قصه زندگی امام جواد (ع)
با برکت ترین بچه رایگان
🟢 ماجرای شنیدنی و شادی بخش ولادت امام جوادالائمه(علیهالسلام)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود ...
من از امروز می خوام برای شما قصه ی زندگی یک قهرمان بزرگ رو بگم ، یک قهرمانی که خیلی توی این دنیا نبود ، اینطوری نبود بگی خیلی سن کرد و پیرمرد شد؛ بلکه ایشون در جوونی از این دنیا رفتن ؛ اما اومدنش به این دنیا باعث شد نقشه و توطئه خیلی از آدم بدها نقش بر آب بشه و شکست بخورن !!
یک قهرمانی که امام رضا علیه السلام در موردشون فرمودند : هیچ فرزندی در این دنیا به دنیا نیومد که مبارک تر و پربرکت تر از فرزندم جواد الائمه باشه .
آره بچه ها ، من می خوام قصه ی زندگی امام نهم ما شیعیان یعنی امام محمد تقی معروف به جواد الائمه رو براتون تعریف کنم .
قصه از اونجایی شروع می شه که بعد از شهادت امام هفتم ما شیعیان یعنی امام موسی کاظم(ع)، یک عده ای از شیعیان و طرفداران اهل بیت ، دشمن امام رضا شدن چرا ؟!!
بچه ها ، من در قصه ی زندگی امام رضا(ع) به طور کامل و دقیق براتون تعریف کردم ، علتش این بود که اونها می گفتن امام موسی کاظم(ع) از دنیا نرفته ، او به آسمون رفته و برمی گرده و ما امام رضا رو قبول نداریم ؛ البته این بهانه بود ، اونها می خواستن پول هایی که دست شون بود رو به امام رضا ندن.
آخه ، مردم کلی از خمس و زکات هاشون رو به اونها داده بودن تا برای امام کاظم بیارن ؛ اما حالا که امام کاظم(ع) از دنیا رفته بودن ، باید برای امام رضا می آوردن ؛ اما اونها میخواستن این پول ها رو به جیب بزنند و یه آب خنک هم روش بخورن ؛ برای همین امام رضای ما رو قبول نکردن و گفتند: ما هنوز پیرو امام موسی کاظمیم و ایشون زنده هستن و به زودی از آسمون به زمین برمی گردن و اون موقع ما پولها رو به خودشون می دهیم .
بچه ها ، اونها به این بهانه ها امام رضای ما رو کنار گذاشتن ؛ اما خیلی از شیعیان واقعی ، خیلی از اونهایی که دنبال این بودن که امام واقعی خودشون رو پیدا کنن ، به امام رضا جانِ ما ایمان آوردن و ایشون رو به عنوان امام هشتم انتخاب کردن...
بچه ها ، این وسط یه مشکل بزرگ وجود داشت ، چه مشکلی ؟! چی شده بود؟! مشکل این بود که امام رضا علیه السلام هیچ فرزند پسری نداشتن ، یعنی چی ؟! چه اشکالی داره ؟ اشکالش اینکه هر امامی باید فرزند پسر داشته باشه ، تا فرزندش او ، امام بعدی بشه؛ اما امام رضا هیچ فرزند پسری نداشتن و این دشمن های امام رضا ، همون کسانیکه پول ها رو بالا کشیدن ، هر روز شایعه می کردن و می گفتن : علی بن موسی الرضا امام نیست ، او دروغ می گوید ، اگر امام است ، پس پسرش کو ؟! مگر امام نباید پسر داشته باشد.
اونها این حرفها رو می زدن و دل امام رضای ما رو به درد می آوردن ؛ اتفاقاً امام رضا هم خیلی از خدا می خواستن ، که فرزند پسری بهشون بده ؛ اما گاهی اوقات خواست خدا اینطوریه که می خواد انسان ها رو امتحان کنه ، خدا با این کارش می خواست شیعیان واقعی رو امتحان کنه .
امام رضا جانِ ما ، به خاطر این حرف های زشتی که دشمن ها بهشون می زدن ، به خاطر این تهمت ها ، به خاطر این دروغ ها. خیلی غصه می خوردن....
