زندگی امام رضا(ع)
نقشه مامون رایگان
🟢 مأمون به وزیرش گفت: من فکر همه جایش را کرده ام، با این نقشه، دیگر هیچ آبرویی برای علی بن موسی الرضا باقی نمی ماند🤭😫
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قصه های خانواده کرامت براتون تعریف کردم و گفتم که مامون نامرد، یه نقشه کشید تا امام رضا (ع) رو پیش همه بی آبرو بکنه، نقشه کشید تا یه کاری کنه که هیچ کس دیگه امام رضا(ع) رو قبول نداشته باشه. چیکار کنه؟ نقشه اش چی بود؟
نقشه مأمون این بود که امام رضا (ع) رو جانشین خودش بکُنه. مأمون خیلی آدم بد و بی رحمی بود و خیلی زور می گفت. خیلی هم کارهای بدی کرده بود و الان می خواست بگه امام رضا (ع) جانشین منه. برای همین چند تا از مامورانش رو به شهر مدینه فرستاد و اونها هم امام رضا رو به زور با خودشون به شهر مرو
بردن، همونجایی که مأمون زندگی میکرد.
ماجراها رو براتون کامل توی قصه های خانواده کرامت تعریف کردم و گفتم که بین راه چه اتفاق هایی افتاد.
- ماجراهای نیشابور و حدیث سلسله الذ هب.
- ماجرای اون پیرمرد که دوست داشت امام رضا(ع) رو ببینه
- ماجرای حضرت معصومه (س)
- ماجرای شاهچراغ برادر امام رضا (ع)
- ماجرای دعبل خزاعی و .....
- انسان فریبکار
اما بچه ها...
وقتی امام رضا(ع) به شهر مرو رسیدن، مأمون به دیدار امام رضا(ع) اومد و خودش رو یکی از دوستان صمیمی امام رضا(ع) نشون داد.
مأمون خودش رو جزء کسانی نشون داد که انگاری امام رضا(ع) رو خیلی دوست داره!!! ؛ اما بچه ها، همه ی این کارها نقشه بود و اون همه ی این کارها رو میکرد تا مردم رو فریب بده!
امام رضا(ع) هم خوب می دونستن، مأمون چه آدم بدجنس و نامردیه! چقدر انسان فریبکار و دروغگوییه! ولی امام رضا(ع) چیکار می تونستن بکنن؟؟
مأمون اون زمان پادشاه بود، برای همین هم امام رضا(ع) رو مجبور کرد تا
ولیعهدی رو بپذیره.
ولیعهدی یعنی چه؟ ولیعهدی یعنی امام رضا(ع) جانشین مأمون بشن.
یعنی اگه مأمون از دنیا رفت، نفر بعدی کی باشه؟ امام رضا(ع) .
اما بچه ها، امام رضا(ع) قبول نمی کردن و می گفتن : مأمون من این کار رو قبول نمی کنم و این مسئولیت رو اصلا نمی خوام.
مأمون هم با امام رضا(ع) کلی بحث کرد، آخر سر هم مأمون به امام رضا(ع) گفت: شما باید این مسئولیت رو قبول کنین وگرنه شما رو می کُشم!!
مأمون اینها رو که گفت، امام رضا(ع)گفتن: اگر اینطوریه و زورکی هست، باشه
ولی من به اختیارخودم این رو قبول نکردم
- آبروی علی بن موسی الزضا !!
خلاصه بچه ها ، امام رضا (ع) ولیعهد و جانشین مأمون شد ؛ اما مأمون از اون آدمای زرنگی بود که از ذهن خوبش ،توی راه بد و دشمنی با امام رضا(ع) استفاده می کرد. برای همین نقشه کشید، نشست فکر کرد چیکار کنه که آبروی امام رضا رو ببره!
یعنی بچه ها، چقدر آدم می تونه بدجنس باشه که امام رضا ، با اون همه مهربونی و خوبی رو بخواد اذیت کنه و آبروی اون رو ببره ...
اما مامون اینطوری بود دیگه، چیکار می شد کرد!!!!
مأمون نشست فکر کرد و گفت: شیعیان و طرفداران علی ابن موسی الرضا با
خودشون همیشه میگن، علی ابن موسی الرضا علم الهی داره، یعنی علمش رو از توی کتابها بدست نیاورده، خدا بهش یاد داده، یعنی علی ابن موسی الرضا نمی شینه مثل بقیه کتاب بخونه و سخنرانی و درس گوش کنه تا چیزی یاد بگیره، هرچی بلده رو خدا بهش یاد داده.
مأمون گفت : می خوام یه کاری کنم آبروی علی ابن موسی الرضا بره و شیعیان نادون بدونن که امام شون علم واقعی نداره! هرچی بلده بخاطر اینکه مطالعه کرده و بابا و عموش بهش یاد داده، خودش چیزی بلد نیست !!
حالا بگین ببینم مأمون چه نقشه ای کشید؟
به نظرتون مامون برای اینکه به اطرافیانش ثابت کنه امام رضا(ع) علم آسمانی
ندارند چیکار کرد؟!
آفرین بعضی از مامان باباها خوب می دونن.
مأمون دستور داد عالم های مذاهب یا دین های دیگه، مثلا مسیحیها، زرتشتیان،
اونایی که اصلا خدا رو قبول نداشتن، اون دانشمندان بیان و با امام رضا(ع) بحث کنن. بیان توی یه جلسه ای با امام رضا(ع) مناظره کنند.
وقتی یکی از وزیران مأمون به اعتراض کرد و گفت: جناب مأمون این چه کاریه که شما می خواهید بکنید؟ آیا می خواهید علی ابن موسی الرضا رو به جان مسیحی ها و یهودیها بندازید؟
اما بچه ها ، مامون فکر همه چی رو کرده بود. مأمون رو کرد به وزیرش و گفت : ای وزیر، نگران نباش ، فکر همه جاش رو کردم، من می دونم که علی ابن موسی الرضا، از اول تولد تا به الآن در مدینه بوده و کتابهای دیگه رو نخونده و فقط قرآن خونده. اون سواد زیادی نداره، وقتی با مسیحی ها مناظره کنه و بفهمه که چیزی نمی دونه، اون وقتکه همه ی شیعیان می فهمندکه علی ابن موسی الرضا یک دروغگو بوده و هیچ چیزی از علم آسمانی نداره .
آخ آخ بچه ها ! این نقشه ی مامون بود، انصافا نقشه اش هم حرفه ای بود.
