فصل اول قصه زندگی امام جواد (ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود ...
من از امروز می خوام برای شما قصه ی زندگی یک قهرمان بزرگ رو بگم ، یک قهرمانی که خیلی توی این دنیا نبود ، اینطوری نبود بگی خیلی سن کرد و پیرمرد شد؛ بلکه ایشون در جوونی از این دنیا رفتن ؛ اما اومدنش به این دنیا باعث شد نقشه و توطئه خیلی از آدم بدها نقش بر آب بشه و شکست بخورن !!
یک قهرمانی که امام رضا علیه السلام در موردشون فرمودند : هیچ فرزندی در این دنیا به دنیا نیومد که مبارک تر و پربرکت تر از فرزندم جواد الائمه باشه .
آره بچه ها ، من می خوام قصه ی زندگی امام نهم ما شیعیان یعنی امام محمد تقی معروف به جواد الائمه رو براتون تعریف کنم .
قصه از اونجایی شروع می شه که بعد از شهادت امام هفتم ما شیعیان یعنی امام موسی کاظم(ع)، یک عده ای از شیعیان و طرفداران اهل بیت ، دشمن امام رضا شدن چرا ؟!!
بچه ها ، من در قصه ی زندگی امام رضا(ع) به طور کامل و دقیق براتون تعریف کردم ، علتش این بود که اونها می گفتن امام موسی کاظم(ع) از دنیا نرفته ، او به آسمون رفته و برمی گرده و ما امام رضا رو قبول نداریم ؛ البته این بهانه بود ، اونها می خواستن پول هایی که دست شون بود رو به امام رضا ندن.
آخه ، مردم کلی از خمس و زکات هاشون رو به اونها داده بودن تا برای امام کاظم بیارن ؛ اما حالا که امام کاظم(ع) از دنیا رفته بودن ، باید برای امام رضا می آوردن ؛ اما اونها میخواستن این پول ها رو به جیب بزنند و یه آب خنک هم روش بخورن ؛ برای همین امام رضای ما رو قبول نکردن و گفتند: ما هنوز پیرو امام موسی کاظمیم و ایشون زنده هستن و به زودی از آسمون به زمین برمی گردن و اون موقع ما پولها رو به خودشون می دهیم .
بچه ها ، اونها به این بهانه ها امام رضای ما رو کنار گذاشتن ؛ اما خیلی از شیعیان واقعی ، خیلی از اونهایی که دنبال این بودن که امام واقعی خودشون رو پیدا کنن ، به امام رضا جانِ ما ایمان آوردن و ایشون رو به عنوان امام هشتم انتخاب کردن...
بچه ها ، این وسط یه مشکل بزرگ وجود داشت ، چه مشکلی ؟! چی شده بود؟! مشکل این بود که امام رضا علیه السلام هیچ فرزند پسری نداشتن ، یعنی چی ؟! چه اشکالی داره ؟ اشکالش اینکه هر امامی باید فرزند پسر داشته باشه ، تا فرزندش او ، امام بعدی بشه؛ اما امام رضا هیچ فرزند پسری نداشتن و این دشمن های امام رضا ، همون کسانیکه پول ها رو بالا کشیدن ، هر روز شایعه می کردن و می گفتن : علی بن موسی الرضا امام نیست ، او دروغ می گوید ، اگر امام است ، پس پسرش کو ؟! مگر امام نباید پسر داشته باشد.
اونها این حرفها رو می زدن و دل امام رضای ما رو به درد می آوردن ؛ اتفاقاً امام رضا هم خیلی از خدا می خواستن ، که فرزند پسری بهشون بده ؛ اما گاهی اوقات خواست خدا اینطوریه که می خواد انسان ها رو امتحان کنه ، خدا با این کارش می خواست شیعیان واقعی رو امتحان کنه .
امام رضا جانِ ما ، به خاطر این حرف های زشتی که دشمن ها بهشون می زدن ، به خاطر این تهمت ها ، به خاطر این دروغ ها. خیلی غصه می خوردن....
اما بچه ها ، بعد از گذشت چهل و هفت سال از عمر آقای من و شما یعنی امام رضا علیه السلام، خداوند یک فرزند پسر به ایشون هدیه داد ، امام جواد ما فاصله سنی شون با پدرشون چهل و هفت ساله ، اون زمان های قدیم مثل الان نبود که آدم ها دیر ازدواج کنن ، معمولاً بیست سالگی داماد می شدن ، با این حساب امام رضای ما چیزی حول و حوش بیست و چند سال ، چشم انتظار این فرزندشون بودن .
وقتی آقای من و شما حضرت جواد الائمه به دنیا اومدن ، دل امام رضا جان ما شاد شاد شد ، خدا می دونه که امام رضای ما چقدر خوشحال شدن ، چقدر دل شون پر از شادی شد ؛ برای همین یک جمله خیلی معروف فرمودند. امام رضا جان ما فرمودند : این مولودی است که در اسلام پربرکت تر از او برای شیعیان ما متولد نشده است .
یعنی چی ؟ یعنی بابرکت ترین بچه دنیا به دنیا اومد ، اون بچه ای به دنیا اومد که زبون دشمن ها رو کوتاه کرد و دل آدم های خوب رو شاد کرد ؛ برای همین که میگن اگر کسی از امام رضا(ع) حاجتی می خواد و می خواد به آقای ما امام رضا توسل کنه از درب امام جواد وارد بشه یعنی امام جواد(ع) رو واسطه کند و بگوید : امام جواد ، از پدرتون بخواید که فلان چیز رو به من بدهد یا وقتی پیش امام رضا میرید ، ایشون رو به یاد جواد الائمه بنداز و به جوادالائمه قسم بدهید و حاجتت رو بخواهید
اینطوری امام رضا بیشتر به حرف تون گوش می دهند....
حضرت امام جواد الائمه، در رجب سال صد و نود و پنج هجری قمری به دنیا اومدن ؛ یعنی یه چیزی حول و حوش هزار و دویست سال پیش ، محل تولدشون هم مثل اکثر امامها در شهر مدینه بود .
مادر ایشون یک خانم بسیار بسیار خوب و پرهیزکار به نام سبیکه بود . یک خانم اهل شمال آفریقا ، جالبه ها امام ما مادرشون اهل آفریقا بودن . برای همین هم امام جواد علیه السلام کمی رنگ پوست شون سبزه تر بود ، نه اینکه سیاه پوست بودن ؛ بلکه یک کم سبزه تر بودن و همین موضوع باعث شده بود که همون آدم های بدجنس ، دست از تهمت زدن و حرف های زشت زدن و دروغ گفتن بر ندارن .
قسمت بعدی براتون تعریف میکنم که چطوری دشمن ها ، امام رضای ما رو اذیت می کردن و دل ایشون رو می شکوندن ؛ اما هر بار امام رضا جان ما چشم شون به صورت این فرزند گندم گون شون می افتاد ، دل شون شاد می شد ، به قول ما ایرانی ها دل شون برای این بچه غنج می رفت ، عاشق این بچه بودن ، فرزندی که خدا در میانسالی به ایشون داده بود . این فرزند باعث شده بود تا مردم از گمراهی نجات پیدا کنن .
ادامه ی قصه و ماجرای تهمت های به امام رضا و همسر امام رضا ، باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی، براتون ماجرای به دنیا اومدن حضرت امام جواد الائمه رو گفتم و براتون تعریف کردم که دشمنهای امام رضا چه دروغهایی میگفتن، چه شایعههایی میکردن و چه حرفهایی میزدند تا اون پول های امام کاظم(ع) رو به امام رضا ندهند. اونها تمام تلاش شون رو کردن تا بگن امام رضا پدر نمیشه، پس امام نیست ؛ اما خدا بعد از چهل و هفت سال از عمر آقای من و شما، امام رضا، یک پسر بسیار بسیار دوستداشتنی به ایشون هدیه داد. یک پسری که اسمش رو محمد گذاشتن و لقبش جواد الائمه شد.
اما بچهها، حضرت جواد الائمه رنگ پوست شون سبزه و گندمگون بود. چرا؟ چون مادرشون اهل آفریقا بودند و رنگ پوست شون سبزه و گندمگون بود .
دشمن های امام رضا، که دیدن امام رضا(ع) بچهدار شدن و همه ی حرفهای قبلی شون دروغ از آب دراومده، تصمیم گرفتند تا دوباره شروع کنند به دروغ گفتن و تهمت زدن. اونها با پررویی تمام میگفتند: کی گفته این فرزند خود توست؟ ما که باور نمیکنیم. دروغ میگویی. او را از جایی آوردهای؟ او اصلاً شبیه تو نیست. رنگ پوستش را نگاه کن، اصلاً مثل تو نیست. دروغ نگو، علی بن موسی الرضا، بس است!
آخ آخ، الهی من فدای امام رضا(ع) بشم، چه تهمتهایی به ایشون میزدن!!
برای یک بابا سختترین حرف اینکه بگن این بچه ، بچه ی تو نیست. بگن پاره تنت بچه تو نیست. خیلی به یه بابا برمیخوره و ناراحت میشه؛ اونها این رو میگفتن و بعضی از فامیلهای امام رضا(ع) هم از روی جهل و نادانی این حرف رو تکرار میکردن و دل امام رضا جان ما رو میشکوندن.
بچهها، اونها آخر سر به امام رضا(ع) گفتند: اگر واقعاً فرزند شماست، اجازه بدهیدیک قیافهشناس بیاوریم؛ همان کسانیکه میفهمند این بچه، بچه ی کیست.
امام رضا گفتن: باشه، قبوله. اگر باور نمیکنید، این کار رو بکنید.
هرچند این کار خیلی برای امام رضا سخت بود، یه تهمت بزرگ به ایشون بود ،یک حرف خیلی توهینآمیز بود؛ اما امام رضا جان برای اینکه اینها رو هدایت کنن، قبول کردند.
خلاصه ، اونها رفتند و یکی از حرفهایترین قیافهشناسها رو آوردن. اونها به باغ امام رضا رفتند . امام رضا در باغ شون ، مشغول کشاورزی شدن.
اون قیافهشناس اومد و چهره ی جوادالائمه کوچولو رو با دقت نگاه کرد. بعد هم به چهره تک تک مردانی که اونجا بودن، فامیلهاشون، داداشهای امام رضا، نگاه کرد. به هر کی میرسید میگفت: نه، این بچه تو نیست.
به نفر بعدی میرسید، میگفت: نخیر، فرزند تو هم نیست.
بعد گفت: یه آقایی اونجا، کشاورزی میکند. بگید بیاد، ببینم.
وقتی امام رضا اومدن و ایشون رو دید، با صدای بلند گفت: خب، معلوم است دیگر، فرزند ایشان است! مشخص است. چرا شک کردهاید؟
امام رضا(ع) تا این حرف رو شنیدند، دوباره دل شون شاد شد و اون آدم بدها دوباره ناراحت شدند. اون قیافهشناسها، بعد از اینکه فهمیدن ماجرا چی بوده، همگی به سجده افتادند و با ناراحتی گفتن: وای بر شما ! این درخشانترین ستاره از وجود پیامبر و علی بن ابیطالب است. او قطعاً فرزند علی بن موسی الرضاست. چگونه چنین تهمتهایی میزنید؟
بعد هم رفتند...
اونها قبل از این نمیدونستن این بچه، بچه ی کیه؟ اما وقتی چهره ی و بدن امام رضا رو دیدن، فهمیدن که این بچه ، بچه ی خود خود امام رضاست و اونهاییکه این حرف رو زدن، فقط و فقط دروغ گفتن و شایعه درست کردن.
آره بچهها، امام رضا جان ما چشم شون دوباره روشن شد؛ البته امام رضا مطمئن بودن، میدونستن که این فرزند خودشونه، شکی نداشتن. میدونستن اونها دروغ میگن ؛ اما وقتی این قیافهشناسها گفتن، بقیه هم سر جاشون نشستن. اون کسانیکه تهمت میزدند، حرفهای زشت میزدن، حرفایی میزدند که دل خدا و پیامبر و امام رضا رو ناراحت میکرد، اونها هم سر جاشون نشستن .
امام رضا ، این پارهی تن شون، این کودک زیبای خودشون رو در آغوش گرفتن و غرق در بوسه کردن.آره، خب معلومه، امام جواد علیه السلام سند حقانیت امام رضا شده بودن ؛ البته نه اینکه بگم امام رضا بر حق نبودن ؛ بلکه امام جواد کاری کردن که امام رضا بر حق باشند. درستکه حق با امام رضا بود و ایشون امام واقعی بودند ؛ اما اون تهمتزنها، اون دروغگوها، با این حرف قیافهشناس ، رسوا و بیآبرو شدند.
بچهها، مامان و باباها، بگذارید یه کوچولو از تربیت امام رضا بگم، از روشی که امام رضا جان ما فرزندشون امام جواد رو تربیت کردند. یعنی چه جوری تربیت کردن؟
یک روز، یکی از یاران خیلی خوب و صمیمی امام رضا(ع) از شهر قم به مدینه اومده بود تا آقای خودش، حضرت علی بن موسی الرضا رو ببینه ؛ اما وقتی وارد خونه شد، دید که پسر چهار- پنج ساله امام رضا یعنی امام جواد علیه السلام، روی زمین نشستن و با چشمانی خیس از اشک به زمین نگاه میکنند و گاهی اوقات به زمین با ناراحتی مشت میزنند،.
این آقا تعجب کرد . پیش امام جواد رفت و کنار ایشون نشست. با خودش گفت: لابد کسی اذیتش کرده، کسی چیزی بهش گفته و او ناراحت شده است.
وقتی کنار امام جواد(ع) نشست، دید که ایشون با چشم های خیس از اشک دارن در مورد یه موضوعی با خودشون صحبت میکنن. اون آقا رو کرد به امام جواد و پرسید: فدایت بشوم، چه شده؟ چرا گریه میکنی؟ چه اتفاقی افتاده است؟ کسی تو را اذیت کرده؟
امام جواد(ع) ، نگاهی به اون آقا کردند و فرمودند: من گریه میکنم به خاطر مصیبتهایی که بر سر مادرم فاطمه زهرا(س)آوردند. هرگاه یاد آن ظلمهایی که در حق مادرم فاطمه زهرا کردند میافتم، اشکهایم جاری میشود.
بعد هم امام جواد(ع) به زمین مشت زدند و با جدیت و گریه فرمودند: به خدا قسم که آنهایی که مادرم را کشتند، از خاک بیرون میآورم وآنها را عذاب میکنم. به خدا قسم، من از آنها نمیگذرم. آنها مادرم فاطمه زهرا را اذیت کردند و کشتند.
آره، تربیت امام رضا اینطوری بود که امام جواد علیه السلام از دشمنان اهل بیت و از دشمنان امام علی و فاطمه زهرا، بیزار بودند، بدشون میاومد، از دست شون عصبانی بودند و با دوست های امام رضا و اهل بیت ، مهربونترین بودند.
تربیت درست یعنی همین. تربیت درست این نیست که آدم با هیچ کسی دشمن نباشه ؛ اتفاقاً باید مثل امام جواد(ع) با دشمنان حضرت زهرا(س)، با دشمنان اهل بیت، با دشمن های دین، با اونهایی که تلاش میکنند تا اهل بیت ما رو بکشن و ضعیف کنن، باید بجنگیم. باید از اونها بدمون بیاد و با اونهایی که دوست و یاراهل بیت هستند و برای اهل بیت کاری انجام میدهند، دوست باشیم. این روش تربیتی امام رضا جان ما بود.
ادامه ی قصه و ماجرای آخرین خداحافظیهای امام رضا(ع) و امام جواد(ع) باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای ، تهمت های زشت مردم به امام رضا(ع) و امام جواد(ع) رو گفتم و براتون تعریف کردم که اون مرد قیافه شناس ، وقتی چهره ی امام رضا و امام جواد رو دید ، با صدای بلند گفت که امام جواد علیه السلام قطعاً پسر امام رضا جان ما هستن؛
اما برخی همچنان دست بردار نبودند و حرف های دروغ و زشت و اشتباه خودشون رو تکرار می کردن ، امام رضا علیه السلام ، دیگه کاری با اون ها نداشتن ، چرا ؟ چون حجت رو تموم کرده بودن ، یعنی چی ؟! یعنی اون دلایل قانع کننده رو آورده بودن ، حالا هرکی می خواد قانع نشه ، نشه .
ما وظیفه مون اینکه دلایل قانع کننده رو بیاریم ، برخی هیچ وقت نمی خوان قانع بشن ، تو اگر از آسمون هم فرشته ها رو بیاری و اونها بهشون بگن، باز هم باور نمی کنن .
خلاصه که بعد از اینکه امام رضا جان ما، فرزندشون چهار- پنج سالش شده بود ، مأمون عباسی، این پادشاه زیرک و بدجنس ، اون نقشه شوم خودش رو ریخت .
چه نقشه ای ؟! نقشه این بود که امام رضا (ع) رو به زور پیش خودش به شهر مرو ، به کشور تاجیکستان بیاره و امام رضا (ع) رو از خونه و خانواده و فرزندان شون دور کنه .
خیلی از شیعیان پیش امام رضا می اومدن و با تعجب می پرسیدن : ای آقا، اگر که شما بروید یا زبانم لال شهید بشوید ، ما پیش چه کسی برویم ؟ چه کسی امام ماست ؟
امام رضا (ع) هم به فرزند چهار - پنج ساله خودشون یعنی امام جواد الائمه اشاره می کردن شیعیان که این رو می شنیدن خیلی تعجب می کردن !!
آخه همیشه امام ها ، انسان های بزرگی بودن یا از جوونی به امامت می رسیدن و یا از میانسالی ؛ هیچ وقت یک امام،کودک یا نوجوان نبود ؛ اما امام رضای ما می فرمودن : مگر در قرآن نخوانده اید که خداوند متعال عیسی بن مریم را در سنی کم به پیامبری برگزید ، آیا این آیات را نخوانده اید یا باور ندارید ؟
یاران امام رضا(ع) وقتی این رو می شنیدن قبول می کردن و قانع می شدن و دیگه اعتراض نمی کردن؛ البته اون یارانی که خیلی خوب بودند ، اون یارانی که ایمان واقعی به امام داشتن ، اونهایی که مطمئن بودن امام هیچ وقت بهشون دروغ نمیگه ، اونهایی که از ته ته دل شون امام رو قبول داشتن..
