امام حسین (ع)
بیعت نکردن رایگان
🟢ماجرای بیعت گرفتن اجباری حاکم مدینه از امام حسین(ع)
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچ کس نبود.
بچه ها من از امروز میخوام براتون قصه زندگی امام سوم ما شیعیان یعنی امام حسین علیه السالم
رو تعریف کنم .می خوام بهتون بگم که چه اتفاقاتی توی زندگی آقامون افتاد و آقای ما چه کارهایی انجام
دادند.
البته یه نکته خیلی مهم؛ من قسمت خیلی زیادی از زندگی امام حسین رو قبال گفتم .کجا؟ تو
زندگی امام حسن .امام حسن و امام حسین ،دو تا داداش هم سن و سال بودند .هر اتفاقی که برای امام
حسن می افتاد ،امام حسین هم بودند .برای همین قصه زندگی امام حسین باشه برای بعد از شهادت امام
حسن ،یعنی از دوره امامت امام حسین .آمادهاید قصه رو شروع کنیم؟ پس برو که رفتیم.
****
قصه از اونجایی شروع میشه که در سال ۶۰هجری یک اتفاق بسیار بسیار مهم افتاد که سرنوشت
زندگی امام حسین رو تغییر داد .چه اتفاقی افتاد؟ چی شد؟ اتفاق این بود که معاویه دشمن امام حسن و
امام حسین از دنیا رفت .معاویه مرد و رفت به طرف جهنم.
امام حسین علیه السالم ۱۰ ،سال در زمان معاویه زندگی کرده بودند و امام بودند .یعنی امام حسین
در دوران معاویه امام بودند و رهبر شیعیان بودند ،امام مثل برادرشون امام حسن مجتبی با معاویه
نجنگیدند .با معاویه صلح کرده بودند ،یک قرارداد صلح نامهای که امام حسن نوشته بودند .توی زندگی
امام حسن ماجراش رو کامل تعریف کردم .امام حسین به اون قرارداد پایبند بودند و با معاویه وارد جنگ
نشدند که نشدند.
اما به محض اینکه خبر رسید معاویه از دنیا رفته ،یزید پسر معاویه جانشین باباش شد .یزید خیلی از
باباش بدتر بود .معاویه هر چقدر هم که آدم بدی بود اما از مردم مخفی میکرد ،اگه کار بدی میخواست
انجام بده یواشکی انجام می داد ،یه جوری که بقیه نبینند.
اما یزید اصال این طوری نبود ،یزید رسما میمون بازی میکرد .فکر کنید! رهبر یک جامعه ،پادشاه
یک کشور دائم با یک میمون بازی کنه .یزید یه چیزایی می خورد که عقلش رو میپروند ،یزید یک
بیعقل به تمام معنا بود .یزید یک آدم خیلی ظالم بود .آدمکش بود ،اصال آدمها براش مهم نبودند.
یزید مثل باباش فریبکار هم نبود ،یعنی روی رو بود ،همون آدم بدی که بود همون رو نشون می داد.
اما معاویه اینطوری نبود .معاویه ظاهر کار رو رعایت می کرد .حاال یزید شده بود جانشین باباش.
اگه یادتون باشه تو زندگی امام حسن تعریف کردم که توی اون صلحی که امام حسن با معاویه
کردند ،اون صلح اجباری ،یکی از مفاد امام حسن این بود که معاویه بعد از خودش کسی رو جانشین
نزاره .بعد از معاویه ،امام حسن و امام حسین جانشین بشند .اما معاویه تمام اون قرارداد رو زیر پا گذاشت
و اصال رعایت نکرد .اصال گوش نداد و حاال پسر نادان خودش یعنی یزید رو جانشین خودش کرده بود.
حاال این یزید میدونست چند نفری هستند که اصال قبولش ندارند ،یعنی باهاش بیعت نمی کنند .از
مهمترین اون اشخاص کسی نبود جز حسین بن علی ،امام ما شیعیان.
یزید یک نامه نوشت برای حاکم مدینه ،برای اون کسی که مسئول شهر مدینه بود .توی اون نامه
نوشت:
" پدرم معاویه ابن ابوسفیان ،به رحمت خدا رفته است و من جانشین او شده ام .به محض این که
نامه من به دستت رسید از چند نفر بیعت بگیرید .از مهمترین آن اشخاص کسی نیست جز حسین بن
علی .از او هر طور که شده بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد او را بکش .به او رحم نکن"
وای وای وای ،دیدید بچهها ،این یزید بی رحم میگه اگه امام حسین باهاش بیعت نکردند -بیعت
کردن مثل رأی دادن میمونه -اگر امام حسین باهاش بیعت نکردند یا بهش رأی ندادند ،امام حسین رو
بکشند .خیلی آدم باید بدجنس باشه.
****
حاکم مدینه هم تا این نامه به دستش رسید ،یک نفر رو فرستاد سراغ امام حسین .به نظرتون آقای
ما کجا بودند؟ بله امام حسین توی مسجد داشتند نماز میخوندند .آخه امام حسین خیلی نماز خوندن رو
دوست داشتند .صحبت کردن با خدا رو از همه کارهای دنیا بیشتر دوست داشتند.
اون مأمور یزید اومد و اومد تا رسید به مسجد پیامبر ،رسید اونجا و با بیادبی به امام حسین گفت:
" ای حسین بن علی ،همین لحظه آماده باش که فرماندار مدینه جناب ولید بن عتبه میخواهدشما را ببیند .سریع باش به نزد ایشان بیا"
امام حسین که این رو شنیدند فهمیدند موضوع از چه قراره ،آخه اون زمان خبرگزاری که نبود سریع
اعالم کنند ،تلویزیون که نبود .تا یک خبر می خواست برسه خیلی طول میکشید .اما امام حسین از اونجا
که علم غیب داشتند ،اخبار رو از آسمون بهشون میدادند ،رو کردند به دوستانشون و گفتند:
" معاویه از دنیا رفته ،معاویه رفت به طرف جهنم ،حاال اینها میخواهند از من برای یزید بیعتبگیرند .میخواهند من بیام و قبول کنم یزید رهبرمون باشه ،اما مثل من حسین هرگز با مثل یزید بیعت
نمیکنه"
بچه ها ،امام حسین این رو گفتند و بعد هم به همراه سی ،چهل نفر از جوونهای قوی و تنومند
بنیهاشم ،مثل ابالفضل عباس ،علی اکبر ،جوونهای بزرگ بنی هاشم رفتند به طرف کاخ حاکم مدینه.
رفتند اونجا تا ببینند چی کار داره .هر چند که امام حسین میدونستند.
امام حسین علیه السالم به همراه اون یارانشان ،اون فامیلهاشون رفتند و وارد کاخ شدند .اما
مأمورهای ولید بن عتبه اجازه ندادند یاران امام حسین وارد بشند.
امام حسین هم بهشون گفتند اشکال نداره ،همین جا دم در وایستید ،اگه اتفاقی بیافته من صداتون
میکنم که بیایید داخل .اونها هم که در رأسشون حضرت ابالفضل عباس و مسلم بن عقیل بود ،اونجا
وایستادند تا امام حسین برند داخل کاخ ،برند ببینند اون پادشاه بدجنس شهر مدینه چیکارشون داره.
****
امام حسین رفتند که اون پادشاه به احترام امام حسین از جاش بلند شد .آره خب ،آدمهای بدی
بودند ولی امام حسین ما اینقدر ابهت داشتند ،اینقدر زیبا و نورانی بودند که نمیشد سرجاشون بشینند .از
جاش بلند شد .ماجرای نامه یزید رو به امام حسین گفت .خبر از دنیا رفتن معاویه رو هم گفت و بعد هم با
پررویی تمام به امام حسین گفت:
" ای حسین بن علی ،یزید بن معاویه میخواهد با شما بیعت کند همین لحظه ،همین جا به جاییزید با من بیعت کنید .من این خبر را به او میگویم"
امام حسن به او گفتند این مساله رو نمی شه یک شبه تصمیم گرفت .من برم بعدا خبرت می کنم.
اگر هم بخواهم بیعت کنم ،تو اینجا که به درد نمیخوره ،توی میدون اصلی شهر ،همه مردم ببینند .بیعت
مخفیانه که به درد نمیخوره ،همه باید ببینند که من با یزید بیعت کردم یا نه.
حاکم مدینه که این رو شنید جرأت نکرد چیزی بگه ،گفت باشه برید خونهاتون .اما یک یاری داشت
که این یارش خیلی آدم بدی بود ،خیلی .اصال من هرچقدر بگم کم گفتم .اسم اون یار مراوان ابن حکم بود.
همون کسی که تو جنگ جمل با امام علی جنگید .همون کسی که دشمن درجه یک اهل بیت بود.
مروان ابن حکم تا فهمید امام حسین میخواهند برند ،با ناراحتی به ولید بن عتبه ،فرماندار شهر
مدینه گفت:
" ولید! چرا میخواهی بگذاری حسین برود .مگر یزید نگفت اگر حسین بیعت نکرد گردنش را بزنو او را بکش .زود باش حسین را بکش".
آخ ،آخ ،آخ بچهها این رو گفت ،بال گفت .امام حسین ما برگشتند یک نگاه جدی کردند ،اخم کردند،
بعد محکم یقه مروان را گرفتند و از روی زمین بلندش کردند .آره خب ،امام حسین ما خیلی قوی بودند،
زورگویی نمیکردند اما هیچ وقت حرف زور رو نمیپذیرفتند .این مروان میخواست حرف زور بزنه .امام
حسین یقه مروان رو گرفتند و بلند کردند و با جدیت گفتند:
" تو میخواهی مرا بکشی؟ تو میتونی این کار رو بکنی؟ تو جرأت این کار رو نداری .مثل منحسین هرگز با مثل یزید بیعت نمیکنه .من پسر فاطمه زهرا هستم .من پسر علی ابن ابیطالبم .هرگز با یزید
بیعت نمیکنم .خانه ما محل رفت و آمد فرشتههای خداست .یزید آدم ظالمی است .آدم بد و گناهکاری
است .من او را قبول ندارم".
بعد هم امام حسین مروان را که باال بود انداخت اون طرف و بعد از کاخ اومدند بیرون که ....
ادامه قصه و ماجراهای جذاب بعدی باشه برای قسمت بعد .تا قسمت بعد همه شما رو به خدای
بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق یا علی مدد.
خروج از مدینه رایگان
🟢ماجرای دردناک خداحافظی امام حسین(ع) با پدر بزرگ و مادرشان
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای صحبتهای امام حسین با ولید بن عتبه ،حاکم مدینه را گفتم .براتون
گفتم که معاویه که از دنیا رفت پسر بدجنس و نادونش ،یعنی یزید می خواست که از امام حسین برای
خودش بیعت بگیره؛ بیعت یعنی چی بچهها؟یعنی رأی ،یعنی میخواست امام حسین بهش رأی بدند
یعنی بهش بگند که تو رو قبول دارم .اما امام حسین قبولش نداشتند .برای همین به اون حاکم مدینه،
نامه نوشت که از حسین بن علی بیعت بگیر و اگر بیعت نکرد او رو بکش.
امام حسین ما هم یه جمله خیلی معروف گفتند ؛یادتون که هست؟ نکنه از دیشب تا حاال یادتون
شده! امام حسین فرمودند«:مثل من حسین هرگز با مثل یزید بیعت نمی کنه».
دقت کنید بچه ها! خیلی حرف مهمی زدند ،نگفتند منِ حسین با یزید بیعت نمی کنم ،گفتند
هرکی که مثل منه با آدم هایی بدی مثل یزید دوست نمی شه ،یاریشون نمی کنه با اونها بیعت نمی کنه
و بهشون رأی نمی ده.
****
اما امام حسین علیه السالم بعد از اینکه این حرف ها زدند از کاخ اومدن بیرون ،اما می دانستند که
حاکم مدینه این دستور رو داده و هر طور که شده از امام حسین می خواد بیعت بگیره.
اگر امام حسین بیعت می کردند در واقع روی اعتقادات خودشون پا گذاشته بودند چون امام حسین
یزید رو قبول نداشتند ،چون امام حسین می خواستند با این کارشون اعتراض بکنند آخه یزید خیلی آدم
بدی بود نمیشه که یه پادشاه بد بخواد بیاد و هیچکی بهش اعتراض نکنه! حداقل امام حسین که باید
اعتراض بکنند ،اما از طرف دیگه امام حسین می دونستند اگر بیعت نکنند امکان داره جنگ و خونریزی
راه بیفته ،این حاکم مدینه جنگ و خونریزی راه بندازه ،امام حسین ما دنبال جنگ کردن و خونریزی
کردن و کشتن نبود ،هیچ کدوم از اهل بیت ما نبودند ،نمی خواستند مردم رو به کشتن بدند،
نمیخواستند خون و خونریزی راه بیاندازند .تا جایی که می شد نمی خواستند بجنگند.
اما این حاکم مدینه ول کن نبود یک مأمور فرستاد دم در خونه ی امام حسین ،اون مأمور بی ادب با
صدای بلند دم خونه امام حسین گفت :
«فرماندار مدینه ولید بن عتبه می گوید بیا و بیعت کن حسین بن علی ،چه خبر است می خواهیچه قدر فکر کنی بیا و زود باش و بیعت کن»
اما امام حسین علیه السالم بهش گفتند:
« -برو بگو فعال قصد بیعت ندارم»
از طرف دیگه امام حسین نمی خواستند صریح بگند که من بیعت نمی کنم تا جنگ بشه برای
همین امام حسین علیه السالم یک تصمیم خیلی مهم گرفتند؛ چه تصمیمی؟!
****
تصمیم گرفتند تا از شهر آبا و اجدادیشون ،از شهر مدینه خارج بشند و برند به طرف مکه ،چرا؟ تو
قسمت قبلی گفتم ،چون شهر مکه ،حریم امن الهی بود ،یعنی تو شهر مکه هیچکی حق نداره کس دیگه
رو بکشه ،هیچکی .اونجا حق خون و خونریزی نیست.
اما بچه ها امام حسین قبل از اینکه بخواند برند شبانه رفتند به زیارت پیامبر ،امام حسین علیه
السالم دو شب رفتند به زیارت جدشون پیامبر خدا و مادرشون ،فاطمه زهرا .ممکنه با خودتون بگید مگر
قبر فاطمه زهرا مشخصه؟! نه ولی بچه ها ،ما نمی دونیم ولی امام حسن ،امام حسین ،تمام های امام ها
که می دونستند.
امام حسین رفتند و با قبر مادرشون و پیامبر خدا وداع کردند .ساعت ها اونجا نشستند و باهاشون
صحبت کردند و در شب دومی که امام حسین ما نیمه های شب رفته بودند تا با پیامبر خدا صحبت کنند
از شدت خستگی خوابشون برد.
امام حسین خیلی آروم خوابشون برد که ناگهان ،توی خواب پیامبر خدا رو دیدند .حضرت محمد
مصطفی ،پیامبر اومدند به دیدار نوه ی خودشون ،امام حسین رو توی بغل خودشون گرفتند ،امام حسین
رو به سینه ی خودشون چسبدند و گفتند:
«پدرم به فدایت ای حسین جان من می بینم که به زودی گروهی که امید شفاعت من را دارند تورا خواهند کشت ،تو راتنها و غریب و مظلوم در میان دو نهر آب با لبان تشنه خواهند کشت ،حسین جانم،
مادرت ،پدرت و برادرت و من همگی چشم انتظار تو و مشتاق دیدار توایم »
خالصه بچه ها ،امام حسین علیه السالم بعد از اینکه این خواب رو دیدند با گریه از خواب بلند
شدند .چرا با گریه ؟! چون دلشون برای پیامبر تنگ شده بود ،آخه امام حسین از اون زمانی که پنج
سالشون بود دیگه پیامبر خدا رو ندیده بودند از طرف دیگه پیامبر به امام حسین یه خبر خیلی مهم داده
بودند خبر شهادت امام حسین رو .پیامبر توی همون خواب به امام حسین گفتند تو اگر شهید بشی
جایگاهی توی بهشت داری که اگر شهید نشی به اون جایگاه نمی رسی برای همین امام حسین چشم
انتظار شهادت بودند.
خالصه بچه ها بعد از دیدن این خواب امام حسین علیه السالم اومدند طرف خونشون و فامیل هاش
رو خبر کردند .همه ی بنی هاشمی ها اومدند ،دوستان امام حسین ،یاران نزدیک امام حسین آمدند و
امام حسین ماجرای این خواب رو گفتند و به همه اعالم کردند که آماده باشید و می خوایم راه بیفتیم
بریم به طرف مکه.
****
نیمه های شب بود که کاروان امام حسین و یاران ایشون آماده شدند و همگی که تعداشون هفتاد،
هشتاد نفر بود راه افتادند و رفتند به طرف مکه.
البته بچه ها امام حسین علیه السالم یکی از برادراشون رو با خودشون نبردند ،به اون برادراشون که
اسمش محمد بود گفتن تو ،توی شهر مدینه بمون و اخبار مدینه رو به من بگو و بگو چه اتفاقاتی می
افته .برادر امام حسین که محمد حنفیه بود کلی گریه کرد با ناراحتی گفت :
« یا ابا عبداهلل به کجا می روید ؟ چرا می خواهید از شهر پدر و پدر بزرگانتان خارج شوید .منمیترسم که شما به جایی بروید ،جنگی بشود و زبانم الل شما را بکشند ،ای برادر شما برای من از همه
عزیزترید نمی خواهم مشکلی برایتان پیش بیاید در مدینه بمانید .اگر می خواهید به مناطقی بروید که
دستشان به شما نرسد ،چرا به مکه می روید؟ اخر مکه در دست سربازان است »
اما امام حسین علیه السالم به برادراشون گفتند :
«من باید برم ،آخه توی مدینه ،دیگه جای امنی برای من نیست از طرف دیگه من نمی خوام برمشلوغ کاری کنم ،جنگ راه بندازم ،دعوا و خونریزی درست کنم نه ،یک کاغذ و قلم بیارید تا من وصیت
نامه ام رو بنویسم»
یک کاغذ و قلم آوردند و امام حسین علیهالسالم با خط خودشان وصیت نامه شون رو نوشتند ،توی
اون وصیت نامه گفتند که من نمی خوام از شهر مدینه خارج بشم به قصد اینکه بهم بریزم اوضاع رو و برم
جنگ کنم ،برم شلوغ کاری کنم نه ،من فقط می خوام امر به معروف و نهی از منکر کنم .من می خوام به
این یزید و دوستان یزید بگم که چکار بدی می کنید .من می خوام با این بیعت نکردن بهش یاد بدم که
شماها ظلم می کنید ،شماها در حق مردم ظلم می کنید و مردم رو اذیت می کنید.
