قصه زندگی امام رضا (ع)
دوران ولادت امام رضا رایگان
🟢ماجرای جالب و شنیدنی از دورانی که امام رضا ع به دنیا آمدند...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
به نام خدای شه هشتمین
پناه غریبان روی زمین
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
بچه ها من از امروز می خوام برای شما قصه ی زندگی یک قهرمان معروف رو تعریف کنم . یک قهرمانی که همه ی شما میشناسینش شاید هم اکثر شما به زیارتش اومده باشین ? این قهرمانِ ما لقبش عالم آل محمده یعنی دانشمندترین فرد خانواده پیامبر ، این آقا یکی دیگه از لقب هاش رئوفه یعنی که خیلی خیلی مهربونه خیلی . من می خوام از امروز به بعد برای شما قصه زندگی امام حضرت علی بن موسی الرضا رو تعریف کنم ؛
آره امام رضای خودمون ، بگید ببینم آماده هستید شروع کنیم این قصه رو یا نه ؟
پس برو که رفتیم ، قصه ی ما از هزار و دویست و خرده ای سال پیش شروع می شه ، از اون لحظه ای که دشمنان بدجنس و بی رحم اهل بیت ، آقای من و شما امام جعفر صادق رو به شهادت رسونده بودن . عه مگه نمی خواین قصه امام رضا رو بگین ؟ چرا ؛ اما درست یه هفته و چند روز بعد از شهادت امام جعفر صادق نوه ایشون یعنی پسر امام موسی کاظم حضرت علی بن موسی به دنیا اومد.
زمانی که آقای من و شما امام رضا علیه السلام چشم به این جهان باز کردن اوضاع اصلاً خوب نبود ، یعنی چی ؟
یعنی این پادشاه های بدجنس امام صادق رو شهید کرده بودن ، از طرف دیگه شیعیان یه عده زیادیشون گمراه شده بودن ، یعنی چی ؟
یعنی رفته بودن و طرفدار یکی دیگه شده بودن به اسم امام ، یکی دیگه از پسرهای امام صادق که امام نبود اسمش عبدالله بود ، اما امام واقعی اون نبود ، شیعیان فکر کرده بودن اون امام رفته بودن و با عبدالله بیعت کرده بودن و طرفدار عبدالله شده بودن ؛
من این ماجرا رو توی داستان زندگی امام کاظم براتون تعریف کردم ، شیعیان دچار انحراف شدن ، فریب خوردن راه و کج رفتن مسیر رو اشتباه رفتن و اینطوری بود که اوضاع خیلی اوضاع بدی بود اما امام رضا جان ما توی یکی از تاریک ترین و سخت ترین دوران ها چشمان مبارکشون رو به این جهان باز کردن و جهان رو نورانی کردن .
𝑀𝒾𝓉𝓇𝒶 ★محمـב حسن &محـבثـہ ★, [01/05/2026 6:41 AM]
بچه ها یه لحظه تصور کنین ، اونهایی که تا دیروز طرفدار امام صادق بودن ، شیعه امام صادق بودن ، اوناها رفته بودن و اشتباهی طرفدار یکی دیگه شده بودن ، فکر می کردن عبدالله پسر بزرگ امام صادق امام واقعیه ، اما موسی ، امام کاظم مون رو می گم نمی دونستن ایشون امام واقعیشونه فریب خورده بودن عبدالله هم از خدا خواسته به روی خودش نمی آورد ، نمی گفت من امام نیستم ، نمی گفت من علم غیب ندارم ، نمی گفت راه رو اشتباه اومدین ، جا رو اشتباه اومدید نه خلاصه که امام رضای ما توی یک چنین دورانی و در روز یازدهم ذی القعده سال یکصد و چهل و هشت هجری قمری در شهر مدینه به دنیا اومدن پدر ایشون رو که همه می شناسیم آره خب قصه ی امام موسی کاظم رو به طور کامل و دقیق براتون تعریف کردم قبلاً . اما مادر ایشون رو هم که قبلا قصه اش رو براتون تعریف کردم اسمشون بود تکتم خاتون ؛ تکتم خاتون عرب نبودن ایرانی هم نبودن ، اروپایی بودن ؛
آره ایشون از یک منطقه ای توی جنوب فرانسه امروزی ، اومده بودن به شهر مدینه ، قصه اش رو به طور کامل و مفصل قبلاً براتون تعریف کردم ، اما مادر امام رضا یک خانم ویژه بود ، اهل عبادت بود ، اهل نماز خوندن های زیاد بود ، اهل ذکر گفتن بود ، اهل توجه فراوان به خدا بود ، مامان امام رضا اون دورانی که پسرشون کوچیک بود و نوزاد بود از اطرافیانشون می خواستن که یک دایه مهربان بیارن پیششون ؛
دایه که می دونید چیه ؛
دایه به اون خانم هایی می گن که مادر بچه نبودن ، اما می اومدن به بچه ها شیر می دادن ، معمولاً هم به جاش یه پولی دریافت می کردن . اطرافیان به مامان امام رضا یعنی تکتم خاتون می گفتن : تکتم خاتون شما که بدنتون ضعیف نیست ، شیرتون هم که کم نیست برای چی دایه می خواین ؟ تکتم خاتون می گفتن : درسته شیرم کم نشده ، بدنم ضعیف نشده ، اما من عبادت هایی باید انجام بدم در طول شبانه روز ، گاهی اوقات به خاطر شیر دادن به فرزندم نمی رسم ، اگه یه دایه بیاد و به منم کمک کنه تا منم بتونم به عبادت هام و به نوافل خودم برسم خیلی عالی می شه ؛
آره از یه چنین مادری ، امام ما حضرت علی بن موسی الرضا به دنیا اومدن ؛
امام رضای ما دوران کودکیشون همزمان بود با دوران حکومت منصور عباسی ، همون آدم بدجنسی که امام صادق ما رو به شهادت رسونده بود ، بعد از منصور هم مهدی و هادی عباسی بودن، توی قصه های امام کاظم کامل تعریف کردم که اینا چه جور آدمایی بودن ، ؟ دوران دورانِ خیلی سختی بود ، این پادشاه های بدجنس خیلی روی امام کاظم حساس بودن ، ایشون رو زیر نظر داشتن ، اصلا و ابدا نمی ذاشتن شیعیان به راحتی بیان پیش ایشون ، چندین و چند بار آقای من و شما امام موسی کاظم رو دستگیر کردن و بردن به زندان ؛ توی این دوران وحشتناک که پادشاه های بنی عباس انقدر روی اهل بیت حساس بودن فشار می آوردن و سخت می گرفتن ، دوران کودکی و نوجوونی امام رضای ما گذشت ؛
اما آقای من و شما امام رضا علیه السلام از همون دوران کودکیشون یک فرزند منحصر به فرد بودن .
𝑀𝒾𝓉𝓇𝒶 ★محمـב حسن &محـבثـہ ★, [01/05/2026 6:41 AM]
علمشون از همه بیشتر بود ، ادبشون از همه بهتر بود ، اخلاقشون فوق العاده خوب بود ؛ امام موسی کاظم هم با اینکه فرزندان خیلی زیادی داشتن ، اینطوری نبود مثل الان ها که دو سه چهار تا بچه داشته باشن ، نه خیلی خیلی بیشتر از این ها بچه داشتن ، اما گاهی اوقات می شد به فرزندان دیگشون ، به برادره ای امام رضا توصیه می کردن و می گفتن : این برادر شما علی عالم آل محمد است ، مسائل دین خود را از او بپرسید و آنچه می گوید را به خاطر بسپارید ؛ من از پدرم امام صادق بارها شنیدم که می فرمود عالم آل محمد فرزند توست.
آره بچه ها این لقب رو ماها به امام رضا ندادیم ، امام صادق ، قبل از ایشون پدربزرگ ایشون یعنی پیامبر خدا این لقب رو داده بودن ، عالم آل محمد یعنی دانشمندترین فرد از خانواده پیامبر امام رضای ما اینطوری مورد توجه پدرشون و خانواده شون بودن ؛
البته این رو هم تو پرانتز بگم ، همیشه وقتی یک نفری از بقیه بهتره و بالاتره و مقام بیشتری پیدا می کنه متاسفانه کسانی هستند که بهش حسودی می کنند و بعضی از بچه های امام کاظم هم بعضی هاشون نه همشون به برادر خودشون یعنی امام رضا حسودی می کردن دوست نداشتن مقام ایشون رو ، دوست نداشتن که برادرشون اینقدر از اون ها بالاتر باشه ؛
بعضی از اونها عمرشون و سنشون از امام رضای ما بیشتر بود ، یعنی امام رضا برادر کوچکتر اون ها بودن ، اما مقامشون بالاتر بود و احترامشون پیش پدرشون و پیش خانواده بالاتر بود ؛
بگذریم ، گذشت و گذشت تا اینکه آقای من و شما امام رضا علیه السلام بزرگ شدن و به دوران نوجوانی و جوانی رسیدن ؛ ادامه قصه و ماجراهای جالب و شنیدنی از دوران جوانی حضرت علی بن موسی الرضا باشه برای قسمت بعد تا قسمت بعدی همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق
یا علی مدد
پناه خانواده پدر رایگان
🟢ماجرای زیبا و شنیدنی از حمایت های امام رضا از خانواده پدر
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
به نام خدای شه هشتمین، پناه غریبان روی زمین
یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا، هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که آقای من و شما، امام هشتم ما شیعیان، توی چه شرایطی به دنیا اومدن. براتون گفتم که هنوز یک ماه از شهادت پدربزرگشون، یعنی امام جعفر صادق، نگذشته بود که آقای من و شما، امام رضا علیهالسلام، به دنیا اومدن.
خلاصه براتون تعریف کردم که توی اون دوران اتفاق خطرناکی افتاده بود، چه انحراف بزرگی داشت شکل میگرفت؛ اما خدا خودش صحنه رو مدیریت کرد و مردم به سمت موسی بن جعفر برگشتن.
بچهها! آقای من و شما، امام رضا علیهالسلام، توی دوران خیلی خیلی سختی به دنیا اومدن. الان هرچی ما سختی میبینیم در مقابل اون زمان شوخیه بود!
اصلاً پادشاه، دشمن اصلی پدر ایشون بود؛ دشمن خود ایشون هم بود. آره، همین پادشاههای بنیعباس رو میگم؛ همین هارون و مهدی و منصور و اینها رو میگم.
اینها دشمنان قسمخوردهی بنیهاشم، علیالخصوص امامهای ما بودند. اینا نمیخواستن امامان ما دیده بشن، نمیخواستن مردم طرفدار امامان ما باشن، نمیخواستن مردم به سمت این خانواده بیان.
اما آقای من و شما، امام رضا علیهالسلام، توی همون دورانی که دشمنها همهی کارشون رو میکردن تا این خانواده رو از یاد مردم ببرن، معروف شده بودن به "عالم آل محمد"
قسمت قبلی براتون ماجراش رو تعریف کردم.
اما بچهها! این "عالم آل محمد" فقط یه عنوان خوشگل و یه لقب خوب نبود، نه!
آقای من و شما، توی شهر مدینه، هر کسی که به مشکل علمی میخورد ــ هر علمی، هر علمی ــ میاومد و از امام رضا علیهالسلام سؤالش رو میپرسید.
بله، امام رضای ما توی مسجد مدینه مینشستن و تدریس داشتن.
توی همون مسجد، یه مثلاً حاجآقاهای ریشسفیدی هم بودن که امام رضا رو اصلاً قبول نداشتن! مثلاً اینهوا ریش داشتن، اینهوا عمامه رو کلاهشون بود، خودشونم حسابی دانشمند میدونستن، اما امام رضا رو قبول نداشتن.
و همون آدمهایی که امام رضا رو قبول نداشتن، هر وقت مشکل علمی پیدا میکردن، یا شاگردهاشون ازشون یه سؤال خیلی سخت میپرسیدن که اینا اصلاً و ابداً نمیتونستن جواب بدن، اشاره میکردن به سمت یک جوون مثلاً بیستساله؛ یک جوونی که هیچکس نباید بره سمتش؛ علیبنموسیالرضا رو میگم.آره، آقای خودمون!
اینا میدونستن که امام رضا دانشمنده، میدونستن که علم امام رضا یه علم دیگهست، اما چه میشد کرد؟ اگر اونا خودشون میرفتن شاگردی امام رضا رو میکردن، باید درِ دکون دستگاهشون رو میبستن! دیگه شاگرد نداشتن، دیگه پادشاههای بنیعباس بهشون پول نمیدادن، دیگه این همه طرفدار پیدا نمیکردن.
آره، خب! بنیعباسیها خیلی خیلی خیلی تلاش میکردن تا بتونن علم اهلبیت رو زیر سؤال ببرن. برای همین، تا میدیدن یه نفری یه کوچولو درساش بهتره، یه کوچولو باهوشتره، یه کوچولو قرآن رو تونسته حفظ کنه و تونسته خوشگل صحبت کنه، فوراً میاومدن و باهاش قرارداد میبستن. مثلاً میگفتن:"ما بهت پول میدیم، ما بهت شاگرد میدیم، ما معروفِت میکنیم، ما مقامت رو میبریم بالا! تو هم توی شهر مدینه بشین و درس بده!"
خب، هدفشون چی بود؟ هدفشون این بود که نذارن نور علم امام رضا همهجا رو فرا بگیره.
پدر امام رضا هم اون موقع زنده بودن. آره، امام موسی کاظم ما زنده بودن.
منتها بچهها! متأسفانه دوران جوانی امام رضا، همزمان شد با دوران دستگیریهای امام کاظم... إلهیمن!قربون آقای خودمون، امام موسی کاظم بشم!
توی قصههای زندگی ایشون، با جزئیات و دقیق تعریف کردم که چرا، زندانی میشدن؛ چرا ایشون رو میگرفتن، به چه جرمی، به چه گناهی.براتون اونجا کامل و دقیق تعریف کردم.
اما بچهها! اون دورانی که امام موسی کاظمِ ما دستگیر میشدن، آقای من و شما، امام رضا علیهالسلام، تازه جوون شده بودن، و توی اون دوران مسئولیت سنگین خونهی پدرشون هم با ایشون بود.
آره، آخه وقتی امام موسی کاظم میرفتن به زندان، یه نفر باید مراقب دخترای امام موسی کاظم و همسران امام موسی کاظم میبود.
آخه امام موسی کاظم فرزندان خیلی زیادی داشتن، امام رضا علیهالسلام مسئولیت این خواهر و برادرا رو به عهده گرفته بودن. اتفاقاً یکی از این خواهرها رو شما خوب میشناسید، آره !خودشونه حضرت فاطمه معصومه سلام الله.
توی اون دوران کودک بودن؛ یک کودک معصوم که پدرشون زندانی بود، به جرم گناهی که نکرده بود.
امام رضا علیهالسلام تشریف میبردن خونهی پدرشون و شبها اونجا میخوابیدن. چرا؟
چون نکنه یه مرتبه دشمنای بدجنس حمله کنن به خونهی امام موسی کاظم، زن و بچهها رو اذیت کنن.
امام رضا توی دهلیز خونه میخوابیدن.دهلیز خونه نمیدونی کجاست؟
دهلیز خونه اون تیکهی راهروی ورودی رو میگن؛ اونجایی که وقتی مهمون میآد، اول از همه میآد . حالا خونههای شهری ما خیلی نداره، اما خونههای روستایی هنوز هم داره.
امام رضای ما، الهی قربونشون برم، شبها مجبور بودن برن و خونهی پدرشون، توی دهلیز خونه بخوابن.
بعضی از شبها میرفتن و رختخوابشون رو بین خواهراشون میانداختن، تا این خواهرها دلشون گرم باشه که برادرشون هست، تا این خواهرا مطمئن باشن که یک مرد غیرتمند بینشون هست، حواسش به اونها هست. البته که امام موسی کاظم پسران دیگهای هم داشتن؛ امام رضای ما برادران زیادی داشتن.
اما امام رضا وظیفهی خودشون میدیدن که اول از همه برن و از خانوادهی پدرشون، از خواهرانشون، از مادرشون، از همسران پدرشون مراقبت کنند.
امام رضای ما خیلی خیلی خیلی مراقب بودند که آب توی دل این زن و بچهها تکون نخوره. اگر یه موقعی مأمورای بدجنس پادشاه فکر حمله به خونه به سرشون زد، امام رضا باشن و از این خونه دفاع کنن.
البته که امام یه ویژگی خیلی مهمی که داره اینه که میتونه با دعا خیلی از کارها رو پیش ببره.بله، امام پیش خدا آبرو داره؛ وقتی یه دعایی میکنه و از خدا یه چیزی رو میخواد، خدا معمولاً اجابت میکنه. امام رضای ما یکی از اصلیترین کارهاشون هم مراقبت با دعا از این خانواده بود.
آره، خب! دشمنها گاهی اوقات از این فکرا میکردن، از این نقشهها میکشیدن، از این حیلهها به کار میبردن؛ اما وجود امام رضا جلوی اونها رو میگرفت و نقشههاشون رو از بین میبرد.
حالا بچهها، یه هدیه از من به شما:
یکی از القاب امام رضای ما، لقب "غوثاللهفان" دادن؛ یعنی چی؟ یعنی آقایی که فریادرس بیچارگان و غمدیدههاست. آره، امام رضای ما یکی از القابشون اینه که اگر دلت پر از غم شد، پر از مشکل شد، میتونی بری و به ایشون پناه ببری و مشکلت رو به ایشون بگی، و آقا حلش کنن برات.درست همونطور که برای خانوادهی پدرشون غوثاللهفان بودن، آرامش دادن.
پناه بی پناهان رایگان
🟢ماجرای فوق العاده دلنشین از دستگیری و یاری امام رضا از...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
به نام خدای شه هشتمین
پناه غریبان روی زمین
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
قسمت قبلی براتون از دوران جوانی امام هشتممون، امام رضا علیه السلام تعریف کردم. براتون گفتم که آقای من و شما توی دوران جوانی که معمولا آدم ها خیلی به دانشمند بودن و علم شناخته نمی شند، ایشون توی شهر مدینه دانشمندترین فرد بودند. یعنی اگر همه ی دانشمندان و علمای شهر جواب یه مسئله ای رو نمی دونستند باید می رفتند و از امام رضا سوال می کردند. این نکته خیلی مهمه که امام رضا اون زمان هنوز به مقام امامت نرسیده بودند، هنوز امام موسی کاظم ما زنده بودند و ایشون اینقدر علم فراوانی داشتند.
آره و از طرف دیگه براتون تعریف کردم که توی دوران جوانی امام رضا، پدر عزیزتر از جانشون یعنی امام موسی کاظم زندانی شدند و خانواده ایشون بی سرپرست بودند. نیاز بود کسی ازشون مراقبت کنه و نگهداری کنه و چه کسی بهتر از پسر این خانواده حضرت علی بن موسی رضا.
امام رضای ما اون زمان ازدواج کرده بودند و به قول امروزی ها خونه خودشون رفته بودند اما شب ها برای اینکه خواهرانشون نترسند می رفتند خونه پدرشون و بین اوناها می خوابیدند. رختخوابشون رو توی دهلیز خونه می انداختند تا یک موقع خدای نکرده اتفاقی پیش نیاد و دل این بچه ها و این دختر خانم ها نلرزه و نترسند.
اما بچه ها، امام رضای ما فقط یه دانشمند خانواده دوست نبودند. نه! آقای من و شما توی شهر مدینه پناه بیچاره ها هم بودند. یه کوچولوش رو قسمت قبلی براتون تعریف کردم. اما توی مدینه هر کسی که گره به کارش می خورد، مشکلی براش پیش می اومد، خصوصا شیعیان، خصوصا طرفداران اهل بیت، می رفتند در خونه امام رضا.
البته امام رضا اگه دشمناش هم می اومدند در خونه شون، جوابشون رو می داد و مشکلشون رو حل می کرد. اما خب مشکل اونا ها بود که نمی اومدند و الا خورشید به همه جا می تابه. اونی که می ره زیر سایه و نمی خواد از این نور خورشید استفاده کنه تقصیر خودشه.
اما یک روز آقای من و شما، امام رضا علیه السلام توی یه مجلسی بین دوستان و یارانشون نشسته بودند و داشتند با اونها صحبت می کردند و دستورات دین و احکام دین رو به اون ها یاد می دادند که ناگهان یک مردی خسته و کوفته و بی حال و بی رمق وارد مجلس شد و دستش رو گذاشت رو سینه اش و رو به سمت امام رضا گفت: " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا، مردی از دوستان خانواده شما هستم و از طرفداران پدرتان. در سفر حج بودم که همه اموال و سکه هایم را گم کردم و از من دزدیدند، دیگر هیچ پولی ندارم، فقیر و بینوا شدم. اگر می توانید به من کمک کنید."
بچه ها اگه ماها بودیم شاید این جوری می کردیم، باشه بهت کمک می کنیم بیا این پول رو بگیر. حالا بگذریم از اونایی که به نیازمندای واقعی کمک نمی کنند، اونا رو بذار کنار. اما همین ماهایی هم که کمک می کنیم یه جوری کمک می کنیم که چجوری بگم، یه افتخاری برامون باشه! اما امام رضا علیه السلام به اون مرد گفتند: " ای مرد بنشین، خداوند تو را رحمت کند"
اون مرد، کنار امام رضا نشست. امام رضا با یارهاشون صحبت کردند، گفتند، اونا سوال داشتند، پرسیدند، جواب دادند. چند دقیقه ای گذشت، شاید یه ساعتی گذشت که یارهای امام رضا بلند شدند و رفتند خونه هاشون غیر از یکی دو نفر.
