدرت و نیروی نظامی کافی نداشتن و نمیتونستن بجنگن و جلوی دشمن بایستن.
اما اسرائیلیهای خبیث ،کلی اسلحه و نیروی نظامی داشتن و از طرف دیگه انگلیس پشتشون بود و ازشون
حمایت میکرد.
اون نامردا روز به روز جلوتر میرفتن و مردم مظلوم فلسطین رو از خونه و کاشونهشون بیرون میانداختن.
بچهها ،مردم مظلوم فلسطین با اشک و آه و گریه از خونهشون میرفتن بیرون.
بچههای کوچولو ،دختر بچهها ،به باباهاشون میگفتن«:باباجون! چرا اینا دارن ما رو از خونههامون بیرون
میکنن؟ باباجون من عروسکام رو میخوام ،من دلم میخواد برگردم توی زمینهامون بازی کنم .باباجون
چرا اینا به ما ظلم میکنن و هیچکس نیست جلوشون رو بگیره؟؟»
باباهای بچهها هیچ حرفی نداشتن بزنن و هیچی نمیتونستن بگن.
آخه چی میتونستن بگن؟!
میتونستن بگن باباجون باباهاتون ضعیفن؟! باباهاتون نمیتونن جلوی این صهیونیستا وایستن؟
باباها فقط میگفتن«:باباجون دعا کن ،انشااهلل روزی برگردیم خونهمون».
بچههای عزیزم ،از این اتفاق نزدیک هفتاد سال داره میگذره ،یعنی هفتاد ساله فلسطینیهای مظلوم رو از
خونهشون بیرون انداختن.
شما فکر کنید اهل کدوم شهر هستید؟
مثال بچههایی که اهل مشهدن ،فکر کنید دشمن بیاد شما رو از خونهتون و از شهرتون هم بندازه بیرون ،بعد
شما رو ببره یه راه دور؛ جایی که نه خونه دارین ،نه پول دارین نه زمین.
اگر دشمن نامرد ،همچین ظلمی در حقتون بکنه ،شما بچهها دوست ندارین یکی بیاد از شما دفاع کنه؟
دوست ندارین یه نفر جلوی دشمنای نامرد و ظالم وایسته؟
من اهل رحم نیستم!!!
خالصه بچهها...
اسرائیلیها هرجایی که میرفتن به بزرگ و دهقان اون روستا میگفتن قراره اونجا عملیات نظامی بشه.
یعنی مردم باید خونههاشون رو ترک کنن و برن و کسی حق نداره توی خونهش بمونه.
مردم روستا هم که کاری از دستشون بر نمیاومد ،وسایل ضروریشون رو برمیداشتن و از روستاشون
میرفتن بیرون.
اونا میرفتن به طرف یه جایی که خودشون هم نمیدونستن کجاست.
ولی بچهها ،یه بار اسرائیلیهای بیرحم به یکی از دهقانها دیر اعالم کردن.
معموال یه روز قبلش به دهقان میگفتن اما اینبار فقط نیم ساعت مونده به رفتنشون به مردم روستا خبر
دادن.
مردم روستایی فلسطین صبحها میرفتن سر زمینهای کشاورزیشون و شروع میکردن به کار و غروب
برمیگشتن خونهشون.
این دهقان وقتی دید مردم دارن میان خونه و از هیچ چیزی خبر ندارن به فرماندهی اسرائیلی گفت«:ای مرد
یهودی! چرا انقدر دیر به ما خبر دادی؟ مردم ما دارن از زمینهای کشاورزیشون برمیگردن ،اونها خبر
ندارن چه اتفاقی قراره بیفته».
اما بچهها ،اون اسرائیلی بیرحم با عصبانیت به اون پیرمرد رئیس روستا گفت«:این مساله به من ربطی نداره،
من اهل رحم نیستم و از این صحبتهای تو هم خوشم نمیاد.
برو و به مردم روستا بگو که سربازان اسرائیلی تا نیم ساعت دیگه میرسند و هرکسی رو که توی خیابونها
ببینند قطعاً میکشند».
کشتار درکفر قاسم
وای وای بچهها...
اسرائیلیهای بیرحم و نامرد دقیقا همین کار رو کردن.
راه افتادن رفتن به طرف اون روستا .اسم اون روستا "کفر قاسم" بود.
روستای کفرقاسم یکی از روستاهای فلسطین بود که سربازا رفتن به طرف روستا و دیدن مردم عادی دارن
سر زمینهای کشاورزیشون برمیگردن برن به طرف خونهشون؛ مردمی که از همه چی بیخبر بودن و
هیچی نمیدونستن.
اونا نمیدونستن چه بالیی قراره سرشون بیاد.
سربازای اسرائیلی جلوی اون مردم بیگناه رو میگرفتن و بهشون میگفتن«:کجااا؟ کجا میخواید برید؟؟
شما حق تردد ندارین و همگی برید کنار این دیوار بایستید ،کارتون داریم».
بچهها ،اون مردم روستایی نه اسلحه داشتن ،نه اهل جنگ بودن و هیچ کاری نمیتونستن بکنن و فقط از
اسرائیلیها پرسیدن چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا ما باید بریم کنار اون دیوار بایستیم؟
اسرائیلیها با عصبانیت داد زدن و گفتن«:همین که گفتیم؛ برید کنار دیوار بایستید».
مردم روستا هم رفتن و کنار یک دیوار ایستادن.
بچهها ،از بین اون روستاییها یه تعدادشون خانم و یه تعدادشون بچهی کوچیک بودن ،یعنی همه آدم بزرگ
و مرد نبودن.
خالصه ،اون روستاییهای طفلک کنار دیوار ایستادن.
اسرائیلیهای بدجنس هم فرمان آتش دادن و تیراندازی کردن و همهی مردم رو به شهادت رسوندن.
اما یه نفر بود که یه تیر خورد توی پاش و یه تیر خورد توی دستش ،یعنی تیر باعث نشد از دنیا بره.
اون مرد دید که پسرعموهاش و همسر خودش به شهادت رسیدن.
دید که دخترخالههاش افتادن زمین و به شهادت رسیدن و خودش هم که تیر خورد افتاد روی زمین.
سربازای اسرائیلی که رفتن باالی سرشون تا ببینن کی زنده هست کی مرده ،اون مرد نفسش رو حبس کرد
تا اسرائیلیها فکر کنن اون هم مرده.
بعد هم اسرائیلیها رفتن اون طرفتر و اون مرد فلسطینی که زنده مونده بود ،کشون کشون خودش رو برد
باالی یک درخت زیتون و ال به الی شاخههای درخت مخفی شد تا کسی نبینتش و زنده بمونه.
از اون باال نگاه کرد و دید که یه کامیون میخواد رد بشه و سربازای اسرائیلی هم جلوی کامیون رو گرفتن و
هم راننده و هم خانمهای توی ماشین و هم بچهها رو کشتن.
هععیییی بچهها ،خیلی خیلی در حق فلسطینیها ظلم کردن ،این جنایت یکی از بزرگترین جنایتهای
اسرائیل.
جنگ با همسایگان
بعد از این جنایت مثال سازمان ملل این کار اسرائیل رو محکوم کرد.
مثال به اسرائیل گفت«:این چه کار زشتی بود که تو کردی؟!»
اسرائیل هم گفت«:ببخشید از دستمون در رفت!!»
یه عذرخواهی الکی هم از مردم دنیا و فلسطین کرد.
اون سربازایی که تو جنایت کفرقاسم بودن و زنها و مردها و بچهها رو کشتن رو حتی تشویقشون هم کرد و
بهشون کلی پول و جایزه داد.
چرا؟ چون این جنایت رو انجام داده بودن.
بعد از این قضیه ،اسرائیلیها فقط به فلسطین قانع نشدن و بعد از اینکه یه عالمه فلسطینی مظلوم رو از
خونه و کاشونهشون انداختن بیرون و اونها هم مجبور شدن کوچ کنن و برن به طرف شهر غزه.
