قصه شهید چمران
کمک کردن به فقرا رایگان
🔴ماجرای زیبا و شنیدنی از دوران کودکی آقا مصطفی چمران
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
امروز می خوام براتون قصه یک قهرمان واقعی رو بگم. قصه ی یک قهرمانی که کلی کارهای بزرگ کرد، یک قهرمانی که خیلی هم از زمان ما دور نیست، مال اون قدیم ندیما نیست، مال هزار سال پیش نیست، مال همین چند سال پیشه ....
خب بچه ها حالا آماده اید با همدیگه قصه هاش رو بشنویم؟ برو که رفتیم.
- خانواده ی مصطفی
در 10 مهر ، سال 1311 توی شهر مقدس قم، یه فرزندی به دنیا اومد . یه بچه ای از یک خانواده بسیار مؤمن و مذهبی، یه خانواده ای که با این که فقیر بودند و اوضاع مالی خوبی نداشتند . بابای این خانواده جوراب باف بود؛ اما این خانواده خیلی به دستورات خدا گوش می دادند و خیلی براشون مهم بود که خدا ازشون چی می خواد و چه توقعی داره، خدا چه دستوراتی بهشون داده، ....پدر این خانواده اسمش حسن بود، حسن چمران...
این حسن آقا، قبل از اینکه فرزندش مصطفی به دنیا بیاد دوتا پسر دیگه با نام های عباس و مرتضی هم داشت. این عباس و مرتضی داداش بزرگ های مصطفی
قصه ی ما هستند. البته این آقا مصطفی بعد از خودش هم سه تا داداش به نام های مهدی ، نصرالله ، محمدهادی داشت .
خلاصه یه خانواده پرجمعیت و همشون پسر. خدا به داد دل مادر این خانواده برسه. همه پسر، همه هم پسرهای پرانرژی و پر شر و شور....
- نون حلال
این آقا مصطفی چمران قصه ی ما، توی شهر قم به دنیا اومد؛ اما هنوز یک سالش بیشتر نبود که مامان و باباش وسایل شون رو جمع کردند و از شهر قم به طرف شهر تهران اومدن .
البته این رو هم بهتون بگم، بابای مصطفی اونقدر پولدار نبود که اون بالا مالا های تهران بره، اون جاهای خوش آب و هوا و خوشگل تهران خونه بخره، نه، اونقدر پولدار نبودند، برای همین توی جنوب تهران، در منطقه ضعیف تر از شهر تهران یه خونه کوچولو گرفت. یه خونه ای که به زور فقط میشد توش خوابید ؛ اما این حسن آقای چمران، بابای قصه ما خیلی به نون حلال مقید بود، خیلی براش مهم بود نونی که سر سفره زن و بچه هاش می بره حلال باشه.نون حلال یعنی چی بچه ها؟! نون حلال یعنی اون پولی که بخاطرش آدم سر مردم کلاه نگذاره ، به مردم گرون فروشی نکنه، کاری نکنه مردم ناراضی باشند و بعد این پول رو خونه اش ببره.آره بچه ها، پول حلال یعنی اون پولی که به خاطرش عرق بریزی و زحمت بکشی، به خاطرش کار کنی و پول بدست بیاری، این پول پول حلالیه. بابای آقا مصطفی یعنی حسن آقای چمران هم خیلی کار و تلاش می کرد، خیلی زحمت می کشید تا بتونه دو لقمه نون حلال دربیاره و بده بچه هاش بخورند. نتیجه این زحمت کشیدن ها و عرق ریختن ها و پول حلال درآوردن ها این بود که حسن آقای چمران، فرزند بزرگ و قهرمانی مثل مصطفی چمران رو تربیت کرد.
- سهم من بود
مصطفی بچه بود که یه روز باباش اون رو فرستاد نون بخره، گفت : مصطفی امروز نون خونه با توئه، برو نون بخر . بعد هم باباش یه پولی بهش داد و گفت : سریع میری نانوایی و زود به خونه برمی گردی.مصطفی به نانوایی رفت و توی صف وایستاد تا نون بخره، کلی معطل شد ولی نون رو خرید. داشت به خونه برمی گشت که توی راه دید یه نفری گرسنه کنار خیابون نشسته، رنگ صورتش پریده، لاغر لاغر، حالش خیلی بده. مصطفی که این رو دید دلش خیلی سوخت. خیلی ناراحت شد. نمی تونست ببینه کسی داره از گرسنگی گوشه ی خیابون جون میده و اون شکمش سیر باشه.
اصلاً همه قهرمانهای واقعی این طوریند. قهرمان های واقعی واقعی خیلی براشون مهمه که مردم اذیت نشن و گرسنگی نکشن، که مردم فقیر نباشد. قهرمانهای واقعی اینها براشون مهمه...
مصطفی که دید این فقیر کنار خیابون نشسته و انقدر گرسنه است و حالش بده، یه تیکه از نون خودش رو، اون نونی که سهم خودش بود و قرار بود شب بخوره رو کند و داد به ایشون وگفت : ببخشید ،خیلی کمه من بیشتر از این نداشتم که به شما بدم بقیه اش سهم پدرم و برادرهای منه. باید نون ببرم براشون؛ اما نون سهم من رو شما بخورید و بعد هم مصطفی اومد خونه شون.
البته بچه ها این آقا مصطفی از این کارها زیاد می کرد که براتون تعریف می کنم .
- کاپشن خوشگل
بچه ها ، اون زمانهای قدیم ، زمان باباهای ما یا بابابزرگ های ما اوضاع مالی مردم اینقدر خوب نبود که هر کس بتونه یکی دو سالی یه بار کاپشن عوض کنه. باباها برای پسر بزرگشون کاپشن می خریدند و بعد این پسر که بزرگتر می شد کاپشن رو می داد به داداش کوچیکه. داداش کوچیکه که بزرگتر می شد کاپشنش رو می داد به داداش کوچیکترش.
خلاصه یک کاپشن رو ده -پونزده سال تنشون می کردند، یعنی انقدر یه کاپشن رو می پوشیدند که کاپشن دیگه به صدا در می اومد. کاپشن می گفت: بابا جون هرکی رو دوست دارید بی خیال ما شید، کی پونزده سال کاپشن تنش می کنه؟ من دیگه چیزی ازم نمونده! دست از سرم بر دارید. من رو بندازید سطل آشغال بابا....
ولی ولش نمی کردند، بازهم اون کاپشن رو می پوشیدن....
آخه اوضاع مالی شون خوب نبود که بتونند دو سال یه بار یه کاپشن بخرند. مثلاً باباها اینقدر پول نداشتند که برای هر پسرشون یه کاپشن جداگانه بخرند. یه کاپشن می خریدند پنج تا داداش، شیش تا داداش تنشون می کردند. از باباها،
بابابزرگ هاتون بپرسید، بهتون میگن که اینطوری بوده!! این آقا مصطفی یک کاپشن باباش براش خریده بود، البته فقط برای آقا مصطفی که نبود، آقا مصطفی پوشیده بود که کوچیک شد به داداش کوچیکش مهدی بده، بعد مهدی به محمدهادی بده ، بعد هم به داداش های بعدیشون...
یه روز سرد زمستونی ،مصطفی از خونه بیرون اومده بود ، یک کاپشن خوشگل تنش کرده بود و بدنش گرم بود، اون دید گوشه ی خیابون یه نفری داره می لرزه، برف از آسمون می بارید و هوا خیلی سرد بود. بادهای سرد می اومد و استخون بدن انسان رو می سوزوند. این مرد فقیر گوشه خیابون نشسته بود و همینطور می لرزید. دندونهاش به هم می خورد ولی هیچ لباس گرمی نداشت که تنش بکنه، تا از سرما نجاتش بده. مصطفی که این صحنه رو دید دلش سوخت. فوراً زیپ کاپشنش رو باز کرد و کاپشنش رو از تنش بیرون آورد و روی پشت این مرد گذاشت و بعد هم فرار کرد و رفت. آخه چرا فرار کنه؟ کجا رفت؟
مصطفی نمی خواست این مرد شرمنده اش بشه، نمی خواست این فقیر احساس خجالت بکنه، برای همین این کاپشنش رو ، روی پشت این مرد گذاشت که او تنش کنه، خودش هم فوراً رفت که این مرد نبیندش و هیچ وقت خجالت نکشه.وقتی مصطفی به خونه رفت ، باباش با عصبانیت گفت : آقا مصطفی کاپشنت کجاست بابا جون؟!
مصطفی به باباش نگفت که بابا من کاپشن رو انفاق کردم و کاپشن رو به یه فقیر دادم . مصطفی گفت : بابا کاپشن یادم رفت، کاپشن رو گم کردم. بابای مصطفی که این رو شنید ، حسابی ناراحت شد. کلی تلاش کرده بود، کلی زحمت کشیده بود و پول خرج کرده بود تا بتونه یه کاپشن برای همه ی بچه هاش بخره . حالا مصطفی این رو در راه خدابه یک نیازمند بخشیده بود ، بعدهم مصطفی نگفت که بخشیدم گفت : فراموش کردم.
بابای مصطفی هم ، یه دل سیر مصطفی رو کتک زد. بچه ها مصطفی اون شب گریه نکرد و ناراحت نشد، اون شب خیلی خوشحال شد! چرا خوشحال شد؟ کتک
خورده، چرا باید خوشحال بشه؟!
برای اینکه یک کاری رو برای خود خدا انجام داد. یک کار خوب انجام داد و نگذاشت بقیه بفهمند. حتی باباش هم متوجه بشه که چه پسر خوبی داره، یه پسری داره که به خاطر خدا لباسهاش رو به یه نیازمند داده . مصطفی گفت: بگذار کارهام رو برای خدا انجام بدم، اون کسی که باید خوشحال بشه خداست نه بابا، نه مامانم، نه دوستانم. باید برای خدا کاری انجام بدم و خدا دل مامان و بابام رو راضی می کنه، خدا اونها رو خوشحال می کنه.
- قهرمان های واقعی
اصلاً بگید ببینم بچه ها، شما تا حالا شده از پول تو جیبی هاتون به یه نیازمند کمک کنید؟! تا حالا شده یه لباس مرتب و نو و خوشگل تون رو به مامان و باباتون بگید این رو به یه نیازمند بدیم ؟ تا حالا شده اسباب بازی که خیلی دوست دارید رو بدین به یه نیازمند تا اون بچه نیازمند خوشحال بشه یا نه؟
بچه ها، ما برای این که قهرمانهای واقعی بشیم، باید به فکر فقرا باشیم، باید به فکر نیازمندها باشیم، نباید ما شکم مون رو سیر کنیم درحالیکه شکم اونها گرسنه است بچه ها، ما باید به مامان و باباهامون تذکر بدیم، بگیم مامان و بابا برای من اینقدر چیزی نخرید، یه مقداری از این چیزهایی که می خواید برای من بخرید رو برای اون بچه های فقیر بخرید تا دل اون ها خوشحال بشه، تا خدا از دست ما خوشحال بشه. آره بچه ها، قهرمان واقعی این شکلی اند، به فکر نیازمندان و فقرا هستند؛ اما این آقا مصطفی قصه ی ما فقط این نبود که به فکر نیازمندها باشه، این آقا مصطفی خیلی باهوش وزرنگ بود، خیلی درس هاش رو خوب می خوند و ادامه ی قصه باشه برای قسمت بعد....
درس خوندن مصطفی رایگان
🔴ماجرای عجیب نمره ٢٢ گرفتن آقا مصطفی در امتحان دانشگاه🏢📃
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای کمک کردن های مصطفی چمران به فقرا رو تعریف کردم. گفتم که یه روز اومد یه تیکه نون که سهم خودش بود رو به یک فقیر داد، یک روز دیگه کاپشن خودش رو که قرار بود همه ی داداش ها با هم همدیگه بپوشند رو به یه فقیر داد و براتون گفتم که قهرمان های واقعی این شکلین،
قهرمانهای واقعی به فکر فقران و فقط به فکر خودشون و راحتی وتفریح خودشون و لذت خودشون نیستند، به فکر دیگران هم هستند.
