شهید بابایی
عباس بابایی رایگان
💜شهید عباس بابایی💜 (ماجرای رفتن به آمریکا 🇺🇸 )
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یكی بود یكی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
امشب قراره براتون قصهی یكی دیگه از فرماندهان بزرگ کشورمون رو تعریف کنم ،منتها این فرمانده با
فرماندههای قبلی یک فرقی داره.
فرقش چیه؟ آهان ،این فرمانده که میخوام قصهاش رو تعریف کنم ،روی زمین نبود!
فرمانده بود ،منتها توی آسمونها.
یعنی چی؟ یعنی خلبان بود.
فرماندهای که میخوام قصهاش رو بگم ،اهل قزوین بود و توی شهر قزوین به دنیا اومده و بزرگ شده بود.
از همون بچگی هم بچهی نابغهای بود ،یک بچهی زرنگ و باهوش.
فامیالشون هم میدیدن انقدر این بچه با استعداده بهش پیشنهاد دادن که بره رشتهی پزشكی ،دکتر بشه.
چرا؟ چون بهش گفتن«:پول توی دکتری هست ،میخوای پولدار بشی ،برو دکتر شو».
اما این قهرمان امشب قصهی ما ،یک مدتی به حرف فامیلهاش گوش داد و رفت دانشكدهی پزشكی.
اما طولی نكشید که فهمید نه خیر! خیلی این رشته رو دوست نداره و باید بره همون رشتهای که از بچگی
آرزوش رو داشت.
یعنی رشتهی خلبانی.
قهرمان امشب ما کسی نیست جز شهید عباس بابایی.
حاال آماده هستین یک قصهی زیبا از زندگی این شهید برای شما تعریف کنم؟
خوب .همونطوری که اول قصه براتون گفتم ،عباس بابایی از بچگیش دوست داشت خلبان بشه.
دوست داشت سوار هواپیما بشه و توی آسمونها پرواز کنه ،برای همین رفت رشتهی خلبانی.
رفت و آموزشهاش رو شروع کرد.
بچهها ،عباس خیلی نابغه بود.
خیلی درسهاش خوب بود.
انقدر ذهن خوبی داشت که زمان شاه ،مسئول دانشگاهشون گفت«:حیفه عباس توی ایران بمونه ،باید
بفرستیمش آمریكا تا اونجا خلبانی یاد بگیره».
عباس آقای بابایی هم وقتی دید که توی کشور آمریكا میتونه پیشرفت بهتری بكنه و بعد برگرده و به کشور
خودش یعنی ایران ،خدمت کنه ،راهی آمریكا شد.
ولی بچهها ،عباس بابایی از این بچههایی نبود که بگه من می خوام برم آمریكا زندگی کنم ،میخوام همونجا
هم بمونم ،فدای سرم که کشورم بهم نیاز داره.
نه ،اصال از این بچهها نبود.
مثل بعضیهایی که االن میرن و دیگه برنمیگردن نبود.
یک نخ وسط اتاق!!
عباس بابایی رفت آمریكا.
بچهها ،خیلیها بودن اون زمان که وقتی پاشون میرسید آمریكا ،یهو همهی اعتقادات و باورها و همه چیز رو
فراموش میکردن و ایمانشون رو میزاشتن کنار و میرفتن سراغ گناه.
بچهها ،بعضی از دانشجوهای ایرانی بودن که شبها میرفتن مهمونیهای آمریكایی.
مهمونیهایی که توش میزنن و میرقصن و یک چیزهایی میخورن که عقلشون بپره.
بعد هم همینجوری شاد هستن.
ولی عباس بابایی اصال توی اون مهمونیها پا نمیگذاشت و اصال و ابدا لب به اون چیزهایی که عقلش رو
بپرونه نمیزد.
بچهها ،عباس بابایی توی کشور آمریكا ،نماز اول وقتش ترک نمیشد.
حاال بعضیها هم هستن توی ایران خودمون ،توی کشور اسالمی خودمون ،نمازشون رو اول وقت نمیخونن.
آخه این خیلی عجیبه.
عباس بابایی توی آمریكا ،توی اونجایی که میتونست همه جور گناه رو انجام بده ،نمازش رو اول وقت می-
خوند.
