بریر بن خضیر
بریر بن خضیر رایگان
🔴 عمرسعد با اعتراض به بریر گرفت: ای معلم قرآن چرا به من سلام نکردی؟! مگر من مسلمان نیستم🤯
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
من امشب می خواهم برای شما قصه ی زندگی یکی دیگر از یاران باوفای امام حسین )ع( رو تعریف کنم؛ یکی از اون یارانی که معلم و قاری بزرگ اهل کوفه بود.
در هزار و چهارصد سال پیش و در شهر کوفه، مردی به نام بریر زندگی می کرد. بریر، از اون کسانی بود که در زمان امام علی(ع) ، جزو لشکریان و یاران امام علی(ع) بود.
بریر یک معلم قرآن بود. او در مسجد بزرگ کوفه می نشست و قرآن و تفسیر قرآن رو درس می داد. شاگردهای زیادی هم داشت. برای همین در کوفه بهش لقب سید القراء رو داده بودند؛ یعنی سرور قاریان کوفه...
بریر در کنار قرآن، به اهل بیت هم خیلی اعتقاد داشت. آخه بعضی ها هستند که فقط قرآن می خونند و به اهل بیت کاری ندارن؛ اما بریر از اون کسایی بود که زمان امام علی(ع)، سخنان ایشون رو نه تنها با دقت کامل گوش می داد؛ بلکه اونها رو می نوشت.
او یک کتاب به نام امالی داشت که در این کتاب، سخنرانی ها و صحبت های امام علی(ع) رو نوشته بود.
بریر اهل حدیث هم بود یعنی فقط اینطور نبود که قرآن بخونه و کاری به کار اهل بیت نداشته باشه و به قول امروزیها، بریر یک طلبه و روحانی بود، یک طلبه اهل کوفه؛ یک کسی که کار و زندگیش مشغولیت به قرآن ، تدریس قرآن و کلام اهل بیت بود.
بریر ، وقتی شنید که امام حسین علیه السلام تصمیم گرفتند که قیام کنند و به شهر کوفه بیان، منتظر و معطل نشست که امام حسین(ع) بیان، حالا یا برسند یا نرسد؟ فوری و با عجله، همه ی کارها و درس هاش رو تعطیل کرد، حساب و کتاباش رو با مردم صاف کرد و بعد هم مخفیانه راهی مکه شد؛ همون شهری که امام حسین(ع) داخلش بودن.
بریر می خواست قدم به قدم کنار امام زمان خودش باشد . او راهی مکه شد و به همراه امام حسین(ع) و کاروان امام حسین از مکه عازم کوفه شدند. همراهی بریر با کاروان امام حسین (ع) یه پیام خیلی بزرگ برای مردم دنیا، علی الخصوص مردم کوفه، داشت؛ اون هم اینکه بهترین انسانهای جامعه ، یار و سرباز امام حسین (ع) می شوند و بدترین هاشون مثل عبیدالله بن زیاد ، دشمن امام حسین(ع) می شوند .
برای اینکه ما حق و باطل رو تشخیص بدیم، کافیه که ببینیم چه کسانی یار حق هستند و چه کسانی یاور باطل ؛ البته که بریر بین راه خیلی صحبت و سخنرانی نکرد. چرا؟ چون جایی که امام باشه، ما چی بگیم؟! همه ی علم واقعی دست امام زمان است ، همه ی حقیقت در کلام امام زمان است؛ ما چی بگیم؟!
کاروان امام حسین علیه السلام به کربلا رسیدند. شب هفتم محرم بود ، به دستور عبیدالله بن زیاد، عمر سعد راه آب رو بر کاروان امام حسین(ع) بست و اجازه نداد که با خیال راحت بیان و آب بردارند.