اما بچه ها ، بعد از گذشت چهل و هفت سال از عمر آقای من و شما یعنی امام رضا علیه السلام، خداوند یک فرزند پسر به ایشون هدیه داد ، امام جواد ما فاصله سنی شون با پدرشون چهل و هفت ساله ، اون زمان های قدیم مثل الان نبود که آدم ها دیر ازدواج کنن ، معمولاً بیست سالگی داماد می شدن ، با این حساب امام رضای ما چیزی حول و حوش بیست و چند سال ، چشم انتظار این فرزندشون بودن .
وقتی آقای من و شما حضرت جواد الائمه به دنیا اومدن ، دل امام رضا جان ما شاد شاد شد ، خدا می دونه که امام رضای ما چقدر خوشحال شدن ، چقدر دل شون پر از شادی شد ؛ برای همین یک جمله خیلی معروف فرمودند. امام رضا جان ما فرمودند : این مولودی است که در اسلام پربرکت تر از او برای شیعیان ما متولد نشده است .
یعنی چی ؟ یعنی بابرکت ترین بچه دنیا به دنیا اومد ، اون بچه ای به دنیا اومد که زبون دشمن ها رو کوتاه کرد و دل آدم های خوب رو شاد کرد ؛ برای همین که میگن اگر کسی از امام رضا(ع) حاجتی می خواد و می خواد به آقای ما امام رضا توسل کنه از درب امام جواد وارد بشه یعنی امام جواد(ع) رو واسطه کند و بگوید : امام جواد ، از پدرتون بخواید که فلان چیز رو به من بدهد یا وقتی پیش امام رضا میرید ، ایشون رو به یاد جواد الائمه بنداز و به جوادالائمه قسم بدهید و حاجتت رو بخواهید
اینطوری امام رضا بیشتر به حرف تون گوش می دهند....
حضرت امام جواد الائمه، در رجب سال صد و نود و پنج هجری قمری به دنیا اومدن ؛ یعنی یه چیزی حول و حوش هزار و دویست سال پیش ، محل تولدشون هم مثل اکثر امامها در شهر مدینه بود .
مادر ایشون یک خانم بسیار بسیار خوب و پرهیزکار به نام سبیکه بود . یک خانم اهل شمال آفریقا ، جالبه ها امام ما مادرشون اهل آفریقا بودن . برای همین هم امام جواد علیه السلام کمی رنگ پوست شون سبزه تر بود ، نه اینکه سیاه پوست بودن ؛ بلکه یک کم سبزه تر بودن و همین موضوع باعث شده بود که همون آدم های بدجنس ، دست از تهمت زدن و حرف های زشت زدن و دروغ گفتن بر ندارن .
قسمت بعدی براتون تعریف میکنم که چطوری دشمن ها ، امام رضای ما رو اذیت می کردن و دل ایشون رو می شکوندن ؛ اما هر بار امام رضا جان ما چشم شون به صورت این فرزند گندم گون شون می افتاد ، دل شون شاد می شد ، به قول ما ایرانی ها دل شون برای این بچه غنج می رفت ، عاشق این بچه بودن ، فرزندی که خدا در میانسالی به ایشون داده بود . این فرزند باعث شده بود تا مردم از گمراهی نجات پیدا کنن .
ادامه ی قصه و ماجرای تهمت های به امام رضا و همسر امام رضا ، باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.
در پناه حق یا علی مدد
تهمت به امام رایگان
🟢 ماجرای تلخ و ناراحت کننده تهمت فامیل های امام رضا(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی، براتون ماجرای به دنیا اومدن حضرت امام جواد الائمه رو گفتم و براتون تعریف کردم که دشمنهای امام رضا چه دروغهایی میگفتن، چه شایعههایی میکردن و چه حرفهایی میزدند تا اون پول های امام کاظم(ع) رو به امام رضا ندهند. اونها تمام تلاش شون رو کردن تا بگن امام رضا پدر نمیشه، پس امام نیست ؛ اما خدا بعد از چهل و هفت سال از عمر آقای من و شما، امام رضا، یک پسر بسیار بسیار دوستداشتنی به ایشون هدیه داد. یک پسری که اسمش رو محمد گذاشتن و لقبش جواد الائمه شد.
اما بچهها، حضرت جواد الائمه رنگ پوست شون سبزه و گندمگون بود. چرا؟ چون مادرشون اهل آفریقا بودند و رنگ پوست شون سبزه و گندمگون بود .