یعنی اگر واقعا امام رضا (ع) علمشون علم آسمانی نبود، این نقشه ی مأمون بهترین نقشه بود برای اینکه آبروی امام رضا(ع) رو ببره .آخه ، یک عالمه سال امام های ما به مردم گفته بودن ما علم آسمانی داریم و ما چیزهایی که می دونیم رو از تو کتاب ها یاد نگرفتیم ، خدا به ما یاد داده. شیعیان هم باور کرده بودن که امامان شون علم آسمانی و خدایی دارن .
این کار مأمون باعث می شد که شیعیان اعتمادشون به همه ی امامان از بین بره.
این کار مأمون باعث می شد که شیعیان با خودشون بگن این امامان ما این همه سال به ما الکی گفتن، اونها علم واقعی ندارن و همه چیز رو نمی دونن و علم شون از جانب خدا نیست.
نقشه ی مأمون نقشه ی خیلی خطرناکی بود ؛ اما بچه ها، مأمون نامرد به همه دانشمندهای سراسر جهان نوشت و گفت که می خوام توی فلان روز بیایین مرو تا با علی ابن موسی الرضا مناظره و گفتگو کنید تا آبروش رو ببریم.
دانشمندان از جاهای مختلف بلند شدن و به مرو اومدن ، همونجایی که امام
رضا جان ما و مأمون اونجا بودن و توی یک جایی جمع شدن.
مامون رو به امام رضا گفت : ای پسر عمو ! از شما دعوت میکنم تا به این مناظره بیایید و به همه ثابت کنید که علم شما، علم آسمانیست. علم شما رو خدا یاد داده و خودتون نرفتید کتاب بخونید، بیایید این رو به همه ی ما ثابت کنید .
بچه ها، مأمون که این رو گفت و توقع داشت امام رضا بگن : نه، نه ! من
نمیام سرم شلوغه، الآن می خوام برم نماز بخونم، وقت ندارم؛ اما امام رضا(ع) گفتن : با کمال میل، حتما میام.
امام رضا (ع) وارد جلسه شدن و مه ی دانشمندان به احترامشون از جاشون
بلند شدن. امام رضا(ع) روی صندلی خودشون نشستن. ادامه ی قصه و ماجرای جذاب و شنیدنی مناظره ی امام رضا (ع) با دانشمندان دین های دیگه باشه برای قسمت بعد.....
مناظره امام رضا(ع) رایگان
🟣 ماجرای مناظره زیبای امام رضا(ع) با دانشمندان ادیان دیگر
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای نقشه ی خطرناک مأمون علیه امام رضا(ع) رو تعریف کردم و گفتم که مأمون نامرد نقشه کشید یک کاری کنه تا آبروی امام رضا بره و برای همیشه ائمه ی ما سرشون رو پایین بندازن و هیچ ادعایی نکنن.
ادعا نکنن که علم آسمانی دارن و از جانب خدا انتخاب شدن. برای همین نقشه کشید و همه ی دانشمندان بزرگ جهان رو توی شهر مَرو جمع کرد تا با امام رضا(ع) مناظره و بحث و گفتگو کنن.
آخه مأمون با خود فکر می کرد امام رضای ما جز قرآن، هیچ کتاب دیگه ای نخونده و علمی نداره و چیزی یاد نگرفته ، مگه همه چیزها که توی قرآن گفته شده.
خلاصه مأمون دانشمندان دین های مختلف رو جمع کرد و از امام رضا(ع) دعوت کرد تا با اونها مناظره کنن.
- علم آسمانی
از اونجایی که امام رضا(ع) به خودشون مطمئن بودن و می دونستن که علم شون ، علم آسمانیه و علم زمینی و کتاب خوندنی نیست، برای همین با کمال میل این مناظره رو قبول کردن.
امام رضا(ع) وارد اون جلسه شدن و روی صندلی خودشون نشستن. دانشمندان مختلف رو کردن به ایشون و گفتن: ای جناب ولیعهد! ما مسلمان نیستیم یعنی ما قرآن رو قبول نداریم. ما مسیحی هستیم و انجیل می خونیم. دوستم زرتشتیه و کتاب خودش رو داره. اون یکی یهودی هست و کتاب خود رو داره. ما مسلمان نیستیم و قرآن رو قبول نداریم حالا بگید چگونه با شما صحبت کنیم؟ شما که فقط قرآن را بلد هستی.
امام رضا وقتی صحبت اون شخص رو شنیدن گفتن: نخیر، من فقط قرآن رو بلد نیستم، من همه چیز رو بلدم. من با شما مسیحی ها، با کتاب خودتون صحبت می کنم یعنی هرچی که میگم بعدش هم بهتون میگم که از کجای کتاب خودتون دارم این حرف رو می زنم. با شما یهودیها هم از کتاب خودتون صحبت می کنم و با زرتشتیها هم با دلائل خودشون صحبت میکنم و حتی با اونهایی که هیچ کتاب مقدسی ندارن و اصلا خدا رو هم قبول ندارن با دلیل های عقلانی صحبت می کنم که حرف من رو قبول کنن. خوبه؟
بچه ها، اونها که حرف امام رضا رو شنیدن، همه تعجب کردن. به قول امروزی ها دهنشون باز موند...
دانشمندان بهم دیگه نگاه کردن و گفتن: اَاَاَاَ.... ای علی ابن موسی الرضا! تو این کتابهای ما رو از کجا بلد هستی؟ تو که مسلمانی، تو مگه انجیل میخونی که کتاب ما رو بلدی؟ چگونه می خوای با من از کتابم صحبت کنی؟
امام رضا(ع)گفتن: باشه، صبر کنین ببینین من کتاب شما رو از خود شما بهتر بلدم. می خواین امتحان کنین؟
ای جانم به امام رضا(ع) ....
بچه ها، امام رضا جان ما یک لقبی دارن که معروفند به این لقب عالم آل محمد یعنی امام رضا(ع)دانشمند خانواده ی پیامبر بودن.
- از انجیل دلیل میارم !!
خلاصه مناظره شروع شد و هر کدوم از دانشمندان شروع به سؤال از امام رضا(ع) کردن. نفر اول، شخص مسیحی بود ، سؤال کرد و گفت : ای جناب ولیعهد! شما به من بگید که آیا پیامبر شما بر حق هست یا پیامبر ما ؟! ما اعتقاد داریم که حضرت عیسی مسیح بر حق است و محمد، پیامبر شما دروغ گفته است . ما اعتقاد داریم که عیسی پسر خداست و خدا پدر عیسی هست، حالا برای من بگو ببینم که از کجای کتاب ما می تونی ادعاهای من رو رد کنی؟ تو چگونه می توانی دلیل من رو کنار بندازی؟ از کتاب انجیل که من قبول دارم بگو نه از قرآن!!
