قصه هایی کودکانه از زندگی:
1.حضرت امام رضا(ع)
2.حضرت فاطمه معصومه(س)
3.حضرت شاهچراغ
خانواده کرامت
تولد حضرت معصومه(س) رایگان
🟠 امام کاظم(ع)💚 با خوشحالی فرمودند: بابا فدای این دخترش بشود.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
خب بچه ها، امروز میخوام براتون قصه ی زندگی یک قهرمان واقعی رو تعریف
کنم. یک قهرمانی که برخلاف قهرمان های قبلی داستان ها ،که همگی مرد بودن، این بار قهرمان قصه ی ما یک دختر خانوم هست. یک دختر خانمی که همه ی شما می شناسید و به زیارتش در شهر مقدس قم رفتید ، ولی از زندگیش شاید چیز زیادی نمی دونید .
امروز می خوام زندگی قهرمان واقعی دخترخانم ها، یعنی حضرت فاطمه معصومه (س) رو براتون تعریف کنم . آماده هستین بچه ها؟ شرو ع کنم؟
- لقب معصومه
سالیان سال پیش ، در هزار و دویست و شصت، هفتاد سال قبل، توی شهر مدینه، همون شهری که تمام ائمه و امامان ما و پیامبر خدا در اون زندگی کردن، یک دختر خانم، توی خونه ی حضرت مو سی ابن جعفر،امام هفتم ما شیعیان متولد شد.
اسم این دختر رو باباشون، یعنی امام کاظم (ع) فاطمه گذاشتند، درست همون اسمی که پیامبر خدا برای دختر خوب و مهربونشون حضرت فاطمه زهرا (س) انتخاب کردن .
خب بچه ها، می دونید بعدا لقب دخترشون چی شد ؟ آفرین! معصومه.
لقب شون و فاطمه اسم شون بود. چرا؟ چون ایشون انقدر دختر خوبی بودن و به حرفهای خدا گوش می دادن و اینقدر که گناه نمی کردن ، بهشون لقب معصومه رو دادن.
- عاشق همدیگه
حضرت معصومه(س) خواهر امام رضا جانمون هستن و امام رضا هم خیلی
حضرت معصومه رودوست داشتن. البته امام رضا همه ی دختر خانم هایی که مثل حضرت معصومه (س) باشن و به دستورات خدا گوش بدن رو دوستت دارن، ولی خوب خواهر آدم یک چیزدیگه هست. مگه نه آقا پسرها؟ حرف من رو تایید می کنید دیگه ؟
خواهر خیلی عزیزه و داداش خیلی خواهرش رو دوست داره ، امام رضا هم عاشق حضرت معصومه بودن و خیلی ایشون رو دوست داشتن. با اینکه امام رضا ۲۰ سال از حضرت معصومه بزرگتر بودن؛ اما حضرت معصومه رو خیلی خیلی دوست داشتن
البته این را هم بهتون بگم که ضر حضرت معصومه (س) هم خیلی دخترخوب وکامل
و بدون نقصی بودن.
حال ممکنه براتون سؤال بشه که یک دختر خوب چه شکلیه؟ چه ویژگی ها و چه اخلاق هایی داره ؟ می خواین بدونید حضرت معصومه (س) چه شکلی بودن؟! اگر شما هم این ویژگیها رو داشته باشین، یک دختر خوب وکامل می شین ، یک دختری که امام زمانتون حسابی دوستش داره و براتون دعا می کنه.
- هر سؤالی دارید بپرسید
یک روز شیعیان امام موسی کاظم (ع) امام هفتم ما شیعیان، از راه خیلی
خیلی دوری به شهر مدینه اومدن تا امامشون، حضرت موسی ابن جعفر، امام
کاظم (ع) رو ببینند و چند تا سؤالی که داشتن رو از امامشون بپرسن و بعد هم به
سرزمین خودشون برگردن.
بچه ها، اون زمان که مثل الان نبود تلفن باشه زنگ بزنن ، ببینن اول امام هستن بعد برن، اون زمان این طوری نبود.
خلاصه، اونها به شهر مدینه رسیدن و به خونه ی موسی ابن جعفر رفتند ، در زدن و گفتند: ما اومدیم امام مون، امام کاظم رو ببینیم .
خادم هایی که توی خونه بودن، گفتن : آخه امام کاظم که خونه نیستن ، ایشون به سفر رفتند و معلوم نیست کی برگردن.
شیعیان پرسیدن: خب،فرزند امام کاظم(ع) کجاست؟( منظورشون امام رضا(ع) بود )
خادم ها گفتند : علی ابن موسی هم از مدینه بیرون رفتند و توی شهر نیستند. برید و اینجا نایستید که براتون خطرناک میشه .
آخه چه خطری داشت ؟ آخه ، اون زمان دشمن های امام مو سی کاظم (ع)، هارون
بدجنس خیلی حساس بود تا ببینه چه کسانی دم خونه ی موسی ابن جعفر می رفتن. اون می خواست هرکسی که دم خونه ی موسی ابن جعفر، میره رو زندانی کنه و بکشه، برای همین شیعیان مخفیانه دم خونه ی امام شون می رفتند و معمولا شیعیان دسته جمعی به خونه ی امام موسی کاظم (ع) نمی رفتند چون خیلی خطرناک بود .
بنابراین شیعیان هم نمی تونستند توی شهر مدینه راحت بمونن تا امام کاظم از سفر برگردن . آخه هارون اونها رو شناسایی و زندانی شون می کردم وبعد هم می کشتشون و بقیه هم هیچ کاری نمی تونستن بکنن. خلاصه،این شیعیان، خیلی ناراحت و غمگین شدن . بچه ها ، با خودتون تصور کنید، یک مسیر طولانی رفتید تا امام زمانتون رو ببینید و وقتی به خونه شون می رسید ، ایشون خونه نباشن و به مسافرت رفته باشن و معلوم هم نیست که کی برگردن !!
خلاصه،شیعیان که جواب سؤال هاشون رو نگرفته بودن، همگی ناراحت و غمگین بودن ومی خواستن به شهرشون برگردن، که یک صدایی از درون خونه ی موسی ابن جعفر اومد.
صدای یک دختر بچه بود. یک دختر بچه ای که هنوز ۹ سالش نشده بود. اون دختر بچه، حضرت فاطمه معصومه (س) بودن.
ایشون به شیعیان گفتند: هر سؤالی که دارید رو روی یک کاغذ بنویسید و بدین خادم داخل خونه بیاره ، من جوابها رو بهتون می دهم و بعد شما به شهرتون برگردین...
شیعیان که این رو شنیدن، تعجب کردن و گفتن: یک دختر بچه می خواد جواب سوالهای ما رو بدم ؟! مگه چقدر علم داره ؟!
اونها پرسیدن: دختر خانم! شما کی هستید؟!
گفتن: من فا طمه ام. دختر موسی ابن جعفر. دختر امام شما، من می تونم جواب سؤالهاتون رو بدم..
اونها هم سؤالهاشون رو روی یک کاغذ نوشتن و به دست خادم امام موسی کاظم (ع) دادن و اون خادم توی خونه رفت و اون نامه رو به حضرت معصومه (س) داد .
حضرت معصومه هم نامه رو خوندن و سؤا لها رو دیدن و شروع کردن به جواب دادن. دونه دونه ی سؤا لها رو خوندن و جوابهاشون رو توی یک کاغذ نوشتن و به دست خادمشون دادند و گفتند : این نامه رو ببر به همون شیعیان بده.
بچه ها، حضرت معصومه (س) اون زمان ۹ سالشون هم نبود. یعنی اندازه ی بچه های کلاس سومی الان هم نبودن، ولی سؤالهای سختی که شیعیان در مورد دین شون داشتند رو نوشتن و جواب دادن!!
اون شیعیان کاغذ رو گرفتن و خوشحال شدن. آخه درسته که امامشون رو ندیده بودن، ولی به جواب سؤالهاشون رسیده بودن.
- فِداها اَبوها
شیعیان راه افتادن و از شهر مدینه بیرون رفتن ، هنوز خیلی دور نشده بودن که امام موسی ابن جعفر رو در حال برگشتن به مدینه دیدن .اونها تا امام کاظم رو دیدن حسابی خوشحال شدن و پیش امام کاظم(ع) رفتند و گفتن : آقا! ما از یک راه خیلی دور اومده بودیم که شما رو ببینیم؛ اما خادم هاتون گفتن که شما خونه نیستید. برای همین ما ناراحت شدیم. کلی سؤال داشتیم ویک دختر خانمی گفت که سؤالهاتون رو روی یک کاغذ بنویسید و به من بدهید تا پاسخ دهم . ماپرسیدیم دختر خانم شما کی هستین؟ و او گفت: من دختر موسی ابن جعفر هستم و نامم فاطمه هست. ما هم سؤا لهامون رو روی کاغذ نوشتیم و ایشون پاسخ سوال هامون رو نوشتن و به ما دادن .
امام موسی کاظم (ع) گفتن: فاطمه جوا بها رو داد؟گفتن: بله.
امام گفتن: جواب ها رو بدین تا من ببینم .
اونها، کاغذها رو به امام موسی کاظم دادن و ایشون تا جوابهای دخترشون رو که خوندن، خوشحال شدن وگفتند : همه ی جوابها رو، دخترم فا طمه درست گفته و بعد هم امام کاظم علیه السلام یک جمله ی خیلی معروف در مورد حضرت فاطمه معصومه فرمودن و گفتن : فِداها اَبوها .... یعنی بابا فدای این دختر بشه .
بچه ها ، ببینید چقدر امام کاظم دخترشون رو دوست داشتن و از اون مهم تر، چقدر حضرت معصومه دختر خوبی بودن که باباشون، امام معصوم این حرف رو فرمود. امام کاظم (ع) دخترهای دیگه ای هم داشتن؛ اما فقط در مورد این دخترشون فرمودن بابا فدات بشه .
شما دخترخانوم ها هم باید با سواد بشین و علم تون زیاد بشه و دین تون رو خوب یاد بگیرین تا بتونید برای امام زمانتون یه کاری کنید که خوشحال بشه .
البته بچه ها، حضرت معصومه کارهای دیگه ای هم می کردن و فعالیت های دیگه ای هم داشتند که باعث می شد امام کاظم (ع) و بردارشون امام رضا (ع) خوشحال بشن. چیکارمی کردن؟ چه فعالیت هایی داشتن؟ ادامه باشه برای قسمت بعد.....
دختر دانشمند رایگان
🟠ویژگی های مهم قهرمان واقعی حضرت معصومه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
آغاز امامت امام رضا(ع) رایگان
🟠 مردم همه به سمت خونه احمد بن موسی(شاهچراغ) رفتند تا به عنوان امام بعدی با ایشون بیعت کنند اما ناگهان...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون یک قسمت کوچک از زندگی حضرت معصومه(س) رو تعریف کردم و گفتم که این دخترِخانم امام موسی بن جعفر، امام کاظم، با سن کم چه دلاوری هایی کردن و چه ز حماتی کشیدن تا ماجرای غدیر و کربلا فراموش نشه و براتون گفته بودم که ایشون معلم خیلی از خانم های شیعه بودن و دین خدا رو به اونها یاد می دادند.
حضرت معصومه (س) 8-9 سال شون بیشتر نبود که خبر رسید ، امام هفتم یعنی امام موسی بن جعفر، امام کاظم (ع) به شهادت رسیدن. حضرت معصومه و شیعیان خیلی ناراحت شدن. حتی غیر شیعیان هم نارا حت شدن . چرا؟ چون امام کاظم (ع) خیلی خوب و مهربون و کمک حال فقرا بودن و هوای نیازمندها رو خیلی داشتن. برای همین همه شهر ناراحت شدن ؛ البته همیشه آدمهای بدجنس و نامرد و بی رحمی هستن که با امامهای ما دشمن هستند و از به شهادت رسوندن اونها خوشحال میشن .
بعد از اینکه امام کاظم (ع) به شهادت رسیدن، حالا شیعیان می خواستن
ببینند امام بعدی اونها کیه؟! کی قراره جانشین امام کاظم باشه؟ کدوم فرزند
ایشون جانشین میشه ؟
- من جانشین بعدی نسیتم
بچه ها، تعداد زیادی از شیعیان به خونه ی فرزند امام کاظم (ع) رفتن
کدوم فرزندشون؟! امام رضا (ع) ؟ نه !! اونها به خونه ی احمد بن موسی رفتن .
