قصه مملک امام زمانی
مردم قدرنشناس رایگان
🔴 دشمنان نور و روشنایی وقتی دیدن که توی جنگ دست شون به پرژکتور🔦 نمیرسه تصمیم گرفتن روش جنگ رو عوض کنند و....
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود .در سالیان سال پیش ،حدود هزار
و چهارصد سال پیش ،در شهر خیلی خیلی بزرگی ،مردمی زندگی می کردن که از تاریکی
فراوان رنج می بردن و اذیت می شدن .مردمی که به خاطر این تاریکی زندگی شوون توو
سختی بود .
آدم بدها ،رئیس شون بودن و هر کاری که دوست داشتن انجام می دادن ،از دزدی بگیر تا
آدم کشتن ،اونها حرف های زشت می زدن و سر همدیگه رو کاله می گذاشتن و هور کوار
بدی که فکرش رو می کنید ،این آدم بدها توی اون شهر انجام می دادن .
شهردار ،وقتی دید که اوضاع اینقدر بده و مردم به نور نیاز دارند ،تصمیم گرفوت
تا برای مردم این شهر یک پروژکتور خیلی بزرگ بگذاره ،یک پروژکتور که می تونست کل
شهر رو روشن کنه !! آره بچه ها ،اینقدر این پروژکتور بزرگ بود و نور فراوانی داشوت کوه
می تونست کل اون شهر رو روشن کنه تا آدم بدها دیگه نتونن کار بد کنن ؛ آخه ایون آدم
بدها همه ی کارهای خطرناک و زشت شون رو وقتی انجام می دادن که هوا تاریوک بوود و
نور نبود چون اگه نور باشه،آدم های بد فرصت خرابکاری ندارن ،فرصت به آشوب کشیدن
شهر و کشتن بقیه و دزدی کردن و کارهای بد دیگه رو ندارن .
بچه ها ،برای همین بود که شهردار تصمیم گرفت تا یک پروژکتور خیلی بزرگ برای موردم
این شهر ،توی محله حجاز نصب کردن ؛ مردم شهر وقتی نور این پرژکتور رو دیدن خیلوی
خوش شون اومد ؛ اما اما اما این آدم بدها ،این اراذل و اوباش ،این خرابکارهای همیشوگی
وقتی دیدن که نوور اومده و همه جا رو روشون کرده و نمی تونن کار بوود کونن و اونهووا
نمی تونستن خالف کنن و هر کاری که دل شون می خواد انجام بدن ،بورای هموین اونهوا
تصمیم گرفتن تا برن و این پرژکتور رو بشکنن .
وای وای وای ،این آدم بدها دست به دست هم دادن تا به جنگ با این نور بیان ،به جنگ با
این روشنایی بیان و این پروژکتور رو بشکنن ؛ اما مردم شهر به دفاع از این پروژکتور رفتن .
مردم به مبارزه با آدم بدها رفتن و خیلی ها تو این راه کشته یا زخمی شدن ،از کار افتواده
شدن ؛ خیلی از بچه ها ،باباهاشون رو از دست دادن و باباهاشون فدای راه این پروژکتوور
شدن .آخه نورِ این پرژکتور داشت ،کار آدم بدها رو یکسره می کرد .برای همین بوود کوه
آدم بدها و اون آدم های بدجنس و بی رحم تصمیم گرفتن تا این پروژکتور رو بشکونن؛ اما
مقاومت یاران خوب این پرژکتور باعث شد که اونها موفق نشن ...
بچه ها ،بعد از چند وقت آدم بدها ،همون دشمن ها که دیدن حریف یاران این نور
نمی شن تصمیم گرفتن تا مردم رو فریب بدن ،چی ؟! یعنی چیکار کنن ؟!
تصمیم گرفتن تا یه کاری کنن مردم بی تفاوت بشن و بی خیال این نور بشون ،موردم بوی
خیال دفاع کردن از این پروژکتور بشن ،چه جوری این کار رو کنن ؟!
با شایعه ،با دروغ پخش کردن ،با جنگ نرم ،با فریب دادن مردم محله ؛ برای همین شروع
کردن به دروغ گفتن و شایعه پخش کردن و تهمت زدن ؛ اتفاقاً نقشه هاشون هم گرفوت .
چی ؟!
بله ،مردم بی خیال دفاع از این پرژکتور شدن ،بی خیال حمایتش شودن و بوا خودشوون
گفتن :برای چی ما همش پای این پروژکتور هزینه بدیم ،ماها کشته میشیم ،زخمی میشیم
که این پروژکتور سالم بمونه ! می خوام نمونه !اصال تاریکی اونقدر هم بد نیست بابا !!
خالصه ،دشمن تونست با جنگ نرم ،کاری کنه تا مردم بوی خیوال دفواع از ایون
پروژکتور بشن و یک روز که مردم شهر ،حواس شون به این پرژکتور نبود یک دفعه ،یکی
از آدم های شرور و بعد جنس محله اومد و با سنگ این پروژکتور رو شکوند .
وقتی پرژکتور شکست ،یک دفعه محله تاریک شد ؛ اما شهردار که می دونسوت تواریکی
چقدر بد و خطرناکه و چقدر به ضرر مردم محله است ؛ فوراً پرژکتوور دوم رو آورد و بورای
مردم نصب کرد ؛ اما بچه ها ،مردم این محله خیلی هاشون بی تفاوت شده بودن و براشون
مهم نبود که چه اتفاقی قراره بیفته ،خیلی ها از این پرژکتور دوم دفاع نکردن و موراقبش
نبودن و حواس شون بهش نبود ،برای همین هم دوباره یکی دیگه از آدم هوای بودجنس و
شرور و بی رحم محله اومد و وقتی که بقیه حواس شون نبود این پروژکتور رو شکوند .
شهردار که می دونست تاریکی چقدر برای موردم محلوه بوده و باعوث موی شوه اوضواع
وحشتناک بشه و آدم های شرور و بد بتونن هر کاری دل شون می خواد انجام بدن ،بورای
همین شهردار تصمیم گرفت تا پروژکتور سوم رو هم نصب کنه .
اما بچه ها ،اما بچه ها ،مردم این محل باز هم حواس شون به این پرژکتور نبود کوه نبوود ؛
البته آدم های خوبی هم تو اون محل بودن ،نه که بگم همه آدم بد بودن ،همه نامرد بوودن
همه به فکر شکوندن این پروژکتور بودن ؛ اما تعداد آدم هوایی کوه بوه فکور نگهوداری از
پروژکتور و مراقبت از اون بودن خیلی کم بود ،تعداد آدم هایی که قدر روشنایی و نوور رو
می دونستن خیلی کم بود ؛ برای همین آدم های بدجنس و بی رحم و خالفکوار محلوه بوه
جون پرژکتور سوم افتادن ،این پرژکتور رو خیلی محکم تر و زودتر شکوندن .
شهردار که فرد خوب و مهربونی بود .باز هم بهشوون پرژکتوور داد ؛ اموا ایون بوار
نتونستن این پروژکتور رو باالی محله نصب کنن .آخه بچه های شرور محل ایون پروژکتوور
می شکوندن .پرژکتور بیشتر عمر کرد و بیشتر باقی موند ؛ اما کمتر تونسوت اطوراف رو
روشن کنه چون تو جایگاه خودش نصب نشده بود چون اونجایی که باید قورار موی گرفوت
قرار نگرفته بود.
خالصه که این آدم های شرور محله ،این آدم های بدجنس و بی رحوم بوه ایون پرژکتوور
چهارم هم رحم نکردن و یه روز بهش حمله کردن و شکوندنش ؛ بچه ها بگید ببیونم شوما
جای شهردار بودید دیگه پرژکتور به این ها می دادید ؟!