- باهوش و زرنگ
آقا مصطفی قصه ما ،خیلی بچه باهوش و زرنگی بود. اصلا یک چیزی میگم یه چیزی می شنوید. یعنی این اقا مصطفی از اون روزی که مدرسه رفت ، همیشه نمره هاش بیست بود یعنی نه فقط تا سن دبستان معدلش بسیار خوب بود بلکه تا دبیرستان، تا اون سن های بالا همیشه نمره اش بیست بود. خیلی زرنگ بود. البته بچه ها یک نکته خیلی مهم بگم. بچه هایی که خیلی زرنگند گاهی اوقات فریب این زرنگی زیادشون رو می خورند. درس نمی خونن، میگن ما که زرنگیم، می شینیم یک شبه درس هامون رو می خوانیم و نمره خوب هم می گیریم؛ اما مصطفی اینجوری نبود، مصطفی نمی خواست فقط نمره خوبی بگیره بلکه درس رو کامل و خوب و دقیق یاد بگیره، فقط نمی خواست یه نمره ای بگیره که معدلش خوب بشه، که کارنامه قشنگی داشته باشه به همه نشون بده و پز بده، کلاس بگذاره. ...
آقا مصطفی تو این فضاها نبود، اون می خواست عالم بشه و علم داشته باشه، می خواست چیز های زیادی یاد بگیره برای همین زیاد درس می خوند.
- نمره ی بیست و دو
یه روز اون زمانی که مصطفی ، دانشگاه درس میخوند، معلمشون یه امتحان خیلی سخت گرفت، یه امتحانی که بعید می دونست این دانشجوهاش قبول بشن حتی، برای اینکه یک ارفاقی کنه، یه فورجه ای بده، به جای این که ده تا سوال بده یه سوال اضافی هم داده بود. مثلا یازده تا سوال داد وگفت : اگر که کسی نتونست اینا رو جواب بده، این سوال یازدهمی آسون باشه ، اون رو جواب بدن شاید قبول بشن .بچه ها ، او روز اکثر بچه های کلاس امتحان رو افتادند. یعنی چی؟ یعنی نمره قبولی رو نگرفتند، یعنی بیشتر بچه های کلاس نمره شون از ده بیشتر نشد .حالا مصطفی چه کار کرد؟! معلمشون که اومد نمره ها رو اعلام کنه، مثلا می گفت : که محمدپور پنج، حسینی هشت، هرکی یه نمره. وقتی رسید به چمران گفت: چمران! تو کی هستی پسر؟
تو چقدر نابغه ای، نمره تو بیست و دو شده ، یعنی علاوه بر اینکه این نوع سوالات سخت رو جواب دادی این سوال ارفاقی من رو هم درست جواب دادی. نمره ی تو بیست و دو شده !! حالا تو خودت بگو من چه جوری به تو نمره بدهم، این نمره رو چه جوری من بنویسم؟ ما تا بیست نمره داریم تو شدی بیست و دو؟!!
- باعث افتخار دین خدا
می بینید بچه ها !! چقدر آدم زرنگی بود! بهش می گفتند مصطفای چمران، تو برای چی اینقدر درس می خونی؟ تو چرا اینقدر چقدر تلاش می کنی نمره های خوبی بگیری؟ برای چی تلاش می کنی انقدر علمت زیاد بشه؟! میگفت: من مذهبی ام. من رو، در جامعه مردم به بنده ی خدا می شناسند، می گن این مذهبیه، اگر من درسم خوب باشه، نمره هام خوب باشه، علمم زیاد باشه، مردم میگن ببین! این مذهبی ها چقدر زرنگن . می گن ببین اینهایی که بنده خدا هستند و به حرف خدا گوش میدن، درسهاشون هم بهتره، این ها اتفاقا زرنگ تر هم هستند. من می خوام باعث افتخار دین خدا باشم. من می خوام کاری کنم مردم بگن، آفرین به مصطفی چمران. این مصطفی چمران نماز می خونه که اینقدر نمره هاش خوبه. روزه می گیرد که انقدر نمره هاش خوبه، به حرفهای پدر ومادرش گوش میده که آنقدر درسهاش خوبه. من می خوام یه کاری نکنم که آبروی دین رو ببرم. می بینید بچه ها، برای درس خوندنش نیت داشت ، درسش رو برای خدا می خوند، نه برای این که نمره بیاره تا به بقیه پز بده و بقیه خجالت بکشند، نیت می کرد برای خدا درس می خوند، به فقرا کمک می کرد و هر کاری را انجام می داد، برای خدا بود.
- دستگاه جوراب بافی
اما بچه ها ، این بابای آقا مصطفی، همونطور که قسمت قبلی گفتم خیلی فقیر بود، اصلا اوضاع مالی خوبی نداشتند، البته باباش می تونست جنس هاش رو خیلی گرون بده تا پولدار بشن ، ولی باباش این کار رو نمی کرد چون باباش می خواست نون حلال ببره سر سفره، آفرین همتون دیگه یاد گرفتید ... یه روز این دستگاه جوراب بافی باباش ، یه تیکه اش خراب شد، گفتم که بابای آقا مصطفی یعنی حسن آقای چمران جوراب می بافت، این دستگاه ش خراب شد. حالا باید چیکار می کردند؟!
باید صبر می کردن تا از خارج، اون قطعه رو وارد می کردند. خب اون زمان، زمان جنگ جهانی دوم بود. ایران اوضاعی بود، شلم شوربایی بود.، اصلا شرایطی اونجوری نبود که برند دستگاه از بیرون بیاورند، نمی تونستند. حالا بقیه جوراب بافها هم همه گیر این دستگاه بودن. این دستگاه خراب شده بود چی کار می خواستند بکنند؟! چه جوری می خواستند این دستگاه رو وارد کنند؟ این آقای مصطفی اینجا هم از مغزش استفاده کرد، کله اش رو به کار انداخت، فکر کرد و گفت: بابا من می تونم این دستگاه رو برات بسازم، چند روزی نشست و مشغول ساخت اون قطعه دستگاه شد. بچه ها، مصطفی اون زمان خیلی سن و سال نداشت ، مثلا دبیرستانی بود. شروع کرد به ساختن اون قطعه دستگاه، چند روزی بیشتر طول نکشید که موفق شد اون دستگاه رو که فقط خارجی ها می تونستند بسازند توی داخل ایران بدون هیچ امکاناتی تولید کنه. اون دستگاه رو که ساخت و به پدرش داد. باباش باورش نمی شد!! یعنی مگه می شه پسر به این کوچیکی بتونه دستگاه به این سختی رو بسازه؟! باباش دستگاه رو امتحان کرد و دید اتفاقا این دستگاه از اون خارجی هاش بهتر هم هست.
- گرون فروشی نکنیم !
بعد از این ، بابای مصطفی چمران، کار جوراب بافی رو کنار گذاشت و خط تولید این دستگاه رو راه اندازی کرد ، این دستگاه رو می ساخت و به جوراب بافهای دیگه می داد تا اون ها هم بتونند جوراب بسازند.
اما بچه ها، بابای مصطفی باز هم این دستگاه رو گرون نمی فروخت، آخه تو اون موقعیتی که همه بهش نیاز دارند و همه گیر این دستگاه هستند، این بابای آقا مصطفی گفت: من نون حرام سر سفره زن و بچه هام نمی برم. حالا که مردم نیاز دارند نباید با قیمتی بدم که این طفلک ها مجبور بشند بخرند. هر قیمتی که من بگم اینها می خرند ولی من نباید هر قیمتی بدهم. من خدا دارم، من بنده خدا هستم، من به حرف خدا گوش می کنم . خدا گفته وقت گرفتاری مردم، گرون فروشی نکنیم. اتفاقا اون موقع ارزون تر بدید تا گره زندگی مردم باز بشه.بابای مصطفی این کار رو کرد. دستگاهاش رو با قیمت خیلی ارزون می فروخت، مثلا اگر می تونست صد تومن بده ، پنج تومن می داد. کسی باورش می شه انقدر ارزون می داد؟! آره، آره این جوری می داد. چرا؟ چون نمی خواست روی بقیه فشار بیاد، چون نمی خواست بقیه اذیت بشن . اصلا بابای آقای مصطفی می تونست از این دستگاه پولدار بشه و بالا ی شهر تهران یه زندگی خوب برای خودش درست کنه. مثلا سالی یه سفر مشهد برن ، سفر خارجی برن ، کربلا برن ، نه نه نه ....
بابای مصطفی گفت : من هر پولی رو نمی خوام، من پول حلال می خوام، پولی می
خوام که براش زحمت بکشم، نمی خوام از یه چیز کم کلی پول بگیرم، بخاطر اینکه فقط من اون رو دارم.
- کمک به دوستان
حالا بچه های نابغه ای که این قصه ی قهرمانها رو می خونید ، از امروز تصمیم بگیرید، یه کسی مثل شهید مصطفی چمران بشید. این مصطفی چمران با اینکه اینقدر زرنگ و دانشمند بود و با اینکه انقدر درس می خوند و درسهاش خوب بود؛ اما هیچ وقت برای بقیه کلاس نمی گذاشت. چی کار می کرد؟ به بقیه علم ش رو یاد می داد. مثلا بچه هایی که درس هاشون ضعیف تر بود، پیش مصطفی می اومدن و می گفتند: داداش مصطفی، داداش می تونی این درس رو به ما یاد بدی یا نه؟ راستش رو بخوای ما هیچی یاد نگرفتیم ...
مصطفی می گفت : به روی چشم، من توی علم بخیل و خسیس نیستم، علم رو یاد می دم.
بعضی از دوستاش می گفتند: آخه داداش مصطفی، تو که داری این علم رو به اینها یاد میدی، خب این ها درس هاشون از تو بهتر میشه، از تو بالا می زنند ...
مصطفی می گفت : ببین، اینها خودشون رو بکشند وکلی تلاش کنند به من نمی رسند، چرا؟! چون من خیلی از شبها تا صبح بیدار موندم ودرس خوندم. کلی زحمت کشیدم، تلاش کردم، اینها به من نمی رسند.حالا اگر هم برسن اشکالی نداره، بزار تلاش کنند به من برسند ایرادی نداره، آره بچه ها، بچه های زرنگ، نابغه ها، نباید پز بدن که ما این استعداد رو داریم ، این هدیه ای از طرف خدا به شما ، شما که نباید این هدیه خدا رو به روی بقیه بیارید، به بقیه پز بدید. اتفاقا باید ازش در راه خدا استفاده کنید، در راه آموزش به کسایی که خیلی چیزی یاد ندارد.
اما بچه ها، بعد از اینکه آقای مصطفی قصه ما ، دانشگاه رفت و درسهای دانشگاه رو به بهترین شکل خوند و بهترین نمرات رو گرفت، بورسیه گرفت تا خارج از ایران درس بخونه. کدوم کشور؟ کشور آمریکا...
مصطفی چمران قراره شد آمریکا درس بخونه. حالا طلبتون قسمت های بعد می خوام ماجراهای جذاب و شنیدنی درس خوندن مصطفی چمران تو کشور آمریکا رو براتون تعریف کنم. تا قسمت های بعد ....
سفر به آمریکا رایگان
🔴ماجرای دعوت کردن از مصطفی چمران برای رفتن به آمریکا🇺🇸
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای درس خوندن های آقا مصطفی چمران رو تعریف کردم و گفتم که این آقا مصطفی چه نابغه ای بود، چه انسان زرنگی بود، ولی در عین حال که زرنگ بود و هوش خوبی داشت و درس ها رو خیلی خوب یاد می گرفت ، علمش رو به دیگران هم آموزش می داد، خسیس نبود که بگه فقط من بلد باشم، بقیه هیچی بلد نباشن . براش مهم بود که دوستان دیگرش هم درس شون خوب
بشه...
- تعصب به کشور
آقای مصطفی چمران چند سالی تو ایران بود و توی دانشگاه تهران درس خوند و دانشجوی ممتاز شد و هر سال بهترین نمرات رو می گرفت برای همین ازش دعوت کردند تا به کشور آمریکا بره و اونجا درس بخونه. آره بچه ها ، از قدیم الایام این کشورهای پیشرفته، این کشورها که پول دارند از این کارها می کردند. دانشمندان و نابغه های یک کشور، آدم زرنگ ها رو می گرفتند و به کشور خودشون می بردن و اونجا درس می خوندند، بعد هم توی کشور خودشون مشغول به کار می شدن. یعنی انگار نه انگار که این آدم زمانی مال کشور خودش بوده ، انگار نه انگار که ایرانی بوده....