امام رضا علیه السلام به اون مرد نیازمند یه نگاه کردند و گفتند: " همین جا بنشین تا بروم و برایت چیزی بیاورم "
امام رضا رفتند داخل اتاق خودشون، به قول معروف رفتند داخل اندرونی خونه اشون. خونه های اون زمان یه قسمت بیرونی داشت که برای مهمون ها بود و یه قسمت اندرونی داشت که برای خانواده بود. امام رضا رفتند توی اندرونی خانه، چند دقیقه بعد دستشون رو از کنار در آوردند بیرون و فرمودند: " آن مرد خراسانی کجاست"
آره بچه های مشهدی، اون آقا از دیار ما بود. اون مرد گفت: " اینجا هستم آقای من،
جانم؟" امام رضا گفتند: "بیا و این دویست دینار را بگیر و ببر خرج سفرت کن. این ها هدیه ی من است به تو، نیازی نیست وقتی رسیدی به سرزمینت برایم پس بفرستی یا صدقه بدهی. نیازی نیست. برای خودت باشد"
اون مرد خراسانی تا اسم دویست دینار رو شنید از جا پرید، خوشحال شد. دویست تا سکه طلا اون هم برای خود خودش. مثلا می گم شاید برای برگشتن به سرزمین خودش پنجاه تا بیشتر نیاز نداشت اما امام رضا خیلی بیشتر از نیازش بهش هدیه دادند.
بعد هم امام رضا بهش گفتند: "این سکه ها رو بگیر و بازگرد به سرزمین خودت" یعنی امام رضا حتی از اون اتاق بیرون نیومدند. اون مرد خراسانی با خوشحالی از جاش بلند شد و اومد این سکه های پول رو از امام رضا گرفت با خوشحالی هرچه تمام تر از ایشون از همون پشت در خداحافظی کرد و رفت.
𝑀𝒾𝓉𝓇𝒶 ★محمـב حسن &محـבثـہ ★, [01/05/2026 6:42 AM]
بعد از اینکه اون مرد رفت امام رضا اومدند بیرون. دو سه نفر از یاران حضرت که هنوز نشسته بودند و این ماجرا رو با چشمای خودشون دیدند غرق تعجب شدند و از امام رضای ما پرسیدند: "ای آقا علت این کارتان چه بود؟ چرا خودتان نیامدید رودر رو به او پول بدهید؟ چرا از پشت در دستتان را آوردید؟ چرا نخواستید بیاید بیرون؟"
بچه ها می دونید امام رضا علتش رو چی گفتند؟ الهی من قربون این آقا بشم. امام رضا علیه السلام فرمودند: " من نمی خواستم احساس خجالت و شرمندگی رو توی چشمای این مرد ببینم. چون نیازمند بود. چون همه پولاش رفته بود و حالا که من داشتم بهش پول می دادم قطعا احساس خجالت می کرد. من نمی خواستم حتی اون خجالت رو توی چشماش ببینم"
آره امام رضای ما اینطوریه. یادتونه قسمت قبل گفتم که امام رضا یه لقب دارند به نام "غوث اللهفان"؟ یعنی کسی که هر بیچاره ای هر غمزده ای هر گرفتاری بیاد در خونش گره اش رو باز و دلش رو شاد می کنند.
آره امام رضای ما دل این مرد رو شاد کردند و حتی حاضر نشدن ذره ای سر سوزنی شرمندگی رو توی چشماش ببینند. البته که این رفتار توی اهل بیت قبلی هم بوده، یعنی این یه سبک رفتار اهل بیت بوده، اهل بیت ما این جوری نبوده که وقتی به یه نیازمند پول بدند کاری کنند اون خجالت بکشه یا حتی احتمال می دادند اون نیازمند خجالت می کشه باهاش چشم تو چشم نمی شدند. دوست نداشتند اون ذره ای شرمندگیش رو هم ببینند.
حالا تصور کنید ما برامون یه مشکلی پیش می آد، یه گرفتاری، یه غصه ای، یه مریضی، یه از دست دادنی، می ریم در خونه امام رضا، می ریم تا با آقای خودمون درد و دل کنیم. به نظر شما این امام رضا نمی خواد که مشکل ما رو حل کنه و دل ما رو شاد کنه؟
توجه به کارگران رایگان
🟢 داستانی دلنشین از توجه شدید امام رضا (ع) به حقوق کارگران
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که آقای من و شما، حضرت امام علی بن موسی الرضا(ع) چطور به فکر بی پناه ها و گرفتارها بودند و براتون تعریف کردم که آقای من و شما وقتی یک نیازمند رو می دیدند طوری بهش رسیدگی می کردند که اولا بیشتر از نیازش بهش می دادند، دوما کاری نمی کردند آبروش بره و ذره ای خجالت بکشه. برای همین هم بود که امام رضای ما از پشت در به اون نیازمند پول دادند و بهش گفتند: این ها هدیه است، نمی خواد وقتی به شهر خودت رسیدی ، برگردونی یا صدقه بدهی.
اما بچه ها، امام رضای ما کارشون فقط این نبود که استاد و دانشمند باشند و تدریس کنند یا اگر کسی سوالی داشت بیاد از ایشون بپرسه. حتی این هم که به نیازمندان و به بی پناه ها کمک می کردند، فقط کارشون این هم نبود !!
امام رضای ما ، یک انسان فعال اقتصادی بودند. یعنی چی؟ یعنی مثل پدران شون کار می کردند و تجارت و کشاورزی می کردند و پول هاشون رو بیشتر و بیشتر می کردند .
مگه این کار بد نیست؟! نخیر، امام رضای ما ، پول هاشون رو در راه خدا خرج می کردند. اگر نیازمندی می دیدند به اون می دادند. به کارگرهاشون رسیدگی می کردند. به انسان های بی پناه رسیدگی می کردند.
برای همین بود که امام رضای ما ، باغ ها و زمین های زیادی اطراف شهر مدینه داشتند و به همین دلیل کارگران زیادی هم داشتند که برای امام رضا جان ما ، کار می کردند و امام رضا(ع) پول شون رو می دادند. خیلی ها هم بودند که دائما در خونه ی امام رضا (ع) زندگی می کردند و کارگرهای دائمی بودند یعنی کل خرج زندگی شون رو امام رضا(ع) می دادند. امام رضا خیلی خیلی روی کارگر حساس بودند.
امام رضا (ع) یه روز به همراه یکی از دوستان شون رفتند تا به یکی از زمین ها یا باغ هاشون سر بزنند که یه دفعه یک مرد سیاه پوست رو بین کارگرهاشون دیدند و نشناختنش، ایشون رفتند و به اون کارگری که مسئول کارگرهای دیگه بود گفتند : ای برادر ، این مرد سیاه پوست کیست ؟ من او را نمی شناسم!
اون مسئول باغ گفت: او یک کارگر سیاه پوست است. امروز آورده ام تا کار می کند، شب هم یه پولی بهش می دهیم.
امام رضا (ع) تا این رو شنیدند اخم هاشون تو هم رفت و صورت شون سرخ شد. ناراحت شدند. به این آقا یه نگاه کردند و گفتند : یعنی شما با او قیمت را مشخص نکرده اید و بعد می خواهید به او پول بدهید؟
گفتند :آری آقا، این ها پول زیادی نمی گیرند. نگران نباشید.
امام رضا گفتند: یعنی چی؟! شما با او قیمت طی نکردید و آوردید کار می کنه و آخر سر می خواهید بهش پول بدید؟ این کار خیلی اشتباهه! مگه من نگفتم این کار رو نکنید.
اون مرد گفت: چرا ؟! چه اشکالی دارد؟
امام رضا گفتند: اشکالش این است که اگر با این آقا پول طی نکردید، آخر هرچی بهش بدید نمی داند که درست بوده یا غلط، فکر می کند شما کم بهش دادید. از طرف دیگر خود شما هم تشویق می شوید تا کمتر بهش پول بدید چون کارش رو کرده و حالا هرچی بدید مجبور است قبول کنه ؛ اما اگه اول باهاش طی کنید مثلا ده تا سکه طلا بهت می دیم، ده تا سکه نقره بهت می دیم و بعد از اینکه کارکرد شما یازده یا دوازده تا سکه بدهید ، او خوشحال هم می شه و پولش رو هم گرفته و شما هم در حقش کم کاری نکردید.
امام رضای ما با این رفتارشون و با این حرف شون به همه یاد دادن که حق کارگر رو باید به بهترین شکل داد و نباید کارگر رو سر کار آورد و بعد بهش هرچی دوست داشتیم بدیم. نه، باید حقش رو به کامل ترین شکل ؛ بلکه بیشتر از اون چیزی که قول و قرار گذاشتیم بهش بدیم تا خوشحال بشه و با دل شاد به خونه اش برگردد.
امام رضای ما، یکی از چیزهای دیگه ای که خیلی روش حساس بودند اسراف بود. با اینکه خودشون خیلی پولدار بودند و باغ ها و زمین های زیادی داشتند و سالانه چند صد کیلو میوه داشتند. یه روز که دیدند یکی از این کارگرهاشون داره سیب می خوره، دو _ سه تا گاز می زنه و روی زمین می اندازد ، با ناراحتی رفتند و بهش گفتند: سبحان الله، اگر شما سیر شده اید، بدانید که در همین شهر انسان هایی هستند که از گرسنگی بی تابند، چرا اسراف می کنید؟ غذایی را که نیاز ندارید به کسانی بدهید که به آن محتاج هستند.
امام رضای ما ، خیلی روی مسئله ی اسراف حساس بودند. اگر می دیدند یه نفر ، نعمت خدا رو نصفه و نیمه می خوره و بقیه اش رو دور می ریزد، باهاش برخورد می کردند . بهش می گفتند که نباید این کار رو بکنه.
بچه ها ، اینهایی که گفتم همش مربوط به حساسیت های امام رضا(ع) بود. من خیلی خیلی این اخلاق امام رضا رو دوست دارم .آقای من و شما یه اخلاقی که داشتند این بود که همیشه غذاشون رو با کارگرها و با زیردست های خودشون می خوردند. این چیزی که من می گم اتفاق عادی نیست ؛ معمولا یه کسی که رئیسه، اتاقش از کارگرها جداست. جدا می شینه و غذا می خوره ؛ اما امام رضای ما ، سر همون سفره ای می نشستند که نیازمندان می نشستند. همون غذایی رو نوش جان می کردند که کارگرهاشون نوش جان می کردند. امام رضای ما خیلی خیلی مقید بودند که ذره ای خودشون رو بالاتر از دیگران نبینند.
یه روز یه نفر به امام رضا اعتراض کرد و گفت : آقا این کار در شان شما نیست، زشت است. چرا با کارگرها می نشینید؟
امام رضا(ع) فرمودند: ساکت باش! خدای ما یکیست، مادر و پدر ما آدم و حوا یکیست، پاداش و جزا در پیش خدا هم بستگی به اعمال ما دارد نه نژاد ما، نه پول ما، نه جایگاه ما
امام رضای ما اینطور ساده زیست بودند و اینطور با فقرا و کارگرها و برده های خودشون سر یک سفره می نشستند و اینطوری زندگی می کردند.
من عاشق این رفتارهای امام رضا هستم و هر وقتی که به حرم ایشون میرم ، با خودم حس می کنم، پیش یک پدر مهربان، یک برادری که از عمق وجودش من رو دوست داره رفته ام ، خودش رو برتر از من نمی بینه. قطعا از من برتره، قطعا از من بالاتره، همه چیش بهتره و بالاتره ؛ اما پای درد و دل های من می شینه و به حرف های من گوش میده.
وقتی من گریه می کنم قطرات اشک من رو می بینه، دلم رو شاد می کنه و از حرمش بیرون می فرسته . امام رضای ما که الهی هزار بار قربون شون برم با کارگرها و با زیر دست های خودشون اینطور بودند و اینطور مهربون زندگی می کردند.
در پناه خدا ، یا علی مدد
شهادت پدر امام رضا رایگان
🟢 ماجرای تلخ به شهادت رسیدن پدر امام علی بن موسیالرضا(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون از رفتار و سبک زندگی امام رضا علیه السلام با کارگرها و زیردست های خودشون گفتم. براتون تعریف کردم که امام رضا خیلی خیلی حساس بودند که مبادا حق کارگرها ضایع بشه. مبادا کسی در حق این ها ظلم کنه. از طرف دیگه اگه همین کارگرها می خواستند اسراف کنند و در حق نیازمندهای دیگه ظلم کنند باهاشون برخورد می کردند و بهشون تذکر می دادند.
و اما این آقایی که اینطور حساس روی حق کارگرها بودند، خودشون رو هیچ وقت بالاتر از اون ها نمی دیدند و همیشه کنار این کارگرها روی زمین می نشستند و با اون ها غذا می خوردند.
آره، اما بچه ها هنوز سی و پنج سال از عمر با برکت آقای من و شما امام رضا علیه السلام بیشتر نگذشته بود که یک اتفاق تلخ و ناراحت کننده برای زندگی ایشون افتاد. چه اتفاقی؟ چی شد؟ مطمئنم همه تون می تونید حدس بزنید.
آره، پدر امام رضا حضرت امام موسی بن جعفر امام هفتم ما شیعیان در زندان های بغداد و به دست بدترین انسان های روی کره زمین و به دستور هارون الرشید، اون پادشاه بی رحم و ظالم و بدجنس بنی عباسی با سم به شهادت رسیدند.
امام رضا علیه السلام این خبر شهادت پدرشون رو وقتی فهمیدند فوری و با عجله از خواهر و برادرهاشون خواستند تا به منزل ایشون بیاند. امام رضا علیه السلام خبردار شده بودند. ممکنه براتون سوال بشه چطوری؟ چطوری هنوز وقتی هیشکی نمی دونست امام رضا می دونستند؟!
بچه ها امام علم غیب داره، امام از اسرار عالم خبر داره، اخباری که به امام می رسه نیاز نیست یک انسان بیاره. گاهی اوقات فرشته ها می آرند، گاهی اوقات امام فورا اون لحظه رو می بینه. امام قدرت های ویژه ای داره. امام رضا علیه السلام فورا متوجه شدند که پدر عزیزشون به شهادت رسیدند. برای همین خواهر و برادرهاشون رو جمع کردند و این خبر تلخ و ناراحت کننده رو بهشون دادند.
بچه ها وقتی این خبر رو امام رضا دادند هنوز مردم بغداد خبر نداشتند که امام کاظم شهید شدند. اون زمان مثل الان نبود فضای مجازی باشه خبر در عرض چند ثانیه توی کل دنیا بپیچه. نه، یه خبر از بغداد اگه می خواست برسه به مدینه حداقل سه چهار روز زمان می برد. اما درست همون دقایق اولی که آقای من و شما امام موسی کاظم به شهادت رسیدند، امام رضا خواهر و برادر هاشون رو جمع کردند و این خبر تلخ و ناراحت کننده رو بهشون دادند. بعد از اون هم فوری خود ایشون رفتند به طرف بغداد.
چطوری؟ با اسب یا شتر؟ هیچی، امام رضا طی الارض کردند یعنی در عرض چند ثانیه از مدینه رسیدند به بغداد. این یک قدرتیه که خدا به انسان هایی که خیلی به حرفش گوش بدند و بندگی کنند هدیه می ده. امام رضای ما در عرض چند ثانیه رسیدند به شهر بغداد و وارد اون زندان شدند. یکی از مسئولین زندان تا امام رضا رو دید یه مرتبه تعجب کرد و پرسید: " شما کیستی؟ چه کسی شما رو راه داده؟"
امام رضا علیه السلام فرمودند: " من علی بن موسی هستم"
اون مرد گفت: " تو چطوری وارد زندان شدی؟"
امام رضا گفتند: "همون کسی که منو از مدینه به اینجا رسونده، منو از این دیوارها و درها هم عبور داد و وارد اینجا کرد"
بعد هم آقای من و شما اومدند و پیکر پاک و مطهر اما لاغر و ضعیف پدرشون امام موسی کاظم رو غسل دادند. من نمی دونم امام رضا چی کشیدند توی اون چند دقیقه، الهی من قربون قلب مهربون و رئوف امام رضا جانم بشم.
بچه ها، ماها وقتی پدرمون از دنیا می ره خیلی غصه می خوریم. آخه پدرمونه، برای ما عمری زحمت کشیده، کلی محبت به ما کرده. اما امام وقتی پدرش از دنیا می ره حالش با من و شما فرق می کنه، چون فقط پدرش از دنیا نرفته! نه، امام زمانش از دنیا رفته و حالا امام رضای سی و پنج ساله قصه ما باید پیکر پدر غریب و مظلومشون که در پنجاه و پنج سالگی و در غربت و در زندان به شهادت رسیده بودند رو غسل می دادند و کفن به تنشون می کردند.
امام رضای ما توی مخفی ترین حالت این کارها رو انجام دادند و با پدرشون، با پیکر پاک و مطهر موسی بن جعفر وداع کردند و برگشتند به طرف مدینه.
وقتی برگشتند مدینه، مامورای بنی عباسی از راه رسیدند تا بیاند و پیکر امام موسی کاظم رو غسل بدند که دیدند این پیکر پاک و مطهر و غسل داده شده و کفن پیچ شده داخل زندانه! اون ها تعجب کردند اما به روی خودشون نیاوردند. نمی خواستن قدرت های فراوان اهل بیت رو باور کنند.
امام رضای ما برگشتند به مدینه و بین خواهر و برادرهاشون در مراسم عزاداری برای پدر شهیدشون شرکت کردند. مردم مدینه یک صدا گریه می کردند. آخه انسان بزرگی از دنیا رفته بود، آخه یکی از مهربون ترین انسان های کره زمین از دنیا رفته بود. امام موسی کاظم به شهادت رسیده بودند.
𝑀𝒾𝓉𝓇𝒶 ★محمـב حسن &محـבثـہ ★, [03/05/2026 11:53 AM]
اما امام رضای ما بعد از اینکه پدرشون از دنیا رفت به شکل علنی و آشکار جلوی چشم همه اعلام می کردند که امام بعدی من هستم. چی؟ مگر خطرناک نبود؟ مگه امام های قبلی مخفیانه اعلام امامت نمی کردند؟
بچه ها امام رضای ما اولین امامی بودند که به شکل علنی و آشکار بین مردم می گفتند امام بعدی من هستم. بعضی از یاران امام نگران می شدند و می گفتند آقا نگویید، قربانتان بشوم، مامورهای هارون بشنوند شما را می کشند.
اما امام رضا می گفتند نشانه امامت من همین که اگر دست هارون به من رسید و کاری با من کرد و یک مو از سر من کم کرد بدانید من امام نبودم و الکی گفتم! امام رضا خیلی حرف بزرگی می زدند. آخه مگه می شه هارون کاری به کار امام بعدی نداشته باشه! اما امام رضا خیلی جدی می گفتند امام بعدی من هستم و هارون هم هیچ کاری با من نداره و با صدای بلند بین یارانشون این خبر مهم رو می گفتند.
اما بچه ها، اما بچه ها، خیلی ها بودند که دوست نداشتند امامت امام رضا رو قبول کنند. خیلی از کسانی که تا دیروز جزء یاران نزدیک امام موسی کاظم بودند، حتی بعضی هاشون فرزندان امام موسی کاظم بودند!
خب دیگه ادامه قصه و ماجراهای جذاب اما تلخ و ناراحت کننده انکار امامت امام رضا باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم در پناه حق یا علی مدد
خیانتکاران واقفیه رایگان
🟢 ماجرای تلخ سوء استفاده عده ای از اموال امامت حضرت رضا💰
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که آقای من و شما، امام هفتم ما شیعیان یعنی امام موسی بن جعفر امام کاظم علیه السلام به شهادت رسیدند. امام رضا چطوری خبردار شدند و بعد چطوری تا بغداد رفتند. قصه هاش رو توی قسمت قبلی براتون گفتم.
اما بعد از اینکه آقای من و شما یعنی امام هشتممون حضرت امام علی بن موسی الرضا به امامت رسیدند، ایشون برخلاف اهل بیت قبلی که مخفیانه اعلام امامت می کردند و تعداد خیلی کمی از افراد همون اول کار خبردار می شدند، امام رضای ما به شکل علنی و آشکار امامتشون رو اعلام کردند و به همه گفتند که امام هشتم من هستم. اگه یادتون باشه توی قسمت قبلی گفتم که بعضی ها می گفتند آقا خطرناکه، اما امام رضا چه جوابی می دادند.