مطمئنم همین االن خیلی هاتون میگید اصال و ابدا !! ما دیگه به اینها نور نمی دادیم ،اصال
بگذار اونها توی تاریکی بمیرن ؛ اما این شهردار برای مردم شهر دلش می سوخت و گفوت :
باز هم بهشون پرژکتور میدم .
اون آدم های شرور ،پروژکتور پنجم رو شوکوندنش .پرژکتوور ششوم ،پرژکتوور هفوتم ،
پرژکتور هشتم ،پروژکتور نهم تا پروژکتور یازده ....
شهردار به مردم این محله و شهر ،پروژکتور می داد؛ اما آدم های خوب نموی تونسوتن از
این نور حفاظت و مراقبت کنن و آدم های بی رحم و خالفکار و بدجنس می اومودن و ایون
پرژکتورها رو می شکوندن ؛ چرا ؟! چون نور این پرژکتور به ضررشون بود.
اما ،اما بعد از اینکه پرژکتور یازدهم رو شکوندن ،دیگه شهردار یه تصومیم خیلوی
مهم گرفت ,چه تصمیمی؟!
تصمیم گرفت تا پرژکتور دوازدهم رو به مردم محله و شهر نده ؛ چرا؟! چوون اینهوا لیاقوت
داشتن نور و روشنایی نداشتن .شهردار می خواست تا مردم محله و شوهر تووی تواریکی
زندگی کنن ،تا طعم تاریکی مطلق رو ببینن و بفهمند که وقتی پروژکتور و نور نباشوه چوه
بالیی به سرشون میآد !!
مردم محله ،اولش جدی نگرفتن و با خودشون گفتن :طوری نمی شه که بابوا ،ولوش کون
پرژکتور می خوایم چیکار ؟
اما در نبود پروژکتور ،اشرار و آدم بدها ،آدم خالفکار،دزدها ،قاچاقچی ها ،آدمکوش هوا
فرصت پیدا کردن تا هر کاری که دل شون می خواد رو انجام بدن .ادامه ی قصه و مواجرای
بالهایی که بر سر مردم شهر اومد و بعد هم تصمیم مهمی که مردم شهر گرفتن ،باشه برای
قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
امتحان محله ایران رایگان
🔴 به محض اینکه شهردار به مردم محله ایران لامپ💡رو داد تمااااام آدم بدها و جنایتکار های محله های دیگه اومدن برای شکستن این لامپ که...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای مردمِ قدر نشناسی رو گفتم که هرچیی ههردارهیون
براهون پرژکتور و نور نصب می کرد ،ازش محافظت نمی کردن که نمی کیردن و ددم هیای
هرور محله و ددم های خالفکار و دزد و قاچاقچی و بد ،حمله می کردن و این پرژکتیور رو
می هکوندن و باز هم ههردار پرژکتور بعدی رو می داد ؛ دخه دوست نداهیت میردم تیوی
تاریکی بمونن چون می دونست که تاریکی به ضرر میردم ایادی و خوبیه و بیه نفی ددم
بدهاست ،به نف ددم های خالفکاره ،برای همین هم ههردار یازده تا پرژکتور برای میردم
نصب کرد؛ اما ددم های بد ،هر یازده تاش رو هکوندن.
ههردار ،تصمیم گرفت دوازدهمی رو بهشون نده تا اونها تیو تیاریکی و ملمیت بمیونن و
بفهمن که نور نداهتن و روهنایی نداهتن چه بیچارگی بزرگیه .
مردم ههر اولش جدی نگرفتن ،گفتن :اگر نور نباهه ،زندگی مون رو می کنیم چه
اهکالی داره ؟! ؛ اما مدتی که گذهت ،تازه اهرار و ددم بدها و خالفکارها و ددم کش هیا و
دزدها ،هروع کردن به خرابکاری کردن ،خیلی از مردم محله سر هیچیی میردن و از دنییا
رفتن ،خیلی های دیگه اموال هون غارت هد ،زن و بچه هون رو از دسیت دادن ،خیلیی
های دیگه دچار اهتباه تو زندگی هاهون هدن و تصمیم های غلط گرفتن ،چیرا ؟! چیون
اون اهرار و ددم بدها راه و روش اهتباه زندگی کردن رو به مردم ییاد میی دادن و میردم ،
درست زندگی کردن رو فراموش کردن .برای همین دائم ،با هم داوا می کردن یا همدیگه
رو می کشتن .اونها ،از هم دوزدی می کردن و یا سر هم کاله میگذاهتن .تو هر فرصتی که
پیش می اومد به جون هم می افتادن .
اوضاع خیلی بد هده بود ،ههر دیگه جای زندگی نبود ،گاهی اوقات پیش می اومد که توی
یک درگیری چند میلیون نفر کشته می هدن یا بچه های هرور یه محله ،روی سر یه محله
دیگه بمب می ریختن و مردم کل اون محل رو می کشتن ،اوضاع خیلی وحشیتنا
هیده
بود ،قحطی ،گرسنگی ،کشت و کشتار ،رفتارهای بد و از همه مهم تر زندگی با روش اهتباه
،همه این ها بااث هده بود تا مردم ههر کم کم به خودهون بیان ؛ البته محله های ههر با
هم متفاوت بودن مثالً :محله ایران ،جزو اون محله هایی بود که زودتر به فکر این افتاد که
پیش ههرداری برن و از ههردار پرژوکتور بخواد .اونها پیش ههردار رفتن و بهش گفتن :
ما داریم توی این تاریکی بیچاره می هیم ،داریم غارت می هیم و کشته می هیم .بیه داد
مون برس.
اما ههردار قبول نمی کرد ،هرچی اونها اصرار می کردن که تو رو خدا ،تو رو جیان هرکیی
دوست داری پروژکتور دوازدهم رو به ما بده .قول میدیم ازش نگهیداری کنییم ،هیهردار
قبول نمی کرد که نمی کرد ؛ ههردار می گفت :هماها ،قول تون قول نیست .هیماها فطیط
حرف می زنید ،واقعی نیستید و راست نمیگید .
البته بچه ها خودمونیم ،ههردار حق داهت .دخه یازده تا پروژکتور بهشیون داده بیود و
ازش نگهداری نکرده بودن .دیگه کی بهشون ااتماد می کنه که دوازدهمیی رو بهشیون
بده ؟!! کی می تونه به این مردم ااتماد کنه که نتونستن از پروژکتورهای قبلی دفاع کنن؟!
خالصه ،مرد م محله ی ایران اصرار می کردن ،خواهش می کردن ،تطاضا می کردن
برای همین ههردار یک تصمیم مهم و تاریخی گرفت .چه تصمیمی ؟! می خواست چیکیار
کنه ؟!
ههردار تصمیم گرفت تا پروژکتور رو بهشون برگردونه ،چی !! واقعا ؟!
ههردار یه هرط مهم گذاهت ؛ گفت :اگر هما بتونید به مین ،خودتیون رو اابیت کنیید و
نشون بدید که لیاقت پروژکتور دوازدهم رو دارید و می تونیید ازش در مطابیل ددم بیدها ،
مالم ها و دزدها ،محافظت و مراقبت کنید و بتونید به من اابت کنید .دوازدهمی رو به هما
میدم .
مردم محله ایران ،وقتی این هرط رو هنیدن فوری و با خوهحالی گفتن :خب ،خیب بایید
چیکار کنیم؟! هر هرط هما بگذاری قبوله .فطط به ما بگید چیکار کنیم!!
