شهید فهمیده
محمد حسین فهمیده رایگان
❤️شهید فهمیده❤️ (ماجرای رفتن به جبهه و شهادت)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
امشب قراره براتون قصه زندگی یک فرمانده سیزده ساله رو تعریف کنم ،یه فرماندهای که هیچوقت توی
جنگ فرمانده نبود،
اِه این حرفا چیه من میزنم؟!!
یعنی چی که فرمانده بود ،بعد میگم فرمانده نبود ،آره بچهها ،نگران نشین من حواسم هست.
حاال بگین ببینم دوست دارین قصه این نوجوون رو بشنوید؟
دوست دارین بدونید چه جوری فرمانده بود ،ولی فرمانده نبود.
پس با من همراه باشین.
پنجاه و شیش سال پیش بود که توی اردیبهشت ماه سال ۶۴۳۱توی شهر قم این قهرمانِ قصهی ما به دنیا
اومد.
مامان ،باباش اسمش رو گذاشتن ،محمد حسین ،محمد حسین فهمیده.
این آقا محمدحسین از همون بچگیش با خیلی از بچهها فرق داشت.
چه فرقی؟ فرقش این بود که بچههای دیگه میرفتن مدارس عادی درس میخوندن اما آقا محمدحسین
قصهیِ ما رفت توی یه مدرسهای که استادش یه روحانی و طلبه جوون بود.
استادِ محمد حسین ،خیلی استاد خوبی بود ،خیلی!
بگین چرا؟ چون دین رو به محمد حسین یاد میداد.
به آقا محمد حسین قصه ما یاد میداد که باید همیشه به حرف خدا گوش کنه و همیشه بندهیِ خوبِ خدا
باشه وکاری رو بکنه که خدا خوشحال میشه.
اما بچهها...
محمدحسین تا کالس چهارم توی شهر قم بود و این استاد خیلی خوب و مهربون رو داشت ،اما از اون سن
به بعد به دلیل شغل پدرش مجبور شدن اسباب اثاثیههاشون رو جمع کنن و برن به طرف شهرکرج.
همین شهری که نزدیک تهرانه.
بچهها ،درسها و چیزایی که معلم محمدحسین بهش یاد داده بود روی اخالقش خیلی اثر کرده بود.
محمدحسین واقعا یک بنده خیلی خوب خدا شده بود ،برای همین با اینکه سن و سالی نداشت و شاید ده
سالش بود اما کنار مردم انقالبی ایران توی راهپیماییها شرکت و تالش میکرد تا شاه رو از کشور بیرون
بندازه و امام خمینی رو برگردونه به کشورمون.
خالصه بچهها...
انقالب اسالمی پیروز شد ،شاه از کشور فرار کرد و رفت و امام خمینی برگشتن به کشورخودشون یعنی
ایران.
نقشهی تکه تکه کردن ایران
بعد از اینکه امام خمینی برگشتن ،دشمنان بدجنس ایران ،اصال بهتره بگم دشمنان بدجنس اسالم ،همگی
تالش کردن تا این انقالب رو شکست بدن.
اونا هر روز یک کاری میکردن ،یه روزی ترور کردن و بهترین سربازان امام خمینی رو به شهادت رسوندن.
اما بچهها این دشمنان انقالب و اسالم یه نقشه دبگه هم کشیدن.
نقشه کشیدن که بیان وکردستان رو از ایران جدا کنن؛ اِ مگه میتونن؟!!
بله بچهها اینا نقشه کشیدن و با خودشون هم حساب ،کتاب کردن و گفتن«:ما مطمئناً میتونیم کردستان
رو از ایران جدا کنیم».
برای همین اومدن و یه سری از مردم کُرد کشورمون رو فریب دادن تا اینا اسلحه دستشون بگیرن و با امام
خمینی و سربازان امام بجنگن تا از ایران جدا بشن.
امام خمینی هم که متوجه شدن دشمنان اسالم دارن ،این نقشه رو میکشن ،دستور دادن سربازاشون برن
به منطقه کردستان و با این کُردایی که فریب خوردن و اسلحه کشیدن بجنگن.
چرا؟ چون اونا داشتن مردم رو میکشتن.
چرا؟ چون اونا داشتن سربازا رو میکشتن.
از جمله اون کسایی که رفتند کی بود بچهها؟
قصهاش رو قبال براتون گفتم ،آفرین یکیش شهید چمران بود که میتونید داستانش رو از کانال صوت قصهها
گوش بدین.
دیگه کی بود؟ باریکال یکی دیگه هم شهید ابراهیم هادی بود.
