بچه ها، آیا تا حالا داستان جنگ خیبر رو شنیدید؟!
آیا دوست دارید ماجرای غدیر خم رو بشنوید؟
قصه های زندگی امیرالمؤمنین (از سال5 تا 11هجری)
شروع جنگ خیبر رایگان
اصلا تا حالا میدونستین یهودی ها توی مدینه 🕌چیکار میکردن و چرا پیامبر با اونها جنگیدن؟!
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
بچهها میدونید که خدای متعال از اون روزی که ما انسانها رو خلق کرد و به این کره خاکی ،یعنی زمین
فرستاد ،برای ما پیامبر هم فرستاد؟!
حتی اولین انسانی که اومد روی زمین ،یعنی حضرت آدم ،خودش پیامبر بود؟!
میدونید چرا خدا همش پیامبر میفرستاد؟
چون مردم راه رو گم نکنن و یک وقت به بیراهه نرن ،به انحراف کشیده نشن و یه موقع کار اشتباه نکنن و
بعدش بگن" :خدایا تو به ما نگفتی!"
همه پیامبران یک مژده به طرفدارها و اصحابشون میدادن.
میدونید چه مژدهای؟...
پیامبران عالوه بر این که میگفتند«:ای مردم به حرف و دستورات خدا گوش بدید ،مژده میدادن که در
آخرالزمان پیامبری ظهور میکنه که از نسل اون پیامبر فرزندانی میان که قراره دنیا تحت سیطره اونا باشه».
یعنی قراره همه مردم دنیا حرف گوش کن خدا بشن و رهبر کل دنیا فرزندان اون پیامبر باشند.
از جمله پیامبرهایی که این مژده رو به اصحابشون دادن و در کتاب آسمانیشون هم اومده بود ،حضرت
موسی بود.
بچهها میدونید طرفدارای حضرت موسی کیا بودن؟
آفرین ،یهودیها.
یهودیها از همون زمان میدونستند که قراره پیامبری در منطقه حجاز ،شهر یثرب ظهور کنه ،دقیق
میدونستند.
حتی ویژگیهای چهره پیامبر رو هم میدونستند که پیامبر چه شکلیه.
برای همین از جای جای دنیا رفتند به یثرب (اسم قبلی شهر مدینه یثرب بود) و توی اون شهر زندگی
کردند و به مردم یثرب از همون قدیم میگفتند که قراره پیامبری ظهور کنه که ما طرفداراشیم و قراره برای
اون کار کنیم.
اما بچهها...
یهودیها از همون قدیما ،زمان حضرت موسی (ع) نامرد بودن.
وقتی پیامبر خدا ظهور کردن ،با اینکه اونا فهمیدند این همون پیامبریه که منتظرش بودن ،اما از همون روز
اولی که پیامبر خدا به مدینه رفت ،شروع کردن به ساز مخالف زدن و اذیت کردن.
آزار و اذیت یهودیان
یهودیها توقع داشتن که هرچی میگن رو پیامبر خدا قبول کنه و به حرفشون گوش بده و بهشون بگن
که" بله هرچی که شما میگید درسته!!!"
اما پیامبر قرار نبود این حرف رو بزنن ،بلکه باید حرف خدا رو گوش میدادن و یهودیها هم باید حرف
پیامبر رو گوش میدادند.
به همین خاطر پیامبر خدا با اونا سه بار جنگید.
یه عده از یهودیها که داخل شهر بودن در ماجرای خندق که قبال براتون تعریف کردم ،با مشرکین
همدستی کردن که اونا رو به داخل شهر راه بدن ،پیامبر هم بعد از اینکه موضوع رو فهمید ،به جرم خیانت
اونها رو از شهر اخراج کرد و کلی از اموالشون رو ازشون گرفت.
یهودیهایی که از مدینه اخراج شده بودن ،همگی رفتن به یک منطقه بسیار خوش آب و هوا و زیبا ،پر از
نخلستان و زمینهای سرسبز به نام خیبر.
(حجاز یک منطقه خشکه و همش بیابونه ،اما منطقه خیبر خیلی خوش آب و هوا بود و بهترین خرما مال
اونجا بود .کلی نخلستان و گاو و گوسفند داشتند).
یهودیها اونجا قلعههایی برای خودشون ساختند ،دژهای بسیار بزرگ با کلی نیروی نظامی که کسی نتونه
بهشون حمله کنه.
البته قبل از اون هم یه عده توی خیبر بودند.
اما بچهها...
این یهودیها به هیچ وجه درست بشو نبودند و بعد از اینکه پیامبر دو تا دستهشون رو اخراج کردن ،اونها
رفتند به خیبر و باز هم اونجا شروع کردند به خیانت کردن.
اونا با قبیلههای عرب صحبت میکردند و میگفتند«:پول و امکانات از ما ،شما برید بجنگید و کار محمد رو
بسازید و اون رو نابود کنید».
(باید بهشون میگفتند...آخه مگه پیامبر چه ظلمی در حق شما کرده؟!
هرچی بدی بوده که شما انجام دادید و پیامبر فقط جوابتون رو داده!)
یهودیها هر روز نقشه میکشیدن و خبرهاش به گوش پیامبر میرسید.
چون پیامبر خدا طرفداران مختلفی داشتند ،مثالا یک بیابوننشین ،با اینکه در بیابون زندگی میکرد اما
طرفدار پیامبر بود و خبرها رو به ایشان میرسوند.
از طرف دیگه جبرئیل از آسمون همه چیز رو متوجه میشد و به پیامبر خبر میداد.
پیامبر خدا چند نیرو فرستادند که اونها رو زیر نظر بگیرند و ببینند که آیا واقعاا دارند کارهای بد و جاسوسی
میکنند و علیه پیامبر توطئه میکنند یا نه.
توقع داشتید اونا گل بریزند رو سرتون؟
بعد از اینکه پیامبر مطمئن شدند که یهودیها دارند توطئه میکنن و نقشه میکشند ،دستور دادن که یک
سپاه بزرگ از مسلمونا آماده بشن و برند به طرف خیبر.
سپاهی بزرگ و مجهز آماده شد و راه افتادند و رفتند به طرف قلعههای خیبر.
از جمله کسانی که رفتند ،امیرالمومنین بود و از قضا ،باز پرچم این جنگ هم در دست آقامون امیرالمومنین
بود.
اما بچهها...
پیامبر و یارانش به نزدیکی خیبر که رسیدند امام علی(ع) چنان چشم درد بدی گرفتند که نمیتونستن
جلوی پاشون رو ببینن و حالشون خیلی بد شده بود.
پیامبر خدا گفتند «:ایرادی نداره ،من گروههای دیگهای رو میفرستم که برن به جنگ».
روز اول جنگ ،پیامبر پرچم رو دادند دست یکی از یارانشون به نام ابوبکر و گفتند":ابوبکر این پرچم در
دست تو ،برو قلعه رو فتح کن".
ابوبکر به همراه یک سپاه بزرگ با کلی تجهیزات حمله کرد به سمت یهودیها و شروع کرد به جنگیدن،
یهودیها از باالی قلعه تیر پرتاب میکردند و میجنگیدند.
از طرفی بچهها ،یهودیها یک پهلوون خیلی قوی داشتند به نام مَرحَب که همه ازش میترسیدند و هرکی
سمتش میرفت رو میکشت.
ابوبکر و سپاهیانش وقتی دیدند یهودیها از باال تیر میزنن رو سرشون و مرحب هم از قلعه اومده بیرون ،یه
مرتبه ترسیدند و برگشتند به طرف پیامبر خدا.
یعنی صبح رفتند و ظهر برگشتند و به پیامبر خدا گفتند «:یا رسول اهلل ،ما نتونستیم».
پیامبر خدا گفتند «:برای چی نتونستید؟»
اونها گفتند«:آقا اونا تعدادشون خیلی زیاده ،سمت ما هم تیر میندازند.
پیامبرخدا گفتند«:پس توقع داشتید اونا گل بریزند رو سرتون؟ خوب تیر میزنن دیگه! یک عدهایتون شهید
میشید ،اما برید کار رو انجام بدید».
اما اونها قبول نکردند.
پیامبر خدا گفتند«:اشکالی نداره و خطاب به عمر گفتند ،حاضری این کار رو انجام بدی؟»
عمر گفت «:بله یا رسول اهلل ،من این کار رو میکنم».
(عمر یکی دیگه از یارای پیامبر بود .اونا (ابوبکر و عمر) کسایی بودن که بعد از پیامبر ،چه کارهایی که
نکردند .بعدا براتون تعریف میکنم .ولی بدونید جانشین بعد از پیامبر شدند).
خالصه...
پیامبر خدا پرچم رو دادن دست عمر و گفتند «:عمر ،میری قلعه رو فتح میکنی و برمیگردی .نبینم مثل
ابوبکر برگردی و بگی من هیچ کاری نتونستم بکنم! .ببینم چیکار میکنی».
عمر هم با یک سپاه بزرگ حمله کرد به طرف خیبر ،تا رسیدند به خیبر یهودیان شروع کردند به تیراندازی و
پرتاب نیزه و سنگ ،بعد هم یکدفعه درب قلعه باز شد و مرحب و چند تا از یاراش اومدن بیرون.
تا مسلمونا مرحب رو دیدند ،دوباره فرمانده پیامبر ترسید و گفت«:ما حریف مرحب نیستیم و تیراندازی هم
که میکنند.
حاال فرض کنیم که ما مرحب رو بزنیم ،اما درب به این گندگی رو چیکار کنیم؟!»
بچهها دروازه قلعه خیبر خیلی بزرگ بود.
چند تا آدم قوی ،به سختی فقط میتونستن در رو باز و بسته کنن و اصال نمیشد اون در رو از جاش تکون
داد.
پس اونها هم برگشتند پیش پیامبر.
پیامبر خدا گفتند":چی شد؟"
اونها گفتند«:یا رسول اهلل ،تیر میزدند ،سنگ پرتاب میکردند ،بعد هم مرحب اومد بیرون».
پیامبر گفتند«:خب مگه توقع چی داشتید؟ میخواستید در رو براتون باز کنن و بگن بفرمایید داخل؟!
معلومه که میجنگند ،شما هم باید باهاشون بجنگید دیگه».
اونها گفتند«:یا رسول اهلل ،از دست ما کاری برنمیاد و ما نمیتونیم».
پرچم رو دست کسی میدم که قطعاا پیروزه!!
پیامبر خدا گفتند«:نماز صبح فردا این پرچم رو دست کسی میدم که هم خدا رو دوست داره هم خدا اون رو
دوست داره.
هم رسول خدا رو دوست داره هم رسول خدا اون رو دوست داره.
فردا پرچم رو دست کسی میدم که قطعاا پیروزه».
اون شب مسلمونا همه خوشحال بودند و هرکی برای خودش پیشبینی میکرد و میگفت فردا من میرم و
برای خودشون خوشحال بودند.
ولی یه عدهشون گفتند«:نکنه پیامبر خدا منظورشون علی بن ابی طالب بود؟! علی که چشم درد داره و
نمیتونه از جاش تکون بخوره! پیامبر میخواد چیکار کنه؟»
خالصه بچهها...
نماز صبح شد و پیامبر پرچم رو آوردند و گفتند«:من امروز پرچم رو دست کسی میدم که مطمئنم حاضره
جونش رو بده ولی فرمان من روی زمین نیفته و هرجوری هست اون فرمان رو اجرا کنه».
مسلمونا همه به همدیگه نگاه میکردند و فکر میکردند پیامبر اونها رو میگه.
پیامبر گفت":من پرچم رو دست برادرم علی بن ابیطالب میدم".
مسلمونا گفتند«:آقا ،اون که چشم درد داره و اصال نمیتونه جلوی پاش رو ببینه!»
پیامبر خدا گفتند«:ایرادی نداره ،برید علی رو بیارید».
اونها رفتند تو خیمه امیرالمومنین و دیدند حضرت از چشم درد دارند به خودشون میپیچند و حتی
نمیتونند جلوی پاشون رو ببینند.
دست حضرت رو گرفتند و بردن پیش پیامبر.
پیامبر خدا یک نگاهی به امیرالمومنین کردن و دستی به سرشون کشیدند و بعد نشستند و گفتند«:علی
جان ،سرتو بذار روی پای من».
مسلمونا همه با تعجب نگاه میکردند ،با خودشون فکر میکردن ،پیامبر که چشم پزشک نبود و میخواد
چیکار کنه؟
پیامبر خدا بوسهای به چشم امام علی زدند و دو قطره از آب دهانشون رو به چشم ایشون زدن.
به عنایت خدا چشم امام علی(ع) خوب و حتی از روز اولش هم بهتر شد.
بچهها امام علی علیه السالم تا آخر عمرشون به خاطر همین کاری که پیامبر کردن دیگه چشماشون هیچ
وقت درد نگرفت.
بعد هم پیامبر گفتند«:علی جان بلند شو ،پرچم رو بگیر و برو قلعه رو فتح کن و برگرد».
امیر المومنین گفتند«:به روی چشم آقا جان ،هرچی شما بگید».
امیرالمومنین سوار بر اسب شدن و حمله کردن به طرف قلعه خیبر.
حمله کردند که یک مرتبه!...
ادامه قصه باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
یا علی مدد.
دلاوری در جنگ خیبر رایگان
ماجرای فوق العاده جذاب و شنیدنی کشتن مرحب و از جا کندن درب قلعه خیبر توسط امیر المؤمنین
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
بچهها قسمت قبل شروع جنگ خیبر و اتتفاققاتی که افتاد رو گفتم ،حاال ادامه ماجرا رو میخوام براتونن
بگم.
امیرالمؤمنین امام علی (ع) پرچم رو از دست پیامبر خدا (ص) گرفتند و بعد از اینکه از ایشون اجازه گرفتن،
سوار بر اسبشون شدن و با سرعت هر چه تمامتر به طرف قلعه خیبر حمله کردند.
یک نفر از مسلمونا فریاد زد و گفت«:ای علی کجا میری؟ بگذار سربازانت به تو برسند».
امیرالمؤمنین گفتند «:خودم یک تنه کار رو تمام میکنم».
امام علی رفتن جلو.
یهودیا دو مرتبه شروع کردن از باالی قلعه تیر اندازی کردن و سنگ زدن ،اما بچه ها امام علی مثل نفرای
قبلی جا رو خالی و فرار نکردن.
چرا بچهها؟
چون امیرالمؤمنین (ع) اعتقاد داشتن هیچ اتفاقی تو عالم نمیافته مگر اینکه خدا بخواد.
اگه قرار باشه تیری به من بخوره ،بذار بخوره ولی من دستور پیامبر رو روی زمین نمیگذارم.
نمیشه که بگیم تیر میاد ما فرار کنیم.
امیرالمؤمنین رفتن جلو و یکمرتبه در قلعه باز شد و برادر مرحب اومد.
برادر مرحب اسمش حارث بود.
مرحب ایندفعه گفته بود اینا که میترسن با من بجنگن ،داداش کوچیکش رو فرستاد و گفته بود تو برو
کارشونو بساز.
البته حارث هم خودش پهلوونی بود.
حارث تا اومد جلو شمشیرش رو کشید ،امیرالمؤمنین با یک ضربه شمشیر کارش رو ساخت.
رفتن به مرحب خبر دادن که مرحب نشستی تو قلعه؟! داداشت رو یکی از این مسلمونا کشته.
مرحب عصبانی شد ،شمشیرش رو برداشت از قلعه رفت بیرون ،چند تا از دورو بریهاش هم باهاش رفتن.
مرحب شمشیرش رو گرفته بود و فریاد زد«:من مرحبم ،همون قهرمانی که هر کسی رو که روبهروش ایستاد
رو کشته ،حاال چه کسی میخواد با من بجنگه؟! برق شمشیر من ،انسانها رو میکش چه برسه به ضرب
شمشیرم».
شروع کرد رجزخونی.
امیرالمؤمنین (ع) فرمودند«:من هم اون کسیام که مادرم نامم رو حیدر گذاشته».
تا اینو گفت ،یکمرتبه مرحب رنگش پرید دست و پاهاش شروع کردن به لرزیدن و در رفت توی قلعه.
یهودیا نگاه کردن گفتن ":چی شد؟ مرحب آبرومون رو که بردی چرا در رفتی؟"
بچهها مرحب یاد یه اتفاقی افتاد.
سالها پیش ،یک پیشگو به مرحب گفته بود«:ای مرحب تو در مقابل هرکس که بایستی و باهاش بجنگی،
پیروز خواهی شد و حریفت رو خواهی کشت ،اما بدان که روزی فردی در مقابل تو میایسته که نامش
«حیدر» هست ،اگر او رو دیدی هرگز باهاش جنگ نکن که اون کار تو رو خواهد ساخت».
مرحب اینو گفت ،دوستا و دورو بریاش گفتن«:بابا مرحب ،حیدر زیاده تو این عالم ،کی گفته این حیدر
همون حیدره؟! یک حیدر دیگهست.
الکی بهت گفتن ،تازه میخوای جا خالی کنی؟ آبرومون رو بردی .از فردا مضحکه بچهها میشی.
همه میخندن ،میگن مرحب که از میدون در رفت».
بچهها مرحب که اینو شنید ،دو مرتبه گول خورد و از قلعه رفت بیرون.
