ماجرای ضربت خوردن امام علی(ع) به دست ابن ملجم بدجنس و نامرد
و بعد هم وصیت های حضرت
و شهادت امیرالمؤمنین
قصه زندگی امیرالمؤمنین (شهادت)
ضربت خوردن رایگان
امام علی(ع) با سری زخمی روی سجاده افتادند و فرمودند: به خدای کعبه🕋 رستگار شدم.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای آخرین سخنرانی امیرالمؤمنین امام علی(ع) رو تعریف کردم و گفتم امام علی ما،
توی این سخنرانی چقدر گریه کردن و یاران قدیمیشون رو یاد کردند ،اون یارانی که تا زمانی که بودند
امامشون رو تنها نگذاشتند و پشت امام علی بودند.
این یاران نمیگذاشتند آب توی دل امام علی تکون بخوره ،اما با رفتنشون مردم کوفه امام رو تنها گذاشتن
و ایشون بدون یاور شدن ،به طوری که ۲سال معاویه میاومد کشور رو غارت و هر کاری دلش میخواست
میکرد ولی مردم از جاشون تکون نمیخوردن.
بالخره بوهها ،چند روزی از این سخنرانی امام علی گذشت تا اینکه روز ۱۸ماه رمضان فرارسید.
امام علی(ع) اون روز هم مثل روزهای دیگه روزه گرفتند و نمازشون رو خوندن و به بچههای یتیم رسیدگی
کردن.
امام علی(ع) اون شب رو مهمون خونه دخترشون ام کلثوم بودن ولی حالشون یک حال دیگهای بود.
بچهها ،اصال حال امام علی مثل شبهای دیگه نبود.
امام علی هر شب نماز میخوندن و با خدا خلوت و صحبت و درد دل میکردند ،اما حال امام علی اون شب
متفاوت بود.
امام علی ۲رکعت نماز میخوندن و میرفتن توی حیاط خونه به آسمون نگاه میکردن و چند دقیقهای با
آسمون صحبت میکردن.
کسی نمیدونست اون شب چه خبره و امام علی(ع) با چه کسی صحبت میکنه؟
ریش های سفید تو رو به خون سرت رنگین میکنه
اصال این حال و هوای امام علی(ع) غیر عادی بود و سابقه نداشت اینجوری به آسمان نگاه کنن و خیره بشن.
انگار امام علی منتظر یک چیزی بودن و دیگه بیتاب و دلتنگ شده بودند.
آخه رسول خدا ،برادر ،پدر زن و پسرعموی امام علی(ع) و اون کسی که امام علی تو دنیا عاشقش بود به
ایشون یک وعده و خبر از یک اتفاق بسیار مهم داده بود.
کی؟ سی و چند سال پیش.
چه خبری؟ یک روز پیامبر خدا برای مردم سخنرانی کردند و وسط سخنرانیشون ،امام علی یک سوال
کردند.
پیامبر جواب سوال امام علی رو دادن و بعدش پیامبر اکرم شروع به گریه کردن.
امام علی گفتند«:یا رسول اهلل! قربونتون برم چرا گریه میکنید؟»
پیامبر خدا فرمودند«:ای علی جان! گویا میبینم توی همین ماه رمضان ،بدترین انسان روی کره زمین
میآید و ریش های سفید تو رو به خون سرت رنگین میکنه و چنان ضربتی با شمشیر میزنه که ریشهای
سفیدت قرمز میشه».
امام علی(ع) که این سخن رسول خدا رو شنیدند ،فورا پرسیدن«:یا رسول اهلل!
اون زمان که این نامرد ،این ضربه رو به سر من
میزنه ،من دینم سالم هست؟ من تو صراط مستقیم هستم؟»
پیامبر خدا که این سخن امیرالمؤمنین رو شنیدند ،لبخندی زدن و گفتند«:آره علی جان ،اون زمان دین تو
سالم سالم هست و توی صراط مستقیم هستی».
امام علی که این رو شنیدن خوشحال شدن و یک لبخندی زدن و گفتند«:پس من از االن منتظر اون لحظه
هستم».
بچهها ،امام علی بیتاب شدند چون میدونستند اون لحظهای که پیامبر وعده داده نزدیک شده و کمکم داره
آن زمان فرا میرسه.
امام علی (ع) اون شب رو مثل هر شب نماز شب خوندن و با خدا صحبت و راز و نیاز کردن و بعد هم سر
سفره سحری دخترشون ام کلثوم نشستند.
ام کلثوم(س) سر سفره یک تکه نون و نمک و یک کاسه شیر آورد.
امام علی(ع) فرمودند«:دخترم کی دیدی بابای تو ۲تا غذا با هم بخوره ،یکی رو بردار .من یکیش رو
میخورم».