بچه ها ، هنوز امام جواد ما پنج - شش سال شون بیشتر نبود که دیگه باید امام رضا جان ما ، از مدینه به سرزمین مرو می رفتن .
این پدر ، پسر عزیز و دردانه خودش رو تنها می گذاشت و می رفت؛ برای همین حضرت امام رضا(ع) تصمیم گرفتن برای آخرین بار به همراه فرزندشون امام جواد علیه السلام به دیدار خانه ی خدا ، مکه برن تا اعمال حج رو انجام بدن .
امام رضا(ع) و فرزندشون و خادم شون به مکه رفتن ، همین طور که امام رضا جان مشغول انجام اعمال حج بودن ، خادم امام رضا اومد تا حضرت جواد الائمه رو ببره و ایشون رو اون طرف توی سایه بشونه؛ اما دید امام جواد(ع) روی زمین نشستن و با چشم های خیس از اشک دارن به زمین نگاه می کنن و هیچی نمیگن.
خادم، پیش امام جواد(ع) اومد و گفت : سرورم برخیزید ، برخیزید برویم . پدرتان زیارتشان را کرده اند و می خواهیم برویم .
این خادم هر کاری کردند ؛ امام جواد(ع) بلند نشدن ، بعد هم آقای من و شما امام جواد ائمه فرمودن : چگونه برخیزم در حالیکه پدرم با خانه خدا چنان وداع کرد که گویا دیگر نمیخواهد به اینجا بازگردد.
وای وای بچه ها، خوندید امام جواد چی گفتن ، از نوع زیارت کردن و وداع کردن امام رضا با خونه ی خدا فهمیدن که این آخرین دیدار امام رضا با مکه است ، این آخرین باریه که امام به حج میاد و برای همین هم امام جواد علیه السلام دلشون پر از غم و غصه شده بود .
امام رضا (ع) پیش جواد الائمه اومدن و ایشون رو بغل کردن و بوسیدن و پدر و پسری چند دقیقه ای توی بغل هم گریه کردن . امام رضا (ع)خودشون می دونستن که قراره به سفری برن که دیگه برگشت نداره و امام جواد(ع) هم این رو متوجه شده بودن.
من نمی دونم توی دل امام رضا و امام جواد چی می گذشت ؛ قطعاً خیلی غصه می خوردن و ناراحت بودن ، قطعاً خیلی براشون سخت بود که همدیگه رو رها کنن و برن ..
امام رضا (ع) مطمئن بودن که در این سفر کشته می شن و به شهادت می رسن ، برای همین نمی خواستن خانواده شون رو با خودشون ببرند . مدینه جای امنی برای خانواده بود ؛ اما مرو جای امنی نبود . امام رضا باید پسر عزیز دردانه خودشون ، پاره تن شون ، نور چشم شون جواد الائمه رو می گذاشتن و به یک راه دور دور می رفتن ؛ اما چیکار می شد کرد ، این دستور مأمون بود.
امام رضا(ع)، اگر از دستور مأمون سرپیچی می کردن وهمراه اونها نمی رفتند . مأموران مأمون اجازه پیدا می کردن به خونه ی امام رضا حمله کنن.
بچه ها ، فکر نکنین اونها آدم های مهربونی بودن ؛ اونها خیلی زورگو بودن ، اگر به حرف شون گوش نمی دادی ، به خونت حمله می کردن ، از طرف دیگه اگر امام رضا به حرف مأمون گوش نمی دادن ، جان شیعیان هم به خطر می افتاد ، برای همین امام رضای ما آخر سر با یه شرایطی قبول کردن تا به این سفر اجباری برن و قبل از رفتن با فرزند کوچک خودشون وداع کردن ...
چه وداع جانسوز و گریه داری !!!
درست شبیه اون موقعی که حضرت علی اکبر(ع) می خواستن به میدان جنگ برن و اومدن تا برای آخرین بار با پدرشون امام حسین(ع) وداع و خداحافظی کنن ...
در پناه حق ، یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون از خداحافظی تلخ و ناراحتکننده امامرضا(ع) با فرزند شون امامجواد(ع) گفتم و تعریف کردم که به خواست مأمون، امامرضا(ع) مجبور شدند یک سفر اجباری به سرزمین مرو بروند و از مدینه دور بشوند. این دوری، هم برای امامجواد (ع) و هم برای خود امامرضا(ع) خیلی سخت بود.
اما بچهها، حالا فصلِ یک امتحان بزرگ و مهمِ دیگه برای شیعیان فرا رسیده بود. امتحان چی؟! امتحانِ اینکه وقتی دست شون به امام نمیرسه، باید چیکار کنند؟ آخه شیعیان باور نمیکردند که میشه پیش یه کودک رفت و سوالهای دینی رو ازش پرسید! فکر میکردند امام حتماً باید بزرگ باشه، ریش و سبیل داشته باشه و قد و هیکلش بزرگ باشه؛ اما امامرضا(ع) داشتند کمکم شیعیان رو آماده میکردند تا یک امامِ کودک را بپذیرند. چی! مگه میشه؟! بله...
یک روز یکی از یاران واقعی امامرضا(ع) پیش ایشون اومد و سوال کرد: آقا جان، وقتی ما به شما دسترسی نداریم و سوالامون میمونه، چیکار باید بکنیم؟
امامرضا(ع)فرموده بودند: هرگاه سوالی داشتید، از پسرم محمد بن علی، جوادالائمه بپرسید.
اون فرد اعتراض کرده بود و گفته بود: آقا جان، اون که هنوز یه کودک خردسال است؟
امامرضا(ع) از دستش ناراحت شدند، یک نگاه جدی بهش کردند و فرمودند: مگر قرآن نخواندهای؟! مگر در قرآن ندیدهای آیهای که خداوند به عیسیبنمریم در دوران کودکی پیامبری داد؟ مگر آیات قرآن را باور نداری؟
وقتی یار امامرضا(ع) این رو شنید، دیگه هیچی نگفت.
آره بچهها، توی قرآن خداوند میگه ما حضرت عیسی رو وقتی پیامبر کردیم که یه نوزاد تازه درگهواره بود و از همون موقع پیامبر خدا بود. امامجواد ما هم که دیگه چهار- پنج سال شون بود؛ اما حق به شیعیان بدید ؛ خودمونیم، یه کوچولو سخته !!
آدم امامش یه کودک چهار- پنج ساله باشه و بره سختترین سوالاش رو از اون بپرسه. کارِ سخت و عجیبه! ؛ اما شیعیان قرار بود این امتحان سخت رو پس بدن. امتحانهای خدا اینطوریه؛ گاهی خدا آدم رو با یه چیزهایی امتحان میکنه تا ببینه ...
آیا ما واقعاً بنده خدا هستیم یا نه؟!
آیا واقعاً به حرفش گوش میدیم یا نه ؟!
خدا گاهی اینجوری امتحان میگیره تا بندههای واقعی، سربازهای راه دین و طرفدارهای اهلبیت رو از آدم های دروغگو جدا کنه و حالا این یکی از مهمترین امتحانات شیعیان بود.
امامرضا(ع) یه جای خیلی دور رفته بودند. شیعیان دیگه به راحتی به ایشون دسترسی نداشتند. نمیتوانستند ایشون را ببینند. از طرف دیگه، هر روز احتمال داشت مأمونِ عباسی نامرد یه بلا سر امامرضا(ع) بیاره و ایشون هیچ فرزند پسر دیگهای جز امامجواد(ع) نداشتند. برای همین شیعیان باید کمکم عادت میکردند که امامتِ یک کودک رو بپذیرند و این خیلی امتحان سختی بود.
امام رضای ما، از همون راه دورِ در مرو، همیشه مراقب امامجواد(ع) بودند یعنی مراقب بودند مبادا امامجواد(ع) یه کوچولو کار اشتباهی بکنند یا تصمیم اشتباهی بگیرند. نه اینکه گناه کنن ها ! نه! یعنی بین کارِ خوب و خوبتر، بهترین رو انتخاب کنند. امام رضا(ع) خیلی مراقب بودند.
یک روز به امام رضا(ع) خبر رسید که خادمهای خونه، امامجواد(ع) رو از در پشتی داخل میبرند. اون زمان خونه ها چند تا در داشت. یک در از پشت خونه بود یعنی از جایی بود که مردم نمی دونستند و معمولا مردم از در اصلی می اومدند . خونه های ما رو نگاه نکنید همش یه در داره. همین الان هم توی خیلی از روستاها خونه ها دو تا در داره! یک در اصلی و یک در پشتی.
خادم های امام رضا، امام جواد(ع) رو از در پشتی می بردند تا فقرا و نیازمندها پیش ایشون نیایند و طلب پول نکنند چون امامجواد هر کی ازشون چیزی میخواست، بهش میبخشیدند.
وقتی این خبر به امامرضا(ع) رسید، آقاجان مون قلم و کاغذ برداشتند و یک نامه مهم به امام جوادالائمه نوشتند. توی نامه فرمودند:
«« به من خبر رسیده است که خدمتکاران تو را از درب کوچک بیرون میبرند. آنها خسیس هستند و نمیخواهند خیری از تو به کسی برسد. ای پسرم، به حقی که بر گردنت دارم، از تو میخواهم که فقط از درب بزرگ و اصلی خانه رفتوآمد کنی. هرگاه از خانه بیرون رفتی، سکههای طلا و نقره همراه خودت ببر تا اگر کسی چیزی خواست به او بدهی. اگر عموهایت چیزی خواستند کمتر از پنجاه دینار به آنها نده و اگر عمههایت پولی خواستند، کمتر از بیست و پنج دینار به آنها نبخش.»»
آره بچهها! امامرضای ما مراقب بودند تا فرزندشون اهل جود و کرم باشند. میدونید که جواد یعنی چی؟ جواد یعنی کسی که خیلی به دیگران میبخشد. هر کسی، هرچیزی از او بخواد، بهش می ده وامامجوادِ ما اینطوری بودند. اهل جود و کرم و بخشش بودند.
این ویژگی، نتیجهی تربیتِ امامرضا(ع) بود. ایشون طوری فرزندشون رو تربیت کردند که «جواد» باشند؛ یعنی بسیار بسیار بخشنده ...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای تلخ و ناراحتکنندهی آخرین دیدار امام رضا(ع) و فرزند دلبندشون، امام جوادالائمه(ع) رو تعریف کردم و براتون گفتم که امام جواد با طیالارض از مدینه به مرو اومدند تا پدرشون، امام رضا، رو برای آخرین بار ببینند. امام رضا هم قبل از اینکه از این دنیا برند، چشم شون به صورت زیبا و نورانی پسرشون، جوادالائمه، روشن شد.
اما بچهها، بعد از اینکه امام جواد علیهالسلام از شهر توس به مدینه برگشتند به و خبر شهادت امام رضا(ع) رو دادند، شیعیان حسابی نگران شدند. چرا؟! چون نمیدونستند امام بعدی شون کی باید باشه؟!! آخه هیچوقت امام شیعیان یک کودک نبوده؛ البته به ظاهر کودک، چون امام جواد ما توی همون سن کم، از همهی مردم جهان علم و دانش بیشتری داشتند، عبادتهای بیشتری میکردند .
بچه ها ، اگر خدا بخواد کسی رو توی هشتسالگی یا نهسالگی امام کنه، میتونه همهی اون ویژگیهای امامان قبلی رو بهش بده ؛ اما برای اولین بار بود که شیعیان قرار بود امامی کمسنو سال داشته باشند. برای همین دور همدیگه جمع شدند و شروع کردند به مشورت کردن. کجا ؟! در شهر بغداد . اونها در خونهی فردی به نام عبدالرحمن بن حجاج، یکی از شیعیان اهلبیت، مجلسی تشکیل شد.
مجلس پر از گریه و اندوه بود؛ آخه امام رضا جانِ ما به رحمت خدا رفته بودند و شهید شده بودند. حق بدید، شیعیان خیلی گریه میکردند ؛ اما اون وسط، یکی از یاران قدیمی و خوب امام رضا(ع) ، به نام یونس بن عبدالرحمن، که از دانشمندان بزرگ شیعه بود، از بین جمعیت بلند شد و گفت: ای برادران، گریه را رها کنید. اکنون چه باید بکنیم تا این کودک بزرگ بشود، ما باید در مسائل دینی و سیاسی خود به چه کسی رجوع کنیم ؟! از چه کسی سؤال کنیم؟!
ناگهان یکی از شیعیان واقعی اهلبیت به نام ریّان بن صَلت از جاش بلند شد و با عصبانیت یقهی یونس بن عبدالرحمن رو گرفت و گفت: تو در ظاهر ادعای ایمان میکنی ؛ اما در باطن شک داری. اگر این کودک از جانب خدا امام ما شده باشد، حتی اگر یک روزه هم باشد، مثل یک پیرمرد داناست و اگر از جانب خدا نباشد، حتی اگر هزار سالش هم باشد، یک انسان عادیست. نکنه شک داری؟!
یونس بن عبدالرحمن وقتی این حرف رو شنید، به خودش اومد. فهمید اشتباه کرده و امامش رو بهدرستی نشناخته. برای همین هیچی نگفت و سکوت کرد....
اما بچهها، همونطوری که یادتونه توی قصهی زندگی امامهای قبلی، شیعیان همینطوری کسی رو به عنوان امام قبول نمیکردند. باید مطمئن میشدند که این شخص علم آسمانی داره و علمش از همهی انسانهای دنیا بیشتره؛ باید مطمئن میشدند که علم غیب داره. برای همین هم شیعیان تصمیم گرفتند اون سال در مراسم حج شرکت کنند و با جوادالائمه دیدار کنند.
حدود هشتاد نفر از علما و شیعیان دانشمند اون زمان، از شهرهای بغداد و کوفه و جاهای دیگه به مدینه اومدند تا امام خودشون رو پیدا کنند. آره خب، نمیشه که همینطوری بگی یه نفر امام منه!
- باید مطمئن بشی،
- باید دلیل داشته باشی.
- باید ببینی دانشمندترین انسان اون زمان کیه؟
- باید ببینی کی علم آسمونی داره و کی علم غیب داره؟
اینها به مدینه رفتند . مردم بهشون گفتند: برادر امام رضا، امام بعدی شده.
چی؟ برادر امام رضا؟!
میگفتند: همونطوری که برادر امام حسن، یعنی امام حسین امام بعدی شدی، حالا هم برادر امام رضا امام بعدیه. اسمش هم عبدالله بن موسی است ، پسر امام موسی کاظم.
دانشمندان شیعه که حدود هشتاد نفر بودند، به خونهی عبدالله بن موسی رفتند تا ببینند آیا واقعاً عبدالله بن موسی امام شونه یا دارن الکی میگن؟!
وقتی پیش عبدالله بن موسی رفتند، شروع به سؤال کردن؛ سؤالهای فقهی و سؤالهای دینی؛ اما عبدالله همه رو اشتباه جواب داد. هیچی بلد نبود؛ یعنی اندازهی همین شیعیان هم علم و سواد نداشت.
بنابراین عبدالله نمیتونه امام بعدی شون باشه. اونها رو میکردند به سمت همدیگه و با ناامیدی و چشمهای خیس از اشک میگفتند: اگر امام ما این است، که وای بر ما! حالا امام بعدی ما کیست؟ چه کنیم!!
ناگهان درِ یکی از اتاقها باز شد و امام جواد ما وارد شدند. امام جواد هشتسالهی ما با احترام و باوقار، مثل یک مرد چهلساله اومدند و اومدند تا اینکه پیش عموی خودشون، عبدالله رسیدند . بعد به عموشون گفتند: ای عمو، از خدا بترس. چقدر سخت است که فردا در پیشگاه خدا بایستی و او به تو بگوید: چرا با وجود اینکه در میان امت تو کسی از تو داناتر بود، بدون علم حرف از دین زدی و فتوا دادی.
عبدالله وقتی این حرف رو شنید، خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت .آخه خودش که میدونست داره دروغ میگه. شاید بقیه نتونند بفهمند؛ اما آدم خودش میدونه کی راست میگه و کی دروغ. عبدالله سرش رو انداخت پایین و از اونجا رفت.
اون هشتاد تا دانشمند شیعه ، پیش امام جواد رفتند و شروع کردند سؤالهاشون رو پرسیدن. امام جواد ما هم با علم کامل و درجهیک خودشون، به تکتک سؤالهای اونها پاسخ دادند؛ حتی آیههای قرآن رو هم برای هر پاسخ شون میآوردند.
پاسخ های امام جواد (ع)یه طوری بود که این دانشمندها چشمهاشون گرد شده بود، حیرت کرده بودند و باورشون نمیشد که یک کودک هشتساله اینقدر علم داشته باشه.؛ اما بچهها، ایشون ظاهرشون یک کودک بود، ولی خدا بالاترین مقام این عالم رو به ایشون داده بود؛ یعنی مقام امامت. کسی که از طرف خدا امام بشه، خداوند بهش علم کامل و درجهیک میده.
و اینطوری بود که خیلی از شیعیان راه رو از بیراهه پیدا کردند و امام هشتسالهی خودشون رو شناختند.
ادامهی قصه و ماجراهای دیگه از این علم غیب فراوان امام جواد، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که وقتی امام جواد الائمه(ع) به مقام امامت رسیدند، عده ای از شیعیان دچار شک و تردید شدند؛ البته یه کوچولو باید بهشون حق داد؛ آخه تا حالا امام هشت ساله نداشتن. این تجربه برای اولین بار بود که سن امام کم باشه ؛ اما شیعیان از قدیم ، عادت داشتند که هر کسی رو به راحتی به عنوان امام قبول نکنند. ازش سوال می کردن، سوال های دینی خیلی سخت و اگر می دیدن واقعا علم آسمانی داره و همه چیز رو می دونه، اون وقت اون رو به عنوان امام قبول می کردن.