ههردار گفت :هرط من اینکه ،من یه المپ به هما میدم؛ ولی این المپ انیدازه پرژکتیور
روهنایی نداره و اندازه پروژکتور بزرگ و قوی هم نیست ؛ اما این هم نور داره و می تونیه
یه محدوده ای رو روهن کنه ،اگر هما بتونید از این المپ در مطابل حمله ی دهمنان و ددم
های بد و خالفکار محافظت کنید و کاری کنین که این المپ نشکنه و خط روش نیفتیه .اون
موق من تصمیم می گیرم که پروژکتور دوازدهم رو به هما بدم یا ندم !!
مردم محله ایران ،وقتی این فرصت رو هنیدن ،خوهحال هدن و فوری گفتن :قبوله .
بعد هم اون المپ رو گرفتن و در جای اون پرژکتور نصیب کیردن ؛ البتیه فطیط تیو محلیه
خودهون و محله های دیگه همچنان تاریک بود .
اما بچه ها ،چشم تون روز بد نبینه ! این ددم بدها ،این خالفکارها ،ایین دزدهیا ،
این قاچاقچی ها و این کسانیکه همیشه مخالف نور بودن ،تا متوجه هدن که میردم محلیه
ایران رفتن و یه دونه چراغ برای خودهون دوردن و نصب کردن ،تصمیم گرفتن تا همگیی
دست به دست هم بدن و برن این المپ رو بشکونن .برای همین هم به طرف محلیه اییران
حمله کردن ،چه حمله ای !!
ددم های هرور و بد ،ددم های مالم و ددم کش از پنجاه تا محله های دیگه دور هیم جمی
هدن و یک الت بی سر و پا رو ،از محله ی همسایه ی ایران که اسم اون محله ی اراق بود
رو جلو انداختن که با یارانش بیان و این المپ رو بشکونن و بهش هم گفتن :ما پشیت سیر
تواییم ،خیالت راحت باهه .هر تصمیمی بگیری ما ازت دفاع می کنیم ،اگه سیال بخیوای
بهت میدیم ،اگه یار بخوای بهت میدیم ،پول هم بخوای بهت میدیم .تو فطط برو و اون المپ
لعنتی رو بشکون .اون المپ اگه روهناییش ادامه پیدا کنه ،مردم بطیه ی محلیه هیا هیم
هوس می کنن که برن از ههرداری المپ بگیرن یا زبونم الل ،برن و از ههرداری پرژکتیور
رو بگیرن .
دره بچه ها ،این ددم های بد ،خوب تشخیص دادن که اگر این المپ بتونه با موفطیت
باقی بمونه ،امکان اینکه ههردار دوباره پرژکتور رو برگردونه هست ،بیرای همیین هیم
دسته جمعی به طرف این المپ .حمله کردن؛ اما این بار بچه های محله ی ایران گفتن :میا
دیگه کوتاه نمی دیم ،ما دیگه اجازه نمیدیم که این دهمن ها بیان و المپ ما رو بشیکونن .
ما به ههردار قول دادیم که محافظ این المپ باهیم .
برای همین هم دسته جمعی به میدون جنگ و به نبرد با هرور محله ی اراق رفتن ،تیوی
این مبارزه و جنگ ،خیلی ها کشته هدن یا دست و پاهاهون قط هد ،خیلی از بچیه هیا
باباهاهون رو از دست دادن و خیلی از خانم ها ،هوهران هون رو از دست دادن .خیلی ها
دچار مشکل هدن و خیلی از محله های ایران ضربه دید؛ اما مردم محله ی اییران متحید و
یکپارچه دست به دست هم دادن و جلوی دهمن ها ایستادن و اجازه ندادن که ییک خیط
کوچیک هم روی این المپ محله هون بیفته و اجازه ندادن تا دهمن ها این بار به هدفی که
دارن برسن.
اما بچه ها ،این بار یک اتفاق خیلی خیلی دردنا
و مهم افتاد ،چه اتفاقی ؟! چیی
هد؟! المپ بعد از اینکه ده سال توی این محله بود و روهنایی داد و همه جا رو روهن کرد ،
کم کم نورش کمتر و کمتر و کمتر هد تا اینکه خاموش هد و امر المپ تموم هد .ادامه ی
قصه و ماجرای تصمیم مهم ههردار و اینکه دیا ههردار پرژکتور رو به مردم محلیه اییران
داد یا نه !! باهه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه هما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا الی مدد
افزایش نور محله رایگان
🔴 شهردار برای اینکه لامپ دوم رو بده به مردم محله ایران یک شرط مهم گذاشت.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود .قسمت قبلی براتون ماجرای اون
شب های تاریکی که توی اون شهر اتفاق افتاد و اون جنایت ها وآدم کشی هایی که شدد،
اون دزدی هایی که شد رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم کده مدردم محلده ایدران
تصمیم گرفتن تا پیش شهردار برن و از شهردار پروژکتوردوازدهم رو بخوان؛ اما شدهردار
باهاشون یه شرط گذاشت .یادتون که هست؟!
شهردار گفت :من یه المپ بهتون میدم ،اگر بتونید از این المدپ محافظدت کنیدد و در
مقابل آدم های بد ،آدم های شرور ،آدم هایی که می خوان این المپ رو بدزدن یا بشکونن
بتونید ازش نگهداری کنید ،اون وقت من ،پروژکتور دوازدهم رو بهتون بدم یا درباره اش
قصه قهرمان ها
فکر میکنم .
بچه ها ،بعد از ده سال که مردم ایران جانانه پای ایدن المدپ شدون ایسدتادن و
نگذاشتن حتی یه خش روی این المپ بیفته ،این المپ به طور خود به خود عمرش تموم
شد و خاموش شد .
مردم ایران خیلی ناراحت بودن ،آخه به روشنایی عادت کرده بودن .درسدتکه روشدنایی
المپ ،اندازه ی روشنایی پرژکتور نیست ؛ اما باالخره روشنایی خیلی باحال و خوبه .آدم
ها می تونن یه زندگی خوب و عادی داشته باشن و بدون اینکه در حق هم ظلدم کدنن و
همدیگه رو بکشن با هم زندگی کنن .وقتی نور باشه زندگی ها خوبه و حاال که این المپ
عمرش تموم شده بود ،مردم محله ایران ،این المپ رو بردن و تحویل شهردار دادن و به
شهردار گفتن :آقای شهردار ما به قول مون عمل کردیم .ما به شما قول دادیم که از این
المپ دفاع کنیم و دفاع کردیم .اگه نگاه کنید یه خش روش نیفتاده .خیلی از ماها کشته
شدیم یا دست و پاهامون قطع شد ،خیلی از بچه های کوچولومدون کشدته شددن؛ امدا
نگذاشتیم که یه خش روی این المپ بیفته .حاال لطفا پرژکتور رو به ما بده !
اما شهردار گفت :نه ،شما آزمون اول رو موفق شدید؛ اما آزمون دوم و شاید هم آزمدون
نهایی تون مونده .
مردم محله ایران گفتن :آزمون دوم دیگه چیه؟! یه المپ دیگه به ما می دید ؟!
شهردار گفت :بله ،یه المپ دیگه میدم ؛ اما این بار نه تنها باید از این المدپ محافظدت
کنید که نشکنه و کسی دستش بهش نرسه ؛ بلکه باید کاری کنید که نور این المپ بیشتر
و بیشتر بشه.
مردم گفتن :چی؟! مگه می شه! مگه می شه نور المپ بیشتر بشه؟!
بچه هایی که کالس سوم یا چهارم رو خوندن می دونن که ما اگر جلوی یده ندور ،آینده
بگذاریم این نور توی آینه انعکاس پیدا می کنه و به یه جای دیگه می تابه .باز اگه جلوی
اون آینه با فاصله مثال یه متری یه آینه دیگه بگذاریم ،اون نور انعکاس پیدا می کنه و به
قصه قهرمان ها
یه سمت دیگه میره و اون محدوده وسطش کامال روشن می شه .بچه ها این آزمدایش رو
همین االن هم می تونید تو خونه تون انجام بدید .چند تا آینه دور و بر یه نور بگذارید تا
ببینید که نورش چند برابر می شه.
