داستان هایی زیبا و شنیدنی از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی(قبل از انقلاب)
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
قصه زندگی شهید قاسم سلیمانی
دوران کودکی قاسم رایگان
ماجرای دوران سخت کودکی قاسم در روستای قنات ملک
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. من از امروز میخوام برای شما زندگی یک قهرمان بزرگ رو بگم . یه
قهرمانی که همه ی شما می شناسینش و خیلی از شماها عاشق این قهرمان هستید و الگوی زندگی تون این قهرمانه . یک
قهرمانی که ایران رو از خطرات بسیار بسیار بزرگی نجات داد ....
بچه ها ، حدود شصت و پنج سال پیش توی سال 1337 در روستایی اطراف شهر کرمان به نام روستای قنات ملک ،
قهرمان قصه ی ما به دنیا اومد. پدر و مادرش اسمش رو قاسم گذاشتن .... قاسم سلیمانی
قبل از اینکه قاسم سلیمانی به دنیا بیاد ، خانوادشون دو تا بچه دیگه هم داشتن . قاسم ، یک خواهر و یه برادر بزرگ تر از خودش
داشت ؛ اما قاسم که به دنیا اومد، مامان و باباش خیلی خیلی خوشحال شدن. اسم بابای قاسم ، مشدی حسن بود . اون قدیم ها
کسی که به سفر مشهد رفته بود بهش لقب مشهدی یا به طور خلاصه ، مشدی می گفتن. مشدی حسن ، از به دنیا اومدن این
پسرش خیلی خوشحال شد ؛ اما این خوشحالی خیلی ادامه پیدا نکرد .....
قاسم قصه ما ، هنوز یک سالش نشده بود که مریض شد . یک مریضی خیلی خیلی سخت ، شماها احتمال اسمش رو
نشنیدین؛ اما اون قدیما خیلی از بچه ها با همین بیماری از دنیا رفتن . اسم اون مریضی سرخچه بود ، که باعث مرگ بچه های
خیلی زیادی توی ایران شد. اون زمان قدیم مثل الان نبود که امکانات پزشکی زیاد باشه و این طوری نبود که خیلی راحت بچه
که مریض میشه ببرنش دکتر . نه بابا ، توی روستا ها وقتی بچه مریض می شد به سختی می تونستن شهر ببرنش ، تازه اگه هم به
شهر می رفتن ، معلوم نبود دکتری گیرشون بیاد ...
بچه ها ، دکترهای اون زمان خیلی هاشون ایرانی نبودن و از کشورهای دیگه، دکتر می آوردن.
بابا و مامان قاسم هم، وقتی دیدند که پسرشون مریض شده و حالش بده، تصمیم گرفتن به
شهر ببرنش ؛ اما اون موقع جاده ها آسفالت نبود. این همه ماشین هم نبود و به همین راحتی ها
نمی توانستند قاسم رو به شهر ببرن و از طرف دیگه، هوا خیلی سرد بود و یک عالمه برف اومده
بود . مامان و بابای قاسم ، وقتی دیدن اوضاع این طوریه، خیلی ناراحت شدن غصه خوردن و نا امید شدن با خودشون گفتن :
حتما ما قاسم رو از دست می دیم و قاسم هم از این دنیا میره ؛ اما خدا می خواست که قاسم کوچولوی قصه ما زنده بمونه تا در
آینده کارهای بسیار بسیار بزرگی برای کشورش ایران انجام بده و به خواست خدا قاسم سلیمانی از این بیماری جان سالم به در
برد و حالش خوب خوب شد ...
مامان قاسم ، که دید پسرش خوب شده خیلی خوشحال شد و به قاسم قصه ما ، تا سه سالگی شیر
داد. معمول بچه ها تا دو سالگی شیر مادر می خورند؛ اما قاسم قصه ما ، تا سه سالگی شیر خورد . بعد هم
که شیر خوردنش تموم شد، مادرش باید سر زمین کشاورزی می رفت و گندم ها رو درو می کرد. برای
همین قاسم رو ، پشتش می گذاشت و با چادرش به خودش می بست و در زمین های کشاورزی کار می
کرد . قاسم هم پشت مادرش با خودش بازی می کرد ، صحبت می کرد و گاهی اوقات هم همون پشت
خوابش می برد ...
خلاصه گذشت گذشت تا اینکه قاسم قصه ما ، دیگه خودش راه افتاد و شروع کرد به راه رفتن؛ اما
از اونجایی که خانواده قاسم ، خیلی فقیر بودن و نمی تونستن برای بچه هاشون کفش خوبی بخرن. قاسم یک کفش پاره پوره
پلاستیکی پاش می کرد. یه کفشی که هر وقت باهاش سر زمین کشاورزی می رفت، توی پاهاش پر از خار می شد. وقتی قاسم
به خونه برمی گشت، مامانش با سوزن این خارها رو از پاش در می آورد . قاسم هم کلی درد می کشید و گریه می کرد. مامانش
بعد از اینکه این خارها را از پای قاسم در می آورد، یک مرهم و دارو روی پای قاسم می گذاشت و به پسرش می گفت : غصه
نخور مامان ، ایشالا به زودی زود خوب می شی؛ اما قاسم فرداش دوباره سر زمین کشاورزی می رفت و پاهاش بازهم پر از خار می
شد. آخه کفش های خوبی نداشت که پاش کنه ....
قاسم قصه ما ، یک دست لباس داشت که مجبور بود توی زمستون همون رو بپوشه. بچه ها ، اون زمان مثل
الان نبود که بچه ها چند دست لباس رنگارنگ و خوشگل داشته باشن ، نه ، از این خبرها نبود.