برای همین، جمعیتی از شیعیان یعنی هشتاد نفر، به مدینه اومدن و با امام جواد(ع) دیدار کردن و بهشون اثبات شد که ایشون امام بر حقه ؛ البته این هشتاد نفر جزو علما و دانشمندها بودن. وقتی به شهرشون برگشتن ، به همه گفتن که ما امام جواد(ع) رو دیدیم و ایشون انقدر علم و سواد داشتن و امام برحقند ؛ اما بعضی ها همچنان قبول نمی کردن، خصوصا اون کسانیکه از شهرهای دیگه ای بودن. مثلا: اهل مصر بودن. به این راحتی ها نمی پذیرفتند. بعضی هاشون شیعه بودن، شیعیان واقعی هم بودند ؛ اما براشون سخت بود که این مسئله رو باور کردنند.
یک روز یکی از این دانشمندان شیعه، به نام علی بن اسباط، از مصر به مدینه اومد تا امام جواد(ع) رو ببینه. دورِ امام جواد(ع)شلوغ بود. مردم می اومدن و حاجت ها و نیازهاشون رو به ایشون می گفتن. اونهایی هم که علم می خواستن، سوالات شون رو از امام جواد(ع) می پرسیدند.
علی بن اسباط هم به امام جواد(ع) خیره شده بود و نگاه می کرد. با خودش می گفت: چطور می شود یک کودک هشت ساله امام بشود؟ بگذار من چهره او را خوب به یاد بسپارم تا وقتی به مصر رفتم ، به مردم بگویم که او چه شکلی بود. ببینم نظر بقیه چیست.
اما هنوز همین طور با خودش داشت فکر می کرد که یک دفعه امام جواد ما صورت شون رو به طرف علی بن اسباط چرخوندن و بهش فرمودند: ای علی بن اسباط، خداوند متعال در مسئله امامت دقیقا همان کاری را کرده است که در مسئله نبوت کرد. مگر در قرآن کریم نخوانده ای که خداوند در خصوص یحیی می فرماید: ما به او در دوران کودکی حکم و نبوت دادیم؟ پس تعجب نکن و شک نداشته باش.
علی بن اسباط وقتی دید که امام جواد(ع) علم غیب دارند و ذهن اون رو خوندن، همونجا چشمانش خیس از اشک شد و فهمید که اشتباه می کرد است و از اون روز به بعد امامت امام جواد(ع) رو پذیرفت.
بچه ها، با اینکه خیلی از غریبه ها ، امامت امام جواد(ع) رو قبول می کردن ؛ ولی بعضی از فامیل های امام جواد(ع) هنوز قبول نکرده بودند. آخه بعضی هاشون بچه های امام بودند، پسرهای امام موسی کاظم (ع)و امام جعفر صادق(ع)بودند و امام جواد(ع)از همه ی اونها کوچکتر بودند و سن بچه های اون ها رو داشتن. مگه می شه به این راحتی ها قبول کنند ؛ اما بعضی هاشون هم بودند که خیلی خیلی آدم های درست و خوبی بودند. یکی از اونها امامزاده ای به نام علی بن جعفر بود.
بچه های قمی، همین علی بن جعفری که مزارش توی شهر شماست و جای گلزار شهداتون رو میگم . علی بن جعفر پسر امام صادق (ع)بود یعنی زمان امام جواد(ع)پیرمرد شده بود. موها و ریش هاش سفید شده بود؛ اما کارش آموزش حدیث به بقیه شیعیان بود. علم اهل بیت رو به بقیه ی شیعیان هم یاد می داد.
علی بن جعفر، یه روز توی مسجد پیامبر نشسته بود و چندین شاگرد دورش نشسته بودند و به اون ها احادیث امام صادق(ع)و امام کاظم (ع) رو آموزش می داد که ناگهان امام جواد علیه السلام وارد مسجد شدند. علی بن جعفر تا دید امام جواد(ع)هشت- نه ساله وارد شدن، فوری از جاش بلند شد و بدو بدو پیش امام جواد(ع)رفت و دست های امام جواد(ع)رو بوسید.
امام جواد بهش فرمودند: ای عمو جان، خود را اذیت نکنید. بفرمایید بنشینید.
علی بن جعفر گفت: چگونه بنشینم؟ آقای من، شما امام و سرور من هستید، من نوکر شما هستم. تا شما ننشینید، من نمی نشینم.
امام جواد علیه السلام هم قبول کردن و یه طرف مسجد نشستند. علی بن جعفر هم دوباره بین شاگردانش نشست. بین شاگردانش ول وله افتاد. شروع کردن با هم صحبت کردن. بعضی هاشون از این کار استاد ناراحت شده بودن. به استادشون اعتراض کردن و گفتن: جناب استاد، این چه کاری بود شما کردید؟ او کودک هشت ساله است، نوه ی برادر شماست. او حکم نوه شما را دارد. چرا این کار را کردید؟
علی بن جعفر که از شیعیان واقعی بود و اعتقادات خیلی درستی داشت، تا این صحبت رو شنید، ناراحت شد و با عصبانیت به اون یاران خودش گفت: ساکت شوید.
بعد هم دستش رو به ریش های سفید و بلند خودش گرفت و گفت: همان خدایی که این ریش های سفید مرا شایسته امامت ندانست، این کودکی که ریش و سبیل ندارد را شایسته امامت دیده. من انکار کنم که او امام من است؟ پناه بر خدا! خجالت بکشید.
یارانش وقتی این رو شنیدند، دیگه هیچی نگفتن. فهمیدن که علی بن جعفر خودش از طرفداران و مریدان امام جواد الائمه ماست.
بچه ها ،آدم وقتی خودش رو درست تربیت کرده باشه، اینطوریه که کوچکتر و بزرگتر فرقی براش نداره. تکبر نداره. اگر ببینه یه کوچکتر در یه زمینه ای از من جلوتره، قبول می کنه. راستش رو میگه. چه برسه به اینکه اون کوچکتر امام من باشه.
علی ابن جعفر، امامش حضرت جواد الائمه بودند و خودش رو نوکر و سرباز امام جواد(ع) می دونست . اون یارانی که اومده بودن احادیث اهل بیت رو یاد بگیرن؛ اما هنوز امام زمان خودشون رو درست و حسابی نشناخته بودن، رو حسابی ادب کرد و بهشون یاد داد که از این به بعد مبادا ، این اعتراض رو بکنید. خودتون هم باید نوکری این کودک نه ساله رو بکنید.
امامت امام جواد(ع) در سن کم، یه امتحان برای شیعیان بود ،تا خدا ببینه کدوماشون راست میگن و مطیع خدا هستند و کدوم هاشون الکی میگن. اونهایی که وقتی بهشون ثابت شد جواد الائمه علم حقیقی داره و بهترین بنده خدا روی زمینه، اون وقت به امامت ایشون ایمان آوردن، اونها شیعیان واقعی بودن؛ اما اونهایی که امامت ، جوادالائمه رو قبول نمی کردن، با اینکه علم و رفتارهای ایشون رو می دیدن، با اینکه جایگاه ایشون رو میدیدن، اونها دچار انحراف شدن و امام زمان شون رو نشناختن.
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از دوران امامت امام جواد الائمه باشه برای قسمت های بعد...
تا قسمت بعد، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
نقشه مامون برای امام جواد (ع) رایگان
🟢 ماجرای جالب و شنیدنی از اولین برخورد امام جواد(ع) با مأمون عباسی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که شیعیان چطوری امام واقعی خودشون یعنی امام جواد الائمه رو شناختن و اون رفتار عجیب و در عین حال درستِ علی بن جعفر با امام جواد الائمه رو گفتم و براتون تعریف کردم که دیگه کم کم شیعیان، امام واقعی خودشون رو شناختن . از طرف دیگه مأمون عباسی همون پادشاه زیرک؛ اما بدجنسی که امام رضا جان ما رو به شهادت رسونده بود ، خبردار شد که پسر هشت – نه ساله ی امام رضا جانشین پدر و امام شیعیان شده ؛ اون با خودش می گفت : من اگرامام رضا رو بکشم دیگر این شیعیان امام ندارند ، دیگر کسی رو ندارند که پیش او بروند و سوال های دینی شون رو بپرسن ، نابود می شن و از بین میرن ، باورش نمی شد که یک انسان هشت- نه ساله بتونه امام شیعیان بشه!!!
مأمون عباسی، باید یه فکری برای مدیریت امام جواد(ع) می کرد. از طرفی امام جوادالائمه کودک بودن و نمی تونست امام جواد (ع) رو ولیعهد خودش بکنه و از طرف دیگه نمی تونست ایشون رو بکشه ، به چه بهانه ای؟! چه دلیلی داشت برای اینکه یک کودک هشت نه ساله رو بکشه ؟ از طرف دیگه هم نمی تونست بی خیال امام جواد(ع) بشه . او با خودش می گفت : اگر من جوادالائمه رو رها کنم بعد چند وقت می بینم ،کل مردم کشورم طرفدارش شدن . برای همین یک نقشه خطرناک کشید....
بچه ها آدم وقتی خیلی زرنگ باشه ، کار بد که بکنه خطرناک تر می شه ؛ اما اگر آدم خنگ باشه ، کارهای بدش هم مثل همون خنگی هاشه ؛ برای همین همیشه باید از خدا هوش و ذهنی بخواهیم که در راه خود خدا خرج بشه ؛ والا اگه بخواد تو راه بد و شیطانی ، خرج بشه خیلی خطرناک می شه .
مأمون عباسی ذهن خیلی خوبی داشت ، هوش خیلی بالایی داشت، نشست و فکر کرد و فکر کرد تا اینکه به این نتیجه رسید که از امام جواد(ع) دعوت کنه تا به بغداد، پایتخت حکومتش بیان ، برای چی بغداد ؟ با امام چیکار داشت ؟! مامون می خواست امام جواد الائمه رو زیر نظر داشته باشه ، می خواست ببینه کیا پیش امام جواد میرن ؟ می خواست ببینه امام جواد چیکار می کنن که بقیه به ایشون ایمان آوردن و از همه این ها مهم تر با خودش فکر می کرد که می تونه امام جواد ما رو تربیت کنه ، اونجوری که می خواد . با خودش می گفت : این کودک هشت - نه ساله که تربیتش دیگه کاری نداره ، یه جوری تربیتش می کنم که در آینده مثل خودم بشه ، جزو یاران من بشه .
برای همین دستور داد تا امام جواد(ع) رو به بغداد بیارن...
چند وقتی از این دستور مأمون گذشت که یک روز خود مأمون عباسی به همراه یاران و نوکرهاش داشتند از دروازه شهر بغداد خارج می شدن تا به شکار آهو بروند ، تفریح کنند ، این وسط حدود نه - ده تا از بچه ها داشتن با همدیگه بازی می کردن . امام جواد (ع) هم اون کنار نشسته بودن .
بچه ها تا دیدن ، مأمون عباسی و دوستانش دارن رد می شن ، با ترس و وحشت و جیغ و داد بلند شدن و فرار کردن ؛ اما یه کودک بلند نشد ، امام جواد ما که حدودا نه -ده سالشون بود همونجا ایستاده بودن ، اصلاً فرار نکردن.
وقتی کاروان مأمون نزدیک امام جواد(ع) رسید ، با پررویی پرسید : آهای پسر جان تو چرا مانند بقیه فرار نکردی و راه رو باز نکردی ؟ بگو ببینم ؟
امام جواد(ع)ما فرمودن : ای خلیفه، راه آنقدر تنگ نبود که من بخواهم برایت باز کنم و جرمی هم مرتکب نشدم که از تو بترسم و فرار کنم ؛ من گمان می کنم تو به بی گناهان آسیبی نمی رسانی ، مگر نه ؟!
وقتی امام جواد(ع) این رو گفتن ، مأمون دوزاریش جا افتاد که با یک بچه معمولی طرف نیست ، حیرت زده شده بود ، چشاش گرد شده بود و از امام جواد ما پرسید : بگو ببینم تو کیستی ؟
امام فرمودن : من محمد بن علی بن موسی هستم ،
مأمون تا اسم امام رضا رو شنید ، فهمید که ، جواد الائمه به بغداد رسیده است و حالا باید با ایشون روبرو بشود ، یادش اون زمانی افتاد که امام رضا(ع) در کاخش بودن و او هر نقشه ای می کشید تا امام رضا رو فریب بده ، تا بتواند از امام رضا استفاده کند؛ اما نقشه اش شکست می خورد ، هر فکر و برنامه ای می ریخت با شکست روبرو می شد . حالا باید با پسر امام رضا یعنی جواد الائمه روبرو می شد .
جواد الائمه هم مثل پدرشون ، امام برحق و یک انسان زیرک و باهوش بودن ؛ مأمون نمیتوانست به این راحتی ها این خانواده رو فریب بدهد ، نمی توانست کاری کند ، اینها به نفعش بشن ، هر کار می کرد آخرش شکست می خورد.
برای همین مأمون به فکر فرو رفت ، حالا که جواد الائمه ، محمد بن علی رو به بغداد آوردن ، چیکار کنم تا بتونم او را شکست بدهم ؟!
چیکار کنم تا بتونم آبرویش را از بین ببرم ؟!
چیکار کنم تا این شیعیان نامرد رو شکست بدهم ؟!
بچه ها ، شیعیان از قدیم الایام با آدم های زورگو و قلدر و بدجنس کنار نمی اومدن ؛ شیعیان از مرگ نمی ترسیدن ،آرزوشون شهادت بود و این برای مأمون عباسی خیلی چیز وحشتناکی بود ، همین طور که الان برای ترامپ و نتانیاهو خیلی وحشتناکه ؛ اونها هم جلوی همه ی دنیا وقتی می جنگند، پیروز می شن ، جز جلوی ما شیعه ها ، تا به ما می رسند تسلیم می شن ، چرا ؟ چون ما تسلیم بشو نیستیم ...
مأمون ، شروع کرد به فکر کردن ، چیکار کنم که جواد الائمه رو شکست بدم تا شیعیان شکست بخورن ؟ ؛ اما بچه ها این رو هم بهتون بگم ، مأمون زرنگ تر از این حرفها بود که بخواد جلوی بقیه با امام جواد(ع) و امام رضا(ع) بدرفتاری ؛ اتفاقاً جلوی بقیه خیلی خودش رو طرفدار و یار و دوست اهل بیت نشون می داد ،
او هر وقت امام جواد(ع) رو می دید ، به احترام ایشون بلند می شد ، امام جواد(ع) رو کنار خودش می نشوند و حتی یک بار هم با امام جواد(ع) بد صحبت نکرد ، همیشه احترام امام جواد رو جلوی بقیه رعایت می کرد ، گاهی اوقات بعضی از فامیل هاش یعنی بنی عباسی های نامرد ، این آدم های بدجنس ، پیش مأمون می اومدن و می گفتن : ای مأمون، چرا می خواهی دوباره خلافت را به خاندان علی بازگردانی ؟ چرا به این کودک که هیچ چیز از دین و سیاست نمی داند اینقدر احترام می گذاری ؟ بس است
اما مأمون می گفت : شما این خاندان را نمی شناسید ، علم این کودک با بقیه ی علم ها فرق دارد ، من می دانم . علم او از جانب خداست ، اگر باور ندارید بزرگترین دانشمندان خود را بیاورید تا با او مناظره کند ، آن وقت می فهمید که من راست می گویم یا شما!!
خانواده ی بنی عباس هم وقتی می دیدن که مأمون یه جورایی ته دلش اهل بیت رو قبول داره ، تصمیم گرفتن تا دانشمندترین آدم خودشون که فردی به نام یحیی بن أکثم بود ، رو بیارن تا با امام جواد ما مناظره کنه.
ادامه ی قصه و ماجرای صحبت های مهم امام جواد(ع) با این دانشمند بنی عباسی باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قسمت قبلی ماجرای نقشه ی مأمون عباسی برای امام جواد علیهالسلام رو براتون تعریف کردم و گفتم که مأمون چقدر زرنگ بود و فکرهای درجه یک داشت. ماجرای اولین دیدار امام جواد(ع) با مأمون رو هم براتون تعریف کردم .
وقتی خاندان بنیعباس دیدند که مأمون چقدر به امام جواد (ع) احترام میگذاره و به ایشون توجه داره، بهش اعتراض کردن. مأمون هم گفت: علم این آقا آسمانیه. اگر شک دارید؟ یک نفر رو بیارید تا با ایشون مناظره کنه...
آنها هم رفتند و یک دانشمند به نام یحیی بن اکثم رو آوردن تا با امام جواد(ع) مناظره کنه. مأمون علم اهلبیت رو میشناخت. مناظرههای امام رضا علیهالسلام رو دیده بود و از علم ایشون خبر داشت؛ اما خیلی از بنیعباسی ها درست وحسابی امام جواد(ع) رو نمیشناختند. برای همین یحیی بن اکثم رو آوردند تا با امام جواد(ع) مناظره کنه.
وقتی یحیی بن اکثم وارد مجلس شد، با خودش گفت: اینها رو ببین! من رو آوردن تا با یک کودک نه ساله مناظره کنم!! برای همین تصمیم گرفت یک سؤال خیلی ساده بپرسه. با خودش گفت: حتماً این بچه حتی جواب سؤالهای ساده رو هم نمیدونه.
یحیی رو کرد به امام جواد و گفت: ای پسر رسول خدا، به من بگو اگر یک مُحرِم، حیوانی رو شکار کنه، حکمش چیه؟
بچهها، مُحرِم یعنی کسی که لباس احرام پوشیده و مشغول انجام حج یا عمره است.