شهردار به مردم ایران گفت :باید نور این المپ رو بیشتر کنید .
مردم محله ایران هم وقتی این درخواست شهردار رو شنیدن ،گفتن :قبوله ؛ اما اگه ما این
کار رو کردیم آیا پرژکتور رو به ما پس می دید؟
شهردار گفت :وقتی این کار رو انجام بدید اون وقتکه من پرژکتور رو به کل شهر میدم .
نه فقط به محله شما ،پرژکتور رو میآرم و باالی شهر نصب می کنم تا کل شدهر روشدنه
روشن بشه .
مردم محله ایران ،وقتی این رو شنیدن خیلی خوشدحال شددن ؛ فدورا اون المدپ رو از
شهردار گرفتن و بردن جای المپ قبلی نصب کردن و بعد هم تالش کردن تا اینکه نور اون
المپ رو بیشتر کنند.
اما بچه ها ! اما بچه ها ! دشمن های محله ی ایران ،دشمن های روشنایی و نور ،اون
هایی که مخالف روشنایی و نور بودن ،اون آدم های بد وآدم کش ،اون دزدها ،اینبار یک
تصمیم مهم گرفتن .چه تصمیمی؟!
اونها تصمیم گرفتن به جای اینکه خودشون به جنگ با این المپ بیان و باهاش بجنگن تا
بشکونش ،این بار یه کاری کنن تا مردم محله ی ایران بی خیال اون المپ شدون بشدن و
بهش پشت کنن و براشون مهم نباشه .دقیقا همون کاری که با پروژکتور اول انجدام دادن
اونها تصمیم گرفتن تا جنگ نرم رو شروع کنن .
اونها شروع کردن به تبلیغات دروغ ،شایعه پراکنی ،حرف های اشتباه زدن .خوبی
های نور رو ندیدن .اونها همش از بدی های نور گفتن .آخه مگه نور بدی داره؟! بله ،وقتی
یه نفر بخواد دروغ بگه و فریب بده ،می تونه از نور و روشنایی هم کاری کنه تا تو بددت
بیاد و بگی من نور نمی خوام ،من روشنایی نمی خوام .
دشمن های محله ی ایران ،طرفدارهای تاریکی و خرابکاری و دزدی و آدم کشی ،شدروع
قصه قهرمان ها
کردن به جنگ نرم!.
بچه ها ،برخی از مردم محله ایران ،فریب این کارهای دشمن ها رو نخوردن .فریب این
دروغ ها و این شایعه ها رو نخوردن و اومدن و آیینه هایی برای این المدپ شددن یعندی
چی؟! یعنی
یه نفرشون آیینه ی موشکی شد و تونست موشک هایی تولید کنه تا این موشک ها رو به
طرف دشمنان این المپ شلیک بشن .آخه دفعه قبلی دشمن ها تونستند هرچی دل شون
می خواست موشک و ترقه به ما بزنن و خرابکاری می کردن ؛ اما بچه های محله ی ایدران
پاسخ جانانه بهشون نمی دادن .برای همین یکی از مردم محله ایدران بده اسدم حسدن
طهرانی مقدم و یارانش اومدن و شروع به ساخت آینه موشک کردن تا نور این المدپ رو
بیشترکنن.
یه نفر دیگه گفت :من آینه ی منطقه ای میشم یعنی این نور رو تو منطقده هدای دیگده
میبرم .تو محله های اطراف مثل :لبنان ،عراق ،یمن و فلسطین می برم .من این ندور رو
می برم و پخش می کنم .اسم اون آینه حاج قاسم سلیمانی بود.
یه نفر دیگه گفت :من آینه ی علمی میشم یعنی علم رو توی ایران افزایش میدم تا ندور
این المپ بیشتر و بیشتر بشه و علم هسته ای رو در ایران پایه گذاری کرد .اسم اون آینه
،محسن فخری زاده بود.
خالصه که ،هر کسی یه آیینه شد تا نور این المپ رو بیشتر و بیشتر کنه و حتی نور این
المپ رو به محله های دیگه ببرن تا مردم بقیه ی محله ها هم هوس کنن و بگن :ای کاش
ما هم کمی نور داشتیم تا اوضاع زندگی هامون بهتر بود .
بچه ها ،دشمن وقتی دید که جنگ نرمش نتونست کاری کنه که مردم محله ایران
برن و این المپ رو بشکونن .این بار تصمیم به یک خرابکاری بزرگ گرفت !...
چه خرابکاری؟ چه تصمیمی گرفت ؟
خب دیگه برای این قسمت بسه ،بقیه اش رو قسمت بعد میگم .قسمت بعددی رو حتمدا
گوش کنید تا متوجه بشین که دشمن ها چه نقشه هایی ریختن تا بتونن این لامپ رو از پا
در بیارن ...
تا قسمت بعد همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
دشمنان آینه رایگان
🔴 دشمنای محله ایران، وقتی دیدن که روز به روز شعاعِ نورِ لامپِ دوم داره بیشتر و بیشتر میشه یه تصمیم جدید گرفتن..🪞💡
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که وقتی عمر لامپ اول تموم شد و مردم محله ایران تونستن بدون اینکه یه خش روی این لامپ بیفته برن و این لامپ رو تحویل شهرداری بدن، شهرداری لامپ دوم رو داد، منتها با یه شرط ویژه. یادتون که هست ؟! شرطش این بود که مردم ایران باید کاری کنن که نور لامپ دوم بیشتر بشه . قسمت قبلی کامل توضیح دادم که چجوری....
- جنگ نرم
دشمن وقتی دید که مردم ایران پای لامپ شون هستن، پای روشنایی محله شون هستن و کوتاه نمیآن و خسته نمی شن، تصمیم گرفتن به جای اینکه بجنگه تا بتونه این لامپ رو بشکونه ، بیاد و جنگ نرم درست کنه؛ دقیقا همون کاری که باعث شد پروژکتور اول رو بتونن از پا دربیارن. پرژکتور اول هم توی جنگ نظامی شکست نخورد. یارانش به جنگ رفتن ؛ اما توی جنگ نرم شکست خورد و تسلیم شدن.
بعد از اینکه دشمن های لامپ و روشنایی، جنگ نرم رو راه انداختن با اینکه توقع داشتن مردم محله ی ایران ، همه دشمن لامپ بشن و همه به جنگ با این لامپ برن ؛ اتفاقا برعکس شد و آینه هایی اطراف این لامپ به وجود اومدن. آینه هایی که هر کدوم یک کار ویژه داشتن ؛ اما کار همشون این بود که نور لامپ رو بیشتر کنن .
- شعاع نور
اما بچه ها ! اما بچه ها ! دشمن های ایران، دشمن های محله ایران، وقتی دیدن که روز به روز شعاع نور لامپ دوم داره بیشتر و بیشتر می شه و این آیینه ها تونستن نور این لامپ رو به جاهای مختلف ببرن؛ تصمیم گرفتن تا این بار یه عده از خود ایرانی ها رو آماده کنن تا به جنگ با این لامپ بیان .چی؟! مگه می شه؟!
بله که می شه ، یه عده از ایرانی ها که نبودن نور، نبودن لامپ، به نفع شون بود تصمیم گرفتن تا به جنگ با این لامپ بیان. بهانه شون چی بود؟! بهانه شون این بود که به این لامپ حسـودی می کردن یعنی نمی خواستن این لامپ ، اون بالا باشه. با خودشون می گفتن : مگه ما از این لامپ چی کم داریم !! چرا ما اون بالا نریم ؟! چرا ما نشیم رئیس؟!