اونوقت اسرائیلیها با کشورهای همسایه وارد جنگ شدن.
با سوریه جنگیدن و رفتن خاک لبنان رو اشغال کردن و با مصر هم جنگیدن.
آخه اسرائیلیها چقد خونخوار و وحشین.
آخه من چی بگم راجع به این اسرائیلیها.
رفتین فلسطین رو بگیرین؛ با کشورهای همسایه آخه چیکار دارین؟
بچهها ،اگه اسرائیلیها رو ول کنید ،همین االن دوست دارن بیان و ایران ما رو هم بگیرن.
اما دستشون نمیرسه که هیچ زورشون هم نمیرسه.
انشاءاهلل زود زود ،طولی نمیکشه که ما با چشمهای خودمون نابودی اسرائیل رو میبینیم.
آره بچهها ،اسرائیلیها با کشورهای عربی همسایهشون وارد جنگ شدن.
این کشورهای عربی که غیرت نداشتن از فلسطینیهای مظلوم دفاع کنن و وارد جنگ بشن؛ تا وقتی که
اسرائیل به خودشون حمله نکرد کاری نکردن.
اما جنگ سختی بین اسرائیلیها با کشورهای عربی همسایه درگرفت که معروف شد به "جنگ کشورهای
عربی با اسرائیل".
ماجرای این جنگ رو شما بچهها باید حتما بخونید.
آخه اون زمان پادشاه ایران یه خیانت بزرگ در حق مردم فلسطین و مردم مظلوم کشورهای عربی کرد.
خب ،ادامهی قصه باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ میسپارم.
در پناه حق،یا علی مدد.
ماجرای احمد یاسین رایگان
🔴ماجرای اولین جنگ اعراب با اسرائيل و قیام شیخ احمد یاسین
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون دربارهی جنایت اسرائیلیها گفتم و ماجرای روستای مظلوم کَفَر قاسم رو تعریف کردم.
براتون گفتم که اسرائیلیها به زور وارد روستاها و زمینهای کشاورزی مردم میشدن و اونها رو از شهر و
روستا و خونه زندگیشون میانداختن بیرون.
هیچکسی هم به اسرائیلیها نمیگفت باالی چشمت ابروئه.
هیچکسی هم توی دنیا به اسرائیل اعتراض نمیکرد.
با اینکه اون زمان کشورهای مسلمون خیلی زیاد بودن و حداقل اونها باید اعتراض میکردن و جلوی ظلم
اسرائیل میایستادن و میجنگیدن اما به وقتش قیام نکردن و پا نشدن بجنگن.
سازمان ملل هم که کال طرفدار اسرائیل بود.
تصرف چند روزهی اسرائیل
سال ۸۴۹۱اسرائیلیها موفق شدن نزدیکِ نصفی از کشور فلسطین رو به زور مال خودشون کنن.
یادتون که هست براتون تعریف کردم؟
اون اسرائیلیها و یهودیها فقط دو درصد از زمینها رو خریده بودن.
حاال چجوری تونستن پنجاه درصد از زمینها رو بگیرن؟
اونا نصف یک کشور رو مال خودشون کردن و هیچکس هم صداش در نیومد.
سازمان ملل هم در کمال پررویی اسرائیل رو به رسمیت شناخت و همهی کشورهای دنیا هم این مسئله رو
قبول کردن.
اما بچهها ،کشورهای عربی که نزدیک فلسطین بودن وقتی دیدن اسرائیل داره روز به روز پیشرفت میکنه و
خاک بیشتری از کشور فلسطین رو میگیره ،احساس ترس کردن و با خودشون گفتن«:اگر ما وارد جنگ
نشیم ،اسرائیل میاد و ما رو هم میگیره».
شش تا از کشورهای اطراف فلسطین توی همون سال و همون وقتی که سازمان ملل اسرائیل رو به رسمیت
شناخت ،همون موقع مشغول جنگ با اسرائیلیها شدن ،یک جنگ همه جانبه.
لبنان و سوریه از شمال وارد خاک فلسطین اشغالی شدن و مصر از جنوب و اُردُن از یک طرف و عربستان از
طرف دیگه.
اونها همه وارد جنگ شدن و یک جنگ وحشتناکی درست شد.
اسرائیلیها اون زمان انقدر مجهز و آماده نبودن ،برای همین ظرف یک مدت کوتاهی توی چند روز لشکریان
اردن و سوریه و لبنان و عربستان و مصر و اینها وارد خاک اسرائیل شدن.
بچهها ،اسرائیلیها که دیدن کشورهای عربی دارن وارد خاکش میشن و میخوان نابودش کنن اونجا هم
یک نقشهی کثیف کشیدن؛ یک نقشه برای شکست دادن کشورهای عربی.
نقشهی کثیف اسرائیل و پادشاهان خودفروخته
حاال بگین ببینم به نظرتون نقشهی اسرائیل چی بود؟
به نظرتون اسرائیل تسلیم شد؟ نه ،اسرائیل دست به دامن سازمان ملل شد.
سازمان ملل هم فورا اعالم آتش بس کرد که همین امروز باید جنگ تموم بشه و نباید ادامه پیدا کنه.
از طرف دیگه اسرائیلیها رفتن با پادشاه کشورهای مختلف صحبت کردن و بهشون پیشنهاد پولهای زیاد
دادن و اونها هم بیخیال جنگ شدن.
جنگ متوقف شد اما فقط برای کشورهای عربی.
اسرائیلیها از اروپا کلی سرباز وارد کردن و کلی اسلحه از آمریکا و کشورهای دیگه خریدن و اونوقت آماده
شدن و بعد وقتی که کشورهای عربی آتش بس کرده بودن و دیگه نمیخواستن بجنگن حمله کردن و
همهی اون قسمتهایی رو که اردن و لبنان و سوریه و مصر گرفته بودن رو پس گرفتن و کشورهای عربی رو
شکست دادن.
بالخره بچهها...
بعد از اون ماجرا اسرائیلیها پیشرویشون رو بیشتر کردن و قسمتهای بیشتری از خاک فلسطین رو
گرفتن.
بچهها ،وقتی یک نفر شما رو از خونه و شهر و استانتون بندازه بیرون ،میخواین چیکار کنین؟
باید برید یک شهر دیگه یا یک استان دیگه؟
مردم مظلوم فلسطین مجبور شدن از خونههاشون بیان بیرون و برن به طرف استانهای دیگه.
حاال توی استانهای دیگه مگه خونه هست؟ نه بابا! هیچ خونهای در کار نبود.
یک اردوگاهها و جاهایی بود که مردم فقط بتونن توش زندگی کنن .خونه نبود ها! چادر و کمپ بود.
بچهها ،مردم نمیتونستن راحت زندگی کنن و امکانات برای زندگی نبود.
هیچکسی هم نبود که جلوی اسرائیلیهای بیرحم وایسته و باهاشون بجنگه و بهشون اجازه نده پیشروی
کنن.
هیچکسی نبود و ایران هم اون زمان طرفدار اسرائیل بود.
باورتون میشه؟ پادشاه ایران از طرفدارهای اسرائیل بود.
حاال قسمتهای بعد میگم که چه کارها و چه کمکهایی که به اسرائیل نکرد.
ایرانِ خودمون بچهها ،همین ایرانی که امروز با اسرائیل میجنگه یک زمانی پادشاههاش با اسرائیل دوست
بودن.
احمد یاسین ،نوجوانی بر روی صندلی چرخدار
خالصه بچهها...
توی اون وضعیت و توی اون همه مشکل ،یک نوجوونی به نام احمد یاسین تصمیم گرفت تا با اسرائیلیها
بجنگه .اما چجوری؟
احمد یاسین یک مشکل خیلی بزرگ داشت .چه مشکلی؟
بچهها ،احمد یاسین اون زمانی که نوجوون و سنش کمتر بود رفته بود یک روز باشگاه ،ورزش کنه ،یک
کاری کرده بود که افتاد زمین و فلج شد.