زمستان های سرد و استخوانسوز استان کرمان خیلی سخت بود؛ اما مجبور بود همون لباس رو تنش کنه
و باهاش بیرون بره . گاهی اوقات قاسم از شدت سرما دندون هاش، رو هم می خورد و همین طور می
لرزید. بدنش یخ می کرد؛ اما لباس دیگه ای نداشت که تنش کنه ....
بچه ها ، اون زمان از غذاهای چرب و چیلی و خوشمزه هم خبری نبود. این جوری نبود که کباب و پیتزا بخورند . نه بابا ،
تازه این برنجی که شماها هر روز می خورین هم ، اون زمان در کل سال دو سه بار بیشتر نمیخوردن . مثال شب های عید برنج
میخوردن . غذاهایی که قاسم و خانوادهاش میخوردن سیب زمینی و اشکنه بود و غذاهای محلی .... غذاهای گرون و آن چنانی
نبود .
بچه ها ، خونه قاسم اینا، حمام و این طور چیزها هم نداشت . این جوری نبود که بگی قاسم هر وقت بدنش کثیف میشد ،
حمام میرفت و با آب گرم خودش رو میشست . نه بچه ها ، اون زمان توی روستاها و شهرها حمام عمومی بود ، که روستای
قاسم اینا ، همین حمام عمومی رو هم نداشت . برای همین مامان قاسم توی یک دیگ آب گرم میکرد و قاسم و برادراش داخل
اون میرفتن و خودشون رو با آب میشستن ...
بچه ها ، اون زمان کارهای بچه ها ، خیلی سخت و زیاد بود . پدر قاسم، یک گاو نر گنده داشت . یک روز بابای قاسم یعنی
مشدی حسن بهش گفت: پسرم این گاو رو به روستای بغل و خونه عمهات ببر ، تا عمه به
گاو رسیدگی کنه و از شیرش استفاده کنه . قاسم پنج شیش ساله ، سوار این گاو شد و به
طرف روستای عمهاش راه افتاد . تا اونجا پانزده کیلومتر راه بود و راه خیلی دور بود. توی راه
این گاو ، سرش رو این ور اون ور میکرد و میخواست به پاهای او ضربه بزنه و قاسم هم
حسابی ترسیده بود ؛ اما هیچی نگفت و هیچ کار نکرد چون اگر این گاو عصبانی میشد ،
قاسم رو از روی خودش پایین میانداخت و فرار میکرد.
خلاصه که قاسم قصه ما ، این گاو رو به روستای عمهاش رسوند و بعد از اینکه کارش تموم
شد، فورا به طرف روستای خودشون برگشت، تا به انبار گندمها سر بزند و به اونجا رسیدگی
کنه . بچه ها ، به انبار گندمها سیلو میگفتند . قاسم رفت به سیلو سر بزند که یک مرتبه گرازها به طرف قاسم و باباش حمله
کردند . بابای قاسم سریع پسرش رو بغل کرد و بالای یک درخت انجیر رفت؛ قاسم و باباش تونستن از این ماجرا جون سالم به در
ببرند ؛ اما این گرازها ، وارد زمین کشاورزی شدن و همه چی رو خراب کردن و رفتن .
خلاصه قاسم قصه ما ، هفت ساله شد و باید به مدرسه میرفت و درس میخوند. اون زمان مدرسهها خیلی سختگیر
بودن . مثال : اگه دست بچهها ناخنهاشون بلند بود یا پشت دستشون سیاه بود یعنی دستهاشون رو تمیز نکرده بودن، بچهها
رو کتک میزدند . قاسم قصه ما هم به خاطر اینکه توی اون هوای سرد کرمان خیلی کار کرده بود و
زحمت کشیده بود، پشت دستهاش رنگش سیاه شده بود ....
یک روز ناظم مدرسه سر صف بچهها رو نگه داشت تا ببینه کی بهداشت رو رعایت نکرده . ناظم
وقتی به قاسم رسید دید که دستهای قاسم سیاهه . او فکر کرد دستهای قاسم قصه ما ، کثیفه و
دستاش رو نشسته . برای همین قاسم رو از صف بیرون آورد و با یک تیکه چوب که بهش میگفتن
ترکه شروع کرد به دستهای قاسم ضربه زدن . قاسم کوچولوی قصه ما هم گریه میکرد و بلند بلند
داد میزد ...
بابای قاسم که خونشون بغل مدرسه بود تا صدای گریه ی پسرش رو شنید از همون جا داد میزد : نزن .... آقای ناظم نزن ....
دست قاسم کثیف نیست به خاطر کار اون شکلی شده .... بله بچه ها ، معاون مدرسه اون روز حسابی قاسم کتک زد و قاسم قصه
ما هم گریه کرد ...
اما بچه ها، اون روز یه اتفاق خیلی جالب توی زندگی قاسم افتاد ، یه اتفاقی که قاسم هیچ وقت فراموش نکرد.
چه اتفاقی ؟! چی شده بود ؟!
اون روز توی مدرسه به بچهها بیسکویت دادن . قاسم تا بیسکویت رو گرفت و شروع کرد به خوردن . اینقدر
بهش مزه داد و چسبید که نگو ...
ممکنه برای شماها عجیب باشه ، خب یه بیسکویت دیگه !!
بچهها ، اون زمانها خبری از بیسکویت و این جور چیزها تو روستاها نبود. قاسم و دوستاش تا حالا بیسکویت نخورده بودن .
وقتی بیسکویت رو خوردن، اینقدر مزهاش بهشون چسبید که نگو ....