دشمن های امام رضا، که دیدن امام رضا(ع) بچهدار شدن و همه ی حرفهای قبلی شون دروغ از آب دراومده، تصمیم گرفتند تا دوباره شروع کنند به دروغ گفتن و تهمت زدن. اونها با پررویی تمام میگفتند: کی گفته این فرزند خود توست؟ ما که باور نمیکنیم. دروغ میگویی. او را از جایی آوردهای؟ او اصلاً شبیه تو نیست. رنگ پوستش را نگاه کن، اصلاً مثل تو نیست. دروغ نگو، علی بن موسی الرضا، بس است!
آخ آخ، الهی من فدای امام رضا(ع) بشم، چه تهمتهایی به ایشون میزدن!!
برای یک بابا سختترین حرف اینکه بگن این بچه ، بچه ی تو نیست. بگن پاره تنت بچه تو نیست. خیلی به یه بابا برمیخوره و ناراحت میشه؛ اونها این رو میگفتن و بعضی از فامیلهای امام رضا(ع) هم از روی جهل و نادانی این حرف رو تکرار میکردن و دل امام رضا جان ما رو میشکوندن.
بچهها، اونها آخر سر به امام رضا(ع) گفتند: اگر واقعاً فرزند شماست، اجازه بدهیدیک قیافهشناس بیاوریم؛ همان کسانیکه میفهمند این بچه، بچه ی کیست.
امام رضا گفتن: باشه، قبوله. اگر باور نمیکنید، این کار رو بکنید.
هرچند این کار خیلی برای امام رضا سخت بود، یه تهمت بزرگ به ایشون بود ،یک حرف خیلی توهینآمیز بود؛ اما امام رضا جان برای اینکه اینها رو هدایت کنن، قبول کردند.
خلاصه ، اونها رفتند و یکی از حرفهایترین قیافهشناسها رو آوردن. اونها به باغ امام رضا رفتند . امام رضا در باغ شون ، مشغول کشاورزی شدن.
اون قیافهشناس اومد و چهره ی جوادالائمه کوچولو رو با دقت نگاه کرد. بعد هم به چهره تک تک مردانی که اونجا بودن، فامیلهاشون، داداشهای امام رضا، نگاه کرد. به هر کی میرسید میگفت: نه، این بچه تو نیست.
به نفر بعدی میرسید، میگفت: نخیر، فرزند تو هم نیست.
بعد گفت: یه آقایی اونجا، کشاورزی میکند. بگید بیاد، ببینم.
وقتی امام رضا اومدن و ایشون رو دید، با صدای بلند گفت: خب، معلوم است دیگر، فرزند ایشان است! مشخص است. چرا شک کردهاید؟
امام رضا(ع) تا این حرف رو شنیدند، دوباره دل شون شاد شد و اون آدم بدها دوباره ناراحت شدند. اون قیافهشناسها، بعد از اینکه فهمیدن ماجرا چی بوده، همگی به سجده افتادند و با ناراحتی گفتن: وای بر شما ! این درخشانترین ستاره از وجود پیامبر و علی بن ابیطالب است. او قطعاً فرزند علی بن موسی الرضاست. چگونه چنین تهمتهایی میزنید؟
بعد هم رفتند...
اونها قبل از این نمیدونستن این بچه، بچه ی کیه؟ اما وقتی چهره ی و بدن امام رضا رو دیدن، فهمیدن که این بچه ، بچه ی خود خود امام رضاست و اونهاییکه این حرف رو زدن، فقط و فقط دروغ گفتن و شایعه درست کردن.
آره بچهها، امام رضا جان ما چشم شون دوباره روشن شد؛ البته امام رضا مطمئن بودن، میدونستن که این فرزند خودشونه، شکی نداشتن. میدونستن اونها دروغ میگن ؛ اما وقتی این قیافهشناسها گفتن، بقیه هم سر جاشون نشستن. اون کسانیکه تهمت میزدند، حرفهای زشت میزدن، حرفایی میزدند که دل خدا و پیامبر و امام رضا رو ناراحت میکرد، اونها هم سر جاشون نشستن .
امام رضا ، این پارهی تن شون، این کودک زیبای خودشون رو در آغوش گرفتن و غرق در بوسه کردن.آره، خب معلومه، امام جواد علیه السلام سند حقانیت امام رضا شده بودن ؛ البته نه اینکه بگم امام رضا بر حق نبودن ؛ بلکه امام جواد کاری کردن که امام رضا بر حق باشند. درستکه حق با امام رضا بود و ایشون امام واقعی بودند ؛ اما اون تهمتزنها، اون دروغگوها، با این حرف قیافهشناس ، رسوا و بیآبرو شدند.