امام رضا گفتن: باشه، من از کتاب خودتون انجیل دلیل میارم که پیامبر ما یعنی حضرت محمد مصطفی(ص) بر حق و پیامبر آخر هستند. آهای دانشمند مسیحی! مگه توی کتاب آسمانی خودتون انجیل، فلان صفحه، فلان خط، ننوشته که حضرت مسیح به یارانشون فرمودن که بعد از من پیامبری میاد که اسش فارِقلیط است و به اون پیامبر ایمان بیارین و یار اون باشین؟
اون دانشمند مسیحی که حرف امام رضا رو شنید، جا خورد و رو کرد به امام
رضا و گفت: راست میگی،درست هست. در کتاب ما این حرف وجود داره، آنچه تو میگی درست هست. حالا بگو ببینم از کجا میگی که عیسی پسر خدا نیست؟
امام رضا(ع) در جواب اون مسیحی به گفتن: اگه که عیسی قرار باشه پسر خدا باشه، یعنی جانشین خداست. یعنی یک جورهایی عیسی هم خدا هست، درسته؟
اون مسیحی گفت: آره، آره! همینطور هست .
امام رضا(ع)گفتن: خب، حالا من از تو سؤال میکنم ، مگه حضرت عیسی نماز نمی خوند؟ روزه نمی گرفت؟ مگه عبادت نمی کرد؟
اون مسیحی گفت : درسته، عیسی هم نماز می خوند، هم روزه می گرفت و هم
عبادت می کرد.
امام رضا(ع) گفتن : خب، خدا که برای خودش عبادت نمی کنه. بنده ها برای خدا عبادت می کنن. اگه حضرت مسیح قرار بود خدا باشه که نباید عبادت می کرد، خب این نشون میده که حضرت مسیح یک بنده ای از بنده های خدا بوده .
از طرف دیگه، شما مسیحی ها می گین چون حضرت عیسی انسانهای نابینا رو شفا می داد و مرده ها رو زنده می کرد، پس خداست ، در صورتیکه این کاری که حضرت عیسی می کردن رو پیامبرهای دیگه هم می تونستن انجام بدن. مثلا: توی کتاب خودتون، فلان صفحه اش نوشته که پیامبر خدا، حضرت یَسَع، هم این کار رو کرده. ایشون هم یک بار یک انسان نابینا رو شفا دادن، حالا این دلیل میشه که این پیامبر دیگه هم خدا باشه؟
- هر چه تو گفتی، درست بود
امام رضا(ع) که این حرف رو زدن، دانشمند مسیحی توی فکر رفت و هرچی فکر کرد، دید حرفهای امام رضا(ع) راسته و حرف درستی میزنن و هرچی که میگن از کتاب آسمانی خودش یعنی انجیل، بهش میگن.
برای همین دانشمند مسیحی رو کرد به امام رضا(ع) و گفت: آفرین! آفرین بر تو ای علی ابن موسی الرضا جناب ولیعهد، من هرگز فکر نمی کردم که بین مسلمانان چنین دانشمندی وجود داشته باشه. من اعتراف می کنم که هر چه تو گفتی، درست بود و من هم قبول دارم.
آخ آخ بچه ها...
وقتی دانشمند مسیحی این رو گفت، مأمون اعصاب خرد شد. هرچی نقشه کشیده بود، از بین رفت. مامون به دانشمندان دیگه نگاه کرد و منتظر بود تا اونها بیان و با امام رضا(ع) بحث کنن و آبروی امام رضا(ع) رو ببرن.
بچه ها، اونها هم شروع کردن با امام رضا(ع) صحبت کردن. امام رضا جان ما با اونها هم از کتابهای خودشون دلیل آوردن یعنی وقتی با یهودی صحبت کردن، از آیات تورات گفتن و وقتی با زرتشتی صحبت کردن، از کتاب خودشون گفتن ....
- عمران صابی
یکی از این کسانی که رفته بود تا با امام رضا(ع) مناظره کنه، اسمش عمران صابی بود . عمران مسلمون بود ولی اعتقادات درستی نداشت و راجع به خدا اشتباه فکر میکرد. او فکر میکرد میشه خدا رو دید و خدا شکل یک انسانه .
عمران شروع به صحبت با امام رضا(ع)کرد.
امام رضا برای عمران هم از آیات قرآن صحبت کردن و گفتن : شکل خدا مثل شکل انسانها نیست، خدا اصلا اینجوری که شما تصوِّر میکنی نیست و شکل نداره.
عمران صحبت های امام رضا(ع) رو داشت گوش می داد و خیلی خیلی خوشش
اومده بود ؛ اما یک دفعه صدای اذان شنیده شد .
امام رضا(ع) رو کردن به مأمون و دانشمندان دیگه و گفتن: الان وقت نمازه و من باید برم نماز بخونم .
عمران به امام رضا(ع) گفت: ای پسر رسول خدا ! به خدا سوگند که همه ی سخنان تو درست است، من دارم ایمان میآورم. کمی دیگه با من صحبت کن و بعد برو و نماز بخون.
بچه ها ، اگه بعضی از ماها باشیم، می گیم حالا نماز اونقدر مهم نیست، بزار یک نفر داره هدایت میشه ؛ اما امام رضا جان ما گفتن : من میرم نمازم رو میخونم بعد میام با شما صحبت میکنم .
امام رضا با این کارشون به همه ی ما مسلمونها یاد دادن که نماز اول وقت خیلی مهمه و نماز رو باید همون اول وقتش بخونی، بعد کارهای دیگه را انجام بدی.
خلاصه بچه ها، امام رضا(ع)از جاشون بلند شدن و آماده شدن تا نماز ظهرشون رو بخونن. ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب دیگه از مناظره ی امام رضا با دانشمندان باشه برای قسمت بعد...
شکست مامون رایگان
🟣 امام رضا(ع) کاری کردن که همه دانشمندان به ایشون ایمان آوردن
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون ماجرای مناظره و گفتگوی امام رضا علیه السلام با دانشمندان دینهای مختلف رو تعریف کردم و گفتم که مأمون نامرد این نقشه رو کشید تا آبروی امام رضا رو ببره ولی برعکس جواب داد. چون امام رضا(ع) علمشون، علم آسمانی بود و خدا به امام رضا(ع)اینها رو یاد داده بود.