اسم یکی از پسرهای امام کاظم (ع) احمد بود و مردم هم به خونه ی احمد رفتن و گفتن : ای احمد بن موسی ! ما به اینجا اومدیم تا با تو بیعت کنیم، که تو امام بعدی ما، امام هشتم ما شیعیان باشی.
احمد بن موسی که بعدها لقب شاهِ چراغ شد گفت: باشه، به مسجد بریم، من اونجا باید برای شما صحبت کنم .
مردم، پشت سر احمد بن موسی، شاهچراغ راه افتادن و تا به مسجد پیامبر رسیدن. وقتی همه ی شیعیان جمع شدن ، احمد بن موسی روی منبر رفت تا سخنرانی کنه و ایشون گفتن: شما می خواهید با من بیعت کنید؟ !
جمعیت گفتند :بله، ما می خواهیم با تو بیعت کنیم.
احمد بن موسی گفت: ولی قبل از این، من با یک نفر دیگه به عنوان امام، بیعت کردم. من با برادرم علی بن موسی بیعت کردم، ایشون امام من هستند. من از پدرم شنیدم، پدرم از پدرش شنید که جانشین ایشون، علی برادر من است و من جانشین بعدی نیستم. من خودم با برادرم علی بیعت کردم و او امام من، علی بن موسی الرضاست. جمعیت که این رو شنیدن حسابی تعجب کردن و یک عده ای بلند شدن و پرسیدن: ای جنا ب احمد بن موسی! آیا شما مطمئن هستید که برادرت علی امام بعدیست؟
حضرت احمد بن موسی گفت: بله، مطمئنم. امام بعد از پدرم، برادرم علی ابن موسی است. همگی به خانه ی علی برویم تا با اون بیعت کنیم.
- بیعت با امام
بچه ها، جمعیت همگی راه افتادن و به طرف خونه ی امام رضا (ع) رفتن و به امام رضا جانمون گفتند: ما اومدیم با شما به عنوان امام بعدی بیعت کنیم .
امام رضا علیه السلام که تا چشم شون به برادرشون افتاد، براش دعای خیرکردن. بچه ها، ا حمد بن موسی، خیلی کار بزرگی کرد.
فکر کنید یک عده ی زیادی آدم اومدن میگن رئیس ما و رهبر بعدی و امام ما تو باش؛ همه ی پولهامون رو از این به بعد به تو میدیم، قول میدیم همه ی توانمون رو برای تو بگذاریم و تو رو احترام کنیم و بعد تو بگی !! نه، برادرم امام واقعیه .
گفتن حق ، کار خیلی بزرگ و سختیه ! ولی احمد بن موسی، حضرت شاهچراغ، اینکار بزرگ رو انجام دادن.
- فرقه ی واقفیه
بچه ها ، این رو هم به شما بگم که بعضی از برادرهای امام رضا بودن، که به امام رضا(ع) حسودی شون شد و گفتن: چرا تو امام بعدی باشی؟ چرا همه ی اموال پدرمون به تو برسه ؟چرا خمس و زکات مردم دست تو بیاد؟ چرا همه به تو احترام بگذارن؟ ما باید امام باشیم. جانشین پدرمون ماییم. ما تو رو قبول نداریم.
امام رضا جانمان گفت: شما چی می خواین؟
اونها گفتن: پدر ما کلی اموال داشته. الان اموال پدرمون به شما می رسه.
امام رضا (ع) گفتن : من خیلی از اموال بابا رو به شما میدم و مشکلاتتون رو بر طرف می کنم.
بعضی از اونها گفتن: نخیر. ما شما رو به عنوان امام خودمون قبول نداریم.
که البته بعضی از اونها بعدا از امام رضا عذرخواهی کردن و ایشون رو به عنوان
امام هشتم شون قبول کردن .
بچه ها، بعد از شهادت امام کاظم (ع) کلی پول از بعضی شیعیان ، دست
یکسری افراد بود. چه پولهایی؟!!
بچه ها، ما شیعیان یک پنجم اموا لمون رو به امام زمان مون میدیم که به اون
خمس میگیم و وقتی هم که امام زمان غایب باشن، اون پول رو به نائب امام زمان
یعنی مراجع تقلید می دهیم.
اون زمان هم شیعیان، یک پنجم اموال شون رو به کی می دادن؟ به امامی که زمانشون یعنی امام کاظم (ع) می دادن . بعدازامام کاظم ، شیعیان خمس شون رو به چه کسی باید می دادن؟ به امام بعدی، یعنی به امام رضا (ع) می دادن .
ولی، یک عده ای از شیعیان بودن که کلی پول خمس دست شون بود یعنی خمس
مردم رو جمع می کردن تا به دست امم برسونند، اونها وقتی فهمیدن امام کاظم (ع) از دنیا رفتن، گفتن : ما این پول رو به علی بن موسی الرضا نمی دهیم. این پول رو تو جیب خودمون می گذاریم و بعد هم میگم که امام کاظم (ع) از دنیا نرفته و هر زمانی که بخواد برمی گرده...
بچه ها، این آدمها برای اینکه پول رو به امام رضا(ع) ندن، چه حرفهای عجیب
غریبی می زدن. اونها نمی خواستن حق امام رضا(ع) رو بهش بدن و این کار خیلی بدیه که آدم خمس رو که حق امام هست رو بهش نده.
ان شاءالله شما بچه ها که بزرگ شدین و کارکردین و پول درآوردین این رو
بدونید که باید یک پنجم اموال تون رو به مرجع تقلیدتون بدین. البته ان شاءالله تا اون زمان که شما بزرگ میشین، امام زمانمون ظهور کردن کردن و شما خمس تون رو به خود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف میدین.
بچه ها، اون زمان یک عده ای حق امام رضا(ع) رو بهشون ندادن و به واقفیه معروف شدن. واقفیه، یک فرقه ای هستن که هفت امامی شدن و میگن ما کلا هفت تا امام داریم و دیگه امام هشتم نداریم. اونهایی هم که امامت امام رضا(ع) رو قبول کردن و گفتن ما هشت امام داریم تا امام دوازدهم رو قبول کردن. برای همینکه میگن اگر کسی به زیارت امام رضا (ع) بره یک عالمه ثواب داره، چون کسی که به زیارت ایشون میره، نشون میده که دوازده تا امام رو قبول داره و به همه ی امام ها اعتقاد داره.
خب بچه ها،حالا که قصه به اینجا رسیدکه امام رضا جانمون به امامت
رسیدن دوست دارم براتون یه کم ا ز اخلاقهای خوب امام رضا بگم. بالاخره ما شیعیان باید در مورد اخلاق امام مون هم بدونیم، چون می خواهیم شبیه امام مون باشیم . پس باید بدونیم امام رضا(ع) چه اخلاق و رفتارهایی داشتن و چه کارهایی می کردن. خب، ادامه ی قصه و اینکه امام رضا جانون چه اخلاق و رفتارهایی داشتن، باشه برای قسمت بعد.....
اخلاق امام رضا(ع) رایگان
🟢 بچه ها آیا میدونین امام رضا(ع) چه اخلاق هایی داشتن؟!🤔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی یک وعده ی خیلی مهم بهتون دادم، چی بود؟ می خواستم یک مقداری از اخلاقها و رفتارهای امام رضا جانمون براتون بگم.
- عالم آل محمد
خب، قبل از اینکه از اخلاق امام رضا(ع) بگم، بگین ببینم یکی از مهترین
لقب های امام رضا(ع) چیه ؟ کی می دونه؟ آفرین،.. از مهمترین لقبهای امام رضا(ع) ، عالم آل محمد هست یعنی ایشون علم خیلی خیلی زیادی داشتند و هرکسی پیش ایشون می رفت و سؤال می پرسید ، جوابش رو سریع می دادن و هیچ کسی نمی تونست سؤالی از امام رضا (ع) بپرسه ،که ایشون بگن ، نمی دونم . امام رضا (ع) همه چی رو می دونستن.
یک روز امام موسی کاظم به به پسران شون گفتن: ای فرزندان من، بعد از من هرسؤال و هر مشکل و مسئله ای که داشتید ، پیش برادرتون علی برید. می دونید که علی عالم آل محمد هست و هرسؤالی شما داشتید از علی بپرسید.
بچه ها، منظورشون از علی، امام رضا بود. می دونید که اسم کوچک امام رضا(ع) ، علی و لقبشون رضا بوده.
- تفکر در قرآن
حالا بگین ببینم به نظرتون علم امام رضا(ع) از کجا بود ؟ یعنی امام رضا(ع) می خوابیدن و بلند می شدن و علم شون زیاد می شد؟!! نخیر، امام رضا(ع) هر سه روز یک بار ختم قرآن داشتن و هر سه روز یک بار قرآن رو کامل می خوندن.
امام رضا(ع) می گفتن: می تونم زودتر از این هم قرآن بخونم. می تونم هر روز
یک بار قرآن رو بخونم، ولی به هرآیه ای که می رسم در موردش تفکر می
کنم.
بچه ها، ما هم باید مثل امام رضامون باشیم و قرآن رو با تفکر بخونیم و ببینیم خدا تواین آیه چی گفت؟! خد ا چه درس مهمی تو این آیه به ما داد؟
امام رضا (ع) میگن من هرآیه ای که می خوندم تفکر و بررسی می کردم که این آیه در چه موردی نازل شده ؟ منظور خدا از این حرفی که زد، چی بوده؟ چرا
خدا این رو اینجا گفت ؟ چرا اونجا نگفت ؟
امام رضا(ع) میگن من راجع به هر آیه ای فکر می کردم، برای همین هر سه روز یک بارمی تونستم یک ختم قرآن انجام بدم. حالا متوجه شدید علم امام رضا(ع) از کجا می اومد؟
بچه ها، بعضی ها علم خیلی زیاده دارن، ولی آدمهای بی ادبی هستن. ببخشید این جوری میگم ! اونها با اینکه علمشون زیاده ؛ اما حرفهای زشتی می زنن و دهن شون عادت به فحش دادن کرده. البته از شما بچه ها که نیستن ان شاءالله،
امام رضا(ع) هیچ وقت حرف زشت نزدن و هیچ کسی از ایشون حرف زشت نشنید،
و با اینکه علم خیلی زیادی داشتند ولی هیچ وقت خودشون رو برای مردم نمی گرفتن و یک جوری رفتار نمی کردن که مردم جلوی ایشون احساس کوچولو بودن بکنن.
- آهای زود باش آب بریز !!
بچه ها، امام رضای ما خیلی متواضع بودن. یک روز امام رضا (ع) به حمام
میرن. اون زمان حمام ها عمومی بودن و مثل الان نبود که هر خونه ای یک حمام داشته باشه. یک حمام توی کل شهر بود و همه ی مردم برای اینکه خودشون رو بشورن باید به حمام عمومی می رفتن .
امام رضا(ع) به حمام عمومی رفته بودن ، بعضی از مردم که امام رضا رو شناختن
جلوی پای آقا بلند شدن وگفتن: آقا خیلی خوش آمدید، بفرمایید. بیایید اینجا
بنشینید .
بچه ها ، یک نفری توی حمام داشت سرش رو می شست و چشم هاش رو بسته بود.
و همین جوری که سر رو می شست رو کرد به بغل دستی اش و گفت: آهای مرد! زودباش ، زودباش ، این آب رو روی سرم بریز. چشمام سوخت. زود باش ، زود باش. حالا بغل دستی اش کی بود؟ آقاجانمون امام رضا (ع)
ولی امام رضا(ع) نگفتن خجالت بکش من امام رضا (ع) هستم. ایشون هیچی
نگفتن و بلند شدن روی سر اون مرد آب ریختن.
مرد که دید این آقا به حرفش گوش داد، چشم هاش رو باز نکرد تا ببینه این آقا کیه ؟! همین جوری گفت: آها ی مرد ! حالا زود پاشو و پشتم رو کیسه بکش ،زود، زود. امام رضا (ع) بازهم چیزی نگفتن و بلند شدن و پشت اون آقا رو کیسه کشیدن.
طرفداران و یاران امام رضا(ع که اونجا بودن، می خواستن پیش اون مرد برن و بهش اعتراض کنند و بگن مرد حسابی خجالت بکش ،تو می دونی کی داره پشتت رو کیسه می کشه؟ حضرت علی بن موسی الرضا ....
امام رضا گفتن: کاری نداشته باشین. بگذارین من کارم رو بکنم.