آره اونها حسودی می کردن. بهانه انتخابات، تقلب و اینطور چیزها آوردن ؛ اما اصل کار این بود که به این لامپ حسودی می کردن. دشمن ها هم تونستن خوب اینها رو شناسایی کنن و یه عده رو از داخل محله ایران به جون لامپ بندازن تا این لامپ رو بشکونن ؛ اما بچه ها ، مردم محله ی ایران همچنان طرفدار لامپ بودن و طعم شیرین روشنایی رو چشیده بودن . مردم محله ایران ، داشتن می دیدن که روز به روز دارن پیشرفت می کنن ؛ ولی یه عده از سر حسادت و چه می دونم هر چیز دیگه ای، می خواستن به جنگ با این لامپ برن ؛ اما مردم محله ی ایران کوتاه نیومدن و گفتن: ما تا جایی که جون داشته باشیم پشتیبان این لامپ هستیم .
مردم توی خیابون ها محله ی ایران اومدن. کیا ؟! طرفدارای لامپ دوم و به این آدم های حساس ،آدم های بدی که دشمن لامپ بودن گفتن که: ما همه سرباز این لامپ هستیم. همون طوری که دشمن بیرونی رو سر جاش نشوندیم، شماها هم که بچه محله های خودمونید ؛ اما اگه شما هم بخواید مثل دشمن بر علیه این لامپ دوم کار کنیـد و بخواید خرابکـاری کنید، با شما هم یه برخورد سـفت و خشـن می کنیم.
همین حضور مردم ایران توی خیابون ها در دفاع از روشنایی لامپ ،باعث شد که این آدم های داخلی هم که داشتن همسو با دشمن علیه لامپ فعالیت می کردن و می خواستن نور لامپ رو کم کنن ، اونها هم بفهمن که لامپ تنها نیست .
- پیشرفت مردم
دشمن فهمید که جنگ نرمش ، با اون همه هزینه و تلاشی که کرده ، با اون همه برنامه ریزی که کرد ، شکست خورده و مردم ایران همچنان پشتیبان و یاور لامپ دومن و نه تنها پشتیبان و یاورن ،که روز به روز شعاع نور این لامپ بیشتر می شد. روز به روز محله ایران داشت زیباتر و بهتر می شد و امکانات محله ایران بیشتر می شد.
مردم محله ی ایران آب آشامیدنی نداشتن. این لامپ و یارانش تونستن آب برای مردم بیارن. مردم محله ی ایران گاز نداشتن. البته که خیلی از محله ها توی دنیا گاز لوله کشی نداشتن ؛ اما مردم ایران هم نداشتن. روشنایی این لامپ باعث شد تا توی این فرصت روشنایی بتونن کلی کار برای مردم ایران بکنن، کلی جاده و درمانگاه بسازن ،کلی از مردم ایران درس بخونن و به دانشگاه برن و دانشمند بشن. خیلی از مردم ایران قبل از اینکه بخواد این لامپ ها رو بگیرن بی سواد بودن، سواد خوندن و نوشتن نداشتن ؛ اما با اومدن این لامپ سواد هم به محله ی ایران اومد.
محله ی ایران ، یک محله ی روشن شده بود. مردم ایران اوضاع خیلی خوبه خوبی داشتن ؛ اما این دشمن ها باز هم بی خیال مردم ایران نمی شدن. چرا ؟! چون می دونستن اگر روشنایی ایران به سایر نقاط جهان بره، مردم دنیا همه میگن که ما هم روشنایی می خوایم ما هم می خوایم که لامپ پرژکتوری برامون نصب بشه و این برای آدم بدها خیلی خطرناک بود چون جایی که روشنایی باشه ، جایی که نور و لامپ و پرژکتور باشه، دیگه فرصتی برای خلاف کردن و برای خرابکاری کردن نیست . برای همین هم دوباره همه ی تلاش شون رو کردن تا نور این لامپ رو خاموش کنن. چطوری؟!
- شکستن آینه ها
یکی از اصلی ترین کارهاشون این بود که سراغ آینه ها رفتن. همون آینه هایی که باعث روشنایی ایران شده بودن. محله ی ایران ، خیلی محله ی روشنی شده بود. خیلی اوضاع و شرایط خوبی داشت . همه ی مردم دنیا کم کم این رو داشتن می دیدن ؛ اما این دشمن ها وقتی دیدن دست شون به این لامپ نمی رسه، تصمیم گرفتن تا این آینه ها رو بشکونن.!
یکی از این آینه ها آینه موشکی بود .حسن طهرانی مقدم بود ؛ اما حسن طهرانی مقدم موفق شده بود در کنار خودش ده ها آینه دیگه بسازه. برای همین وقتی آیینه ی تهرانی مقدم شکست، ده ها آینه ی موشکی دیگه بودن که باز هم از این لامپ دفاع می کردن. بعد از اون تصمیم گرفتن سراغ آینه ی منطقه ای یعنی حاج قاسم سلیمانی برن. بعد از اینکه آیینه ی حاج قاسم رو شکوندن ، باز هم نقشه هاشون نقش بر آب شد چون حاج قاسم سلیمانی هم تونسته بود کلی آینه مثل خودش تولید کنه و توی منطقه به جا بذاره . اونها سراغ آینه ی علمی، محسن آقای فخری زاده رفتن و اون رو به شهادت رسوندن و این آینه رو هم شکوندن. ولی محسن آقای فخری زاده هم موفق شده بود که کلی دانشمند مثل خودش پرورش بده . دانشمندهایی که راه اون رو برن و از لامپ دفاع کنن. برای همین نقشه های دشمن باز هم نقش بر آب شد. درستکه تونسته بود آینه های مهمی رو بشکونه، درستکه تونسته بود مثل همیشه خرابکاری کنه ؛ اما این لامپ اطرافش خالی نشد. آینه ها باقی موندن و نورش همچنان روز به روز بیشتر و بیشتر شد.
اما بچه ها! اما بچه ها !
دشمن محله ایران و دشمن روشنایی و نور آخرین تصمیم خودش رو گرفت. چه تصمیمی؟! دیگه می خواد چیکار کنه ؟! اینکه هر نقشه ای کشید شکست خورد...
خب دیگه ادامه ی قصه و ماجرای آخرین تصمیم دشمن نور و روشنایی باشه برای قسمت بعد ....
قله نزدیکه رایگان
🔴 مردم ایران با وجود اینکه اوضاع اقتصادی سختی رو تجربه میکردند و مشکلاتشون زیاد شده بود ولی پشت لامپ رو خالی نکردن...💡
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تلاشهای دشمن برای شکوندن آینه ها و کم کردن نورلامپ رو گفتم و براتون گفتم که دشمن یه عده از خود ایرانی ها رو به جنگ با لامپ فرستاد ، یه عده از کسانیکه حسودی می کردن رو فرستاد تا بیان لامپ رو بشکونن ؛ اما اونها به دست مردم ایران ، مردمی که طرفدار نور و روشنایی بودن شکست خوردن و از میون رفتن ...
- تحریم محله ی ایران
اما دشمن وقتی دید هر نقشه ای می کشه و هر برنامه ای می ریزه ، نقش بر آب می شه ، تصمیم گرفت تا این بار، صاف و مستقیم به طرف مردم ایران بیاد یعنی چی ؟! یعنی چیکار کنه ؟! یعنی محله ایران رو تحریم کنه و کاری کنه که مردم ایران اوضاع شون بد بشه ، گرونی بشه ، اوضاع جوری بشه که مردم شاکی بشن و همگی با لامپ دشمن بشن ؛ این وسط هم با خودشون گفتن : وقتی مردم ایران پشتم باشن، من فرصت می کنم که آینه های اطرافش رو بشکونم و کارش رو یکسره کنم .