ام کلثوم(س) که این رو شنید ،گفت«:به روی چشم».
بچهها ،ام کلثوم(س) یک سوال از امام علی پرسید«:پدرجان! چرا اینقدر کم غذا میخورید؟»
امام علی(ع) گفتند«:اون لحظهای که سالهای سال منتظرش بودم خیلی نزدیک هست .چیزی نمونده که
ریشهای سفیدم به خون سرم قرمز بشه».
ام کلثوم(س) که این رو شنید ،خیلی خیلی نگران شد و خواست صحبت رو عوض کنه و گفت«:پدرجان چرا
امشب اصال استراحت نکردین؟ از اول شب تا االن دارید نماز میخونید .استراحت هم نکردین؟»
علی جان چرا دیر کردی؟
امام علی(ع) یک مقدار خیلی کمی استراحت کرده و یک کوچولو خوابیده بودن که توی همین مدت کوتاه
پیامبر خدا رو توی خواب دیده بودند.
این یک خواب خیلی دلنشین برای امام علی(ع) بود که دیگه ایشون رو بیتاب کرده بودند.
توی خواب پیامبر به امام علی گفته بودند«:علی جان چرا دیر کردی؟ ما اینجا منتظر تو هستیم .بیا پیش ما؛
بیا توی بهشت پیش ما».
امام علی هم این خبر رو به دخترشون دادند و گفتند«:دخترم! اون صبحی که قراره من به شهادت برسم فرا
رسیده ،امروز قراره من ضربت بخورم».
دختر امام علی که این رو شنید خیلی نگران شد ،خیلی خیلی دلهره گرفت.
آخه ایشون حق دارشتند ،بابا به این مهربونی و خوبی ،بابا به این عزیزی ،هم چین خبری بده ،قطعا این خبر
دروغ نیست.
امام علی(ع) دروغ نمیگفتند و حرف اشتباه نمیزدند و هر چه میگفتند راست بود و هر وعدهای که
میدادند ،اتفاق میافتاد.
ام کلثوم(س) خیلی نگران شد و به امام علی(ع) گفت«:اگر میشه امروز نماز صبح به مسجد نرید».
امام علی اول گفتند باشه ،اما چند دقیقه نگذشته بود که گفتند«:دخترم من باید برم .من رو فراخوندن.
امروز باید به مسجد برم».
خالصه بچهها...
موقع نماز صبح فرا رسید و آقا امام علی(ع) خواستند از خونهشون بیاین بیرون که مرغابیها جلوی پای
حضرت اومدن و سر و صدا میکردن و خودشون رو جلوی پای حضرت میانداختند.
اطرافیان امام علی(ع) اومدن تا مرغابیها رو بگیرن و ساکت کنن که امام علی(ع) فرمودند«:با اینا کاری
نداشته باشین ،بگذارید اینها عزاداریشون رو بکنند .اینا از شما بیشتر خبر دارن که امشب چه اتفاقی قراره
بیفته».
فامیلهای امام علی همه در تعجب و حیرت هستن که چه اتفاقی میخواد بیفته؟
این چه حرفاییه که بابای ما میزنه؟ اینها چیه که امام علی داره میگه؟؟؟ همه دلشوره داشتن.
امام علی(ع) خیالشون راحت و حتی خوشحال هم بودن؛ آخه دیگه از دست مردم کوفه خیلی خسته شده
بودن و بیشتر از اون دلتنگ رسول خدا ،فاطمه زهرا و برادرشون جعفر طیار بودن و میخواستند برن به
بهشت پیش افرادی که دوستشون داشتن.
به خدای کعبه سوگند خوشبخت شدم
خالصه ،امام علی (ع) به مسجد کوفه رسیدند و دیدند جمعیت و یک عدهای ،توی مسجد خواب هستن.
امام علی(ع) اینها رو بیدار میکردند و میگفتند«:پاشید ،بلند بشید ،وقت نماز صبح رسیده و نمازتون رو
بخونید».
یک نفر به نام عبدالرحمن ابن ملجم مرادی ،اومده بود توی مسجد خوابیده و یک شمشیر هم با خودش
آورده بود .یک شمشیر که توی کلی زهر خوابونده و ساعتها تیزش کرده بود.
این ملجم ،شمشیر رو کنار خودش و زیر عباش گذاشته بود.
امام علی(ع) ،ابن ملجم رو هم بیدار کردن و گفتند«:پاشو ،نماز صبح دیر نشه».
