جناده و خانوادهاش
جناده و خانوادهاش رایگان
🔵 جناده به همراه پسر نوجوانش و همسرش راه افتادند به سمت مکه تا به کاروان امام حسین ملحق بشوند..جناده وقتیکه امام حسین رو دید گفت:...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در سالیان سال پیش، در هزار و چهار صد سال پیش، یعنی درست همون زمانی که امام علی علیه السلام زندگی می کردن، مردی به نام جناده بود. جناده، از اون یاران قدیمی اهل بیت بود. از اون یارانی بود که پیامبر خدا(ص) رو هم دیده بود. از شیعیان امام علی(ع) بود و توی جنگ صفین هم کنار امام علی علیه السلام شرکت کرده بود و شونه به شونه یاران امام علی(ع) با دشمنان جنگیده بود و اونها رو شکست داده بود.
جناده، بعد از امام علی (ع)، یار امام حسن(ع) شد و پای کار ایشون بود؛ اما اون اتفاقاتی که توی قصه امام حسن(ع) گفتم پیش اومد، که امام حسن(ع)و امام حسین(ع) مجبور شدن حکومت رو دست معاویه بدن و خودشون به طرف شهر مدینه برگردن؛ اما جناده توی شهر کوفه زندگی می کرد. توی اون شهر به همراه شیعیان کوفه، منتظر روزی بودن که امام حسین علیه السلام تصمیم به قیام علیه یزید بگیرن و شروع کنن به مبارزه کردن.
امام حسین علیه السلام بعد از اون چند هزار نامه ای که مردم کوفه برای ایشون نوشتن و ازشون دعوت کردن که به شهر ما بیاین تا امام ما باشید و رهبر ما باشید. امام حسین(ع)، مسلم بن عقیل رو به کوفه فرستادند که قصه هاش رو کامل قبلا براتون تعریف کردم؛ اما جناده از اون کسایی بود که دائم کنار مسلم بود. یار و یاور مسلم بود. هر کجا که حضرت مسلم بن عقیل کمک نیاز داشتند، جناده اونجا بود و به ایشون کمک می کرد. اون هم نه تنهایی. جناده به همراه خانواده اش یار اهل بیت بود. پسر نوجوانی به اسم عمر داشت. عمر بن جناده. عمر هر چی پدرش می گفت ، به روی چشم می گفت و گوش می داد و هر جا پدرش می رفت به همراه ایشون می رفت و حالا جناده یک تصمیم خیلی خیلی مهم گرفت. چه تصمیمی؟!
جناده تصمیم گرفت که به همراه خانواده اش یعنی همسرش و این پسر نوجوانش راه بیفتن و به شهر مکه بیان. چرا مکه؟ چون امام حسین علیه السلام توی مکه بودند. جناده می خواست خودش رو به کاروان امام حسین علیه السلام برسونه. برای همین به همراه خانواده اش راه افتادن و مکه اومدن. وقتی رسیدن مکه دیدند که امام حسین(ع) تصمیم گرفتند که راه بیفتن و به طرف کوفه بیان و حالا جناده ی انصاری و پسرش عمر و همسرش، همراه کاروان امام حسین علیه السلام به طرف سرزمین کوفه راه افتادن ؛ اما بین راه، همون طوری که تو قصه ی حر براتون تعریف کردم، لشکریان دشمن، لشکریان حر، جلوی امام حسین(ع) رو گرفتن و کاروان امام حسین رو بردن و بردن تا اینکه به کرب و بلا رسیدن ...
چند روزی گذشت، تا اینکه روز عاشورا فرا رسید و حالا لشکریان هفتاد و دو نفری امام حسین(ع) باید به جنگ با دشمنانی که سی هزار نفر بودن ، می رفتن. خیلی زیاده بچه ها! یه لحظه با خودتون تصور کنید. سی هزار تا آدم وحشی و بی رحم یه طرف بایستن و شما به همراه هفتاد و دو نفر بخواهید روبروی اونها بایستید. خیلی ترس داره. خیلی خطرناکه ؛ اما جناده اصلا و ابدا نمی ترسید. از هیچی و هیچ کسی نمی ترسید و آرزوش این بود که در راه امام حسین(ع) به میدان بره و بجنگه.
بچه ها! خانواده جناده هم اون جا بودن. پسر نوجوونش و همسرش بود. اونها می خواستند به شهادت رسیدن پدرشون رو ببینن؛ اما جناده بدون هیچ ترسی اومد و از امام حسین علیه السلام اجازه گرفت و به میدان رفت و شروع کرد به جنگیدن. پسر جناده، عمر، از جلوی خیمه ها جنگ پدرش رو می دید ، که پدرش داره رجز می خونه و می گه: من جناده پسر حارثم. ترسو و ناتوان و پیمان شکن نیستم. پایبند به عهد و بیعتی هستم که با امام خودم بستم. من امروز با شماها می جنگم تا اینکه بدنم روی این خاک کربلا بیفتد.
