شهید مهدی زین الدین
کودکی مهدی رایگان
🟡ماجراهایی جذاب و شنیدنی از تولد و دوران کودکی👦🏻 مهدی آقا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
بچه ها من می خوام از امروز براتون قصه زندگی یک قهرمان بزرگ رو بگم، یک قهرمانی که این بار از شهر قم هست. قهرمان قصه ما از فرماندهان دوران جنگ شهر قم هست. بچه های قمی، رزمنده های قمی خیلی دوستش داشتند، خیلی.
خب حالا من می خوام قصه ی زندگی شهید مهدی زین الدین رو بگم، آماده هستید؟ برو که رفتی....
- نون حلال
قصه از اونجایی شروع میشه که در مهرماه سال 1338، توی یک خونه کوچیک در شهر تهران، خدا به خانواده زین الدین یک پسر زیبا و مهربون بخشید. پدر خانواده یعنی آقا عبدالرزاق زین الدین، خیلی مرد خوب و باخدایی بود. مهمترین ویژگی که ایشون داشت این بود که خیلی خیلی براش نون حلال مهم بود یعنی همیشه سعی می کرد طوری کار کنه که خدا از دستش راضی باشه، طوری کارکنه که حق انسان دیگه ای رو نخوره، یه موقع خدای نکرده، زبونم لال، پول حروم درنیاره و سر سفره زن و بچه اش نبره. حاج عبدالرزاق خیلی روی این موضوع مقید بود.
- تربیت بچه ها
از طرف دیگه همسر ایشون مادر خانواده هم خیلی خیلی براش مهم بود که بچه ها رو بتونه خوب تربیت کنه.
بچه ها بگید ببینم می دونستید تربیت یه بچه از کی شروع میشه؟ مامان ها شما هم بگید ببینم تربیت بچه ها از کی شروع میشه؟ از هفت - هشت سالگی؟ نه بابا، بیایید عقب تر. چهار- پنج سالگی؟ نه نه بیایید عقب تر. از اون موقع که بچه بدنیا میاد؟ نه برید عقب تر. از کی؟
از اون موقعی که مامان و بابا می خواند با هم ازدواج کنند تربیت بچه ها شروع میشه. یعنی اگه مامان و بابا براشون مهم باشه که به دستورهای خدا گوش بدن ، خدا هم یه بچه خیلی خوب و باایمان بهشون میده. اگه اون موقعی که بچه توی شکم مامانشه، مامانش مراقب باشه و به دستورهای دین گوش بده . خدا هم یک بچه خوب و با ایمان بهشون میده. مامان مهدی آقا دقیقاً اینطوری بود. اون زمانیکه مهدی آقای قصه ما، هنوز پا توی این دنیا نگذاشته بود، مامانش براش مهم بود که نمازش رو حتماً اول وقت بخونه، قرآن بخونه و به دستور خدا گوش بده.
- حیاط همسایه
یک روز توی حیاط همسایه بغلی شون ی، ک عروسی بزرگ گرفته بودند و متأسفانه اونجا بزن و برقص راه انداخته بودند. آهنگ های خیلی بدی گذاشته بودند و همگی می رقصیدند. خانوم های همسایه که دوست داشتند این مجلس عروسی و ببینند، با شوق و ذوق روی پشت بوم خانه ها شون رفته بودن و داشتند داخل خونه اون کسی که عروسی بود رو نگاه می کردند. خیلی هاشون پیش مامان مهدی آقا اومدند و گفتند: حاج خانم زین الدین بیا بالا، بیا بالا عروسی رو ببینید، ببینید چه بزن و بکوبیه. بیاید ببینید چه وضعیه مامان مهدی آقا که می دونست برای اینکه بخواد یه سرباز امام زمان تربیت کنه نباید هر کاری بکنه و هر چیزی رو ببینه و به هر صدایی گوش بده، وقتی پیشنهاد همسایه هاش رو شنید بهشون می گفت : نه من نمی یام، من نمی خوام کار اشتباهی انجام بدم، گناه انجام بدهم تا روی بچه ام تأثیر بدی نداشته باشه.آره بچه ها، اینطوری حواسشون بود که یه بچه خوب و سرباز امام زمان(عج) تربیت کنند.
- هم بازی کودکی
مهدی آقای قصه ما ،توی اون ماهی که بچه ها به مدرسه میرن ، بدنیا اومد و خانواده زین الدین چهارنفره شدند . قبل از مهدی آقا ، یک دختر خیلی مهربون و زیبا هم خدا به این خانواده بخشیده بود و حالا مهدی آقا ، دوست و همبازی خواهر بزرگش شده بود . البته خیلی از بدنیا اومدن مهدی آقا نگذشته بود که خدا یک خواهر دیگر هم به مهدی آقا هدیه داد، یک خواهر زیبا و مهربون دیگه. بعد از اون خواهرم هنوز چیزی نگذشته بود که خدا یک داداش کوچولو هم به مهدی آقا هدیه داده بود و مهدی آقا چهار سالش بود که سه تا خواهر و برادر داشت.
آخ آخ آخ چه خونه ای!! اون خونه بشه. خونه ای که دو تا دختر با دو تا پسر بیفتند دنبال هم و بازی کردن، خصوصا این که فاصله سنی شون با هم دیگه خیلی کم بود هم سن و سال هم بودند. مهدی آقای قصه ما ، یک بچه ی پرانرژی شیطون بود. خیلی خیلی اهل دویدن و فوتبال بازی کردن و تفریح کردن بود. همیشه ی خدا سر زانوی شلوارش پاره بود. آخه اون زمان مثل الان نبود که بچه ها تا یک کوچولو شلوارشون پاره بشه ،
یه شلوار نو براشون بخرند. من خودم یادمه شلوارم که پاره می شد، سر زانوها یک چیزهایی م یزدند که حالت نقاشی بود، نمی دونم چی بود ؟!! اون مارک رو میزدند تا پارگی زانوها رو بگیره ؛ اما مهدی آقا همیشه شلوارش سر زانوهاش پاره بود و از اونها به سر زانوهاش می زدند.خلاصه که مهدی آقای قصه ما و خواهر و برادراش دیگه خونه رو روی سرشون می گذاشتند، اینقدر که بازی می کردند. البته البته یه چیزی به شما بچه ها بگم، خونه هایی که اون موقع بود بیشترشون ویلایی بود، حیات داشتند، اینطوری نبود همه توی آپارتمان زندگی کنند. حالا شما این قصه رو شنیدید از امشب پا
نشید تو خونه ،بالاسر همسایه ها سرو صدا راه بندازید ، همسایه های بیچاره گناه دارن .
- زرنگ و باهوش
مهدی آقای قصه ما، شش سالش شده بود که به مدرسه رفت و از همون موقع بود که خانواده مهدی آقا و معلم هاش فهمیدند که این بچه خیلی زرنگه و هوش خیلی خیلی خوبی داره. از طرف دیگه خیلی هم اهل تلاش بود، خیلی زحمت می کشید، یعنی هر روزی که مدرسه می رفت تا مدرسه تموم می شد و به خونه می اومد اولین کاری که می کرد این بود. دفتر و کتابش رو پخش می کرد و تکلیف و مشق های اون روز، رو می نوشت . بعد از اینکه مشق هاش رو می نوشت ، با خواهر و برادرهاش بازی می کرد، چقدر هم بهشون خوش می گذشت ؛ البته بعضی اوقات هم بازی کردن هاشون خطرناک می شد، مثلاً چه بازی؟
- تفریح در طبیعت
وقتی که توی طبیعت ، تفریح می رفتند ، مهدی آقا تا یک لونه ی زنبور می دید فوراً یه دونه چوب برمی داشت و به سمت اون لونه ی زنبورمی رفت . زنبورها هم که
می دیدند یه بچه کوچولو اومده و می خواد خونه شون رو خراب کنه، به مهدی آقا حمله می کردند و بهش چند تا نیش آبدار می زدند. مهدی آقای قصه ما هم که دردش می گرفت جیغ می زد و فرار می کرد. ولی این ها بازهم براش درس عبرت نمی شد و هر وقت که بیرون می رفتند ، باز هم سراغ کندوی زنبور عسل می رفت و گاهی سراغ لونه ی مار .... و با این ها بازی می کرد و یه بلایی سر خودش می آورد.
- شغل پدر
البته البته این رو هم بهتون بگم، مهدی آقای قصه ما فقط اینطوری نبود که بازی کنه. نه بازیش بجای خودش، درس خوندن بجای خودش. با همین سن کمش کار هم می کرد. چه کاری؟ مگه بچه کوچولو چه کاری می تونه بکنه؟ بچه ها، بابای مهدی آقا یک کتابفروشی داشت اونجا کار می کرد. مهدی آقا، کوچولو که بود خانوادشون مجبور شدند وسایل شون رو بار بزنند و به طرف شهر خرم آباد برن تا پدر مهدی آقا اونجا بتونه کار کنه.
پدر مهدی آقا اون جا یک کتابفروشی زده بود و مهدی کوچولوی قصه ما هم هر روز بعد از اینکه مشق هاش رو می نوشت و یه کوچولو بازی می کرد ، به مغازه ی کتابفروشی می رفت و کمک پدرش می کرد . خب ادامه قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی مهدی آقای زین الدین باشه برای قسمتهای بعد ...
