حضرت محمد (ص) از هجرت تا شهادت
ورود پیامبر به یثرب رایگان
🟢ماجرای جالب هجرت پیامبر خدا به شهر یثرب و ساخت مسجد🕌
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای هجرت پیامبر خدا به طرف شهر یثرب رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم ماجرای جذابی رو که آقای ما امیرالمؤمنین به جای پیامبر خوابیدند تا این مشرکها نتونند پیامبر رو به شهادت برسونند و بعد از این هم خود امام علی علیه السلام به همراه فاطمه بنت اسد مادرشون و فاطمه زهرا دختر پیامبر و چند تا دیگه از خانمها راه افتادند و به طرف شهر یثرب اومدند.
پیامبر خدا توی یه محله ای نزدیکی یثرب وایستاده بودند تا امام علی علیه السلام به ایشون برسن و پیامبر و امام علی با همدیگه وارد شهر یثرب بشن ؛ اما بچهها، نه روز یا ده روز بیشتر طول نکشید که امام علی علیه السلام به همراه خانمهایی که باهاشون بودند، به همون جایی که پیامبر منتظرشون بودند رسیدند. پیامبر خدا تا چشمشون به امام علی علیه السلام افتاد خوشحال شدند. لبخندی زدند و دست هاشون رو باز کردند و امام علی رو تو آغوش شون گرفتند.
بچهها، پیامبر عاشق امام علی بودند، همونطور که امام علی عاشق پیامبر بودند. بعد از این پیامبر و امام علی و خانمهایی که همراهشون بودند راه افتادند و وارد شهر یثرب شدند. ولی چه وارد شدنی بچهها!
مردم یثرب همگی به استقبال رسول خدا اومده بودند. مردم خوشحال بودند. آواز میخوندند، شمشیرشون رو به هم میزدند. خانمها کل می کشیدند. خیلی مردم خوشحال بودند. بالاخره پیامبر خدا وارد شهر شون میشه، باید هم خوشحال باشند. مردم از هر طرفی روی سر پیامبر و امام علی و خانواده پیامبر گل میریختند. پیامبر خدا هم همونطور که سوار شترشون بودند برای مردم دست تکون میدادند و حرکت میکردند.
بچهها اگر یادتون باشه ،تو قسمت های خیلی قبل گفتم که داییهای پیامبر اهل یثرب بودند و توی این شهر زندگی میکردند. حالا همون داییها و فرزندان شون جلوی شتر پیامبر اومدند و با خوشحالی به پیامبر خدا گفتند: ای رسول خدا به شهر ما خوش اومدید، تشریف بیاورید و به منزل ما بروید. پیامبر خدا گفتند: نه، من امروز جایی میرم که این شتر بره. مردم یثرب که این رو شنیدن خیلی تعجب کردند. آخه یعنی چی؟ مگه شتر فهم و شعور داره؟ پیامبر خدا به مردم گفتند : این شتر مأمور از جانب خداست که من رو یه جایی ببره که خدا دوست داره.
خلاصه افراد مختلف از قبیله های مختلف، از فک و فامیلهای مختلف می اومدند به پیامبر خدا میگفتند: تشریف بیارین خونه ما، اونم چه خونههایی، خونه های خیلی خوبی داشتند، ولی پیامبر خدا گفتند: نه، من اون جایی میرم که این شتر بره.
مردم هم جلوی راه این شتر رو باز کردند و این شتر حرکت کرد و رفت و رفت و رفت. بچهها این شتر از محلههای پولدار عبور کرد و توی یه محله فقیر نشین رفت. یه محلهای که عموماً فقرا اونجا زندگی میکردند و بعد هم این شتر رفت و رفت تا اینکه روی یک زمین خالی نشست. یک زمینی که خونه نبود و اون زمین متعلق به دوتا بچه یتیم بود یعنی دوتا بچهای که باباشون رو از دست داده بودند. پیامبر خدا که دیدند شتر روی این زمین نشست، رو کردند به اهل یثرب و پرسیدند: این زمین مال کیه؟ این زمین صاحبش کیه؟ مردم یثرب که غرق تعجب شده بودند به پیامبر خدا گفتند: ای رسول خدا این زمین از آن دو تن از یتیمان بنی نجار است. من نمیدانم شتر شما چرا به اینجا آمدهاست؟ پیامبر خدا گفتند: من این زمین رو خریداری میکنم. این زمین قراره است به مسجد من تبدیل بشود .
بعد هم پیامبر خدا اون دوتا بچه یتیم رو آوردند و اون کسی که بزرگتر این یتیم بود رو آوردند و این زمین رو با همون قیمت واقعیش ازشون خریدند یعنی پیامبر اینطوری نکردند که بگن حالا که من این زمین رو میخوام تو باید ارزونتر به من بدی، نه، پیامبر گفتند: این زمین حق شماست، این زمین مال شماست و اون قیمتی که داره رو من بهتون میپردازم.
بچهها ، پیامبر خدا که این زمین رو خریدند از فردای همون روز شروع به ساختن یک مسجد کردند. حالا ممکنه تو ذهن شما بیاد مگه مسجد چقدر اهمیت داره که پیامبر به محض اینکه وارد شهر شدند شروع به ساختن مسجد کردند ؟ چرا پیامبر یک کاخ نساختن ؟ چرا نرفتند یک دفتر اداری برای خودشون بسازند؟
بچهها، پیامبر خدا نظرشون این بود که مسجد باید پایگاه باشه، مسجد باید اصل کار باشه و مرکز شهر باشه و مردم هر کسی که با پیامبر کار داره باید به مسجد بیاد.
خلاصه پیامبر خدا خودشون دستبهکار شدند و شروع به ساختن مسجد کردند. پیامبر با دستهای خودشون. بیل و کلنگ میزدند و همینطور عرق میریختند و با سختی تمام مشغول ساخت این مسجد بودند. مسلمونها هم که دیدند پیامبر خدا با این همه زحمت و سختی مسجد میسازند، پیش پیامبر اومدند و به ایشون کمک کردند تا مسجدالنبی ساخته شد. همین مسجدی که امروز توی شهر مدینه است.