امیرالمؤمنین (ع) راه میرفتن ،رجز میخوندن؛
امیرالمؤمنین میگفتن«:کجاست اون کسی که با من بجنگه؟ کجاست قهرمان شما؟ این بود قهرمان شما؟»
مرحب رفت بیرون و فریاد زد«:من حریف تو هستم ،نامت حیدر است ،کارت رو میسازم».
مرحب حمله کرد به طرف امیرالمؤمنین (ع) ،امیرالمؤمنین (ع) هم شمشیرشون رو کشیدن.
یک ضربه شمشیر ،دو ضربه شمشیر ،حضرت شمشیرشون رو بردن باال یک ضربه به فرق سرش کوبیدن.
مرحب کالهخود داشت بچه ها ،کالهخودش دو تیکه شد و شمشیر توی کلهاش فرو رفت ،شمشیر چنان توی
کلهاش فرو رفت که حتی مرحب نتونست فریاد بزنه و افتاد روی زمین.
همه با تعجب نگاه میکردن.
واااای کی تونست مرحب رو بکشه؟! اصالً هیچکی باورش نمیشد.
ضربه امام علی (ع) مثل یک رعد و برق بود ،چنان خورد که مردم فقط برقش رو دیدن و بعد دیدن کله
مرحب دو تیکه شد افتاد رو زمین.
خدایا تو یاریم کن!
آقا اونا حسابی ترسیدن ،دویدن توی قلعهشون و درش رو بستن و همه پشت در ایستادن.
حاال کی میتونه در رو باز کنه؟
درهای این قلعههای قدیمی رو دیدین که یک چوبی رو پشتش میندازن که کسی نتونه بازش کنه؟
تازه این در اینقدر گنده بود که چهار ،پنج تا پهلوون فقط باید باز و بستش میکردن و امام علی هم که یک
نفری نمیتونست در رو باز کنه.
تازه اگه میخواست بیاد جلو در رو باز کنه از باال اینقدر تیر میزدن که کارش رو میساختن.
اما بچهها ،امیرالمؤمنین گفتن«:رسول خدا (ص) ،فرماندهی من ،بهم دستور داده این کار رو بکنم ،پس من
باید این کار رو بکنم ،خدایا تو یاریم کن».
حضرت رفتن به طرف در.
مسلمونا عقب ایستاده بودن و نگاه میکردن که علی میخواد چیکار بکنه؟ میخواد در رو هل بده؟
کم کم ،پنجاه نفر آدم پشت این در هستن ،علی میخواد چیکار کنه؟
امیرالمؤمنین(ع) رفتن جلو ،همه داشتن با تعجب نگاه میکردن ،یعنی چه نقشهای توی سرشه؟
امام علی دستشون رو گذاشتن زیر در ...با صدای بلند فریاد زدن و در رو از جا کندن.
همه با تعجب نگاه میکردن!!!!!
یک در بزرگ ،ده نفر آدم نمیتونستن تکونش بدن.
امیرالمؤمنین یک نفری در رو از جا کندن آوردن باالی سرشون.
مسلمونا با صدای بلند تکبیر میگفتن ،همه خوشحال شده بودن.
یهودیا تا این منظره رو دیدن گفتن«:وااااای ،این دیگه کیه؟ این دیگه از کجا اومده؟»
امیرالمؤمنین (ع) در رو کندن پرت کردن یک طرف و مسلمونا حمله کردن داخل.
بچهها...
یهودیا جرأت نکردن دیگه بجنگند.
اینقدر ترسیده بودن ،اوال که کی جرأت میکرد زیر اون تیر بارون بیاد جلو ،بعدم کی بود که مرحب رو
کشت؟
اصالً امکان نداشت کسی بتونه مرحب رو بکشه.
بعدم در قلعه رو چه جوری اینا از جا کندن؟!
بچهها ،یهودیا کال ترسواند ،همین االنم اسرائیلیها یهودیاند .اما بچهها ،یهودیا خوب و بد دارن ،اسرائیلیها
یهودیای بد هستن .یهودیای بد کال ترسواند.
اونا امیرالمؤمنین (ع) رو که دیدن حسابی ترسیدن ،همگی رفتن یه گوشه پناه گرفتن.
_تو رو خدا مارو نزنید ...تورو خدا به ما رحم کنید ...غلط کردیم ...غلط کردیم ....به ما رحم کنید...
امیرالمؤمنین (ع) به همراه سپاهشون وارد قلعه شدن ،دیدن یهودیا هیچ کدومشون نمیجنگن.
حضرت اونا رو دستگیر کردن ،برگشتن به طرف پیامبر خدا(ص).
تا چشم پیامبر (ص) به امیرالمؤمنین (ع) افتاد ،لبخندی زدن فرمودن«:علی جان ،کارای خوبت رو به من
گفتن .خبرت زودتر از خودت به من رسیده .میخوام بدونی که هم خدا از تو راضیه ،هم رسول خدا».
تا این رو پیامبر خدا گفتن ،یک مرتبه امیرالمؤمنین (ع) شروع کردن به گریه کردن.
پیامبر (ص) گفتن«:علی جان چرا گریه میکنی؟»
امیرالمؤمنین گفتن«:از خوشحالیه یا رسول اهلل ،خوشحالم که خدا و رسولش از من راضین ،من همه این
کارا رو کردم که شما فقط از من راضی باشید.
همه این کارا رو کردم که فقط لبخند رضایت شما رو ببینم».
بعد از این ،پیامبر خدا(ص) فرمودند«:پشت این قلعههای خیبر یک باغ بزرگ و سرسبز با کلی نخل(به
درختای خرما نخل میگن) هست .کی حاضره بره اونجا رو فتح کنه؟»
حسادت یاران
یارای پیامبر که دیدن دیگه کاری نداره و یهودیا اکثرشون تسلیم شدن ،شاید یک چند نفر دیگه توی این
نخلستونها باشن ،همگی اعالم آمادگی کردن.
یکی از یارای پیامبر که اسمش زبیر بود ،بلند شد و گفت« :یا رسول اهلل من امر شما را اطاعت میکنم».
پیامبر خدا گفتن«:این مأموریت مال تو نیست».
یک نفر دیگه اسمش سعد بود بلند شد گفت«:ای پیامبر خدا این مأموریت برای من هست».
پیامبر خدا گفتن«:نخیر این مأموریت برای شما هم نیست».
مسلمونا با تعجب نگاه کردند و گفتند« :خب پس کار کیه؟»
پیامبر خدا فرمودند«:این هم کار برادرم علی ابن ابی طالبه ،این کار رو هم باید علی انجام بده».
اما بچهها....
با این حرف پیامبر بعضیها خیلی به امام علی حسودیشون شد.
همین حسودی که تو دلشون اومد بعدها باعث شد یک کارایی بکنن ،یه تصمیمهایی بگیرن ،یه ظلمهایی
در حق امام علی (ع) بکنن که خودشون رو برای همیشه جهنمی و بیچاره کنن.
فقط یه حسودی کردنا!
فقط یه لحظه تو دلشون به امام علی (ع) حسودی کردن و گفتن«:چرا پیامبر اینقدر علی رو دوست داره؟
چرا اینقدر به اون اعتماد داره؟»
دلیلش واضح بود ها...
خوب دالوریهایی که امام علی (ع) کرده بودن رو که بقیه نکرده بودن.
زحمتهایی که امام علی (ع) کشیده بودن رو که بقیه نکشیده بودن.
پیامبر خدا هم امام علی رو دوست داشتند ولی اینا حسودی کردن.
خالصه بچهها....
امیرالمؤمنین به همراه سپاهی رفتن به طرف فدک مُنتها بچهها این قدر آوازهی حضرت پیچیده بود و
اینقدر ترس تو دل یهودیا افتاده بود که بدون هیچ جنگی فدک رو تونستند بگیرند ،بدون هیچ جنگی!
فدک که به دست پیامبر افتاد کلی ثروت به پیامبر رسیده بود.
خدای متعال جبرئیل رو فرستاد.
خب فدک رو پیامبر چهجوری خرج کنن؟ بدن به کی؟ تقسیم کنن بین کل مسلمونا؟ چیکار کنن؟
جبرئیل رفت پیش پیامبر و گفت«:یا رسول اهلل ،این باغ و تمام محصوالتش رو به خویشاوندان نزدیکت هدیه
بده».
پیامبر گفتن" :کدوم خویشاوندان؟
به همسرانم بدم؟ به فرزندانم؟ به پسرعموهام؟ به عموهام؟ به کی بدم؟"
_ این باغ رو به دختر خدیجه (س) یعنی فاطمهی زهرا (س) و فرزندانش تا روز قیامت هدیه بده.
پیامبر خدا(ص) هم همونجا دستور دادن و گفتن«:این باغ فدک قراره باشه برای فاطمه (س) و فرزندان
فاطمه تا روز قیامت.
هر چقدر محصول بده مال فاطمه و فرزندان فاطمه است».
اما بچهها ....اما بچهها...
همونطوری که توی قصه حضرت زهرا گفتم و در ادامهی این قصه براتون میگم چه ماجراهایی که سر این
فدک پیش نیومد و چه ظلمهایی که در حق حضرت فاطمهی زهرا(س) نشد.
اما بعد از ماجرای خیبر یک اتفاق بسیار خوب دیگه برای پیامبر و یارانش افتاد.
یک فتح بزرگ! یک پیروزی فوقالعاده!
ادامهی قصه و ماجراهای بعدی باشه برای بعد.
شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
ماجرای زن جاسوس رایگان
ماجرای زن جاسوسی🧝🏻♀ که میخواست، خبر حمله مسلمان ها به مکه🕋 را لو بدهد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای جنگ خیبر و دالوریهای آقا و موالمون امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) رو براتون
تعریف کردم و گفتم که حضرت چطوری یک نفری تونستن در قلعه خیبر رو از جا بکنن و در جنگ پیروز
بشن.
اما هنوز یک سال از ماجرای قلعه خیبر نگذشته بود که یک اتفاقاتی افتاد.
یه اتفاقاتی افتاد که باعث شد پیامبر خدا یه تصمیم بسیار مهم بگیرن ،این اتفاقات چی بود؟ باشه برای قصه
زندگی پیامبر.
اما تصمیم پیامبر چی بود؟!
پیامبر تصمیم گرفتن به همراه لشکر بزرگ و آماده از مدینه برن به طرف مکه!
که چیکار کنن؟!
که برن و مکه رو فتح کنن.
برن اونجا و بساط بتپرستی و شرک و گناه رو بردارن.
پیامبر خدا این تصمیم رو گرفتن و با مؤمنین و یارانشون مطرح کردن.
اما بچهها...
همیشه ...بین آدم خوبا ،آدمای بدی هستن که خودشون رو جا میزنند ،بهشون میگن نفوذی ،میگن
جاسوس.
بین یارای پیامبر هم یه نفری بود که یه جورایی نفوذی بود.
به قول خودمون ،دلش هنوز پیش کافران و مشرکا بود ،اونا رو بیشتر از پیامبر دوست داشت.
برای همین یه نامهای برای کفار نوشت ،برای ابوسفیان ،برای ابولهب ،بعدم داد دست یک کنیزی ،یک
خانومی و گفت «:اینو ببر بده اونجا به ابولهب و ابوسفیان».
اون خانوم نامه رو گرفت و راه افتاد بره به طرف مکه.
اصالً کسی کاری نداشت ،همه میتونستن برن و بیان و کسی اصالً کاری باهاشون نداشت.
اون خانوم هم راه افتاد و رفت.
هنوز از شهر مدینه خارج نشده بود که جبرئیل رفت پیش پیامبر و گفت«:یا رسول اهلل ،یه نفر از اصحابت ،یه
نامه نوشته برای مشرکین ،یه خانومی هم داره میبردش ،ای پیامبر خدا نذار که اونا نامه رو به مشرکین
بدن».
پیامبر خدا که این خبر رو از جبرئیل شنیدن رو کردن به امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) گفتن«:علی جان
همین االن به همراه زبیر ،پسر عمهت ،برین خروجی شهر مدینه ،یه خانومیه ،یه نامهای همراهشه ،اون نامه
رو بگیرین برای من بیارین.
فقط همین قدر بدونین که توی اون نامه برای مشرکین لو دادن که نقشه ما چیه؟! قراره به ما ضربه بزنن».
نامه دست من نیست!!!
امیرالمؤمنین به همراه زبیر ،راه افتادن و رفتن.
خروجی شهر مدینه بودن که اون خانوم رو دیدن.
تا اون خانوم رو دیدن امیرالمؤمنین گفتن«:ایست ،همونجا که هستی بایست».
زن تا این صدا رو شنید ،یکم ترسید ،وایستاد و گفت«:چی شده؟ من که کاری نکردم».
زبیر رفت جلو ،گفت«:ما از طرف پیامبر شنیدیم که شما یه نامهای همراهت داری ،مثل اینکه نامه رو داری
برای ابولهب و ابوسفیان و اینا هم میبری ،درسته؟!»
خانومه انکار کرد و گفت«:از ...از چه حرف میزنید!؟ بخدا چیزی دست من نیست ،به خدای یگانه قسم
میخورم هیچ چیزی در دست من نیست».
زبیر گفت«:دروغ نگو! نامه رو همین االن به من تحویل بده».
خانومه هم شروع کرد به گریه کردن و ناله زد ،گفت «:آخه چرا حرفم را باور نمیکنید ،بخدا هیچ چیز در
دست من نیست .من دروغ نمیگم ،حرفم رو باور کنید».
زبیر که اینو دید ،دلش یکم به رحم اومد.
دلش به رحم اومد و با خودش گفت«:خب داره راست میگه این خانومه ...نگاه ،داره گریه میکنه ،قسم
میخوره ،دروغ که نمیگه».
رفت پیش امیرالمؤمنین گفت«:علی ،بریم...دست این خانوم نیست».
امیرالمؤمنین گفتن« :چی میگی دست این خانوم نیست؟! بریم بگیریم ازش نامه رو».
گفت « :بابا کلی گریه کرد و قسم خورد ،گفت دست من نیست».
امام علی (ع) گفتن«:یعنی تو معتقدی که پیامبر الکی گفتن؟»
زبیر گفت«:نمیدونم ،شاید پیامبر اشتباه کردن».
امام علی (ع) گفتن «:یعنی تو فکر میکنی پیامبر اشتباه میکنن؟ جبرئیل اشتباه میکنه؟ خدا اشتباه
میکنه؟ واقعاً که!!»
امام علی (ع) رفتن جلو ،به زنه گفتن«:نامه رو تحویل بده بیاد».
زنه شروع کرد گریه ،زاری...
گفت« :ای خدا ،چرا باور نمیکنید ،من که دروغ نمیگم ،به خدا دست من نیست».
امیرالمؤمنین با عصبانیت بهش گفتن« :یا نامه رو همین االن به من میدی یا همینجا تو رو میکُشم».
زنه که دید ،اوه اوه اوه ،دیگه نمیتونه الکی و دروغ بگه.
بچهها ،فوراً دست کرد الی موهاش یه دونه نامه درآورد و داد به امام علی(ع)؛
بعد هم گریه کرد و گفت« :از من بگذرید ،بخدا من رو فریب دادن ،من که اهل این کارها نبودم .اون من رو
فریب داد و به این کار وادار کرد».
امیرالمؤمنین گفتن« :من نمیدونم ،بریم پیش رسول خدا ،ایشون در مورد تو قضاوت خواهد کرد».
امام علی (ع) اون خانوم رو بردند پیش پیامبر.
دشمن من و خودتان را دوست نگیرید!
پیامبر خدا رو کرد به اون خانم و گفت«:این نامه رو کی به تو داده؟»
زن گفت«:یا رسول اهلل ،خباب ،خباب نامرد این نامه رو به من داد و گفت که اون رو به دست ابولهب و
ابوسفیان برسونم».
پیامبر دستور دادن اون یارشون بیاد.
خباب تا اومد و زن رو دید ،یه مرتبه هل شد و گفت «:اشتباه کردم ،اشتباه کردم یا رسول اهلل ،من ....من...
من اشتباه کردم ،به من رحم کنید».
بچهها ،مسلمونا حسابی از دستش عصبانی شده بودند.
خبباب داشت با این کارش همهی مسلمونا رو به خطر مینداخت.
مسلمونا شروع کردن باهاش دعوا کردن ،هرکی بهش یه چیزی میگفت.
بعضیا میزدنش ،حتی یکی میزد پشتش ،یکی میزد تو سینهاش ،یکی میزد به پاش.
همه از دستش ناراحت بودند.
خباب رفت پیش پیامبر ،خودش رو انداخت رو دست و پای پیامبر ،گفت« :یا رسول اهلل ،به من رحم کنید،
من اشتباه کردم ...بیجا کردم ...غلط کردم ،به من رحم کنید».
پیامبر خدا (ص) گفتن«:بخشیدمت ،من تو رو بخشیدم ،اما باید منتظر بمونیم ببینیم صحبت خدا چیه! خدا
هم تو رو میبخشه یا نه!»
چند دقیقهای نگذشته بود که جبرئیل امین ،فرشته وحی ،نازل شد.
جبرئیل این آیهی زیبا رو بر پیامبر نازل کرد.
"بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
اَعوذ باللّه مِنَ الشَیطانِ الرَجیم
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِمَا جَاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ
یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِیَّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِی سَبِیلِی وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِی"
"به نام خدای بخشندهی بخشایشگر
ای کسانی که ایمان آوردید ،دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید ،شما نسبت به آنان اظهار محبت
میکنید ،در حالی که آنها به آنچه از حق برای شما آمده کافر شدهاند و رسول اهلل و شما را به خاطر ایمان
به خداوندی که پروردگار همهی شماست از شهر و دیارتان بیرون میرانند .اگر شما برای جهاد در راه من و
جلب خوشنودیم هجرت کردهاید".
اما بچهها ...این ماجرا همینجا تموم نشد.
عه ...ممکنه بگین که پیامبر نفوذیها رو شناسایی کردن ،اون زن رو هم گرفتن و بخشیدن ،پس چه اتفاقی
افتاد؟
این ماجرا باعث شد ،بیست و چند سال بعد ،زبیر با امام علی (ع) دشمنی کنه.
عه ...چه ربطی داره!؟
ربطش اینه که زبیر به امام علی (ع) حسودیش شد ،زبیر رفت جلو ولی نتونست دستور پیامبر رو اجرا کنه.
زبیر زود باور کرد ،ولی امام علی (ع) دستور پیامبر رو مثل همیشه اجرا کردن.
زبیر تو دلش به امام علی (ع) حسودی کرد ،خیلی حسودیش شد ،خیلی به قول ما لجش گرفت.
لجش گرفت که چرا این علی همه کار رو میتونه بکنه؟
علی چرا اینقدر زرنگه ،چرا اینقدر توانمنده ،چرا اینقدر به پیامبر ایمان داره؟ چرا من ندارم؟
از همونجا حسودی کرد و بیست و چند سال بعد جلوی امام علی (ع) ایستاد و جنگید و بعد هم کشته شد.
ماجرای جنگ زبیر باشه برای قسمتهای خیلی بعد...
خب بچهها...
تا قسمت بعد که داستان فتح مکه باشه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
ماجرای فتح مکه رایگان
ماجرای جالب و شنیدنی فتح مکه🕋 به دست سپاهیان اسلام
دلاوری ها در جنگ حنین رایگان
پیامبر خدا به همراه سپاهی بزرگ و مجهز به طرف قبیله هوازن رفتند که ناگهان... 😱😳
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجرای فتح مکه و ماجرای شکسته شدن بتهای داخل خونهی خدا به دستای پیامبر (ص) و
امام علی (ع) رو براتون تعریف کردم.
اما بچهها ،بعد از اینکه پیامبر خدا موفق شدن مکه رو فتح کنند و یهجورایی حجاز رو در دستشون بگیرن
یک سری قبایل و یه سری افرادی بودند که احساس خطر کردند.
آخه چرا احساس خطر کنن؟
با خودشون گفتن محمد حاال که به مکه حمله کرده و اونجا رو گرفت ،مقصد بعدی ماییم .پس ما باید زودتر
به اون حمله کنیم.
درحالی که پیامبر به زور نمیخواست مردم ایمان بیارند ،پیامبر که نمیخواستن به زور همه رو مسلمون
کنند.
اصالً پیامبر اینجور نبودند که بگن یا مسلمون میشین یا کلهتون رو میکَنم .نه بابا...
پیامبر میرفتن ،میگفتن«:با ما دشمنی نکنید ،با ما جنگ نکنید .حاال هرکی میخواد مسلمون بشه ،هرکی
هم نمیخواد مسلمون نشه اما باید اون مالیات و اون پوالیی که به دولت میدن رو به ما بدین ،چرا؟
چون ما میخواهیم برای شما برنامهریزی و نظم رو ایجاد کنیم».
اما یک قبیلهای بود به نام «هَوازن»
اونها وقتی که فهمیدن پیامبر مکه رو گرفته ،احساس خطر کردن با خودشون گفتن ،مقصد بعدی حملهی
پیامبر ماییم ،پس ما باید پیش دستی کنیم و به پیامبر حمله کنیم ،نباید وایستیم تا پیامبر به ما حمله
کنه...
خالصه...
اونا آماده شدن ،سپاهی رو جمع کردن که خبرش به گوش پیامبر رسید.
خبرش که به گوش پیامبر رسید ،پیامبر گفتن ،ما هم نمیگذاریم اونا اول به ما حمله کنن ،اجازه نمیدیم
اونا بیان تو مکه با ما بجنگن ،میریم به طرفشون.
پیامبر با یه لشکر دوازده هزار نفری که بعضی از این دوازده هزار نفر همون کسانی بودن که تازه ایمان آورده
بودند ،مثل ابوسفیان ...اینا هم تو لشکر پیامبر بودند.
دوازده هزار نفر راه افتادن و حرکت کردن و رفتند به طرف منطقهای که اون قبیله اونجا بود.
پیامبر خدا توی حرکت بودن و داشتن میرفتند ،به نزدیکای اون منطقه رسیدند که اذان صبح شد.
پیامبر خدا وارد یه درهای شدند ،یه درهای که برای رسیدن به اون قبیله باید ازش عبور میکردن.
تا پیامبر و لشکر مسلمونا رفتن توی دره ،کافرا و مشرکا که از قبل کمین کرده بودن ،حمله کردند.
کافران فریاد زدن و حمله کردند.
مسلمونا به خودشون اومدن دیدن از هر طرف دشمن داره حمله میکنه ،اونا پیشبینی نکرده بودن ممکنه
دشمن کمین کرده باشه.
از خدا و رسولش فرار میکنید!؟
کفار شمشیر میزدند و حمله میکردند.
اما بچهها دوباره مثل ماجرای جنگ احد ،خیلی از مسلمونا فرار کردند.
ابوسفیان که از همه جلوتر ،ابوسفیان بابای معاویه از همه جلوتر در رفت ،یه عده دیگه از مسلمونا هم بودن
که فرار کردن.
پیامبر خدا مونده بود با ده نفر...
از جمله اون ده نفر کیا بودن؟
آقای ما امیرالمؤمنین امام علی (ع).
امام علی (ع) با دالوری میجنگید ،هرکی حمله میکرد امام علی (ع) کارش رو با یک ضربه یا دو ضربه
شمشیر میساخت.
اما بچهها اونا از همه طرف حمله میکردن.
پیامبر خدا که متوجه شدند مثل اینکه مسلمونا دوباره مثل جنگ احد یادشون رفته که باید دین خدا رو
یاری کنن ،رو کردن به عموشون عباس.
گفتن «:عباس فریاد بزن و به همه بگو برگردن».
عباس عموی پیامبر صدای خیلی بلندی داشت ،برای همین فریاد زد و گفت«:ای مسلمانان کجا میرید؟ از
خدا و رسولش فرار میکنید؟ رسول خدا اینجاست ،برگردید ،برررگردید».
بچههاااا ...مسلمونا که این فریاد رو شنیدن عدهایشون برگشتن.
ده نفر یارای پیامبر شدند بیست نفر ،چند دقیقه بعد شدند سی نفر...
اما ....اما ...این ابوسفیان و یاراش و فامیالش یک کنار وایستاده بودن داشتن نگاه میکردند و با قهقه
میخندیدند.
خوشحال شده بودند بچهها...
خوشحال شده بودن پیامبر خدا دارن شکست میخورند.
ابوسفیان گفت«:سوگند به جان ابوسفیان که این شکست و ناکامی محمد و عقبنشینی اون تا دریا ادامه
خواهد یافت ،اینقدر اونا فرار کنن و برن تا به دریا برسند و اونجا غرق بشن ،هههه...هههه» ...
نفر بعدی یکی از دوستای ابوسفیان بود که با صدای زشتش گفت«:آره برادر ،دیگه تمام نقشهها و جادوهای
محمد باطل شده و امروز اون شکست میخوره ،من مطمئنم».
خالصه اونا یک کنار وایستاده بودن و خوشحالی میکردن.
بچهها ،اینا همونایی بودن که رفتن پیش پیامبر گریه و زاری کردن که ما رو نکشید.
پیامبر خدا بخشیدنشون ،حاال دومرتبه اینقدر بدجنس بودن که آرزوی مرگ برای پیامبر میکردند.
اما...
مسلمونا دوباره برگشتند ،یک جمعیت زیادی شدن و شروع کردن به جنگیدن.
ای جوونک نام تو چیه؟
خب بچهها ....از همه بهتر کی میجنگید؟
بله ،آقای ما امیرالمؤمنین امام علی (ع) این قدر خوب میجنگیدن که قبیلهی هوازن همه ترسیدن و فرار
میکردند.
میگفتن هرجایی که این مرد هست در برید وگرنه با یک ضربهی شمشیرش کارتون رو می سازه و جونتون
رو ازتون میگیره.
امام علی (ع) حمله میکردن و اونا رو میزدن و از جان پیامبر دفاع میکردن.
اما بچههااا...
دومرتبه مثل جنگای قبلی مشرکان و کافرا یک قهرمان و یک پهلوون داشتن که اونو فرستادن به میدون،
گفتن برو کار علی رو بساز ،این علی داره یکی یکیه ماها رو نابود میکنه.
پهلوون هوازن رفت جلو ،فریاد زد و گفت«:ای جوونک نام تو چیه؟ میبینم که یاران من رو میکشی!
به بتهایی که میپرستم سوگند ،کار تو رو خواهم ساخت».
حمله....
حمله کرد به طرف امام علی (ع).
بچهها امام علی(ع) یک شمشیر کشیدن؛ امام علی(ع) مرحب رو زده بودن ...عمربن عبدود و زده بودن ...این
نیم وجبی که دیگه کاری نداشت.
اون کافر با یک ضربه شمشیر حمله کرد ولی امام علی (ع) یه جا خالی دادن و یه ضربهی شمشیر زدن که
کار اون پهلوون کافر رو ساخت و افتاد روی زمین.
مشرکا حسابی روحیهشون رو باختند و بعدم د برو که رفتی ...در رفتند.
فرار پهلوان پنبهها و از دست دادن اموال
اما بچهها...
مشرکا یک کاری کرده بودن ،یک تصمیمی گرفته بودن که خودشون رو با این تصمیم بیچاره کردند.
اون تصمیم چی بود؟
گفتن«:ما تمام اموالمون ،زن و بچههامون و همهی اینا رو برمیداریم تا اگه یک وقتی خواستیم شکست
بخوریم به اینا نگاه بکنیم بجنگیم تا کشته بشیم».
یعنی چی؟
یعنی با خودشون گفتن ما یک کاری میکنیم که راه برگشت نداشته باشیم ،اگر محمد(ص) ما رو کشت زن
و بچههامون اسیرش بشن ،اموال ما هم مال او بشه.
برای چی این کار رو کردند؟
برای اینکه نیروهاشون انگیزه بگیرند ،برای اینکه نیروهاشون پرتوان برای حفظ اموال و زن و بچههاشون
بجنگن.
اماااا....
اونا در رفتند ،زن و بچههاشون هم اسیر شدن و کلی هم اموال مثل گاو و گوسفند و شتر دست پیامبر خدا
افتاد.
پیامبر خدا یه تصمیم خیلی مهم هم اینجا گرفتند.
گفتند ":این زن و بچهها با اینکه حق مائه که اسیرشون کنیم ،اما ما ازشون میگذریم و زن و بچهها رو
اسیر نمیگیریم ،ولی اموالشون رو برمیداریم".
برای چی؟
برای اینکه اونا زدند کلی از اموال ما رو نابود کردن ،ما هم اموالشون رو برمیداریم.
خالصه بچهها...
بعد از این جنگ بود که پیامبر خدا رفتند به طرف شهر طائف.
طائف کدوم شهره بچهها؟
همون شهری که پیامبر اولهای پیامبریشون به همراه امام علی (ع) رفتند تا مردم رو دعوت کنند ولی
بچهها با سنگ دنبال پیامبر کردن و اینقدر به پیامبر سنگ زدن تا پیامبر از شهرشون بیرون رفت.
پیامبر خدا رفتند به طرف اون شهر تا اونجا رو هم تحت حکومت اسالمیه خودشون در بیارند.
این داستان ماجراها داره که توی قصهی زندگی پیامبر براتون تعریف میکنم.
اما بچهها ...اما بچهها...
بعد از ماجرای این جنگ ،یک اتفاقی افتاد که پیامبر خدا خیلی ناراحت شدن ،خیلی زیاد.
یه نفر از یارای پیامبر یک کاری کرد ،یه آبروریزیای کرد که ماجراش باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
عذرخواهی کردن امام علی(ع) رایگان
ماجرای خرابکاری یک نفر از مأموران پیامبر(خالد بن ولید) و جبران کردن امام علی(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
پیامبر خدا موفق شدند توی جنگ حُنَین به پیروزی برسند و بعد هم رفتند و شهر طائف رو تحت حکومت
اسالمی گرفتند.
بعد از اون پیامبر افرادی رو فرستادند به طرف قبیلههای مختلف حجاز.
حجاز قبیلههای مختلفی داشت ،قبیلههایی که توی بیابون زندگی میکردند.
پیامبر افراد مختلفی رو میفرستادند تا اونا رو به طرف اسالم دعوت کنند.
بهشون بگن بیایین مسلمون شین ،مسلمون شین تا از برکات اسالم استفاده کنید تا خوشبخت و سعادتمند
بشین.
اما خب بعضیا نمیخواستن مسلمون شن زورکی که نبود.
آقا ما نمیخوایم مسلمون شیم.
ما اصالً اسالم رو دوست نداریم ،نمیخوایم ،چیکار باید بکنیم؟
پیامبر میگفتن«:اشکالی نداره ،اگه کسی نخواست مسلمون بشه ایرادی نداره ،اما باید یه پولی( مثل مالیات
امروز) به ما بده ،بهش میگفتن «جزیه».
برای چی بچهها؟ این جزیه رو چرا پیامبر میگرفتن؟
چون که اون کافرایی که قبول نمیکردن مسلمون بشن ،تو جنگا دیگه شرکت نمیکردند و از امنیتی که
مسلمونا ایجاد کرده بودن ،از نظمی که حکومت اسالمی برقرار میکرد استفاده میکردند ،برای همین باید یه
پولی رو به اسم جزیه به حکومت پرداخت میکردند.
خالصه بچهها...
یه روز پیامبر خدا ،یکی از این تازه مسلمونا که اسمش خالد بن ولید بود رو فرستادن به طرف یه قبیلهای.
پیامبر به خالد گفتن«:شما برو اونجا ،بهشون بگو مسلمون بشن ،دعوتشون کن.
اگه گفتن ما مسلمونیم ،خب زکات ازشون بگیر( .زکات یه مقداری از اجناس مثل گاو و گوسفند و گندم...
هست که دولت اسالمی میگیره و به فقرا میده) یک مقدار گاو و گوسفند رو به عنوان زکات بگیر ،بیار.
اما اگر گفتن ما نمیخوایم مسلمون بشیم ،بگو ایرادی نداره ،جزیه بدین .یه پولی بدین که ما امنیت رو داریم
برای شما برقرار میکنیم .اما اگر قبول نکردن و خواستن با شما بجنگن و شمشیر کشیدن ،باهاشون بجنگ».
خالد بن ولید هم راه افتاد و رفت به طرف اون قبیله .رفت و رفت و رفت تا به نزدیکیای اون قبیله رسید.
کینه و خصومت خالد
خالد که به اون نزدیکیها رسید ،یه مرتبه متوجه یه موضوعی شد.
متوجه چی شد؟
خالد یادش اومد اون قدیما توی زمان جاهلیت ،زمانی که مسلمون نشده بود ،اون زمان با این قبیله یه
مشکالتی با همدیگه داشتن.
یه دعواهایی ،یه خصومتهای شخصی با اون قبیله داشتن.
برای همین خالد رفت جلو شمشیر کشید.
اونا رفتن جلو گفتن«:سالم علیکم برادر؛ ما مسلمونیم».
خالد اصالً اعتنا نکرد ،گفت شما دارید دروغ میگید.
اگه راست میگید اسلحههاتون رو بدید به من.
سریع! سریع اسلحههاتون رو بدید به من!
اونا که این پیشنهاد خالد رو شنیدن با ناراحتی گفتن«:خالد؛ این چه حرفیه که میزنی ما مسلمونیم ،ما
میخواهیم زکات مالمون رو به تو بدیم .اسلحههای ما رو میخوای چیکار؟
ما میترسیم وقتی تو اسلحههای ما رو بگیری ،نامردی کنی بزنی کار ما رو بسازی .اسلحههامون رو بهت
نمیدیم».
خالد که اینو شنید گفت« :خیلی خب؛ باشه ».و برگشت.
اونا گفتن«:رفت چیکار کنه؟»
گفتن« :ولش کن ،پیامبر خدا که ما رو میشناسه ،پیامبر خدا ما رو اذیت نمیکنه».
من از اعمال خالد متنفرم!!
خالد برگشت ،اینام اسلحههاشون رو گذاشتن سر جاش و رفتن پی زندگیشون ،که یه مرتبه خالد با یه
لشکر بزرگ بهشون حمله کرد.
اونا تا اومدن به خودشون بیان ،خالد شروع کرد اونایی که میخواستن بجنگن رو کشت ،بقیهای هم که
تسلیم شدند رو دستگیر کرد.
بعدم کلی از اموال اینا رو برداشت و شکوند و خراب کرد و برگشت.
