انس بن حارث کاهلی
انس بن حارث کاهلی رایگان
🔴 اَنَس یکی از یاران وفادارِ پیامبر بود که در جنگ های زیادی شانه به شانه ی حضرت محمد مبارزه کرده بود برای همین پیامبر یکی از رازهای خیلی مهم که در آینده قرار بود اتفاق بیوفته رو به انس گفت : •••
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
درسالیان سال پیش ، حدود ۱۴۰۰ سال پیش یعنی در زمان پیامبر عزیز اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) یک جوان به نام انس بن حارث اسدی زندگی میکرد .
انس از آن جوان هایی بود که طرفدار پیامبر بود یعنی در راه پیامبر حاضر بود به جنگ با دشمنان بره و از چیزی نمیترسید . یک مسلمان واقعی و بسیار بسیار مؤمن بود. پیامبر خدا (ص) هم انس را خیلی دوست داشتن و یکی از رازهای خیلی مهمی که در آینده قرار بود اتفاق بیافتد را به انس گفتند، آخه انس کنار پیامبر داخل جنگ های خیلی مهمی شرکت کرد مثلا : توی جنگ بدر وحنین و... کنار پیامبر خدا بود و با دشمنان میجنگید.
یک روز انس به مسجد پیامبر آمده بود تا با ایشون صحبت کنه که نوه کوچک پیامبر خدا(ص) یعنی آقای من و شما امام حسین (ع)،که آن زمان سه، چهار سال داشتند ،دویدند و با خوشحالی پیش پدر بزرگشان یعنی پیامبر آمدند. پیامبر هم تا چشم شون به امام حسین(ع) افتاد، یک دفعه چشم هایشان پر از اشک شد و بغض گلوی پیامبر روگرفت و رو کردند به انس و گفتند : ای انس، این پسرم، حسین در سرزمینی که به آن کربلا گفته میشود در آینده کشته میشود . هرکسی که اون روز و حسین رو، اونجا دید باید یاری اش کنه. هیچ کس نباید حسین من رو تنها بگذارد.انس تا این صحبت پیامبر رو شنید تعجب کرد ، باورش نمی شد یعنی چی ؟! چرا یه عده ای بخوان نوه ی پیامبر رو بکشند؟! با خودش گفت: لابد آن گروهی که میخواهند نوه ی پیامبر خدا رو به شهادت برسانند، یک عده انسان کافر، مشرک و بی دین هستند. از طرف دیگر تعجب کرد!! آخه اسم کربلا رو تا حالا نشنیده بود و نمیدانست آن منطقه کجاست داخل ایرانه یا حجازه؟ عراق یا شام؟ این منطقه کجاست ؟!
آخه بچه ها، اون زمان مثل الان نبود که کربلا رو همه بشناسند . کربلا، یک بیابون در سرزمین عراق بود . هیچ کسی نمی شناختش و فقط اون کسانی که اون اطراف ها زندگی میکردند، اسمش رو میدانستند.
بچه ها، سالیان سال گذشت و انس به شهر کوفه رفت تا اونجا با خانواده اش زندگی کنه . امام علی (ع)، هم رهبر مسلمون ها شدن و خونه و زندگی شون رو به شهر کوفه بردند . همان شهری که انس و بقیه مسلمون ها در آنجا بودن . امام علی(ع) به همراه یاران شون به سه تا جنگ رفتند که من، توی قصه های زندگی امام علی (ع) به طور کامل و دقیق براتون تعریف کردم. بعد از اینکه امام علی(ع) از یکی از این جنگ ها داشتند ، به طرف کوفه برمیگشتند یعنی همان شهر خودشان ، بین راه و در نزدیکی های کوفه حدودا ۷۰_۸۰ کیلومتر دیگر تا شهر کوفه باقی مانده بود که امام علی گفتند: همین جا بایستید تا کمی
استراحت کنیم . یاران امیرالمؤمنین هم خیمه هاشون رو اونجا برپا کردند تا مشغول استراحت بشن ؛ اما نماز صبح که شد ، یاران دیدند که امام علی(ع) سرشون رو ، روی خاک گذاشتند و شروع کردند با صدای بلند گریه کردن . یک مشت از خاک اون سرزمین رو برداشتند و بو کردن و دوباره گریه می کردن و فرمودن : ای خاک ، خوشا به حال تو که در آینده ای نه چندان دور عده ای غرق در خون ، روی تو میافتند. آن افراد وارد بهشت میشوند، بدون اینکه هیچ حساب وکتابی از آنها بشود . اینجا همان قتلگاه فرزندم حسین (ع)است . پس آگاه باشید ای مسلمانان که او را یاری کنید و مبادا در برابر او باشید . امام علی(ع) که این رو گفتند ، انس تازه متوجه شد که این زمین ، همان سرزمین کربلایی که پیامبر خدا (ص) به او گفته بود . انس، از اون روز ، کربلا برایش یک جای دیگه ای شد . یک سرزمین متفاوت ....