اما بعضی ها بودند که تعصب داشتند، اینها کشور شون براشون مهم بود، کشور
شون مثل خانواده شون بود، روش حساس می کردن و می گفتند : من اگر به جایی رسیدم ، باید به کشور خودم بیام و برای مردم کشور خودم کار کنم. این جوری نباشه که من تو آمریکا درس بخونم و اونجا بهترین امکانات رو ببینم بعد برای آمریکا کار کنم. کمکشون کنم که بمب بسازند روی سر مردم دنیا بندازند. بعضی
ها اینجوری بودن، بعد از پایان تحصیلات شون همونجا زندگی می کنند و برای آمریکایی ها کار می کنند؛ اما بعضی ها هستند که روی وطن شون حساسند و کشورشون براشون مهمه، مثلا آقای مصطفی چمران. پروفسور حسابی....
انشاالله قصه این دانشمندان رو توی فرصت ، دونه دونه براتون تعریف می
کنم....
- بورسیه آمریکا
آقای مصطفی چمران بعد از اینکه ازش دعوت کردند تا به آمریکا بره و درس بخونه، یه چند وقتی فکر کرد، با اساتیدش مشورت کرد و بعد هم تصمیم گرفت به کشور آمریکا بره تا درس بخونه و دانشمند بشه، تا بتونه یک خدمتی به همه انسانهای دنیا بکنه. برای همین آقا مصطفی به همراه تعداد دیگری از دانشجوهای ایرانی سوار هواپیما شدند و به طرف کشور امریکا حرکت کردن...
- آمریکا بهشت روی زمین !!
اون زمان بچه ها برای یه عده ای، آمریکا بهشت روی زمین بود یعنی فکر
می کردندآمریکا بهترین جای دنیاست، فکر می کردند زندگی فقط تو آمریکا درسته، هر جای دیگه ای آدم زندگی کنه ضرر کرده. البته یواش می گم، در گوشی می گم هنوز هم هستند از این جور آدم ها. ولی اون زمان خیلی زیاد بودند.دانشجوهای ایرانی که به آمریکا می رفتند ، اصلا خودشون رو گم می کردند. فراموش می کردند که مسلمانانند، فراموش می کردند که ایرانی اند، عین امریکای ها زندگی می کردند، عین اونها رفتار می کردند. مثلاً : دختر خانم ها که پاشون به آمریکا می رسید ، فورا روسری از سرشون در می آوردند. آقا پسرها هم به دخترها دست می دادن . مهمونی های همه جوره می رفتند، اصلا یه کارهایی می کردند، ولی این آقا مصطفی از اون آدمها نبود، از اونهایی نبود که خودش رو فراموش کنه، فراموش کنه که مسلمانانه فراموش کنه که بنده خداست فراموش کنه که عاشق امام علی و امام حسینه.
- عمل به دستورات خدا
مصطفی چمران از این آدمها نبود، برای همین توی آمریکا هم مثل زمانی که توی ایران بود نمازش رو مرتب می خوند و نمازهاش رو اول وقت می خوند. تو آمریکا که بود به نامحرم نگاه نمی کرد، مثل خیلی از دانشجوهای ایرانی دیگه، به هر مهمانی نمی رفت. مهمونی هایی که دختر و پسر قاطی بودند نمی رفت، هر چیزی نمی خورد، بعضی ها یه چیزهایی می خوردند که عقل شون رو می پروند، آدمهای بی عقل، اینجوری اند دیگه، یه چیزهایی می خورند که همان عقل کوچولوشون هم بپره و بره ؛ اما مصطفی از این کارها نمی کرد. ایشون به دستورات خدا تو کشور آمریکا عمل می کرد. خیلی کار بزرگیه !!...
بچه ها. توی ایران شما نبینید چون توی خانواده های خوب بزرگ می شید و پدر و مادر شما نماز می خونید.
مصطفی قصه ما، تو امریکا، تو اونجایی که خبر از دین ، نماز ، خدا و قرآن و این چیزها نبود. حتی دوستهاش، دانشجوهای ایرانی هم نماز نمی خوندند و همه چیز رو کنار گذاشته بودند ولی مصطفی نماز می خوند و ارتباطش رو با خدا حفظ کرده بود. همین طوری که تو ایران با خدا دوست و رفیق بود، تو آمریکا هم با خدا دوست و رفیق بود. فرقی نمی کنه که، هر جای کره خاکی که بری خدا همون خداست، ما هم همون بنده. مصطفی اینطوری بود.
- ظلم شاه به مردم
مصطفی تو کشور آمریکا فقط درس نمیخوند و مثل همون دوران کودکی و نوجوانیش درد و دغدغه مردم رو داشت، به فکر فقیرهای توی ایران بود . خب چه کار می کرد مثلا ؟!
آهان مصطفی، اون زمان به یک نتیجه خیلی مهم رسیده بود. بگم چه نتیجه ای بچه
ها ؟! بهتون بگم؟! مصطفی به این نتیجه رسیده بود که علت اصلی مشکلات کشورمون ایران به خاطر شاه ، به خاطر اینکه شاه کاری نمی کنه و نمی خواد اوضاع رو درست کنه ، شاه می تونه هر کاری دلش می خواد انجام بده و می تونه آدمهای بد رو برداره و به جاش آدمای خوب رو بگذاره، ولی این کار رو نمی کنه.
مصطفی بعداً فهمید شاه خودش چقدر آدم بدیه و چقدر در حق کشورمون ظلم کرده، اصلا بچه ها یه کارهایی کرده که من اصلا نگم دیگه، مثلا یک چیز کوچولوش رو که بخوام بهتون بگم این بود که : خانواده شاه و داداش شاه از کشورهای خارجی مواد مخدر وارد ایران می کردند، کسی هم بهشون گیر نمی داد. چرا؟! چون داداش شاه بود، چون خواهر شاه بود هیچ کسی بهشون گیر نمی داد.
این محمد رضا پهلوی می دانست مواد مخدر چقدر برای جوون ها بده ، چقدر بهشون آسیب میزنه و خطرناکه ؛ اما چون داداش شاه بود و از این کار پول درمی آورد ، کاری باهاش نمی کرد .
- سازمان ملل
مصطفی چمران، از همون زمانی که به آمریکا رفت ، تصمیم گرفت با شاه ایران مبارزه کنه. چه مبارزه ای؟! چیکار کنه مثلا ؟
آهان مثلا مصطفی چمران به همراه تعدادی دیگر از دوستهاش جلوی سازمان ملل می رفتند، سازمان ملل یک سازمان بین المللی که همه ی کشورها اونجا نماینده دارند...
مصطفی و دوستانش جلوی سازمان ملل، پلاکارد بالا می بردند و یه چیزهایی رو کاغذ می نوشتند و در دست شون می گرفتند. روش چی نوشته بود؟ اعتراض به شاه ایران. روی اون کاغذها می نوشتند ....
شاه ایران داره مردم رو بیچاره می کنه شاه ایران داره مردم رو فقیر می کنهشاه اجازه نمیده کسی بهش اعتراض کنهشاه داره خیلی مردم ایران رو اذیت می کنهاینها رو روی پلاکاردها می نوشتند و بالا می گرفتند ، خبرنگاران از کل دنیا می اومدند از اینها عکس می گرفتند و بعد تو کل دنیا پخش می شد. مصطفی چمران با دوستهاش این کار رو می کردند.
- خبر به گوش شاه رسید !
خبر به گوش شاه رسید، شاه حسابیِ حسابی عصبانی شدو با سفیر ایران تو کشور آمریکا یعنی نماینده ایران تو کشور آمریکا تماس گرفت و با عصبانیت
گفت: ای مردک نادان، تو اون جا چه غلطی می کنی؟ تو نشسته ای و علیه ما پلاکارد بالا می برند؟ خاک تو سرت کنند، خاک تو سرت کنند .
اون سفیر می گفت : سرورم، سرورم مرا ببخشید، از دستمان در رفت، کاری نمی شد کرد.
شاه عصبانی شد و با عصبانیت گفت : غلط کرده اید، تو رفتی آنجا چه می کنی ؟ حداقل جلوی آنها را باید بگیری دیگر"
بعد هم بچه ها شاه با عصبانیت تلفن رو کوبید، آقا اینکار رو شاه کرد، این سفیر ایران تصمیم گرفت این!! به دانشجویانی که جلوی سازمان ملل پلاکارد بالا بردند و چیزی نوشتند ، بهشون بگید بیان .بچه ها ، مصطفی زرنگ تر از این حرفها بود و خودش جلوتر پیش سفیر ایران رفت و شروع کرد به تهدید کردن وگفت: یا پیغام ما رو به شاه می رسونید یا ما باز هم به این کارهامون ادامه می دیم... سفیر گفت : پیغامتون چیه؟مصطفی گفت: پیغام ما به شاه اینکه مردم بیچاره ایران رو که زندانی کردی آزاد کن. اونهایی که تو خیابون اومدند و گفتند شاه اینقدر ظلم نکن .... رو گرفتی زندانی شون کردی و اذیتشون می کنی، اونها رو آزاد کن، ما چیز زیادی از تو نمی خوایم، اینقدر بدجنس نباش، همین رو به شاه بگو.
سفیر گفت : ای دانشجوهای احمق، آخر من چگونه این حرفها را به عالی حضرت جناب شاه بگویم! عقل تو کله شما ها نیست !!
مصطفی گفت: من این حرف ها حالیم نمی شه، باید این پیغام ما رو به شاه برسونی وگرنه دفعه بعد یه کار بدتر می کنیم.
حالا می خواهید بدونید این مصطفی و دوستهاش چه کار بدتری کردند؟ شاه رو چه تهدیدی کردند ؟ قسمت بعد براتون تعریف می کنم.
ازدواج آقا مصطفی رایگان
🔴ماجرای ازدواج آقا مصطفی و پروانه خانم💍🦋
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر کردن آقا مصطفی چمران به کشور آمریکا رو تعریف کردم و گفتم که اینقدر آقا مصطفی زرنگ و نابغه بود که وقتی دید تو آمریکا می تونه بهتر درس بخونه و علم بیشتری بدست بیاره، تصمیم گرفت به کشور آمریکا سفر کنه ؛ اما این رو هم بهتون گفتم که مصطفی مثل بعضی های خودش ، دینش و ایرانی بودنش رو فراموش کنه. نه، نه، مصطفی از این آدمها نبود. آقا مصطفی اونجا نمازش رو اول وقت و مرتب می خوند، روزه هاش رو می گرفت و به دستورات اسلام دقیق گوش می داد.
از طرف دیگه این آقا مصطفی خیلی نگران مردم و فقرا بود و به اونها فکر می کرد. با خودش می گفت : این شاه هیچ کاری برای مردم نمی کنه، از طرف دیگه اگر کسی بهش اعتراض کنه با گلوله مردم رو می زنه. این شاه خیلی آدم بدیه.
- کینه ی شاه
بچه ها ، اون زمانیکه مصطفی توی ایران بود .یک دفعه سربازان شاه به دستور خود شاه به دانشگاه شون حمله کردند و کلی از دانشجوها و دوست های مصطفی رو به شهادت رسوندند. مصطفی از همون جا کینه ی شاه رو به دل گرفته بود. بعد هم که مصطفی به آمریکا رفت، شروع به کار کردن علیه شاه کرد ، چیکار می کرد؟! مثلا برای دوستانش سخنرانی می کرد ، برای آن کسایی که دور و برش بودند تعریف می کرد که شاه چه
آدم بدیه و چه کارهایی کرده،....
مصطفی و دوستاش یک جمع و تشکیلاتی درست کردند و اونجا روشنگری می کردند، و برای دوستان دیگرشون جهاد تبیین انجام می دادند و می گفتند که : شاه ایران چه انسانیه، داره چه کارهایی می کنه. مصطفی و دوستاش جلوی سازمان ملل رفتند و یک پلاکاردهایی که توش شعار علیه شاه نوشته بود رو بلا گرفتند وعلیه شاه هر کاری می تونستند می کردند. بعد هم به سفارت ایران رفتند و به سفیر ایران گفتند که : به این شاه بگو بشینه سر جاش، بگو انقدر در حق مردم ظلم و اذیت نکنه، زندانی هان رو آزاد کنه وگرنه ما میدونیم و شاه ....