یحیی میخواست با این سؤال به حاضران بگوید که امام جواد (ع)حتی جواب سادهترین سؤالها رو هم نمیدونه ؛ اما امام جواد (ع) با آرامش فرمودند: ای یحیی، به من بگو: این شخص در بیرون حرم شکار کرده یا در داخل حرم؟ آیا حکم این کار رو میدانسته یا از آن بیخبر بوده؟ اگر میدانسته، عمداً این کار رو انجام داده یا از روی اشتباه؟ آزاد بوده یا برده؟ بالغ بوده یا کودک؟ حیوانی که شکار کرده پرنده بوده یا غیر پرنده؟ حیوان کوچک بوده یا بزرگ؟ آیا از کارش پشیمان شده یا میخواهد دوباره آن را تکرار کند؟ شکار را در شب انجام داده یا روز؟ آیا برای حج واجب مُحرِم شده بوده یا برای عمره؟
وقتی امام جواد(ع) این سؤالها رو پشت سر هم پرسیدند، چشمهای یحیی گرد شد. باورش نمیشد! خیلی از جوابهای این سؤالها رو خودش هم نمیدونست. یحیی شروع کرد به مِن مِن کردن و گفت: خب، این چه فرقی داره؟
امام جواد(ع) لبخندی زدند و چیزی نگفتند. بعد از همین مناظره ی کوتاه، همه فهمیدن که امام جواد(ع) وارث علم پدران بزرگوارش و پیامبر خداست؛ علم ایشون ، یک علم معمولی و زمینی نیست ؛ بلکه علمی الهی و آسمانیست.
بنیعباسی ها نمیدونستند چه کار کنند. مأمون رو کرد به آنها و گفت : حالا فهمیدید این خاندان علم شون رو از کجا میآورند؟
بعد از آن، امام جواد(ع) پاسخ تکتک سؤالهایی رو که یحیی بن اکثم مطرح کرده بود، بیان کردند. یحیی بن اکثم هم در این مناظره شکست خورد و آبروش رفت ؛ اما بهجای اینکه حقیقت رو قبول کنه، رفت و نقشه دیگهای کشید.
ای نامرد ! حالا که فهمیدی این آقا علم الهی دارند، ایمان بیار و طرفدار ایشون بشو. چرا میخواهی باز هم با ایشون مقابله کنی؟ حتماً دوباره هوس کرده بود که شکست بخورد!!
خلاصه، یحیی رفت و دانشمندهای دیگهای رو آورد؛ دانشمندهایی که نظرهایی متفاوت با نظر اهلبیت داشتند یعنی دانشمندان اهل سنت بودند.
وقتی آن جلسه تشکیل شد، امام جواد (ع) رو هم به مجلس آوردن. یحیی جلوی جمع رو کرد به امام جواد(ع) و گفت : ای فرزند رسول خدا، در بعضی از روایتهای ما آمده که جبرئیل بر پیامبر نازل شد و گفت: ای محمد، خداوند به ابوبکر سلام میرساند و میفرماید: من از تو راضی هستم؛ آیا تو هم از من راضی هستی؟ نظر شما درباره ی این حدیث چیست؟
بچهها، یحیی میدونست که امام جواد(ع) چنین حدیثی و این افراد رو قبول ندارند و عمداً این سؤال رو پرسید تا شاید امام جواد(ع) سخنی بگوید که بتواند آن را توهین به دیگران نشان بدهد و بر ضدّ امام استفاده کنه.
او میخواست کاری کند که آبروی امام جواد (ع) برود؛ اما امام جواد(ع) با همان سن کم، آنقدر باهوش بودند که در دام یحیی نیفتادند. ایشون با آرامش فرمودند: من منکر فضل هیچکس نیستم؛ اما کسی که این حدیث را نقل کرده، باید به قوانین و سخنان پیامبر پایبند باشد. پیامبر فرمودند: هرگاه حدیثی از من به شما رسید، آن را با قرآن مقایسه کنید و به قرآن عرضه کنید. اگر با قرآن مخالف بود، آن را به دیوار بکوبید و آن را نپذیرید. حال این حدیث با قرآن کریم در تضاد است؛ چون خداوند در قرآن میفرماید: ما انسان را آفریدیم و میدانیم در دل آنها چه می گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم. آیا خداوندی که اینقدر عالم و آگاه است، نمیدانست ابوبکر از او راضی است یا نه؟! که مجبور شود پیغام بفرستد و از او بپرسد؟ پس این حدیث با علم مطلق خداوند سازگار نیست. بنابراین من میگویم این حدیث دروغ و جعلی است.
وقتی امام جواد(ع) این سخنان رو فرمودند، دیگر هیچکسی حرفی برای گفتن نداشت. خود یحیی هم دوباره سرش رو پایین انداخت و آبروش رفت...
امام جواد(ع) آنقدر منطقی و دقیق جواب دادند، بدون اینکه به کسی توهین کنند، که همه فهمیدند این حدیث ساختگیه و واقعیت ندارد. اینطوری بود که مردم، علم حقیقی و فراوان امام جواد(ع) رو شناختند.
بچهها، علم امام جواد(ع) یک پیام مهم دیگرهم داشت. چه پیامی؟! پیامش این بود که اگر یک نفر اینقدر عالم، دانشمند و بزرگوار است، پس چرا بنیعباس که خودشون رو پادشاه میدونند، کنار نمیرن تا این آقا رهبر و حاکم مردم بشه؟ این، خودش یک نوع مبارزه بود.
امام جواد(ع) با علم و مناظرههای خودشون، آبروی بنیعباس رو میبردن. برای همین مأمون عباسی نمیخواست مناظرههای زیادی برای امام جواد (ع) برگزار بشه چون دفعه ی قبل هم که برای امام رضا علیهالسلام مناظره گذاشته بود، حسابی آبروشون رفته بود. امام رضا(ع) با پاسخهای درست و محکم خودشون کاری کرده بودن که مردم بفهمند اهلبیت دانشمندترین انسانهای روی زمین هستند و علم اهلبیت، علمی الهی و آسمانیست و کسی که چنین علمی دارد، یک انسان معمولی نیست؛ بلکه انسانی است که از طرف خداوند هدایت و تأیید شده است .
این موضوع برای بنیعباس خیلی خطرناک بود؛ چون مردم با خودشون میگفتند : اگر اهلبیت اینقدر علم دارند و اینقدر از طرف خدا تأیید شدند، پس چرا بنیعباسی ها پادشاه هستند؟
به همین دلیل مأمون دیگر اجازه نداد کسی برای امام جواد(ع) مناظرهای برگزار کنه. ادامه ی قصه و ماجرای نقشه ی فوقالعاده خطرناک مأمون باشه برای قسمت بعد....
نقشهای که اگر براتون بگم، باورتون نمیشه و سرتون سوت میکشه!
در پناه خدا باشید ، یا علی مدد .
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مناظره های امام جواد الائمه(ع) با دانشمندان باسواد بنی عباسی رو گفتم؛ همون دانشمندهایی که ادعا می کردند که از ما باسوادتر وجود نداره. امام جواد(ع) ما ، با اونها در کمال ادب و احترام مناظره کردند و با دلایل منطقی ،اون دانشمندها رو سر جاشون نشوند، طوریکه اونها دیگه هیچی برای گفتن نداشتن.
امام جواد (ع)ما قدرت علمی شون رو به همه نشون دادن و مردم هم از این علم فراوان خبردار شدند؛ اما مامون عباسی، از اونجایی که تجربه مبارزه با امام رضا(ع) رو داشت و میدونست با اهل بیت نمی شه مبارزه علمی کرد، به فکر یک نقشه دیگه افتاد.
چه نقشه ای؟! چیکار می خواست بکنه؟!
مامون به این فکر افتاد تا کاری بکنه که آبروی امام جواد(ع) رو ببره، یه کاری کنه که شیعیان از ایشون دلسرد بشن. مامون استاد این طور کارها بود ...
بچه ها ، مامون تصمیم گرفت از امام جواد(ع) برای دخترش خواستگاری کنه. چی؟!
مگه پسرها نباید از دخترها خواستگاری بکنن؟ چرا، این رسم ماست ؛ اما مامون یه نقشه دیگه تو سرش داشت. مامون می خواست با این ازدواج بساط امام جواد(ع) و شیعیان رو جمع کنه. چه جوری؟
* اولین کار این بود که با خودش می گفت: اگر جواد الائمه با دخترم ازدواج کند و یک پسر بیاورند، آن پسر ، نوه ی من و رسول خدا می شود یعنی دیگر بین بنی عباس و بنی علی جنگی نیست. ما با هم فامیلی هستیم و از هم فرزند داریم.
* دومین هدفش این بود که کاری کنه مردم با خودشون بگن: این چه امامیه که رفته دختر خلیفه رو گرفته و در کاخ خلیفه زندگی می کنه و این همه پول دارد و زندگی راحت داره!! ما شیعیانش شکنجه می شویم، کتک می خوریم؛ این امام به درد ما نمی خوره.
* سومین هدفش هم این بود که یک جاسوس توی خونه امام بفرسته . در خصوصی ترین قسمت های خونه امام جاسوس بفرسته؛ کاری کنه تا هر تصمیمی امام جواد(ع) گرفتن و هر کاری که کردن رو به گوشش برسه. واقعا مامون آدم زرنگی بود و مغز عجیب غریبی داشت. خیلی خوب فکر می کرد و برنامه ریزی می کرد ؛ اما امامان ما علم شون، علم آسمانی بود و هوش شون از همه بیشتر بود.
مامون به زور، دخترش رو به خواستگاری امام جواد(ع) فرستاد و به عقد ایشون درآورد . اگر هم امام جواد(ع) قبول نمی کردن، خیلی توهین بزرگی بود؛ انقدر بزرگ که مامون می تونست به راحتی ایشون رو بکشه و امام نباید جونش رو الکی از دست بده که این کار ممنوع بود.
خلاصه که امام جواد(ع) و دختر مامون با هم ازدواج کردند. براشون عروسی گرفتن؛ اون هم چه عروسی!! در شب عروسی ، مامون روی سرشون طلا و مروارید می پاشید؛ اما امام جواد(ع) اصلا و ابدا به این کارها راضی نبودند؛ به این بریز بپاش ها، به این شلوغ کردن ها. از طرف دیگه، امام جواد مهریه همسرشون یعنی دختر مامون رو یک عدد بسیار کم گذاشتن، اندازه ی مهریه حضرت زهرا(س) و وقتی بنی عباس اعتراض کردند، امام جواد (ع) گفتند: این رسم ما فرزندان علی بن ابی طالب است که به رسم مادرمون فاطمه زهرا(س) مهریه های کمی رو تعیین می کنیم،.
بچه ها، دختر مامون مثل باباش آدم بد و بدجنسی بود. درستکه همسر امام جواد(ع) شده بود ؛ اما ذره ای تحت تاثیر قرار نمی گرفت. اهل اسراف و بریز بپاش بود، اهل کارهای زشت و خبرکشی بود و خبرهای خونه ی امام رو برای باباش می برد.
امام جواد (ع)هم خیلی دوستش نداشتند یا شاید بهتر باشه بگیم اصلا دوستش نداشتن. نه اینکه بهش توهین می کردند و باهاش بدرفتاری می کردن، نه، ابدا ؛ اما علاقه ای بهش نداشتن چون خانم خوبی نبود و رفتارهاش رفتارهای درستی نبود.
امام جواد(ع) ما اهل شب زنده داری و نماز شب بودند؛ اما این خانم اهل این چیزها نبود. اهل خریدهای گرون گرون بود، اهل بریز بپاش بود، اهل شلوغ کاری بود و امام جواد ما اهل این کارها نبودند.
بچه ها، چند وقتی که از ازدواج امام جواد(ع) و دختر مامون گذشت، آقای ما یک تصمیم خیلی خیلی مهم گرفتند. چه تصمیمی؟!
امام جواد(ع) تصمیم گرفتند تا خونه ای رو در شهر بغداد و در یکی از محله های معمولی و فقیرنشین اجاره کنند یعنی از کاخ مامون بیرون برن. امام جواد(ع) دوست نداشتن در کاخی زندگی کنن که در اون ستم می شه، اسراف می شه و پول مردم رو پادشاه استفاده می کند و یه آب خنک هم روش می خوره. نه، امام جواد (ع) راضی به این چیزها نبودن. از طرف دیگه، کسی نمی تونست ایشون رو مجبور کنه که خونه تون کجا باشه.
امام جواد (ع) ما ، رفتن و یه خونه ی معمولی در شهر بغداد اجاره کردن و همسرشون رو هم به اونجا بردند ؛ اما همسر امام جواد(ع) که اسمش ام فضل بود ، اصلا این زندگی رو دوست نداشت.
او یک دختر نازپرورده بود، یک دختری بود که در کاخ باباش بزرگ شده بود؛ اون هم بابای پولدار ، قلدر و زورگویی مثل مامون ؛ البته پولداریش به خاطر کار کردن نبود، به خاطر دزدی از جیب مردم بیچاره بود و این دختر عادت کرده بود که یک زندگی اشرافی و بریز و بپاشی داشته باشه ؛ اما امام جواد(ع) ما اصلا و ابدا زندگی شون اینطور نبود. نه تنها امام جواد(ع)؛ بلکه هیچ کدوم از اهل بیت ما اهل خرج کردن های زیاد نبودن، اهل اسراف نبودن، اهل این نبودن که بخواهند دنبال تجملات باشن. خونه ی آنچنانی، پرده های گرون قیمت، فرش های گرون، اینها اون زمان هم بود ؛ اما اهل بیت ما اهل ساده زیستی بودن. اگر هم پول شون زیاد می شد، به فقرا رسیدگی می کردند، نه اینکه همش رو تو جیب خودشون بگذارن و برای خودشون خرج کنن. اونها اونقدری که خدا اجازه می داد رو خرج می کردن و مابقیش رو خرج نیازمندان می کردند، انفاق می کردند.
این خانم اصلا این روش رو دوست نداشت، خوشش نمی اومد. دوست نداشت که به فقرا کمک کنه. دوست داشت همش برای خودش لباس های گرون بخره، غذاهای گرون بخره، خرج های زیاد بکنه؛ ولی امام جواد (ع)ما اصلا و ابدا این طور زندگی رو دوست نداشتند.
ادامه ی قصه و ماجرای این زندگی اجباری و تلخ باشه برای قسمت بعد....
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که مامون عباسی، برای اینکه بتونه نقشه هاش رو عملی کنه و آبروی امام جواد(ع) ما رو ببره، تصمیم گرفت تا دخترش ، به نام ام فضل رو به همسری امام جواد(ع)دربیاره. مامون، بابای دخترخانم به خواستگاری آقا پسراومدن .
امام جواد(ع) هم مجبور بودند قبول کنن، چون اون زمان اگر کسی به حرف پادشاه رو گوش نمی داد، می کشتنش. امام جواد (ع)هم نمی خواستن الکی جون شون رو از دست بدن.
خلاصه که امام جواد(ع) با دختر مامون ازدواج کردند ؛ اما اصلاً این زندگی، زندگی خیلی خوب و گرم و مهربونی نبود ؛ البته این نکته ی خیلی مهم رو بگم که امام جواد(ع) ما هیچ وقت به دختر مامون بدی نکردند، هیچ وقت ظلم نکردند و جلوی جمع صداشون رو بالا نبردن، هیچ وقت توهین به این دختر نکردند. با اینکه ام فضل خیلی امام جواد(ع)رو ناراحت می کرد و اذیت می کرد ؛ اما امام جواد(ع)، در اوج مهربانی و احترام بودند. طوری رفتار می کردند که دختر مامون هیچ بهانه ای برای بداخلاقی با امام نداشته باشه.
امام جواد (ع) با اینکه می دونستند او، جاسوس مامونه، اما رفتار بدی از خودشون نشون نمی دادند.
بچه ها، مامون عباسی، این پادشاه بدجنس و البته حیله گر، وقتی دید با ازدواج دخترش نتونست آبروی امام جواد(ع)رو ببره، تصمیم گرفت تا امام جواد(ع) رو گاهی اوقات به زور ، به کاخ دعوت کنه ، بالاخره پدرخانم امام جواد(ع)بود.
مامون توی اون دعوت هایی که می کرد، از آدم های بد اون روزگار هم دعوت می کرد تا بیان. یعنی کی؟! یعنی یک کسانی که ساز می زدن و آواز می خوندن.
می دونید که برخی از موسیقی ها حرومه و ما نباید گوش بدیم چون اهلبیت ما گوش نمیدادند.
مامون دستور داد تا یکی از همون کسانیکه ساز و آواز می زد و اتفاقاً ریش های خیلی بلند و قیافه ی عجیب وغریبی داشت، به اون مهمونی اومد.
امام جواد(ع)، نشسته بودند که اون فرد وارد شد. مامون یواش در گوشش گفت: اگر بتوانی این جوان را از این حالت وقار و زهدی که دارد خارج کنی و کاری کنی تا شروع به رقصیدن کند ، پاداش بزرگی پیش من داری.
بچه ها ، بعضی از آهنگ ها هستند که آدم رو از حالت عادی خارج می کنند وکاری میکنند که زورکی هم شده برقصی!! مامون به این نوازنده گفت: اگر بتونی کاری کنی امام جواد (ع) از جاشون بلند بشن، یه جایزه بزرگ پیش من داری.
اون آدم بی عقل هم اومد و شروع به زدن ساز و آواز کرد؛ او با یه سازی به نام عود نواخت. امام جواد(ع)، اخم هاشون رو توی هم بردن ؛ اما این مرد بی ادب ،جلوی امام جواد(ع)اومد و شروع کرد ساز زدن و آواز خوندن.
امام جواد(ع)، روشون رو اون طرف کردن و نگاهش نکردن، بی توجهی کردن تا دست برداره و بی خیال بشه و این کار اشتباهش رو ادامه نده؛ اما اون دست بردار نبود؛ همینطور ساز می زد و آواز می خوند. خیلی از اون کسانیکه در مجلس بودند، از جاشون بلند شده بودن و می خواستن برقصن ؛ اما هدف، امام جواد(ع)بود و این مرد وظیفه داشت کاری کنه تا امام جواد(ع)از جاشون بلند بشن و شروع کنن مثلاً کارهای عجیب کردن.