سالهای سال گذشت ، حدود بیست سال از شهادت آقای ما و امام متقیان امیرالمؤمنین علیه السلام گذشت و انس بعضی از روز ها ، از شهر کوفه شهری که درآن زندگی می کرد ، خارج می شد و به طرف دشت کربلا می آمد . قبیله بنی اسد همان اطراف دشت زندگی میکردن ؛ اما نمیدانستند که این دشت کربلا چه جاییه ؟ چه خبری و چه اتفاقاتی قراره بیافته ؟! اما انس میدونست . انس به اونجا می آمد و کنار رود فرات مینشست و های های گریه می کرد و چشم انتظار بود. منتظر اون روزی بود که پیامبر خدا(ص) و امیرالمومنین امام علی (ع) وعده اش رو داده بودن . انس ، بعضی اوقات خیمه ای اونجا برپا میکرد و روزهای زیادی رو آنجا زندگی میکرد. کاروان های تجاری که از اون اطراف رد میشدند، با تعجب به انس نگاه میکردند با خودشون میگفتند: این آقا برای چی اینجا ایستاده ، مگر عقلش را از دست داده ؟! آخه مگه این بیابان بی آب و علف چی دارد که تو اینجا خیمه زده ؟! فقط اون طرف تر رود فراته که میتوانی آب بخوری و الا اینجا جای ماندن نیست که !!!
اما انس داخل خیمه اش نشست و منتظر و چشم انتظار آن روز، که وعده اش رو داده بودند گذشت و گذشت وگذشت تا اینکه مردم کوفه به آقای من و شما امام حسین علیه السلام نامه دادند و گفتند: ای حسین، به شهر ما کوفه بیا، چرا که ما امامی نداریم و اگر تو بیایی ، ما یار و یاور تو می شویم. بادشمنان تو میجنگیم . انس به محض اینکه متوجه شد، امام حسین(ع) تصمیم گرفتند به طرف سرزمین کوفه بیان با خودش گفت: احتمال خیلی زیاد این همان خبری است که پیامبر خدا به من گفته است. آری ، رسول خدا به من گفتند که در نزدیکی همین شهر کوفه و دردشت کربلا جنگی بین حسین و دشمنانش رخ میدهد وحسین به شهادت میرسد. شاید این همان روز باشد.
اما بچه ها، انس اون زمان حدود ۹۰ سالش شده بود . یک پیرمرد کامل شده بود. کمرش گاهی اوقات خم می شد و نمیتونست صاف بایسته . ابروهاش اونقدر بلند می شد که باید اونها رو کوتاه میکرد؛ اما دلش خیلی جوان بود، منتظر اون روزی بود که پیامبر خدا(ص) بهش وعده اش رو داده بودن . برای همین از شهر کوفه بیرون اومد و خیلی زودتر از اینکه خیلی اتفاق ها بخواهد توی کوفه بیافته ، از این شهر بیرون زد و به طرف دشت کربلا رفت و اونجا دوباره خیمه اش رو به پا کرد. بچه ها ، تصور کنید یک دشت بی آب و علف ، اون طرف تر رود فراته ؛ اما هیچ درخت وسبزه وگل وگیاهی اونجا نبود .
چند روزی گذشت ، تا اینکه بهش خبر رسید که کاروان آقای من و شما ، حسین بن علی راهی سرزمین کوفه است . انس خبر دار شد که لشکریان حر ، جلوی کاروان امام حسین(ع) رو گرفتند و اجازه ندادن، این کاروان به سوی کوفه بره . انس با خودش گفت : پس احتمالا آقای من، به سوی قصر بنی مَقاتل رفته باشد . پس من هم باید به آن سو بروم تا مولایم رو ببینم . انس بلند شد و به طرف یک منطقه ای که قبل از کربلا بود ، رفت که به اونجا قصر بنی مقاتل میگفتند .
انس به آنجا که رسید ، دید امام حسین(ع) با کاروان شون ، با خانواده و زن بچه شون ، در همان منطقه ایستادن و امام حسین (ع) به خیمه یک نفر رفتن تا باهاش صحبت کنند . یک نفر به اسم عبیدالله بن حرجعفی ...