اما بچه ها ! اما بچه ها ! درستکه محله ی ایران تحریم شد و دچار مشکلات فراوان شد ، درستکه اوضاع اقتصادی مردم ایران نسبت به قبل بدتر و اوضاع سخت تر شد ؛ اما نقشه ی دشمن باز هم شکست خورد . چرا ؟
- غلط کردم !
بچه ها ، دشمن یک دفعه ، توی یک شب به آینه های اطراف لامپ حمله کرد ، به سردار حاجی زاده و به دانشمندهای هسته ای حمله کرد و کلی از این آینه ها رو شکوند ؛ ولی نمی دونست که باز هم ایران هزاران هزار آیینه داره که حاضرن بیان و جان شون رو فدای این لامپ بکنند و در مقابل دشمن های لامپ بایستند .
بچه ها اسرائیل یه محله تقلبیه ، یه محله ای که به زور به خونه های مردم اومدن و اونجا رو برای خودشون گرفتن ،
اون شب از محله ی اسرائیل ، به سمت آینه های ما شلیک شد ، بیشتر از سی تا از آینه های اطراف لامپ ما شکست ، حدود هزار نفر از مردم ایران هم کشته شدن ؛ اما پاسخی که یاران این نور و روشنایی به اسرائیل دادن ، باعث شد که اسرائیل دوازده روز نشده ، بند و بساطش رو جمع کنه و دست هاش رو بالا بیاره و آتش بس بده ، بگه غلط کردم ، اشتباه کردم با تو جنگیدم ، من فکر می کردم همین آینه های اطراف لامپ رو که بشکونم دیگه کار ایران تمومه ؛ اما نه !! ایران قوی تر از این حرفاست ....
- مردم همراه
بچه ها ، این اسرائیلی ها ، روی اینکه وقتی به ایران حمله کردن و آیینه های اطراف این لامپ رو شکوندن ، حساب کرده بودن که اون وقتکه یاران شون و حتی مردم معترض ایرانی توی خیابون ها می ریزن و همدست با اسرائیل می شن تا همگی لامپ رو بشکونن ؛ اما اونها مثل همیشه اشتباه کردن ، مردم ایران باز هم طرفدار نور و روشنایی بودن ، مردم ایران درستکه اوضاع شون سخت تر شده بود و مشکلات شون بیشتر شده و توی محله شون گرونی شده بود ؛ ولی پشت لامپ شون رو خالی نمی کردن چون می دونستن به محض اینکه دشمنان موفق بشن لامپ رو خاموش کنن ، میان و حساب مردم ایران رو هم میرسن ، آخه چهل و خورده ای ساله که محله ایران روشنه و مردم دنیا هم می خوان که محله هاشون روشن بشه . این آدم بدها هستند که نمی گذارن دنیا روشن بشه.
خلاصه که بعد از اینکه دشمن های روشنایی در ایران شکست خوردن ، این بار نشستن و یک نقشه خطرناک کشیدن . چه نقشه ای؟! دیگه می خوان چیکار کنن؟ ! نقشه کشیدن تا این بار مردم معترض به گرونی رو تو خیابون بیارن تا بر علیه این لامپ شعار بدن و در میان این مردم تروریست های اسرائیلی ، همون کسانیکه پول گرفته بودن ، دستور گرفته بودن تا ایران رو به آتیش بکشن و کار ایران رو یکسره کنن ؛ اما بچه ها مطمئنم دوباره دارید حدس می زنید که چی شد !!
مردم محله ی ایران ، درستکه اعتراض دارن ، درستکه زندگی شون سخت شده و مشکلاتی براشون پیش اومده بود ؛ ولی با خودشون نگاه کردن به اون روزهایی که لامپ نداشتن ، روشنایی نداشتن ، توی اون زمان هیچی نبود ، نه آب ، نه برق ، نه گاز ، نه این همه مدرسه و دانشگاه ، نه این همه دانش آموز و دانشجو ، نه این همه پیشرفت علمی ، نه این همه موشک و قدرت نظامی ، نه این همه استقلال ، که ما جلوی کل دنیا بایسیم و اجازه ندیم کسی وارد کشورمون بشه .
مردم ایران هنوز یادشون میآد ، اون روزهایی رو که آدم بدها و قاتل ها و دزدهای آمریکایی ، وارد ایران می شدن و هر کاری دل شون می خواست انجام می دادن و شاه ایران که خودش هم از همین آدم بدها بود ، نمی تونست بگه بالای چشم تون ابرویه ، یادشون میآد هنوز اون روزهایی رو که روی دیوارها نوشته بودن : ورود سگ و ایرانی ممنوع! یعنی مردم ایران رو مثل سگ حساب می کردن ؛ مردم ایران حافظه شون اونقدر ضعیف نشده که ، روزهای تاریکی رو با روزهای روشنایی قاطی کنن.
- خبر خیلی مهم
اما بچه ها من می خوام یه خبر خیلی خیلی مهم ، آخر این قصم بگم ، آماده هستین ؟ با دقت گوش کنین ...
بچه های ایرانی، بچه های هم محله ای ایران ، ما امروز نزدیک قله هستیم یعنی چی ؟ یعنی دیگه چیزی نمونده تا کشور ما جزو قوی ترین کشورهای جهان بشه و البته چیزی نمونده تا آمریکا و اسرائیل همون دو تا کشوری که دست اراذل و اوباشه ، دست آدم کش هاست ، دست قاچاقچی هاست ، اون دوتا کشور تا نابودی شون چیزی نمونده ؛ این اتفاق هایی که پیش میآد به ما داره خبر میده ، که دشمن حسابی ترسیده ، حسابی وحشت کرده ، آخه داره می بینه که ایران علی رغم تمام مشکلاتی که داره ، نزدیکی های قله است ، نزدیکه به پروژکتوره رسیدنه ...
اون قله یعنی جایی که دیگه شهرداری پرژکتورش رو به همه مردم جهان هدیه بده و مردم ایران و بچه های محله ی ایران ، سربازان و یاران پرژکتور دوازدهم بشن .
بچه ها ، این قصه ای که گفتم یه قصه ی تخیلی نبود ، یه قصه ی کاملا واقعی بود ، همه چیرش واقعی بود ، فقط به جای پروژکتورها اهل بیت رو بگذارید ، پروژکتور اول امام علی (ع)بود، پرژکتور دوم امام حسن(ع) ، پروژکتور سوم امام حسین (ع) و همینطور پرژکتورهای بعدی ، امام های بعدی ...
شهردار توی این قصه خداوند بود ، که این ها رو به ما می داد و ماها ازشون مراقبت نمی کردیم و اون دوتا لامپ هم کسی نبود جز رهبران ما ایرانی ها یعنی امام خمینی و امام خامنه ای .
بچه ها نزدیک قله ایم و تا ظهور امام زمان (عج) راهی نمونده ، باید مقاومت کنیم ، یکم دیگه بتونیم پیشرفت کنیم و دشمن ها رو شکست بدیم ؛ اون روزی رو با چشمان خودمون می بینیم که امام زمان(عج)، اون پرژکتور دوازدهم ، اون نور فراوان از راه می رسه و تمام جهان رو روشن می شه .