او هرچه جلوتر می اومد ، امام جواد(ع) روشون رو اون ورتر می کردن، بهش بی توجهی می کردن، کاری می کردند دست برداره ؛ اما اون هیچ ترسی از خدا نداشت، اصلا و ابدا. نمی دونست در مقابل چه انسان بزرگی ایستاده. اگر هم می دونست شاید برایش مهم نبود. همینطور به ساز زدنش ادامه داد که یک دفعه امام جواد(ع) ، یک نگاه در چشمانش کردند و با یک صدای بلند بهش گفتند: از خدا بترس ای مرد ریش دراز!
تا این رو گفتن. اون مرد ساز زدنش تموم شد، ایستاد، همینطور در چشم های امام جواد(ع) نگاه کرد. دستاش انگار خشک شد و ساز از دستش روی زمین افتاد. هیچ چیزی نتونست بگه، مات و مبهوت مونده بود.
امام جواد(ع) ، نگاه شون رو اون طرف کردن ؛ اما این مرد دیگه هیچ ساز و آوازی برپا نکرد. وقتی پیش مامون بردنش، مامون با عصبانیت بهش گفت: مردک نادان! مگر به تو نگفته بودم که جایزه خوبی داری اگر این مرد را به رقص بیاوری؟
اون فرد نمی تونست به راحتی صحبت کنه، انگار سکته کرده بود. همینطور من من کنان به مامون گفت: وقتی او بر سر من فریاد کشید، چنان ترسیدم که گویا داشت جان از تنم خارج می شد. نمی دانم چرا اینگونه شدم! دیگر نمی توانستم کاری کنم، نمی توانم الان ساز بزنم.
مامون ، سازش رو دستش دادن و هر کار کرد دوباره نتونست بزنه . او تا آخر عمرش دیگه نتونست ساز بزنه و آهنگ بخونه. بر اثر اون نهیبی که امام جواد(ع) بهش زدن، اون نگاه جدی و قدرتمند امام جواد(ع)و اون فریادی که بر سرش کشیدن، باعث شد تا سر جاش بشینه و دیگه کار اشتباه نکنه.
بچه ها، اهلبیت ما فقط دانشمند نبودن. اینطوری نبود بگی فقط علم زیاد داشتن؛ نه، قدرتهای دیگه ای هم داشتند و می تونستند با یک نگاه خیلی کارها رو بکنن، می تونستن با یه دعوا کردن کاری کنن یه نفر تا آخر عمرش نتونه ساز و آواز بزنه.
مامون که می خواست با این نقشه کاری کنه تا امام جواد(ع)بلند بشن و مثلاً یکم برقصند وآبروشون بره، اتفاقاً این بار هم نقشه اش ، نقشه بر آب شد. این بار هم شکست خورد و به هدفی که داشت نرسید و بیشتر از قبل آبرویش رفت. چرا؟ چون مردم فهمیدن جوادالائمه با اینکه سن کمی دارد و یک تازه جوان هستن ؛ اما هم علم شون، علم بی نهایته، هم قدرتهای معنوی فراوانی دارند.
امام جواد ما ، از قدرت معنوی ویژه ای برخوردار بودند ؛ اما از این قدرت هاشون دم به دقیقه استفاده نمی کردن. اینطوری نبود که توی خیابون راه برن، هی به این چپ نگاه کنن، دست این یکی فلج بشه، هی سر اون داد بزنند، انقدر بترسه نتونه زندگی کنه؛ نه، برعکس. امام جواد ما ، از این قدرت شون در راه کمک کردن به دیگران استفاده می کردن.
یک روز ، یکی از فامیل های مامون در این مهمونی ها نشسته بود و به قرض و قوله هایی که داشت فکر می کرد، به بدهی های فراوانی که داشت فکر می کرد. روش نمی شد به کسی بگه من بدهکارم ؛ اما بدهی های خیلی سنگینی داشت. نمی دونست چیکار کنه! همینطور توی ذهنش با خودش فکر می کرد و ازخدا کمک می خواست که یک دفعه امام جواد علیه السلام یک کیسه پر از سکه های طلا به خادم شون دادند تا برای اون مرد بنی عباسی ببره، برای اون فامیل هارون و مامون، برای اون کسی که با اهلبیت دوست نبود.
امام جواد(ع) این پول رو فرستادند و به خادم شون گفتن: به او بگو این چهارصد دینار است، بدهی هایت را با همین پول ها پرداخت کن.
اون مرد بنی عباسی که با خودش داشت فکر می کرد، وقتی دید که امام جواد(ع)ما متوجه شدن و به داد دلش رسیدند و گره اش رو باز کردن، حسابی شوکه شد و از اون روز به بعد یکی از عاشقان و طرفداران امام جواد الائمه شد.
بچه ها ، اهلبیت ما از قدرت شون در راه کمک به دیگران استفاده می کردند، در راه گره گشایی از مشکلات و گرفتاریهای مردم ؛ اما بچه ها، امام جواد علیه السلام که دیدن دیگه نمیتونن در شهر بغداد، در این همه گناه باقی بمونن، تصمیم گرفتن تا با همسرشون
به سفر حج بروند . ادامه ی قصه و ماجرای رفتن امام جواد الائمه از بغداد به سمت مدینه باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعدی، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق، یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که آقای من و شما ، امام جواد الائمه چه قدرتهای معنوی فراوانی داشتند و براتون گفتم که امام جواد ما از این قدرت هایی که داشتن در راه برطرف کردن مشکلات مردم و حتی بنی عباسی ها استفاده می کردن. امام جواد ما از این قدرت هاشون خیلی کم پیش می اومد که بخوان یه نفر رو تنبیه یا اذیت کنند .
بچه ها ، امام جواد ما بعد از اینکه داماد مأمون عباسی شدند ، بعد از چند وقت تصمیم گرفتن تا به سفر حج بیان . ایشون به همراه همسرشون یعنی دختر مأمون، ام فضل راهی سفر حج شدند . جالب اینجاست که خود مأمون هم بدرقه امام اومد یعنی تا بیرون شهر بغداد ، امام جواد علیه السلام و دخترش رو بدرقه کرد .
مأمون دوست نداشت امام جواد(ع) از پیشش بره ، دوست داشت همچنان امام جواد (ع) رو زیر نظر داشته باشه ؛ اما دید هرچی جواد الائمه، بیشتر در بغداد بمونن ، مردم بیشتر و بیشتر طرفدار ایشون می شن و می فهمند که حق با کیه و کی باطله . مردم بیشتر میفهمند دانشمندترین انسان کیه و قدرت کی بیشتره ، کی بنده بهتریه برای خدا ؛ از طرف دیگه سفر حج بود ، مأمون نمی تونست جلوی امام رو بگیره ، حج بر هر مسلمونی واجبه .
امام جواد ما ، به همراه ام فضل به حج رفتند و بعد از اینکه اعمال حج رو انجام دادن و حج شون به پایان رسید به جای اینکه به طرف بغداد برگردنند، به شهر خودشون یعنی مدینه منوره رفتند ، همون جاییکه محل زندگی امام جواد (ع) و همه اهل بیت ما بود .
آقای من و شما ، جواد الائمه به مدینه رفتند و این کارشون یه پیام خیلی مهم برای مردم دنیا و مسلمون های اون زمان و حتی مسلمون های حالا داشت ، چه پیامی ؟!
پیام امام جواد(ع) این بود که : من دنبال تجملات و زندگی درکاخ و بودن با مأمون نیستم ، اگر هم اونجا بودم اجباری بود ، دوست نداشتم اونجا باشم و به اجبار مأمون اونجا بودم.
امام جواد ما ، به شهر خودشون یعنی مدینه برگشتند و یک تصمیم مهم گرفتند ، یک تصمیمی که باعث شد دختر مأمون حسابی عصبانی و ناراحت بشه و پیش پدرش خبرکشی کنه ، چه تصمیمی؟!
بچه ها ، امام جواد ما با اینکه چند وقت بود با ام فضل ازدواج کرده بودن ؛ اما هیچ وقت صاحب فرزند نشدن یعنی خدا نمی خواست نقشه ی مأمون پیروز بشه ، ام فضل نازا بود ، بچه دار نمی شد و نمی تونست مامان بشه ، برای همین امام جواد ما ، با یک خانم بسیار بسیار خوب و مهربون و مطیع خدا و اهل بیت به نام سمانه ازدواج کردند . همون خانمی که بعدها مادر امام هادی ما شدند.
ام فضل که دید امام جواد (ع) ، دوباره ازدواج کردن ، خیلی ناراحت و عصبانی شد ، ممکنه خیلی از بچه ها و حتی مامان هایی که این قصه رو می شنوند تعجب کنن و بگن چرا امام جواد این کار رو کردن ؟!
- اولا که ام فضل بچه دار نمی شد ، در اون زمونه بچه دار شدن خیلی مهم بود ، خصوصاً برای امام که باید فرزند بعدی شون یعنی امام بعدی رو به دنیا بیارن .
- دوماً توی اون جامعه خیلی راحت بود ، خیلی عادی بود که مردها با مثلاً چند تا خانم ازدواج می کردن و امام جواد(ع) کار عجیب غریبی نکردن ، کار زشتی نکردن ، خدا هم اجازه شو داده بود ، خدا هم این کار رو ممنوع نکرده بود .
- از طرف دیگه امام جواد (ع) ، در خونه شون با یک جاسوس زندگی می کردنند ، ایشون نه می تونستن طلاقش بدن و نه می تونستن اینطوری زندگی رو ادامه بدن.
- اصلاً فرضاً هم که ام فضل بچه دار می شد ، خدا که نمیاد امام بعدی رو به یک خانم به این بدجنسی بده . او هیچ وقت نمی تونه مادر یه انسان بزرگ بشه ، مادر یک امام بشه ، نمی تونه.
خلاصه ، امام جواد(ع)، با سمانه ازدواج کردند . ام فضل ، برای پدرش نامه نوشت و کلی از امام جواد (ع) بد گفت ، کلی حرف های بد به امام جواد(ع) زد و به باباش گفت که امام جواد رو یه درس حسابی بده.
اما بچه ها ، بابای این دختر یعنی مأمون عباسی وقتی نامه ی دخترش رو خوند اصلاً عصبانی نشد و برخورد بدی با امام جواد نکرد ، برعکس برای دخترش نامه نوشت و بهش گفت : این چیزیکه خدا اجازه داده ، من که نمی تونم ممنوعش کنم.
از طرف دیگه خود مأمون هم یه دونه همسر که نداشت ، معمولاً چند تا همسر داشتن، پس نمی تونست به امام جواد بگه چرا این کار رو کردی ؟! وقتی خودش این کار رو کرده بود .
از همه مهم تر مأمون می دونست که اگر با امام جواد(ع) برخورد بدی بکنه ، آبروش میره و مردم از کسی که با امام جواد بدرفتاری کنه ، بدشون میاد . حتی دور و بری های خودش ، خیلی از بنی عباس طرفدارای امام جواد شده بودن.
امام جواد (ع) خیلی مقام بالایی داشتن و مامون جرئت نمی کرد هر رفتاری با امام جواد ما بکنه .
امام جواد علیه السلام وقتی به مدینه رسیدند با خانم سمانه مغربیه ازدواج کردن. سمانه مغربیه یک خانم به شدت اهل بندگی خدا بود . او روزها روزه می گرفت و شب ها رو عبادت می کرد و خیلی مراقب بود که نکنه یه کار اشتباه بکنه ، تا خدا از دستش ناراحت بشه . خیلی انسان با تقوایی بود ، امام جواد (ع) در حق سمانه مغربیه می فرمودن : او بانویی است که حق مرا می شناسد و از شر شیطان در امان است.
بچه ها ، اینطوری شد که آقای من و شما یه کوچولو از دست نقشه های مأمون خلاص شدن و تونستن نفس راحت بکشن ؛ البته که ام فضل رو طلاق ندادن ، ام فضل همچنان همسر امام جواد بود .
امام جواد ما ، هیچ وقت اینطوری نبودن که ام فضل رو کنار بگذارند ، او هم همسر امام بود و بهش احترام می گذاشتن و باهاش خوش اخلاقی می کردن ، حرف بد بهش نمی زدن و رفتار بد باهاش نمی کردن ، حتی اون وقت هایی که ام فضل کار اشتباه و رفتار بد می کرد ، امام جواد ما با مهربونی و با خوش اخلاقی باهاش رفتار می کردن ؛ اما چیکار می شه کرد که ام فضل دختر مأمون بود و در خانواده ای بزرگ شده بود که مال شون مال حروم بود ، پدرش حق پدران امام جواد (ع) رو غصب کرده بودن .
آره ، حق پدران امام جواد (ع) بود که خلیفه و جانشین پیامبر باشن ؛ اما مأمون و پدران مأمون این حق رو به زور از اهل بیت گرفته بودن و حالا مأمون با خودش نقشه کشیده بود که اگر امام جواد(ع) با دخترش ازدواج کنن و بچه دار بشن ، دیگه این دعوا تموم می شه ، تازه با خودش فکر می کرد که امام بعدی شیعیان ، نوه ی مامون می شه ؛ خدا هم بهش گفت : زهی خیال خام ، زهی خیال باطل ، از این خبرها نیست....
ادامه ی قصه و ماجراهای زیبا و شنیدنی از زندگی امام جواد الائمه توی شهر مدینه باشه برای قسمت بعد ....
تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بخشنده و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که آقای من و شما، حضرت جواد الائمه، از شهر بغداد به بهانه ی انجام اعمال حج خارج شدند و بعد از اینکه حج شون رو به پایان رسوندن، به طرف مدینه اومدن تا زندگی شون رو در مدینه ادامه بدن و از طرف دیگه، امام جواد ما با یک خانم بسیار بسیار مؤمن و خوب به نام سمانه مغربیه ازدواج کردن؛ قصه هاش رو قسمت قبل براتون تعریف کردم.
بچه ها، وقتی امام جواد(ع)به مدینه اومدند، دوباره پناه اهل مدینه شدند . مردم به ایشون مراجعه می کردند و هرکی سوالی داشت پیش ایشون می اومد، هرکی گرفتاری داشت در خونه ی ایشون می اومد ، هرکی هرچی از این دنیا و آخرت می خواست ، در خونه امام جواد الائمه می رفت . برای همین هم بود که به ایشون لقب باب المراد رو دادن؛ یعنی اون دری که هرکی میره، به حاجت دلش می رسه.
یک روز یه آقایی به نام احمد بن حدید. از راه خیلی دوری به مکه اومده بود ؛ اما بین راه ، راهزنها کاروان شون رو گرفته بودن و هرچی که داشتند رو دزدیده بودن؛ حتی لباسهای تن شون رو هم برده بودند و فقط یه دست لباس کهنه تن شون گذاشته بودن بمونه؛ بقیه لباسهایی که گرونتر بود رو همه رو برده بودن و از طرف دیگه هیچی پول برای اینها نگذاشته بودن.
احمد وقتی دید که چنین بلایی به سرش اومده، هر طوری بود خودش رو به مدینه رسوند تا به دیدار جواد الائمه برود . حضرت جواد(ع) معروف شده بودند؛ اصلاً همین لقب جواد یعنی کسی که بسیار بسیار جود و بخشش داره، بسیار بخشنده است؛ هرچی می خواهی بهت میده.
احمد بن حدید در خونه امام جواد(ع) رفت . آقای من و شما تا احمد رو با اون سر و وضع دیدن، بدون اینکه بخواد چیزی بگه و درخواستی از امام بکنه، به خادم شون دستور دادند که یک دست لباس بسیار نو، مرتب و زیبا رو به این احمد هدیه بدن تا بپوشه و بعد هم دستور دادند که به این احمد هزار تا سکه طلا بدن. چی؟! هزار تا سکه طلا؟ بله! آخه این احمد در راه اموالش رو غارت کرده بودند؛ هرچی که داشت و نداشت رو برده بودن، یه کاری کرده بودند مثل یه آدم گدا شده بود ؛ اما امام جواد ما اجازه ندادند که احمد بیاد گردنش رو کج کنه، بگه آقا بدبختم، بیچاره ام، هیچی ندارم؛ بلکه قبل از اینکه چیزی بگه بهش بخشیدن . ایشون بعد از اینکه سکه های طلا رو به احمد دادند، گفتن: این پولها را بگیر و میان کاروانیان تقسیم کن؛ بررسی کن و ببین هر کسی چقدر سکه طلا همراهش بوده و چقدر از او دزدیده شده و خسارت دیده؛ به همان میزان به او سکه طلا بده.
ای جانم به جواد الائمه ...
بچه ها، امام جواد(ع) ، فقط به فکر احمد نبودند؛ اینطور نبود که بگی فقط چون تو اومدی اینجا ما بهت میدیم؛ بلکه کل اون کاروانی که غارت شده بودن رو امام پول هاشون رو برگردوندن. مگه امام دزدیده بودن؟! نه، زبونم لال، چه حرفیه! ؛ اما امام جواد نمیتونن ببینن کسی بیچاره باشه و بهشون رو بزنه و گره اش رو باز نکنن. برای همین هم بین ما شیعیان معروفه که اگر کسی حاجت دنیایی داره، خونه می خواد، ماشین می خواد، زندگی خوب می خواد، به جواد الائمه رو بزنه؛ آخه ایشون همیشه عادت داشتن پیش از اینکه کسی بخواد بهشون رو بزنه و زبون باز کنه، بهش می بخشیدن، بهش هدیه می دادند.
آره، آقای ما اینطور بودند که لقب جواد الائمه گرفتن؛ وگرنه اسم شون محمد بود؛ محمد بن علی؛ لقب شون جواد الائمه بود.
خلاصه که امام جواد(ع) در شهر مدینه، پناه مردم شده بودند ؛ هرکی هر گرفتاری داشت، هر مشکلی داشت، به آقای من و شما رو می زد.