حال بذارین یه کوچولو در مورد خانواده قاسم سلیمانی برای شما بگم ...
مامان و بابای قاسم از اون خانوادههای فقیر بودن، البته خیلیها تو روستاها فقیر بودن . مامان و بابای قاسم با اینکه
خیلی فقیر بودن؛ اما خیلی براشون مهم بود که زندگیشون رو جوری تنظیم کنن که خدا
دوست داره . برای همین همیشه نمازشون رو مرتب و اول وقت میخوندن و به بچههاشون هم
یاد داده بودن که ، هر زمانی که صدای اذان رو شنیدین فورا وایسین و نماز بخونن و نباید
نمازشون رو به تاخیر بیاندازن و نسبت به نماز بیخیال باشن .
مامان و بابای قاسم، با اینکه خودشون فقیر بودن ولی خیلی به فکر فقرا و نیازمندها بودن و به فکر اونهایی بودن که از
خودشون فقیرتر هستند. توی روستا ، یه خانومی زندگی میکرد که دو تا دختر داشت و شوهرش توی یه ماجرایی از دنیا رفته
بود . این خانم حتی غذایی برای خوردن خانوادهاش هم نداشت . برای همین مامان قاسم هر زمانی که غذا درست میکرد و نون
میپخت، دو تا هم به این خانواده میداد ؛ اما یه روز قاسم کوچولوی قصه ما در حالی که دوازده سیزده سالش بود و توی خونه
با خواهر و برادرش مشغول بازی بود، ناگهان متوجه یک مسئله بسیار بسیار مهم و ناراحتکننده شد.
مسئلهای که آینده ی زندگی قاسم رو تغییر داد و مسیر زندگی قاسم بعد از اون ماجرا عوض شد
و اون ماجرا چی بود؟! چه اتفاقی افتاده بود ؟!
خب دیگه ادامهش باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعدی و این ماجرای بسیار مهم همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپرم 🌸
دوران نوجوانی قاسم رایگان
ماجراهای جذاب و شنیدنی از رفتن قاسم به شهر کرمان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهایی از دوران کودکی قاسم سلیمانی رو گفتم و براتون تعریف کردم از روزگار سختی که
قاسم کوچولوی قصه ما پشت سر گذاشت ....
یک روز قاسم در حالی که توی خونه با خواهر و برادرش مشغول بازی بود ، متوجه شد که پدر و مادرش ، با همدیگه در
مورد یک مسئله ای صحبت می کنن . حال بابای قاسم اصلاً خوب نبود. خیلی ناراحت بود و با نگرانی با
همسرش صحبت می کرد. آخه چه اتفاقی افتاده بود؟! چی شده بود مگه ؟! مسئله این بود که مشتی حسن
نهصد تا تک تومنی از بانک تعاون روستایی قرض کرده بود و حالا پولی برای پس دادن نداشت که نداشت .
از طرف دیگه بانک گفته بود یا باید پول رو پس بدی یا زندان میاندازیمت ... قاسم تا متوجه شد که قراره باباش زندان بیفته، خیلی ناراحت شد. خیلی دلش گرفت . با خودش فکر کرد
اون لحظهای رو که باباش رو زندان بندازن . اشک از گوشه چشمهای قاسم پایین اومد با خودش تصمیم
گرفت هر جور که شده بره و این پول رو به دست بیاره تا خدایی نکرده باباش رو زندان نندازن ...
مامان و بابای قاسم تصمیم گرفته بودن، داداش بزرگتر خانواده یعنی حسین رو به شهر کرمان بفرستن تا حسین اونجا
کار کنه و پول در بیاره. حسین سلیمانی به شهر کرمان رفت و دو هفتهای هم اونجا بود؛ اما خیلی زود به روستای خودشون
برگشت و به مامان و باباش گفت : هیچ کاری پیدا نکردم ، هر جا رفتم بهم کار نمیدهند، میگن سنت کمه ، اصلاً توی کرمان
کار نیست .....
قاسم تا صحبت برادرش رو شنید جدی و محکم گفت: حالا نوبت منه که به شهر برم و اونجا کار کنم ، شاید من کار پیدا کردم .
اما بچهها ، قاسم کلاً سیزده چهارده سالش بود و برای این که بخواد به شهر بره و کار کنه خیلی سنش کم بود. آخه کی
به بچه چهارده ساله کار میده !! اون هم قاسم ، که قد و هیکلش نسبت به همسن و سالش کوچیکتر بود . قاسم ریزتر از هم
سن و سالهای خودش بود . مامان باباش گفتن : نه لازم نیست تو بری ...
قاسم اصرار کرد گفت: من باید برم . باباش بهش گفت : تو سنت کمه باید الآن درس بخونی . داداش بزرگت رفت کار پیدا نکرد، تو برای چی میخوای بری! ...
قاسم اصرار کرد و گفت : من به شما قول میدم، اگه به شهر کرمان برم کار پیدا میکنم و نهصد تومن بدهی بابا رو درمیارم
بالاخره مامان بابای قاسم راضی شدن تا قاسم قصه ما راهی شهر کرمان بشه ....
قاسم ، سوار یک اتوبوس شد و به همراه چند نفر از بچههای همروستاییشون راهی شهر بزرگ و زیبای کرمان شدند . این
اتوبوس رفت و رفت تا اینکه به شهر کرمان رسید؛ اما وقتی به شهر رسیدن دیگه شب شده بود. قاسم و دوستاش جایی برای
خوابیدن نداشتن . اونها چند تا لحاف و پتو با خودشون برده بودن که از توی وسایلشون درآوردن و روی چمنهای میدان
اصلی شهر پهن کردن و همونجا از شدت خستگی، خوابیدن .
