آیا تا حالا قصهیاران امام حسین رو شنیدین؟!
ماجرای مظلومیت یار های ایشون رو چطور؟!
آیاماجرای ضحاک بن عبدالله مشرقی رو میدونید چیه؟
ضحاک بن عبدالله مشرقی
ضحاک بن عبدالله مشرقی رایگان
🔴 ضحاک در واقعه عاشورا در کربلا حضور داشت و با سپاه عمر بن سعد جنگید و چند نفر را کشت ولی در آخرین لحظات روز عاشورا بعد از نماز ظهر تصمیم گرفت که •••
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در سالیان پیش ، در هزار و چهارصد سال پیش یعنی در زمان امام حسین علیه السلام دو تا دوست زندگی می کردند. دوتا دوست خیلی قدیمی و البته صمیمی، اسم این دوتا دوست ، ضحاک و مالک بن نصر بود.این دو نفر از همون قدیم ندیم ها با هم دوستی خیلی صمیمی داشتند. حالا یک خبر خیلی مهم به این دو تا دوست رسیده بود که کل کوفه رو به هم ریخته بود. چه خبری؟ چی شده بود؟! خبر این بود که مولای ما آقای ما ، امام حسین علیه السلام راهی سرزمین کوفه شدند و از طرفی دشمنان ایشون یعنی عبیدالله ابن زیاد و سربازانش یه لشکر آماده کردند و به مبارزه ی با امام حسین(ع) رفتند .
ای وای ، ای وای، ... ضحاک و مالک تصمیم گرفتند برن و با امام حسین صحبت کنند و به ایشون خبر بدن که مردم کوفه علیه شما شدند ، به اون نامه هاشون نگاه نکنید مردم کوفه می خوان با شما بجنگند. امام حسین علیه السلام به همراه خانواده و زن و بچه شون راهی سرزمین کوفه شده بودند.ضحاک و مالک وقتی به کاروان امام حسین(ع) رسیدند ، دیدند که تعداد یاران امام حسین خیلی خیلی خیلی کم هستند یعنی کمتر از صد نفر مرد جنگی دارند . برای همین این خبر خیلی مهم رو به امام حسین(ع) دادند که مردم کوفه یار شما نیستند و پای کار شما نیستند. امام حسین (ع) ، وقتی این خبر رو شنیدند که دیگه حُر جلوی کاروان ایشون رو گرفته بود و دیگه به امام حسین(ع) اجازه ی برگشتن نمی دادند. برای همین امام حسین ما ، توی اون شرایط گیر افتاده بودند بین دشمنان وحشی و بی رحم، با قلب مطمئن به خدا گفتند: حسبی الله و نعم الوکیل یعنی خدا کافیه برای من. خدا یار و یاور خوبیه برای من ؛ اما امام حسین(ع) به اون دو نفر گفتند: حالا که یاران من اینقدر کم هستند شما به یاری من بیایید و به کمک من کنید و نوه ی پیامبرتون رو یاری کنید. مالک ابن نصر وقتی این صحبت امام حسین(ع) رو شنید شروع کرد بهانه آوردن و گفت : من بدهی های خیلی زیادی دارم. چند زن و بچه دارم .خیلی ها منتظر من هستن .من می روم قرض هام رو میدم، یکم وسایل به خانه میدم ، بعد برمی گردم . اما ضحاک وقتی این صحبت امام حسین(ع) رو شنید چند لحظه ای فکر کرد و بعدش به امام حسین گفت : من یار و یاور شما می شوم و در راه شما می مانم، کنارتان با دشمنان می جنگم ؛اما به یک شرط .امام حسین گفتند: به چه شرطی؟؟؟گفتند: به شرط آن که بودنم سودمند و مفید باشد. اگر قرار بشود که ماندن من هیچ فایده ای نداشته باشد من دیگر کنار شما نمی مانم.امام حسین هم گفتند: باشه، قبول.
خلاصه ضحاک ، همراه با کاروان امام حسین(ع) شد و دوستش مالک، به طرف خونه و زندگیش رفت تا قرض هاش رو بده و وسایل زندگی به خانواده اش بده. چه می دونم غذا برای خونش بخره و اینها رو به خانوادش بده؛ اما بچه ها این ضحاک شرط عجیب غریبی گذاشته بود. آخه کی برای امام زمانش شرط و شروط می گذاره .کی برمی گرده میگه، من تا وقتی که خودم بخوام می مونم !؟این چه حرف زشتیه! ؛ اما امام حسین(ع) قبول کرده بودند و ضحاک همراه کاروان امام حسین(ع) رفت و رفت ... تا این که به کرب و بلا رسیدن .