در پناه حق یا علی مدد
لامپ شکست رایگان
🔴 بعد از اینکه داخل محله ایران عدهای شلوغ کردن و گفتن ما لامپ و نور و روشنایی نمیخوایم آدم بدجنس های شهر تصمیم گرفتن....🚀
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که ، این دشمنان محله ایران چقدر تلاش کردن تا بتونن نور این لامپ دوم رو کمتر کنن ، اما شهردار به مردم محله ایران گفته بود اگر می خواین اون پرژکتور بزرگ رو بهتون برگردونم ، شرطش اینه که علاوه بر اینکه از این لامپ دوم محافظت کنید و نذارید این بچه های شرّ محله بشکونن ، در کنار اون باید کاری کنید که نور این لامپ بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه ؛
براتون تعریف کردم که این دشمنان روشنایی ، دشمنان نور ، اول از همه شروع کردن به شکوندن این آینه ها ، شروع کردن به شکوندن آینه هایی که نور لامپ رو چند برابر می کرد ، اما هر کار می کردن می دیدن یه آینه دیگه جایگزینش می شه و نور این لامپ کم نمی شه ، آخر سر تصمیم گرفتن تا بیان سراغ این لامپ و این لامپ رو بشکونن ؛
اما بچه ها اما بچه ها
این کار خیلی خیلی کار عجیب غریبی بود ، آخه مردم محله ایران توی اون جنگ هشت ساله یه جوری به دنیا نشون دادن که طرفدار این لامپن ، که دیگه سی سال کسی جرئت نکرد به طرفشون شلیک کنه ؛ بله دست و پاشون قطع شد ، جونشون رو دادن ،بچه ها یتیم شدن ، اما از این لامپ محافظت کردن ، اما حالا که می دیدن نور این لامپ روز به روز داره بیشتر و بیشتر و بیشتر می شه بدترین آدم های محله های دیگه ، بدترین و شرورترین انسان های محله های دیگه ، تصمیم گرفتن تا بیان و این بار خود این لامپ رو بشکونن ، البته که این تصمیم اون ها زمانی قدرت پیدا کرد و مطمئن شدن باید این کار رو بکنن که یه عده از مردم خود محله ایران ، ریختن توی خیابون ها و علیه این لامپ و علیه روشنایی شعار دادن ، بله یه عده از داخل محله ی ایران و با زبون فارسی تقاضا کردن که ای آدم های شرّ محله های دیگه ، آدم بدها بیاین و این لامپ رو بشکونین ، تقاضا کردن ، خواهش کردن ، اونا ها هم با خودشون گفتن حالا که مردم ایران خودشون می خوان ، ما باید بریم این لامپ رو بشکونیم ، این بهترین فرصته ؛
اما بچه ها این آدمای شرّ محله های دیگه همون هایی که فکر می کردن رئیس کل شهرن ، همون هایی که تو کل محله های دیگه زورگویی کرده بودن ، خرابکاری کرده بودن ، خیلی از محله ها رو به راحتی اومده بودن گرفته بودن و پولای مردم محله های دیگه رو توی جیب خودشون گذاشته بودن ؛ اونا ها حالا تصمیم گرفتن تا بیان به سراغ محله ی ایران ، بیان این لامپ ما رو بشکونن ؛
اما بچه ها ما اینجا نتونستیم از جون لامپ مون دفاع کنیم ، اول از همه باید به اون آدم بدها ، باید به اون آدم بدجنس ها نشون می دادیم که اگر فکر حمله به سمت لامپ ما بیاد تو سرشون ، کله شون رو از جا می کنیم ؛
اما ما نتونستیم این پیام رو به اون ها بدیم ، نتونستیم بهشون نشون بدیم که خط قرمز اصلی ما این لامپه ، از طرف دیگه نتونستیم از جون این لامپ دفاع کنیم ، آره اونها تونستن از راه خیلی دور یه سنگ بزرگ پرتاب کنن و لامپ ما رو بشکونن ، البته که لامپ ما حدود سی و پنج شش سال بود که داشت کار می کرد ، شاید ده سال دیگه بیشتر خودش کار نمی کرد ، اما این یه پیام خیلی بد بود از طرف ما به شهرداری ، یه پیام که ما نتونستیم از جون این لامپ دفاع کنیم ، درسته که خودش آرزوی شهادت داشت ، درسته که خودش میل به شکسته شدن توسط آدم بدا رو داشت ، اما ما نباید اجازه می دادیم ؛
حالا که این لامپ شکست ، دیگه آدم شرّای محله های دیگه و حتی اون آدم بدای محله ایران هم با خودشون گفتن دیگه کار ایران تمومه ، دیگه می تونیم ایران رو تاریک تاریک کنیم و هر کاری دلمون می خواد بکنیم .
𝑀𝒾𝓉𝓇𝒶 ★محمـב حسن &محـבثـہ ★, [18/04/2026 8:01 PM]
اما بچه ها اوناها کور خونده بودن ، دیگه مردم واقعی محله ایران ، اون مردمی که دنبال روشنایی بودن ، دنبال زندگی بهتر بودن ، دنبال پیشرفت بودن ، دنبال استقلال و قوی شدن بودن ، دیگه زدن به سیم آخر ، اومدن توی خیابون ها ، اومدن و اعلام کردن ما جون مون رو می دیم اما اجازه نمی دیم یک وجب از این خاک دست آدمای شرور و بد بیفته ، دست آدمایی بد بیفته که دنبال تاریکی ان ، دنبال نور نیستن ، نه ما این بار می خوایم کل دنیا رو روشن کنیم ؛
مردم ایران ریختن توی خیابون ها ، از طرف دیگه رزمنده ها ، جنگجوها ، اونایی که باید می رفتن و می جنگیدن پرقدرت رفتن به میدون و یک جنگ بزرگ بین مردم واقعی ایران و تمام آدمای شرور و بدجنس دنیا اتفاق افتاد ؛
آره مردم ایران این بار قیام کردن ، از جاشون بلند شدن ، رفتن توی خیابون ها ، شعار دادن گریه کردن ، از شهرداری عذرخواهی کردن ، از شهرداری یه فرصت دیگه خواستن ؛
الانی که من دارم برای شما می گم ، همچنان هر شب مردم واقعی ایران کف خیابون ها هستن ، دارن شعار می دن ، نماز می خونن ، از شهرداری می خوان که اون پرژکتور دوازدهم رو بهشون برگردونه ، مردم ایران خودشون رو دارن به شهردار نشون می دن ؛
اتفاقاً وقتی که مردم ایران جانانه اومدن توی خیابون و همچنان وفاداریشون رو به نور و روشنایی نشون دادن ، شهردار بهشون رحم کرد و لامپ سوم رو بهشون داد .
𝑀𝒾𝓉𝓇𝒶 ★محمـב حسن &محـבثـہ ★, [18/04/2026 8:01 PM]
این لامپ کارش ادامه و تکمیل کردن راه لامپ دومه ، یعنی چی؟
بگین ببینم یادتون هست یا نه ...
آفرین آفرین کار این لامپ سوم اینه که بتونه این نور رو به کل محله های دیگه ی دنیا برسونه و اتفاقاً تا الان که من دارم برای شما قصه می گم ، خیلی از انسان های دنیا روشن شدن ، بیدار شدن ، تازه فهمیدن دنیا چه خبره ، تازه فهمیدن چه همه دروغ آدم بدها بهشون گفتن ، تازه فهمیدن که مردم ایران چه مردم شجاع و با غیرت و درجه یکی هستن ؛
بچه ها درسته که دشمنای ما آدم بدا لامپ دوممون رو ازمون گرفتن اما ما همچنان لامپ داریم ، لامپ سوم ما ان شاالله همون لامپی باشه که ما بتونیم اول از همه ازش محافظت کنیم ، و دوم از همه نور اون رو به کل دنیا ببریم ؛
من اینجوری می گم : لامپ دوم وظیفه اش این بود که این نور رو به محله های همسایه محله ایران ببره ، به محله عراق ، به محله لبنان ، به محله یمن ، اما این لامپ سوم قراره که این نور رو به کل دنیا برسونه ، و خواهد رسوند . چطوری ؟
توسط شما بچه ها ، توسط ما ، بله هر کدوم ما باید یک آیینه بشیم براش، باید حرف هاش رو به گوش مردم دنیا برسونیم ، باید کاری کنیم تا همه مردم دنیا راه درست و غلط رو تشخیص بدن ، همه مردم دنیا بفهمن که این آدمای شرّ محله های دیگه مثل محله ی آمریکا و اسرائیل دلسوزشون نیستن ، باید بفهمن که راه نجات تنها و تنها و تنها در زیر این نور بزرگه و ان شاالله یه روزی می رسه که من قسمت هفتم و هشتم و نهم دهم این قصه رو می گم در حالی که شهردار ، اون پرژکتور بزرگ رو که کل دنیا رو و کل شهر جهان رو پر از نور می کنه به ما برگردونده و ما در دوران زیبای مهدوی زندگی خواهیم کرد .
