اگه دوست دارین ماجرای دلاوری های امام علی توی جنگ بدر و احد و ماجرای ازدواج امام علی با حضرت فاطمه(س) رو بشنوید،
این مجموعه رو از دست ندید..
قصه های زندگی امیرالمؤمنین(از سال 1 تا 5 هجری)
پیمان برادری رایگان
میدونستین اولین کارهایی که امام علی(ع) و پیامبر(ص) بعد از ورود به مدینه🕌 انجام دادن چی بود؟!
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای سفر امام علی(ع) به همراه فاطمه بنت اسد ،مادرشون و فاطمه زهرا دختر پیامبر(ص) و
چند تا دیگه از خانمها به طرف مدینه رو تعریف کردم.
گفتم که این دشمنای نامرد و نابکار امام علی (ع) و پیامبر (ص) رفتن جلوشون تا نذارن امام علی (ع) برن.
یا اینکه میخواستن اسیرشون کنن ،که امام علی (ع) حسابشون رو رسیدن.
اما بچهها ،بعد از اینکه امام علی(ع) رسیدند به محله قبا و اونجا دیدند پیامبر خدا(ص) منتظرشون بودن.
دو روز در قبا استراحت کردند تا اینکه به همراه پیامبر (ص) وارد شهر زیبای مدینه شدند.
البته گفتما ...قبالً اسمش یثرب بود.
پیامبر که وارد شدند ،یثرب شد مدینة النبی یعنی شهر پیامبر.
پیامبر خدا به همراه امام علی(ع) وارد شهر شدند و مردم رفتند به استقبال...
کِل میکشیدن ،دست و دف میزدن و خوشحالی میکردن و دور پیامبر رقص شمشیر میکردند.....
خیلی خوشحال بودند پیامبر (ص) به شهرشون اومدن ،خیلی خیلی ،خوشحال بودن.
پیامبر خدا (ص) رفتند و خونهی یکی از اهل مدینه ساکن شدن.
بچهها این ماجرا ،قصههاش خیلی مفصلهها...
میدونید چرا من اینقدر زود رد میشم؟ چون توی قصههای زندگی پیامبر براتون کامل تعریف میکنم.
اما...
به محض اینکه پیامبر خدا(ص) وارد شهر مدینه شدند ،چند تا اقدام انجام دادن.
چند تا کاری انجام دادند که امام علی (ع) در اونا بود.
من تنها موندم!!!
پیامبر چیکار کردن؟
اولینش این بود که گفتند« :بین مسلمونا باید عقد اخوت ببندیم».
یعنی مسلمونا باید با هم برادر بشن.
یعنی چی برادر بشن؟ مگه میشه؟
نه هر کی از یک مامان ،بابائه ولی باید مثل برادر همدیگه رو دوست داشته باشن ،هوای همدیگه رو داشته
باشن.
میدونید که این کسایی که از مکه مهاجر بودند به طرف مدینه ،اینا خونهشون و زندگیشون و کلی از
وسایلشون ،همه رو گذاشته و رفته بودند.
خب طبیعتاً فقیر شده بودن.
مثل اآلن نبود که بتونند همه وسایل رو بار بزنند و ببرند.
تازه اینا مخفیانه هم رفته بودند و هیچ چی نداشتند.
پیامبر گفتند« :مسلمونای مدینه که بهشون میگفتن انصار ،باید مسلمونای مکه رو تو خونهی خودشون راه
بدن».
عقد اخوت میبندیم ،اونایی که با هم برادر شدن ،اونایی که عقد اخوت بستند ،اونا با هم برادرن.
هر کی بره تو خونهی اون برادرش و با همدیگه باشند.
یعنی هر کسی باید بره تو خونهی یکی از اهالی مدینه.
حاال ...کی بره خونهی کی؟
کی میخواد با کی برادر باشه؟
بعضیا گفتن ،آقا ما میخوایم با ایشون برادر باشیم ،دوست صمیمیشون رو گفتن.
پیامبر (ص) هم دونه دونه بین اینا عقد اخوت خوندند.
بچهها ....یکی از اعمال روز غدیر خم همینه ،ما باید با همدیگه عقد اخوت ببندیم.
یعنی دست بدیم ،بگیم مثل داداشم دوستت دارم.
مثل داداشم هواتو دارم.
اگر برات مشکلی پیش اومد من هستم.
اگه یک وقتی پول نیاز داشتی( برای بزرگترها) من هستم.
اگه یک وقتی به مشکلی خوردی من هستم.
من هواتو مثل داداش خودم دارم.
مسلمونا یکی ،یکی ،با هم عقد اخوت بستن ،امام علی (ع) دیدند هیچکی نیست...
یهو به قول ما دلشون گرفت.
گفتن« :عه ...پیامبر(ص) برای همه عقد اخوت خوندند ،مسلمونا دوتا ،دوتا با هم برادر شدن ،من تنها
موندم».
امام علی(ع) رفتن پیش پیامبر ،همونطوری محجوب ...سرشون پایین.
گفتند«:یا رسول اهلل شما بین همه عقد اخوت خوندین ،همه با هم برادر شدند...امممم ...راستش رو بخوایین
من تنها موندم .کسی با من عقد اخوت نخوند».
پیامبر خدا(ص) یک لبخند زدند ،یک نگاهی به چهره ی زیباااا و دل نشین امام علی (ع) کردند.
گفتند «:علی جان تو برادر منی ...قراره من و تو با هم عقد اخوت بخونیم».
وااااای بچههااا چه توفیقی از این باالتر...
پیامبر خدا (ص) با هیچ کی عقد اخوت نخوندن؛
گفتن«:برادر من تو دنیا و آخرت علیِ (ع) ،تو بهشت هم ما دو تا کنار هم هستیم .نه فقط تو دنیا ...تو
بهشتم ما کنار همیم».
اما بعد از اینکه پیامبر خدا (ص) عقد اخوت رو بین مسلمونا خوندن ،دست به یک اقدام دیگه زدند.
چیکار کردند؟
مسجد النبی
پیامبر شروع کردن به ساختن یک مسجد.
_کدوم مسجد!؟
_همین مسجد النبی که اآلن پیامبر(ص) دفن هستن.
کسانی که مکه مدینه رفتن ،میدونن.
گنبد سبز داره بچهها...
پیامبر شروع کردن به ساختن همون مسجد.
حاال کی میخواد کار کنه؟
_ کارگرا؟
_ نه بابا!
پیامبر (ص) آستینای خودشون رو زدند باال.
امام علی (ع) هم کنار پیامبر(ص) آستیناشونو زدند باال ،بیل و کلنگ رو برداشتند و شروع کردند به ساختن
مسجد.
مسلمونا هم که دیدند ...عه ...پیامبر (ص) اومده ،اون کسی هم که عقد اخوت پیامبر (ص) باهاش خونده
«علی(ع)» اونم اومده ،همگی آستینا رو زدند باال و رفتن وسط کمک کردن.
البته بچهها ...همیشه متأسفانه هستند آدمایی که وقتی بقیه کار میکنند ،اینا تنبلن میشینند کنار،
متاسفانه دیگه ...آخه چی بگه آدم به اینا...
یک آدمایی هم بودند که اون روز کمک نکردن ولی خیلی کم بودند.
چون پیامبر (ص) خودشون شروع کردن ،کار کردن ،خیلی از مسلمونا خجالت کشیدن که کار نکنن.
پیامبر خدا (ص) بیل و کلنگ میزدند و آجر روی آجر میگذاشتند تا مسجد زیباشون رو ساختند.
البته اینم بگمااا ،مسجد پیامبر (ص) اون زمان نه این قدر بزرگ بود نه این قدر خوشگل مُشگل.
پیامبر (ص) یک دیواری آوردند باال با کلوخ و سنگ و اینا ...روشم تازه اون زمان نمیتونستند اینجوری
سقف بزنن ...روش رو با حصیر ،حصیرای خرما پُر کردند.
خدا دوست داره ببینه بندهاش داره کار میکنه!
اما بچههااا....
کار ساخت مسجد که تموم شد امام علی (ع) هم مشغول کارای دیگه شدند.
نگفتند چون من برادر رسول خدا هستم ،بقیه بیان به من پول بدین ،بقیه بیان هوای منو داشته باشین.
نه! خودشون آستیناشون رو زدند باال ،رفتند تو باغای اطراف مدینه شروع کردند کشاورزی کردن.
میدونید که مدینه بر خالف مکه خیلی شهر آبادی بود ،یعنی نخلستانهای خیلی بزرگی داشت ،خیلی آب
و هوای خوب و کلی نخلستان داشت.
امام علی (ع) هم آستیناشونو زدند باال و شروع کردند کار کردن و زحمت کشیدن و عرق ریختن.
شاید بعضیا براشون جای تعجب باشه ،یعنی اماما هم کار میکردن؟!
_ بله که کار میکردند .حسابی هم کار میکردند .امامای ما همشون اهل کار بودند.
چرا؟
_ چون میگفتند باید آدم روزی برای زن و بچهش ببره .باید تالش کنه.
اصالً خدا دوست داره ببینه بندهاش داره کار میکنه .آدم بزرگا بیرون از خونه کار کنن و بچههای کوچیک
که تو خونه هستند کمک به مامان باباشون کنن.
خدا دوست داره ببینه بچه کمک میکنه تو خونه .خدا اینو خیلی دوست داره.
اگه ما میخوایم مثل امام علی (ع) بشیم باید کار کنیم .حاال بزرگ شدیم کار بیرون .کوچیکیم کارای توی
خونمون رو انجام بدیم.
اما بچههااااا....
ناگهان یه زمزمههایی اومد ،یه خبری به پیامبر (ص) رسید.
چه خبری؟!
_ خبر رسید یک کاروان تجاری از سمت شام داره میاد به طرف مکه.
خبر رسید مشرکای بدجنس ،اموال مسلمونا رو برای خودشون کردن ،دزدیدند ،خونههای اونا رو که توی
مکه بود رو برداشتند برای خودشون ،لباسا ،پوال و هر چی مونده بود رو برای خودشون برداشتن و یک
کاروان تجاری درست کردن تا اموال رو بفروشن.
حاال وقتشه مسلمونا برن جلوی کاروان تجاری رو بگیرن تا اموالشون رو از اونا پس بگیرن.
اما ...اما...
ادامه ماجرا تبدیل شد به جنگ بدر ،یکی از جنگهایی که امام علی (ع) دالوری زیادی کردند.
ادامه قصه و ماجرای جذاب جنگ بدر باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
شروع جنگ بدر رایگان
ماجرای جالب و درس آموز جنگ بدر (میدونستین چرا اولین جنگ بین مسلمانان👳🏻♂ و کافرا🧟♂ شکل گرفت؟!)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجراهای سال اول هجرت رو براتون تعریف کردم و گفتم که پیامبر خدا به محض اینکه وارد
مدینه شدند بین مسلمانان عقد اخوت ایجاد کردند و گفتند «:مسلمانان باید دوتا دوتا با همدیگه برادر
بشن».
یعنی همونطور که شما اگه برادرتون به پول نیاز داشته باشه بهش پول میدید ،باید هوای همدیگه رو
داشته باشید.
