وهب نصرانی
وهب بن وهب نصرانی رایگان
🔴 امام حسین(ع)، مادر وهب فرمودند: به پسرت بگو، خوابی😴 که دیشب دیده راست بوده... من نوه آن آخرین پیامبر(ص) هستم.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
در هزار و چهارصد سال پیش ،درست همون زمانی که امام حسین (ع) زندگی میکردن ،در سرزمین خوش
آب و هوای عراق ،در منطقهای به نام ثَعلَبیه ،جوونی به همراه مادرش و همسرش که تازهی تازه با هم ازدواج
کرده بودن ،زندگی میکرد.
اونا توی شهر زندگی نمیکردن بلکه توی یک منطقهای که مردم زیادی نبودن ،این سه نفر اونجا چادر زده
بودن و توی همون چادر زندگی میکردن.
کارشون چی بود؟
کارشون چوپانی بود.
یعنی این جوون ،به همراه مادر و همسرش ،روزها گوسفندهاشون و برمیداشتن و میبردن به چَرا.
شبها هم میرفتن توی همون چادر استراحت میکردن و روزگارشون رو به همین شکل میگذروندن.
اما؛ یک نکتهی خیلی مهمی وجود داره!
اونم اینکه این جوون مسلمون نبود.
مادرش هم مسلمون نبود ،کالً هیچکدوم مسلمون نبودن.
پس چی بودن؟
اینها خانوادگی مسیحی بودن.
یعنی اعتقاد داشتن که حضرت عیسی مسیح آخرین پیامبر هست و به پیامبر ما ،حضرت محمد ،اعتقاد
نداشتن.
حاال دوست دارین بگم اسم این جوون چی بود؟ اسم این جوون وَهَب بود.
بهش میگفتن وهب نصرانی ،یعنی وهب مسیحی.
این جوون خیلی جوون خوبی بود.
وهب ،خیلی پسر خوبی بود ،خیلی به مادرش احترام میگذاشت و اخالقای خیلی خوبی داشت اما اعتقادات
درستی نداشت ،همونطور که گفتم ،مسیحی بود.
تا اینکه یک شب ،وهب ،در حالی که کنار همسرش و مادرش خوابیده بود ،یک خواب دید.
یک خواب بسیار بسیار مهم.
یک خوابی که مسیر زندگیش رو تغییر داد.
چه خوابی دید؟ چه اتفاقی افتاد؟
وهب ،شب توی خواب دید حضرت عیسی اومدن پیشش(.حضرت عیسی مسیح ،همون پیامبری که وهب
قبول داشت ،اومدن پیشش).
حضرت عیسی به وهب گفتن«:ای وهب! فردا پسر پیامبر خدا ،حضرت محمد ،میخواد از اینجا عبور کنه.
مبادا که تو بهش بیتوجهی کنی!
اگر از تو دعوت کرد بری پیشش ،حتما برو که خوشبختی تو در این مسیر هست».
وهب نفهمید حضرت عیسی چی گفتن.
اصال متوجه نبود ،پسر پیامبر خدا کیه دیگه؟!
اصال مگه ما پیامبری داریم بعد از حضرت عیسی؟
این چه خوابی بود من دیدم؟ چه اتفاقی افتاد؟!
از خواب بیدار شد و مثل روزهای دیگه به همراه همسرش گوسفندها رو برداشتن و رفتن به چوپانی.
رفتن به طرف دشتهای اطراف تا گوسفندها رو ببرن به چَرا.
خوشبختی ابدی و یا بدبختی!!
اما بچهها...
اون روز یک روز کامال متفاوتی بود؛ یک روزی بود که قرار بود سرنوشت وهب تغییر کنه.
وهب قرار بود توی اون روز بین بهشت و جهنم انتخاب کنه.
وهب قرار بود اون روز بین خوشبختی ابدی و بدبختی انتخاب کنه.
چرا؟ چون کاروان امام حسین (ع) داشت از سرزمین ثعلبیه عبور میکرد.
امام حسین (ع) به همراه یارانشون ،سوار بر شتران ،داشتن از منطقهی ثعلبیه عبور میکردن که امام
حسین چشمشون افتاد به یک چادر عشایری.
امام حسین گفتن«:چند لحظهای اینجا وایستیم .من باید برم پیش اهل این چادر و باهاشون صحبت کنم.
من با اینا کار دارم».
بچهها ،امام حسین ما توی مسیری که داشتن میرفتن به طرف کربال ،هرجا هرکسی رو دیدن ،ازش دعوت
کردن تا باهاشون همراه بشه و امام حسین و یارانشون رو یاری کنه.
بعضیها خوشبختی و سعادت رو انتخاب کردن.
بعضیهای دیگه بدبختی و بیچارگی ابدی رو انتخاب کردن.
امام حسین رفتن به طرف چادری که مادر وهب داخل اون بود.
امام حسین نزدیک چادر که رسیدن ،یا اهلل گفتن که مادر وهب اومد بیرون.
چشمهی آب
امام حسین به پیرزن سالم کرد و از احواالتش پرسید و گفت«:حالت چطوره؟ اوضاعت خوبه؟ توی این
بیابون اذیت نمیشین؟ زندگی سخت نیست؟»
پیرزن سُفرهی دلش رو برای امام حسین باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن و گفت«:چی بگم آقا؟ اینجا
سرزمینی بیآب و علف هست .ما آب خوردن نداریم؛ پسرم هم روزها به چوپانی میره و شبها برمیگرده.
مشکل ما این هست که آب نداریم».
امام حسین (ع) که صحبت این پیرزن رو شنیدن ،گفتن«:ایرادی نداره .من همین االن برای شما یک
چشمهی آب درست میکنم».