بعد هم امام علی(ع) رفتند توی محراب مسجد کوفه و مشغول نماز خوندن شدن؛ نه! نماز صبح نبود .قبل از
نماز صبح یک نماز مستحبی داره ،امام شروع کردن به خوندن اون نماز که یک مرتبه ابن ملجم بدجنس
نامرد بی رحم ،شمشیرش رو درآورد و فریاد کشید و حمله کرد به طرف امام علی.
ابن ملجم ،شمشیرش رو زد رو سر امام علی و ایشون افتادند روی زمین و خون سر امام علی جاری شد و
توی صورتشون ریخت.
امام علی(ع) یک جمله گفتند.
امام علی نگفتن وای بیچاره شدم! ایشون گفتند«:خوشبخت شدم ،به خدای کعبه سوگند خوشبخت شدم».
تا این اتفاق افتاد و این ضربه به سر امام علی خورد ،یک ندایی از آسمون اومد .ندایی که همه مردم کوفه
شنیدن.
ندایی که میگفت«:تحبتت واهلل ارکان خدا؛ ارکان هدایت منهدم شد .قتل علی مرتضی؛ علی مرتضی کشته
شد».
شکسته قلب محراب خون دل سجاده
ستون ۷آسمون روی زمین افتاده
پیشونی مولی رو شکسته زخمی کاری
خون دل از زخم و سر و محاسنش شد جاری
علی رو از پا انداخت تیغ به زهر آغشته
ولی خودش میگه منو دوری زهرا کشته
شده آماده دوباره برای دیدن زهرا
مسجد کوفه می خونه ....علی موال علی موال علی موال ....
واویال واویال واویال واویال واویال واویال.....
نمیخوام دخترم من رو توی این حال ببینه
تحبمت و اهلل ارکان خدا...
مردم این ندا رو میشنیدن و همه نگران شدن.
این صدای کیه؟ کی بود این رو گفت؟
خب اون زمان مثل االن نبود که بلندگو باشه و صداها رو روی بلندگو بگذارن و همه مردم شهر بشنون.
این صدا و موضوع چیز عجیبی بود.
این صدا از کی بود؟ بچهها ،این صدا از فرشتههای خدا از آسمونا بود که ندا رو دادند و مردم روی زمین این
رو شنیدن.
امام علی(ع) به آرزوشون رسیدند.
سالهای سال امام ،منتظر این لحظه بودند.
مردم که این صحنه رو دیدند ،دوییدند و ابن ملجم رو گرفتن و دستگیرش کردن.
امام علی (ع) افتاده بودند روی زمین و امام حسن(ع) اومدن و سر باباشون رو گذاشتند روی پاهاشون.
امام علی فرمودند«:پسرم رستگار شدم ،پدر تو ،از امروز به بعد دیگه ناراحتی نخواهد داشت ،دیگه خوشبخت
شدم پسرم».
امام حسن و امام حسین(ع) گریه میکردند و همه غصه میخوردند؛ آخه ابن ملجم چه جوری دلش اومده
بود اینکار رو با امام علی بکنه؟
امام علی(ع) بلند شدن و نشستن و ابن ملجم رو آوردند جلوی امام علی.
امام علی گفتند «:ای برادر من چه ظلمی در حق تو کرده بودم؟ من چه بدی به تو کرده بودم؟ چرا این کار
رو با من کردی؟؟»
ابن ملجم اعتراف کرد و گفت«:ای پسر ابوطالب تو هیچ بدی و ظلمی به من نکردی .بدبختی و بیماری من
باعث شد تا تو رو بزنم».
ابن ملجم این رو گفت ولی هرگز از کاری که کرده بود پشیمون نشده بود.
بعد از این امام حسن و امام حسین(ع) زیر شونههای امام علی رو گرفتند و ایشون رو بردند به طرف خونه
دخترشون.
اونها رفتند در خونه در زدند ،امام علی به امام حسن و امام حسین گفتند«:پسرهای من برید اونورتر.
نمیخوام دخترم من رو توی این حال ببینه که شما زیر شونههام رو گرفتید ،اون دلش میریزه».
دختر امام علی اومد در رو باز کرد و یک مرتبه دید صورت و ریشهای پدرش خونی هست و یکهو دلش
ریخت و اشکهاش جاری شد و شروع به گریه کرد و گفت«:پدرجان کی این بال رو سر شما آورده؟؟»
محاسن اش خون دیده بابا رو زینب دیده
قصه بعدی قصه سر نیزه و خورشیده
حسین حسین حسین حسین
محاسن اش خون دیده بابا رو زینب دید
قصه بعدی قصه سرنیزه و خورشیده
محراب امشب است خون علی دریا شد
اما دال بسوزه که سر حسین دعوا شد
امام علی تا خواستند جواب بدن ،دومرتبه سرشون گیج رفت و داشتند میافتادن ،که امام حسن و امام
حسین اومدن زیر شونههای پدرشون رو گرفتند و ایشون رو بردند به داخل خونه.