آهان، راستی بچهها یادم رفت بگم که به محض اینکه پیامبر خدا وارد شهر یثرب شدند، مردم یثرب اسم این شهر رو تغییر دادند و اسم شهر رو مدینةالنبی یا شهر پیامبر گذاشتن و تا امروز که من دارم قصه برای شما میگم اسم این شهر همچنان هست مدینةالنبی ...
- پایگاه مسلمون ها
خلاصه بچهها پیامبر خدا این مسجد رو ساختند و بعد هم به همه مردم مسلمان شهر مدینه دستور دادند تا برای نمازها به مسجد بیایند. ما باید نمازهامون رو به جماعت بخونیم. اون زمان بچهها، مثل الان نبود که اگه دوست داشتیم به مسجد بریم ، اگه دوست نداشتیم نریم. نه ....
یک پیرمردی بود که نابینا بود، جایی رو نمیدید. برای که بتونه از این طرف به اون طرف بره ، باید یکی دستش رو میگرفت. اون پیرمرد پیش پیامبر اومد و گفت: ای رسول خدا من پیرمردی نابینا هستم. اگر که میشود اجازه دهید من نمازم را در خانه بخوانم. پیامبر خدا گفتند: نه تو هم باید به مسجد بیای. اگر کسی نیست که دستت رو بگیره و تو رو با خودش به مسجد بیاره ، یه طناب به یکی از ستونهای مسجد ببند و این طناب رو توی خونت ببر. هرروز که میخوای به مسجد بیایی این طناب رو بگیر تا به مسجد برسی.
آره بچهها، پیامبر خدا به همه گفتند مسجد نماز بخونند. اینطوری نبود که اگر دوست داری بیا اگه دوس نداری نیای. مسجد پایگاه و مرکز مسلمونها بود، اصلا اگه میخواستند ازدواج کنند مسجد میرفتند تا پیامبر خدا براشون عقد رو بخونند. اگه میخواستند طلاق بگیرند، اگه میخواستند برن بجنگند، اگه هر کاری داشتند باید مسجد میرفتند. پیامبر خدا مسجد رو تبدیل کردند به مرکز شهر و قلب تپنده شهر و بعد از ساخت مسجد پیامبر خدا یک خبر مهم رو به همه مردم اعلام کردند.
پیامبر اعلام کردند که مسلمونها همگی با همدیگه برادرند و باید هوای همدیگه رو داشته باشند. چرا؟! آخه، خیلی از مسلمانها که از مکه اومده بودند، یعنی خونه، زندگی توی شهر مدینه نداشتند و هیچ پولی هم نداشتند. زندگیشون خیلی سخت بود. مجبور بودند توی خیابونها بخوابند؛ اما پیامبر خدا به مسلمونهای اهل مدینه گفتند: شما باید هر کدومتون یکی یا دوتا از مسلمونهای اهل مکه رو توی خونهتون جا بدید. بعد هم پیامبر خدا گفتند: من میخوام عقد اخوت بین شما بخونم.
بچه ها میدونید عقد اخوت چیه؟ عقد اخوت یعنی دو نفر به همدیگه دست بدند و بگن ما از امروز تا روز قیامت برادر همدیگه هستیم و اونجا وارد بهشت نمیشیم تا این برادرمون رو با خودمون داخل بهشت ببریم. مسلمونها هر کدوم یه برادر انتخاب کردند. بعضی ها رو پیامبر انتخاب کردند، مثلاً پیامبر گفتند که شما باید دست برادری بدی به این فردی که از مکه اومده. شما آقای سعدبنعباده، باید دست برادری به فلان آقا بدید. آره بچهها، پیامبر خدا همون روزهای اول همهی مسلمونها رو به عقد هم دیگه درآوردند یعنی گفتند همتون از امروز با همدیگه برادرید و باید عقد اخوت بخونید.
بچهها، همه مسلمونها، دوتا دوتا با همدیگه برادر شدند ولی امام علی تنها مونده بودند. هیچکسی نبود که با امام علی عقد اخوت بخونه. چون پیامبر انتخاب نکرده بودند که چه کسی برادر امام علی باشه. چه کسی با امام علی عقد اخوت بخونه. امام علی علیه السلام دلشون گرفته بود، احساس تنهایی میکردند که پیامبر خدا به ایشون اعلام کردند: ای علی جان، از امروز تو برادر منی و من و تو دست هامون رو بهم دیگه میدیم و با همدیگه عقد اخوت و می خونیم. تو در دنیا و آخرت برادر منی و توی بهشت هم من و تو کنار همدیگهایم.
قوانین مدینه رایگان
🟢ماجرای مشخص شدن قوانین شهر مدینه🏜 توسط پیامبر
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای ورود پیامبر مهربانیها حضرت محمد مصطفی به شهر مدینه رو گفتم و تعریف کردم که پیامبر خدا که وارد این شهر شدند همه از ایشون دعوت کردند که پیامبر به خونه ی ما بیایید ؛ اما حضرت محمد به مردم مدینه گفتند که من اون جایی میرم که این شتر بره، این شتر از جانب خدا مأموره و بعدش هم براتون ماجرای ساخت مسجدالنبی رو گفتم و ماجرای عقد اخوت مسلمونها رو براتون تعریف کردم. یادتون که هست؟ آره، یادتونه گفتم آقای ما امیرالمؤمنین با پیامبر خدا عقد اخوت خوندند و امام علی و پیامبر در دنیا و در آخرت برادر همدیگه شدهاند.
اما بچهها، حالا ممکنه یه سوال براتون شده باشه. پیامبر خدا توی شهر مدینه کجا زندگی کردند؟ بالاخره تا مسجد ساخته بشه یه زمانی می بره !! پیامبر توی اون مدت کجا زندگی میکردند؟ بچهها، پیامبر ما توی اون مدت خونه یکی از مردم مدینه که اسمش ابو ایوب انصاری بود، زندگی می کردن.