- دعوت شرکت ناسا
بچه ها، این آقا مصطفی توی کشور آمریکا هم علاوه بر اینکه دستورات خدا رو گوش می داد و نماز می خوند و روزه می گرفت ، درس هاش هم خوب بود، یعنی این کارهای سیاسی و مبارزاتی اش باعث نمی شد که درس نخونه، مصطفی خیلی
خوب درسهاش رو خوند. اینقدر درسش خوب بود که خیلی از شرکتهای آمریکایی
ازش دعوت کردند که اونجا کار کنه، مثلا کجا؟ مثلا ناسا.
بچه ها می دونید ناسا چیه؟ ناسا یک شرکته تو حوزه هوا فضا فعالیت می کنه، یعنی چی ؟! یعنی این هواپیماهایی که آمریکایی ها رو سر کشورهای دیگر بمب می اندازند، اینها زیر نظر ناساست، ناسا ، به دولت آمریکا کمک می کنه که از این کار را بکند ؛ البته ناسا به آسمون هم ماهواره می فرسته، از طرف دیگه ناسا فضانورد هم به آسمون ها می فرسته ....
ناسا ، به کشور آمریکا تاحالا خیلی کمک کرده که روی سر کشورهای دیگه بمب و موشک بندازند. این شرکت ناسا به مصطفی پیشنهاد همکاری داد، یک حقوق خیلی خیلی خوب هم گفت. ناسا گفت : شما پیش ما کار کن یه حقوقی بهت می دیم که کیف کنی، بهترین زندگی رو اینجا داشته باشی.. اما مصطفی گفت : نه من به شما کمک نمی کنم، چرا؟ چون شما دارید روی سر مردم بیچاره دنیا بمب اتم می اندازید، چون شما اگه قوی بشید می تونید بیشتر به مردم دنیا زور بگید.بچه ها می دونید بمب اتم چیه؟ بمب اتم یک بمب هایی که آمریکای تا حالا تو دنیا فقط انداختند، یک بمب هایی که اگر روی شهری بیفته کل شهر رو نابود می کنه، مثلا اگر بیفته روی شهر مشهد یا اصفهان، کل شهر نابود میشه. وای باورتون می شه؟!
آمریکایی ها تا الان دو تا بمب اتم ، توی کشور ژاپن انداختند ، اون موقع دو تا از شهرهای ژاپن رو با خاک یکی کردند.
حالا همین ها اومدند به آقا مصطفی چمران می گفتند: بیا با ما همکاری کن، تو خیلی نابغه ای، تو خیلی زرنگ و درس خونی، بیا به ما کمک کن.مصطفی گفت: من هرگز به شما کمک نمی کنم، چند تا شرکت دیگر هم پیشنهاد می دادند. در آخر مصطفی شرکتی رو انتخاب کرد که کار تحقیقاتی و پژوهشی انجام می داد و این کارش به نفع آمریکایی ها نبود....
- پروانه خانم
آقا مصطفی قصه ما، توی سن بیست و نه سالگی تصمیم گرفت ازدواج کنه. با کی ازدواج کنه؟ با یک دختر خانوم آمریکایی. چه جوری؟!این دختر خانم مسلمون بود یعنی به حرف و دستورات خدا گوش می داد. از طرف دیگه این آقا مصطفی بهش گفت : من مسلمانم، مثل شما، من بنده خدایم، من به همه ی همه ی حرف های خدا گوش میدم، حاضرید با من زندگی کنید؟پروانه خانم گفت : بله ..بعد آقا مصطفی گفت :یکی از مهمترین دستورات خدا اینه که ما تو راهش جهاد
و تلاش کنیم، با دشمنهاش بجنگیم، حاضرید با من زندگی کنید؟پروانه خانم گفت: بله. آقا.
مصطفی گفت: ببینید منظور من اینه، یعنی اگر یک زمانی لازم بشه من امریکا رو ول می کنم و به کشورم میرم یا هر کشور دیگری، هر جا صدای مظلومی بلند باشه من میرم اونجا کمکش کنم، حاضرید با من زندگی کنید؟
پروانه خانم گفت : بله.
بچه ها، پروانه خانم فهمیده بود این آقا مصطفی چه مرد خوب ومهربونیه، چه انسان درست و پرهیزکاریه، برای همین می خواست هر جور شده با آقای مصطفی ازدواج کنه؛ مصطفی هم بعد از اینکه حسابی خط و نشون کشید و شرط گذاشت حاضر شد با پروانه خانم ازدواج کنه.
بچه ها، بر عکس شده بود ،معمولا اینجوری که دختر خانوم ها کلی شرط و شروط می گذارند و کلی درخواست دارند، اینجا برعکس بود، آقا مصطفی کلی شرط و شروط داشت .... \اصلا حرفش هم این بود، می گفت : من حاضر نیستم تا آخر عمر برای آمریکایی ها کار کنم، حاضر نیستم از این علم و مغزم و این همه استعدادی که خدا بهم داده برای دشمنان خدا استفاده کنم. من می خوام به درد مظلوم های عالم بخورم ، من می خوام یه انسان بی نظیر باشم، یک قهرمان واقعی باشم. پروانه خانوم هم گفت : باشه.خلاصه پروانه خانم و آقا مصطفی با هم ازدواج کردند و نتیجه این ازدواج شون سه تا بچه شد. اولین بچه شون دختر بود، اسمش رو روشن گذاشتند ، دومین بچه شون رحیم و سومی اش رو جمال گذاشتند، آقا مصطفی صاحب سه تا بچه شد.
- فیزیک پلاسما
کار و بار آقا مصطفی حسابی گرفته بود. حقوقی می گرفت که باورتون نمیشه! بخوام امروزیش رو بگم شاید ماهی چند میلیارد پول می گرفت، خیلی حقوق زیادی داشت. می دونید چرا؟ چون رشته ای که آقا مصطفی خونده بود، فیزیک پلاسما، کمتر کسی خوونده بود، تو دنیا کلا چند نفر این درس رو خونده بودند، برای همین
خیلی علمش عجیب غریب و مورد نیاز بود و کمتر کسی بود که این چیزها رو یاد گرفته باشه. برای همین یه حقوق بسیار زیاد بهش می دادند. یه خونه خیلی خوب داشت، یه زندگی فوق العاده عالی داشت، یک خانم مهربان به نام پروانه، سه تا بچه قشنگم داشت.
اما بچه ها، اصل زندگی این قهرمان ما از اینجا شروع میشه، مصطفی بعد از اینکه همه چی داشت یک تصمیم خیلی مهم برای زندگیش گرفت. مصطفی تصمیم گرفت از آمریکا بیرون بیاد و به درد انسانهای مظلوم جهان بخوره. یعنی با ظالم ها و آدم های بدجنس بجنگه، با اونایی که دارند در حق مردم دنیا ظلم می کنند بجنگه. برای همین مصطفی تصمیم گرفت از کشور آمریکا به طرف کشور مصر بره ، بره مصر چیکار کنه؟ مصر چه خبره؟
آهان ادامه قصه و ماجراهای جذاب و هیجان انگیز زندگی آقای مصطفی چمران باشه برای قسمت بعدی ...
چریک شدن مصطفی رایگان
🔴ماجرای رفتن🛩 آقا مصطفی از آمریکا برای آموزش نظامی
- تصمیم بزرگ
- فنون نظامی
- حقوقی در کار نیست !!
- زندگی در مصر
- خستگی ناپذیر
- پرورش رزمنده
رفتن به کشور لبنان رایگان
🔴ماجرای سفر آقا مصطفی به لبنان✈️ و دیدار با امام موسی صدر🤝
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تصمیم مهم آقا مصطفی رو گفتم. آقا مصطفی تصمیم گرفت که از کشور آمریکا بیرون بیاد و به طرف کشور مصر بره . اونجا چیکار کنه؟ آموزش نظامی ببینه، تا دوره چریکی ببینه، تا آماده بشه برای جنگیدن با ظالم ها، بدجنس ها و سربازهای شاه.
خلاصه آقای مصطفی این تصمیمش رو با خانمش درمیان گذاشت و بعد هم به همراه خانومش و سه تا بچه هاش سوار هواپیما شدند و به کشور مصر رفتند.
- انقلاب مردم
آقا مصطفی توی این دوره چریکی که میدید خیلی عالی و درجه یک بود؛ اما یه مدتی که گذشت آقا مصطفی احساس کرد که این کارش، خیلی کار به درد بخوری نیست.
خصوصاً اینکه امام خمینی با مبارزه ی نظامی با شاه مخالف بود. امام خمینی می گفتند : ما باید کاری کنیم که مردم خودشون انقلاب کنند، یعنی چی خودشون انقلاب کنند؟ ! یعنی مردم توی خیابانها تظاهرات کنند و بگن که شاه رو نمی خوان. مردم خودشون باید این تصمیم رو بگیرند. اینکه ما دست به اسلحه بشیم و با مأموران و سربازای شاه بجنگیم، این وسط چهار تا از مردم هم به شهادت برسند این کار فایده نداره، این کار به درد نمی خوره. مصطفی یک دیداری با امام خمینی داشت. توی یک سفری، مصطفی و چند تا از دوستهاش به شهر نجف اومدن. آخه اون زمان امام خمینی رو، شاه به کشور عراق و شهر نجف تبعید کرده بود. مصطفی یک دیداری با امام خمینی داشت و چند دقیقه ای با همدیگر صحبت کردند که مصطفی نظرش تغییر کرد.
- اختلاف نظر با رئیس جمهور مصر
از طرف دیگه هم اون رئیس جمهور مصر با مصطفی یه مقداری مشکل و اختلاف نظر داشتند. اون یه حرفهایی می زد و مصطفی حرف های دیگر می زد. اون یه چیزهایی قبول داشت که مصطفی قبول نداشت.
برای همین بعد از سه – چهار- پنج سالی که گذشت مصطفی احساس کرد دیگه مصر جای موندن نیست. باید بره؟ حالا کجا بره؟
مصطفی آماده شد که به همراه خانواده اش به طرف کشور آمریکا برگرده ؛ اما بین راه مصطفی به کشورهای اروپایی رفت و اونجا برای دانشجوهای ایرانی سخنرانی می کرد. بالاخره توی دنیا مصطفی چمران معروف شده بود. آخه اون رشته ای و درسی که مصطفی خونده بود رو هیچ کسی نخونده بود.
بهتون گفتم یه بار، چند نفر توی دنیا کلاً اون درس و رشته رو خونده بودند.
مصطفی یه انسان بی نظیر بود. علمی که مصطفی داشت فوق العاده بود. مصطفی شروع می کرد برای دانشجوها سخنرانی کردن، براشون تبیین می کرد و توضیح می داد که چه خبره و دنیا دست کیه، آمریکا چه خبره، توی ایران چه خبره؟ شاه دارد چه کار می کنه !!
- شیعیان مظلوم لبنان
تو یکی از همین سفرها که مصطفی به کشور آلمان رفته بود ، به مصطفی خبر دادند که اونجایی که تو دلت میخواد کشور لبنانه، تو باید به طرف کشور لبنان بری تا اونجا بتونی به همه اهدافی که داری برسی، مگر نمی خوای به درد بخور مظلومین باشی، مگر نمی خواهی به فقرا کمک کنی، مگر نمی خوای به فریاد
نیازمندها برسی، مصطفی گفت: خب چرا؟!! گفتند: توی لبنان شیعیان خیلی مظلومند و بهشون ظلم می کنند، از طرف دیگه این اسرائیل نامرد هم توی خاک لبنان وارد شده و به خاک لبنان تجاوز می کنه،
مردم لبنان رو می کشه. اونها خیلی مظلومند، خصوصا شیعیانش.
مصطفی گفت : خب؟ بهش گفتند: مصطفی توی لبنان یه آقاییه، یه روحانیه، سیدیه به نام امام موسی
صدر. این آقای امام موسی صدر توی لبنان اومده و داره فرماندهی میکنه و کاری می کنه تا شیعیان رو از مظلومیت دربیاره. مصطفی که این رو شنید خیلی خوشحال شد، گفت : چقدر عالی من همین رو می خوام. من می خوام برم به آقای امام موسی صدر کمک کنم.
- دیدار با موسی صدر
مصطفی با موسی صدر یه دیدارهایی با هم داشتند، یک صحبتهایی هم باهم کردند، مصطفی فهمید اون جایی که باید بره آمریکا نیست، باید به لبنان بره.
برای همین دوباره با پروانه خانم صحبت کرد. گفت : پروانه خانم ما به آمریکا باز هم بر نمی گردیم و به لبنان می ریم .