امام رضا(ع) پشت اون مرد رو هم کیسه کشیدن و بعد اون مرد گفت: خب، خب، خوبه. حالا که این کار روکردی یک آب هم پشتم بریز .
امام رضا(ع) یک کاسه آب هم پشت مرد ریخت ، ولی مثل اینکه اون مرد دست بردار نبود و یک نفری رو گیر آورده بود که هرچی می گفت گوش می داد و بعد گفت: خب،مثل اینکه هنوز پشتم رو خوب کیسه نکشیدی. یک جاهاییش هنوز می خاره. زود باش دوباره بکش
امام رضا(ع) گفتن: چشم ، دوباره کیسه می کشم .
مرد گفت: حالا آب بریز. امام رضا باز هم کاسه ی آبی برداشتن و پشت مرد ریختن ، اون مرد یک دفعه برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد ، دید، عه !!! این آقا که امام رضا(ع) ، حضر علی بن موسی الرضاست.
بچه ها، اون مرد خیلی خجالت کشید وگفت: آقا تو روخدا ببخشید، من اصلا نمی دونستم شما هستید.
امام رضا گفتن: برای چی ببخشم؟ از من یک چیزی خواستی و من برای شما انجام دادم. برادر مسلمون منی. این چه حرفیه؟!!
مرد گفت: آقا ببخشید، من یکم با شما بد صحبت کردم.
امام رضا گفتن: نه ، ولی سعی کن همیشه خوب صحبت کنی. نه اینکه فقط چون من امام رضا هستم با من خوب صحبت کنی. سعی کن همیشه با بقیه ی مردم هم قشنگ صحبت کنی. ولی اشکالی نداره، من بخشیدم. مرد گفت: آقا تو رو خدا ببخشد. بگذارید من پشت شما رو کیسه بکشم.
امام رضا(ع) گفتن: ممنونم. من پشتم رو کیسه کشیدم.دست شما درد نکنه .
مرد گفت: آقا خاک پاتون هستم. قربونتون برم. دستتون درد نکنه. ما رو شرمنده کردین . چه جوری جبران کنیم؟ !!
خلاصه بچه ها، اون روز امام رضا(ع) حسابی اون مرد رو شستن و ایشون اصلا
این احساس رو نداشتن که من که عالم هستم، من امام رضا هستم، من که مرد به این بزرگی هستم و بیام پشت این مرد روکیسه بکشم ؟ نه، امام رضا(ع) با مردم متواضع و مهربون بودن. ...
امام رضای ما این جوری بودن. اصلا هرکی پیش ایشون می رفت و چیزی ازشون می خواست اگه می تونستن حتما انجام می دادن.
- امام رئوف
بچه ها، وقتی به حرم امام رضا (ع) مشرف می شید ، چیزهای زیادی ازشون بخواین، از امام رضا(ع) هم دنیاتون رو بخوایین وهم آخرتتون رو بخواین.
امام رضا(ع) بخشنده و رئوف هستن و بهترینها رو بهتون می بخشن. خیالتون راحتِ راحت باشه که دست هیچ نیازمندی رو امام رضا رد نمی کنه.
بچه ها، امام رضا (ع) خیلی مؤدب بودن و هیچ وقت وسط حرف یک نفر نمی پریدن. هیچ وقت پاهاشون رو چه جلوی بزرگترها و چه جلوی کوچکترها، دراز
نمی کردن و خیلی باادب بودن.
امام رضا وقتی سفره پهن می کردن به همه ی خادم ها و کارگرهای خونه شون می گفتن: بیاین بنشینید تا سر یک سفره با هم غذا بخوریم.
بچه ها، اون زمان رسم این شکلی بود ؛ نوکرها و خادم ها یک سفره ی جدا داشتند و صا حب خونه و خانواده اش هم یک سفره ی جدا داشتند ، ولی امام رضا جان ما با فقرا و نیازمندان سر یک سفره می نشستند و غذا می خوردن .
امام رضا(ع) هر شب یک ساعتی از خواب بلند می شدن و نماز می خوندن. نماز صبح نه!! نماز صبح بعدش بود، اول نماز شب می خوندن و با خدا صحبت و راز و نیازمی کردن و بعد هم نماز صبح می خوندن و بعد یک کیسه ای پشت شون می انداختند و با خودشون کلی غذا می بردن و دم خونه ی نیازمندها می گذاشتن و شبانه در حالیکه کسی ایشون رو نمی دید ، به خونه شون برمی گشتن.
- تسلط به همه ی زبان ها
بچه ها ، یک چیز جالب در مورد امام رضا(ع) بگم؟ البته در مورد همه ی امام ها این شکلیه.
همه ی ائمه ی ما می تونستن به همه ی زبانها صحبت کنن. امام رضا(ع) هم اینطوری بودند. یعنی یک نفر از خراسان ( مشهد) پیش ایشون می رفت با لهجه ی خوشون با اونها صحبت می کردن
یک نفر دیگه از عراق پیش ایشون می اومد با لهجه ی عراقی باهاشون صحبت می کردن ،یکی ازاروپا، از آفریقا، از هرجای دنیا که پیش ایشون می رفتت، امام رضا با همون زبان با اونها صحبت می کردن .
الان هم همین جوریه ، شما وقتی پیش امام رضا (ع) میرید ، می بینید یک نفری سیاه پوست آفریقاییه ، یک نفری سفیده و موها بوره داره و اروپاییه، یکی از شمال
اومده، یکی از جنوب اومده، یکی از عراق اومده، هرکی از یک جا اومده و همه هم با زبون خودشون با امام رضا(ع) صحبت می کنن.
بچه ها، مطمئن باشید که امام رضا(ع) صداتون رو می شنون و جوابتون رو میدن.
قبل از اینکه شما سلام کنین، ایشون به شما سلام می کنن. آره بچه ها، امام رضای ما اینطوری هستن. الهی من قربونشون برم.
خب، حالا که قصه مون به اینجا رسید، بیاین هرکدوم ، از هر شهری که هستیم، از هر کجای ایران ، چشمهامون رو ببندیم،دلمون رو ببریم به صحن و سرای قشنگ آقامون ، مولامون امام رضا(ع) و با همدیگه این شعر رو بخونیم.
آمده ام ، آمده ام
آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از درو راهم بده
سفر اجباری امام رضا(ع) رایگان
🟢 ماجرای تصمیم خطرناک مأمون برای شکست دادن امام رضا(ع)😨
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی کمی از خصوصیات اخلاقی امام رضا(ع) گفتم و ماجرای با نمک حمام رفتن ایشون رو براتون تعریف کردم. خب بچه ها، الان می خوام ادامه قصه های این خانواده ی باکرامت رو براتون بگم.
بعد از اینکه امام موسی بن جعفر، امام کاظم علیه السلام به شهادت رسیدن و
از دنیا رفتند،امام رضا(ع) به امامت رسیدن و با به امامت رسیدن امام رضا علیه السلام هارون روی ایشون حساس شد.
هارون کی بود؟ هارون همون کسی بود که ۱۴ سال امام کاظم ما رو به زندان انداخت و آخر سر هم دستور مسموم کردن امام کاظم (ع) رو صادر کرد .
- زیر نظرش بگیرید
بچه ها ، به هارون خبر دادن که جانشین موسی بن جعفر، پسرش علی بن موسی الرضاست و تو حالا می خوای چیکار کنی؟ می خوای این رو هم بکشی ؟
هارون به مأمورش تو مدینه نامه نوشت و گفت: علی بن موسی الرضا رو زیر نظر داشته باشید و ببینید چه کار می کنه و چه فعالی هایی انجام میده.
بچه ها، امام رضا(ع) به طور علنی بین مردم می گفتن که من امام هشتم هستم
به شکل علنی، نه مخفیانه. به طوری که همه ی مردم بشنون ....
مأمور مدینه برای هارون نامه نوشت: هارون! علی بن موسی الرضا به طور علنی ، بین مردم میگه من امام بعدی هستم.
بچه ها، امام رضا(ع)خیلی زرنگ بودن. خیلی زرنگ تر از اینکه هارون بتونه کارهای امام رضا(ع) رو شناسایی کنه. امام رضا همون اولی که به امامت رسیدن به بازار رفتن و یک خروس، یک مرغ، یک گوسفند و یک گاو خریدن و بعد هم توی یک مزرعه ای نزدیک شهر مدینه رفتندو زندگیشون رو در اون مزرعه شروع کردن.
یعنی یک زندگی خیلی معمولی که هیچ آزاری به هارون نداره.
بچه ها ، هارون می ترسید که محبوبیت امام رضا(ع) بالا بره و بعد هم مردم هارون رو از تخت پادشاهی بردارن. برای همین بود که هارون، امام کاظم (ع) رو به شهادت رسوند چون می دونست امام کاظم (ع) بین مردم خیلی محبوب هستند و مردم خیلی ایشون رو دوست دارن و می ترسید که دوباره امام رضا جا پای پدرشون بگذارن و محبوبیت شون زیاد بشه و مردم هم به خا طر ایشون با هارون بجنگن ؛ اما هارون وقتی دید امام رضا توی مزرعه ای دارن مر غ و گاو و گوسفند و... نگهداری میکنن، به یارانش گفت: آقا این علی بن موسی الرضا هیچ خطری برای ما نداره. خیالتون راحت باشه. ما هیچ کاری باهاش نداریم، اون هم هیچ کاری با ما نداره.
- جنگ امین و مامون
بچه ها، این در حالی بود که امام رضا(ع) ، اونها رو فریب داده بودن .
امام رضا(ع) عمدا این کار رو کردن که هارون فکر کنه ایشون هیچ خطری برای اون نداره و اون هم هیچ نقشه ای برای امام رضا نکشه .
ولی همون طور که گفتم، امام رضا(ع) به طور علنی می گفتن: امام بعدی من هستم. و هارون هم چون خطری احساس نمی کرد، هیچ کاری با امام رضا نداشت.
خلاصه، چند وقتی گذشت تا اینکه اون هارون بدجنس و نامرد، توی شهر مشهد به درک رفت و مُرد و توی همون شهر مشهد بدنش رو خاک کردن. البته اون زمان اسم شهر ، مشهد نبود !! وقتی امام رضا جانمون رو توی این شهردفن کردن، اسم شهر مشهد الرضا شد، قبلا بهش شهر توس می گفتن . هارون توی شهر توس از دنیا رفت و همونجا خاکش کردن.
بچه ها، هارون دو تا پسر داشت. یکی شون مأمون و یکی دیگه هم امین بود.
مأمون و امین یکسره با هم جنگ داشتن. چرا؟ چون هر کدومشون می خواستن خودشون پادشاه باشن و جای باباشون بشینن.
خلاصه که اون دو تا داداش چهار،پنج سال با هم جنگیدن تا یکی به قدرت برسه و رئیس باشه . وقتی اونها با هم می جنگیدن، خیال امام رضا(ع) راحت بود چون کسی با امام رضا(ع) کاری نداشت. امام رضا(ع) با خیال راحت بین مردم می رفتن و در مورد دین شون و امیرالمؤمنین صحبت می کردن و هیچ کسی با ایشون کاری نداشت ؛ اما بالاخره توی جنگ اون دو تا داداش، مأمون تونست امین رو شکست بده و اون رو بکشه وخودش پادشاه بشه.
- نقشه ی شوم مامون
بعد از اینکه مأمون پادشاه شد، یک نقشه ی خیلی خطرناک برای امام رضا (ع) کشید. چه نقشه ای برای امام رضا (ع) کشید ؟ ایشون رو می خواست بکشه؟ نه، یک نقشه ی خطرناک تر!!
مأمون نقشه کشید و گفت: من می خوام که امام رضا(ع) جانشینم بشه .
خب، اینکه خطرناک نیست. کجا خطرناکه ؟!
خطر این نقشه، اون جایی بود که مأمون می خواست با این کار ، مردم رو فریب بده و کاری کنه که مردم از امام رضا(ع) بدشون بیاد.
مأمون یک نامه برای امام رضا(ع)نوشت و دست یکی از مأمورهاش داد و به اون مأمورش گفت: ای سرباز! همین امروز راه میفتی و به شهر مدینه میری و این نامه رو به علی بن موسی الرضا میدی و به ایشون میگی که باید همراه تو، پیش من بیاد. برو و علی بن موسی الرضا رو با خودت بیار.
مأمورِ مأمون وقتی این دستور رو شنید، گفت: به روی چشم سرورم. هر چه شما بفرمایید من همون کار رو میکنم.
