شهید مصطفی صدرزاده
مصطفی کشتی گیر رایگان
(داستان یک کشتیگیر🤼♂ با غیرت)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
بچه ها امشب من می خوام براتون قصه زندگی یکی از اون شیرمردان رو براتون تعریف کنم. یکی از اون شیر مردهایی که اسمش مصطفی صدرزاده بود .
- سرباز راه خودت بشه
مصطفی صدرزاده متولد سال ۱۳۶۵ بود که در شهر شوشتر از استان خوزستان به دنیا اومد. بچه ها این آقا مصطفی قصه ما خیلی بچه شر و شوری بود یعنی هرچی بگم کمه. مامان و باباش می گفتند: از دیوار راست بالا می رفت ، خیلی پر انرژی بود. یه روز مامان آقا مصطفی به مجلس روضه در روز تاسوعا رفته بود و روضه خون داشت برای حضرت ابوالفضل العباس می خوند و مادرش گریه می کرد که یک دفعه یکی از خانم های جلسه سراسیمه اومد و گفت: حاج خانم صدر زاده، خدا مرگم بده بچه ات رو موتور زد، مرد..
وای وای مامانایی که قصه رو می شنوید فکر کنید دور از جون بچه هاتون ...
یک دفعه یکی این خبرو بهتون بده! خیلی این خبر ناراحت کننده است. حاج خانم صدرزاده مامان آقا مصطفی تا این خبرو شنید بی اختیار از جاش بلند شد که بره دید پاهاش نمی کشه، دیگه توان نداره، روی زمین افتاد؛ اما چشمش به پرچم
قشنگ حضرت عباس افتاد و همون جا به حضرت عباس گفت: بچه ام رو برام نگه دار نذر می کنم سرباز راه خودت بشه.
آره بچه ها حضرت ابوالفضل (ع) صدای این مادر رو شنیدند و به طور خیلی عجیب
غریبی آقا مصطفی رو که موتور بهش زده بود و چند متر اون طرف تر روی زمین افتاده بود رو نجات دادند و آقا مصطفی قصه ما زنده موند تا در آینده از حرم خواهر ابوالفضل العباس (ع) یعنی خانم زینب کبری (س) دفاع کنه. خلاصه بچه ها آقا مصطفی قصه ما زنده موند و خدا را شکر هیچ چیزیش نشد. یعنی حتی دست و پاش هم نشکست . این آقا مصطفی قصه ما اون زمان تو شوشتر زندگی میکردند؛ اما بعد به خاطر اینکه دکتر به مادر آقا مصطفی گفته بود اینجا هوا خیلی گرمه و برای شما ضرر داره ، خانوادگی به شمال کشور اومده بودن و تو یکی از شهرستانهای کوچک شمال مشغول زندگی شدند و چند وقت بعد هم به خاطر کار بابای آقا مصطفی که پاسدار بود به شهر زیبای شهریار ،شهریار کجاست؟!
بچه های تهرانی می دونند. نزدیک های شهر تهران یه شهر کوچیک؛ اما زیبا به اسم شهریار است؛ آقا مصطفی و خانواده اش به اونجا رفتند و مشغول زندگی شدند و از همون جا بود که سرنوشت آقا مصطفی تغییر کرد. چی شد مگه؟! آقا مصطفی با بچه های یک مسجد خیلی خوب آشنا و رفیق شد.
- کشتی گیر حرفه ای
آقا مصطفی قصه ما ، بچه مسجدی شد . روزها بعد از مدرسه فوراً به مسجد می رفت و مشق هاش رو همون جا می نوشت و تا شب هم داخل مسجد بودند. حالا ممکنه براتون سوال پیش بیاد داخل مسجد چیکار میکردند ؟ غیر از نماز بقیه اش رو چیکار می کردند؟
آفرین ،سه تا وقت نماز رو که نماز می خوندند؛ اما توی مسجدشون کلی کار بود. یکی از اون کارها باشگاه کشتی بود.