بعد هم گفتند«:عالوه بر اینکه شما دوتا دوتا با هم برادرید ،همهتون هم با هم برادرید».
آیه قرآن نازل شد " :ان المومنون اخوه"
مومنان با هم برادرند ،باید با هم مثل داداش باشد.
بعد هم پیامبر خدا بین خودشون و امام علی عقد اخوت بستند و گفتند ":علی جان در دنیا و آخرت تو برادر
منی".
بعد از اون هم پیامبر خدا مشغول ساخت مسجد النبی شدند ،همین مسجدی که امروز بدن مطهر و پاک
پیامبر داخلش دفنه.
امام علی به همراه پیامبر و تمامی مسلمانان مشغول ساخت و ساز مسجد النبی شدند بعد از اون هم امام
علی (ع) شروع به کار اقتصادی کردن ،رفتند به باغهای اطراف مدینه و شروع کردند به بیل و کلنگ زدن و
کار و تالش کردن.
اما بچهها...
سال دوم هجرت شد که یک خبر بسیار بسیار مهم به پیامبر رسید .خبر رسید که یک کاروان تجاری به
سرکردگی ابوسفیان ،بابای معاویه ،داره از شام میاد که بره به مکه ،پیامبر خدا شما برید جلوی این کاروان
رو بگیرید و پولهایی که این کاروان رو برای خودتون بگیرید.
چرا؟!
چون مشرکان و نامردهایی که توی مکه بودن امالک مسلمونا رو برای خودشون برداشته و دزدیده بودن.
مسلمونا مجبور شده بودند هجرت کنند و اونا رفته بودن و خونهها ،لباسها ،اموال و در کل همه چیزشون رو
برداشته و مال خودشون کرده بودند.
خدا هم گفت ":یا رسول اهلل ،حاال شما برید و تالفی کنید .اموال شما رو گرفتند ،شما هم برید اموال رو پس
بگیرید .برید سر راه کاروان تجاریشون".
پیامبر خدا به همراه ۳۱۳نفر از یارانشون از مدینه راه افتادن رفتن سر راه اون کفار و مشرکین کمین
کردن و منتظر شدن تا اونا از راه برسند.
هر چی شما فرمان بدید!
از اونجایی که ابوسفیان خیلی زرنگ بود ،بو برده بود و مشکوک شده بود.
چرا؟!
تو داستان زندگی پیامبر دقیقش رو میگم.
ابوسفیان از کسانی که محلی اونجا و بادیه نشین بودن(تو چادر زندگی میکردن) سوال کرد و گفت «:این
دور و برا کسی رو ندیدی؟»
اونا هم لو دادن و گفتند «:پیامبر با یاراش اونورتر برای شما کمین کردند».
ابوسفیان هم فورا یه نامه نوشت برای مشرکان مکه که ":ای برادران ،محمد و یارانش برای شما کمین
کردند ،اگه اموال خودتون رو دوست دارید هم اکنون به وادی بدر بیایید ،تا به حساب کارشون برسیم"
خودش هم راه کاروانش رو کج کرد و از کنار ساحل رفت به طرف مکه( .از راه بدر به طرف مکه نرفت)
مشرکان هم هزار نفر تا دندون مسلح با بهترین شمشیرها و زرهها راه افتادند و از مکه اومدن به طرف
مدینه.
پیامبر خدا با یارانشون مشورت کردند و گفتند «:حاال که ما دستمون به این کاروان نرسید و اینا هم دارند
با این لشگر میان ،شما میگید چیکار کنیم؟»
یه عده از یارای پیامبر که ترسو بودند و بعداً هم همین ترسوها اومدند و حق امام علی رو گرفتند پیشنهاد
دادن «:یا رسول اهلل! حاال که اوضاع اینجوری شده و تعداد اونا زیاده بهتره بیخیال بشیم و بریم آشتی و
عذرخواهی کنیم و بگیم ما اصالً قصدی نداشتیم و فقط داشتیم از اینجا رد میشدیم و سوءتفاهم شده».
اما بعضی از یاران پیامبر که یاران حقیقی و واقعیشون بودند ،گفتند «:یا رسول اهلل! هر چی شما بگید .ما
سرباز شما و گوش به فرمان شماییم .اگر بگید بجنگ ،میجنگیم و اگر بگید نجنگ نمیجنگیم».
پیامبر خدا گفتند ":بریم بجنگیم ،چون خدا ما رو یاری میکنه و مطمئنم که ما پیروز میشیم".
مشرکان هزار نفر در برابر مسلمونا که سیصد و سیزده نفر بودند!
سه برابر تعداد مسلمونا!
مسلمونا بعضیهاشون به زور یه شمشیر داشتند ،اما اونا همه اسب ،شمشیر و زره و کلی وسایل جنگی
داشتند.
پیامبر گفتند «:بریم ما پیروز میشیم ،خدا با ماست ،اگر ما با خدا باشیم ،خدا ما رو یاری میکنه».
کمکهای غیبی پروردگار
مسلمونا راه افتادند.
اولین کاری که خدا برای یاریشون انجام داد ،این بود که یه بارون نازل کرد.
میپرسید چه ربطی داره؟! االن بهتون میگم
اون زمین ،رملی بود.
مثل کنار ساحل دیدید چقدر راه رفتن و حرکت کردن سخته؟ بارون که اومد زیر پای مسلمونا سفت شد.
مثل آسفالت و اونا راحتتر حرکت کردند و رفتند.
اما زمین زیر پای مشرکان زیادی بارون اومد و مثل گل و باتالق شد و به زور و سختی راه میرفتند.
این اولین یاری خدا بود.
پیامبر خدا رسیدند به منطقه بدر و شب رو اونجا توقف کردند.
پیامبر تا صبح عبادت کردند و از خداوند یاری میخواستند.
بچهها...
پیامبر خدا هر چی که میخواستند رو فقط از خدا درخواست میکردند و از بقیه نمیخواستند.
دعا میکردند که خدایا تو جنگ فردا ما رو پیروز کن .من فقط تو رو دارم ،جز تو کسی رو ندارم.
تو یاور منی ،تو خدای منی ،تو همه کس و کار منی ،ما رو پیروز کن.
تا صبح همینطور پیامبر نماز میخوندند و عبادت و دعا میکردند.
فردا که شد ،سپاه مسلمانان در مقابل سپاه هزار نفری کفار قرار گرفت.
خداوند اینجا کار دیگهای رو هم کرد و در چشم مسلمانان ،کفار رو کم نشون داد .مسلمونا سیصد و سیزده تا
بودند و خدا کاری کرد کفار کمتر به چشم بیان.
مسلمونا اون هزار نفر رو صد نفر میدیدن و میگفتند ":اینا که خیلی کم اند!"
خدا میخواست که جنگ شکل بگیره برای همین هم این کار رو کرد.
ما فقط با قریش میجنگیم!!
اما بچهها...
اون زمان رسم بر این بود که قبل از این که جنگ شروع بشه ۴-۳نفر از دالورا ،فرماندهها و جنگاوران بیان
توی میدون و شروع کنند دو به دو به جنگیدن.
بعد از اینکه اونا جنگیدند ،همه سپاه شروع کنند به جنگ.
پیامبر خدا سه تا از یارای مدینهشون رو فرستادند.
(یادتونه اسمشون چی بود؟ آفرین! انصار ۳ .تا از انصار رو فرستادند).
ابوجهل سه تا از فرماندههای بزرگ شون رو فرستاد.
کی بودند؟ بابای هند جگرخوار ،عموی هند جگرخوار و داداش هند جگرخوار که همه دالورهای اونا بودند.
هند جگرخوار مامان معاویه بود.
انگار که بابابزرگ معاویه ،عموی معاویه و دایی معاویه همگی اومدند به جنگ با انصار.
اما تا چشمشون افتاد به انصار ،پوزخندی زدند و با مسخره گفتند «:شما قدی نیستید که ما با شما بجنگیم.
برید و به محمد بگید که سه تن از قریش رو بفرسته .ما فقط با قریش میجنگیم اصالً ما شما رو
نمیشناسیم».
یاران پیامبر برگشتند پیش پیامبر و حرفای اونا رو به پیامبر گفتند.
پیامبر گفت هیچ ایرادی نداره من سه تا از دالوران رو میفرستم تا حساب کار دستشون بیاد.
بعد نگاه کردند به دالوران و گفتند :عمو جان حمزه ،علی جان و عبیده جان شما حاضر بشید و برید به
جنگ( .عبیده برادرزاده پیامبر بود)
اونا هم حاضر شدند ،زره پوشیدند ،شمشیر برداشتند و رفتن به میدون جنگ.
مشرکها وقتی چشمشون به اونا افتاد ،گفتند «:حاال حمزه یه چیزی! جنگاوره ولی علی خیلی جوونه ،کار
یک دقیقه است ،عبیده هم که هیچی اون رو هم میزنیم».
جنگ شروع شد...
اما ادامه قصه باشه برای قسمت بعد.
بچهها قسمت بعد قراره از جنگاوریها و دالوریهای امام علی(ع) براتون تعریف کنم.
تا قسمت بعد شما را به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
دلاوری در جنگ بدر رایگان
ماجرای جالب و شنیدنی شمشیر ذوالفقار🗡(میدونستین این شمشیر قبلش مال کی بوده؟! 🤔)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
امام علی (ع) به همراه حمزه و عبیده وارد میدون جنگ شدند.
فامیالی هند جگرخوار ،بابا بزرگ و دایی و عموی معاویه ،تا چشمشون به امام علی و حمزه افتاد یک
پوزخندی زدند.
تو دلشون گفتند« :ما که قطعاً بر اینها پیروزیم ،محمد یاری نداره ،چند تا جوان رو فرستاده ...هه هه هه»...
اما بچهها...
یک مرتبه جنگ شروع شد .امام علی(ع) حمله کردند ،حمزه و عبیده هم حمله کردن.
امام علی (ع) به کمتر از چند دقیقه ،حریفشون رو ،روی زمین انداختند.
مشرکا همه تعجب کردن.
_ مگه میشه؟ این علی چه زور بازویی و چه سرعت عملی داره!
بعد امام علی (ع) رفتند کمک حمزه.
دیدند حمزه داره میجنگه ،امام علی (ع) و حمزه با همدیگه حریفش رو زدند زمین ،حریف حمزه رو زدند و
بعد دو نفری رفتند کمک عبیده.
آقا ،امام علی (ع) سه تایی اینا رو زمین انداخت.
مشرکا که این لحظه رو دیدند خیلی ترسیدن ،بچهها.
گفتند« :اوه ،اوه ،اوه .....فکر نکنم امروز کسی حریف علی باشه».
ابوجهل که خیلی کلهاش بوی قرمه سبزی میداد ،یک مرتبه یک نگاهی به سپاهش کرد و فریاد زد« :حمله
میکنیم ...حمله»...
همگی حمله کردند.
مسلمونا هم که ٣١٣نفر بودند حمله کردند.
پیامبر (ص) جلوتر از همه بودند و میجنگیدند.
امام علی (ع) و حمزه هم همینطور.
بچهها ،امام علی (ع) با دو ،سه تا ضربهی شمشیر یک نفر رو زمین مینداختند.