مأمور پیامبر بود بچهها ،ولی چون یه مشکل شخصی داشت چون قبالً با اینا دعوا کرده بود ،این کار رو کرد.
خالد برگشت ولی هنوز به مکه نرسیده بود که خبر کارش رو زودتر به پیامبر دادن.
گفتند«:یا رسول اهلل ،شما تو مکهاید ،خالد رفته خرابکاریای کرده که نگو و نپرس.
نمیدونید چه خرابکاریای کرده».
پیامبر خدا پرسیدن« :چی شده؟ ماجرا از چه قراره؟»
اونا هم برای پیامبر کاری که خالد کرده بود رو تعریف کردند.
خالد ،آبروریزی کرده بود بچهها ...چه آبروریزیای...
اون بندههای خدا مسلمون شده بودند ،تازه هم مسلمون شده بودند.
خالد رفته بود ،زده بود یه عدهایشون رو کشته بود ،یه عدهایشون رو اسیر کرده بود و یه عالمه از
اموالشون رو هم خراب کرده بود.
پیامبر خدا تا اینو شنیدن ،ناراحت شدند.
خیییییلی ناراحت شدند و رو کردند به خونهی خدا ،دستاشونو بردند رو به آسمون ،گفتن«:پروردگارا من از
اعمال خالد متنفرم ،تو میدونی که من ناراحتم ،تو خودت میدونی که من ناراحتم».
دلجویی از مردم
پیامبر رو کردند به امیرالمؤمنین ،به امام علی (ع) گفتن«:علی جان ،شما برو به سمت اون قبیله ،برو اونجا
دلجویی و عذرخواهی کن .از طرف من عذرخواهی کن .بعدم این طالها رو بگیر».
پیامبر کلی طال دادن به امام علی (ع).
_ « این طالها رو بگیر برو اونجا ،بگو به جای کسایی که کشته شدند ما دیهشون رو میدیم .هرچی هم از
اموالتون خراب شده ،هر چیزی حتی اگر اون کاسهای که میذاشتین جلوی سگاتون آب بخورن ،اون کاسه
حتی اگه شکسته ،پولش رو ما میدیم .برو دلجویی کنی علی جان».
امیرالمؤمنین گفتن«:چشم».
بچهها دقت کردین!
یک نفر دیگه خرابکاری کرده ،امام علی میرن کار رو درست کنن.
الهی قربونش برم که پیامبر خدا ،هر جا کاری نیاز داشتن که درست بشه ،خرابکاری دیگران قرار بود درست
بشه ،امام علی (ع) رو میفرستادند.
امام علی (ع) رفتند به طرف اون قبیله.
اون قبیله از دست پیامبر و یاراش حسابی ناراحت و عصبانی بودند.
تا چشمشون به امام علی (ع) افتاد گفتند «:مسلمانی یا کافری!؟
اگر مسلمانی بگو همینجا خونت را بریزیم».
امام علی (ع) گفتن«:آروم باشید ،آروم باشید .میخوام باهاتون صحبت کنم».
امام علی (ع) گفتن«:من از طرف پیامبر (ص) اومدم».
اونا با عصبانیت گفتن«:کدوم پیامبر! اون به ما ظلم کرد».
امام علی گفتن«:پیامبر خدا از دست خالد و کاری که کرد ،عصبانی و ناراحت شدند.
پیامبر منو فرستادن که از شما عذرخواهی کنم».
اونا گفتن«:عذرخواهی دیگه فایده نداره ،کلی از اموال ما نابود شد .برخی از مردان ما کشته شدن».
امام علی (ع) گفتن«:باشه! من عذر میخوام! خالد غلط کرد ،خالد اشتباه کرد.
من دیهی کسایی که کشته شدن رو آوردم بدم.
از طرف دیگه هرچی از اموالتون خراب شده بیایین به من بگید .هرچی ،حتی اگر یک نفر کاسهی سگش
که توش آب میخوره (خیلی چیز بیارزشیه بچهها ...یه کاسهی سگ).
این کاسهای که سگتون توش آب میخورده اگه اون هم شکسته بیاد به من بگه میخوام پولش رو بدم».
اونا که اینو شنیدن ،گفتن«:واقعاً تو رو محمد فرستاده؟»
امام علی (ع) گفتن«:بله ،من رو پیامبر فرستادن ،حاال هرکی ،هرچی از اموالش خراب شده به من بگه. .
تعداد کشتههاتونم به من بگید».
اونا که خوشحال شده بودند ،شروع کردند به آمار دادن.
البته بچهها بعضیهاشون الکی زیادترم گفتن ،یه چیزایی که خراب نشده بود رو هم گفتن.
امام علی (ع) هم متوجه شدن ولی گفتن اشکال نداره.
اشکال نداره بذار پول اینا رو بدیم .تا اینا دلشون از اسالم و پیامبر راضی بشه.
خالصه بچهها...
امیرالمؤمنین (ع) تونستند با یه اخالق خوب و با یه پولی که به اینها دادن و از دلشون درآوردند ،خرابکاری
که خالد بن ولید کرده بود رو جبران کنند.
اما بچهها...
این تنها مأموریت امام علی (ع) نبود ،امام علی (ع) چند تا مأموریت دیگه هم از طرف پیامبر رفتند که
قصهاش باشه برای قسمتهای بعد.
تا قسمتهای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
ماجرای حدیث منزلت رایگان
رسول خدا(ص) فرمودند: ای علی جان، تو برای من، مثل هارون برای موسی هستی.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
بعد از اینکه پیامبر خدا موفق شدند کل حجاز رو در دست بگیرن و کلی از مردم عربستان رو مسلمون
کنن ،اقدام به یک کاری کردن.
پیامبر شروع کردن به نوشتن نامههایی برای رؤسای کشورهای دیگه.
مثال برای کجا ؟
مثال برای پادشاه ایران.
دیگه برای کجا ؟ برای پادشاه روم.
دیگه برای کجا ؟ برای پادشاه یمن.
برای جاهای مختلف پیامبر نامه نوشتن و توی نامهشون از اونا دعوت کردن بیاید و مسلمون شید ،تا شما هم
خوشبخت بشین.
البته ،برخی از اونا نامه رو پاره کردن ،مثل پادشاه ایران.
برخی دیگه هم گفتند«:چه جالب ،حاال روی اون ،فکر میکنیم».
اما نامهی پیامبر ،یک پیام دیگه هم درون خودش داشت.
چه پیامی؟
پیام اینکه یک قدرتی به وجود اومده به نام اسالم و عربستان یا حجازِ اون زمان تحت حکومته اسالم هست
و این میتونه در آینده تبدیل به یکی از بزرگترین قدرتهای دنیا بشه.
بچهها اتفاقا ،دقیقا همینطور هم شد.
چند سال بعد ،چند سال بعد از رحلت پیامبر ،کلی از مناطق دنیا تحت حکومت اسالم دراومده بود.
از جمله :ایران و بخشهایی از روم ،یمن و حتی تا آفریقا.
همهی اینها تحت حکومت اسالمی بود.
پادشاه روم که متوجه نامهی پیامبر شد و متوجه شد یک قدرت جدیدی داره به وجود میاد ،آماده شد تا بره
با مسلمونا بجنگه و کار اسالم رو همون اول تموم کنه.
البته بچهها ،یهودیهایی هم که رفته بودن به روم بیتاثیر نبودن.
پیامبر خدا وقتی این یهودیها رو از مدینه اخراج کردن و انداختن بیرون ،خیلی از اونا رفتن منطقهی
شامات.
شامات شامل منطقهی سوریه و ترکیه و چند تا کشور بود.
یهودیها رفته بودن اونجا.
جایگاهتون تو جهنمه!!
یهودیها ،کلی از پیامبر بد گفته بودن
کلی حرفهای بد زده بودن و پادشاه روم رو ترسونده بودن که اگر همین اول کار ،کارِ اسالم رو نسازی،
بدون که قدرتمند میشه و یک روزی میاد حکومت رو از شما میگیره.
اونها هم احساس خطر کردن و آماده شدن و یک سپاهی رو آماده کردن که با مسلمونا بجنگن.
خبر به گوش پیامبر رسید.
پیامبر خدا دستور دادن مسلمونا همگی حاضر شین ،همگی راه میافتیم میریم به طرف شام.
خیلییی راهه بچهها ،خیلیییی.
همین االن برین تو نقشهتون نگاه کنین ،از مکه و مدینه تا سوریه و ترکیه چقدر راهه!
برای همین یک عدهای از مسلمونا که منافق بودن ،آدم بدها بودن ،در ظاهر مسلمون شده بودن ولی تو .
دلشون مسلمون نبودن ،با قلبشون مسلمون نشده بودن و فقط الکی گفته بودن «اشهد ان ال اله اال اهلل»
شروع کردن فتنه کردن.
اونا شروع کردن حرفهای بیخود زدن.
یک عدهایشون میگفتن«:من مطمئن هستم که این محمد میخواد جونِ همه ما را بگیره وگرنه کدوم آدم
عاقلی توی این گرمای تابستون دستور میده آمادهی جنگ بشید؟
اون هم به کجا؟ به روم! منطقهای به اون دوری!»
یک نفر دیگهشون میگفت«:آره برادر ،آره! من هم با تو موافقم.
این محمد انگار نه انگار؛ خودش نخلستون نداره نمیدونه خرماهامون رسیده باید اونا رو بچینیم ،بعد میگه
بریم بجنگیم .برو بابا»...
آره بچهها ،با هم نشستند و این حرفهای زشت رو نسبت به پیامبر میگفتن.
اصال و ابدا خجالت هم نمیکشیدن.
اما بچهها ،خدای متعال چندین آیه نازل کرد.
آیاتش همین االن تو سورهی توبه موجوده.
چندین آیه نازل شد که اونا رو توبیخ کرد ،اونا رو دعوا کرد خدا.
خدا بهشون گفت«:جایگاهتون تو جهنمه اگر با پیامبر همراهی نکنینها؛ حواستون باشه!»
به هر صورت یک لشکر بزرگ آماده شد که برن به جنگِ با رومیها.
بچهها ،پیامبر خدا این مرتبه به خِالفِ دفعههای قبل ،گفتن":علی جان ،برادرم ،تو جای من تو شهر بمون،
الزم نیست ایندفعه تو با من بیای".
چرا بچهها؟
چون همون منافقا ،همینهایی که حرفهای بد رو زده بودن ،طبیعتا با پیامبر به جنگ نرفتن.
اونا تو شهر مدینه مونده بودن و امکان داشت دست به خرابکاری بزنن.
نقشهی اینکار رو هم داشتن ها.
نقشه داشتن پیامبر که رفت ،سپاه مسلمونا که دور شدن ،یک توطئه کنن و مدینه رو دستشون بگیرند و
بعد زن و بچههای پیامبر رو اسیر کنن.
از طرفی دیگه هم برن به جنگ با پیامبر.
رومیها از اونور ،این منافقها هم از اینور کارِ پیامبر و بسازن.
پیامبر خدا گفتن«:علی جان؛ تو بمون توی شهر مدینه»
محمد دیگه علی رو دوست نداره!!!
خب ،چرا پیامبر از امام علی خواستن تو مدینه بمونه؟
چون وقتی علی بمونه ،خیال پیامبر راحته.
پیامبر مطمئن هستن که امام علی (ع) شونه خالی نمیکنه.
امام علی جا رو برای توطئهی هیچکسی باز نمیکنه ،نمیزارن اونا هیچ غلطی بکنن.
امام علی(ع) مثل همیشه گفتن«:اِی به روی چشم یا رسول اهلل ،هرچی شما دستور بدین ،من حرف گوش
کنِ شمام .وقتی شما دستوری بدی من هیچ نظری نمیدم».
ولی بچهها ،منافقا که دیدن اوه اوه اوه پیامبر رفت اما جای خودش علی رو گذاشت.
علیِ خیبر شکن ،علیای که عَمرو بنِ عبدِوُد رو کشته ،این علیای که هرکی اومده جلوش ،کارش تموم شده.
پیامبر رفت و علی رو گذاشت ،اونا حسابی ترسیدن و شروع کردن حرفهای بیخود زدن.
مثال رفتن پیش امام علی ،میگفتن« :ها ها ها ها ها! چی شده علی؟ چرا محمد تو رو با خود نبرد؟ نکنه که
دیگه تو رو دوست نداره؟ هه هه هه هه هه»
یک نفر دیگهشون میرفت بین مردم فریاد میزد و میگفت« :ای مردم ! آگاه باشید و بدونید که محمد دیگه
علی رو دوست نداره.
اگه میگین؛ چرا این حرف رو میزنم؟
چون اون رو با خودش به جنگ نبرد ،چه دلیلی از این بهتر؟»
خالصه ،اینا باز هم شروع کردن حرفهای بیخود زدن.
امام علی که دیدن اونا دارن این حرفای الکی رو میزنن ،آبروشون و تو شهر میبرن ،تصمیم گرفتن سوار
اسبشون بشن ،برن به طرف پیامبر.
تو برای من مثل هارونی برای موسی!
هنوز پیامبر از شهر مدینه خیلی دور نشده بودن.
امام علی رفتن به طرف پیامبر و گفتن«:یا رسول اهلل! شما که رفتین ،این منافقا این حرفها رو میزنن.
پشت سر شما این حرفها رو میگن که شما دیگه من و دوست ندارین ،برای همین من رو نبردین.
میخوام شما یکپیغام بدین تا من به اونا بگم».
میدونین پیامبر خدا چی گفتن؟
پیامبر خدا گفتن«:علی جان به این حرفای اینها اعتنا نکن.
به حرفهاشون گوش نده.
تو برای من مثل هارونی برای موسی ،جایگاه تو اینجوریه.
تو برادر منی ،تو جانشین منی.
تنها تفاوت تو با هارون اینه که هارون بعد از موسی پیامبر بود ،ولی تو بعد از من پیامبر نیستی.
واِال تو مثل هارونی».
(حاال انشاءاهلل بچهها قصهی حضرت موسی رو براتون تعریف میکنم تا متوجه شین پیامبر چی گفتن).
امام علی برگشتن به طرف مدینه و پیغام پیامبر رو به اونا گفتن.
وقتی امام علی این پیغام رو گفتن ،اونا دیگه همگی دهنهاشون رو بستن و نشستن سر جاشون.
بعدا بچهها این حدیث معروف شد به «حدیث منزلت»
منزلت یعنی :جایگاه.
یعنی حدیث جایگاه امام علی.
جایگاه امام علی کجائه؟
امام علی برای پیامبر ،مثل هارونن برای موسی.
چه جایگاه بزرگی! چه جایگاه واالیی!
خالصه بچهها ،پیامبر خدا رفتن به این جنگ ،کلی اتفاقات افتاد و کلی ماجراها پیش اومد.
پیامبر برگشتن و توی راه برگشت هم کلی اتفاقات افتاد.
مثال عده از این منافقا که تو لشکر پیامبر بودن ،نقشه کشیدن ،توطئه کردن تا پیامبر خدا رو ترور کنند.
پیامبر رو بکشن اما موفق نشدن.
ولی قصههاش باشه برای داستان زندگیِ پیامبر.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
قصه آیه مباهله رایگان
ماجرای بحث و جدال مسیحی های نجران با رسول الله و قصه مباهله(مباهله دیگه چیه🤔)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجروی نامههایی که پیامبر خدا به پادشاهان مختلف دنیا فرستادن رو براتون تعریف کردم.
نامههایی که توش پیامبر ،اونا رو دعوت کرده بودن تا مسلمون بشن ،تا خوشبخت و عاقبت بخیر بشن.
مثالً برای پادشاه ایران ،برای پادشاه روم و برای چندین پادشاه دیگه هم نوشته بودن.
اما بچهها پیامبر عالوه بر اینکه برای پادشاهان نامه نوشتن ،برای شخصیتهای مذهبی بزرگ هم نامه
نوشتن ،مثالً برای بزرگِ مسیحیان.
پیامبر برای بزرگترین شخصیت مسیحیها هم نامه نوشتن و اون رو دعوت کردن تا مسلمون و خوشبخت
بشه.
اما ....اما ...اون که نامهی پیامبر رو دید و خوند ،با تعجب به اطرافیانش گفت «:این نامهی کیه دیگه؟
کیه که ادعا میکنه پیامبر آخرالزمان هست و میگه آخرین پیامبره.
مگه قرار بود بعد از عیسی پیامبری بیاد؟! من که حرفش رو باور نمیکنم.
اما شما سه نفر به طرف مدینه برید و با اون صحبت کنید و سخنانش رو بشنوید و بعد برای من بازگو کنید.
شماها برید».
تو حاضری بیایی با ما مباهله کنی؟
خالصه...
سه نفر از بهترین شاگردان و بهترین یارانش رو فرستاد به طرف مدینه.
اونا رفتن و رفتن ،چند روزی تو راه بودن ،باالخره از یمن تا مدینه خیلی راه بود.
چند روزی تو راه بودن تا اینکه رسیدن به شهر زیبای مدینه.
وقتی رسیدن به شهر مدینه رفتن پیش پیامبر؛ به پیامبر سالم کردن.
پیامبر خدا با سردی بهشون سالم کردن ،یه سالم خیلی سریع کردن و رد شدن.
اونا دوباره گفتن ":ای محمد! ادعای پیامبری داری! اومدیم ازت سؤال بپرسیم".
