اباالفضل العباس
اباالفضل العباس رایگان
🔴 حضرت ابولفضل با عصبانیت به شمر فرمودند: امان خدا بهتر است از امان عبیدالله بن زیاد... بعد هم حضرت عباس(ع) امان نامه📜 را پاره کردند و به طرف شمر انداختند
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
بچهها امشب میخوام براتون قصه یک قهرمان واقعی رو تعریف کنم.
قهرمانی که همهی شما اون او میشناسید اما قصه زندگیش رو خیلی کم شنیدین.
خیلی کم شنیدید که این قهرمان چه کارهای بزرگی انجام داده.
قهرمان امشب قصه ما کسی نیست جز حضرت ابوالفضل العباس(ع) برادر امام حسین (ع) و پسر امام
علی(ع).
قصه ما از اونجایی شروع میشه که امام حسین (ع) به همراه خانواده ،دوستان و شیعیانشون از شهر مدینه
خارج شدن و به طرف شهر مکه به راه افتادند.
امام حسین (ع) چند ماهی توی شهر مکه بودن تا اینکه ،یزید بدجنس و نابکار به حاکم شهر مکه نامهای
نوشت و بهش دستور داد که امام حسین رو داخل شهر مکه و کنار خونه خدا به شهادت برسونه.
اون حاکم یزید هم که دید رئیسش این دستور رو داده ،چند نفر از آدمهای بدجنس و نامردی که دورش
بودن رو آورد و گفت«:شما باید زیر لباسهای اِحرامِ خودتون( ،لباس اِحرام همون لباسی هست که حاجیها
میپوشن و میرن کنار خونهی خدا) چند تا خنجر قایم کنید و وقتی حسین بن علی داشت طواف میکرد،
یواشکی خنجرهاتون رو در بیارید و اون رو ترور کنید.
تا عباس زنده است دست احدی به حسین نمیرسد
اما بچهها...
اونا کور خونده بودن!
آخه اونا نمیدونستند که امام حسین ،یک قهرمان ،یه پهلوون کنار خودش داره.
یه کسی کنار امام حسین هست که تا وقتی زنده باشه هیچکس نمیتونه به امام حسین آسیب برسونه.
افراد حاکم رفتند کنار خونهی خدا.
امام حسین (ع) مشغول طواف بودن و داشتن دور خونهی خدا میچرخیدن که یک مرتبه حضرت ابوالفضل
العباس متوجه اون تروریستها شد.
وقتی فهمید که اون نامردا خنجر زیر لباسهاشون قایم کردن فوراً رفتند کنار امام حسین و ایشون رو از کنار
خونه خدا بردن بیرون و از مسجد الحرام خارج کردن.
بعد از اینکه امام حسین رو به یک جای امن بردند ،خودشون برگشتن.
به نظرتون حضرت عباس میخواست با اونها چیکار کنه؟!
بچهها میدونید...
که کنارِ خونه خدا خون و خونریزی و جنگیدن ممنوعه (حرامه).
اصالً توی شهر مکه هیچکس نباید کسی رو بُکُشه و خدا این کار رو ممنوع کرده.
برای همین حضرت ابوالفضل العباس یک راست رفتند به طرف خونه خدا و بعد رفتن به روی پشت بام.
بچهها میدونید که داخل کعبه که همون خونهی خداست ،پلههایی هست که میره به طرف پشت بام .خانه
کعبه هم همون ساختمان مشکی هست که شما توی مکه میبینید.
حضرت عباس(ع) اون باال روی پشت بام کعبه ایستادن و شروع کردن به سخنرانی.
البته نه یک سخنرانی معمولی ،بلکه سخنرانیای با عصبانیت و تندی تمام.