بعد هم امام حسین (ع) با شمشیر خودشون یک گوشهای از دشت رو شروع کردن به کندن.
هنوز چند سانتیمتری نکنده بودن که یک چشمهی آبِ بسیار گوارا ،شروع کرد به جوشیدن و آبش اومد
باال.
آب میاومد باال و توی دشت جاری میشد.
پیرزن که این منظره رو دید ،خیلی خیلی خوشحال شد.
پیرزن جلو رفت و از امام حسین تشکر کرد و گفت«:ممنونم ای مرد! تو در حقِ ما لطف کردی و برای ما
چشمهی آب ایجاد کردی .خدا بهت جزای خیر بده».
امام حسین (ع) بعد از اینکه پیرزن تشکر کرد ،بهش گفتن«:ای پیرزن ،به پسرت بگو اون خوابی که دیشب
دیدی ،رویای صادقه و درست بوده.
اون کسی هم که توی خوابت اومد همون پیامبری هست که بهش اعتقاد داری .من هم فرزند اون پیامبریام
که بهت خبر دادن».
پیرزن که این صحبتهای امام حسین رو شنید ،حسابی تعجب کرد.
اصال متوجه نشد امام حسین چی میگن!
منظور امام حسین چیه!
اصال این آقا رو نمیشناخت و نمیدونست ایشون ،حسین ابن علی ،نوهی پیامبر هستن.
پیرزن دو مرتبه از امام حسین تشکر کرد و رفت داخل چادرش.
امام حسین (ع) هم به همراه اصحاب و یارانشون سوار شترهاشون شدن و راه افتادن.
اتفاقا اون روز وهب یک کاری براش پیش اومد که خیلی زود برگشت به طرف خیمهشون و تا به نزدیکیای
خیمه رسید ،چشمش به اون چشمهی آب زالل و روون افتاد.
یک دل نه صد دل عاشق امام حسین!!
وهب از دیدن چشمه حسابی تعجب کرده بود.
اون رفت پیش مادرش و با تعجب پرسید ":کی این چشمه رو ایجاد کرده؟ کی تونسته اینجا چشمه درست
کنه؟"
مادرش ماجرا رو کامل براش تعریف کرد و بعد هم پیغامی که امام حسین (ع) به وهب داده بود رو بهش
رسوند.
وهب که این رو شنید ،یک مرتبه جا خورد.
باورش نمیشد؛ خشکش زد ،این آقا از کجا میدونه؟!
نکنه واقعا این آقا همون پسر پیامبریه که حضرت عیسی مسیح دیشب توی خواب گفته!؟
برای همین ،وهب فورا به مادرش و همسرش که اسمش حانیه بود گفت«:حاضر بشین همین االن بریم پیش
این آقا ،که این آقا یک مرد معمولی نیست».
وهب به همراه مادرش و همسرش وسایلشون رو جمع کردن و راه افتادن و رفتن به طرف مسیری که امام
حسین رفته بود؛ رفتن به طرف مسیر کوفه.
امام حسین (ع) با سرعت نمیرفتن ،اونا به آرامی مسیر رو میرفتن.
اونا سوار بر شتر بودن و اینطور نبود که سوار اسب باشن و با سرعت مسیر رو برن.
وهب هرچه سریعتر خودش رو به کاروان عشق یعنی کاروان امام حسین (ع) رسوند.
من نگم دیگه براتون از اون لحظهای که چشمهای وهب به چهرهی نورانی و زیبا و دلنشین اربابِ ما ،امام
حسین (ع) افتاد.
وهب نه یک دل ،که صد دل عاشق امام حسین شد.
وهب از همون لحظه دیدار ،به امام حسین ایمان آورد و شهادتین گفت و مسلمون شد.
نه تنها خودش ،مادرش و همسرش هم مسلمون شدن.
_ بعد چی؟ برگشتن؟
_ نه.
وهب به همراه خانوادهش ،با کاروان امام حسین راهی شد ،تا اینکه رفتن و رفتن و رفتن و رسیدن به
سرزمین کرب و بال.
و گذشت....
چند روز از رسیدن کاروان امام حسین به سرزمین کربال گذشت ،تا اینکه روز عاشورا فرا رسید.
همون روزی که لشگریان بدجنس و نامرد و گناهکار یزید ،در مقابل لشگریان با ایمان و پاک و درستکار امام
حسین (ع) قرار گرفتن.
و حاال وقتش رسیده بود که وهب نصرانی تازه مسلمون شده ،بیاد و در رکاب امام حسین شمشیر بزنه و
جان خودش رو فدای جان نوهی رسول خدا ،حضرت محمد کنه.
ادامهی ماجرا ،یعنی جنگ جانانهی وهب نصرانی ،باشه برای قرارِ ما در روز عاشورا.
روز عاشورا ،ماجرای جنگ جانانهی وهب رو برای همهی شما بچههای ایران زمین تعریف میکنم.
تا قسمتهای بعد و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی اصحاب و یاران امام حسین (ع) ،شما رو به
خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،خدانگهدار.
موارد مرتبط
قصه های قرآنی (حضرت نوح)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان کشتی حضرت نوح خیلی جالب و شنیدنی هست.
قصه های قرآنی (حضرت موسی)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان نبرد حضرت موسی با فرعون خیلی هیجان انگیزه
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران مکه)
بچه ها آیا تا حالا از دوران کودکی حضرت علی(ع) قصه شنیدید؟!
ماجرای ایمان آوردن امام علی رو شنیدید؟!
قصه حبیب بن مظاهر
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.