امام حسین علیه السالم گفتند من می خوام به روش پدرم و پدر بزرگم رسول خدا عمل کنم ،من
نمی خوام کارهای بد کنم ،نمی خوام فساد درست کنم ،نمی خوام خرابکاری کنم و بعد از اینکه این
وصیت نامه شون رو نوشتند اون رو بستند و دادند به برادر خودشون ،محمد حنفیه و بعد از اون هم امام
حسین علیه السالم به همراه کاروانیانشون راه افتادند و رفتند به طرف مکه که اتفاقاتی افتاد .اتفاقاتی که
باشه برای قسمت بعد تا قسمت بعد همه ی شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم .
در پناه حق یا علی مدد
نامه های کوفیان رایگان
🟢ماجرای نامه های کوفیان برای دعوت از امام حسین(ع)
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای حرکت کردن و رفتن امام حسین (ع) از مدینه (شهر خودشون) به طرف
مکه رو گفتم ،براتون ماجرای اون خوابی که امام حسین (ع) دیده بودند و صحبت هایی که با پیامبر خدا
(ص) کرده بودند رو گفتم.
امام حسین (ع) از شهر مدینه خارج شدند و رفتند تا رسیدن به شهر مکه ،همون جایی که خونهی
خدا اون جاست ،همون جایی که حریم امن الهی اون جاست .امام حسین (ع) در روز سوم شعبان یعنی دقیقاً
توی روز تولدشون وارد مکه شدند .مردم مکه اومدند به استقبال پسر رسول خدا (ص) ،اومدن به استقبال
پسر فاطمه زهرا (س) ،مردم مکه خیلی خوشحال بودند .آخه جایگاهی که امام حسین (ع) داشتند رو هیچ
کسی تو عالم نداشت ،هیچ کسی نبود که نوه ی پسری رسول خدا (ص) باشه ،هیچ کسی نبود که معصوم
باشه ،هیچ کسی نبود که علم پیامبر (ص) رو داشته باشه.
امام حسین (ع) جایگاه ویژه ای داشتند ،خیلی ها اومدنه بودند به استقبال امام حسین (ع) .امام حسین
(ع) بعد از اینکه مردم رو دیدند و باهاشون صحبت کردند و خوش وبش کردند و حال و احوال کردند ،با
خانوادشون به طرف خونهی پسر عموشون ابن عباس رفتند.
امام حسین (ع) اون جا مشغول زندگی شدند و خبر خارج شدن امام حسین (ع) از مدینه و اومدن
ایشون به مکه در کل دنیا پیچید .مردم شهرهای مختلف این خبر رو شنیدند .اما از این خبر مهم تر خبر
بیعت نکردن امام حسین (ع) با یزید بود ،امام حسین (ع ) با یزید بیعت نکرده بودند یعنی اونو قبول
نداشتند ،یعنی اعالم کرده بودند که من آبم با یزید توی یک جوب نمیره ،ما دشمن همدیگهایم ،یزید
دشمن خدا و منِ امام حسین هم ،طرف دار خدا هستم .همون حرف معروفی که امام حسین (ع) گفتند:
«مثل من با مثل یزید ،هیچ وقت دوست نمی شه .هیچ وقت بیعت نمی کنم ».
این خبر مثل بمب صدا کرد و توی همه شهرها پیچید .اما مردم یک شهر تا این خبر رو شنیدند خیلی
خوشحال شدند ،مردم کدام شهر؟ مردم شهر کوفه.
بچه ها مردم شهر کوفه اونجوری که شماها فکر می کنیند نبودند .این طوری نبود که خیلی مردم بد و
نامرد و بدجنسی باشند ،مردم کوفه بیشترین طرفداران اهل بیت توشون بود ،اهل نماز اول وقت بودند ،اهل
نماز شب بودند ،اهل جنگیدن با دشمنان خدا بودند ،مردم کوفه از مردم همه ی شهرها اهل بیت را بیشتر
دوست داشتند.
حاال مردم شهر کوفه ،شیعیان کوفه ،بزرگان کوفه ،همگی دور هم جمع شدند .همگی اومدند و توی
خونه سلیمان ابن صُرَد خزاعی جمع شدند تا یک نامه بنویسند برای آقای خودشون و امام زمانشون ،امام
حسین (علیه السالم).
چند نفر جمع شدن بچه ها؟
برای امام حسین (ع) دوازده هزار تا نامه نوشتند ،خیلی زیاده خیلی ،همه تو نامه هاشون نوشته بودند:
«ای حسین بن علی ای امام ما ،به کوفه بیا که ما چشم انتظار توییم ،ما تو را یاری می کنیم و تنها
نمیگذاریم ،آقا زمین هایمان آباد شده ،وقت چیدن میوه ها رسیده است ،بیا که ما آماده یاری شما هستیم".
این نامه ها رو گروه های مختلف و آدمای مختلف با هم دیگه می نوشتند و می فرستادند به طرف مکه
تا برسه به دست امام حسین (ع).
امام حسین (ع ) هم این نامه ها رو می گرفتند و با دقت می خوندند .بعد نگاه می کردند ببینن چه
کسانی پایینش مهر زدند ،چه کسانی اسمشون رو نوشتند ،کی اعالم آمادگی کرده.
بچه ها یه جورایی مردم کوفه همگی گفته بودند «اللهم عجل لولیک الفرج» ،گفته بودند امام زمان بیا،
آخه امام زمان اونا امام حسین (ع) بود ،گفته بودند امام زمان بیا ما تو رو یاری می کنیم.
اما امام حسین (ع) از اون جایی که سابقه بد مردم کوفه رو می دونستند فورا نرفتند ،آخه مردم کوفه
امام علی (ع) رو تنها گذاشته بودند ،آخه این مردم کوفه همونایی بودند که پشت امام حسن (ع) رو خالی
کردند ،به امام حسن (ع) خیانت کردند و بعد از اینکه امام حسن (ع) را یاری نکردند و ایشون رو تنها
گذاشتند ،با پررویی تمام به امام خودشون می گفتند« :ای ذلیل کننده مؤمن ها» .یعنی کسی که آبروی
همه مؤمن ها رو بردی.
برای همین مردم کوفه سابقه خوبی نداشتند ،امام حسین (ع) هم وقتی این نامه ها رو دیدند ،هیجانی
نشدند ،یکی از بهترین یارانشون ،شاید بشه گفت بهترین یارشون رو فرستادن کوفه .میدونید چرا می گم
بهترین یار؟ چون امام حسین (ع) وقتی پسر عموشون مسلم بن عقیل را می خواستند بفرستند به طرف
کوفه بهش گفتند« :ای مسلم من اگر یاری از تو بهتر داشتم او را می فرستادم ،به نزد مردم کوفه برو و ببین
که آیا آن ها راست می گویند یا دروغ ،می خواهند باز هم ما را فریب بدهند یا این بار می خواهند ما را یاری
کنند».
امام حسین (ع) پسر عموشون ،پاره ی تنشون و اون کسی که بهش کلی اعتماد داشتند یعنی مسلم بن
عقیل را راهی کوفه کردند.
****
اما بچه ها مسلم بن عقیل راه افتاد که بره یک روز در حرکت بود و رفت به وسط بیابون ها که رسید
ناگهان باد و طوفان شد .یک باد خیلی قوی ،شن و ماسه ها بلند شدند ،چشم چشم رو نمی دید ،مسلم بن
عقیل وسط بیابون ها راه را گم کرد و دو تا از یارانش از شدت تشنگی از دنیا رفتند ،مسلم بن عقیل با هر
بیچارگی و زحمتی که بود خودش رو برگردوند به طرف مکه .اومد پیش آقای خودش.
امام حسین (ع) تا چشمشون به مسلم افتاد گفتن چرا نرفتی؟ مسلم گفت« :آقا من رفتم اما راه رو گم
کردم ،مجبور شدم برگردم».
امام حسین (ع) هم بهش گفتند آماده شو و فردا دوباره راه بیفت و برو .مسلم هم که به حرف های آقا
نه نمی گفت ،گفت به روی چشم فردا میرم و فردای اون روز دوباره مسلم راه افتاد و رفت.
اما این بار هنوز چند روزی بیشتر نرفته بود که ناگهان یک طوفان دیگه شد و شن و ماسه ها بلند شد،
چشم چشم را نمی دید ،مسلم بن عقیل از تشنگی داشت می مرد ،آب هاشون تموم شده بود ،راه رو هم گم
کرده بود اما باز هم مسلم به هر شکلی که بود راه برگشت را پیدا کرد و به طرف مکه اومد و به امام حسین
(ع) گفت« :آقای من من نمی دانم چه مصلحتی است شاید خیریت ندارد من بروم ،شاید خدا نمی خواهد
من بروم».
اما امام حسین (ع) گفتند مسلم برو آماده شو و فردا دوباره راه بیفت و برو.
مسلم بن عقیل هم آماده شد و این مرتبه به صحت و سالمت رفت تا رسید به شهر کوفه و مردم کوفه
اومدن به استقبالش که.....
ادامه قصه باشه برای قسمت بعد قصه مون داره شروع میشه ،قصه کربال داره کم کم شروع میشه ،تا
قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپرم در پناه حق یا علی مدد.
حسین نیا به کوفه رایگان
🟢ماجرای خیانت مردم کوفه و تنها گذاشتن نائب امام، مسلم بن عقیل
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
ﺑﻪ ﻧﺎم ﺧﺪاي ﺷﻬﺮ ﮐﺮﺑﻼ و دﻟﺪادﮔﺎن ﻣﺴﯿﺮ ﺑﻼ
✯ ﻗﺴﻤﺖ ﻗﺒﻠﯽ ﺑﺮاﺗﻮن ﻣﺎﺟﺮاي وارد ﺷﺪن اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ (ع)ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻣﮑﻪ و ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ،ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ ﺑﺮاي آﻗﺎﻣﻮن اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ
رو ﮔﻔﺘﻢ .ﺑﻌﺪش ﻫﻢ ﺑﺮاﺗﻮن ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮدم ﮐﻪ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ (ع) ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮ و اون ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ اﻋﺘﻤﺎد داﺷﺘﻦ و ﻗﺒﻮﻟﺶ داﺷﺘﻨﺪ ﯾﻌﻨﯽ
ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ و راﻫﯽ ﺷﻬﺮ ﮐﻮﻓﻪ ﮐﺮدﻧﺪ .
اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ (ع) ،ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ رو ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎدن ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﻮﻓﯽ ﻫﺎ راﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻦ ﯾﺎ ﻣﺜﻞ دﻓﻌﻪ ﻗﺒﻠﯽ ﻗﺮاره ﭘﺸﺖ اﻫﻞ ﺑﯿﺖ رو
ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﻦ و ﺗﻨﻬﺎﺷﻮن ﺑﺬارن .......
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﻣﺴﻠﻢ ﮐﻪ وارد ﺷﻬﺮ ﮐﻮﻓﻪ ﺷﺪ ،ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ ،ﺑﻪ اﺳﺘﻘﺒﺎﻟﺶ آﻣﺪﻧﺪ .ﭼﻪ
اﺳﺘﻘﺒﺎﻟﯽ ! ..ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﻠﻢ دﺳﺖ ﻣﯽ دادن و ﺑﺎﻫﺎش ﺑﯿﻌﺖ ﻣﯽ ﮐﺮدن .اﻟﺒﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎي
اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ(ع) ﺑﺎ ﻧﺎﯾﺐ اﯾﺸﻮن ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ ﺑﯿﻌﺖ ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﻨﺪ .
ﻧﺎﯾﺐ ﯾﻌﻨﯽ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ .ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺴﻠﻢ ،اون ﮐﺴﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ اﮔﺮ ﺑﺎﻫﺎش
ﺑﯿﻌﺖ ﻣﯽ ﮐﺮدن و ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ :ﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﺎي ﮐﺎر اﻣﺎم زﻣﺎﻧﺸﻮن ،اﻣﺎم
ﺣﺴﯿﻦ (ع) ﻫﻢ ﺑﻮدﻧﺪ .ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ ﺧﯿﻠﯽ ازﻣﺴﻠﻢ اﺳﺘﻘﺒﺎل ﮐﺮدﻧﺪ .ﻫﺮ
ﭼﯽ ﺑﮕﻢ ﺑﺎزم ﮐﻤﻪ .ﻫﺮ ﺷﺐ ﻣﯽ اوﻣﺪن و ﻣﺴﻠﻢ ﺑﺮاﺷﻮن ﻧﺎﻣﻪ اي ﮐﻪ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد رو ﻣﯽ ﺧﻮﻧﺪن...
اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﺑﺮاي ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﻗﺸﻨﮓ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ .ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﮐﻪ داﺧﻞ اون ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﭼﺮا ﻣﻦ ﺑﺎ ﯾﺰﯾﺪ ﺑﯿﻌﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ؟
و ﻣﯽ ﺧﻮام ﭼﯽ ﮐﺎر ﮐﻨﻢ ؟
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ ﺧﺼﻮﺻﺎ اوﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﻌﯿﺎن اﻣﺎم ﻋﻠﯽ (ع) ﺑﻮدﻧﺪ .ﺧﯿﻠﯽ ،ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺑﻮدﻧﺪ .آﺧﻪ داﺷﺘﻦ ﮐﻢ ﮐﻢ اﻧﻘﻼب ﻣﯽ
ﮐﺮدن ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻦ ﯾﺰﯾﺪ ،ﺣﺎﮐﻢ ﺷﻬﺮ رو از ﮐﻮﻓﻪ ﺑﯿﺮون ﺑﻨﺪازن و ﺧﻮدﺷﻮن رﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮ ﮐﻮﻓﻪ ﺑﺸﻦ .وﻗﺘﯽ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﺗﺸﺮﯾﻒ
آوردن و ﺑﻪ ﮐﻤﮏ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﯾﺰﯾﺪ ﺑﺮن ...
اﻣﺎ ،اﻣﺎ ﻣﺎﻣﻮراي ﯾﺰﯾﺪ ،اون دوﺳﺘﺎي ﺑﺪﺟﻨﺲ ﯾﺰﯾﺪ .وﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪن ﺷﯿﻌﯿﺎن اﯾﻦ ﻗﺪر ﻗﻮي ﺷﺪن و ﺑﺎ ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ دارن ﺑﯿﻌﺖ
ﻣﯽ ﮐﻨﻦ .ﯾﮏ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ ﭼﻪ ﻧﻘﺸﻪ اي؟! ...
ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺮاي ﯾﺰﯾﺪ ﺑﻦ ﻣﻌﺎوﯾﻪ و ﺑﻪ ﯾﺰﯾﺪ ﮔﻔﺘﻦ :اي ﯾﺰﯾﺪ ﺑﻦ ﻣﻌﺎوﯾﻪ اﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮاﻫﯽ ﮐﻮﻓﻪ در دﺳﺘﺎﻧﺖ ﺑﻤﺎﻧﺪ .ﺣﺎﮐﻢ ﺷﻬﺮ را ﺑﺮدار ،او
ﻧﻤﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺟﻠﻮي ﻣﺴﻠﻢ ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ ،ﺗﺮﺳﻮﺳﺖ ....ﻓﺮد دﯾﮕﺮي را ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺠﺎع و ﺧﻮن رﯾﺰ ﺑﺎﺷﺪ .ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ
ﺟﻨﮕﯿﺪ ...اﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ رو ﻧﻮﺷﺘﻦ و ﺑﻪ ﻃﺮف ﺷﺎم ﻓﺮﺳﺘﺎدن .ﻫﻤﻮن ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﯾﺰﯾﺪ ﺑﻮد .
ﯾﺰﯾﺪ ﻫﻢ وﻗﺘﯽ اﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ دﺳﺘﺶ رﺳﯿﺪ .دﺳﺘﻮر داد ﺗﺎ ﯾﮑﯽ از ﺧﻮن رﯾﺰﺗﺮﯾﻦ ،ﺑﺪﺟﻨﺲ ﺗﺮﯾﻦ و ﺑﯽ رﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ آدﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﯾﺎرش
ﺑﻮدن ﺑﯿﺎد و ﻓﺮﻣﺎﻧﺪار و رﺋﯿﺲ ﺷﻬﺮ ﮐﻮﻓﻪ ﺑﺸﻪ و اون آدم ﺑﺪﺟﻨﺲ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮد ﺟﺰ ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﺑﻦ زﯾﺎد ....
ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﺑﻦ زﯾﺎد ،ﻫﻤﻮن ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻓﯿﻠﻢ ﻣﺨﺘﺎرﻧﺎﻣﻪ دﯾﺪﯾﻨﺶ .ﻫﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮاب دﯾﺪ ﺗﻮي ﮐﺎﺧﺶ ﻏﺮق ﺧﻮن ﻣﯿﺸﻪ .ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﺑﻦ
زﯾﺎد ﺧﻮدش رو ﺑﻪ ﺷﮑﻞ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ درآورد .ﻟﺒﺎس ﺳﺒﺰ ﭘﻮﺷﯿﺪ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﻮﻓﻪ راه اﻓﺘﺎد داد .ﭼﺮا اﯾﻦ ﮐﺎرو ﮐﺮد؟!! ﭼﻮن ...
ﻣﺮدم رو ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﻓﺮﯾﺐ ﺑﺪه ...
ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ﻣﺮدم ﮔﻮل ﺑﺨﻮرن و ﮐﺎري ﺑﻪ ﮐﺎرش ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ ...