اصالً تا میاومدن نگاه کنند به امام علی (ع) ،یک مرتبه میدیدند کارشون تموم شده و افتادند روی زمین.
اینقدر ضرب دست امام علی(ع) اون روز خوب بود و اینقدر امام علی(ع) خوب جنگیدند که تو آسمون یک
فریادی زده شد.
چه فریادی؟
فریاد زده شد « :ال سَیف االّ ذوالفقار و ال فَتی االّ علی».
یعنی «:هیچ شمشیری نیست مگر ذوالفقار و هیچ جوانمردی نیست مگر علی».
یعنی چی بچهها ...؟
پیامبر خدا اسم شمشیرشون ذوالفقار بود.
این ندا میگفت «:یا رسول اهلل ،دیگه وقتش رسیده که این شمشیر رو که از پیامبرای قبلی رسیده (پیامبرا
یکی به یکی این شمشیر ذوالفقار رو به همدیگه میدادند ،تا رسید به پیامبر ما حضرت محمد) بدی به علی.
پیامبر خدا(ص) این شمشیر رو اون روز دادند به امام علی (ع) و از روز جنگ بدر اسم شمشیر امام علی (ع)
شد ذوالفقار».
بچهها فکر کنید ،این شمشیری که پیامبرا همه با همدیگه داشتن رو امام علی(ع) در دست گرفتند.
امام علی (ع) یکییکی اونا رو روی زمین مینداختن و کارشون رو تموم میکردند.
بچهها ،توی جنگ بدر ،هفتاد نفر از مشرکا رو کشتند که نصف اونا رو امام علی (ع) کشت.
لشکر فرشتهها
خدا یک یاری دیگه هم پیامبر رو کرد.
چیکار کرد؟
یک لشکر از فرشتهها رو فرستاد یاری پیامبر.
فرشته...؟! فرشتهها چیکار میکردند؟!
آهان...
فرشتهها چون دیده نمیشدن ،از باال از تو آسمون شمشیر میزدند.
مشرکا تا به خودشون میاومدن ،میدیدن یک شمشیر از تو آسمون اومد تو کلهشون و کارشون رو
میساخت.
ممکنه بعضیا با خودشون بگن ،این که نامردیه.
چی نامردیه!؟
خدا قول داده پیامبر رو یاری کنه و حاال این شکلی یاری کرده...
نامردی کار اوناییه که میخوان با پیامبر به جرم اینکه مردم رو به خداپرستی دعوت کرده الَکی بجنگن.
نامردی کار اوناییه که پیامبر رو این قدر اذیت میکردن.
خدا هم به این طریق پیامبر خودش رو یاری کرد.
این مشرکا که دیدن ،اوه ...اوه ...اوه ...از آسمون و زمین داریم کشته میدیم ،دُمشون رو انداختن روی
کولشون و د برو و که رفتی...
در رفتند.
هفتاد تاشون کشته شدن بچهها.
هفتاد تاشون هم اسیر شدن.
مسلمونا کالً چهارده تا کشته دادن.
چه پیروزی ای ....چه پیروزی ای....
جنگ که تموم شد ،پیامبر خدا(ص) گفتند« :بدن کشتهها رو بردارید بندازید تو این چاههایی که هست.
(یک چاههایی اونجا بود) پیامبر هم گفتند بدن اونا رو بردارید ،بندازید تو این چاهها».
مسلمونا بدن کشتههای کفار رو یکییکی بر میداشتن و مینداختند توی این چاهها.
وعده خدا رو دیدین؟
پیامبر (ص) رفتند باالی این چاه وایستادند ،با صدای بلند گفتند«:وعده خدا رو دیدین؟ خدا به ما وعده داد
که یاریمون کنه ،دیدین خدا یاری کرد؟»
بعضی از این مسلمونا گفتن «:یا رسول اهلل اینا مردن ،هیچ کدومشون زنده نیستند».
پیامبر گفتند«:جسمشون مرده ولی اونا هنوز میشنون ،خبر دارن ،میبینن ،اونا اتفاقاً از شما بهتر میشنون
ولی نمیتونن جواب بدن.
اونا تازه دارن میبینن دنیا دست کیه! میبینن حق با کی بوده! میبینن کی ناحق بوده! کی ظلم کرده؟ کی
کار بد و کی کار خوب کرده؟ بعد از مرگ اینها رو میبینن .ولی شماها فقط ظاهر رو میبینید .اینا هنوز
دارن صدای منو میشنون».
خالصه بچهها....
بعد از این جنگ مسلمونا با کلی افتخار و کلی دالوری برگشتن به طرف شهر زیبای مدینه.
برگشتن ....که یک اتفاق بسسسسییییییااااااااررررر زیبااااا و بسیااار قشنگ برای امام علی (ع) افتاد.
یک اتفاقی که باعث شد امامای بعدی بهدنیا بیان.
چی شد؟ چه اتفاقایی افتاد؟
ادامه قصه باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
ماجرای دامادی امام علی(ع) رایگان
یا رسول الله راستش اومدم خواستگاری🌹 دخترتون فاطمه(س) ولی....
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجرای جنگ بدر و دالوریهای امیرالمومنین امام علی (ع) رو براتون تعریف کردم و گفتم که
چهجوری امام علی (ع) یک تنه تونستند یک عالمه از سپاه دشمن رو بکشن و به درک واصل کنند.
آره بچهها ...امام علی(ع) بهخاطر خدا اونا رو کشت .
امام علی (ع) عصبانی شدنش بهخاطر خدا بود.
خوشحال میشدند بهخاطر خدا بود.
به کسی محبت میکردند بهخاطر خدا بود.
از کسی بدشون میاومد ،بهخاطر خدا ....همه چیشون بهخاطر خدا بود.
بهخاطر خدا هم توی جنگ بدر دالوری کردن ،که از آسمون ندا اومد.
چه ندایی؟ یادتونه؟
ندایی که میگفت «:ال سَیف االّ ذوالفقار و ال فَتی االّ علی».
خالصه....
جنگ بدر به پایان رسید و اون مشرکین و کفاری که دشمن پیامبر (ص) بودند در رفتند.
رفتند به طرف مکه.
پیامبر (ص) و یارانشون هم برگشتند به طرف شهر خوش آب و هوا و زیبای مدینه.
پیامبر که وارد مدینه شدن ،مسلمونا رفتند استقبال .
پیرزنا و پیرمردا و خانوما و بچهها ،اونایی که نمیتونستند برن جنگ ،همه به استقبال پیامبر رفتن.
یک عده هم بودند ،یهودیای شهر که اینا خیلی پیامبر (ص) رو دوست نداشتند.
بچهها ،اینا خیلی با پیامبر (ص) دلشون همراه نبود ،اما وقتی پیامبر (ص) این جنگ رو برد ،حتی اونا هم
رفتن استقبال.
برو خواستگاری!!!
بعد از اینکه پیامبر (ص) و مسلمونا وارد شهر شدن ،هر کسی رفت سر کار و زندگی خودش.
امام علی (ع) هم بیل و کلنگ رو برداشتن و رفتند سر زمینهای کشاورزی که روی اونا کار میکردند.
چند روزی نگذشته بود که چند نفر از یارای پیامبر رفتن پیش امام (ع).
امام علی (ع) به سختی داشتند کلنگ میزدند ،بیل میزدند ،زحمت میکشیدند و عرق می ریختند.
بچهها ،امام علی(ع) خیلی زحمت میکشیدند.
اونا رفتن گفتند «:ای علی ،یه کاری با تو داریم».
امام علی (ع) گفتند «:بفرمایید».
_ یک لحظه کار رو متوقف کن که صحبت خیلی مهمی باهات داریم.
امام علی (ع) ،به قول ما بیل رو کوبیدن تو زمین و گفتند« :بفرمایید».
__ راستش رو بخوای ما اومدیم بهت یک پیشنهاد بدیم .
راستشو بخوای ،میدونی که باالخره دختر پیامبر به سن ازدواج رسیده ،فاطمه (س) رو میگیم.
خیلی هم خواستگارای خوبی داره ،پولدارای شهر ،اون آبرو دارا و آدم بزرگا ،همه رفتن خواستگاریش.
مطمئناً خبر داری که پیامبر (ص) به اونا چی گفته.
پیامبر به اونا گفته من تعیین نمیکنم فاطمه با کی ازدواج کنه ،خدا تعیین میکنه.
بعدم فاطمه (س) به ازدواج با شما راضی نیست ،باید فاطمه(س) دلش راضی باشه ،من فاطمه(س) رو به
اجبار به کسی نمیدم.
اونا هم که پاسخ منفی از پیامبر (ص) شنیدند ،همه برگشتند.
حاال ما اومدیم پیش تو بگیم ،تو که میدونی پیامبر (ص) چقدر دوستت داره ،تو که خودت میدونی
پیامبر(ص) عشقشون تویی ،عاشق توئند .تو که اینا رو میدونی ،برو خواستگاری فاطمه (س).
بعید میدونیم پیامبر (س) به تو پاسخ منفی بِده ها...
اینو که گفتند ،یکمرتبه دیدند ،اشک تو چشمای امام علی (ع) جمع شد.
چی شد؟
امام علی (ع) گفتند«:راستشو بخوایید ،چند وقته من تو این فکرم ،روم نشده ،واال کی بهتر از دختر پیامبر.
کسی که پیامبر خودشون تربیتش کردن .کی بهتر از اون.
من از اون زمانی که بچه بودم ،توی خونهی پیامبر ،میدیدم فاطمه چه دختر خوبیه.
من میدیدم چقدر حرف گوش کن باباشه ،من میدیدم چقدر خداپرسته ،چقدر حرف خدا براش مهمه ولی
روم نمیشه چیکار کنم؟»
اونا گفتند«:خجالت نکش علی ،برو پیامبر خدا (س) کار تو رو راه مینداز.
اگر نگران اینی که بگی من پول و اینا ندارم ،پیامبر (س) که اینجوری نیستن و دنبال پول و این چیزا
نیستند .پسرِ خوبی باشه پیامبر ،دخترشون رو میدن ،خجالت نکش».
خالصه...
اینا این حرفا رو زدند و رفتند.
دیگه تو دل امام علی (ع) یک آشوبی انداختند به قول ما.
امام علی (ع) دیگه نتونستند کار کنند .همونجا وایستادند ،دو رکعت نماز خوندند.
میدونید که میشه آدم همینجوری نماز بخونه.
دلش که میگیره ،چیزی از خدا میخواد ،هر چی ،تو هر حالتی ،میتونی وضو بگیری وایستی دو رکعت
نماز بخونی ،با خدا صحبت کنی.
امام علی (ع) هم دو رکعت نماز خوندن .بعدم با خدا صحبت و درد دل کردن ،خدایا کارم رو راه بنداز.
بعدم امام علی(ع) لباسای مرتب و تمیزشون رو پوشیدن ،لباسای کارشون رو عوض کردن و رفتند در خونه
پیامبر (ص).
امام علی (ع) رفتند در خونه ی پیامبر ،خواستن در بزنن ،یهو دلشون نیومد ،خجالت میکشیدن.
برگشتن.
چند دقیقه همینجوری راه رفتن با خودشون منتظر بودن ،برم ،نرم ،برم ،نرم.