این ابوایوب انصاری، مرد خیلی خوبی بود. یک مسلمان واقعی بود. اون مدتی که مسجد ساخته میشد پیامبر خدا توی خونه ابوایوب انصاری رفته بودند و اونجا زندگی میکردند. بقیه مهاجرین هم اوضاع شون بهتر نبود. مهاجرین که میدونین کیان بچهها؟ مهاجر یعنی کسی که هجرت کرده، یعنی کسی که وسایل های زندگیاش رو برداشته و یه شهر دیگه رفته. مهاجرین اون کسایی بودن که از شهر مکه فرار کرده بودند و به شهر مدینه اومده بودند و انصار اون کسایی بودند که از قبل توی شهر مدینه یا همون یثرب زندگی میکردند و پیامبر خدا رو یاری کردند. برای همین بهشون انصار میگن .
پیامبر دستور دادند مهاجرین درخونه ی انصار زندگی کنند یعنی هر یک نفر از مردم مدینه باید یک نفر از مسلمونها رو داخل خونهاش راه بده. تازه اونم نه یک مسلمان تنها، یک مسلمان با خانوادهاش راه بده. بالاخره این مهاجرین بنده خدا، خونه و زندگیش رو گذاشته بودند و بهطرف شهر مدینه اومده بودند و هیچ وسیله و پولی نداشتند.
خلاصه بچهها، بعد از اینکه پیامبر خدا مسجد رو ساختند و تاسیس کردند، همونجا اعلام کردند که بلال حبشی باید مؤذن این مسجد باشه. حالا ممکنه براتون سوال شه بلال دیگه کیه؟! بلال حبشی یکی از یاران واقعی و خوب پیامبر بود که سیاهپوست بود. رنگ پوستش مثل شماها سفید نبود. سیاهپوست بود و برده یکی از بزرگان قریش بود. بچهها اون بزرگ قریش این بلال طفلک رو خیلی شکنجه میداد، خیلی اذیتش میکرد و اصلاً نمیخوام بگم که یه وقت به خاطرش ناراحت بشید ، ولی بدونید این بلال رو خیلی شکنجه میکرد؛ اما بلال حبشی از اون کسایی بود که پای دین و ایمانش وایستاد، از اون کسایی بود که به خاطر خدا و پیامبر خدا همیشه مسلمان موند و در راه پیامبر خدا جهاد کرد.
پیامبر خدا اعلام کردند مؤذن مسجد بلال حبشی باشه، آخه بچهها، بلال نه اون قدر چهره قشنگی داشت، نه فک و فامیل زیاد و خیلی بزرگی داشت و نه حتی صداش هم خیلی صدای قشنگی نبود، یعنی مثل مؤذنزاده اردبیلی ما نبود که بگی یه صدای ویژه داشت، نه یه صدای معمولی داشت.
این بلال حبشی رو پیامبر خدا مؤذن مسجدشون گذاشتند تا به همه اعلام کنند که توی اسلام چهره ، پول و فامیل و اینجور چیزها مهم نیست بلکه تو اسلام ایمان که مهمه، هرکی ایمانش بیشتر باشه جایگاه بالاتری بدست میاره.
خلاصه، بعد از اینکه پیامبر خدا بلال رو مؤذن مسجد گذاشتند ، اطراف این مسجد یه اتاقک های کوچولویی درست کردند و خودشون و بعضی از یارانشون ، توی این اتاقک ها زندگی کردند. اما بچهها، اما بچهها، حالا نوبت رسیده بود به اینکه پیامبر خدا قوانین شهر رو مشخص کنند.
اگه یادتون باشه توی اون قسمتهای قبل گفتم که دو تا قبیله اوس و خزرج که توی یثرب قدیم زندگی میکردند، همیشه با هم دعوا داشتند و میجنگیدند، همیشه سر همدیگه فریاد میزدند و میگفتند: ما از شما برتریم، ما اوسی ها برتر از شما خزرجی ها هستیم . اما باز این خزرجی ها در جوابشون میگفتند: زکی، نه بابا، شما از ما بهترید؟! ما خیلی از شما قویتریم، اگه راست میگید بیایید بجنگیم ببینیم که قوی تره ... گفتم دیگه، اینها یکسره با همدیگه میجنگیدند وخون همدیگه رو میریختند، تا اینکه تصمیم گرفتن به مکه برند و دعواشون رو بزرگان قریش حل و فصل کنند. بعد هم با پیامبر آشنا شدند و حالا پیامبر خدا به شهر اونها اومدند و یک قانون گذاشتند. پیامبر اوسی ها و خزرجی ها رو جمع کردند و گفتند: ما باید یه قانونی داشته باشیم، نمیشه بدون قانون زندگی کرد.
این قانونها چی بود؟ این قانونها این بود که ما به همدیگه ظلم نکنیم، پیامبر خدا گفتند: از امروز همه شما مسلمانید،
- هیچ مسلمانی حق نداره در حق یه مسلمونه دیگه ظلم کنه. - هیچ مسلمانی حق نداره اموال یک مسلمونه دیگه رو بدون اجازهاش برداره .
- هیچ مسلمونی هم حق نداره همسایهاش رو اذیت کنه.
- هیچ مسلمانی نباید کاری کنه که بقیه مسلمونها از دست و زبان و رفتارش در اذیت و آزار باشد.
مسلمان که شدید یعنی باید به دیگران آرامش بدید. یعنی باید به دیگران محبت کنید. یعنی باید زندگی دیگران رو قشنگ کنید. مسلمونی شرطش اینه. این اوسیها و این خزرجی ها هم قبول کردند و امضا کردند.
بعد از این هم پیامبر خدا با یهودیهایی که توی شهر مدینه بودن قرارداد نوشتند. یهودیها دیگه چیه؟ اینها دیگه کین؟ بچهها این یهودیها از زمانهای خیلی قدیم فهمیده بودند که یه پیامبری قراره توی این شهر یثرب بیاد و بعد دینش رو به سراسر دنیا ارسال کنه. یهودیها که این پیشگوییها رو شنیده بودند خونه زندگیشون رو از شامات، اون منطقه جمع کردند و به مدینه اومدند تا وقتی این پیامبر ظهور کرد، اینها یاران این پیامبر بشن تا به قدرت برسن و ثروتمند بشن و به یک زندگی دنیایی خوب برسند؛ اما پیامبر خدا طرفدار مؤمنان واقعی بودند. پیامبر میگفتند : نباید کسی به من ایمان بیاره برایاینکه پولدار بشه، نباید کسی به من ایمان بیاره برایاینکه قدرتمند بشه، باید به من ایمان بیاره تا در آخرت خوشبخت بشه. حالا دنیاش هم خوب میشه؛ اما شرط مهمش این بود که باید به حرف پیامبر گوش میدادند.