سربازان امام علی(ع) ،ابن ملجم رو آوردند خونه امام علی.
چرا؟ چون امام علی بگن چی کار کنند .باالخره یک جرم خیلی بزرگی انجام داده و رهبر مسلمونها و ترور
کرده و کم جرمی نیست.
سربازها گفتن«:علی بگو باهاش چه کار کنیم؟»
اونا توقع داشتند امام علی یک دونه توی گوشش بزنه و کلی اذیتش کنه.
اما امام علی فرمودند«:ای حسنم ،ای پسرم! ابن ملجم اسیر دست شماست .از امروز که اسیر شماست،
مهمان شما هم هست .از همون غذایی که به من میدید به ابن ملجم هم بدین ،نکنه تشنهاش بشه و بهش
آب ندین .نکنه بندازینش یک جای سخت که اذیت بشه.
این چند روزی که مهمان ماست ،اگر بر اثر ضربهای که به من زد من به شهادت رسیدم ،شما هم یک ضربه
بزنید .اگر من زنده موندم خودم در موردش تصمیم میگیرم و میدونم باهاش چه کار کنم».
بعد از روز ۱۹ماه مبارک رمضان ،امام علی(ع) توی بستر بیماری افتادند و همه مردم میاومدن به عیادت
امام علی.
همه امام علی رو دوست داشتند ،درسته امام علی رو یاری و کمک نمیکردند ،ولی امام علی رو دوست
داشتن.
اما ....اما....طولی نگذشت ،چیزی نگذشت...
خب ،ادامه قصه باشد برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ ومهربون میسپارم.
یاعلی مدد.
در بستر بیماری رایگان
امیرالمؤمنین (ع) در بستر بیماری فرمودند: دارم میبینم در آسمان، تمامی ملائکه و پیامبران الهی صف کشیدند و منتظر من هستند...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای ضربت خوردن امیرالمومنین امام علی علیه السالم رو تعریف کردم و گفتم که
ابنملجم نامرد چهجوری کمین کرد و با شمشیر زهرآلودش به فرق سر امام علی یه ضربه زد؛ ضربهای که
چند روز بعد باعث شهادت امام علی شد.
بچهها ،امام حسن و امام حسین(ع) زیر شونههای امام علی رو گرفتن و ایشون رو با خودشون به خونه
دخترشون بردند.
امام علی(ع) توی بسترشون استراحت میکردند و حالشون خیلی بد بود ،آخه ضربه شمشیر خیلی محکم
بود و از طرف دیگه ابن ملجم بدجنس نامرد چند روزی شمشیرش رو توی سم خوابونده بود.
ابن ملجم ،شمشیرش رو به سمهای خیلی قوی آغشته کرده بود ،به طوری که این سم توی خون امام علی
رفته بود.
بچهها ،صورت زیبا و نورانی امام علی(ع) از شدت ورود سم به خون زرد شده بود و حال ایشون خیلی بد بود.
امام حسن و امام حسین(ع) دکترهای شهر رو میآوردن باالی سر امام علی تا ببینند حالشون چطوره.
پزشکان هر کدوم میاومدن و سر امام و سمهایی که تو خون امام علی رفته بود رو میدیدند ،همگی
میگفتن هیچ امیدی به زنده موندن امام علی نیست و فقط یه راهکار وجود داره ،اون هم اینکه به امام
علی شیر بدیم بخورند تا شاید شیر بتونه حالشون رو کمی بهتر کنه.
وقتی یتیمهای شهر متوجه توصیهی دکترها شدن ،همگی یه کاسهی شیر دستشون گرفتند و اومدن در
خونهی امام علی؛ آخه امام علی براشون مثل بابا بود و انگار برای دومین بار باباشون رو داشتن از دست
میدادن.
امام علی از بابای خود یتیمها هم براشون مهربونتر بود.
همهی این یتیمان میاومدن در خونهی امام علی و گریه و زاری میکردند که این کاسهی شیر ما رو بدین
آقا بخورند.
اما بچهها ،این شیرها هم نمیتونست سم رو بیرون ببره ،فقط میتونست یه کوچولو حال امام علی رو بهتر
کنه ،ولی جلوی مرگ رو نمیگرفت.
همه منتظر من هستند
بچه های یتیم همگی گریه میکردن چون داشتن امام علی مهربون که با بچهها بازی و بهشون حسابی
محبت میکردن رو از دست میدادن ،اصال همهی مردم شهر ناراحت بودن ،مخصوصا بچه یتیمها.