پروانه خانم گفت: آخه لبنان چه خبره دیگه؟
مصطفی گفت: لبنان جنگه و اسرائیلی ها در حق انسانهای مظلوم، ظلم می کنند.
از طرف دیگه شیعیان خیلی اونجا مظلومند. من باید برم به فریادشون برسم.
پروانه خانم بازهم گفت : باشه.
بچه ها، این بار رفتن به لبنان با مصر خیلی فرق داشت. مصر با لبنان متفاوت بود. توی مصر جنگ و درگیری و بمب و بُکُش بُکُش نبود ؛ اما توی لبنان اوضاع خیلی خراب تر از این حرف ها بود. پروانه خانم نمی دونست دارند کجا میرن ! مصطفی وسایلش رو جمع کرد و به همراه پروانه خانم و بچه هاشون به طرف کشور زیبا و خوش آب و هوا لبنان اما مظلوم راه افتادن .
- اوضاع لبنان
بچه ها ، شما الان لبنان رو نبینید، الان توی لبنان حزب الله هست. حزب الله نمی گذاره اسرائیلی ها هر غلطی که دلشون می خواهد بکنند، هر کاری که می خواهند بکنند، هر اشتباهی بکنند. حزب الله خیلی سفت وایستاده، ولی اون زمان بچه ها شیعیان خیلی مظلوم و فقیر بودند، اصلا غذای درست حسابی پیدا نمی کردند که بخورند. از طرف دیگه این اسرائیلی ها هر روز روی سرشون موشک می نداختند. خیلی اوضاع سخت بود. توی لبنان هر کی ساز خودش رو می زد. هر کی می خواست رهبر باشه و بقیه به حرف اون گوش بدن . برای همین بود که لبنان خیلی مظلوم و تنها بود.
این زمان توی ایران، جمهوری اسلامی هم نبود، حکومت شاه بود. شاه هم حرف گوش کن امریکا بود. هرچی آمریکا می گفت همون کار رو می کرد و هیچ حمایت و کمکی به لبنان نمی کرد.
- آموزش در مدرسه شیعیان
آقا مصطفی وقتی به لبنان رفت، شروع کرد به کارکردن. چی کار کرد؟!
مصطفی پیش امام موسی صدر رفت و گفت : امام موسی صدر هرچی تو بگی من گوش می دهم، من از امروز سرباز توام ، هرچی تو بگی. امام موسی صدر هم که دید یکی از بزرگترین دانشمندان دنیا پیشش اومده گفت : آقای چمران من از شما می خواهم تو یه مدرسه که ما برای شیعیان یتیم داریم ، برای شیعیان فقیرمون هست ، اونجا برید و بهشون آموزش بدید. چیزهایی که بلد هستید رو به اونها آموزش بدید، بهشون فنون نظامی یاد بدید، چریک بودن و جنگیدن یاد بدید.مصطفی هم گفت: ای به روی چشم، هرچی شما بگید.
مصطفی توی یه مدرسه ای رفت که البته همچنین مدرسه نبود، یه جورایی یتیم خونه بود. بچه هایی که باباهاشون به شهادت رسیده بودند و کسی نبود ازشون نگهداری کنه توی یتیم خانه ای آورده بودن و اونجا بزرگ می شدند. البته همون جا آموزش هم می دیدند. این یتیم خونه یا این مدرسه زیر نظر امام موسی صدر
بود. آقا مصطفی گفت : من هر چی بلدم ، به این بچه ها یاد می دهم، من از این بچه ها اولا یک انسانهای درس خوب و زرنگ درست می کنم، دوما یه آدمهای جنگجو و اسلحه به دست.مصطفی شروع کرد به این بچه ها آموزش دادن ؛ اما بچه ها همونطور که براتون گفتم توی کشور لبنان خیلی جنگ و تیر اندازی میشد، خیلی بمب می زدند.
- تو هم با ما بیا !!
یه روز که پروانه خانم به همراه بچه هاش توی خیابون راه می رفتند یک دفعه از اون ور خیابان یک صدای انفجار وحشتناک اومد و همه چیز به هم ریخت، چندین نفر کشته شدند. توی یه مغازه بمب گذاری کرده بودند و کلی آدم کشته شدند. پروانه خانم به همراه بچه هاش دویدند و یک گوشه ای پناه گرفتند. بعد هم نگاه کردند دیدند این انفجار باعث شده کلی انسان مظلوم دیگه به شهادت برسند و کشته بشند. پروانه خانوم که این منظره رو دید خیلی ناراحت شد و غصه خورد ؛ اما فورا نگران بچه های خودش شد. ترسید چه بلایی قراره بر سر بچه های خودش توی این کشور بیاد. با خودش گفت : اگر من اون ور خیابون بودم الان ما هم زنده نبودیم. الان من و سه تا بچه هام، همگی از دنیا رفته بودیم. برای همین به خونه رفت و یک تصمیم بسیار مهم؛ اما بد گرفت.
تصمیم گرفت که وسایلش رو جمع کنه، چمدون خودش و بچه هاش رو جمع کنه و از این کشور بره. مصطفی چمران که از مدرسه به خونه اومد ، دید پروانه حسابی حالش خرابه و ناراحته. پروانه با ناراحتی به مصطفی گفت : مصطفی من دیگه اینجا نمی مونم، همین امروز یه انفجار آن طرف خیابان شد. اگر من و بچه ها اون طرف
بودیم هممون کشته شده بودیم، من می خوام برم آمریکا. تو هم لطفا باهام بیا ...
مصطفی که این رو شنید یک مرتبه گفت ....
خب اگر دوست دارید بدانید آقا مصطفی چمران در جواب پروانه خانوم چی گفت و چه تصمیمی گرفت برای زندگیش، قسمت بعد رو بخونید تا جواب این سوال رو بگیرید ....
دلاوری های در لبنان رایگان
🔴ماجرای مبارزه آقا مصطفی و شاگردانش با دشمنان اسرائیلی 👊🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر آقا مصطفی چمران و خانواده اش به طرف کشور زیبا؛ اما مظلوم لبنان رو تعریف کردم. گفتم که آقای مصطفی خبردار شد که توی کشور لبنان یه روحانی سیدی به نام امام موسی صدر اومده و به نفع مظلوم ها کار می کنه و با این اسرائیلی های نامرد و بدجنس مبارزه می کنه تا نتونند به شیعیان ظلم کنند و اونها رو اذیتشون کنند. آقا مصطفی که متوجه شد که موسی صدر توی لبنان چه کار بزرگ و مهمی انجام میده تصمیم گرفت به همراه خانواده اش به طرف کشور لبنان بیاد و هر کاری که امام موسی صدر بهش گفت رو انجام بده، سربازی امام موسی صدر ر و انجام بده.
- من هرگز لبنان رو ترک نمی کنم !
براتون گفتم که یک روز خانم آقا مصطفی یعنی پروانه خانم توی خیابون داشت راه م یرفت که یه انفجاری شد و بعد پروانه خانم به خونه اومد و به آقا مصطفی گفت: من می خوام از این کشور لبنان به همون آمریکایی که بودیم برم و شما هم با ما بیا ....
آقا مصطفی به پروانه خانم گفت : من هرگز لبنان رو ترک نمی کنم. لبنان به وجود من خیلی نیاز داره. من باید اینجا باشم و به درد مظلوم ها بخورم. من اگر امروز لبنان رو رها کنم و به آمریکا ، دنبال یک زندگی راحت و خوب برای خودم برم ، فردا نمی تونم جواب خدا رو بدم. من باید اینجا بایستم و برای این شیعیان یتیم و مظلوم ، برای این کسایی که هیچ پناهی جز خدا و اهل بیت ندارند کار کنم اما پروانه خانم حسابی ناراحت بود واز جون خودش و بچه هاش ترسیده بود. برای همین پاش رو توی یه کفش کرد که من باید به آمریکا برم و اینجا نمی مونم. دست آخر آقا مصطفی گفت:اشکالی نداره، شما می تونید برید. چون من نمی تونم شما رو به زور اینجا نگه دارم. اگه کشته بشی خونت به گردن منه. شما می تونید به آمریکا برید ؛ اما من دیگه نمیام.
پروانه خانوم که این رو شنید یک دفعه بغضش ترکید وشروع کرد گریه کردن. آخه پروانه خانم عاشق آقا مصطفی بود و نمی تونست آقا مصطفی مهربان و دوست داشتنی و خوش اخلاق رو تنها بگذاره . پروان خانم گریه می کرد و می گفت: باشه مصطفی من به آمریکا می رم، قول بده هر موقع کارهای تو اینجا تموم شد برگردی پیشم، آخه من خیلی دلم برات تنگ میشه خلاصه بچه ها این پروانه خانم با اشک و آه و گریه از آقا مصطفی خداحافظی کرد و به زرف فرودگاه رفت .آقا مصطفی هم خیلی گریه کردچون اون هم زن و بچه هاش رو دوست داشت، اینطوری نبود که بگه ازشون سیر شده، دیگه از دست اونها خسته شده. نه، نه اینجوری نبود، عاشق زن و بچه اش بود؛ اما مصطفی می خواست لبنان بمونه تا برای مظلوم ها یک کاری بکنه، تا جلوی ظلم این آدم های بدجنس رو بگیره که این اسرائیلی ها نتونند انقدر اذیتشون کنند.
برای همین مصطفی از زن و بچه هاش خداحافظی کرد و اونها رو به فرودگاه بیروت فرستاد و خودش هم به مدرسه ای رفت که به بچه ها آموزش م یداد. خانواده مصطفی سوار هواپیما شدند و برای همیشه به طرف آمریکا رفتند و هیچ وقت آقای مصطفی چمران رو ندیدند....
- معامله با خدا
آقا مصطفی به طرف مدرسه رفت و شروع کرد به بچه ها آموزش دادن، منتها این بار حالش خیلی گرفته بود، مصطفی زن و بچه اش رو از دست داده بود، اما او با خدا معامله کرد. گفت : خدایا من زن و بچه ام رو به خاطره تو از دست می دهم، زن و بچه ام برند؛ اما من اینجا می مونم ، خدایا تو هوام رو داشته باش و من رو دوست داشته باش. خدایا تو عاشق من باش. چون مصطفی عاشق خدا بود و خدا رو دوست داشت. هر کاری که می کرد بخاطر این بود که خدا رو خوشحال کنه و خدا ازش راضی بشه. اصلا به خاطر خدا بود که مصطفی وایستاد، به خاطر اینکه خدا گفته هوای مظلومان رو داشته باشیم.
- جنگ با اسرائیل
خلاصه مصطفی توی لبنان موند و همچنان به آموزش بچه ها مشغول بود؛ اما امام موسی صدر که دید مصطفی انقدر خوب و با تعهده، انقدر کارهاش رو خوب انجام میده، به مصطفی گفت : مصطفی اگه میشه بیا با اسرائیلی ها بجنگ. اینها به خاک کشور لبنان حمله می کنند و این شیعیان مظلوم و تنها رو می کُشند، هر روز دارند تعدادی از شیعیان رو می کشند. از طرف دیگه غیر از اسرائیلی ها یک عده از مسیحی ها هم شیعیان رو می کشتند ...
بچه ها ، توی لبنان، مردم چند دسته بودند، هر گروه هم با هم دیگه مشکل داشتند. یه عده مسیحی ،یه عده شیعیان بودند، یه عده برادران اهل سنت و گروه های مختلف بودند ؛ اما بچه ها اینها اکثرشون با شیعیان مشکل داشتند. آخه چرا؟ چون شیعیان ضعیف بودند و کسی از این شیعیان محافظت نمی کرد. شیعیان دست به اسلحه نبودند، اون موقع جنگیدن بلد نبودن. آقا مصطفی تصمیم گرفت که شیعیان رو از مظلومیت در بیاره، برای همین به تعدادی از این بچه ها جنگیدن یاد داد، دوره چریکی گذاشت، به اینها آموزش داد که چه جوری بجنگند، چه جوری با اسلحه هاشون کار کنند.
بعد هم آقا مصطفی به طرف دشمن حمله می کرد و یارانش به طرف دشمن ها تیر اندازی می کردن . اونها که تیر می زدند ،اینها سرشون رو پایین می اوردن و قایم می شدند و سوار موتور می شدند و از این منطقه به او منطقه، آر پی جی رو برمی داشتند و به طرف دشمن پرتاب می کردند. موقعی که دشمن ها می خواستند حمله کنند، اینها مخفی می شدند. یک دفعه به دشمن ها حمله می کردند و به سمتشون تیراندازی می کردن ...