اما بچهها یه نفر دیگه هم رفت؛ آقا محمد حسین قصه ما هم با اینکه اون زمان یازده ،دوازده سالش بیشتر
نبود ،بلند شد و رفت به طرف کردستان.
من هیچ تعهدی ندادم!!
محمدحسین هم رفت کردستان تا با دشمنان اسالم و امام خمینی بجنگه.
ولی بچهها ،محمدحسین اون زمان هیکلش خیلی ریزه میزه بود.
بابا یه بچه یازده دوازده ساله مگه هیکلش چقدره؟!
برای همین سربازای امام خمینی اجازه ندادن محمدحسین اسلحه به دست بگیره.
محمدحسین رو سوار ماشین کردن و برگردوندن به کرج ،همونجایی که مامان باباش زندگی میکردن.
بعد هم محمد حسین رو بردند پیش مامانش و بهش گفتن«:محمدحسین همین ،اآلن جلوی ما یه کاغذ
بنویس که دیگه پا نمیشی بیای مناطق جنگی.
این کاغذ رو بنویس ،مامانت هم شاهد باشه که تو دیگه نمیخوای بیای».
محمدحسین هم یه لبخندی زد وگفت«:الکی دلتون رو خوش نکنید ها! من هیچ تعهدی ندادم.
من سرباز امام خمینیام ،هر چی ایشون بگن».
سربازان امام خمینی که صحبتای محمد حسین رو با اون لهجه قمی قشنگش شنیدن ،یه لبخندی زدن و از
خونهاشون اومدن بیرون.
اما بچهها اینا واقعا محمد حسین رو نشناخته بودن و نمیدونستن محمدحسین وقتی یه حرفی بزنه ،قطعا
بهش عمل میکنه.
حاال کردستان نشد یه جای دیگه.
محمدحسین با خودش عهد کرده و به خودش قول داده بود که به دستورات امام خمینی گوش بده.
امام خمینی هم اون زمان به سربازان ،جوونای بسیجی و سپاهی و به ارتشیهای خوبمون میگفتند برین
کردستان نذارین یه قسمتی از کشورمون رو جدا کنن.
به طرف خرمشهر
بعد از اینکه صدام نامرد هم به ایران حمله کرد ،امام خمینی دستور دادن«:جوونا! بلند شید برین خوزستان
نذارین صدام و سربازاش بیان توی خاک کشورمون مردم رو بکُشند و خاک و خونههامون رو خراب کنن.
آی جوونا بلند شین برین به دادِ کشورمون برسین».
بچهها ،امام خمینی که این فرمان رو دادن ،جوونای خوب و حزب الهی کشورمون مثلِ ابراهیم هادی ها،
همگی آماده شدن و رفتن به طرف استان خوزستان.
اما محمد حسین قصهیِ ما اون زمان سیزده سالش شده بود.
محمدحسین هیچوقت با خودش نمیگفت«:من بچهام ،سنام کمه».
بلکه میگفت«:من سرباز امام خمینیام و باید به همهی حرفای امام خمینی گوش کنم.
من نمیذارم امام خمینی دستوری بدن و دستورشون رویِ زمین بمونه!!!»
خالصه بچهها...
یه روز محمد حسین به همراه یکی از دوستای صمیمیش به نام محمد رضا شمس ،رفت و سوار اتوبوسهایی
شد که میرفتند به طرف میدون جنگ.
بچهها اون زمان این طوری بود که جوونای زیر هیجده سال رو نمیذاشتن برن بجنگن و میگفتند«:سن
شما زیر سن قانونیه و باید به هیجده سال برسه که به سن قانونی برسین ،تا ما بذاریم شما برید به میدون
جنگ».
بعضیا بودن اینقدر دوست داشتن برن با دشمنا بجنگن و شهید بشن ،میرفتن شناسنامههاشون رو تغییر
میدادن ،اون زمان که مثل اآلن نبود شناسنامههاشون چاپ بشه ،اونا رو با دست مینوشتن.
رزمندههای کوچیک هم میرفتن عددهای شناسنامههاشون رو تغییر میدادن سنشون بیشتر میشد ،بعد
هم میرفتن جنگ.
خب بچهها ،محمدحسین به همراه دوستش سوار اتوبوس شد و رفتن به طرف شهر زیبای خرمشهر.
شهر زیبایی که دشمنای عراقی خیلی خرابش کرده بودن.
سربازای صدام به خرمشهر حمله کرده بودن و میخواستن خرمشهر رو بگیرن و جزء کشور خودشون بکنن.
اما سربازای امام خمینی ،این دالورای ایرانی ،جلوی اونا وایستاده بودن و باهاشون میجنگیدن.
