حر بن یزید ریاحی
حر بن یزید ریاحی رایگان
🔴 امام حسین(ع)، به حر فرمودند: من هزاران نامه📜 از مردم کوفه دارم که به این سرزمین آمدم.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
سالیان سال پیش ،در هزار و چهارصد سال قبل ،توی شهر کوفه مردی زندگی میکرد به نام حُر ،حُر بن
یزید ریاحی.
این حُر از قهرمانها و فرماندهان جنگی شهر کوفه بود.
یعنی توی شهر کوفه اگر از مردم میپرسیدی یک نفر از قهرمانانتون رو نام ببرید ،یک نفر از کسایی که از
همه بهتر میجنگه و قویتر و جنگاورتره اسم ببرید ،قطعاً نام حُر بن یزید ریاحی رو کسی از قلم
نمینداخت.
حتماً نام حُر رو میبردن؛ آخه حُر از همون زمان نوجوونی ،یک جنگاور درجه یک بود.
از همون زمانی که شمشیر دستش گرفت ،هر کسی که جلوش اومد جنگید کشته شد. اما حُر خیلی خانوادهی خوبی نداشت.
نه اینکه خدایی نکرده خانوادهی بیادب ،بددهن ،بدجنس و این شکلیا ...نه ،نه ،نه...
خانوادهش تو نگاه اول ،خانوادهی خوبی بودن اما یک ایراد خیلی بزرگ داشتن.
اون ایراد این بود که خانوادهی حُر فکر میکردن حق با یزید و معاویه و باباهای اونا هست و نمیدونستن که
حق با امام علی (ع) و فرزندانشونه ،برای همین هم ،خانوادگی سرباز یزید و مأمورای یزید بودن.
یعنی اگر مأمور یزید توی شهر کوفه هر دستوری میداد ،خانوادهی حُر گوش میکردن و انجام میدادن.
حُر هم که فرمانده بود ،به همه حرفا و دستورای مأمورا و حاکمان یزید گوش میداد.
این ایراد خیلی ایراد بزرگیه که حق و باطل رو تشخیص ندی ،درست و غلط رو نشناسی.
بچهها اینکه ما فقط آدم خوبی باشیم کافی نیست ها!!
ما باید بدونیم امروز حق با کیه و کی بدِ و کی داره ظلم میکنه و کی باطله.
ما باید حق رو یاری کنیم.
فقط نماز بخونیم ،به حرفای خدا گوش بدیم و روزه و اینا کافی نیست بچهها.
خانوادهی حُر فکر میکردن همینقدر کافیه.
با اینکه میدونستن معاویه آدم بدیه ،با اینکه میدونستن یزید هم آدم بدیِ اما میگفتن«:حاال که حاکم
هست باید به حرفش گوش بدیم».
این حرف خیلی حرف اشتباهیه ،ما باید ببینیم حق با کیه ،بعد یاریش کنیم و بهش کمک کنیم و هواش رو
داشته باشیم .درسته؟!
اما خانوادهی حُر اینطوری نبودن.
به تو مژدهی بهشت میدهم!!!
همونطور که گفتم ،حُر از فرماندههای یزید بود و توی شهر کوفه هرکسی که مأمور و حاکم میشد ،هرکسی
که رئیس میشد ،حُر به حرف اون گوش میداد.
این حرف گوش کردنهای حُر ادامه داشت تا اینکه یه روز عبیداهلل بن زیاد حاکم بدجنس و نامرد کوفه به
حُر دستور داد و گفت«:ای حُر! من به تو فرمان میدم که همین لحظه هزار نفر سواره بردار و از شهر کوفه
خارج شو و به طرف مسیر مکه برو و در بین راه با سپاهیانی سبز پوش از بنی هاشم مواجه میشی.
فرماندهی اونا شخصی هست به نام حسین بن علی.
جلوش میایستی و اون رو کَت بسته پیش من میآری .فهمیدی به تو چی گفتم؟»
حُر که دستور عبیداهلل رو شنید ،به عبیداهلل نگفت«:اوی چه خبرته! نوهی پیامبره ،احترام داره».
از این حُرفا نزد.