دوباره رفتن ،باز روشون نشد ،باز برگشتن.
دیگه دلو زدند به دریا و گفتند«:انشاءاهلل خدا کمکم میکنه».
بچههااا ،آدم خوبه با حیا باشه ...چیز بدی که امام علی (ع) از پیامبر نمیخواستند ،ولی با حیا بودن.
همینجوری یک حرفی رو نمیگفتند ،ادب و حیا داشتن.
بلخره رفتند در زدند.
خواستگاری
خالصه ...تا امام علی(ع) در زدند ،پیامبر خدا(ص) رو کردند به همسرشون «ام سلمه» و گفتند«:ام سلمه،
کسی پشت این دره که هم خدا دوستش داره هم رسول خدا ،اونم خدا و رسولخدا رو دوست داره .برو در رو
براش باز کن ،دعوتش کن بیاد تو».
ام سلمه تعجب کرد و گفت « :مگه پیامبر اون ور در رو میبینن؟»
بله!
پیامبر خدا (ص) علم دارن و چیزایی که ما نمیدونیم رو میدونن .خدا بهشون عنایت کرده.
ام سلمه در رو باز کرد ،چشمش افتاد به صورت زیبا و آفتاب خوردهی امام علی(ع).
آره دیگه امام علی (ع) وقتی کار میکردند ،آفتاب میخورد به صورتشون ،یهکم رنگش تغییر کرده بود ،یهکم
سبزه شده بود.
امام علی (ع) تا اومدند بگن برای چی اومدند ،ام سلمه گفت« :بفرمایید داخل ،پیامبر(ص) گفتن بفرمایید
داخل».
امام علی(ع) وارد خونه شدن .
پیامبر خدا (ص) بلند شدند و رفتن جلو به استقبال امام علی (ع) و امام علی (ع) رو تو بغلشون گرفتند.
«خیلی ،خیلی خوش آمدی ،خوشحالم کردی ،کاری داشتی با من؟»امام علی (ع) نمیدونستند چی بگن ،خجالت میکشیدن .
امام علی سرش رو انداخت پایین گفت«:عه ...راستشو بخوایید ،من دو سه بار اومدم دم در روم نشد در
بزنم».
پیامبر گفتند«:چرا؟! از من خجالت میکشی؟ من و تو که این حرفا رو نداریم علی جان .بشین ...بشین با هم
صحبت کنیم».
امام علی (ع) نشستند ،پیامبرخدا گفتن چی شده قربونت برم ،کاری داشتی بگو ببینم.
«بچه بودم شش سالم بود شما منو از خونهی پدرم ابوطالب گرفتید یک جورایی پدر من شدین ،برامزحمت کشیدید.
از همون کوچیکی منو تربیت کردید .نگذاشتید غم و غصهای بخورم.
نذاشتید اذیت بشم .خیلی هوامو داشتید ،خیلی در حق من لطف کردید.
شما بزرگم کردید ولی یا رسول اهلل خودتون هم میدونید دیگه باالخره آدم به سن جوونی که میرسه دیگه
باید کمکم ازدواج کنه و به فکر تشکیل خانواده بیفته».
پیامبر (ص) یه لبخندی زدند .یه جورایی متوجه شدند امام علی (ع) چی میخوان بگن.
گفتند«:حاجتت رو بگو علی جان .چی میخوای از من؟»
امام علی (ع) سرشون رو انداختند پایین ،عرق رو صورتشون نشست.
خجالت می کشیدند.
امام علی گفتند «:یا رسول اهلل ،راستش رو بخوایید ،اومدم خواستگاری دخترتون ،فاطمه (س).
اگه صالح میدونید ما ازدواج کنیم ،اومدم خواستگاریش».
پیامبر خدا گفتند«:من موافقم ،همین اول کار با این ازدواج موافقم ،هیچ مشکلی نیست ،اما فاطمه (س) هم
باید راضی باشه ،خدا هم باید به من اعالم کنه که از این ازدواج راضیه».
پیامبر خدا بلند شدند و رفتند توی اتاق حضرت زهرا (س).
حضرت فاطمه زهرا (س) با پیامبر (ص) یک صحبتایی کردند که توی قصههای زندگی حضرت زهرا (س)
کاملش رو گفتم.
چند دقیقهای نگذشته بود که پیامبر (ص) از تو اتاق رفتن بیرون ،لبخند رو لبای پیامبر (ص) نشسته بود.
پیامبر (ص) خیلی خوشحال بودند بچه ها ...خیلی.
گفتند« :علی جان ،فاطمه راضیه ،جبرئیل هم از آسمون اومد گفت خدا هم از این ازدواج راضیه ،اصالً خدا
گفته که من فاطمه (س) رو برای علی (ع) خلق کردم .اصالً تنها کسی که میتونه با فاطمه (س) ازدواج کنه
علیِ ،وال غیر .فقط باید علی(ع) با فاطمه(س) ازدواج کنه».
امیرالمومنین ،امام علی (ع) تا اینو شنیدن ،خوشحال شدن به قول ما خجالتم کشیدن ،یک لبخندی زدند،
سرشون رو انداختند پایین.
مقدمات عروسی
پیامبر خدا (ص) رو به امام علی کردن و گفتند«:خب علی جان حاال باید دیگه مقدمات عروسی رو فراهم
کنی».
البته بچهها مثل االن یک چند وقتی توی عقد بودند ،بین امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) یک عقدی
خوندند و محرم شدند ولی توی یک خونه نرفتند ،چند ماهی توی عقد بودند.
گذشت تا اینکه قرار شد عروسی بگیرند.
پیامبر خدا گفتند« :خب علی جان ،شما بگو ببینم چی داری مال و اموال؟؟»
تا اینو گفتن ،امام علی (ع) دوباره خجالت کشیدن ،سرشون رو انداختن پایین.
گفتند «:یا رسول اهلل ،اوضاع مالیم اصالً خوب نیست».
پیامبر گفتند «:اشکال نداره ...چی داری االن؟»
امام علی (ع) گفتند «:یک شمشیر دارم که شما به من دادید« ،ذوالفقار»
یک شتر دارم که باالخره باهاش آب میبرم و میآرم برای زمینای کشاورزی و یک سپر هم دارم».
پیامبر خدا (ص)گفتند« :خب شمشیر که برای جنگ و به دردت میخوره.
اون شتر هم که وسیله کار تو هست؛
ولی این سپر رو ببر بفروش و بعد پولش رو به من بده من هزینه میکنم».
امام علی (ع) رفتند و سپر رو فروختن ،پولشو آوردند و دادن به پیامبر (ص).
پیامبر خدا(ص) هم چند نفر از اصحاب و یارانشون رو فرستادند تو بازار.
پیامبر گفتند «:برین چند تا از لوازم ضروری زندگی ،بشقاب و یک پوست گوسفند که روش بخوابن و یک
چیزای ساده که جهیزیهشون هست ،بخرین و بیارین برای من».
بعدم گفتن« :علی جان ،یک خونه کنار و چسبیده به مسجد خودم ،یک اتاقکی میدم بهت.
برید اونجا زندگی کنید.
هزینه عروسی هم از همین پولی که آوردی».
چه پول با برکتی بچهها...
یک سپر فروختند؛
هم جهیزیه حضرت زهرا (س) رو خریدن ،هم عروسیشون رو گرفتند،
چه عروسیییی.
پدر شدن امام علی(ع) رایگان
ماجرای جذاب و شنیدنی😍 تولد امام حسن و امام حسین♥️(علیهم السلام)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجرای ازدواج امیرالمومنین امام علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) دختر پیامبر رو براتون
تعریف کردم و گفتم که چهجوری شد که امام علی (ع) رفتن خواستگاری حضرت زهرا(س) و چطور شد که
جواب مثبت گرفتند و جهیزیه و وسایل عروسی رو تهیه کردند.
بعد از اینکه عروسیشون به پایان رسید ،امام علی (ع) و حضرت زهرا (س) مثل همه عروس و دامادها
رفتند سرِ خونه زندگی خودشون.
خونهشون کجا بود بچهها؟
یک خونه کنار خونه پیامبر ،مسجدی که پیامبر درست کردند دور تا دورش اتاق بود که افراد و یاران پیامبر
اونجا بودن.
پیامبر هم یکی از اون خونهها رو دادن به امام علی و حضرت زهرا.
اون شب گذشت و به فردا رسید ،فردا که شد پیامبر خدا رفتن به خونه تازه عروس و داماد ،امام علی و
حضرت زهرا هم اومدن به استقبال پیامبر.
پیامبر خیلی خوشحال بودند که دخترشون ،پاره تنشون و کسی که "ام ابیها" خطابشون میکردن و
میگفتند "این دختر برای من مثل مادره" ،عروس شده بود؛
از طرف دیگه با کی عروسی کرده بود؟
با کسی که برادرشون بودند و باهاش عهد اخوت بسته بودن ،با کسی که خود پیامبر از بچگی بزرگش کرده
بود ،با امام علی (ع).
پیامبر اومدند جلو و گفتند «:علی جان یه سوال ازت دارم».
حضرت علی گفتن «:بفرمایید یا رسول اهلل ،قربونتون بشم».
پیامبر گفتند «:فاطمه رو چه جور همسری دیدی؟ نظرت در مورد فاطمه چیه؟»
(اگه امروزی بودند شاید میگفتند که خیلی همسر خوبیه ،خیلی مهربونه! اما نه!)
امام علی(ع) لبخندی زدند و گفتند «:فاطمه یاور خوبیه برای بندگی خدا».
چقدر نکته مهمی رو گفتند ،که فاطمه یار خوبیه برای یاری خدا و برای اینکه بندگی خدا رو بکنم و برای
اینکه به حرف خدا گوش کنم.
بعد پیامبر رو کردند به حضرت فاطمه و گفتند «:فاطمه جان ،بابا ،نظر شما در مورد علی چیه؟»
حضرت فاطمه(س) هم دقیقا همون جواب رو دادن و گفتند «:پدر جان ،علی یاور خوبیه برای بندگی خدا».
تقسیم کار
بعد پیامبر بینشون تقسیم کار کردند و گفتند«:بیاید برای کارهای خونه و بیرون خونه تقسیم کار کنیم .کی
میخواد کارهای داخل خونه و کی کارهای بیرون خونه رو انجام بده؟»
امام علی و حضرت زهرا هر دو گفتند«:یا رسول اهلل هرچی که شما بگید همونه و ما هیچ حرفی روی حرف
شما نمیزنیم».
درستش هم همینه بچهها...
آدم باید ببینه که خدا ،پیامبر خدا و امامها نظرشون چیه؟ اگه آدم بخواد تو همه چی خودش نظر بده که
نمیشه!
حضرت محمد(ص) هم گفتند «:به نظر من بهتره که کارهای خونه رو فاطمه انجام بده و کارهای بیرون
خونه هر چی هست رو علی انجام بده؛
از کارهای کشاورزی و اقتصادی گرفته تا خرید خونه و کارای دیگه».
اینو که پیامبر گفتند ،یکمرتبه حضرت زهرا خیلی خوشحال شدن و گفتند ":آخ جون ،همش استرس
داشتم که نکنه یه وقت بخوام برم بیرون و با نامحرما چشم تو چشم بشم .مجبور باشم با اونا صحبت کنم و
وقتم رو با دیدن نامحرم بگذرونم.