اما بچهها ،همونطور که قسمت قبلی براتون گفتم ،امام علی خیلی خیلی خوشحال بودن.
بعضی از یاران امام علی میاومدن عیادتشون تا ببینند حال امامشون چطوره.
اونا تا چهرهی امام علی را میدیدند که زرد شده ،شروع به گریه میکردن و از طرف دیگه هم دخترهای امام
علی هم به شدت گریه میکردن.
امام علی(ع) میگفتند«:گریه نکنید .به خدا سوگند اگر این چیزهایی که من میبینم رو شما میدیدید گریه
نمیکردید و خوشحال بودید».
از امیرالمومنین پرسیدند«:یا امیرالمومنین! مگه چی داری میبینی؟»
امام علی(ع) گفتند«:میبینم که تمامی مالئکه و پیامبر ،همگی توی آسمان صف کشیدند و منتظر هستن تا
من برم .جلوتر از همهی اینها برادرم ،عشقم ،محمد رسول خدا ایستاده .همه منتظرند تا من به پیش آنها
برم».
امام علی که این حرفها رو زدند ،یکی از یارانشون گفت«:یا امیرالمومنین میدونم جایگاه شما در بهترین
جای بهشت هست .شما خیلی بندهی خوبی بودید و به حرفهای خدا گوش دادید .من گریه میکنم چون
قراره شما رو از دست بدیم .چون از فردا یا پسفردا دیگه چهرهی مبارک شما رو نمیبینیم و دیگه سخنان
شما را نمیشنویم و شما بین ما نیستید .من برای این گریه میکنم که شما از پیش ما میرید .آخه من
خیلی شما را دوست دارم».
بچهها ،این حرف شما هم هست یا نه؟
شما هم امام علی رو خیلی دوست دارید یا نه؟
حاال ببینیم جواب امام علی چی بوده.
امام علی که این محبت و مهربونیهای یارشون رو دیدند ،بهش فرمودند«:به اون خدایی که تمامی پیامبران
رو فرستاد سوگند میخورم هر کسی که من رو دوست داشته باشه در حالی با من مالقات میکنه که لحظه
مرگش خوشحال بشه».
بچهها ،میدونید هر انسانی که میمیره ،امام علی علیه السالم رو میبینه .حاال اگه امام علی رو دوست داشته
باشه و مثل شما بچهها ،عاشق امام علی باشه ،وقتی امام علی را میبینه خوشحال و شاد میشه و لبخند روی
لباش میاد.
اما اگه از آدمایی باشه که از امام علی بدش بیاد و دشمن امام علی باشه ،لحظهی مرگش و اون لحظهای که
امام علی رو میبینه ،حالش خیلی بد میشه و بعد هم فرشتهها میبرنش به طرف جهنم.
خدایا من علی رو از این مردم بگیر
خالصه بچهها...
یاران امام علی که به عیادت آقاشون میاومدن ،همگی گریه میکردند و با دل شکسته از خونهی امام علی
میرفتند ،اما امام علی علیه السالم خیلی خوشحال بودند.
یه روز امام علی در حال استراحت بودن و خوابشون برده بود که خواب رسول خدا و عشقشون و خب اون
کسی رو که تو دنیا از همه بیشتر دوستش داشتند رو دیدند.
پیامبر خدا در خواب به امام علی بشارت دادند و گفتند«:علی جان! تا چند روز دیگه تو میای به بهشت پیش
من».
امام علی گفتند«:یا رسول اهلل! نمیدونی این مردم کوفه چقدر در حق من جفا و ظلم کردند و من رو تنها
گذاشتند».
پیامبر خدا گفتند«:خب علی جان نفرینشون کن .تو هر نفرینی بکنی خدا گوش میده».
امام علی علیهالسالم فرمودند«:خدایا من علی رو از این مردم بگیر و بدترین افراد رو نصیب اینها بکن».
بچهها ،چه نفرین بدی بود ،اونها نمیفهمیدند که امام علی کی بود و ایشون رو اون زمانی شناختند که از
دنیا رفتند .اون زمانی فهمیدند امام علی کی بود که دیگه امام رو نداشتند.
بچهها ،کاش ما یه جوری باشیم که قدر نعمتهامون و رهبرمون رو بدونیم.
کاش قدر اون کسی که برای ما زحمت میکشه رو بدونیم و اینجوری نباشه که یه روزی که این نعمتها رو
از دست دادیم ،تازه متوجه بشیم که ضرر بزرگی کردیم.
وصیت های امام علی به فرزندانشان
خالصه بچهها ،امام علی(ع) توی این مدت وصیتهایی به امام حسن ،امام حسین و به بقیهی فرزندان و
یارانشون کردن.