بلکه گفت« :به روی چشم ،هر چی شما دستور بدی».
بعد هم یه سپاه هزار نفری آماده کرد و راه افتادن و از شهر کوفه رفتن بیرون.
بین راه که حُر داشت از شهر کوفه میرفت بیرون ،یه مرتبه یک ندا و یک صدایی شنید که میگفت«:ای
حُر! به تو مژدهی بهشت میدهم».
حُر که این صدا رو شنید ،فوری برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد ،اما هیچکسی رو ندید.
خیلی تعجب کرد .با خودش گفت«:این چه ندایی بود دیگه.
من دارم میرم با حسین (ع) نوهی پیامبر بجنگم ،بعد کسی به من مژدهی بهشت میده؟»
بچهها حُر خودشم میدونست که داره کار اشتباهی میکنه.
گاهی اوقات ما انسانها میدونیم داریم کار اشتباهی میکنیم ولی به اون کارمون ادامه میدیم.
آدمایی که حتی نماز درست حسابی نمیخونن!!
حُر ،با اینکه میدونست داره کار بدی میکنه ولی به این کار بدش ادامه داد.
با لشکریانش از شهر کوفه رفتن بیرون و راه افتادن به طرف همون مسیری که لشکریان امام حسین (ع)
داشت میاومد.
لشکریان امام حسین (ع) داشتن از طرف مکه میاومدن به طرف شهر کوفه.
توی مسیر لشکریان امام حسین (ع) ،از اون دور دورا لشکریان حُر رو دیدن.
یکی از یارای امام حسین (ع) که از اون دور دورا لشکر حُر رو دید ،یه مرتبه فریاد زد و گفت«:نخلستان
میبینم ،از آن دور نخلستانی میبینم».
یه نفر دیگه از یارای امام حسین (ع) گفت«:عجیبه برادر این نزدیکیها هرگز نخلستانی نبوده.
تو چی میبینی؟ شاید داری گردن اسبهای لشکری رو میبینی و با خودت فکر کردی درخت خرماست».
آره بچهها...
اون یار امام حسین (ع) اشتباه حدس زده بود؛ اون چیزی که داشت میدید لشکریان حُر بودن که داشتن از
رو به رو به طرف لشکر امام حسین (ع) میاومدن.
این دو لشکر حُرکت کردن و رفتن و رفتن تا به همدیگه رسیدن.
به محض اینکه به همدیگه رسیدن ،امام حسین (ع) به حُر سالم کردن و حُر با سرعت جواب سالم امام
حسین (ع) رو داد.
امام حسین (ع) اولین چیزی که به حُر گفتن ،میدونید چی بود بچهها؟
الهی من قربون این امام حسینمون برم که حتی به دشمنانش هم خوبی میکنه.
امام حسین (ع) یه نگاهی کردن به چهرهی حُر و سربازاشون و اسبهای خستهشون و گفتن«:البد از راه
دوری دارید میآیید ،البد تشنهاید ،توی این دشت آب نیست ،درسته؟»
حُر که این صحبتهای امام حسین (ع) رو شنید ،گفت«:بله! درسته».
امام حسین (ع) به یارانشون دستور دادن که از آبهایی که دارین بیارین و به لشکریان حُر آب بدین.
بعد امام حسین (ع) فرمودن«:نکنه که به اسبها آب ندین ،نکنه که اسبها تشنه بمونن ،به اسبهاشونم آب
بدین».
حُر که این منظره رو دید ،یک مرتبه جا خورد ،باورش نمیشد که نوهی پیامبر اینقدر مهربون باشن.
آخه از بچگیش حرفای دروغی بهش میگفتن.
از بچگی بهش میگفتن«:حسن(ع) و حسین(ع) نوههای پیامبر نیستن .اینا بچههای علی هستن ،اینا با مردم
دشمنن و آدمای بداخالقیاند و آدمایی هستن که حتی نماز درست حسابی نمیخونن».
اما بچهها ،همون لحظه وقت اذان ظهر شد.