با هرچی که توی دستشون بود با دشمنان میجنگیدن و نمیذاشتن این بدجنسها و نامردها هرکاری
دلشون میخواد بکُنن.
به این بچه اسلحه ندید!
محمدحسین هم رفت به طرف خرمشهر.
توی خرمشهر ،دیگه امنیت تهران وکرج نبود و همش صدای تیر و انفجار میاومد.
صدای جیغ و گریه زن و بچهها بود.
محمدحسین هم که اینها رو میدید خیلی ناراحت میشد ،همش با خودش فکر میکرد چه جوری میشه با
این دشمنا بجنگه؟ چه جوری میتونه کاری کنه که اینا از پا در بیان.
ولی بچهها به محض اینکه اتوبوس محمد حسین رسید ،فرماندهشون اومد و به هیکل محمد حسین نگاه
کرد.
تا نگاه کرد یه اخم کرد و با جدیت گفت«:پسرجان ! توچند سالته اومدی جنگ؟»
محمدحسین یه نگاهی کرد و با همون لهجه قشنگش گفت«:چه کار به سن و سالم داری؟ اومدم دستور امام
خمینی رو انجام بدم و بجنگم .به سنم چی کار داری؟»
اما فرمانده با عصبانیت گفت«:نه خیر ،نمیشه ،تو نمیتونی بجنگی .به این بچه اسلحه ندید .حق نداره
بجنگه!»
محمدحسین فهمیده که این حرفا رو شنید خیلی ناراحت شد و اخماش رفت توی هم و اشک توی چشماش
جمع شد ،ولی بچهها ،گریه نکرد.
چرا؟ چون گفت«:مرد که گریه نمیکنه .من باید به این فرمانده ثابت کنم که میتونم ،بجنگم».
برای همین با جدًیت به اون فرمانده گفت«:آقای فرمانده من میتونم بجنگم ،من میتونم بعثیها رو از پا در
بیارم ،حاال ببین بهت ثابت میکنم.ک»
فرمانده که دل و جیگر محمد حسین رو دید خوشش اومد و لبخندی زد و گفت«:باشه ثابت کن ،ببینم چی
کار میکنی».
محمدحسین هم نشست و فکر کرد ،نقشه کشید ،یه نقشهی جانانه کشید.
بچهها ،محمد حسین هیکلش ریز بود و عراقیا ازش نمیترسیدن و کاری هم باهاش نداشتن.
برای همین محمدحسین وقتی که عراقیا حواسشون نبود به یه نفرشون توی یک کوچهی خلوت حمله کرد
و اون رو گرفت کتک زد و انداخت زمین و لباساش رو برداشت و تنش کرد و اسلحهش رو برداشت و اون
سرباز عراقی هم که دید یه بچه سیزده ساله انقدر دل و جیگر داره ترسید و پا به فرار گذاشت و رفت.
محمد حسین با لباس عراقیا و یه اسلحه و کاله خود عراقی ،اومد به طرف سربازهای ایرانی.
ایرانیا که دیدن یه عراقی داره میاد به طرفشون ،اسلحههاشون رو گرفتن به طرف محمد حسین و با صدای
بلند گفتن«:ایست! همونجا که هستی وایستا!!!»
محمد حسین همونجا وایستاد و اسلحهش رو گذاشت روی زمین.
اینا اومدن و محمدحسین رو گرفتن و آوردن پیش فرمانده.
فرمانده تا چشمش به محمد حسین افتاد تعجب کرد ،بهش گفت«:پسرجون تو اینجا چیکار میکنی؟
لباس عراقیا تنت چیکار میکنه؟»
محمدحسین لبخندی زد و گفت«:حاال بهتون ثابت شد من میتونم؟
دیدی میتونم این عراقیا رو از پا در بیارم».
فرمانده که دید نه بابا این محمد حسین دستبردار نیست و میخواد بره با دشمنا بجنگه یه لبخندی زد و
یه اسلحه به محمد حسین داد.
اما مثل اینکه محمد حسین نقشههای دیگهای توی سرش بود ،برای همین به فرمانده گفت«:فرمانده جون!
بیزحمت چند تا از اون نا رنجکهاتون بهم بده ،الزم میشه».
فرمانده که دیگه جرأت نداشت به محمد حسین نه بگه یه لبخندی زد وگفت«:چند تا از این نارنجکها هم
بهت میدم».
محمدحسین هم نارنجکها رو گرفت و به کمرش بست و یه لبخندی زد و گفت«:حاال ببین با این نارنجکا
چیکار میکنم».