بچهها، مامان و باباها، بگذارید یه کوچولو از تربیت امام رضا بگم، از روشی که امام رضا جان ما فرزندشون امام جواد رو تربیت کردند. یعنی چه جوری تربیت کردن؟
یک روز، یکی از یاران خیلی خوب و صمیمی امام رضا(ع) از شهر قم به مدینه اومده بود تا آقای خودش، حضرت علی بن موسی الرضا رو ببینه ؛ اما وقتی وارد خونه شد، دید که پسر چهار- پنج ساله امام رضا یعنی امام جواد علیه السلام، روی زمین نشستن و با چشمانی خیس از اشک به زمین نگاه میکنند و گاهی اوقات به زمین با ناراحتی مشت میزنند،.
این آقا تعجب کرد . پیش امام جواد رفت و کنار ایشون نشست. با خودش گفت: لابد کسی اذیتش کرده، کسی چیزی بهش گفته و او ناراحت شده است.
وقتی کنار امام جواد(ع) نشست، دید که ایشون با چشم های خیس از اشک دارن در مورد یه موضوعی با خودشون صحبت میکنن. اون آقا رو کرد به امام جواد و پرسید: فدایت بشوم، چه شده؟ چرا گریه میکنی؟ چه اتفاقی افتاده است؟ کسی تو را اذیت کرده؟
امام جواد(ع) ، نگاهی به اون آقا کردند و فرمودند: من گریه میکنم به خاطر مصیبتهایی که بر سر مادرم فاطمه زهرا(س)آوردند. هرگاه یاد آن ظلمهایی که در حق مادرم فاطمه زهرا کردند میافتم، اشکهایم جاری میشود.
بعد هم امام جواد(ع) به زمین مشت زدند و با جدیت و گریه فرمودند: به خدا قسم که آنهایی که مادرم را کشتند، از خاک بیرون میآورم وآنها را عذاب میکنم. به خدا قسم، من از آنها نمیگذرم. آنها مادرم فاطمه زهرا را اذیت کردند و کشتند.
آره، تربیت امام رضا اینطوری بود که امام جواد علیه السلام از دشمنان اهل بیت و از دشمنان امام علی و فاطمه زهرا، بیزار بودند، بدشون میاومد، از دست شون عصبانی بودند و با دوست های امام رضا و اهل بیت ، مهربونترین بودند.
تربیت درست یعنی همین. تربیت درست این نیست که آدم با هیچ کسی دشمن نباشه ؛ اتفاقاً باید مثل امام جواد(ع) با دشمنان حضرت زهرا(س)، با دشمنان اهل بیت، با دشمن های دین، با اونهایی که تلاش میکنند تا اهل بیت ما رو بکشن و ضعیف کنن، باید بجنگیم. باید از اونها بدمون بیاد و با اونهایی که دوست و یاراهل بیت هستند و برای اهل بیت کاری انجام میدهند، دوست باشیم. این روش تربیتی امام رضا جان ما بود.
ادامه ی قصه و ماجرای آخرین خداحافظیهای امام رضا(ع) و امام جواد(ع) باشه برای قسمت بعد ...
تا قسمت بعدی، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق، یا علی مدد
خداحافظی پدر و پسر رایگان
🟢 ماجرای غمانگیز از آخرین سفر حج امام رضا(ع) به همراه پسرشان
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای ، تهمت های زشت مردم به امام رضا(ع) و امام جواد(ع) رو گفتم و براتون تعریف کردم که اون مرد قیافه شناس ، وقتی چهره ی امام رضا و امام جواد رو دید ، با صدای بلند گفت که امام جواد علیه السلام قطعاً پسر امام رضا جان ما هستن؛
اما برخی همچنان دست بردار نبودند و حرف های دروغ و زشت و اشتباه خودشون رو تکرار می کردن ، امام رضا علیه السلام ، دیگه کاری با اون ها نداشتن ، چرا ؟ چون حجت رو تموم کرده بودن ، یعنی چی ؟! یعنی اون دلایل قانع کننده رو آورده بودن ، حالا هرکی می خواد قانع نشه ، نشه .
ما وظیفه مون اینکه دلایل قانع کننده رو بیاریم ، برخی هیچ وقت نمی خوان قانع بشن ، تو اگر از آسمون هم فرشته ها رو بیاری و اونها بهشون بگن، باز هم باور نمی کنن .