یک روز ، یکی از شیعیان امام جواد که حسابی مریض شده بود و روزهای آخر عمرش رو می گذروند، امام جواد الائمه به عیادتش اومدند . اون مرد تا امام جواد رو دید، یه کوچولو دست و پاهاش رو جمع کرد؛ اما بچه ها، اون آقا حسابی از مرگ می ترسید؛ خصوصاً وقتی میدید که دیگه تا مرگ فاصله ای نمونده و مریضیش خیلی شدید شده . دکترها قطع امید کرده بودند، گفته بودند به زودی از دنیا میره.
وقتی امام جواد(ع)، بالای سرش اومدن ، قبل از اینکه اون چیزی بگه و به امام جواد (ع) بگه : من از مرگ میترسم، من خیلی حالم بده، من بیچاره ام...
امام جواد(ع) فرمودند: ای بنده خدا، می دانی چرا از مرگ می ترسی؟
اون مرد یه نگاه به امام جواد(ع) کرد و با چشمانش یه جوری جواب داد و گفت: نه.
امام جواد ما فرمودند: چون آن را نمی شناسی. به من بگو ببینم؛ اگر بدنت پر از چرک و کثیفی باشد و این آلودگیها باعث زخم و خراب شدن پوستت شده باشد و بدانی که با رفتن به یک حمام گرم و شست و شو آن، همه این دردها می رود و پاکیزه هم می شوی، آیا دوست نداری به حمام بروی؟
آن مرد گفت: چرا یابن رسول الله، معلوم است که دوست دارم .
امام جواد(ع) فرمودند: مرگ برای انسان مؤمن دقیقاً همان حمام است؛ مرگ آخرین جاییست که گناهان تو را می شویند و می برند و این لباس چرکین دنیا را از تنت خارج می کنند و لباس زیبای بهشتی بر تنت می کنند؛ پس چرا می ترسی؟
وقتی امام جواد(ع) این رو گفتن، اون مردی که تا چند دقیقه قبل همه وجودش رو ترس فرا گرفته بود، یک دفعه آرام،آرام شد و دیگه از مرگ نترسید؛ به قول خودمونی چشم انتظار مرگ شد و منتظر موند تا ببینه کی اون فرشته مرگ پیش او میآد.
مرگ برای انسانهای خوب همین چیزیه که امام جواد گفتن؛ ما قرار نیست از بین بریم؛ ما از این دنیا ، به یک دنیای بهتر میریم ؛ البته به شرطی که مؤمن باشیم؛ اما اگر مؤمن نباشیم، کارهای خوب نکنیم و همش گناه بکنیم، خدا رو ناراحت کنیم، از این دنیا به یه دنیای بدتر میریم؛ بیشتر اذیت می شیم. دنیای بعدی بستگی به اعمال ما دارد.
امام جواد(ع) فرمودند: اگر کسی مؤمن باشه و کارهای خوبی بکنه، وقتی از این دنیا بره وارد بهشت میشه.
البته نه اون بهشت اصل کاری ، بهشت برزخی؛ اما خیلی جای باحالیه!!
بچه ها ، من که اونجا نرفتم ؛ اما اون طوری که اهل بیت به ما گفتن، اگر ما شیعیان واقعی اهل بیت باشیم و به دستورات شون گوش بدیم، به همه حرفهایی که میزنن عمل کنیم، وقتی از این دنیا بریم، به یک جای خیلی بهتر میریم ؛ به یک بهشت باحال. تازه اگر مامان و بابامون هم مثل ما ، شیعیان واقعی اهل بیت باشن، اونها هم پیش ما میان ؛ تازه اونجا ما می تونیم قهرمانها رو ببینیم....
ای خدا، یه کاری کن اون روزی که ما از این دنیا رفتیم، بتونیم اهل بیت پیامبر رو ببینیم؛ بتونیم جواد الائمه رو از نزدیک ببینیم و با ایشون صحبت کنیم.
در پناه حق ، یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که آقای من و شما، حضرت جواد الائمه، از شهر بغداد به بهانه ی انجام اعمال حج خارج شدند و بعد از اینکه حج شون رو به پایان رسوندن، به طرف مدینه اومدن تا زندگی شون رو در مدینه ادامه بدن و از طرف دیگه، امام جواد ما با یک خانم بسیار بسیار مؤمن و خوب به نام سمانه مغربیه ازدواج کردن؛ قصه هاش رو قسمت قبل براتون تعریف کردم.
بچه ها، وقتی امام جواد(ع)به مدینه اومدند، دوباره پناه اهل مدینه شدند . مردم به ایشون مراجعه می کردند و هرکی سوالی داشت پیش ایشون می اومد، هرکی گرفتاری داشت در خونه ی ایشون می اومد ، هرکی هرچی از این دنیا و آخرت می خواست ، در خونه امام جواد الائمه می رفت . برای همین هم بود که به ایشون لقب باب المراد رو دادن؛ یعنی اون دری که هرکی میره، به حاجت دلش می رسه.
یک روز یه آقایی به نام احمد بن حدید. از راه خیلی دوری به مکه اومده بود ؛ اما بین راه ، راهزنها کاروان شون رو گرفته بودن و هرچی که داشتند رو دزدیده بودن؛ حتی لباسهای تن شون رو هم برده بودند و فقط یه دست لباس کهنه تن شون گذاشته بودن بمونه؛ بقیه لباسهایی که گرونتر بود رو همه رو برده بودن و از طرف دیگه هیچی پول برای اینها نگذاشته بودن.
احمد وقتی دید که چنین بلایی به سرش اومده، هر طوری بود خودش رو به مدینه رسوند تا به دیدار جواد الائمه برود . حضرت جواد(ع) معروف شده بودند؛ اصلاً همین لقب جواد یعنی کسی که بسیار بسیار جود و بخشش داره، بسیار بخشنده است؛ هرچی می خواهی بهت میده.
احمد بن حدید در خونه امام جواد(ع) رفت . آقای من و شما تا احمد رو با اون سر و وضع دیدن، بدون اینکه بخواد چیزی بگه و درخواستی از امام بکنه، به خادم شون دستور دادند که یک دست لباس بسیار نو، مرتب و زیبا رو به این احمد هدیه بدن تا بپوشه و بعد هم دستور دادند که به این احمد هزار تا سکه طلا بدن. چی؟! هزار تا سکه طلا؟ بله! آخه این احمد در راه اموالش رو غارت کرده بودند؛ هرچی که داشت و نداشت رو برده بودن، یه کاری کرده بودند مثل یه آدم گدا شده بود ؛ اما امام جواد ما اجازه ندادند که احمد بیاد گردنش رو کج کنه، بگه آقا بدبختم، بیچاره ام، هیچی ندارم؛ بلکه قبل از اینکه چیزی بگه بهش بخشیدن . ایشون بعد از اینکه سکه های طلا رو به احمد دادند، گفتن: این پولها را بگیر و میان کاروانیان تقسیم کن؛ بررسی کن و ببین هر کسی چقدر سکه طلا همراهش بوده و چقدر از او دزدیده شده و خسارت دیده؛ به همان میزان به او سکه طلا بده.
ای جانم به جواد الائمه ...
بچه ها، امام جواد(ع) ، فقط به فکر احمد نبودند؛ اینطور نبود که بگی فقط چون تو اومدی اینجا ما بهت میدیم؛ بلکه کل اون کاروانی که غارت شده بودن رو امام پول هاشون رو برگردوندن. مگه امام دزدیده بودن؟! نه، زبونم لال، چه حرفیه! ؛ اما امام جواد نمیتونن ببینن کسی بیچاره باشه و بهشون رو بزنه و گره اش رو باز نکنن. برای همین هم بین ما شیعیان معروفه که اگر کسی حاجت دنیایی داره، خونه می خواد، ماشین می خواد، زندگی خوب می خواد، به جواد الائمه رو بزنه؛ آخه ایشون همیشه عادت داشتن پیش از اینکه کسی بخواد بهشون رو بزنه و زبون باز کنه، بهش می بخشیدن، بهش هدیه می دادند.
آره، آقای ما اینطور بودند که لقب جواد الائمه گرفتن؛ وگرنه اسم شون محمد بود؛ محمد بن علی؛ لقب شون جواد الائمه بود.
خلاصه که امام جواد(ع) در شهر مدینه، پناه مردم شده بودند ؛ هرکی هر گرفتاری داشت، هر مشکلی داشت، به آقای من و شما رو می زد.
یک روز ، یکی از شیعیان امام جواد که حسابی مریض شده بود و روزهای آخر عمرش رو می گذروند، امام جواد الائمه به عیادتش اومدند . اون مرد تا امام جواد رو دید، یه کوچولو دست و پاهاش رو جمع کرد؛ اما بچه ها، اون آقا حسابی از مرگ می ترسید؛ خصوصاً وقتی میدید که دیگه تا مرگ فاصله ای نمونده و مریضیش خیلی شدید شده . دکترها قطع امید کرده بودند، گفته بودند به زودی از دنیا میره.
وقتی امام جواد(ع)، بالای سرش اومدن ، قبل از اینکه اون چیزی بگه و به امام جواد (ع) بگه : من از مرگ میترسم، من خیلی حالم بده، من بیچاره ام...
امام جواد(ع) فرمودند: ای بنده خدا، می دانی چرا از مرگ می ترسی؟
اون مرد یه نگاه به امام جواد(ع) کرد و با چشمانش یه جوری جواب داد و گفت: نه.
امام جواد ما فرمودند: چون آن را نمی شناسی. به من بگو ببینم؛ اگر بدنت پر از چرک و کثیفی باشد و این آلودگیها باعث زخم و خراب شدن پوستت شده باشد و بدانی که با رفتن به یک حمام گرم و شست و شو آن، همه این دردها می رود و پاکیزه هم می شوی، آیا دوست نداری به حمام بروی؟
آن مرد گفت: چرا یابن رسول الله، معلوم است که دوست دارم .
امام جواد(ع) فرمودند: مرگ برای انسان مؤمن دقیقاً همان حمام است؛ مرگ آخرین جاییست که گناهان تو را می شویند و می برند و این لباس چرکین دنیا را از تنت خارج می کنند و لباس زیبای بهشتی بر تنت می کنند؛ پس چرا می ترسی؟
وقتی امام جواد(ع) این رو گفتن، اون مردی که تا چند دقیقه قبل همه وجودش رو ترس فرا گرفته بود، یک دفعه آرام،آرام شد و دیگه از مرگ نترسید؛ به قول خودمونی چشم انتظار مرگ شد و منتظر موند تا ببینه کی اون فرشته مرگ پیش او میآد.
مرگ برای انسانهای خوب همین چیزیه که امام جواد گفتن؛ ما قرار نیست از بین بریم؛ ما از این دنیا ، به یک دنیای بهتر میریم ؛ البته به شرطی که مؤمن باشیم؛ اما اگر مؤمن نباشیم، کارهای خوب نکنیم و همش گناه بکنیم، خدا رو ناراحت کنیم، از این دنیا به یه دنیای بدتر میریم؛ بیشتر اذیت می شیم. دنیای بعدی بستگی به اعمال ما دارد.
امام جواد(ع) فرمودند: اگر کسی مؤمن باشه و کارهای خوبی بکنه، وقتی از این دنیا بره وارد بهشت میشه.
البته نه اون بهشت اصل کاری ، بهشت برزخی؛ اما خیلی جای باحالیه!!
بچه ها ، من که اونجا نرفتم ؛ اما اون طوری که اهل بیت به ما گفتن، اگر ما شیعیان واقعی اهل بیت باشیم و به دستورات شون گوش بدیم، به همه حرفهایی که میزنن عمل کنیم، وقتی از این دنیا بریم، به یک جای خیلی بهتر میریم ؛ به یک بهشت باحال. تازه اگر مامان و بابامون هم مثل ما ، شیعیان واقعی اهل بیت باشن، اونها هم پیش ما میان ؛ تازه اونجا ما می تونیم قهرمانها رو ببینیم....
ای خدا، یه کاری کن اون روزی که ما از این دنیا رفتیم، بتونیم اهل بیت پیامبر رو ببینیم؛ بتونیم جواد الائمه رو از نزدیک ببینیم و با ایشون صحبت کنیم.
در پناه حق ، یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای اون دو تا نامه معروف امام جواد(ع) رو گفتم؛ یک نامه به یک آقایی که باباش خیلی اذیتش می کرد و یک نامه هم به حاکم سیستان که در دلش طرفدار امام جواد(ع) بود ؛ اما به شکل مامور مخفی و نفوذی در دم و دستگاه بنی عباس رفته بود.
بچه ها، امام جواد(ع) ، نامه های فراوان دیگه ای هم نوشتند. آخه ایشون یک عالمه یار و طرفدار در گوشه گوشه ی دنیا داشتند . هر جا فکر کنید، یار و طرفدار داشتند و امام جواد برای اینکه بتونن اونها رو مدیریت کنند، یک سازمان مخفی به نام سازمان وکالت داشتند. یعنی چی؟! کسایی بودند که از طرف امام جواد(ع)در شهر خودشون مامور بودند تا به سوالات دینی مردم پاسخ بدهند، تا اگر کسی می خواد برای امام نامه ای بنویسد، به اینها بدهند و همچنین اگر کسی می خواد خمس و زکاتش رو به دست امام برساند، به این افراد بدهد.
اینها در اون منطقه ، وکیل امام بودند و امام جواد علیه السلام با وکیل های خودشون در ارتباط بودند و خیلی هاشون وقتی کاری داشتن، پیش امام می اومدند. قرارشون کی بود؟! قرارشون ایام حج بود. در ایام حج،کسی به کسی شک نمی کند چون همه برای اعمال حج به مکه میان و بعدش هم یه سر به مدینه، به زیارت قبر پیامبر می اومدند . یاران امام هم خودشون رو شکل تاجران بزرگ می کردند و وقتی به حج می اومدن ، به دیدار امام جواد(ع) می رفتن. نامه های مردم رو می بردن، حرفهای و سوالات مردم و همچنین پولهایی که مردم برای امام خودشون فرستاده بودند. امام جواد(ع) هم به اونها جواب می دادند.
اون بچه هایی که قصه های زندگی امام رضا(ع) رو گوش دادن، خوب می دونند که بعد از شهادت امام موسی کاظم(ع). یک عده ای از همین وکیل ها دچار انحراف شد. گفتن امام موسی کاظم(ع) از دنیا نرفته و امام رضا(ع) امام بعدی نیست. چرا؟
چون می خواستند این پولها رو به امام بعدی ندهند ؛ اما امام جواد علیه السلام خیلی سخت گیر بودند و مراقب بودند که مبادا دوباره این وکیل ها دچار انحراف بشوند. برای همین، اگر می دیدند یک وکیلی ، کار اشتباه می کنه، فوری برایش نامه می نوشتند. حالا گاهی اوقات از علم غیب شون خبردار می شد و گاهی اوقات هم امام مامورایی داشتند تا مراقب این وکیل ها باشن. بله، اهل بیت ما هم حواس شون بود که یاران شون و این وکیل هاشون دچار اشتباه نشن. مراقب شون بودند.
یک بار ، یکی از یاران امام یه مشکل مالی براش پیش اومد. یکی از همین وکیل ها ، از اون پول های خمس و زکات، مثلا هزار تا سکه رو برداشت، خرج کار خودش کرد. او وقتی زمان حج فرا رسید، پیش امام جواد(ع) اومد و از ایشون حلالیت گرفت و گفت : من رو ببخشید. مجبور شدم، نیاز داشتم.
بچه ها ، به نظر شما امام جواد(ع) چیکار کردند ؟!
امام جواد (ع) گفتند : من بخشیدمت، حلالت کردم.
وقتی اون فرد رفت، امام جواد (ع) رو به سمت وکیل های دیگه شون کردند و گفتند: من بخشیدمش ؛ اما این پول همه اش که سهم من نبود. این فرد باید روز قیامت به خدا جواب پس بدهد . خدا یک عذرخواهی خشک و خالی ازش قبول نمی کنه. آخه پول مردم بود، بدون اجازه برداشته بود و در زندگی شخصی اش خرج کرده بود. من اونقدری که مربوط به خودم بود رو حلال کردم ؛ اما بقیه اش رو باید روز قیامت جواب پس بده.
اگر یک وکیلی پول رو برمی داشت و هیچی به امام نمی گفت، آقای من و شما اون رو از جایگاهش برمی داشتن و بدون تعارف براش نامه می نوشتن و دعواش می کردن و میگفتند: دیگر از امروز به بعد وکیل من نیستی. به بقیه ی وکیل ها هم نامه می نوشتند که این فرد دیگر از امروز به بعد وکیل من نیست و فلان آقا جایگزینش شده است .
امام جواد (ع) ، ارتباط خیلی زیادی با وکیل های خودشون داشتند. از طرف دیگر، بعضی از این وکلا بودن خیلی آدم های خوبی بودند. امام جواد خیلی خیلی اونها رو دوست داشتند. مثلا :
فردی به نام علی بن مهزیار اهوازی بود علی بن مهزیار یه جورایی بابابزرگ اون علی بن مهیاری که در قصه ی زندگی امام زمان(عج) گفتم، این با اون فرق دارد.
امام جواد(ع) خیلی علی بن مهزیار رو دوست داشتند و یک نامه ی خیلی معروف براش نوشتند. در اون نامه امام جواد(ع) به علی بن مهزیار فرمودند: ای علی، خداوند به تو جزای خیر بدهد. من تو را در خیرخواهی، اطاعت و احترام به ما و انجام وظایف آزمودم و امتحان کردم و اگر بگویم کسی را مانند تو ندیده ام، امیدوارم راست گفته باشم.
بچه ها، نامه رو خوندید؟ امام زمانش بهش نامه نوشته بود که من همه جوره تو رو امتحان کردم، هیچ کسی رو مثل تو ندیدم، تو از همه بهتری. خوش به حال علی بن مهزیار...
بچه های اهوازی ، می دونند که الان مزار علی بن مهزیار در شهر اونهاست. علی بن مهزیار از اون کسانی بود که امام زمانش خیلی ازش راضی بود، خیلی دوستش داشت .