امام حسین (ع) یه نگاه کردن به آسمون و متوجه شدن که وقت اذان ظهر فرا رسیده ،برای همین به
لشکریانشون دستور دادن که از اسبها و شترها بیان پایین ،آماده بشن برای اقامهی نماز ظهر.
علی اکبر ،پسر بزرگ امام حسین ،به دستور امام ،شروع کرد به اذان گفتن.
لشکریان امام حسین (ع) توی صفها نشستن و آمادهی نماز شدن.
امام حسین (ع) رفتن به طرف حُر و بهش فرمودن«:ما میخواهیم نماز جماعت بخونیم ،شما هم اگه
میخواهید ،اون طرفتر یه نماز جماعت بخونید».
اما حُر گفت«:نه! ما میخواهیم پشت سر شما نماز بخونیم».
برای همین لشکریان حُر هم وضو گرفتن ،و رفتن و پشت سر لشکریان امام حسین وایستادن و به امامت امام
حسین (ع) نماز ظهر اون روزشون رو خوندن.
من از این نامهها ندادم!
نماز ظهر که تموم شد امام حسین (ع) بلند شدن به لشکریانشون دستور دادن«:آماده بشین که میخوایم
حرکت کنیم و بریم به طرف کوفه».
اینجا بود که یه مرتبه حُر بلند شد و با جدیت گفت«:ای آقا! من اجازه ندارم بگذارم شما به طرف کوفه برید.
امیر عبیداهلل به من فرمان داده که شما رو دستگیر کنم و پیشش ببرم».
امام حسین (ع) که این رو شنیدن ،گفتن«:من هرگز اسیر تو نمیشم و به هیچ وجه نمیرم پیش عبیداهلل».
حُر که اینو شنید ،یه مرتبه جا خورد.
با تعجب به امام حسین (ع) گفت«:خب ،میگید چیکار کنیم؟ شما دستور بدید ،چه کنیم؟»
امام حسین (ع) گفتن«:من میخوام بروم به طرف کوفه».
حُر با عصبانیت گفت«:نمیشه ،گفتم که نمیشه».
لشکریان امام حسین (ع) چند نفر دستاشون رو بردن به طرف شمشیراشون.
امام حسین (ع) گفتن«:ما شروع کنندهی جنگ نیستیم.
کسی شمشیرش رو بیرون نیاره ،اگر اینا شروع کردن به جنگیدن ،ما هم میجنگیم واِال ما نمیجنگیم».
حُر که نمیخواست به هیچ وجه جنگ کنه با تعجب به امام حسین (ع) گفت«:خب ،شما بگید چه کنیم؟»
امام حسین (ع) گفتن«:برید کنار ،بذارید ما بریم به طرف کوفه».
حُر گفت« :برای چی؟ کوفه چه خبر هست؟ چه کسی از شما دعوت کرده؟»
امام حسین (ع) گفتن«:مردم کوفه از من دعوت کردن.
کلی نامه دادن ،همهشون نامه دادن که من بیام به شهرشون».
حُر گفت«:من از اون نامهها ندادم .چی میگی ،من اصالً نمیفهمم!»
امام حسین (ع) به یارانشون گفتن«:برید نامهی مردم کوفه را بیارید».
بچهها ،مردم کوفه ،چند ده هزار نفر نامه داده بودند که حسین (ع) بیا به شهر ما ،که ما امیر و فرمانده
نداریم.
امام حسین (ع) نامهها رو آوردن و به حُر نشون دادن.
حُر خیلی تعجب کرد بعد با عصبانیت گفت«:من از این نامهها ندادم ،برای همین هم آزادم .من نمیگذارم
شما به طرف کوفه برید .از طرف دیگه شما نمیتونید برگردید».
امام حسین (ع) گفتن«:خب چیکار کنم؟»
حُر با عصبانیت گفت«:نمیدونم ،شما بگید چه کنیم؟»
امام حسین ناراحت شدن ،رو کردن به حُر و فرمودند«:مادرت به عزات بشینه!»
یعنی چی؟ یعنی بمیری ،مادرت عزادار بشه برات.
حُر که اینو شنید یه مرتبه عصبانی شد و خواست به امام حسین (ع) یه چیزی بگه.
اما بچهها ،حُر ادب کرد ،احترام گذاشت.