حضرت عباس با جدیت و عصبانیت زیاد به کسانی که اومده بودن امام حسین رو بکشند فرمودند«:ای
ناسپاسان گنهکار ،آیا راه خانه خدا را بر امام نیکوکاران میبندید؟
به خدا سوگند که اگر خدا اجازه میداد ،هر لحظه کعبه میآمد و به دور حسین میچرخید .سنگ
حجراالسود دوست داشت که دستان حسین را ببوسد و اگر خداوند متعال خون و خونریزی را در کنار این
خانه خدا ممنوع نکرده بود ،میدیدید که مثل باز شکاری به شما حمله میکردم و همه شما را میکشتم.
شما خانوادهای را از مرگ میترسانید که بازی دوران کودکیشان شهادت در راه خدا بود.
وسیله بازی ما در کودکی شمشیر بود! اکنون که دیگر بزرگ و مرد شدهایم.
جانم به فدای آقا و موالیم حسین بن علی.
ای انسانهای نادان بدانید که پدران شما روزی میخواستند پیامبر خدا را به شهادت برسانند اما تا زمانی که
پدر من علی بن ابیطالب امیرالمومنین زنده بود ،دست کسی به رسول خدا نرسید و بدانید تا زمانی که
عباس زنده است دست احدی به حسین نمیرسد.
پس اگر میخواهید موال و امام من را به شهادت برسانید بیایید ،بیایید جلو و اول با من درگیر شوید.
اگر زنده بیرون رفتید آن وقت بروید و موالیم را به شهادت برسانید اما به خدا سوگند که شما هرگز
نمیتوانید من را شکست دهید».
سخنرانی حضرت عباس که به پایان رسید کسانی که رفته بودن امام حسین رو ترور کنن خیلی ترسیدن و
مثل موش از کنار خونه خدا فرار کردند ،چون میدونستند حضرت عباس روی برادر و امامش ،امامحسین(ع)
خیلی حساسه و اجازه نمیده احدی به ایشون دست درازی کنه.
گوش به فرمانِ امام
خب بچهها...
قبال براتون گفتم ،امام حسین(ع) از اونجایی که نامههای مردم کوفه و از طرف دیگه نامه حضرت مسلم بن
عقیل به دستشون رسیده بود ،تصمیم گرفتند که از شهر مکه خارج بشن و به همراه خونواده ،یاران و
اصحابشون برن به طرف شهر کوفه.
و همینطور تعریف کردم که سپاه حر جلوی امام حسین رو گرفت و اجازه نداد لشکر امام حسین بره به
طرف کوفه.
بعد هم لشکریان امام حسین(ع) یک مسیری رو رفتند تا اینکه رسیدن به سرزمین کربال.
بچهها...
حضرت عباس انقدر با ادب بودن و احترام امام حسین رو نگه میداشتند که توی کل مسیری که میرفتند
هیچ صحبتی از حضرت عباس ثبت نشده که حضرت عباس فالن جا فالن حرف رو زده.
چرا؟!
چون تا وقتی امام حسین بودن حضرت عباس سکوت میکرد.
همیشه دستشون روی سینه بود و به برادر و امامشون احترام میذاشت و تا زمانی که امام حسین بود روی
حرف امامش هیچی نمیگفت و گوش به فرمان بود.
مهلت گرفتن برای جنگ
بالخره چند روز گذشت...
تا اینکه ،روز تاسوعا فرا رسید.
روز نهم محرم.
وقتی اون روز رسید ،عبیداهلل بن زیاد حاکم بدجنس کوفه نامهای برای عمر بن سعد نوشت و گفت«:ای عمر
بن سعد ،همین امروز جنگ رو شروع کن و حسین بن علی رو به شهادت برسون».
بعد اون نامه رو داد دست شمر بدجنس و نامرد.
شمر هم نامه رو گرفت و آورد داد به فرماندهی سپاهشون ،عمر بن سعد.
عمر سعد وقتی نامه رو دید فهمید که اگه امروز جنگ رو به راه نندازه فرمانده عوض و شمر میشه فرمانده.