مردم از اونجا رد میشدن و با تعجب به اینها نگاه میکردن و پیش
خودشون میگفتن : مگه اینها خونه زندگی ندارن؟! برای چی اینجا
خوابیدن؟! اما مردم که نمیدونستن، اینها اینقدر خسته بودن که متوجه
هیچی نمیشدن .....
صبح که شد یکی از بچهها به بقیه همروستاییهاش گفت : بچهها ، یکی از همشهریهای ما ، توی همین شهر کرمان زندگی
میکنه . اسمش عبدالله، شماها هم احتمالاً میشناسینش. اگه مشکلی ندارید با هم به خونه عبدالله بریم . اونجا یه سرپناهی
داریم . قاسم و دوستاش که این پیشنهاد رو شنیدن خوشحال شدن و همگی موافقت کردن و سوار تاکسی شدن و به سمت
خونه عبدالله رفتن ....
عبدالله تا چشمش به بچههای روستاشون افتاد ، خیلی خوشحال شد و اونها رو بغل کرد و بوسید و ازشون استقبال کرد و گفت :
بچهها ، خوش اومدین خونه خودتونه راحت راحت باشین ...
این بچهها که تا حالا حموم ، توی خونه ندیده بودن ذوقزده شدن و یکییکی به حموم رفتن و آب داغ رو باز کردن و یه دوش
حسابی گرفتن . عبدالله به هر کدومشون یه دست لباس نو داد. بچهها که مهربونیهای عبدالله رو دیدن بهش گفتن : ما برای
کار به کرمان اومدیم ، اینجا اومدیم تا سر کار بریم و یه پولی در بیاریم.
عمو عبدالله گفت : راستش بچهها، من اینجا کسی رو سراغ ندارم که بخواد به سن و سال شماها کار بده ؛ خصوصاً به قاسم
بچه مشدی حسن. اون خیلی کوچولوه ..
قاسم تا این حرف رو شنید یهو ته دلش خالی شد و نگران شد؛ اما توی دلش با خودش گفت : من باید کار پیدا کنم . باید بتونم
اون نهصد تومن قرض بابام رو بدم .
خلاصه که این بچهها همگی با هم، توی شهر کرمان راه افتادن و در هر مغازه و دکانی که میرفتن میپرسیدن: کارگر
نمیخواهید؟!!
همه میگفتند : نه معلومه کارگر نمیخوایم ، کی پول داره به شما بده .
خلاصه ، بعضیها از دوستهای قاسم ، سر کار مشغول شدن؛ اما هیچ کسی قبول نمیکرد که قاسم کار
کنه. آخه قاسم از همشون ریزه پیزهتر بود و سنش کمتر بود . او هر جا که میرفت بهش کار نمیدادن؛ تا
اینکه بالاخره قاسم ، در یه ساختمونی رو زد و گفت: آقا تو رو خدا بهم کار بدین. میخوام کار کنم پول لازم
دارم. اونجا یه آقایی بود به اسم اوستا علی... او تا قاسم و دید با تعجب پرسید: اسمت چیه پسر جون؟!
آقا، قاسمم.
چند سالته پسر جون ؟
سیزده سالمه .
مگه درس نمیخونی بچه جون ؟
درسم رو ول کردم . آقا، راستش رو بخواین . بابام پول قرض کرده و نمیتونه پولش رو پس بده . آقا ، آقا ..... و قاسم زد زیر
گریه اوستا که نمیخواست به قاسم کار بده تا این صحبتش رو شنید دلش سوخت . جلوی قاسم اومد و اون رو بغل کرد و گفت :
گریه نکن پسر جون یک کاریش میکنیم ، فردا شش صبح بیا اینجا سر کار. من هم روزی دو تومن بهت دستمزد میدهم
خوبه؟! قاسم که هیچ کاری گیرش نیومده بود با خوشحالی گفت : خوبه اوستا ، فردا شیش صبح اینجا میام .
قاسم، اون شب خونه عبدالله رفت و فردا صبح ساعت شش سر کار اومد و تازه نیم ساعت هم زودتر آمده بود . اوستا به
قاسم چند تا کار آسون داد گفت: قاسم جون این آجرها رو بردار ببر اونجا بگذار . قاسم هم فوری و با عجله اون آجر رو برداشت
و برد اون ور گذاشت و باز برمیگشت و آجرها را برمیداشت و اون ور میبرد . گاهی اوقات این آجر
رو باید به دست اوستاها میرسوند .
بچهها، اونهایی که کار بنایی کردن میدانند که این کار خیلی سختیه. قاسم توی این کار اونقدر اذیت
شد که نگم .... دستهای قاسم ، به خاطر این آجرها خونی شده بود . قاسم پیش اوستاش رفت و
گفت : اوستا ، دستهام خونی شده... اوستا که اینو دید به قاسم گفت : پسرجون ، من که روز اول گفتم به درد این کار نمیخوری ! تو هنوز
کوچیکی و با دستات نمیتونی آجر برداری . این کار آدم بزرگهاست ، تازه برای اونها هم سخته .
حالا بیا این مزد رو بهت بدم ... اوستا یه پولی بیشتر از اونی که با قاسم قرار گذاشته بود ، بهش داد.
