جُون غلام سیاه (ع)
جُون غلام سیاه (ع) رایگان
🔴 جُون پیش امام حسین(ع) رفت و گفت: آقای من اجازه میدین منم به میدون برم؟! لطفا بزارین منم برم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در سالیان سال پیش ، در هزار و چهارصد سال پیش ، در قاره آفریقا یک جوان زندگی می کرد ، یک جوان که اسمش جون بود ، جون یک جوون سیاه پوست بود که توی منطقه نوبه زندگی می کرد ؛ اما یک روز، یک جنگ بین مردم نوبه و مردم سرزمین حجاز شد . یک جنگ خیلی بزرگ که مردم سرزمین نوبه، شکست خوردن و تعدادی شون کشته شدن و تعداد دیگری اسیر شدند و حالا این جون، به یک برده تبدیل شد.اون زمان های قدیم ، همه اینطوری بودن که وقتی می جنگیدن اون کسانی رو که اسیر می کردن به عنوان غلام و کنیز می آوردن و به مسلمون ها می دادن. جون هم توی این جنگ اسیر شده بود و حالا او غلام یکی از بهترین یاران پیامبر شد ، بگید ببینم بچه ها می تونید حدس بزنید جون غلام کی شد؟ آفرین ، بعضی از بچه ها می دونن، جون ، غلام ابوذر ، همون یار راست گوی پیامبر شد .
چند سالی جون با ابوذر بود و اسلام رو پیش ابوذر یاد گرفت و مسلمون شد؛ اما بعد از اینکه ابوذر به رحمت خدا رفت و از این دنیا رفت . جون، پیش امام علی علیه السلام اومد و به ایشون گفت: آقای من ، من از امروز می خواهم غلام و نوکر شما باشم امام علی علیه السلام هم گفتن : باشه ، توی خونه ما باش و اینجا پیش ما زندگی کن و اگر ما کاری داشتیم، انجام بده . جون هم چند سالی توی خونه ی امام علی علیه السلام بود و بعد پیش امام حسن(ع) و امام حسین(ع) رفت یعنی هر کدوم از امام مان که از دنیا می رفتن ، جون پیش اون امام دیگه می رفت و خادم و نوکر اون امام می شد. بچه ها ممکنه با خودتون بگید چرا باید یه نفر خادم و نوکر بقیه بشه؟ اما من جواب این سوال رو به شما خیلی راحت میدم, شماها به من بگید اگر امام زمان ظهور کنن، دوست ندارید خادم ایشون بشین ؟! دوست ندارید کارهای ایشون رو انجام بدین ؟! دوست ندارید هر روز توی خونه ، کنار ایشون باشید؟! خب معلومه ... جون هم دوست داشت که همیشه پیش این امام های ما باشه . انقدر که خوش اخلاق و مهربون بودن . انقدر که به انسان ها احترام می گذاشتن و بقیه رو آدم حساب می کردن.آره خب اون زمان کسی غلام رو آدم حساب نمی کرد، همش بهش دستور می دادن، کتکش می زدن, اذیتش می کردن؛ اما امام های ما اینطوری نبودن . اصلا و ابدا خبری از کتک و خبری از اذیت کردن و رفتار بد نبود.جون هم از خدا خواسته پیش اهل بیت زندگی می کرد ؛ اما تو یه ماجرای سفر امام حسین(ع) از مدینه به مکه و از مکه به کوفه و کربلا ، جون هم همراه کاروان امام حسین(ع) بود ،خوش به حالش بچه ها ، چه کیفی کرده !! من گاهی اوقات با خودم میگم: ای کاش اون زمان بودم و توی یه جنگی اسیر می شدم و نوکر امام حسین(ع) و امام سجاد (ع) و ... می شدم، می شدم ؛ اما این جون سالیان سال توی خونه اهل بیت ، بهشون خدمت کرد و کارهاشون رو انجام داد.
گذشت و گذشت ، تا اینکه روز عاشورا فرا رسید ، جون اون روز مامور بود تا شمشیرها رو تیز کنه و آماده جنگ کنه. شمشیر امام حسین (ع) و شمشیر حضرت علی اکبر(ع) ، شمشیر حضرت عباس(ع) رو تند تیز می کرد و به دست شون می داد تا اونها وقتی به میدون میرن ، بتونن حسابی از این شمشیرشون استفاده کنن و دشمنها رو شکست بدن؛
بچه ها چند ساعتی از جنگ گذشت که یکی یکی یاران امام حسین(ع) به شهادت رسیدند و جون می دید که امام حسین علیه السلام مثل یه پدر مهربون بالای سر این یارانش میرن و اونها رو در آغوش شون می گیرن و میآرن و در خیمه ی شهدا می گذارن . جون وقتی این منظره رو می دید با خودش گفت: ای کاش ، من هم اجازه داشتم به میدان بروم و بجنگم؛ اما بعید می دانم آقا به من اجازه بدهند،
بچه ها ، بالاخره جون ، دلش رو به دریا زد و گفت : بگذار من هم برم و به امام حسین بگم. خدا رو چی دیدی شاید امام حسین(ع) راضی شدن که من هم به میدون برم . آخه امام حسین خیلی مهربونه ، هیچ وقت جواب نه به آدم نمی ده .برای همین جون ، شمشیر امام حسین(ع) رو خوب تیز کرد و به دست ایشون داد و گفت : ای پسر پیغمبر، آیا اجازه می دهید من هم به میدان بروم و با دشمنان شما بجنگم و در راه شما شهید بشوم . امام حسین (ع) لبخندی زدند و گفتند: نه جون لازم نیست ، تو خادم ما شدی تا روزهای آرام کنار ما باشی تا ما خونه و زندگی بهت بدیم، تا ما غذا و لباس بهت بدیم ؛ اما ما نمی خواهیم تو به میدون بری و کشته بشی. نیاز نیست تو بری. جون که این رو شنید ، ناراحت شد و گفت: ای پسر پیغمبر، آیا این درست است که من در زمان خوشی و نعمت ، نان خور شما باشم ولی وقت سختی ها شما رو تنها بگذارم ؟! امام حسین (ع) لبخندی زدند و بازهم اجازه ندادن . جون که دید امام حسین(ع) بهش اجازه نمیدن ، چشم هاش پر از اشک شد و با گریه به امام حسین گفت : درسته که بدنم من بوی بدی میده ، درسته که نژاد خوبی ندارم، درسته که رنگ پوستم هم سیاهه ولی شما بر من منت بگذارید و اجازه بدید خون من با خون شما خوب ها قاطی بشه . بهم اجازه بدید به میدون برم و شهید بشم و با شما به بهشت بیام . من از شما خواهش می کنم که اجازه بدید از شما جدا نشم، حتی توی اون دنیا امام حسین بهم اجازه بدید .