این یهودیها هم از همون قدیم به حرف پیامبر خودشون یعنی حضرت موسی هم گوش نمیدادند، به حرف حضرت عیسی گوش نمیدادند، حالا میخواستند به حرف پیامبر ما گوش کنند؟! اینها از این آدم نبودند. ولی پیامبر خدا با اونها یه قرارداد نوشتند.
توی اون قرارداد پیامبر خیلی حرفهای خوبی زده بودند. پیامبر گفته بودند: هم شما یهودی ها بنده خدایید، هم ما بنده خدا، شما تو دینتون دارید که نباید به دیگران ظلم کرد. ما هم نظرمون اینه. پس قرارداد ما اینکه شما یهودیان به مسلمونها آزار نرسونید، ما هم حق نداریم به شما آزار برسونیم؛ اما اگر جنگی شد و درگیری شد، این کفار و مشرکین اومدند تا با ما بجنگند از ما دفاع کنید یا اگه نمیخواید از ما دفاع کنید و بجنگید، اشکال نداره، یه پولی بدید رزمندههای اسلام برن و بجنگند، بهش جزیه میگن ، پیامبر گفتند این پول رو به ما بدید. اونها هم قبول کردند بچهها. امضا کردند که ما به شما ظلم نمیکنیم و پولی هم که بخواید بهتون میدیم ؛ اما بچهها، اما بچهها، یهودیها خیلی نامردتر از این حرفها بودند و در آینده زیر قول و قرارشون زدند. هرچی قول به پیامبر داده بودند رو زیر پاشون گذاشتند و پیامبر خدا هم با اونها .... دیگه حالا ادامه اش باشه برای قسمتهای بعد....
حمله به کاوران قریش رایگان
🟢ماجرای تصمیم پیامبر خدا(ص) برای حمله به کاروان قریش🐪🐫
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای اولین اقدامات پیامبر خدا بعد از ورود به مدینه رو گفتم و براتون تعریف کردم که پیامبر خدا به چه شکلی مسجد رو ساختند. پیامبر خدا مؤذن مسجد رو کی گذاشتند و بعد هم براتون تعریف کردم که پیامبر خدا بین قبیله اوس و خزرج و حتی یهودیها یه قرارداد نوشتند. یه قراردادی که بینشون دیگه دعوا نشه.
اما بچهها، هنوز یک سال از اومدن پیامبر خدا به شهر مدینه نگذشته بود که به ایشون یک خبر مهم دادند. به پیامبر خبر دادند که قراره یک کاروان تجاری قریش از نزدیکیهای مدینه رد بشه. بچهها پیامبر خدا که این خبر رو شنیدند فوراً به یارانشون گفتند: آماده باشید که میخوایم به جنگ با قریش بریم چرا؟ آخه چرا پیامبر میخواستند برند بجنگند؟
بچهها، پیامبر و یارانشون که از شهر مکه به طرف شهر مدینه اومده بودند ، این قریشی ها همهی اموالشون رو گرفته بودند، خونههاشون رو گرفته بودند، وسایلشون رو گرفته بودند، همه چیزشون رو گرفته بودند و پیامبر و بقیه مهاجرین توی شهر مدینه چیزی نداشتند ، فقیر شده بودند. حالا پیامبر خدا میخواستند به طرف این کاروان قریش برن تا انتقام ظلم هایی که قریشیها در حقشون کردند رو ازشون بگیرند. مسلمونها که این خبر رو شنیدند خیلی خوشحال شدند. خصوصاً مهاجرین، یعنی کی بچهها؟ آفرین یعنی اونهایی که از مکه به طرف شهر مدینه اومده بودند ، اینها خیلی خوشحال شدند. این فرصت رو غنیمت دونستند تا اموالشون رو از دست این قریشیهای بدجنس، این کافرها و مشرکها بگیرند.
لشکریان پیامبر آماده شدند و از شهر مدینه بیرون اومدند؛ اما یک عده جاسوس های نامردی بودند که خبر تصمیم های پیامبر رو به دشمنان میگفتند. همیشه این جاسوسان در حق پیامبر خیانت میکردند. اینبار هم دقیقاً همینطوری شد، این جاسوسها نامه برای ابوسفیان نوشتند وتوی اون نامه به ابوسفیان گفتند: آهای ابوسفیان، محمدبنعبدالله با لشکریانش سر راه کاروان تجاری تون اومدند و میخواند اموالتون رو بگیرند، حواست باشه.
ابوسفیان که این رو شنید، فوراً این نامه رو به همراه یک نفر از سربازانش به طرف مکه فرستاد و به اون سرباز گفت: این محمدبنعبدالله سر نترسی دارد. میخواهد با ابوسفیان و ابوجهل و ابولهب درگیر شود. اشکالی نداره، پس ما با او میجنگیم. ای مرد تو به شهر مکه برو و به ابوجهل این خبر را بده. به او بگو با یک سپاه بزرگ راه بیفتند و به طرف مدینه بیاین . میخواهم آنجا خون محمد را بریزم.
اون یار ابوسفیان که این دستورش رو شنید فوراً سوار اسب شد و حرکت کرد و با سرعت تمام به طرف شهر مکه راه افتاد .
بچهها شهر مدینه بین مکه با شام بود ، برای همین کاروان تجاری قریش که از شام میخواست بیاد و به مکه بره ، باید از نزدیکیهای مدینه رد میشد. پیامبر و یارانشون آماده بودند، کمین کرده بودند تا کاروان قریش رو گیر بندازند و کارشون رو بسازند و اموالشون رو بگیرند؛ اما این ابوسفیان که خبر داشت پیامبر خدا همچین نقشهای دارند، خیلی با مراقبت ویژه می اومد. اول چند تا سرباز جلو جلو میفرستاد تا اگر پیامبر و یاراشون رو دیدند بیان و خبر بدند. گاهی اوقات خودش هم جلوتر میرفت. اتفاقاً یکمرتبه ای که خودش جلو جلو رفته بود، متوجه شد که لشکریان پیامبر خدا این اطرافند.