مثلاً قرار بود به قاسم ده تومن بده ولی به جاش بیست تومن بهش داد تا قاسم بره و بتونه یه کار دیگه پیدا کنه . قاسم هم وقتی
پول رو که گرفت خیلی خوشحال شد و فوراً رفت و یه بیسکویت برای خودش خرید . آخه خیلی کار کرده بود و خسته شده بود،
تازه قاسم یه دونه موز هم برای خودش خرید و با بیسکویت خورد و بعد هم با ناراحتی خونه عبدالله برگشت و به عبدالله گفت
که چه کار سختی بوده و اینکه اوستا بهش گفته دیگه اونجا نیاد ... عبدالله هم به قاسم گفت: خب حق داره اوستا ، قاسم جان تو هنوز کوچولویی ، چه جوری به تو کار بده !!
قاسم از عبدالله پرسید : خب چکار کنم آقا عبدالله ؟! میگین کجا برم ؟! سر چه کاری برم ؟!
عبدالله گفت : نمیدونم والله ، به نظر من یک فکر دیگر بکن ...
قاسم قصه ما، اون شب با ناراحتی توی رختخواب رفت و سرش رو زیر پتو کرد و شروع کرد گریه کردن، از طرفی دلش
برای مامان و باباش تنگ شده بود و از طرف دیگر کار گیرش نیامده بود. قاسم نمیدونست چیکار بکنه !
برای همین شروع کرد گریه کردن ، چند دقیقهای یواش و بیصدا گریه کرد که یک مرتبه خوابش برد .... قاسم ، با صدای اذان صبح از خواب بیدار شد. آخه از همون بچگیهاش عادت داشت که همیشه نمازهاش
رو مرتب بخونه . اون روز هم بلند شد و نمازش رو خوند و یک نذر کرد. توی روستای قاسم اینا ، امامزادهای
به اسم سید خوشنام بود . قاسم نذر کرد که اگر امروز کار پیدا کنه یه کله قند ببره و توی امامزاده
بگذاره ...
قاسم صبحونهاش خورد و لباسهاش رو پوشید و دوباره توی شهر رفت تا کار پیدا کنه ..
هر جا میرفت بهش میگفتن : نه کار نداریم ، تو هیکلت کوچولوئه به درد این کار نمیخوری؛ اما قاسم ناامید نشد و از این
مغازه به اون مغازه رفت، تا اینکه آخر سر به یک مسافرخانه یا هتل رسید. اونجا بوی غذا همهجا رو برداشته بود . قاسم هم
حسابی گرسنه شده بود . قاسم، داخل هتل رفت تا بپرسه کارگر میخوان یا نه ؟ او دید که ، یه مرد تپل چاق و هیکلی اونجا
وایساده . قاسم رفت جلو و گفت : آقا کارگر نمیخواین؟
اون مرد بزرگ و درشت هیکل یه نگاه به بدن کوچولوی قاسم کرد و تا میخواست بگه نه ..... یک مرتبه قاسم زیر گریه زد
آخه ، خیلی خسته شده بود و دلش شکسته بود . تازه گرسنهاش هم شده بود. اون مرد که گریه قاسم رو دید دلش سوخت به
قاسم گفت : بیا بریم طبقه بالا ... اون مرد و قاسم به طبقه بالا رفتن .
آقا به قاسم گفت: اسمت چیه پسر جون ؟ فامیلیت چیه ؟
قاسم گفت : قاسم .... سلیمانیمگه درس نمیخونی که اومدی سر کار؟
چرا درس میخوندم ولی راستش رو بخوان بابام قرض کرده و حالا نمیتونه پولش رو پس بده و بعد قاسم زد زیر گریه...
اون مرد هیکلی که حوصله گریه بچهها رو نداشت صدا کرد و گفت : محمد آقا ، محمد آقا ، بیا اینجا ، این بچه کارت داره !
بعد هم خودش بلند شد و رفت ....
محمد آقا، یه مرد پنجاه-شصت ساله خیلی مهربون بود. اون پیش قاسم اومد و تا چشمش به قاسم افتاد یه نگاه به اون
مرد هیکلی کرد و با چشمش به اون یه اشاره کرد که برای قاسم غذا بیارین . قاسم خیلی
گرسنهاش بود؛ اما از مامان و باباش یاد گرفته بود که عزت نفسش رو حفظ کنه و آبروی خودش
رو نگه داره، هر جایی غذا نخوره . اونها هر چی غذا بهش تعارف کردن قاسم گفت : ممنون
غذا نمیخوام ، چون پول توی جیبش نداشت و نمیتونست پول غذا رو بده . اونها خیلی بهش
اصرار کردن و گفتن : باید این غذا رو بخوری ، اصلاً این غذا برای خودته و اگر نخوری ناراحت
میشیم .
قاسم وقتی این رو شنید نشست و اون قرمهسبزی خیلی خوشمزه رو خورد و حسابی بهش
چسبید، بعدش هم اونها براش یک نوشابه پپسی تگری باز کردن و بهش تعارف کردن . قاسم
هم تا ته آن رو خورد .... محمد آقا ، از قاسم خوشش اومده بود. از اینکه بچه خوبیه و گدا نیست و نیومده هر جور شده پول دربیاره ، اهل عزت و آبروئه و
دنبال هر کاری نیست . دنبال این نیست که کسی بهش کمک کنه ...
وقتی این رو دید از قاسم خوشش اومد به قاسم گفت : پسرم تو از این به بعد میتونی اینجا کار کنی. همینجا هم جای خواب
و غذا بهت میدم ، آخر ماه هم یه پنج تومن بهت حقوق میدم ...
وای وای وای بچهها ، قاسم وقتی این حرف رو شنید ، برق خوشحالی توی چشماش اومد . نمیدونین چقدر خوشحال شد .