احمد یاسین از گردن به پایین فلج شده بود ،یعنی نمیتونست دست و پاهاش رو تکون بده و باید روی
ویلچر مینشست و دیگران این طرف و اون طرف میبردنش.
احمد یاسین هیچکاری نمیتونست بکنه اما تصمیم گرفته بود که با اسرائیلیها مبارزه کنه.
حاال شما تصور کنین بدنش سالم نیست و فقط سرش حس داره و دستها و پاهاش رو نمیتونه تکون بده،
اما تصمیم گرفت با اسرائیلیها بجنگه.
بچهها به نظرتون چه کاری میتونست بکنه؟ بگین ببینم.
آفرین! بچههایی که قصهی شهید عزّالدّین قسّام رو خوندن میدونن باید چیکار کرد.
باید کاری کنی تا مردم بلند شن و با دشمنها بجنگن.
احمد یاسین هم تصمیم گرفت تا درس بخونه و درسهاش رو خوب بخونه در کنارش قرآن و درسهای دین
رو هم بخونه تا بتونه یک روزی علیه اسرائیلیها یک کاری انجام بده.
اما بچهها ،خیلیها اون زمان بودن که احمد رو مسخره میکردن و بهش میخندیدن.
آخه یک نفری که نمیتونه دست و پاهاش رو تکون بده چجوری میخواد مبارزه کنه؟
ولی احمد یاسین ناامید نبود .احمد یاسین میدونست هرکسی که بخواد برای خدا کار و تالش کنه خدا هم
کمکش میکنه و تنهاش نمیزاره.
احمد یاسین توی همون سنین جوونی رفت توی یک مدرسهای و مشغول درس دادن به بچهها شد.
چی درس میداد؟ زبان عربی.
چیز عجیب غریبی نبود.
اون از همون زمان سر کالسهاش با بچهها صحبت میکرد و توضیح میداد و میگفت که اسرائیلیها کی
هستن.
احمد یاسین می گفت که چه ظلم و جنایتهایی اسرائیلیها در حق فلسطین کردن و سازمان ملل چه
خیانتهایی کرده.
احمد یاسین از همون کالسها برای خودش سرباز پرورش میداد و مجاهد تربیت میکرد.
تنها راه پیروزی ،جهاد و مقاومت است
خالصه بچهها...
احمد یاسین بزرگ و بزرگتر شد ،تا اینکه توی یک مسجدی مشغول کار شد.
آره بچهها ،میبینین هرکسی که یک کاری برای خدا کرده ،شروعش از مساجد بوده.
ما هم امروز نباید مساجد رو تنها بزاریم و نباید مساجد خالی از بچهها و جوونها بشه.
ما هم باید زیاد بریم به مساجد.
احمد یاسین توی مسجدشون جوونها و نوجوون ها رو دور خودش جمع و براشون صحبت و سخنرانی
میکرد و بهشون میگفت«:جلوی اسرائیلیها وایسین و باهاشون بجنگین و تسلیم و خسته نشین.
تنها راه پیروزی ،جهاد و مقاومت است و ما باید برای خدا از مال و جانمون بگذریم و باید وایستیم و با
دشمنهای خدا بجنگیم».
اما بچهها ،اسرائیلیهای نامرد روز به روز داشتن مردم مظلوم فلسطین رو بیشتر از پیش اذیت میکردن و هر
روز به اردوگاههای اونها حمله میکردن.
فکر کنین! یک آدمی رو از خونهاش و از شهرش بندازی بیرون بعد بره توی چادر و توی پناهگاه زندگی کنه
بعد باز به همون پناهگاه و چادر هم حمله کنی.
آخه چقدر باید نامرد باشی!!
یکبار اسرائیلیها به یک اردوگاهی حمله کردن و کلی زن و بچه و کلی از مردهای بیگناه رو کشتن.
هرکسی هم که جلوشون میایستاد رو یک تیر خالص میزدن و میکشتنش ،تا اینکه احمد یاسین تصمیم
گرفت سخنرانی کنه.
توی شهر اعالم کردن که احمد یاسین میخواد توی مسجد العباس سخنرانی کنه.
کسی نمیدونست احمد یاسین چی می خواد بگه اما همه میدونستن که احمد آدم مبارزه و آدم جنگیدنه و
آدم تسلیم شدن نیست.
اون روز مسجد پر از جمعیت شد و همه رفتن ببینن احمد یاسین چی میخواد بگه؟
اون روز احمد یاسین یک صحبت جانانه کرد و به مردم گفت«:کم نیارین و خسته نشین و مجاهدت کنین.
بجنگین و دشمنهای شما قطعا شکست میخورن .ما پیروزیم چون خدا با ماست».
مردم هم که صحبتهای احمد یاسین رو شنیدن آمادهی جنگیدن شدن.
همگی انرژی و انگیزه پیدا کردن برن با اسرائیلیها بجنگن و رفتن وارد درگیری شدن.
اما بچهها چون انگیزهشون درست نبود و نیت درستی نداشتن؛ نیتشون این نبود که برای خدا جهاد کنن،
اون وقت دشمنهای اسرائیلی موفق شدن شکستشون بدن.
بعد هم احمد یاسین رو گرفتن و شکنجهاش کردن و با تهدید بهش گفتن «:آهای مرد! حواست رو جمع
کن ،اگه بار دیگه از این صحبتها بکنی سرت رو به باد میدی .فهمیدی؟»
اما بچهها ،احمد یاسین آدم تسلیم و خسته شدن نبود.
احمد یاسین نیتش رضایت خدا بود و این کارها رو میکرد تا خدا ازش راضی باشه و میدونست توی راه خدا
هر مشکلی که براش پیش بیاد خدا براش جبران میکنه و خدا هوادارش هست.
برای همین احمد یاسین اونجا به ظاهر بهشون گفت«:باشه ،من کاری با شما ندارم».
اما از همونجا برای اسرائیلیها نقشهها کشید؛ نقشههایی که....
خب ،ادامهاش باشه برای قسمتهای بعد.
تا قسمتهای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
جنگ اسرائیل با اعراب رایگان
🔴ماجرای شکست اعراب از اسرائيل و مذاکرات یاسر عرفات
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی برای شما ماجرای حملهی اعراب به اسرائیل رو تعریف کردم و گفتم که چند تا کشور عربی با
اسرائیل وارد جنگ شدن و کلی از مناطق اسرائیلی رو تحت تصرف خودشون درآوردن.
براتون گفتم که اعراب میخواستن کل اسرائیل رو بگیرن اما سازمان ملل یک خیانت بزرگ انجام داد و اعالم
آتش بس کرد و اعراب از جنگ دست کشیدن اما اسرائیل به جنگ ادامه داد و کلی سرباز از اروپا وارد کرد و
کلی تسلیحات و اسلحه خرید و با اعراب جنگید و اونها رو از خاک فلسطین اشغالی بیرون انداخت.
البته این بین با بعضی از پادشاهها هم صحبت کرد و کاری کرد تا اونها دیگه باهاش نجنگن ،مثال پادشاه
اردن.
اونها خیانت کردن و با اسرائیل قرارداد بستن که دیگه باهاش کاری نداشته باشن.
عقب راندن فلسطینیها تا باریکه غزه
خب بچهها بریم ادامهى داستان رو بخونیم.
توی اون جنگ اسرائیل پیروز شد و موفق شد اعراب رو بیرون بندازه و فلسطینیهای بیشتری رو هم از
خاک کشورشون بیرون کنه.
انقدر فلسطینیها رو از خونههاشون اخراج کردن و بیرون انداختن که فلسطینیها مجبور شدن برن عقب و
عقب تا توی یک منطقهای به نام غَزّه ساکن بشن.