میدونید از کجا متوجه شد بچهها؟ اصلاً بهتون بگم باورتون نشه! این ابوسفیان نزدیک یه چاهی رفت و خواست آب بخوره که دید پِهِن شتر افتاده، ابوسفیان با دستش این پِهِن رو برداشت و له کرد که دید داخل این پهن ها چند تا هسته خرماست، چند تا هسته خرمایی که خرماهاش مال شهر مدینه است. ابوسفیان فهمید که این پهن، مال شتر پیامبر و یارانشونه. برای همین فوراً بهطرف سپاهیان برگشت و بهشون گفت: ای لشکریان، نباید از راه عادی برویم. محمد بن عبدالله برای ما کمین کردهاست. ما باید از راه دریا برویم، از نزدیکیهای دریا میرویم.
خلاصه این ابوسفیان و یارانش از مسیر دریا یعنی از یه راه دورتری رفتند، از طرف دیگه این ابوجهل دیوونه با اون یارانش راه افتادند و از مکه بیرون اومدند تا با پیامبر خدا بجنگند. ابوجهل رو به سربازانش کرد و گفت: ای سربازان من، وقت آن رسیده است که خون محمد رو بریزیم. ما کار میکنیم او پشیمان بشود که میخواد با ما بجنگد
آره بچهها، لشکریان قریش به فرماندهی ابوجهل راه افتادند و از شهر مکه بیرون اومدند. بچه ها فکر میکنید تعدادشون چقدر بود؟ کسی میدونه؟ تعداد لشکریان ابوجهل هزار نفر بود و یارانش همگی مجهز بودند به بهترین شمشیرها، بهترین سپر و زرهها، بهترین اسب ها.
یاران پیامبر فکر میکنید چند نفر بودند؟ سیصد و سیزده نفربودن و از طرف دیگه یاران پیامبر اونقدر امکانات نداشتند. نه سپر و زرهی داشتند، نه شمشیری داشتند و نه حتی اسبی داشتند. نه اینکه هیچ کسی نداشته باشهها، بعضیها داشتند، ولی خیلی ها نداشتند. بعضی ها با یه چوب از شهر بیرون اومده بودند و میخواستند با چوب با این مشرکان بجنگد. تعدادشون یکسوم اونها بود
اما بچهها، خداوند متعال از طریق جبرئیل به پیامبر خدا یک خبر خوش داد. خدا به پیامبر گفت : تو پیروز میشی. یا توی جنگ با اونها پیروز میشی یا میتونی کاروان تجاری رو بگیری و اموالشون دست تو بیفته؛ اما خدا به پیامبر دستور داد که با این دشمنها بجنگ و اونها رو شکست بده و مطمئن باش که پیروز میشی.
حضرت محمد که این پیغام خدارو شنیدند، یاراشون رو جمع کردند تا باهاشون صحبت کنند. پیامبر براشون توضیح دادند و گفتند که : ما توی این جنگ پیروز میشیم، ما میتونیم دشمنها رو شکست بدیم، یار ما خداست، اونها هیچ یار و یاوری ندارند.
ولی بچهها بعضی از یاران پیامبر که ایمانشون خیلی ضعیف بود و خیلی ترسو بودند. اونها به پیامبر گفتند: ای رسول خدا ما مطمئنیم که شکست میخوریم. اگه میشه، اگه ممکنه نجنگیم. ما از این قریشی ها میترسیم.
ولی بعضی از یاران پیامبر ،خیلی محکم گفتند: ای رسول خدا ما از شما دفاع میکنیم. ما به شما قول دادیم که خون قلبمان را در راه شما بدهیم. ما از هیچ چیزی نمیترسیم. پیامبر خدا که این پیغام یارانشون رو شنیدند، همونجا تصمیم گرفتند برند و بجنگند. برای همین بهطرف یه منطقهای به اسم بدر رفتند. پیامبر خدا به اونجا رفتند و این مشرکین هم به اونجا رسیدند. البته وقتی اونها رسیدند و پیامبر رسیدند دیگه شب شده بود. اون زمانها شب نمیجنگیدند و استراحت میکردند. یاران پیامبر هم اون شب مشغول استراحت شدند؛ اما خود پیامبر خدا اونشب تا صبح بیدار بودند و عبادت خدا را انجام دادند. پیامبر خدا اون شب تا صبح نماز و قرآن خوندند و گریه کردند و با خدا صحبت کردند. حضرت محمد از خدا خواستند که یاریشون کنه و تنهاشون نگذاره، از خداوند خواستند که توی جنگ فردا پیروز بشند.
اون شب گذشت و روز از راه رسید. پیامبر و یارانش نماز صبح رو خوندند و آماده جنگ با مشرکین مکه شدند. آماده جنگیدن با ابوجهل و ابولهب شدند. البته ابوسفیان فرار کرده بود. ابوسفیان از راه دیگه ای به مکه رفتو نیومد بجنگه. لشکریان پیامبر و لشکریان ابوجهل آماده بودند و روبهروی هم قرار گرفته بودند که .... ادامه قصه باشه برای قسمت بعد ....
پیروزی در جنگ بدر رایگان
🟢ماجرای جالب پیروزی پیامبر(ص) در جنگ🗡 بدر، با کمک فرشتهها
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون ماجرای شکلگیری جنگ بدر رو تعریف کردم. براتون گفتم که پیامبر خدا به همراه یارانشون رفتند تا کاروان قریش رو بگیرند و اموال اونها رو مصادره کنند. ولی این ابوسفیان بو برد و از یه راه دیگه ای به مکه رفت و ابوجهل رو با هزار نفر به جنگ با پیامبر فرستاد. بعد هم براتون گفتم که اون شب جنگ بدر، پیامبر خدا تا صبح نماز و قرآن خوندند و عبادت کردند و از خدا خواستند که یاریشون کنه.