نوجوانی مهدی رایگان
🟡ماجراهایی شنیدنی از دوران نوجوانی مهدی آقا و کارهای ایشون
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تولد و دوران کودکی مهدی آقا رو تعریف کردم و براتون گفتم که مهدی آقای زین الدین ، خیلی بچه ی پرانرژی بود و دائم با خواهر و برادرهاش بازی می کرد. البته درسش هم خیلی خوب بود و تا از مدرسه به خونه می رسید ، اولین کاری که می کرد این بود که مشق هاش رو می نوشت و خیال خودش رو راحت می کرد و بعد از اون هم به مغازه ، پیش پدرش می رفت و به ایشون کمک می کرد.
- پیشرفت مهدی آقا
چند سالی گذشت و مهدی آقای قصه ما، بزرگتر شد و به کلاس پنجم رفت که
معلم هاش دیدند این بچه خیلی استعداد زیادی داره و درس ها رو تندتند یاد
می گیره، برای همین به خانواده ی زین الدین یک پیشنهاد خوب دادند. چه پیشنهادی؟! گفتند: اگر صلاح می دونید مهدی آقا امسال پایه ششم رو هم بخونند و یک سال جهشی بزنند. خانواده مهدی آقا هم که این رو شنیدند گفتند: با کمال میل، ما دوست داریم بچمون پیشرفت کنه، اشکالی نداره اگر روش فشار نمیاد و خیلی اذیت نمی شه جهشی بزنه و سال ششم رو هم امسال بخونه. این جوری بود که مهدی آقا یک پایه بالاتر رفت و با بچه های کلاس هفتمی هم کلاسی شد.
- عروسک نمایشی
مهدی آقای قصه ما، فقط استعداد درسش خوب نبود، کلا بچه باهوشی بود و اصلاً بزرگتر و عاقل تر از سنش بود. مهدی آقا با اینکه فاصله سنی خیلی زیادی با خواهر و برادرهاش نداشت ؛ اما برای اونها حکم داداش بزرگه رو داشت. هرچی مهدی آقا می گفت به حرفش گوش می دادند؛ البته فقط هم این نبود که هرچی مهدی آقا بگه گوش بدند، مهدی آقا کلی براشون برنامه داشت. تو خونه براشون کتاب داستانهای قشنگ می خوند. خواهر و برادرها می نشستند دور همدیگه و کلی کتاب می خوندند. دیگه چی؟! مهدی آقا، براشون قصه می گفت و با یه عروسک هایی که خودش با پارچه ها درست کرده بود، براشون نمایش عروسکی ها اجرا می کرد و بعضی از جاهای قصه که می رسید صداش رو عوض می کرد و کلی بچه ها می خندیدند. بچه های فامیل و در و همسایه هم که فهمیدند مهدی آقا برای خواهر و برادرهاش قصه میگه، اونها هم خونه ی آقای زین الدین می اومدند تا این قصه ها و نمایشهای مهدی آقا رو ببیند. بعد از اینکه نمایش و قصه مهدی آقا به پایان می رسید
همگی به خونه ی خودشون می رفتند .
- عاشق کتاب
بچه ها مهدی آقا با خواهر بزرگترش و خواهر کوچیکترش سه نفری می رفتند و کتابهایی رو از توی کتابفروشی پدرشون برمی داشتند و می اومدند یه گوشه خونه شروع می کردند با همدیگه خوندن. البته پدر خود مهدی آقا هم یک کتابخون حرفه ای بود.پدر مهدی آقا هم ، کلی کتاب های قشنگ و زیبا خونده بود و به بچه هاش پیشنهاد می داد و می گفت: این کتاب خیلی قشنگه اون رو بخونید. مهدی آقا و خواهر و برادرهاش هم ساعتها کنار همدیگه می نشستند و کتابهای پلیسی و هیجانی می خوندند و کِیف می کردند. آخه اون زمان مثل الان نبود که تلویزیون باشه، این همه انیمیشن ، فیلم و سریال باشه. اون زمان از این چیزها خیلی خبری نبود. بیشتر بچه ها باید کتاب می خوندند، اتفاقا با این کار بچه ها باهوش تر می شدند. بچه هایی که کتاب می خونند هوش بهتری دارند، زرنگتر می شند، حافظه بهتری پیدا می کنند.
- فوتبالیست حرفه ای
البته البته این رو هم بهتون بگم، مهدی آقای قصه ما، تا اون زمانیکه نوجوون شده بود، با اینکه کلی کتاب می خوند و به مغازه ی پدرش می رفت و کار می کرد و درسش رو هم می خوند؛ اما بازهم بازیش سر جاش بود. بازی مورد علاقه اش فوتبال بود. مهدی آقا یک فوتبالیست حرفه ای بود.
یه روز که مهدی آقا توی کوچه رفته بود و با بچه ها بازی می کرد، توپ رو از رقیبش گرفت و به طرف دروازه ی حریف دوید ، بچه های تیم مقابل می اومدند جلو تک می زدند؛ اما مهدی آقا همشون رو دریپل کرد. به چند تا از دوستاش پاس داد، یک و دو کردند، توپ رو گرفت، جلوی جلوی جلوی دروازه رفت که یک مرتبه دید مامان و آبجیش از خونه بیرون اومدند. مهدی آقا تا چشمش به مامانش و خواهرش افتاد ، توپ رو ول کرد و پیش اونها دوید. هم تیمی هاش داد وبیداد می کردند می گفتند: مهدی بابا این چه کاری بود کردی؟ چرا توپ رو نزدی تو گل! ای بابا چرا بازی رو خراب می کنی؟
اما مهدی آقا وقتی دیده بود که مامانش توی کوچه اومده و کارش داره ، فورا فوتبال رو ول کرد و پیش مامانش رفت . همونطور که نفس نفس می زد گفت: بله مامان چیکار دارید؟ هر کاری دارید من انجام بدم بفرمایید. مامان مهدی آقا هم یه پول خرد به مهدی داد گفت: مهدی جان قربونت برم، برو دوتا نون بخر بیار خونه، آخه نون مون تموم شده.
مهدی آقا هم که این صحبت مامانش رو شنید، فوراً اون پول رو گرفت و به طرف نانوایی دوید. دوستهاش داد وبیداد کردند، صدا کردند مهدی بیا بابا، وسط فوتبال بودیم، کجا رفتی؟ اما مهدی آقا گوش نداد. دستور مامانش بود، مامانش خواسته بود که بره نون بخره. مهدی آقا با سرعت رفت و چند تا نون خرید و به خونه آورد.
- نویسنده ی ناشناس
گذشت و گذشت. مهدی آقای قصه ما هرروز زندگی اش به این چند بخش تقسیم می شد. یه بخشی که به مدرسه می رفت و درس می خوند، یه بخش دیگه به خونه می اومد و با خواهر و برادرهاش مشق می نوشتند و قصه می گفت و بعد با همدیگه کتاب می خوندن، یه بخش دیگه فوتبال بازی می کردند.
اما یه روز که مهدی آقا داشت با خواهر و برادرهاش قفسه های کتاب رو نگاه می کرد، یه مرتبه چشمش به یک کتاب جالب افتاد. یک کتاب از یک نویسنده ی ناشناس بود ، البته الان شما بچه ها، این نویسنده رو می شناسید، اون زمان خیلی معروف نبود. مهدی آقا دید که نوشته نویسنده این کتاب مرتضی مطهری . براش جالب شد. درمورد اسلام و دستورات اسلام بود. اون کتاب رو برداشت و با خواهر برادرهاش شروع کردند به خوندن. پدر مهدی آقا که دید پسرش کم کم کتابهای جدی و مهم می خونه خوشحال شد. برای همین چند تا کتاب دیگه هم به آقا پسرش هدیه داد و پیشنهاد کرد که اون کتاب ها رو هم بخونند. بچه ها می دونید چه کتابهایی بودند؟ شاید مامان باباهاتون بدونند؛ اما اگه مامان باباهاتون نمی دونند، احتمال خیلی زیاد مامان بزرگ و بابابزرگ هاتون می دونند.
اون زمان قبل از انقلاب، وقتیکه مردم دیگه کم کم داشتند آماده می شدند علیه شاه قیام کنند ، دو نفر نویسنده خیلی بزرگ توی ایران بودند، دونفری که کتاب شون هم خیلی پرفروش بود. یکی از اون دونفر آیت الله مرتضی مطهری و اون نفر دیگه دکتر علی شریعتی بود. به این صورت بود که مهدی آقای قصه ما با کتابهای این دوتا دانشمند آشنا شد و کم کم جرقه های انقلابی توی وجودش شکل گرفت. مهدی آقا کمکم داشت متوجه می شد دور و برش چه خبره، داشت متوجه می شد که شاه چه خیانت هایی کرده، چقدر در حق کشور ظلم کرده که....
ادامه ی قصه باشه برای قسمت بعد..
مبارزه با شاه رایگان
🟡ماجرای آشنایی مهدی آقا با آیت الله مدنی و شروع مبارزات مهدی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دوران نوجوانی مهدی آقای زین الدین رو گفتم. براتون گفتم که مهدی آقا یکسال جهشی زد و رفت یک پایه بالاتر درس خوند. براتون تعریف کردم که مهدی آقای زین الدین چقدر با خواهر و برادرهاش بازی می کرد و برای اونها قصه می گفت و سرگرم شون می کرد. ولی یکی از سرگرمی های خیلی خیلی جدی خود مهدی آقا چی بود بچه ها؟!! آفرین کتاب خوندن. مهدی آقا عاشق کتاب خوندن شده بود. یعنی روزی نبود که مهدی آقا کتاب نخونه و وقتش رو با کتاب خوندن سپری نکنه.
