جُون غلام سیاه (ع)
حضرت رباب (سلامالله علیها) رایگان
🟣 امرؤالقیس پدر حضرت رباب برای زیارت و نماز به مسجدنبی رفته بودند اما وقتی داشتند برمیگشتند؛ حضرت علی(ع) که به همراه امام حسن و امام حسین(ع) پشت سر ایشون بودند امرؤالقیس را صدا زدند و گفتند:"•••
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
من امشب می خوام برای شما بچه ها ، قصه یکی دیگر از یاران باوفا و خوب امام حسین(ع) رو بگم؛ اما این یار امام حسین، با بقیه یک فرق خیلی مهم داشت، چه فرقی؟! فرقش این بود که بقیه یاران امام حسین(ع)، مرد بودند؛ اما قهرمانی که امشب می خوام قصه اش رو بگم یک خانم بود. یک خانم که یار باوفای امام حسین علیه السلام بود. خب، اسم این خانم قهرمان چیه؟! اسمش رباب دختر امرؤالقیس. آره، همین حضرت رباب خودمون، همین کسی که توی روضه ی حضرت علی اصغر(ع) اسمش رو می بریم. مامان حضرت علی اصغر. من امروز می خوام قصه ایشون رو برای شما تعریف کنم. آماده هستید؟ خب قصه ما از اون جایی شروع می شه که ...
یک روز پدر حضرت رباب(س) به شهر مدینه اومد، خونه اشون توی سرزمین شام یعنی همین سوریه امروز ما بود یا توی لبنان بود . خونه ی اونها توی منطقه شام بود. حالا این آقا با خانواده اش به مدینه اومد تا قبر پیامبر خدا(ص) رو زیارت کنه. از طرف دیگه بابای حضرت رباب(س) تازه مسلمون شده بود. چی؟! یعنی قبلش مسلمون نبود ؟ نه ، چون اون زمان های قدیم مردم هر منطقه ای که اسم اسلام رو نشنیده بودند، خبر نداشتند اسلام چیه. بابای حضرت رباب از اون وقتی مسلمون شد که لشکر مسلمون ها به سرزمین شام رفتند و اونجا رو فتح کردند و اسلام رو به مردم اونجا معرفی کردند ؛البته یک اسلام واقعی ، توی قصه های دیگه قشنگ براتون تعریف کردم که مردم شام، اسلام رو به وسیله معاویه شناختند، برای همین یه اسلام قلابی و الکی رو یاد گرفتند؛ اما این آقای امرؤالقیس از اون کسایی بود که اسلام رو به شکل واقعی یاد گرفت. چه جوری؟ کجا؟ توی همین سفری که به شهر مدینه اومد ، ایشون به مسجد پیامبر رفت تا قبر پیامبر رو زیارت کنه و چند رکعت نماز بخونه. بعد از اینکه نمازش تموم شد، بلند شد و از مسجد بیرون اومد. امام علی علیه السلام به همراه دو تا از پسرهای خودشون، به همراه امام حسن(ع) و امام حسین(ع) پشت سر این آقا از مسجد بیرون اومدند. تا پاشون رو از مسجد بیرون گذاشتند، امام علی این آقای امرؤالقیس رو صدا کرد و گفت: ای آقا ، لحظه ای بایست. بابای حضرت رباب وقتی این رو شنید فورا ایستاد و برگشت و به امام علی(ع) نگاه کرد که امام علی ما فرمودند: من علی بن ابی طالب ، پسر عموی پیامبرم و این دو آقا فرزندان من و نوه های پیامبر خدا(ص) هستند. آیا تو دوست داری که با خانواده پیامبر فامیل بشوی و این افتخار نصیب تو بشود. وای خواستگاری از هر مدلیش رو دیده بودیم؛ اما این یه چیز دیگه بود!! امام علی علیه السلام به صورت این آقا که نگاه کرده بودند، فهمیده بودند که این مرد یک انسان خوب و درستکار است و از طرفی امام علی (ع) نسبت به آینده علم داشتند. می دونستند در آینده چه اتفاق هایی قراره بیفته، لابد می دونستند که این آقا، دختری به اسم رباب داره، بله همون دختری که راضی شد با امام حسین علیه السلام ازدواج کنه و همسر امام حسین علیه السلام بشه. خوشا به حال این آقای امرؤالقیس و خوشا به حال دخترش خانم رباب که چنین افتخاری نصیبش شد.