آﺧﻪ اﮔﻪ ﻣﺮدم دﺳﺘﺸﻮن ﺑﻪ ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﻣﯽ رﺳﯿﺪ ﺗﯿﮑﻪ ﺑﺰرﮔﺶ ﮔﻮﺷﺶ ﺑﻮد .اﻣﺎ ﺑﺎ
اﯾﻦ ﮐﺎر ﻣﺮدم ﮔﻮل ﺧﻮردن ....
وﻗﺘﯽ ﻋﺒﯿﺪاﷲ وارد ﺷﻬﺮ ﮐﻮﻓﻪ ﺷﺪ .ﻣﺮدم اﻧﮕﺎري رﻓﺘﻦ اﺳﺘﻘﺒﺎل اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ
ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺑﻮدن ....ﺷﻌﺎر ﻣﯽ دادن .....دﺳﺖ ﻣﯽ زدن ....ﺻﻠﻮات ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎدﻧﺪ ...ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﺑﻦ زﯾﺎد ﮐﻪ ﺳﻮار اﺳﺐ ﺑﻮد راه
ﻣﯽ رﻓﺘﻨﺪ ....
اﻣﺎ ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﺑﻦ زﯾﺎد رﻓﺖ و رﻓﺖ و رﻓﺖ ﺗﺎ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺟﻠﻮي ﮐﺎخ ﯾﺎ ﻫﻤﻮن داراﻟﻌﻤﺎره رﺳﯿﺪ ،ﯾﻬﻮ ﻧﻘﺎﺑﺶ رو ﮐﻨﺎر زد ،ﮐﻪ ﻣﺮدم ﭼﻬﺮه زﺷﺖ و
ﺑﺪﺟﻨﺲ رو دﯾﺪن .واي واي ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﻣﺮدم ﺧﯿﻠﯽ ،ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪن ...ﻗﺼﻪ ﻫﺎش رو ﺗﻮي ﻣﺎﺟﺮاي زﻧﺪﮔﯽ ﺣﻀﺮت ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ ﮔﻔﺘﻢ
دﯾﮕﻪ دوﺑﺎره ﻧﻤﯽ ﮔﻢ ...
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﺷﯿﻌﯿﺎن ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﺎﺋﺐ اﻣﺎﻣﺸﻮن ،وﻟﯽ ﻓﻘﯿﻪ ﺷﻮن رو ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮدن و اوﻧﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻦ و ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﺑﻦ زﯾﺎد ﻧﺎﻣﺮد ﺗﻮﻧﺴﺖ
ﺣﻀﺮت ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ رودﺳﺘﮕﯿﺮ ﮐﻨﻪ و اﯾﺸﻮن رو ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت ﺑﺮﺳﻮن .
اﻣﺎ ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ ﭼﻨﺪ روز ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ ،ﻋﺒﯿﺪاﷲ ﺑﺨﻮاد ﺑﯿﺎد و اوﺿﺎع رو ﺑﻬﻢ ﺑﺮﯾﺰه .ﻧﺎﻣﻪ ي ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد .ﯾﮏ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺮاي
اﻣﺎم زﻣﺎﻧﺶ ،ﺑﺮاي اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ )ع( .ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻪ اي ؟!! ﭼﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد؟!!
ﻣﺴﻠﻢ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ :آﻗﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﮐﻮﻓﻪ ،ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ اﯾﻦ دﻓﻌﻪ ﭘﺎي ﮐﺎر ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻦ .دﯾﮕﻪ ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ اون ﻣﺮدم ﺳﺎﺑﻖ ﻧﯿﺴﺘﻦ و
ﺷﻤﺎ رو ﯾﺎري ﻣﯽ ﮐﻨﻦ.
اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ (ع)ﮐﻪ اﻟﻬﯽ ﻗﺮﺑﻮﻧﺶ ﺑﺮم .اﯾﺸﻮن ﻫﻢ وﻗﺘﯽ اﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ رو دﯾﺪه ﺑﻮدن ،ﺑﻪ ﻃﺮف ﮐﻮﻓﻪ راه اﻓﺘﺎده ﺑﻮدن .ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ
ﻟﺤﻈﺎت آﺧﺮ زﻧﺪﮔﯿﺶ ،ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮد .اﯾﻦ آدم ﺑﺪا ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪن و ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ :ﭼﺮا ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ؟ از ﻣﻦ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ ؟ ﺣﻖ
داري ....اﻣﺎ ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮد و ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻣﺮگ ﺑﺮاي ﻣﻦ ﺷﯿﺮﯾﻨﻪ ،ﻣﻦ از اﯾﻦ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ اﻣﺎم زﻣﺎﻧﻢ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ.
ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻦ ﻋﻠﯽ ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ ﺑﯿﺎ .ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه زن و ﺑﭽﻪ ﻫﺎش ،رﻗﯿﻪ ﺳﻪ ﺳﺎﻟﺶ ،ﻋﻠﯽ اﺻﻐﺮ ﺷﺶ ﻣﺎﻫﺶ و ﻋﻠﯽ اﮐﺒﺮ داره ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ ﻣﯿﺎد
اﻣﺎ ﻧﻤﯽ دوﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ ﺑﺎزم ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮدن ،ﺑﺎزم ﭘﺸﺖ ﺳﺮ اﻣﺎم زﻣﺎﻧﺸﻮن رو ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮدن و اﯾﺸﻮن رو ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬاﺷﺘﻦ .ﮔﺮﯾﻪ ﻣﻦ ﺑﺮاي
اﯾﻨﻪ....
اﮔﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ،ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ ﻧﯿﺎ .ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ وﻓﺎ ﻧﺪارﻧﺪ و ﺗﻨﻬﺎت ﮔﺬاﺷﺘﻦ .
اﻣﺎ اون ﻧﺎﻣﺮدا ،ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮر ﺑﻪ ﻣﺴﻠﻢ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪن و ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ :ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ ﺑﻪ زودي ﺣﺴﯿﻦ را ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﺰاي اﻋﻤﺎﻟﺶ ﻣﯽ رﺳﺎﻧﯿﻢ و او را
ﺧﻮاﻫﯿﻢ ﮐﺸﺖ...
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻦ ﻋﻘﯿﻞ رو ﻏﺮﯾﺐ و ﺗﻨﻬﺎ و ﺑﯽ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻮﻧﺪﻧﺪ و اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ(ع) ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﺎﻧﻮاده ،زن و ﺑﭽﻪ ،
ﺑﺮادراﺷﻮن ،ﺧﻮاﻫﺮﺷﻮن ﺑﻪ ﻃﺮف ﮐﻮﻓﻪ راه اﻓﺘﺎد .آﺧﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮدن ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ اﯾﺸﻮن رو ﯾﺎري ﻣﯽ ﮐﻨﻦ .اﻣﺎ ﻣﺮدم ﮐﻮﻓﻪ ﺑﺎز ﻫﻢ
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ ،ﺑﺎز ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ اﻣﺎم زﻣﺎﻧﺸﻮن رو ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ.
اﻟﺒﺘﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺳﺎل ﮔﺬﺷﺘﻪ ،ﺗﻮي ﻗﺼﻪ ﺣﻀﺮت ﻋﺒﺎس ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮدم ﮐﻪ ﺗﻮي ﺷﻬﺮ ﻣﮑﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻦ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﻣﺎ رو ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت
ﺑﺮﺳﻮﻧﻦ .ﺑﺎورﺗﻮن ﻣﯽ ﺷﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻨﺎر ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺪا ﯾﮏ ﻋﺪه اي ﻣﺨﻔﯿﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎن و ﺑﻪ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻓﺮار ﮐﻨﻨﺪ.
ﮐﻨﺎر ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺪا ،ﻫﻤﻮن ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺮﯾﻢ اﻣﻦ اﻟﻬﯿﻪ !! ....
ﻫﻤﻮن ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﻖ ﻧﺪاري ﭘﺸﻪ رو ﺑﮑﺸﯽ ﺣﺘﯽ اﮔﻪ ﯾﻪ ﭘﺸﻪ ﺑﯿﺎد اذﯾﺘﺖ ﮐﻨﻪ ﺣﻖ ﻧﺪاري ﺑﮑﺸﯽ!! ...
اون وﻗﺖ اﯾﻦ آدﻣﺎي ﺑﺪﺟﻨﺲ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺘﻦ اﻣﺎم زﻣﺎﻧﺸﻮن رو ﺑﮑﺸﻦ .ﮐﯿﺎ ؟؟ !!!
ﻫﻤﻮن ﻣﺎﻣﻮراي ﯾﺰﯾﺪ ...ﻫﻤﻮن ﯾﺎراي ﺑﯽ رﺣﻢ و ﺑﺪﺟﻨﺲ ،ﺧﻮن ﺧﻮار ﯾﺰﯾﺪ ....ﻫﻤﻮن ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﻀﺮت ﻋﺒﺎس ﺑﻪ ﺣﺴﺎب ﮐﺎرﺷﻮن
رﺳﯿﺪن ....ﻗﺼﻪ ﺣﻀﺮت ﻋﺒﺎس رو ﮐﻪ ﯾﺎدﺗﻮﻧﻪ ؟
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻮي آن ﻗﺼﻪ ﺑﺮاﯾﺘﺎن ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﻀﺮت اﺑﻮاﻟﻔﻀﻞ اﻟﻌﺒﺎس اﻟﻬﯽ ﻗﺮﺑﻮﻧﺶ ﺑﺮم ،ﺑﺎﻻي ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺪا رﻓﺘﻨﺪ و ﺑﺎ اون ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ
ﻣﻌﺮوﻓﺸﻮن اﻧﺠﺎم دادﻧﺪ :
اي ﻧﺎﺳﭙﺎﺳﺎن ﮔﻨﻬﮑﺎر ،آﯾﺎ راه ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺪا را ﺑﺮ اﻣﺎم ﻧﯿﮑﻮﮐﺎران ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯾﺪ ؟ ﺑﻪ ﺧﺪا ﺳﻮﮔﻨﺪ ﮐﻪ اﮔﺮ ﺧﺪا اﺟﺎزه ﻣﯽ داد ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻌﺒﻪ ﻣﯽ
آﻣﺪ و ﺑﻪ دور ﺣﺴﯿﻦ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﯿﺪ .ﺳﻨﮓ ﺣﺠﺮاﻻﺳﻮد دوﺳﺖ داﺷﺖ ﮐﻪ دﺳﺘﺎن ﺣﺴﯿﻦ را ﺑﺒﻮﺳﺪ و اﮔﺮ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎل ﺧﻮن و ﺧﻮن
رﯾﺰي را در ﮐﻨﺎر اﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺪا ﻣﻤﻨﻮع ﻧﮑﺮده ﺑﻮد .ﻣﯽ دﯾﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺑﺎز ﺷﮑﺎري ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽ ﮐﺮدم و ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ را ﻣﯽ ﮐﺸﺘﻢ ....
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ،ﺑﻌﺪ از ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﺣﻀﺮت ﻋﺒﺎس ،اﯾﻦ دﺷﻤﻨﺎي ﺑﺪﺟﻨﺲ و ﺑﯽ رﺣﻢ در رﻓﺘﻦ .....
آﻗﺎي ﻣﺎ ﺣﻀﺮت اﺑﻮاﻟﻔﻀﻞ اﻟﻌﺒﺎس ،ﺧﯿﻠﯽ ﻗﻮي ﺗﺮ از اﯾﻦ ﺣﺮف ﻫﺎ ﺑﻮدن ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ .ﺣﻀﺮت ﻋﺒﺎس اﮔﻪ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻬﺸﻮن اﺟﺎزه
ﻣﯽ دادن ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﻧﻔﺮي ،ﺻﺪ ﻧﻔﺮ و ﺣﺮﯾﻒ ﺑﺸﻦ .....ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻦ ﺗﻤﺎم اون ﻣﺎﻣﻮراي ﯾﺰﯾﺪ رو روي زﻣﯿﻦ ﺑﻨﺪازن وﮐﺎرﺷﻮن رو
ﺑﺴﺎزن .
اﻣﺎ اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮاﺳﺖ ،ﺟﻨﮓ ﺑﺸﻪ .....اﻣﺎم ﺣﺴﯿﻦ ﺑﻌﺪ از اﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﻠﻢ ﺑﻪ دﺳﺘﺶ رﺳﯿﺪ و اﯾﻦ اﺗﻔﺎق ﻫﻢ ﺗﻮي ﺷﻬﺮ ﻣﮑﻪ
اﻓﺘﺎد ﺑﻪ ﻃﺮف ﮐﻮﻓﻪ راه اﻓﺘﺎد دادن .ﮐﻪ اداﻣﻪ ﻗﺼﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮاي ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻌﺪي ....
ﺗﺎ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﻌﺪ و ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎي ﮐﺮﺑﻼ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ رو ﺑﻪ ﺧﺪاي ﺑﺰرگ و ﻣﻬﺮﺑﻮن ﻣﯽ ﺳﭙﺎرم .در ﭘﻨﺎه ﺣﻖ ....ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﻣﺪد ...
منزلگاه های سر راه رایگان
🟢ماجراهای پیش آمده در مسیر رفتن امام حسین(ع) به کوفه
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجرای خیانت کوفیان به مسلم بن عقیل رو گفتم ،براتون تعریف کردم که
چطور مسلم بن عقیل را تنها گذاشتند .اما مسلم که فکر کرده بود این دفعه کوفیان پای کار امام
زمانشون هستند برای امام حسین علیه السالم نامه نوشته بود که حسین بیا به کوفه ،بیا تا کوفیها تو رو
یاری کنند.
امام حسین علیه السالم هم بعد از اینکه کنار خونه خدا یه عده آدم بیرحم ،یه عده دشمن خدا
میخواستند ایشون رو به شهادت برسونند و نتونستند و از طرف دیگه نامه مسلم بن عقیل رسیده بود،
کاروانیانشون رو آماده کردند و راه افتادند به طرف کوفه.
البته خوب بچهها میدونید حتماً ،اون زمان با اسب و شتر این طرف و اون طرف میرفتند
اینطوری نبود که سوار ماشین یا قطار یا هواپیما بشند؛ نه از این چیزا خبری نبود .امام حسین به همراه
یارانشون سوار شترها و اسبهاشون شدند و راه افتادند و حاال چون زن و بچه همراهشون بود شتر هم
نمیتونه با سرعت خیلی زیادی بره .مجبور بودند آروم آروم این مسیر رو طی کنند.
امام حسین علیه السالم بین راه آدمهای مختلفی دیدند ،اتفاقهای مختلفی افتاد که من میخوام
برای شماها تعریف کنم آماده هستید؟
****
امام حسین علیه السالم همین که از مکه بیرون اومدند هنوز چند ساعتی فاصله نگرفته بودند که
یک مرتبه یک جوون به همراه مادرش رو دیدند ،امام حسین اون جوون رو نمیشناختند ،ازش پرسیدن
آی جوون تو از کجا اومدی؟ کجا میخوای بری؟ اون جوون گفت من از کوفه آمده ام و به مکه می روم.
امام حسین بهش گفتند :
«از کوفه چه خبر؟ چه اتفاقاتی افتاده؟»اون جوون که بعدها یک شاعر خیلی بزرگ و معروف شد به امام حسین گفت:
«در کوفه مردم دلهایشان با توست اما شمشیرهایشان بر علیه توست ای حسین بن علی»یعنی چی؟ یعنی مردم کوفه شما رو دوست دارند ،اما وقت جنگ که بشه دشمن شما میشند! عجب
مردمی بودند این مردم کوفه امام حسین علیه السالم از اون جوون و مادر پیرش خواست که براشون دعا
کنه و رفتند رفتند و رفتند تا اینکه چند روز بعد یک کاروان دیدند .یک کاروان که داشت کلی اموال از
یمن رو برای یزید میبرد .یک کاروانی که حق مردم را گرفته بود و داشت میبرد برای پادشاه بدجنس
یزید.
امام حسین علیه السالم از اونجایی که یزید کلی از حقشون رو گرفته بود ،کلی از اموالشون رو گرفته
بود ،کلی از پولهایی که باید بهشون میداد رو نداده بود ،کاروان را نگه داشتند و شتراشون رو گرفتند و
وسایلشو برداشتن و به اهل اون کاروان گفتند:
« که من با شما جنگ ندارم و اگر بخواهید حاضرم خرجتون رو بدم تا هرجا میخواهید با منبیایید .اگرم نمیخواید یه دونه از شترها و یک سری از این اموال را بردارید و برید خونههاتون .برید پی
زندگیتون»
امام حسین با یزید دشمن بودند با اون بندههای خدا که دشمن نبودند ،اونا خودشون یه عده بیچاره
بودند که مجبور بودند برای یزید کار کنند.
****
امام حسین چند روز دیگه رفتند و رفتند و رفتند تا اینکه با با کاروان یک مردی مواجه شدند که
امام حسین را اصالً دوست نداشت .نه اینکه فقط دوست نداشت دشمن امام حسین هم بود .یک مرد
تاجری به نام زهیر بن قین.
امام حسین علیه السالم وقتی این زهیر رو دیدند بهش احترام کردند ،باهاش مهربون بودند اما این
زهیر اصالً نمیخواست امام حسین رو ببینه .وقتی امام حسین اینجا کاروانشون رو نگه میداشتند ،زهیر
میرفت چند ساعت جلوتر کاروانش رو نگه میداشت .یک جوری که امام حسین رو نبینه .نمیخواست با
امام حسین صحبت کنه.