بعد هم با یک لشکری به طرف مدینه راه افتاد . وقتی به مدینه رسیدن، پیش امام رضا(ع) رفتن و نامه ی مأمون رو به امام رضا علیه السلام دادن.
امام رضا(ع) وقتی نامه رو خوندن وگفتن: من رو معاف کنید. من نمی تونم با شما به این سفر بیام. مأمور مأمون گفت: این دستور پادشاه هست. ایشون گفته من شما رو با خودم به مرو ببرم حا لا چه بخواهید، چه نخواهید، باید با من بیایید..
امام رضا(ع) وقتی دیدن کسی که اومده، می خواد دستور مأمون رو اجرا بکنه، گفتن : باشه، پس چند روزی صبر کنید بعد بریم....
- این راه برگشتی نداره !!
بچه ها، امام رضا(ع)خوب می دونستن مأمون چه نقشه ی کثیف و خطرناکی
کشیده و می خواد آبروی امام رضا(ع) رو ببره و کاری کنه که همه نسبت به امام بدبین بشن، برای همین، امام رضا(ع) هم یک نقشه کشیدن. امام رضا گفتن حال که مأمون نقشه می کشه، من هم نقشه ای در سر دارم . خب، چه نقشه ای؟
فردای اون روز،اما م رضا(ع) از خونه شون بیرون رفتن و به طرف مرقد جدشون، رسول خدا رفتند تا مزار پیامبر رو زیارت کنن. ائمه ی ما ، همگی تو مدینه زندگی می کردن و خیلی هم رفتن به مدینه طبیعی بود ؛ ولی این دفعه امام رضا (ع) متفاوت به زیارت پیامبر رفتن !!
امام رضا(ع) وقتی وارد حرم شدن شروع به گریه کردن و از پیامبر خدا خداحافظی می کردن و می گفتن: خداحافظ یا رسول الله. خداحافظ ای جد من. خداحافظ ای پدربزرگ. من رو می خوان ببرن....
امام رضا(ع) با گریه ی شدید با پیامبر خداحافظی می کردن. مردم که این رو می دیدن، مشکوک شدن که چه اتفاقی افتاده؟ چه خبره؟
بقیه جواب می دادن و می گفتن: هیچی، می خوان علی بن موسی الرضا رو به مرو پیش مأمون ببرن و امام رضا(ع) برای همین ناراحت هستن.
مردم می گفتن: خب، مأمون با امام رضا(ع) چیکار داره؟
یارانشون میگفتن: مأمون میخواد ایشون رو ولیعهد خودش بکنه.
مردم می گفتن: خب،پس چرا علی بن موسی الرضا(ع) ناراحته ؟!!
بچه ها، اینها سوالاتی بود که با این کار امام رضا(ع) برای مردم پیش اومد.
خلاصه، امام رضا(ع) چند بار از حرم پیامبر بیرون رفتند و باز برگشتند و با گریه با پیامبر وداع کردن. مردم هم تعجب می کردن، چی شده؟! آخه چه اتفاقی افتاده؟! چرا علی بن موسی الرضا(ع) ناراحته ؟! چرا گریه میکنه؟!
امام رضا(ع) به مردم می گفتن: این سفری که من می خوام برم، دیگه برگشتی نداره !! یعنی آی مردم! من رو توی غربت به شهادت می رسونن. مأمون نقشه ی کثیف
و بدی توی سر داره. امام رضا(ع) به بعضی از افراد فامیل و خانواده ی درجه ی یک شون می گفتن: اینها من رو به خراسان می برن و اونجا به شهادت می رسنن و بدن من رو کنار بدن هارون دفن می کنن ....
می دونید بچه ها، همین الان، توی حرم و کنار قبر امام رضا (ع) ، هارون بدجنس هم دفن هست. منتها امام رضا(ع) توی بهشت هستند و هارون وسطِ وسطِ
جهنم.
امام رضا(ع) این پیش بینی رو کردن و به فامیل هاشون گفتن . امام رضا(ع) به زن و بچه و فامیلهاشون گفتن: پشت سر من گریه کنید. چون این سفری که من دارم میرم دیگه برگشتی نداره.
امام رضا(ع) با این کارهاشون می خواستن به مردم مدینه بفهمونن که من با رضایت خودم پیش مأمون نمیرم و من رو به زور و به نامردی میبره و نقشه های بد ی توی سرشون دارن .
بالاخره امام رضا آماده شدن تا به مرو بره ، به همون جایی که مأمون بدجنس منتظرش بود
بچه ها، یک اتفاقات خیلی مهمی افتاد. یک اتفاقاتی که باعث شد حضرت معصومه (س ) و حضرت شاهچراغ و ... هم به طرف ایران بیان.
چه اتفاقی افتاد ؟ چه ماجراهایی پیش اومد ؟ ادامه باشه برای قسمت بعد..
امام رضا(ع) در نیشابور رایگان
🟢 ماجرای سفر امام رضا به ایران🇮🇷 و سخنرانی در شهر نیشابور
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای نقشه ی بسیار خطرناک مأمون روگفتم و تعریف کردم که مأمون می خواست امام رضا(ع) رو پیش خودش ببره و جانشین خود معرفی کنه، تا بتونه از این طریق آبروی امام رضا رو ببره..
- نقشه های مامون
مأمون می خواست یک کاری بکنه که وقتی مردم با همدیگه صحبت میکنن، بگن : این هم از علی بن موسی الرضا، نوه ی پیامبر. اون که میگفت با ظلم دشمن هست ولی الان خودش جانشین مأمون شده. علی بن موسی الرضا هم با مأمون دستش توی یک کاسه بود.
بچه ها، از طرف دیگه اون زمان، هر گوشه و کنار جهان اسلام، شیعیان و علویان، علیه مأمون ودستگاه حکومت عباسی جنگ راه می انداختن و با اونها دشمنی می کردن ؛ مأمون می خواست با این کار امام رضا(ع) رو جانشین خود معرفی کنه و قیام های شیعیان و علویان رو سر جاشون بنشونه و یک کاری کنه که بگه امام شما اومده و همکار من شده، بعد شما می خواین با من بجنگین ؟ آخه این چه کاریه ؟
بچه ها، مأمون خیلی آدم زرنگی بود؛ اما هوش زیادش رو تو راه دشمنی با اهل بیت و در راه شکست دادن امام رضا(ع) استفاده میکرد.
بچه ها، باید ما هم مراقب باشیم. بعضی از ماها هم خیلی باهوش هستیم و باید از این هوش مون در راه خدا و برای خدا استفاده کنیم. نکنه با هوشی که داریم، سر بقیه رو کلاه بگذاریم، تقلب کنیم و بقیه رو فریب بدیم ؟!
مأمون اینطوری بود.؛ اما امام رضا(ع) از مأمون زرنگ تر بودن و یک نقشه ی خیلی خوب کشیدن. چه نقشه ای؟ در ادامه قصه براتون میگم امام رضا چیکار کردن.
- از مسیر دیگری بروید!!
مأمون دستورداد تا مأمورانش امام رضا(ع) رو از مدینه با خودشون به سرزمین مرو ببرن. مرو کجاست؟ مرو همون جایی بود که پایتخت مأمون بود. البته مأمون یک دستور دیگه ای هم داد. مأمون به سربازانش گفت: علی بن موسی الرضا رو از شهرهایی که شیعه نشین هستن و طرفدارهای امام رضا زیاد هستند ، رد نکنید .
مثلا از کجا رد نکنن؟ مثلا از شهر کوفه. اون زمان تو ی کوفه اکثرشون شیعه و طرفداران امام رضا(ع) بودن.دیگه از کجا رد نکنن؟ از شهر قم که از همون قدیم طرفدار امام رضا(ع) و اهل بیت بودن ...
خلاصه، مأمورهای مأمون، امام رضا(ع) رو از یک مسیر دیگه ای به سرزمین مرو بردند؛ اما همون طوری که گفتم، امام رضا جان ما خیلی زرنگ تر از این حرفها بودن. ایشون توی هر شهری که می رفتن، با یاران و شیعیان شون، دیدار می کردن
و بهشون در مورد نقشه هاشون می گفتن و همه رو آگاه می کردن که مأمون، من
رو به اجبار به مرو می بره وامام رضا(ع این کار رو دوست ندارن و هر اتفاقی بیفته، ایشون راضی نیستن.
- حدیث سلسله الذهب
یکی از جاهایی که امام رضا(ع) از اونجا رد شدن و اتفاقا یک سخنرانی خیلی معروف هم کردن کجا بود بچه ها؟ بچه های خراسان رضوی خوب میدونن. امام رضا (ع) از شهر نیشابور عبور کردن، همین شهر نیشابوری که الان هست، اون زمان امام رضا(ع) ازاونجا عبور کرده بودن.
بچه ها، امام رضا(ع) در نیشابور یک سخنرانی بسیار معروف کردن که من براتون میگم که امام رضا چی گفتن !!
وقتی امام رضا(ع) وارد شهر نیشابور شدن، مردم نیشابور همگی به استقبال نوه ی پیامبر اومدن تا ایشون رو ببینند .
بچه ها ، امام رضا(ع) چند نسل بعد از پیامبر و نوه ی پیامبر حساب می شدن. از طرف دیگه ، مردم شنیده بودن که ایشون عالم آل محمد هستند یعنی هر سؤالی بکنن امام رضا(ع)جواب میدن ، برا ی همین دانشمندان و حتی مردم عادی، همگی اومدن تا ایشون رو ببیند وسخنان ایشون رو بشنون .
امام رضا(ع) اونجا یکی از مهمترین حرفهاشون و احادیث شون رو گفتن. چه حدیثی؟ بعید می دونم کسی از بچه ها بدونه، ولی مامان باباها، اکثرا می دونن امام رضا(ع) چه حدیثی رو توی شهر نیشابور خوندن!! آفرین ، حدیث سلسلة الذهب رو گفتن.
امام رضا(ع)فرمودن: من از پدرم موسی بن جعفر شنیدم، پدرم، از پدرش امام صادق شنیدن. امام صادق از پدرشون امام باقر شنیدن. امام باقر از امام سجاد. امام سجاد از امام حسین. امام حسین ازامام حسن و امام حسن از امام علی و امام علی هم از پیامبر شنیدن ....
بچه ها، یعنی این سخن، سخنِ پیامبر خداست . امام رضا(ع) ادامه دادن که پیامبر هم از فرشته ها شنیده که خدا این حدیث رو گفته و این یعنی این سخن، سخن خداست و سخن منه امام رضا نیست. برای همین به این حدیث، چون سلسله سند داره، معروف به سلسله الذهب شده . ذهب میدونید چیه ؟ ذهب یعنی طلا، یعنی همه ی کسانی که نقل کردن، آدمهای خوب و طلایی بودن.
حالا اون حدیث چی بود؟ اون سخن مهم چی بود ؟ اون حدیث مهم این بود که خداوند متعا ل فرمود: لااله الا الله قلعه ی محکم من هست.
قلعه ی محکم یعنی اون جایی که وقتی داخلش میری ، هیچ خطری بهت نمی رسه. یعنی اگر که بگی لااله الا الله و خدات فقط الله باشه، هیچ خطری بهت نمی رسه و جهنمی نمی شی و توی دنیا هم بیچاره نمی شی .
کلمه ی « لا اله الا الله» قلعه ی محکم منِ خداست و هرکسی می خواد سالم بمونه، هرکسی می خواد خوشبخت و موفق بشه، بیاد و بگه خدای من فقط الله است و من فقط به حرف خدا گوش میدم.
بچه ها، شما هم اگر می خواین خوشبخت بشین، باید بگین لا اله الا الله ؛ باید بگین خدای ما فقط الله است و ما فقط به حرف خدا گوش میدیم و ما بندگی خدا
رو می کنیم.
- راه خوشبختی
خلاصه بچه ها، امام رضا(ع) که این حدیث رو گفتن، همه ی مردم کاغذ و قلم هاشون رو درآوردن و این حدیث رو نوشتن.
اون شتری که امام رضا(ع سوارش بودن، راه افتاد و حرکت کرد و مردم هم پشت سر اون شتر راه افتادن. چند دقیقه ای نگذشته بود که اون شتر دوباره ایستاد و امام رضا(ع) سرشون رو از مَهِمل از اون اتاقک پارچه ای که توش بودن ، بیرون بردن و ادامه ی حدیث رو گفتن.
بچه ها، ادامه ی حدیث، از قبلش مهمتره و با دقت بخونید.