اما بچه ها بعد از اینکه امام موسی کاظم به شهادت رسیدند و امام رضا علیه السلام امام هشتم شدند، یه گروه از شیعیان دچار انحراف شدند. چی؟ چه انحرافی؟ چطوری؟
یه عده کسانی بودند که مورد اعتماد امام موسی کاظم بودند. در چه حد؟ در این حدی که امام موسی کاظم فرموده بودند هر کسی می خواد خمس و زکات هاش رو به من بده، به جای من بده به این افراد توی شهر خودشون. یه جورایی جانشین امام بودند. یه جورایی مردم هر کاری داشتند با امام و دستشون به امام نمی رسید، می اومدند سراغ این افراد. اما این ها بعد از اینکه امام موسی کاظم توی زندان به شهادت رسیدند، نگاه کردند دیدند چندین هزار سکه طلا و نقره توی دستشون مونده. نمی دونستند این سکه های طلا و نقره رو چیکار کنند. باید می آوردند به امام رضا می دادند اما از طرفی دلشون نمی اومد این کار رو بکنند، آخه پول زیر دهنشون مزه کرده بود. پول خیلی خیلی زیاد! شاید امروزیش رو بخوام بگم، بشه گفت مثلا چند صد میلیارد پول دستشون بود. خب چند صد میلیارد پول رو آدم راحت نمی تونه به یکی دیگه بده. البته آدمی که روی خودش کار نکرده باشه. اینا ها هم چون روی خودشون کار نکرده بودند این پول ها رو نبردند به امام رضا بدند. حالا مردم بهشون اعتراض می کردند. طبیعی هم بود. مردم می گفتند این پول ها رو ما به شما ندادیم که برای خودتون باشه. باید بدیم به امام.امام رضا هم گفته بودند این پول ها رو بیارید اما این نامردها برای اینکه این پول ها رو نرند به امام رضا بدند و مردم رو فریب بدند، یک دروغ بزرگ و تاریخی درست کردند. یک دروغی که نقطه شروع یک انحراف وحشتناک شد!
چه دروغی؟ چی گفتند این نامردها؟ گفتند: " امام کاظم که از دنیا نرفته! کی این حرف رو زده! او همان مهدی موعود است. رفته به آسمان ها و انشاالله برمی گردد. ما این پول ها را نگه داشتیم تا به خودش بدهیم! علی بن موسی الرضا دروغ می گوید."
وای وای وای، برای اینکه این پول رو پس ندند مجبور شدند یه دروغ خیلی بزرگ بگند. مجبور شدند امام رضا رو انکار کنند. مجبور شدند بگند امام کاظم همون امام قائمه. همون امام مهدیه، همونی که می آد دنیا رو پر از عدل و داد می کنه.
اما بچه ها این حرفشون خیلی حرف عجیبی بود. آخه پیکر پاک و مطهر امام کاظم دفن شده بود. ارث و میراثشون تقسیم شده بود. همه چی طبق این قاعده انجام شده بود. اما اینا می گفتند نه امام رضا الکی گفته، امام موسی کاظم زنده است.
الهی قربون امام رضا و مظلومیت هاشون برم. آقای من و شما تلاش کردند تا مگر شده این ها رو هدایت کنند. یک روز رئیس این ها که اسمش بود علی بن ابی حمزه، اومد پیش امام رضا و با پررویی تمام به امام رضا گفت: " پدرت نمرده، او مهدی موعود است. برمی گردد!"
امام رضا علیه السلام فرمودند: " نخیر پدرم به شهادت رسید. اموالش هم بین فرزندانش تقسیم شد"
اما این علی بن ابی حمزه از اونجایی که نمی خواست این پول ها رو بده، اومد امام رضا رو امتحان کنه. یه کیسه که توش سکه های تقلبی بود گذاشت جلوی امام رضا و گفت: " بگو ببینم این کیسه چقدر توش پول داره؟"
امام رضا علیه السلام لبخند ملیحی زدند و دستشون رو بردند داخل کیسه و اون چند تا سکه تقلبی رو بدون اینکه نگاه کنند انداختند بیرون و بعد تعداد سکه ها رو گفتند. اما این علی بن ابی حمزه با اینکه علم غیب و فراوان امام رضا رو دید اما باز هم قبول نکرد که امام ایشونند. چرا؟ چون اگه قبول می کرد باید چندین هزار سکه رو تحویل امام رضا می داد.
از طرف دیگه امام رضا که نمی تونست علیهش شکایت کنه. پیش کی برند؟ پیش مامون؟! پیش هارون؟! پیش این پادشاه های بنی عباس بردن شکایت کنند؟ خب معلومه که اونا حق رو به امام رضا نمی دهند. امام رضا هیچ وقت نمی خواستند شکایتشون رو پیش آدم بدها ببرند.
𝑀𝒾𝓉𝓇𝒶 ★محمـב حسن &محـבثـہ ★, [03/05/2026 11:54 AM]
برای همین آقای من و شما آه حسرتی کشیدند و با ناراحتی به علی بن ابی حمزه فرمودند: "این ها را بردار که به کار ما نمی آید. تو قلبت را سیاهی فرا گرفته است" و بعد هم بدون اینکه هیچ چیزی بگند از پیش اون بلند شدند و رفتند.
امام رضا علیه السلام از دست این ها خیلی ناراحت بودند چون این ها برای اینکه به امام رضا پول ندهند، داشتند یه دروغ بزرگ می گفتند. داشتند یک انحراف بزرگ رو درست می کردند. اما امام رضا برای هدایت اون ها از هیچ تلاشی فروگذار نبودند یعنی هر کاری رو که می دونستند اگر انجام بدهند باعث هدایت حتی شده یه نفرشون می شه انجام دادند.
یه روز یکی از اوناها که اسمش بود حسن بن علی وشاء که از بزرگان و ثروتمندان شیعه بود، که طرفدار این واقفیه ها شده بود اومد پیش امام رضا برای اینکه اثبات کنه امام رضا بر حق نیست، توی یه دفترچه ای هفتاد تا سوال خیلی خیلی سخت فقهی و دینی نوشته بود تا امام رضا گیر کنند و نتونند جواب بدند.
اما این حسن بن علی وشاء وقتی اومد پیش امام رضا دید که امام رضای ما یک گوشه ای ایستادند و یه عالمه نفر از طرفدارهاشون دور و بر ایشون رو گرفتند. علی بن وشاء با خودش گفت: "فکر نکنم بتونم تو این شلوغی علی بن موسی را ببینم و از او سوال هایم را بپرسم."
اما یه مرتبه از بین همه اون سروصداها و همهمه های جمعیت، امام رضا علیه السلام یکی از خادم هاشون رو فرستادند و گفتند برو و حسن بن علی وشاء رو بیار پیش من.از طرف دیگه اسم مادرش رو هم به این خادم گفتند، گفتند پسر دختر الیاس بغدادی.
این خادم رفت تو حیاط صدا کرد و حسن بن علی وشاء گفت من هستم و اون گفت بیا پیش امام رضا. اون تا وارد شد پیش امام رضا بدون اینکه دفترچه اش رو باز کنه و شروع کنه سوال ها رو خوندن، امام رضا علیه السلام شروع کردن به تک تک اون سوالاش به شکل دقیق و جزئی جواب دادن، یعنی نشون دادند که علم غیب دارند. همون نشانه ای که امام واقعی باید داشته باشه و حالا حسن بن علی وشاء باید بین حقیقت و منفعتش یه چیزی رو انتخاب می کرد و اما اون انتخاب کرد که راه درست رو بره و رو به سوی حقیقت بیاره. برای همین با صدای بلند اعلام کرد و گفت: "شهادت می دهم که تو حجت خدایی" و از اون لحظه به بعد این آدمای نامرد واقفیه رو رها کرد و طرفدار امام رضا شد.
بچه ها به این گروهی که امام رضا رو رها کردن و گفتند امام موسی کاظم زنده است و پول ها رو پس ندادند، به این گروه می گند واقفیه، یعنی کسایی که توی امامت امام موسی کاظم توقف کردند.
ادامه قصه و ماجرای تلاش های فراوان دیگه امام رضا برای هدایت کردن شیعیان در اون زمان باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپرم در پناه حق یا علی مدد
امامت از تو راضی است... رایگان
🟢 ماجرای عبرت آموز قضاوت اشتباه برخی شیعیان در مورد یکدیگر
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای واقفیه و اون کسانی که، برای اینکه پولهای امام رضا رو ـ یا بهتره بگم پولهایی که حق امام بعدی بود ـ رو تقدیم امام رضا نکنن، اومدن و اعلام کردن که امام موسی کاظم از دنیا نرفتن و هنوز زندهان. انگیزهشون چی بود؟ انگیزهشون همین بود که پولها رو ندن و به قول امروزیها برای خودشون دکوندستگاه درست کنند.
اما امام رضای ما توی چندین مرحله به اونها ثابت کردن که امامِ برحقاند.
بگید ببینم بچهها، یادتون که هست از کجا ما باید بفهمیم یه نفر امام واقعیه یا تقلبی؟
آفرین! یکی از اصلیترین ویژگیها، علم غیب و علم فراوان اون امامه. امام باید به همهچی علم داشته باشه و اینکه امام، مثلاً میگم، سوال دینی ازش بپرسی بگه "باید فکر کنم" این دیگه امام نیست.
خلاصه که این واقفیه یه گروهشون برگشتن و هدایت شدن، اما یه تعدادیشون هم نه. همچنان پای حرف اشتباه خودشون وایستادن و پررو پررو امام رضای ما رو متهم به دروغگویی میکردن ـ زبونم لال.
اما بچهها، بین یاران اهلبیت هر کسی جرئت نداشت با این واقفیه درگیر شه. آخه اینها خودشون از شیعیان کلهگندهی قدیم بودن. یعنی اگه کسی میخواست با اینها درگیر شه آبروشو میبردن، انقدر پشت سرش حرف میزدن، انقدر تهمت و شایعه براش درست میکردن. برای همین خیلیها جرئت مقابله با آنها را نداشتند، خیلیها نمیتونستن با اونها دهنبهدهن کنن و نمیتونستن با اونها درگیر بشن و گلاویز بشن.
ماجرای یونس بن عبدالرحمن
اما بین یاران امام یه فردی بود؛ یه پیرمرد دانشمندی بود به نام "یونس بن عبدالرحمن".
یونس یک انسان بهشدت دانشمند و اهل علم و سواد بود. خیلی جاها از حق اهلبیت دفاع کرده بود. به خاطر اینکه علم و سواد زیادی داشت، واقفیه خیلی باهاش دشمن بودن؛ آخه یونس بن عبدالرحمن دفاع جانانهای از امام رضا میکرد. خیلیخیلیخیلی پای امام رضا هزینه میداد، خیلی سعی میکرد روشنگری کنه؛ به قول امروزیش خیلی جهاد تبیین میکرد. برای همین هم دشمن کم نداشت. بین اون شیعیانی که امام رضا رو قبول داشتن و ایشون رو دوست داشتن هم عدهای بودند که یونس رو دوست نداشتن و نمیخواستن سر به تن یونس بن عبدالرحمن باشه.
اما بچهها، یونس بن عبدالرحمن کم نمیآورد. آخه یونس میدونست که امام ازش راضیان، میدونست امام دوستش دارن، میدونست امام خوشحالن از کارهایی که انجام میده.
اما یه روز که یونس بن عبدالرحمن رفته بود خونهی امام رضا، ناگهان صدای در اومد. خادم امام رفت دم در که متوجه شد گروهی از شیعیان بصره اومدن و پشت درن. امام رضا که میدونستند این گروه از شیعیان بصره خیلی با یونس مشکل دارند و اگر یونس رو ببینند دعوا و مرافعه راه میافته، از یونس بن عبدالرحمن خواستند که برود و پشت یک پردهای قایم بشه؛ هرچی شنید سکوت کنه و هیچی نگه.
یونس هم که سرباز واقعی امام رضا بود، رفت و پشت پرده نشست.
اونها اومدن پیش امام رضا، سلام و عرض ادب کردن و نشستن و شروع کردن پشت سر یونس غیبت کردن و تهمت زدن و حرفهای زشت زدن. امام رضا هم گوش میدادند؛ البته گاهی اوقات ضمنًا یه مخالفتی میکردن، اما بیشتر گوش دادن، گذاشتن تا اونها خودشون رو تخلیه کنن، حرفهایی که میخوان رو بزنن.از اینجای داستان معلوم میشه که حرفهایی که پشت یونس بن عبدالرحمن میزدن، انقدر شدید بوده و انقدر اونهایی که میگفتن مطمئن بودن که امام رضا هم به شکل مستقیم و آشکار با اونها مقابله نمیکنه و بهشون نمیگه دارید صددرصد اشتباه میکنید. آره، گاهی اوقات انقدر اوضاع سخت میشه که امام هم نمیتونه اعتقاد واضح خودش رو با صدای بلند بگه.
یونس بن عبدالرحمن پشت این پرده نشسته بود و همهی اون حرفها و تهمتها، غیبتهایی که علیهاش میشد رو گوش میداد و با آرامی گریه میکرد. آره، خب آدم دلش میشکنه وقتی ببینه شیعیان امیرالمؤمنین، هممسلکان تو، اونهایی که با تو توی یک مسیرند، اینطور از تو دشمنی دارند و اینطور پشت سرت حرف میزنن… معلومه که ناراحت میشی.
یونس بن عبدالرحمن به آرامی پشت پرده گریه میکرد.
این شیعیان اهل بصره حرفهاشون رو که زدن و به قول خودمونی غیبتهاشون رو که کردن، از امام رضا اجازه گرفتن و رفتن بیرون.
امام رضا علیهالسلام به یونس گفتن از پشت پرده بیا بیرون.
سخن امام رضا با یونس
اما یونستا اومد… حضرت دیدن که صورتش خیسه از اشکه و با دل شکسته گفت:
یابن رسولالله، من تمام عمرم را وقف دفاع از ولایت شما کردم، اما این همکیشان من مرا کافر و مُلحد میدانند.
امام رضا علیهالسلام که این رو شنیدن، لبخندی زدند… با محبت هرچه تمامتر به یونس بن عبدالرحمن گفتند: ای یونس! وقتی من، امام تو، از تو راضی هستم، حرف این مردم چه اهمیتی دارد؟ ای یونس! اگر در دست تو یک دُرِّ گرانبها باشد و تمام مردم دنیا بگویند این یک تکه سنگ است، آیا تو شک میکنی؟ و اگر در دستت سنگی بیارزش باشد و همه بگویند آن الماس است، آیا تو باور میکنی؟ خیر! تو کار خودت را بکن و با این مردم به اندازهی عقل خودشان مدارا کن.
درس بزرگ
بچهها! امام رضا یه درس خیلی خیلی خیلی بزرگ گفتند. اول از همه اینکه وقتی میدونی یه راهی میری درسته و امام تو از تو راضیه، تو اون راه دیگه از هیچی نترس؛ از حرف مردم، از تهمتهایی که میزنن، از مسخرههایی که میکنن. آخه خیلی اوقات مردم، حتی آدمهای خوب، درست و غلط رو نمیتونن درست تشخیص بدن. گاهی اوقات امام یه مأموریت مخفی به تو میده که نباید آشکارا بگی، اما باید فحش بخوری و اینها رو به جان و دل بپذیری.
یونس بن عبدالرحمن جلوتر از زمانهی خودش بود؛ چیزهایی رو متوجه میشد که تو دورهی اون خیلیها متوجه نمیشدند. گفتم که یک دانشمند بزرگ بود. از طرف دیگه چون با واقفیه جنگیده بود و مبارزهی فکری کرده بود، پشت سرش خیلی حرف درآورده بودند، خیلی شایعه کرده بودند، خیلی تهمتها درست کرده بودند. اما امام رضا بهش گفتن: یونس! من از تو راضیام، دیگه چی میخوای؟ امام تو از تو راضیه!.
و یه درس دیگه هم دادن: ای یونس! با مردم اندازهی عقلشون مدارا کن و صحبت کن. یعنی اگه یه مسئلهای هست که متوجه نمیشن و باور نمیکنن، درک نمیکنن، تو همون قدری که درک میکنن براشون توضیح بده، نه بیشتر. چیزهای بیشتری نگو، اعتقاداتت رو گاهی اوقات نیاز نیست همهجا بلندبلند بگی. آخه گاهی اوقات حتی شیعیان هم باور نمیکنن، قبول نمیکنن، اعتماد نمیکنن.
آرامش یونس پس از کلام امام
خلاصه، یونس بن عبدالرحمن وقتی این صحبتهای امام خودش رو شنید، کمی آرامتر شد. اما بچهها، توی دوران امام رضا به دلیل فعالیتهای فراوان واقفیه علیه شیعیان و تفرقهافکنیهایی که بین شیعیان میکردند، متأسفانه بین شیعیان این اتفاقات خیلی زیاد شده بود. البته نه اینکه قبلش نبود، اما زمان امام رضا خیلی اوج گرفته بود. امام رضا خیلی خیلی خیلی از این موضوع ناراحت بودن. بارها و بارها میگفتند: هر کس پشت سر یکی از شیعیان ما غیبت کنه یا تهمت بزنه، از ولایت ما خارج شده.
اما باز هم خیلیها بودن که رعایت نمیکردن...
قسمت بعدی، براتون ماجرای یک رفتار خیلی جدی و مهم از امام رضا با این شیعیانی که رعایت نمیکردن رو میگم. تا قسمت بعد، همهي شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
شیعیان تقلبی رایگان
🟢 ماجرای عبرت آموز رفتار جدی و تلخ امام رضا با گروهی از دوستان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که این واقفیه چقدر تلاش میکردن تا یاران واقعی امام رضا رو تخریب کنن، حتی بین شیعیان واقعیها. اگر یادتون باشه، توی ماجرای یونس بن عبدالرحمن، همون ماجرایی که یه عده شیعیان بصره اومدن خونه امام رضا و شروع کردن پشت سر یونس غیبت کردن..
توی اون داستان براتون تعریف کردم که یونس یکی از اصلیترین کسانی بود که با واقفیه میجنگید و جلوی انحراف اونها وایمیستاد. برای همین هم خیلی تخریبش کرده بودن و حرفهای الکی پشت سرش در آورده بودن.
غصه امام رضا
این فضایی که شیعیان با همدیگه اختلاف داشته باشن، بینشون زیاد شده بود، متاسفانه. چی بگه آخه؟ این وسط بیشترین کسی که غصه میخورد و دلش میسوخت و دوست نداشت این اختلافها رو، شخص امام بود.
بله، امام رضای ما یکی از اصلیترین غصههای زندگیشون این بود که شیعیان با همدیگه خوب نیستند. گاهی اوقات بینشون اختلافهایی میشه، مثل دوتا برادر نیستن… البته نه همشون، بین بعضیهاشون.
وحدت و مهربانی بین شیعیان
یکی از یاران باوفای امام رضا که حضرت امام رضای ما خیلی هم قبولش داشتند و خیلی هم بهش اعتماد داشتن، شخصی بود به نام عبدالعظیم حسنی. آره، همین آقای بزرگی که امروز مرقد مطهرشون توی شهرری تهرانه.
بله، حضرت عبدالعظیم حسنی یک بار به دیدار امام رضا علیه السلام رفت. آقای من و شما اونجا چند تا توصیه خیلی مهم به ایشون داشتن و از حضرت عبدالعظیم حسنی خواستند که پیام امام رضا رو به سایر شیعیان هم برسونه.
چی گفتن امام رضا؟
امام رضا فرمودند: به دوستانم بگو یه کاری کنید شیطون نتونه تو وجود شما نفوذ کنه، راستگو باشید. امانتدار باشید. از بحث و جدل و دعواهای بیفایده دوری کنید، این باعث میشه خیلی از رازها رو لو بدید، باعث میشه خودتون رو لو بدید، دشمنها بتونن بلایی سرتون بیارن.
امام رضا یکی از اصلیترین تأکیدهاشون همین مسئلهی وحدت و مهربانی شیعیان با هم بود. میفرمودند: ای عبدالعظیم، به شیعیان من سفارش کن که به دیدار یکدیگر بروند و با هم رفتوآمد کنند، چرا که این کار موجب نزدیکی آنها به من میشود.
بله، امام رضای ما میفرمودند: به آنها بگو وقت خود را صرف درگیری و پارهکردن آبروی یکدیگر نکنند. من با خود عهد کردهام که هر کس چنین کند و دوستی از دوستان مرا خشمگین سازد، از خدا بخواهم او را در دنیا به سختترین عذابها گرفتار کند و در آخرت نیز از زیانکاران باشد.
امام رضای ما یکی از دغدغههای ذهنشون این بود که شیعیان باید با هم دوست باشند، نباید پشت سر هم حرف بزنن، نباید کاری کنن آبروی همدیگه رو ببرن. آره، دقیقاً همون مشکلی که مردم با یونس بن عبدالرحمن داشتن، اون یار بزرگ امام که برخی پشت سرش حرف میزدن و تهمت میزدن و آبروش رو میبردن.
شیعه واقعی
اما بچهها، امام رضای ما اینطوری نبود که فقط صحبت کنن و موعظهی اخلاقی کنن؛ گاهی اوقات با عملشون نارضایتیشون رو از شیعیانشون نشون میدادن، گاهی اوقات با رفتارشون میفهموندن که دارید کارهای اشتباهی میکنید.
مثلاً یه بار یه گروهی از افراد سرشناس شیعیان از سرزمین کوفه و بصره و این طرف و آن طرف اومدن مدینه تا با امام رضا دیدار کنن. وقتی رسیدن درِ خونهی حضرت، خب طبیعتاً در زدن. خادم اومد دم در و پرسید با چه کسی کار دارید؟ اونا هم گفتن برو به امام بگو ما از شیعیان علی بن ابیطالب هستیم و برای زیارت ایشان آمدهایم.