تا اینکه باالخره یک جا اون زهیر کاروانش رو نگه داشته بود و امام حسین هم کاروانیانشون رو نگه
داشتند و اگر یادتون باشه پارسال توی قصههای زهیر بن قین براتون گفتم که امام حسین علیه السالم
یک نفر رو فرستادند پیش زهیر و گفتند:
« -زهیر بیا کارت دارم .میخوام باهات صحبت کنم »
اما ظهیر قبول نکرد .با بیادبی به اون مأمور امام حسین گفت برو برو به حسین بن علی بگو من با تو
کاری ندارم .من نمیخواهم تو را ببینم .اما همسر زهیر بهش گفت:
"زهیر خجالت نمیکشی پسر رسول خدا میخواد تو رو ببیند".بعد زهیر بلند شد و رفت و چند دقیقهای با امام حسین صحبت کرد که برگشت و به همسرش و به
اون اهل کاروان گفت:
« من میخواهم با حسین بن علی به کوفه بروم .هر که دارد سر همراهی ما بسم اهلل»بعد هم زهیر اومد و همراه امام حسین شد .بچهها این زهیر عاشق امام حسین شده بود ،دیوونه امام
حسین شده بود .البته خوب حق داشت شاید ما هم اگه امام حسین رو یک بار میدیدیم دیوونه امام
حسین و عاشق امام حسین میشدیم؛ هرچند ما امام حسین رو ندیده عاشقش شدیم و دیوونش هستیم.
****
خالصه امام حسین علیه السالم چند روزی که راه رفتند و در منزلگاههای مختلف وایستادند ،متوجه
شدند که یه اتفاقهایی برای مسلم بن عقیل افتاده ،چون مسلم دیگه هیچ نامهای برای امام حسین
ننوشت .برای همین امام حسین یکی از به دست یارانشون که اسمش قیس بود یک نامه دادند و بهش
گفتند:
" ای قیس به سرعت سوار اسبت بشو و نزد مسلم برو و به او بگو نامه مرا بخواند و برای من نامهبنویسد".
بچهها این قیس هم از همه جا بیخبر سوار اسبش شد و با سرعت رفت به طرف کوفه .رفت و اسیر
دست عبیداهلل بن زیاد و سربازاش شد.
ای وای ...امام حسین علیه السالم چند روز دیگه همینطور بدون اینکه هیچ خبری از مسلم داشته
باشند رفتند و رفتند تا اینکه یک نفر خبر آورد ،یک نفر از اهالی کوفه که از اونجا فرار کرده بود امام
حسین را دید و یک خبر تلخ و دردناک به آقای ما گفت ،چه خبری؟ چی گفت؟ گفت:
"ای ارباب من ،ای حسین بن علی ،عبیداهلل بن زیاد پسر مرجانه ،پسر عموی شما ،نائب شما،جانشین شما را در کوفه را با لبان تشنه کشت .او مردم کوفه را و شیعیان را اسیر کرده ،لشکریانی گنهکار
و بدجنس را آماده جنگ با شما کرده است".
وای وای ،امام حسین نزدیکای کوفه بودند که این خبرو شنیدند .بچهها خیلی از یارای امام حسین
وقتی این خبر رو شنیدند برگشتند رفتند! آخه امام حسین بهشون گفته بودند میریم تا به وظیفهمون
عمل کنیم .امام حسین دیگه نه راه برگشتن داشتند نه راه رفتن .نمیتونستند هم وایستند اونجا ،چون
اونجا جای زندگی و وایستادن نبود.
اگر اونجا وایمیستادند باالخره اون مأمورای عبیداهلل ابن زیاد میومدند سر وقت امام حسین ،میومدند
و امام حسین رو گیر میآوردند .امام حسین علیه السالم به یاراشون گفتند:
« ما به مسیرمون ادامه میدهیم .هر کسی هم که به این هوا اومده که ما بشیم پادشاه کوفه وپولی بهش برسه برگرده .هر کسی هم اومده در راه خدا و در راه من ،نوه رسول خدا به شهادت برسه بیاد
که عاقبت ما چیزی نیست جز شهادت برای خدا»
رویارویی با سپاه حر رایگان
🟢ماجرای روبه رو شدن کاروان🐫 امام حسین(ع) با لشکر حرّ
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود .قسمت قبلی براتون ماجرای اتفاقاتی که بین راه برای
کاروان امام حسین افتاد رو گفتم .ماجرای پیشگویی اون شاعر معروف رو گفتم .همون شاعری که گفت مردم
کوفه دلهاشون با شماست اما شمشیرهاشون بر علیه شما .براتون ماجرای صحبت کردنهای امام حسین با
زهیر و بعد همراه شدن زهیر رو گفتم.
اما بچهها کاروان امام حسین رفت و رفت و رفت و رفت تا اینکه از دور یک مرتبه چشمشون افتاد به
یک لشکر .البته اول فکر کردن نخلستانه ،به خاطر اینکه نیزههاشون باال بود اما وقتی که دقت کردند دیدند
یک لشکر است ،یک لشکر هزار نفره.
کاروان امام حسین رفتن نزدیک و نزدیک و نزدیکتر که دیدند یک لشکر از طرف عبیدالل ابن زیاد
اومده .فرمانده لشکر کسی نبود جز حر بن یزید ریاحی یکی از یارای عبیدالل ،یکی از فرماندههای بدجنس
کوفه .یکی از کسایی که مأمور شده بود بیاد و امام حسین را دستگیر کنه و ببره به طرف عبیدالل.
امام حسین علیه السالم وقتی چشمشون افتاد به لشکر حر و خود حر ،دیدند که اینها خیلی تشنهاند
،خیلی ،از شدت تشنگی داشتند میمردند .آخه بچهها این کاروانها ،این لشکر حر بین راه مسیر رو گم کرده
بودند .بعد هم ذخیره آبی که توی مشکاشون داشتند تموم شده بود .حاال داشتند از تشنگی میمردند.
بچهها امام حسین علیه السالم دشمنشون رو دیدند که تشنه اند .شاید اگه ما بودیم میگفتیم از
تشنگی بمیرید .اما امام حسین ما اینجوری نیست ،امام حسین ما آقا و بزرگوارند .امام حسین رو کردند به
یارانشون به ابوالفضل العباس گفتند:
« برید مشکای آب رو بیارید این لشکر تشنه اند»بعد هم امام حسین به تمام اون هزار نفر لشکریان حر آب دادند ،خود حر هم اینقدر آب خورد تا سیراب
شد .بعد از این هم امام حسین علیه السالم رفتند به اسبهای تشنه اونها آب دادند .باالخره اسب هم آب
میخوره دیگه ،امام حسین نگفتند این آبها رو ذخیره کنید ،نه ،اسب هم مخلوق خداست و حقی دارد و
حقش اینه که آب بخوره.
اما این حر بدجنس و بی رحم ،رفتار خوب و مهربون امام حسین رو که دید به خودش نیومد .نگفت
چقدر این آقا خوبه ،من اذیتش نکنم .فوری به امام حسین گفت:
«ای حسین بن علی ،امیر عبیدالل ،دستور داده تا من تو را کَت بسته به نزد او ببرم .من باید تو رادستگیر کنم و ببرم پیش امیر»
امام حسین گفتند:
« هرگز !من هرگز قبول نمیکنم ،اصالً چه کار دارید با من؟! مردم کوفه از من دعوت کردند من همدارم به شهرشان میروم .شما این وسط چیکار میکنید»
اما حر با عصبانیت گفت« :من نمیدانم ،مردم کوفه چه گفتند و چه نوشتند .من نامهای ننوشتم .من
مأمورم ،باید تو را دستگیر کنم»
امام حسین گفتند:
« بعضی از همین کسانی که در لشکر تو هستند برای من نامه نوشتند که امام حسین بیا به شهر ما وما را یاری کن .حاال شماها میخواید منو دستگیر کنید! من قبول نمیکنم ،اگر نمیخواهی من برم کوفه،
بزارید برگردم برم به سمت مکه و مدینه .برم همون جایی که بودم»
حر با پرروی تمام گفت :نمی شود ،نمیشود .امام حسین گفتن پس اجازه بده برم به سمت ایران .گفتم
که نمیشود .امام حسین گفتن بزار برم به سمت یمن ،حر گفت نمیشود پسر رسول خدا ،نمیشود.
امام حسین که اینو شنیدند خیلی از دست اینها ناراحت شدند ،همونجا یک دعای بد علیهش کردند.
چی گفتند؟ گفتند « :الهی بمیری ،مادرت غصه تورو بخوره» .وای وای بچهها ،امام حسین حرف زشت نزدند
یه دعا علیهش کردند ،اما خب حر تا این حرفو شنید عصبانی شد اومد به امام حسین بگه مادر خودت ،یهو
سکوت کرد! هیچی نگفت بعد هم به امام حسین گفت:
« به خدا سوگند هر کس دیگری به مادر من چیزی گفته بود جواب بدتری به او میدادم ،اما حیفکه مادر تو فاطمه زهرا دختر پیامبر است .من هرگز به مادر تو حرفی نمیزنم»
بچهها با ادبی کرد به مادر امام حسین حرف زشت نزد .هرچند که خیلی آدم بدی بود اما اینجا یک کار
خوب کرد .خالصه امام حسین علیه السالم تصمیم گرفتند لشکریانشون نه به سمت کوفه برند نه برند به
سمت مکه و مدینه ،یه راه دیگر رو برند ،برند تا ببینند به کجا میرسند.
****
خالصه بچهها لشکر امام حسین رفتند و رفتند تا اینکه امام حسین رسیدند به خیمه یک گروهی که از
کوفه خارج شده بودند تا درگیر این جنگها نشند .آخه فهمیده بودند امام حسین داره میاد .از طرف دیگه
عبیدالل ابن زیاد هم میخواست امام حسین رو بکشه .فهمیدند جنگ میشه برای همین از کوفه اومدند
بیرون تا نه امام حسین رو یاری کنند نه طرفدار عبیدالل ابن زیاد و یزید باشند.
اسم یکی از اونها بود عبیدالل بن حرّ جوفی بود ،عبیدالل یه شاعر بزرگ بود یه شاعر معروف بود.
امام حسین علیه السالم رفتند توی خیمه اش که باهاش صحبت کنند؛ بچهها امام حسین ما به هر کسی
میرسیدند و احساس میکردند که امکان داره بیاد به یاریشون ،میرفتند و باهاش صحبت میکردند،
الهی من قربون امام حسینم بشم ،اینقدر آقای ما غریب و تنها بودند که میرفتند با تک تک افراد صحبت
میکردند .رفتند با این عبیدالل بن حرّ جوفی صحبت کردند و بهش گفتند:
« ای عبیدالل تو در زندگی گناهان زیادی انجام دادی ،کارهای خیلی بدی انجام دادی که خداگناهان تو را ثبت کرده و به خاطر این گناهان روز قیامت تو را مجازات میکنه ،اما اگر میخوای بیا
همراه من شو تا خدا گناهان تو رو ببخشه ،تا شهید و عاقبت بخیر بشی .مگر نمیدونی که پدربزرگ من
رسول خدا بودند .دوست نداری پیامبر خدا را دست تو رو بگیرند و ببرند بهشت؟ اگر این را دوست داری
بیا و یار من شو»
اما این عبیدالل بن حرّ جوفی عاشق زندگی بود ،عاشق این دو روز زندگی الکی بود .این عبیدالل به
امام حسین گفت:
«ای حسین بن علی من از کوفه خارج شدم تا اینکه با تو نجنگم و اینکه یار تو نشوم .حاال آمدهایو میگویی بیایم و با لشکریان دشمنانت بجنگم؟! نه من نمیآیم .اما به جای آن یک اسبی دارم که خیلی
سرعتش زیاد است و یک شمشیر دارم که خیلی برّنده است اگر بخواهی این دو را به تو میدهم اما خودم
نمیآیم»
امام حسین علیه السالم بهش گفتند« :عبیدالل من میخوام تو عاقبت بخیر بشی وگرنه اسب و
شمشیر که من زیاد دارم و نیازی به اسب و شمشیر تو ندارم .اما حاال که نمیخواهی همراه من باشی،
نمیخوای من رو یاری کنی از اینجا برو .از این سرزمین برو .چرا؟ چون هر کسی که صدای مظلومیت من
رو بشنوه ،فریاد کمک خواستن من را بشنوه و به یاری من نیاد روز قیامت میفته تو آتیش جهنم .عبیدالل
از اینجا برو»
بعد هم امام حسین از خیمه اون اومدند بیرون ،امام حسین از خیمه اون اومدند بیرون اما یک نفر
دیگه اون طرفتر داشت صدای امام حسین رو میشنید یک نفری که آماده بود که در راه امام حسین
جانش را بده .یک نفری به اسم انس بن حارث ،این انس اومد پیش امام حسین و گفت:
« یابن رسول الل من آمدهام در راه تو جانم را بدهم اجازه بده تا من هم همراه تو بشوم»امام حسین علیه السالم هم یه نگاه محبت آمیز و پدرانهای کردند و گفتند « :بیا و یار ما باش» و
بعد از این هم لشکریان امام حسین علیه السالم راه افتادند و رفتند و رفتند و رفتند تا اینکه رسیدند به
سرزمین کربال.
ادامه قصه و ماجرای اتفاقهایی که تو زمین کربال افتاد باشه برای قسمت بعد .تا قسمت بعدی همه
شما را به خداوند بزرگ و مهربون میسپارم .
در پناه حق یا علی مدد.
بستن آب روی کاروان رایگان
🟢ماجرای ورود امام حسین(ع) به کربلا و بستن آب💦 بر کاروان امام
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود .قسمت قبلی براتون ماجرای روبهرو شدن لشکریان
حربنیزید ریاحی ،این آدم بدجنس و بیرحم با کاروان امام حسین رو گفتم .براتون تعریف کردم که امام
حسین ما چقدر به اونها خوبی کردند .اونها داشتند از تشنگی میمردند ،امام حسین به اونها آب دادند اما
اونها هوای امام حسین رو نداشتند ،به امام حسین خیانت کردند .نامردی کردند.
بعد هم براتون ماجرای صحبتهای امام حسین با عبیداهلل بن حر جعفی رو گفتم .اون شاعر ،همون
کسی که گفت امام حسین من نمیام ولی شمشیرم و اسبم رو میدهم بشما.
****
بعد از اینکه امام حسین علیه السالم و لشکریانش با حر چند روزی راه رفتند و رسیدند به یک
سرزمین یک سرزمینی نزدیکیهای رود فرات .امام حسین گفتند اسم این سرزمین چیه؟ یک نفر از
کسانی که اهل اونجا بود ،اهل اون منطقه بود به امام حسین گفت:
" نام این سرزمین پسر رسول خدا ،غاضریه است".امام حسین گفتند یه اسم دیگه هم داره؟
" آری ،آری به اینجا ،به این منطقه نینوا هم میگویند".امام حسین گفتند یه اسم دیگه هم باید داشته باشد.
" آری از کجا میدانید! به اینجا طف هم میگویند".امام حسین علیه السالم گفتند نه این اسمهایی که میگی اون چیزی که من میخوام نیست .اینجا
یه اسم خیلی قدیمی داره که محلیها میدونند .آیا پیرمردی دارید از اون قدیم ندیمیها که بیاد بمن
بگه .امام حسین که اینو گفتند اونا رفتند و یه نفر از قدیمیها رو آوردند و اون فرد قدیمی به امام حسین
گفت:
" ای پسر رسول خدا این سرزمین نام دیگری هم دارد .قدیمی ها ،خیلی خیلی قدیمیها ،بهاینجا کرب و بال میگفتند".
امام حسین علیه السالم که اینو شنیدند یه مرتبه فرمودند خدایا من به تو پناه میبرم از کرب و بال.
بچهها کرب یعنی غصه و غم ،بال هم که دیگه مشخصه معنیش چیه .بعد هم امام حسین علیه
السالم به کاروانیانشون گفتند:
"همینجا فرود میآییم .اینجا همان سرزمینی هست که خونهای ما ریخته میشه .اینجا همانسرزمینی هست که ما قراره ازش پرواز کنیم و بریم بهطرف آسمون .اینجا کرب و بالست"
چی؟ یعنی امام حسین میدونستند قراره کشته بشند؟ بله بچهها ،امام حسین علیه السالم بارها و
بارها این پیشگویی رو شنیده بودند که قراره در سرزمینی بهنام کربال به شهادت برسند .پیامبر خدا
چندینبار اینو گفته بودند .اون خواب امام حسین رو یادتونه توی شهر مدینه؟ پیامبر اومدند تو خواب امام
حسین و گفتند تو قراره به شهادت برسی.
****
بچهها امام حسین علیه السالم از چند روز قبل هم متوجه شده بودند .کی؟ یک روزی کاروان امام
حسین در حرکت بودند که یه مرتبه چشمای امام حسین گرم شد و همونطور که روی اسب بودند
خوابشون برد .البته نه یک خواب عمیق ،یه حالت چرت ،خوابشون برد .چند دقیقهای همینطور خواب
بودند که از خواب بلند شدند و سه مرتبه با صدای بلند فرمودند " إنا هلل و إنا إلیه راجعون".
امام حسین علیه السالم وقتیکه از خواب بلند شدند این جمله رو گفتند .حضرت علیاکبر با تعجب
از پدرشون پرسیدند پدرجان چرا این جمله را گفتید؟ میدونید که بچهها ،این جمله رو فقط برای کسی
میگند که از دنیا رفته یا میگه میخواد از دنیا بره.
امام حسین این جمله رو گفتند و پسر بزرگشون ،پسر ارشدشون علیاکبر تعجب کرد .از پدرش این
سوال کرد .امام حسین علیه السالم فرمودند دقایقی پیش خوابم برد و در خواب دیدم که ندایی از آسمان
آمد و گفت این کاروان به سوی مرگ میرود .علیاکبر که این صحبت پدرش را شنید با ناراحتی گفت
خداوند بالها را از ما دور کند .خداوند این بال را برای ما پیش نیاورد.
اما امام حسین فوراً از پسرشون پرسیدند علی جان اگر بدانید که این کاروان واقعاً به سوی مرگ
میرود نظر تو چیست؟
علیاکبر گفت پدرجان آیا ما بر مسیر حق نیستیم؟ آیا ما کار درستی را انجام نمیدهیم؟ امام
حسین فرمودند چرا ،پسرم ما داریم کار درستی انجام میدهیم و توی مسیر حق هستیم.