- آشنایی با آیت الله العظمی مدنی
مهدی آقای قصه ما، دیگه کم کم داشت نزدیک دوران جوانی اش می شد که پاش به مسجد باز شد. مهدی آقای زین الدین تبدیل شد به یک بچه مسجدی، عاشق مسجد بود. سعی می کرد همه ی نمازهاش رو به مسجد بره و به جماعت بخونه.
از قضا توی شهر خرم آباد یک روحانی خیلی بزرگ اومده بود. یک آیت الله خیلی خیلی خوب، یک کسی که در سالهای بعد در دوران انقلاب به شهادت رسید. کی اومده بود؟ آیت الله العظمی مدنی.
شاید خیلی از شما بچه ها ای این آیت الله و عالم بزرگ رو نشناسید؛ اما مهدی
آقای زین الدین خیلی خیلی خوب این عالم بزرگ رو می شناخت. چرا؟ چون مهدی آقا شده بود یه بچه مسجدی و امام جماعتشون هم آیت الله مدنی بود.
آیت الله مدنی می نشست برای نوجوون ها و جوون ها سخنرانی می کرد. باهاشون دوست می شد و اسم هاشون رو یاد می گرفت. بعضی اوقات که یک کار خوبی می کردند، یه چیزی حفظ می کردند بهشون هدیه می داد، بهشون جایزه می داد.
خلاصه که بچه ها عاشق آیت الله مدنی شده بودند. از طرف دیگه آیت الله مدنی یک مبارزه جدی با شاه بود. اصلاً شاه رو قبول نداشت و طرفدار امام خمینی بود. می گفت: ما اگه بخوایم توی دنیا و آخرت خوشبخت بشیم باید بریم طرفدار امام خمینی بشیم. سخنرانی های آیت الله مدنی و روشنگری های ایشون باعث شده بود که مهدی آقا هم طرفدار امام خمینی بشه. آخه امام خمینی رو شما بچه ها شاید بشناسید ولی اون زمان خیلی ها نمی شناختتد. خیلی ها اسم ایشون رو نشنیده بودند، توی قصه حاج قاسم تعریف کردم براتون ....
- زندان ساواک
از طرف دیگه شاه وقتی می دید که روز به روز طرفدارهای امام خمینی بیشتر و بیشتر میشه . تصمیم گرفت که این علمای روشنگر رو و آیت الله های بزرگ رو بگیره و توی زندان بندازه . شاه خیلی از کسایی که می خواستند روشنگری کنند، جهاد تبیین کنند و صحبت کنند رو می گرفت و گوشه ی زندان می انداخت ، اون هم چه زندان وحشتناکی. زندانهای ساواک معروف بود.
- حزب رستاخیز
از طرف دیگه شاه اومد و یک حزب سیاسی بزرگ راه انداخت. حزب سیاسی یعنی چی؟! یعنی گفت : همه باید بیایید و طرفدار من بشید. اسم حزب شون رو هم حزب رستاخیز گذاشت. اون زمان توی دبیرستانها همه رو مجبور می کردند که عضو این حزب بشند؛ اما مهدی آقای زین الدین که پای درس آیت الله مدنی نشسته بود و برخاسته بود، زیر بار این حرف ها نرفت.
هرچقدر مدیر مدرسه شون داد و بیداد کرد و گفت: پسره ی نادون! بهت میگم به حرف من گوش کن و عضوحزب رستاخیز شو و گرنه این ساواک، کله ی من رو میکنن ، به حرف من گوش کن والا اخراجت می کنم .
مهدی آقا زیر بار نمی رفت و می گفت : نه ، مگه تو این کشورآزادی نیست ، مگه شاه دائم فریاد نمی زنه اینجا آزادی آزادی، من آزادم نمی خوام عضو این حزب بشم، زورکی که نیست؛ اما اونها بابای مهدی آقا رو به مدرسه دعوت کردن .
بابای مهدی آقا هم که مثل خودش آدم نترسی بود و حرفش رو میگفت ، جواب مدیر مدرسه رو داد.
مدیر هم که فهمید این خانواده زیر بار زور نمی رود، تصمیم گرفت تا مهدی آقای زین الدین رو از دبیرستان اخراج کنه و مهدی آقا از مدرسه اخراج شد . مهدی پیش آیت الله مدنی رفت و با ایشون مشورت کرد، ایشون هم بهش گفتند: به یک دبیرستان دیگه برید . مهدی آقا هم به پیشنهاد آیت الله مدنی دبیرستانش رو عوض کرد و رفت کلی با مدیر اون مدرسه صحبت کرد تا اون قبول کرد که مهدی آقا رو ، وسط سال بپذیره ؛ اما بچه ها این اتفاقات باعث نمی شد که درسهای مهدی آقا ضعیف بشه بلکه برعکس مهدی آقای قصه ما درسهاش روز به روز بهتر و بهتر می شد.
- اعلامیه
اون زمان مهدی آقا با خواهر بزرگترش برای کنکور درس می خوندند ولی در کنار این درس خوندن، مهدی آقا مبارز شده بود. یعنی چی کار می کرد؟! یعنی اون کتابهایی که بهتون گفتم، کتاب های دکتر شریعتی و آیت الله مطهری، اونها رو به دوستهاش می داد و به دوستاش هم می گفت این کتاب رو بخونید.از طرف دیگه شب ها ، با خواهر و برادرهاش اعلامیه می نوشتند و وقتیکه همه می خوابیدند ، این اعلامیه ها رو پخش می کردن و توی خونه ها می انداخت. شاید برای شما بچه ها این چیزها عجیب باشه، آخه شما تو دورهای زندگی می کنید که این گوشی ها اومده، اون زمان وقتی می خواستند به همدیگه یه پیغامی بدند مجبور بودند نامه بنویسند. مثل الان نبود که یه پیام توی کانال بگذارید و چند هزار نفر ببینند. مجبور بودند با دست خودشون بشینند و یک عالمه اعلامیه بنویسند و بعد توی خونه ها بندازند. البته بعضی ها هم که پولدارتر بودند و اعلامیه ها رو چاپ می کردند، اینقدر مثل الان زیاد نبود. ولی اگه ساواک، یعنی اون مأمورای شاه متوجه می شدند که کسی داره اعلامیه پخش میکنه، پوست کله اش رو می کندند، بیچاره اش می کردند و گوشه ی زندان می انداختنش .
ولی مهدی آقای قصه ما زرنگ تر از این حرفها بود که دست مأمورهای شاه بهش برسه. مهدی آقا با خواهر و برادرهاش کلی اعلامیه می نوشتند و کتاب پخش می کردند و شاه و طرفداران شاه متوجه نمی شدندکه نمی شدند. تا اینکه یه روز....
- ماموران شاه
یه روز به مأمورای شاه خبر دادند که حاج آقای زین الدین تو مغازه کتابفروشی ، کتابهای ممنوعه می فروشه. کتابهای آیت الله مطهری رو می فروشه. وای وای وای، حاج آقای زین الدین تا فهمید که مأموران متوجه شدند، فوراً کلی از کتابهایی که داشت رو توی یه کارتونها ریخت تا اون رو نبینند؛ اما یه دفعه مأمورهای شاه توی مغازه ریختند، و کرکره مغازه رو پایین کشیدند و درو بستند. بعد هم گفتند: کتابهایت کجاست؟ ای مرد کتاب فروش، ای منحرف! کتابهایت کجاست بگو ببینم ؟!!
حاج آقا زین الدین گفت: کدوم کتاب؟ راجع به چی صحبت می کنید؟ مهدی آقا که توی مغازه بود تا فهمید که اینها ، دنبال این کتابهایی که توی کارتون اند، فوراً اون کارتون ها رو یه چیزی روش انداخت انگار که آشغال باشه، برداشت و از مغازه بیرون اومد. اون مأمورا که فکر کردند این بچه داره آشغال ها رو بیرون می بره ، چیزی نگفتند.
مهدی آقا هم به محض اینکه اون کارتونها رو برد و کناری گذاشت، فوراً به سمت خونه شون دوید و به مامانش همه ی خبرها رو داد. آخه مأموران قصد داشتند جای بعدی که برند خونه آقای زین الدین باشه و همینطور هم شد.
یک دفعه مأمورای شاه تو خونه آقای زین الدین ریختند؛ اما چون مهدی آقا زودتر رسیده بود خیلی از کتابها رو تونسته بودن گم وگور کنند و قایم کنند. مثلاً مامان مهدی آقا پای چرخ خیاطی نشسته بود و چند تا کتاب گذاشته بود زیر چادر خودش. اون مأمورها که نمی اومدند زیر چادر رو بگردند، و اینطوری بود که مهدی آقای زین الدین تونست خانوادش رو از دست مأموران شاه نجات بده.
البته که بعداً ساواک و مأموران شاه فهمیدند که بابای مهدی آقا داره کتابهای ممنوعه می فروشه، برای همین ایشون رو تبعید کردند به یک شهر دیگه، ایشون رو از خرم آباد بیرون فرستادن که ادامه ی قصه و ماجرای مبارزه های جانانه مهدی آقا باشه برای قسمت بعد .....
پیروزی انقلاب رایگان
🟡ماجرای قبولی مهدی آقا در بهترین دانشگاه کشور با رتبه ۴
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مبارزه کردن های مهدی آقا با شاهنشاهی رو گفتم. براتون تعریف کردم که مهدی آقای زین الدین چقدر عاشق آیت الله مدنی شده بود و آیت الله مدنی مسیر زندگی مهدی زین الدین رو تغییر داد. مهدی زین الدین به یک مبارز جانانه با شاه تبدیل شده بود. اعلامیه پخش می کرد، کتاب می فروخت، برای دوستهاش صحبت می کرد، وقتی هم که ساواک توی مغازه ی پدرش، اومدن ، مهدی آقا خانوادش رو از دست ساواکی ها نجات داد.