ای جانم به جون، چه دلی از امام حسین برد. امام حسین وقتی این صحبت های جون رو شنیدن گفتن: قبوله ، به میدون برو ، برو و با این دشمن ها بجنگ ؛ اما بچه ها ، جون یه غلام بود و جنگ اونقدر بلد نبود. اینجوری نبود که تمرین جنگ کرده باشه؛ اما به میدان رفت .اون زمان ، رسم بود هر کی تو میدون می رفت، رجز می خوند یعنی مثلا می گفت : من بابام فلانیه، بابا بزرگم فلان آدم بزرگه، من از این خانواده ی بزرگم به خودش افتخار می کرد؛ اما جون خانواده ای نداشت چون اون یه غلام بود. برای همین شروع کرد رجز خوندن و گفت : امیری حسین و نعم الامیر ، من کسی ام که امیر و رهبرم و آقای من امام حسینه و چه خوب آقاییه و چه آقای مهربونی دارم. بعد هم رو کرد به این دشمن ها و گفت: آی گناهکارها ، من درسته که یه غلام سیاهم ؛ اما تا جون در بدن دارم ، از نوه ی پیامبر خدا دفاع می کنم و امید دارم روز قیامت پیامبر من رو شفاعت کنه و به طرف بهشت ببره.
ای جانم ، ای جانم به غلام سیاه آفریقایی که این طوری از امام حسین دفاع می کنه؛ اما سی هزار نفر آدمی که اسم خودشون رو مسلمون گذاشتن و می گن ما می خوایم روز قیامت با پیامبر به بهشت بریم ، می خواستن نوه پیامبر رو بکشن .
جون، چند دقیقه جنگید و چند نفر از دشمنها رو ، روی زمین انداخت که یک دفعه یکی از این دشمنها یه نیزه یا یه شمشیر ، به جون زد و او به زمین افتاد و یک فریاد بلند کشید. امام حسین علیه السلام تا متوجه شدند که جون روی زمین افتاده ؛ فورا سوار اسب شون شدن و دویدن و وسط میدون رفتن . دشمن ها دور جون رو گرفته بودن و داشتن مسخره اش می کردن . به رنگ پوستش می خندیدن، به صورتش می خندیدن . جون هم همین طوری داشت درد می کشید و پاهاش رو، از شدت درد روی زمین می کشید. امام حسین علیه السلام ، بالای سر جون رسیدن و کنارش نشستن و سر جون رو بلند کردن و روی پاشون گذاشتن و بعد با دست های خودشون خاک رو از روی صورت جون، کنار زدن و بعد امام حسین(ع) صورتشون رو ، روی صورت جون گذاشتن. ای جان، ای جان چقدر آدم هوس می کنه .... همون کاری که امام حسین(ع) با پسر خودشون علی اکبر انجام دادن ، همون کار رو با جون هم انجام دادن . ای خوش به حال جون و بعد امام حسین علیه السلام برای جون دعا کردن گفتن : خدایا صورتش رو سفید کن. بوی تنش رو، بوی خوش بویی قرار بده .خدایا جون رو با محمد و آل محمد محشور کن . خدایا اون دنیا بین من و جون آشنایی برقرار کن یعنی اون دنیا من جون رو پیدا کنم و بشناسمش.
بچه ها، این دعای امام حسین تعبیر شد. بعد از روز عاشورا اون زمانی که افراد قبیله بنی اسد اومدن تا بدن شهدا رو دفن کنند. دیدن یک بدن هست که خیلی سفید و زیباست و بوی عطرش ، کل دشت رو برداشته و این بود قصه جون غلام سیاه امام حسین علیه السلام....
موارد مرتبط
قصه حر بن یزید ریاحی
قصه های امام زمان(عج)
کسی از شما بچه ها ماجرای تولد حضرت مهدی رو میدونه؟!
آیا داستان به امامت رسیدن ایشون رو شنیدین؟
قصه غیبت رو چطور، شنیدین؟!
قصه زهیر بن قین
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران مکه)
بچه ها آیا تا حالا از دوران کودکی حضرت علی(ع) قصه شنیدید؟!
ماجرای ایمان آوردن امام علی رو شنیدید؟!
یزید بن ثبیط عبدی
قصه زندگی شهید مصطفی صدرزاده
قصه زندگی حضرت عبدالعظیم حسنی
قصه نافع بن هلال
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.