پیامبر بازم جوابشون رو ندادن ،بازم رد شدن.
اونا گیر دادن ،گفتن«:ما باید با شما صحبت کنیم».
پیامبر گفتن«:باشه من مشکلی ندارم ولی شما اومدین که مچگیری کنید .نیومدین که هدایت بشید،
نیومدین که حرف درست رو بشنوید ،اومدین الکی از من ایراد بگیرید .بفرمایید».
شروع کردن با پیامبر بحث و گفتگو و در مورد حضرت عیسی بیشتر بحث میکردن.
میگفتن«:نظر شما در مورد حضرت عیسی چیه؟ آیا شما او رو ،فرزند خدا میدونید یا خیر؟»
پیامبر میگفتند «:معلومه که نه! حضرت عیسی بندهای از بندههای خدا بود که چون خیلی بندهی خوبی
بود ،چون خیلی به حرفای خدا گوش میداد ،خدا اون رو به عنوان پیامبر خودش انتخاب کرد .واالا اینکه
بگیم بچهی خداست ،این حرفا چیه؟ اصالً ما این حرفا رو قبول نداریم».
اونا گفتن«:یعنی شما میگید عیسی بچهی خدا نیست؟ پدر او خدا نیست؟»
پیامبر گفتن«:قطعاً ما اینو میگیم ،ما اصالً قبول نداریم این حرفای شما رو ،این حرفای شما رو ما اصالً
شرک میدونیم».
بعد هم پیامبر چند تا آیه از آیههای سورهی مریم رو براشون خوندن.
ولی بچهها اونا اصالً و ابداً قبول نمیکردن.
میدونید دیگه ،گاهی اوقات آدم میخواد یه چیزی رو قبول کنه ولی گاهی اوقات اصالً اصالً ،نمیخواد.
ما ایرانیا یه ضرب المثل داریم میگیم آدمی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی آدمی که خودش رو زده به
خواب نمیشه .اینو اصال نمیتونی بیدار کنی.
اینا اینجوری بودن اصالً نمیخواستن قبول کنن.
پیامبر هر چی دلیل برای اونا میآوردن هر چی آیههای قرآن میخوندن قبول نمیکردن که نمیکردن.
آخر سر یکی از اینا گفت«:به نظر من که تنها راه حل مباهله است و الغیر».
مباهله یعنی اینکه ما دو گروه بنشینیم و به خدا بگیم خداوندا هر کسی که اشتباه میگه ،دروغ میگه رو
نابود کن .اینطوری حق معلوم میشه.
پیامبر گفتن«:ایرادی نداره قبوله ،من حاضرم».
اونها گفتن« :واقعا تو حاضری محمد! تو حاضری بیایی با ما مباهله کنی؟ چگونه جرأت میکنی؟»
پیامبر گفتن«:من به حرفم مطمئنم .اینا آیههای قرآنه که خدا به من گفته.
من خودم که نمیگم .پس بیایین ،بیایین مباهله کنیم».
اونا گفتن«:باشه ،قرار ما فردا .فردا بعد از نماز صبح شما .اون موقع مباهله میکنیم .قبوله؟»
پیامبر گفتن«:قبوله»
خدا تک تکشون رو نابود میکرد!!!
بچهها ،فردا شد.
پیامبر خدا به همراه آقای ما امام علی (ع) و حضرت فاطمه زهرا (س) و امام حسن و امام حسین (ع) رفتند
سر قرار.
مسیحیا که دیدند پیامبر با یک خانم و آقا و دو تا بچه اومدن تعجب کردن.
اونا به چند تا از مسلمونا گفتن «:اینها دیگه کین؟ ما که اینها رو نمیشناسیم .اینها رو به ما معرفی کنید».
یکی از مسلمونا گفت«:آقایی که کنار پیامبره علی بن ابی طالب ،پسر عمو و داماد پیامبر و البته از همه کس
پیش پیامبر عزیزتره ،پیامبر اون رو از همه بیشتر دوست داره.
اون خانوم فاطمه زهرا (س) ،دختر پیامبره و همسر علی بن ابی طالب.
اون بچهای که بغل پیامبره ،حسین پسر کوچیک علی و فاطمه هست و اون بچهای که پیامبر دستش رو
گرفتن داره روه میره ،حسنه .این دو تا داداشن».
اونا که اینو دیدن یه مرتبه تعجب کردن.
تعجب کردن و رو کردن به همدیگه و گفتن«:عجیبه ،خیلی عجیبه ...این محمد با خانوادهی درجه یکش
اومده ،یعنی اون خیلی به نظر خود مطمئن هست که اینها رو آورده وگرنه که اونها رو آورده تا نابود کنه».
یکی دیگهشون گفت«:آره برادر ،آره نظر من هم همین هست ،به نظرم محمد خیلی به مسیری که داره
مطمئن هست».
بچهها پیامبر خدا به همراه حضرت فاطمه (س) ،امام علی (ع) ،امام حسن(ع) و امام حسین (ع) رفتند.
یکی از این مسیحیا گفت«:ای محمد! ما دیگه با تو مباهله نمیکنیم.
ما به تو ایمان آوردیم ،تو راست میگی حق با تو هست».
پیامبر گفتن«:چی شد؟ قرار بود مباهله کنیم».
اونا گفتن«:ما مطمئنیم تو راست میگی .آخه آدمی که راست نمیگه که خانوادهاش رو نمیاره.
تو دخترت ،دامادت ،حسن و حسین نوههات رو آوردی .ما مطمئن هستیم که تو راست میگی و ما اشتباه
کردیم ،دیگه مباهله نمیکنیم».
پیامبر خدا گفت«:خدا رو شکر».
بعد پیامبر رو کردن به یارانشون و گفتن«:ای یاوران من اگه اینا از این مسیر غلطی که اومده بودن
برنمیگشتن و مباهله میکردن ،خدا تک تکشون رو نابود میکرد .شانس آوردن ،شانس آوردن که مباهله
نکردن».
بچهها بعد از این ماجرا ،بعد از این اتفاق ،یه آیهی قرآن نازل شد ،یه آیهی بسیار زیبا.
آیهای که میفرمود:
" فَمَن حاجَّکَ فیهِ مِن بَعدِ ما جائَکَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدْعُ اَبنائَنا وَ اَبنائَکُمْ وَ نِسائَنا وَ ئِسائَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ
اَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعنَةَ اللِ عَلى الکاذِبینَ".
بچهها...
بعد از اینکه ماجرای مباهله پیش اومد ،پیامبر خدا ،امام علی (ع) رو فرستادن یمن.
فرستادن یمن تا حضرت علی ،اونجا اسالم رو تبلیغ کنند و اسالم رو به مردم یمن آموزش بدن.
اما قصهش باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
سفر امام علی به یمن رایگان
ماجرای جالب و شنیدنی سفر امام علی(ع) به یمن و مسلمان شدن مردم یمن توسط ایشان
بخشش در نماز رایگان
تا حالا میدونستین امام علی(ع) توی نماز انگشترشون رو به فقیر دادن؟! (ماجرای کاملش رو شنیدین تا حالا🤔🙄)
غدیر خم رایگان
پیامبرخدا(ص) سه شبانه روز، تمامی مسلمان هارا در غدیرخم نگه داشتند تا مهم ترین پیغام خدا را به آنها برسانند.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ماجرای زکات دادن امام علی(ع) و بخشش ایشون در رکوع نماز رو براتون تعریف کردم و گفتم
که بعد از اون اتفاق ،یک آیهی شریفه و بسیار زیبا در شأن و مقام امام علی(ع) نازل شد.
بچهها...
بعد از اون ماجرا امام علی به همراه سایر مسلمونا مشغول انجام اعمال حج شدند.
اعمالی که پیامبر خدا از طرف جبرئیل یاد میگرفتند و انجام میدادن و به مسلمونا هم آموزش میدادند.
همین اعمال حج واجب االن ما.
پیامبر خدا اعمال رو به طور کامل و دقیق انجام دادند و دونه به دونهش رو برای مسلمانان توضیح و بهشون
یاد دادن.
پیامبر ،یه حرفی هم زدن که خیلی خیلی باعث ناراحتی امام علی شد و دل امام علی خیلی با این حرف
شکست.
میدونید پیامبر خدا چی گفتند که انقدر امام علی(ع) ناراحت شد؟
پیامبر گفتند«:ای مسلمونا این آخرین حجی هست که من با شمام و دیگه بعد از این با شما حج نمیام».
میدونید معنی این حرف پیامبر چی میشه بچهها؟
معنیش اینه که من به زودی قراره از دنیا برم.
امام علی(ع) که عاشق پیامبر بودن و تو دنیا پیامبر رو از همه بیشتر دوست داشتن ،تا این رو شنیدند خیلی
دلشون گرفت.
اسم اون حج رو پیامبر گذاشتند "حجة الوداع" یعنی "حج خداحافظی".
خالصه...
مسلمونا اعمال حج رو پشت سر پیامبرخدا کامل و دقیق انجام دادند و بعد از اون هر کسی برگشت به طرف
سرزمین خودش.
پیامبر هم به همراه اهل مدینه راه افتادند به طرف شهرشون ،یعنی شهر مدینه.
پیامبرخدا هنوز اوایل راه بودند و خیلی دور نشده بودند که یک مرتبه در یک منطقه بسیار خوش آب و هوا
به نام غدیرخم دستور دادند که همه همینجا بمونید.
اونجا یک برکهای بود به نام غدیر خم.
پیامبر فرمودند":اینجا هم آب هست هم چند تا درخت ،همین جا بمونید".
مهمترین اتفاق قراره بیفته!!
مسلمونا گفتند«:چی شده یا رسول اهلل؟ چرا باید اینجا بمونیم و نریم به مدینه؟»
پیامبرخدا گفتند«:خودتون که میمونید هیچ ،به اونایی که جلوتر رفتند بگید ،برگردند و صبر میکنیم اونایی
که عقب موندن هم به ما برسند.
به مسلمونایی که جاهای دیگه هم رفتند ،بگید همه بیان اینجا».
مسلمونا و یاران پیامبر تعجب کردند و گفتند«:یا رسول اهلل ،اتفاقی افتاده؟ خبری شده؟»
پیامبر گفتند«:مهمترین اتفاق قراره بیفته».
_ چه اتفاقی؟
پیامبر گفتند«:خودتون خبردار میشید ،جبرئیل اومد و بهم گفته یا رسول اهلل ،خداوند پیغامی برای مسلمونا
داره که اگه بهشون نگی انگار تا حاال هیچی نگفتی!»
مسلمونا گفتند«:وای! چقدر این پیغام مهمه».
پیامبر گفتند«:بله ،مهمترین برنامه و دستور اسالم رو میخوام اعالم کنم .همه باید بیان و بشنوند».
مسلمونا همه تعجب کردند و گفتند":چه اتفاقی افتاده؟ چه خبر و مسئلهایه که مهمترین مسئله هست؟ چه
دستوریه که اگه پیامبر به مسلمونا نگند ،انگار هیچی از اسالم رو نگفتند؟!"
خالصه...
مسلمونا سه روز صبر کردن تا همه از اطراف جمع بشن.
زمانی که قرار بود پیامبر خبر بسیار مهمشون رو به مسلمونا بدن ،فرا رسید.
علیبنابیطالب جانشین ،وصی و امام بعد از منه
پیامبر خدا دستور دادند جهاز شترها رو (به بار شترها جهاز میگن) روی هم بریزید چون میخوام برم باال که
بتونم همه رو ببینم و صدام به همه برسه.
مسلمونا گفتند به روی چشم و بار شترهاشون رو ریختند روی همدیگه و مثل یک تپهی کوچیک شد.
پیامبر رفتند باالی اون ایستادند و شروع کردند به سخنرانی و فرمودند«:حمد و سپاس برای خدایی که یگانه
هست .خدایی که از همه قویتره.
مهربونترین خدایی که به وقتش بعضیها رو ادب و تنبیه میکنه.
خدایی که هیچ بچه ای نداره».
پیامبر خدا بعد از اینکه چند دقیقهای با عبارتهای بسیار زیبا و جملههای قشنگ در مورد خدا صحبت
کردند و حمد و ستایش خدا رو به جا آوردند و خدا رو شکر کردند؛
فرمودند":ای مردم ،چند روز پیش آیهای بر من نازل شد که میفرمود:
۞یَا أَیُّهَا الرَُّسول بَلُّغْ مَا أنْزلَ إلَیْکَ منْ رَبُّکَ ۖ وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَُّغْتَ رسَالَتَه ۖ وَاللَُّه یَعْصمکَ منَ النَُّاس ۖ
إنَُّ اللَُّهَ لَا یَهْدی الْقَوْمَ الْکَافرینَ۞ (آیه ۷۶سوره مائده)
معنای آیه این میشه بچهها...
"ای پیامبر خدا اون پیغامی که بهت گفتیم رو به مردم برسون و اگر که این کار رو نکنی انگاری که هیچ
کاری تا حاال نکردی و هیچ پیغامی به مردم ندادی و پیامبر این رو بدون که خدا تو رو از دست مردم و
بدیهایی که قراره بهت برسه حفظ میکنه".
مردم این آیه رو شنیدند و گفتند «:این پیغام مهم چیه یا رسول اهلل؟!»
پیامبر خدا گفتند«:جبرئیل سه بار اومد و گفت که خداوند به من دستور دادند ،من امروز در جمع شما به
هر کسی ،هر سیاه و سفیدی ،هر زن و مردی و هر پیر و جوانی اعالم کنم که علی بن ابیطالب جانشین و
وصی من و امام بعد از منه .جایگاه علی نسبت به من مثل هارونه برای موسی».
ای مردم...
آیه "انما ولیکم اهلل و رسوله و الذین آمنو "...این در شأن علی اومد.
علی بود که در رکوع انگشترش رو هدیه داد و زکات داد.
{ ۞إنَّمَا وَلیُّکم ٱللَّه وَرَسولهۥ وَٱلَّذینَ ءَامَنواْ ٱلَّذینَ یقیمونَ ٱلصَّلَوۖةَ وَیؤۖتونَ ٱلزَّکَوۖةَ وَهمۖ
رَۖکعونَ۞(آیه 55سوره مائده)
{اى مؤمنان ،یاور و سرپرست شما تنها خدا و پیامبرش و کسانى هستند که ایمان آوردهاند ،همان کسانى
که نماز را به پا مىدارند و در حال رکوع زکات مىدهند}.
مردم که این رو شنیدند ،عده ای تعجب کردند چون امام علی خیلی جوان بودند ۲۲-۲۳سالشون بود و
پیامبر خدا یاران خیلی بزرگتری داشتن ،کسانی که ریش سفید و آدمهای بزرگی بودند.
اما پیامبر خدا اونها رو جانشین خودشون نذاشتند و علی بن ابیطالب رو جانشین خودشون کردند.
پیامبر خدا که متوجه تعجب و نگرانی مردم شدند ،فرمودند«:مردم من از جبرئیل چند بار خواستم ،از خدا
بخواد من رو معاف کنه که من این کار رو نکنم ،چون که میدونم منافق و آدم بد بین شما خیلی زیاده،
کسایی که از علی بدشون میاد و به علی حسودی میکنند زیادند.
من اینا رو میدونم و از خدا اینو خواستم ،اما خدای متعال گفت اگر من این کار رو انجام ندم ،اصال انگار نه
انگار که من پیامبر بودم و باید این کار رو انجام بدم.
دستور خدا بود و برای همین هم من این دستور بسیار مهم رو به همه شما اعالم کردم».
تمام دین همینه!!
پیامبر با یک صدای بسیار بلند فریاد زدند و گفتند«:ای مردم همانا من در این لحظه علی بن ابیطالب رو
امام و ولی بر شما میذارم.
علی ،امام و رهبر و فرمانده تمام مهاجرین ،انصار و همه مسلمونهاست.
ای مردم علی رهبر همه مردم جهانه اینو بدونید و به همدیگه اعالم کنید.
هرکسی به دوستش که اینجا نبوده این خبر من رو اعالم کنه.
باباها به بچههاشون بگن و تا روز قیامت این خبر بسیار بسیار بسیار مهم رو اعالم کنید.
ای مردم ،این مهمترین پیغام منه و مهمترین دستور خداست.
تمام دین همینه و اگر این رو اجرا نکنید ،هیچ کار دیگهای ارزش نداره».
بچهها...
پیامبر که اینا رو میگفتند ،یک عدهای خیلی عصبانی شده بودن و با عصبانیت به هم نگاه میکردند و یاد
خاطرهای افتادند.
اونا نقشهی یک توطئه رو کشیدند.
یک نقشه بسیار بسیار خطرناک.
اما ماجرای اون نقشه باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما را به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
توطئه در غدیرخم رایگان
ماجرای نقشه کشیدن شیطان و لشکریانش در روز غدیر خم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ،ماجرای شروع غدیرخم رو براتون تعریف کردم و گفتم که پیامبر خدا ۳روز توی منطقهی
غدیرخم موندن و از مردم خواستن تا همه اونجا جمع بشن.
اونایی که جلو رفته بودن ،اونایی که عقب مونده بودن یا حتی اونایی که یه سرزمین دیگهای رفته بودن ،همه
بیان و توی غدیرخم جمع بشن.