امام رضا(ع) فرمودن: راه این خوشبخت شدن، لااله الا الله گفتن است؛ اما یه شرطی داره. شرطش چیه ؟ یعنی همین که ما بگیم لا اله الا الله خوشبخت نمی شیم!! شرطش من هستم یعنی ما اهل بیت هستیم. یعنی اگرمی خواین خوشبخت بشین، باید در خونه ی ما بیایین و در خونه ی خدا، به تنهایی کافی نیست. برای اینکه بدونید راه بندگی خدا چه شکلیه؟ حرفها و دستورات خدا چیه؟ باید در خونه ی ما اهل بیت بیایین، تا ما به شما یاد بدیم. دیگران حرفهای اشتباه به شما میزنن و راههای اشتباه رو به شما یاد میدن.
امام رضا(ع) اون روز یک پیام بسیار مهم برای تمام مردم جهان دادن. اولین پیام: اینکه ما باید بنده ی خدا باشیم. بنده ی خدا یعنی چی بچه ها؟! یعنی به حرف های خدا گوش بدیم و دستورات دین رو توی زندگی مون اجرا کنیم. مثلا : - اگه دین میگه نماز بخون ، نماز بخونیم.
- اگه میگه به مامان و بابا ا حترام بزار، ا حترام بزاریم.
- اگه میگه توی امتحانات تقلب نکن، تقلب نکنیم.
- اگه میگه به دوستت محبت و کمک کن، کمک کنیم ....
و کلی دستور دیگه که دین به ما داده ؛ اما راه خوشبخت شدن فقط و فقط این نیست ؛ راهش اینکه ما در خونه ی اهل بیت بریم و راه خوشبخت شدن رو از اونها یاد بگیریم . بگیم بندگی خدا چه شکلیه؟ دستورات خدا چیه ؟ شما به ما یاد بدین.
نکنه یک موقعی کسی به ما دروغ بگه و حرف اشتباه بزنه و اسلام الکی رو یاد بده و ما هم به حرف اون گوش کنیم.
خلاصه بچه ها، امام رضا(ع) این حدیث بسیار زیبا و نورانی رو توی شهر نیشابور به مردم یاد دادن. البته توی نیشابور اتفاقات جذاب و شنیدنی دیگه ای هم افنتد که ادامه باشه برای بعدا که براتون تعریف میکنم.
اما بعد از اینکه امام رضا(ع) از شهرنیشابور عبور کردن، به طرف توس که همین مشهد امروز باشه و بعد هم به طرف مرو رفتند همون جاییکه مأمون بود.
حالا نوبت این رسیده بود که مأمون نقشه ی خود رو اجرا کنه و پیشنهاد خطرناکش رو به امام رضا جان ما بگه. ولی خوب معلومه که امام رضا(ع) پیشنهادش رو قبول نمی کردن . اون می خواست به امام رضا(ع) بگه بیا شما جانشین من باش ولی امام رضا(ع) قبول نمی کردن ؛ اما بچه ها، مأمون یک نقشه ی دیگه هم توی سرش داشت. مأمون خیلی زرنگ بود و نقشه های زیادی هم توی سرش داشت.
خب، اینکه چی شد و به امام رضا(ع) چی گفت و بعد چه اتفاقی افتاد،ادامه ی قصه باشه برای قسمت بعد. ....
ولیعهدی امام رضا(ع) رایگان
🟢 ماجرای اجبار مأمون برای ولیعهد شدن امام رضا(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای سفر امام رضا(ع) از مدینه به مرو رو براتون تعریف کردم
و گفتم که امام رضا (ع) بین راه ، به شهر زیبا و خوش آب و هوای نیشابور رسیدن
و اونجا یک حدیث بسیار بسیار مهم رو به مردم نیشابور یاد دادن. حدیثی که اسمش حدیث سلسلة الذهب بود .
بعد از اینکه امام رضا(ع) در شهر نیشابور، برای مردم سخنرانی کردن . یکی دو روزی اونجا بودن و بعد به طرف شهر مرو راه افتادن، همونجایی که مأمون اونجا بود.
- استقبال مامون
امام رضا(ع) که به مرو رسیدن، مأمون به استقبال حضرت رفت و گفت: اِی
علی بن موسی الرضا خوش آمدی. قدم رنجه نمودی. چه عجب ما شما را دیدیم پسر عمو! دلمان برایتان تنگ شده بود، تشریف بیاورید و درون کاخ بیایید غذاهای لذیذ برایتان درست کردیم. بیایید ما در خدمت شما باشیم.
مأمون می خواست با این کارها امام رضا(ع) رو فریب بده و یک جوری مثلا به
ایشون بگه من شما رو دوست دارم ؛ اما همه ش الکی می گفت.
امام رضای ما زرنگتر از این حرفها بودن و گفتن: ممنونم، شما لطف دارین.
- باید جانشین من بشید !!
امام رضا داخل کاخ رفتن و مأمون پیشنهاد خبیثانه اش رو به امام گفت. چه پیشنهادی؟ مأمون دو تا پیشنهاد به امام رضا(ع) داد.
* پیشنهاد اول چی بود؟ به امام رضا چی گفت ؟ مأمون گفت: جناب علی بن موسی الرضا ! من یک پیشنهاد خیلی خوب برای شما دارم. من یک جایگاه خوب برای شما انتخاب کردم و می خواهم شما اون جایگاه رو قبول کنید و از فردا در اونجایی که من میگم کار کنید .
امام رضا(ع) گفتن: چه جایگاهی؟ می خوای من چیکار کنم؟
مأمون گفت: به نظرمن شما باید خلیفه و رئیس کل بشید و شما باید رهبر و همه کاره بشید. من می خوام کنار برم و شما جانشین من بشوید.
بچه ها، مأمون نیتش خیر نبود و می خواست ببینه امام رضا(ع) چی میگن و آیا
این پیشنهاد رو قبول میکنن یا نه ؟ اگه قبول کنن، یعنی امام رضا(ع) می خوان رئیس بشن و یک آدم خطرناک برای او هستن ؛ اما اگه قبول نکنن، خیال مأمون راحت میشه.
حال امام رضا(ع) چی گفتن؟ امام رضا یک حرف خیلی قشنگی زدن و گفتن: مأمون! اگر این جایگاهی که داری به من تعارف میکنی، حق تو هست، که تو به اشتباه داری به من تعارف میکنی ؛ این که غذا نیست که تعارفش میکنی، یک جایگاه به این مهمی هست. اصلا اگر این جایگاه حق توست، چرا به من تعارف میکنی و تو باید سر جات باشی؛ اما اگه حق تو نیست، اصلا تو چرا تعارف میکنی؟ مال تو نیست که تو تعارف میکنی.
مأمون که این رو شنید حسابی گیج شد و با خودش گفت : این علی بن موسی
الرضا چقدر زرنگه و چقدر خوب می تونه جواب من رو بده. بگذار پیشنهاد دومم
رو به امام رضا بگم.
** مأمون به امام رضا(ع) گفت: باشه، حال که این پیشنهاد من رو قبول نمی کنی، پیشنهاد دومم رو باید قبول کنی. پیشنهاد دوم من این هست که شما و لیعهد من بشی. یعنی جانشین من و بعد از من شما رهبر بشی. خوب هست؟
امام رضا گفتن: نخیر. این هم خوب نیست. من این رو هم نمی خوام.
مأمون گفت: چرا؟ شما باید این جایگاه رو قبول کنید.
امام رضا گفتن: نه، من قبول نمیکنم و این جایگاه رو نمی خوام.
خلاصه، مأمون اصرار می کرد و امام رضا( ع) می گفتن نه. امام رضا(ع) می دونستن مأمون نقشه های خطرناکی توی سرش داره و برای همین قبول نمی کردن که تن به نقشه ی خطرناک مأمون بدن ؛ اما آخر سر مأمون یک حرفی زد که امام رضا مجبور شدن قبول کنن. چی گفت؟! مأمون گفت: باشه، اگر قبول نکنی، مجبور می شم شما رو بکشم. حال بگید قبول می کنید یا نه؟
امام رضا(ع) که این حرف مأمون رو شنیدن گفتن: حال که من رو تهدید به کشتن میکنی، قبول میکنم. ؛ اما بدون من با رضایت قبول نکردم. مردم هم بدونن من رضایتی ندارم و تو من رو تهدید به کشتن کردی و گفتی اگه قبول نکنی، می کشمت.
حالا بچه ها، امام رضا چرا قبول کردن؟ چون نمی خواستن الکی جونشون رو
از دست بدن. بچه ها، مأمون امام رضا(ع) رو می کشت و هیچ فایده ای هم نداشت و مردم هم نمی دونستن که چه اتفاقی افتاده.
امام رضا(ع) گفتن : باشه قبوله و از این طریق کلی کار مهم انجام دادن و تونستن
اسلام رو به همه ی مردم دنیا معرفی کنن.
- از این به بعد لباس سبز بپوشید
بعد از اینکه مأمون تونست امام رضا رو مجبور کنه که ولیعهد خودش بشن، دستور داد تمام وزرا ومسئولین، همه جمع بشن تا این خبر مهم رو به همه بده.
همه جمع شدن و مأمون کنار تخت خود یک صندلی قشنگ گذاشت و گفت امام رضا(ع) اینجا بشینه.
امام رضا(ع) اونجا نشستن و همه ی وزرا و مسئولین و فامیلهای درجه یک مأمون جمع شدن تا مأمون براشون سخنرانی کنه و اعلام کرد که از امروز ولیعهد من حضرت علی بن موسی الرضاست.
بعد هم گفت: از امروز به بعد ما لباسهای مشکی مون رو در میاریم و لباسهای سبز بپوشیم. لباس مشکی، لباس خانواده ی مأمون بود و بنی عباس همه مشکی می پوشیدن ؛ اما خانواده ی امام رضا(ع) ، لباسشون سبز بود و همه لباس سبز می پوشیدن. مأمون دستور داد از امروز همه ی مسئولین و مأموران عالی رتبه، باید لباس سبز بپوشن و دیگه نبینم کسی مشکی بپوشه.
بعد هم دستور داد روی سکه ها، اسم امام رضا(ع) رو بزنن و سکه هایی با اسم امام رضا(ع) ساختند . مثل پولهای امروز هست که عکس امام خمینی روش هست، بلا تشبیه، اون زمان هم روی سکه هاشون اسم امام رضا(ع) رو نوشتن.
بعد هم به امام رضا گفت: شما پاشید سخنرانی کنید .
امام رضا(ع) هم شروع به سخنرانی کردن ؛ اما هیچ جایی از سخنرانی شون از مأمون تشکر نکردن و یک کلمه هم نگفتن آقای مأمون دست شما درد نکنه که
این مسئولیت رو به ما دادی. یعنی چی؟ یعنی امام رضا(ع) با این کارشون به همه فهموندن که من اینجا رو دوست ندارم و این جایگاه رو خودم نمی خواستم و مأمون به زور به من داد.
- یاران نادان
البته بچه ها، این رو هم بگم که امام رضا(ع) با یک شرط قبول کردن ولیعهد بشن و به مأمون گفتن: من قبول میکنم ولیعهد تو بشم ولی یک شرط داره. به شرطی که من توی هیچ کار و مسأله ای دخالت نکنم. قبوله؟ اگه قبول میکنی که من فقط و لیعهدت بشم و توی هیچ چیزی نظرندهم و توی هیچ جایی دخالت نکنم، توی هیچ خرابکاری شما، پای من نوشته نشه ؛ این شرط رو قبول میکنید، من هم قبول میکنم ولیعهد تو بشم.
مأمون گفت: باشه، شما هیچ مسئو لیتی نگیر. اشکال نداره، شما هیچ کاری نمی خواد بکنی.
بچه ها، امام رضا(ع) با این کارشون می خواستن به همه بفهمونن من هیچ کاره هستم و مأمون من رو مجبور کرده. چرا؟ چون مأمون کلی خرابکاری و ظلم می کرد وکلی آدم می کشت و اگه می گفتن امام رضا(ع) ولیعهدش شده و امام رضا(ع) هم قبول کرده، خب این گناه ها پای امام رضا(ع) هم نوشته می شد.
از طرف دیگه مردم می گفتن بیا ! علی بن موسی الرضا هم توی آدم کشی ها دست داره و در حق مردم ظلم میکنه و امام رضا(ع)گفتن که من توی هیچ کاری دخالت نمی کنم تا فردا مردم این حرفها رو نزنن.