- رتبه ی کنکور
مهدی آقای زین الدین دیگه رسیده بود به اون سنی که باید کنکور می داد. پدر مهدی آقا هم خیلی خیلی براش مهم بود که بچه هاش خوب درس بخونند و توی دانشگاه های خوب کشور قبول بشن و به چند تا دانشمند بزرگ تبدیل بشن . مهدی آقا و خواهر بزرگش با همدیگه ساعتها می نشستند و کتاب های کنکور می خوندند. اون زمان چون پدر مهدی آقا کتابفروش بود میتونست خیلی کتابهای خوبی براشون پیدا کنه و مهدی آقا و خواهرش حسابی تلاش می کردند و درس می خوندند؛ اما یک خبر خیلی بد باعث شد تا روحیه ی خواهر مهدی آقا به هم بریزه. چه خبری؟ خبر این بود که دخترهایی که می خواند کنکور بدن ، حق ندارند چادر سرشون کنند، به هیچ وجه نباید چادر سرشون کنند.
خواهر مهدی آقا که یه دختر خیلی خوب و چادری بود وقتی این خبر رو شنید روحیه اش را از دست داد؛ اما بعد از اینکه خانواده با همدیگه مشورت کردند گفتند یه مانتوی خیلی بزرگ و خیلی گشاد بدوزند که مثل چادر باشه، مشکلی نداشته باشه و اون روز دختر خانواده ی زین الدین یعنی زهره خانوم بیاد و اون طوری
کنکور بده.
روز کنکور فرارسید که مهدی آقا به همراه خواهرشون سر جلسه امتحان رفتند. عجب کنکوری بود. مهدی آقای زین الدین اکثر جوابها رو درست نوشت. امتحان کنکور چهارگزینه ای بود، باید یه عالمه سوال چهارگزینه ای رو پر کنی. خواهر مهدی آقا هم به بیشتر سوالات درست جواب داد.
چند وقتی گذشت که خبر نتایج اومد. فکر می کنید بچه ها چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ اصلاً اگه بگم باورتون نمیشه، مهدی آقای زین الدین رتبه چهار کشور شده بود! یعنی فقط سه نفر از مهدی آقا درست تر جواب داده بودند. باورتون میشه؟!!
خواهر مهدی آقا هم یه رتبه خیلی خوب آورد. دوتایی شون می تونستند بهترین
دانشگاههای کشور برند و درس بخونند. مهدی آقا یکی از بهترین دانشگاه های کشور که توی شهر شیراز بود رو قبول شد و خواهرش توی شهر تهران توی دانشگاه تهران قبول شد؛ اما یه اتفاق هایی افتاد که هر دو نفرشون دانشگاه نرفتند. وای چی شد؟ چرا دانشگاه نرفتند ؟!
- چرا دانشگاه نرفتن ؟!!
اول علت اینکه خواهر مهدی آقا دانشگاه نرفت رو بگم. بچه ها شاه قانون کرده بود که هردختر خانومی که بخواد دانشگاه بره ، باید حجابش رو کنار بگذاره و بعد وارد دانشگاه بشه. باید روسری و این حجاب اسلامی رو کنار بگذار و بعد خودش رو به شکل اروپایی ها کنه و وارد دانشگاه بشه.
خواهر مهدی آقا که یه خانم مؤمن و مذهبی بود، وقتی این رو شنید خیلی ناراحت شد و همونجا تصمیم گرفت که دیگه پاهاش رو توی دانشگاه نگذاره. خواهر مهدی آقا به خاطر خدا دانشگاه نرفت ؛ اما مهدی آقا چرا نرفت؟! علتش این بود که این ساواکی ها، مأمورهای شاه، بابای مهدی آقا رو دستگیر کردند و به یک شهر دیگه تبعید کردند . حالا مهدی آقا مجبور بود که در مغازه پدرش بایسته و کار کنه و
خرج خانواده رو دربیاره. از طرف دیگه اگه مهدی آقا می رفت، کی می خواست کتاب دست مردم بده؟ کی می خواد با شاه این شکلی مبارزه کنه؟ برای همین مهدی آقای زین الدین هم نتونست دانشگاه بره ...
- دانشگاه فرانسه
مهدی آقا تصمیم گرفت به خارج از کشور بره و توی دانشگاه های خارج درس بخونه. چند وقت بعد که اوضاع بهتر شد و پدر مهدی آقا تونست سروسامونی بگیره و توی شهری مستقر بشه، مهدی آقا تصمیم گرفت پاریس درس بخونه و به کشور فرانسه بره .
مهدی آقا شروع کرد زبان انگلیسی و فرانسوی رو یاد گرفتن ، خیلی استعداد خوبی داشت. سریع تونست این دوتا زبان رو یاد بگیره. نامه هاش هم نوشت برای دانشگاه های فرانسوی و مدارکش و رتبه کنکورش و ....
همه رو فرستاد که اونها هم قبول کردند مهدی آقای ما به اونجا بره و درس بخونه؛ اما باز هم یه اتفاقی افتاد که مهدی آقا فرانسه نرفت ؟ چی شد؟ این بار دیگه چه اتفاقی افتاد؟
بچه ها همونطوری که توی قصه زندگی امام خمینی گفتم ؛ امام خمینی مدتی به کشور فرانسه تبعید شدند و جوونهای ایرانی خیلی هاشون وقتی می خواستند امام رو ببینند سوار هواپیما می شدند و به فرانسهمی رفتند و با امام دیدار می کردند و برمی گشتند.
یک بار که چند تا دانشجو به اونجا رفته بودند ، به امام خمینی گفته بودند ما می خواهیم بیاییم اینجا درس بخونیم، نظر شما چیه؟ امام خمینی گفته بود این انقلاب به زودی پیروز میشه و ما توی ایران به شما جوون های خوب نیاز داریم. اگه بتونید نیاید اینجا بهتره.
مهدی آقا هم که این پیغام امام خمینی و شنید، بدون هیچ شک وتردیدی به خانواده اش اعلام کرد که من فرانسه نمیرم. وای وای وای بچه ها چقدر این مهدی آقا آدم بزرگی بود.
- انقلاب مردم ایران
اما اما دیگه کم کم انقلاب مردم ایران داشت پیروز می شد. دیگه مردم هم حالشون از شاه به هم می خورد، همگی تو خیابون ها جمع می شدند و شعار می دادند و می گفتند:
ای شاه خائن آواره گردی / خاک وطن را ویرانه کردی
کشتی جوانان وطن آه و واویلا / کردی هزاران تن کفن آه و واویلا
مرگ بر شاه ، مرگ بر شاه
از طرف دیگه بابای مهدی آقا هم اوضاع بهتری پیدا کرده بود. ایشون رو به چند تا شهر تبعید کردند ؛ اما آخر سر حاج آقای زین الدین گفت : برو بینیم بابا، اینها هم مارو هر روز یه جایی تبعید می کنند. آقای زین الدین بدون اینکه به مأمورها چیزی بگه، خونه و زندگیشون که خیلی وسایل زیادی هم نداشتند جمع
کردند و به همراه خانوادشون به شهر مقدس قم اومدن .
حاج آقای زین الدین اونجا یک فامیل داشتندو به خونه فامیل شون رفتند و اوضاع رو برای اون بنده خدا گفتند. اون بنده خدا هم که اوضاع رو شنید گفت : حاج آقا پاشید همین الان بریم و یه خونه برای شما توی شهر قم کرایه کنیم. من هم کمکتون می کنم.
حاج آقای زین الدین به همراه اون فامیل شون بلند شدند و رفتند و یک خونه خوب و کوچیک توی شهر قم برای خودشون کرایه کردند که ناگهان خبر بزرگی هم جا پیچید. چه خبری؟
خبر این بود که امام خمینی به ایران اومدند و انقلاب مردم ایران پیروز شد.
ادامه قصه و ماجراهای جهاد و تلاش مهدی آقا بعد از انقلاب باشه برای قسمت بعد...
شروع جنگ رایگان
🟡ماجرای فرمان امام خمینی برای تشکیل سپاه و پاسدار شدن مهدی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای کنکور دادن مهدی آقا و خواهرش رو گفتم. براتون گفتم که هر دو نفرشون رتبه های خوبی آوردند و تو بهترین دانشگاه های کشور قبول شدند، اما هرکدومشون به یک دلیلی نتونستند به دانشگاه برن. بعد از این مهدی آقا تصمیم گرفت به کشور فرانسه بره و اونجا درس بخونه؛ اما فهمید که امام خمینی توصیه کردند جوون های انقلابی از کشور بیرون نرن و داخل کشور خودشون بایستند و اونجا تلاش کنند و درس بخونند. برای همین مهدی آقا هم دیگه دانشگاه نرفت که انقلاب مردم ایران در سال 1357 به پیروزی رسید و امام خمینی وارد کشور ایران شدند.
- دیدار با امام
بچه ها می دونستید که امام خمینی اون اوایلی که وارد ایران شده بودند، توی شهر قم ساکن شدند؟!! مهدی آقای زین الدین هم که با خانوادشون به قم رفته بودند ، برای همین مهدی آقا هرروز سعی می کرد با دوستهاش آماده بشه و به دیدار امام برن.امام دیدارهای عمومی داشتند و مردم از جاهای مختلف کشور می اومدند تا امام خمینی رو ببینند. امام خمینی هم روی پشت بوم مدرسه می اومدند و برای مردم دست تکان دادند و مردم هم خوشحال می شدند. گاهی هم امام خمینی برای مردم سخنرانی می کردند.