اون خادم هم رفت توی خونه، و وقتی برگشت، در کمال ناباوری به اونها گفت: امام فرمودهاند کار دارم، بروید. اونا که این رو شنیدن چشماشون گرد شد، باورشون نمیشد. یعنی امام رضا راهشون نداد توی خونه؟ بله، امام رضا گفت: برین فعلاً کار دارم.
میدونید بچهها مثل چی میمونه؟ مثل این میمونه شما بخواید برین توی حرم امام رضا، جلوی در، این گیتهای بازرسی بگن امام رضا گفتن شما رو راه ندیم. دلتون میشکنه، اصلاً یه لحظه با خودتون میگید: مگه من چیکار کردم؟
اینا رفتن، فرداش اومدن، باز هم راه رو ندادن. پسفردا، پس اون فردا، چند بار اومدن، چندین و چند روز اومدن، اما امام رضا اینها رو راه نمیدادن که نمیدادن. هر کار میکردن، امام رضا میگفتن کار دارم، وقت ندارم.
اینا نمیتونستن امام رضای ما رو گیر بیارن و صحبت کنن. از طرف دیگه آبروشون توی شهر مدینه داشت میرفت. همه داشتن صحبت میکردن که ببین این شیعیان و این طرفدارای علی بن موسیالرضا اومدن، اما انقدر اخلاقاشون بده که علی بن موسیالرضا اینها رو راه نمیده توی خونش. واویلا!
این شیعیان دیگه یه چشمشون اشک بود و یک چشمشون خون. نمیدونستن چه بلایی سرشون اومده، نمیدونستن چه اشتباهی کردن، کجا رو کج رفتن. خلاصه که یه روز اومدن درِ خونهی امام رضا، با گریه به اون خادمِ خونهی امام رضا گفتن: عزیز، به امام بگو، ما در شهر انگشتنما شدهایم و از غصه در حال مرگیم. اگر ما را نپذیری و به شهر خود برگردیم، دیگر آبرویی برایمان نمیماند…
بعد از اینکه حسابی پشیمون شده بودن و گریه کرده بودن، امام رضا گفت: بگید حالا بیان داخل .
وقتی اومدن تو با چشم های خیس از اشک، افتادن روی پای امام رضا و با گریه گفتن: یابن رسول الله! این چه رفتار تحقیرآمیزی بود با ما کردید؟ مگر ما چه گفته بودیم؟ مگر ما چه کرده بودیم؟
اما امام رضا با یه لحن جدی و ناراحت فرمودند: شما دروغ بزرگی گفتید. یهو چشمای همه گرد شد. چی ؟کجا دروغ گفتن؟
امام رضا فرمودند: شما ادعا کردید شیعه علی هستید، شیعه علی بن ابی طالب، یعنی سلمان ،یعنی ابوذر ،یعنی مقداد، یعنی آن کسانی که قدم جای قدم های علی می گذاشتند و در هیچ فرمانی از فرمانهای خدا کوتاهی نمی کردند. اما شما در کارهایتان ظلم می کنید ،حقوق برادرانتان را پایمال می کنید، در امانت خیانت می کنید.
این شیعیان وقتی این حرف های امام رضا رو شنیدن سرشون رو انداختن پایین. روی پیشونیشون عرق شرم نشست .نمی دونستن چی کار کنن. نمی دونستن به امام رضا چی بگن .امام رضای ما به روشون آورده بود که شما کارهای اشتباه می کنید و اسم خودتون رو هم شیعه گذاشتید. برای همین با تعجب و نگرانی پرسیدن خب ما شیعیان شما هستیم چه بگوییم؟ چه اسمی به خودمان بدهیم؟
امام رضا فرمودند: باید می گفتید ما دوستداران شما هستیم نه شیعیان!.
شیعه بودن ادعای بزرگی است و برای شما دروغ است .
بله بچه ها! شیعه بودن که فقط به ادعا نیست به سروصدا کردن نیست. حتی فقط به نماز خوندن و روزه گرفتن نیست .شیعه یعنی اون کسی که زندگیش مثل زندگی اهل بیته، اونم نه توی یکی دو مورد ها ،توی همه چی باید شبیه اهل بیت باشه.
اصلا شیعه معنیش می شه کسی که قدم دقیقا جای قدم یکی دیگه می ذاره؛ این یعنی شیعه.
امام مهربان تر از پدر
اونا وقتی فهمیدند که چه اشتباهی کرده بودن و امام رضای ما با جدیت تمام اشتباهشون رو بهشون گفتن عذرخواهی کردن و استغفار کردن و همگی گفتند: آقا باشد ما دوستداران شماییم ،اما دیگر اینطور نکنید که ما را راه ندهید به خدا که داشتیم دق می کردیم. امام رضا هم بعد از این اون ها رو یکی یکی در آغوش گرفتن و بهشون هدایای فراوانی دادن و محبت کردن.
آره! امام درسته که گاهی اوقات ناراحت می شه از دستت، بهت تشر می زنه، بهت یادآوری می کنه اشتباهت رو، اما آخرش همون پدر مهربون همون برادر صمیمی همون کسیه که نمی تونه غم و غصه های ماها رو ببینه .
پسران نااهل امام رایگان
🟢 ماجرای تلخ از خرابکاری های برادر امام رضا(علیهالسلام)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای اهمیت دوستی و مهربونی بین شیعیان با همدیگه رو گفتم. براتون تعریف کردم از توصیه های مهمی که امام رضا جان ما به حضرت عبدالعظیم حسنی گفتن در این مورد و براتون تعریف کردم که آقای من و شما امام رئوف، امام مهربان، گروهی از شیعیان بزرگ و معروف رو به مدت زیادی خونشون راه ندادن. چرا؟ چون می گفتن ما شیعه ایم و امام رضا بهشون گفتن: نخیر، شما دوستدار مایید نه شیعه. شیعه اخلاق و روشش با شماها فرق داره.
خلاصه که آقای من و شما درس واقعی شیعه بودن رو گاهی اوقات با توصیه، گاهی اوقات با نامه و گاهی اوقات هم با رفتارشون به شیعیان یاد می دادن.
اما بچه ها ممکنه ماها با خودمون بگیم خب بعضی از شیعیان بالاخره خانواده های خوبی نداشتن، چه می دونم مامان بابای آنچنانی نداشتند، اگه مامان بابای خوبی داشتن تربیت خوبی می شدن، قطعا این کارا رو نمی کردن. اما امروز می خوام یه چیزایی بهتون بگم که حس می کنم سرتون شاخ دربیاره. البته شاید هم قبلا شنیده باشید.
اما بچه ها، گاهی اوقات بین اهل بیت، برادران خود اهل بیت هم شیعه واقعی نبودن، یعنی امام رو اون جوری قبول نداشتن، یعنی راه پدر و برادرشون رو نمی رفتن.
واکنش امام رضا به رفتار زید النار
مثلا، مثلا امام موسی کاظم ما یه پسری داشتن به نام زید. این زید انقدر کارهای بد می کرد که معروف شده بود به زیدالنار. البته یکی دیگه از دلایلی که بهش می گفتن زیدالنار، یعنی زید آتش زننده، این بود که زید یه بار حمله کرده بود به خونه های بنی عباسی ها، به خونه های همین دشمنانشون و خونه های اون ها رو آتیش زده بود. البته دستگیر شد، اما به خاطر امام رضا نکشتنش و برگردوندنش.
آره خب امام رضا انقدر آبرودار بودن که به خاطر ایشون کسانی رو ببخشن. این حاکمان بنی عباس هم دائما می خواستن بگن ما خیلی آدمای خوبییم، ما خیلی آدمای خوش اخلاقیم، ما خیلی مثل پیامبریم. برای همین گاهی اوقات هم از این کارهای خوب می کردن. البته بین این کارهای خوبشون هزاران هزار شیعه و محب اهل بیت رو می کشتن. بله، کارهای خوبشون تک و توک بود. اینم یکی از اون کارهایی بود که زید النار رو به خاطر امام رضا و به حرمت امام رضا نکشتن و برگردوندنش مدینه. مردم همه انتظار داشتن امام رضا حسابی تعریف و تمجید کنه از این زید، بگه باریکلا، آفرین، دلمون رو خنک کردی. اما امام رضا این طوری رفتار نکردند. وقتی زید اومد پیش امام رضا، آقا اخم کردن و با ناراحتی و با صدای بلند بهش گفتن: ای زید، آیا حرف های پامنبرهای جاهل کوفه تو را فریب داده که می گویند آتش جهنم بر فرزندان فاطمه حرام است؟
آره، اون زمان یه عقیده ای جا انداخته بودن که بچه های پیامبر، یعنی همین نوه های پیامبر، پسرهای امام موسی کاظم و این ها هر کار بدی بکنن، اینا جهنم نمیرن. این شایعه رو درست کرده بودند.
اما امام رضا با جدیت فرمودند :به خدا قسم این چیزی که می گویند فقط برای فرزندان مستقیم فاطمه زهرا یعنی حسن حسین علیه السلام است. آیا تو فکر کرده ای می توانی خون بریزی، غارت کنی گناه کنی و روز قیامت با پدرمان موسی بن جعفر که تمام عمرش را در عبادت و زندان گذراند برابر باشی ؟ اگر این طور باشد که تو پیش خدا از پدرت عزیزتری! چرا که او کارهای خوب کرد و به بهشت رفت و تو کارهای بد کردی و به بهشت رفتی . به خداقسم هر کس از خاندان ما کار نیکی کند، دو برابر پاداش میگیرد و هر کس مثل تو گناه کند و کار اشتباهی بکند، دو برابر عذاب میکشد. و بعد هم امام رضا رویشان را آن طرف کردند و گفتند: تا زندهام دیگر با تو همکلام نخواهم شد.
آره بچهها، این زید کار خیلی اشتباهی کرده بود. بی دلیل و بدون اینکه هیچ جنگی باشه، یه دفعه حمله کرده بود به خانهی این بنیعباسیها. ما شیعیان اخلاقمون اینطوره که اگر با کسی جنگ داشته باشیم، با خانوادهاش کاری نداریم، دستمان سمت زن و بچهاش نمیرود. اما این زیدالنار، زورش به زن و بچهی آنها رسیده بود. یه وقتی که آنها خانه نبودند، حمله کرده بود به خانهشان، توی دل زن و بچهی آنها ترس انداخته بود.
درسته که ما با بنیعباس دشمنیم، درسته که ما با آنها مشکل داریم، اما ما شیعیان اهل بیتیم. شیعیان کسانی که میگفتند توی جنگ به هیچ عنوان با زنها و بچهها کار نداشته باشید. اصلا یکی از علتهایی که ما توی جنگهامون رفتیم سراغ موشکهای نقطهزن و خواستیم دقیق پایگاههای دشمن رو بزنیم و خدای نکرده اشتباهی خانهها رو نزنیم، این بود که جان زن و بچهها، ولو دشمنانمان، برایمان مهمه.
حالا زیدالنار که یک کار بزرگ به این بدی کرده بود و فکر میکرد هر گناهی بکند، هر اشتباهی بکند، آخرش میرود بهشت پیش پدرش و برادرش. امام رضا آب پاکی را روی دستش ریختند و گفتند: اگر کار خوب کنی دو برابر ثواب دارد و اگر کار بد کنی دو برابر گناه دارد.
بله، همین امروز هم همینطوره. بچهسیدها، آنهایی که به پیامبر منتسبند، آنهایی که وقتی مردم اسمشان را میبرند، فورا میفهمند پدربزرگ، پدربزرگ، پدربزرگشان کی بوده؛ اگر کار بدی کنند، بیشتر برای آنها بد است و اگر کار خوبی بکنند هم برای آنها بهتر است.
حتی ما کسانی که تو جامعه به عنوان مذهبی، هیئتی، امام رضایی، عاشق اهل بیت، ماها رو میشناسند، اگر کار خوب کنیم بیشتر ثواب میبریم و اگر کار بد هم بکنیم، به خاطر اینکه آبروی اهل بیت را، آبروی هیئت را، آبروی مسجد را بردیم، قطعا گناه بزرگتری داریم.
اصرار بر باز کردن وصیت نامه امام موسی کاظم علیه السلام
اما بچهها، اشتباهات و کمکاریهای برخی از بچههای موسی بن جعفر به اینجا ختم نشد. نه، برخی دیگر از فرزندان موسی بن جعفر، درست همون زمانی که پدرشون، یعنی امام موسی کاظم، شهید شدن و به رحمت خدا رفتن، فورا خواستن که وصیتنامهی پدرشون رو باز کنن. اما امام موسی کاظم این وصیتنامه رو مهر و موم کرده بودن و داده بودن به پسرشون امام رضا. مهر و موم یعنی یه جوری که به راحتی باز نمیشد. و از طرف دیگه به امام رضا گفته بودند که شما این وصیتنامه رو هیچ وقت وا نکن مگر هر وقتی که خودت صلاح دونستی، اما این وصیتنامه باشه دست تو برای روز مبادا، ولی بازش نکن.
اما یکی دو نفر از پسران امام موسی کاظم اصرار کردن که ما باید وصیتهای پدرمون رو ببینیم. شاید با خودشون میگفتن چه میدونم، توی این وصیتنامه امام موسی کاظم اونها رو امام بعدی گفته باشن. شاید با خودشون فکر میکردن امام موسی کاظم توی این وصیتنامه یه پولهای زیادی رو برای اینها کنار گذاشتن، نمیدونم. اما اصرار داشتن که ما باید این وصیتنامه رو باز کنیم.
اما امام رضای ما دائم میگفتند: «پدرمون خواسته که باز نشه. پدرمون نمیخواد این وصیتنامه باز بشه.» اما اونها قبول نمیکردند که نمیکردند. تا اینکه آخر سر رفتن پیش قاضی شهر مدینه که طرفدار بنیعباس بود، که سربازی از سربازان بنیعباس بود و از امام رضا شکایت کردند.
وای وای وای! ادامه قصه و ماجرای اتفاق تلخی که توی دادگاه برای اونها افتاد، باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق. یا علی مدد.
دادگاه رفتن امام رایگان
🟢 ماجرای تلخ و عبرت آموز شکایت برادرِ امام رضا از ایشان بخاطر ارث
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که در کنار برخی از شیعیان که شیعه واقعی نبودند و به حرفهای اهل بیت گوش نمیدادند و دائم بینشان اختلاف، دعوا و ناراحتی بود، برخی از فرزندان موسی بن جعفر هم از این قاعده استثنا نبودند.
یعنی چی؟ یعنی بعضی از بچههای امام موسی کاظم هم مثل همون شیعیان به حرفهای امامشون گوش نمیدادند و خرابکاری میکردند و آبرو میبردند.
اما بچهها، خرابکاری زیدالنار یک طرف، و خرابکاری سه چهار تا دیگه از برادران امام رضا یک طرف. قصه از این قراره که آقای من و شما، امام موسی کاظم، وقتی قرار شد بروند به زندان و میدانستند که احتمال زیاد دیگر از این زندان برگشتی وجود ندارد، یک وصیتنامه نوشتند و آن را مهر و موم کردند، یعنی سفت بستند و روش را هم بستند که کسی نتواند باز کند. و بعد هم این وصیتنامه را دادند به پسرشان حضرت علی بن موسی الرضا. و البته برای اینکه وصی امام لو نرود و این حاکمان بنیعباس فوراً نفهمند که جانشین امام کاظم کیست، چند تا از دیگر پسرانشان را هم به عنوان محافظین این وصیتنامه اعلام کردند، به عنوان کسانی که شاهد بر این وصیتنامه بودند که این وصیتنامه نوشته شده و آنها هم وظیفه نگهداریش را دارند.
شکایت برادر
اما بچهها، بعد از اینکه آقای من و شما، امام موسی کاظم، به شهادت رسیدند، همان کسانی که وظیفه داشتند از این وصیتنامه محافظت کنند و نگذارند دست نامحرمها و دست غریبهها بیفتد، رفتند پیش امام رضا و اصرار کردند که این وصیتنامه باز شود. اما امام رضای ما با جدیت گفتند: پدرمان موسی بن جعفر مخالف بود، او دستور داده که این وصیتنامه باز نشود.
اما اینها ولکن نبودند، اصرار کردند، اصرار کردند و آخر سر رفتند دادگاه و شکایت کردند. یک لحظه تصور کنید، از کی شکایت کردند؟ از امام اون روز خودشون از برادر بزرگتر خودشون، علی بن موسی، شکایت کردند که آیا قاضی، علی بن موسی حق ما را توی ارث خورده و وصیتنامه را باز نمیکند؟ آخه هر کسی که امام بعدی میشد، اموال امامت بهش میرسید. امام های ما یه اموالی داشتن، یه زمینهایی داشتن، یه مزرعههای خیلی بزرگی داشتن که از هر امام به امام بعدی میرسید، یعنی بین بقیه بچهها تقسیم نمیشد. یه پول خیلی زیادی میشد، امروزیش رو بخوام بگم مثلاً اندازه این پولی که الان آستان قدس داره. یه عالمه زمین، یه عالمه ملک به نام امام بود و از امامی به امام بعدی میرسید و اهل بیت ما و امامهای ما با پول این به شیعیان و نیازمندان شیعه رسیدگی میکردند و با این پول جهاد فرهنگی، علمی و اقتصادی میکردند.
حالا عباس بن موسی، یکی از فرزندان امام کاظم و برادران امام رضا، البته برادری که مادرهاشون فرق داشت، مادر امام رضا یک خانم بود و مادر عباس هم یه خانم دیگه بود، یعنی از ناحیه پدر برادر بودند.
عباس بن موسی رفت دادگاه و شکایت کرد و دستور دادن که امام رضا بروند به دادگاه مدینه. یه لحظه تصور کنید، آقای من و شما، این انسان بزرگ، به خاطر شکایت برادرشان رفتند دادگاه. وقتی وارد دادگاه شدند، عباس با صدای بلند رو به قاضی فریاد زد و گفت: خدا قاضی را حفظ کند! در زیر این وصیتنامه گنجینه و جواهراتی نهفته است که پدرم گذاشته و این مرد، همین برادرم، میخواهد آن را از ما پنهان کند و همه چیز را برای خودش بردارد. پدرم نام مرا هم در وصیت آورده، پس حق دارم بدانم داخل آن وصیت چیست. اما امام رضا به آرامی در گوش عباس گفتند: اگر مشکل مالی داری، مشکلت رو برطرف میکنم، نیاز نیست این وصیت باز بشه، این کار رو نکن.
افشای وصیت نامه
اما عباس اصرار داشت.که این وصیت باید باز بشه. قاضی به من و من افتاده بود، نمیدونست چی بگه. یه طرف ماجرا سلطان اولیا، ابوالحسن علی بن موسی الرضا بود. یه طرف دیگه هم اگر به حرف اون عباس گوش میداد، به نفع پادشاههای بنیعباس بود. یک لحظه تصور کنید، اگر واقعاً زبانم لال، خدای نکرده، خاک بر سر من، امام رضا میخواستند حق برادرشون رو بخورند، این اتفاق چقدر میتونست توی دنیا آبروی اهل بیت رو ببره؟ چقدر میتونست بهانه بده دست هارون تا به امام رضا بخنده و آبروی ایشون رو ببره و به همه بگه که دیگه ایشون امام نیست، امامی که حق برادرش رو میخوره کجاش امامه! اما امام رضا اصرار داشتند که این نامه، وصیت پدرمونه که باز نشه، من اون رو باز نمیکنم. اما عباس یه مرتبه این وصیتنامه رو حمله کرد و از دست برادرش چنگ زد و مهرش رو شکوند و باز کرد. چشمهای همه خیره شده بود، باورشان نمیشد کسی این کار رو بکنه.
اما امام رضا وقتی این رفتار زشت برادرشون رو دیدند، با صدای جدی و بلند فرمودند: حالا که او خودش مهر را شکست، دستور بدهید بخوانند تا همه بشنویم پدرمان چه گفت.
یعنی دیگه امام رضا نگفتند: نه، نخونید. حالا که این کار زشت رو کردید، بخونید تا ببینید امام کاظم توی این وصیتنامه چی گفتند که انقدر حساسه.
بگید ببینم بچهها، مامان باباها برای شما هم جذابه بدونید توی این وصیتنامه چی گفتن؟
امام موسی کاظم توی این وصیتنامه نوشته بودند: بسم الله الرحمن الرحیم. من علی را وصی خود قرار دادم. یعنی امام رضا، او سرپرست اموال، موقوفات و خانواده من است. هیچ کس حق ندارد در کار او دخالت کند. دختران من ازدواج نمیکنند مگر با اجازه علی. هیچ یک از برادران مادری و پدریاش حق ندارند روی حرف او حرفی بزنند. اگر عباس و دیگران را در این وصیت شریک کردم، صرفاً برای محافظت از جان علی بود و آنها هیچ حق اجرایی ندارند. در انتهای وصیت هم نوشتند: هر کس با علی بن موسی الرضا مخالفت کند، لعنت خدا و فرشتگان بر او باد.
وای وای وای! امام موسی کاظم چه حرفهای حساس و مهمی توی این وصیتنامه زده بودند! آبروی عباس و بقیه اون پسرایی که امام رضای ما رو دادگاهی کرده بودند و شکایت کرده بودند رفت. نمیدونستن چی کار کنن، دستاشون شروع کرد لرزیدن، نمیدونستن چی بگن. آخه پدرشون با خط خودش و با مهر خودش پایین این نامه، امام رضا رو همه کاره کرده بود. یه فرازهای دیگهای از این وصیتنامه بود که من دیگه فرصت نکردم بخونم، اما کل وصیتنامه این بود که جانشین قطعی و همهکاره قطعی بعد از امام کاظم، پسر بزرگشون یعنی سلطان اولیا، علی بن موسی الرضاست.
