مینی دوره«تربیت قهرمانپرور»
مسیر نوینِ تربیت فرزندانِ ترازِ مکتب اهلبیت (ع)
🎯 اهداف دوره:
- معرفی توحید به شیوهای صحیح و ملموس
- تربیت فرزندان با الگوگیری از قرآن و اهلبیت
- آشنایی با روش تربیتی قهرمانها (شهدا و علما)
📢 نکته بسیار مهم: زمانبندی دسترسی
محتوای آموزشی این دوره، دقیقاً در «روز اولِ هر ماه» برای دانشپذیرانی که فرآیند ثبتنام خود را تکمیل کردهاند، فعال و قابل مشاهده خواهد بود.
محتوای آموزش
تربیت توحیدی تربیت قهرمان پرور
انحراف تربیت های ما سخنرانی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و عرض ادب خدمت همه پدر و مادرهای بزرگوار و دغدغهمندی که صدای بنده را میشنوند.
بنده علی ظهریان هستم، معروف به «راوی قهرمانها».
خب، قصه این دوره از آنجایی شروع شد که من، بهعنوان یک فعال فرهنگی و تربیتی، خیلی اوقات پای دردِ دلها و در واقع مشورت دادن به پدر و مادرها مینشستم؛ پدر و مادرهایی که یا بچه دبستانی داشتند، یا نوجوان و دبیرستانی.
عمده این والدین از دو مسئله گلایه داشتند؛ یعنی
یک امر رایج بود:
اول اینکه میگفتند: «آقا، چرا اینقدر بچههای ما تنبل، از زیر کار دررو و بیحوصلهاند و اصلاً یکجوریاند که نمیشود روی هیکلشان حساب کرد؟ چرا اینجوری شدهاند؟»
و یک عده از خانوادههای مذهبیتر هم گلایه داشتند که: «آقا، چرا بچههای ما اهل عمل به دستورات دین و ارزشهای دینی نیستند؟ مثلاً نماز نمیخوانند، یا دخترخانمهایمان به سن حجاب میرسند، ولی حجاب را رعایت نمیکنند.»
خب، در پاسخ به این سؤال، من خیلی مطالعه کردم؛ نظرات افراد مختلفی را دیدم، خیلی بررسی کردم و اساتید مختلفی را که در حوزه تربیت نظر داده بودند، حرفهایی زده بودند و نکتههایی گفته بودند، بررسی کردم.
این حرفها عمدتاً خوب بودند، اما کار را راه
نمیانداختند و گره را باز نمیکردند. حرفهای خیلی خوبی بودند، اما گرهگشای این مشکل نبودند. میدیدم و واقعاً حس میکردم که یک جای خالی وجود دارد.
البته بگذریم که برخی اصلاً صورت مسئله را پاک میکنند. مثلاً میگویند: «آقا، این نسل اینجوریاند؛ باید با آنها مدارا کنید. اصلاً مدلشان این است؛ اصلاً نباید سخت بگیرید.» یا مثلاً میگویند: «چه عجلهای دارید که حالا نماز بخوانند؟»
خب، اینها در واقع صورت مسئله را پاک میکنند؛ در حالی که این واقعاً یک مشکل است.
اینطوری شد که به فکر افتادم: «آقا، چرا اینجوری شده؟» چرا مثلاً نگاه میکنی به یک نسل و میبینی اینها کلی کار کردند، کلی زحمت کشیدند، کلی تلاش کردند؛ بالاخره بچههایی بودند که خیلی از کارهای خانه و پدر و مادرها با آنها بود؛ اما حالا بچههای خودشان از زیر کار در میروند، نماز
نمیخوانند و حجاب را رعایت نمیکنند. یعنی باید حتماً مجبورشان کنی تا کاری را انجام بدهند.
و این یک مشکل خیلی بزرگ است.