- جهاد سازندگی
بچه ها انقلاب که پیروز شد جوون های ایرانی یک انرژی چند برابر گرفتند و همه آماده بودند تا در راه این انقلاب جهاد کنند و تلاش کنند. خب حالا چه جهادی بکنند؟ چیکار کنند؟
اون موقع هنوز جنگ شروع نشده بود، برای همین جوون ها تصمیم گرفتند به سراغ جهاد سازندگی برن . یعنی چی؟ بچه ها ، شاه خیلی از مناطق کشور رو رها کرده بود، خصوصاً روستاها، اصلاً براش مهم نبودند چون شهرهای دورتر از تهران بودن اصلاً براشون مهم نبودند، خیلی ها امکانات زندگی نداشتند، اوضاع زندگی شون خیلی سخت بود. در حدی که خیلی از روستاها ، حمام نداشتند نه که توی خونه ها، حموم عمومی هم نداشتند یا اگه داشتند خیلی کوچولو و قدیمی و خطرناک بود.
بچه های جهاد سازندگی، جوون های انقلابی دور همدیگه جمع شدند، آستین هاشون رو بالا زدند و توی روستاها شروع به ساخت و ساز کردند و به مردم خدمت رسانی می کردنند. مردم هم که می دیدند جوون های انقلابی ، وسط اومدند و به عشق امام خمینی و عشق انقلاب براشون کار می کنند همگی دست به
دعا برمی داشتند و دعاشون می کردند. اونایی هم که میت ونستند می اومدند و کمک می کردند.
مهدی آقای زین الدین هم با جهاد سازندگی به کمک محرومین می رفت.
- ثبت نام در سپاه
هنوز خیلی از انقلابمان نگذشته بود که امام خمینی دستور تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رو دادند. در سال 1358 سپاه تأسیس شد و مهدی آقای زین الدین هم که دوست داشت یه جایی به این انقلاب خدمت کنه ، توی سپاه ثبت نام کرد. بعد از اینکه مهدی آقا توی سپاه ثبت نام کرد و بهش اعلام کردند که شما قبول شدید، فوراً یک دوره آموزشی رفت تا مسائل نظامی رو یاد بگیرند، تا تیراندازی و جنگیدن رو یاد بگیرند.
مهدی آقا توی اون دوره خیلی خوش درخشید،آنقدر خوب بود که مهدی آقا رو به عنوان واحد نظارت انتخاب کردن . واحد نظارت، یعنی هر کسی که می خواست عضو سپاه بشه باید مهدی آقا و چند نفر دیگه تأیید می کردند. البته تو شهر قم منظورمه نه کل کشور....
- واحد اطلاعات
مهدی آقای زین الدین خیلی هوش خوبی داشت، خیلی زرنگ بود. برای همین کم کم، وارد واحد اطلاعات شد. اطلاعات دیگه چیه؟
بچه ها اینکه ما این همه امنیت داریم، اینکه توی کشورمون روزانه کلی تروریست رو می گیرند، کلی بمب که قراره بترکه و نمی ترکه، همه اش به خاطر اینکه اطلاعات کشور ما قویه. یعنی رصد می کنند، بررسی می کنند و تا یه نفر می خواد یه کاری کنه اینها از قبل میرند و می گیرندش. اطلاعات برای هر کشور خیلی مهمه.
مهدی آقای زین الدین توی یکی از مهمترین جاهای کشور بود. اونجا هم مهدی آقا خیلی خیلی خوش درخشید، مثلاً چیکار کرد؟ مثلاً مهدی آقا و دوستاش فهمیدند که یه نفر عراقی به اسم محمدعلی، یه جاسوس حرفه ای بود و از اسرائیل توی ایران اومده بود تا خرابکاری کنه. مهدی آقا و دوستهاش وقتی متوجه شدند، بررسی کردن و آمارش رو گرفتند که کجا میره، کجا میاد، خونه اش کجاست، دوست هاش کی هستند، برنامه اش چیه؟ همه این آمار رو گرفتند و بعد از اینکه مهدی آقا این آمار رو بدست آورد به همراه یه تیمی توی خونه شون ریختند و دستگیرش کردند. بعداً فهمیدند که این محمدعلی می خواسته یک عملیات خیلی بزرگ انجام بده و امام خمینی و کلی نفر دیگه رو به شهادت برسونه و مهدی آقا و دوستهاش بودند که جلوی اون نامرد رو گرفتند.
- جنگ ایران و عراق
هنوز یکسال و خوردهای بیشتر از تشکیل سپاه نگذشته بود که جنگ بین ایران و عراق شروع شد. صدام ، رئیس جمهور بی رحم عراق ، به کشور عزیزمان ایران حمله کرد و کلی از کشورهای دنیا از جمله آمریکا و انگلیس و اسرائیل پشتیبانش بودند. بهش اسلحه ، هواپیما و تانک و .... می دادند،
حالا وقتش رسیده بود که پاسدارها به میدون جنگ بیان و جلوی صدام بایستند. مهدی آقای زین الدین هم که دید جنگ شروع شده، فورا برای اولین گام به منطقه خوزستان رفتند تا بتونه خدمتی به کشورش کنه.
بچه های خوزستانی وقتی دیدند مهدی زین الدین اومده، پیش خودشون
گفتند اینکه هیچ کاری نمی تونه بکنه! آخه مهدی آقای زین الدین لاغر بود، اینطوری نبود که هیکل گنده ای داشته باشه. پوستش هم خیلی سفید بود، بچه های خوزستانی پوستشون سوخته بود. اینها می گفتند: این بچه معلومه و لای پر قو بزرگ شده، این هیچ کاری نمی تونه بکنه. ؛ اما مهدی آقا تا به خوزستان رسید ، فوراً یه پیراهن بلند عربی که بهش دشداشه میگن ، یک دشداشه ی سفید خرید و بین عراقی ها رفت تا اطلاعات از اونها بگیره. این بچه های خوزستانی هم که
تعجب کرده بودند می گفتند: این مگه میتونه صحبت کنه؟ مهدی آقای ما ، با دست پر برگشت و کلی اطلاعات از عراقی ها به دست آورده بود و کلی امکانات اونها رو فهمیده بود. فرماندهاش رو فهمیده بود، نقشه هاشون رو فهمیده بود و با همین اطلاعاتی که مهدی آقا آورده بود ایرانیان موفق شدند یک عملیات درست کنند. عملیات امام مهدی رو ایرانیان طراحی کردند و عراقی ها باورشون نمی شد که ایرانی ها این اطلاعات رو از کجا آوردند!
- استعداد ویژه
خلاصه که مهدی آقا گاهی اوقات می نشست و بی سیم ها رو روی فرکانس عراقی ها تنظیم می کرد و به یکی از همین بچه های خوزستانی می گفت : بشین کنارمن ببین اینها چی میگن و از این طریق کلی اطلاعات از عراقیها به دست می آورد.
وقتی مهدی آقای زین الدین خیلی خوش درخشید، یکی از فرماندهان بزرگ سپاه، یکی از قهرمانای واقعی کشورمون به نام شهید حسن باقری ، مهدی آقا رو شناسایی کرد و فهمید مهدی آقا یک استعداد ویژه داره، یک ذهن قوی داره، برای همین مهدی آقا رو کنار خودش برد و به مهدی آقا یک مسئولیت بزرگ داد. مهدی آقا مسئول کل اطلاعات شمال خوزستان شد . ادامه ی قصه و ماجرای
دلاوری های مهدی آقای ما باشه برای قسمت بعد ...
ازدواج مهدی رایگان
🟡ماجرای شنیدنی خواستگاری مهدی آقا و خواب همسرشون😴
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای پیروزی انقلاب مردم رو گفتم. براتون تعریف کردم که مهدی آقای زین الدین چطوری وارد سپاه شد و بعد هم وارد قسمت اطلاعات سپاه شد. براتون گفتم که مهدی آقا موفق شد اون محمدعلی عراقی که اومده بود خرابکاری کنه توی ایران دستگیر کنه. بعد از اینکه جنگ شروع شد هم مهدی آقا به همراه دوستهاش به خوزستانرفتند تا با دشمن بجنگن.
- پسر پاسدار
مهدی آقای قصه ما، اوایل جوونیش بود، برای همین خانواده مهدی آقا تصمیم گرفتند تا ایشون رو داماد کنند. برای همین مامان مهدی آقا و خواهرهاشون دیگه
کم کم آستین بالا زدند و به خواستگاری یک خانواده مؤمن و مذهبی رفتند و اونجا و گفتند: ما یه پسر پاسدار داریم ، می خواهیم دامادش کنیم، آیا شما حاضرید این
دخترتون رو به پسر ما بدید؟اونها هم که شنیدند پسرشون پاسداره، گفتند: با افتخار، معلومه که ما دخترمون
رو به سرباز امام زمان (عج) می دیم و با افتخار ما این کار رو می کنیم.
خانواده مهدی آقا هم گفتند : هر وقت مهدی از منطقه برگرده ، به خواستگاری میریم .
مهدی آقای زین الدین هم که شنیده بود هر کسی که ازدواج کنه دینش کامل میشه، به همراه خانواده اش به خواستگاری رفتند .