رآفت و بزرگواری در برابر جسارت برادر
اما بچهها، اگه ماها جای امام رضا بودیم، میرفتیم جای این برادر و یه دونه تو گوشش میزدیم مثلاً، یا مثلاً کلی دعواش میکردیم و بهش میگفتیم خاک بر سرت کنن. اما امام رضای ما رئوفند.
ایشون رفتن پیش برادرشون و با مهربانی فرمودند: ای برادر من، میدانم چه چیزی تو را به این روز انداخته، بدهیهایت تو را تحت فشار گذاشته. ای قاضی، بروید و تمام بدهیهای عباس را از اموال شخصی من پرداخت کنید. و بعد هم به عباس فرمودند: به خدا قسم تا زمانی که روی این زمین راه میروم، دست از کمک مالی و حمایت تو برنمیدارم، هر چقدر هم که به من توهین کنی. بچهها، من با خودم همیشه میگم این عباس، پسر موسی بن جعفر، بعد از اینکه این رفتار امام رضا رو شنید، قطعاً باید به پای برادرش میافتاد و دست و پاش رو میبوسید و به ایشون ایمان میآورد. عمو عباس با صدای بلند و مغرورانه گفت: ما به پول تو نیازی نداریم. و بعد هم دادگاه رو ترک کرد و رفت.
جنگ دو برادر رایگان
🟢 داستان جنگ پسران هارون الرشید بر سر ریاست و حکومت
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دادگاه رفتن آقایِ من و شما حضرت علی بن موسی الرضا رو گفتم ؛ یادتون که هست کی از امام رضا شکایت کرده بود ، آره برادر ایشون ، برادران ایشون ، که اصلیترینشون عباس بود ، عباس بن موسی؛
از امام رضا شکایت کرد و رفت دادگاه ، آخر سر هم آبروی خودش رفت و با پررویی تمام دادگاه ترک کرد ؛
اما امام رضایِ ما توی اون دادگاه اخلاق خوش و رفتار درست رو به همه یاد دادند ، که اگر کسی به شما بدی کرد ، مبادا جوابش رو با بدی بدین ؛ شما اون کاری رو بکنین که درسته ، اون کاری رو بکنین که دل خدا شاد میشه ، مهم نیست بقیه چه قضاوتی میکنن و چه برداشتی میکنن ، اما بچهها مطمئنم دو تا قصه قبلی رو که شنیدین ، با خودتون گفتین : ای بابا بچههای امام موسی کاظم که همشون بد بودن جز امام رضا ! نه اینطوریام نیست ، خیلی از بچههای امام موسی کاظم طرفدار امام رضا بودن ؛
من توی مجموعه قصه خانواده کرامت ، کامل تعریف کردم که یه برادر بزرگتر امام رضا داشتن به نام احمد ، احمد بن موسی ، آره آره همین چراغ خودمونو میگم ، همین آقای بزرگی که امروز مقبرشون توی شیرازه . احمد بن موسی جزو طرفدارای امام رضا بود اون میتونست به محض اینکه پدرش از دنیا رفت ، ادعای امامت کنه ؛ اما این کارو نکرد ، همه رو برد در خونه امام رضا و اعلام کرد من خودم هم امامم امام رضاست ؛
بله ما امامزادههای بزرگ کم نداریم امامزادههایی که پای امام زمانشون وایسادن برای امام زمانشون هزینه دادند حتی توی خانم ها آره خوب حضرت فاطمه معصومه هم خواهر امام رضا بودن بله خواهر از یک پدر و مادر. یعنی مادرشون هم با امام رضا یکی بود حضرت فاطمه معصومه آنچنان مقامی پیدا میکنه که اگر کسی ایشون رو زیارت کنه و بدون ایشون کی هستند و چه مقامی دارند جاش توی بهشته کم مقامی نیست ما توی امامزادهها آدم خوب و بزرگ کم نداریم اما متأسفانه برخیشون هم راه اشتباه رفتن من دو قسمت قبلی رو که تعریف کردم میخواستم بگم فکر نکنید صرف اینکه یه نفر بچه امام باشه همه کاراش درسته نه گاهی اوقات بعضیا بچه اهل بیتن و راه اهل بیت رو نمیرن. اما بعضیا هم بچه اهل بیت نیستند مثل یونس بن عبدالرحمان مثل مالک اشتر اما آنچنان یار امام میشن که مقامشون از فرزندان اهل بیت میره بالاتر خلاصه در این مورد همچنان داستانهایی دارم که توی قسمتهای بعدی انشاالله براتون تعریف میکنم اما بچهها بعد از اینکه پادشاه بدجنس و ستمگر بنی عباسی یعنی هارون و رشید همون کسی که آقای من و شما امام موسی کاظم رو دستور داده بود شهید کنند. خودش مریض شد و توی سرزمین توس توی همین مشهد خودمون از دنیا رفت و توی یکی از همین باغها دفنش کردن بعد از اینکه هارون از دنیا رفت امام رضا علیه السلام یک خبر مهم از آینده به یارانشون دادند چه خبری چی گفتن امام رضا علیه السلام فرمودند من و هارون مانند دو انگشت که کنار هم هستند در یک جاده دفن میشویم یعنی هارون همون جایی که دفن شده درست کنارش. پیکر پاک و مطهر امام رضا دفن شده یک قبر داخلش جهنمه و یک قبر داخلش بهشته از یک قبر نوری تو آسمونها رفته و از یک قبر شعلههایی تا جهنم امام رضا علیه السلام این پیش بینی رو گفتن خیلی از یارای ایشون متوجه نشدن منظورشون چیه آخه امام رضا کجا سرزمین طوس کجا تازش هم اون زمان هم نمیدونستن هارون توی طوس دفن کردن مثل الان نبود که خبرگزاری باشه روزنامه باشه نه. فکر میکردم بعضیا هارونو توی بغداد دفن کردن چه میدونستن هارون کجاست دقیق همه نمیدونستن اما امام رضا این خبر رو دادن و در قصههای آخر هم براتون میگم که مامون دستور داد پیکر پاک و مطهر امام رضا رو کنار پدرش دفن کنند اون میخواست مثلاً کاری کنه که پدرش آبرودار بشه اما الان هر کدوم ما که میریم حرم امام رضا یه سلام به امام رضا میدیم و اگه بدونیم هارونم اینجا دفنه توی دلمونم یه لعنت برای هارون میفرستیم.
معلومه ، اینکه آدم کنار یه آدم خوب دفن بشه دلیل نمیشه بره بهشت ، باید اعمال و رفتار و زندگیش مثل یک آدم خوب باشه ؛
خلاصه بعد از اینکه هارون الرشید این پادشاه بیرحم از دنیا رفت ، حالا یک جنگ بزرگ بین دو تا از پسراش شکل گرفت ، یک پسر که اسمش بود امین ، و یک پسر دیگه که اسمش بود مأمون ؛
مأمون و امین دو تا داداش بودن ، منتها از دو تا مادر ، مامان مأمون ایرانی بود و مامان امین عرب بود و از بنی عباس بود ؛
هارون الرشید میدونست که پسر ایرانیش یعنی مأمون خیلی باهوشتره ، خیلی لایقتره برای اینکه پادشاه بعدی بشه ، اما پسر عربش یعنی امین همچین عقل درست حسابی نداره ، اما چیکار میتونست بکنه ، امین مادرش بنی عباسی بود ، نمیتونست که امین رو بذاره کنار ؛
برای همین هم یه تصمیم عجیب و غریب گرفت ، تصمیم گرفت منطقه عرب نشین
عراق و عربستان و ایناها بده دست امین .
و منطقه دیگه ، مثلاً سمت ایران و ترکمنستان و اینها رو بده دست مأمون ؛ مأمون بشه حاکم اونجا ، اما مأمون و امین آبشون با هم توی جوب نمیرفت ، درسته که برادر بودن ، درسته که پدرشون یکی بود ، اما علاقه به دنیا و حرص و طمع باعث شد که این دو تا برادر لشکر درست کنن و پنج سال درگیر جنگیدن با همدیگه بشن ، یه جنگ نفسگیر.
حالا ممکنه بگین این وسط به امام رضا سختی نرسید ؟ نه امام رضای ما که الهی هزار بار قربونشون برم ، توی این 5 سال یه فرصت طلایی پیدا کردن ، تا با خیال راحت بدون اینکه کسی حساس باشه روشون ، معارف اهل بیت رو به ماها یاد بدن ، امام رضا اتفاقاً از این درگیری دو تا باطل با هم فرصت پیدا کردن ، تا حق و حقیقت و اعلام کنن و به همه یاد بدن ؛
فرصت پیدا کردن شاگرد پرورش بدن ، فرصت پیدا کردن وکلای شیعه رو بیشتر کنن ، فرصت پیدا کردن تا حقیقتهای بیشتری رو به شیعیانشون یاد بدن ؛
اما بچهها وقتی این 5 سال گذشت و جنگ و درگیری بین این دو تا برادر به پایان رسید ، حالا ممکنه با خودتون سوال کنین چه جوری به پایان رسید ؟ کی برد ؟
کی باخت ؟
بچهها مأمون موفق شد برادرش رو شکست بده و فرمانده سپاهش سر برادرش رو کند ، و فرستاد برای مأمون .
وای وای وای
چه آدمای جنایتکاری بودن ، اینور دوتا داداش ان ، که یکی از یکی شکایت میکنه ، اما یه داداشی که حق با اونه میاد به برادرش میگه اگه پول نیاز داشتی بهت بدم ، غصه نخور ، من حواسم بهت هست ، من هواتو دارم ؛
اما این طرف دو تا داداشن که دوتاییشون پادشاهن ، دوتاییشون کلی سرزمین زیر نظرشونه ، کلی پول دارن اما بازم قانع نیستن و راضی نیستن و با هم میجنگن و سر همدیگه رو میبرن ؛
اما بعد از اینکه مأمون شد پادشاه قدرتمند سرزمینهای اسلامی ، یک تصمیم مهم و فریبنده گرفت ، یک تصمیمی که ادامش باشه برای قسمت بعد ، تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .
در پناه حق
یا علی مدد
نقشه شیطانی مامون رایگان
🟢 داستان نقشه مأمون برای بردن آبرو امام رضا و شکست دادن...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای از دنیا رفتن هارون الرشید اون پادشاه بدجنس و بیرحم و خون ریز بنی عباسی رو گفتم ، و بعد هم براتون تعریف کردم که این دو تا برادر یعنی پسرای هارون الرشید امین و مأمون ، افتادن به جون همو مشغول جنگ شدن و 5 سال آقای من و شما حضرت امام رضا فرصت درجه یکی پیدا کردن تا بتونن امامت رو به همه معرفی کنن و معارف واقعی دین رو ، اون حرفای واقعی دین رو به مردم و به یارانشون آموزش بدن ؛
اما بچهها همونطوری که قبلنا براتون توی مجموعه پادکستهای دوران ولیعهدی تعریف کردم ، به محض اینکه مأمون عباسی شد پادشاه کل سرزمینهای اسلامی ، تصمیم گرفت تا بیاد و یه برنامه برای امام رضا بریزه ؛
خب ممکنه با خودتون بگین ، باز لابد امام رضا رو دستگیر کردن زندانی کردن ؟
نه مأمون زرنگتر از این حرفا بود ، شاید با خودتون بگین پس لابد این نامرد تصمیم گرفت تا امام رضا رو مسموم کنه ؟
نه مأمون خیلی زرنگتر از این حرفا بود ، اشتباه پدر و پدربزرگای خودش رو نمیکرد ، مأمون متوجه شد که امام رضا _علیه السلام_ محبوبترین و مقبولترین و درجه یکترین شخصیت کل جهان اسلامه ، یعنی توی کل سرزمینها همه امام رضا رو میشناسن و بیشتر از همه قبولش دارن ، حتی بیشتر از مأمون خیلی بیشتر از مأمون ؛ از طرف دیگه امام رضا اصلیترین مخالف حکومت بنی عباس بودن ، شاید شمشیر به دست نمیگرفتن و نمیومدن تو میدون ، اما جهاد فرهنگی میکردن ؛
همون کاری که از ریشه حکومت از بین میبره ؛
امام رضا _علیه السلام_ با جهاد فرهنگیشون کاری میکردن که هیچ طرفداری برای بنی عباس باقی نمونه ، اگرم کسی هست ، اراذل و اوباشی باشن که دنبال پولن ؛
مأمون باید یه فکری برای امام رضا برمیداشت ، باید یه جوری امام رضا رو تحت کنترل خودش میآورد ، ایده زندانی کردن ، شکست خورده بود ؛
آخه پدر مأمون یعنی هارون الرشید پدر امام رضا رو زندانی کرده بود ، یعنی امام کاظم ، و آبروش رفته بود و توی دنیا همه محکومش کرده بودن ؛
پدربزرگ امام رضا رو هم ، پدربزرگ مامون به شهادت رسونده بود ، یعنی امام صادقم به دستور منصور عباسی به شهادت رسیده بودن و مسموم شده بودن و حالا باید مأمون یه فکر ویژه میکرد ، یه ایده جدید ، یه کار متفاوت ، یه کاری کرد که به قول ما امروزیها به عقل جن هم نمیرسید ، یعنی اگر ساعتها اندیشکدههای مختلف میشستن فکر میکردن ، تحلیل میکردن ، بررسی میکردن ، شاید باز هم به این ایده درجه یک مأمون نمیرسیدن .
واقعاً مأمون باهوش بود ، اما این هوشش رو در راه دشمنی با اهل بیت به کار میگرفت ، چیکار کرد حالا ؟
مأمون عباسی تصمیم گرفت تا امام رضا رو بیاره کنار خودش ، چه جوری ؟
به زور ؟
نه بیاد به امام رضا پیشنهاد بده که شما بیاین جانشین من بشین ، اصلاً شما بیاین به جای من رهبر بشین ، اگرم قبول نکردن . امام رضا بشن ولی عهدش ، یعنی اگه مأمون از دنیا رفت ، امام رضا بشن پادشاه بعدی این ایده خیلی پشتش فکر بود ، آخه کلی فایده داشت؛
اصلیترین فایدهاش این بود که امام رضا اگه قبول میکردن ، معلوم میشد که تمام این سالهایی که با پادشاها دشمنی کردن به خاطر این بوده که دنبال یه قدرت بودن ، به محض اینکه پیشنهاد قدرت بهشون دادن ، خب قبول کردن ؛ چه مشکلی داشتن معلومه قبول میکنن ؛
از طرف دیگه طرفدارای امام رضا از ایشون دلسرد میشدن ، ناامید میشدن ، خسته میشدن ، از طرف دیگه مردم عادی اونهایی که نه طرفدارن نه دشمنن رابطشون با حکومت بنی عباس خوب میشد.
با خودشون میگفتن : این بنی عباس و بنی هاشم که دوستن ، فامیلن ، اینجوری با هم همکاری میکنن ، برای همینه که میگم این نقشه مأمون فوق العاده درجه یک بود ، داشت یه کاری میکرد که دقیقاً از همون جایی که امام رضا بهش ضربه زدن ، یعنی از نظر آبرو و از نظر کار فرهنگی دقیقاً از همونجا به امام رضا جانِ ما ضربه بزنه و آبروی ایشونو ببره ؛
اما امام یک انسان باهوش نیست؟ نه ، امام یک انسان معصومه یعنی هیچ اشتباهی نمیکنه ، علتش چیه ؟
علتش اینه که خیلی بندگی خدا رو کرده و خدا هم توی جاهای مختلف به کمکش میاد و بهش میگه که چیکار کنه ، به قول ما خدا به امام تقلب میرسونه ؟ آره خدا به امام میگه که چیکار کن و چیکار نکن ، چرا؟ چون قراره مردم به وسیله امام هدایت بشن راه و از بیراهه پیدا کنن ، خب باید امام یه کمک کنندهای مثل خدا داشته باشه.
جدای از اینکه امامای ما همگیشون از نظر هوش باهوشترین افراد دنیا بودن ؛
خلاصه که مأمون این نقشه رو کشید و بعد هم یه نفرو فرستاد به طرف مدینه ، که چی؟ که آی امام رضا بیا و با مأمون دست دوستی بده و دعواهای قدیمیو بذار کنار . مأمون یک نامه نوشت و به همراه یک کاروان از یارانش به فرماندهی یه شخصی به نام رجاع بن ابی ضحاک فرستاد برای امام رضا.
امام رضا _علیه السلام_ این نامه رو وقتی خوندن ، قبول نکردن گفتن من نمیخوام ، من زندگیم خوبه ، من توی مدینه راحتم ، من دنبال حکومت نیستم ، نمیخوام باشه برای خودتون ؛ حالا ممکنه بعضیا با خودشون بگن : ای بابا برای چی امام رضا گفت نه ، مگه امام رضا نمیخواست خودش بشه رهبر ؟ بچهها این یه نقشه بود مأمون میخواست با این نقشهاش آبروی امام رضا رو ببره ، آقایِ من و شما زرنگ تر از این حرفا بودن ، قبول نکردن ؛ این مأمون هر کار کرد امام رضا قبول نمیکردن ، میگفت : آقا بیاین اصلاً به جای من شما بشین پادشاه ، امام رضا میگفتن عه اگر اونجایی که تو هستی حق توئه ، که حق نداری ببخشیش به کس دیگه ؛
اگر هم حق تو نیست ، که چرا چیزی که مال تو نیست داری به بقیه میبخشی ؟ یعنی هر کار میکرد ، هر راهی میرفت ، امام رضا یه پاسخ درجه یک میدادن و مأمونو سر جاش مینشوندن اما این مأمون آخر سر فهمید که با این پیشنهاد دادنها نمیتونه امام رضا رو فریب بده ، برای همین به مأمورینش گفت : به امام رضا بگین باید بیاد به مرو ، و باید بیاد ولیعهد من بشه ، این شرط منه ، بایدیه و بچهها میدونین وقتی یه پادشاه میگه : باید ، اگه به حرفش گوش ندی حداقلش اینه که میکشتش؛
امام رضا نمیخواستن جونشونو الکی هدر بدن ، آخه اگه امام رضا رو اینطوری میکشتن ، هیچ فایدهای نداشت و مردم هدایت نمیشدن ؛
امام باید بهترین تصمیم رو برای هدایت مردم بگیره ، برای هدایت من و شما بگیره. حالا در ادامه قصه براتون تعریف میکنم که آقای من و شما حضرت علی بن موسی الرضا چقدر هوشمندانه تصمیم گرفتن و چه همه کارهای مهم توی همین سفرشون انجام دادن که امروز راه درست و غلط برای ما مثل روز روشنه ؛
ادامه قصه و ماجرای سفر اجباری امام رضا به سوی مأمون ، باشه برای قسمت بعد تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق
یا علی مدد
وداع با خانه خدا رایگان
🟢 ماجرای آخرین حج امام رضا(ع) و وداع با خانه خدا🕋
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قسمت قبلی برایتان تعریف کردم که مأمون عباسی، این پادشاه باهوش اما بدجنس بنیعباس، برای اینکه بتواند امام رضا (ع) را شکست دهد و با خیال راحت پادشاهی کند، تصمیمی عجیب، غریب و البته خطرناک گرفت. تصمیمی که به نظرش میتوانست کار امامت را تمام کند. آری، اگر واقعاً اهلبیت (ع) معصوم نبودند و اگر علمشان یک علم آسمانی نبود، قطعاً این نقشه مأمون میتوانست کار امامان را تمام کند و کاری کند که دیگر هیچکس اهلبیت (ع) را قبول نداشته باشد.اما بچهها، امام رضای ما هم باهوشتر از مأمون بودند و هم علم آسمانی داشتند. برای همین هم امام رضا (ع) دعوت زورکی مأمون را قبول کردند؛ چرا که اگر قبول نمیکردند، حتماً مأمون دستور میداد که امام رضا (ع) را بکشند یا زندانی کنند و این برای هدایت مردم خوب نبود.
وداع با کعبه و دلتنگی امام رضا(ع)
بالاخره امام رضا (ع) قبول کردند و گفتند: "من باید برای آخرین بار بروم به زیارت خانه خدا، به زیارت مکه."
آقای من و شما به همراه فرزند کوچیکشان، امام جواد الائمه (ع) چهار ساله، رفتند به طرف مکه.
خادم امام تعریف میکند: امام رضا (ع) کنار خانه خدا گریه میکردند. دلشان گرفته بود، حالشان خوب نبود و امام جواد (ع) هم با اینکه کودک چهار سالهای بودند، کنارشان نشسته بودند و به رفتار پدرشان نگاه میکردند. وقتی دیدند که امام رضا (ع) حالشان خوب نیست و اینطور گریه میکنند، حدس زدند که چه اتفاقی قرار است بیفتد. برای همین هم ایشان با ناراحتی روی زمین نشسته بودند و چشمهایشان خیس از اشک شده بود.