وصیتهاشون به امام حسن و امام حسین خیلی وصیتهای قشنگی هست و پیشنهاد میکنم حتما این
وصیت رو بخونیم.
حاال ممکنه سوال کنیم از کجا؟ما از کجا این وصیتها رو گیر بیاریم؟
وصیتهای امام علی توی کتاب شریف و زیبای نهجالبالغه هست.
توی قسمتی از وصیت نامه ،امام علی میفرمایند«:ای فرزندان من! شما رو قسم میدم که نمازتون رو حتما
بخونید ،نکنه که یه موقع نماز رو بذارین کنار .فرزندان من شما رو قسم میدم قرآن رپ حتما بخونید ،نکنه
دیگران در عمل به قرآن از شماها سبقت بگیرند».
امام علی باز میفرمایند«:امر به معروف و نهی از منکر رو کنار نذارین ،که اگه این کار رو بکنید آدمهای بد،
رئیس شما میشن».
و کلی وصیت دیگه هم هست که امام علی به فرزندانشون کردن ،اما یکی از وصیتهای امام علی بود که
خیلی خیلی خیلی ناراحت کننده هست ،که باعث شد فرزندان امام علی خیلی گریه کنند.
امام علی فرمودند«:فرزندان من! ای حسن! ای حسین! امشب شب پایان عمر من هست .من امشب از دنیا
میرم و به شما وصیت میکنم بعد از اینکه از دنیا رفتم بدن من رو پسر بزرگم حسن غسل بده ،بعد هم به
کمک حسین کفن به تنم بپوشونه و بعد هم نماز برای من بخونید؛ اما مبادا بدن من رو جایی دفن کنید که
دیگران متوجه بشن».
بچههای امام علی گفتند«:خب ،چیکار کنیم پدر جان؟»
امام گفتند«:بدن من رو توی تابوت بذارین .جلوی تابوت رو رها کنید .چند دقیقه بعد جلوی تابوت بلند
میشه و شما نمیبینید کی بلند کرد ،اما فرشتههای خدا میان جلوی تابوت رو بلند میکنند .شما عقب
تابوت بگیرید و حرکت کنید ببینید این فرشتهها کجا میرن .هرجا اونا رفتند و ایستادند و تابوت رو گذاشتند
زمین ،شما همونجا تابوت رو بذارید زمین و همونجا یه قبر برای من بکنید و بدنم رو دفن کنید .اونجا
محل دفن حضرت آدم و حضرت نوح هست».
حاال ممکنه برای شما بچهها سوال بشه چرا بدن امام علی رو مخفیانه دفن کنند؟
چرا آخه؟ چه ضرورتی داره؟ بچهها ،علتش این هست که دشمنان بدجنس و نامرد امام علی ،انقدر از ایشون
کینه داشتند و دشمنی میکردند که منتظر بودن ببینند بدن امام علی رو کجا دفن میکنند تا بیان و نبش
قبر کنن و بدن امام رو از توی قبر در بیارن.
به این دلیل بود که امام علی این وصیت رو کردند.
بچهها ،هنوز چند ساعتی از این وصیت امام علی نگذشته بود که ناگهان...
خب ،ادامهی قصه و ماجرای شهادت آقای و موال و قهرمان زندگی ما ،امیرالمومنین باشه برای قسمت بعد.
قسمت بعد و ماجرای دردناک شهادت امام علی علیه السالم شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
شهادت رایگان
ماجرای غم انگیز شهادت و تدفین امیرالمومنین(ع)🖤
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ،براتون ماجرای وصیتهای امام علی(ع) به فرزندانشون ،مخصوصا امام حسن رو تعریف کردم و
گفتم که امیرالمؤمنین چه دشمنان بدجنسی داشتن که منتظر بودن ببینن امام علی کجا دفن میشن تا برن
و بدنشون رو از توی خاک بیارن بیرون و به امام علی اهانت کنن.
دشمنانی که در زمان زنده بودن ،نتونستن به امام علی هیچ آسیبی برسونن و توی جنگها همهشون
شکست خوردن و برگشتن؛ حاال همگیشون منتظر بودن ببینن قبر امام علی کجاست.
به همین علت ،امام علی به امام حسن وصیت کردن که قبر من رو نزار آشکار بمونه و یک جایی من رو
مخفیانه دفن کن که دیگران نفهمن .تو و حسین ،عقب تابوتم رو بگیرین ،دو تا فرشته ،میان جلوی تابوتم رو
میگیرن.
هر جا اون فرشتهها رفتن ،شما پشت سرشون برید و بدونین که اونها من رو به طرف قبر حضرت نوح و آدم
میبرن.
بچهها ،امام علی(ع) لحظات آخر آخر عمرشون ،یک کار خیلی مهم انجام دادن.