بعد هم شروع کرد به جنگیدن. چه جنگ جانانه ای! 16 نفر از لشکریان دشمن رو تونست یه نفری به جهنم بفرسته و کارشون رو بسازه. دشمنها، محاصره اش کردن. با نیزه و شمشیر دور جناده رو گرفتن و می خواستن کارش رو تموم کنن که یه دفعه دیدن چند تا اسب سوار که جلوتر از همشون، حضرت ابوالفضل عباس بود، دارن به سمت اونها حمله می کنن. لشکریان دشمن تا چشم شون به حضرت عباس افتاد، همگی دمشون رو انداختن رو کولشون و در رفتن ؛اما جناده، دوباره به میدون رفت و شروع کرد جنگیدن ؛ اما این دشمن های نامرد، وقتی دیدن که باز هم حریف جناده نمی شن، از راه دور تیراندازی کردن و نیزه و سنگ پرتاب کردند که جناده رو از پا درآورد ؛ اما قصه جناده همین جا به پایان نرسید. به محض اینکه جناده روی زمین افتاد و به شهادت رسید، پسر سیزده _ چهارده ساله اش ، پیش امام حسین (ع) اومد و گفت: ای امام حسین، آیا اجازه می دهید به میدان بروم و با دشمنان شما بجنگم؟ امام حسین علیه السلام گفتند: نه ، من اجازه نمی دم. تو پدرت همین الان به شهادت رسید و مادرت عزا داره . پیش مادرت برو . نیاز نیست تو به میدان جنگ بری.
عمر بن جناده به امام حسین (ع) گفت: من را مادرم پیش شما فرستاده. او به من دستور داده که بیایم و در راه شما بجنگم و دشمنانتان را شکست بدهم. امام حسین علیه السلام که این رو شنیدند لبخندی زدن و گفتن: آخه شما تازه پدرتون شهید شده. نیازی نیست شما به میدون بری.
عمربن جناده یه نگاه به امام حسین (ع) کرد. چشماش پر اشک شد. از امام حسین خواهش کرد که اجازه بدن به میدون بره. امام حسین(ع) با اینکه دلشون نمی اومد یه نوجوون به میدون بره و شهید بشه؛ اما وقتی اصرار زیاد اون و مادرش رو دیدن، آخر سر قبول کردن و عمر به سمت میدان جنگ رفت. این نوجوون سیزده _ چهارده ساله شروع کرد رجز خوندن. چی گفت؟
جناده گفت: امیری حسین و نعم الامیر.ای جانم به جناده و پسر دلاورش. جناده خودش رفته بود؛ اما یه جانشین درجه یک از خودش گذاشته بود. خوش به حال اون باباهایی، که پسرهاشون تو راه امام حسینن. عاشق امام حسینن. حاضرن جون شون رو برای امام زمان شون بدن. خوش به حال اون فرزندان شهدایی که راه باباهاشون رو ادامه میدن....
جناده شروع کرد جنگیدن. اونم چه جنگی؟ ای جانم ؛ اما این دشمن های امام حسین (ع) وقتی دیدن که یه نوجوون به میدون اومده ، یه دفعه این نوجوون رو محاصره کردن و با تیر و نیزه و شمشیر از هر طرفی، به بدنش زدن. بدن عمر بن جناده بی حال و بی رمق ، روی زمین افتاد.این دشمن ها که می خواستن حسابی امام حسین (ع) ما رو اذیت کنن؛ فورا اومدن و سر عمر رو از تنش جدا کردن و بعد هم سر این نوجوون و به طرف لشکریان امام حسین پرت کردن ؛ اما مادر جناده، این شیرزن، به محض اینکه دید سر بچه اش رو به این طرف انداختن ، فورا سر پسر نوجوونش رو برداشت و گفت: آفرین پسر. دلم را شاد کردی. آفرین ای نور دیده.
بعد هم این مادر شهید و این همسر شهید، سر پسرش رو برداشت و به طرف دشمنان پرت کرد و گفت: من در میان زنان، زنی ضعیف و پیر و ناتوان هستم ؛ اما در راه دفاع از فرزندان فاطمه ضربه محکمی به شما دشمنان می زنم.
ای جانم به خانواده جناده. خودش شهید شد، پسرش شهید شد و همسرش اینطوری دلاوری کرد....
موارد مرتبط
قصه زندگی امام حسین (ع)
قصه زندگی شهید سید حسن نصرالله
قصه زندگی حضرت نجمه خاتون
قصه زندگی امام سجاد (ع)
رباب همسر امامحسین(ع)
قصه زندگی شهید خرازی
قصه قهرمان های فسلطینی
قصه زندگی امیرالمؤمنین (از سال5 تا10 هجری)
بچه ها، آیا تا حالا داستان جنگ خیبر رو شنیدید؟!
آیا دوست دارید ماجرای غدیر خم رو بشنوید؟
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.