نذرش جواب داده بود و قاسم موفق شد یه کار پیدا کنه .
قاسم رو توی آشپزخونه گذاشتن ، پیش یه آشپز چاق و هیکلی ....
اون آشپز تا قاسم ریزهپیزه رو دید ، شروع کرد به داد و بیداد کردن و گفت : اینجا جای بچهها نیست ! من نیرو نمیخوام ، من گفتم یک شاگرد حرفهای بیارین . این چیه آوردین ؟!!
قاسم که صحبتهای این آشپز رو شنید، یهو دلش خالی شد و با خودش گفت : الآن که من رو بیرون
بندازن و دیگه بهم کار ندن . خیلی نگران شد و به یاد اون امامزاده خوشنام توی روستاشون افتاد .
دوباره به امامزاده گفت : امامزاده یه کاری بکن توی این مغازه بمونم که ادامه قصه باشه برای قسمت
بعد....
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربان میسپارم .
دوران جوانی قاسم رایگان
ماجرای جالب آشنایی قاسم با امام خمینی و شروع مبارزات علیه شاه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر قاسم به شهر کرمان رو گفتم و براتون تعریف کردم که قاسم به کرمان اومد و دنبال کار گشت و آخر سر هم، وارد یه هتل شد و خواست اون جا کار کنه که وقتی توی آشپزخونه رفت . یک مرد هیکلی بد اخلاق سر قاسم داد زد و گفت : من این نیرو رو نمی خوام ، قاسم دلش خالی شد ؛ اما یک آقای دیگه ای که اون کنار بود ، جلو اومد و از قاسم پرسید: بچه جون اهل کجایی؟! قاسم گفت: اهل روستای قنات ملکم
- جدی می گی؟!
- آره اون مرد تعجب کرد و گفت : من هم اهل روستای بغلی شما هستم . بگو ببینم تو بچه کی هستی ؟ قاسم گفت: بچه مشدی حسن سلیمانی ... اون مرد تا اسم حاج حسن سلیمانی رو شنید ذوق کرد و گفت: من بابات رو می شناسم ، ما از قدیم با هم دوست بودیم . من می دونم باب ات کیه ! شما خانواده خیلی خوبی هستین .تو باید این جا بمونی اشکال نداره ، همین جا بمون و کار کن. دیگه خیالت راحت باشه .بچه ها ، قاسم که این رو شنید ، نمی دونین چقدر خوشحال شد و ذوق کرد !! قاسم از اون روز به بعد توی اون هتل شروع کرد به کار کردن . چند وقتی که اون جا بود ، تونست هزار و دویست و پنجاه تومن پول بدست بیاره . آخه قاسم ، وقتی که کارش توی هتل تموم می شد ، توی شهر می رفت و اونجا جنس می فروخت یعنی کار می کرد و بیکار نمی شد . برای همین تونست یه پول خیلی خوب به دست بیاره و تصمیم گرفت با این پولش برگرده به روستای خودشون ، تا هم قرض باباش رو بده و هم برای خواهر و برادراش سوغاتی بخره ... قاسم توی شهر رفت و برای خودش یه کت شلوار کرم خوشگل خرید و بعد هم برای خواهر، برادراش و دوستانش سوغاتی خرید . برای مامان و باباش هم یه هدیه خرید و یه بلیت اتوبوس به روستای خودشون گرفت و به روستا برگشت. وقتی برگشت، یک چمدون سوغاتی آورده بود . پول قرض باباش رو آورده بود . خانواده اش وقتی قاسم رو دیدن خیلی خوشحال شدن و جلوی پای قاسم خروس شون رو سر بریدن و اون شب یک پلو و خروس خوشمزه پختن و دورهم خوردن. مامان و بابای قاسم ازش پرسیدن : پسرم از کارت راضی هستی ؟ اوضاع خوبه؟ کسی اذیتت نمی کنه ؟ قاسم گفت: خیالتون راحت همه چی خوبه .... همه چی رو به راهه قاسم چند وقتی توی روستاشون بود و دوباره تصمیم گرفت به شهر کرمان برگرده و سر کارش بره . برای همین یک بلیت اتوبوس گرفت و به شهر کرمان برگشت و توی همون هتلی که کار می کرد ، دوباره مشغول به کار شد؛ اما این بار قاسم یه جوون شانزده هفده ساله شده بود و تصمیم گرفت که به یک باشگاه ورزشی بره . چه ورزشی ؟! فوتبال یا والیبال ؟! بچه ها ، قاسم سراغ یک ورزش خیلی خوب، که این روزها ما ها خیلی سراغش نمی ریم رفت ؛ یه ورزشی به اسم باستانی . قاسم توی گود زورخانه اسم نوشت و اون جا مشغول ورزش کردن شد و بعد از چند وقت شنید یه ورزش دیگه هست به اسم کاراته . قاسم دوست داشت اون رشته رو هم بره و توی باشگاه کاراته هم اسم نویسی کرد . قاسم یک روز باستانی و یک روز دیگه کاراته می رفت؛ اما یه روز شنید یه ورزش جدید دیگه اومده ، یه ورزشی که تا حالا نبوده و می خوان باشگاهش رو تازه تاسیس کنن . قاسم هم که یه ورزشکار حرفه ای شده بود از خدا خواسته رفت و توی اون باشگاه هم اسم ش را نوشت . خالصه که قاسم قصه ما ، یه ورزشکار به تمام معنا شده بود و هر روز باشگاه می رفت و ورزش می کرد و بدن خودش و قوی و قوی و قوی تر می