خلاصه که بعد از اینکه امام رضا جان ما، فرزندشون چهار- پنج سالش شده بود ، مأمون عباسی، این پادشاه زیرک و بدجنس ، اون نقشه شوم خودش رو ریخت .
چه نقشه ای ؟! نقشه این بود که امام رضا (ع) رو به زور پیش خودش به شهر مرو ، به کشور تاجیکستان بیاره و امام رضا (ع) رو از خونه و خانواده و فرزندان شون دور کنه .
خیلی از شیعیان پیش امام رضا می اومدن و با تعجب می پرسیدن : ای آقا، اگر که شما بروید یا زبانم لال شهید بشوید ، ما پیش چه کسی برویم ؟ چه کسی امام ماست ؟
امام رضا (ع) هم به فرزند چهار - پنج ساله خودشون یعنی امام جواد الائمه اشاره می کردن شیعیان که این رو می شنیدن خیلی تعجب می کردن !!
آخه همیشه امام ها ، انسان های بزرگی بودن یا از جوونی به امامت می رسیدن و یا از میانسالی ؛ هیچ وقت یک امام،کودک یا نوجوان نبود ؛ اما امام رضای ما می فرمودن : مگر در قرآن نخوانده اید که خداوند متعال عیسی بن مریم را در سنی کم به پیامبری برگزید ، آیا این آیات را نخوانده اید یا باور ندارید ؟
یاران امام رضا(ع) وقتی این رو می شنیدن قبول می کردن و قانع می شدن و دیگه اعتراض نمی کردن؛ البته اون یارانی که خیلی خوب بودند ، اون یارانی که ایمان واقعی به امام داشتن ، اونهایی که مطمئن بودن امام هیچ وقت بهشون دروغ نمیگه ، اونهایی که از ته ته دل شون امام رو قبول داشتن..
بچه ها ، هنوز امام جواد ما پنج - شش سال شون بیشتر نبود که دیگه باید امام رضا جان ما ، از مدینه به سرزمین مرو می رفتن .
این پدر ، پسر عزیز و دردانه خودش رو تنها می گذاشت و می رفت؛ برای همین حضرت امام رضا(ع) تصمیم گرفتن برای آخرین بار به همراه فرزندشون امام جواد علیه السلام به دیدار خانه ی خدا ، مکه برن تا اعمال حج رو انجام بدن .
امام رضا(ع) و فرزندشون و خادم شون به مکه رفتن ، همین طور که امام رضا جان مشغول انجام اعمال حج بودن ، خادم امام رضا اومد تا حضرت جواد الائمه رو ببره و ایشون رو اون طرف توی سایه بشونه؛ اما دید امام جواد(ع) روی زمین نشستن و با چشم های خیس از اشک دارن به زمین نگاه می کنن و هیچی نمیگن.
خادم، پیش امام جواد(ع) اومد و گفت : سرورم برخیزید ، برخیزید برویم . پدرتان زیارتشان را کرده اند و می خواهیم برویم .
این خادم هر کاری کردند ؛ امام جواد(ع) بلند نشدن ، بعد هم آقای من و شما امام جواد ائمه فرمودن : چگونه برخیزم در حالیکه پدرم با خانه خدا چنان وداع کرد که گویا دیگر نمیخواهد به اینجا بازگردد.
وای وای بچه ها، خوندید امام جواد چی گفتن ، از نوع زیارت کردن و وداع کردن امام رضا با خونه ی خدا فهمیدن که این آخرین دیدار امام رضا با مکه است ، این آخرین باریه که امام به حج میاد و برای همین هم امام جواد علیه السلام دلشون پر از غم و غصه شده بود .
امام رضا (ع) پیش جواد الائمه اومدن و ایشون رو بغل کردن و بوسیدن و پدر و پسری چند دقیقه ای توی بغل هم گریه کردن . امام رضا (ع)خودشون می دونستن که قراره به سفری برن که دیگه برگشت نداره و امام جواد(ع) هم این رو متوجه شده بودن.
من نمی دونم توی دل امام رضا و امام جواد چی می گذشت ؛ قطعاً خیلی غصه می خوردن و ناراحت بودن ، قطعاً خیلی براشون سخت بود که همدیگه رو رها کنن و برن ..
