شوذب شاکری
شوذب شاکری رایگان
🔴 عابس رو کرد به استادش شوذب و گفت در دل چه داری؟ چکار میکنی؟ نمیبینی تعداد دشمنان چقدر زیاد است؟ شوذب گفت:...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
من امروز می خوام برای شما قصه ی زندگی یک قهرمان بزرگ رو بگم ، یک قهرمانی که در کنار جنگ و رزم و مبارزه ، اهل علم و کتاب و حدیث بود ؛ قهرمانی از قبیله بنی شاکر، همون قبیله ای که امام علی علیه السلام بسیار بسیار اونها رو دوست داشتند و در موردشون حرف های خوبی می زدند ؛ البته که قبیله اصلی شون حمدان بود ، این ها تیره بنی شاکر بودن یعنی یکی از گروه های قبیله بزرگ حمدان بودن. اونهایی که قصه ی زندگی امام علی(ع) رو گوش دادن خوب می دونن که امام علی علیه السلام چقدر این قبیله حمدان رو دوست داشتن و قبول داشتند و از بین این قبیله بزرگ ، تیره بنی شاکر برای امام علی(ع) سربازهای وفاداری بودن . قهرمان امروز قصه ما اسمش شوذب است ،
شوذب از کسانی بود که احادیث امام علی (ع) رو با دقت گوش کرده و نوشته بود . مردم اون زمان ، به خونه ی شوذب می اومدن تا براشون از احادیث اهل بیت بگه ، از سخنان امام علی(ع) و امام حسن و امام حسین بگه ، شوذب هم اون چیزهایی رو که شنیده بود و یادداشت کرده بود ، به دوستان و یاران شیعه خودش یاد می داد .
خونه ی شوذب یه جورایی حوزه ی علمیه بود ، مردم به خونه ی او می رفتند تا سخنان اهل بیت رو از شوذب یاد بگیرند. شوذب یه جورایی رهبر فکری و عقیدتی مردم شیعه بود ، معلم دینی شیعیان بود.
بچه ها، شوذب در کنار این علم و سواد و مطالعه ای که داشت ، اهل جنگ و مبارزه بود ؛ او در جنگ های امام علی(ع) حضور داشت و شونه به شونه امام علی(ع) با دشمنان حضرت یا بهتره بگم با دشمنان دین خدا، می جنگید و اون ها رو شکست می داد و از هیچ چیزی در راه خدا نمی ترسید ؛ امام علی(ع) هم برای همین بود که از شوذب و قبیله اش یعنی حمدان و از تیره بنی شاکر که خانواده شوذب بودن ، بی نهایت راضی بود؛ بچه ها اگر یادتون باشه توی قصه یاران حسین که دو سال پیش ساختم ، یک قهرمان دیگه هم داشتیم که اون فامیلش شاکری بود یعنی از همین قبیله بنی شاکر بود ، آفرین عابس رو میگم .
عابس و شوذب با هم فامیل های نزدیک بودن ، جدای از فامیلی، با هم خیلی خیلی هم دوست بودن ، برای همین هم وقتی حضرت مسلم بن عقیل به کوفه اومد. شوذب و عابس مراقبش و هوادارش بودن ، دور و بر مسلم می چرخیدن ؛ اما وقتی حضرت مسلم بن عقیل نامه اش رو برای امام حسین(ع) نوشت ، شوذب و عابس به همراه قیس بن مسهر و چندین نفر دیگه از کوفه خارج شدن و راهی دیار امام حسین(ع) شدن.
وقتی که شوذب و عابس پیش امام حسین(ع) رسیدند. برای آقا از وفاداری مردم کوفه گفتن ، از اینکه مردم کوفه این دفعه دیگه پای کار اهل بیت هستند و قرار نیست اهل بیت رو تنها بگذارند و به اونها پشت کنند و ای کاش حرف شون راست بود و این اتفاق می افتاد ؛ البته نه اینکه شوذب دروغ گفته باشه !!
شوذب ، واقعاً فکر می کرد مردم کوفه فرق کردند و این بار می خواند اهل بیت رو یاری کنند و نمی خواهند خاندان پیامبر رو تنها بگذارن ؛ اما اشتباه می کرد !! مردم کوفه به مسلم بن عقیل پشت کردن و اتفاق هایی که نباید می افتاد، افتاد و بعد از این هم اوضاع کوفه تغییر کرد ...