پیامبر خدا که اینو گفتند دلم آروم شد".
بله بچهها...
چه زندگی زیبایی رو شروع کردن این دو نفر.
امام علی(ع) میگفتند":هر وقت دلم بیرون از خونه میگرفت ،بعد وقتی وارد خانه میشدم و چشمم به
صورت زیبای فاطمه میافتاد ،همه غم و غصهها از یادم میرفت و همه خستگیها از دلم بیرون میشد".
البته بچهها...
کارهای خونه اون زمان خیلی زیاد بود و امام علی (ع) کلی تو خونه کمک میکردن.
فکر کنید!
امام علی(ع) از صبح میرفتند تا ظهر و بعدازظهر بیرون کار میکردن؛
کلنگ میزدن و زحمت میکشیدن ،کشاورزی میکردن و بعد برمیگشتند خونه و به حضرت زهرا(س) هم
توی کارها کمک میکردن.
خدا گفت که اسمش رو حسن بذارم!
هنوز یک سال از زندگی امام علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) نگذشته بود که توی پانزدهم ماه رمضان
یک اتفاق بسیار بسیار خوب و مبارک افتاد.
اگه گفتید چه اتفاقی افتاد؟
در پانزدهم ماه رمضان اولین فرزند امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) ،یعنی آقامون امام حسن(ع) به دنیا
اومدن.
زمانی که امام حسن به دنیا اومدن ،پیامبر خدا در سفر بودن و امام علی و حضرت زهرا برای امام حسن اسم
نگذاشتن و گفتند که صبر میکنیم تا پدربزرگش برگرده و ایشون تصمیم بگیره.
باالخره پدربزرگش پیامبر خداست.
چند روزی گذشت تا اینکه پیامبر خدا از سفر به شهر مدینه برگشتند.
امام علی و حضرت زهرا رفتند پیش پیامبر و فرزند زیبا و دلنشینشون رو به ایشون نشون دادن.
پیامبر خدا تا چشمشون به نوهشون امام حسن افتاد ،ایشون رو بغل کردن و چند دقیقه در بغلشون نگه
داشتند و گفتند" :خوب اسمش رو چی گذاشتید؟"
امام علی(ع) گفتند«:ما نامی انتخاب نکردیم و منتظر موندیم تا شما بیاید و روی فرزندمون اسم بزارید».
پیامبر خدا گفتند «:من اسمش را حسن میذارم ،البته خدا گفت که اسمش رو حسن بذارم».
بعد از اینکه پیامبر خدا اسم نوه بزرگشون امام حسن رو انتخاب کردند ،یه مژده خوب هم به امام علی و
حضرت زهرا دادند.
پیامبر گفتند «:از شما به زودی و در آینده خیلی نزدیک یه پسر دیگه هم به دنیا میاد .اسم اون پسر هم
مشخصه و هر زمان که به دنیا اومد اسم اون رو هم اعالم میکنم».
دقیقا همینطور شد بچهها...
حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت
یک سال از تولد امام حسن(ع) نگذشته بود که فرزند دوم امام علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س) ،یعنی
آقامون ،اربابمون ،امام حسین(ع) در سوم شعبان سال چهارم هجری به دنیا اومدن و خانواده امام علی(ع)
چهار نفره شد.
نمیدونید چقدر امام علی(ع) و حضرت زهرا(س)خوشحال بودند و از همه خوشحالتر پیامبرخدا بود ،چون
میدونستن آینده بچهها قراره چی بشه.
پیامبر از همون اول میگفتند«:حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتاند ،حسن و حسین پاره تن من و
گلهای خوشبوی من هستن».
بچهها ،پیامبر اونقدر این دو نوهشون رو دوست داشتند که یکسره با اونا بازی میکردن.
سنی از پیامبر گذشته بود ولی با اینحال با بچهها بازی میکردن و زمانی که نماز میخوندن ،بچهها از
دوش پیامبر باال میرفتن.
پیامبر خدا هم صبر میکردن که بچهها از روی دوششون بیان پایین بعد سرشون رو از سجده
برمیداشتند ،که یک وقت اونا زمین نخورن.
امام علی(ع) هم همینطور ،فرزندانشون امام حسن و امام حسین علیه السالم رو خیلی دوست داشتند و
بینهایت عاشقشون بودن.
خب بچهها،
این بود قصه تولد امام حسن(ع) و امام حسین(ع).
تا قسمتهای بعد و ماجراهای جذاب جنگ احد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
شروع جنگ احد رایگان
ماجرای دلاوری امام علی(ع) در جنگ تن به تن با قهرمان مشرکین(طلحه) و ماجرای کشته شدن او
پایان جنگ احد رایگان
ماجرای غم انگیز شهادت حمزه عموی امام علی(ع) به دست هند جگرخوار مادر معاویه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجرای شروع جنگ احد رو براتون تعریف کردم و گفتم که موال امیرالمومنین چه دالوریهایی
کردند و چه پهلوانهایی رو ،روی خاک انداختند و وحشت زیادی در دل کفار و مشرکین انداختن.
دستور جنگ همگانی صادر شد و ابوسفیان گفت همه برن توی میدون.
مسلمونا هم همگی وارد میدون شدن و شروع کردند به جنگیدن.
صدای چک و چک شمشیر از هر طرف میاومد.
صدای کمانهایی که باال میرفت و تیرهایی که پرتاب میشد.
پیامبر خدا ،امیرالمومنین و سایر مسلمانان حسابی میجنگیدند.
اما ،هند مادر معاویه به همراه غالمش وحشی برای حمزه عموی پیامبر کمین کرده بودن.
حمزه سن و سالی ازش گذشته بود و همینطور داشت میجنگید.
یه لحظه ایستاد که نفس عمیقی بکشه و خستگی در کنه که وحشی نیزهای که تو دستش بود رو پرتاب
کرد به طرف حمزه.
نشونهگیری وحشی خیلی خوب بود ،نیزه خورد پشتِ حمزه.
حمزه فریاد بلندی زد و افتاد روی زمین بعد زیرلب آروم شهادتین رو گفت" :اشهد ان ال اله اال اهلل ،و اشهد
ان محمد رسول اهلل"
بعد هم روح حضرت حمزه پرواز کرد و رفت به طرف آسمون.
پیامبرخدا خبر نداشتن که حمزه شهید شده ،امیرالمومنین و سایر مسلمونا هم خبر نداشتند.
میدون جنگ خیلی بزرگ و شلوغ بود و کسی از کسی خبر نداشت ،اما جنگ داشت به نفع مسلمونا پیش
میرفت.
غنائم رو مگه نمیبینی؟
اونقدر پیامبر ،امام علی و مسلمونا خوب میجنگیدند که مشرکین کلی کشته دادن و دوباره ترسیدند و
گفتند «:این جنگ فایده نداره ،باید فرار کنیم».
برای همین مثل جنگ بدر دمشون رو انداختند روی کولشون و همگی فرار کردند.
مسلمونا احساس پیروزی کردن و گفتند دوباره پیروز شدیم و با صدای بلند تبریک میگفتند" :اهلل اکبر ،اهلل
اکبر"
همه تکبیر میگفتند ،بعد هم شروع کردن به جمع کردن غنائم.
(غنائم شمشیر ،زره و چیزایی که از مشرکین مونده کلی قیمت داشت).
شروع کردن اونا رو جمع کردن و برداشتن تا برای خودشون استفاده کنن.
اما یه نکته خیلی مهم...
توی جنگ احد دو تا کوه بودن به نام کوههای احد ،بین اونا هم یک مسیر عبوری بود.
پیامبر خدا پنجاه نفر از مسلمونا رو باالی این دوتا کوه گذاشته بودن که اگه دیدن مشرکین دارن از اون
سمت میان ،هم تیراندازی کنند و هم به مسلمونای دیگه خبر بدن که مشرکین میخوان از پشت بهتون
حمله کنن.
این کوه پشت سر مسلمونا قرار داشت.
اما متاسفانه ،اونایی که باالی کوه بودن وقتی دیدند بقیه یارهاشون دارن غنیمت جمع میکنن با خودشون
گفتن ما هم بریم از قافله عقب نمونیم و برای خودمون غنیمت جمع کنیم.
خیلی ارزش داشتن اون غنائم ،مثال شاید یهویی صاحب صد میلیون پول میشدن.
اونا هم رفتند پایین.
مسئول و فرماندهشون که پیامبر تعیین کرده بودش ،فریاد زد و گفت «:برادران کجا میرید؟ مگه پیامبر خدا
به ما دستور نداده که در هر صورت این باال بمونیم؟!»
اونا گفتن «:غنائم رو مگه نمیبینی؟ میریم غنائم جمع کنیم».
هرچی فرماندهشون به اونا گفت فایده نداشت و رفتن پایین و همون یک نفر موند.
اتفاقاً بچهها...
مشرکین نقشهشون همین بود و از پشت کوه حمله کردن ،از همون راه عبور.
اون یه نفر هر چی فریاد میزد صداش به جایی نمیرسید و تیراندازی یک نفری هم فایده نداشت!
مشرکین هم با چند تا تیر کار اون رو ساختن و بعد از پشت به مسلمونا حمله کردن.
رسول خدا کشته شده!
بچهها وقتی میخواید غنیمت جمع کنید ،شمشیر و سپرتون رو کنار میزارید دیگه؟ که دست خالی بتونید
غنائم جمع کنید.
یکمرتبه مسلمونا به خودشون اومدن که صدای یورش سپاه کفار اومد ،فریاد میزدن و حمله میکردن.
مسلمونا به خودشون اومدن ،دیدن نه شمشیر ،نه زره ،نه سپر هیچی ندارن.
مشرکا هم حمله کردن و از همون اول شروع کردن کار مسلمونا رو ساختن و یک یکیشون رو میزدن.
اما...
یه عده از مسلمونا که دیدن اوضاع اینطور شده ،دنبال پیامبر میگشتن و هی به اینطرف و اونطرف نگاه
میکردن ،اما پیامبر رو نمیدیدن.
یکمرتبه یک فریادی بلند شد تو میدون و گفت":رسول خدا کشته شده! محمد کشته شده!"
این فریاد ،دل مسلمونا رو خالی کرد.
میدونید این صدای کی بود؟ صدای شیطان!!
شیطان فریاد میزد و مسلمونایی که این رو شنیدن ،دلشون خالی شد و گفتند«:حاال که پیامبر کشته شده
ما باید چیکار کنیم؟ پس فرار کردند و در رفتند!»
اما بچهها...
واقعیت چی بود؟
پیامبر زنده بودن! اما اونا پیامبر رو ندیدن.
پیامبر هم وقتی دید یاراشون دارن فرار میکنن ،فریاد زدن و گفتند «:کجا میرید؟ من هنوز زندهام».
اسالم که هست!!
پیامبر کاله خودشون رو برداشتن و گفتند ":من رسول خدا هنوز زندهام .کجا میرید شما؟"
اما بچهها...
بعضیهاشون با اینکه صدای پیامبر خدا رو میشنیدن فرار کردند.