آره بچه ها، امام حسین علیه السلام خیلی خیلی همسرشون حضرت رباب(س) رو دوست داشتند، انقدر دوست داشتند که همه مردم شهر خبردار شده بودند. امام حسین(ع) یک شعری گفته بودند، یک شعر برای حضرت رباب! چه شعری؟ من ترجمه این شعر رو می گم. امام حسین توی این شعر گفته بودند : من اون خونه ای رو دوست دارم که رباب و سکینه داخل اون باشند. اون خونه خونه ایه که من دوست دارم ، همیشه تو اون زندگی کنم و توی اون خونه خسته نمی شم. بچه هایی که زرنگ ترند متوجه یک نکته ای شدند. بله ، حضرت سکینه دختر امام حسین(ع)، دختر حضرت رباب هم بود. حضرت رباب مادر دو تا بچه شد. اولین بچه شون خدا یه دختر مهربون و زیبا و با ایمان بهشون هدیه داد به اسم سکینه، سکینه معنیش آرامش میشه . چه اسم قشنگی امام حسین(ع) برای دخترشون گذاشتند و بعد هم توی آخرهای زندگی امام حسین(ع) خدا یک پسر بسیار بسیار زیبا بهشون هدیه داد. یک پسری که دو تا اسم براش گذاشتند. یک اسمش عبدالله بود و اون اسم معروفی که همه شما بچه ها شنیدید، علی اصغر بود. خدا به امام حسین علیه السلام و خانم رباب ، حضرت علی اصغر را هدیه داد. این کودک زیبا و دوست داشتنی توی شهر مکه یا مدینه به دنیا اومد. دقیقا همون زمانی که امام حسین علیه السلام علیه یزید قیام کردند و از شهر مدینه به طرف مکه اومدند و بعد هم از مکه به طرف کربلا اومد.
حضرت رباب ، توی کل این مسیر کنار امام حسین (ع) بودند. هر زمانی که امام حسین(ع) خسته می شدند و دلشون می گرفت، ناراحت می شدند، پیش همسرشون حضرت رباب می رفتند و چند دقیقه ای پیش این همسر مهربونشون و پیش این دختر و پسر دوست داشتنی شون یعنی حضرت سکینه و حضرت علی اصغر بودند که دلشون وا می شد و دوباره خوشحال می شدند؛ اما بچه ها همون طور که همه ی شما می دونید این کاروان امام حسین(ع)، این خانواده ی امام حسین علیه سلام اومدند و اومدند و اومدند تا اینکه رسیدند به دشت کرب و بلا...
روز هفتم محرم شد . این دشمنان بدجنس و بی رحم، آب رو روی لشکر امام حسین (ع)بستند. یعنی چی؟ یعنی دیگه نگذاشتند خانواده امام حسین(ع) و یاران امام حسین با خیال راحت آب بخورند ؛ اما بعضی از یاران امام حسین(ع) مخفیانه یا با یه جنگ کوچولو می رفتند و آب می آوردند، ولی آب توی خیمه ها خیلی خیلی کم بود و از صبح روز عاشورا دیگه آب خیلی کمیاب شد. اون بچه هایی که اربعین ،کربلا رفتند خوب می دونند که چقدر اونجا هوا گرمه! چقدر آدم نیاز به آب داره ، چقدر تشنه اش می شه. حالا تصور کنید کاروان امام حسین(ع) توی اون ظهر گرم عاشورا، یک قطره آب نداشتند که بخورند. تشنه ی تشنه ی تشنه بودند؛ اما مردهای بزرگ بالاخره تحمل شون و قدرتشون بیشتره، می تونند جلوی تشنگی صبر کنند ؛ ولی خانم ها که طاقتی ندارند، خصوصا اون خانم هایی که به بچه هاشون شیر می دهند، باید تند تند آب بخورند، باید بدنشون رو قوی کنند. حضرت رباب یک کودک شش ماهه داشتند که بهش آب می دادند؛ اما این دشمنهای بدجنس و بی رحم اجازه نمی دادند که حتی برای زن و بچه ها آب ببرند.