که چی بشه؟
که پیامبر خدا مهمترین پیغام خودشون رو به گوش همهی مسلمونا برسونن.
مهمترین پیغام چی بود بچهها؟ مهمترین پیغام رهبری بعد از خودشون بود.
رهبری کی؟
رهبری آقا و موالی ما ،امام علی (ع).
اما براتون گفتم که یه عدهای از شنیدن این خبر خیلی عصبانی شدن ،خیلی خیلی.
چرا؟
چون قبلش اینا یه نقشههایی کشیده بودن ،نقشههای بسیار خطرناکی.
ماجرا چیه؟
ماجرا از این قراره که یه تعدادی از یاران پیامبر ،یه تعدادی از کسانی که نزدیک بودن به پیامبر و جزء یاران
نزدیک پیامبر بودن ،بعضیهاشون پدرخانم پیامبر بودن ،دور همدیگه جمع شده بودن و یک نامهای نوشته
بودن.
یه متنی رو با همدیگه نوشته بودن.
چی نوشته بودن؟
نوشته بودن که پیامبر خدا فقط مامور بود دستور خدا رو به ما بگه و تمام ،بعد هم از دنیا بره.
اما رهبر بعدی رو پیامبر مشخص نکردن و رهبر بعدی رو ما باید مشخص کنیم و ما باید انتخاب کنیم رهبر
بعدی کی باشه نه پیامبر.
پیامبر هیچی رو مشخص نکردن!!
اینو با همدیگه نوشته و همه هم امضا کرده بودن.
بعد هم یک چاله کنار خونهی خدا کنده و همونجا نامه رو دفن کرده بودن.
صحیفهی ملعونه!!!
پیامبر خدا از طریق جبرئیل خبردار شده بود که اینا چه نقشهی خطرناکی کشیدن.
برای همین پیامبر وسط صحبتهاشون در غدیرخم فرمودند«:ای مردم علی را برترین خودتون بدونید .علی
برتر از همهی شماست .علی رهبر شماست».
بعد پیامبر فرمودند«:ملعون و مورد عصبانیت و غضب خداست آن کسی که این حرف من رو قبول نکنه،
جبرئیل به من خبر داده که یک عدهای با علی دشمن هستند ،از علی بدشون میاد ،از دست علی عصبانی
هستن و دور همدیگه جمع شدن و یک نقشههایی کشیدن و بین خودشون یک نامهای نوشتن.
اون صحیفه ،ملعونه».
(پیامبر اسم نامه اونا رو گذاشتن صحیفهی ملعونه)
بچهها صحیفه یعنی؛ نوشته شده.
بعد هم پیامبر گفتن«:من این اشخاص رو میشناسم .به اسم هم میشناسم.
دقیق هم میشناسم و اگه بخوام ،میتونم همین االن لوشون بدم.
اما من بزرگوارتر از این حرفهام و نمیخوام آبروی کسی رو ببرم.
خودشون از این کارهایی که کردن دست بردارن و این نقشههایی که تو سرشون دارن و بریزن دور و به
حرف من گوش بدن و بیان رهبری علی رو بپذیرن».
بچهها ،پیامبر اون روز چند ساعت برای مسلمونا صحبت کردن و تعداد مسلمونا صد و بیست هزار نفر بود.
صد و بیست هزار نفر میدونین یعنی چقدر؟
یعنی استادیوم آزادی رو دیدین دیگه چقدر جمعیت داره؟!
استادیوم آزادی کال صدهزار نفر جمعیت داره ،شما بیست هزار تا دیگه بهش اضافه کنین.
خیلیییی میشهها.
برای اون زمان خیلی تعداد زیادیه.
پیامبر خدا برای این جمعیت بزرگ صحبت کردن و این خبر رو دادن و خطبه رو خوندن.
علی امام هدایت کننده هست
اما بچهها...
وسطای صحبت پیامبر بود که پیامبر خدا رو کردن به جمعیت و یک نگاه مهربون به چهرهی امیرالمؤمنین
انداختن و فرمودن«:علی جان؛ بیا باال ،بیا پیش خودم ،اینجا وایستا»
امیرالمؤمنین هم از بین جمعیت رد شدن و رفتن اون باال کنار پیامبر خدا ایستادن.
وقتی که امام علی کنار پیامبر وایسادن ،پیامبر خدا خوشحال شدن.
بعد هم با خوشحالی فرمودن«:ای مردم؛ علی ،برادر من ،جانشین من و وصی من است.
این علی کسی هست که کتاب خدا رو تفسیر میکنه.
علی کسی هست که دستورات اسالم رو به شما آموزش میده.
علی امام هدایت کننده هست.
این علی کسی هست که پیمان شکنان رو سر جاشون مینشونه ،این علی کسی هست که خدا دوستش داره
و خدا گفته هرکی که علی و دوست داشته باشه ،من هم دوستش دارم».
مردم؛ رهبرهای بعدیتون رو بشناسید!!
بعد هم پیامبر دستاشون و بردن رو به آسمون و گفتن«:خدایا؛ دوست داشته باش ،دوستدارهای علی رو
(یعنی ما ،بچهها) و دشمن باش با دشمنان علی و نابودشان کن و آنها را سر جایشان بنشان».
پیامبر خدا این صحبتها رو کردن ،بعد هم دست امیرالمؤمنین رو گرفتن و بردن باال.
فرمودن«:ای مردم؛ هرکس که من موالی او هستم( ،موال یعنی :فرمانده) از این به بعد علی موالی اوست».
پیامبر خدا این خبر و به همهی مردم دادن .همه شنیدن.
بعد هم فرمودن :امامها و رهبرهای بعدی هم از نسل علی و فرزندان علی هستند».
مردم؛ رهبرهای بعدیتون رو بشناسید.
مبادا یک عدهای خودشون رو جا بزنن و رهبر بعدی معرفی کنن.
بعدش بچهها ،پیامبر یک حرف خیلی مهم زدن.
گفتن«:ای مردم؛ مراقب ابلیس باشین ،مراقب شیطان باشین که اون هر لحظه برای شما نقشه میکشه».
دقیقا همینطور بود ها.
همون لحظهای که پیامبر خدا داشتن این صحبتهای بسیار مهم رو برای مردم میگفتن ،شیطان ،یعنی:
ابلیس ،همون کسی که خدا از بهشتش پرتش کرد بیرون ،اونجا وایستاده بود و صحبتهای پیامبر رو
میشنید.
وقتی دید پیامبر دست امام علی و بردن باال و گفتن جانشین بعد از من علی هست ،ابلیس یک فریاد بلند
کشید.
فریاد بلندی که تمام شیاطین عالم شنیدن.
میدونین که شیطان ،تو کل جهان یار و سرباز داره.
سربازهایی که بتونن مردم رو وسوسه کنن که کارهای بد رو برای مردم قشنگ جلوه بدن و مردم کارهای
زشت انجام بدن.
شیطان فریاد زد و همه رو دعوت کرد بیان اونجا.
همهی سربازای شیطون ،از همه جای دنیا ،بعد از چند ثانیه همگی رفتن پیش شیطون.
شیطان با عصبانیت و ناراحتی گفت«:اینجا رو تماشا کنید .محمد جانشین خودش رو معرفی کرده و ما
دیگه از این به بعد نمیتونیم احدالناسی رو گمراه کنیم».
شیاطین (یاران ابلیس) که این جمله رو شنیدن ،یک مرتبه ناامید شدن.
گفتن« :فرمانده؛ یعنی میگی از این به بعد چیکار کنیم؟»
شیطون گفت«:من پیشنهاد میکنم ،از االن به بعد تمام تمرکز خودمون رو بزاریم تا علی امام و رهبر بعدی
نباشه ،که اگر علی ابن ابیطالب رهبر بعدی باشه ،ما هیچ غلطی نمیتونیم در این عالم انجام بدیم».
بچهها این شیطونا که این رو شنیدن گفتن«:خوب چکار کنیم؟ نقشهت چیه؟ حرف حسابت چیه؟»
شیطون گفتش«:برید سراغ اون عدهای که دارن نقشه میکشند.
اونا رو امیدوار کنید که موفق میشن ،بهشون بگید که نقشههاشون رو ادامه بدن ،توطئه کنند و البته برید
سراغ عموم مردم و اونا رو به زندگی راحت دعوت کنید.
از مردم بخواید که به جای جهاد و سختی راحت طلبی رو انتخاب کنن ،چرا که راه علی ابن ابیطالب با جهاد
و سختی همراه هست.
برید و از امروز کار خودتون رو شروع کنید که فردا دیر میشه .اگه ما نتونیم جلوی رهبر شدن علی ابن
ابیطالب رو بگیریم ،مطمئن باشید که کارمون تمامه .برید».
کسی که میاد و بساط ظلم رو جمع میکنه!
آره بچهها...
شیطون اینطوری یاران و سربازهاش رو آماده کرد تا همهی تمرکز و دقت و توجهشون رو بزارن که امام علی
رهبر بعدی نباشه.
پیامبر خدا هم داشتن از اینور تذکر میدادن؛
میگفتن«:ای مردم ،مراقب ابلیس باشید که برای شما نقشه داره».
مسلمونا پرسیدن«:نقشهی شیطون چیه؟»
پیامبر گفتن«:مبادا به علی ابن ابیطالب حسادت کنید ها.
مبادا با خودتون بگین چرا علی بشه امام ،ما نشیم؟
مبادا بغض علی رو تو دلتون داشته باشین ،عصبانی و ناراحت باشین از دست علی که علی از شما برتر شده.
مبادا دنبال تکبر باشین.
به حرفهای علی گوش بدین و مراقب باشین».
پیامبر خدا این حرفها رو زدند و گفتند« :بعد از من ،افرادی میان ،رهبرانی میان ،پادشاهانی میان که حرف
خدا رو گوش نمیدن.
اونا به اسم من ،به اسم دین من به مردم ظلم میکنن .مراقب باشید».
(همین حاکمان بنیامیه و بنیعباس و ....رو میگفتن و البته اون قبلیهاشون).
بعد هم پیامبر خدا شروع کردن چند دقیقه مفصل از فضیلتها و خوبیها و برتریهای آقای ما ،امام علی
گفتن.
گفتن«:ای مردم؛ صراط مستقیم بعد از من ،علی.
راه درست ،علی و بعد از علی ،فرزندان علی که حسن و حسین و فرزندان حسین هستن».
در آخر کالم ،پیامبر خدا ،اسم حضرت مهدی رو گفتن.
پیامبر گفتن«:آخرین امام کسی هست به نام مَهدی.
او انتقام میگیره.
مهدی کسی هست که میاد و بساط ظلم رو جمع میکنه و عدالت رو تو جهان گسترش میده.
مَهدی همون کسی هست که دشمنان خدا از اون بدشون میاد و دوستان خدا عاشقش هستن.
مَهدی همون کسی هست که حق مظلومان رو از ظالمان بدجنس میگیره».
خالصه بچهها...
پیامبر خدا چند دقیقهای هم راجع به حضرت مَهدی صحبت کردن.
و در آخر کار پیامبر خدا گفتن«:من ،اون چیزهایی که خدا بهم گفته بود رو به شما گفتم.
هر چه رو که الزم بود گفتم.
حاال همگی حاضر بشین ،بیاین با علی ابن ابیطالب به عنوان رهبر بعدی بیعت کنید.
(بیعت یعنی :دست بدیم ،بگیم ما تو رو قبول داریم و بگیم رهبر بعدی ما شمایید).
هرکس هم زودتر بیاید ،به ثواب بیشتری میرسه».
پیامبر خدا که این رو گفتن ،یک مرتبه دیدن همونایی که نقشه کشیده بودن ،همونایی که برنامه داشتن
بعدا حق امام علی رو بخورن ،جلوتر از همه اومدن و گفتن" :بَخِّن بَخِّن یا علی"
بَخِّن بَخِّن تو عربی یعنی :مبارکت باشه ،مبارکت باشه و به امام علی دست دادن.
بقیه هم رفتن دست دادن و همینطور سلمان هم دست داد.
خانمها چی؟ خانمها رفتن کنار همون برکهی غدیر ،همون آبگیری که بود ،دستشون رو گذاشتن توی آب،
امام علی هم اومدن اون طرف برکه ،دستشون رو گذاشتن توی آب.
اینطوری بود که همهی مسلمونایی که اون روز اونجا بودن ،با امام علی بیعت کردن.
اما بچهها...
شیطون که بیکار نمیشینه.
شیطون از همون لحظه نقشه کشید ،از همون لحظه برنامهریزی کرد که نزاره رهبر بعدی امام علی باشه.
نزاره مردم خوشبخت باشن و تو راه درست برن.
چیکار کرد؟ چه نقشهای ریخت؟ چه برنامههایی ریخت؟
ادامهش باشه برای قسمتهای بعدی.
تا قسمتهای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
اتفاقات بعد از غدیرخم رایگان
بعد از بازگشت مسلمان ها از غدیر خم به مدینه، حال و روز پیامبر خدا روز به روز بدتر و بدتر شد...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجراهای غدیرخم و به امامت رسیدن و رهبر شدن امام علی رو براتون تعریف کردم و گفتم که
برخی از اصحاب و یاران پیامبر بعد از اینکه شنیدن ،امام علی(ع) رهبر بعدیشون شده خیلی خوشحال
شدن و خدا رو خیلی خیلی شکر کردند.
اما تعدادی هم بودند که از قبل نقشه کشیده و برنامهریزی کرده بودن که خودشون رهبر و رئیس بعدی
بشن و فرمانده خودشون باشن؛ در حالی که پیامبر خدا دقیق و مشخص گفتن ،رهبر بعدی کیه.
اما اونها نقشههاشون رو ادامه میدادند.
اما بچهها حاال میخوام بقیه ماجرا رو بگم...
حمله سپاه روم
بعد از ماجرای غدیرخم و بعد از اینکه همه مسلمونا حتی خانمها با امام علی بیعت کردن ،پیامبر خدا همراه
یاران و اصحابشون راه افتادند و رفتند به طرف شهر مدینه و چند ماهی در اونجا زندگی کردند.
در اون مدت خیلیها از قبایل مختلف که تازه مسلمون شده بودن میاومدن به طرف مدینه تا پیامبر رو
ببینن و اسالم آوردشون رو به پیامبر اعالم کنند و مشخص کنند که رهبر بعدیشون کیه.
ماجرای غدیر خم مثل توپ صدا کرده بود.
همه خبردار شده بودن که پیامبر رهبر بعد از خودشون رو مشخص کردن ،دستشون رو باال بردن و
اسمشون رو دقیق گفتن که رهبر بعد از خودشون کیه.
برای همین خیلها هم میاومدند مدینه که رهبر بعدیشون رو ببینند و با امام علی(ع) بیعت کنند.
اما...
هنوز چند روزی از برگشتن پیامبر و یارانشون به شهر مدینه نگذشته بود که یک خبر بسیار بسیار مهم به
پیامبر دادن ،خبری که خیلی میتونست خطرناک باشه.
میپرسید چه خبری؟!...
به پیامبر خبر دادند که دو مرتبه سپاه روم آماده شده تا با شما بجنگه و کار اسالم رو تموم کنه.
برای همین پیامبر دستور دادن که همه مسلمونا آماده بشن برای سفر به طرف منطقه روم که اونجا بجنگند
و نزارن که رومیهای بدجنس اون زمان ،بیان و به مسلمونا ضربه بزنن.
ولی بچهها...
این بار پیامبر خدا گفتند«:من با شما نمیام».
ما به حرف جوانی ۹۱ساله گوش بدیم؟!
پیامبر مریض شده بودن و کمی حالشون بد بود و از طرف دیگه ،پیامبر خدا یه حدسایی زده و فهمیده
بودن که عدهای دارن توطئه میکنن و نقشههای خیلی خطرناکی میکشن.
یاران پیامبر گفتن«:فرمانده کی باشه؟»
پیامبر گفتن«:فرمانده اُسامه باشه».
اُسامه جوان ۹۱سالهای بود که هنوز ۰۲سالشم نشده بود و داشت فرمانده یاران پیامبر میشد.
یارانی که ۰۲یا حتی ۰۲سالشون بود!
انقدر فاصله سنیشون زیاد بود که انگار قراره بابابزرگا به حرف نوهشون گوش بدند.
فرمانده اسامه شد که خیلی چیز عجیب و غریبی بود.
کلی از یاران پیامبر اعتراض کردن و میگفتن«:ای رسول خدا ،اسامه جوان هست و تجربه نداره .شما باید ما
رو فرمانده میذاشتین ،آخه سنی از ما گذشته ،ما به حرف جوانی ۹۱ساله گوش بدیم؟!»
پیامبر گفتند«:بله ،باید به حرف این جوان ۹۱ساله گوش بدین تا یاد بگیرید توی اسالم سن و سال دلیل
برتری نیست».
یعنی اگه کسی سنش رفت باال و موها و ریشش سفید شد دلیل نمیشه که رئیس بشه ،بلکه رئیس باید
کسی باشه که از همه بهتر و توانمندتر باشه و بیشتر از همه به حرف خدا گوش بده.
پیامبر خدا گفتند«:اسامه چنین کسیِ و فرماندست».
اما بچهها...
با اینکه پیامبر خدا توضیح دادن و برای مسلمونا صحبت کردن ،اما باز هم بعضیا اعتراض کردن.