رهبر ما آن نوجوان سیزده ساله است
خالصه بچهها...
چند روزی محمدحسین توی خرمشهر بود و سربازای عراقی رو با تیر میزد ،اما یه روز آتیش عراقیا خیلی
سنگین شده بود و از همه طرف حمله میکردن.
صدای موشک و توپ و گلوله همه شهر رو گرفته بود.
نیروهای ایرانی دائم مجروح میشدن ،یعنی تیر میخوردن و برشون میگردوندن به عقب.
اتفاقا یکی از همین کسایی که تیر خورد و مجروح شد دوست صمیمی محمد حسین ،یعنی محمد رضا
شمس بود.
محمد رضا یه تیر خورد و خود محمد حسین این دوستش رو انداخت روی پشتش و برگردوند به پشت خط
مقدم ،همونجایی که مجروحا بودن.
همین که محمدحسین دوباره برگشت به خط مقدم ،دید عراقیا دارن با تانک میان.
یک عالمه تانک دارن میان به طرف خرمشهر.
حاال محمد حسین چیکار میتونست بکنه؟؟؟
محمد حسین با یه اسلحه چه جوری میخواست جلوی این تانکا وایسته؟؟؟
یعنی چه کاری از دست محمد حسین برمیاد؟
محمد حسین چند دقیقهای با خودش فکر کرد و نقشه کشید و حساب کتاب کرد که اگر بتونه تانک اول رو
از پا دربیاره ،موفق میشه بقیه تانکا رو هم بفرسته عقب.
پس با خودش یه نقشهی جانانه و دقیق کشید.
یه نقشه بسیار بسیار خوب.
ولی بچهها ،این نقشه خیلی ترس داشت!!!!
یعنی برای بچههای معمولی نقشهی خیلی ترسناکی بود.
اما محمد حسین عاشق شده بود.
محمدحسین ،عاشق خدا شده بود و از هیچی نمیترسید ،از هیچیِ هیچیِ هیچی ،حتی مرگ.
پس محمد حسین نازنجکاش رو برداشت و به کمرش بست و یه دونه رو هم دستش گرفت و بدون اینکه به
فرمانده یا نیروهای دیگه چیزی بگه ،دویید به طرف تانکها.
محمدحسین دویید به طرف اولین تانکی که اومد به سمت شهر خرمشهر.
سربازای عراقی که محمد حسین رو دیدن شروع به تیراندازی کردن.
اتفاقا یکی از تیرا هم به پای محمدحسین خورد.
همین تیر کافی بود که محمد حسین رو بندازه زمین.
ولی بچهها محمد حسین نیفتاد و به راهش ادامه داد و با همون پایی که تیر خورده بود ،لنگ لنگان خودش
رو کشید و کشید و کشید تا رسید جلوی تانک اول.
وقتی رسید اونجا فوراً ضامن نارنجکش رو درآورد.
بچهها وقتی ضامن نارنجک رو دربیاری باید سریع پرتش کنی ولی محمدحسین جایی برای پرت کردن
نارنجک نداشت ،چون جلوی تانک رسیده بود و باید همونجا این نارنجک منفجر میشد.
محمد حسین فوراً رفت زیر تانک.
رفت زیر تانک و اون نارنجک منفجر شد و تانک آتیش گرفت و روح محمد حسین از بدنش جدا شد و رفت
به طرف بهشت ،همونجایی که روح همهی شهدا پرواز میکنه و میره.
اینطوری بود که شهید محمد حسین فهمیده برای همیشه الگویی شد برای نوجوونها.
بعد از شهادت محمد حسین ،امام خمینی ،یعنی فرماندهی همهی فرماندههان یک سخنرانی جانانه کردن و
فرمودن«:رهبر ما آن نوجوان سیزده سالهای هست که با قلب کوچیکش کار بسیار بزرگی کرد».
حاال فهمیدین چرا من اول قصه گفتم میخوام قصه یک کسی رو براتون بگم که فرمانده نبود ولی فرمانده
بود.
یه روز نوجوونای با غیرت،
برای جهاد لحظه میشمردند
واسه اینکه تا جبهه راهی شن
قلم تو شناسنامه میبردند
بگو دشمن بشنوه که ما هم
فهمیدهایم که ایران هنوزم
پر از بچه شیره ،فداییهای امام
شعارمون یک کالم
امیری حسین نامور من امیره
ما مردای فردای این کشوریم
تا به آخر بسیجی رهبریم
یا ثاراالله مولا حسین مظلوم
موارد مرتبط
قصه مسلم بن عقیل
قصه سعید بن عبدالله حنفی
امام حسن (از تولد تا امامت)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.