از طرف دیگر، من نگاهی انداختم به مباحث تربیتی کشورمان. بهجز عده خیلی محدودی، عموم کسانی که تربیت را به مامان و باباها یاد میدهند و دورهها و کلاسهای تربیتی میگذارند، ثمره و نتیجه حرفشان تربیت یکسری بچه خوب و حرفگوشکن است؛ یعنی دنبال این هستند که بچه خوب و حرفگوشکن تربیت کنند، نه بچه قوی.
آره، من دقیقاً مشکل را همینجا شناسایی کردم: ما در تربیتمان دنبال ساختن انسانهای معمولی و خوب هستیم.
خب، طبیعی است که وقتی یک بچه یا یک انسان بناست یک زندگی معمولی، مثلاً کارمندی، داشته باشد، نیازی ندارد که از سن کم مسئولیت روی
دوشش بیاید. اصلاً نیازی نیست آنقدر دیندار باشد و نماز بخواند؛ دارد زندگیاش را پیش میبرد دیگر. خوب بودن و معمولی بودن، همینجوری هم درست است دیگر.
متوجه منظورم شدید؟
وقتی ما یک افق بلند به بچههایمان نشان نمیدهیم و یک قله را به او نشان نمیدهیم، بلکه میگوییم: «آقا، تو قرار است همین دامنهها، همین تپههای پایینِ پایین زندگی کنی»، خب خیلی از کارها برای بچه معنا ندارد.
یعنی آقا، منِ بچه دهساله برای چه باید کلی مسئولیت بپذیرم؟ خب، فقط باید زورش کنی؛ چرا؟ چون او فقط میخواهد بخورد، بخوابد و یک زندگی معمولی داشته باشد.
این سبک تربیتی با آن زندگی معمولی و خوشگذرانیای که بچهها دارند، نمیخواند؛ به
همین حساب است که دچار چالش میشویم.
از طرف دیگر، کار و زندگی من چیزی بیشتر از چهار، پنج سال است که مطالعه و پژوهش درباره زندگی قهرمانها بوده است؛ یعنی آنهایی که قلهاند، آنهایی که به اوج رسیدهاند، آنهایی که انسانهای ایدهآلاند.
وقتی زندگی اینها را میخواندم و پژوهش میکردم، یک عنصر در همهشان مشترک و پررنگ بود: عنصر «قوی بودن» و استفاده کردن از این قدرت در راه حق، در راه درست و در راه خوب.
قهرمانهای ما آدمهای معمولی نبودند. اگر آدم معمولی باشند، دیگر قهرمان حساب نمیشوند. قهرمانهای ما آدمهایی فراتر از آدمهای معمولی بودند؛ آدمهای قله بودند، آدمهای اوج بودند.
خب، وقتی شما چنین آدمی را میبینی و نوجوانیاش را نگاه میکنی، میبینی اتفاقاً
نوجوانی اینها پر از بارهایی است که روی دوششان بوده است؛ هرکسی بهنوعی.
مثلاً سید ابراهیم رئیسی در کودکی، فکر میکنم در پنج یا ششسالگی، پدرش را از دست میدهد و از همان سنوسال مجبور میشود در تأمین مخارج خانه نقش داشته باشد. حاج قاسم سلیمانی هم از سیزدهسالگی مجبور میشود به کرمان برود، کار کند و قرض پدرش را بدهد.
به هر کدام از اینها نگاه میکنی، میبینی خدا از همان سن یک بار جدی روی دوششان گذاشته است. اگر هم خدا این بار را نگذاشته، پدر و مادرها گذاشتهاند. خیلی از اینها پدر و مادر داشتند و شرایطشان عادی بود، اما مسئولیتهای زیادی با آنها بود.
اصلاً کمترین مسئولیت این بچهها این بود که باید مراقب خواهر و برادرهای کوچکترشان میبودند.
این باری که روی دوش اینها بود و این فشاری که به آنها میآمد، آنها را در بزرگسالی به این نقطه رساند. و این نقطه، دقیقاً همان محل مشکل است؛ همان جایی که ما داریم اشتباه میکنیم.