علی اکبر که این صحبت پدرش را شنید با جدیت و با محکمی گفت پس من هیچ ترسی از مرگ
ندارم .مرگ در راه حق برای من شیرین است .امام حسین علیه السالم وقتی این صحبت زیبای پسرشون
رو شنیدند خوشحال شدند ،لبخند زدند .آخه دیدند که یک پسر خیلی خوب و درجه یک تربیت کردند.
یک پسری که از کشته شدن در راه خدا نمیترسه.
بچهها اگه دوست دارید امام حسین به شماها هم افتخار کنه از کشته شدن در راه خدا نترسید .هر
کسی که تو راه خدا و در مسیر امام حسین کشته بشه شهیده و تا همیشه زنده باقی میمونه.
****
ادامه قصه...
امام حسین علیه السالم وارد کربال که شدند میدونستند اینجا همان سرزمینی هست که قراره
درونش به شهادت برسند .برای همین کاروان امام حسین اینجا وایستادند و کاروان یا بهتره بگم
لشکریان حر هم اونجا وایستادند .البته این حر نامرد باز هم اجازه نداد امام حسین خیمههاشون رو
نزدیک آب بزنند.
یه رود خوشگلی از اون کنار میگذشت بهنام رود فرات ،این حر اجازه نداد امام حسین کاروان شون
رو کنار رود فرات بذارند .برای چی؟ برای که رئیسش امیر عبیداهلل بهش دستور داده بود .امیر عبیداهلل
یک نامه برای حر نوشته بود و گفته بود:
" ای حر اجازه نده حسینبنعلی خیمههایشان را کنار رود آب بگذارد .باید تشنگی بکشد تا بفهمد
چهکار اشتباهی دارد میکند .اجازه نمیدهی حسین خیمههایش را کنار آب بگذارد .این کار را انجام بده
تا دستور من به تو برسد"
حر هم به دستور رئیسش گوش داده بود .بچهها این حر بههمین زودی یادش رفته بود که امام
حسین بودند که از تشنگی نجاتش دادند .این لشکر حر داشتند از تشنگی میمردند ،این امام حسین ما
بودند که اجازه ندادند اونها از تشنگی غش کنند .الهی من قربون امام حسین برم که اینقدر مظلوم بود.
خالصه بچهها کاروان امام حسین به سرزمین کربال رسید و خیمهها شونو برپا کرد .روز دوم محرم
این لشکر وارد کربال شد .از روز دوم پنج روز گذشت و روز هفتم محرم فرارسید .همون روزی که
عبیداهللبنزیاد این آدم بدجنس ،این انسان بیرحم دستور داد که آب رو روی خیمههای امام حسین
ببندند .یعنی چی؟ یعنی اجازه ندهند که امام حسین و یارانشون بیاند آب بخورند.
وای وای وای بچهها ،آب حق همه موجوداته ،نهفقط انسانها .حتی حیوونها هم حق دارند که آب
بخورند چه برسه به امام زمان .چه برسه به بهترین انسان دنیا .چه برسه به امام حسین .اما این نامردها
نذاشتند امام حسین علیه السالم از روز هفتم به بعد یک آب راحت بخورند .البته لشکر امام حسین گاهی
اوقات مخفیانه ،گاهی اوقات با حمله میرفتند و آب میآوردند .اما دشمنها نمیذاشتند با خیال راحت
آب بردارند.
اون بچههایی که توی تابستون کربال رفتند میدونند که چقدر اونجا گرمه ،اصالً نمیشه نفس
کشید .نمیشه طاقت آورد .حاال امام حسین ما ،آقای مظلوم ما مجبور بودند که از او آب هایی که درون
مشک ذخیره داشتند بخورند و همین تشنگیهای فراوان باعث شد بچههای امام حسین بیتاب و بیقرار
بشند خصوصاً شش ماهه امام حسین علی اصغر.
گفت وگو با عمرسعد رایگان
🟢ماجرای آمدن لشکر امام حسین به سرزمین کربلا برای دفاع از امام
┈┅┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود .قسمت قبلی براتون ماجرای ورود کاروان امام حسین و
لشکرش به سرزمین کربال را گفتم .براتون ماجرای اون خوابی که امام حسین توی راه دیدند و
صحبتهایی که با پسر بزرگترشون حضرت علی اکبر کردند را گفتم و قسمت قبلی براتون گفتم که از روز
هفتم محرم لشکریان عمر سعد آب رو بر روی کاروان امام حسین بستند.
****
اما بچهها توی همون روز هفتم یک اتفاق خیلی قشنگ برای لشکر امام حسین افتاد .چه اتفاقی؟
چی شد؟
روز هفتم بود که دشمنان دائم میاومدند و به سپاه دشمن اضافه میشدند .دختر امام حسین رفت
پیش پدرش و گفت:
"پدر جان چرا این دشمنها اینقدر تعدادشان زیاد است؟چرا لحظه به لحظه تعدادشان بیشترمیشه؟ چرا یارای شما نمی آیند؟ چرا لشکر شما اضافه نمیشود؟"
امام حسین علیه السالم که این صحبت دخترشون رو شنیدند گفتند «:دخترم نگران نباش لشکر من
توی راهه ،داره میاد».
بچهها شاید شما با خودتون بگید لشکر امام حسین حتماً چند هزار نفر بودند ،ده هزار نفر بودند! اما
نه اینطوری نبود .لشکریان امام حسین تعدادشون دو نفر بود! یعنی اون کسایی که امام حسین چشم
انتظارشون بودند که از راه برسند کسی نبود جز حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه.
این دو نفر که قصهش رو محرم سال پیش توی قصه یاران گفتم .این دو نفر دو تا دوست صمیمی
صمیمی بودند .دو تا دوستی که از جوونی با هم بودند .از جوونی توی راه اهل بیت با هم دوست شده
بودند .بعد امام حسین برای حبیب بن مظاهر نامه نوشتند و گفتند خودت رو به ما برسون .حبیب هم
رفت دست دوست صمیمیش مسلم رو گرفت و با هم راه افتادند و اومدند به طرف کربال.
بچهها این حبیب و مسلم برای اینکه بتونند به امام حسین برسند راههای خیلی سختی را پشت سر
گذاشتند ،خیلی سخت .نصفههای شب از روی پشت بومها رد میشدند ،از این پشت بوم میپریدند ،رو
اون پشت بوم ،از اون پشت بوم میپریدند ،روی اون یکی پشت بوم بعد هم با همدیگه زدند به دل آب
شنا کردند ،بعد هم که از آب بیرون اومدند سوار اسباشون شدند و اومدند به سمت امام حسین.
اما لشکریان دشمن ،این شمر و عمر سعد وقتی این دو نفر رو دیدند به لشکریانشون دستور دادند و
گفتند:
"جلوی این دو نفر را بگیرید .اینها نباید به حسین برسند .اینها باید دستگیر شوند و کشتهشوند"
وای وای بچهها ،لشکر دشمن اومدن و جلوی این دو نفر را گرفتند .امام حسین علیه السالم وقتی که
دیدند دشمنا ،یاراشون رو گرفتند ،فوراً به قهرمان لشکرشون برادرشون ابوالفضل عباس ،به علمدارشون و
بقیه یارا گفتند « :آماده شید باید بریم حبیب و مسلم را نجات بدیم »
****
امام حسین به همراه چند نفر رفتند جلوی لشکر ،رفتند و با ناراحتی گفتند:
" این دو نفر را رها کنید .اینها یاران منند ،چرا اینها را گرفتید؟ اگر آنها را آزاد نکنید همین جاجنگ را شروع میکنیم و میدانید که از پس ما بر نمیآیید"
دشمنان وقتی ابهت امام حسین رو دیدند ،وقتی چشمشون به قد بلند ابوالفضل عباس افتاد ،وقتی
چشمشون به جوونای قوی بنی هاشمی افتاد ،ترسیدند و رئیسشون دستور داد و گفت:
"اینها را رها کنید ،حسین به پیرمردها پناه آورده ،یاران حسین همه پیرمرد هستند"بچهها حبیب و مسلم پیر شده بودند ،ریشاشون سفید شده بود اما دلشون جوون بود و هنوز عاشق
امام حسین بودند .هنوز دیوونه امام حسین بودند .خالصه بچهها امام حسین علیه السالم این دو تا
یارشون را نجات داد و آورد توی لشکر.
نمیدونید چقدر امام حسین خوشحال شدند .اینها رو بغل کردند بهشون گفتن « :خوش اومدید
چشم انتظارتون بودم چشممون رو روشن کردید».
خالصه امام حسین علیه السالم توی اون روز هفتم دو تا از یارانشون اومدند و به صف لشکریانشون
پیوستند .اما بچهها این امام حسین ما این آقای مظلوم ما از روز هفتم لشکریانشون تشنه بودند .البته
گفتم بعضی اوقات امام حسین به سقای لشکرشون ابوالفضل عباس دستور میدادند به همراه جمعی برید
و مشکاتون رو پر از آب کنید و برای بچهها بیارید اما دشمنان هر دفعه جلوشون رو میگرفتند و هر
دفعه میخواستند بجنگند اما جنگ هنوز شروع نشده بود .
****
خالصه بچهها ،لشکریان امام حسین روز به روز ،لحظه به لحظه تشنهتر و تشنهتر میشدند .یک نفر
از دشمنان بود که میخواست جنگ نشه ،میخواست امام حسین کشته نشه ،اما حاضر نبود برای کشته
نشدن امام حسین کار خاصی بکنه .فقط نامه نوشت به امیر عبیداهلل بن زیاد و گفت «:ای امیر اگر
میشود جنگ با حسین را بیخیال شوید ،اون نوه پیامبر است نمیشود او را نکشید»
این نامه را عمر بن سعد نوشت برای ابن زیاد .عبیداهلل هم با پررویی تمام نامه نوشت و گفت
«:هرگز !هرگز نمیشود! یا حسین با یزید بیعت میکند یا او را خواهیم کشت».
وقتی این نامه امیر عبیداهلل رو دید ناامید شد .به یاراش گفت « :به نظر من امیر نمیخواهد صلح
بشود او میخواهد خون و خونریزی شود»
آره بچهها ،این عبیداهلل بن زیاد میخواست هرجوری شده امام حسین رو بکشه .اما این عمر سعد
تالش میکرد ،تالشهای الکی ،نمی اومد یار امام حسین بشه ،نمیگفت به عبیداهلل که نجنگ ،محکم
نمیایستاد ،فقط الکی میخواست صلح درست کنه .نمیشد ،امام حسین با یزید آبش توی یک جو
نمیرفت .میدونید چرا؟ چون امام حسین همون اول گفت «:مثل منِ حسین هرگز بایزید بیعت
نمیکنم».
بعیت با یزید یعنی بگی یزید تو آدم خوبی هستی .تو آدم درستی هستی .این حرف الکی بود .یزید
بدترین انسان زمین بود و امام حسین بهترین انسان روی زمین ،مگه میتونند یه روز با هم دوست بشند.
خالصه بچهها این عمر سعد شب تاسوعا یه تصمیم گرفت ،تصمیم گرفت بیاد با امام حسین صحبت
کنه .با امام حسین صحبت کنه تا مگر جنگ نشه .امام حسین علیه السالم به همراه قمر منیر بنی هاشم
ابوالفضل العباس و پسر بزرگشون یعنی علی اکبر رفتند به طرف لشکر دشمن.
عمر سعد هم به همراه پسرش و یکی از غالماش اومدند به طرف لشکر امام حسین و این وسط به
همدیگه رسیدند و با هم صحبت کردند .امام حسین به عمر سعد گفتند:
"ای پسر سعد چرا این کارا را میکنی؟ مگه نمیدونی عاقبت دشمنی با من ،پسر پیامبر ،جهنمه؟!مگه نمیدونی هر کسی با خانواده ما اهل بیت دشمنی کنه جاش تو جهنمه؟!"
عمر سعد گفت:
" ای پسر فاطمه اگر من با تو نخواهم بجنگم اینها خانه مرا توی کوفه روی سرم خراب میکنند"امام حسین گفت:
"اشکال نداره من یک خونه خوب در مدینه دارم اون رو بهت هدیه میدم"عمر سعد گفت:
" اگر من با شما نجنگم به من ملک ری را نمیدهند"امام حسین گفت:
" من باغهای بزرگ و زیبایی دارم اونها را بهت میدم"عمر سعد گفت:
"من ملک ری را میخواهم .من میخواهم بروم و شهر ری مال من بشود"بچهها میدونید شهر ری کجاست؟ آفرین همین پایین تهران خودمون ،شهرری اون زمان یکی از
شهرهای خیلی خوشگل بود ،خیلی و این عمر سعد بهش قول داده بودند اگر بری امام حسین رو بکشی
تو رو میکنیم پادشاه شهرری ،حاکم شهرری .عمر سعد هم گول خورده بود .امام حسین به عمر سعد
گفتند:
"ای پسر سعد تو به گندم ری نمیرسی .اینها دروغ گفتند به تو ری را نمیدهند"ولی عمر سعد امام حسین را مسخره کرد و به تیکه و کنایه گفت:
"جویش ما را بس است ،حسین این حرفا را نزن ،من مطمئنم به آنجا میرسم»
خالصه هرچی امام حسین تالش کردند عمر سعد رو هدایت کنند ،کمکش کنند که نره به سمت
جهنم ،موفق نشدند .یعنی عمر سعد خودش نخواست .خودش انتخاب کرد که بره جهنم و نره بهشت.
ادامه قصه و ماجرای بسیار بسیار مهمی که توی روز تاسوعا افتاد باشه برای قسمت بعد .تا قسمت
بعد همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق یا علی مدد
ماجرای روز تاسوعا رایگان
🟢ماجرای امان نامه شمر برای حضرت ابالفضل عباس(ع)
┈┅┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود .قسمت قبلی براتون ماجرای اومدن لشکر امام حسین رو
گفتم .البته بهتون گفتم که لشکر امام حسین دو نفر بودند .اما دو تا مرد ،دو تا آدم بزرگ به اسم حبیب بن
مظاهر و مسلم بن عوسجه.
بعدش هم براتون ماجرای صحبت کردنهای امام حسین علیه السالم با عمربن سعد رو گفتم .امام
حسین علیه السالم عمر سعد رو آوردند و باهاش صحبت کردند .چند دقیقه با عمر سعد صحبت کردند ،کلی
تالش کردند تا عمر سعد از این تصمیم اشتباه که گرفته دست برداره ،خودش رو بیچاره نکنه ،خودش رو
توی جهنم نندازه وگرنه امام حسینمون که از شهادت نمیترسید .امام حسین دلتنگ شهادت بودند .چشم
انتظار شهادت بودند .مشتاق شهادت بودند .با عمر سعد صحبت کردند میخواستند اون رو عاقبت بخیر کنند.
میخواستند دستش رو بگیرند .نذارند عمر سعد توی جهنم بیفته.
اما بچهها این صحبتها فایدهای نداشت و عمر سعد به هوای اینکه بشه حاکم ری و به قول خودش به
گندم ری برسه امام حسین علیه السالم رو فروخت به چند قرون پول دنیا ،به چند روز زندگی بیشتر توی
دنیا.
****
خالصه بچهها اون شب گذشت و فردای اون یعنی روز تاسوعا فرا رسید .روز تاسوعا بچهها چه روزیه؟
همون روزی که حضرت عباس به شهادت رسید؟! نه نه ! اون روز هیچکی شهید نشد ،فقط سری اتفاقهای
دیگه افتاد .چی شد؟ میخوام براتون قصهشو بگم.
توی روز تاسوعا ،امام حسین علیه السالم کنار برادرشون حضرت ابوالفضل العباس نشسته بودند و
داشتن با همدیگه صحبت میکردند که یک مرتبه یک صدای زشتی بلند شد .یک صدایی که میگفت:
"«ای عباس ،ای عثمان ،ای خواهرزاده های من کجا هستید؟! بیایید بیایید برایتان امان نامه آوردم.بیایید"
این صدای کی بود؟ این صدای کسی نبود جز شمر بن ذیالجوشن ،این آدم بدجنس و بیرحم .بچهها
شمر با مامان حضرت عباس یعنی خانم ام البنین از یک قبیله بودند ،یه جورایی فامیل بودند .اون زمان هر
کسی که با یکی دیگه تو یک قبیله بود به هم میگفتند خواهر و برادر ،به خاطر همین شمر به حضرت
عباس و برادراشون گفت خواهرزادههای من .اما حضرت عباس ما جوابش رو ندادند.
معلومه حضرت عباس یار امام حسینن ،جواب دشمنای امام حسین رو نمیدند .اصالً اونا دوست نیستند
نه اینکه خدایی نکرده حضرت عباس بد اخالق باشند ،نه ،دین ما به ما یاد داده که با دشمنهای اهل بیت و
دشمنای خدا دشمن باشید .آدم که تا صدای دشمنا رو میشنوه بلند نمیشه بدو بدو بره پیش اونا ،معلومه
که این کارو نمیکنه.
حضرت ابوالفضل عباس باز هم نشستند و جواب شمر رو ندادند .اما این شمر دو مرتبه با صدای بلندتر
گفت:
"عباس میگویم کجایی برایت امان نامه آوردم .بیا میخواهم تو را ببینم"اما حضرت عباس باز هم جوابش رو ندادند .امام حسین علیه السالم گفتند برادرم جوابش را بده هرچند
که آدم گناهکار و بدیه .حضرت عباس که دیدند امام حسین بهشون اجازه دادند بلند شدند و رفتند .با
جدیت و عصبانیت رفتند و به شمر گفتند:
"چه شده؟ چه کار داری با من؟ من با تو هیچ کاری ندارم!"شمر به حضرت عباس گفت:
" برایت امان نامه آوردهام عزیزم ،بیا بیا فردا همه شما کشته میشوید اما اگر بیایی و یار من بشویزنده میمانی"
حضرت عباس ناراحت شدند ،خیلی خیلی ناراحت شدند .با جدیت گفتند:
"یعنی تو میگی من امان داشته باشم ،من زنده بمونم امام حسین شهید بشه ،امام حسین رو تنها گیربیارید؟ تو فکر کردی من چنین آدمیام! خدا اون روز را نیاره که من زنده باشم امام من به شهادت برسه،
خجالت بکش".