بریر و چند نفر دیگر از یاران امام حسین(ع)، از جمله حضرت عباس، مامور شدند تا برن آب بیارن. بریر وقتی رفت آب بیاورد ، عمر سعد اونجا بود؛ اما بریر به عمر سعد نگاه نکرد، سلام هم نکرد. عمر سعد ناراحت شد و پرسید: ای بریر، چرا سلام نکردی؟ مگر من مسلمان نیستم؟
بریر با لحن تند و جدیت تمام گفت: اگر مسلمان بودی، آب را بر خاندان پیامبر می بستی؟ تو ادعا می کنی که از امت پیامبر حضرت محمد(ص) هستی، در حالیکه فرزندان او از تشنگی می میرند و حیوانات کوفه آب می نوشند. این رسم مسلمانی نیست.
بریر امر به معروف می کرد و زبونش باز بود، از هیچ کس و هیچ چیزی نمی ترسید. خیلی ها هستند که وقتی نیاز باشد جلوی دشمن صحبت کنن و موضع بگیرند و حرف بزنند، اون موقع زبون شون کوتاهه، حرفی برای گفتن ندارند ؛ اما بریر در مقابل عمر سعد، که فرمانده کوفیان بود و می خواست امام حسین(ع) رو به شهادت برسونه، اینطور جدی و محکم صحبت می کرد.
صحبت های بریر، خیلی روی ذهن مردم کوفه تاثیر داشت. بخواهم امروزیش رو بگم، بریر یه جورایی مرجع تقلید بود یعنی مردم نگاه می کردن بریر چیکار میکنه، چی میگه، کجا خوشحاله، کجا ناراحته، علیه کی صحبت میکنه، یار کیه، دشمن کیه و .... براشون مهم بود.
خلاصه که اون شب گذشت و روز عاشورا از راه رسید و بریر با آخرین ذخیره ی آبی که داشت، غسل شهادت کرد و پیش یکی از دوستانش به اسم عبدالرحمن آمد و با شوخی و خنده به او یه چیزی گفت. عبدالرحمن که تعجب کرد!!
آخه بریر اهل شوخی نبود؛ او درحالت عادی هم خیلی شوخی نمی کرد، چه برسد به اینکه صبح روز عاشورا، همون روزی که قرار است تا چند ساعت دیگر شهید بشود...
عبدالرحمن با تعجب گفت : ای بریر، اکنون چه وقت شوخی و خنده است؟!
بریر یه پاسخ فوق العاده زیبا داد. این پیرمرد نورانی و قرآنی گفت: قوم من می دانند که من نه در جوانی و نه در پیری، اهل شوخی باطل نبودم؛ اما اکنون از آنچه در پیش داریم خوشحالم. به خدا سوگند، میان ما و فرشته های بهشتی فاصله ای نیست، جز اینکه این قوم با شمشیرهایشان به ما حمله کنند و من چقدر دوست دارم که این اتفاق زودتر بیفتد و زودتر شهید بشوم.
ای جانم، ای جانم! می بینیند بچه ها، یک عمر آرزوی بهشت داشته و حالا وقتی می بینه که در یک قدمی بهشت است ، اون هم چه بهشتی؛ بهشتی که با امام حسینه، خوشحاله، شوخی می کنه و می خندد. خیلی از رزمنده های ما هم روز یا شب عملیات شوخی میکردند، خوشحال بودند؛ چرا که می دونستن تا چند دقیقه یا چند ساعت دیگر، قرار است از این دنیای پر از سختی و بدی فرار کنند و روح شون به طرف بهشت برد ،
بریر، قبل از اینکه بخواهد به میدون جنگ برود، از امام حسین علیه السلام اجازه گرفت تا چند کلامی با مردم کوفه صحبت کند . معلم قرآن کوفه می خواهد با جوانها و مردم کوفه صحبت کند و اونها رو نصیحت کند. امام حسین(ع) هم بهش اجازه دادن
بریر به میدون رفت و شروع کرد به صحبت کردن و گفت: ای مردم، خداوند محمد(ص) را مژده دهنده و بیم دهنده و چراغی روشن برای ما قرار داد. این آب فرات است که حیوانات از آن می نوشند؛ اما شما آن را بر فرزندان دختر پیامبرتان بسته اید. آیا این پاداش پیامبر ماست؟!