یعنی ما والدین یک انحراف تربیتی خیلی مهم داریم؛ انحرافی که نهتنها باعث نماز نخواندن و تنبلی و اینها میشود، بلکه در بزرگسالی، وقتی جوان شوند، ممکن است باعث طلاقشان شود، باعث بیکاریشان شود، باعث ـ دور از جان بچههایتان ـ اعتیادشان شود و هزاران مشکل دیگر برایشان ایجاد کند.
مشکلاتی که امروز خیلی از جوانها با آن دستوپنجه نرم میکنند، حاصل یک نوع تربیت است؛ تربیتی که میخواهد بچه خوب تربیت کند، بچه مثبت تربیت کند، بچههای معمولیِ مثبت تربیت کند؛ اینجوری بگویم: «کارمندهای خوب» تربیت کند.
وقتی میخواهی اینجوری تربیت کنی، خیلی از کارها دیگر معنا ندارد؛ چرا؟ چون بچه میگوید: «آقا، من با همین دستفرمانی که الان دارم، درسم را میخوانم، نمرههایم هم خوب است، کنکور هم میدهم؛ انشاءالله میروم یک دانشگاه خوب. نشد، یک دانشگاه آزاد میروم، بابا پولش را میدهد. بعد هم یک مدرکی میگیرم، یک شغلی پیدا میکنم، کارمند یک جایی میشوم، یک حقوق خوب میگیرم و یک زندگی راه میاندازم.»
خب، از دل این زندگی و این دستفرمان برای زندگی، بندگی خدا درنمیآید؛ از دلش نماز درنمیآید. چون هیچ جای این زندگی دنبال یک پرش نیست که به خدا نیاز پیدا کند؛ حتی هیچ جا احساس فقر و نیاز هم ندارد.
این بچه طبیعتاً میگوید: «برای چه نماز بخوانم، وقتی هیچ نیازی به خدا ندارم؟ وقتی هیچ تشنگی ندارم، چرا آب بخورم؟»
و دقیقاً تربیت قهرمانها ـ یعنی تربیت قهرمانپرور ـ نقطه مقابل این نوع تربیت است؛ یعنی از بچگی، از کودکی و از نوجوانی، بار سنگین روی دوششان بوده و کارهای فراوانی داشتهاند که باید انجام میدادند. اصلاً نمیتوانستند از زیر مسئولیت شانه خالی کنند؛ امکان نداشت، نمیشد.
مثلاً ابراهیم هادی در کودکی پدرش را از دست میدهد و باید خرج خانه را تأمین کند؛ از همان سن باید کار کند. برای همین است که ابراهیم هادی چنین انسان بزرگی میشود.
آقا، آن بچهای که قرار است در بزرگسالی یک مسئولیت بزرگ روی دوشش بگذاریم و یک مسئولیت مهم به او بدهیم، باید در کودکی و نوجوانی زیر بار مسئولیتهای کوچکترِ خانه و خانواده و اینها برود.
از طرف دیگر، ما باید در آموزشهای دینیمان هم به بچهها احساس قدرت بدهیم؛ باید این حس را به
آنها بدهیم که: «تو را میخواهم قوی کنم، تو را میخواهم بالا ببرم، تو را میخواهم یک قهرمان کنم.»
اگر دستفرمان ما در آموزش معارف دینی به بچهها این نباشد، نتیجهاش این میشود که یا با بیحوصلگی انجام میدهند، یا یک روز انجام میدهند و یک روز انجام نمیدهند؛ چون نیاز ندارند، نیاز ندارند.
آدمیزاد اینجوری است؛ تا به یک چیزی نیاز پیدا نکند، انجامش نمیدهد. معمولاً آدمها اینجوریاند. وقتی من به خدا نیاز ندارم، وقتی به معارف دین نیاز ندارم، خب برای چه بروم سراغش؟
و من بهطور خیلی جدی معتقدم که اتفاقاً معارف دین ما، دستورات دین ما و برنامه دین ما آمده تا از ما یک انسان قوی بسازد.