بچهها ،غزّه کُلِ بزرگیش اندازهی کرج هم نیست اما بیشتر از دو میلیون نفر جمعیت داره که خیلی جمعیت
زیادیه.
توی هر منطقهای از غزه یک عالمه انسان زندگی میکنه.
این انسانها همون کسانی هستن که یک روزی خونه داشتن.
خونههای بزرگ و زمین های کشاورزی و زندگی خوبی داشتن ولی اسرائیلیها نزاشتن که اینها زندگی
راحتی داشته باشن.
مردم بیگناه رو از خاک کشورشون اخراج کردن و رفتن و خودشون ساکن اونجا شدن و اسم کشورشون رو
گذاشتن اسرائیل.
خالصه بچهها...
سالهای سال اسرائیلیها علیه مردم فلسطین ظلم و ستم و جنایت میکردن و هر کاری که از دستشون بر
میومد انجام میدادن.
قسمت قبل هم براتون گفتم که اسرائیلیها حتی به پناهگاهها رحم نمیکردن؛ یعنی مردم مظلوم فلسطین
از خونههاشون رفته بودن توی یک پناهگاههایی اما اسرائیلیها با اونها اونجا هم میجنگیدن و مردم رو
اذیت میکردن.
پیشنهاد گفتگو و صلحِ یاسر عرفات
خب بچهها ،یادتونه قسمت قبل گفتم؛ اینکه یک نفری تصمیم گرفت علیه اسرائیلیها قیام کنه.
یک نفر به نام احمد یاسین.
براتون گفتم احمد یاسین از گردن به پایین فلج بود و کاری که از دستش بر میومد سخنرانی کردن بود.
سخنرانیهای احمد یاسین باعث میشد فلسطینیها انرژی و انگیزه پیدا کنن و با دشمنها بجنگن.
ولی بچهها ،همیشه بین یک ملتی که میخوان با دشمنهاشون مبارزه کنن و علیه ظلم وایستن و بجنگن و
جهاد کنن ،یک کسانی هستن بین خود همینها که دوست دارن با صحبت کارها رو حل کنن.
البته خیلی خوبه که آدم بتونه با صحبت کارهاش رو حل کنه اما اسرائیل که صحبت سرش نمیشه.
زبون اسرائیل فقط زبون تیر و تفنگ و موشک هست.
اسرائیلیها با صحبت کاری رو انجام نمیدن و باید مجبور شن تا انجامش بدن ،آمریکا هم همینطوره.
اما یک آقایی بود اون زمانهای قدیم به نام یاسر عرفات.
یاسر عرفات تصمیم گرفت به جای اینکه با اسرائیلیها بجنگه با اونها صلح و گفتوگو و آتش بس کنه.
اتفاقا یک عده از مردم مظلوم و بیپناه فلسطینی که دیدن سالهای سال جنگیدن و شکست خوردن و
کشته شدن؛ با خودشون گفتن این یاسر عرفات داره حرف خوبی میزنه و
بریم یار این بشیم و به یاسر عرفات کمک کنیم تا صلح کنه.
یاسر عرفات هم رفت و با اسرائیلیها صحبت و مذاکره و صلح کرد.
اما چه صلح کردنی بچهها؟
آخه مگه میشه یک نفری با گرگ وحشی صلح کنه؟
مگه میشه یک نفری به یک گرگ درنده بگه«:گرگ بیا با هم صحبت کنیم ،تو من رو نکش من هم به تو
چوب نمیزنم و نمیجنگم!!»
آخه میشه بچهها؟
عقالنیه؟
یاسر عرفات رفت و با اسرائیلیها صحبت و مذاکره کرد.
بعد هم رفت آمریکا و با آمریکاییها هم مذاکره کرد.
اما بچهها ،اسرائیلیها و آمریکاییها به هیچ کدوم از تعهداتی که میدن پایبند نیستن.
هرچی قول میدن میزنن زیرش و اصال روی حرفشون نمیشه حساب باز کرد ،کال دروغگو و نامرد هستن.
یاسر عرفات شکست خورد و مذاکراتش به نتیجه نرسید.
اسرائیلیها گولش زدن و فریبش دادن و باز هم با مردم مظلوم و بیپناه فلسطینی جنگیدن و کلی آدم دیگه
رو کشتن.
تا اینکه دو مرتبه یک جنگ دیگه بین کشورهای عربی و اسرائیل شکل گرفت ،یک جنگ جانانه.
این بار تعداد کشورهایی که رفته بودن خیلی زیاد بود و از هر طرفی به اسرائیل حمله میکردن.
از هر طرفی به خاک اسرائیل تیر و موشک و خمپاره و نارنجک مینداختن.
اونا میخواستن این مرتبه کار اسرائیل رو یکسره کنن.
آخه این یهودیهای صهیونیست هر جایی که میرن خرابکاری به بار میارن و اصال همسایههای خوبی نیستن
و فقط برای همسایههاشون دردسر درست میکنن.
خیانت محمد رضا شاه به فلسطین
بالخره بچهها ،کشورهای عربی تصمیم گرفتن کار اسرائیل رو یکسره و نابودش کنن؛
برای همین تصمیم گرفتن دیگه به اسرائیلیها نفت نفروشن.
حاال شما ممکنه بگین ،نفت چه اهمیتی داره؟
بچهها ،نفت اون زمان همه چیز بود.
هر کاری که میخواستی بکنی باید نفت میداشتی.
االن هم خیلی نفت مهمه و االن هم اگه کشورهای اسالمی و کشورهای حاشیهی خلیج فارس ،به دنیا نفت
نفروشن دو روزه دنیا میاد و به دست و پاشون میفته.
اونها تصمیم گرفتن و اون زمان به اسرائیل نفت نفروختن.
اسرائیلیها نمیدونستن چیکار کنن و تحریم شده بودن.
کشورهای عربی باهاش میجنگیدن و نفت هم بهش نمیدادن.
تا اینکه یک کشوری خیانت کرد.
یک کشوری به اسم ایران تصمیم گرفت تا به اسرائیل نفت بفروشه.
پادشاه ایران که اسمش محمدرضا پهلوی بود گفت«:من هر چقدر اسرائیلیها نفت بخوان با قیمت خوبی
بهشون میدم .اصال نگران نباشن».
بعد هم به اسرائیلیها گفت «:اگر میخواین بیاین توی کشور من .سربازهاتون رو بیارین و بهشون آموزش
نظامی یاد میدم که چجوری بجنگن.
اگر هم میخواین من بهتون با قیمت خیلی خوبی و شاید حتی رایگان اسلحه میدم که با اعراب بجنگین».
آخه چرا بچهها؟ چرا پادشاه ایران همچین خیانتی کرد؟
چون پادشاه ایران یک جورهایی خودش سرباز آمریکا بود.
آمریکاییها این پادشاه رو توی کشور ما آورده بودن.
آمریکاییها مشخص کرده بودن کی پادشاه ایران باشه و خب ،اون پادشاه هم طرفدار اسرائیل بود.
پادشاه ایران میگفت«:من با اسرائیل و توی تیم اسرائیل هستم .هر جایی که اسرائیل بجنگه من یارشم».
از طرف دیگه هم خود آمریکاییها کلی اسلحه و نیروی جنگی و بمب و خمپاره دادن به اسرائیلیها.
به اسرائیلیها کمک کردن تا کشورهای عربی رو از بین ببره و از خاک خودش بیرون بندازه.
اما بچهها ،این مرتبه اسرائیل فقط به اینکه کشورهای عربی رو بیرون بندازه قانع نشد و جلو و جلوتر رفت و
یک بخشهایی از اون کشورها رو هم گرفت.
مثال رفت توی جنوب لبنان و یک قسمتی از اونجا رو برای خودش گرفت ،همون قسمتی که شیعیان
زندگی میکردن؛ شیعیان مظلوم لبنانی.
آره بچهها ،اسرائیل اون جنگ رو هم پیروز شد.