- خواب عجیب و غریب
بچه ها اتفاقا اون خانمی که مهدی آقا به خواستگاری شون رفته بودن، چند وقت قبل یک خواب عجیب و غریب دیده بودند. چه خوابی؟! اون خانوم خواب دیده بودند که توی خونه شون یک تابوت هست و داخل این تابوت پر از نور سبزه و از داخل این تابوت نور سبز به آسمون میره، ناگهان دیدند از توی این تابوت یه جوونی بلند شد و نشست درحالیکه لباس سبز سپاه تنش بود. همسر مهدی آقا اون موقع متوجه نشدند تعبیر این خواب چیه؛ اما چند وقت بعد که مهدی آقای زین الدین به همراه خانواده به خواستگاری ایشون رفتند ، ایشون حدس زدند که احتمالا تعبیر این خواب همین بوده که مهدی آقا قراره همسرشون بشه.
- عروسی ساده
خلاصه که مهدی آقای قصه ی ما، چند دقیق های با خانم شون صحبت کردند و همدیگه رو پسندیدند و بعد هم یه مراسم خیلی ساده و بدون تشریفات گرفتند. اون زمان، اون اوایل انقلاب، بچه های انقلابی، پاسدارها و بسیجی ها، خیلی مقید بودند که ساده زیست باشند، که بریز و بپاش نکنند، عروسی های آنچنانی
نگیرند، شلوغ نکنند. به فکر فقرا بودند. می گفتند : همون پولی که بخواهیم خرج عروسی و اینطور کارها کنیم رو به فقرا بدیم.
مهدی آقا هم یک عروسی خیلی ساده گرفتند. خانواده مهدی آقا پیشنهاد دادند که عقدشون رو امام خمینی بخونند؛ اما مهدی آقای قصه ما گفتند که نه امام کارهای خیلی مهمتری دارند، امام بیکار نیستند که من برم عقد من رو بخونه. با اینکه من اگه بگم و به فرمانده مون اعلام کنم، امام قبول می کنند، اما من راضی نیستم. امام وقتشون مهمتر از این حرفهاست.
- سه بار ازدواج کردم !!
بعد هم مهدی آقا رفتند و یک روحانی خیلی خوب دیگه آوردند و اون آقا عقد مهدی آقا رو خوندند. بچه ها، مهدی آقا تو خواستگاری به خانم شون یه چیز خیلی خنده دار گفته بودند. مهدی آقا گفته بودند که : من قبل از شما چند بار دیگه ازدواج کردم! خانم مهدی آقا که این رو شنیده بود چشماش گرد شده بود و گفته بود: با این سن کم چند بار دیگه ازدواج کردی؟!!مهدی آقا گفت : من سه بار دیگه ازدواج کردم، من سه تا همسر دیگه دارم!
خانم مهدی آقا ناراحت شد گفت : چرا به من نگفتند آخه،دوباره مهدی آقا گفت : خوب گوش کنید، همسر اولم سپاه هست، من اول از همه با سپاه ازدواج کردم. همسر دوم من جبهه است، من با جبهه ازدواج کردم. همسر سوم من این جنگی هست که پیش اومده، من باید برم به جنگ. همسر چهارم هم شمایید، قبول می کنید باهم ازدواج کنیم؟
خانم مهدی آقا که این رو شنید کلی خندید. بعد هم قبول کرد. اون زمان اینطوری بود. بچه های جبهه و جنگ وقتی خواستگاری می رفتند، می گفتند ما قبل از اینکه بخواهیم با شما ازدواج کنیم با جنگ ازدواج کردیم. این حرف یعنی چی؟ یعنی که ما جنگ هم برامون خیلی مهمه، ما باید به میدون جنگ بریم.
دستور امام خمینی بود. امام گفته بودند جنگ در رأس اموره. برای همین بسیجی ها و پاسدارها و انقلابیهای اون زمان همگی شون، براشون مهم بود که توی میدون جنگ برن و از کشورشون دفاع کنند.
- خرید جهیزیه
بچه ها مهدی آقای قصه ما، بعد از اینکه با خانم شون ازدواج کردند، هنوز زمانی نگذشته بود که خداحافظی کردند و به طرف خوزستان رفتند تا با دشمنهای عراقی بجنگند؛ اما چند وقتیکه اونجا بودند سعی کردند یک خونه توی اهواز هماهنگ کنند تا بتونند همسرشون رو پیش خودشون بیارن .
مهدی آقای زین الدین تونسته بودند یک خونه از این خونه های سازمانی که به پاسداران می دادند بگیرن و همسرشون رو خونه ی خودشون ببرند ؛ اما خانواده همسر مهدی آقا هیچ جهیزیه نخریده بودند. عروس خانوم هیچی نداشت، یعنی عروس خانم قصه ما اون موقعی که با همسرش یعنی مهدی آقای زین الدین به اهواز رفتند ، فقط یه دونه چمدون داشت. مهدی آقا با همسرشون رفتند و با همدیگه
کلی خرید کردند.
بچه ها مهدی آقا قبل از اینکه خانم شون بیاد، رفته بودند و آمار همه بازارها رو درآورده بودند. فهمیده بودند توی اهواز و شهرهای اطراف چه بازار خوبی داره و بعد هم دست خانم شون رو گرفتند و یه سری وسایل ساده برای خونه شون گرفتند.
اما باز هم مهدی آقا خیلی پیش همسرشون نتونستند بمونن. آخه مهدی آقای قصه ما دیگه تبدیل شده بود به یه فرمانده بزرگ.
- همسر مهربون
وقتی می خواست خیلی از عملیات ها شکل بگیره باید مهدی آقا طراحی
می کرد و اطلاعات دقیق می داد. برای همین مهدی آقا جبهه رو نمی تونست ول کنه و به خونه و زندگیش برسه. مهدی آقا خیلی کارهای بزرگی اونجا می کرد. همسر مهدی آقا هم این رو درک می کرد و می دونست که شوهرش یک سرباز امام زمانه و کسی که در راه خدا تلاش می کنه و با دشمنها می جنگه. برای همین با اینکه به همسر ایشون کلی سخت می گذشت و کلی تنها بودند؛ اما به مهدی آقا
نمی گفتند خسته شدم، بسه دیگه بیا خونه، بیا مثل بقیه زندگی کن. نه نه، از این حرفا نمی زدند. بلکه سعی می کردند همیشه با مهدی آقا مهربون باشند و به ایشون روحیه بدهند.
مهدی آقا هم ، هر بار که از جبهه به خونه می اومدند و خستگی از تنشون بیرون می رفت، اینقدر که همسر مهدی آقا به ایشون دلگرمی می دادند و حواس شون به ایشون بود. البته مهدی آقا هم سعی می کردند وقتیکه از جبهه به خونه برمی گردند ، خوش اخلاقترین مرد دنیا باشند. سعی می کردند سختی های جبهه رو با خودشون به خونه نیارند. وقتی خونه میاد ، از زیبایی های جبهه بگن .از خوشیها شون بگن . انرژی بگذارند با همسرشون صحبت کنند.
اما ادامه ی قصه و یک ماجرای بسیار بسیار زیبا از فرماندهی مهدی آقا توی جبهه باشه برای قسمت بعد....
اخلاق مهدی رایگان
🟡ماجراهایی زیبا و شنیدنی از اخلاق مهدی آقا در جبهه ها😍
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای ازدواج مهدی آقای زین الدین رو گفتم. براتون گفتم که مهدی آقا توی مراسم خواستگاری چه صحبت های بانمک و خنده داری با همسرش کرده بود. بعد هم براتون گفتم که مهدی آقا چه ازدواج ساده ای کرد و دو ماه از عقدشون نگذشته بود که همسرش رو پیش خودش به اهواز آورد .
بچه ها مهدی آقای زین الدین با اینکه خانمش رو اهوازآورده بود ، اما اینقدر توی جبهه سرش شلوغ بود و آنقدر کار داشت که نمی رسید تندتند به خانومش سربزنه …
- فرمانده بزرگ
مهدی آقا توی جبهه تبدیل شده بود به یه فرمانده بزرگ، چشم امید خیلی از رزمنده ها به مهدی آقای زین الدین بود. خیلی ها منتظر بودند تا ببینند مهدی آقا چه دستوری میده، مهدی آقا چی میگه؛ اما مهدی آقای زین الدین با اینکه یک فرمانده لشکر بزرگ بود، اما گاهی اوقات مخفیانه بین نیروهاش می اومدآخه همه که مهدی آقا رو نمی شناختند، همه می دونستند اسم فرمانده شون مهدی زین الدین هست اما چهره اش رو خیلی ها نمی شناختند. مهدی آقا می اومد سر می زدتا ببینه اوضاع چه جوریه!!گاهی اوقات نیمه های شب می اومد، می دونید چرا؟ می خواست ببینه چقدر رزمنده ها نماز شب می خونند. اون گردانی که توش از همه بیشتر نماز شب
می خوندند مهدی آقا می گفت: این گردان ، کار خیلی بزرگی انجام بدهد.نماز شب که دیگه می دونید چیه بچه ها؟ یه نمازی که قبل از نماز صبح می خونند.
مهدی آقای زین الدین خودش مقید بود همیشه نماز شب بخونه و صحبت هاش با خدا رو اونجا بگه. برای همین می گفت : هر کسی که نماز شب بخونه قوی تر
میشه. توی میدون جنگ می تونه بهتر بجنگد.
- چهره ی ناشناس
یک بار مهدی آقای زین الدین همینطوری با یه چهره ی ناشناس، بدون این که لباس فرماندهی و پاسداری بپوشه، یک لباس بسیجی، یک لباس خاکی تنش کرد و بین رزمنده ها اومد و یک جا نشست. یه بنده خدایی، نشسته بود و داشت به رودخونه نگاه می کرد. مهدی آقا بهش گفت : حالت چطوره برادر؟ چه خبر؟ چیکار میکنی؟
اون بنده خدا هم که یک بسیجی بود و آهی کشید و گفت: ای داداش نگم برات، خیلی اوضاع سخته، خیلی اینجا گرمه، همه اش خاک وخله، اصلاً نمی دونید. غذا
غذای درست حسابی هم که نیست. دیگه خسته شدم .