بعضیها توی ایران ،نمازشون رو سر وقت نمیخونن ،بعضیهای دیگه هم هستن که اصال نماز نمیخونن.
اصال اونها رو که ولش کنید ،راجع به اونها که ما صحبتی نداریم.
بچهها ،عباس آقای بابایی ،اون دورانی که توی آمریكا درس میخوند ،بهشون یک سوئیت داده بودن.
یک اتاق کوچیک ۰۳متری که دو نفر باید توش زندگی میکردن ،دو تا دانشجوی ایرانی.
اتفاقا هم اتاقی عباس آقا از اون کسانی بود که نه نماز میخوند ،نه روزه میگرفت ،یكسره هم میرفت به
همون مهمونیهایی که براتون گفتم و از همون چیزهایی میخورد که عقلش رو میپروند.
عباس آقای بابایی یک مدتی باهاش صحبت کرد و براش توضیح داد.
براش گفت که اینکار اشتباهه.
بهش گفت که راهی که داری میری ،راه درستی نیست ،ولی اون آقا پسر اصال حرف گوش نمیکرد.
دوست داشت همین راهی که شیطون براش مشخص کرده رو بره و به حرفهای عباس آقا اصال گوش
نمیداد.
برای همین ،عباس آقای بابایی ،توی اون سوئیتی که داشتن ،یک نخ وسطش کشید و گفت«:لطفا از اونورِ
اتاق ،به اینورِ اتاق نیا .اینورِ اتاق ،من نماز میخونم ولی تو گناه میکنی.
تو گناهان بزرگی انجام میدی ،دوست ندارم بیای این طرف».
بچهها ،اون آقا پسر برای اینکه عباس آقا رو بیشتر اذیت کنه ،روی دیوار اتاق ،اون سمتی که مال خودش
بود ،پوستر بازیگرها و خوانندههای آمریكایی رو میزد.
عباس آقا هم اصال اونور رو نگاه نمیکرد.
برید مناطق نظامی را بزنید
خالصه بچهها...
عباس آقای بابایی ،چند سالی توی آمریكا درس خوند ،تا اینکه یكی از بهترین دانشجوهای اون دانشگاه شد.
بعد هم برگشت به طرف کشورش ایران ،تا بتونه به مملكتش خدمت کنه.
عباس آقا برگشت به ایران و هنوز چند سالی از اومدنش نگذشته بود که صدامِ نامرد ،هواپیماهاش رو فرستاد
توی کشورمون.
هواپیماهای صدام ،روز ۰۳شهریور سال ،۳۰۳۱اومدن توی کشور ایران و چند تا از شهرهای بزرگمون رو
بمباران کردن و برگشتن به طرف کشور خودشون ،عراق.
عباس بابایی و بقیهی خلبانهای ایرانی وقتی دیدن که عراقیها به کشورمون حمله کردن ،تصمیم گرفتن
سوار هواپیماهاشون بشن و برن یک درس ادب حسابی ،به صدام و یارانش بدن.
ولی بچهها ،سربازهای امام خمینی ،با سربازهای صدام ،یک فرق خیلی بزرگ داشتن.
چه فرقی؟ فرقشون این بود که سربازهای صدام وقتی میومدن بمب می انداختن ،نگاه نمیکردن که این
بمبشون قراره کجا بیفته ،حتی روی خونههای مردم بمب میانداختن.
مردم بیگناه ،مردمی که اصال هیچ کاری با صدام نداشتن ،صدام روی سرشون بمب میانداخت.
ولی امام خمینی به سربازهاش دستور داده بود که مبادا یک موقعی یک بمبی روی خونهی مردم بندازین.
اگه میخواین بمباران کنین ،برین مناطق نظامیشون رو بزنین.
برین ساختمون مسئولینشون رو بمب بزنین ،همونهایی که با ما جنگ دارن.
ما با مردم که جنگ نداریم ،ما با صدام و یارانش جنگ داریم ،پس برید و فقط همونجا رو بمب بزنین.
عباس بابایی هم که یک خلبان فوق العاده حرفهای شده بود ،به دستور امام خمینی گوش میداد و با
هواپیماش میرفت مناطقی که مال صدام بود رو بمبارون میکرد.