کرد. یه روز بعد از باشگاه ، قاسم با دوستش یه جا نشسته بودن و داشتن صحبت می کردن و یک روزنامه جلوشون بود . توی این روزنامه یه شعر در مورد شاه ایران نوشته بود. قاسم هم این شعر رو برای دوستاش خوند، دوست قاسم تا این شعر رو شنید با عصبانیت گفت: قاسم، مگه نمی دانی همه بدبختی های ما زیر سر شاهه ! نکنه تو طرفدار شاه هستی ؟!! قاسم که برای اولین بار بود حرف بدی در مورد شاه می شنید با تعجب پرسید : چی شده ؟! چه اتفاقی افتاده مگه؟! اون دوستش گفت: قاسم همه بدبختی های ما زیر سرش شاهه ، این شاه نامرده که اوضاع ما رو این جوری کرده . بعدم شروع کرد از بدی های شاه گفتن . قاسم که اینا رو شنید خیلی تعجب کرد !! قاسم با دوستش خداحافظی کرد و از هم جدا شدن ولی ذهنش مشغول شده بود .... قاسم، پیش حاج محمد استاد ورزشی رفت ، همون کسی که توی گود زورخانه به قاسم ورزش یاد می داد . قاسم خیلی محمد رو قبول داشت . برای همین پیش ایشون رفت و گفت : حاج محمد، یه حرف های عجیب و غریبی شنیدم ! یه چیزایی که می خوام با شما درمیون بگذارم. حاج محمد گفت : بگو ببینم چی شده ؟! قاسم گفت: یکی از بچه های باشگاه امروز در مورد شاه بد گفت و حرف های بدی زد !! حاج محمد تا اسم شاه رو شنید یهو گفت: هیچی نگو قاسم ، یواش صحبت کنه ، می خوای ساواک بیاد و ما رو بگیره .. قاسم که تا حالا اسم ساواک رو نشنیده بود با تعجب گفت : ساواک دیگه کیه ؟!! ساواک می خواد چه کار کند ؟!! حاج محمد گفت : هیچی نگو ، ساواک مامور شاه اند ، اگر بفهمند کله ی ما رو می کنن . قاسم که اینو شنید توی فکر رفت و با خودش گفت : نکنه واقعا شاه آدم بدیه ، من نمی شناسمش !! ساواکی ها کیان ؟! چرا نمی گذارند ما راحت حرف بزنیم ؟! چرا می خوان ما رو بگیرن ؟! مگه جرم ما چیه ؟! .... خالصه قاسم ، اون شب تا صبح به صحبت هایی که شنیده بود فکر می کرد . فردای اون روز پسردایی بابای قاسم که اسمش بهرام بود اومد که قاسم رو ببینه . اونها توی یه رستورانی با هم قرار گذاشتن که صحبت کنن . بهرام هم شروع کرد از بدی های و ظلم های شاه گفتن . بهرام می گفت : شاه جوون ها رو زندانی می کنه ، شاه هر کی اعتراض کنه رو می کشه ، شاه روضه امام حسین (ع) رو ممنوع کرده و نمی گذاره کسی روضه بگیرد. قاسم که از بچگیش عاشق روضه امام حسین (ع) بود و براش گریه کرده بود تا این رو شنید با عصبانیت گفت : شاه غلط کرده .. بهرام که عصبانیت قاسم رو دید گفت :چی می گی قاسم !! اگه ساواکی ها بفهمن بیچاره مون می کنن... این ها رو بلند نگو ... تو چقدر نترسی!! آروم صحبت کن ... قاسم که چند باری اسم ساواکی ها رو شنیده بود از بهرام پرسید: ساواک کیه؟! چرا ما رو شکنجه می کنه؟! بهرام هم که این سوال قاسم رو شنید یواش در گوشش شروع کرد در مورد ساواک گفتن ، در مورد زندان های شاه ... ساواکی ها ، مامورای شاه بودند که هر کسی اعتراض می کرد رو دستگیر می کردند و به زندان می انداختن . بچه ها ، قاسم کم کم به یک جوون انقلابی تبدیل شد ، به یک کسی که می خواست با شاه بجنگه ، دیگه تصمیم گرفته بود که شاه رو شکست بده ... یک روز عاشورا ، که قاسم و دوستش توی هتل بودن و داشتن با هم صحبت می کردن . صدای جیغ و داد شنیدن ، وقتی دم پنجره هتل اومدن ، دیدن که ماموران شاه ، مزاحم یه دختر خانم کم حجاب شدن . قاسم که دید مامورها دارن این دختر رو اذیت می کنن و می خوان مزاحمش بشن، رگ غیرتش بالا زد و پایین رفت و با عصبانیت به مامورها گفت : چی کار دارین با این دختر خانم؟! اونها که قاسم رو دیدن بهش گفتن: چیه ؟! به تو چه ربطی دارد ؟! از اینجا برو ، چی کار داری؟! قاسم گفت : من اومدم جلوی شما مامور شاه رو بگیرم و نگذارم کار بدی کنید . مامور شاه که این رو شنیدن گفتن: خیلی خب ، خودت خواستی ... اونها باتوم هاشون رو درآوردن که قاسم رو بزنن ، که قاسم چند تا فن کاراته و کشتی به اونها زد و روی زمین انداخت شون . مامورهای شاه پخش زمین شدن و دماغشون پر از خون شد و بعد مامورها ، یارشون رو صدا کردن که قاسم رو بگیرن؛ اما قاسم توی هتل دوید و مامورای شاه، چند نفری به دنبالش دویدن . قاسم زیر یک تخت قایم شد و اون مامورها در به در دنبال قاسم همه جا رو می گشتن ، همه سوراخ سنبه ها رو می گشتن تا قاسم رو گیر بیارن؛ اما خبری از قاسم نبود که نبود و به اون کله پوک شون هم نمی رسید که زیر تخت رو نگاه کنن .