مهدی آقا لبخندی زد و گفت: خب شرایط برای همه همین طوریه دیگه، بالاخره جبهه است، شهر که نیست . اون بنده خدا گفت : ای بابا دل خوشی داری، این فرمانده ها که معلوم نیست زیر باد کولر نشستند و بهترین غذاها رو می خورند، کیف می کنند، فقط به ما دستور می دهند. این فرمانده ها خیلی خودخواه تر از این حرفها هستند
مهدی آقا که اینها رو شنید با اینکه خودش فرمانده اصلی اونها بود؛ اما عصبانی نشد، رفتار بدی نکرد، داد و بیداد نکرد، اون بسیجی رو تنبیه نکرد، فقط یه نگاه بهش کرد. گفت : مطمئنی؟ اون بسیجی گفت: آره بابا، خیلی آدمهای بدی اند، اصلا حالم ازشون بهم می خوره، دیگه خسته شدم، اونها زیر کولر نشستند، بهترین غذاها رو می خورند، ولی ما ...
مهدی آقا گفت : حالا برادر آروم باش، ایشالا خدا اون ها رو هدایت کنه. دعا کن براشون .
این بسیجی که این رو شنید باز با ناراحتی گفت: بابا دعای چی بکنم؟ من دیگه امیدی ندارم به اینها ...
مهدی آقا لبخندی زد و گفت: براشون دعا کن، دعا کن عاقبت بخیر بشند. بعد هم از اون بسیجی خداحافظی کرد و رفت.
بچه ها مهدی آقا ذرهای ناراحت نشد. فقط با خودش گفت: ای کاش این بسیجی می دونست که من از اونها بیشتر تلاش می کنم.
گاهی اوقات دو - سه شبانه روز مهدی آقای زین الدین نمی تونست بخوابه، دو سه شبانه روز پشت سر هم بیدار بود. گاهی اوقات می شد دو روز غذا نمی تونست بخوره، اینقدر که کارهاش زیاد بود، انقدر که عملیاتش سنگین بود. اما خب بعضی ها نمی دونستند. حواس شون نبود و یک حرف اشتباهی می زدند.
- حاج مهدی ، ببخشید !!
خلاصه چند روزی گذشت تا اینکه توی لشکر اعلام کردند فرمانده مهدی آقای زین الدین می خواد سخنرانی کنه .همه جمع شده بودند، یه جمعیت خیلی زیاد تا اینکه بالاخره مهدی آقا از راه رسید. از ماشینش پیاده شد و رفت برای سخنرانی. چند دقیقه ای برای رزمنده ها سخنرانی کرد و به همه انرژی داد. بهشون گفت که: ما داریم در راه خدا جهاد می کنیم. ما داریم در راه خدا تلاش می کنیم. خدا پشتیبان ماست و خدا به ما کمک می کنه، ما باید این مسیر رو با قدرت بریم. ما نباید امام خمینی رو تنها بگذاریم.
خلاصه یه صحبت خیلی زیبایی کرد؛ اما به محض اینکه سخنرانی مهدی آقا تموم شد و خواست بره، یه دفعه همون جوون بسیجی که تازه دوهزاری اش جا افتاده بود که اون حرف های زشت رو به فرمانده خودش زده بوده، فوراً اومد جلو و همین طور که گریه می کرد خودش رو ، رو پاهای مهدی آقا انداخت ، با گریه می گفت : حاج مهدی، ببخشید تو رو خدا، حاج مهدی، اشتباه کردم، غلط کردم، منظوری نداشتم، حاج مهدی بهم رحم کن، دعام کن، حلالم کن اشتباه کردم..
مهدی آقای زین الدین که اون بنده خدا رو دید شناختش. فوراً بغلش کرد گفت : بابا این حرفها چیه؟ دلت پر بود، خسته بودی، گرما بهت فشار آورده بود، این خاک های اینجا اذیتت کرده بود، اشکال نداره. من به هیچ کسی نگفتم، تو خودت چرا اینجا داری میگی؟ ولش کن.
اما اون بنده خدا دست بردار نبود. همینطوری گریه می کرد و عذرخواهی می کرد تا اینکه مهدی آقا نشست چنددقیقه ای اون رو توی بغلش گرفت. تا این که بنده خدا یه کمی آرومتر شد و بعد هم مهدی آقا رفت و سوار ماشین شد تا به مناطق دیگه سر بزنه.
- اسیرهای عراقی
بچه ها اخلاق خوب مهدی آقای زین الدین فقط برای ایرانیان نبود. مهدی آقا با عراقی هایی هم که اسیر می شدند مهربون بود. چی؟ با عراقی های اسیر هم مهربون بود! آره بچه ها، مهدی آقای زین الدین هر وقت که اسیر می گرفتند به نیروهاش، رزمنده ها می گفت: مبادا کتک شون بزنید، مبادا رفتار بدی باهاشون بکنید.
یک بار رزمنده هاش تعدادی از عراقی ها رو اسیر کردند. اینها رو همینطوری روی هم پشت ماشین ریختند و به طرف جبهه های خودمون آوردند . وقتی رسیدند دیدند یه نفرشون تیر خورده بوده و توی این مدت کلی ازش خون رفته بود و کلی درد کشیده بود.مهدی آقای زینالدین تا این صحنه رو دید عصبانی شد و پیش سربازهای خودش رفت ، پیش همون رزمنده های ایرانی و با عصبانیت بهشون گفت: خجالت نمی کشید این اسیر شما زخمی شده بهش رسیدگی نکردید؟ این چه رفتاریه می کنید. مگه ما تو اسلام نداریم که با اسیر مهربونی کنید. مگه امام علی با ابن ملجم که اسیر شده بود بدرفتاری کرد که شما اینطوری می کنید؟ خجالت بکشیند.
اون بسیجی ها و رزمنده های مهدی آقا ، که صحبتهای فرمانده شون رو شنیدند کلی خجالت کشیدند، واقعاً شرمنده شدند. آخه اونها اصلاً نگاه نکرده بودند که کی مصدوم هست ، کی تیر خورده و کی نخورده. اینها رو همینطور دستگیر کرده بودند و پشت ماشین انداخته بودن .
یک روز مهدی آقای زین الدین مشغول برنامه ریزی و نقشه کشیدن و بررسی
اطلاعات بودند که همسرشون تماس گرفتند. البته اون موقع گوشی همراه نبود و تلفن های عمومی بود. زنگ می زدند و می گفتند : مهدی آقای زین الدین هستند؟ اگه می رسیدند می رفتند صحبت می کردند والا خودشون زنگ می زدند.
مهدی آقای زین الدین با همسرشون صحبت کردند که همسر ایشون یه خبر خیلی خیلی خیلی خوب به ایشون داد. چه خبری؟ چی شد؟
ادامه ی قصه باشه برای قسمت بعدی ......
شهادت مهدی رایگان
🟡ماجراهایی شهادت مهدی آقا و مجید زینالدین در کردستان😭
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهای زیبا و شنیدنی از اخلاق خوب مهدی آقا با سربازها و رزمنده های ایرانی رو گفتم. براتون گفتم که مهدی آقای زین الدین علاوه براینکه با ایرانی ها مهربون بود و برای اونها دلسوز بود به اسیرای عراقی هم حواسش بود. یعنی اگه یه نفر اسیر دست مهدی آقا می شد بهش ظلم نمی کرد، بیخود و بی جهت کتکش نمی زد، اذیتش نمی کرد. قسمت قبلی براتون گفتم که مهدی آقای زین الدین داخل سنگرش نشسته بود که یه مرتبه باهاش تماس گرفتند. مهدی آقا متوجه شد که همسرشون تماس گرفته، برای همین رفت تا با همسرشون صحبت کنه.
- خبر خوش
بچه ها همسر مهدی آقا یه خبر خیلی خوش برای ایشون داشت. چه خبری؟ چی گفته بود؟! همسر مهدی آقا خبر داد که قراره مهدی آقای قصه ما به زودی زود بابا بشه، قراره خدا یک دختر زیبا و مهربون به مهدی آقا و همسر شون هدیه بده.
بچه ها مهدی آقا که این رو شنید خیلی خوشحال شد، خیلی؛ اما نتونست باز هم یه مرخصی راحت بگیره و پیش همسرش بره. اینطوری نبود که بتونه یکی دو ماه راحت به خونه اش، پیش همسرش بره و مثل بقیه مردم باشه. نه اوضاع جنگ اصلاً طوری نبود که مهدی آقای زین الدین بتونه با خیال راحت خونه شون بره . ولی این وسط خدا یک لطفی به مهدی آقا کرد و یک سفر با خانومش رفت، اون هم یه سفر
کاری، یه سفر تفریحی نبود. کجا رفتند؟
- سفر به سوریه
مهدی آقا به همراه خانوم شون و چند نفر دیگر از فرماندهان سپاه و خانم های اونها سوار هواپیما شدند و به کشور سوریه رفتند. همون جاییکه حرم عمه جانمون حضرت زینب کبری (س) اونجاست.