وقتی اسرائیل توی اون جنگ پیروز شد به کشورهای عربی و کشورهایی که توی منطقهی ما بودن اعالم کرد
و گفت«:از این پس اسرائیل شکست ناپذیر هست .اگه همهی شما هم بیاید و با من بجنگید نمیتونید هیچ
غلطی بکنید .اسرائیل تبدیل به یک اَبَر قدرت شکست ناپذیر شده».
آره بچهها ،اسرائیل برای همهی کشورهایی که همسایهاش بودن خط و نشون کشید.
برای همهی اون کشورهایی که باهاش وارد جنگ شدن خط و نشون کشید و نشون داد که میتونه
شکستشون بده و دیگه کشوری باورش نمیشد که بتونه با اسرائیل بجنگه و کسی گمان نمیکرد روزی
فلسطین آزاد بشه.
اسرائیل باید از صفحهی روزگار محو بشه
بچهها ،هیچکسی با خودش تصور نمیکرد که اسرائیل رو بشه شکست داد.
تا اینکه پنج سال بعد از جنگ اسرائیلیها و اعراب در سال ۸۷۹۱به فارسی خودمون در سال ۸۵۳۹در
کشور ایران همون کشور یار اسرائیل و همون کشوری که اون همه به اسرائیل کمک کرد یک انقالب شد.
یک انقالب شد و شاه از ایران فرار کرد و رفت و به جای شاه یک کسی اومد که شعارش این بود«:اسرائیل
باید از صفحهی روزگار محو بشه».
یعنی اسرائیل باید نابود بشه.
و اون قهرمان کسی نبود جز سید روح اهلل خمینی.
امام خمینیِ ما ایرانیها اعالم کرد که ما با اسرائیل میجنگیم و نابودش میکنیم.
ای جانم!
بچهها ،از این جا به بعد ادامهی قصه خیلی جذاب میشه.
تا اینجا فقط اسرائیلیها پیروز شدن و فلسطینیها شکست خوردن ،اما از اینجای قصه به بعد پیروزیهای
ما داره شروع میشه.
با انقالبی که مردم ایران انجام دادن ،اسرائیل متوجه شد که دیر یا زود از بین میره و باید گورش رو گم کنه
و از کشور فلسطین بره بیرون.
خب ،ادامهی قصهها رو حتما گوش کنید که میخوام ماجراهای دالوریهای ایرانیها رو براتون تعریف کنم.
تا قسمتهای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
بسم الله القاسم الج ّبا یرن
داستان قهرمانان فلسطینی (طوفان االقصی)
قسمت هشتم (طوفان االقصی)
به نام خدایی که یاور مظلومان است و دشمن ظالمان
محمد الضیف
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای پیروزی انقالب اسالمی ایران رو تعریف کردم و گفتم که بعد از اینکه انقالب
ایران به پیروزی رسید همهی کشورهای ظالم میخواستن ایران رو نابود کنن و شکست بدن.
اونا هشت سال با ایران جنگیدن و شکست خوردن و به هیچ جایی هم نرسیدن.
تا اینکه کشورهای مظلوم منطقه هم یاد گرفتن اگر بخوان پیروز بشن باید مثل ایران مقاومت کنن و جلوی
دشمنان وایستن و باهاشون بجنگن و از پا ننشینن.
شیعیان لبنان به تقلید از ایران حزب اهلل رو ایجاد کردن و حزب اهلل موفق شد اسرائیل رو از خاک کشورش
بندازه بیرون.
بعد از لبنان ،فلسطینیها تصمیم گرفتن مثل ایران مقاومت کنن ،برای همین حِماس رو به وجود آوردن.
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که رهبر حماس یعنی احمد یاسین چقدر عاشق و طرفدار ایران و امام بود.
بچهها ،بعد از اینکه احمد یاسین یک سفر به ایران اومد و وقتی برگشت به فلسطین اسرائیلیها احساس
خطر کردن ،برای همین از همون موقع نقشه کشیدن تا احمد یاسین رو به شهادت برسونن.
در نهایت هم سال ۳۱۳۱اسرائیلیها تونستن اون انسان بزرگ رو به شهادت برسونن.
بچهها ،احمد یاسین به شهادت رسید اما شاگردانش راهش رو ادامه دادن.
یکی از شاگردهای احمد یاسین یک جوونی بود به نام محمد .محمد دیاب ابراهیم المصری ،اسمش عربی و
سخته اما اونجا بهش میگن محمد الضِیف.
بچهها ،یکی از جوونهایی که دور و بر شیخ احمد یاسین میگشت ،محمد الضیف بود.
محمد الضیف یکی از همون کودکانی بود که توی پناهگاهها به دنیا اومد که قصهی پناهگاهها رو قبال براتون
تعریف کردم و گفتم وقتی فلسطینیها از خاک کشورشون فرار کردن رفتن داخل یک پناهگاههایی.
محمد اونجا به دنیا اومد.
بچهها ،محمد از اون نخبهها و مغزهایی هست که اسرائیلیها خیلی خیلی ازش میترسن.
محمد الضیف یکی از کسانی هست که تا حاال کسی چهرهاش رو ندیده و کسی نمیدونه محمد چه شکلیه.
چرا؟ چون هیچوقت جلوی دوربین نمیره یا اگه جلوی دوربین بره ،صورتش رو با چفیه میپوشونه.
اسرائیلیها همهی تالششون رو کردن تا محمد الضیف رو به شهادت برسونن.
بچهها ،لقب محمد ،الضیف هست؛ ضیف به عربی یعنى مهمون.
چرا بهش میگن محمدِ مهمون؟ چون محمد الضیف یک جای ثابت و یک خونهی مشخص نداره و هر روز و
هر شب مهمون یک جائیه ،برای همین بهش میگن محمد الضیف.
شهید زنده
اسرائیلیها نمیتونن محمد رو شناسایی کنن و نمیدونن کجاست و داره چیکار میکنه.
بچهها ،چند سال پیش اسرائیلی های نامردِ بچهکشِ بیرحم ،وقتی دیدن دستشون به محمد الضیف
نمیرسه ،خونهاش رو شناسایی کردن و با موشک زدن.
اونا همسر محمد و دو تا از بچههاش رو به شهادت رسوندن.
محمد الضیف از دوستان صمیمیِ سردار جان فدای ما حاج قاسم عزیز بود و از اون کسانی هست که خیلی
ایران و رهبر عزیزمون رو دوست داره و حاج قاسم هم بهش لقب شهید زنده رو داده بود.
حاج قاسم یک نامهای برای محمد الضیف نوشته و اونجا به محمد لقب شهید زنده رو داده.
بچهها ،محمد الضیف و دوستان و یارانش توی این سالها علیه اسرائیلیها خیلی کار کردن.
همهی این سالها فلسطینیها دستشون خالی بود و اسرائیلی های نامرد با موشک شهر غَزّه رو میزدن اما
با همهی اینها باز هم اسرائیلیها نمیتونستن کار خاصی بکنن.
حتما شما بچهها ،عکسهاش رو دیدین که جوونهای فلسطینی با تیر و کمونهای سنگی میرن با تانکهای
اسرائیلی میجنگن.
بچهها ،اسرائیلیها همیشه به فلسطین حمله میکردن.
مردم فلسطین همیشه توی خونههاشون داشتن زندگیشون رو میکردن که اسرائیلیهای بیرحم روی
سرشون موشک میانداختن و مردم مظلوم غزه رو به شهادت میرسوندن.
اما بچهها در سال ۰۲۰۱یعنی همین سالی که ما داریم زندگی میکنیم ،در چند روز پیش در شنبه ۳۱
آوریل سال ۰۲۰۱محمد الضیف و یارانش یک نقشهی جانانه کشیدن.
اونا نقشه کشیدن بدون اینکه اسرائیلیها متوجه بشن ،بهشون حمله کنن.