وقتی طواف امام رضا (ع) تمام شد و آمدند تا در مقام ابراهیم نماز بخوانند، امام جواد (ع) همانجا نشسته بودند؛ یعنی دقیقاً همان جایی که امام رضا (ع) میخواستند نماز بخوانند. پسرشان امام جواد (ع) نشسته بود و باید هم دقیقاً همان جا نماز میخواندند. اعمال مخصوص خودش را دارد مکه.
برای همین خادم امام رضا (ع) فوری آمد جلو و به امام جواد (ع) گفت: "آقا زاده، بلند شو تا برویم آن طرفتر."
اما امام جواد (ع) با چشمهایی که پر از اشک شده بود، گفتند: "من از اینجا تکان نمیخورم تا اینکه خدا بخواهد."
خادم امام رضا (ع) تعجب کرد. نفهمید چه شده، چرا پسر امام رضا (ع) چشمهایشان خیس از اشک است، چرا به حرف گوش نمیدهند، چرا آن طرفتر نمیروند. خلاصه که رفت پیش خود امام رضا (ع) و ماجرا را تعریف کرد.
امام رضا علیه السلام وقتی این رو شنیدن، اومدن پیش پسرشون و دستشون و گذاشتن روی شونه این آقازادهی چهار سالهشون، رو فرمودن: پاره تنم، برخیز، برویم. اما امام جواد (ع) در حالی که اشک هاشون روی گونه هاشون جاری بود، سرشون رو آوردن بالا و به پدرشون امام رضا نگاه کردن و فرمودن: پدر جان، چگونه بلند شوم در حالی که دیدم شما با کعبه چنان وداع کردید که گویی دیگر هرگز به این خانه برمیگردید؟امام رضا علیه السلام تا این صحبت پسرشون رو شنیدن، یک مرتبه اشک روی گونه هاشون جاری شد. آره، امام رضا (ع) میدونستن که این آخرین باری هست که کعبه رو زیارت میکنه، این آخرین سفر مکهشونه و بعد از این ماجرا دیگه قرار نیست برگردن. خلاصه که آقای من و شما با همون چشمای خیس از اشک خم شدن و پسر چهار سالهشون رو بغل کردن، رفتن اون طرفتر.
شایعات واقفیه و انتظار فرزند برای امام رضا علیه السلام
بچهها، امام جواد (ع) برای پدرشون امام رضا خیلی خیلی خیلی عزیز بودن. یعنی همه بچهها برای مامان باباهاشون عزیزن، اما امام جواد (ع) یه طور دیگه برای امام رضا عزیز بود. چرا؟ چون آقای من و شما یعنی امام رضا علیه السلام تا سن خیلی زیادی خدا بهشون فرزند یا شاید بشه گفت خدا بهشون پسر نداده بود. شاید دخترانی داشتن، اما هیچ پسری نداشتند. و خب امام بعدی باید یه پسر میبود، پسری از نسل امام رضا.
اون واقفیههای نامرد هم یکسره حرف در میآوردن و شایعه میکردن. دائم میگفتند: علی بن موسی الرضا امام دروغین است. اگر او امام است، پس چرا پسر ندارد؟ چه کسی میخواهد جانشین او بشود؟ ببین ریشهایش سفید شده، موهایش سفید شده، اما هنوز فرزندی ندارد. آره، این حرفا رو میزدن، این شایعهها رو میکردن، این دروغها رو رواج میدادن تا مگر بتونن مردم رو از پامام رضا علیه السلام هم بارها شده بود که از خداوند فرزند خواسته بودن، دعا کرده بودن و از خدا خواسته بودن تا بهشون فرزند پسر بده و خداوند متعال هم بعد از چهل و هفت سال که از عمر آقای من و شما یعنی امام رضا گذشته بود، به ایشون یک پسر داد؛ یک پسری که اسمش رو گذاشتن محمد. آفرین! اونهایی که کتاب میخونن میدونن اسم امام جواد جواد نیست، این لقب ایشونه، یعنی بخشنده؛ اما اسمشون محمد بن علی.
و حالا امام رضا قرار بود از این پسری که پاره تنشون بود و امید زندگیشون بود و مایه شادی و خوشحالیشون بود خداحافظی کنن و برن به طرف مرو؛ یک سفری که اصلاً و ابداً امام رضا دوست نداشتن. امام جواد (ع) هم فهمیده بودن، با اینکه چهار سالشون بود و با اینکه بچههای چهار ساله معمولاً خیلی چیزی متوجه نمیشن، اما آقای من و شما یعنی امام جواد الائمه از همون سن کم یک کودک ویژه بودن. من انشاءالله در آینده نه چندان دور در قصههای زندگی ایشون براتون به طور کامل و دقیق تعریف میکنم که امام جواد(ع) ما چه کودک منحصر به فردی بودن.
اما بچهها، بعد از اینکه امام رضا علیه السلام زیارت خونهی خدا رو انجام دادن و اعمال حج رو به جا آوردن، فرزندشون یعنی جوادالائمه رو در آغوش گرفتن و برگشتن به طرف مدینه؛ برگشتن تا آمادهی یک سفر بیبازگشت بشن.
ادامه قصه و ماجراهای جالب و شنیدنی دیگه از زندگی آقا علی بن موسی الرضا باشه برای قسمت بعد. تا قسمت بعد همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.یش امام رضا ببرن، یه کاری کنن مردم دیگه به امام رضا اعتقاد نداشته باشن، ایشون رو امام خودشون ندونن.
رفتن امام از مدینه رایگان
🟢 ماجرای اقدامات مهم امام رضا پیش از خروج از مدینه برای روشنگری
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم بعد از اینکه مأمون نامرد تصمیم گرفت تا به زور امام رضای ما رو ولیعهد خودش بذاره و به زور ایشون رو مجبور کنه تا مدینه رو رها کنن و برن به مرو، آقای من و شما تصمیم گرفتن تا برای آخرین بار برن به زیارت خونه خدا، به مکه برن. اونجا اعمال حج عمره رو به جا بیارن. توی این سفر تنها پسر امام رضا، یعنی امام جواد الائمه (ع) هم همراهشون بودن.
براتون تعریف کردم که کنار خونه خدا چه اتفاقی افتاد و امام رضا و امام جواد ما چشمانشون غرق اشک شد. اما بچهها، بعد از اینکه امام رضا (ع) از مکه برگشتن به مدینه، دیگه کمکم باید آمادهی این سفر زورکی میشدند. این سفری که امام رضا دوست نداشتن. امام رضا(ع) هیچ وقت نمیخواستن با این حاکمان بدجنس بنیعباس، حتی شده یه ذره نزدیک بشن. اما حالا باید به زور میرفتن به مرو و اونجا میشدن ولیعهد مأمون عباسی.
امام میدونستن که این تصمیم مأمون چقدر خطرناکه و چقدر آسیبزننده است. برای همین توی این آخرین روزهایی که مدینه بودن، همه تلاششون رو کردن تا روشنگری کنن. از طرفی امام اجازه نداشتن سخنرانی علنی کنن و به شکل آشکار و واضح بگن "منو زورکی دارن میبرن". نمیشد، امکانش نبود. باید با رفتارهای خودشون و با کارهای خودشون به مردم و به دیگران و حتی به خانواده خودشون میفهموندن که دارن به زور به این سفر میرن و دلشون به این سفر راضی نیست.
گریه برمزار پیامبر(ص) وپیشگویی غربت
برای همین امام رضا (ع) اون روزهای آخر زیاد میرفتن به مسجد پیامبر (ص) میرفتن تا با قبر پیامبر (ص) وداع کنند. اونجا هم یه وداع عادی نبود. اینطوری نبود خیلی شیک و باکلاس برن، دستشون رو بذارن روی سینه شون و یه سلام بدن و بیان بیرون. نه، امام رضا (ع) میرفتن و صورتشون رو روی قبر پیامبر میذاشتن و های های گریه میکردن. انقدر این صدای گریه امام رضا (ع) بلند بود که گاهی اوقات مردم توجهشون جلب میشد و میاومدن کنار امام رضا .
یک بار که امام رضا (ع) رفته بودن تا با مزار پیامبر (ص) وداع کنن، یکی از دوستان امام رضا (ع) ایشون رو دید که گریه میکنن. اومد جلو و گفت: "ابن رسول الله! به شما تبریک میگویم. شما را میبرند تا ولیعهد حکومت شوید. چرا اینگونه بیتابی میکنید و گریه میکنید؟"
اما امام رضای ما با همون چشمانی که خیس از اشک بود، با ناراحتی فرمودند: "مرا رها کن ای برادر من! از جوار جدم رانده میشوم و دیگر هرگز باز نخواهم گشت. من در غربت و غریبی جان میدهم و در کنار هارون الرشید دفن خواهم شد."
اون که این رو شنید، چشماش چهارتا شد، تعجب کرد. باورش نمیشد! یعنی چی؟ یعنی امام رضا (ع) راضی نیستن به اینکه ولیعهد بشن؟ یعنی امام رضا (ع) رو دارن به زور میبرن؟ آره، خب آقا رو داشتن به زور میبردن.
وداع با خانواده واذن گریه برای مسافر
حتی امام رضا (ع) وقتی که تصمیم گرفتن برن، به خانواده شون، به همسرشون و فرزندشون گفتن: "نیاز نیست شما بیاید. شما توی همین مدینه بمونید. جاتون امنتره."
و امام رضا (ع) تنهایی به این سفر رفتن. اصلا همین که امام رضا (ع) سفر به این طولانی که حداقل حداقلش یک سال زمان میبرد، توی این سفر هیچ کدوم از خانواده شون رو نبردن، نشون میداد که دارن اجبار میرن به این سفر، دلشون راضی نیست.به قول امروزیها، زورکی دارند ایشان را میبرند سفر. از طرفی، امام رضا (ع) وقتی داشتند وسایلشان را آماده میکردند تا با این یاران مأمون بروند، خانوادهشان گریه میکردند. در دین ما اسلام، خوب نیست پشت سر مسافر گریه کنی، کار درستی نیست. اما امام رضا (ع) به خانوادهشان اجازه میدادند گریه کنند و حتی خودشان به خانواده میگفتند: "بر من گریه کنید، زیرا من دیگر هرگز به سوی خانوادهام باز نخواهم گشت."
این حرف امام رضا (ع) خیلی پیام مهمی داشت. آخه مگر میشود یک نفر را ببرند ولیعهد کنند، بعد بگویند احتمال کشته شدن هم هست؟ امام رضا (ع) به خانوادهشان، به خواهرشان حضرت معصومه (س) ، به برادرشان احمد بن موسی (شاه چراغ)، به یارانشان، به دوستانشان متوجه میکردند و میفهماندند که من به زور دارم میروم، این سفر را دلم راضی نیست. آن از گریههای کنار قبر پیامبر (ص)، این از اینکه خانوادهشان را همراه خودشان نبردند، و این هم از اینکه امام رضا (ع) به خانوادهشان فرمودند: "پشت سر من گریه کنید." تمام اینها معنی داشت، غیر عادی بود. آخه امام رضا (ع) که میدانند گریه کردن پشت سر مسافر خوب نیست، پس چرا میگویند گریه کنیم؟ هدفشان این بود که یارانشان متوجه شوند این سفر اجباری است، خانواده هم متوجه شوند. اینکه امام رضا (ع) آنها را با خودشان نمیبرد به خاطر این است که این سفر، یک سفر اجباری است، یک سفر اختیاری نیست.
خروج از مدینه و اندوه مردم
امام رضای ما بالاخره آماده شدند و به همراه چند نفر از مأموران مأمون راه افتادند و رفتند. من نمیدانم آن روزی که امام رضا (ع) از شهر مدینه خارج شدند، حال مردم چطور بود. آخه خودتان را یک دقیقه جای آنها بگذارید؛ یک آقای خوب و مهربان و دانشمند و دستگیره از نیازمندان دارد از شهرشان میرود و احتمال اینکه برگردد خیلی خیلی کم است. مطمئناً همگی ناراحت بودند. آخه آخرین باری که یک نفر از این خانواده را به زور از شهر بردند، توی شهر بغداد به شهادت رساندند و پیکر پاکش را توی قبرستان قریش، توی شمال بغداد که امروز معروف شده به کاظمین. آره، آخرین باری که امام موسی کاظم (ع) ما را از مدینه بردند بیرون، دیگر ایشان برنگشتند و بدن پاک و مطهرشان در بغداد دفن شد. و حالا پسر ایشان، یعنی حضرت علی بن موسی الرضا (ع) که حول و حوش چهل و هشت، نه سال بین این مردم زندگی کرده بود، حالا داشت از شهر مدینه خارج میشد و به اجبار به سوی مرو برده میشد.
ادامه قصه و ماجرای اتفاقاتی که بین راه افتاد و کارهایی که امام رضا (ع) در این مسیر انجام دادند، باشد برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد، همه شما را به خدای بزرگ و مهربان میسپارم. در پناه حق. یا علی مدد.
مسیر سفر..... رایگان
🟢 ماجرای مسیر سفر امام رضا (ع) به همراه مأموران خلیفه به سوی مرو
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم، امام رضا علیه السلام بعد از اینکه مجبور شدن با یاران مامون برن به طرف مرو، چند تا کار مهم انجام دادن تا همه مردم و حتی خانواده خودشون متوجه بشن که امام رضا رو دارن به زور میبرن.
آره خب، امام رضا دلشون راضی به این سفر نبود و به زور قرار بود برن پیش مامون. امام رضا علیه السلام هم با نبردن خانوادهشون و با وداعهای سوزناکی که کنار مزار پیامبر انجام میدادن و اینکه به خانوادهشون گفتن پشت سر من گریه کنید، به همه فهموندن که این سفر یک سفر اجباریه، نه یک سفر اختیاری.
اما بچهها، این مامون عجب آدم نامردی بود، عجب آدم زرنگی بود! دستور داد به اون مامور خودش که امام رضا رو از مدینه میآورد به طرف مرو، به اون دستور داد و گفت: ای رجا ابن ابی ضحاک، مراقب باش علی ابن موسی الرضا را از شهرهایی که شیعیان هستند رد نکنی. از کوفه، از قم، او را از راه دیگری بیاورند.
ای وای، فهمیدید چی شد؟
این مامون با خودش گفت امام رضا علیه السلام امکان داره از این فرصتی که دارن میرن به طرف مرو استفاده کنن و جهاد تبیین کنند؛ یعنی به شهرهای شیعیان که رسیدند، براشون سخنرانی کنن و از نقشهی مامون بگن. اون وقت همهی نقشههایی که مامون ریخته نقش بر آب میشه.
برای همین دستور داد، صریح گفت که امام رضا رو از کوفه و از قم رد نکنن، حتی از شهرهای نزدیک این دوتا هم رد نکنن که مبادا فرصتی پیش بیاد و امام ما بتونن روشنگری کنن و جهاد تبیین کنن.
برای همین، اون سرباز مامون امام رضا رو از یه راه طولانیتر و سختتر آورد.
کدوم شهرا؟
اول از همه رفتن به طرف بصره، آره همین شهر بصرهی عراق. بعد از اون رفتن به اهواز. بعد از اون رفتن یه شهری نزدیکیهای بهبهان امروزی. از اونجا رفتن به طرف منطقهی شیراز. بعد هم یزد، طبس، نیشابور و در نهایت هم رفتن به مرو.
مرو امروز توی کشور ترکمنستانه، اما اون زمان پایتخت مامون عباسی بود.
توی این مسیر طولانی که حدودا سه هزار و چهارصد کیلومتر بود، امام رضا علیه السلام دائما مشغول ذکر و عبادت و توجه به خداوند متعال، بودن عبادتها و نمازهای امام رضا انقدر زیاد بود که حتی رجا بن ابی ضحاک، اون سرباز مامون رو هم تحت تاثیر خودش قرار داده بود.
امام رضا علیه السلام شبها بلند میشدن و عبادت خدا میکردند و یاران مامون همگی خر و پف میکشیدن و میخوابیدن. بعد از اون هم امام رضا در طول مسیر، در طول روز، همون طوری که سوار شتر بودن، ذکر خدا میگفتن و گاهی اوقات هم قرآن میخوندن.
بچهها، اونهایی که مجموعه قصههای خانواده کرامت رو گوش دادن، این رو میدونن که امام رضا علیه السلام هر سه روز یک ختم قرآن داشتن. یعنی چی؟ یعنی امام رضا هر سه روز در میون یک بار کل قرآن رو میخوندن، از اول قرآن تا آخر قرآن، و توی سه روز میخوندن و باز سه روز بعدی دوباره شروع میکردن؛ یعنی توی یک ماه حدودا ده بار ختم قرآن میکردن. این جدای از نمازهای فراوانی بود که میخوندن.
بچهها، این سرباز مامون، رجا بن ابی ضحاک، وقتی رسید پیش مامون، اون بهش گفت: ای سرباز، بگو ببینم علی بن موسی را چجور انسانی یافتی؟ او چه میکرد در این مسیر؟
رجا بن ابی ضحاک هم گفت: امیر، به خدا قسم در تمام عمرم کسی را ندیدم که اینگونه از خدا بترسد. او شبها در رختخواب نرم نمیخوابید، روی یک حصیر ساده میخوابید و وقتی یک سوم شب میگذشت، از خواب برمیخاست و مسواک میزد، سپس به نماز میایستاد. من در آن تاریکیهای شب او را نگاه میکردم، به جرئت میتوانم بگویم در یک شب هزار رکعت نماز میخواند. اون هم نه یه نماز معمولی؛ گاهی به سجده چنان میرفت و انقدر بیحرکت میموند که با خودم میگفتم احتمالا مرده است، اما باز سرش را از سجده بلند میکرد و دوباره نماز میخواند. عجیب و غریب بود. من کسی را به عمرم ندیدم اینقدر اهل عبادت باشد.
بله، امام رضا، امام ما، اینطور اهل عبادت خدا و بندگی خدا بود.
اما بچهها، توی این مسیر که امام رضا جان ما داشتن میاومدن، وقتی رسیدن به شهر اهواز، به دلیل گرمای شدید و رطوبتی که شهر اهواز داشت و البته سختیهایی که این سفر برای ایشون داشت، یه کوچولو بیمار شدن و برای اینکه خوب بشن به این سربازهای مامور گفتن اندکی نیشکر برای من بیاورید. اونا هم رفتن و از بازار نیشکرهای مخصوص اهواز رو خریدن و برای امام رضا آوردن. امام رضا هم این نیشکرها رو کوبیدن و با چند تا ماده قاطی کردن و تبدیلش کردن به یک دارو و خوردن و خوب خوب شدن.
خلاصه که امام رضای ما چند ماهی توی راه بودن. آره خب، اون زمان که ماشین و اتوبوس و قطار و هواپیما و این حرفا نبود، مجبور بودن با اسب و شتر برن و از اونجایی که تعداد جمعیت زیاد بود، باید همگی آروم میرفتن تا این شترها هم برسن و بیان. برای همین معمولا سفرها بین چند ماه تا چند سال طول میکشید. امام رضای ما هم چندین ماه توی راه بودن و رفتن و رفتن و رفتن تا اینکه رسیدن به شهر نیشابور.
مردم شهر نیشابور اون زمان مثل الان شیعه نبودن؛ یعنی اینطوری نبود که بگی اونها امام رضا رو امام خودشون میدونن، اما امام رضا علیه السلام خانوادهی پیامبر خدا بودن. برای همین مردم نیشابور همگی اومدن به استقبال سلطان اولیا، علی بن موسی الرضا، اومدن تا روی ماه علی بن موسی الرضا رو ببینن و از کلام نورانی ایشون استفاده کنن.
امام رضا علیه السلام سوار بر کجاوه بودن. این اتاقکهایی که روی شترها نصب میشه رو میگن کجاوه. امام رضا سوار یه کجاوه بودن و در حال رد شدن بودن که مردم نیشابور همگی اصرار کردن و تقاضا کردن تا امام رضا جان ما یک حدیث از پیامبر خدا بهشون یاد بدن.
امام رضا علیه السلام هم وقتی اصرار فراوان مردم رو دیدن، تصمیم گرفتن تا از خیمه خودشون، یا از همون کجاوهی خودشون، بیان بیرون و یک حدیث رو به اونها یاد بدن.
ادامه قصه و ماجرای جذاب و شنیدنی حدیث سلسله الذهب باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعدی، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپرم.
در پناه حق، یا علی مدد.
حدیثه سلسله الذهب رایگان
🟢 ماجرای سخنرانی معروف و بسیار مهم امام رضا در شهر نیشابور
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که آقای من و شما حضرت علی بن موسی الرضا از چه مسیری از مدینه اومدن به طرف مرز. براتون گفتم که این مامون نامرد دستور داده بود تا امام رضا(ع) رو از شهرهایی که شیعیان توش زندگی می کنن عبورندن و بعد هم امام رضا(ع) رو از شهرهایی عموما رد کردن که مردمش اهل سنت بودن. یکی از این شهرها شهر نیشابور بود.
اهل سنت نیشابور مثل خیلی از اهل سنت های دیگه دوستدار اهل بیت بودن. اهل بیت رو نوه های پیامبر می دونستن، اون ها رو دوست داشتن. برای همین هم وقتی امام رضا علیه السلام می خواستن از این شهر عبور کنن، چندین و چند هزار نفر از مردم اومدن به دیدار امام رضا (ع) که از این جمعیت حدود بیست هزار نفرشون نویسنده ی حدیث بودن.