خلاصه این آقا مصطفی هر چی توی مصر یاد گرفته بود رو به این بچه ها یاد داد و خودش و این بچه ها به یه سپاه درجه یک، یه لشگر فوق العاده تبدیل شدن .
امام موسی صدر به این آقا مصطفی افتخار می کرد و عاشق اون بود. آقا مصطفی هم خیلی امام موسی صدر رو دوست داشت. موسی صدر یکی از اون قهرمانهایی که بچه ها باید قصه اش رو براتون تعریف کنم....
- زندگی در مدرسه
بچه ها در کنار این جنگهایی که آقا مصطفی داشت و با دشمن ها و اسرائیلی ها می جنگید، همچنان به مدرسه می رفت و درس می داد. منتها از زمانی
که خانم آقا مصطفی یعنی پروانه خانم و بچه هاش به آمریکا رفتند .آقا مصطفی خونه و زندگیش رو برداشت و به مدرسه اومد و شب ها با بچه ها می خوابید، روزها با بچه ها بلند می شد. به بچه ها آموزش می داد و مثل یک پدر براشون بود. آقا مصطفی دقیقا مثل یک بابا برای شیعیان یتیمی که باباها نداشتند بود. آقا مصطفی همه جوره هوای اونها رو داشت، یعنی اگر می دید یه بچه کوچولو دلش گرفته و یه گوشه ای نشسته و داره گریه می کنه . اولین کسی که می رفت پیشش و باهاش صحبت می کرد خود آقا مصطفی بود، آقا مصطفی هوای این بچه ها رو داشت و نمی گذاشت یتیمی اذیتشون کنه و احساس کنند که پدر و مادر ندارند....
آقا مصطفی روزهای عید کنار بچه ها بود و باهاشون جشن می گرفت، کنارشون بود و باهاشون بازی می کرد و براشون از خاطرات آمریکا و مصر می گفت ؛ اما بین خاطره هاش گاهی اوقات آقا مصطفی یاد پروانه می افتاد و زیر گریه می زد، اما هیچ وقت هیچ وقت آقا مصطفی از تصمیمی که گرفت بود پشیمون نشد.
خلاصه که نتیجه این زحمات آقا مصطفی و امام موسی صدر توی کشور لبنان، این شد که تونستند هسته اولیه حزب الله رو تاسیس کنه، اون زمان تو لبنان خبری از حزب الله نبود، این حزب الله قدرتمندی که الان می بینید جلوی اسرائیل می ایسته و با اونها می جنگه، این سید حسن نصرالله که امروز همه بهش افتخار می کنیم، اینها آن زمان نبودند و همون بچه هایی بودند که چمران و امام موسی صدر بزرگ کردند. آره بچه ها، نتیجه زحمات امام موسی صدر و آقای چمران این شد که تونستند حزب الله رو بعد از چند سال تو لبنان بوجود بیاورند. منتها اون زمانی که حزب الله به وجود اومد دیگه نه امام موسی صدر بود نه آقا مصطفی چمران. اما بچه ها، قسمت بعد می خوام یه ماجرای شیرین و دلنشین براتون تعریف کنم. ماجرای از تنهایی در اومدن دوباره آقا مصطفی. آقا مصطفی تصمیم گرفت بعد از اینکه پروانه خانم گذاشت و رفت و آقا مصطفی رو تنها گذاشت، تصمیم گرفت . دوباره ازدواج کنه، منتها با چه کسی؟ چه جوری شد؟ چه اتفاقاتی پیش اومد؟
ادامه اش باشه برای قسمت بعد.....
ازدواج مصطفی با غاده رایگان
🔴ماجرای زیبای ازدواج آقا مصطفی با دختر لبنانی(غاده جابر)💍
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای بازگشت همسر آقا مصطفی یعنی پروانه خانم به کشور آمریکا رو تعریف کردم و گفتم که پروانه خانم به همراه بچه هاش از لبنان رفتند و آقا مصطفی رو تنها گذاشتند. آقا مصطفی هم به اون مدرسه رفت و شروع به آموزش دادن بچه ها کرد و در کنار اون آموزشها، با دشمن های بدجنس و نابکار شیعیان هم می جنگید خصوصاً با اسرائیلی ها .... و نمی گذاشت هر کاری دلشان می خواهد بکنند.
- تنهایی مصطفی
اما بچه ها ، خیلی وقت از رفتن پروانه خانم گذشت و آقا مصطفی همچنان تنهای تنها بود، نه همسری داشت و نه بچه ای، فقط پیش این بچه های یتیم بود تا اینکه امام موسی صدر تصمیم گرفت ،آقا مصطفی رو داماد کنه. بالاخره آقا مصطفی دیگر همسر نداشت و برای همیشه پروانه خانم به آمریکا رفته بود و آقا مصطفی رو تو لبنان تنها گذاشته بود. از طرف دیگه این آقا مصطفی قصه ما خیلی احساساتی بود، یعنی از یک مرد معمولی چند برابر احساساتی تر بود. خب وقتی یه مرد خیلی احساساتی ، خیلی براش تنهایی سخته ، خیلی سخته که همسر ، همدم ، یاور نداشته باشه. برای همین امام موسی صدر تصمیم گرفت آقا مصطفی رو داماد کنه. یه دختر خانمی به نام غاده بود ، این غاده، نویسنده بود. یه نویسنده خیلی خوبی بود ؛ اما خانواده ی مذهبی نداشت، یعنی خانواده اش از اینهایی نبودند که حجاب رو رعایت کنند. خیلی اهل دین، نماز و روزه و .... نبودن و خیلی اهل این چیزها نبودند ولی خود این دختر ، مقید به دین بود.
یک روز امام موسی صدر از این خانم غاده جابر دعوت کرد که پیشش بیاد تا باهاش صحبت کنه. خانم غاده ، از امام موسی صدر بدش می آمد، چرا ؟! چون فکر می کرد امام موسی صدر داره توی کشورش جنگ درست می کنه درحالی که برعکس بود، امام موسی صدر داشت با دشمن ها و آدم بدها می جنگید. به هر حال غاده خانم پیش امام موسی صدر اومد تا با امام موسی صدر صحبت کنه و امام موسی صدر بهش گفتند : شما که اینقدر قلم خوبی دارید، انقدر خوب می نویسید، چقدرخوب می شد توی این دبیرستان ما بیاین و در یتیم خانه ای که ما داریم به بچه ها نویسندگی یاد بدید.
غاده خانم که این رو شنید گفت :من اصلا نمیام، من با شما همکاری نمی کنم. بعد هم از اونجا بیرون رفت. امام موسی صدر دنبالش رفت وگفت : به پیشنهادم فکر کنید، می خوام به اینها درس بدید، پول خوبی هم بهت میدم، مشکلی نداره. غاده خانم قبول نمی کرد و اصلا زیر بار نمی رفت تا اینکه یک اتفاقاتی افتاد. یک ماجراهایی پیش اومد که این غاده خانم با آقا مصطفی آشنا شد.
- نقاش فوق العاده
آقا مصطفی نقاش فوق العاده بود وخیلی نقاشی های قشنگی می کشید. یه روز این غاده خانم یکی از نقاشی های آقای مصطفی رو دید خیلی خوشش اومد گفت : این رو کی کشیده؟! بهش گفتند: یه آقایی به نام مصطفی چمران، اون این نقاشی رو کشیده، دوست داری ببینیش؟ غاده گفت : آره دوست دارم.
خلاصه غاده خانم، پیش آقای مصطفی اومد و همدیگر رو ملاقات کردن و ازش پرسید: این نقاشی کار شماست؟ آقا مصطفی گفت: بله، این نقاشی رو خودم کشیدم. غاده خانم از آقا مصطفی خیلی خوشش اومد. اصلا بچه ها این آقا مصطفی انقدر جذاب و مهربون بود، انقدر دلنشین بود که هرکسی می دیدش ازش خوشش می اومد.
- خواستگاری
بالاخره امام موسی صدر این پیشنهاد رو به آقا مصطفی داد و گفت : آقا مصطفی این غاده خانم دختر خوبیه، پیشنهاد می کنم به خواستگاریش بری و باهاش ازدواج کنی.آقا مصطفی هم که مدت خیلی زیادی تنها بود و نیاز به یه همسر و همدم داشت این پیشنهاد رو قبول کرد .آقا مصطفی به خواستگاری غاده خانم رفت ؛ اما غاده با اینکه خودش دوست داشت همسر آقا مصطفی بشه، ولی خانواده ش حسابی مخالفت کردند و ناراحت شدند وبه آقا مصطفی با عصبانیت گفتند : ای مرد چه کسی به تو اجازه داده که به خواستگاری از دختر من بیایی؟! ما خانواده ی پولداری هستیم،
خانواده با اصالتی هستیم، ما لبنانی هستیم و تو ایرانی، می خواهی دخترمون رو به تو بدهیم؟! هرگز ....
خلاصه با آقا مصطفی این جوری صحبت کردند و ایشون رو از خونه بیرون انداختند؛ اما غاده خانم ، حسابی از آقا مصطفی خوشش اومده بود و می خواست هر جوری شده با آقا مصطفی ازدواج کنه، ولی آقا مصطفی نمی تونست که دوباره به خواستگاری ایشون بیاد چون دوباره از خونه بیرون می انداختنش .
خلاصه غاده خانم به خانواده اش اصرار کرد که این آقا مصطفی مرد خوبیه، بنده خداست و به حرفهای خدا گوش می ده، من می خوام با ایشون ازدواج کنم؛ اما خانواده اش قبول نمی کردند. دست آخر اینقدر اصرار کرد که باباش راضی شد. گفت : باشه دخترم ، به شرطی که آقا مصطفی چند تا قول به ما بده. آقا مصطفی پیش پدر غاده اومد و گفت : هر قولی بگید من میدم، بگید ببینیم چه قولی باید بدم ؟!مامان غاده خانم گفت : غاده عادت داره، هر روز صبح که از جاش بلند میشه ، یک لیوان شیر قهوه و یک لیوان آب پرتقال بخوره بعد از جاش بلند شه. ما تو خونه کارگر داشتیم، این کار رو می کرد، تو حاضری انجام بدی؟
بچه ها، خیلی شرط سختیه که هر روز صبح بخواهی اینکار رو انجام بدی ؛ اما آقا مصطفی گفت : من هر روز صبح تا وقتی که زنده باشم و توی خونه ام باشم این کار رو برای خانمم انجام میدم. دیگه چی؟! مامانش گفت : این دختر من خیلی اهل کار خونه نیست چون ما خانواده ی پولداری هستیم و خونمون پر از کارگر بوده و اینها کارها رو می کردند، حتی دخترم صبح ها که از خواب پا میشه روی تختیش رو مرتب نمی کنه شما حاضری مرتب کنی؟ آقا مصطفی گفت: این کار رو هم حتما انجام میدم. حالا دختر خانوم ها یه موقع با خودتون نگید ما همی نجوری تنبل بمونیم، هیچ کاری نکنیم. نه نه از این خبرها نیست، دختر باید مرتب باشه و کارهاش رو خودش بکنه. غاده خانم چون خانواده اش خیلی پولدار بودند و خیلی به دستورات دین گوش نمی دادند اینطوری بودن وگرنه اگر می خواستند به دستورات دین گوش بدن باید به دخترشون کار کردن رو یاد می دادند؛ اما به هر صورت آقا مصطفی گفت: من حاضرم با غاده خانم ازدواج کنم . مامان و بابای غاده بالاخره راضی شدند که مصطفی بیاد و دخترشون رو بگیره.
- زندگی با عشق
آقا مصطفی یک عروسی خیلی خیلی ساده گرفت، از این عروسی های الان که بزن و برقص و بریز و بپاشه نبود، آقا مصطفی یه عروسی ساده گرفت و با غاده خانم توی همون مدرسه رفتند و زندگی مشترک شون رو در یک اتاق شروع کردن .
گاز و یخچال و مبل و سرویس خواب هم نخریدن ! یه وسایل ساده ساده گرفتند
اما زندگیشون رو با عشق شروع کردند.