اون فحشی که تو دهنش بود رو قورت داد به امام حسین (ع) گفت«:بخدا سوگند اگر هر فرد دیگری از مردم
عرب ،چنین حرفی به من میزد ،من حرف بدتری بهش میزدم.
اما صد حیف که مادر شما فاطمهی زهرا سالم اهلل علیها هست .دختر رسول خدا حُرمت داره و من به شما
هیچی نمیگم».
بچهها همین ادبی که حُر کرد ،همین احترامی که گذاشت به حضرت زهرا(س) باعث شد که عاقبت به خیر
بشه.
اسم این سرزمین چیه؟
امام حسین (ع) و حُر تصمیم گرفتن از یه مسیری برن که نه به طرف مدینه بره نه به طرف کوفه.
یه راه دیگه برن.
برای همین امام حسین (ع) و حُر راه افتادن و حرکت کردن و رفتن و رفتن تا به یک سرزمینی رسیدن که
اون طرفترش آب بود اما خودش خشک بود.
هیچ گیاهی اونجا وجود نداشت.
امام حسین (ع) از یارانشون پرسیدن«:اسم این سرزمین چیه؟»
یاران امام حسین (ع) اونایی که بلد بودن ،اونایی که عراقی بودن گفتن«:آقا جان! به این سرزمین میگن،
نینوا».
امام حسین (ع) فرمودن«:آیا این سرزمین اسم دیگری هم داره؟»
گفتن«:بله آقا جان! به این سرزمین تَف میگن ،دشتِ تَف».
امام حسین (ع) گفتن«:نه! یه نام دیگه هم داره؟»
گفتن« :آقا به این جا غاضریه هم میگن».
امام حسین (ع) گفتن«:نه! یه اسم دیگه هم داره».
تا اینکه رفتن از یکی از کسایی که اون اطراف ،اون دور ،دورا زندگی میکرد ،از محلیهای اونجا سؤال
کردن«:اسم این سرزمین چیه؟»
اون فرد اومد پیش امام حسین (ع) و گفت«:به این سرزمین میگن کرب و بال».
امام حسین (ع) تا اینو شنیدن ،یه مرتبه گفتن«:بله اسم این سرزمین هست کرب و بال».
بعد امام حسین (ع) فرموند«:پناه می برم به خدا از کرب و بال».
بعد گفتن «:من میخوام این زمین رو خریداری کنم ،صاحبش کیه؟»
گفتن«:صاحبش اون آقائه که تو روستای بغلی زندگی میکنه».
امام حسین (ع) گفتن«:به اون آقا بگین بیاد اینجا».
امام حسین (ع) با یه پول خیلی خوبی ،کل اون سرزمین رو خریداری کردن.
یعنی امروز سرزمین کربال همش مال امام حسینه.
امام حسین (ع) پولش رو پرداخت کردن و سرزمین کربال رو خریداری کردن و از روز دوم محُرم ،لشکریان
امام حسین (ع) در سرزمین کربال بودن تا روز عاشورا.
حُر بن یزید ریاحی در مقابل لشکریان امام حسین (ع) ایستاد تا روز عاشورا ،همون روزی که لشکریان باطل،
لشکریان یزید در مقابل لشکریان حق یعنی لشکریان امام حسین (ع) آماده جنگ شدن.
هر دو لشکر آماده جنگ شدن که ناگهان اتفاقی افتاد و حُر بن یزید ریاحی مهمترین تصمیم زندگیش رو
گرفت.
تصمیمی که باعث شد حُر به طرف بهشت بره.
ادامهی قصه و ماجرای تصمیم مهم حُر ،باشه برای قرار ما در روز عاشورا.
تا ادامهی قصههای اصحاب امام حسین (ع) شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،خدانگهدار.
موارد مرتبط
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران خانه نشینی)
بچه ها آیا تا حالا داستان سقیفه رو شنیدین؟!
آیا خبر دارین بعد از پیامبر چه ظلمی در حق امام علی(ع) شد؟
شهید محسن حججی
قصه زهیر بن قین
قصه زندگی شهید سید حسن نصرالله
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.