اینها همونایی بودند که بعداً دختر پیامبر ،حضرت فاطمه زهرا(س) رو به شهادت رسوندن ،یه عدهشون
همونایی بودن که اون روز فرار کردن.
چنان فراری کردن که دو سه روز پیدا نشدن و خبری ازشون نبود.
اما بچهها...
جان من به قربان امیرالمومنین ،وقتی میدون رو نگاه کرد و رسول خدا رو ندید ،شمشیرش رو از غالف
درآورد و غالفش رو شکوند( .یعنی اینکه یا من همه این دشمنان رو میکُشم یا کشته میشم).
امام علی گفت «:شاید پیامبر خدا از دنیا رفته باشن اما اسالم که هست ،دین و آیات خدا که هست من باید
برم و از این دین دفاع کنم».
امیرالمومنین رفتند و رفتند و جنگیدند تا این که یک طرف پیامبر خدا رو دیدن که مصدوم و زخمی روی
زمین افتادن.
تا امیرالمومنین این لحظه رو دیدن یهو دلشون شکست ،چون عاشق پیامبر بودن و یک لحظه نمیتونستن
ببینن که پیامبر حالشون بد باشه.
امام علی رفتن باالی سر پیامبر.
پیامبر گفتن «:بقیه مسلمانان کجا رفتن؟
امیرالمومنین گفتن« :آقاجان ،اکثرشون فرار کردن».
پیامبر خدا تاسف خوردند ،ناراحت شدن و گفتند«:خب تو هم برو علی جان».
امیرالمومنین گفت «:من! کجا برم آقا؟ من کجا برم قربونتون برم الهی؟ من نوکر شمام و تا جون دارم پای
شما هستم».
بعد هم امیرالمومنین شمشیرشون رو برداشتن و شروع کردن با مشرکین جنگیدن.
وقتی مشرکین فهمیدن که پیامبر زخمی شدند و یه جا افتادن ،حمله کردند که کار پیامبر رو بسازند.
بچهها...
امام علی و سه چهار نفر دیگه از مسلمونا شروع کردن به جنگیدن با اون همه کفار!
هر دو طرف شمشیر میزدن ،نیزهها رو جلو میآوردن و امام علی رد میکردند.
ولی بچهها...
بدن امام علی چند تا زخم عمیق برداشت؛
مثال شمشیر میخورد تو بازوی امام علی اما ایشون توجهی نمیکردن یا نیزه به پهلوی امام علی میخورد
اما همچنان به جنگیدن ادامه میدادن.
امام علی(ع) آنچنان جانانه میجنگیدن و اونا رو میزدند که کفار باز هم به نتیجه رسیدند که تا علی زنده
هست و نفس میکشه ما دستمون به پیامبر نمیرسه و نمیتونیم هیچ آسیبی به محمد برسونیم ،ما باید
اون رو از بین ببریم.
اما انقدر که امام علی دالور و جنگاور بودن که کفار نمیتونستن کاری بکنن.
امام علی(ع) چند ساعت با بدن زخمی و لبهای تشنه جنگیدند تا اینکه اونا فرار کردن و رفتند.
به محض اینکه اونا رفتند ،امام علی که کلی خون از بدنشون رفته بود و زخمی شده بودن ،افتادند روی
زمین.
تا علی زنده هست هرگز دست شما به پیامبر نمیرسه!
الهی من فدای امام علی بشم که تا لحظهای که برای پیامبر احساس خطر میکردن با اینکه خودشون جونی
در بدن نداشتن ولی ایستادن و جنگیدن و به محض اینکه احساس امنیت کردن ،افتادند روی زمین.
پیامبر خدا هم زخمی شده بودن و چند تا زخم برداشته بودند.
حضرت زهرا و چند تا از خانمهای دیگه که رفته بودن منطقهای نزدیک احد تا به زخمیها رسیدگی کنند،
دیدن که پیامبر خدا زخمی روی زمین افتاده.
حضرت زهرا و امام علی شروع کردن به گریه کردن.
بچهها...
امام علی هم خودشون بدنشون پره زخم بود ،اما با اینحال به خاطر زخمهایی که پیامبر برداشته بود گریه
میکرد.
حضرت زهرا(س) و امام علی(ع) با چشمای پر از اشک شروع کردن زخمهای پیامبر رو پاک کردن و بستن.
خوشون به حضرت زهرا کمک کردن ،با اینکه خود امام علی بدنش پر از زخم بود ،ایشون همچین ،مرد و
دالوری بود.
پیامبر خدا که کمی حالشون بهتر شد رو کردن به امام علی و گفتند «:علی جان برو ببین ابوسفیان و
سپاهش کجا رفتند؟ نکنه رفته باشند به طرف مدینه .اونجا زن و بچههای ما هستند».
امام علی(ع) با بدن زخمی و تن خسته به همراه چند نفر دیگه از مسلمونا راه افتادند و رفتند به طرف
مشرکین که ببینند اونا کجا رفتند.
غروب شده بود و دیگه نزدیکای شب بود.
ابوسفیان که دید امام علی اومدن ،یک لحظه ایستاد و گفت «:محمد چی شد علی؟ آیا ما تونستیم اون رو
بکشیم؟»
امیرالمومنین گفت«:نه ،شما هرگز نمیتونید پیامبر رو بکشید ،تا علی زنده هست هرگز دست شما به پیامبر
نمیرسه».
ابوسفیان که متوجه شد این جنگ هم فایده نداشته و نتونسته پیامبر رو از بین ببره با ناراحتی و افسوس
گفت «:ای وای! تا علی زندهست دست ما به محمد نمیرسه ،سپاهیان آماده شید و همگی به طرف مکه
برید».
اونا همگی راه افتادن و برگشتند به طرف مکه.
امیرالمومنین هم برگشتند به طرف پیامبر و این خبر خوش رو دادند ،که مشرکین رفتند به طرف مکه و
مدینه امن و امانه.
پیامبر به همراه چند مسلمانی که باقی مونده بودن برگشتند به طرف مدینه.
خدا چرا یاریشون کنه؟!
بچهها ،اینبار مسلمونا در جنگ شکست خوردند.
ممکنه براتون سوال بشه و بگید ،مگه خدایی که توی جنگ بدر به اینا کمک کرده بود عوض شده بود؟ خدا
که همون خدا بود ،چرا شکست خوردن؟
نکته اینجاست؛
مسلمونا تا وقتی که با جون و دل برای اسالم ،خدا و رهبرشون تالش کنن خدا یاریشون میکنه ،اما اون
لحظهای که مسلمونا پا بگذارن به فرار ،خدا دیگه کمک نمیکنه.
خدا در قرآنش گفته ":اگر شما خدا را یاری کنید ،خدا هم شما رو یاری میکنه".
وقتی مسلمونا فرار کنن خدا چرا یاریشون کنه؟!
بچهها...
بعضی از این مسلمونا چنان در رفته بودن که تا سه چهار روز همه فکر میکردن که اونا مردن و هیچ خبری
ازشون نبود ،تو کوه و دشت رفته بودن.
حتی از ترسشون به طرف مدینه هم نرفته بودن و میگفتند که تا االن مشرکا رفتن مدینه رو گرفتن.
وقتی برگشتن دیدن پیامبر زنده هست ،تعجب کردن.
پیامبر خیلی از دست اونا ناراحت شده بود ،چون لحظهای که بهشون نیاز داشت ،فرار کرده بودن و از مرگ
ترسیده بودن.
مگه مرگ ترس داره؟! مگه مرگ غصه داره؟!
ما اگه در راه خدا بمیریم ،میریم بهشت.
دشمنان خدا رو هم بکشیم میریم بهشت ،ترسی نداره.
اما بچهها...
بلخره با همه این اتفاقات جنگ تموم شد و نوبت رسید به جمع کردن کشتههای مسلمونا که ناگهان چشم
پیامبر خدا افتاد به عموشون حمزه.
ادامه قصه و ماجراهای بعد از جنگ باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
وفات مادر امام علی(ع) رایگان
ماجرای بسیار غم انگیز وفات فاطمه بنت اسد، مادر مهربان امام علی(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجرای جنگ احد و دالوریهای امیرالمومنین ،آقا امام علی(ع) رو براتون تعریف کردم و گفتم
که امام علی یکتنه چطور از پیامبر خدا دفاع کردند.
عدهای هم بودند که فرار کردند و رفتند و سالها بعد همون کسانی شدن که دختر پیامبر رو به شهادت
رسوندند و اینم گفتم که امام علی(ع) بدنشون پر از زخم بود اما تا آخرین لحظه از پیامبر خدا دفاع کردند.
خالصه بچهها ...
مسلمونا برگشتند به طرف شهر مدینه ،اما اینبار اوضاع خیلی فرق میکرد.
دفعه قبل در جنگ بدر مسلمونا پیروز شده بودند و با افتخار برگشتند ،اما اینبار شکست خورده بودن و
کلی از مسلمونا هم کشته و شهید شده بودن.
منافقا و یهودیهای شهر مدینه شروع کردند به مسخره کردن و آزار مسلمونا.
روی زخمشون نمک میپاشیدن و میگفتند «:هه...هه...هه ...شما که میگفتید یاری خدا برای شماست! حاال
بگین ،پس چرا شکست خوردید؟ مگه خدا همون خدای قبلی نیست؟ چرا خدا شما رو یاری نکرد؟»
مسلمونا بعضیهاشون ناراحت میشدن و جوابی نمیدادن اما بعضیهاشون در جواب میگفتن«:ما اشتباه
کردیم .ما فرار کردیم و کم گذاشتیم.
اگه ما بودیم ،خدا هم بود .اگه ما میرفتیم وسط کار ،خدا هوای ما رو داشت ،اما از میدون فرار کردیم و
پشت رهبرمون رو خالی کردیم».
خالصه...
مسلمونا همه عزادار بودن ،هر کس عزادار یکی از فامیلهاش بود.
پیامبر خدا هم عزادار عموشون حمزه بودن.
امیرالمومنین هم عزادار حضرت حمزه بودن و پیامبر خدا لقب "سیدالشهدا" رو به حمزه دادند.
(البته این لقب تا زمانی که امام حسین علیه السالم به شهادت نرسیده بودند مال حمزه بود .اما وقتی امام
حسین(ع) به شهادت رسیدند ،لقب سیدالشهدا ،مال امام حسین شد).
بچهها...
هنوز یک سال از جنگ احد نگذشته بود که یک روز امیرالمومنین امام علی(ع) با چشمهای پر از اشک در
حالی که گریه میکردن رفتن پیش پیامبر خدا.
پیامبر خدا تا چشمشون به امیرالمومنین افتاد نگران شدن و گفتند «:چی شده علی جان؟!
چرا گریه میکنی؟!»
لباسی از نور
امیرالمومنین با دلی شکسته به پیامبرگفتند «:انا هلل و انا الیه راجعون ،یا رسول اهلل ،مادرم از دنیا رفت .کسی
که من رو به دنیا آورده از دنیا رفت».
تا امیرالمومنین این رو گفتند ،پیامبر خدا شروع به گریه کردن و گفتند «:علی جان ،انگار مادر من هم از
دنیا رفته.