غاده و مصطفی عاشق هم بودند. یعنی اینقدر غاده خانم ،آقا مصطفی رو دوست داشت که یه روز یکی از دوستاش بهش گفت : غاده تو همیشه یه قیافه ی مردها سخت می گرفتی و هر خواستگاری که برات می اومد به یه بهانه ای رد می کردی؟!! آخر یه شوهر کچل گرفتی؟غاده گفت : نه مصطفی کچل نیست!دوستش گفت : غاده کجای کاری؟ این مصطفی کچله ... غاده گفت: نه نه مصطفی کچل نیست.دوستش گفت: حالا امروز که اومد خوب نگاه کن. مصطفی چمران و غاده چند وقت بود با هم ازدواج کرده بودند؛ اما اون روز وقتی مصطفی به خونه برگشت، غاده تا در رو باز کرد، یهو با ترس و نگرانی گفت : مصطفی تو کچلی!
مصطفی خندید و گفت :آره دیگه، خب معلومه من کچلم. این دیگه سوال نداره !! غاده گفت : من این همه وقت متوجه نشدم تو کچلی! من همش به قلب مهربونت و صورتت نگاه می کردم و هیچ وقت کله ی کچلت رو نگاه نمی کردم....
بچه ها، می دونید مهریه ی غاده خانم چی بود؟ مهریه اش یک قرآن بود و دیگه چی؟ و اینکه آقا مصطفی کمکش کنه تا همیشه توی راه خدا و بندگی خدا باقی بمونه و دین رو بهش یاد بده. آقا مصطفی هم قبول کرد.
اما بچه ها، همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه یک اتفاق بسیار بد و ناراحت کننده افتاد. یه اتفاقی برای دوست صمیمی صمیمی آقا مصطفی افتاد، برای فرمانده آقا مصطفی. یعنی کی؟ یعنی برای امام موسی صدر. برای امام موسی صدر یه مشکل بزرگ پیش اومد، یه مشکلی که خیلی آقا مصطفی رو ناراحت کرد و مصطفی کلی تلاش کرد تا امام موسی صدر رو از این مشکل نجات بده ؛اما هیچ فایده ای نداشت.
امام موسی صدر رو دشمن های بدجنس و نامرد ربودند. ادامه قصه و ماجرای تلخ و ناراحت کننده اش باشه برای قسمت بعد...
بازگشت به ایران رایگان
🔴ماجرای تلخ و ناراحت کننده دزدیدن امام موسی صدر در لیبی😵💫
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای ازدواج آقا مصطفی چمران با خانم غاده جابر رو براتون تعریف کردم و براتون گفتم که مامان و بابای غاده چقدر مخالفت کردند و چقدر سعی کردند که این ازدواج سر نگیرد؛ اما غاده خانم زرنگ بود و می دونست آقای مصطفی چه مرد خوبیه، برای همین هر طوری بود تلاش کرد تا به آقا مصطفی
برسه و دست آخر آقا مصطفی و غاده خانم ازدواج کردند و یه عروسی خیلی خیلی ساده گرفتند و بعد هم سر خونه زندگی شون توی همون یتیم خانه رفتند.
اما بچه ها، آخرهای قسمت قبل براتون گفتم که یک اتفاق خیلی خیلی بد و ناراحت کننده افتاد. یک اتفاقی که سرنوشت آقا مصطفی چمران را تغییر داد. چی شد؟! چه اتفاقی افتاد؟!
- ربوده شدن امام موسی صدر
یه روز امام موسی صدر به کشور لیبی سفر کرد. لیبی یکی از کشورهای
آفریقاییه. ایشون به اونجا رفتند تا برای مردم سخنرانی کنند، تا با مسئولین اونجا دیدار و برنامه ریزی کنند. که ناگهان یه خبر خیلی ناراحت کننده توی کل دنیا پخش شد. چه خبری؟ خبر این بود: امام موسی صدر ربوده شد. یعنی چی؟! مگه امام موسی صدر بچه بود که ربوده بشه؟! بچه ها رو می تونند به این راحتی بدزدند، مگه یه مرد بزرگ مثل امام موسی صدر رو می تونند بدزدند؟! بله بچه ها ، امام موسی صدر یک قراری با مسئولین لیبی گذاشت و به دیدار اونها رفت؛ اما هیچ وقت از اون قرار بیرون نیومد
حالا هر چی از مسئولین لیبی می پرسیدند: امام موسی صدر کجاست؟ می گفتند : ما که نمی دانیم امام موسی از این ورا نیومد. بچه ها ، دروغ می گفتند، داشتند الکی می گفتند، معلوم نبود چه بلایی سر امام موسی صدر آوردند . حتی اعلام نکردند که امام موسی صدر از دنیا رفته.
همین الان که من دارم برای شما قصه میگم معلوم نیست که امام موسی صدر کجاست! چه بلایی سرش آمده! چه اتفاقی برایش افتاده! فقط چند سال پیش گفتند : امام موسی صدر توی زندان های اسرائیل یعنی این اسرائیل بدجنس و نامرد ، امام موسی صدر رو ربودن. امام موسی صدر رو دزدید و به روی خودشون نیاورد، اصلا خجالت نکشید. البته امام موسی صدر خیلی برعلیه اسرائیل کار کرده بود و جلوی این که اسرائیلی ها ایستاده بود و اجازه نداد که هر کاری دلشون بخواد با خاک لبنان انجام بدن . امام موسی با کمک مصطفی با اونها جنگیده بود .
- تلاش های مصطفی
بچه ها، این خبر که به گوش آقا مصطفی رسید، خیلی ناراحت شد. اصلا من نگم چقدر، اصلا خیلی شاید برای این غم ، کلمه کمی باشه
آقا مصطفی هر کاری کرد تا بتونه امام موسی صدر رو پیدا کند و برگردوند. مثلا چیکار کرد؟! مثلا آقا مصطفی یه پیاده روی بزرگ راه انداخت ، شبیه پیاده روی اربعین. گفت که جمعیت خیلی زیادی از لبنان به سوریه بریم ، بعد از یک کشوری به کشور دیگه می ریم ، این پیاده روی رو می کنیم و اون جاها شعار می دهیم تا همه ی مردم جهان بفهمند که امام موسی صدر رو دزدیدند، مردم جهان خبردار بشن که تو روز روشن، مرد بزرگ رو اسرائیلی ها دزدیدند ؛ اما بچه ها باز هم فایده نداشت. آقا مصطفی هر کاری که کرد فایده نداشت. از طرف دیگه توی کشور عزیزمون ایران انقلاب اتفاق افتاده بود، یعنی امام خمینی به ایران اومده بودن و انقلاب کرده بودند. شاه رو بیرون انداخته بودند و خودشون رهبر کشور ایران شده بودن .
- ملاقات با امام خمینی
آقا مصطفی که خیلی امام خمینی رو دوست داشت و خیلی ایشون رو قبول داشت، برای همین آقا مصطفی یک ساک کوچولو بست، از خانمش غاده خداحافظی کرد وگفت : من باید به ایران برم و با امام خمینی دیدار کنم. باید ایشون رو ببینم و باهاشون صحبت کنم بعد هم برمی گردم.
خلاصه آقا مصطفی سوار هواپیما شد و از لبنان به شهر تهران اومد و پیش امام خمینی رفت و ماجرای ربوده شدن امام موسی صدر رو به امام گفت، امام خمینی
بهش گفتند : من خبر دارم؛ اما آقا مصطفی الان توی کشور عزیزمان ایران به وجود شما خیلی نیازه، من از شما می خوام که تو ایران بمونید و برای مردم محروم و مستضعف ایران کار کنید. آقا مصطفی گفت: یعنی دیگه به لبنان برنگردم ؟امام گفتند: ایران واجب تره، ایران الان به وجود شما بیشتر نیاز دارد. با شنیدین این حرف امام خمینی، آقا مصطفی تصمیم گرفت که توی کشور عزیزمون ایران بمونه و بعد از سالیان سال به کشورمون ایران برگرده .
- وزیر ایران
اما بچه ها، آقا مصطفی کم کسی نبود، یکی از بزرگترین دانشمندان دنیا بود.
یکی از بهترین جنگجوهای دنیا بود، خیلی چیزها بلد بود، خیلی حرفه ای بود، برای همین وزیر ایران شد . آقا مصطفی ، وزیر ایران شد ، منتها از این وزیرهای نبود که پشت میز بشینه ، سخنرانی کنه، ژست بگیرد، عکس بگیره، امضا بده. از این کارها رو نمی کرد. بلکه تو میدون بود و کار مردم رو راه می انداخت. اگه دشمنها حمله می کردند، خودش یک تنه حمله می کرد. از اونهایی نبود که فقط دستور بده فقط ، جلوتر از همه خودش بود ...
- غاده به ایران می آید
بچه ها ،آقا مصطفی به همسرش، به غاده خانم گفته بود من به ایران می روم و برمی گردم؛ اما تصمیمش تغییر کرد. برای همین به غاده خانم یه نامه نوشت که غاده تو هم پاشو و به ایران بیا ، بیا اینجا پیش من تنها نباشم. غاده خانوم که نامه مصطفی رو دید حسابی تعجب کرد. باورش نمی شد مصطفی به ایران آمده و اینجا مونده . غاده ،اصلا فارسی بلد نبود صحبت کنه و فقط عربی و فرانسوی صحبت می کرد، توی لبنان مردم عربی و فرانسوی صحبت می کنند، غاده فارسی بلد نبود؛ اما آقا مصطفی گفته که به ایران بیاد .
برای همین غاده خانم یک بلیط هواپیما گرفت و به طرف شهر زیبای تهران اومد.
وقتی به ایران رسید ، دید اوه اوه چقدر اینجا کار روی زمین ریخته، چقدر اینجا به وجود مصطفی نیازه ...
- جدایی کردستان از ایران
بچه ها ، مصطفی توی لبنان که بود، تونسته بود یه سری چریک تربیت کنه، یه سری فرماندهان نظامی تربیت کنه. مصطفی به اونها نامه نوشت که شما هم به ایران بیایید و کمک دست من باشید ، مگه ایران چه خبر بود؟ برای چی می خواد فرماندهان نظامی ایران بیان ؟
اول انقلاب بود ، توی کردستان یه عده ای اومدند تا این قسمت از کشورمان را جدا کنند. اینها می خواستند یک کشور جدا درست کنند. می خواستند کردستان رو از ایران جدا کنند. اصلا مگه میشه؟! کردستان بخشی از خاک کشور ماست ، مردم کرد عزیزترین مردمند، ولی یه عده ای می خواستند کردستان رو جدا کنند.
برای همین آقا مصطفی نگاه نکرد که مسئوله و وزیره کشوره ، نگاه نکرد که چقدر شخصیت مهمیه، چقدر علم داره و فرد بزرگیه، ایشون به همراه دوستانش اسلحه به دست گرفت و به طرف پاوه راه افتاد ، رفت اونجا تا منطقه رو آزاد کنه.
بچه ها، این آقا مصطفی بی نظیر بود، هر جا می رفت گره ها رو باز می کرد و بهترین کار رو می کرد، چرا بچه ها؟ قبلا رازش رو به شماها گفتم، چون آقا مصطفی هر کاری می کرد برای رضایت خدا می کرد و خدا هم کارش رو درست کرد. آقا مصطفی شروع به جنگیدن کرد. همون آموزش هایی که دیده بود، همون چیزهایی که به بچه ها یاد داده بود رو تو کردستان استفاده کرد و با کومله
ها، با این ها که می خواستند ایران رو تیکه تیکه کنند، جنگید.
حالا اگه می خواهید دقیق تر بدونید چه اتفاقاتی توی کردستان افتاد و ماجرا چی بود؟ پیشنهاد می کنم فیلم سینمایی "چ " رو بشینید خانوادگی با همدیگه تماشا کنید.
بچه ها ، مصطفی به منطقه کردستان رفت و امام خمینی هم یک دستور دادند که همه بچه های انقلابی پاشند و به کردستان برن و نگذارن کردستان سقوط کنه و این کموله ها، اینهایی که با ایران دشمن هستند ،کردستان رو از ایران جدا کنند .
بعد هم کلی از شهدای ، رزمنده های ما راه افتادند و به طرف کردستان رفتند.
اون زمان بچه ها هنوز جنگ ایران و عراق شروع نشده بود، برای همین خیلی از بچه حزب اللهی راه افتادند و به طرف به کردستان رفتند. مثلا یکی از کسایی که به کردستان رفت کی بود؟ شهید ابراهیم هادی و ...