روزها گذشت و گذشت ... تا این که صبح عاشورا از راه رسید. یک جنگ تمام عیار بین لشکریان امام حسین(ع) و لشکریان عمر سعد شکل گرفت و خیلی از یاران امام حسین(ع) همون صبح به شهادت رسیدند .تعداد یاران عمرسعد خیلی بیشتر بود ؛ اما ضحاک زنده موند. ضحاک پشت سر امام حسین(ع) نماز ظهر رو هم خوند. ضحاک ، شب قبل توی خیمه امام حسین(ع) هم بود و صحبت های امام حسین رو هم شنید؛ اما وقتی خواست به میدون بره، اسبش رو توی خیمه اش مخفی کرد و پیاده به میدون جنگ رفت چرا ؟! چون دید لشکریان عمر سعد خم میشن و پاهای اسبها رو با شمشیر میزنن تا صاحب اسب روی زمین بیفته و اونجا باهاش بجنگند.ضحاک پیاده رفت و چند نفری رو کشت و پیش امام حسین(ع) برگشت و امام حسین(ع) براش دعا کردند و گفتند: خداوند تو را یاری کند. دستانت هیچ گاه بریده نشود و بهترین پاداشش را به تو بدهد.اما ضحاک پیش امام حسین برگشت و رو کرد به ایشون و گفت: خب دیگه، ما با هم یه قول و قراری داشتیم، یادتونه؟؟امام حسین گفتند: بله، یادمه.ضحاک گفت: قول من این بود تا وقتی یار شما بمونم که فایده ای ببینم؛ اما الان که به میدون نگاه می کنم ،دشمنان شما حدود سی هزار نفرند و یاران شما هزار نفر هم نمی شوند و الان که کلی شون شهید شدن حتی صد نفرم نمیشن . موندن من دیگه هیچ فایده ای نداره، می خوام برگردم. امام حسین(ع) که این رو شنیدند تعجب کردند به ضحاک گفتند: خب، تو که اسب نداری، بخوای برگردی ؟پیاده هم که نمی تونی فرار کنی؟ اما ضحاک گفت :چرا من یه اسب برای همین لحظه، توی خیمه قایم کردم. امام حسین(ع) که این رو شنیدند گفتند : تو آزادی. هر جا دوست داری برو. اما انقدر دور شو که صدای مظلومیت من رو نشنوی.ضحاک از امام حسین(ع) خداحافظی کرد و سوار اسبش شد و به طرف خونشون حرکت کرد. یاران عمر سعد اومدند و چند نفری دنبالش کردند و وقتی بهش رسیدند دیدند ضحاک فامیل قدیمی شونه ، به خاطر همین هیچ کاری باهاش نداشتند. به این ترتیب ضحاک زنده موند ؛ البته این رو بهتون بگم امام حسین(ع) و یارانش زنده موندند و ضحاک چند سال بعد پیر شد و مریض شد و مُرد و از این دنیا رفت. بعد از این ماجرا بچه ها ، امام حسین(ع) ما خیلی دلش شکست و تنها شد. آخه یه نفر از وقتی اومده بود، نقشه ی رفتن داشت، نقشه ی فرار تو سرش بود. امام حسین (ع) جلوی لشکریان عمر سعد رفتن و ایستادن و به اونها گفتند : آیا هنوز می خواهی با من بجنگید؟ آخه چرا؟ من چه گناهی کردم؟چه کار کردم که می خواهید با من بجنگید؟؟ اما لشکریان عمر سعد دست بردار نبودن و به امام حسین می گفتند: یا تسلیم شو تا دستهایت رو ببندیم و پیش عبیدالله بن زیاد ببریمت یا اینکه همین جا با لب تشنه می کشیمت.اما بچه ها ضحاک که رفت ، دو نفر از یاران عمر سعد،دو تا داداش*، وقتی این مظلومیت شدید امام حسین (ع) رو دیدند، وقتی دیدندکه لشکریان شون بدون هیچ گناهی دارند امام حسین(ع) رو می کشند، رو کردند به عمر و گفتند: ای سعد ، می خواهی با این آقا بجنگی در حالی که هیچ گناهی ندارد؟؟؟ سعد رو کرد به داداشش و گفت: نه نه نه.او حسین فرزند دختر پیامبر ماست، ما در حالی که آرزوی شفاعت جد او را داریم، می خواهیم او رو بکشیم؟! چطور می شود؟!! من نمی توانم با حسین بجنگم.