خالصه اون مامور اون روز با عصبانیت از هتل بیرون رفتن ؛ اما بی خیال قاسم نبودن و می خواستن هر جور شده قاسم رو گیر بیارن .... قاسم سلیمانی ، تصمیم گرفت یک سفر به مشهد و پابوس امام رضا علیه السالم بره و با اون پول هایی که درآورده بود یک بلیت گرفت و راهی مشهد شد و به زیارت سلطان علی بن موسی الرضا (ع) رفت . نمی دونین چه کیفی به قاسم داد ... امام رضا ، فوق العاده مهربونه، قاسم عاشق امام رضا شد... قاسم ، توی مشهد فقط به حرم نمی رفت بلکه به زورخانه مشهد هم می رفت و ورزش می کرد . اون توی زورخانه با چند نفر رفیق شد. با چند نفری که مسیر زندگیش رو تغییر دادن چطوری ؟!! قاسم یه روز با اون دوست های زورخونه مشهد رفته بود که غذا بخوره که دوستاش شروع کردن از آیت الله خمینی صحبت کردن، قاسم با تعجب پرسید: آیت الله خمینی دیگه کیه ؟!! اون ها که این حرف قاسم رو شنیدن تعجب کردن، چشم ها شون چهار تا شد و گفتن : تو آیت الله خمینی نمی شناسی؟!! چه جوری اسم خودت رو انقلابی می گذاری؟!! .... بچه ها ، اون زمان مثل الان نبود که فضای مجازی باشه و همه از همه چیز خبردار بشن . قاسم هم یه جوون روستایی بود خوب ، طبیعی بود که خیلی از این ها رو نشناسه . اون ها گفتند: آیت الله خمینی مرجع تقلید ماست . قاسم گفت: مرجع تقلید دیگه چیه؟! اون ها با تعجب پرسیدند: تو مرجع تقلید هم نمی دونی چیه ؟! بعد هم شروع کردند راجع به مرجع تقلید و امام خمینی صحبت کردن و توضیح دادن. اون ها یک عکس امام خمینی رو یواشکی از جیبشون درآوردن و به قاسم دادن و بهش گفتن : ایشون آیت الله خمینی ....قاسم تا چشمش به این عکس افتاد یک دل نه ، صد دل عاشق امام خمینی شد. این عکس رو از دوستاش گرفت و برای خودش نگه داشت ؛ اما اون ها بهش گفتن : قاسم مراقب باش ، اگه ساواک این عکس رو ازت بگیره بیچاره ات می کنه، حواست باشه... قاسم گفت :خیالتون تخت ، هیچی نمی شه. قاسم این عکس رو با خودش به هتل برد و شب تا صبح به این عکس نگاه کرد . قاسم اینجوری عاشق امام خمینی شد. با خودش می گفت: چه سید نورانی وقشنگی! چقدر قشنگ داره قرآن می خونه. آخه توی اون عکس امام خمینی داشتن قرآن می خوندن . قاسم سلیمانی دیگه با امام خمینی و انقلاب آشنا شده بود . او دشمن سرسخت شاه و ساواک شده بود و روی دیوارها می نوشت "درود بر خمینی مرگ بر شاه" . نصف شب ها با دوست هاش می رفتن و از این کار ها می کردن ... قاسم به شهر کرمان برگشت و توی اون جا کلی با شاه جنگید و تلاش کرد تا شاه رو شکست بده .. یک روز قاسم رفته بود که مدرک گواهینامه اش رو بگیره ، یک نفر از افسران بهش گفت : قاسم سلیمانی کیه؟
- قاسم گفت : منم
- افسر : بیا تو اتاق ، خمینی می خواد گواهینامه ات رو بهت بده. قاسم که اینو شنید تعجب کرد یعنی چی؟! مگه امام خمینی گواهینامه میده !! به هر صورت او وارد اتاق شد، تا وارد اون جا شد مامورهای شاه افتادن به جون قاسم و شروع کردن به کتک زدن قاسم و او رو زیر مشت و لگد گرفتن ، صورت قاسم پر خون شده بود؛ اما این ها ول کن نبودن و همین طور قاسم رو با مشت و لگد می زدند.... اون ها قاسم رو گرفتند و به زندان انداختن و قرار بود چند سال توی زندان نگه دارن ؛ اما هنوز چند ساعتی از زندان رفتن قاسم نگذشته بود که مامور صداش کردن و گفت: قاسم سلیمانی کیه؟ بیا بیرون آزادی . یکی برات وثیقه گذاشته ... قاسم از زندان بیرون اومد که دید آقا محمد ، همون استاد ورزشیش اومده و پادرمیونی کرده تا قاسم آزاد بشه ادامه قصه و ماجرای پیروزی انقلاب و کارهای مهم قاسم باشه برای قسمت بعد ....تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپرد.
موارد مرتبط
قصه زندگی شهید امیرعلی حاجی زاده
قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا (س)
آیا تا حالا قصه زندگی حضرت فاطمه زهرا رو شنیدین؟!
ماجرای سخنرانی حضرت زهرا توی مسجد پیامبر(خطبه فدکیه) رو چطور؟!
ماجرای حمله خونه حضرت فاطمه و شهادت ایشون رو هم میتونین اینجا گوش کنین
قصه زندگی حضرت نجمه خاتون
شهید مرتضی حسین پور
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.