بعد از این دستور امام خمینی کردستان آزاد شد. کردستان از دست کومله های بدجنس و نامرد نجات پیدا کرد؛ اما بچه ها هنوز چیزی نگذشته بود که یک خبر بسیار بد همه جا پیچید. خبر اومد که صدام حسین نامرد با سپاهیانش به کشور عزیزمان ایران حمله کرده و جنگ تحمیلی هشت ساله شروع شد.
ادامه قصه و ماجرای جنگ ایران و عراق و رفتن آقای مصطفی به اون جنگ باشه برای قسمت بعدی ....
شهادت مصطفی چمران رایگان
🔴ماجرای غم انگیز به شهادت رسیدن آقا مصطفی چمران❤️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای بازگشت آقای مصطفی چمران به کشور عزیزمون ایران رو تعریف کردم و گفتم که آقا مصطفی وقتی برگشت به ایران شد یکی از وزرای کشورشد. انقدر که آدم بزرگی بود ولی از این وزیر هایی که پشت میز بشینه و فقط دستور بده نبود. آقا مصطفی خودش جلوتر از همه بود.
آقا مصطفی با مردم ارتباط داشت و اونها رو دوست داشت، بین مردم با مردم می رفت و باهاشون صحبت می کرد. اگر جنگی می شد از همه زودتر می رفت و قسمت قبل ماجرای جنگ کردستان رو براتون تعریف کردم.
- جنگ نابرابر
اما بچه ها بعد از اینکه کردستان آزاد شد، این دشمنان خبیث و نابکار ایران، صدام حسین رو مامور کردند تا با ایران بجنگه. بهش هم کلی وعده دادند گفتند: صدام تو اگر با ایران بجنگی ما به تو هر چی بخوای میدیم. هرچقدر هواپیما ، تانک ، بمب ، آرپیچی و تفنگ و هر چی بخوای بهت میدیم.
از طرف دیگه ایران زیاد چیزی نداشت و به زور توش اسلحه پیدا می شد. هواپیما به ایران نمی دادند. هر چی هواپیما بود مال زمان قدیمی بود که شاه خریده بود، ایران هواپیمای درست حسابی نداشت . یعنی یه جنگ کاملا نابرابر بود.
ایران هیچ کسی باهاش نبود و تنهای تنها بود. البته ایران بزرگترین قدرت عالم پشت سرش بود، یعنی خدا.خدا پشت سر مردم و رهبر ایران بود. پشت سر آقا مصطفی چمران بود. برای همین آقا مصطفی و اون دوستهای چریکش، اون دوستهاش که آموزش دیده بودند،
راه افتادند و به مناطق جنگی رفتند یعنی به طرف استان زیبا و خوش آب و هوای خوزستان رفتند، استانی که درگیر جنگ شده بود، با همه زیباییش توش کلی بمب می خورد، تیراندازی می شدو آدمهاش کشته می شدند.
- جلوی میدان
آقا مصطفی به همراه سپاهیانش به طرف خوزستان رفتند. اتفاقاً اینجا غاده خانوم رو هم با خودش برد و همسرش رو یه منطقه عقب تر گذاشت و گفت : غاده من هرچند وقت یک بار بهت سر می زنم و میام می بینمت؛ اما من باید برم بجنگم، من باید برم اون جلوها. غاده خانوم هم قبول کرد که به مناطق جنگی شهر اهواز، مرکز استان خوزستان بره ، اونجا تو یه منطقه نظامی موند تا آقا مصطفی اون جلو ها بره و بجنگه و برگرده.
آقای مصطفی هم همراه اون سربازانش، چریک هاش، اون کسایی که زیر دستش کار نظامی یاد گرفته بودند ، به مناطق جنگی رفتند.
اون ها تیراندازی می کردند، آرپیجی می زدند، بمب می زدند، مصطفی جا خالی می دادند، قایم شدند، کمین کردند، حمله می کردند، خلاصه اینها خیلی خوب جنگیدند. آقا مصطفی و رفیق هاش عالی می جنگیدند، هر منطقه ای که می رفتند کار رو درست می کردند و گره ها رو باز می کردند و دشمن رو مجبور به عقب نشینی می کردند.
آخه این آقا مصطفی، سالهای سال آموزش نظامی دیده بود، مثل بقیه رزمنده ها نبود. بقیه ی بچه های رزمنده یعنی فنون جنگ رو بلد نبودن آخه ، تا به حال جنگی نشده بود که اینها بخوان بجنگند. آقا مصطفی سالهای سال توی مصر آموزش دهید و بعد هم توی لبنان جنگیدن رو یاد گرفت بود و همه چم و خم جنگیدن رو یاد گرفت.
- فقط بخاطر تو
یک روز آقا مصطفی به خونه پیش همسرش غاده برگشت ، بچه ها تو این مدت خیلی به غاده خانم سخت گذشته بود. آخه غاده خانم فارسی بلد نبود که بتونه با کسی دوست بشه و صحبت کنه. از طرف دیگر توی شهر اهواز هم اوضاع خیلی عادی نبود، این جور نبود که همه چی خوب باشه و همه جا گل و بلبل باشه. اونجا هم یکسره موشک باران می شد و خبرهای بد به گوش می رسید. غاده خانم یکسره نگران بود که آقا مصطفی شهید یا جانباز بشه. بخواد تیری بهش بخوره و همه اش نگران بود. از طرف دیگر خیلی تنها بود. غاده کسی روتوی ایران نداشت ، همه فک و فامیل هاش لبنان بودند.آقا مصطفی پیش غاده خانم برگشت . غاده گفت: آقا مصطفی چی شده برگشتی؟ چه خبره؟ اتفاقی افتاده؟آقا مصطفی گفت : غاده خانم من برگشتم که خود شما رو ببینم.غاده که این رو شنید خیلی تعجب کرد!! گفت : مصطفی محاله تو به خاطر من برگردی، لابد اینجا یک جلسه ای تو ستاد فرماندهی داشتی و به اهواز برگشتی حالا سر راه اومدی تا من رو هم ببینی ...مصطفی گفت : نه این دفعه فقط بخاطر تو برگشتم. غاده تعجب کرد و گفت : باورم نمی شه. مصطفی تو جنگ رو ول کردی اومدی که فقط منو ببینی!مصطفی گفت:آره امشب یک شب متفاوته، امشب با بقیه شب ها فرق داره.
غاده خانم گفت : چه فرقی؟! چه اتفاقی قرار بیفته؟! مصطفی گفت :خودت متوجه میشی، بهت میگم . غاده خانم بعد از من شما حتما ازدواج کنید، این جور نباشد که بگی من عاشق مصطفی بودم، من دیگه ازدواج نمی کنم، حتما ازدواج کن.غاده زیر گریه زد و گفت: مصطفی چه حرف هایی می زنی! من بعد تو با کی ازدواج کنم، من کی رو بهتر از تو پیدا کنم. آقای مصطفی گفت : غاده تنها نمون، تنهایی خیلی سخته. من بهت وصیت می کنم که توی ایران بمون و لبنان برنگرد.غاده خانم گفت: چرا؟ آخه من ایران کسی رو ندارم. اما مصطفی گفت: توی ایران خیلی کسانی رو پیدا می کنی، ایرانی ها مردم خیلی خوبیند، زود باهاشون دوست میشی. خیالت راحت باشد، ولی توی ایران بمون. توی ایران حکومت جمهوری اسلامیه. اینجا بمون و به لبنان برنگرد. غاده خانم گفت : باشه، ولی مگه چه خبره که این حرف ها رو می زنی؟!
آقا مصطفی گفت : من امشب آخرین شبیه که پیش توام. من فردا قراره شهید بشم. غاده جدی نگرفت، باورش نشد. البته مصطفی حرفهای الکی نمی زد، چرت و پرت نمی گفت، شوخی بی خود نمی کرد. همه حرفهاش راست بود ولی غاده باورش نمی شد. آخه مگه مصطفی می دونه کی قرار شهید بشه!
- قرار من و خدا
آره بچه ها، بعضی شهدای ما می دونستند که قراره شهید بشن ، خبر داشتند، خدا بهشون می گفت. آقا مصطفی ما از اون کسایی بود که خدا بهش گفته بود. مصطفی به غاده خانم گفت : غاده من اون گلوله ای که قرار فردا بهم بخوره رو الان می دونم تو تفنگ کیه، من می دونم فردا چه ساعتی دقیقا به شهادت می رسم، فردا قرار من و خداست، قراره به دیدار خدا برم ، اون خدایی که به خاطرش از همه ی زندگیم گذشتم، از همه خوشی هام گذشتم، از زن و بچه ام ، راحتی ام ، از پول و مادیات گذشتم، فردا قراره برم به دیدار خدا.
غاده خانم اون شب رو تا صبح تو فکر بود. صبح که شد آقا مصطفی بلند شد اون قهوه غاده خانم رو آورد، تخت خوابش رو مرتب کرد و بعد هم خداحافظی کرد. غاده خانم توی اتاق رفت شروع کرد به گریه کردن، وسط گریه هاش بود که گفت : چرا دارم گریه می کنم؟ باید برم جلوی مصطفی رو بگیرم. از اتاق بیرون اومد تا جلوی مصطفی رو بگیره، دید مصطفی از خونه بیرون رفته بود ، غاده خانوم بیرون اومد و نفس نفس زنان پشت سر ماشین مصطفی می دوید .
اما بچه ها مصطفی متوجه غاده نشد، برای همین رفت. رفت و رفت و رفت.
- دلم برات تنگ میشه
نزدیک های ظهر زنگ بود که به غاده خانم زنگ زدند و گفتند: به بیمارستان اهواز بیاید آقا مصطفی رو آوردند، یعنی چی ؟! مصطفی چیزیش شده؟
بچه ها، به همسر و مادران شهدا یه دفعه نمی گفتند بچه تون شهید شده، آخه خیلی غصه می خوردند.می گفتند : مجروح شده. به غاده خانم گفتند : مصطفی مجروح شده ؛ اما غاده خانم فهمید که مصطفی برای همیشه به دیدار خدا رفته...
غاده خانم خوشحال بود می گفت: بالاخره مصطفی من، چند ساعتی آروم می خوابه، مصطفی از زمانی که به لبنان اومده بود یک خواب راحت نداشت، هر شب بیدار می شد نماز می خوند و با خدا صحبت می کرد، با خدا راز و نیاز می کرد، اول صبح هم سر کار می رفت ، یعنی به جنگ با دشمنان و مراقبت از بچه های یتیم خونه ...غاده خانم به بیمارستان رفت و دید مصطفی آروم روی تخت خوابیده. پارچه رو کنار زد و سرش رو روی صورت مصطفی گذاشت و شروع کرد گریه کردن. با مصطفی صحبت می کرد و می گفت : مصطفی رفتی و من رو تنها گذاشتی، دلم خیلی برات تنگ میشه، هوای من رو تو آسمونها داشته باش، مصطفی روز قیامت بیا من رو نجات بده، تو صحنه محشر بیا پیشم، آخه من اونجا خیلی تنهام ...
- مثل چمران
بچه ها ، امام خمینی در مورد شهید مصطفی چمران یک جمله خیلی قشنگ دارند. امام خمینی می فرمایند : مثل چمران زندگی کنید، مثل چمران بمیرید.
چمران در این دنیا شرف رو بیمه کرد و در آن دنیا هم رحمت خدا رو بیمه کرد، ما و شما هم خواهیم رفت، مثل چمران بمیرید .
یعنی زندگی درست حسابی زندگی شهید مصطفی چمرانه، یک زندگی که توش آرام و قرار نداشت، دنبال یک زندگی عادی نبود، دنبال این بود که ببینه خدا ازش چی می خواد، برای خدا کار کنه. این بود قصه ی زندگی قهرمان شهید، دانشمند، مصطفی چمران. حالا که به پایان قصه رسیدیم بچه ها من یک دعا می کنم شما هم الهی آمین بگید.
موارد مرتبط
شهید مرتضی حسین پور
مجموعهقصه مملکت امام زمان(عج)
قصه زندگی شهید حسن طهرانی مقدم
قصه زندگی شهید مهدی صابری
قصه زنددگی شهید جمهور سید ابراهیم رئیسی
شهید محسن حججی
شهید باکری
قصه زندگی شهید فهمیده
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.