اما بچه ها، با اینکه امام رضا(ع) اون همه شرط گذاشته بودن و اون همه تلاش کردن تا به همه بفهمونن که من مجبور شدم، ولی بعضی از شیعیان بودن که متاسفانه خیلی عقل درست و حسابی نداشتن و پشت سر امام رضا(ع) که امام زمانشون بود حرف میزدن و می گفتن: علی بن موسی الرضا با مأمون دست به یکی شده. علی بن موسی الرضا امام ما بود؛ اما اون به ما خیانت کرد و با مأمون دوست شد. او یار مأمون شده و برای همین دیگه ما یار او نیستیم.
خلاصه بچه ها، اونها که درست فکر نمی کردن، بعدا فهمیدن اشتباه کردن و عجولانه تصمیم گرفتن و فهمیدن راجع به امامشون حرفهای اشتباهی زدن. - چه موقع فهمیدن؟! وقتی که امام زاده ها، یعنی خواهر و برادرهای امام رضا(ع) تصمیم گرفتن به ایران بیان. - بیان توی ایران چیکار کنن؟! بیان توی ایران و اسلام واقعی رو به مردم معرفی کنن.
- اسلام مگه واقعی و دروغی داره ؟! بله بچه ها، ما اسلام الکی و اسلام واقعی داریم. اسلام واقعی اون اسلامیه که امامهامون به ما یاد دادن و اسلام الکی اون اسلامیه که معاویه و بعد هم جانشینان معاویه به مردم یاد دادن. جانشین هایی مثل یزید و حاکمان عباسی و هارون و مأمون.
- ورود امام زادگان به ایران
خلاصه، امام زاده ها راه افتادن و به داخل ایران اومدن تا اسلام واقعی رو به مردم آموزش بدن ؛ البته بهانه شون این بود که ما می خواهیم برادرمون، علی بن موسی الرضا رو ببینیم و به این بهانه به ایران اومدن. کیا؟ حضرت احمد بن موسی، معروف به شاهچراغ و حضرت فا طمه ی معصومه سلام الله علیها و چندین امامزاده دیگه.
اونها راه افتادن و به ایران اومدن تا امام رضا رو ببینن و اسلام واقعی رو به همه ی مردم آموزش بدن که ناگهان اتفاقا بسیار بد و خطرناکی براشون افتاد. ادامه ی قصه و ماجرای سفر حضرت معصومه(س) و حضرت شاهچراغ به ایران، باشه برای قسمت های بعد .....
ماجرای حضرت شاهچراغ رایگان
🟢 ماجرای جالب و شنیدنی سفر حضرت احمد بن موسی به ایران🇮🇷
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای ولیعهد شدن امام رضا(ع)رو براتون تعریف کردم و گفتم که مأمون بدجنس و نامرد،یاد گرفته بود تا با زرنگ بازی کارهایی رو انجام بده تا امام رضا(ع) به چشم مردم بد بشن و همه پشت سر امام رضا(ع) حرف های بد بزنن. مأمون خوب بلد بود چیکار کنه و خیلی خیلی زرنگ بود؛ اما امام رضا جان ما از اون زرنگ تربودن.
- مناظره با ادیان دیگر
مأمون شروع به دغلکاری کردن و در جواب امام رضا که گفتن من توی هیچ کاری دخالت نمی کنم ،مأمون گفت : قبوله ....
البته، این رو هم بگم که در دوران ولیعهدی، امام رضا(ع) با علمای مذاهب و دین های دیگه، مناظره می کردن. مناظره یعنی چی؟ مناظره یعنی دو نفر با همدیگه صحبت کنن تا معلوم بشه حق با کیه و کی داره اشتباه میگه.
امام رضا(ع) با علمای مذاهب دیگه مناظره می کردن. مثلا وقتی میخواستن با مسیحی ها مناظره کنن، از انجیل صحبت می کردن. امام رضا(ع) می گفتن: توی کتاب انجیل شما، از پیامبر و جد ما حضرت محمد، صحبت شده.
اونها می گفتن: کجای انجیل؟!
امام رضا(ع) می گفتن: فلان قسمت انجیل رو که خوندین! اونجا راجع به پیامبرماست.» یا مثلا امام رضا با یهودی ها که صحبت می کردن، از کتاب خود یهودیها می گفتن. بچه ها، امام رضا(ع) عالم آل محمد بودن و همه چیز رو می دونستن و با اونهایی که صحبت می کردن، برای هر کدومشون از کتابی که خودشون قبول داشتن، دلیل می آوردن. خیلی کار سختیه ! یعنی امام رضا(ع) به اونها نمی گفتن توی قرآن ما اینجوری نوشته، می گفتن که توی کتاب خودتون اینجوری نوشته که حق با ما مسلمون هاست.
بچه ها، خیلی از این افراد هم متوجه می شدن امام رضا دارن راست می گن و بعضی ها ایمان می آوردن و بعضی ها هم قبول نمی کردن و ایمان نمی آوردن.
امام رضا با این کارشون تونستن اسلام رو به مردم در دینهای دیگه هم معرفی کنن.
- حرکت احمد بن موسی به مرو
خلاصه بچه ها، درست توی همون زمانیکه امام رضا(ع) ولیعهد مأمون شده بودن، امامزاده ها، یعنی خواهر و برادرهای امام رضا(ع) تصمیم گرفتن که همگی به دیدار برادرشون علی بن موسی الرضا از مدینه به ایران بیان .
البته دیدار برادر، بهانه بود و اونها می خواستن به شهرهای مختلف برن و برای مردم توضیح بدن که مأمون چه نقشه ی خطرناکی کشیده و در مورد دین واقعی اسلام و حقایق و اتفاقات پیش اومده برای امام رضا علیه السلام رو برای مردم بگن و جهاد تبیین انجام بدن.
امامزاده ها داخل ایران اومدن . یکی از امامزاده های بزرگواری که قبلا مقداری راجع به ایشون صحبت کرده بودم حضرت احمد بن موسی، معروف به شاهچراغ بود که امروز حرم مطهرشون توی شهر شیراز هست.
حضرت احمد بن موسی، برادر بزرگتر اما م رضا بودن، ولی هیچ وقت نمی گفتن من برادر بزرگ ترم و علی بن موسی باید به حرفهای من گوش بده و با اینکه برادر بزرگ تر بودن؛ اما حرف برادرشون امام رضا رو گوش می کردن و هرچی امام رضا می گفتند، ایشون می گفتن : به روی چشم برادرم .
حضرت احمد بن موسی به ایران اومدن، البته تنها نیومدن ! میگن دو، سه هزار نفر همراه ایشون بودن، یک جمعیت خیلی زیاد که بعضی ها برادرهای امام رضا (ع) بودن و بعضی از یاران و فامیلهای امام رضا(ع) بودن.
مأمون بدجنس که این رو متوجه شد، به مأمورانش دستور داد و گفت: ای
مأمورین من! هر کجا که می تونید، جلوی احمد بن موسی رو بگیرید و اون رو به طرف مدینه برگردونید و نگذارید به سرزمین ما بیاد که برای ما خطرناکه ....
بچه ها، مأمون این دستور رو به مأمورها داد؛ اما خیلی از سربازهای مأمون نتونستن این کار رو بکنن و دستورش رو اجرا کنن. چرا؟ چون حضرت احمد بن موسی خودشون دو سه هزار نفر بودن و به هر شهری هم که می رسیدن، مردم به استقبالشون می اومدن؛ بالاخره اونها فرزندان رسول خدا و نوه های پیامبر بودن.
مردم به دیدار حضرت احمد بن موسی می رفتن و ایشون براشون سخنرانی می کردن و مردم می گفتن: ما هم با شماییم. ما هم با شما همراه می شیم. .
- لشکرکشی حاکم شیراز
حضرت احمد ابن موسی به هر شهری که می رفتن، یک جمعیت زیادی با ایشون همراه می شدن ، به طوریکه جمعیت اونها به پانزده هزار نفر رسید. این جمعیت برای اون زمان خیلی زیاد بود، اندازه ی یک لشکر بود .
خلاصه، این لشکر به هر شهری که می رفتن، حاکم اون شهر از ترس این جمعیت زیاد، به استقبال شون می رفت و می گفت: خیلی خوش اومدین، قدم رنجه نمودین ....
بعد هم بر خلاف دستور مأمون هیچ کاری به کار اونها نداشتن، تا طرفداران و لشکر احمد ابن موسی رد می شدن ؛ البته، بعضی از حاکمان هم بودن که نوه های پیامبر رو دوست داشتن و نمی خواستن با اونها بجنگن ؛ اما بچه ها، حاکم شیراز، یک آدم خیلی بدجنس و نامرد بود و جرأت کرد که جلوی حضرت احمد ابن موسی بایسته و لشکر کشی کنه . حاکم شیراز، یک لشکر بزرگ آماده کرد و به حضرت احمد ابن موسی و یارانشون حمله کرد.
بچه ها، جمعیتی که همراه احمد ابن موسی بود، یک لشکر جنگی نبود، چون اونها برای جنگ نرفته بودن ؛ بنابراین اونها با خودشون زره و سپر و اینها نبرده بودن و فقط هر کدوم یک شمشیر داشتن ؛ اما انقدر جانانه وخوب جنگیدن که لشکر اون حاکم بدجنس شیراز شکست خورد و عقب نشینی کرد.
- ولیعهد فوت کرد !!
حاکم بد جنس شیراز، در حال عقب نشینی بود که یک نقشه ی خیلی خبیثانه به ذهنش رسید، که باعث شد سپاه حضرت شاهچرا غ شکست بخوره.
چیکار کردن؟ اونها گفتن: باید به اینها اعلام کنیم که برادرشون حضر علی بن موسی الرضا از دنیا رفته. این سپاه طرفدار احمد ابن موسی، می خوان به دیدار علی بن موسی الرضا رو برن تا ایشون رو ببینن؛ اما اگر ما اعلام کنیم از دنیا رفته، دیگه کاری ندارن و به طرف مرو نمیرن.
خلاصه، لشکر حاکم شیراز با صدای بلند اعلام کردن که : ولیعهد از دنیا رفت ... ولیعهد از دنیا رفت ...
این رو که گفتن، لشکریان حضرت شاهچرا غ همگی جا خوردن. یعنی چی؟ امام رضا(ع) از دنیا رفتن؟!! واقعا ؟!!
حضرت احمد بن موسی گفت: این یک فریب هست. گول نخورید.
اما بچه ها، همیشه یک عده ای هستند، که زود گول می خورن. دشمن وقتی کار رسانه ای میکنه و می خواد فریب شون بده، اونها به حرفهای دشمن گوش میدن وکاری ندارن که این دشمنه و داره دروغ می گه و با خودشون میگن شاید دشمن راست میگه و به حرفهاش گوش میدن.
- مرد روستایی
بچه ها ، تعدادی از افراد اون جمعیت بزرگ با شنیدن خبر دروغین فوت امام رضا(ع) از دور احمد ابن موسی، شاهچراغ، متفرق شدن و فقط برادرها و فامیلهای درجه یک ایشون در کنارشون موندن و گفتن: ما جانانه می جنگیم.
ولی خب بچه ها، جمعیتشون خیلی کم شده بود و بعد از کمی جنگیدن، وقتی فهمیدن که با این لشکر کم نمی تونن مقاومت کنن، همگی متفرق شدن و هر کسی به یک جایی رفت.
حضرت احمد ابن موسی هم لباس مبدلی، غیر از لباس سبز بنی هاشم پوشید و به یکی از روستاهای اطراف شیراز رفت.
یک نفر از روستاییان فهمید که ایشون نوه ی پیامبر هست و گفت: به خونه ی ما تشریف بیارید ؛ اما بچه ها، چشم تون روز بد نبینه، اون حاکم بدجنس شیراز وقتی فهمید که حضرت احمد ابن موسی به خونه ی یک نفر از اهالی روستا رفتند ؛ دستور داد که یک لشکر به طرف خونه ی اون مرد حمله کنند.
حضرت احمد ابن موسی خیلی قوی بود. شمشیرش رو کشید و با اونها جنگید. انقدر زور ایشون زیاد بود، که هیچ کس نمی تونست جلوشون بایسته و هرکی جلو می رفت ، بایک ضربه ی شمشیر، کارش ساخته می شد و روی زمین
می افتاد.
خلاصه، اونها که این قدرت رو دیدن، ترسیدن و عقب نشینی کردن. یک نفر در مقابل یک لشکر؟!! لشکر حاکم شیراز عقب نشینی کرد. باورتون میشه ؟!!