اجتماع مردم نیشابور و درخواست حدیث
وقتی شتر امام رضا علیه السلام داشت از بین جمعیت عبور می کرد، دو نفر از بزرگترین عالمان اهل سنت اومدن و جلوی مرکب امام رضا(ع) رو گرفتن و با صدای بلند فریاد زدن و گفتن ای مردم سکوت کنید. بعد هم رو کردن به طرف کجاوه امام رضا(ع) و گفتن ای آقا، اگر می شود حدیثی از جدتان رسول خدا به ما آموزش دهید.
بیان حدیث سلسله الذهب
امام رضا علیه السلام وقتی تقاضای مردم و عالمان اهل سنت رو شنیدن، با لبخند ملیحی که بر چهره داشتن سرشون رو از داخل کجاوه، از پرده کجاوه بیرون کردن و با صدای بلند فرمودند پدرم موسی بن جعفر از پدرش جعفر صادق شنید که پدربزرگم نیز از پدر خودش محمدباقر شنیده بود و باقرالعلوم نیز از پدرش زین العابدین علی بن حسین شنیده بود که علی بن حسین می گفت از پدرش حسین بن علی شنیده است که امیرالمومنین فرمود از رسول خدا شنیدم و رسول خدا نیز می گفت که از جبرئیل امین شنیده است که خداوند متعال فرمود.
وای بچه ها! فهمیدیم این حدیث رو هر امامی از امام قبلی شنیده بود و اون امام باز از امام قبلیش تا اینکه می رسید به پیامبر و پیامبر خدا هم از جبرئیل شنیده بودن. جبرئیل هم از خودش نمی گفت، اون هم از خداوند متعال شنیده بود این حدیث رو. این حدیث باید خیلی حدیث مهمی باشه، باید خیلی حرف مهمی باشه. اصلا این حدیث معروفه به سلسله الذهب یعنی سلسله طلایی، زنجیره ی طلایی. چرا؟ چون هر کسی که توی این حدیث هست و این حدیث رو تعریف کرده یک فرد معصوم و بدون گناهه.
حالا بریم ببینیم این حدیث چیه.
امام رضا(ع) فرمودند این حدیث اینه:"خداوند متعال فرمود کلمه لا اله الا الله دژ و ساختمان استوار و محکم من است. هرکس در آن وارد بشود عذاب من در امان است." این حرف خدا بود بچه ها.
مردم که این رو شنیدن همگی توی دفترها و کاغذاشون نوشتند. امام رضا علیه السلام هم رفتن و داخل کجاوه نشستن و این شتر چند قدمی جلوتر رفت که دو مرتبه آقای من و شما سرشون رو از این کجاوه بیرون کردن و فرمودن به شروطه ها، یعنی اینکه یه نفری لا اله الا الله بگه و از عذاب خدا در امان باشه شرط داره. چه شرطی؟
شرط های ورود به دژ لا اله الا الله
همه منتظر بودن تا ببینن امام رضا شرطش رو چی می گن که یه مرتبه امام رضا(ع) به سمت خودشون اشاره کردن و فرمودند: و انا من شروطها، یعنی من یکی از اون شرط ها هستم، یعنی اگه کسی می خواد لا اله الا الله بگه و وارد دژ یا اون ساختمون بزرگ و محکم الهی بشه و بره بهشت و هیچوقت جهنم نره، شرطش اینه که من امام رضا رو قبول داشته باشه، البته این یکی از شرط هاشه، چند تا شرط دیگه هم داره، شرط های دیگه اش هم اینه که امام های قبلی رو هم قبول داشته باشه.
وقتی مردم نیشابور این رو شنیدن همگی نوشتند، اما باورشون نمی شد، برای اولین بار بود که چنین سخنی رو شنیدن. ممکنه شما بچه ها وقتی این رو بشنوید بگید که خب معلومه دیگه باید امام رضا رو قبول داشته باشیم بریم بهشت، اما مردم اون زمان خصوصا اهل سنت این حرف رو قبول نداشتند و امام رضا علیه السلام این حدیث رو از خودشون نگفتن، گفتن پدرم از پدرشون و پدرشون باز از پدرشون تا اینکه از پیامبر خدا نقل کردن، تازه پیامبر هم از خودشون نگفتن، جبرئیل گفته و جبرئیل هم از خداوند نقل کرده، دیگه هیچ کس و هیچ کسی نمی تونست این حدیث رو انکار کنه و بگه الکیه، همه باید قبول می کردن.
بچه ها ما و باباها من گاهی اوقات با خودم می گم چه بسا اینکه امروز ما همگی شیعه هستیم و طرفدار امام رضایم و عاشق امام رضاییم و دینمون رو از سخنان امام رضا امام صادق و اهل بیت می گیریم، ریشه اش توی همین کلامه امام رضا (ع) باشه، توی این حرفی باشه که امام رضا هزار سال پیش به پدربزرگ های ما یاد دادن. آره خب، خیلی از ماها پدربزرگامون همون مردمی بودن که اون زمان اونجا بودن و سخنان امام رضا رو شنیدن.
اما بچه ها بعد از اینکه آقا امام رضا علیه السلام این سخن رو بین مردم نیشابور فرمودن، کاروانشون رفت تا توی شهر نیشابور اسکان کنه و کمی استراحت کنن. امام رضا جان هم وقتی کاروانشون مشغول استراحت شد تصمیم گرفتن تا موها و ریش هاشون رو یه کوچولو اصلاح کنن و مرتب کنند، آخه چند وقت بود که توی راه بودن و احتمالا موهاشون و ریش هاشون خیلی خیلی بلند شده بود.
همین آقای من و شما امام رضا علیه السلام فرمودند بروید و پیرمردی در این شهر آرایشگر است، او را بیاورید تا موها و صورت مرا اصلاح کند و مرتب کنند...
ادامه قصه و ماجرای فوق العاده جذاب و شنیدنی اون سلمونی نیشابوری باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد همه شما رو به خداوند بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد.
آرایشگر نیشابوری رایگان
🟢 داستان زیبا و شنیدنی از دیدار پیرمرد آرایشگر نیشابوری و امام رضا
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
قسمت قبلی براتون ماجرای رسیدن امام رضا _علیه السلام_ به شهر بزرگ زیبا و خوش آب و هوای نیشابور رو گفتم براتون ؛ تعریف کردم که آقای من و شما بین اون همه جمعیت ، یک حدیث بسیار بسیار مهم رو از پیامبر خدا به مردم یاد دادن ؛
کدوم حدیث ؟
آفرین حدیث سلسله الذّهب یعنی حدیثی که همه کسایی که گفتنش طلایی هستن ، کارشون درسته .
اما بچه ها اون روز که امام رضا _علیه السلام_ بین جمعیت بودن و سخنرانی کردن خیلی ها بودن که دوست داشتن ایشون رو از نزدیک ببینن ، دوست داشتن روی ماهشون رو ببوسن ، دستشون رو ببوسن ؛ بلا تشبیه مثل وقتایی که ما می رفتیم دیدار رهبری ، چند هزار نفر اومده بودن دیدار آقا ، اما ما دوست داشتیم بریم از نزدیک رهبرمون رو ببینیم و روی ایشون رو ببوسیم ؛
حالا مردم نیشابور هم این حس رو چند برابر بیشتر از ما داشتن ، آخه امام رضا نبیره ی پیامبر خدا بودن ، آخه امام رضا حجت خدا روی زمین بودن ، امام رضا همون کسی بودن که سعادت دنیا و آخرت همه مردم اون دوران به راضی بودن ایشون بستگی داشت ، اگه امام رضا از اون ها راضی بودن و اگه امام رضا خوشحال بودن از دست اون ها ، قطعاً می رفتن بهشت ؛ این وسط بین اون همه جمعیت یک پیرمرد آرایشگر بود ، یک پیرمردی که خیلی امام رضا رو دوست داشت ، شاید هم شیعه نبود ، اما عشق امام رضا توی دلش شعله ور بود ؛ این پیرمرد از بین اون همه جمعیت که دور امام رضا رو گرفته بودن و به سخنان ایشون گوش می دادن هی دستش رو می اورد بالا و هی سعی می کرد توجه امام رضا رو جلب کنه ، اما خب بین اون همه آدم ، بین مثلاً سی چهل هزار نفر امام رضا _علیه السلام_ سخته توجهشون به یه نفر جلب بشه ، اونم یه پیرمردی که اونقدر دور ایستاده ، امام رضا _علیه السلام_ وقتی سخنرانیشون رو کردن ، کاروانشون و اون شترشون حرکت کرد و رفت به محل استراحت ، این پیرمرد دلش یه جوری شد ، نه از دست امام رضا ، آخه امام رضا تقصیری نداشتن ، بلکه به خاطر اینکه نتونست امام رضا رو از نزدیک ببینه ، گریه اش گرفت ، یه کناری نشست و با خدای خودش درد و دل کرد و گفت : ای خدای من ، می دانی آخر عمری دیگر حاجتی از تو ندارم جز اینکه بتوانم نوه رسول خدا _علی بن موسی_ را از نزدیک بمیرم و روی او را ببوسم و خدمت او کنم .
خدایا صدای من پیرمرد را بشنو ؛
این پیرمرد با خدای خودش درد و دل کرد و با همون چشم های پر از اشکش رفت خونه ؛ بچه هاش که جوون بودن وقتی پدرشون رو دیدن با تعجب پرسیدن آهای پدر چه شده ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟
چرا گریه کردی ؟ نکند آنجا کسی تو رو اذیت کرده ؟
پیرمرد که حال و حوصله حرف زدن نداشت چیزی نگفت ،فقط یه کلمه رو گفت و رفت . نه پسرم چیزی نشده ، حاجتی داشتم در دل ، که به آن نرسیدم .
بعد هم رفت و کنار نشست ؛ بغض گلویش را گرفته بود ، بچه هاش پاپیچش شدن ، چی شده بابا ؟
بگو ببینیم چه اتفاقی افتاده ؛
آخر سر این پیرمرد گفت : هیچی هیچی نشده ، دلم می خواست پسر پیامبر را از نزدیک ببینم و دستش را ببوسم و خدمتش کنم که نشد ، آری او ولیعهد است مگر ما بیچاره ها را هم می بیند ؟ ما بیچاره ها به که پناه ببریم؟
آخر این پیرمرد زد زیر گریه ، بچه هاش تو دلشون خندیدن ، با خودشون گفتن آخه این بابای ما هم خیلی خیلی امیدواره ، علی بن موسی الرضا شده ولیعهد مأمون ، جدای از اون علی ابن موسی امام شیعیانه ، معلومه که به پدر ما نگاه نمی کنه ، این همه نوکر و طرفدار و فدایی داره ، از همه جا می آد به این پیرمرد نگاه کنه ؟ اما بچه ها آقای من و شما _علی بن موسی الرضا .... پناه بی کساست .
امام رضا همون کسیه که شما اگه اون سر دنیا اروپا آمریکا دلتون بگیره و از صمیم دل امام رضا رو صدا بزنید و از ایشون کمک بخواین به فریاد دلتون می رسه ، درست مثل همین پیرمرد .
عه چی شد مگه ؟ هیچی این پیرمرد همینطوری که نشسته بود و داشت با خودش گریه می کرد و زانوی غم بغل گرفته بود ، یه مرتبه صدای در خونه شون اومد ، بچه هاش رفتن دم در ببینن کیه ، که یه مرتبه با چشمای گرد شده و غرق از تعجب اومدن پیش پدرشون و گفتن : پدر پدر برخیز چه کسی خبر این دلتنگی تو را برده ؟ پدر گفت : چه شده ،ولم کنید ،حوصله ندارم.
پدر برخیز علی بن موسی الرضا کسی را به دنبال تو فرستاده است.
چه ، دنبال من؟برای چه ؟
می گویند به نیشابور که رسیده موها و ریش هایش اندکی بلند شده ، می خواهد اصلاح کند ؛ پرسیده اند که سلمانی قدیمی این شهر کیست ، تو را معرفی کرده اند . میان صدها آرایشگر و سلمانی تو رو معرفی کرده اند ، برخیز برخیز پدر ؛
این پیرمرد با عجله مثل یه جوون بیست ساله از جاش بلند شد و فوراً وسایل آرایشگریش رو که داخل یک پارچه یک بقچه بود برداشت و به همراه مأمورانی که محافظ امام رضا بودند رفت و رفت و رفت تا اینکه رسید به محل استقرار امام رضا ، همونجایی که امام رضا توی شهر نیشابور بودن ؛
این پیرمرد رفت جلو آرام و آرام ، تا چشمش به صورت ماه علی بن موسی الرضا افتاد
اشک توی چشماش جمع شد ، اما فوراً خودش رو کنترل کرد ؛ امام رضا لبخندی زدن و بهش گفتن : آی مرد نیشابوری ،موها و ریش هایم اندکی بلند شده آنها را اصلاح کن و مرتب ؛
اون پیرمرد هم فوری و با عجله قیچی و شونه و وسایلش رو از توی اون بقچه اش درآورد و شروع کرد موهای امام رضا رو اصلاح کردن ، نمی دونم ده دقیقه ، یک ربع ، بیست دقیقه طول کشید که کارش به پایان رسید ، وقتی کارش تموم شد ، امام رضا _علیه السلام_ یه نگاهی بهش کردن و فرمودن :خب بگو ببینم چقدر اجر می خواهی؟ چقدر پاداش می خواهی در قبال این کاری که کردی ؟ پیرمرد هیچی نگفت سکوت کرد ، امام رضا _علیه السلام_ که فهمیدن خجالت کشیده لبخندی زدن و دست مبارکشون رو روی اون سنگ سلمونی کشیدن ، یه سنگی بود که روش قیچی و شانه و وسایل هاشون رو آرایشگرا میذاشتن ، تا امام رضا دست کشیدن ، یه مرتبه اون سنگه تبدیل به طلا شد ؛
چی ؟ طلا ؟
بله یه سنگ بی جون تبدیل شد به یک شمش طلا ؛ امام رضا _علیه السلام_ فرمودن : آقای پیرمرد آیا این اجر تو کافیست ؟
اما اون پیرمرد که توی این مدت سکوت کرده بود ، داشت فکر می کرد ، یه مرتبه صحبت کرد و گفت : خیر ، کافی نیست ، من که شما را اصلاح نکردم که به دنیا برسم ، من این ها را نمی خواهم ، من چیز دیگری می خواهم ؛
امام رضا تعجب کردن ، یه نگاه بهش کردن ، و فرمودن : بگو ببینم چه می خواهی ؟
چه چیزی از من می خواهی ؟
اون پیرمرد گفت : من از شما یک خواسته دارم ، خواهش می کنم قبول کنین ؛
امام رضا گفتن : بگو خواستتو ، چیه خواسته تو ؟
اون پیرمرد گفت : من ، من چجور بگویم من پیرمردی هستم که دیگر خیلی در این دنیا نیستم ، به گمانم به زودی از این دنیا خواهم رفت ، از شما یک خواهش دارم ، امام رضا فرمودن : بگو خواهشت رو ، چیه
خواهش شما از من ؟
پیرمرد دوباره گفت : خواهشم این است که اگر می شود ، آن زمانی که من داشتم از این دنیا کوچ می کردم و سفر می کردم و به دنیای بعدی می رفتم ، آخرین لحظاتم شما بالای سرم بیایید و مرا در آغوش بگیرید .
امام رضا _علیه السلام_ که این را شنیدن لبخندی زدند و فرمودند : قبوله ، این سنگ طلا هم باشه این قول رو هم به تو می دم ، غصه نخور ، نگران این چیزها نباش ؛ من به عهدم وفا می کنم و آن روزی که بخوای از این دنیا بری به فریادت می رسم .
در پناه حق
خدانگهدار
رفتار با مردم رایگان
🟢 داستانهایی شنیدنی از نوع رفتار امام رضا با مردم معمولی
ولایتعهدی اجباری رایگان
🟢 ماجرای جالب و درس آموز از نقشه مأمون برای ولایتعهدی اجباری
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت های قبلی براتون ماجرای اتفاقاتی که بین راه مدینه تا مرو برای امام رضا و کاروان امام رضا افتاد تعریف کردم ؛
براتون گفتم که آقای من و شما توی اهواز کمی مریض شدن ، براتون گفتم که امام رضا _علیه السلام_ توی نیشابور یک حدیث خیلی مهم رو به مردم یاد دادن ، براتون ماجرای اون پیرمرد آرایشگر و اون پیرزنی که امام رضا توی خونش مستقر بودن رو گفتم ، و در آخر هم براتون ماجرای اون حمام عمومی که امام رضا جان ما رفتن رو تعریف کردم.
اما بچه ها این مسیر چندین ماه طول کشید تا اینکه بالاخره امام رضای ما رسیدن به شهر مرو ، شهر مرو یه شهره که همین امروز توی کشور تاجیکستانه ؛ امام رضا _علیه السلام_ وقتی رسیدن به مرو ، مأمون حاکمه عباسی اومد به استقبال امام رضا ، نمی دونین چقدر این مأمون زرنگ بود و خودش رو طرفدار امام رضا نشون می داد ، با آغوش باز و با خوشحالی تمام اومد به دیدار امام رضا ، وقتی اومد پیش امام رضا _علیه السلام_ آقا باهاش سلام و علیکی کردن .
اما این مأمون فکر می کنم توی کل این مدت داشته فکر می کرده و برنامه ریزی می کرده که بتونه چجوری امام رضا رو شوکه کنه و تا می تونه جنگ فرهنگی و تبلیغاتی با امام رضا بکنه .
برای همین امام رضا رو برد به یک جلسه پیش خودش ، توی اون جلسه یاران و دوستان نزدیک مأمون بودن.
امام رضا _علیه السلام_ وقتی اونجا رفتن مأمون به امام رضا گفت : ای پسر رسول خدا ای پسرعمو ، یک پیشنهاد خیلی خوب برایت دارم ، راستش را بخواهید در این مدت که شما در بین راه بودید من خیلی با خودم فکر کردم ، هرچه حساب و کتاب کردم ، دیدم که شما را باید به عنوان خلیفه بگذارم ، یعنی به جای خودم.
من خودم را از خلافت کنار می گذارم و شما بیایید خلیفه بشوید ، بچه ها مطمئنم همین الان که شما این رو شنیدید شوکه شدید ، مگه می شه یه حاکم بنی عباس بگه من می رم کنار شما بشین پادشاه ؟!
آخه چرا این کار رو داشت می کرد ؟
چه نقشه ای توی سرش بود؟
بچه ها اول از همه محمود می خواست ببینه امام رضای ما چقدر دنبال قدرتن ، چقدر می خوان رئیس بشن ، چقدر دنبال ریاستن ؟
دوم از همه ببینند امام رضا وقتی یه لبخندی زدن یه خوشحالی کردن فوراً به مأمورانش بگه که برن و این خبر رو توی کل جهان اسلام پخش کنن و آبروی امام رضا رو ببرن .
چرا ؟
چون بگن این امام رضا تا وقتی که حاکم نبود و پیشنهاد ریاست بهش نداده بودن انقدر آدم با زهد و با تقوایی بود
به محض اینکه مأمون گفت امام رضا طمع کرد و کلی خوشحال شد ، اما امام رضای ما زرنگ تر از این حرفا بودن ، از طرف دیگه اهل بیت ما نمی خوان هر طور شده رئیس بشن ، نه اهل بیت ما ریاست رو با شرایطش می خوان ، نمی خوان پادشاه اسلامی بشن ، می خوان امام مردم باشن ، این خیلی با پادشاهی فرق داره ، برای همین امام رضا _علیه السلام_ قبول نکردن مأمون اصرار می کرد تو رو خدا قبول کنین ، خواهش می کنم بیاین شما بشین خلیفه مسلمون ها ، شما بشین پادشاه .
امام رضا _علیه السلام_ با جدیت فرمودند : اگر این خلافت حق توست و خدا به تو داده ؟ حق نداری لباسی را که خدا بر تنت کرده دربیاوری و به دیگران بدهی ، اما اگر خلافت حق تو نیست ، پس اصلا حق نداری چیزی را که مال تو نیست به دیگران ببخشی ؛
امام رضا با این حرفشون یه کاری کردن همه ی نقشه های مأمون نقش بر آب شد ، به قول ما ایرانی ها می گیم هرچی رشته کرده بود پنبه شد ، هرچی برنامه ریخته بود از بین رفت ؛
آره امام رضای ما با دو تا جمله کاری کردن که اول از همه بگن من قدرت طلب نیستم ، و دوم از همه به مأمون بگن که این جایگاه حق تو نیست ، تو اصلاً نباید از اول پادشاه می شدی ، که حالا بگی من خودمو می ذارم کنار ، اینجا رو می دم به شما و اگر مأمور راست می گفت و واقعاً به امام رضا اعتقاد داشت باید اونجا می گفت : من قبول دارم از اول اشتباه کردم حالا بیاید برای شما باشه ، این حق من نبوده من اشتباهی گرفته بودم ؛
اما مأمون دیگه هیچی نگفت و سکوت کامل کرد و امام رضا هم رفتن به محل استراحت خودشون ، به محل استقرار خودشون ؛
اما مأمون نشست و فکر کرد ، باز هم فکر کرد باز هم فکر کرد ، ساعت ها فکر کرد تا اینکه آخر سر تصمیم گرفت همون ولیعهدی رو به امام رضا پیشنهاد بده ، برای همین مأمون عباسی به امام رضا گفت : پس لطفاً بیایید و ولیعهد من بشوید ؛ اما امام رضا باز هم قبول نمی کردن ، می گفتن : من نمی خوام ، ولایتعهدی باشه برای بچه های خودت ، آخه ولیعهد یه پادشاه پسر خودشه ، نه یه کس دیگه ؛
اما مأمون اصرار می کرد و امام رضا قبول نمی کردن ، حدود دو ماه از مأمون اسرار و از امام رضا انکار ؛ هرچی مأمون می گفت : تو رو خدا قبول کنید ، اما امام رضا می گفتن من نیازی ندارم ، من نمی خوام ؛
اتفاقاً همین که دو ماه امام رضا برای ولیعهدی ناز کردن و می گفتن : من نمی خوام باعث شد که خیلی از مردم متوجه بشن که امام رضا دنبال قدرت و پول و ثروت و جایگاه نیستن .