بچهها، پیامبر ما هر موقعی که کاری داشتند، نیاز و حاجتی داشتند فقط در خونه خدا می رفتند و همیشه خواستههاشون رو به خدا میگفتند. هر چی میخواستند از خدا تقاضا میکردند ولاغیر. اون شب هم پیامبر خدا تا صبح نماز خوندند و از خدا خواستند تا توی جنگ فردا یاریشون کنه.
فردا شد ، نماز صبح رو یاران پیامبر، پشت سر ایشون خوندند و بعد هم آماده جنگ با دشمنان شدند. آماده جنگ با ابوجهل و سربازهای جاهلتر از خودش شدند. پیامبر خدا جلوی سپاهیان وایستادند و خطاب کردند به لشکریان قریش گفتند: ما نمیخواهیم با شما بجنگیم، ما قصد جنگ با شما رو نداریم ؛ اما اگر شما بخواهید ، ما میجنگیم و از هیچچیزی نمیترسیم.
بچهها، پیامبر ما و امامای ما هیچوقت شروعکننده جنگ و دعوا نبودند، ؛ اما اگه کسی جنگ یا دعوا رو شروع میکرد، دیگه یه جواب خیلی خوب بهش می دادند. ابوجهل که این صحبت پیامبر رو شنید یه خندهای کرد و گفت: هه هه هه! پسر عبدالله فکر کردی من امروز آمدهام به اینجا که با تو نجنگم؟ من امروز خون تو را میریزم. اینها همه خواهند دید من تو را میکشم .
- خدا با ماست
بچهها این ابوجهل فکر میکرد واقعاً میتونه پیامبر خدا رو شکست بده، فکر میکرد واقعاً لشکریان اسلام از پسشون برنمیان.
بچه ها، اینجا خدا هم چند تا کار کرد. خدا، تعداد مسلمونها رو به چشم ابوجهل و یارانش کم نشون داد، یعنی مسلمانان سیصد و سیزده تا بودند ولی ابوجهل، اینها رو اندازهی صد نفر میدید، از طرف دیگه خدا یک کاری کرد مسلمونها هم تعداد کافران رو کم میدیدند، یعنی اونها هزار نفر بودند ولی مسلمونها فکر میکردند اونها صد نفرند، مسلمان فکر میکردند راحت میتونند اونها رو شکست بدند. خدا این کارو کرد تا جنگ شروع بشه، خدا میخواست توی این جنگ پیامبرش رو یاری کنه و برای اولینبار لشکریان قریش شکست بخورند.
اون زمان رسم بود که وقتی میخواستند جنگ رو شروع کنند دو سه نفر از پهلوون هاشون تو میدون میرفتند ، با دو سهتا از پهلوون های اونها میجنگیدند و بعد هر طرفی که پیروز میشد جنگ رو شروع میکرد.
پیامبر خدا هم سه تا از انصار رو به میدون فرستادند تا با اونها بجنگند. انصار که یادتون هست بچهها؟ انصار یعنی کسانی که از اول مال مدینه بودند، به اونها انصار میگفتند. ابوجهل هم سه تا از پهلوون های قویشون رو به میدون فرستاد تا با یارای پیامبر بجنگند، ولی وقتی این مشرکان و کافرها، این یاران ابوجهل تو میدون اومدند و چشمشون به انصار افتاد ، خطاب به پیامبر گفتند: ای محمد بن عبدالله، ما قریشیم، تو باید برای ما سه نفر از قریش رو بفرستی. ما با این انصار تو نمیجنگیم. ما فقط با قریش خواهیم جنگید. پیامبر خدا که این رو شنیدند، گفتند: هیچ ایرادی نداره، من سه نفر از یاران قریشی رو تو میدون میفرستم تا کار شما رو بسازند.
قریشی ها، همون قوم و قبیله اصلی پیامبر بودن، اهل مکه رو قریشی می گفتند. حالا پیامبر خدا رو کردند به آقای ما امیر المؤمنین گفتند: علی جان به میدون برو .
بعد هم نگاه کردند به عموی دلاورش حضرت حمزه و گفتند: حمزه تو هم به میدون برو .
و بعد هم یکی دیگه از فامیل هاشون رو به میدون فرستادند.
این سه نفر وارد میدان جنگ شدند. ابوجهل که چشمش به امام علی و حمزه افتاد کمی ترسید. ولی فوراً به یارانش گفت: ای یاران من نترسید، بروید و آنها را بکشید. علی جوانی بیتجربه است.
بچهها اینها هنوز طعم ذوالفقار امام علی رو نچشیده بودند. اینها هنوز نمیدونستند که امیرالمؤمنین ما چه دلاورین. خلاصه، جنگ شروع شد.
جنگ شروع شد و امام علی علیه السلام به سمت یکی از اونها حمله کردند ؛ اما طولی نکشید و هنوز به یه دقیقه نرسید بود که امام علی با یه ضربهی شمشیر، اون مشرک رو روی زمین انداختند.
حمزه هم داشت با حریفش میجنگید، امام علی به کمک حمزه رفتند. امام علی و حمزه اون نفر رو هم کشتند و دونفری به کمک یار دیگرشون رفتند و سه نفری، سومین نفر رو هم کشتند و روی زمین انداختند.
حالا بچهها این سه نفری که کشته شدند، این سه تا جاهل و مشرکی که کشته شدند، میدونید کی بودند؟ اینها یکیشون بابابزرگ معاویه بود، یکیشون دایی معاویه بود، یکی شون هم یکی از فامیل های دیگه معاویه بود. یعنی امام علی توی اولین جنگ سه تا از فامیل های درجه یک معاویه رو به درک فرستادند.
بعد از این هم، جنگ همگانی شروع شد. یاران پیامبر حمله کردند و مشرکین حمله کردند و جنگ آغاز شد. صدای شمشیر و نیزه می اومد، پیامبر خدا از همه جلوتر میجنگیدند. پیامبر از همه نترستر بودند و امام علی علیه السلام هم پشت سر پیامبر میجنگیدند و یکییکی این کافران و مشرکان و روی زمین میانداختند.
بچهها توی اون روز، خدا پیامبر و یارانشون رو یک کمک حسابی کرد. میدونه خدا چی کارکرد؟ خدا فرشتههایی رو روی زمین فرستاد تا بیان و با این مشرکان بجنگند.