حضرت علی اصغر(ع) اول های صبح می خندید، خوشحال بود، نمی دونست چه اتفاقی داره می افته؛ اما نزدیک های بعد از ظهر که شد ، دیگه از تشنگی یه ریز گریه می کرد، انقدر گریه کرد و گریه کرد تا اینکه بی حال و بی رمق توی دست مامانش موند. حضرت زینب سلام الله علیها هر کار می کردند که این بچه داداش شون رو آروم کنند، نمی تونستند. حضرت رباب هم خودش تشنه ی تشنه بود. دیگه شیری توی بدنش نبود که بخواد به این کودک زیبای خودش بده . حضرت علی اصغر از صبح ، نه شیر خورده بود و نه آب، باید به بچه یا آب می دادند یا شیر؛ اما این دشمن های بی رحم و نامرد اجازه نمی دادند که این بچه های کوچولو حتی آب بخورند! حضرت زینب سلام الله علیها وقتی دیدند که حضرت علی اصغر این طور بی حال شدند و یه جورایی می شه گفت بی هوش شدند! این بچه رو روی دست شون گرفتند و پیش امام حسین(ع) اومدند. یاران امام حسین یکی یکی توی میدون رفته بودند و به شهادت رسیده بودند و حالا امام حسین علیه السلام باید یه کاری می کردند، باید چند قطره آب به این بچه می دادند. هرچند که چه آب می دادند و چه آب نمی دادند این کودک شش ماهه کارش تموم شده بود! دیگه بی حال و بی جون روی دست باباش بود.
امام حسین علیه السلام ، این بچه رو در دست گرفتند و وسط میدون اومدن و ایستادند و این طفل شش ماهه رو ، روی دست شون گرفتند و گفتند : ای دشمنان من، اگر شما با من جنگ دارید و به من آب نمی دهید، این طفل شش ماهه چه گناهی کرده؟! چند قطره آب برای او کافیست، بیایید او را از من بگیرید و خودتان بروید و چند قطره آب به او بدهید و برگردانید. اگر با من جنگ دارید این طفل شش ماهه که با شما جنگی ندارد. بچه ها، امام حسین (ع)همین طور مشغول صحبت بودند که یک دفعه یک تیر از راه دور اومد و اومد و به گلوی این کودک شش ماهه خورد . امام حسین (ع) یه دفعه حس کردن که دستاشون گرم شد که دیدند این تیر سه شعبه به گلوی این بچه ی شش ماهه خورده، بگذریم قصه ی حضرت علی اصغر رو توی ماجراهای روز عاشورا براتون تعریف می کنم؛ اما بعد از اینکه حضرت علی اصغر رو این طوری به شهادت رسوندند، امام حسین(ع) خواستند به سمت خیمه برگردنند؛ اما یه دفعه با خودشون گفتند: این بچه رو کجا ببرم؟ مادرش وقتی این بچه رو به من داد تشنه بود؛ اما جون در بدنش بود! حالا چطور این بچه رو برم و به مامانش تحویل بدم؟ امام حسین (ع) دوباره به سمت میدون برگشتند ؛ اما گفتند این دشمنهای نامرد که این بچه رو کشتند چیکار کنم؟ امام حسین(ع) مردد شده بودند؛ اما بالاخره امام حسین این کودک شیش ماهشون رو زیر عبای خودشون گرفتند و پشت خیمه ها رفتند تا بدن کودکشون رو دفن کنند که یه دفعه صدای حضرت رباب اومد. حضرت رباب به امام حسین علیه السلام گفتند: ای آقای من، بگذارید برای آخرین بار صورت علی اصغرم را ببینم . الهی من فدای قلب این پدر و مادر بشم. اون مامان باباهایی که بچه کوچولو دارند خوب می دونند من چی می گم. بچه کوچولو یه زخم کوچیک روی دستش بیفته پدر و مادر کلی غصه می خورند، چه برسه به اینکه این بچه به این شکل به شهادت برسه.