تا اون روزهای خوب و شیرین همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق
یا علی مدد
حمله بهدشمن رایگان
🔴 بعد از اینکه داخل محله ایران عدهای شلوغ کردن و گفتن ما لامپ و نور و روشنایی نمیخوایم آدم بدجنس های شهر تصمیم گرفتن....🚀
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی برای شما تعریف کردم که آدم ها بد محله های دیگه ، وقتی دیدن که اون لامپ محله ایران چقدر نورش زیاد شده و داره کم کم محله های دیگه رو هم روشن می کنه و اونها رو هم طرفدار نور و روشنایی می کنه، ترسیدند که نکنه این نور و روشنایی کم کم به محله های خودشون هم بیاد و از طرف دیگه اونها تونسته بودن داخل محله ایران یه عده انسان هایی رو تربیت کنند که اون انسان ها طرفدار تاریکی باشن یعنی به خیابون ها بیان و علیه لامپ و نور و روشنایی شعار بدن و این آدم بدها محله های دیگه، آینه های اطراف این لامپ رو یکی یکی شکونده بودند. درستکه یه آینه های دیگه ای جایگزین شده بود؛ اما محله ی ایران به دشمن یه پیام خیلی خیلی بد داده بود. چه پیامی؟!
پیام این بود که شماها می تونین بیاید و آیینه های کنار لامپ ما رو بشکنید و ما هم کاری به کارتون نداریم و یک نفر دیگه رو جایگزین می کنیم. این شاید ظاهرا چیز خوبی باشه ؛ اما برای دشمن های محله ایران یه پیام خیلی مهم داشت اون هم اینکه ایرانی ها اهل پاسخ دادن و انتقام گرفتن نیستند. حالا یا جرئتش رو ندارند یا هر دلیل دیگه ای و ... اونها انتقام جانانه نمی گیرن. برای همین این آدم بدها لامپ دوم ما رو شکوندن و با افتخار و پررویی گفتند : ما بودیم که لامپ رو شکوندیم . ما بودیم که این سنگ رو زدیم و این لامپ رو شکوندیم .
بچه ها ،این بار خدا بعد از گذشتن ده روز لامپ سوم رو داد و مردم ایران مجبور شدند این لامپ سوم رو مخفی کنند یعنی یک جایی نصبش کنند که دست دشمن ها بهش نرسه چون دشمن های ما پررو شده بودند و به خودشون اجازه می دادند تا این لامپ رو هم بشکنن. حالا مردم ایران باید چیکار کنن که بتونند به شهردار ثابت کنن ما همون مردمی هستیم که از پروژکتور شما حمایت می کنیم!!
آخه شهردار داره می بینه که مردم ایران نتونستن از لامپ دوم شون دفاع کنن، نتونستن کاری کنند که آدم های شر و بدجنس محله های دیگه جرئت نکنن نزدیک بیان و از طرف دیگه لامپ سوم هنوز در معرض خطره و دشمن ها اون رو تهدیدش می کنند و هر روز میگن: اگر ما بفهمیم این لامپ سوم رو کجا قایم کردن، می ریم و می شکونیمش...
اما مردم ایران باید یه تصمیم مهم بگیرن!!
بچه ها، مامان و باباهایی که این قصه رو می خونید ، ما باید یک تصمیم مهم بگیریم و اون هم اینکه آیا ما می خوایم به اون پروژکتور برسیم ؟! می خوایم کاری کنیم که شهرداری اون پرژکتور رو به ما برگردونه یا نه ؟!
اگر می خوایم باید انتقام بگیریم، باید به دشمن هامون درس عبرت بدیم، باید کاری کنیم که اونها بگن غلط کردیم، باید یه جوری اونها رو کتک بزنیم که دیگه جرئت نکنن به شکوندن لامپ ما فکر کنن؛ البته اونها هم همین طوری سر جاشون نمی شینن، اگر ما بریم و انتقام بگیریم اونها می جنگند ، ضرباتی می زنن و دوباره ...
- یه عده از باباها شهید می شن...
- یه عده از باباها دست و پاهاشون قطع می شه ...
- یه عده از بچه ها کشته می شن ...
اما آخر باید تصمیم بگیریم که ما اون پرژکتور رو می خوایم یا نمی خوایم . اگر نمی خوایم باید تسلیم بشیم و دست هامون رو بالا ببریم که نتیجه اش هم این می شه که آدم شرهای محله های دیگه ، به خاطر اینکه به ما رو درس عبرت بدهند، همه مون رو می کشن یا بیچاره مون می کنن و محله ی ایران رو غارت می کنن ، هیچی برای ما باقی نمی گذارند؛ اما اگر مقاومت کنیم و بریم انتقام لامپ شکسته شدمون رو بگیریم ، دیگه این دشمن ها ، این آدم های شرور محله های دیگه فکر شکوندن لامپ ما به سرشون نمیاد.
ما باید انتقام جانانه بگیریم و حداقلش اینکه اون کسی که دستور داد این سنگ رو بزنید و اون کسی که این سنگ رو زد و اون کسانی که لامپ ما رو شکوندن رو بکشیم .
باید اونها رو بکشیم. باید یک کاری کنیم که اونها درس عبرت بگیرند که هر کسی از این به بعد به فکر شکوندن لامپ ایرانی ها افتاد با خودش بگه: نمی ارزه ،اونها من رو می کشند.
اما بچه ها ، این انتقام نهایی نیست، اصل کار اینکه ما دیگه نباید دفاع کنیم. یعنی چی ؟! یعنی ما مردم محله ایران تا حالا فقط می خواستیم از این لامپ مون دفاع کنیم و مراقبش باشیم تا حالا فقط می خواستیم بهمون حمله نشه؛ اما از حالا به بعد ، نباید اینطوری باشه که ما منتظر باشیم بهمون حمله کنن و دفاع کنیم ؛ بلکه باید ما حمله کنیم. باید کاری کنیم که این دشمن های ما بفهمند چه اشتباه بزرگی کردند.
یکی از اون حمله ها رو، مردم ایران انجام دادند چیکار کردند ؟!
چندین میلیون نفراز مردم ایران به تشییع رهبر شهیدمون اومدن همون لامپ دومی که دشمن ها شکونده بودند و توی این مراسم تشییع بیشتر مردم پرچم قرمز دست شون گرفتن یعنی ما خونخواه این رهبر شهیدمون هستیم و شعار دادن و فریاد زدند که ما انتقام می گیریم؛ اما این کافی نیست ما باید انتقام رو توی میدان واقعی ، از اون ها بگیریم چطوری ؟چیکار باید بکنیم؟
موارد مرتبط
فرزندان عقیل بن ابیطالب
قصه زندگی شهید محسن فخری زاده
قصه زندگی شهید مطهری
قصه زندگی شهید مجید قربانخانی
قصه زندگی شهید مهدی زین الدین
شهید بابک نوری
عبدالله بن عمیر کلبی
قصه عابس شاکری
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.