بعد هم حضرت عباس امان نامه شمر رو گرفتند و پاره کردند و پرت کردند به طرفش .ای جانم به
ابوالفضل عباس ،الهی قربونش بریم .حضرت عباس برگشتند به سمت خیمههای خودشون ولی حالشون
خیلی بد بود ،حالشون گرفته بود .آخه این شمر با خودش فکر کرده بود که حضرت عباس حاضرند زنده
بمونند اما امام حسین شهید بشند .خیلی ناراحت بود.
اما بچهها شمر عصبانی شد .عصبانی برگشت به طرف عمر بن سعد و گفت:
"ای عمر سعد آماده باش همین االن باید جنگ را شروع کنیم .باید بریم و حساب حسین وفامیلهایش را برسیم"
عمر سعد هم تا این حرف شمر رو شنید دستور داد همه حاضر شوید .همه لشکریان حاضر شوید.
لشکریان همه آماده شدند .آخه امیر عبیداهلل گفته بود که ای شمر اگر عمر سعد نخواست بجنگه خودت
آماده میشی میری باهاشون میجنگی .خودت میشی فرمانده سپاه؛ عمر سعد هم که نمیخواست فرماندهی
رو از دست بده فورا دستور داد تا لشکریانش آماده بشند.
****
امام حسین علیه السالم که صدای دشمنان را شنیدند که دارند آماده میشند رو کرد به برادرشون
ابوالفضل العباس و گفتند:
"برادرم به نزد آنها برو و به آنها بگو که اگر میشود امشب نجنگید .چرا که من امشب را میخواهم تاصبح نماز بخوانم و با خدای خودم صحبت کنم"
حضرت عباس که این دستور امام خودشون ،رهبر خودشون رو شنیدند ،گفتند به روی چشم آقای من
هرچی شما دستور بدید .هرچی که شما بخواهید .بعد هم حضرت عباس سوار اسبشون شدند و رفتند به
طرف دشمنها.
این دشمنان که حضرت عباس رو دیدند فکر کردن برای جنگ آمدند .اما حضرت عباس با صدای بلند
گفتند:
" آقای من و موالی من حسین بن علی فرمودند امشب را نجنگید .جنگ باشد برای فردا ،برای روزعاشورا .امشب را میخواهند نماز بخوانند و با خدای خود صحبت کنند"
بچهها این لشکریان که اینها رو شنیدند یه نگاه کردند به عمر بن سعد ،به فرماندشون نگاه کردند
ببینند نظر اون چیه .اون عمر هم که این پیشنهاد حسین رو شنید از طرف دیگه نمیخواست جنگ راه
بندازه ،با صدای بلند گفت:
"باشد نمیجنگیم ،به حسین بگو فردا جنگ را آغاز میکنیم ،اما اگر تا فردا تسلیم بشود ما با اونمیجنگیم اما اگر بخواهد خونریزی به پا کند همه شما را خواهیم کشت"
حضرت عباس که این صدا را شنیدند یک نگاه چپی کردند و برگشتند اومدند ،حضرت عباس اصالً از
اونها نمیترسیدند .اومدند و به آقای خودشون امام حسین علیه السالم گفتند که دشمنا اجازه دادند تا فردا
جنگ شروع بشه.
امام حسین هم که این صحبت حضرت عباس را شنیدند لبخندی زدند و گفتند خدا خیرت بده برادر.
بچهها حضرت عباس یک سرباز درجه یک ،یک علمدار بینظیر بود ،کسی که حاضر بود در راه امام حسین
همه زندگیش رو بده ،جانش رو بده و این کار را هم روز عاشورا کرد.
ادامه قصه و ماجرای شب و روز عاشورا باشه برای قسمت بعد تا قسمت بعد همه شما رو به خدای بزرگ
و مهربون میسپارم .
در پناه حق یا علی مدد
ماجرای شب عاشورا رایگان
🟢ماجرای گفتگوی امام حسین(ع) با یاران با وفای خود درون خیمه
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود .قسمت قبلی براتون ماجراهای روز تاسوعا رو گفتم.
براتون تعریف کردم که این شمر بیادب برای برادر امام حسین یعنی برای حضرت ابوالفضل العباس و
برادراشون امان نامه آورد .امان نامه که یادتون هست چی بود؟
بعد هم براتون گفتم که دشمنان میخواستند توی روز تاسوعا ،بعد از ظهر تاسوعا جنگ رو شروع کنند
اما امام حسین علیه السالم ،برادرشون ،علمدار شون سپهدار و فرمانده خودشون رو فرستادند تا اون روز رو
به قولی مرخصی بگیرند ،جنگ نشه تا فردا یعنی روز دهم محرم که معروف به روز عاشوراست جنگ شروع
بشه.
****
بچهها اون شب یعنی شب عاشورا اوضاعی بود ،حال و هوایی بود تو خیمههای امام حسین .آخه هرکی
با امام حسین مونده بود مطمئن بود دیگه شهید میشه .از طرف دیگه امام حسین علیه السالم دستور دادند تا
همهی سربازها و یاراشون بیاند توی خیمه جمع بشند تا با همدیگه صحبت کنند.
یارای امام حسین علیه السالم تعدادشون هفتاد دو سه نفر بود .یعنی تعداد خیلی زیادی نبود ،بر خالف
یارای عمر سعد که تعدادشون ۳۰هزار نفر بود .امام حسین و یارانشون توی یک خیمه جمع شدند تا امام
حسین علیه السالم حجت رو تموم کنند یعنی چی؟ یعنی بهشون بگند که هر کسی که میخواد بره میتونه
بره .امام حسین علیه السالم وقتی همه یاراشون جمع شدند فرمودند:
« من هیچ یارانی بهتر از شما را نمیشناسم و هیچ خانوادهای بهتر از خانواده من نیست من شهادتمیدم که شما تمام تالشتان را کردید .من شهادت میدم که شما با وفا بودید و پای من وایستادید .اما فردا اونا
فقط با من کار دارند ،فردا اونا فقط میخواند منو بکشند ،با شما کاری ندارند .هر کسی که میخواد میتونه
امشب بره ،از پیش من بره ،آخه فردا هرکی بمونه کشته میشه .هر کسی که میخواد بره یکی از خانواده من
رو هم با خودش ببره تا اون هم سالم بمونه»
امام حسین علیه السالم چند دقیقهای به یاراشون گفتند که برید .یارای امام حسین هم ناراحت شدند.
سرشون رو انداختند پایین ،با بغضی که توی گلوشون بود به حرفهای امام حسین گوش میدادند .اما وسط
حرف امام حسین نمیپریدند .خالصه بچهها یارای امام حسین صحبتهای آقا را گوش دادند که یه مرتبه
امام حسین علیه السالم فرمودند:
« لطفاً این نورها رو کم کنید این شمعهایی که روشنه خاموش کنید تا کسی که میخواد بره ،تویتاریکی شب بره .من نمیبینم کی رفت ،من بیعت را از شما برداشتم هرکی دوست داره میتونه بره و جانش
رو نجات بده»
بچهها امام حسین علیه السالم که این رو گفتند یاراشون اون شمعها رو خاموش کردند تا خیمه تاریک
تاریک بشه و هر کسی که بخواد بره بتونه بره.
****
اما بچهها چند دقیقه گذشت که دو مرتبه امام حسین دستور دادند نورها را روشن کنید ،این شمعها
رو بیایید روشن کنید تا امام حسین باز هم صحبت کنه .وقتی که نورها رو روشن کردند دیدند که هیچ کسی
نرفته .اونایی که باید میرفتند قبل از این رفته بودند .بعضیا بودند اومدند پیش امام حسین گفتند « :یک بار
برای زن و بچهمان خریدیم ،وسایل خانه خریدیم بریم بهشون بدیم و بیاییم پیش شما».
امام حسین ما هم که میدونستند اون روزی که میخواند شهید بشند بزودی فرا میرسه ،گفتند برید
ولی زود برگردید .اگر دیر بیاید پشیمون میشید .معنی این جمله امام حسین این بود که نرید الزم نیست که
االن برید این وسایل رو ببرید خونه ،اما اون آدما متوجه حرف امام حسین نشدند ،د و از قافله شهدا جا
ماندند.
اما در شب عاشورا اون یارای واقعی امام حسین توی خیمه ایشون وایستادند و نرفتند ،وقتی صحبتهای
امام حسین به پایان رسید شروع کردند به صحبت کردن و اولین کسی که شروع کرد به صحبت کردن کسی
نبود جز پرچمدار لشکر امام حسین قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس .حضرت عباس شروع کردند
صحبت کردن و گفتند:
« ای آقای من کجا برویم؟ شما را در میان دشمنها رها کنیم و برویم که زنده بمانیم؟ ما نمیخواهیماین زندگی را که بدون شما باشد ،ما پای شما میمانیم تا کشته بشویم ما از مرگ نمیترسیم»
بچهها بعد از حرفهای حضرت عباس ،یارای امام حسین یکی یکی شروع کردند و صحبت کردند؛ یک
نفر گفت:
« آقا جان من دوست دارم هزار بار برای شما بمیرم نه یک بار ،دوبار ،دوست دارم مرا بکشند برایشما»
یک نفر دیگه گفت:
« ای امام حسین من نمیخوام برای شما بمیرم نه! نه! میخوام من رو بگیرند بکشند ،آتیشم بزنمخاکسترم را به باد بدهند و این اتفاق ۷۰مرتبه بیفتد»
یکی دیگه گفت:
« آقای من فردام میخواهم بروم توی میدون با این شمشیرم دشمنای شما رو بکشم .شمشیرم کهشکست با نیزه به آنها حمله کنم .نیزهام که از کار افتاد با تیر و کمانم آنها را بزنم و وقتی هیچ کدام از آنها
نبود با دستم بروم جلو و کارشون رو بسازم تا وقتی که شهید شوم».
ای جانم به این یارانِ با وفای امام حسین .بچهها هرکی یه جور ابراز وفاداری کرد امام حسین علیه
السالم وقتی صحبتهای اینها را شنیدند لبخند زدند و بهشون گفتند:
« دوست دارید جایگاه شما رو توی بهشت نشون بدم .دوست دارید بهتون خونتون رو توی بهشتنشون بدم .فردا هر کسی که بمونه شهید میشه»
تا امام حسین این رو گفتند یک مرتبه از اون عقب خیمه ،از اون آخرای خیمه نوجوان ۱۳ساله دستش
رو برد باال گفت « :عمو من هم شهید میشم؟»
امام حسین علیه السالم تا صدای قاسم را شنیدند گفتند:
«قاسم جان مرگ پیش تو چطوریه؟ نظرت راجع به مرگ چیه؟»قاسم فوراً گفت:
« عمو شیرینتر از عسل ،من آرزوم اینه که تو راه شما شهید بشم»امام حسین علیه السالم تا این جواب قاسم رو شنیدند لبخندی زدند و گفتند:
« -بله قاسم جان فردا تو هم شهید میشی»
و بعد از این امام حسین از بین دو تا از انگشتاشون جایگاه تک تک یاراشون توی بهشت رو نشون دادند.
به یاراشون توی بهشت نشون میدادند که جایگاهشون توی بهشت کجاست .مثالً میگفتند:
« ابوالفضل خونت رو توی بهشت ببین ،حبیب بن مظاهر ،علی اکبر ،یارای من جایگاهتون رو تویبهشت ببینید .فردا به محض اینکه شهید بشید میرید به طرف بهشت مهمان پیامبر و امام علی و حضرت
زهرایید».
یارای امام حسین این حرفا رو که میشنیدند بی تاب و بیقراره شهادت میشدند .اصالً نمیدونی دوست
داشتند همونجا برند توی میدون شهید بشند .اینقدر که بهشت جای باحال و قشنگ و دلنشینیه.
اما بچهها بعد از اینکه صحبتهای امام حسین علیه السالم با یاراشون به پایان رسید حضرت رفتند به
خیمه خودشون تا عبادت خدا را انجام بدند ،تا نماز بخونند ،تا دعا بخونند .آخه آقا جون ما خیلی نماز
خوندن و قرآن خوندن رو ،صحبت کردن با خدا را دوست داشتند.
امام حسین رفتند به خیمه خودشون که خواهر شون ،خواهر بزرگوارشون زینب کبری اونجا بود .حضرت
زینب تا چشمشون به امام حسین افتاد یک حرفی زدن که ادامهاش باشه برای قسمت بعد .تا قسمت بعد
همه شما رو خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق یا علی مدد
با وفاترین یاران رایگان
🟢ماجرای نگرانی های حضرت زینب(س) از بی وفایی یاران امام😱
┈┅
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبلی براتون ماجراهای شب عاشورا رو گفتم ،براتون ماجرای صحبت کردن امام حسین علیه
السالم با یاراشون تو خیمه را گفتم .براتون گفتم امام حسین گفتند هرکی میخواد بره میتونه بره اما
یارای امام حسین وایستادند و به امام حسین اعالم وفاداری کردند.
اما بچهها بعد از اینکه یارای امام حسین با حضرت صحبت کردند آقای ما رفتند به طرف خیمه
خواهرشون زینب کبری سالم اهلل علیها .امام حسین علیه السالم اونجا درون خیمه خواهرشون مشغول
تیز کردن شمشیرشون شدند و همین طوری که شمشیر رو تیز میکردند با خودشون یک شعرهایی
میخوندند .یک شعرایی به زبان عربی که معنیش این میشد که دنیا بیوفا هست و قراره به زودی از این
دنیا برم.
حضرت زینب تا این صحبتهای برادرشون رو شنیدند بیاختیار شروع کردند به گریه ،حضرت زینب
نمیتونستند یک لحظه نبودن امام حسین رو تصور کنند .نمیتونستند یک لحظه باور کنند امام حسین
توی این دنیا نباشند.
اما بچهها بعد از اینکه گریههای حضرت زینب تموم شد ایشون به برادرشون امام حسین گفتند:
« برادر من آیا یارانت رو امتحان کردی؟ آیا بررسی کردی ببینی اینها چقدر آمادهاند؟ نکنه فرداپشت تو خالی کنند .نکنه فردا تنهات بذارند! نکنه بییار و یاور بزارنت!»
امام حسین علیه السالم هم به خواهرشون گفتند:
« از یاراشون مطمئن هستند .خیالشون راحته که این یاران فردا تنهاشون نمیذارند»****
اما یکی از یارای امام حسین داشت از پشت خیمه حضرت زینب به طور اتفاقی رد میشد که صدای
خانم حضرت زینب را شنید .این یار امام حسین با ناراحتی رفت پیش بقیه یارا ،رفت پیش حبیب بن
مظاهر و سعید و مسلم بن عوسجه با ناراحتی به آنها گفت:
« ای برادران چرا نشستهاید که زینب کبری هنوز به ما اعتماد ندارد .او هنوز به ما ایمان ندارد وفکر میکند ما فردا امام خود حسین بن علی را تنها میگذاریم»
بچهها یارای امام حسین تا این رو شنیدند همه ناراحت شدند اومدند دم خیمه حضرت زینب .اومدند
تا برای بار آخر اتمام حجت کنند و اعالم کنند که تا پای جان پای امام زمانشون هستند .یارای امام
حسین با صدای بلند حضرت زینب را صدا کردند:
« ای زینب ای دختر امیرالمومنین لحظهای به اینجا بیایید کارتان داریم»حضرت زینب اومدند دم خیمه که حبیب بن مظاهر اون پیرمرد عاشق امام حسین شروع کرد به
صحبت کردن و گفت:
« ای خانم من شنیدم که شما هنوز به ما ایمان ندارید ،هنوز فکر میکنید ما فردا امام خود را تنهامیگذاریم .نه ای دختر امیرالمومنین ما فردا تا پای جان ،پای حسینتان میمانیم و تا ما کشته نشویم
اجازه نمیدهیم یک نفر از بنی هاشم به میدان برود»
ای جانم به این یارای امام حسین .وقتی یارای امام حسین این صحبتها را کردند آقای ما حضرت
اباعبداهلل نگاه کردند به خواهرشون ،دیدی خواهرم دیدی اینها یارای باوفایی هستند .حضرت زینب
خیالشون جمع شد دلشون آرومتر شد.
****
خالصه بچهها امام حسین و یاراشون اون شب رو یعنی شب عاشورا رو تا صبح نماز خوندند ،قرآن
خوندند و با خدای خودشون صحبت کردند و گریه کردند و فردا فرا رسید ،روز عاشورا از راه رسید.
فردا صبح امام حسین علیه السالم برای یاراشون صحبت کردند و آخرین سخنرانیهاشون رو انجام
دادند .بعد هم به یاراشون نظم و نظام دادند .جناح راست مسئولش یک نفر شد ،جناح چپ هم یک نفر و
پرچم هم دادند به دست دالورشون ،برادرشون ابوالفضل العباس.
حضرت عباس شدند فرمانده لشکر .ماجراهای صبح عاشورا رو سال گذشته توی قصه زندگی یاران
گفتم .ماجرای سخنرانی امام حسین برای لشکریان عمر بن سعد ،ماجرای به شهادت رسیدن یاران باوفای
امام حسین ،ماجرای نماز ظهر امام حسین و شهادت سعید بن عبداهلل ،ماجرای شهادت حبیب و مسلم،
ماجرای شهادت زهیر و بریر و بقیه یارای امام حسین ،سال گذشته گفتم.
امسال میخوام برای شما ماجرای شهادت پارههای تن امام حسین رو بگم .ماجرای شهادت علی
اکبر ،قاسم بن الحسن ،عبداهلل بن الحسن و حضرت ابوالفضل العباس و در آخر هم شش ماهه امام حسین
علی اصغر و در انتها هم ،غروب امروز قصه به شهادت رسیدن خود امام حسین علیه السالم را براتون
تعریف میکنم.
پس امروز با قصههای ما لحظه به لحظه همراه باشید تا اول از همه قصه شهادت علی اکبر پسر
بزرگ امام حسین را براتون تعریف کنم.