اصال بچهها ...بین خودمون باشه ،بعداً هم برخی از این یارای پیامبر امام علی رو کنار گذاشتند و امام علی رو
رهبر نکردند!
اونا میگفتند علی جوونه و ۴۳سال سنشه اما ما ۰۲-۰۲سال سنمونه ،اونوقت بیایم دم پیری به حرف
کسی که از ما سنش خیلی پایینتره گوش بدیم؟!
نه ،ما به حرف علی گوش نمیدیم و علی رو فرمانده قبول نمیکنیم.
لعنت خدا بر هر کسی که با سپاه اُسامه نره!!
خالصه بچهها...
پیامبر خدا سپاه رو آماده کردن که راه بندازند ،اما عدهای نمیرفتند و هرچه پیامبر میگفتند برید اما گوش
نمیدادن و نمیرفتند.
از طرف دیگه حال پیامبر بدتر شده بود و خیلی مریض شده بودن و روز به روز حالشون بدتر و بدتر میشد.
بچهها ،اصالً برای همین بود که برخی از یارای پیامبر وقتی پیامبر دستور میدادند به حرفشون گوش
نمیدادن.
اونا میگفتند«:پیامبر مریض شده و آدم مریض هم خیلی زور نداره!! االن یه حرفی میزنه ،دو روز بعد
پشیمون میشه.
اینجوری راجع به پیامبر فکر میکردن.
خالصه ...پیامبر که دیدن اونا گوششون بدهکار نیست و هرچی بهشون میگن گوش نمیدن ،با ناراحتی یک
روز بین مردم گفتند«:ای مردم ،لعنت خدا بر هر کسی که با سپاه اسامه نره .خدا لعنت کنه هر کسی که به
حرف من گوش نکنه و به این جنگ نره».
بچهها ،ممکنه تعجب کنید و بگید چرا پیامبر داره لعنت میکنه و مگه چقدر این مسئله اهمیت داره؟
خب بچهها یک آدم عادی که دستور نداد ،دستور پیامبر خداست ،دستور رهبر الهیه ،مثل دستور خدا
میمونه و هرکی گوش نده ،گناه کرده.
باید همه میرفتند.
از طرف دیگه پیامبر میخواستند کسانی که توطئه کردن و نقشه کشیدن که بعد از پیامبر خودشون رهبر
بشن هم برند به جنگ و از شهر خارج بشن تا امام علی(ع) بتونن جانشین پیامبر بشند.
بلخره همه رفتند به جز همون کسانی که پیامبر میخواستند برند!
کسانی که نقشه توطئه کشیده بودن ،داخل شهر موندن و تو خونههاشون قایم شدن و خودشون رو نشون
نمیدادن.
بعضیا اومدند پیش پیامبر و به دروغ گفتن":یا رسول اهلل ،اونایی که شما نگرانشون بودید با سپاه رفتن".
پیامبر یه نفس عمیقی کشیدند و گفتن«:خدا اوضاع رو بخیر کنه».
بچهها...
روز به روز حال پیامبر بدتر میشد ،اونقدر حال پیامبر بد شده بود که امام علی و ابن عباس پسرعموی امام
علی زیر شونههای پیامبر رو میگرفتند تا پیامبر بتونن راه برن.
چقدر باید یک نفر مریض باشه تا زیر شونههاش رو بگیرند؟! خیلی حال پیامبر بد شده بود.
زمانی که پیامبر میخواستند بیان مسجد نماز بخونند باید امام علی زیر شونههاشون رو میگرفتند.
یا وقتی پیامبر میخواستند برن بیرون کاری انجام بدن هم باید امام علی زیر شونههاشون رو میگرفتند،
حال پیامبر خیلی بد بود و خیلی مریض شده بودن و امام علی(ع) خیلی دل شکسته و ناراحت بود ،آخه
عشقشون ،کسی که از همه بیشتر دوستشون داشتن ،مریض شده بود.
امتحانهایی مثل شب تاریک!!
یه روز امام علی(ع) به همراه پیامبر و چند تا از یاران پیامبر رفته بودند به قبرستان بقیع( .همون قبرستانی
که االن امام صادق(ع) ،امام حسن مجتبی(ع) ،امام باقر(ع) و امام سجاد(ع) اونجا به خاک سپرده شدن).
پیامبر اونجا رو کردند به قبرها و فرمودند«:سالم و رحمت بر شما باد ای اهل قبور ،گوارا باد بر شما آنچه را
که اکنون داده شده .اینک مردم در امتحانهای سخت به سر میبرند و این امتحانها مثل شب تاریک است
که انسانها درون آن گمراه میشوند».
برخی از اصحاب پیامبر که توی شهر مونده بودند البته پیامبر بهشون گفته بودن که بمونند ،با تعجب به
پیامبر نگاه میکردن و پرسیدند«:یا رسول اهلل ،چه امتحانهایی؟! چه فتنه و اتفاقهایی قراره بیفته؟!»
پیامبر هیچی نگفتند.
بعد رو کردند به امام علی(ع) و گفتند«:علی جان ،جبرئیل هر سال یک بار قرآن رو به طور کامل به من
میگفت ولی امسال دو بار گفت.
این یعنی اینکه مرگ من خیلی نزدیکه و قراره تو همین سال از دنیا برم».
امام علی تا این رو شنیدند خیلی دلشون شکست و اشک از گوشه چشمشون راه افتاد.
پیامبر خدا گفتند«:علی جان ،خدای متعال به من اختیار و حق انتخاب داد که بین زندگی ابدی توی این
دنیا و بهشت یکی رو انتخاب کنم و من بهشت رو انتخاب کردم .طولی نمیکشه که من از دنیا میرم .اون
زمان ،تو منو غسل بده ،کفن تن من کن و برای من نماز میت بخون و آخر سر هم تو بدن من رو درون
خاک بگذار».
بچهها...
امام علی(ع) که این رو شنیدند ،شروع به گریه کردن.
درسته که امام علی مرد بزرگی و پدر چهار تا بچه بودن ،اما نمیتونستند روزی رو تصور کنند که پیامبر توی
این دنیا نباشن چون پیامبر رو خیلی دوست داشتن.
بچهها...دور از جون مثل این میمونه که شما االن تصور کنید روزی رو که مامان یا باباهاتون توی این دنیا
نباشن و بخوان از دنیا برن.
چقدر غصه میخورید و ناراحت میشید؟!
پیامبر هم برای امام علی(ع) مثل بابا بود و امام علی پیامبر رو حتی از باباشونم بیشتر دوست داشتند.
اما بچهها...
بعد از ماجرای زیارت قبرستان بقیع ،حال پیامبر خیلی خیلی بدتر شد تا جایی که...
ادامهش باشه برای قسمت بعد.
تا قسمت بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
وفات پیامبر خدا(ص) رایگان
پیامبر خدا(ص) به هوش آمدند و با نگرانی فرمودند: قلم✍🏼و کاغذی📜 برای من بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که هرگز گمراه نشوید.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی ،ماجرای سپاه اُسامه رو براتون تعریف کردم و گفتم که پیامبر خدا یک جوون ۹۱ساله رو،
گذاشتن فرماندهی پیرمردها و گفتن شما پیرمردها باید به حرف این جوون گوش کنید.
بعدش هم براتون گفتم اونا همه اعتراض کردن و پیامبر جوابشون رو دادن و گفتن باید همین اسامه رهبر
شما باقی بمونه و باید به حرفش گوش کنید.
بعد هم پیامبر خدا با ناراحتی فرمودند «:لعنت خدا بر هرکسی که با سپاه اسامه نره».
اما بچهها...
همون کسانی که نقشه کشیده بودن رهبر بعدی خودشون باشن ،همون کسانی که نقشه کشیده بودن امام
علی رو بزنن کنار ،موندن.
اونها همراه اسامه نرفتن و توی شهر توی خونههاشون قایم شدن.
به دروغ یک عدهای اومدن به پیامبر گفتن که اونها رفتن.
بعد هم براتون گفتم که حال پیامبر خدا روز به روز بدتر و بدتر و بدتر شد.
تا اینکه یک روز بچهها ،انقدر حال پیامبر بد شد ،انقدر پیامبر بدنشون ضعیف شده بود که بالل اذان گفت،
اما پیامبر نتونستن برن مسجد نماز بخونن.
میدونید که ،امام جماعت مسجد فقط پیامبر بودن و همه پشت سر پیامبر نماز میخوندن.
پیامبر نتونستن برن مسجد.
بالل اومد دَم خونهی پیامبر و گفت «:یا رسول اهلل؛ اذان من تموم شد .نمیخواین بیاین نماز؟»
پیامبر گفتن ":نه .حالم خیلی بده".
هنوز این جملهی پیامبر تموم نشده بود که دومرتبه پیامبر خدا از هوش رفتن.
بالل گفت":یا رسول اهلل ،نمیخواین بیاین؟"
همسر پیامبر بلند شد گفت «:ای بالل ،پیامبر میگه برو بگو ابوبکر بیاید نماز بخونه».
ابوبکر ،پدر همسر پیامبر بود.
بالل هم که فکر کرد این دستور پیامبره ،رفت و گفت ابوبکر بیاد نماز بخونه.
اما ...چند دقیقهای نگذشته بود که یک مرتبه پیامبر به هوش اومدن و متوجه شدن که عایشه ،همسرشون،
گفته ابوبکر بیاد نماز بخونه.
پیامبر با ناراحتی بلند شدن ،به امام علی و ابن عباس ،پسر عموی امام علی ،گفتند«:زیر بغلم رو بگیرید ،بریم
مسجد».
پیامبر رفتن داخل مسجد و دیدن ابوبکر جلو وایستاده و میخواد نماز بخونه.
تا این منظره رو پیامبر دیدن ،یک مرتبه ناراحت شدن و گفتند «:بایست! چه کسی به تو اجازه داده که اینجا
نماز بخونی؟»
بچهها پیامبر ما ،پیامبر مهربونیها هستن ها...
ولی این آدم داشت کار خیلی خطرناک و بدی میکرد.
میخواست با این پیش نماز بودن ،خودش رو رهبر بعدی معرفی کنه.
چون توی اون مسجد ،اگه کسی امام جماعت وایمیستاد ،یعنی فرماندهی شهر مدینه بود.
یعنی فرماندهی کل مسلمونا بود.
پیامبر خدا با ناراحتی رفتن و جلو وایستادن و خودشون نماز رو شروع کردن.
نماز پیامبر که به پایان رسید ،دو مرتبه پیامبر خدا از هوش رفتن و افتادن زمین.
امام علی اومدن و زیر بغل پیامبر رو گرفتن و بلند کردن و پیامبر رو بردن به طرف خونهشون.
خونهی پیامبر ،دیوار به دیوار و چسبیده به مسجد بود.
امام علی اومدن ،پیامبر خدا رو بغل کردن و خواستن ببرن به خونهشون که پیامبر به هوش اومدن.
پیامبر با ناراحتی و عصبانیت رو به ابوبکر گفتند «:مگه من به تو نگفتم با سپاه اسامه برو؟ مگه من نگفتم
لعنت خدا بر هر کسی که نره؟ مگه این حرف من رو نشنیدی؟»
ابوبکر گفت«:چرا یا رسول اهلل ،شنیدم .رفتم و برگشتم تا حالتون رو بپرسم .من نگران حال شما هستم».
مگه نمیدونی رسول خدا هذیون میگه؟!
پیامبر که این حرفای ابوبکر رو شنیدن ،خیلی ناراحت شدن.
داشت الکی میگفت ،اگه کسی نگران حال پیامبر باشه ،یعنی نباید به حرف پیامبر گوش بده؟
پیامبر دستور داده بودن و اونا گوش نکرده بودن.
پیامبر خدا با ناراحتی به ابوبکر نگاه کردن و خواستن یک چیزی بگن ،که دو مرتبه از هوش رفتن.
بچهها ،حال پیامبر اون روزها خیلی بد بود.
پیامبر مریضی خیلی بدی داشتن.
یاران پیامبر اومدن بدن حضرت رو بلند کردن و بردن تو خونه ،توی بسترشون ،توی رختخوابشون
گذاشتن.
بعد هم همگی اطراف پیامبر نشستن ،از جمله همین ابوبکر و دوست صمیمیش ،عُمَر.
اینها نشستن کنار پیامبر.
پیامبر خدا چند دقیقهای از هوش رفته بودن که دوباره به هوش اومدن.
تا به هوش اومدن ،پیامبر گفتند«:یک قلم و کاغذی بیارید تا یک چیزی براتون بنویسم که هرگز ،هرگز،
هرگز گمراه نشید».
حاال به نظرتون پیامبر چی میخواستن بنویسن؟
خوب معلومه ،واضحه.
پیامبر میخواستن بنویسن که رهبر بعد از من کیه؟
تو غدیر گفته بودن ،حاال میخواستن خودشون بنویسن.
یکی از یاران پیامبر فورا بلند شد بره قلم و کاغذ بیاره تا پیامبر بنویسن.
تا اون مرد بلند شد ،عمر ،این دوست صمیمی ابوبکر ،همون کسی که نقشه کشیده بود برای اینکه رهبرهای
بعدی خودشون باشن ،یک مرتبه بلند شد و گفت «:بنشین! مگه نمیدونی رسول خدا هذیون میگه؟ ایشون
حالشون بده و نمیفهمند چی میگن ،بنشین».
این رو که گفت ،بعضی از یاران پیامبر خیلی ناراحت شدن.
با عصبانیت به عمر گفتند«:ای عمر ،میدونی چه میگی؟ ایشون رسول خدا هستند .تو میگی رسول خدا
هذیون میگن؟»
پیامبر خدا که این توهین رو شنیدن ،با ناراحتی گفتند«:برخیزید ،برخیزید و همه از پیش من برید .همه
بیرون برید و به جز علی ،کسی داخل این اتاق نمونه .همه برید».
انتقال علم آسمانی
یاران پیامبر بلند شدن و همه رفتن بیرون و امام علی تو اتاق موندن.
بعد هم پیامبر خدا به امام علی گفتند «:علی جان ،گوشت رو بیار نزدیکتر ،میخوام یک چیزهایی بهت
بگم».
امام علی گوششون و بردن نزدیک دهن پیامبر.
پیامبر خدا یواش و خیلی آروم ،با امام علی صحبت کردن.
چند دقیقه با امام علی صحبت کردن.
بعد از اینکه صحبت پیامبر با امام علی تموم شد ،گفتند «:علی جان حاال میتونی بری .برو به کارهای
خودت برس تا دوباره صدات کنم».
امام علی بلند شدن و از اون حجره و اتاق پیامبر رفتن بیرون.
یاران پیامبر فوری پرسیدند «:پسر ابوطالب ،رسول خدا تو رو برای چی توی اتاق نگه داشت؟ چه صحبت
مهمی با تو داشت؟»
امام علی گفتند«:پیامبر خدا من رو نگه داشتند تا علمی که دارند رو به من انتقال بدن.
پیامبر خدا اون علمی که داخل سینهشون بود ،اون علم آسمانی که داشتند رو به من انتقال دادن و االن
تمام علوم پیامبر رو من میدونم».
بچهها ،ممکنه با خودتون سوال کنید ،عه؟ مگه میشه با چند دقیقه صحبت ،تمام علوم پیامبر رو بدونی؟
بله که میشه.
آخه علم پیامبر از این علمهایی نیستش که ما بریم بخونیم یا بشنویم یاد بگیریم.
یک علم آسمونیه.
پیامبر خدا اون علم آسمونی رو تونستن با چند تا جمله به امام علی بگن و امام علی (ع) همهی اون علم
پیامبر رو یاد گرفتن.
آخرین چیزی که در دنیا میبینم ،چهرهی تو باشه!
بعد از اینکه پیامبر خدا همهی علمهاشون رو به امام علی یاد دادن ،حاال نوبت رسیده بود که وصیتهاشون
رو هم به امام علی بگن.
میدونین که توی اسالم ،هرکسی که قراره از دنیا بره ،باید وصیت کنه.
برای همین ،پیامبر خدا هم اومدن به امام علی (ع) وصیتهاشون رو گفتن.
بعد هم یک انگشتر دستشون داشتن ،اون رو درآوردن و دادن به امام علی.
پیامبر گفتند «:علی جان؛ این انگشتر هم باشه دست تو ،اسب و زره و شمشیر من هم مال تو».
بعدش پیامبر خدا فرمودند«:علی جان ،اون لحظهای که قرار است من از دنیا برم ،قرار هست عزرائیل بیاد و
جان من رو بگیره ،ازت میخوام که پیشم باشی و سر من رو روی پات بگذاری و من رو توی بغل خودت
بگیری.
من دوست دارم آخرین چیزی که در دنیا میبینم ،چهرهی تو باشه .من دوست دارم آخرین کسی که کنارم
هست ،تو باشی».
الهی من قربون امام علی برم ،ماها اصال نمیدونیم امام علی چقدر غصه خوردن ،چقدر ناراحت شدن .آخه
پیامبر ،همهی زندگی امام علی بود.
امام علی از همه چیز دنیا ،پیامبر رو بیشتر دوست داشتن.
عاشق پیامبر بودن و فوق العاده پیامبر رو دوست داشتن.
از مامان بابای خودشون بیشتر پیامبر رو دوست داشتن.