امام رضا با مسیحی ها از انجیل، با یهودی ها از تورات و با اونهایی که اصلا خدا رو قبول نداشتن با دلایل عقلی صحبت کردن. بهشون می گفتن : ببین تو که عقل داری، عقل تو چی میگه ؟!
بعد هم براتون تعریف کردم و گفتم که موقع نماز که شد، امام رضا علیه السلام بلند شدن تا برن نماز بخونن، یه نفر از اینها گفت: آقا، از حرفهای شما خوشم میاد، می خوام دین شما رو قبول کنم .
امام رضا (ع) گفتن: نماز مهمتره، اول نماز بخونیم بعد با همدیگه صحبت می کنیم .
- او دانشمندی بی نظیر است
بلاخره بچه ها ، بعد از نماز امام رضا(ع) اومدن و در جمع دانشمندان نشستن و چند ساعت دیگه با اینها صحبت کردن.
نتیجه ی این صحبت های امام رضا(ع)می دونین چی شد؟! صحبت های امام رضا (ع) باعث شد یه عده ای مسلمون بشن و ایمان بیارن. آخه اونها براشون واقعا سؤال بود و خیلی چیزها رو نمی دونستن چون دانشمندی هم نبود که جواب شون رو بده. چه کسی از امام رضا(ع) دانشمندتر و عالم تر.
امام رضا (ع)جواب اونها رو که دادن بعضی هاشون ایمان آوردن و مسلمون شدن و در آینده جزو یاران امام شدن. همین عمران صابی که قسمت قبل اسمش رو گفتم جزو یاران امام رضا(ع) شد و امام رضا (ع) هم خیلی بهش اعتماد کردن ؛ البته بعضی های دیگه ایمان نیاوردن و دین شون تغییر نکرد ولی یه اتفاق خیلی مهم افتاد. یه اتفاق بسیار، بسیار مهم چی شد؟!
اونها همشون اعتراف کردن که علی بن موسی الرضا واقعاً دانشمندترین انسان روی کره ی زمین هست و همشون اعتراف کردن که این آقا ، علمی که داره اتفاقی و عادی نیست. علی بن موسی الرضا علمش ویژه است ؛ اصلاً انگار خود خدا بهش یاد داده و همه به این موضوع اعتراف کردن.
مأمون که همه ی این نقشه ها رو کشیده بود که آبروی امام رضا(ع) رو ببره، وقتی دید امام رضا جان ما، با اون علم الهی شون جواب اینها رو دادن و همه به علم امام رضا(ع) ایمان آوردن و ایشون روقبول کردن، اعصاب خورد شد.
مأمون خیلی خیلی ناراحت شد ؛ اصلاً نمی دونید بچه ها، همه ی نقشه هاش نقش بر آب شد و توی دلش گفت : ای وای! هر نقشه ای که برای علی بن موسی الرضا می کشم، اون نقشه ی من رو باطل می کنه. به راستی که او دانشمندی بی نظیر است .
- میروم اما به یک شرط !!
بچه ها خود مأمون هم به امام رضا(ع) ایمان آورد. نه به این معنایی که بگه شما امام من هستی و من شما رو قبول دارم ، هر چی شما می گین . نه بابا! فقط در این حدی ایمان آورد که از اون روز به بعد هر سؤالی که داشت از امام رضا(ع) می پرسید و هر جا براش سؤالی پیش می اومد از امام رضا جان ما می پرسید. مثلاً راجع به مسائل پزشکی براش سؤال پیش می اومد و می گفت: ببینید علی بن موسی الرضا چی میگه .
مامون به امام رضا (ع) نامه می نوشت که سؤالی دارم، سؤال من این است !! جواب من رو بدین. امام رضا (ع) هم جواب نامه رو می دادن.
مأمون از اونجایی که خودش اهل علم و کتاب خوندن بود و درس می خوند و دانشمند بود وقتی جوابهای امام رضا رو می خوند، می فهمید بهترین جوابها همین جوابهاست.
مأمون فهمید که علم واقعی پیش اهل بیته و لاغیر و هرکس دیگه ای که ادعا کنه من علم واقعی دارم، داره الکی می گه ؛ مگر اینکه این علم رو از اهل بیت یاد گرفته باشه. مأمون وقتی این رو فهمید، از اون روز به بعد کلی از امام رضا(ع) استفاده ی علمی کرد و از امام رضا جان ما سؤال های مختلفی می کرد و جواب می گرفت.
اما بچه ها ، مأمون بیکار نمی نشست تا امام رضا(ع) برای خودشون طرفدار جور کنن بلکه تمام تلاش خودش رو می کرد تا آبروی امام رضا (ع) رو ببره و همه کاری می کرد تا یه جوری مردم اعتمادشون به امام رضا(ع) کم بشه و دیگه امام رضا (ع) رو قبول نداشته باشن برای همین باز هم یه نقشه ای کشید.
مامون با وزیرش نشستن و فکر کردن و گفتن : ما اگر علی بن موسی الرضا رو تو کارهای حکومتی بیاریم، این باعث میشه که علی بن موسی الرضا آبروش بره چیکار کنیم؟
مامون تصمیم گرفت که برای نماز عید فطر امام رضا (ع) رو به جای خودش برای خوندن نماز عید بفرسته
بچه ها، بعد از اینکه ما سی روز توی ماه رمضون ، روزه گرفتیم ، اون روز آخر که دیگه ماه رمضون نیست و ما نباید روزه بگیریم، بهش عید فطر می گیم. در روز عید فطر ما باید یه نمازی بخونیم که به اون نماز عید فطر می گن . از اون قدیم قدیما، از اون زمان پیامبر، خود پیامبر نماز عید فطر رو می خوندن و بعد از پیامبر هم هرکسی که رهبر جامعه و رئیس بود، نماز عید فطر رو می خوند. توی زمان امام رضا(ع) هم مأمون نماز می خوند، چرا؟ چون بالاخره مأمون رهبر بود.
درسته که آدم بد و بدجنسی بود، ولی این جایگاه نماز عید فطر مال مأمون
بود.
بچه ها ، مأمون تصمیم گرفت امام رضا (ع)رو به جای خودش بفرسته تا ایشون نماز عید فطر رو بخونن. مأمون که این دستور رو به امام رضا جان داد. امام رضا (ع) گفتن : من رو معاف کن، خودتون برین و نماز رو بخونین .