تونلهای زیرزمینی
یک روز صبح که اسرائیلیها مثل هر روز داشتن میرفتن سر کارشون تا نقشه بکشن مردم فلسطین رو
بیچاره و بیچارهتر کنن ،به خودشون اومدن که دیدن از زمین و آسمون داره روی سرشون موشک میباره.
موشکهایی که اسرائیلیها نمیدونستن دارن از کجا میخورن.
محمد الضیف سخنرانی کرد و اعالم کرد که ما از امروز بازی جدیدی رو شروع کردیم .اسرائیلیها تا حاال
هرچی حمله کردن و ما رو زدن ما کاری نتونستیم بکنیم ولی از امروز حمله رو ما انجام میدیم و اسرائیل رو
نابود میکنیم.
بچهها ،محمد الضیف سخنرانی کرد و یارانش ،اسرائیل رو موشک بارون کردن.
بعد از اون هم مردم فلسطین وارد شهرکهای اسرائیلی شدن و یک عالمه از نظامیهای اسرائیلی رو اسیر
کردن.
از جمله اونهایی که اسیر شدن ،یکی از بزرگترین فرماندهان اسرائیلی بود که توی خونهاش دستگیرش
کردن و به فلسطین بردن.
این عملیات یک شکست کامل برای اسرائیل بود.
اسرائیلیها با ماهوارههایی که دائم غزه رو نگاه میکنن همه چیز رو زیر نظر دارن اما نمیدونستن محمد
الضِیف و یارانش کجا دارن کار میکنن.
البته همچین هم نیست که کال ندونن.
منم میدونم که محمد الضیف و یارانش زیر خاک فلسطین ،زیرِ زمین ،تونلهایی کندن.
تونلهایی که اونجا موشک میسازن و نیرو آموزش میدن و نقشه میکشن و به اسرائیلیها حمله میکنن.
تونلهای زیر زمینی فلسطینیها معروفه و اسرائیلیها خیلی خیلی از این تونلها میترسن.
کشتار زنان و کودکان
بعد از اینکه اسرائیلیها این شکست بزرگ رو خوردن و آبروشون توی کل دنیا رفت تصمیم گرفتن یک
جنایت بزرگ انجام بدن.
اسرائیلیهای بیرحم شروع به موشک باران شهر مظلوم غَزّه کردن.
بچهها ،وقتی دو تا مرد بزرگ با هم میجنگن این نامردیه که یک نفری بره زن و بچهی اون مرد رو اذیت
کنه و بکشه.
اسرائیلیها خیلی نامردتر از این حرفها هستن.
اسرائیلیها شروع به بمبارون خونههای مردم فلسطین کردن و بچه ها و خانمها و هر کسی که بیگناه هست
رو میکشن.
اسرائیلیها حتی به بیمارستانهای غزه هم حمله میکنن.
توی بیمارستان کیه؟ مگه آدمهای جنگجو توی بیمارستانها هستن؟
توی بیمارستانها ،بچهها و خانمهای مجروح هستن.
اسرائیلیها با چه حقی به بیمارستانها موشک میزنن؟ با چه حقی اون بچهها رو میکشن؟
چرا سازمان ملل نمیاد جلوشون رو بگیره؟ چرا آمریکا اومده کمکشون میکنه؟
چرا اینها دارن مردم مظلوم رو میکشن ولی نه کشورهای اروپایی ،نه آمریکا ،نه سازمان ملل جلوشون رو
نمیگیرن؟
بچهها قصهی من هنوز به پایان نرسیده.
این قصه تا اون روزی که با چشمهای خودمون ببینیم که رژیمِ کودک کشِ ظالمِ بیرحمِ اسرائیل از روی
کُرهی زمین حذف و نابود بشه و کشور فلسطین به مردم اصلیش برگرده ادامه داره.
اون روز دیر نیست بچهها؛ ما با چشمهای خودمون میبینیم.
رهبرمون به ما وعده داد که ۰۱سال بیشتر طول نمیکشه.
از اون ۰۱سال ۹ ، ۳سالش گذشته.
بچهها چیزی تا نابودی اسرائیل نمونده.
به امید پیروزی مردم مظلوم فلسطین شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
شروع نابودی اسرائیل رایگان
🔴ماجرای انقلاب اسلامی ایران و شروع جریان مقاومت در منطقه
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای شکست اعراب توی جنگ با اسرائیل رو براتون تعریف کردم و گفتم که پادشاه نامرد
ایران توی اون جنگ به اسرائیل کمک کرد و بهش نفت فروخت و هر کمکی که تونست کرد تا اینکه
اسرائیل پیروز بشه.
البته آمریکا هم خیلی به اسرائیل کمک کرد.
از طرف دیگه بعضی از پادشاهان اعراب باز هم خیانت کردن و با اسرائیلیها توافق کردن و البته شکست
خوردن.
بالخره بچهها ،براتون گفته بودن که یک نفر بود به نام یاسر عرفات که میخواست با مذاکره همهی کارها رو
درست کنه اما نتونست و اون هم شکست خورد.
حمله همه جانبه به ایران
اسرائیل به همهی کشورهای همسایهاش اعالم کرد که یک کشور شکست ناپذیره.
اما بچهها ،همهی این پیروزیهای اسرائیل تا وقتی ادامه داشت که انقالب ایران پیروز نشده بود.
وقتی مردم رفتن پشت سر امام خمینی و قیام کردن و شاه رو از کشورمون انداختن بیرون و جمهوری
اسالمی رو ایجاد کردن امام خمینی پیغام داد؛ ما دشمن سر سخت اسرائیل هستیم و اسرائیل رو به رسمیت
نمیشناسیم.
بعد از انقالب ،سفارت اسرائیل رو توی کشورمون از بین بردیم و از همون روز دشمنیمون رو با اسرائیل آغاز
کردیم.
چرا؟ چون اسرائیل ظالم و زورگوئه و در حق مردم مظلوم فلسطین داره ظلم میکنه و ما طرفدار مظلوم
هستیم.
بچهها ،بعد از اینکه ایران اعالم کرد با آمریکا و اسرائیل دشمن هست و نمیخواد یار اونها باشه؛ آمریکا و
اسرائیل نقشه کشیدن تا ایران رو نابود کنن.
نقشههاشون هم انصافا نقشههای خوبی بود.
اونا خواستن یک قسمتی از کشورمون ،استان کردستان رو از ایران جدا کنن و یک درگیری درست کردن.
یک درگیریای که باعث شد کلی از سربازهای امام خمینی برن اونجا بجنگن تا کردستان از ایران جدا نشه.
اما بچهها ،هنوز درگیری کردستان تموم نشده بود که یک مرتبه از جنوب کشورمون ،صَدام نامرد به ایران
حمله کرد.
بچهها ،صدام وقتی به ایران حمله کرد نصف دنیا پشت سرش بودن و بهش اسلحه و سرباز و نیرو میدادن.
هیچکسی با ایران نبود و ما تنهای تنها بودیم.
ایران فقط یک نفر رو داشت و اون هم خداوند متعال بود.
خدا با مردم ایران بود و جوونهای ایرانی هم جوونهای با خدایی بودن.
جوونها رفتن توی میدون و جنگیدن.
جوونهایی مثل ابراهیم هادی ،مصطفی چمران ،عبدالحسین برونسی ،حسین فهمیده و مثل حاج قاسم
سلیمانی.
اونها رفتن و با دشمنان جنگیدن و اجازه ندادن که صدام یک وجب از خاک ایران رو برای خودش بگیره.
بچهها ،توی دویست سال گذشتهی کشورمون ما هیچ جنگی نکردیم مگه اینکه یک بخشی از کشورمون رو
از دست دادیم.
بچهها ،ما همیشه توی جنگهامون شکست خورده بودیم اما این بار نصف دنیا اومدن با ما جنگیدن و از ما
شکست خوردن.