شاید باورتون نشه! ولی این مشرکان یهو میدیدند که از آسمون یه شمشیر اومد و تو کلهی دوست شون خورد ودوست شون رو کشت. هرچی به اطراف نگاه می کردند ، کسی رو نمیدیدند. دیگه اون شمشیر رو هم نمیدیدند. ولی تا به خودشون اومدند یه شمشیر دیگر هم میاومد و اونها رو روی زمین می انداخت.
اون روز خدا، پیامبر و مسلمونها رو به وسیله فرشتهها یاری کرد ، بهوسیلهی اون کسایی که دیده نمیشدند ولی میجنگید و شمشیر میزدند. از طرف دیگه خدا پیامبر رو به وسیله امام علی علیه السلام یاری کرد.
امام علی اون زمان بیست دو، سه سالشون بود، ولی اینقدر خوب جنگیدند ، اینقدر دلاوری کردند که این لشکریان دشمن همه از دست شون فرار میکردند. امام علی مثل یک شیر توی میدون دنبال این کافرها و مشرکان میکردند و اونها رو زمین می انداختند. پیامبر خدا هم از اون طرف میجنگیدند و حضرت حمزه عموی پیامبر هم از طرف دیگر میجنگیدند....
آره بچهها خیلی طول نکشید، یه روز هم نشد که همه این کافران و مشرکان روی زمین افتادند و تعداد خیلی زیادیشون کشته شدند و یک تعدادی شون هم اسیر شدند. بعد از اینکه جنگ به پایان رسید، پیامبر خدا دستور دادند که این کافران و مشرکان رو بردارید و بیارید و داخل این چاه ها بندازند. چرا؟ چون اگه اینها بدنهاشون روی زمین می موند، بوی گندی میگرفت که کسی نمیتونست از اونجا رد بشه. پیامبر گفتند: بدن اینها رو بیارید و تو این چاههای آبی که دیگه آب نداره بندازید.
مسلمونها اون روز خیلی تعداد کمی شهید شدند، همشون زنده موندند و پیروز شدند و بعد از اینکه پیامبر خدا بدن این کافران و مشرکان رو توی چاه ها انداختند ، بالای سر این چاه رفتند و باهاشون صحبت کردند. پیامبر بهشون گفتند: من وعده خدا رو درست دیدم، خدای من راستگو بود. خدا گفت من رو یاری میکنه و یاری کرد؛ اما بگید ببینم شما هم وعده خدا رو دیدید؟ دیدید خدا گفت شما رو شکست میدهد؟ یاران پیامبر اومدند گفتند: یا رسولالله اینها مرداند صدای شما رو نمیشنوند. پیامبر خدا گفتند: اتفاقاً اینها الان بهتر از شماها صدای من رو میشنوند. اینها الان دارند چیزهایی میبینند اون دنیا ، که شماها نمیبینید.
بچهها توی این جنگ، ابوجهل دیوونه هم کشته شد. ابوجهل توی این جنگ روی زمین افتاد که یکی از یاران پیامبر اومد و کارش رو ساخت.
خلاصه که جنگ بدر با پیروزی فوقالعاده خوب مسلمونها به پایان رسید و مشرکان، یه تعداد زیادی کشته شدند و یه تعدادی هم اسیر شدند. پیامبر خدا هم به این اسیرها گفتند : هر کدومتون بتونه سواد به مسلمانان یاد بده، خوندن نوشتن به مسلمانان یاد بده، آزادش میکنم. هر کسی هم که فامیلش کلی پول بیاره و به ما بده بازهم آزادش میکنم؛ اما یه چندنفری بودند که اینها توی جنگ خیلی خیانت کرده بودند، یک چندنفری بودند که از قدیم پیامبر و یارانشون رو اذیت کردند. پیامبر دستور دادند این آقا رو اعدام کنید و نگذارید این آدمهای بد زنده بمونن تا بیشتر از قبل به مسلمونها ظلم کنند. خلاصه بچهها این جنگ به پایان رسید و پیامبر خدا و مسلمونها به طرف شهر خودشون یعنی مدینه برگشتند. به مدینه که برگشتند یه اتفاقهای خیلی قشنگی افتاد. یه اتفاقهایی از جمله داماد شدن امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام.
ادامهی قصه و ماجراهای جذاب بعدی باشه برای قسمت بعد ....
ازدواج دختر پیامبر رایگان
🟢ماجرای جالب تغییر قبله از بیت المقدس🕌 به طرف کعبه🕋
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجرای جنگ بدر رو براتون تعریف کردم و گفتم که پیامبر خدا توی اون جنگ چقدر دلاوری کردند و در کنار پیامبر، امام علی علیه السلام و حضرت حمزه چقدر خوب جنگیدند و فرشتههای خدا هم به کمک پیامبر اومدن تا پیامبر خدا موفق شدند. توی این جنگ مشرکان رو شکست بدن و رئیسشون یعنی ابوجهل رو به درک بفرستند. بعد هم ماجرای صحبت کردن پیامبر با کشته شدهها رو براتون گفتم .
اما بچهها، بعد از اینکه این جنگ به پایان رسید پیامبر خدا به همراه یارانشون سوار شترها و اسبهاشون شدند و به طرف مدینه برگشتند. پیامبر که به مدینه رسیدند ، دیدند مسلمونها خیلی خوشحالند. بالاخره یه تعدادی از مسلمونها پیرمرد بودند نمیتونستند به جنگ بیان، یه تعداد دیگهای بچه و زن بودند، اینها هم نمیتونستند به جنگ بیان و همه خیلی خوشحال بودند.
بچهها یک گروهی بودند که اینها با اینکه میگفتند ما مسلمانیم و ادای مسلمونها رو درمی اوردند، ولی با پیامبر خدا همراه نشدند و به این جنگ نیومدند. یک عدهای که همیشه تنبلی میکنند و همیشه رهبرشون رو تنها می گذارند. اسم شون رو خدا توی قرآن منافقین گفته ، یعنی کسانی که در ظاهر مسلمون هستن ولی تو قلبشون اسلام و پیامبر رو قبول ندارند.