برای همین به لشکریانش با صدای بلند دستور داد و گفت«:ای لشکریان خدا ،آماده بشین ،میخوایم حسین
بن علی رو بکشیم».
عمر سعد که اینو گفت ،لشکریان همه بلند شدن و شمشیرها و نیزههاشون رو برداشتند تا آماده بشن.
امام حسین(ع) که متوجه سر و صداها شدن روشون رو کردند به طرف برادرشون اباالفضل العباس و گفتند:
«برادرم ابوالفضل ،اگه میتونی برو به طرف اونها و امروز رو مهلت بگیر و بگو که امروز نمیخوایم بجنگیم،
جنگ رو بذارن برای فردا».
به نظرتون چرا بچهها؟!
فکر میکنید امام حسین از جنگ میترسید؟! نه...
امام حسین گفتند«:آخه برادرم ابالفضل ،من دوست دارم امشب رو به عبادت خدا بپردازم و نماز و قرآن
بخونم».
حضرت ابوالفضل العباس که دستور امامش رو شنید گفت به روی چشم آقا هرچی که شما بگید.
بعد سوار بر اسبشون شدن و رفتن به طرف لشکریان عمر سعد.
نزدیک اونجا که شدن عمر سعد با پررویی گفت«:چه کسی رو میبینم! پسر علی ،عباس ،اینجا چهکار
میکنی؟ اباالفضل ،نکنه اومدی تسلیم بشی؟
حضرت ابالفضل که این رو شنید با عصبانیت گفت«:خیر! من هرگز تسلیم شما نمیشم .اومدم تا فرمان
موالیم رو انجام بدم .موالی من فرموده که امروز رو مهلت بدید و جنگ رو بذارید برای فردا.
چون میخواهیم امشب رو به عبادت خدا بپردازیم».
عمر سعد که این رو شنید گفت«:باشه ،امروز رو مهلت میدیم .اما فردا خون همهی شما رو خواهیم ریخت».
حضرت عباس که دستور امام حسین(ع) رو انجام داده بود ،صورت اسبشون رو چرخوند و حرکت کرد به
طرف خیمههای خودشون و به امام حسین گفت«:آقا جان دستوری که داده بودید رو انجام دادم .اونا مهلت
دادن و امروز جنگ نمیشه .جنگ افتاد برای فردا».
امان خدا بهتر از امان عبیداهلل!!
بچهها...
امام حسین و حضرت عباس کنار هم نشسته بودن و داشتن با هم صحبت میکردن که یک مرتبه صدایی
اومد.
صدایی که گفت«:ای فرزندان خواهرم ،من شمر هستم ،براتون اَمان نامه آوردهم.
حضرت عباس تا صدای شمر رو شنید ناراحت شد و اخمهاش رفت توی هم.
آخه بچهها حضرت عباس یک نسبت فامیلی با شمر داشت و مادرشون جزو قبیله و خانواده شمر بود.
برای همین شمر برای حضرت ابوالفضل امان نامه آورده بود.
(اَمان نامه کاغذی هست که توی اون مینویسن ،این یک یا چند نفر در اَمانن و با اونها کاری نداریم و اونها
رو نمیکشیم).
شمر بدجنس رفته بود پیش عبیداهلل و گفته بود برای عباس و سه تا داداشهای دیگهش امان نامه بده،
نمیخوام اینا رو بکشم .عبیداهلل هم قبول کرده بود.
حضرت عباس وقتی صدای شمر رو شنید ناراحت و عصبانی شد و جواب شمر رو نداد.
امام حسین(ع) به حضرت عباس گفتن«:برادر جان ،هرچند که شمر آدم بد و گناهکاری باشه اما جوابش رو
بده».
حضرت عباس که دیدن امام حسین دارن بهشون دستور میدن ،بلند شدن و با عصبانیت رفتن به طرف
شمر.