شهادت علی اکبر (ع) رایگان
🟢ماجرای غم انگیز به شهادت رسیدن پسر بزرگ امام،علی اکبر(ع)
┈┅┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود .بعد از اینکه حضرت علی اکبر پسر بزرگ امام حسین
علیه السالم به شهادت رسیدند حاال قاسم بن الحسن میخواست بره به میدون .قاسم ۱۳ساله.
آخ بچهها ،آخ بچهها ،قاسم خیلی حضرت علی اکبر را دوست داشت .قاسم و حضرت علی اکبر پسر عمو
بودند اما مثل دوتا داداش صمیمی بودند .قاسم عاشق حضرت علی اکبر بود .بعد از اینکه حضرت علی اکبر به
شهادت رسید دیگه قاسم تحمل موندن نداشت .اومد پیش عمو گفت:
« عمو جان اجازه می دید برم به میدون؟»امام حسین علیه السالم گفتند نه اجازه نمیدم .قاسم چشماش پر از اشک شد .ناراحت شد .اما چیکار
میتونست بکنه! امام حسین بهش اجازه نداده بودند .قاسم هم بچهای نبود که امام حسین بهش اجازه ندند و
حرف گوش نکنه ،بچه حرف گوش کنی بود خصوصاً که امام حسین امامش بودند ،رهبرش بودند.
قاسم برگشت برطرف خیمه شون و شروع کردن به گریه کردن ،چند دقیقه بعد دوباره اومدند پیش امام
حسین و گفتند:
"عمو جان تو رو خدا اجازه بدید برم میدون .من دیگه طاقت ندارم"امام حسین گفتند نه ،من تحمل داغ تو رو دیگه ندارم .تو باید بمونی .قاسم دو مرتبه برگشت خیمه
شروع کرد به گریه کردن ،آخه قاسم عاشق شهادت بود ،شهادت را از یک عسلِ شیرین و خوشمزه بیشتر
دوست داشت .قاسم توی خیمهشون داشت گریه میکرد که مادرش که همسر امام حسن مجتبی بودند
اومدند و گفتند:
"چی شده قاسم؟ چرا گریه میکنی؟"قاسم گفت:
"عمو اجازه نمیده برم به میدون ،مامان من میخوام برم شهید بشم .مامان من دیگه تحمل زندهموندن ندارم"
مادر قاسم دیدند پسرشون اینقدر آرزوی شهادت داره گفتند:
"پسرم غصه نخور پدرت .زمانی که زنده بود میدونست یک روزی میاد که عموی شما توی دشتکربال قراره بجنگه .میدونست که تو هم توی اون روز هستی ،برای همین یه دست خطی به من داد ،یه
نوشتهای به من داد گفت این رو امروز بدم به تو که بری بدی به عمو"
حضرت قاسم که این را شنید خیلی خوشحال شد .فوراً نامه پدرش امام حسن را گرفت و رفت پیش
عمو گفت:
"عمو اجازه میدی برم به میدون؟"امام حسین گفتند نه .گفت عمو مامانم یه نامهای دادند .امام حسین نامه برادرشون امام حسن رو باز
کردند تا چشمشون به خط داداششون امام حسن افتاد شروع کردند به گریه کردن .آخه بچهها امام حسین
ما عاشق امام حسن بودند ،خیلی امام حسن رو دوست داشتند .اصالً از بچگی امام حسن و امام حسین با هم
بزرگ شده بودند .بعد هم امام حسن رهبر و امامِ امام حسین بودند یه زمانی ،برای همین بعد از اینکه امام
حسین نامه امام حسن رو خوندند گفتند:
" قاسم جان میتونی بری به میدون ،ولی عمو زره داری اندازه خودت؟ کالهخود داری؟"قاسم گفت:
"نه عمو ،نه زرهها اندازه منه میشه نه کاله خودها توی سر من جا میشه"امام حسین گفتند بیا قاسم عمامهام رو به سرت ببندم .امام حسین اون عمامهای که به سرشون
داشتند ،پارچهای که به سرشون داشتند باز کردند و دور سر قاسم بستند .بعد هم امام حسین علیه السالم
قاسم رو توی بغلشون گرفتند .امام حسین شروع کردند گریه کردن .های های امام حسین گریه کردند .قاسم
هم شروع کرد گریه کردن ،آخه این عمو برادرزاده عاشق هم بودند ،خیلی همدیگرو دوست داشتند.
امام حسین علیه السالم اینقدر توی بغل حضرت قاسم گریه کردند که پاهاشون بیرمق شد .بی حال
شدند افتادند روی زمین .قاسم هم سوار اسب شد و راه افتاد و رفت به طرف میدون.
****
این دشمنا که دیدند قاسم نوجوان اومده شروع کردند خندیدن .با حالت مسخره گفتند این حسین بن
علی یار و یاور ندارد ،بچهها را به جنگ ما فرستاده است .اما بچهها حضرت قاسم سنش کم بود اما پسر امام
حسن مجتبی بود .ای جانم به امام حسن.
قاسم شمشیرش رو گرفت گفت بیاید جلو با من بجنگید .شروع کرد به رجز خواندن و گفت:
" -من رو نمیشناسید؟ من پسر حسن مجتبی هستم .من رو نمیشناسید؟ من پسر علی مرتضی هستم،
اومدم همه شما رو به سزای بد کارتون برسونم".
اینا که دیدند حضرت قاسم اینجوری داره رجز میخونه گفتند بزار یه نوجوان رو بفرستیم به جنگش .یه
نفر بود به نام ازرق شامی ،این ازرق چهار تا پسر داشت .یکی از پسراش که کوچکترین پسرش بود هم سن
حضرت قاسم بود .این پسرش رو فرستاد به میدون.
حضرت قاسم شروع کردند به جنگیدن ،چند تا ضربه شمشیر زدند ،حضرت قاسم یک ضربه زدند و پسر
ازرق را از روی اسب انداختند پایین و شکستش دادند .این ازرق که دید حضرت قاسم پسر کوچکش رو
شکست داده یه پسر دیگش رو فرستاد .پسری که یکم بزرگتر بود ،جوون بود .اون پسر اومد توی میدون با
حضرت قاسم جنگیدن.
بچهها یک پسر جوون ۱۸و ۱۹ساله با یک نوجوان ۱۳ساله داره میجنگه .حضرت قاسم چند تا ضربه
شمشیر زدند ،یک جاخالی دادند و یک ضربه شمشیر زدند و این پسر ازرق شامی هم افتاد روی خاکها و
شکست خورد.
ازرق شامی خیلی عصبانی شد .پسر بعدیش رو فرستاد .حضرت قاسم اون پسرش رو هم شکست دادند.
ازرق شامی بزرگترین پسرش رو فرستاد .حضرت قاسم با اون هم یه جنگ جانانه کردند و بچهها حضرت
قاسم اون رو هم شکست دادند .ای جانم به این پسر امام حسن مجتبی.
ازرق که دید نه مثل اینکه این پسر نوجوونه ولی زور آدمهای بزرگ رو داره ،خودش شمشیر دستش
گرفت و اومد توی میدون و شروع کرد با حضرت قاسم جنگیدن .بچهها فکر میکنید نتیجه این جنگ چی
شد؟
درست حدس زدید .حضرت قاسم خود ازرق شامی رو هم شکست داد و کشتنش.
این عمر سعد بدجنس که دید این نوجوان اینقدر داره خوب میجنگه با عصبانیت رو به سپاهیانش
گفت:
"چرا او را مهلت میدهید؟ مگر نمیدانید آنها بنی هاشمی هستند ،یک نفر آنها ۱۰۰نفر شما راحریف است .دسته جمعی بروید و او را بکشید"
****
بچهها ،اینها دسته جمعی به حضرت قاسم حمله کردند .حاال فرض کنید یک نوجوان ۱۳ساله تشنه
هست ،زره تنش نیست ،شمشیر براش سنگینه ،کاله خود نداره ،یک عالمه حمله کردند طرفش .از اون طرف
اونایی که سنگ داشتند حمله کردند .حضرت قاسم چند دقیقه جنگیدند که این نامردای بدجنس چند نفری
به حضرت قاسم شمشیر زدند و اون رو انداختند روی زمین.
تا حضرت قاسم افتادند روی زمین ،فریاد زدند "عمو جان به فریادم برس"
این رو که حضرت قاسم گفتند امام حسین سوار اسبشون شدند با سرعت باد خودشونو رسوندند به
برادرزادهشون قاسم بن الحسن .اما بچهها وقتی امام حسین رسیدند دیدند قاسم افتادند روی زمین و بدنشون
پر از زخمه.
امام حسین شروع کردند گریه کردن ،الهی قربون امام حسین برم .توی یک روز عزیزترین کسانشون رو
از دست دادند .فرزند برادرشون رو از دست دادند .حضرت قاسم رو توی بغلشون گرفتند برگرداند به طرف
خیمه ها.
بچه ها حضرت زینب شروع کردند گریه کردن .آخه برادرزادهشون رو از دست داده بودند ،بعد هم امام
حسین علیه السالم بدن پاک و مطهر قاسم بن حسن رو بردند و گذاشتند داخل خیمه شهدا.
شهادت قاسم (ع) رایگان
🟢ماجرای غم انگیز به شهادت رسیدن پسر امام حسن(ع)، قاسم👦🏻
┈┅┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود ،یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود .بعد از اینکه اصحاب و همه یاران باوفای امام حسین به
شهادت رسیدند حاال نوبت رسید به بنی هاشمها ،خانواده درجه یک امام حسین .حاال اولین نفری که قرار
بود از بنی هاشمیها به میدون بره کی بود؟
آفرین بعضی از بچهها میدونند ،علی اکبر پسر بزرگ امام حسین علیه السالم ،امام حسین علیه السالم
خیلی علی اکبر رو دوست داشتند .بچهها بهتون که گفتم امام مهربونترین انسانیه که روی کره زمین زندگی
میکنه .حاال این انسان به این مهربونی چقدر پسر خودش رو دوست داره .حاال علی اکبر قراره به میدون بره،
علی اکبر اومد پیش امام حسین گفت:
« پدر جان اجازه میدی به میدون برم»امام حسین علیه السالم تردید نکردند ،مکث نکردند ،حتی یکم هم وای نایستادند .گفتند:
« آره علی جان تو میتونی بری به میدون ،ولی قبلش برو به خیمه برو با خانم ها ،با عمههات باخواهرات خداحافظی کن»
علی اکبر رفت به طرف خیمهها ،چند دقیقه طول کشید ،خیلی طول کشید .امام حسین رفتند در
خیمه دیدند این زن و بچهها ،این عمههای علی اکبر ،این خواهرای علی اکبر ،همسر علی اکبر همه علی رو
در بغلشون گرفتند دارند گریه میکنند .گریه میکنند و به علی اکبر میگفتند:
« نرو علی تو اگه بری ما تنها میشیم .ما بی پناه میشیم .بی برادر میشیم»این خانمها گریه میکردند .حضرت علی اکبر را بغل کرده بودند .امام حسین رفتند .دم خیمه که
حضرت علی اکبر اومدند بیرون ،حضرت علی اکبر خواستند حرکت کنند برند که امام حسین علیه السالم
پشت سر ایشون شروع کردند به گریه کردن ،های های امام حسین گریه میکردند ،با صدای بلند آقای ما
گریه میکردند ،امام حسین رو کردن به عمر سعد و گفتند:
« عمر سعد خدا نسلت رو قطع کنه ،میخوای فرزند من را بکشی»****
علی اکبر رفت به میدون و یک جنگ جانانه کرد .یه جنگ فوق العاده زیبا .بچهها حضرت علی اکبر که
رفت به میدون خیلی از پیرمردایی که تو لشکر عمر سعد بودند یه لحظه ترسیدند .شمشیراشون رو گذاشتند
توی غالف گفتند «:ما با پیامبر نمیجنگیم» چرا ؟
چون حضرت علی اکبر چهرهشون خیلی شبیه پیامبر بود .اخالقشون هم خیلی شبیه پیامبر بود .مدل
صحبت کردنش هم خیلی شبیه پیامبر بود .اونهایی که پیامبر رو دیده بودند تا حضرت علی اکبر را دیدند
انگار پیامبر جوون شدند.
حضرت علی اکبر رفتند و یه جنگ جانانهای کردند .وسطهای جنگ بودند که یک مرتبه حضرت علی
اکبر برگشتند پیش امام حسین و گفتند پدر جان خیلی تشنه هستم ،امام حسین علیه السالم گفتند:
«پسر جان آبی توی خیمه نداریم .من هم مثل تو تشنه ام و من نمیتونم کاری برای تو بکنم»حضرت علی اکبر سوار اسبشون شدند و حمله کردند به طرف دشمن .اما بچهها رمقی توی تن حضرت
علی اکبر نمونده بود .خیلی تشنه شده بودند .آفتاب هم به شدت داشت میتابید .هوا خیلی گرم بود .کربال
خیلی گرم بود .حضرت علی اکبر یک چند دقیقهای که جنگیدند یک مرتبه یک نفر که کمین کرده بود و
خودش رو قایم کرده بود اومد و یک ضربه شمشیر زد به سر حضرت علی اکبر.
تا این ضربه شمشیر رو زد ،حضرت علی اکبر افتادند روی گردن اسبشون و اسب جلوی چشماش رو
خون گرفت و دیگه درست ندید .به جای اینکه برگرده به طرف خیمه امام حسین ،اشتباهی رفت به طرف
لشکریان عمر بن سعد.
****
حضرت علی اکبر بی جان و زخمی روی اسب افتادند و این اسب رفت به طرف دشمنها .من نگم دیگه
بچهها که چه بالیی سر حضرت علی اکبر آوردند .الهی من قربون حضرت علی اکبر بشم .حضرت علی اکبر
وسط دشمنها بودند و دشمنان از هر طرفی به ایشون شمشیر میزدند ،نیزه میزدند ،تیر میزدند ،سنگ
میزدند که یک مرتبه حضرت علی اکبر فریاد زدند و گفتند:
«ای پدر جان اینک جدم رسول خدا را میبینم .او مرا از چشمه کوثر سیراب میکند» بچهها امامحسین که صدای حضرت علی اکبر را شنیدند فهمیدند که آخرین لحظههای عمر پسرشونه .امام حسین
سوار اسبشون شدند و رفتند به طرف حضرت علی اکبر .دشمنان حضرت علی اکبر را دوره کرده بودند و
هرکی با هر چیزی که دستش بود به ایشون میزد.
امام حسین که رسیدند اونا فرار کردند .اما بچهها تا امام حسین بدن جوونشون ،علی اکبر رو روی خاک
دیدند از اسب اومدند پایین و افتادند روی زمین .امام حسین علیه السالم شروع کردند به گریه کردن .امام
حسین با سر زانوهاشون خودشون رو کشوندند و رسوندند به حضرت علی اکبر .بعد هم آقای ما امام حسین
علیه السالم ۷مرتبه با گریه گفتند پسرم علی !پسرم علی! پسرم علی!
این دشمنا که میدیدند حال امام حسین رو ،شروع کردند به خندیدن ،شروع کردند به کف و سوت
زدن ،امام حسین ما رو مسخره میکردند .بچهها امام حسین همینجور داشتند باالی سر علی اکبر گریه
میکردند و نزدیک بود همونجا دق کنند و از دنیا برند که یک مرتبه دیدند از خیمهها حضرت زینب اومدند،
حضرت زینب اومدن گفتند« :برادرم پسر برادرم»
حضرت زینب اومدند و خودشون رو انداختند روی بدن حضرت علی اکبر .امام حسین علیه السالم تا
چشمشون به خواهرشون افتاد فوراً بلند شدند گفتند خواهرم چرا اینجا اومدی؟ بچهها حضرت زینب متوجه
شدند که امام حسین دارند سر بدن حضرت علی اکبر جون میدند ،امام حسین دارند از دنیا میرند .برای
همین حضرت زینب اومدند.
بعد هم امام حسین علیه السالم با صدای بلند رو به بنی هاشمیها گفتند:
«جوانان بنی هاشم بیاید ،بدن علی رو به سمت خیمهها ببرید»امام حسین دیگه توانی توی بدنشون نمونده بود .جوونهای بنی هاشم اومدند بدن حضرت علی اکبر رو
داخل یک عبایی گذاشتند و حضرت علی اکبر رو بردند به طرف خیمه شهدا .اما بچهها آقای ما امام حسین
بعد از حضرت علی اکبر یک جمله گفتند ،یک جملهای که به ما نشون میده که چقدر ایشون غصه خوردند.
گفتند:
« ای خاک عالم بر سر دنیا ،دنیا هیچ ارزشی نداره بعد از علی ،،همه دنیای من پسرم علی اکبر بود حاال
که علی اکبر رفته دیگه دنیا هیچ ارزشی نداره»
آخ الهی من فدای امام حسین علیه السالم بشم.
میحرلا نمحرلا هللا مسب
شهادت عباس (ع) رایگان
🟢ماجرای غم انگیز به شهادت رسیدن حضرت ابالفضل عباس(ع)
┈┅┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
چهجوری من آب بخورم؟!
امام حسین (ع) فکر کردن حضرت ابوالفضل برگشتن به طرف خیمهها ،برای همین هم برگشتن به طرف
خیمهها.
اما...
وقتی امام حسین (ع) رسیدن ،متوجه شدن که برادرشون برنگشتن.
از اون طرف ،حضرت عباس موفق شدن لشکریان دشمن رو شکست بدن و رد بشن و برسن به آب علقمه.
حضرت عباس وارد آب شدن .مشکشون رو انداختن زیر آب و پر از آبش کردن.
بعد هم حضرت عباس ،دستای خودشون رو بردن زیر آب ،به آب نگاه کردن.
لبهای حضرت عباس تشنهی تشنه بود.
اما بچهها ،حضرت عباس آب نخوردن و گفتن«:چهجوری من آب بخورم؟! در حالی که امام من تشنه لب
هست ،آقای من حسین بن علی تشنه لبه».
حضرت عباس مشکشون رو پر آب کردن و انداختن روی دوششون و برگشتن که برن به طرف خیمهها.
اما ،دشمنای بدجنس که نمیخواستن حضرت عباس آب به طرف خیمهها ببرن ،رفتن جلوی ایشون و شروع
کردن جنگیدن.