آقا مصطفی و رفقهاش کشتی می رفتند و کشتی گیرهای خیلی حرفه ای شده بودند،آقا مصطفی زیر یه خم دشمن هاش رو می گرفت، زیر دو خم می گرفت و بلند میکرد و به زمین میکوبید. ماشالا دلاور، شیر مادر، نان پدر حلالت ... خب آقا مصطفی توی مسجد دیگه چیکار می کرد ؟! - برای بچه های کوچکتر از خودش اردو برگزار می کرد.
- حلقه های صالحین داشتت و براشون صحبت می کرد، باهاشون دوست می شد.
- با همدیگه هیئت برگزار می کردند،
- کتاب خاطرات شهدا رو می خوندند،
- صبحهای جمعه دعای ندبه می خوندند،
- بعضی روزها با همدیگه زیارت عاشورا می خوندند.
- حفاظت از حرم
خلاصه وقتشون توی مسجد به کارهای خیلی خوبی می گذشت ؛ اما آقا مصطفی قصه ما روز به روز توی این مسجد بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه یک روز شنید دشمن های داعشی بدجنس اومدن و می خواند حرم حضرت زینب کبری رو خراب کنند و برای بار دوم به دختر امام علی(ع) جسارت و بی ادبی کنند. آقا مصطفی تا این خبرو شنید بی تاب و بی قرار شد. نه فقط آقا مصطفی، همه بچه های مسجدشون، همه اونهایی که غیرتی بودند گفتند : مگه ما مرده باشیم که این داعشی ها بخواند دستشون به آجرهای حرم حضرت زینب برسه. دیگه ما شیعیان اجازه نمی دیم کسی بخواد به دختر امام علی (ع) بی ادبی کنه و اینطوری بود که آقا مصطفی و یه تعدادی، تو فکر این افتادند که به سوریه برن ؛ اما خوب سوریه به همین راحتی ها نمی بردند. بچه ها اینجوری نبود به همین راحتی بری ثبت نام کنی و بگن بفرمایید سوریه! نه بابا از این خبرها نبود. کلی سختی باید می کشیدی تا بزارن بری .آقا مصطفی دفعه اول به اسم آشپز رفت تا برای مدافعان حرم آشپزی کنه ، بعد یواشکی بره بجنگه.
- افغانستانی ؟!
آقا مصطفی و دوستانش یک گروه شدند و سوار هواپیما شدند و به طرف سوریه رفتند. اون موقع ۴۵روز می بردند. یعنی بعد از یک ماه و ۱۵روز برمی گردوندند و گروه بعدی رو می بردند ؛ اما آقا مصطفی قصه ما این دفعه بعد از کلی اصرار و خواهش کرده بود و تونسته بود 45 روز دیگه بره به همین خاطر نمی خواست برگرده. هرجوری بود نمی خواست برگرده. ....
آقا مصطفی قصه ما بعد از اینکه همه دوستاش برگشتند روی پشت بوم یک ساختمون مخفی شد و برنگشت و خودش رو به عنوان یک افغانستانی جا زد. چرا افغانستانی؟! آخه اون زمان افغانستانی ها رو راحت می بردند. افغانستانی هایی که عاشق حضرت زینب (س) بودند راحت تر از ایرانیها می تونستند به اونجا برن و بیشتر می تونستند بمونن .
آقا مصطفی هم که این رو فهمیده بود ، تو جمع اونها رفت و باهاشون رفیق شد. سعی کرد لهجه اونها رو یاد بگیره تا بتونه مثل اونها صحبت کنه تا بین اونها بمونه.
- مشتاق شهادت
خلاصه این آقا مصطفی قصه ما چند وقت بیشتر داخل سوریه موند؛ اما تو اون مدت یه خبرهایی به گوشش رسید! چه خبرهایی؟ چی شده بود ؟!
خبر این بود که بعضی از رفقهای صمیمی آقا مصطفی، بعضی از همون بچه های مسجدی، توی یکی از عملیاتها به شهادت رسیدند بخاطر همین آقا مصطفی به ایران برگشت تا تو مراسم تشییع جنازه دوستاش شرکت کنه. آقا مصطفی مثل ابر بهار گریه می کرد، آخه خودش مشتاق شهادت شده بود، بی تاب شهادت شده بود ؛ اما دوستاش زودتر از خودش پر کشیده بودند و به طرف بهشت رفته بودند .