اما مأمون به امام رضا (ع)گفت: ای پسر عمو ، هرگز من نمی روم، ما می خواهیم از شما استفاده کنیم. چه کسی بهتر از شما که نوه ی رسول خدا هستید، شما بروید و نماز عید فطر رو بخونید .شما لایق این کارهستید.
بچه ها، این کار مأمون، باز هم یه نقشه بود و می خواست امام رضا(ع) رو درگیر کارهای حکومت کنه تا اعتماد مردم به امام رضا (ع)کم بشه.
خلاصه ، مأمون کلی اصرار کرد و آخر سر امام رضا (ع) بهش گفتن : باشه من میرم و این نماز رو می خونم، مُنتها به یک شرط !!
مأمون گفت : به هر شرطی که شما می گین باشه.
امام رضا(ع) گفتن : به شرط اینکه من مثل رسول خدا نماز رو بخونم ؛ نه مثل نفرهای قبلی، نه مثل شما و پدر شما،من مثل پیامبر نماز رو بخونم .
خب حالا یه سؤال؟! مگه نماز پیامبر با نماز بقیه فرق داره؟!!
بچه ها ، نماز پیامبر با نماز شماها فرقی نمی کنه، ولی با نماز اون حاکم های بدجنس خیلی خیلی فرق داشت ؛ اصلاً بگذارین براتون تعریف کنم تا خودتون فرقش رو متوجه بشید .
- روز عید فطر
آره بچه ها، از وقتی که اعلام کردن قراره نماز عید فطر رو علی بن موسی الرضا بخونه، مردم مرو خیلی خوشحال شدن.
بچه ها، آدمهای خوب تو همه جای دنیا اهل بیت رو دوست دارن، فقط کافیه اهل بیت رو بشناسن. مردم مرو امام رضا رو شناخته بودن و عاشق امام رضا (ع)شده بودن. حالا هم بهشون گفته بودن قراره نماز عید فطر رو پشت سر امام رضا جان
بخونن ، مردم خیلی خوشحال بودن.
گذشت و گذشت .... ماه رمضون تموم شد و روز عید فطر فرا رسید. مأمورهای حکومت همه با اسب هاشون، با کلی اسلحه، سپر و زره و .... در خونه ی امام رضا (ع) اومدن تا ایشون رو با خودشون به طرف مصلی ببرن. همونجایی که قراره بود نماز عید فطر رو بخونن.
بچه ها، چند دقیقه ای از نماز صبح گذشت که در خونه ی امام رضا (ع) باز شد
مردم دیدن امام رضا (ع) با یک پیراهن ساده، نه با یه پیراهن گرون قیمت باکلاس و مارک دار....
نه بچه ها ! با یه پیراهن ساده، با پاهای برهنه ، که کفش پاشون نکرده بودن، بدون اینکه سوار بر اسب باشن از خونه شون بیرون اومدن .
ادامه ی قصه خیلی قشنگتر از این حرفاست...
اما باشه برای قسمت بعدی....
نماز عید فطر رایگان
🟣 ماجرای پشیمانی مأمون از انتخاب امام رضا(ع) برای نماز عید
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای شکست خوردن مأمون از امام رضا(ع) رو تعریف
کردم و گفتم که مأمون نامرد کلی نقشه کشید که آبروی امام رضا (ع) رو ببره ولی برعکس شد. امام رضا(ع) به همه ی سوالات دانشمندان پاسخ دادن و همه اونها به امام رضا(ع) ایمان آوردن و فهمیدن که دانشمندترین انسان روی کره ی زمین امام رضا جان ما هستن و مأمون هم آبروش رفت.
خیلی ها از خودشون پرسیدن : اگه این آقا انقدر دانشمنده، پس چرا مأمون رئیسه و همه چی دست اونه؟ چرا مأمون پادشاهه؟ حق با امام رضاست.
چرا امام رضا توی جایگاه خلافت ننشستن؟!!
این مسئله برای مأمون خیلی بد شد، برای همین تصمیم گرفت امام رضا(ع) رو
درگیر کارهای حکومتی کنه. یعنی کاری کنه که مردم بگن : فرقی بین مأمون و امام رضا نیست. هر کاری که مأمون انجام میده، امام رضا(ع)هم انجام میده. فقط فرقشون اینکه امام رضا نوه ی پیامبر هستند و مأمون نوه ی عباس، عموی پیامبر.
فرقشون فقط همینه.
- نمازی به شیوه ی پیامبر
بچه ها، مأمون برای موضوع درگیری امام رضا(ع) در کار خلافت خیلی تلاش
کرد. قسمت قبل براتون تعریف کردم که چه نقشه ی حرفه ای کشید و تصمیم
گرفت امام رضا(ع) رو به جای خودش برای اقامه نماز عید فطر بفرسته.
امام رضا(ع) اول قبول نمی کردن ولی با اصرا فراوان مأمون ایشون قبول کردن و برای مامون شرط گذاشتند و گفتند که به شرطی نماز رو من می خونم که مثل پیامبر خدا بخونم نه مثل شما و حاکمان قبل از شما ....
بچه ها، مأمون وقتی نقشه ای می کشید، خیلی زیرک بود و طوری صحبت می کرد که امام رضا (ع) مجبور بشن قبول کنند و همه دور و بریها بفهمند که باید به حرف مأمون گوش بدن.
مأمون بیچاره نفهمید که منظور امام رضا چیه و گفت: باشه، هر جور دلتون می خواد نماز بخونید . بعد هم براتون گفتم که مردم چقدر خوشحال شدن، وقتی فهمیدن امام رضا (ع) قراره نماز عید فطر رو بخونن
بچه ها ، همه بعد از نماز صبح در خونه ی امام رضا(ع) و اونها منتظر بودن تا ایشون با یک لباس خیلی گرون قیمت و سوار بر اسبی قیمتی در حالیکه به کسی توجهی نمی کنن به طرف مصلی حرکت کنند ؛ اما، در خونه که باز شد، همه دیدن آقای ما علی بن موسی الرضا(ع)لباسی ساده به تن کردن و با پاهای برهنه، در حالیکه کفشی نپوشیده بودن از خونه خارج شدن و خبری از اسب یا شتر نبود.
وقتی امام رضا(ع) از خونه خارج شدن، شروع کردن به تکبیر گفتن....
بچه ها، می دونید که تکبیر چیه؟! همون الله اکبر خودمونه.