امام رضا (ع) مطمئن بودن که در این سفر کشته می شن و به شهادت می رسن ، برای همین نمی خواستن خانواده شون رو با خودشون ببرند . مدینه جای امنی برای خانواده بود ؛ اما مرو جای امنی نبود . امام رضا باید پسر عزیز دردانه خودشون ، پاره تن شون ، نور چشم شون جواد الائمه رو می گذاشتن و به یک راه دور دور می رفتن ؛ اما چیکار می شد کرد ، این دستور مأمون بود.
امام رضا(ع)، اگر از دستور مأمون سرپیچی می کردن وهمراه اونها نمی رفتند . مأموران مأمون اجازه پیدا می کردن به خونه ی امام رضا حمله کنن.
بچه ها ، فکر نکنین اونها آدم های مهربونی بودن ؛ اونها خیلی زورگو بودن ، اگر به حرف شون گوش نمی دادی ، به خونت حمله می کردن ، از طرف دیگه اگر امام رضا به حرف مأمون گوش نمی دادن ، جان شیعیان هم به خطر می افتاد ، برای همین امام رضای ما آخر سر با یه شرایطی قبول کردن تا به این سفر اجباری برن و قبل از رفتن با فرزند کوچک خودشون وداع کردن ...
چه وداع جانسوز و گریه داری !!!
درست شبیه اون موقعی که حضرت علی اکبر(ع) می خواستن به میدان جنگ برن و اومدن تا برای آخرین بار با پدرشون امام حسین(ع) وداع و خداحافظی کنن ...
در پناه حق ، یا علی مدد
نامه به جواد الائمه رایگان
🟢 ماجرای نامه مهم و تاریخی امام رضا به فرزندشون جوادالائمه(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون از خداحافظی تلخ و ناراحتکننده امامرضا(ع) با فرزند شون امامجواد(ع) گفتم و تعریف کردم که به خواست مأمون، امامرضا(ع) مجبور شدند یک سفر اجباری به سرزمین مرو بروند و از مدینه دور بشوند. این دوری، هم برای امامجواد (ع) و هم برای خود امامرضا(ع) خیلی سخت بود.
اما بچهها، حالا فصلِ یک امتحان بزرگ و مهمِ دیگه برای شیعیان فرا رسیده بود. امتحان چی؟! امتحانِ اینکه وقتی دست شون به امام نمیرسه، باید چیکار کنند؟ آخه شیعیان باور نمیکردند که میشه پیش یه کودک رفت و سوالهای دینی رو ازش پرسید! فکر میکردند امام حتماً باید بزرگ باشه، ریش و سبیل داشته باشه و قد و هیکلش بزرگ باشه؛ اما امامرضا(ع) داشتند کمکم شیعیان رو آماده میکردند تا یک امامِ کودک را بپذیرند. چی! مگه میشه؟! بله...
یک روز یکی از یاران واقعی امامرضا(ع) پیش ایشون اومد و سوال کرد: آقا جان، وقتی ما به شما دسترسی نداریم و سوالامون میمونه، چیکار باید بکنیم؟
امامرضا(ع)فرموده بودند: هرگاه سوالی داشتید، از پسرم محمد بن علی، جوادالائمه بپرسید.
اون فرد اعتراض کرده بود و گفته بود: آقا جان، اون که هنوز یه کودک خردسال است؟
امامرضا(ع) از دستش ناراحت شدند، یک نگاه جدی بهش کردند و فرمودند: مگر قرآن نخواندهای؟! مگر در قرآن ندیدهای آیهای که خداوند به عیسیبنمریم در دوران کودکی پیامبری داد؟ مگر آیات قرآن را باور نداری؟
وقتی یار امامرضا(ع) این رو شنید، دیگه هیچی نگفت.
آره بچهها، توی قرآن خداوند میگه ما حضرت عیسی رو وقتی پیامبر کردیم که یه نوزاد تازه درگهواره بود و از همون موقع پیامبر خدا بود. امامجواد ما هم که دیگه چهار- پنج سال شون بود؛ اما حق به شیعیان بدید ؛ خودمونیم، یه کوچولو سخته !!
آدم امامش یه کودک چهار- پنج ساله باشه و بره سختترین سوالاش رو از اون بپرسه. کارِ سخت و عجیبه! ؛ اما شیعیان قرار بود این امتحان سخت رو پس بدن. امتحانهای خدا اینطوریه؛ گاهی خدا آدم رو با یه چیزهایی امتحان میکنه تا ببینه ...
آیا ما واقعاً بنده خدا هستیم یا نه؟!