حاکم شیراز گفت: باید یک نقشه ی دیگه ای بکشیم !
اونها، نقشه کشیدن که نصفه های شب، اون موقعی که حضر احمد ابن موسی می خواد استراحت کنه، اون موقع به ایشون حمله کنن ؛ اما از در اصلی نمی تونستن برن چون احمد بن موسی شمشیرش رو برمی داشت و میجنگید.
اونها، تصمیم گرفتن از دیوار خونه ی همسایه، یک قسمتی از خونه ی همسایه رو خراب کنن و یواشکی حمله کنن و همین کار رو هم کردن.
یک قسمتی از دیوار همسایه رو خراب کردن و داخل خونه ای که احمد بن موسی بود رفتن. ایشون در حال استراحت بودن برای همین شمشیر در کنارشون نبود .
مأمور حاکم شیراز حمله کرد و یک فریاد زد و با شمشیر محکم توی سر حضرت شاهچرا غ کوبید و این امامزاده ی عزیز که برادر امام رضا(ع) بود رو با نامردی و ناجوانمردی به شهادت رسوند.
- حرم شاهچراغ
حاکم شیراز دستور داد تا خونه ی اون مردی که به جناب احمد بن موسی پناه داده بود رو خراب کنن. یعنی چی؟ یعنی بدن این امامزاده رو خاک نکردن ، بدن این امامزاده رو توی خاک نگذاشتن و همونطور که توی خونه بود، خونه رو روی سر ایشون خراب کردن . جالبه براتون که بگم سالیان سال بعد، مردم اون مخروبه ها و آجرها و تکه های خراب خونه رو برداشتن و دیدن که بعد از چهارصد، پونصد سال، هنوز بدن احمد بن موسی، مثل روز اولی که به شهادت رسیدن، سالمه !!!
مردم یک قبرکندن و بدن ایشون رو با احترام به خاک سپردن و اونجا رو به یک حرم زیبا و نورانی تبدیل کردن، حرم حضرت شاهچراغ.
خب بچه ها، این بود ماجرای شهادت حضرت احمد بن موسی. قسمت بعدی می خوام ماجرای وفات حضرت فاطمه ی معصومه(س) رو هم براتون تعریف کنم.
سفر حضرت معصومه به ایران رایگان
🟠 حضرت معصومه(س) به خادمشون گفتن: از اینجا تا قم چقدر راه هست؟ من را به قم ببر...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر تعدادی از امامزاده ها، از جمله حضرت احمد بن موسی، معروف به شاهچراغ، رو تعریف کردم و گفتم که مأمون بدجنس از سفر امامزاده ها ترسیده و احسا س خطر کرده بود. چرا؟ چون می دونست امامزاده ها هرجایی که برن برای مردم سخنرانی و صحبت می کنن و کاری می کنند تا دست مأمون رو بشه و نتونه به اهدافش برسه .
مأمون به تمام مأمورینش دستور داد که اگه میتونید احمد بن موسی رو به شهر خودش ، مدینه برگردونید؛ اما خیلی از مأمورین مأمون نتونستن و در آخر حاکم شیراز لشکر کشی کرد و با ایشون جنگید و بعد مجبور به عقب نشینی شد ؛ اما این حاکم بدجنس تسلیم نشد و به طور ناجوانمردانه احمد بن موسی رو به شهادت رسوند ....
- تصمیم زیرکانه
خلاصه بچه ها، به غیر از حضرت احمد ابن موسی، خواهرو برادرهایی که با ایشون بودن، حضرت فاطمه ی معصومه(س) هم به همراه تعدادی از خواهر و برادرهاشون وارد ایران شدن.
منتهی حضرت معصومه(س) یک کار خیلی زیرکانه ای انجام دادن. چی کار کردن؟ گفتن از شهرهایی بریم که شیعیان اون شهرها زیاد باشن ! خب که چی بشه؟ چه اتفاقی بیفته ؟
آهان! تا بتونن برای شیعیان توضیح بدن که امام رضا(ع) دوست نداشتن ولیعهد
بشن و به مردم بگن که مأمون امام رضا(ع) رو مجبور کرد و همه ی اینها نقشه ی مأمون بوده و برای شیعیان تبیین کنن و توضیح بدن، تا یک وقتی شیعیان پشت سر امام رضا(ع) اشتباه حرف نزنن و خودشون رو مدیون امام رضا(ع) نکنن.
حضرت معصومه از سرزمین هایی رد می شدن که شیعیان در اونجا زیاد بودن. وقتی از کوفه رد شدن، برای زنان کوفی سخنرانی کردن و براشون توضیح
می دادن و مسائل رو روشن می کردن ...
بچه ها، امروز هم ما این وظیفه رو داریم که برای همکلاسی هامون، برای دوستان و آشنایان مون ، مسائل رو توضیح بدیم و اون چیزهایی که میدونیم رو تعریف کنیم. خجالت که نداره، آدم چیز حقی رو که می دونه، باید بگه.مثلا شما دختر خانم ها قصه ی حضرت معصومه(س) رو برای دوستانتون حتما تعریف کنید و بگذارید بچه ها، با قهرمانهای واقعی آشنا بشن یا آقا پسرها، شما برای دوستان تون قصه ی احمد ابن موسی، شاهچراغ، یا قصه های زندگی امام رضا(ع) رو تعریف کنید و بگذارید تا اونها قهرمانهای واقعی شون رو بشناسن.
- محبت خواهر و برادری
خلاصه بچه ها، حضرت معصومه(س) از هر شهری که رد می شدن، برای مردم توضیح می دادن و می گفتن که من می خوام به زیارت برادرم، علی بن موسی الرضا برم.
بچه ها، حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) خیلی خیلی همدیگه رو دوست داشتن و مثل بعضی از خواهر و برادرها نبودن که همدیگه رو اذیت کنن ودوست نداشته باشن. اونها خیلی به هم محبت و خوبی می کردن و دلشون برای همدیگه تنگ می شد ما امروز باید این چیزها رو یاد بگیریم که خواهر و برادر بودن، یعنی به هم محبت کردن یعنی داداش ، هوای خواهر رو داشته باشه و خواهر، به داداشش محبت و کمک کنه. اینجوری نباشه که با همدیگه ، همیشه قهر باشن.
- بیماری یا مسمومیت ؟!
حضرت معصومه(س) به همراه تعدادی از خواهر و برادرهاشون به طرف ایران راه افتادن ، وقتی اونها به شهر ساوه رسیدن، مأمورهای مأمون، به لشکرشون حمله کردن و از اونجایی که تعداد برادرهای حضرت معصومه(س) کم بود، مأمورهای مأمون تونستن اونها رو شکست بدن و تعداد زیادی از برادرهای حضرت معصومه(س) رو به شهادت برسونن.
حضرت معصومه(س) که دیدن برادرهاشون شهید شدن و روی خاک افتادن و از دنیا رفتن، خیلی ناراحت شدن و غصه زیادی خوردن و مریض شدن، حالشون خیلی بد شد ؛ البته بچه ها، این رو هم به شما بگم بعضی ها می گن یک خانمی، حضرت معصومه(س) رو مسموم کرده وتوی غذای ایشون سم ریخته و به همین خا طر، حال ایشون بد شده.
خلاصه اینکه حضرت معصومه(س) حالشون خیلی بد شد و رو کردن به خادم شون و گفتن: تا شهر قم چقدر راهه؟
خادم گفت: ده فرسخ. ده منزل بیشتر راه نیست.
حضرت معصومه(س) گفتن: هر طور شده من رو به شهر قم برسونید.
بچه ها، چرا شهر قم ؟ چون توی شهر قم، همه طرفدار و شیعیان امام رضا(ع)بودن و حضرت معصومه می دونستن که توی شهر قم، مردم ایشون و اهل بیت رو خیلی دوست دارن و از همون قدیم ها مردم قم عاشق اهل بیت بودن و برای همین ایشون به طرف شهر قم رفتند.
وقتی که ایشون وارد شهر قم شدن، یک نفر از شیعیان به نام موسی ابن خَزرَج ، یکی از شیعیان بسیار خوب، به استقبال حضرت معصومه(س) رفت و با احترام کامل، ایشون رو به خونه ی خودش برد و گفت: خانم جان! همسر من، دخترها و خواهرهای من از شما پرستاری و مراقبت می کنند.
مردم شهر قم که متوجه شدن حضرت معصومه(س) به شهرشون اومدن، به خونه ی موسی ابن خزرج می رفتند تا دختر موسی ابن جعفر رو ببینند و ازایشون عیاد کنن ؛ اما بچه ها، روز به روز حال حضرت فاطمه معصومه(س)، بدتر و بدتر می شد.
- تدفین حضرت معصومه(س)
خانم های شیعیان مثل پروانه دور حضرت معصومه(س) می کشتند و همه کار می کردن تا حال ایشون خوب بشه و هر تلاشی که می تونستن رو میکردن ؛
اما بچه ها، حضر معصومه(س) مسموم شده بودن و هفده روز بعد از اینکه وارد شهر قم شدن، روح پا کشون از بدن شون جدا شد و پر کشید و به طرف بهشت رفت.
مردم قم خیلی خیلی ناراحت شدن و گریه می کردن و توی سرشون می زدن و می گفتن: ای وای! یکی از امامزاده ها، یکی از دختران موسی ابن جعفرتوی شهر ما اومدن؛ اما هفده روز بیشتر زنده نمودن.
مردم شهر خیلی غصه می خوردن و گریه می کردنم ؛اما چیکار می تونستن بکنن؟
حضرت معصومه(س) ، قبل از این مسموم شده بودن. به هرحال، بعضی از خانم های شیعیان رفتن و بدن حضرت معصومه (س) رو غسل دادن و کفن تنشون کردن و بدن پا ک و مطهر ایشون رو به طرف با غ موسی بن خزرج بردند، خونه ی همون کسی که ایشون ، هفده روز داخل خونه اش بودن.
بعد از اینکه بدن حضرت معصومه (س) رو بردن، بین شیعیان اختلاف افتاد . یک عده ای می گفتن: اجازه بدین ما بدن ایشون رو دفن کنیم و یک عده ی دیگه ای می گفتن که نه، اجازه بدین این لیاقت مال ما باشه و ما بدن ایشون رو دفن کنیم.
خلاصه، بین مردم اختلاف افتاد و هر کسی می گفت اجاز ه بدین ما بدن ایشون رو دفن کنیم. آخه این یک افتخار بود که چه کسی بدن دختر موسی بن جعفر رو دفن کنه.
همینطور که بین شیعیان اختلاف بود، یک مرتبه دیدن از دور، دو تا اسب سوار دارن میان که صورتشون رو پوشونده بودن و کسی صورت اونها رو نمی دید.
اون دو تا اسب سوار که رسیدن، گفتن: ما باید بدن این خانم رو دفن کنیم ، همه کنار برید .
وقتی که این رو گفتن، مردم کنار رفتند و اون دو نفر با ا حترام بدن حضرت فاطمه معصومه(س) رو داخل خاک گذاشتن و ایشون رو دفن کردن. بچه ها، به نظر شما اون دو نفر کی بودن ؟!
کسی دقیقا نمی دونه ؛ اما احتمال دادن که اون دو نفر، امام رضا(ع) و امام جواد(ع) بودن.
حالا ممکنه براتون سؤال بشه که امام جواد(ع) در شهر مدینه و امام رضا(ع) هم در مرو بودن، او نها چه جوری به قم رفتن ؟!
بچه ها، امام های ما، می تونستن طی الأرض کنن. یعنی می تونستن مثلا از اینجا
تا کربلا به عرض سه ثانیه برن و این توانمندی رو داشتن که طی الأرض کنند.
امام رضا(ع) و امام جواد(ع) ، بدن حضرت معصومه(س) رو در شهر مقدس قم دفن کردن و از اون زمان، شهر قم تبدیل به پایگاه شیعیان درجه یک ، اهل
بیت شد.
سالیان سال بعد هم، این شهر تبدیل به محل زندگی علمای بزرگ و مراجع تقلید شیعیان شد.
خب، حالا که قصه مون به اینجا رسید، چشمهاتون رو ببندین و آماده بشیم تا به زیارت حضرت فاطمه ی معصومه(س) بریم.