امام رضا (ع)با صدای بلند می گفتند: الله اکبر
بعد از امام رضا(ع) هم جمعیت با صدای بلندتر تکبیر می گفتند و امام رضا(ع) مدام تکبیر می گفتند و به آسمون نگاه می کردن و های های گریه می کردن.
مردم مرو خیلی تعجب کرده بودن !!
اونها اصلاً باورشون نمی شد که ولیعهد اینطور از خدا بترسه و با خدا راز و نیاز
کنه و تکبیر بگه.
مردم پشت سر امام رضا(ع) با پاهای برهنه راه افتادن. مأمورهای مأمون هم زره و سپرهایی که داشتن رو از تن درآوردن و اونها هم از اسب های گرون قیمت شون پیاده شدن و مثل بقیه با پای برهنه پشت سر امام رضا(ع) راه افتادن وتکبیر می گفتن و گریه می کردن.
ممکنه براتون سوال بشه که چرا گریه می کردن؟!
بچه ها، عید فطر یکی از بزرگترین عیدهای ما مسلمونهاست. ما بعد از اینکه سی روز، روزه گرفتیم و به دستور خداوند گوش دادیم و بندگی خدا رو کردیم، روز آخر رو عید می گیریم و در اون روز نماز خیلی قشنگی می خونیم و با خدا راز و نیاز می کنیم .
امام رضا (ع)هم در حال گریه با خدا صحبت می کردن که باعث شد همه منقلب بشن و گریه کنن و حالِ خوِش معنوی بهشون دست بده . حتی گناهکاران و آدمهای بد هم پشت سر امام رضا به راه افتاده بودن و با خدا، صحبت می کردن و گریه می کردن، اونها هم با خدای خودشون آشتی کردن.
- خلافتت در خطر است !
بچه ها، جاسوس های مأمون فهمیدن که امام رضا(ع) چه کار بزرگی میکنن.
امام رضا(ع) داشتند به مردم یاد می دادند که نماز عید فطر رو باید چه شکلی
بخونن. ایشون با این کارشون داشتن به همه ی مردم ثابت می کردن که مأمون تا حالا نماز رو درست نمی خونده و حق با امام رضاست.
آره خب، رهبر باید از همه بیشتر اهل نماز باشه و با خدا دوست باشه و به خدا نزدیک باشه ؛ اما مأمون این شکلی نبود.
مردم وقتی دیدن امام رضا(ع) اونقدر خدا رو دوست داره و از خدا می ترسه، تو
دل شون با خودشون می گفتن : واقعاً که حق علی بن موسی الرضاست که رهبر
باشه. نگاه کنید که چه حال خوشی داره و چگونه با خدای خودش صحبت میکنه.
جاسوس های خیلی زرنگ ؛اما نامرد و بدجنس مأمون، فوراً پیش مأمون رفتند تا گزارش این کار امام رضا جان رو به او بدن . اونها گفتن : جناب مأمون، کجا نشسته اید که علی بن موسی الرضا دل مردم رو با خود برده!! او چنان تکبیر می گوید و با خدای خود صحبت و گریه میکند که همه ی مردم با خودشون میگن که حق با اوست، او بنده ی خوب خداست و از شما برای رهبری و پادشاهی، بهتر و لایق تر است ....
مأمون که این رو شنید، حسابی ترسید و چهار ستون بدنش لرزید و بعد با جدیت به مأموران گفت: ای مأموران من! همین الان برید و به علی بن موسی الرضا بگوید که برگرده. نمی خوام این نماز رو بخونه. اگه امروز موفق بشه نماز عید فطر رو بخونه، همه ی مردم عاشقش میشن و با من مبارزه میکنن. من خودم میرم و نماز رو می خونم....
آخ آخ بچه ها، مأمورهای مأمون رفتن و به امام رضا(ع) گفتن: شما باید رگردید. مأمون اجازه نداده شما نماز بخونید. خود جناب مأمون میان و نماز رو می خونن.
امام رضا(ع) که فهمیدن مأمون احساس خطر کرده ، ایشون به طرف خونشون برگشتند .
بچه ها ، امام رضا(ع) از قبل گفته بود که به شیوه ی پیامبر نماز میخونه، ولی
خود مأمون درست نفهمیده بود منظور امام رضا(ع) چیه.
خلاصه بچه ها، امام رضا(ع) به خونه شون برگشتند و مأمون از کاخ بیرون اومد پیش مردم رفت تا نماز عید فطر رو بخونه ؛ ولی مردم دیگه دوست نداشتن نماز رو بخونن. اونها که امام رضا(ع) رو دیده بودن، دوست نداشتن مأمون رو ببینن و
طاقت اون رو نداشتند.
از همون جاها بود که مأمون حسابی احساس خطر کرد و ترسید.اون فهمید که امام رضا(ع کسی است که دل مردم رو میبره و چون اخلاق خیلی خوبی داره و با خدا دوسته و به حرفهای خدا گوش میده، خدا ایشون رو محبوب دلها قرار داده.
برای همین مأمون تصمیم به یک نقشه ی خیلی بد و ناراحت کننده گرفت ؛ اما، ادامه ی قصه و ماجرای به شهادت رسیدن آقای ما حضرت علی بن موسی الرضا باشه برای قسمت بعد....
شهادت امام رضا(ع) رایگان
🟣 نقشه شوم مأمون برای به شهادت رساندن امام رضا(ع)🏴
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت های قبلی براتون ماجرای نقشه های مأمون رو تعریف کردم و گفتم که
مأمون نامرد همش فکر می کرد و نقشه می کشید تا آبروی امام رضا (ع) رو ببره.
تا یه کاری کنه که طرفدارهای امام رضا)ع( دیگه امام رو دوست نداشته باشن ؛ اما هر دفعه نقشه هاش شکست می خورد و امام رضا(ع)توی دلها محبوب و محبوبتر می شد.
ماجرای مناظره ی امام رضا (ع) با دانشمندان دین های مختلف ، ماجراب نماز عید فطر و .... رو براتون تعریف کردم ؛ اما بچه ها ... مأمون نامرد وقتی دید نقشه هاش به نتیجه نرسید و همه ی تیرها به سنگ خورد و از امام رضا(ع) شکست خورده، تصمیم گرفت امام رضا(ع) رو به شهادت برسونه.
نقشه ی شوم مامون
بچه ها، امام رضا (ع) جلوی ظلم ها و ستم های مأمون ساکت نبودن و به مأمون می گفتن : ای مأمون ! تو داری در حق مردم ظلم میکنی. شما داری حق مردم رو می خوری، داری باهاشون بد رفتاری میکنی و حق شون رو بهشون نمیدی.