آیا واقعاً به حرفش گوش میدیم یا نه ؟!
خدا گاهی اینجوری امتحان میگیره تا بندههای واقعی، سربازهای راه دین و طرفدارهای اهلبیت رو از آدم های دروغگو جدا کنه و حالا این یکی از مهمترین امتحانات شیعیان بود.
امامرضا(ع) یه جای خیلی دور رفته بودند. شیعیان دیگه به راحتی به ایشون دسترسی نداشتند. نمیتوانستند ایشون را ببینند. از طرف دیگه، هر روز احتمال داشت مأمونِ عباسی نامرد یه بلا سر امامرضا(ع) بیاره و ایشون هیچ فرزند پسر دیگهای جز امامجواد(ع) نداشتند. برای همین شیعیان باید کمکم عادت میکردند که امامتِ یک کودک رو بپذیرند و این خیلی امتحان سختی بود.
امام رضای ما، از همون راه دورِ در مرو، همیشه مراقب امامجواد(ع) بودند یعنی مراقب بودند مبادا امامجواد(ع) یه کوچولو کار اشتباهی بکنند یا تصمیم اشتباهی بگیرند. نه اینکه گناه کنن ها ! نه! یعنی بین کارِ خوب و خوبتر، بهترین رو انتخاب کنند. امام رضا(ع) خیلی مراقب بودند.
یک روز به امام رضا(ع) خبر رسید که خادمهای خونه، امامجواد(ع) رو از در پشتی داخل میبرند. اون زمان خونه ها چند تا در داشت. یک در از پشت خونه بود یعنی از جایی بود که مردم نمی دونستند و معمولا مردم از در اصلی می اومدند . خونه های ما رو نگاه نکنید همش یه در داره. همین الان هم توی خیلی از روستاها خونه ها دو تا در داره! یک در اصلی و یک در پشتی.
خادم های امام رضا، امام جواد(ع) رو از در پشتی می بردند تا فقرا و نیازمندها پیش ایشون نیایند و طلب پول نکنند چون امامجواد هر کی ازشون چیزی میخواست، بهش میبخشیدند.
وقتی این خبر به امامرضا(ع) رسید، آقاجان مون قلم و کاغذ برداشتند و یک نامه مهم به امام جوادالائمه نوشتند. توی نامه فرمودند:
«« به من خبر رسیده است که خدمتکاران تو را از درب کوچک بیرون میبرند. آنها خسیس هستند و نمیخواهند خیری از تو به کسی برسد. ای پسرم، به حقی که بر گردنت دارم، از تو میخواهم که فقط از درب بزرگ و اصلی خانه رفتوآمد کنی. هرگاه از خانه بیرون رفتی، سکههای طلا و نقره همراه خودت ببر تا اگر کسی چیزی خواست به او بدهی. اگر عموهایت چیزی خواستند کمتر از پنجاه دینار به آنها نده و اگر عمههایت پولی خواستند، کمتر از بیست و پنج دینار به آنها نبخش.»»
آره بچهها! امامرضای ما مراقب بودند تا فرزندشون اهل جود و کرم باشند. میدونید که جواد یعنی چی؟ جواد یعنی کسی که خیلی به دیگران میبخشد. هر کسی، هرچیزی از او بخواد، بهش می ده وامامجوادِ ما اینطوری بودند. اهل جود و کرم و بخشش بودند.
این ویژگی، نتیجهی تربیتِ امامرضا(ع) بود. ایشون طوری فرزندشون رو تربیت کردند که «جواد» باشند؛ یعنی بسیار بسیار بخشنده ...
آخرین وداع پدر پسر رایگان
🟢 ماجرای غمانگیز مسموم کردن امام رضا(ع) توسط مأمون عباسی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
امتحان امام جواد الائمه رایگان
🟢 ماجرای سفر شیعیان معروف به مدینه، برای شناخت امام جواد(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
موارد مرتبط
حضرت محمد(ص) از هجرت تا شهادت
قصه زندگی حضرت عبدالعظیم حسنی
شهید بابک نوری
قصه زندگی شهید فهمیده
قصه زندگی شهید محسن فخری زاده
قصه زندگی حاج قاسم سلیمانی
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران خانه نشینی)
بچه ها آیا تا حالا داستان سقیفه رو شنیدین؟!
آیا خبر دارین بعد از پیامبر چه ظلمی در حق امام علی(ع) شد؟
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
قیمت

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.