یک کاری که همهی امامهای ما انجام دادن.
چه کاری؟ امام علی(ع) فرمودن«:حسن و حسین بیان پیش من یک صحبت خیلی مهم با شما دارم».
البته؛ علی ابن الحسین ،پسر حسین هم ،همراهش بیاد.
امام حسن و امام حسین و امام سجاد ،پیش امام علی رفتن.
امام علی(ع) یک کتاب دادن به امام حسن و گفتن«:پسرم! این قرآن هست .قرآنی که من جمعآوریش کردم،
اما دیگران تحویلش نگرفتن .به من گفتن ما قرآن تو رو نمیخوایم .من این قرآنم رو میدم به تو و لحظهای
که خواستی از دنیا بری ،این قرآن رو بده به داداشت ،حسین .حسین جان! این قرآن رو لحظهی آخری که
خواستی به میدون بری ،بده به پسرت علی».
بعد هم امام علی سالح و شمشیرشون که ذوالفقار بود رو دادن به امام حسن و گفتن«:حسنم! این شمشیر از
رسول خدا به من و از پیامبرهای قبلی هم به رسول خدا رسیده .این شمشیر دست تو باشه .بعد از تو این
شمشیر به حسین و بعد از حسین به فرزندش ،علی ابن الحسین و همینطور به امامهای بعدی برسه .این
شمشیر و کتاب رو به امامان بعدی برسونید».
امام حسن و امام حسین که این رو شنیدن ،گفتن«:به روی چشم یا امیرالمؤمنین .هرچی شما دستور
بدین».
بچهها ،امام علی(ع) با همون حال مریضشون ،یک نگاهی کردن به نوهشون ،امام سجاد و گفتن«:فرزندم! بیا
جلو کارت دارم».
امام سجاد که هنوز کودک و کوچولو بودن ،رفتن جلو و امام علی(ع) به امام سجاد گفتن«:فرزندم! رسول
خدا به تو فرمان دادن که این شمشیر و این کتاب رو ،به فرزندت محمد بسپاری».
یعنی کی بچهها؟ یعنی امام محمد باقر(ع).
و رسول خدا سالمشون رو به فرزندت محمد رسوندن .باشه نوهی عزیزم؟ این کار رو انجام میدی؟
امام سجاد گفتن«:به روی چشم پدربزرگ .هرچی شما بگین».
فرشتهها دسته دسته به استقبالم می آیند
بعد از این بود که حال امیرالمؤمنین لحظه به لحظه ،بدتر و بدتر و بدتر شد ،به طوری که امام علی
گفتن«:هیچ یک از یارانم رو دیگه راه ندین داخل خونه .حالم خیلی بده و دیگه هیچکس رو نمیتونم ببینم،
فقط فرزندانم کنارم باشن».
فرزندان امام علی ،اومدن کنار باباشون و شروع کردن به گریه کردن.
آخرین لحظات عمر امام علی بود ،اما بچهها ،لبخند از لبهای امام علی نمیرفت و شاد و خوشحال بودن.
کسی تا به حال امام علی رو انقدر خوشحال ندیده بود.
امام علی(ع) ،نگاه کردن به روبهروشون.
هیچکسی نبود ،اما گفتن«:آفرین بر شما! خوش آمدین .سپاس خدایی رو که به وعدههاش عمل میکنه.
بهشت خدا راسته».
فرزندان امام علی گفتن«:ای پدر جان! کی رو داری میبینی؟ چی داری میبینی؟ ما که کسی رو
نمیبینیم».
امام علی گفتن«:رسول خدا رو دارم میبینم .برادرم جعفر و عمویم حمزه رو دارم میبینم .درهای آسمون رو
میبینم که باز شده و فرشتهها دسته دسته دارن میان به استقبال من .فاطمه رو میبینم که بین
حورالعینهای بهشتی نشسته و منتظر من هست».
بعد هم امام علی(ع) فرمودن«:در لحظهای که بمیرم ،دیگه هیچ ناراحتی و سختیای به سراغم نمیاد .همش
خوشی و حال خوب هست .سختیها مال دنیا و یارانی بود که اذیتم کردن».
بچهها ،آخرین لحظات زندگی امام علی بود که یک آیهی قرآن رو خوندن و فرمودن«:فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّهِ
خَیراً یَرَه».
هرکی یک کوچولوی کوچولو ،کار خوب انجام بده ،نتیجهاش رو میبینه.
بعد هم امام علی(ع) فرمودن«:ال اِلهَ اِالَّ اَهلل ،مُحَمًّدً رَسولُ اهلل».