- پیش من بمون
آقا مصطفی هر بار که به ایرام می اومد ، کلی باید تلاش می کرد تا دوباره بره، آخه به این راحتی ها اجازه نمی دادن که به سوریه برن،
خودش رو به جای افغانستانی ها جا می زد، کارتهای افغانستانی ها را برای خودش درست کرده بود که بره. بچه ها ممکنه الان با خودتون بگید این آقا مصطفی مگه زن و بچه نداشت که اینقدر سوریه می رفت ؟!
چرا بچه ها، زن و بچه داشت. یه خانم خیلی خوب با دو تا بچه مهربون و خوشگل داشت. یه دختر خانم با یه آقا پسر، اتفاقاً بچه هاش هم کوچولو بودند، یعنی دختر آقا مصطفی ۵، ۴سالش بود و پسرش هم یکی دو سالش بود. اینجوری نبود بچه های بزرگی داشته باشه، بچه هاش هم کوچیک بودند. خانمش هم جوون بودند. همه هم می گفتند : مصطفی وایستاا چرا می خوای سوریه بری ؟بسه دیگه !
اما مصطفی صدرزاده می گفت: نه! حضرت زینب غریبه اگه امروز ماها نریم از حرم زینب دفاع نکنیم دوباره این داعشی های بی رحم دستشون به حرم حضرت زینب میرسه. همون یک بار برای اسارت حضرت زینب کافی بود دیگه ما نباید اجازه
بدیم این اتفاق بیافته .
بچه ها خانم آقا مصطفی خیلی از اوقات می گفت: نرو من را تنها نگذار. من تو رو خیلی دوست دارم. دوست ندارم بری، پیش من بمون .
اما آقا مصطفی می گفت: خانم اون زمان قدیم شیعیان کوفه به خاطر همین حرفها موندند و به یاری امام حسین (ع) نرفتند، به خاطر ترس از جون و خانواده شون؛ اما امروز من این کارو نمی کنم. من و دوستان من و شیعیان واقعی میریم و از حرم حضرت زینب(ع) دفاع میکنیم. اینقدر دفاع می کنیم تا داعشی ها نابود بشن و یا اینکه خود ما به شهادت برسیم و همینطور شد ....
- شهادت
بچه ها در سال ۱۳۹۴ و در روز تاسوعا در یک عملیات بسیار بزرگ، مصطفی صدرزاده و رفق هاش رفتند و جنگیدند و با این داعشی های نابکار مشغول جنگ شدند،تیراندازی می کردند، خمپاره می زدند، آرپیجی می زدند، نارنجک می نداختند، دائم می جنگیدند تا اینکه ناگهان یک تیر اومد و به پهلو و کمر آقا مصطفی خورد .
آقا مصطفی قصه ما ، روی زمین افتاد و از شدت درد خودش رو روی زمین غلط می داد و می کشاند. دوست های مصطفی به زور بالای سرش اومدن و سر مصطفی را روی پاشون گذاشتند که دیدن که مصطفی خوشحال خوشحاله، لبخند روی لبهاش بود و با اینکه کلی درد داشت ولی با همون لبخند زیبا به دوستاش و رفق هاش نگاه می کرد و زیر لب یک مداحی خوشگل و زیبا برای حضرت ابوالفضل می خواند...
موارد مرتبط
داستان زندگی امامین انقلاب
قصه زندگی شهید زینب کمایی
قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا (س)
آیا تا حالا قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا رو شنیدین؟!
ماجرای سخنرانی حضرت زهرا توی مسجد پیامبر(خطبه فدکیه) رو چطور؟!
ماجرای حمله خونه حضرت فاطمه و شهادت ایشون رو هم میتونین اینجا گوش کنین
قصه زندگی شهید سید حسن نصرالله
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.