صدام نامرد هم حسابی از هواپیماهای ایرانی میترسید.
تا هواپیماهای ایرانی میرفتن توی خاک عراق ،دستور میداد که هر جور شده اینها رو بزنید و هواپیماها رو
از روی آسمون بندازین زمین.
بچهها ،میدونید که صدام خیلی مجهز بود.
همهی کشورهای بزرگ دنیا کمكش میکردن .بهش اسلحه و توپ و تانک و آر .پی .جی و هزار تا مهمات
میدادن.
ولی ما هیچ کسی ازمون حمایت نمیکرد و تنها بودیم.
چرا اسم من رو نوشتی؟
کسی توی جنگ یار و یاور ما نبود ،ولی نصف دنیا از صدام حمایت میکردن.
با این حال ،هر چقدر سربازهای صدام تالش میکردن تا بتونن هواپیمای عباس بابایی رو بزنن ،موفق
نمیشدن.
تا موشک میزدن به طرف هواپیمای عباس ،فورا با هواپیما جا خالی میداد و موشکها رو رد میکرد.
بعد هم بمبهاش رو میانداخت رو سر پادگانهای صدام و بر میگشت به طرف کشورمون ایران.
امام خمینی که دیدن فرماندههای نیروی هوایی ما دارن انقدر زحمت میکشن و انقدر جان فدایی میکنن،
یک نامه برای نیروی هوایی ارتش نوشتن و گفتن«:اسم بهترین خلبانهاتون رو توی یک کاغذ بنویسین،
برای من بفرستین .میخوام یک ماشین پیكان نو بهشون هدیه بدم».
اون زمان ،پیكان برای خودش ماشینی بود بچهها.
فكر نكنین االن دیگه پیكان اصال به چشم نمیاد ،اون زمان پیكان ماشین خوبی بود.
دوستهای عباس بابایی هم اسم یک سری خلبان رو نوشتن ،وسطش هم اسم عباس بابایی رو نوشتن.
ولی برای این که این نامه بره پیش امام ،باید میآوردن عباس امضا کنه.
چرا؟ چون عباس فرماندهی اونها بود.
خالصه بچهها...
اونها نامهای که اسم عباس بابایی داخلش بود رو آوردن و دادن به خودش.
گفتن«:عباس آقا! این رو سریع امضا کن ،باید ببریم پیش امام».
عباس بابایی هم نامه رو باز کرد و اسامی رو خوند.
تا به اسم خودش رسید ،یكهو اخم کرد و ناراحت شد.
عباس رو کرد به دوستش و گفت«:چرا اسم من رو نوشتی؟ با چه حقی اسم من رو نوشتی؟ تو که میدونی
من دوست ندارم».
دوست عباس بابایی بهش گفت«:حاج عباس! سخت نگیر بابا! امام میخواد هدیه بده .چرا نمیخوای قبول
کنی؟»
عباس بابایی گفت«:بچهها بیشتر نیاز دارن .من خدا رو شكر یک ماشینی زیر پام هست ،به بقیهی بچهها
بدین».
بعد هم خودکارش رو از جیبش درآورد ،اسم خودش رو خط زد و اسم یكی دیگه از خلبانها رو نوشت.
حاال بچهها ،با خودتون فكر نكنین عباس بابایی مولتی میلیاردر بود و نیازی به این پولها نداشت.
چرا بابا! اون زمان که حقوقها انقدر باال نبود ،عباس بابایی هم آنچنان حقوقی نمیگرفت.
اون ماشینی رو هم که داشت ،آیت اهلل صدوقی بهش هدیه داده بود.
عباس بابایی حسابی به این ماشین نیاز داشت ولی با خودش گفت«:شاید دیگران بیشتر نیاز داشته باشن».
مثل شهیدها زندگی کنیم
آره بچهها ،شهدای ما همه اینطوری بودن.
بیش از اینکه به فكر خودشون باشن ،به فكر دیگران و دوستهاشون و به فكر نیازمندان جامعه بودن.
خب بچهها ،عباس آقای بابایی ،بعضی از اوقات میومد توی آسمون ایران ،دور شهر قزوین پرواز میکرد و
میرفت.
چرا؟ هدفش چی بود؟
اوال میخواست تمرین کنه ،دوما میخواست روستاهای دور افتاده رو شناسایی کنه.