حالا وقتی میگویم «قوی»، فکر نکنید صرفاً
منظورم قدرت بدنی است؛ قطعاً متوجه میشوید که منظورم قدرت روح است. دین میخواهد از ما انسانهای قوی بسازد؛ انسانهایی که در کارشان شکست ندارند، انسانهایی که قهرماناند.
به گمانم، اولین منزلِ این معارف دینی هم توحید است؛ یعنی ما باید توحید را آنچنانی که خود خدا در قرآن گفته و اهلبیت علیهمالسلام به ما یاد دادهاند، به بچههایمان منتقل کنیم.
اگر بچههایمان موحد شوند، قوی میشوند. اگر توحید وارد زندگی بچههایمان شود، شکست نمیخورند؛ همیشه پیروزند، غصه نمیخورند و ترس ندارند. اینها انسانهای قویاند.
انسان قوی چه کسی است؟ انسانی که از هیچچیز نمیترسد؛ انسانی که چیزی او را از پا درنمیآورد؛ انسانی که در مسیر پیش رفتن بهسوی قله متوقف نمیشود. اگر هم متوقف شود، صرفاً یک استراحت کوتاه است تا بتواند پرقدرتتر حرکت کند.
اینجوری نیست که عقبگرد کند.
این، انسان قوی است.
اما آدمی که وسط راه قله مدام آهوناله میکند و بعد هم برمیگردد و پایین میآید، شما هیچوقت به او آدم قوی نمیگویید.
ما اگر میخواهیم بچههای قوی داشته باشیم، باید موحد شوند؛ باید زندگیشان با خدا و توحید گره بخورد و باید بفهمند که ما نیاز مطلق به خدا داریم. اصلاً همهچیز ما خداست و اگر خدا نباشد، ما هیچیم.
اگر اینطور شود، بچه ما فقط نماز نمیخواند؛ بلکه اقامه نماز میکند. بچه ما در همهجا اطاعت از خدا میکند و به دین حقیقی دست پیدا میکند؛ وقتی به این فهم برسد.
و یکی از شرطهای لازم برای اینکه بچههای ما به
این درجه از درک و فهم برسند، این است که پدر و مادرها خودشان توحید را درستوحسابی بفهمند؛ توحید را آنچنانی که قرآن و اهلبیت علیهمالسلام گفتهاند، یاد بگیرند.
نه اینکه صرفاً بتوانند خدا را اثبات کنند و بگویند: «آقا، خدا هست.» نه اینکه خدا صرفاً یک باور کلی در ذهنشان باشد. نه؛ باید خدا در جایجای زندگی من باشد؛ باید اکسیژن و هوای خانه من باشد.
خب، حالا اینکه چطوری این کارها را بکنیم و با چه روشهایی پیش برویم، دیگر بماند برای جلسه بعد. من بنا ندارم صوتهایمان از ده دقیقه بیشتر شود؛ میخواهیم مختصر و مفید باشد.
جلسه بعد، انشاءالله کمی بیشتر در این مورد توضیح میدهیم.
تا جلسه بعد، همه شما را به خدای بزرگ میسپارم.
در پناه حق؛ یا علی مدد.
آزمون درس اول آزمون
آزمون درس اول
چیکار کنیم قوی بشه؟
آزمون درس دومآزمون
تربیت توحیدی
آزمون درس سومآزمون
تکنیک های قدرتمندی
آزمون درس چهارمآزمون
چرا تربیت قهرمانپرور؟
آزمون درس پنجمآزمون
محصولات مرتبط
«دوره تربیت با قصه»
دوره قصه گویی حرفه ای | ویژه کودکان
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات
یک تیکت پشتیبانی ارسال کنید یا گفتگوهای قبلی خود را بررسی کنید.
قیمت

نظرات
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.