اما بچهها ،حضرت ابالفضل العباس یه قهرمان واقعی و یه دالور فوقالعاده بودن.
اصالً کسی نمیتونست با ایشون بجنگه ،خیلی زورشون زیاد بود.
قصهی عابس رو که یادتونه؟ حضرت عباس ده برابر عابس قوی بودن.
اصالً هیچکی نمیتونست با ایشون بجنگه.
نقشهی شوم و ناجوانمردانه
هرکی میومد جلو با یه ضربه شمشیر میافتاد روی زمین و میمرد.
برای همین ،دشمنای بدجنس یه نقشه کشیدن.
نقشه کشیدن که کمین کنن و وقتی حضرت عباس دارن میجنگن و دستشون رو دراز میکنن ،اونا
یواشکی بیان و شمشیر بزنن و دست حضرت عباس رو قطع کنن.
اتفاقاً بچهها همینجور شد.
حضرت عباس داشتن با دست راستشون میجنگیدن و دشمنان رو میزدن که یه مرتبه یه نفری که پشت
نخلِ خرما ،پشت درخت خرما قایم شده بود ،اومد و فریاد زد و شمشیرش رو زد به دست حضرت عباس.
دست راست حضرت عباس قطع شد.
حضرت عباس با دست چپشون شمشیر رو برداشتن و شروع کردن جنگیدن.
اونها گفتن باید دست چپ رو هم بزنیم که اگر ابالفضل العباس دست چپش سالم باشه و با ما بجنگه بازم
هیچکی حریفش نیست.
اونا بازم کمین کردن پشت یه درخت و وقتی حضرت عباس داشتن میجنگیدن به شکل ناجوانمردانهای
دست چپ حضرت عباس رو هم قطع کردن و انداختن روی زمین.
مشک روی شونهی چپ حضرت عباس بود.
تا مشک از روی شونه داشت میافتاد روی زمین ،حضرت عباس فوراً با دندونهاشون مشک رو گرفتن و با
پاشون زدن به شکم اسب و حرکت کردن و رفتن.
اما بچهها...
اون بدجنسا نقشه کشیده بودن و میدونستن چیکار کنن.
به تیراندازهاشون گفتن«:تیرهاتون رو آماده و پرتاب کنید به طرف مشک ابالفضل».
حضرت عباس با سرعت با اسبشون داشتن حرکت میکردن که یک مرتبه یه تیر رفت و خورد به مشک
حضرت عباس.
آب ریخت! اشکای حضرت عباس هم شروع کرد به ریخته شدن.
الهی من قربونت برم یا قمر بنی هاشم.
حضرت عباس دیگه ناامید شدن ،آخه نه دستی در بدن داشتن که بجنگن ،نه آبی توی مشکشون داشتن
که برگردن به طرف خیمهها.
اآلن دیگه کمرم شکست!
دشمنان که دیدن ابالفضل وایستاده ،حمله کردن به ایشون.
حمله کردن و با هر چی که دستشون میرسید حضرت ابوالفضل العباس رو گیر انداختن.
حضرت عباس که دیدن نمیتونن از خودشون دفاع کنن ،فریاد زدن و گفتن«:ای برادر! به داد برادرت برس».
امام حسین (ع) که این فریاد رو شنیدن با سرعت رفتن به طرف علقمه.
تا رسیدن به نزدیک علقمه ،دشمنان پا گذاشتن به فرار.
اما بچهها ...اما بچهها...
امام حسین (ع) یه مرتبه دیدن که برادرشون ابالفضل العباس ،اون قهرمان لشکرشون ،اون قد بلند
لشکرشون افتاده روی زمین.
دست در بدن نداره و مشکش پاره شده.
تیر به همهی بدن ابوالفضل خورده.
دشمنان با هر چی تونستن ،حضرت ابوالفضل رو زده بودن.
امام حسین (ع) تا چشمشون به حضرت عباس افتاد ،گفتن«:اآلن دیگه کمرم شکست .دیگه من هیچ کاری
نمیتونم بکنم».
امام حسین (ع) رفتن باالی سر حضرت عباس ،سر برادرشون رو گذاشتن روی پاشون ،شروع کردن گریه
کردن.
حضرت عباس آخرین یارِ امام حسین (ع) و آخرین کسی بود که توی خیمهها مونده بود.
بعد از حضرت عباس ،هیشکی دیگه باقی نمونده بود.
امام حسین (ع) داشتن گریه میکردن که دیدن ابالفضل هم داره گریه میکنه؛ گفتن«:برادرم تو چرا گریه
میکنی؟ تو که داری به شهادت میرسی».
حضرت عباس گفتن«:من برای لحظهای گریه میکنم که هیچ کسی نیست و تو تنهای تنهای تنهایی و
دشمنان میریزن به سر تو و هیچ کسی نیست که از تو دفاع کنه ،من برای این گریه میکنم».
آره بچهها...
حضرت ابوالفضل العباس سرشون روی پای امام حسین (ع) بود که چشماشون رو بستن و رفتن به طرف
بهشت و در باالترین نقطهی بهشت ،خدا بهشون خونه داد.
خوش به حالشون.
خدا کنه که ما هم به شهادت برسیم و وقتی شهادت نصیبمون شد با حضرت اباالفضل العباس همنشین
باشیم و ایشون رو تو بهشت مالقات کنیم.
ک خیمهی عباس
کشیدنِ تیر ِ
بچهها ،امام حسین (ع) افسار اسبشون رو گرفتن و برگشتن به طرف خیمهها.
امام حسین (ع) با آستین اشکهاشون رو پاک میکردن و برای حضرت عباس خیلی گریه کردن.
آخه حضرت عباس فقط یه داداش نبود ،یه یار خوب و یه یاورِ درجه یک بود.
یه سرباز گوش به فرمان.
امام حسین (ع) رفتن به طرف خیمهی حضرت عباس و ستون خیمهی ایشون رو کشیدن.
یعنی خیمهی حضرت عباس رو جمع کردن.
خواهرای امام حسین(ع) ،حضرت زینب ،حضرت ام کلثوم ،بقیهی زنهای بنی هاشم ،با این کار امام حسین
(ع) متوجه شدن که حضرت عباس به شهادت رسیدن.
بچهها...
همهی بدنها رو امام حسین(ع) آوردن داخل خیمة الشهدا گذاشتن جز بدن حضرت اباالفضل العباس ،که
بدن حضرت عباس همونجایی که به شهادت رسید ،دفن شد و حرم حضرت اباالفضل العباس از حرم امام
حسین (ع) جدا شد.
بچهها ،امام حسین دیگه بین این همه دشمنان ،تنهای تنها شده بود.
تا قسمت بعد که قسمت آخرِ اتفاقات روز عاشورا هست ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق .خدانگهدار.
شهادت امام حسین(ع) رایگان
🟢ماجرای غم انگیز به شهادت رسیدن حضرت امام حسین(ع)
┈┅ ┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
قسمت قبل دربارهی بیتاب شدن بچهها از تشنگی و به علقمه رفتن امام حسین و حضرت ابوالفضل رو
تعریف کردم و گفتم که دشمنان چهطوری ناجوانمردانه حضرت ابوالفضل عباس رو به شهادت رسوندن و
امام حسین دیگه یار و یاوری نداشتن.
بعد از اینکه حضرت ابوالفضل العباس به شهادت رسیدن دیگه اهل خیمه همه بیتاب شده بودن و گریه
میکردن و نگران بودن.
اما بین همه کسانی که گریه میکردن ،یه بچه شیرخوارهی ۶ماهه بود که از همه بیشتر گریه میکرد.
این بچه خیلی تشنهش شده بود ،آخه مادرش آب نداشت که بخوره و بتونه بهش شیر بده.
حضرت زینب(س) وقتی دیدن ،علی اصغر انقدر تشنه هست ،برادرشون امام حسین (ع) رو صدا کردن.
حضرت زینب گفتن«:برادر این فرزند شیرخواره تو تشنه هست و از صبح شیر نخورده .ماها آدم بزرگیم
طاقت میآریم .این بچه ۶ماهشه و چه گناهی کرده که آب نخوره».
امام حسین (ع) علی اصغر رو توی بغلشون گرفتن و سوار اسبشون شدن و رفتن به طرف لشکر عمر سعد.
امام حسین رفتن به طرف اونها ،تا بهشون بگن ،اگر به ما آب نمیدین الاقل به این بچهی شیرخواره آب
بدین.
ما با شما جنگ داریم ،بچه که گناهی نکرده!!!!!!
کارِ حسین رو بساز!!!
امام حسین (ع) برای لشکر دشمن ،صحبت کردن و گفتن«:اگه دین ندارین ،انسان و آزاده باشید.
فرزندم تشنه هست ،اینقدر تشنگی کشیده که چه آب بهش بدین ،چه آب ندین از دنیا میره.
اما بیاین ،ببرین و سیرابش کنین و بیارینش بدین به من».
اما بچهها....اما بچهها.....
عمر سعدِ بدجنس و نامرد رو کرد به حرمله ،که تیرانداز درجهی یک سپاه بود و گفت«:حرمله حاال که
حسین تا اینجا اومده ،یه تیر بزن کار حسین رو بساز».
حرمله گفت«:من میدونم ،یه تیری میزنم که کار حسین رو دیگه با اون تیر تموم کنم».
بچهها ،حرمله تیرش رو گذاشت داخل کمونش کشید ،کشید و کشید و کشید و پرتاب کرد به طرف حضرت
علی اصغر ،این کودک ۶ماههی امام حسین.
تیر اومد و خورد به گلوی حضرت علی اصغر.
امام حسین یک مرتبه نگاه کردن به بچه کوچولوشون؛ بچهها من نمیدونم امام حسین(ع) چهجوری تحمل
کردن.
آخه چهجوری قلبشون تحمل کرد.
امام حسین ،خونهایی که داشت از گلوی علی اصغر میریخت رو با کف دستشون گرفتن و پرتاب کردن به
طرف آسمون.
بچهها ،یه قطره از اون خونها به زمین برنگشت ،یه قطرهاش هم برنگشت.
بعد هم امام حسین(ع) رو کردن به آسمون و به خدا گفتن«:خدایا! این مصیبتها ،این مشکالت برای من
آسون میشه ،وقتی میبینم تو داری من رو میبینی».
الهی من فدای امام حسین (ع) بشم.
پسرِ حیدر کرار
بعد از شهادت حضرت علی اصغر ،امام حسین (ع) خودشون آماده شدن به میدون جنگ برن.
امام حسین (ع) همه عزیزانشون رو از دست داده بودن.
از صبح تا یه بعد از ظهر ،پسرشون رو از دست دادن.
چند تا از داداشهاشون رو از دست داده بودن.
پسر برادرشون رو از دست داده بودن.
حتی توی آخرین لحظات هم پسر شیرخوارشون رو از دست دادن.
بچهها ،یه انسانی که این همه مصیبت و سختی ببینه چه شکلی میشه؟؟؟
خب طبیعتا خیلی حالش بده!!! اصال افسردگی میگیره.
اما امام حسینِ ما آمادهی به میدان رفتن شدن.
شمشیرشون رو برداشتن و حمله کردن به طرف دشمن.
دشمنای ترسو که میدیدن امام حسین مثل شیر دارن حمله میکنن ،فرار میکردن و پخش میشدن توی
دشت.
امام حسین به هرکسی که میرسیدن ،یک ضربه شمشیر میزدن و کارش رو میساختن.
از بین دشمنان کسی جرات نمیکرد با امام حسین ،رو در رو بجنگه.
آره خب! باالخره ،امام حسین پسر حیدر کرارن و یک جنگ جهانی کردن.
حسین رو با یه سنگ بزنی جایزه داری!!!
اما بچهها ،با خودتون فکر کنید از صبح تا حاال امام حسین یه قطره آب نخوردن.
لبهای حضرت خشکِ خشک شده بود.
هرچند دقیقه یه بار که امام حسین میجنگیدن ،میاومدن یه جایی میایستادند ،فریاد میزدن و با صدای
بلند میگفتن":الحول وال قوه اال باهلل العلی العظیم".
یعنی؛"هیچ قدرتی از قدرت خدا بیشتر نیست".
امام حسین که این رو میگفتن ،حضرت زینب و بچهها دلشون آروم میشد و میفهمیدن که امام
حسین(ع) هنوز زنده هست.
اما ،اما ،بچهها...
یه مرتبه که امام حسین وایستادن و به صدای بلند این جمله رو که گفتن ،عمر سعد رو کرد به یکی از
سربازانش که سنگ میانداخت و گفت«:اگر بتونی حسین رو با یه سنگ بزنی یک جایزه خوب بهت میدم».
این نامردِ بدجنس هم یک سنگ برداشت و پرتاب کرد به طرف امام حسین(ع).
سنگ اومد و اومد و اومد تا خورد به پیشونی آقا و موالی ما امام حسین.
پیشونیِ و صورت امام حسین پر از خون شد.
ریشهای امام حسین غرق در خون شد.
امام حسین (ع) پیراهنش رو داد باال تا این خونهای روی پیشونیش رو پاک کنه ،که حرملهی بدجنس،
دوباره تیر توی کمانش گذاشت.
یه تیر کشید و پرتاب کرد به طرف امام حسین.
این تیر هم اومد و خورد به سینهی امام حسین.
بعد از اینکه تیر به سینه امام خورد ،آقای ما امام حسین(ع) از باالی اسب افتادن روی زمین.
به محض اینکه امام حسین افتادن زمین ،دشمنای نامرد ،جرات کردن حمله کنن.
اینا حمله کردن به یه آقای زخمی ،یه آقای تشنه لب ،یه آقایی که از صبح آب نخورده.
یه آقایی که کلی زخم روی بدنشه.
اینا حمله کردن به امام حسین ،اما امام حسین (ع) توی همون حالتی که روی زانوهاشون بودن شروع کردن
به جنگیدن.
اما تعداد دشمنان خیلی زیاد بود.
اونا با سنگ ،چوب ،نیزه ،شمشیر و با همه چی امام حسین رو میزدن.
عبدالله در آغوش عمو
ذوالجناح اسب امام حسین که دید صاحبش افتاده روی زمین ،فورا برگشت به طرف خیمهها.
حضرت زینب(س) هم وقتی صدای اسب امام حسین رو شنیدن ،فورا از خیمه اومدن بیرون.
اما دیدن که هیچکسی سوارِ این اسب نیست؟
حضرت زینب فهمیدن امام حسین(ع) از روی اسب به زمین افتادن.
برای همین حضرت زینب و چند تا از خانومها دوییدن و رفتن به طرف میدون جنگ.
من نمیدونم حضرت زینب چه حالی داشتن ،حضرت زینب عاشق امام حسین بودن.
از بچگی با امام حسین بزرگ شده بودن ،اصال نمیتونستن تصور کنن ،دنیایی رو که امام حسین توش نباشه.
اما حاال دارن میرن ببینن چه بالی سر داداششون اومده؟؟؟
حضرت زینب اومدن باالی یه بلندی وایستادن.
دیدن این دشمنای بدجنس ،همگی ریختن سر امام حسین و با هرچی که دستشون میرسه ،آقای ما امام
حسین رو میزنن.
حضرت عبداهلل بن حسن داداش حضرت قاسم ،که یک کودک ۰۱ساله بود ،تا دید که دشمنان عموش رو
دارن میزنن ،فورا دستش رو از دست عمهش جدا کرد و دویید رفت به طرف قتلگاه.
🎶 عمه جون ،میونِ میدون رو ببین.....
🎶 عمه جون ،بذار برم....
🎶 عموجون افتاده روی زمین......
🎶 عمه تا دیر نشده بذار برم تو میدون........
🎶 نگاه کن باال و پایین میره شمشیراشون....
🎶 دیگه نه میبینش ،نه میشنوم صداش رو....
🎶 صدایِ عمو دیگه گم شده تو صداشون....
تا حضرت عبداهلل رفت به قتلگاه ،یه نفر شمشیرش رو برده بود باال که به امام حسین بزنه.
حضرت عبداهلل دستاش رو دراز کرد تا شمشیر به عمو جانش نخوره ،که این شمشیر خورد به دست حضرت
عبداهلل و افتاد توی بغل و آغوش گرم امام حسین و چشماش رو بست.
حسین تو رو غرق در خون
حضرت زینب داشتن این منظرهها رو میدیدن که داداشش رو میزنن.
حضرت زینب ،دستشون رو گذاشتن روی سرشون و شروع کردن با پیامبر صحبت کردن؛
گفتن«:ای پیامبر خدا! بیا و ببین که با حسینات چه میکنند؟؟؟
ای پیامبر خدا! بیا و ببین که حسین تو رو غرق در خون ،روی خاک صحرا انداختند.
ای پیامبر خدا! به داد ما برس».
🎶 به سمت گودالت ،از خیمه دویدم من
شمر جلوتر بود ،دیر رسیدم من
سر تو دعوا بود ،آخ ناله ،کشیدم من
سر تو رو بردند ،دیر رسیدم من
گوشهی گودال ،مادر رو دیدم من
که رفته بود از حال ،دیر رسیدم من
صدا زدی من رو ،خودم شنیدم من
آخ! صدای رگهات بود دیر رسیدم من 🎶
خب بچهها ،به پایان قصههای یاران و اتفاقاتی که در روز عاشورا رخ داد رسیدیم.
قصهی قهرمانانی که امام و رهبر خودشون رو تنها نزاشتن و مظلومانه به شهادت رسیدن.
تا قسمت بعد و قصههای قهرمانان ،شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق .خدانگهدار.
سری به نیزه بلند است در برابر زینب
خدا کند که نباشد ،سر برادر زینب
نه قوتی نه توانی میان آن همه دشمن
نه مرحمی که نشیند به قلب مضطر زینب
موارد مرتبط
قصه زندگی حضرت ام البنین(س)
داستان زندگی حضرت فاطمه کلابیه(ام البنین) به طور کامل در 1 قسمت
حضرت زینب کبری (س)
قصه نافع بن هلال
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از رهبری تا کنون)
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.