دشمنها وقتی دیدند که بریر، حرف می زند و احتمال دادند که حرفهایش روی دل جوونها اثر بگذارد، یکی ازبدترین اونها ، شمر بن ذی الجوشن، شروع کرد به حرف زدن و گفت: ای بریر، زیاد حرف می زنی. به خدا سوگند، حسین باید تشنه بماند، همان طور که عثمان را تشنه کشتند.
و بعد هم یک تیر به سمت بریر پرتاب کرد و باران تیر راهی بریرشد. بریر هم فوری عقب اومد و دیگه با اونها صحبت نکرد تا اینکه امام حسین)ع( ، خودشون به میدون رفتند و شروع به صحبت کردن و موعظه کردن. امام می خواست صف آدم های خوبی مثل حر رو از این آدم های بد مثل شمر جدا کنند. امام تا آخرین لحظه دنبال هدایت ماست و می خواهد دست ما رو بگیرد. نمی خواهد یک انسان به جهنم برود ؛ اما شمر بن ذی الجوشن، این آدم بی ادب و بی تربیت، وسط حرف امام حسین(ع) هم پرید و صحبت کرد و نگذاشت امام حسین)ع( حرف بزنند.
حبیب بن مظاهر و بریر، برای دفاع از امام، شروع به صحبت کردن و با شمر. دعوا کردن و به او گفتند: تو اهل جهنمی، خدا تو را در جهنم. قرار می دهد . برای همین هم حاضر نیستی به صحبت های نوه ی پیامبر گوش بدهی.
آه که چقدر بریر غصه خورد. تصور کنید یه نفر اجازه ندهد که امام زمان تون حرف بزنه، بین حرف امام تون بپره؛ چقدر بهتون برمی خورد !!
بچه ها، بریر در آخرین لحظات عمرش هم تلاش کرد تا دست جوونهای کوفه رو بگیره و اونها رو هدایت کند. برای همین وقتی به میدون جنگ رفت ، به اون کسی که روبروش اومده بود تا بجنگه یه پیشنهاد داد. چی گفت؟!
یه نفر به اسم معقل بود. این معقل هم ظاهراً آدم خیلی خوبی بود؛ اما آدمی که جلوی امام زمانش بایسته، هیچ وقت و هیچ جوری خوب نیست. معقل رو به بریر کرد و گفت: ای بریر، چگونه می خواهی پاسخ خدا را بدهی؟
بریر هم گفت : به خدا سوگند، خدا برای من نیکی و برای تو بدی رقم زده است.
معقل گفت : بیا برای اینکه معلوم بشود، کدوم یکی از ما بر حق است و کدام یکی باطله، با همدیگه مباهله کنیم.
یعنی چی؟! یعنی به خدا بگیم: خدایا، اونیکه باطله توی این جنگ کشته بشه و هرکس بر حق است زنده بماند.
معقل که جوون تر بود، خوشحال شد و گفت: خوب است، خوب است .
و بعد هم جنگ رو شروع کردند. معقل یه شمشیر محکم به بریر زد؛ اما شمشیر نبرید. خیلی عجیب بود و بعد هم بریر یک حمله ی جانانه کرد و کار معقل رو ساخت و با این کارش باز هم به جوون های کوفه حق و باطل رو نشون داد.
اما آخر سر، دشمن ها که دیدن بریر با کارهاش آبروی لشکرشون رو می بره، چند نفری به این پیرمرد باخدا، به این مرد قاری قرآن، حمله کردن و از پشت سر بهش نیزه زدن و بریر رو به شهادت رسوندند.
موارد مرتبط
قصه زندگی امام حسین (ع)
ضحاک بن عبدالله مشرقی
قصه حر بن یزید ریاحی
قصه زهیر بن قین
حجاج بن مسروق
قیس بن مسهر صیداوی
قصه قاسم و عبدالله بن الحسن
قصه نافع بن هلال
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.