من بچه بودم که اومدم توی خونه فاطمه بنت اسد و ابوطالب و فاطمه بنت اسد ،لقمه رو اول تو دهن من
میگذاشت بعد تو دهن بچههاش.
اگه غذا کم بود ،کاری میکرد حتماً به من غذا برسه حتی اگه به بچههای خودش نمیرسید.
گاهی بچههاش لباس کهنه میپوشیدند ،اما تن من لباس نو میکرد.
فاطمه بنت اسد برای من خیلی زحمت کشید و من هم امروز مادرم رو از دست دادم علی جان».
بعد هم پیامبر یاد خاطرهای افتادند؛
یک روز که داشتند از روز قیامت سخنرانی میکردند ،گفتند «:ای مردم ،ای مسلمونا ،روز قیامت ما همه
برهنه میایم در صحرای محشر و هیچکس لباس به تن نداره ،مگر کسی که به تن یک نیازمند لباس
پوشونده باشه».
فاطمه بنت اسد که این رو شنید خیلی ناراحت شد.
رفت پیش پیامبر و گفت«:یا رسول اهلل ،چیزی که شما امروز گفتید من رو خیلی ناراحت کرد .میشه از خدا
بخواهید روز قیامت من برهنه نباشم؟»
(بچهها یک خانم ،یک دختر خانم خوب و باحیا اگر بشنوه یه روزی ،یه وقتی ،قراره حتی روسری سرش
نباشه ،حالش بد میشه و نگران میشه .فاطمه بنت اسد هم نگران شدن و به پیامبر گفتند).
پیامبر خدا گفتند «:مادر جان ،شما غصه نخور .من از خدا میخوام روز قیامت شما لباسی از نور بر تنتون
باشه .لباسی بسیار زیبا».
دفن فاطمه بنت اسد
پیامبر یاد این خاطره افتادند و رو کردن به امیرالمومنین و گفتند ":علی جان برو منزل و به زنان بنیهاشم
بگو که بدن فاطمه بنت اسد ،مادرت رو غسل و کفن کنند و بعد منتظر باشند تا من بیام".
میدونید که بچهها...
رسم واجبه که وقتی یک نفر از دنیا میره هم بدنش رو غسل و هم چند تا پارچه تنش میکنند و بعد براش
نماز میت میخونن و دفنش میکنند.
امیرالمومنین رفتند خونه و دستور پیامبر رو به خانمها انتقال دادند.
هنوز یک ساعت نگذشته بود که پیامبر خدا رفتن به منزل امیرالمومنین و دستور دادن که بدن فاطمه بنت
اسد رو بذارید رو به قبله تا نماز میت رو بخونیم.
(نماز میت ،نمازیه که بسیار توصیه شده و واجبه که بر میت خونده بشه .یادتونه نمازی که حضرت آقا برای
حاج قاسم خوندن و گریه کردن؟ همون نماز ،نماز میت بود).
پیامبر خدا ایستادن و شروع کردن به نماز خوندن.
یک نماز مفصل خوندن و کلی دعا کردند ،از خدا درخواست کردند و گفتند« :خدایا ،فاطمه بنت اسد مادر
منه ،هواشو داشته باش ،خدایا اگر یه وقت ،توی یه بخشی از زندگیش اشتباهی کرده یا جایی حواسش نبوده
و گناهی کرده به حق منه رسول اهلل ازش بگذر».
پیامبر خدا نماز رو خوندند و بعد هم خودشون رفتند در قبر فاطمه بنت اسد و چند دقیقه دراز کشیدند تا
وقتی بدن فاطمه بنت اسد رو تو خاک گذاشتند ،اذیت نشه.
خالصه...
پیامبر خدا دستور دادن که امیرالمومنین و فرزندان فاطمه بنت اسد ،بدن مادرشون رو توی خاک بگذارند.
پیامبر خدا با دستان خودشون روی اون بدن خاک ریختند.
بچهها ،پیامبر خدا اون زمان خیلی ناراحت بودند و هر روز خیلی گریه و دعا میکردند.
نکیر و منکر
وقتی که مراسم خاکسپاری تموم شد ،پیامبر خدا باالی قبر ایستادن.
متاسفانه رسم ما شده که وقتی یک نفر از دنیا میره ،تا خاکش میکنیم فوراً از اونجا میریم ولی پیامبران و
امامان اینجور نبودن .وقتی یک عزیزشون از دنیا میرفت میایستادن و میذاشتن که اون متوفی با خونه
جدیدش انس بگیره(.متوفی یععنی کسی که فوت کرده و مرده).
خالصه...
پیامبر خدا باالی قبر ایستادن و بعد سرشون رو گذاشتن روی خاک و چند تا جمله گفتند.
مسلمونا دقیق گوش دادن تا بشنون؛
پیامبر خدا گفتند «:ای فاطمه ،دوتا فرشته میاد و سوال میکنه،
اگه از تو سوال کردن خدای تو کیه؟ بگو اهلل ،خدای منه.
اگه سوال کردن ،پیامبر تو کیه؟ بگو محمد (ص) پیامبر منه.
چند دقیقهای نگذشته بود که پیامبر خدا دوباره سرشون رو گذاشتن روی خاک و گفتند«:پسرت ،پسرت،
پسرت عقیل نه ،جعفر نه ،علی ،پسرت علی».
مسلمونا نفهمیدند دقیقا چی شد و براشون سوال شد ،واسه همین رفتند پیش پیامبر و گفتند«:یا رسول اهلل،
چه اتفاقی افتاد؟ چی شد که شما این جملهها رو گفتید؟»
پیامبر خدا گفتند «:اون لحظهای که من گفتم بگو خدات ،اهلل و پیامبرت محمد ،نکیر و منکر اومده بودن».
مسلمونا گفتند «:اونجا رو فهمیدیم .ولی بعدش چی بود که میگفتید پسرت ،پسرت؟!»
پیامبر خدا گفتند «:اون لحظه نکیر و منکر پرسیدند ،امام تو کیه؟ من هم گفتم ،پسرت علی رو بگو ،بگو امام
من پسرم علی هست».
خالصه بچهها...
این بود ماجرای وفات مادر مهربان و دلسوز امیرالمومنین امام علی(ع).
اما بچهها یکسال از وفات مادر امام علی(ع) نگذشته بود که مشرکین دو مرتبه آماده شدن و با یه سپاه
خیلی بزرگتر و خیلی مجهزتر و خطرناکتر حمله کردن به طرف مدینه.
پس ماجرای جنگ احزاب و دالوریهای آقا امیرالمومنین باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما را به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خداانگهدار.
یا علی مدد.
جنگ خندق رایگان
ماجرای فوق العاده جذاب و هیجان انگیز جنگ خندق(دلاوری امیرالمؤمنین)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجروی وفات مادر امیرالمومنین حضرت فاطمه بنت اسد رو بروتون تعریف کردم و گفتم که
چقدر پیامبر و امیرالمومنین ناراحت شدند.
اما بچهها...
هنوز یک سال از وفات مادر امام علی(ع) نگذشته بود که در سال پنجم هجری کفار و مشرکین جزیرة العرب
یا همون حجاز (اسم امروزیش عربستان) تصمیم گرفتند که همگی جمع بشن تا کار اسالم رو تموم کنند.
خالصه ،همگی آماده شدن.
ده هزار نفر مرد جنگی از جاهای مختلف حجاز ،همهی پهلوونا و جنگجوها رو جمع کردن.
همه کسانی که وقتی اسمشون میومد ،لرزه به تن بقیه میافتاد ،همه جمع شدند و گفتند ":بریم به طرف
مدینه".
پیامبر خدا که متوجه این اتفاق شدند ،اصحابشون رو جمع کردند و شروع کردن به مشورت.
پیامبر گفتند«:چیکار کنیم؟ بریم بیرون شهر باهاشون بجنگیم که ده هزار نفرن! یا اگه داخل شهر باهاشون
بجنگیم هم خیلی سخته چون زن و بچههامون اینجا هستن .چیکار کنیم؟»
هرکسی پیشنهادی داد.
یه عده گفتند":بریم بیرون".
یک عده هم گفتند":داخل شهر بجنگیم".
تا اینکه بچهها ،یک ایرونی پیشنهادی به پیامبر داد ،که این پیشنهاد باعث شد اسالم باقی بمونه.
سلمان فارسی گفت« :یا رسول اهلل ،ما در ایرون یک رسم جنگی داریم که وقتی یک لشکر بزرگ میخواد به
شهر حمله کنه و ما نمیتونیم باهاش بجنگیم ،دور تا دور شهر رو خندق (چالههای بزرگ) حفر میکنیم.
چالههای بزرگی که کسی نتونه ازش رد بشه و اگر هم خواست رد شه ،موقعی که میفته داخلش ،میتونیم با
تیر بزنیمش».
پیامبر فرمودند ":این بهترین پیشنهاده".
مسلمونا آماده بشید و بیل و کلنگها رو بیارید ،باید زمین رو بکنیم.
تمام مسلمونا شروع کردن به کندن خندق.
کار حفر خندق به پایان رسیده بود که لشکر چند هزار نفری مشرکین از راه رسیدن.
همه با بهترین شمشیرها ،زرهها ،سپرها مجهز بودند و سوار بر بهترین اسبها.
وای از دست این محمد!
مشرکین که دیدن پیامبر و یارونش اون طرف داخل شهر ایستادن ،تعجب میکردن که چرا پیامبر و یارانش
نمیترسن.
مشرکا رفتن و رفتن تا به نزدیکیهای شهر مدینه رسیدن.
یک مرتبه خندقها رو دیدن و با تعجب گفتند «:این چالهها دیگه چیه؟! محمد این رو از کجا میدونست».
یکی گفت «:من مطمئن هستم اون با اقوام دیگه در ارتباط است ،این حقهها مال ایرونیهاست ،نه ما.
عربها از این کارها نمیکنن».
یک نفر دیگه گفت«:ای وای از دست این محمد! که هر نقشهای میکشیم ،نقشه بر آب میکنه .معلوم نیست
این فکر از کجا به ذهنش رسیده».
خالصه بچهها...
اونا شروع کردن به غرغر کردن و دیدن نمیتونند کاری کنند.
با خودشون گفتند ":بزار یه امتحان کنیم".
چند نفر سوار اسب شدن ،از دور دورخیز کردن و تاختند به سمت خندق که از روش بپرن اما یک مرتبه
افتادند وسط خندق و مسلمونا هم با تیر اونا رو میزدند.
مشرکا دیدند فایدهای نداره و هرکاری کنند نمیتونند از خندق رد بشن.
تا اینکه عدهای شروع کردن به گشتن اطراف خندق تا ببینند کجای خندق عمق و عرض کمتری داره تا
بتونند از اونجا بپرند.
گشتند و یه نقطه رو پیدا کردن و بعد رفتند پیش چند تا از پهلوونهاشون.
بزرگترین پهلوان اونا اسمش عمربن عَبدُوَد بود.
کی میره بجنگه؟
کفار رفتن به عمر بن عبدود گفتن «:ای عمر! یک جایی رو پیدا کردیم که اگه تو بتونی از اونجا بپری ،کار
مسلمونا رو ساختیم ،کار محمد و تمام سپاهیانش رو ساختیم».