البته فقط همین علی بن مهزیار نبود. امامان ما، وکلای فراوانی در شهرهای و منطقه های مختلف داشتند. مثلا :
در شهر قم، یک وکیل به نام زکریا ابن آدم داشتند. زکریا از اون کسانی بود که اهل بیت خیلی دوستش داشتند و از زمان امام رضا(ع)وکیل اهل بیت بود. اون روزی که از دنیا رفت، امام جواد ما یک نامه نوشتند و ازش تعریف کردند. در اون نامه امام جواد (ع)فرمودند: زکریا صبور و پایدار بود و در حالی از دنیا رفت که پیمان خود را با ما نشکست و آن را تغییر نداد. خداوند پاداش نیت پاک و تلاش های او را به بهترین شکل به او عطا فرماید.
این یعنی که امام خیلی ازش راضی بودند.
امام ، در جاهای مختلف ، وکلایی داشتند. بعضی از شهرها یه وکیل اصلی داشت و هر شهر کوچیکی باز یک وکیل دیگر و اینطوری بود که امام جواد (ع) توانستند در کل دنیا شبکه ای از یاران و طرفداران داشته باشن.
بچه ها، امروزه به این کار، کار تشکیلاتی می گویند. اون زمان ها این کارها مُد نبود؛ ولی اهل بیت ما کار تشکیلاتی می کردند. یاران و دوستانی داشتند و اینها رو سازماندهی میکردند و رشد می دادند، بین شون علمایی می فرستادند تا اونها برن و علم اهل بیت رو به مردم منتقل کنند. پول های مردم رو در راه خیر خرج می کردند. با این پولها به فقرا رسیدگی می کردند و کاری می کردند که این پادشاه های بنی عباس مونده بودند که چطوریه که امام جواد(ع)در مدینه هستند ؛ اما در گوشه گوشه ی دنیا عاشق و طرفدار دارند؟! چه جوریه که اینها دین شون شبیه دین امام جواد (ع) و اهل بیت شده؟ چیکار دارن می کنند ؟
اونها نمی فهمیدن و اینها رو به این راحتی ها پیدا نمی کردن و متوجه نمی شدند که امام جواد ما در این شبکه تشکیلاتی و مخفیانه چه کاری انجام می دادند. حتی همسرشون ام فضل هم خبردار نمی شد.
آخه اگر ام فضل می فهمید، به باباش مامون نامه می نوشت و مامون نامرد هم قطعا همه ی یاران امام رو ، درشهرهای مختلف می کشت و هم یه بلا سر خود امام ما می آورد. برای همین بود که امام جواد (ع)و اهل بیت این شبکه ی سازمان وکالت رو مدیریت می کردند، بدون اینکه آدم بدها متوجه بشن. ادامه ی قصه و ماجراهای جالب و شنیدنی دیگر از ارتباط امام با شیعیان و یاران شون باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق. یا علی مدد.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهایی از علم و قدرت فراوان امام جواد(ع) گفتم و براتون تعریف کردم که این علم و قدرت از ناحیه خدا بود. خدا به اهل بیت این قدرت رو میداد؛ اما همیشه عدهای بودند که فکر میکردن اهل بیت، خود خدا هستن و یه عدهای هم این حرف رو برای سوء استفاده و خالی کردن جیب مردم میگفتن. اهل بیت هم یه برخورد خیلی خوب و جانانه با اونها میکردن و دستور قتل شون رو میدادن.
بچهها، هنوز پنج سال از زندگی امام جواد الائمه در شهر مدینه نگذشته بود که یک اتفاق مهم افتاد، یک اتفاقی که مسیر زندگی امام جواد(ع) رو تغییر داد. چی شد؟! مگه چه اتفاقی افتاد؟!
در سال دویست و بیست هجری، درست دو سال بعد از اینکه مامون عباسی به درک رفته بود و مرده بود، برادرش معتصم جانشین او شده بود. معتصم، برعکس مامون، خیلی آدم زورگو و قلدری بود. از طرفی با سیاست و زرنگ هم نبود، نمیتونست خوب حساب کتاب کنه و نمیتونست حریف اهل بیت بشه و از هر طرف بهش گزارش میرسید که مردم چقدر عاشق و دلباخته اهل بیت شدند و امام جواد علیه السلام چقدر طرفدار پیدا کردند و از این شبکه وکالت هم یه چیزهایی به گوشش رسیده بود.
برای همین، در سال دویست و بیست هجری، دستور داد تا امام جواد (ع)رو دوباره و به زور، به شهر بغداد ببرند چون میخواست امام رو زیر نظر داشته باشه و میدونست امام اگر در مدینه باشن، مردم به بهانه ی حج میان و ایشون رو میبینن، صحبتهای ایشون رو میشنوند و پولهاشون رو برای امام میارن و این خیلی براش خطرناک بود.
امام جواد (ع)، هنوز پنج سال نشده بود که در مدینه زندگی میکردن و خدا توی این پنج سال دو - سه تا بچه هم بهشون داده بود ، نه از ام فضل؛ بلکه از بانو سمانه مغربیه. یکی از اون فرزندانشون اسمش علی بود ، علی بن محمد که بعدها امام دهم ما شیعیان، امام هادی شدن. یکی دیگر از فرزندان شون اسمش موسی معروف به موسی مبرقع بود. بچههای قمی، حضرت موسی مبرقع، پسر خود امام جواد(ع) بودند و در اون زمانیکه امام جواد(ع) ما میخواستند دوباره به بغداد برن ، شاید سه - چهار سال شون بیشتر نبود.
از طرف دیگه، بغداد اوضاع خوبی نداشت و امام پیشبینی میکردند این بار دیگه دشمنان نقشه ی قتل ایشون رو کشیده باشند. برای همین آقای من و شما، جواد الائمه، با خانوادهشون وداع کردن، با همسر خوب شون، بانو سمانه مغربیه، با پسر بزرگ شون، علی بن محمد، امام هادی و با پسر کوچیک شون، موسی مبرقع.
مبرقع یعنی کسی که چهره اش رو میپوشونه. پسر امام جواد(ع) انقدر زیبا بود که مجبور بود وقتی میخواد در شهر راه برود، صورتش رو بپوشاند ، تا مبادا بقیه ببینن و چشم بزنن. برای همین معروف به موسی مبرقع شد.
امام جواد علیه السلام پیش خانوادهشون رفتن تا با اونها وداع کنن. چه خداحافظی سختی بود. امام قرار بود مثل پدرشون از فرزندان شون خداحافظی کنن و برای همیشه برن و چون امام علم غیب دارند ؛ بنابراین می دونستند این سفر بازگشتی ندارد .
امام جواد(ع) ما، همه ی اون میراث های انبیاء و امامت رو به پسر بزرگ شون، امام هادی(ع)، تحویل دادن. امام هادی(ع) ، اون زمان پنج - شش سال شون بیشتر نبود، وقتی اومدن با پدرشون وداع کنن، خیلی گریه میکردن و غصه میخوردن. آخه این سفر مثل سفر امام رضا(ع) بدون برگشت بود.
امام جواد علیه السلام اون میراث انبیاء یعنی ذوالفقار پیامبر و امام علی(ع)، زره پیامبر، قرآنی که امام علی جمعآوری کرده بودند رو به فرزندشون تحویل دادن و به وکلای شیعه گفتند : من میراث اهل بیت رو به پسر بزرگم، علی بن محمد، دادم .
ایشون یه جورایی اعلام کردند که امام بعد از من، این پسرم خواهد بود . امام جواد(ع) به همراه همسرشون، ام فضل، راهی بغداد شدند.
ادامه ی قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از دوران حضور امام در شهر بغداد و مناظرههای فوقالعادهای که کردن و توطئههایی که دشمنان برای امام ما کشیدن، باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون تعریف کردم که پادشاه جدید بنی عباس یعنی داداش مأمون ، تصمیم گرفت تا امام جواد ما رو به زور به بغداد برگردونه چون می خواست امام رو زیر نظر بگیره و با امام وارد مبارزه بشه . این آدم بدجنس با مأمون فرق می کرد ، مأمون خیلی باهوش تر و سیاستمدارتر بود ، به قول امروزی ها مأمون با پنبه سر می برید ؛ اما بقیه پادشاه های بنی عباس این شکلی نبودن ،
معتصم ، امام جواد ما رو به بغداد دعوت کرد ؛ البته به جای کلمه دعوت ، باید بگیم به زور فرا خوند چون امام جواد(ع) با میل و رغبت خودشون نرفتن ! خلاصه که ایشون به همراه همسرشون ام فضل راهی بغداد شدن .
وقتی به بغداد رسیدن . آقای من و شما در یک حصر خونگی بودن یعنی در خونه خودشون بودن ؛ اما دور خونه پر از محافظ و مأمورای پادشاه بود ؛ بنابراین مردم به راحتی نمی تونستن پیش امام جواد(ع) بیان. شیعیان نمی تونستن اونطور راحت با امام شون ارتباط بگیرن ؛ اوضاع خیلی سخت شده بود ، کار خیلی مشکل شده بود ،
پادشاه بدجنس ، معتصم هم هر چند وقت یک بار امام رو به یک بهانه ای به کاخ خودش می برد تا امام رو زیر نظر داشته باشه ، از طرف دیگه به نظر من اون هم می دونست که علم امام ، یک علم فوق العاده و بی نظیره ، شاید اون هم می خواست از علم امام استفاده کنه ؛ اما چه فایده !! وقتی به امام ایمان نداشت ...
خلاصه که یک روز امام جواد علیه السلام در کاخ معتصم نشسته بودن که یک مشکل قضاوتی پیش اومد . یک دزد اومد و به دزدی خودش اعتراف کرد و گفت: ببخشید من دستم یه مقدار کجه ، یه چیزی دزدیدم ، غلط کردم .
وقتی این رو بیان کرد ، باید حکم اسلام رو اجرا می کردن.
می دونید که حکم اسلام چیه ؟! اگر یک دزد طبق یه شرایط خاصی دزدی کنه طبق نظر اسلام دستش رو قطع می کنن . چی ؟! بله، برای اینکه دیگه این کار زشت رو نکنه ، برای اینکه نشونه دار بشه و بساط دزدی از جامعه جمع بشه .
این دزد اومد و اعتراف کرد . وقتی هم خودش اعتراف کرد ، دیگه هیچ بهانه ای نبود ، باید دستش قطع می شد ؛ اما یه سوال ذهن همه رو درگیر کرد ، اون هم اینکه دست این دزد رو از کجا قطع کنن ؟!
یک عده از قاضی ها گفتن: باید از مچ قطع کنیم چون در قرآن اومده که آدم وقتی میخواد تیمم کنه ، کف دستش رو می زنه ؛ ما هم باید همونجا رو قطع کنیم .
یک عده ی دیگه می گفتن : باید از آرنج قطع شود ، چرا که دست یعنی آنجایی که با او وضو می گیریم ، خب ما از آرنج به پایین وضو می گیریم .
خلاصه که بین قاضی ها اختلاف شد ، یک عده می گفتن باید از مچ قطع کنیم و یک عده می گفتن از آرنج، این اختلاف یه اختلاف کوچولو نیست . قراره دست یک انسان رو قطع کنن ، باید تصمیم می گرفتن ، معتصم گیج شده بود.
اونها پیش معتصم اومدن و ازش خواستن دستور بده که دست این دزد رو از کجا قطع کنن ؛ اون هم گیج شده بود و نمی دونست چه نظری بده، برای همین به طرف امام جواد ما رو کرد و گفت : ای ابا جعفر، نظر شما چیست ؟!
امام جواد ما نگاهی کردن و گفتن : بهتر است من نظر ندهم ، بگذارید هرچه آنها می گویند بشود.
اما معتصم اصرار کرد ، با اصرار به امام گفت : نمی شود باید نظر بدهید دیگر ، اینجا نشسته اید باید نظر بدهید.
امام جواد گفتند : خیر، اجازه بدهید آنها خودشان تصمیم بگیرند .
از معتصم اصرار و از امام جواد ما انکار ولی آخر سر امام جواد قبول کردن تا نظر خودشون رو بگن ؛ فکر می کنید امام جواد چی گفتن بچه ها ؟!
امام جواد ما فرمودن : همه ی این نظرات اشتباه است ، فقط باید چهار انگشت دست او قطع شود و کف دست و انگشت شصت باقی بماند.
معتصم که این را شنید تعجب کرد ، آخه تا حالا چنین نظری نشنیده بود .از امام پرسید : بگو ببینم دلیل قرآنی شما چیست ؟!
امام فرمودن : قرآن می فرماید مساجد متعلق به خداست ، یک معنای مسجد همین مکانی است که ما در آن نماز می خوانیم ؛ اما یک معنای دیگر محل های سجده است یعنی آن اعضای بدن که موقع سجده باید روی زمین بگذاریم ، حال آنچه که مال خداست را ما حق نداریم قطع کنیم.
معتصم که این را شنید ذوق زده شد ، باورش نمی شد یک نفر اینقدر قرآن رو بلد باشه ؛ آخه بچه ها خودمونیم امام یه برداشت خیلی فوق العاده کردن ، یک نظر درجه یک دادن ، از طرف دیگه از قطع شدن مچ دست و چه می دونم آرنج یک دزد جلوگیری کردن ؛ معتصم خیلی خوشحال شد . ذوق زده شد و دستور داد همین دستور امام جواد (ع) رو اجرا کنین ، چهار تا انگشتش رو قطع کنین و شصت و مچش رو ، قطع نکنین .
وقتی قاضی القضات دربار، که اسمش ابن ابی داوود بود ، فهمید که امام جواد(ع) چنین نظری دادن و آبروش رو بردن ، حسابی از امام ناراحت شد.آخه این قاضی القضات برای خودش کسی بود و برو بیایی داشت ، طرفدارانی داشت ، یار و خدم و حشم و نوکری داشت . خیلی ها او را دانشمندترین آدم می دونستن.
این نظر و علم امام جواد (ع) ، نشون می داد که از ابن ابی داوود خیلی دانشمندتر وجود داره و این معناش این بود که قاضی القضات باید امام جواد(ع) باشند ؛ البته که ما شیعیان اعتقاد داریم دانشمندترین انسان و پاک ترین و مهربون ترین انسان باید رهبر کل جهان باشه ؛ اون هم نه فقط یک کشور دو تا کشور ، نه کل جهان یعنی در داستان امام جواد(ع) آقای من و شما باید به جای معتصم بی عقل و نادون می نشستن و رهبر مسلمین می بودن نه قاضی القضات !!
ابن ابی داوود با خودش فکر کرد که اگر امام جواد(ع) همینطور در کاخ بمونن و نظرات علمی شون رو بگن ، کم کم آبروش میره و دیگه اون رو از قاضی القضاتی برمی دارن ؛ برای همین به فکر توطئه علیه امام نهم ما شیعیان امام جواد الائمه شد ؛ توطئه ای که ادامه اش باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای قضاوت مهم و کلیدی امام جواد (ع) رو تعریف کردم و براتون گفتم که هر قاضی یه حکمی داد ؛ اما همه شون اشتباه کردن ، حکم و حرف درست رو امام جواد(ع) زدن ؛ معتصم هم وقتی نظر امام رو شنید ، فهمید که قاضی هاش اشتباه کردن ، برای همین فوری دستور داد تا دستور و فتوای امام جواد (ع) اجرا بشه ؛ اما اون قاضی القضات به امام ما حسودی کرد و با خودش فکر کرد که اگر امام جواد(ع) چند تا فتوای دیگه بدن و معتصم به حرف امام گوش بده ، کم کم اون رو از قاضی القضاتی برمیدارند ، آدم ها فکر می کنن دنیاشون که به خطر می افته هر کاری می کنن.
قاضی القضات بدجنس، ابن ابی داوود چند روز بعد از این ماجرا ، مخفیانه پیش معتصم اومد ،بدون اینکه کسی بفهمد . او صحبت های خیلی مهمی کرد ، صحبت هایی که زمینه ی شهادت امام ما شد . چی گفت که باعث شد امام ما رو شهید کنن ؟!
ابن ابی داوود به خلیفه گفت : ای خلیفه مسلمین ، تو در حضور تمام مردان سیاسی و امپراتوری بزرگ فتوای همه ما را رد کردی و فتوای جوانی را پذیرفتی که حداقل نیمی از مردم این سرزمین تو معتقدن خلیفه بر حق اوست و تو غاصب حق او و پدرانش هستی ، تو با دست خودت ، خودت را نابود کردی .
وای وای چی گفت بچه ها ؟! این آدم بدجنس که ترسیده بود ، درست روی نقطه ضعف خلیفه دست گذاشت ، می دونید که خلیفه و پادشاه تنها چیزی که براش مهمه اینکه همچنان پادشاه و رئیس بمونه...
* براش مهم نیست کی بر حقه ، کی باطله ...
* براش مهم نیست کی درست میگه ، کی غلط میگه ...
مهم اینکه اون رئیس بمونه . این ویژگی پادشاه های بدجنسه
قاضی القضات هم دقیقا روی همون نقطه حساس یعنی نقطه ضعف خلیفه دست گذاشت و یک کاری کرد که خلیفه به فکر شهید کردن امام جواد (ع) بیفته . آخه نامرد تو آبروت رفته ، چرا می خوای امام ما رو شهید کنی ؟! امام رو به همون مدینه برگردون ، او که کاری به کار تو نداشت !! امام که به زور و بدون دعوت نیومد ، خودت او را دعوت کردی.
بچه ها، این آدم های نامرد و بدجنس تا احساس می کردن که امام براشون خطرناک شده و امکان داره موقعیت اونها رو به خطر بندازه ، فوری تصمیم به شهید کردن ائمه ما می گرفتن ؛ اما بچه ها، این وسط دستگاه اطلاعاتی خلیفه خبرهای مهمی براش می آورد ،
چه خبرهایی؟!