ما ایرانیها با اینکه هیچی نداشتیم و اونها کلی بمب و موشک و تانک داشتن اما با این حال رزمندههای
ایرانی و سربازهای امام خمینی پیروز شدن.
اونا این پیام رو به همهی دنیا دادن که میشه با امکانات کم جلوی دشمن وایستاد جنگید و پیروز شد.
آره بچهها...
کشور عزیزمون ایران به همهی کشورهای عربی یاد داد که با مقاومت و جهاد کردن میشه پیروز شد ولی با
تسلیم شدن حتما شکست میخوریم.
ما نباید جلوی دشمنانمون کم بیاریم.
ما باید وایستیم بجنگیم تا نابودشون کنیم و از خدا هم یاری بخوایم تا کمکمون کنه.
باید مثل ایرانیها جهاد و قیام کنیم
بالخره بچهها...
جنگ ما باعث شد توی لبنان شیعیان لبنان بلند بشن و قیام کنن و حزب اهلل لبنان رو به وجود بیارن.
این کار ما باعث شد توی کشور فلسطین هم مردم مظلوم فلسطین بلند بشن و قیام کنن و گروه مقاومت
حِماس رو به وجود بیارن.
این کار ما باعث شد تا همهی کشورهایی که تحت ظلم و ستم بودن بفهمن که میشه جنگید و پیروز شد.
ایران این رو به همه ثابت کرد که اگر با خدا باشین و برای خدا باشین پیروزی مال شماست.
بچههای عزیزم ،یادتونه که گفتم اسرائیلیها توی جنگ با اعراب رفتن و جنوب لبنان رو اشغال کردن.
توی جنوب لبنان شیعیان مظلوم و بیپناه زندگی میکردن.
انقالب ایران به شیعیان لبنان یاد داد که میشه با اسرائیلیها جنگید.
شیعیان هم حزب اهلل رو به وجود آوردن و با اسرائیلیها وارد جنگ شدن.
چند تا عملیات جانانه کردن و اسرائیل رو از خاک کشورشون انداختن بیرون.
قصههای قهرمانهای لبنانی باشه برای یک ماجرای دیگه.
اما بچهها ،فلسطینیها که دیدن لبنانیها هم پیروز شدن ،تصمیم گرفتن که بلند شدن و با دشمنانشون
بجنگن.
از طرف دیگه احمد یاسین رو که یادتونه بچهها!
احمد یاسین هم عاشق انقالب و طرفدار امام خمینی و بعد از امام خمینی هم طرفدار امام خامنهای شد.
احمد یاسین به نیروهاش میگفت«:ما باید مثل ایرانیها جهاد و قیام کنیم و از دشمنهامون نترسیم».
سفر شیخ احمد یاسین به ایران
بچهها ،رئیس حماس ،همون جنبشی که توی فلسطین به وجود اومد بعد از یک مدتی احمد یاسین شد.
احمد یاسین شد رئیس کل مبارزهای فلسطینی و اسرائیلیها هم خیلی ازش میترسیدن.
آخه میترسیدن نکنه توی فلسطین هم یک عدهای به وجود بیان که مثل ایرانیها باشن و از مرگ و کشته
شدن نترسن.
بچهها ،اسرائیلیها مثل چی از مُردن میترسن.
اسرائیلیها مثل موش میمونن و وقتی موشک میاد توی سوراخ قایم میشن.
اونا خیلی از مردن میترسن و برای همین میترسیدن که نکنه یک کسانی به وجود بیان که از مردن و
شهادت نترسن.
بچهها ،کار ایران و قیام امام خمینی و تالشهای شبانه روزی امام خامنهای جواب داد و داخل کشور
فلسطین نیرویی به وجود اومد به نام حِماس.
نیروهای حماس دیگه از مرگ و کشته شدن نمیترسیدن و فقط و فقط میخواستن اسرائیلیها رو نابود
کنن.
احمد یاسین در سال ۷۷۱۱تصمیم گرفت یک سفر بیاد به کشور ایران.
احمد یاسین به همراه چند تا از یارانش سوار هواپیما شدن و اومدن به شهر تهران و با رهبر ایران دیدار
کردن.
حضرت آقا اونجا به احمد یاسین گفتن و یاد دادن که چیکار کنه تا اسرائیل رو شکست بده.
چند وقتی احمد یاسین تو ایران بود با علما و رهبر و رئیس جمهور ایران دیدار کرد و بعد برگشت به کشور
خودش یعنی فلسطین.
شهادت شیخ یاسین
اما بچهها ،اسرائیلیها دیگه احساس خطر میکردن.
وقتی دیدن لبنان اونها رو از کشورش انداخت بیرون و ایران هم توی جنگها پیروز شد ،دیگه میترسیدن
نکنه که احمد یاسین هم بتونه مثل امام خمینی کاری کنه که اسرائیل نابود بشه؛
برای همین تصمیم گرفتن تا احمد یاسین رو به شهادت برسونن.
اونا یک روز بعد از نماز صبح که احمد یاسین توی مسجدی خوند و برای مردم سخنرانی کرد ،وقتی از
مسجد بیرون رفت ،هلیکوپترهای اسرائیلی رفتن و با چند تا موشک احمد یاسین و بعضی از یارانش رو مورد
هدف قرار دادن و رهبر بزرگ حماس ،اون انسان بزرگ و خدایی رو به شهادت رسوندن.
بچهها ،احمد یاسین به آرزوش که آرزوی هر انسان مجاهدی شهادت در راه خدا هست ،رسید.
اما بچهها ،اسرائیلیهای نادون نفهمیدن با این کاری که کردن گور خودشون رو کندن.
سربازهای احمد یاسین بعد از این موضوع تصمیمهای بسیار مهمی گرفتن.
اونا تصمیمهایی گرفتن که به علمیات طوفان االقصی منجر شد.
خب بچهها ،ادامهی قصه و ماجرای طوفان االقصی باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
طوفان الاقصی رایگان
🔴ماجرای عملیات قهرمانانه طوفان الاقصی و شکست اسرائیل
مرورگر شما از پخش فایل صوتی پشتیبانی نمیکند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای پیروزی انقالب اسالمی ایران رو تعریف کردم و گفتم که بعد از اینکه انقالب
ایران به پیروزی رسید همهی کشورهای ظالم میخواستن ایران رو نابود کنن و شکست بدن.
اونا هشت سال با ایران جنگیدن و شکست خوردن و به هیچ جایی هم نرسیدن.
تا اینکه کشورهای مظلوم منطقه هم یاد گرفتن اگر بخوان پیروز بشن باید مثل ایران مقاومت کنن و جلوی
دشمنان وایستن و باهاشون بجنگن و از پا ننشینن.
شیعیان لبنان به تقلید از ایران حزب اهلل رو ایجاد کردن و حزب اهلل موفق شد اسرائیل رو از خاک کشورش
بندازه بیرون.
بعد از لبنان ،فلسطینیها تصمیم گرفتن مثل ایران مقاومت کنن ،برای همین حِماس رو به وجود آوردن.
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که رهبر حماس یعنی احمد یاسین چقدر عاشق و طرفدار ایران و امام بود.
بچهها ،بعد از اینکه احمد یاسین یک سفر به ایران اومد و وقتی برگشت به فلسطین اسرائیلیها احساس
خطر کردن ،برای همین از همون موقع نقشه کشیدن تا احمد یاسین رو به شهادت برسونن.
در نهایت هم سال ۳۱۳۱اسرائیلیها تونستن اون انسان بزرگ رو به شهادت برسونن.
بچهها ،احمد یاسین به شهادت رسید اما شاگردانش راهش رو ادامه دادن.
یکی از شاگردهای احمد یاسین یک جوونی بود به نام محمد .محمد دیاب ابراهیم المصری ،اسمش عربی و
سخته اما اونجا بهش میگن محمد الضِیف.
بچهها ،یکی از جوونهایی که دور و بر شیخ احمد یاسین میگشت ،محمد الضیف بود.