عبیدالله بن حرجعفی ، از اون انسان های گناه کار بود و از همون کسانیکه خطا و اشتباهات خیلی زیادی در زندگی کرده بود؛ حالا امام حسین(ع) رفته بودن تا باهاش صحبت کنن و ازش دعوت کنن که داخل کاروان شون بیاد تا گناهان گذشته اش رو کنار بگذاره و خداوند گناهانش رو ببخشه ؛ اما عبیدالله بن حرجعفی تا حرف های امام حسین (ع) رو شنید با جدیت گفت : نمی توانم، ای حسین بن علی ، من جرات جنگ ندارم ؛ اصلا من از کوفه بیرون آمدم تا داخل این جنگ شرکت نکنم، نه با تو باشم نه برعلیه تو؛ اما اگر بخواهی شمشیر بسیار بسیار تیزی دارم و اسب خیلی سریعی دارم که به دنبال هرکس رفته او را گرفته است . آیا می خواهی که این دو را به تو بدهم؟ امام حسین(ع) خنده ای کردن و گفتن : من خود تو رو می خواستم، اگر نمی آیی هیچ اشکالی ندارد.بعد هم امام حسین(ع) از داخل خیمه عبیدالله بن حرجعفی بیرون آمدن که انس چشمش به امام خودش افتاد . وای ، وای انس خیلی خیلی خوشحال شد؛ فورا خودش رو داخل بغل امام حسین(ع) انداخت و بعد هم به همراه کاروان امام حسین رفتند و رفتند تا اینکه به دشت کربلا رسیدن.
حدود ۷_۸ روز از اون روزی که امام حسین(ع) وکاروان شون به دشت کربلا رسیدند ، گذشت . تا اینکه روز عاشورا فرا رسید. امام حسین(ع) رو کردن به انس وگفتند : ای انس ، به نزد عمر سعد برو و به او موعظه و اندرز بده ، بلکه به خود بیاد و دشمنی با ما رو کنار بگذارد.
انس تا این دستور امام حسین(ع) رو شنید ؛ فورا از جاش بلند شد و گفت: به روی چشم آقای من . بعد هم به طرف لشکر عمر سعد رفت و اون جلو ایستاد و بدون اینکه به عمر سعد سلام کنه، شروع کرد به صحبت کردن. عمر سعد تا این منظره رو دید ناراحت شد و گفت : ای انس ، چرا به من سلام نکردی؟ نکند مرا کافر و منکر خدا میدانی که به من سلام نکردی ؟
انس گفت: چگونه منکر خدا و پیامبر نیستی وحال آنکه برای ریختن خون فرزند پیامبر، آماده شده ای ؟! ای عمر سعد به خودت بیا .
عمر سعد که این رو شنید ، سرش رو پایین انداخت و گفت: به خدا سوگند ، میدانم که کشنده ی حسین، به دوزخ و جهنم میرود ولی چه میشود کرد!! فرمان عبیدالله بن زیاد است ، باید اطاعت شود . انس که این رو شنید، از عمر سعد نااميد شد و پیش امام حسین (ع) برگشت تا اجازه بگیرد و به میدان جنگ بره . امام حسین هم به انس گفتند : شما سنی ازت گذشته، پیر شدی و به سختی میتوانی شمشیر برداری ! اما انس خواهش و اصرار کرد و گفت : ای پسر رسول خدا، این همون روزی است که سال های سال منتظرش بودم . مرا از شهادت در راهت محروم نکن. امام حسین(ع) به انس گفت : برو تو میدان
انس به میدان رفت و برای اینکه بتوانه کمرش رو صاف نگه داره ، یک پارچه محکم به کمرش بسته بود و برای اینکه ابرو هاش جلو چشم هاش نیاد، یک پارچه به پیشانی و ابروهاش بسته بود و به میدان رفت و چه جنگ جانانه ای کرد.امام حسین(ع) لبخندی زدن وگفتند: خداوند ازتو قبول کند ای پیرمرد. انس، چند دقیقه ای جنگید که لشکریان عمر سعد توانستند او رو از پا در بیاورن به شهادت برسونن .
خوشا به حال انس، این پیر عاشق امام حسین .....
موارد مرتبط
قصه قاسم و عبدالله بن الحسن
برادران حضرت عباس (ع)
شوذب شاکری
قصه نافع بن هلال
قصه سعید بن عبدالله حنفی
جناده و خانوادهاش
قصه زهیر بن قین
حجاج بن مسروق
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.