امام رضا)ع( به مأمون اینها رو می گفتن و مأمون هم از دست امام رضا)ع( ناراحت
می شد.آدمهای بد این طوری اند ؛ بهشون انتقاد که بکنی، عصبانی و ناراحت میشن و می خوان ازت انتقام بگیرن ؛ اما ....
امام رضا)ع( خیرخواه بودن.
امام رضا)ع( بخاطر مهربونی که داشتن به مأمون اینها رو می گفتن.
امام رضا)ع( نمی خواستن حتی مأمون به جهنم بره.
امام رضا)ع( امام، مأمون هم بود، فقط امام شیعیان که نبود.
آقایِ ما امام رضا)ع (،برای مأمون هم دلش می سوخت ؛ ولی متأسفانه، مأمون اصلا اینها رو نمی فهمید و از امام رضا)ع( ناراحت می شد.
مأمون کینه ی امام رضا جان ما رو به دل می گرفت، برای همین نشست و نقشه کشید که حالا چه جوری امام رضا)ع( رو به شهادت برسونه. اگه با شمشیرش به بدن امام رضا) ع( می زد، شیعیان می فهمیدن مأمون چه آدم بدجنسی بوده و همگی شمشیر به دستشون می گرفتن و با مامون می جنگیدن . برای همین مأمون فکر کرد و تصمیم گرفت امام رضا)ع( رو مسموم کنه، یعنی توی یه چیزی سم بریزه و بده امام رضا)ع) بخورن.
قراره من رو اینجا دفن کنید
بچه ها، آقای ما امام رضا)ع( خوب می دونستن که مأمون می خواد همچین کاری بکنه. برای همین یه روز امام رضا)ع( به همراه خادم شون اباصلت بالای قبرهارون، بابای مأمون رفتن ...
بچه ها، هارون همون کسیکه امام کاظم)ع( ما رو به شهادت رسوند و همون بدجنسیه که امام کاظم)ع) ما رو سالهای سال توی زندان انداخت. قبر هارون بدجنس توی یه منطقه ای به نام توس بود.
امام رضا)ع( به همراه مأمون داشتن به طرف بغداد می اومدن وقتی به قبر هارون رسیدن، امام رضا (ع) با غلام شون اباصلت بالای سر قبر هارون رفتن و امام رضا(ع) به اباصلت گفتن: اباصلت ، بزودی قراره من رو اینجا دفن کنید. این رو بدونید وقتی که بخواهید برای من قبر اینجا بکنین، به یه سنگ خیلی محکمی می خورید که هرکلنگی بهش بزنید نمی شکنه.این رو بدون که این علامتیه که قراره من رو اینجا دفن کنید.
اباصلت که این رو شنید خیلی تعجب کرد و گفت : یعنی چی؟ برای چی آقا رو بخوان اینجا دفن کنن!!
دعوت مامون
بچه ها، امام رضا)ع)کلا 55 سال سن داشتن، پنجاه و پنج سال سنی نیست که! اباصلت با خودش گفت: این چه حرف هاییه امام رضا)ع( دارن می زنن؟؟ برای
چی این حرفها رو امام رضا جان میزنن؟
اما بچه ها، امام رضا (ع) رو کردن به اباصلت، گفتن : اباصلت، بزودی مأمون من رو به شهادت می رسونه . او من رو به مجلسی دعوت می کنه و من رو مسموم
می کنه.
بچه ها، هنوز از این صحبت های امام رضا (ع) با اباصلت نگذشته بود که یکی از
مأمورای مأمون پیش امام رضا (ع) اومد و با صدای بلند گفت: ای جناب علی بن موسی الرضا !جناب مأمون، خلیفه شما رو فراخوانده ، زود آمده شوید تا به نزد ایشان برویم .
بچه ها وقتی مأمور این پیام رو به امام رضا (ع) گفتن ، ایشون رو کردن به اباصلت وگفتن : اباصلت من می خوام به مجلس مأمون برم . اگر وقتی برگشتم، چیزی روی سرم کشیده بودم، بدون که مأمون من رو مسموم کرده و دیگه صحبتی نکن ؛ اما اگه چیزی روی سرم نکشیده بودم بدون که مأمون من رو مسموم نکرده .
امام رضا(ع) به طرف خیمه ی مامون رفتن ، وقتی وارد شدن مثل همیشه مأمون از امام رضا (ع)استقبال کرد و لبخند روی لبهاش بود.
بچه ها مأمون خیلی زرنگ بود، اصلا دم به تله نمی داد ؛ اصلا از اینهایی نبود که ضایع باشه و دست خودش رو، رو کنه و آبروی خود رو ببره.
مامون با امام رضا(ع) خیلی خوب رفتار می کرد و به امام رضا (ع)گفت: ای پسر عمو ! بیایید نزد ما بنشینید .می خوام چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم و انگور
بخوریم.
امام رضا (ع) کنار مأمون نشستن . مأمون به مأموران دستور داده بود که یه سوزن های مسمومی رو داخل انگورها کنن یعنی انگورها قیافه شون سالم بود ؛ ولی این انگورها مسمومشده بودند .
مأمون یه خوشه ی انگور رو برداشت به امام رضا(ع) تعارف کرد و گفت: بفرما پسر عمو، انگور نوش جان کن.
امام رضا (ع) گفتن : ممنون، من انگور نمی خوام .
مأمون دوباره گفت : بفرمایید چرا تعارف می کنید، انگور نوش جان کنید . امام رضا(ع) گفتن: اگه میشه من رو معاف کن، من نمی خوام انگور بخورم.
مأمون گفت: نکنه که به من اعتماد ندارید، فکر می کنید می خوام شما رو مسموم کنم . ببینید خودم هم انگور می خورم.
مامون خودش از اون انگورهایی که مسموم نبود، برداشت و خورد و خوشه ی انگور مسموم رو دست امام رضا(ع) داد . مأمون خیلی آدم بدجنسی بود، امام رضا (ع)هم که مجبور بودن. اگه این خوشه ی انگور رو نمی خوردن معلوم نبود مأمون
بدجنس چیکار می کرد.