حالا ممکنه براتون سوال بشه که چرا سوریه رفتن ؟ مگه سوریه چه خبر بود؟
بچه ها مهدی آقای زین الدین و فرمانده های دیگر سوریه رفته بودن تا اونجا یه سری دوره هایی ببینند، یه سری صحبت هایی بکنندو قراردادهایی بنویسند تا بتونن توی جنگ پیروز بشن . آخه توی زمان جنگ هیچ کشوری به ما کمک نمی کرد، باورتون میشه؟ هیچ کشوری، فقط چند تا کشور بودند که پشت ایران بودند، یکی از این کشورها سوریه بود. بچه ها زمان جنگ به ما ایرانی ها حتی یه سیم خاردار هم نمی دادند. اون بچه هایی که میدون جنگ رفتند می دونند سیم خاردار چیه. خیلی چیز کوچولوییه، فقط می بندند که دشمن نتونه وارد بشه. به ایرانی ها یه سیم خاردار هم نمی دادند، باورتون میشه!
رئیس جمهور سوریه یعنی حافظ اسد به ایرانیها کمک می کرد و به اونها چیزهایی که می خواستند رو می داد و برای ایرانیها خرید میک رد و براشون می فرستاد. البته پولش رو کامل می دادیم ؛ اما باز هم با اینکه پول می دادیم کشورهای دیگه برای ما خرید هم نمی کردند. رئیس جمهوری سوریه آدم خوبی بود و به ما کمک می کرد.
خلاصه که بچه ها مهدی آقای زین الدین به همراه همسرشون و اون نی نی کوچولویی که توی شکم شون بود به سوریه رفتند، اما بازهم مهدی آقا نتونستند یه دل سیر با خانم شون باشند، آخه دائم از این جلسه به اون جلسه، از این اتاق به اون اتاق. فقط یکی دو بار تونستند با همسرشون حرم حضرت زینب کبری سلام
الله علیها برن .
خلاصه که این سفر مهدی آقا هم به پایان رسید و مهدی آقا و همسرشون به شهر قم برگشتند . چرا قم ، مگه خونشون اهواز نبود؟ بچه ها خانم مهدی آقا دیگه داشتند مامان می شدند، نیاز به مراقبت داشتند، باید کسی پیش شون می موند. برای همین مهدی آقا، خانم شون رو قم ، پیش مادرشون آوردند . خود مهدی آقا هم هنوز خانم شون بچه رو بدنیا نیاورده ، راه افتادند و به طرف کردستان رفتند .
- دخترم لیلا
مهدی آقای زین الدین برای چند تا عملیات بسیار مهم به منطقه کردستان رفتند. آخه توی منطقه ی کردستان دوباره ضدانقلاب شروع به فعالیت کرده بودند. صدام هم از آنها حمایت می کرد. مهدی آقا ،چند ماه کردستان بودند که یک خبر خیلی خیلی خوش به ایشون رسید. چه خبری؟
شما بچه ها حدس زدید. آره درسته، خودشه، مهدی آقای قصه ما بابا شدند. خدا یک دختر مهربون و زیبا به مهدی آقای زین الدین هدیه داد، یه دختری که اسمش رو لیلا گذاشتند . مهدی آقای زین الدین چند ماه بعد از اینکه دخترشون به دنیا اومدند فقط چند روز تونستند مرخصی بگیرند و بیان تا خانم شون و نینی کوچولوشون رو ببینند. بعد دوباره به کردستان برگشتن .
- سفر بدون بازگشت
منتها این بار تنهایی نرفتند. مهدی آقا این بار به همراه برادرشون یعنی مجید آقای زین الدین رفتند. همون داداشی که گفتم چهار سال از مهدی آقا کوچیکتر بود، مهدی آقا باهاش بازی می کرد. اون داداش دیگه بزرگ شده بود، برای خودش مردی شده بود. مهدی آقا با مجید آقا به کردستان رفتند ؛ اما اما این بار سفر
مهدی آقا بازگشت ندارد.
مهدی آقا، دیگه بی تاب شهادت شده بود، آخه بهترین دوستهاش شهید شده بودند و می دونست که اگه شهید بشه جاش وسط بهشته. برای همین دیگه شبانه روز آرزوی شهادت می کرد.
غروب شده بود و مهدی آقا می خواستند یه منطقه ای که خیلی خطرناک بود ، برند. محافظ های مهدی آقا، اون کسایی که قرار بود از جون ایشون محافظت کنند بهشون گفتند: حاج مهدی، داداش این جاده خطرناکه. تو بمیری اگه بریم تو این جاده امکان داره پاتک بخوریم و همه مون شهید بشیم
مهدی آقا گفت : لازم نکرده شما بیایید، من برای پدر و مادر خودم جواب دارم ؛ اما اگر شما ها شهید بشید برای پدر و مادر شما جواب ندارم ، نمی خواد بیایید. من و مجید دوتایی با همدیگه می ریم.
اینطوری بود که مهدی آقای زین الدین سوار ماشین شون شدند و به همراه برادرشون مجید رفتند توی جاده های پرپیچ وخم کردستان که ناگهان صدای تیراندازی بلند شد. از همه طرف به سمت ماشین مهدی آقا شلیک می شد و مهدی آقای زین الدین متوجه شد که لاستیک هاش پنچر شده. از طرف دیگه اگر به رانندگی ادامه بده ، امکان داره توی دره بیافته، برای همین فوراً از ماشین پیاده شدن . مهدی آقا دید یک گلوله اومده و مهمون بدن برادرش شد. مجید آقای زین الدین برادر کوچیکه ی مهدی آقا همون لحظه پرواز کرد و روحش به طرف بهشت رفت.
اما مهدی آقا هنوز زنده بودند، مهدی آقا رفتند و پشت ماشین گارد گرفتند، قایم شد؛ اما نمی شد اونجا وایستاد. آخه دشمن از همه طرف تیراندازی می کردند. بالاخره مهدی آقای زین الدین مجبور شدند به طرف انتهای جاده بدوند که ناگهان چند تیر اومد و به بدن پاک مهدی آقا خورد و مهدی آقای زین الدین قصه ما روی زمین افتاد. خوش به حالشون.
- شهدا زنده اند
بچه ها، شهدا اون لحظه آخری که قراره از این دنیا برند یک دفعه چشماشون رو باز می کنند و می بینند که اهلبیت به استقبال شون اومدن، امام علی (ع)، امام حسین (ع)، حضرت فاطمه زهرا (س)،امام حسن مجتبی(ع)، همه اهلبیت به دیدار و اون مؤمنی که قراره از دنیا بره میان ....
البته یه نکته خیلی خیلی مهم می خوام بهتون بگم. شهدا از دنیا نمیرند. یعنی چی؟ یعنی شهدا بدنشون میره زیر خاک ؛اما روحشون هنوز توی این دنیا هست و میتونه کار انجام بده. چرا این حرف رو میزنم؟
چون چند وقت بعد از اینکه مهدی آقای زین الدین به شهادت رسیده بود و خانواده مهدی آقا مراسم گرفته بودند و بدن شهیدشون رو دفن کرده بودند،
یه روز یکی از دوستهای مهدی آقا توی سنگر مشغول استراحت بود که یه دفعه دید مهدی زین الدین فرمانده قدیمی شون وارد سنگر شد. اون دوست مهدی آقا تا این لحظه رو دید با عجله از جاش بلند شد و با خوشحالی گفت: سلام حاج مهدی خوبی؟ مگه شهید نشدی؟ تو اینجا چیکار می کنی آخه؟
مهدی آقای زین الدین یه لبخندی زدند و گفتند : مگه نمی دونی شهدا زنده اند، درسته من شهید شدم ؛ اما من هر روز میام و به شما سر میزنم. هر وقتیکه جلسه دارید منم توی جلسه شرکت میکنم، هر وقتیکه کاری نیاز دارید من رو صدا کنید میام و کارتون رو راه می ندازم.
اون دوست مهدی آقا که باورش نمی شد داره چیزهایی که می بینه با خوشحالی گفت : حاج مهدی اگه راست میگی ، بیا ای کاغذ رو ببین، روی کاغذ امضا بکن. بیا ببینم تو زند ه ای یا نه!!
مهدی آقای زین الدین گفتند: اشکالی ندارد. خودکاری از جیبش درآوردند و اونجا روی کاغذ یه امضای خوشگل کردند و بعد هم زیر اون امضاش نوشتند سید مهدی زین الدین.
دوست مهدی آقا که این رو دید حسابی تعجب کرد. آخه مهدی آقای قصه ما سید نبود. با تعجب به مهدی آقا گفت : مگه تو سید بودی ما نمی دونستیم داداش، تو کی سید شدی داداش؟ مهدی آقا لبخندی زد و گفت: من توی اون دنیا بهم مقام سیدی دادند. من توی این دنیا شدم جزو خانواده اهلبیت، الان هم دیگه باید برم، باید به طرف بهشت خودم برم. بهشت من یک کمی اون ورتره، اونجا توی اون زمینهای خاکی، اون جا بهشت منه من و چند نفر دیگه از بچه هایی که شهید شده اند قرارمون اون جاست. ما اونجا هستیم و وقت هایی که شما یا مردم بهمون نیاز دارید فورا میآییم پیش شما و به دادتون می رسیم.
آره بچه ها، شهدا زنده اند. حتی میشه گفت از ما آدمایی که فکر می کنیم زنده هستیم، اونها زنده ترند و کارهای مهمتری رو میتونند انجام بدهند.
موارد مرتبط
قصه زندگی شهید خرازی
قصه های قرآنی (حضرت موسی)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان نبرد حضرت موسی با فرعون خیلی هیجان انگیزه
امام حسن (از تولد تا امامت)
شهید بابک نوری
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.