السَّلام عَلیْلکِ یَابِنْتَ رَسولِ اللِِّه السَّلام عَلیْکِ یَا بِنْتَ فَاِ طمةَ وَ خَدِیجَةَ السَّلام عَلَیْکِ یَا بِنْتَ أمِیر الْموْمِنیِنَ السَّلام عَلَیْکِ یاَ بنِتَ الْحَسَنِ وَ الْحسَیْنِ السَّلام عَلیْکِ یَا بِنْتَ وَلِی ِ اللِِّه السَّلام عَلَیْکِ یَا أخْتَ وَلِیِ اللِِّه السَّلام عَلَیْکِ یاَ عََّمةَ وَلِیِ اللِِّه السَّلام عَلَیْکِ یَا بِنْتَ موسَى بْنِ جَعْفرَ وَرْحمة اللِِّه وَ برَکَاته .
ماجرای شاعر امام رضا(ع) رایگان
🟠 امام رضا(ع) به دعبل فرمودند: این اشعار را خودت به تنهایی نگفتی اینها را جبرئیل🧚 به تو آموخت
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل ماجرای سفر حضرت فاطمه معصومه(س) به طرف ایران رو برای شما بچه های عزیزتعریف کردم و گفتم که کاروان حضرت معصومه(س) که شامل خود ایشون و خواهرو برادرهاشون بود، توی شهر ساوه مورد حمله ی مأمورهای بدجنس و نامرد مأمون قرار گرفتن و تعداد زیادی ازداداش های حضرت معصومه و امام رضا(ع) به شهادت رسیدن و بعد هم ماجرای رفتن ایشون به شهر قم رو براتون تعریف کردم.
- شعر ، رسانه اصلی
خلاصه بچه ها، به غیر از امامزاده ها به طرف ایران راه افتادن که به دیدار حضرت علی بن موسی الرضا برن ، برخی از شیعیان و طرفدارهای امام رضا(ع) هم به طرف شهر مرو رفتن تا آقا و مولاشون، حضرت علی بن موسی الرضا رو زیارت کنن. از جمله ی اون شیعیان، یک شاعر خیلی معروف بود که شعرهای پرآوازه ای
می گفت و همه ی مردم برای همدیگه اون شعرها رو می خوندن.
بچه ها، اون زمان که مثل الان نبود که رادیو و تلویزیون و روزنامه و... باشه . اون زمان، از این خبرها نبود و شعر رسانه اصلی بود. مردم اگه می خواستن با یک چیزی سرگرم بشن، شعر رو حفظ می کردن و اون رو می خوندن .
بخوام امروزی رو بگم، شعر مثل فیلم سینمایی بود. می ببینید که چقدر مردم پای فیلم سینمایی می شینن و با دقت نگاه میکنن، اون زمان هم مردم با همین هیجان و دقت، به شعرها گوش می دادن. هر کسی هم که می تونست بهتر شعر بگه، پول بیشتری به جیب می زد. مثلا چیکار می کرد؟
کسی که بهتر شعر می گفت، پیش پادشاه، مثلا هارون و مأمون و ... می رفت و شعر رو می خوند، بعد هم اون حاکم، یک پول خوبی بهش می دادن. چرا پول می دادن؟ چون توی شعرهاشون از اونها خوب می گفتن و ازشون تعریف می کردن.
مثلا شاعر می گفت: هارون! تو چقدر خوبی، تو چقدر مهربونی، تو چقدرعادلی.
الکی برای اونها شعر می گفتن و هارون و مأمون و پادشاهان بدجنس هم حسابی خوششون می اومد و بهشون پول می دادن.
- شاعر اهل بیت
بچه ها، دِعبلِ خُزاعی، اصلا و ابدا برای حاکمان بدجنس شعر نمی گفت. نه تنها برای اونها شعر نمی گفت، بلکه بر علیه شون هم شعر می گفت یعنی توی شعرهاش می گفت: ای هارون بدجنس، ای هارون نامرد، که امام موسی کاظم رو به شهادت رسوندی. .....
مردم که این شعرها رو می شنیدن، اعصاب شون از دست کارهای هارون خرد می شد و حال شون از هارون به هم می خورد و می گفتن: چقدر هارون آدم بدجنس و نامردی بوده.
دعبل خزاعی برای همین جور شعر گفتن هاش همیشه تحت تعقیب بود و مأمورهای هارون دنبالش بودن. اونها می خواستن دعبل رو گیر بیارن و گوش ها رو ببرن و کله اش رو بکنن.
شعرهایی که دعبل می گفت، خیلی قشنگ بودن و روی مردم تاثیر بسیار زیادی می گذاشت وکاری می کرد که مردم از هارون و مأمون و هرچی پادشاه بدجنس بنی العباس هست، بدشون بیاد.
بچه ها، دعبل از هارون و مأمون و خلفای بنی عباسی بد می گفت، ولی تا دلتون بخواد در مورد امام ها شعرهای قشنگ و زیبا می گفت.
دعبل خزاعی، یک روز یک شعر خیلی قشنگ و زیبا در مورد ائمه میگه و بعد هم تصمیم می گیره به مرو بره تا امام رضا(ع) رو ببینه و شعرش رو برای آقا و مولایش، اما م رضا(ع) بخونه.
این رو هم بهتون بگم بچه ها، اما م رضا(ع) هم خیلی دعبل رو دوست داشتن و تحویل می گرفتن. چرا؟ چون دعبل می تونست برای پادشاه ها شعر بگه و کلی پول به جیب خود بزنه، ولی این کار رو نمی کرد و بر علیه اونها شعر می گفت، در نتیجه پادشاه ها، می خواستن اون رو گیر بیارن و بکشن ؛ ولی دعبل دست بردار نبود ... برای همین بود که امام رضا(ع) به دعبل علاقه مند بود و خیلی دوستش داشت.
آره بچه ها، ما هم کلی استعداد داریم و اگه از استعداد هامون برای اهل بیت و در راه اونها خرج کنیم، اهل بیت ما رو هم دوست دارن. مثلا یک بچه ای زرنگه و هوش خیلی خوبی داره، بیاد از هوشش در راه دین خدا استفاده کنه. یعنی چیکار کنه؟ یعنی بیاد دین خدا، دستورات خدا و حرفهای خدا و اهل بیت رو یاد بگیره و به بقیه هم یاد بده.
یک نفر دیگه ای می تونه قشنگ و خوب صحبت کنه، خب ، اون هم می تونه برای دوستان و هم کلاسی ها ، از اهل بیت بگه و زندگی اهل بیت رو برای اونها
تعریف کنه، تا دوستانش هم مثل خودش ، عاشق اهل بیت بشن.
- این شعر رو کی به تو یاد داد؟
- بچه ها، دعبل اینطوری بود و از استعداد شعرگویی که داشت، در راه اهل بیت استفاده می کرد ، برای همین هم امام رضا(ع)خیلی دوستش داشتن.
خلاصه، دعبل تصمیم گرفت که پیش امام رضا(ع) به مرو بره تا شعری رو که گفته برای ایشون بخونه.
دعبل، چند وقتی توی راه بود. اون زمان مثل الان نبود که هواپیما و قطار و اتوبوس و اینها باشه ومجبور بودن چند ماه توی راه باشن تا یک مسیری رو طی کنن و دعبل، همه ی این سختی ها رو به جون خرید تا به زیارت آقا و مولاش ، امام رضا(ع)بره. دعبل، وقتی پیش امام رضا(ع)رسید، ایشون خیلی تحویلش گرفتن و بغلش کردن و گفتن: دعبل! خیلی خوش آمدی. بیا اینجا کنار خودم بنشین و بگو ببینم شعر جدیدی داری یا نه؟! اگر شعر جدیدی داری ، برای من بخون.
دعبل گفت: آقاجان! اتفاقا یک شعر خوب آماده کردم، می خوام برای شما بخونم. من از اون زمانی که این شعر رو گفتم تا الان برای هیچ کسی نخوندم. گفتم اول برای آقا و مولایم، علی بن موسی الرضا بخونم و بعد برای بقیه می خونم. امام رضا(ع) گفتن: شعر رو بخون . بچه ها، دعبل شروع به خوندن شعرکرد . این شعر یکی از معروف ترین شعرهای دعبل بود. دعبل که این شعر رو خوند، امام رضا(ع) گفتن: دعبل! یک دقیقه صبرکن . میدونی این شعر رو کی به تو یاد داد؟!
دعبل گفت: آقا خودم گفتم،کسی به من یاد نداد !!
امام رضا(ع) گفتن: این شعر رو روح الامین، یعنی جبرئیل، فرشته ی خدا به تو یاد داد. تو ندیدی، ولی جبرئیل به تو یاد داد. جبرئیل این اشعار رو به قلب تو نازل کرد تا برای ما اهل بیت شعر بگی.
دعبل که این رو شنید، خیلی خوشحال شد.
چه ها، فکر کنید مثلا شما یک نقاشی برای امام رضا(ع) بکشید، بعد بهتون بگن این نقاشی رو فرشته ها کمک کردن تا بکشید و خودتون به تنهایی نکشیدین. چقدر خوشحال می شین؟ یعنی این کار شما رو فرشته ها هم دوست داشتن.
- میتونم به شعر تو اضافه کنم
خلاصه، دعبل شعر رو خوند و این شعر هم در مورد اهل بیت بود، مثلا می گفت: امام حسین تو کربلا، به دست یزید بدجنس شهید شدن. امام کاظم به دست هارون بدجنس شهید شدن ...
بچه ها، شعر به اینجا که رسید، امام رضا(ع) به دعبل گفتن: دعبل! می تونم من هم به شعر تو اضافه کنم ؟ می خوام من هم یکم شعر بگم. دعبل خوشحال شد و گفت: آقا بفرمایید. از خدامه، من شعر گفتم، شما می خواین روی شعر من چیزی بگین؟ من از خدامه، بفرمایید. امام رضا(ع) چند بیت شعر گفتن که توی اون شعرشون، به دعبل یک خبر خیلی مهم و ناراحت کننده دادن. چه خبری ؟! چی گفتن امام رضا(ع) ؟! امام رضا(ع)گفتن: و امام هشتم توی شهر توس شهید می شه و همونجا دفن می شه . تا این رو امام رضا(ع) گفتن، اشک از گوشه ی چشمان دعبل راه افتاد و متوجه شد که امام رضا(ع) دارن خبر از شهادت خودشون میدن. بعد هم امام رضا(ع) چند بیت دیگه شعر گفتن و اون اشعارشون در مورد حضرت مهدی، امام دوازدهم شیعیان بود.
بچه ها، اون زمان امام هشتم زنده بودن و دعبل هم که خبر نداشت امام دوازدهم قراره غایب باشن. امام رضا(ع) توی اون شعرشون به دعبل، این رو هم یاد دادن.
- تشکر از شاعر اهل بیت
خلاصه بچه ها، دعبل چند روزی پیش امام رضا (ع) مهمون بودن و از سفره ی امام رضا(ع)غذا خورد و پیش امام رضا(ع) نشست، تا اینکه تصمیم به سرزمین خودش یعنی شهرشوش برگرده . همین جایی که امروز، مقبره ی دعبل خزاعی اونجاست.
دعبل خزاعی وقتی می خواست از پیش امام رضا(ع) بره ، امام رضا(ع) کلی پول بهش دادن. چرا؟ چرا این همه بهش پول دادن؟ چون امام رضا(ع) مهربون و وفادار بودن . مثلا : اگر شما یک کار کوچیک برای امام رضا(ع) بکنید، امام رضا(ع) ده برابر رو برای شما جبران میکنن. آره، امام رضای ما اینطوری هستن.
امام رضا، کلی پول به دعبل دادن و بعد هم یکی از قشنگ ترین و بهترین پیراهن هایی که داشتن رو، به دعبل هدیه دادن.
وای بچه ها، با خودتون فکر کنید امام رضا(ع) یکی از قشنگ ترین لباسهاشون رو به شما هدیه بدن. چقدر خوشحال می شین؟
دعبل که اون رو گرفت، خوشحال شد و امام رضا(ع) رو بغل کرد و بعد هم از ایشون خدا افظی کرد و به طرف سرزمین شوش حرکت کرد که ناگهان توی شهر قم یک اتفاقی افتاد.
یک اتفاقی که ان شاءالله یک بار مفصل قصه ی زندگی دعبل خزاعی رو براتون تعریف میکنم. این بود قصه ی زندگی خانواده ی کرامت .....
درپناه حق ، یا علی مدد
موارد مرتبط
قصه حضرت محمد ص (دوران کودکی)
قصه زندگی حاج قاسم سلیمانی
امام حسن (از امامت تا شهادت)
قصه دوران ولیعهدی امام رضا
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.