امام رضا(ع) همه چی رو می دونستن ولی مأمور نبودن، چیزهایی که می دونن رو بر طبقش عمل کنن، از طرف دیگه، امام رضا(ع)مأمور بودن از جانب خدا به ظاهر رفتار کنن. برای همین امام رضا (ع)طبق دستور مأمون این انگور رو خوردن. هنوز چند دانه از انگور رو نخورده بودن که حال امام رضا جان ما بد شد.
امام رضا(ع)خوشه ی انگور رو پرت کردن و بلند شدن و با حال بد خواستن از خیمه ی مأمون بیرون برن.
مأمون با نگرانی پرسید: چی شد پسر عمو؟ چرا حال تون بد شد؟ کجا می رید ؟!
امام رضا (ع)گفتن: همون جایی که تو من رو فرستادی .
امام رضا(ع) از خیمه ی مأمون بیرون اومدن ؛ اما حال شون خیلی بد شده بود. آقای ما یه پارچه ای روی سرشون کشیدن و به طرف حجره ی خودشون رفتن.
جواد الائمه هستم
اباصلت آقا رو دید، حال امام رضایِ ما خیلی بد شده بود، حتی نمی تونستن
با اباصلت صحبت کنن. ایشون داخل اتاق شون شدن و روی زمین دراز کشیدن و شروع به استراحت کردن. لحظات آخر عمر امام رضای ما بود.
بچه ها، این سمی که به امام رضا(ع) دادن خیلی سم بدی بود وخیلی زود آدمها رو می کشت.
اباصلت میگه : هنوز چند دقیقه ای از اومدن امام رضا(ع) نگذشته بود که دیدم یه کودک هشت، نه ساله وارد خونه شدن من تعجب کردم، گفتم : شما کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟ چه جوری از در این خونه رد شدی؟ شما که در نزدید؟!!
اون کودک رو کرد به اباصلت و گفت: ای اباصلت ! همون کسی که من رو از مدینه به شهر توس آورده، همون کس هم می تونه من رو از در و دیوار این خونه رد کنه . من محمد بن علی، جوادالائمه هستم.
میدونید بچه ها می دونید که ، امامهای ما این قدرت رو داشتن که در عرض چند ثانیه از این ور دنیا به اون ور دنیا می رفتن، بهش می گفتن" طی الارض".
امام جواد (ع) وارد حجره ی پدرشون شدن و دیدن امام رضا (ع) روی زمین دراز کشیدن و حال شون خیلی بده. بچه ها، امام جواد عاشق امام رضا(ع) بودن و امام رضا (ع) هم خیلی پسرشون، امام جواد (ع) رو دوست داشتن.
این پدر و پسر همدیگه رو در آغوش گرفتن و امام جواد(ع) چند دقیقه ای گریه کردن. حال امام رضا(ع) هر لحظه بدتر و بدتر می شد. امام جواد(ع) و امام رضا(ع) چند دقیقه ای با هم صحبت کردن. کسی نمی دونه چی به هم گفتن، فقط اباصلت از بیرون اتاق داشت می دید که این پدر و پسر با همدیگه صحبت می کنن.
بچه ها، هنوز چند دقیقه ای از صحبت کردن امام رضا(ع) و پسرشون نگذشته بود که امام مهربون ما، امام هشتم ما شیعیان، آقا امام رضا علیه السلام
رو ح از بدنشون جدا شد و پرواز کرد و به طرف بهشت رفتن .
امام جواد(ع) خیلی ناراحت شدن و غصه خوردن و خیلی گریه کردن؛ اما با این حال پیش اباصلت اومدن و گفتن: اباصلت برای من چند تا تیکه پارچه ای که بابای من فلان جا گذاشتن رو بیار، می خوام بدن بابام رو غسل بدم.
بچه ها می دونید که ما مسلمونها وقتی یه نفری از دنیا میره، بدنش رو غسل میدیم و بعد هم کفن به تنش می کنیم.
مشهد الرضا
امام جواد(ع)بدن پدرشون رو غسل دادن و کفن کردن و نماز میت برای امام رضا(ع) خوندن. هنوز چند ساعتی از شهادت آقا علی بن موسی الرضا نگذشته بود که این خبر به گوش مأمون رسید.
مأمون با چشمانی پر از اشک با حال ناراحت وارد خونه ی امام رضا(ع) شد و با صدای بلند می گفت : ای پسر عمو ! کجا رفتی؟ مرا بیچاره کردی .آخه چرا شما از دنیا رفتی؟
بعد هم شروع کرد بلند بلند گریه کردن. وااای که چقدر بعضی ها می تونن فریب کار و دروغگو باشن. مأمون جلوی همه تظاهر می کرد که خیلی از شهادت امام رضا (ع) ناراحته و خیلی گریه میکرد.
مامون دستور داد تا بدن امام رضا (ع) رو کنار بدن پدر بدجنسش هارون دفن کنن. بچه ها، می دونین همین الان کنار قبر امام رضا (ع) قبر هارون هم هست؟
مُنتها امام رضا (ع)داخل بهشتند و هارون داخل جهنم....
مأمون، چند روزی کنار قبر امام رضا(ع) بود و گریه و عزاداری می کرد، تا اینکه همه باور کردن که مأمون بی تقصیرِ ..... بعد هم مأمون از شهر توس بیرون اومد به طرف شهر بغداد رفت .
اون زمان اسم اون شهر ، توس یود ؛ اما بعداً اسمش به مشهدالرضا تغییر کرد .
مشهد یعنی محل شهادت ، مشهد الرضا یعنی محل شهادت امام رضا(ع) ، همون جایی که سالانه هزاران هزار و میلیونها نفر از عاشقان اهل بیت با پای برهنه و از راههای دور به زیارت آقامون امام رضا علیه السلام.
خب حالا که قصه ی ما به پایان رسید، همه ی بچه ها دست هاتون رو بالابیارین تا یه دعا با همدیگه بکنیم.
خدایا ! به حق آقامون امام رضا (ع) ما رو از بهترین سربازان امام زمان ، حضرت
مهدی عجل الله تعالی فرجه الاشریف قرار بده ....
موارد مرتبط
قصه زندگی حضرت ام البنین(س)
داستان زندگی حضرت فاطمه کلابیه(ام البنین) به طور کامل در 1 قسمت
قصه های قرآنی (حضرت موسی)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان نبرد حضرت موسی با فرعون خیلی هیجان انگیزه
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران مکه)
بچه ها آیا تا حالا از دوران کودکی حضرت علی(ع) قصه شنیدید؟!
ماجرای ایمان آوردن امام علی رو شنیدید؟!
قصه زندگی امام صادق (ع)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.