روستاهایی که شاید با ماشین ،خیلی اونجا نرن.
عباس بابایی با هواپیماش ،از باالی اون روستاها رد میشد ،روستاها رو میدید و شناسایی میکرد.
بعد وقتی بر میگشت به قزوین ،میرفت برنج و روغن و رب و ماکارونی و قند و شكر و اینها رو میخرید،
بعد هم داخل ماشینش میزاشت و راه میافتاد و میرفت به طرف اون روستاها.
میرفت اونجا از اهالی اون روستا میپرسید چه کسی اینجا نیازمنده؟ فقرای روستاتون رو به من معرفی
کنین.
بعد هم بستههای غذایی رو میبرد و دم خونهی اون فقرا تحویل میداد.
از این کار مهمتر ،بعدش از اهالی روستا میپرسید چی نیاز دارین تو روستاتون؟
نیازهای روستاتون رو به من بگین.
حاال یكی نیست از عباس بابایی سؤال کنه ،تو چه کارهای؟ برای چی میری روستا؟ مگه مسؤلی؟
عباس بابایی میگفت«:من مسؤل هستم که به نیازمندان رسیدگی کنم .به فقرا رسیدگی کنم .اون حقوقی
که بهم میرسه ،یک بخشیاش رو برای خانوادهام خرج کنم ،یک بخشیاش رو هم برای فقرا خرج کنم».
اهالی روستا هم به عباس آقا میگفتن«:ما حمام نداریم .توی روستامون یک حمام نیست».
عباس آقای بابایی هم دوستهاش رو برمیداشت و میرفتن و توی روستا ،برای اهالی حموم میساختن.
االن رو نبینین که توی هر خونهای یک حموم وجود داره .اون زمان توی کل روستا ،یدونه حموم بود.
توی شهرهای بزرگ ،بعضیهاشون بودن ،سه ،چهار تا حموم بود.
همه باید همون حموم عمومی رو میرفتن ،شما بچهها اصال یادتون نمیاد از حمام نمرهای ها.
چون از وقتی که به دنیا اومدین ،توی خونهتون حمام بود.
ولی بعضی جاها بودن ،تا همین چند سال پیش ،تا سی ،چهل سال پیش ،قبل از انقالب که توی روستاشون
حموم نداشتن.
عباس بابایی و شهدای دیگه و سایر سربازهای امام خمینی میرفتن برای مردم حمام میساختن.
برای مردم درمانگاه میساختن.
قابل توجه اون بچههایی که آرزو دارن به شهادت برسن؛
ما باید قبل از اینکه شهید بشیم ،مثل شهیدها زندگی کنیم.
باید مثل عباس بابایی زندگی کنیم.
حاال من از شما میپرسم ،خودتون به خودتون جواب بدین.
تا حاال چقدر به همراه خانوادهتون رفتین به مناطق محروم ،مناطقی که مردمش فقیرتر هستن ،به مردمش
کمک کنین؟
تا حاال شده وقتی باباتون خواسته براتون یک اسباب بازی بخره ،یا برای دختر خانمها یک عروسكی بخره،
بگین«:بابا! یدونه برای من بخر ،یدونه هم برای یک نیازمندی بخر که بریم به دخترش بدیم».
تا حاال شده خودتون این کار رو بكنین؟
آره میدونم ،خیلی از بچهها از این کارها انجام میدن.
باریكال ،ولی اونهایی که تا حاال از این کارها نكردن هم شروع کنن.
از همین امشب تصمیم بگیرن که مثل شهید عباس بابایی به فكر نیازمندها باشن .به فكر مردمی باشن که
اوضاع مالیشون خیلی خوب نیست.
حاال بگین ببینم بچهها ،آماده هستین از پول تو جیبیتون ،برای فقرا خرج کنین؟
موارد مرتبط
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از پیروزی انقلاب تا رهبری)
قصه زندگی امام صادق (ع)
مجموعه قصه های خانواده کرامت
قصه هایی کودکانه از زندگی:
1.حضرت امام رضا(ع)
2.حضرت فاطمه معصومه(س)
3.حضرت شاهچراغ
قصه زندگی شهید مجید قربانخانی
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.