لشکریان دشمن دسته دسته آماده ی جنگ با امام حسین علیه السلام شدن ، همون کسانیکه برای امام، نامه نوشته بودن که به شهر ما بیا که ما امام و یار و یاور نداریم . مردم کوفه بی تفاوت و ساکت توی خونه هاشون نشستند ؛ حتی یک عده شون هم در سپاه عبیدالله بن زیاد رفتند ، آخه عبیدالله پول بیشتری می داد و آدم ترسناکی بود اگر به حرفش گوش نمی کردند، کارشون رو می ساخت و اونها رو می کشت . برای همین یه عده ای یار عبیدالله شدن و یه عده ای هم ساکت و بی تفاوت یک کنار نشستن !!
اما بچه ها، شوذب و دوست قدیمیش عابس جزو اون کسانی بودند که تا آخر کار پای امام حسین(ع) موندند. تا کجا ؟ آخر کار کجاست؟ یعنی تا روز عاشورا ...
تا اون روزی که لشکریان امام تشنه ی تشنه شده بودن ؛ دشمن سیراب بود و حیوانات هم از رود فرات آب می خوردن ؛ اما یاران امام تشنه و بی رمق آماده ی جنگ با دشمنان شده بودند ؛ تعداد یاران امام هفتاد و دو سه نفر بود و تعداد دشمن ها چیزی حدود سی هزار نفر ، خیلی ترسناک بود ، یه لحظه تصور کنین ، سی هزار داعشی با شمشیرهای تیز روبروتون ایستادند و شما هفتاد و دو سه نفر هستید و می خواهید با اونها بجنگید ، احتمال زنده موندن خیلی خیلی کمه...
عابس که یه پهلوون دلیر بود ، رو کرد به دوست قدیمیش و شاید هم بتونم بگم به استاد خودش شوذب و گفت : ای شوذب ، در دل چه داری ؟ چه کار می خواهی بکنی ؟ نمی بینی تعداد دشمنان چقدر زیاد است!!
شوذب با قاطعیت تمام پاسخ داد و گفت : چه کار می کنم؟ در کنار تو و پیش ، فرزند دختر پیامبر خدا با این شمشیرم می جنگم ، تا آنکه کشته شوم .
عابس که پاسخ شوذب رو شنید لبخندی زد و دلش گرم شد و بعد هم به شوذب گفت : آری من از تو همین گمان را داشتم و فکر می کردم همین حرف را بزنی، پس اکنون پیش از من به میدان جنگ برو ، تا با شهادت تو ، من هم شبیه امام بشوم ، داغ دوست و برادر خودم را بچشم ، به میدان برو ...
بچه ها ، در روز عاشورا هیچ کسی از مرگ نمی ترسید ؛ اما یه چیزی بهتون بگم مردن آسون تر از اینکه آدم داغ عزیزانش رو ببینه ؛ مثلا : داداشش جلوی چشمانت کشته بشه یا اون دوست جون جونیت ، اون دوستی که از بچگی با هم بزرگ شدید، جلوی چشمات شمشیر بخوره و شهید بشه ، این سخت تره ؛ و حالا عابس می خواست این سختی رو بکشه ، تا یه کوچولو شبیه امام حسین(ع) بشه که دوستان و یاران و برادران و فامیلش ، همگی شهید شده بودن ...
شوذب پیش امام حسین(ع) رفت تا اذن میدون بگیره ، اون زمان برای جنگیدن باید اذن میدون می گرفتن ؛ باید از امام اجازه می گرفتن ، امام حسین هم به شوذب اجازه دادن تا به میدون بره و با دشمنان امام بجنگه.
شوذب پیش دوست قدیمی خودش اومد و خداحافظی کرد و قرار گذاشت ؛ اون لحظه ی آخر چه قراری گذاشتند؟ اونها قرار گذاشتند که اون طرف ، توی بهشت دوباره همدیگر رو ببینند و بعد هم شمشیرش رو به دستش گرفت و به میدون رفت . چه جنگی کرد ؟ با اینکه می دونست کشته می شه ؛ اما بی باک و نترس بود ، به دشمنان حمله می کرد و رجز می خوند و یکی یکی اونها رو روی زمین می انداخت ، تا اینکه گرمای ظهر عاشورا و تشنگی شدید، و زخم هایی که به دست و پا و بدن شوذب خورده بود ، کار خودش رو کرد و او را بی حال و بی رمق کرد و در همین حال، یک نفر از دشمنان به او حمله کرد و شوذب رو به شهادت رسوند . خوشا به حال شوذب ...
موارد مرتبط
قصه حبیب بن مظاهر
بریر بن خضیر
انس بن حارث کاهلی
ابوثمامه صائدی
برادران حضرت عباس (ع)
قصه زهیر بن قین
عبدالله بن عمیر کلبی
قصه اباالفضل العباس
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.