خلاصه که امام حسین علیه السلام بدن علی اصغر رو توی خاک دفن کردند و بعد هم به میدون رفتند و اون اتفاق هایی که توی قصه روز عاشورا براتون تعریف می کنم، برای امام حسین علیه السلام افتاد ؛ اما حضرت رباب سلام الله علیها توی یک روز، هم پسر شش ماه شون رو از دست دادند و هم همسر مهربون و دوست داشتنی خودشون و هم امام زمان خودشون ، امام حسین علیه السلام .
بچه ها ،حضرت رباب خیلی خیلییییییی امام حسین(ع) رو دوست داشتند، یعنی یه لحظه نمی تونستند ،دنیای بدون امام حسین این رو تصور کنند چه برسه به اینکه بخواند بعد از امام حسین(ع) زندگی کنند. حضرت رباب سلام الله علیها به همراه کاروان اسرا، دستاشون رو بستند و به شهر کوفه و به مجلس عبیدالله بن زیاد بردنشون، همون انسان بدجنسی که لشکرش رو فرستاد تا امام حسین (ع) رو به شهادت برسونند. توی مجلس عبیدالله سر امام حسین رو گذاشتند جلوی عبیدالله که یه دفعه حضرت رباب بی اختیار دویدند و جلو رفتند و سر امام حسین رو برداشتند و گفتند : حسین جان، من هیچ گاه تو را فراموش نمی کنم. هیچ گاه از یادم نمی رود آن نیزه ها و آن تیرهایی که به بدنت خورد و هیچ گاه از یادم نمی رود که تو را غریب و تنها در خاک گرم کربلا گذاشتند و دفن نکردند . ای وای، ای وای ... بچه ها حضرت رباب ، بعد از امام حسین (ع) هیچ وقت لبخند نزد و همه اش گریه می کرد. اینقدر گریه کرد تا اینکه چشماش از اشک خشک شد . یکی دو سال بعد از ماجرای کربلا از شدت گریه و غم از دنیا رفت ...
بچه ها ، حضرت رباب دیگه بعد از امام حسین(ع) توی سایه نمی نشست، هر وقت می خواست بشینه، زیر آفتاب می نشست. هر کی می پرسید چرا شما زیر آفتاب می شینید ؟! می گفتند: چطور زیر سایه بنشینم، در حالی که بدن عزیزترین کسم، بدن حسین من سه روز زیر آفتاب داغ کربلا بود. من دیگر بعد از حسین نمی توانم زنده بمانم نمی توانم زیر آفتاب ننشینم ...
موارد مرتبط
قصه حضرت محمد (ص)(دوران بعثت)
امام حسن (از امامت تا شهادت)
شهید محسن حججی
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران مدینه)
اگه دوست دارین ماجرای دلاوری های امام علی توی جنگ بدر و احد و ماجرای ازدواج امام علی با حضرت فاطمه(س) رو بشنوید،
این مجموعه رو از دست ندید..
قصه حر بن یزید ریاحی
قصه سعید بن عبدالله حنفی
ضحاک بن عبدالله مشرقی
قصه زندگی امیرالمؤمنین امام علی (شهادت)
ماجرای ضربت خوردن امام علی(ع) به دست ابن ملجم بدجنس و نامرد
و بعد هم وصیت های حضرت
و شهادت امیرالمؤمنین
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.