اما همین که امام حسین(ع) رو نکشن کافی نبود چون این ها تو لشکر عمر سعد بودند بلکه باید یه کار بزرگ می کردند و یه تصمیم خیلی خیلی مهمی می گرفتند. چه تصمیمی؟! باید چیکار می کردند؟!این دو نفر شمشیرهاشون رو کشیدند و شروع کردند با یاران عمرسعد جنگیدن. ای جانم، اونها از وسط جهنم به طرف بهشت اومدن و شروع کردند با این یاران قبلی خودشون جنگیدن و همینطوری با اونها صحبت کردند و می گفتند: ای برادران، اشتباه نکنید، اون نوه ی پیامبر ماست، باید او را یاری کنیم. نباید او را بکشیم. اگر ما او را بکشیم، پدربزرگش رسول خدا از ما راضی نمی شود. ما به جهنم می رویم. اما یاران عمرسعد این حرفها حالی شون نبود. اونها فقط به حرف عمر سعد گوش می دادند، برای همین این دو تا داداش چند دقیقه ای جنگیدند که یک دفعه محاصره شدند و به شهادت رسیدند
ای وای، ای وای... یک نفر در حالی که از وسط های راه با امام حسین(ع) اومد،شب عاشورا رو دید و صحبتهای امام حسین رو شنید، صبح عاشورا اون مظلومیت امام حسین(ع) رو دید فرار کرد و رفت و دو تا داداش در حالی که هیچ کدوم ازاینها رو ندیده بودند؛ اما مظلومیت نوه یک پیامبر رو دیدند و جنگیدند و به شهادت رسیدند....
موارد مرتبط
قصه های امام زمان(عج)
5.00
1 رای
کسی از شما بچه ها ماجرای تولد حضرت مهدی رو میدونه؟!
آیا داستان به امامت رسیدن ایشون رو شنیدین؟
قصه غیبت رو چطور، شنیدین؟!
0
رایگان!
قصه زندگی امام رضا (ع)
بدون امتیاز
0 رای
آیا تا حالا قصهزندگی امام رضا رو شنیدین؟!
ماجرای سفر امام رضا به مشهد شنیدید؟
0
رایگان!
قصه زندگی شهید زینب کمایی
بدون امتیاز
0 رای
آیا تا حالا قصهزندگی شهید زینب کمایی رو شنیدین؟!
ماجرای شجاعت ایشون رو چطور؟!
0
رایگان!
قصه زندگی امام خمینی (ره)
5.00
1 رای
آیا تا حالا قصهزندگی امام خمینی رو شنیدین؟!
ماجرای انقلاب ایشون رو چطور؟!
آیا میدونید راز قهرمان شدن ایشون چیست؟
0
رایگان!
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از پیروزی انقلاب تا رهبری)
بدون امتیاز
0 رای
آیا تا حالا قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای رو شنیدین؟!
ماجرای پیروز انقلاب رو چطور؟!
0
رایگان!
قصه قهرمان های فسلطینی
5.00
1 رای
آیا تا حالا قصه فلسطین رو شنیدین؟!
ماجرای قهرمان های فلسطین رو چطور؟!
آیا میدونید چطور به شهادت رسیدن ؟
0
رایگان!
یزید بن ثبیط عبدی
بدون امتیاز
0 رای
آیا تا حالا قصهیاران امام حسین رو شنیدین؟!
ماجرای مظلومیت یار های ایشون رو چطور؟!
آیاماجرای جُون غلام سیاه (ع) رو میدونید چیه؟
0
رایگان!
قصه شهید مصطفی چمران
بدون امتیاز
0 رای
آیا تا حالا قصهزندگی شهید چمران رو شنیدین؟!
ماجرای شهامت ایشون رو چطور؟!
آیا میدونید راز قهرمان شدن ایشون چیست؟
0
رایگان!
نظرات
متوسط امتیازات
0
بدون امتیاز
0 رای
0 نقد و بررسی
جزئیات امتیازات
5 ستاره
0
4 ستاره
0
3 ستاره
0
2 ستاره
0
1 ستاره
0
اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ضحاک بن عبدالله مشرقی” لغو پاسخ
لطفا برای ارسال یا مشاهده تیکت به حساب خود وارد شوید
قیمت
رایگان!
0 دیدگاه
1233 بازدید

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.