وقتی به شمر نزدیک شدن گفتن«:چی میگی؟ چیکار با من داری؟ من هیچ کاری با تو ندارم».
شمر گفت«:ای خواهرزاده عزیزم! این کارها چیه که میکنی؟ من برای تو از عبیداهلل امان نامه گرفتم.
فردا تو و برادرانت در امانید ،خودتون رو درگیر این برادرتون حسین نکنید ،فردا اون کشته میشه و شماها
زنده بمانید».
بچهها...
وقتی شمر این رو گفت ،حضرت عباس خیلی ناراحت و عصبانی شد.
آخه شمر گفت ،شما زنده بمونید و حسین کشته بشه!
خیلی به غیرت حضرت عباس برخورد!
حضرت عباس از همون زمانی که بچه بود آرزو داشت که در راه امام زمانش شهید بشه.
حاال یه نفر از راه رسیده بود و میگفت":شما زنده بمونید ،فردا امامتون کشته بشه!"
حضرت عباس امان نامه شمر رو پاره و پرت کردند طرفش.
بعد هم با جدیت بهش گفتن«:امان خدا بهتر از امان عبیداهلل هست .من در راه امام زمانم حسین بن علی
میمونم و فردا به حساب کار تو میرسم».
شمر که دید حضرت عباس اینجوری باهاش برخورد کرد ،خیلی عصبانی شد و بهش برخورد و همونجا رو
کرد به یارانش و گفت«:ای سربازان من ،شاهد باشید که عباس با من چه کرد.
فردا بالیی بر سر دستانش بیارم که مرغان آسمان به حالش گریه کنن».
حضرت عباس برگشتند ،اما چشماشون خیس از اشک بود.
رفتند داخل خیمه خودشون نشستند و شروع کردن به گریه کردن.
آخه برای چی؟!
چرا حضرت عباس گریه میکردند؟
مگه حضرت عباس کار اشتباهی کردند؟
اون شمر نفهم یه چیزی گفت ،حضرت عباس هم که خوب جوابش رو داد پس چرا گریه میکردن؟!
حضرت زینب که متوجه حال گرفتهی داداششون شدن ،رفتند تو خیمهی حضرت عباس و دیدند حضرت
عباس یه گوشه نشستند و اشکهاشون توی صورت قشنگشون و ریشهاشون جاری شده.
حضرت زینب(س) نزدیکتر رفتند و گفتند":آخه برادر ،چرا گریه میکنی؟ چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟"
حضرت عباس با ناراحتی گفتند«:چه بگم خواهرم؟ این شرمندگی رو به کجا ببرم که دشمن امام من بر من
طمع کرد و فکر کرد که من با اون همراه میشم و امام زمانم رو رها میکنم.
اون با خودش فکر کرد که من از مرگ در راه حسین میترسم .مگه من چه کردم که اون با خودش چنین
فکری کرده؟»
حضرت زینب(س) گفتند«:برادرم ،غصه نخور .شمر اوضاعش مشخصه و آدم بدجنسیه و میخواسته شما رو
اذیت کنه».
حضرت عباس گفتند«:فردا انتقامی از شمر بگیرم که از این کارش پشیمون بشه».
بالخره اون روز و شب گذشت و فردا شد.
روز عاشورا از راه رسید.
همون روزی که سپاه باطل ،نامرد و گناهکار عمر سعد در مقابل سپاه درستکار ،با تقوا و مهربون امام
حسین(ع) قرار گرفت و جنگاوریهایی که حضرت ابالفضل العباس انجام دادن که ماجراش باشه برای قرار ما
در روز عاشورا.
تا فردا و ماجراهای دردناک شب و ظهر عاشورا شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،خدانگهدار.
موارد مرتبط
قصه حر بن یزید ریاحی
قصه زندگی حضرت عبدالعظیم حسنی
قصه وهب نصرانی
قصه زندگی شهید برونسی
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.