عمربن عبدود گفت «:فکر خوبیه ،بریم ببینیم اونجا چطوری هست .آیا من میتونم با بهترین اسب عرب
ازش عبور کنم یا نه!»
اونها رفتند و نگاه کردند و عمر گفت «:اینجا جای خوبیه .من میتونم عبور کنم».
بعد هم عمر به همراه چند نفر دیگه از پهلوونا دورخیز کردن و پریدند اونطرف.
مسلمونا که دیدن ،عمر بن عبدود اومده همگی ترسیدند.
عمر رفت جلو ،شمشیرش رو کشید و شروع کرد به رجزخونی و با صدای بلند میگفت":ای مسلمونا ،چه
کسی حاضره با من بجنگه؟ مگه شما نمیگید که کشتههاتون به بهشت میرن؟ بیایید تا من شما رو به
بهشت بفرستم .هه ..هه"..
پیامبر خدا رو کردن به مسلمونا و گفتند«:ای مسلمانان ،من پیامبر ،تضمین میدم هرکی بره با عمر بجنگه،
حتی اگه کشته بشه ،میره بهشت .کی میره؟»
پیامبر نگاه کردن ،دیدن مسلمونا همه نشستند و دارند به پیامبر نگاه میکنند.
یه مرتبه پسر عموی پیامبر ،امیرالمومنین آقای ما ،امام علی بن ابی طالب(ع) بلند شد و گفت ":یا رسول
اهلل ،من میرم".
پیامبر خدا گفتند ":علی جان! بشین ".امیرالمومنین هم به دستور پیامبر گوش دادن و نشستند.
دو مرتبه پیامبر خدا گفتند ":ای مسلمانان ،من دارم وعده بهشت میدم ،قطعا میرید بهشت ،کی میره
بجنگه؟"
مسلمونا بعضیهاشون از شدت ترس میلرزیدند و بعضیهاشونم حاال اونقدر هم ترسو نبودند و به پیامبر هی
نگاه میکردند.
بچهها ...عمر بن عبدود خیلی ترسناک بود ،انقدر قهرمان بود که مامانا برای بچههاشون توی گهواره قصههای
عمربن عبدود رو تعریف میکردند .مثل رستم ما ایرونیها که میگفتند خیلی زور داشته.
خالصه...
پیامبر دو مرتبه گفتند و هیچکس از جاش تکون نخورد و اینبار هم امیرالمومنین از جاشون بلند شدند و
گفتند ":آقا ،من میرم به میدون".
پیامبرخدا گفتند":علی جان ،بشین".
عمربن عبدود هم از اون ور رجز میخوند و گفت «:چی شده؟ ترسیدین؟ بزدال ،مگه شما نمیگید خدا شما
رو یاری میکنه؟ بلند بشین ،ببینم چطوری خدا میخواد شما رو در مقابل من یاری کنه».
پیامبر خدا گفتند ":ای مسلمانان ،کسی نمیره؟ برای سومین بار میگم".
امیرالمومنین برای سومین بار بلند شدن و گفتند" :آقا جان ،من میرم به میدون".
پیامبر خدا رو کردند به امیرالمومنین و گفتند" :علی ،اون عمرِ ،عمر بن عبدود".
امیرالمومنین فرمودند «:آقا جان ،منم علی بن ابیطالب هستم و چیزی از اون کم نمیارم».
پیامبر خدا گفتند باشه ،بعد عمامهشون رو از سرشون در آوردن دور سر امام علی(ع) بستند ،شمشیر ذوالفقار
رو دادند دست امام علی و گفتند" :علی جان ،برو".
امیرالمومنین راه افتادند و رفتند به طرف میدون جنگ.
پیامبر خدا دستشون رو گرفتند رو به آسمون و فرمودند«:پروردگارا ،در روز جنگ بدر عبید رو از من
گرفتی و در روز جنگ احد حمزه عمویم رو ،خدایا ،من جز علی کسی رو ندارم ،علی رو برای من نگهدار».
تمام ایمان در مقابل تمام کفر
پیامبر خدا این دعا رو کردند و امیرالمومنین وارد میدون جنگ شدند.
عمر بن عبدود همونطور که سوار اسب بود با غرور به امام علی نگاه کرد و گفت« :ای جوان ،نام تو
چیست؟»
امیرالمومنین فرمودند «:من علی بن ابیطالب هستم».
عمر بن عبدود گفت «:ابوطالب!! من باهاش دوستی دیرینه داشتم .ابوطالب از دوستان قدیمی من هست ،برو
من با تو نمیجنگم».
امیرالمومنین گفتند«:من شنیدهام تو در جنگها اگه کسی ازت سه تا خواسته داشته باشه یا هر سه تا یا
حداقل یکیش رو قبول میکنی».
عمربن عبدود گفت«:درست شنیدی ،بگو ببینم خواستههات از من چیه؟»
_ اولین خواستهام اینه که به خدای یگانه ایمان بیاری و جزء یاران پیامبر بشی.
عمر بن عبدود شروع کرد به خندیدن و گفت«:ها ..ها ..ها ..ها..ها ،چی میگی جوون؟ من ایمان بیارم؟ من
اومدم کار شما رو تموم کنم».
امیرالمومنین گفتند«:خواسته دومم اینه که برگردی و به جنگ ادامه ندی ،برو به سمت سپاهیانت».
عمر بن عبدود گفت «:این خواسته تو هم قبول نیست .اگر من برگردم فردا زنهای قریش چی میگن؟ میگن
قهرمان ما ترسید و برگشت».
امیرالمومنین فرمودند «:خواسته سومم اینه که از اسب بیا پایین تا تن به تن با هم بجنگیم».
عمر بن عبدود گفت «:باشد ،قبول اما من با تو نمیجنگم .برو بگو محمد فرد دیگهای رو بفرسته.
تو فرزند ابوطالبی ،با تو نمیجنگم».
امیرالمومنین گفتند «:اما من با تو میجنگم و خون تو رو میریزم .از اسب بیا پایین».
عمر تا این رو شنید عصبانی شد و از اسب اومد پایین و شمشیرش رو کشید و از شدت عصبانیت شمشیرش
خورد به اسبش و زخمیش کرد.
بعد هم حمله کردند به طرف هم.
امام علی و عمربن عبدود با هم شروع کردند به جنگیدن.
بچهها ...هیکل عمر ،دو برابر امام علی و ضرباتش خیلی سنگین و قوی بود.
یکمرتبه عمر شمشیرش رو باال برد در حالی که فریاد میزد ،شمشیرش رو کوبید سمت امیرالمومنین.
امام علی سپرشون رو جلو آوردن اما ضربه شمشیر به قدری محکم بود که سپر شکست ،حتی کالهخود امام
علی هم شکست و سر ایشون زخمی شد.
اما بچهها...
امام علی(ع) همچنان به جنگ ادامه دادند.
مسلمونا همه داشتند با استرس و نگرانی نگاه میکردند.
کفار هم داشتند نگاه میکردند و همه مطمئن بودن که عُمر کار امام علی(ع) رو تموم میکنه و هیچکس به
این قضیه شک نداشت.
پیامبر خدا زیر لب دعا میکردند و از خدا میخواستند که پیروزی رو نصیب اسالم کنه.
ایشون رو کردند به مسلمونا و فرمودند":ای مسلمانان ،امروز تمام ایمان در مقابل تمام کفر ایستاده و داره
میجنگه".
خالصه ...امیرالمومنین مشغول جنگ بودند که یکمرتبه ،توی زره عمر یک جایی رو پیدا کردند که پوشیده
نیست و شمشیرشون رو بردند باال و ضربهای محکم به گردن عمر زدند.
یک ضربه علی!!
تا امام علی ضربه رو زدند گرد و خاک بلند شد و هیچکس هیچی ندید و نفهمیدند که کی ضربه خورد.
همه داشتند با تعجب نگاه میکردند.
چند دقیقه نگذشته بود که گرد و خاکا نشست و همه امیرالمومنین رو دیدند که از شمشیرشون داره خون
میچکه.
امام علی(ع) موفق شدن که دشمن بدجنس و نابکارشون رو به درک بفرستند.
مسلمونا با خوشحالی تکبیر میگفتن و شادی میکردند.
پیامبر خدا با چهرهای خوشحال به امام علی(ع) نگاه میکردن و لبخند میزدند.
اما بچهها...
اون چند نفری که با عمر رفته بودن ،تا دیدند که فرمانده و بزرگشون روی خاک افتاده ،دُمشون رو
انداختند روی کولشون و فرار کردن.
مسلمونا با خوشحالی تکبیر میگفتند که همچین پیروزی نصیبشون شده و اصالً باور نمیکردند که
امیرالمومنین بتونه کار عمربن عبدود رو بسازه.
امیرالمومنین برگشتند.
رسول خدا فرمودند «:یک ضربه علی امروز در جنگ خندق ،برتر از عبادت تمام انسانها و تمام اجنه تا روز
قیامت است».
یعنی بچهها ...تا روز قیامت ما هر چقدر نماز بخونیم و عبادت کنیم و کارهای خوب بکنیم ،این جنگ امام
علی علیه السالم ثوابش از همه اینا بیشتره.
وقتی امیرالمومنین برگشتند ،چند نفر از مسلمونا دویدن سمتشون و گفتند «:ای علی ،چرا نرفتی زرهش
رو برداری؟! میدونی قیمت اون زره چقدره؟!»
امیرالمومنین گفتند«:اون آدم آبروداری بود .درسته که دشمن ما بود ،ولی بین قوم و قبیله آبرو داشت ،من
نخواستم برهنهش کنم و آبروش رو به این روش ببرم».
خالصه بچهها...
چند روزی گذشت و مشرکین دیدن که حریف مسلمونا نیستند و نمیتونند از خندق رد بشن.
اگر هم رد بشن با علی بن ابیطالب طرف هستند.
از طرف دیگه اونجا موندن فایدهای نداشت و آذوقههاشون تموم شده بود ،هوا سرد بود و کلی مشکالت دیگه
داشتند.
باالخره اونا بعد از ۵۱روز که اونجا بودن ،ناامید و شکستخورده برگشتند به طرف خونه و زندگیشون و
هرکس به طرفی رفت.
اما بچهها...
در سال پنجم هجری یک اتفاق بسیار قشنگ و دلنشین دیگه هم افتاد.
خدای متعال به حیدر کرار ،امیرالمومنین یک دختر هدیه کرد.
دختری که رسول خدا اسمش رو گذاشتند زینب ،یعنی زینت پدرش ،یعنی مایه افتخار پدرش امیرالمومنین.
تا قسمت بعد و ماجراهای بعدی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
موارد مرتبط
قصه زندگی امیرالمؤمنین (از سال5 تا10 هجری)
بچه ها، آیا تا حالا داستان جنگ خیبر رو شنیدید؟!
آیا دوست دارید ماجرای غدیر خم رو بشنوید؟
قصه زندگی حضرت ام البنین(س)
داستان زندگی حضرت فاطمه کلابیه(ام البنین) به طور کامل در 1 قسمت
قصه زهیر بن قین
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از رهبری تا کنون)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


خیلی عالی بود ممنونم از شما