شهادتینشون رو گفتن و بعد هم به آرامی چشمهاشون رو بستن و همهی شهر کوفه رو عزادار خودشون
کردن.
بعد از اینکه امام علی(ع) از دنیا رفتن و امام حسن و امام حسین ،بدن پدرشون رو شستن و غسل دادن و
کفن پوشوندن و بعد از اون بدن پدرشون رو گذاشتن توی تابوت و نماز میت خوندن.
همون نمازی که امام علی برای حضرت فاطمه و پیامبر خوندن رو این مرتبه امام حسن برای پدرشون
خوندن.
بعد هم ،نصفههای شب شد که امام حسن و امام حسین پشت تابوت امام علی رو گرفتن و منتظر موندن تا
جلوی تابوت بلند بشه.
چند لحظهای نگذشته بود که دو تا فرشتهی خدا ،اومدن جلوی تابوت امام علی رو گرفتن و بلند کردن.
کسی فرشتهها رو نمی دید ،اما میدیدن که تابوت بلند شده.
امام حسن و امام حسین پشت تابوت حرکت میکردن و رفتن و رفتن و رفتن و از شهر کوفه کامال اومدن
بیرون ،تا رسیدن به یک جای خوش آب و هوا .یک جای بلندی که فرشتهها تابوت رو گذاشتن روی زمین.
امام حسن ،با دستهای خودشون ،قبر رو کندن و بعد هم بدن باباشون رو با کمک امام حسین ،گذاشتن
توی خاک.
بچهها ،این جایی که فرشتهها تابوت رو بردن ،جایی نیست جز همین نجفی که امروز ما میریم زیارت آقا و
موالمون امیرالمؤمنین.
خب بچهها ،این بود قصهی زندگیِ قهرمان واقعی جهان ،حضرت ابوتراب ،امیرالمؤمنین امام علی(ع).
بچهها ،امام علی نه تنها قهرمان زندگی ما هستن ،بلکه بابای واقعی ما هم هستن.
امام علی و حضرت فاطمهی زهرا ،پدر و مادر واقعی ما هستن.
شماها چطوری باباهاتون رو دوست دارین؟ بیشتز از اون باید امام علی رو دوست داشته باشین.
چهجوری باباهاتون براتون زحمت میکشن؟ بیشتر از اون ،امام علی برای ما زحمت کشیدن.
امام علی خیلی تالش کردن تا ما خوشبخت و عاقبت به خیر باشیم و دین خدا رو یاد بگیریم تا به
دستورهای خدا گوش بدیم.
بچهها ،ما باید شیعیان واقعی امیرالمؤمنین باشیم.
شیعه یعنی اون کسی که پا جای پای آقاش میگذاره؛ یعنی هر کاری امامش انجام داد ،اون هم انجام میده.
اگه امامش نماز اول وقت میخوند ،اون هم نمازش رو اول وقت بخونه.
اگه امامش قرآن میخوند ،اون هم قرآن بخونه.
اگه امامش به فقیرها و نیازمندان و به بیچارهها کمک میکرد ،شیعه هم باید مثل امامش باشه و هوای
نیازمندان رو داشته باشه.
خب ،قصهی ما به پایان رسید.
حاال همه دستهاتون رو بیارین باال ،با همدیگه یک دعا بکنیم.
خدایا! به حق امیرالمؤمنین ،به حق این بندهی خوبت ،ما رو جزء شیعیان واقعی امیرالمؤمنین در دنیا قرار
بده.
خدایا! اون لحظهای که خواستیم بمیریم ،امیرالمؤمنین رو با لب خندون ببینیم و امیرالمؤمنین ما رو توی
بغلشون بگیرن و با خودشون ببرن به طرف بهشت.
بچهها ،انشااهلل توی بهشت همهمون ،همسایهی امیرالمؤمنین امام علی(ع) باشیم.
تا قصههای بعد و داستان قهرمانان دیگه ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،یا علی مدد.
موارد مرتبط
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از پیروزی انقلاب تا رهبری)
قصه دوران ولیعهدی امام رضا
قصه زندگی محمد تقی فراهانی(امیر کبیر)
آیا میدونین امیر کبیر چه کار های بزرگ و مهمی برای کشورمون ایران انجام داده؟!
بچه ها چقدر از زندگی این قهرمان ایرانی مون خبر دارین؟!
قصه قهرمان ترین خانم (حضرت زهرا س)
مجموعهقصه مملکت امام زمان(عج)
قصه زندگی امام باقر (ع)
قصه مسلم بن عقیل
مجموعه قصه های خانواده کرامت
قصه هایی کودکانه از زندگی:
1.حضرت امام رضا(ع)
2.حضرت فاطمه معصومه(س)
3.حضرت شاهچراغ
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.