محمد الضیف یکی از همون کودکانی بود که توی پناهگاهها به دنیا اومد که قصهی پناهگاهها رو قبال براتون
تعریف کردم و گفتم وقتی فلسطینیها از خاک کشورشون فرار کردن رفتن داخل یک پناهگاههایی.
محمد اونجا به دنیا اومد.
بچهها ،محمد از اون نخبهها و مغزهایی هست که اسرائیلیها خیلی خیلی ازش میترسن.
محمد الضیف یکی از کسانی هست که تا حاال کسی چهرهاش رو ندیده و کسی نمیدونه محمد چه شکلیه.
چرا؟ چون هیچوقت جلوی دوربین نمیره یا اگه جلوی دوربین بره ،صورتش رو با چفیه میپوشونه.
اسرائیلیها همهی تالششون رو کردن تا محمد الضیف رو به شهادت برسونن.
بچهها ،لقب محمد ،الضیف هست؛ ضیف به عربی یعنى مهمون.
چرا بهش میگن محمدِ مهمون؟ چون محمد الضیف یک جای ثابت و یک خونهی مشخص نداره و هر روز و
هر شب مهمون یک جائیه ،برای همین بهش میگن محمد الضیف.
شهید زنده
اسرائیلیها نمیتونن محمد رو شناسایی کنن و نمیدونن کجاست و داره چیکار میکنه.
بچهها ،چند سال پیش اسرائیلی های نامردِ بچهکشِ بیرحم ،وقتی دیدن دستشون به محمد الضیف
نمیرسه ،خونهاش رو شناسایی کردن و با موشک زدن.
اونا همسر محمد و دو تا از بچههاش رو به شهادت رسوندن.
محمد الضیف از دوستان صمیمیِ سردار جان فدای ما حاج قاسم عزیز بود و از اون کسانی هست که خیلی
ایران و رهبر عزیزمون رو دوست داره و حاج قاسم هم بهش لقب شهید زنده رو داده بود.
حاج قاسم یک نامهای برای محمد الضیف نوشته و اونجا به محمد لقب شهید زنده رو داده.
بچهها ،محمد الضیف و دوستان و یارانش توی این سالها علیه اسرائیلیها خیلی کار کردن.
همهی این سالها فلسطینیها دستشون خالی بود و اسرائیلی های نامرد با موشک شهر غَزّه رو میزدن اما
با همهی اینها باز هم اسرائیلیها نمیتونستن کار خاصی بکنن.
حتما شما بچهها ،عکسهاش رو دیدین که جوونهای فلسطینی با تیر و کمونهای سنگی میرن با تانکهای
اسرائیلی میجنگن.
بچهها ،اسرائیلیها همیشه به فلسطین حمله میکردن.
مردم فلسطین همیشه توی خونههاشون داشتن زندگیشون رو میکردن که اسرائیلیهای بیرحم روی
سرشون موشک میانداختن و مردم مظلوم غزه رو به شهادت میرسوندن.
اما بچهها در سال ۰۲۰۱یعنی همین سالی که ما داریم زندگی میکنیم ،در چند روز پیش در شنبه ۳۱
آوریل سال ۰۲۰۱محمد الضیف و یارانش یک نقشهی جانانه کشیدن.
اونا نقشه کشیدن بدون اینکه اسرائیلیها متوجه بشن ،بهشون حمله کنن.
تونلهای زیرزمینی
یک روز صبح که اسرائیلیها مثل هر روز داشتن میرفتن سر کارشون تا نقشه بکشن مردم فلسطین رو
بیچاره و بیچارهتر کنن ،به خودشون اومدن که دیدن از زمین و آسمون داره روی سرشون موشک میباره.
موشکهایی که اسرائیلیها نمیدونستن دارن از کجا میخورن.
محمد الضیف سخنرانی کرد و اعالم کرد که ما از امروز بازی جدیدی رو شروع کردیم .اسرائیلیها تا حاال
هرچی حمله کردن و ما رو زدن ما کاری نتونستیم بکنیم ولی از امروز حمله رو ما انجام میدیم و اسرائیل رو
نابود میکنیم.
بچهها ،محمد الضیف سخنرانی کرد و یارانش ،اسرائیل رو موشک بارون کردن.
بعد از اون هم مردم فلسطین وارد شهرکهای اسرائیلی شدن و یک عالمه از نظامیهای اسرائیلی رو اسیر
کردن.
از جمله اونهایی که اسیر شدن ،یکی از بزرگترین فرماندهان اسرائیلی بود که توی خونهاش دستگیرش
کردن و به فلسطین بردن.
این عملیات یک شکست کامل برای اسرائیل بود.
اسرائیلیها با ماهوارههایی که دائم غزه رو نگاه میکنن همه چیز رو زیر نظر دارن اما نمیدونستن محمد
الضِیف و یارانش کجا دارن کار میکنن.
البته همچین هم نیست که کال ندونن.
منم میدونم که محمد الضیف و یارانش زیر خاک فلسطین ،زیرِ زمین ،تونلهایی کندن.
تونلهایی که اونجا موشک میسازن و نیرو آموزش میدن و نقشه میکشن و به اسرائیلیها حمله میکنن.
تونلهای زیر زمینی فلسطینیها معروفه و اسرائیلیها خیلی خیلی از این تونلها میترسن.
کشتار زنان و کودکان
بعد از اینکه اسرائیلیها این شکست بزرگ رو خوردن و آبروشون توی کل دنیا رفت تصمیم گرفتن یک
جنایت بزرگ انجام بدن.
اسرائیلیهای بیرحم شروع به موشک باران شهر مظلوم غَزّه کردن.
بچهها ،وقتی دو تا مرد بزرگ با هم میجنگن این نامردیه که یک نفری بره زن و بچهی اون مرد رو اذیت
کنه و بکشه.
اسرائیلیها خیلی نامردتر از این حرفها هستن.
اسرائیلیها شروع به بمبارون خونههای مردم فلسطین کردن و بچه ها و خانمها و هر کسی که بیگناه هست
رو میکشن.
اسرائیلیها حتی به بیمارستانهای غزه هم حمله میکنن.
توی بیمارستان کیه؟ مگه آدمهای جنگجو توی بیمارستانها هستن؟
توی بیمارستانها ،بچهها و خانمهای مجروح هستن.
اسرائیلیها با چه حقی به بیمارستانها موشک میزنن؟ با چه حقی اون بچهها رو میکشن؟
چرا سازمان ملل نمیاد جلوشون رو بگیره؟ چرا آمریکا اومده کمکشون میکنه؟
چرا اینها دارن مردم مظلوم رو میکشن ولی نه کشورهای اروپایی ،نه آمریکا ،نه سازمان ملل جلوشون رو
نمیگیرن؟
بچهها قصهی من هنوز به پایان نرسیده.
این قصه تا اون روزی که با چشمهای خودمون ببینیم که رژیمِ کودک کشِ ظالمِ بیرحمِ اسرائیل از روی
کُرهی زمین حذف و نابود بشه و کشور فلسطین به مردم اصلیش برگرده ادامه داره.
اون روز دیر نیست بچهها؛ ما با چشمهای خودمون میبینیم.
رهبرمون به ما وعده داد که ۰۱سال بیشتر طول نمیکشه.
از اون ۰۱سال ۹ ، ۳سالش گذشته.
بچهها چیزی تا نابودی اسرائیل نمونده.
به امید پیروزی مردم مظلوم فلسطین شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
موارد مرتبط
قصه اباالفضل العباس
قصه زندگی امیرالمؤمنین امام علی (شهادت)
ماجرای ضربت خوردن امام علی(ع) به دست ابن ملجم بدجنس و نامرد
و بعد هم وصیت های حضرت
و شهادت امیرالمؤمنین
قصه زندگی شهید مصطفی صدرزاده
قصه زهیر بن قین
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


عالی بود