امام رضا آدم دنیاطلبی نیستن ، دقیقاً همون نقشه ای که مأمون داشت امام رضا کاری کردن تا این نقشه هم نقش بر آب بشه ، اما مأمون که داشت می دید دیگه آبروش در معرض نابود شدنه و اگه امام رضا قبول نکنن ، همه ی نقشه های مأمون نقش بر آب شده ، آخر به امام رضا با جدیت تمام و یه لحن خشن گفت : عمر بن خطاب در شورای شش نفره دستور داد هر کس با او مخالفت کرد گردنش را بزنند ، به خدا قسم که اگر ولایت عهدی را نپذیری گردنت را می زنم ، البته توی جلسه خصوصی گفت جلوی بقیه نمی گفت با سیاست بود خودش رو خراب نمی کرد امام رضا هم وقتی دیدن که مامون داره دستور می ده و زور می کنه و تهدید می کنه که اگه قبول نکنید می کشمتون ، گفتن : قبوله اما به یک شرط ؛
چه شرطی؟
به شرط آن که هرگز در هیچ کار حکومتی دخالت نکنم ، نه کسی را عزل کنم ، نه کسی را نصب کنم ، نه قانونی را بشکنم و نه حکمی صادر کنم، من فقط از دور مشاور تو خواهم بود که دیگه حسابی نقشه هاش از بین رفته بود و خراب شده بود با ناراحتی گفت : قبول است باشد ،همین قدر هم خوب است .
بچه ها نقشه ی مأمون این بود که اول از همه آبروی امام رضا رو ببره به همه نشون بده که امام رضا چقدر دنیا طلبن و دنبال قدرت و جایگاه هستن .
این نقشه اش از بین رفت ؛
نقشه ی بعدیش این بود که امام رضا بشن ولیعهدش تا هر کار اشتباهی که اون می کنه به پای امام رضا هم نوشته بشه . بنویسند که امام رضا هم این کار بد رو انجام داد ؛
اما با این شرطی که امام رضا گذاشتن این نقشه ی مأمون هم نقش بر آب شد . خلاصه که مأمون با همه باهوشی و زرنگی که داشت نقشه می کشید ، اما وقتی به امام رضای ما می رسید نقشه هاش نقش بر آب می شد.
اما بچه ها اما بچه ها ، این مأمون نامرد دست بردار نبود ، تسلیم نمی شد ؛
برای همین رفت و دوباره فکر کرد و برنامه ریزی کرد و یک نقشه ی دیگه کشید ؛ ادامه قصه و ماجرای مراسم روز بیعت با امام رضا باشه برای قسمت بعد ؛
تا قسمت بعد همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارند.
در پناه حق
یا علی مدد
جانشین مامون رایگان
🟢 ماجرای تغییر لباس بنی العباس و ضرب سکه به نام امام رضا(ع)🏅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که این مامون عباسی این پادشاه بدجنس اما به شدت زرنگ و باهوش بنی عباس چه نقشههایی برای امام رضا(ع) ریخته بود و چه فکرهایی توی سرش داشت، اما امام رضا جان ما با اون هوش فراوانی که داشتن و با اون قدرت امامتی که داشتن کاری کردن که همهی نقشههای مامون نقش بر آب شد؛ هرچی نقشه میریخت آخر سر با شکست مواجه میشد.
اما مامون توی ماه رمضونه سال دویست و یک هجری قمری یعنی حول و حوش هزار و دویست سال پیش دستور داد تا همه مسئولین حکومتی از بالا تا پایین جمع بشن تا از ولیعهد جدیدشون رونمایی کنه. مامون عباسی همه رو جمع کرد، خیلی جمعیت زیادی بودن و امام رضا علیه السلام هم توی اون مراسم شرکت کردن.
آخه مامون میخواست به همه اعلام کنه که از امروز به بعد جانشین و ولیعهد من حضرت علی بن موسی الرضاست. اما این مامون برای اینکه بتونه اعتماد امام رضا رو جلب کنه به خودش و برای اینکه بخواد راستگویی و صداقت خودش رو نشون بده دستور داد: " از امروز به بعد دیگر رنگ رسمی لباس حکومت مشکی نیست و از امروز رنگ لباس حکومت سبز است، درست مثل لباس علویها."
آره خب عباسیها یعنی بنی عباس لباساشون سیاه بود اما امام رضا(ع) و اهل بیت لباس هاشون معمولا سبز و روشن بود و حالا مامون دستور داده بود رنگ حکومت تغییر کنه یعنی به جای اینکه از فردا همه مشکی بپوشن همه باید مثل امام رضا(ع) و اهل بیت لباسهای سبز و روشن میپوشیدن. از طرف دیگه مامون عباسی دستور داد تا سکهها و درهمهایی به اسم الرضا من آل محمد ساخته بشه. اون زمان اسم هر کسی که روی سکه چاپ میشد یعنی یا اون پادشاه یا ولیعهد و حالا مامون دستور داده بود روی سکههای حکومت اسم امام رضا(ع) بخوره الرضا من آل محمد. البته که یه زرنگیهایی هم این وسط کرده بود چرا که این شعار شعار بنی عباس بود.
توطئه مأمون و نقشهاش برای فریب مردم
توی قصه امام صادق براتون تعریف کردم که بنی عباس با این شعار چطور مردم رو فریب دادن و خودشون شدن رئیس، اما حالا مامون عباسی میخواست از لقب امام ما که رضا(ع) بود استفاده کنه و هم اون شعار قدیمی بنیعباس رو دوباره توی ذهن مردم جا بندازه و از طرف دیگه اسم ولیعهد خودش رو روی سکهها ضرب کنه. از طرف دیگه مامون عباسی اعلام کرد هر کسی که بیاد و برای اینکه امام رضا(ع) شده جانشین من و ولیعهد من، شعر بگه و کاری کنه و سخنرانی کنه، من بهش پولهای فراوانی میدم.
بچهها یه موقع گول نخوریدها! مامون میخواست با این کاراش همه رو فریب بده، مردم اون زمان رو فریب بده؛ مردم با خودشون بگن آخیش، بالاخره بنیعباس با بنیهاشمیها دوست شدن، بالاخره خاندان امام رضا با خاندان مامون دوست شدن و آشتی کردن.
اما بچهها این ظاهر ماجرا بود، این نقشه مامون بود، واقعیت چیزهای دیگهای بود. یاران امام رضا(ع) یه عدهای دلهاشون لرزیده بود، اعتقادشون به امام رضا(ع) کم شده بود؛ آخه از یه طرف واقفیه بودن که دائماً با صدای بلند فریاد میزدن این علیابنموسیالرضا امام نیست، او دروغگوست. از طرف دیگه میدیدن امام رضا(ع) رفته و با مامون عباسی دوست شده. حالا اونا که از پشت پردهها خبر نداشتن، این چیزهایی که من دارم قصه برای شما میگم اون زمان مشخص نبود، رسانهها مثل الان نبود که سریع خبرا رو برسونن، تازه همین الان هم کلی از اخبار چند سال بعد از اتفاق افتادنش میآد بیرون. مردم اون زمان، شیعیان، دلهاشون یه جوری شده بود.
بخوام مثال بزنم، مثل این میمونه که رهبر ما فردا اعلام کنن دوست شده با ترامپ؛ عه مگه میشه؟ مگه امکان داره رهبر ما مثلاً با ترامپ یا نتانیاهو دوست بشه و مثلاً رهبر ما بشه جانشین ترامپ؟ اگه چنین چیزی میشد ماها باور نمیکردیم، اما این نقشه وحشتناک مامون باعث شده بود که خیلی از مردم فریب بخورن. اینکه سکه به نام امام رضا(ع) زد، ماها خوشحال میشیم میگیم آخ جون، اما مطمئناً امام رضا(ع) ناراحت میشدن چون میدونستن پشت این کارهای مامون چه نقشه خبیثی ریخته شده.
جهادتبیین
اما بچهها این وسط باید عدهای میاومدن و جهاد تبیین میکردن، روشنگری میکردن، مردم رو آگاه میکردن از نقشههای دشمنان. یکی از اون کسایی که شروع کرد به جهاد تبیین کردن شخصی بود به نام دعبل خُزاعی. دعبل یه شاعر خیلی معروف بود، یه شاعری که شعرهاش رو و هنرش رو خرج اهلبیت میکرد، برای همین هم امام رضا (ع) خیلی دوستش داشتن و براش دعا میکردن. بعد از اینکه مامون عباسی دستور داد همه برای امام رضا شعر بگن، دعبل که تحت تعقیب بود جرأت کرد تا با خیال راحت بیاد به مرو و اون شعر معروف خودش رو برای امام رضا جان ما بخونه.
دعبل خزاعی سوار اسب خودش شد و با سرعت هرچه تمامتر از شهر شوش که محل زندگیش بود تا مرو اومد و وقتی رسید به محضر امام رضا(ع) ، آقا بهش اجازه دادن تا توی جمع و در حالی که خیلی از یاران و نزدیکان مامون هم نشستن، دعبل خزاعی شروع کنه و شعر معروف خودش رو بخونه. همون شعری که هر بیتی که میخوند، امام رضا علیهالسلام چشمانشون پر از اشک میشد؛ آخه توی شعرش از مصیبتهایی که برای اهلبیت اتفاق افتاده بود میگفت، از سختیهایی که اهلبیت کشیده بودن میگفت، از ماجرای شهادت امام حسین، از ماجرای شهادت امام موسی کاظم در بغداد، از اینها میگفت.
بعد دعبل توی این شعر خودش یک به یک محل دفن اهلبیت را نام برد: نجف، کربلا، کاظمین، مدینه و وقتی رسید به امام هشتم دیگه هیچی نگفت، چون هنوز امام رضا(ع) زنده بودن و هیچکجا دفن نشده بودن. اما امام رضا علیهالسلام وسط شعر دعبل بهش گفتن:" ای دعبل، اجازه بده من هم دو بیت به شعر تو اضافه کنم. "
دعبل خوشحال شد؛ تصور کنید امام رضا(ع) بگن من به شعر تو میخوام دو تا بیت اضافه کنم، خیلی افتخار داره! و امام رضا(ع) اون دو بیتشون رو اعلام کردن که قبر بعدی اهلبیت توی شهر توس هس]. دعبل که این رو شنید تعجب کرد، با تعجب به امام رضا نگاه کرد و پرسید: "ای آقا، این قبری که میفرمایید در توس است یعنی که برای چه کسی است؟ "
امام رضا لبخند تلخی زدن و فرمودن: "این قبر من هست که به زودی در سرزمین توس شهید میشوم و آنجا دفن میشوم..."
ادامه قصه و ماجرای رفتوآمد محبتآمیز امام رضا(ع) با دعبل خزاعی و اتفاقهایی که توی برگشت دعبل به سمت اهواز و شوش براش افتاد باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
امتحان یک دانش مند رایگان
🟢 ماجرای تلاش های مأمون برای مبارزه علمی با امام رضا(علیهالسلام)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که این مأمون عباسیِ نامرد دستور داد تا همهی مأموران و سربازان و یارانش جمع بشن تا مأمون ولیعهد بعدی خودش رو معرفی کنه و بعد هم مأمون دستور داد تا از امروز به بعد همه لباس سبز علویها رو به تن بپوشن و لباس مشکی بنیعباس رو از تن دربیارن. و از طرف دیگه، مأمون عباسی دستور داد تا سکههایی با نام امام رضا(ع) ضرب بشه و با این کارهاش میخواست مردم رو فریب بده، میخواست به همه بگه ما با امام رضا تو یه تیمیم، با هم یاریم، با هم متحدیم؛ اما اون وسط عدهای باید میبودن که جهاد تبیین میکردن.
یکی از اون کسانی که با شعر خودش روشنگری میکرد، دعبل خزاعی بود. براتون تعریف کردم که اومد پیش امام و اون شعر معروف خودش رو خوند و امام رضا (ع) هم دو تا بیت به شعرش اضافه کردن و توی اون دو تا بیت گفتن که من بهزودی کشته میشم و شهید میشم.
اما بچهها، در کنار دعبل خزایی و شعرا، نیاز بود که عدهای هم از خود اهلبیت، خواهر و برادرهای امام رضا(ع) ، فامیلهای امام رضا، شروع کنن به جهاد تبیین؛ و اون زمان مثل الان نبود که یه نفر مثلاً من توی مشهد یه قصه تولید کنم و اونطرف دنیا این قصه رو بشنوند، این صحبتها رو بشنوند؛ نه، مجبور بودن برای اینکه یک پیام رو برسونن، چندین ماه سفر کنن و سختیهای فراوانی بکشن تا این خبر رو برسونن.
خواهر و برادرهای امام رضا (ع) دو گروه شدن و تصمیم گرفتن تا به بهانهی دیدار با امام رضا راهی شهرهای مختلف بشن. یک گروه برادر بزرگ امام رضا یعنی احمد بن موسی که معروف بود به شاهچراغ، بودن و یک گروه دیگه هم حضرت فاطمه معصومه(س) و چند نفر دیگه از خواهرها و برادرها و فامیلهاشون بودن.
احمد بن موسی از جنوب وارد شد، یعنی از همون اهواز و از همون راهی که امام رضا اومدن؛ اما حضرت فاطمه معصومه تصمیم گرفتن تا از شهرهای شیعهنشین عبور کنن، برای همین راهی کوفه شد. بههمراه خواهران و برادران خودشون رفتن به طرف کوفه، رفتن اونجا تا جهاد تبیین کنن، تا روشنگری کنن، تا خیلی از شیعیانی که دلهاشون خالی شده و یه جوری شدن و فکر میکنن امام رضا(ع) اونها رو کنار گذاشته، رو روشن کنن و بهشون بگن قصه از چه قراره. البته که حضرت فاطمه معصومه(س) تا اون موقع به زیارت قبر پدرشون یعنی امام موسی کاظم (ع) نرفته بودن، برای همین این سفر بهانهی خوبی شد تا به کاظمین برن و قبر پدرشون حضرت موسی بن جعفر(ع) رو هم زیارت کنن.
اما بچهها، حضرت فاطمه معصومه(س) بعد از کوفه یک شهر مهم دیگه رو هم میشناختن که باید به اونجا میرفتن و اونجا هم سخنرانی میکردن و روشنگری میکردن؛ البته که بیشتر برای خانمها، چون حضرت فاطمه معصومه(س) یه خانم بودن و نمیتونستن بهراحتی برای آقاها صحبت کنن؛ خیلی باحیا بودن، اجازه نمیدادن به خودشون که بشینن و با مردهای نامحرم صحبت کنن، اما همین جمع خانمها باعث میشد تا خانمها برن و برای همسرانشون تعریف کنن که چه شنیدن. اما بچهها، هم حضرت معصومه (س) و هم احمد بن موسی یعنی شاهچراغ، توسط مأمورای مأمون به شهادت رسیدند. من توی مجموعهی قصههای خانوادهی کرامت کامل و دقیق براتون این ماجرا رو تعریف کردم؛ اما این رو بدونید که همهی امامزادهها به نیت جهاد تبیین و یاری امام رضا(ع) و البته به بهانهی دیدن امام رضا (ع) و زیارت امام رضا راهی شهرهای مختلف ایران شدند و امروز برای همینه که ما توی هر شهر و دیاری یک امامزاده از نسل امام موسی کاظم داریم.
علم بی نهایت و زبان حیوانات
اما بچهها، اما بچهها، این مأمون عباسی، این پادشاه باهوش اما بدجنس، وقتی امام رضا(ع) رو بهعنوان ولیعهد خودش گذاشت، حالا تصمیم گرفت تا در مورد علم امام رضا (ع) شبهه و سؤال ایجاد کنه؛ یعنی چیکار کنه؟ یعنی مناظرههایی بذاره برای امام رضا (ع) با دانشمندان دینهای مختلف و اونها بیان و با امام رضا (ع) مناظره کنن و به همه ثابت کنن که امام رضا(ع) همچین هم که میگن دانشمند نیست، اینکه به ایشون میگن عالم آل محمد اشتباهه، امام رضا (ع) فقط در حد قرآن و دین اسلام چیزی یاد دارن، نه بیشتر. برای همین با دانشمندان مسیحی، یهودی، حتی کافر و بیخدا و دینهای مختلف جلسه میذاشت و از امام رضای ما دعوت میکرد تا بیان و با اونها مناظره کنن و ببینن چه کسی علمش بیشتره و چه کسی راست میگه. البته که خود مأمون هم انصافاً آدم دانشمندی بود، خودش هم این مباحث رو دوست داشت، علاقه داشت بدون و بشنوه و علمش بیشتر بشه؛ اما اون نمیدونست که امام رضای ما علمشون بهخاطر مطالعه و تحقیق و اینها نیست، یک علم آسمونیه، یک علمیه که امام رضا (ع) از آسمونها به دست آوردن.
علم امام رضا مربوط به انسانها و اینها نبود، حتی امام ما میتونستن با حیوانها صحبت کنن، میتونستن زبان حیوانها رو متوجه بشن؛ اون چیزهایی که در مورد حضرت سلیمان شنیدید، اون پیامبر خدا که میتونست با حیوانها صحبت کنه، تمام اهلبیت ما هم اینطور بودن.
علمشون علمِ بینهایت بود، زبون حیوونها رو میفهمیدن، همهچی رو متوجه میشدن. توی اون زمانی که امام رضای ما توی مدینه بودند، یک روز با یکی از خادما و یارای خودشون که اسمش سلیمان بود، توی حیاط خونشون نشسته بودن که یکمرتبه یک گنجشک نفسنفسزنان اومد و روبروی امام رضا(ع) نشست و چند دقیقهای جیکجیک کرد و امام رضا (ع) با دقت به این گنجشک گوش دادن و بعد هم سری به نشانهی تأیید تکون دادن و این گنجشک رفت.
بعد از اینکه این گنجشک رفت، امام رضا(ع) رو کردند به این یار خودشون سلیمان و فرمودند: "ای سلیمان، آیا میدانی این پرنده چه میگوید؟ ."
سلیمان که چشماش گرد شده بود، با تعجب پرسید:" خدا و رسولش و فرزند پیامبر بهتر میدانند، من که زبان پرندهها را نمیدانم."
امام رضا علیهالسلام فرمودند: "او دارد به من پناه میآورد و میگوید یک مار سمی به آشیانه و لانه او حمله کرده است و میخواهد جوجههایش را بخورد. فوراً برخیز و برو به کمک او."
سلیمان که این رو شنید، باورش نمیشد، اما امام رضا (ع) بهش آدرس دادن؛ مثلاً گفتن فلان درخت، شاخهی اون یکی، برو اون بالا و لونهی این گنجشک رو نجات بده. سلیمان راستش رو بگم یه کوچولو باور نکرد، اما با خودش گفت ضرر که نداره، بذار برم ببینم چی میشه.
خلاصه که چوبدستی یا همون عصای خودش رو داشت و رفت به طرف اون درخت. وقتی رسید نزدیک اون درخت، دید دقیقاً یک مار سمی رسیده نزدیک لونهی گنجشکها و دهنش رو داره باز میکنه و این جوجهگنجشکها رو بخوره. مامان این گنجشکا که به امام رضا پناه آورده بود، جیکجیک میکرد و التماس میکرد که مار، این گنجشکهای منو نخور، این جوجههای منو نخور. اما سلیمان فوری و با عجله رفت و این مار رو انداخت اونطرف و لونه این گنجشک و نجات داد. باورش نمیشد، آره، امام رضا(ع) درست گفته بودن، امام رضا (ع) زبون حیوانات رو هم میدونستن و میتونستن با حیوانات صحبت کنن؛ اما بچهها، من از این داستان یه درس مهمتر میگیرم، و اون هم اینکه امام رضا(ع) نهتنها پناه ما انسانها هستن، که امام رضا(ع) پناه مشکلات و بیکسیهای همهی عالم هستند، حتی حیوانات...
موارد مرتبط
قصه زنددگی شهید جمهور سید ابراهیم رئیسی
قصه زندگی امیرالمؤمنین امام علی (شهادت)
ماجرای ضربت خوردن امام علی(ع) به دست ابن ملجم بدجنس و نامرد
و بعد هم وصیت های حضرت
و شهادت امیرالمؤمنین
قصه مسلم بن عقیل
قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا (س)
آیا تا حالا قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا رو شنیدین؟!
ماجرای سخنرانی حضرت زهرا توی مسجد پیامبر(خطبه فدکیه) رو چطور؟!
ماجرای حمله خونه حضرت فاطمه و شهادت ایشون رو هم میتونین اینجا گوش کنین
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.