از همسرشون فاطمهی زهرا هم پیامبر رو بیشتر دوست داشتن.
از امام حسن و امام حسین و حضرت زینب هم بیشتر پیامبر رو دوست داشتن.
امام علی از همه چیز پیامبر رو بیشتر دوست داشتن.
این حرفهای پیامبر خیلی برای امام علی سخت بود.
اصال امام علی یک لحظه با خودشون دنیایی که پیامبر توش نباشه رو تصور میکردن ،دلشون میگرفت،
گریهشون میگرفت.
حاال پیامبر خدا داشتن خبر میدادن به امام علی که تا چند روز دیگه ،قراره از دنیا برم.
البته که بچهها ،اتفاقات دیگهای هم افتاد.
ماجراهای دیگهای هم برای پیامبر خدا پیش اومد ،اما جزئیاتش ،باشه برای قصهی زندگی پیامبر....
چند روزی گذشت بچهها ،تا اینکه باالخره اون روزی که قرار بود روح پاک و نورانی پیامبر به طرف
آسمونها پرواز کنه ،فرا رسید.
امام علی (ع) نشسته بودن ،سر پیامبر خدا هم روی دامنشون ،روی پاشون بود.
امام علی دست میکشیدن روی سر و صورت پیامبر و نوازش میکردن ،هی به چهرهی پیامبر نگاه میکردن
و دعا میخوندن و زیر لب ذکر میگفتن تا خدای متعال ،پیامبر رو بیشتر براشون نگه دارن.
اما چیکار میشد کرد که خواست خدا این بود که پیامبر از دنیا برن.
در بیست و هشت ماه صفر سال یازدهم هجری ،روح پاک و نورانی پیامبر خدا از بدنشون جدا شد و به
طرف آسمونها پرواز کرد و رفت و دل امام علی رو پر از غم و غصه کرد.
اما بچهها...
بعد از وفات پیامبر ،همون کسانی که از قبل نقشه کشیده بودن تا رهبرهای بعدی بشن ،دور همدیگه جمع
شدن تا یک تصمیم بسیار بسیار بسیار خطرناک بگیرن.
چه اتفاقاتی افتاد؟ کیا توی این ماجرا بودن و چه تصمیمهایی گرفته شد؟
رهبر بعد از پیامبر کی شد؟
ادامهش باشه برای قسمتهای بعد.
تا قسمتهای بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
اخلاق امام علی(ع) رایگان
ماجرای نماز خواندن امیر المؤمنین(ع) و بی هوش شدن در نماز 😱
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل ماجرای وفات پیامبر مهربانیها حضرت محمد (ص) رو براتون تعریف کردم و گفتم که چقدر
امام علی(ع) ناراحت شدند و چقدر غصه خوردند.
اصالً انگار امام علی (ع) یه مرتبه همهی زندگیشون رو از دست داده بودن.
آخه پیامبر برای امام علی (ع) مثل یه بابا ،مثل یه برادر بودند.
پدر خانوم و بابابزرگ نوههاشون بودند و از همه مهمتر ،امام علی (ع) به وسیله پیامبر هدایت شده بودن.
امام علی (ع) بوسیله پیامبر مسلمون شده و تو راه درست قرار گرفته بودند .برای همین امام علی (ع) همهی
زندگیشون رو مدیون پیامبر بودند.
امام علی عاشق پیامبر بود.
کفن کردن و نماز بر پیامبر
اما بچهها...
بعد از اینکه پیامبر خدا از دنیا رفتند ،امام علی (ع) مأمور شده بودن تا بدن پیامبر رو غسل بدن.
میدونید که ما مسلمونا رسم داریم وقتی یه نفر از دنیا میره بدنش رو میشورن و پاک میکنن.
بعد از اینکه غسل دادن کفن تنش میپوشونن.
سه تا تیکه پارچه به عنوان کفن تن مرده میکنن و بعدم نماز میت برای مرده میخونن و توی همین نماز
میت برای مرده دعا میکنن.
دعا میکنند خدا از سر تقصیرات و اشتباهات مرده بگذره و یا اینکه به خدا اعالم میکنن میگن خدایا ما
جز خوبی از این مرده چیزی سراغ نداریم ،ما هر چی ازش سراغ داریم همش خوبیه.
امام علی (ع) هم برای پیامبر نماز خوندن و توی نمازشون با گریه میگفتن«:خدایا من جز خوبی از پیامبرت
چیزی ندیدم.
من جز مهربونی از پیامبرت ندیدم ،پیامبرت خیلی زحمت کشید.
پیامبرت خیلی تالش کرد تا همهی مردم رو خوشبخت و هدایت کنه».
اما بچهها...
درست توی همون زمانی که امام علی (ع) داشتند بدن پیامبر رو غسل میدادن و کفن تن پیامبر میکردن،
درست توی همون زمان ،یه عدهای توی یه جایی جمع شدند به نام "سقیفه".
جایی به نامِ سقیفهی بنی ساعده جمع شدن و یه نقشهی بسیار خطرناک کشیدن و آیندهی اسالم رو به
انحراف بردن و همه ی مردم جهان رو با یه نقشهای که کشیدن و با یه تصمیمی که گرفتن ،بیچاره کردند.
حاال قصهش باشه برای قسمتهای بعدی.
امامِ ما ،خوش اخالق و اهل بگو بخند
این قسمت میخوام یکم راجع به اخالق امام علی (ع) براتون صحبت کنم ،تا انشاءاهلل اخالق ما ،رفتار ما هم
شبیه موالمون ،شبیه قهرمانمون امام علی (ع) بشه.
بچهها ،امام علی (ع) خیلی آدم خوش اخالق و شوخی بودن.
به کسی که میرسیدند باهاش شوخی میکردن و سریع دوست می شدند.
این جوری نبود که همیشه اخم داشته باشن و همیشه بد اخالق باشن و با بقیه صحبت نکنن.
همچین تَصوّراتی که بعضی از ماها راجع به امامها داریم.
امامای ما خوش اخالق و اهل بگو بخند بودند ،اهل دوست شدن و اهل مهربونی کردن بودن.
اینقدر امام علی (ع) اهل شوخی بودن که دشمنای امام علی (ع) یه زمانی میخواستند از امام علی ایراد
بگیرن ،میگفتن«:این علی خیلی شوخی میکنه!!»
آخه نه که خودشون اخالق نداشتن و اهل شوخی و مهربونی کردن نبودن ،به امام علی (ع) ما اینطوری
ایراد میگرفتند.
اما بچه ها امام علی (ع) در کنار اینکه با مردم و مهربون بودن ،میگفتن ،میخندیدن ...اما همین امام علی،
موقع جنگ با دشمنا که میرسید خیلی ،خیلی جدی بودن.
اینقدری جدی بودن که همه از امام علی(ع) میترسیدند.
همهی دشمنا از امام علی (ع) میترسیدن ،اصالً میگفتن":علی بن ابیطالب ،حیدر کرار اومده تو میدون".
همه دمهاشون رو مینداختن رو کولشون در میرفتند.
امام علی (ع) مَرحَب ،عمربن عبدود و کلی قهرمان دیگه رو کشته بودند.
اصالً معروف شده بودند که هر چی قهرمان بیاد امام علی (ع) کارش رو یکسره میکنه.
درخواست همه چیز از خدا
ولی بچهها...
با اینکه امام علی تو میدون جنگ اینقدر دالور بودن ،اینقدر زور داشتن ،اینقدر قهرمان بودن ،وقتی
جلوی خدا میرسیدن ،از همه خودشون رو کوچکتر میدونستن و سرشون پایینِ پایین بود .اصال و ابدا
اینطور نبود که جلوی خدا سرشون باال باشه.
بهترین نمازها رو امام علی (ع) میخوندن.
دائما دعا میکردن ،یکسره راه میرفتن و دعا میکردن.
هر چی میخواستن رو از خدا درخواست میکردن.
یعنی مثالً تشنهشون میشد میگفتن خدایا یه جرعه آب برسون.
حاال آب اونوره برو آب رو بردار بخور ،امام علی میگفتن؛«نه ،اول دعا میکنم تا بفهمم این آب رو خدا به من
داده .این آب رو خدا گوارا قرار داده تا من نوش جان کنم و تشنگیم برطرف بشه».
(این نعمت همه از طرف خداست).
خلوت و مناجات با خدا
حاال بذارید یک قصهی بسیار زیبا از نماز خوندن امام علی (ع) براتون تعریف کنم.
یه شب امام علی (ع) با دوستاشون با همون اصحاب پیامبر توی مسجد نشسته بودند .سالها قبل ...نه اون
زمانی که پیامبر از دنیا رفته بودند ،سالها قبل از فوت پیامبر...
امام علی (ع) با دوستاشون داشتند صحبت میکردن ،که یه مرتبه امام علی (ع) یه نگاهی به آسمون
انداختند.
یه نگاهی به آسمون انداختند و متوجه شدند که دیگه وقت خلوت کردن و صحبت کردن با خدا و نیمهی
شب رسیده.
اصالً امام علی (ع) رسم داشتند ،رسمشون این بود که شبها یه ساعت مشخصی پا میشدن نماز میخوندن.
با خدا صحبت و درد و دل میکردند.
اگه غصهای داشتن به خدا میگفتند.
اگه خوشحال بودند از خدا تشکر میکردن.
امام علی (ع) دائم با خدا صحبت میکردند.
خالصه اون شب هم امام علی (ع) از پیش دوستاشون بلند شدن و گفتن«:من میرم کاری دارم ،یه کار خیلی
واجبی دارم».
بعد هم رفتن یه گوشهای از مسجد شروع کردن به نماز خوندن.
دوستای امام علی از اونجایی که نشسته بودند امام علی (ع) رو نمیدیدن.
چند دقیقهای گذشت...
تا اینکه اینا دیدن صدای یه گریهای بلند شده ،یکی داره گریه میکنه.
با همین صدای گریهدار هم داره با یکی صحبت میکنه.
رفتند داخل مسجد.
رفتند اونجا و خیلی هم تاریک بود.
مثل االن نبود که چراغا رو بزنن ،تاریکِ تاریک بود.
هی نگاه کردند ،دیدند یه نفر داره نماز میخونه ،آخه صداش رو تشخیص نمیدادن.
تعجب کردند ،گفتند «:اگه علی بن ابی طالب باشه که ما باید صداش رو بفهمیم ،ما صدای علی رو
میشناسیم .این صدای علی نیست».
رفتند نزدیک و نزدیک ،دیدند خود امام علی(ع) هستن.
امام علی ،اینقدر گریه کردن ،اینقدر صداشون یواش شده ،اینا نمیتونستند صدای امام رو تشخیص بدن.
بچهها ...
امام علی (ع) با خدا مناجات میکردن.
مناجات یعنی صحبت یواش کردن.
حاال امام علی (ع) با خدا چی میگفتن؟
هیچی ...امام علی (ع) داشتند از خدا عذرخواهی میکردن ،میگفتن ":خدایا گناهان منو ببخش ،خدایا
اشتباهای منو ببخش ،خدایا اون گناهایی که من ازش خبر ندارم اصال نفهمیدم ،من اونجا اشتباه کردم.
خدایا اونا رو ببخش.
خدایا من بیچارهام ،خدایا من به تو نیاز دارم.
خدایا من عاشق توام ،خدایا من تو رو خیلی دوست دارم.
خدایا نکنه منو بندازی جهنم.
خدایا من بدون تو میمیرم ،اصال یه لحظه من با تو نتونم صحبت کنم میمیرم.
خدایا ،خدایا منو دوست داشته باش".
حاال ممکنه براتون سؤال بشه! مگه امام علی (ع) گناه میکردن؟
نه!...
امام علی گناه نمیکردن ولی امام علی (ع) نگاه میکردن ،میگفتن«:چه خدای بزرگی! چقدر نعمت داده!
چقدر خدا به من لطف کرده .هرچقدر من تالش کنم نمیتونم حق خدا رو ادا کنم .نمیتونم لطفی که خدا
به من کرده رو جبران کنم».
برای همین امام علی (ع) عذرخواهی میکردن.
عذرخواهی امام علی (ع) دروغ نبود ،این نبود که نمایش باشه .واقعاً از خدا عذرخواهی میکردن .چرا؟!
چون همیشه خودشون رو بدهکار و شرمنده خدا میدونستند.
اینجوری نبود امام علی (ع) تا یک کار خوبی بکنند یهو بگن خدایا حاال تو دیگه به حرفای من گوش بده.
نه بابا امام علی (ع) تا آخر عمرشون خودشون رو بنده و نوکر خدا میدونستن.
علی بن ابیطالب مرد!!!
خالصه امام علی (ع) همینجور داشتند با خدا صحبت میکردن و مناجات میخوندن که یه مرتبه ساکت
شدند.
دوستای امام علی (ع) گفتند«:البد خوابش برده».
رفتند نزدیک ...شونههای امام علی رو تکون دادن.
امام علی(ع) تو سجده بودن و اونا شونههای امام علی (ع) رو تکون دادن ،دیدند هیچ جوابی نمیده.
گفتن«:عه ...چه خواب سنگینی»...
امام علی (ع) رو تکون دادن امام علی از کنار افتادند.
دیدند عه این چشماش بسته هست.
گفتن«:علی بن ابیطالب مرد! تو مناجات با خدا مرد و از دنیا رفت».
گفتن «:چیکار کنیم حاال»!...
_ بریم در خونهاش و به فاطمهی زهرا(س) خبر بدیم ،بگیم فاطمهی زهرا (س) شوهرت از دست رفت.
اینا رفتن در خونهی امام علی (ع).
حاال ساعت چنده؟ ساعت یک و دوی شبه.
آخر شب بود که اومدن در زدن.
حضرت زهرا (س) هم تو خونه داشتند نماز میخوندن و با خدا صحبت میکردن.
حضرت زهرا (س) متوجه صدای در ،که شدن ،نمازشون رو تموم و اومدن در رو باز کردن.
در رو که باز کردن این دوستای امام علی (ع) گفتن«:فاطمهی زهرا (س) بیا که علی (ع) از دنیا رفت».
حضرت زهرا (س) گفتن«:چرا! علی خیبر شکن رو کی تونست از دنیا ببره!»
گفتن«:هیشکی ،خودش داشت نماز میخوند ،یه مرتبه صداش قطع شد .رفتیم تکونش دادیم ،دیدیم این...
مرده ...از دنیا رفته».
حضرت زهرا(س) یه لبخندی زدند و گفتن«:نه! ...اشتباه نکنید ...علی از دنیا نرفته .علی تو مناجات با خدا
این شکلی میشه .یه مرتبه روحش از بدنش جدا میشه.
اینقدر که با خدا ارتباط برقرار میکنه و خدا رو دوست داره ،وقتی نماز میخونه ،یه مرتبه اصالً از خود
بیخود میشه و از هوش میره.
حاال هم کاری نداره بیایید یه آبی بپاشین ،یکم فشارش بدین به هوش میاد.
طبیعیه ،علی هر شب حالش اینجوری میشه».
دوستای امام علی (ع) که اینو شنیدن ،تعجب کردن!
کلی از خودشون خجالت کشیدن.
حاال ماها یه نماز میخونیم ،به همه چیز فکر میکنیم ،به همه چیز...
به اون بازی ،به اون مسابقهی فوتبال فکر میکنیم.
به همه چی فکر میکنیم جز به خدا...
امام علی (ع) یه جوری نماز میخوندن یه جوری با خدا صحبت میکردن که تو نماز از خودشون بیخود
میشدن.
حاال ممکنه شما بچهها بگین«:ما که گریهمون نمیاد ،به زور که نباید گریه کنیم».
منم میگم «:آره! آره .شما نمیخواد مثل امام علی (ع) گریه کنید ولی مثل امام علی(ع) نماز بخونید.
اون نمازای واجبتون ،نماز صبح ،نماز ظهر و نماز شبتون رو ،همهی نمازاتون رو بخونین».
چرا؟
تا انشاءلله یه روزی شبیه امام علی (ع) بشین.
این بود قصهی نماز خوندن امام علی (ع) و صحبت کردنهای امام علی (ع) با خداوند متعال.
تا قسمتهای بعد و داستانهای جذاب بعدی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم .خدانگهدار.
یا علی مدد.
موارد مرتبط
شهید بابک نوری
قصه زندگی شهید ابراهیم هادی
آخ که چقدر قصه ابراهیم هادی قشنگ و شنیدنی بود چقدر قصه کشتی گرفتن ها و والیبال بازی کردن هاش قشنگ بود
قصه اباالفضل العباس
قصه قهرمان های فسلطینی
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


سلام و عرض ادب
بنده آموزگار پایه چهارم یکی از روستاهای محروم استان فارس هستم هر روز یکی از داستان های شما را در کلاس خود اجرا میکنم.خیلی روی بچهها تاثیر خوبی داشته است
بچهها خیلی تحت تاثیر شخصیت دادش ابراهیم قرار گرفته اند
با پیشنهاد خود بچه ها ما یک کمیته خادمین شهید ابراهیم هادی در روستا تاسیس کردیم و کلی کارهای خوب میکنیم
اجرتون با حضرت زهرا س
باسلام و درود
زندگی با آیه ها رو می خواستم ممنون که اینقدر اجرا تون قشنگه و اینکه رایگان گذاشتین و ثوابش برا درگذشتگانتان و آخرت تون ممنون