- خبر از علاقه شدید مردم بغداد به امام جواد(ع)
- خبر از پول های فراوانی که از نقطه نقطه جهان اسلام ، مردم برای امام جواد(ع) میفرستادن ، شیعیان خمس مال شون که یک پنجم اضافه پول هاشون بود رو برای امام می فرستادن و خیلی از مردم هم هدیه برای امام می فرستادن ، ایشون نوه ی پیامبر بود ، عزیز دل مردم بود ، مردم کم کم فهمیده بودن که حق با کیه و کی باطله ؛ خصوصاً وقتی میدیدن این خلیفه و دور و بریاش چقدر ظلم و خیانت می کنن ، چقدر آدم می کشن و اموال مردم رو به زور ازشون می گیرن و می دزدن .
مردم ، وقتی می دیدن اهل بیت و امام های ما ، هم عالم ترن ، هم مهربون ترن ، هم با تقوا ترن ، هم بیشتر از خدا می ترسن ، هم همه چی شون از این خلفا بیشتره ، به اهل بیت ما توجه می کردن و به سمت این ها می اومدن و این خبرها وقتی دست معتصم می رسید ، لرزه به اندامش می انداخت ؛ آخه او می ترسید که نکند یه موقع مردم علیه اش قیام کنند و بساط پادشاهیش رو براندازن ، از طرف دیگه داخل خونه ی امام هم یک دشمن بزرگ به نام ام فضل وجود داشت ..
ام فضل، همسر امام هیچ وقت با امام ما مهربون نبود ، با اینکه براتون گفتم هیچ وقت امام جواد (ع)حرف بد بهش نزدن و رفتار تند و خشن بهش نشون ندادن ، هیچ وقت کتکش زدن !!
امام های ما اخلاق شون اینطوری نبود ، خیلی مهربون و صبور تر از این حرفها بودن ، اهل بیت ما حقیقتا الگوی درجه ی یک مهربونی و اخلاق بودن ؛ خصوصاً با خانواده خودشون..
ام فضل ، از اونجایی که امام جواد(ع) با سمانه مغربیه ازدواج کردن و دو تا بچه براش آوردن، یک حسادت شدید توی دلش بود ، از اونجایی که می دید چقدر مردم ایشون رو دوست دارند ؛ اما بابا و عمو و خانواده ی ام فضل رو دوست ندارند ، حسودی توی دلش اومده بود و از طرف دیگه آدمی که بد باشه ، هر چقدر هم بهش خوبی کنی آخرش درست نمی شه ، خصوصاً اگردختر مأمون عباسی باشه .
ام فضل ، تصمیم گرفت تا امام رو شهید کنه ؛ البته خودش نمی تونست ، باید پیش عمویش معتصم می رفت و بدگویی از امام جواد (ع) می کرد .
ای وای، ای وای، خانمی که یه عمر نون و نمک امام جواد ما رو خورد ، یک عمر آقای من و شما بهش محبت کردن ، بهش مهربونی و توجه کردن ، بهش احترام گذاشتن!!
ام فضل ، به همراه برادرش، پیش عمویش که اون زمان خلیفه به ناحق بود ، رفت و شروع کرد بدگویی از امام جواد کردن . او اطلاعاتی که داشت رو به معتصم لو داد وگفت که چقدر مردم امام جواد(ع) رو دوست دارند و پیش اونها محبوب است و اینکه امام جواد(ع) این خلفا رو قبول نداره ؛ البته خیلی چیز عجیب و غریبی هم نگفت ها ، واضح بود اهل بیت ما هیچ کدوم شون این خلفای ناحق رو قبول نداشتن و دوست نداشتن ، این یه چیز واضح بود ام فضل ، زیراب امام جواد ما رو زدن ، تا اینکه معتصم عباسی اون تصمیم تلخ و ناراحت کننده خودش رو گرفت.
ادامه ی قصه و ماجرای به شهادت رسوندن امام جواد الائمه باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای قضاوت مهم و کلیدی امام جواد (ع) رو تعریف کردم و براتون گفتم که هر قاضی یه حکمی داد ؛ اما همه شون اشتباه کردن ، حکم و حرف درست رو امام جواد(ع) زدن ؛ معتصم هم وقتی نظر امام رو شنید ، فهمید که قاضی هاش اشتباه کردن ، برای همین فوری دستور داد تا دستور و فتوای امام جواد (ع) اجرا بشه ؛ اما اون قاضی القضات به امام ما حسودی کرد و با خودش فکر کرد که اگر امام جواد(ع) چند تا فتوای دیگه بدن و معتصم به حرف امام گوش بده ، کم کم اون رو از قاضی القضاتی برمیدارند ، آدم ها فکر می کنن دنیاشون که به خطر می افته هر کاری می کنن.
قاضی القضات بدجنس، ابن ابی داوود چند روز بعد از این ماجرا ، مخفیانه پیش معتصم اومد ،بدون اینکه کسی بفهمد . او صحبت های خیلی مهمی کرد ، صحبت هایی که زمینه ی شهادت امام ما شد . چی گفت که باعث شد امام ما رو شهید کنن ؟!
ابن ابی داوود به خلیفه گفت : ای خلیفه مسلمین ، تو در حضور تمام مردان سیاسی و امپراتوری بزرگ فتوای همه ما را رد کردی و فتوای جوانی را پذیرفتی که حداقل نیمی از مردم این سرزمین تو معتقدن خلیفه بر حق اوست و تو غاصب حق او و پدرانش هستی ، تو با دست خودت ، خودت را نابود کردی .
وای وای چی گفت بچه ها ؟! این آدم بدجنس که ترسیده بود ، درست روی نقطه ضعف خلیفه دست گذاشت ، می دونید که خلیفه و پادشاه تنها چیزی که براش مهمه اینکه همچنان پادشاه و رئیس بمونه...
* براش مهم نیست کی بر حقه ، کی باطله ...
* براش مهم نیست کی درست میگه ، کی غلط میگه ...
مهم اینکه اون رئیس بمونه . این ویژگی پادشاه های بدجنسه
قاضی القضات هم دقیقا روی همون نقطه حساس یعنی نقطه ضعف خلیفه دست گذاشت و یک کاری کرد که خلیفه به فکر شهید کردن امام جواد (ع) بیفته . آخه نامرد تو آبروت رفته ، چرا می خوای امام ما رو شهید کنی ؟! امام رو به همون مدینه برگردون ، او که کاری به کار تو نداشت !! امام که به زور و بدون دعوت نیومد ، خودت او را دعوت کردی.
بچه ها، این آدم های نامرد و بدجنس تا احساس می کردن که امام براشون خطرناک شده و امکان داره موقعیت اونها رو به خطر بندازه ، فوری تصمیم به شهید کردن ائمه ما می گرفتن ؛ اما بچه ها، این وسط دستگاه اطلاعاتی خلیفه خبرهای مهمی براش می آورد ،
چه خبرهایی؟!
- خبر از علاقه شدید مردم بغداد به امام جواد(ع)
- خبر از پول های فراوانی که از نقطه نقطه جهان اسلام ، مردم برای امام جواد(ع) میفرستادن ، شیعیان خمس مال شون که یک پنجم اضافه پول هاشون بود رو برای امام می فرستادن و خیلی از مردم هم هدیه برای امام می فرستادن ، ایشون نوه ی پیامبر بود ، عزیز دل مردم بود ، مردم کم کم فهمیده بودن که حق با کیه و کی باطله ؛ خصوصاً وقتی میدیدن این خلیفه و دور و بریاش چقدر ظلم و خیانت می کنن ، چقدر آدم می کشن و اموال مردم رو به زور ازشون می گیرن و می دزدن .
مردم ، وقتی می دیدن اهل بیت و امام های ما ، هم عالم ترن ، هم مهربون ترن ، هم با تقوا ترن ، هم بیشتر از خدا می ترسن ، هم همه چی شون از این خلفا بیشتره ، به اهل بیت ما توجه می کردن و به سمت این ها می اومدن و این خبرها وقتی دست معتصم می رسید ، لرزه به اندامش می انداخت ؛ آخه او می ترسید که نکند یه موقع مردم علیه اش قیام کنند و بساط پادشاهیش رو براندازن ، از طرف دیگه داخل خونه ی امام هم یک دشمن بزرگ به نام ام فضل وجود داشت ..
ام فضل، همسر امام هیچ وقت با امام ما مهربون نبود ، با اینکه براتون گفتم هیچ وقت امام جواد (ع)حرف بد بهش نزدن و رفتار تند و خشن بهش نشون ندادن ، هیچ وقت کتکش زدن !!
امام های ما اخلاق شون اینطوری نبود ، خیلی مهربون و صبور تر از این حرفها بودن ، اهل بیت ما حقیقتا الگوی درجه ی یک مهربونی و اخلاق بودن ؛ خصوصاً با خانواده خودشون..
ام فضل ، از اونجایی که امام جواد(ع) با سمانه مغربیه ازدواج کردن و دو تا بچه براش آوردن، یک حسادت شدید توی دلش بود ، از اونجایی که می دید چقدر مردم ایشون رو دوست دارند ؛ اما بابا و عمو و خانواده ی ام فضل رو دوست ندارند ، حسودی توی دلش اومده بود و از طرف دیگه آدمی که بد باشه ، هر چقدر هم بهش خوبی کنی آخرش درست نمی شه ، خصوصاً اگردختر مأمون عباسی باشه .
ام فضل ، تصمیم گرفت تا امام رو شهید کنه ؛ البته خودش نمی تونست ، باید پیش عمویش معتصم می رفت و بدگویی از امام جواد (ع) می کرد .
ای وای، ای وای، خانمی که یه عمر نون و نمک امام جواد ما رو خورد ، یک عمر آقای من و شما بهش محبت کردن ، بهش مهربونی و توجه کردن ، بهش احترام گذاشتن!!
ام فضل ، به همراه برادرش، پیش عمویش که اون زمان خلیفه به ناحق بود ، رفت و شروع کرد بدگویی از امام جواد کردن . او اطلاعاتی که داشت رو به معتصم لو داد وگفت که چقدر مردم امام جواد(ع) رو دوست دارند و پیش اونها محبوب است و اینکه امام جواد(ع) این خلفا رو قبول نداره ؛ البته خیلی چیز عجیب و غریبی هم نگفت ها ، واضح بود اهل بیت ما هیچ کدوم شون این خلفای ناحق رو قبول نداشتن و دوست نداشتن ، این یه چیز واضح بود ام فضل ، زیراب امام جواد ما رو زدن ، تا اینکه معتصم عباسی اون تصمیم تلخ و ناراحت کننده خودش رو گرفت.
ادامه ی قصه و ماجرای به شهادت رسوندن امام جواد الائمه باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای به شهادت رسوندن آقای من و شما ، امام نهم ما شیعیان حضرت جواد الائمه رو گفتم و براتون تعریف کردم که این همسر نامرد و بی رحم امام جواد(ع) چطور ایشون رو به شهادت رسوند و براتون گفتم که آقای من و شما حضرت جواد الائمه غریب و مظلوم در خونه خودشون و توسط سمی که همسرشون بهشون دادن شهید شدن .
ام فضل ، پیکر امام جواد (ع) رو ، روی پشت بوم برد تا آفتاب بخوره و بوی بد بگیره ، تا مردم اعتقادشون به ایشون کمتر بشه ؛ اما اون معجزه بزرگ پرنده ها پیش اومد ، قسمت قبلی براتون تعریف کردم ...
اما بچه ها ، بعد از اینکه خبر شهادت امام جواد (ع) در بغداد پیچید ، مردم بغداد توی کوچه ها و خیابون ها ریختند ، همگی عزادار بودن ؛ نوه ی پیامبر شهید شده بود ، کم کسی نبود ، اتفاق خیلی خیلی مهمی افتاده بود ، مردم به سر و صورت شون می زدن و گریه و عزاداری می کردن ، هیچ کس باورش نمی شد که امام جواد(ع) در بیست و پنج سالگی به مرگ عادی از دنیا رفته باشن ، مریض شده باشن و از دنیا رفته باشن !!
مردم همگی بو برده بودن که یه خبرهایی هست ، یه نقشه هایی وجود داره و پای یه توطئه وسط است ...
مردم بغداد، به کاخ معتصم اومدند و خواستن که پیکر امام جواد (ع) رو تشییع کنند . این خلیفه بدجنس ، این پادشاه بی رحم وقتی دید که مردم اینطور عزادار شدن و همگی در کاخش اومدن ، تصمیم گرفت تا مثل داداشش مأمون ، تظاهر به دوست داشتن امام جواد (ع) بکنه.
ای وای ، ای وای ، همیشه این تظاهر کردن ها و این دروغ گفتن ها مردم عادی رو فریب داده بود . حالا معتصم خودش با یه چهره عزادار که انگار خیلی غصه داره ، بیرون از کاخ اومد و دستور داد پیکر امام جواد (ع) رو از روی پشت بوم پایین بیارند ، توقع داشت الان اینقدر این پیکر بو گرفته باشه که مردم همگی بدشون بیاد و فرار کنن ؛ اما دیدن نه تنها این پیکر بو نگرفته ؛ بلکه بوی عطر زیبایی از این پیکر در کل فضا پخش شد ، مردم گریه می کردن ، عزاداری می کردن ، شیعیان یه جور ، غیر شیعیان هم یه جور ؛ بالاخره همگی یه محبتی از امام جواد(ع) در طول زندگی شون دیده بودن ، درستکه آقای من و شما بیست و پنج سال بیشتر عمر نکردن ؛ اما امام جواد (ع) در این سال ها ، تونستن کاری کنن که جمعیت شیعیان بیشتر از قبل بشه ، طرفداران اهل بیت روز به روز بیشتر و بیشتر بشه ؛ این کار بزرگیه که امام جواد کردن ...
امام جواد (ع) در این مدت کم امامت شون، به سازمان شیعیان قدرت بیشتری دادند و با اون علم آسمانی و اخلاق خوبی که داشتن ، با اون بخشندگی که زبان زد همه بود و ایشون رو به جواد الائمه می شناختن . با اینکه اسم شون محمد بود ، محمد بن علی ؛ اما مردم ایشون رو به جواد الائمه می شناختن یعنی امام بخشنده و دست و دلباز.
معتصم دستور داد تا پیکر امام جواد (ع) رو با احترام تمام به طرف قبرستان قریش ببرند ، یک قبرستان در شمال بغداد که امروز ما بهش کاظمین میگیم ، اون زمان اینجا یه قبرستان مخصوص مردم قریش بود ،علی الخصوص بنی هاشمی هایی که اونجا از دنیا می رفتن و حالا پیکر امام جواد(ع) رو با احترام تمام روی دست مردم به قبرستان قریش بردن و پیکر بی جان امام ما رو پشت سر پدربزرگ شون یعنی امام موسی کاظم (ع) دفن کردن و اینطور شد که اسم اون قبرستان ، کاظمین شد.
اما بچه ها ، اون کسانیکه در حق امام جواد ما بدی کرده بودن ، یک روز روی خوش و آروم نچشیدن ، یعنی چی ؟ چی شد مگه ؟!
همسر امام جواد (ع)، همون خانم بدجنسی که آقای من و شما رو مسموم کرد و به شهادت رسوند ، ام فضل رو میگم ، مریض شد ؛ یک مریضی خیلی بد که آبروش رفت و در عین حال کل پول هاش رو خرج دوا و دکتر کرد ، تا مگر بهتر بشه و از این مریضی نجات پیدا کنه ؛ اما هیچ فایده ای نداشت ، چون این خانم کاری کرده بود که دل امام جواد(ع) شکسته بود ، آخه امام جواد ما کم بهش خوبی و محبت نکرده بودن ؛ اما ام فضل ف امام جواد ما رو اینطور مسموم کرد و به شهادت رسوند .
امام جواد (ع) هم لحظات آخر عمرشون به ام فضل گفتن : که تو به یک بلای بزرگ دچار می شوی ، فقیر می شوی ، هیچ کسی دیگه تو رو دوست نداره .
ام فضل یه بیماری گرفته بود که خیلی بوی بدی می داد ، هیچ کسی حتی نزدیکش نمی شد ، دکترها هم که می اومدن حال شون بد می شد و ازش دور می شدن ، هرچی هم که پول می داد ، هیچ کسی نمی تونست دوا و درمونش کنه و همون طور در فقر و نداری و بیچارگی با خفت و خواری از دنیا رفت . کسی که می تونست جاش در بهشت باشه ، می تونست با محبت و مهربونی کردن به امام جواد (ع) ، با احترام گذاشتن به نوه ی پیامبر ، جاش در بهشت باشه و امروز ماها بهش افتخار کنیم ، انتخاب کرد و تصمیم گرفت تا در حق امام جواد ما ظلم کنه و اینطور بلایی سرش بیاد .
برادر ام فضل ، جعفر هم در رود فرات غرق شد و با یک شکل خیلی بدی کشته شد و از دنیا رفت و این نتیجه ی ظلم بزرگی بود که به آقای من و شما حضرت جواد الائمه کردن...
بچه ها ، خانواده ها ، حالا که قصه مون به اینجا رسید ، بیاین با هم دعا کنیم ، بیاین از خدا بخواهیم که به حق امام جواد ما رو سرباز واقعی امام زمان مون قرار بده ، ما رو از اون کسانی قرار بده که امام زمان مون رو یاری می کنیم و تنها نمی گذاریم .
در پناه حق ، یا علی مدد
محصولات مرتبط
قصه عابس شاکری
بریر بن خضیر
شهید محسن حججی
قصه زندگی حضرت عبدالعظیم حسنی
قصه های مهدوی
قصه زندگی شهید ابراهیم هادی
آخ که چقدر قصه ابراهیم هادی قشنگ و شنیدنی بود چقدر قصه کشتی گرفتن ها و والیبال بازی کردن هاش قشنگ بود
قصه زندگی شهید مجید قربانخانی
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران مکه)
بچه ها آیا تا حالا از دوران کودکی حضرت علی(ع) قصه شنیدید؟!
ماجرای ایمان آوردن امام علی رو شنیدید؟!
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
یک تیکت پشتیبانی ارسال کنید یا گفتگوهای قبلی خود را بررسی کنید.
قیمت

نظرات
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.