اینها که دیدند پیامبر خدا پیروز شدند، فوراً پیش ایشون اومدند و خوشآمد گفتند و به پیامبر خدا تبریک گفتند و بعد هم توقع داشتند پیامبر از اون چیزهایی که تو جنگ به دست آوردند به اینها بدن . آره خب، وقتی میجنگیدند، یه عالم سپر و زره و شمشیر به مسلمونها میرسید. کلی قیمت سپر و زره بود. حالا همینهایی که نیومده بودند بجنگند، همین هایی که تنبلی کرده بودند، کارشکنی کرده بودند، به حرف پیامبر گوش نداده بودند، توقع داشتند پیامبر خدا از اون اموالی که به دست آوردند به اینها هم بدن. خیلی آدمهای پررویی بودند.
از طرف دیگه این یهودیها هم، وقتی دیدند پیامبر توی این جنگ پیروز شدند ،یه مقداری ترسیدند و حساب کار دستشون اومد. یهودیها، همش کار خرابی میکردند. همش به مسلمون ها تیکه میانداختند و کنایه میزدند. مثلاً چی میگفتند؟ مثلاً به مسلمونها میگفتند: شما مسلمونها، از خودتان یک قبله درست حسابی ندارید. شما بهطرف بیتالمقدس نماز میخوانید . بیتالمقدس محل ماست، قبله ماست، پیامبران ما آنجا بود.
آره بچهها، پیامبر خدا تا اون موقع وقتی میخواستند نماز بخونند رو به بیتالمقدس نماز میخوندند. بیتالمقدس همین قدس امروزمون، همین جایی که این اسرائیلیهای نامرد بهزور از فلسطینیها گرفتند. اونجا قبله مسلمونها بود. پیامبر وقتی میخواستند نماز بخونند رو به بیتالمقدس وای میایستادند نماز میخوندند نه رو به کعبه. حالا ممکنه براتون سوال بشه ما که رو به کعبه نماز می خونیم، ما که رو به مکه نماز میخونیم، چرا پیامبر اینجوری نماز میخوندند؟ جوابش اینکه این دستور خدا بود.
خدا به مسلمونها گفته بود رو به بیتالمقدس نماز بخونید ؛ اما وقتی این یهودیها ، مسلمونا رو مسخره و اذیتشون کردند و این حرفهای الکی رو بهشون گفتند، خداوند به پیامبر دستور داد که قبله رو تغییر بدید و از امروز به سمت کعبه نماز بخونید.
بچهها پیامبر خدا داشتند نماز ظهر شون رو میخوندند، دو رکعت به طرف بیتالمقدس خوندند که یکدفعه جبرئیل پیش پیامبر اومد و به ایشون اشاره کرد که باید بچرخیم و رو به کعبه نماز بخونیم. پیامبر خدا هم همونطور که داشتند نماز میخوندند، روشون رو بهطرف مکه برگردوندند و بعد نماز شون رو ادامه دادند. مسلمونها همه تعجب کرده بودند و پشتسر پیامبر همه رو بهطرف مکه چرخیدند ، ولی نفهمیدند چرا پیامبر این کار رو کردند. بعد از نماز پیامبر براشون توضیح دادند که این دستور خدا بود، که از این به بعد ما مسلمونها باید بهطرف کعبه نماز بخونیم. حالا این یهودیها دیدند پیامبر خدا پیروز شدند و اتفاقا همین یهودیها هم اومدند به پیامبر تبریک گفتند ولی اینها تو دلشون عصبانی بودند.
یهودیها ، هیچوقت دوست نداشتند پیروز شدن مسلمونها و پیامبر و یاران پیامبر رو ببینند. البته، البته این رو بهتون بگم بین این یهودیها هم یه عدهای هستند که آدمهای خوبین، ولی تعدادشون کمه.
خیلی از یهودیها، دشمن مسلمونها هستند وخداوند توی قرآن این رو گفته.
بعد از اینکه پیامبر خدا به طرف شهر مدینه برگشتند ، یک اتفاق بسیار بسیار مهم افتاد. چه اتفاقی؟ چی شد؟ اتفاقی که خیلی از یاران پیامبر تصمیم گرفتند به خواستگاری دختر پیامبر یعنی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بیان . خیلی از یاران پیامبر پولدار و معروف بودند، آدمهای بزرگی بودند، اینها همگی به خواستگاری حضرت زهرا اومدند. آخه از پیامبر شنیده بودند که حضرت چندبار فرموده بودند: فاطمه پاره تن منه، فاطمه یک زن بهشتیه، فاطمه بهترین خانم دنیاست ... برای همین به خواستگاری حضرت فاطمه زهرا می اومدند تا این افتخار نصیبشون بشه که دختر پیامبر همسرشون بشه؛ اما بچهها، پیامبر خدا به خیلی از اینها جواب رد میدادند و میگفتند : ازدواج فاطمه رو باید خدا مشخص کنه. خداوند باید تصمیم بگیره که فاطمه با چه کسی ازدواج کنه.
از طرف دیگه خود حضرت زهرا هم دوست نداشتند با اینها ازدواج کنند. حضرت زهرا میخواستند با یه بندهی واقعی خدا ازدواج کنند. آخه حضرت زهرا میدونستند که اگر همسر آیندشون بنده خدا باشه و به حرفهای خدا گوش بده، همیشه به ایشون محبت میکنه و همیشه حواسش به خانمش هست. برای همین حضرت زهرا براشون مهم بود که همسرشون یه بندهی خوب خدا باشه.
- خواستگاری امام علی (ع)
گذشت تا اینکه یک روز آقای ما امیرالمؤمنین به خونه پیامبر اومدند ، قصهاش رو تو ماجرای زندگی امام علی براتون تعریف کردم. قشنگ براتون گفتم که امام علی چی گفتند، پیامبر خدا چی گفتند و حضرت زهرا چی گفتند؛ اما خلاصهش رو بخوام بگم امام علی ، از پیامبر خدا خواستگاری کردند، البته بعد از کلی خجالت. آخه امام علی میدونستند که حضرت فاطمه زهرا چه خانم بزرگی اند، میدونستند که پیامبر چقدر این دخترشون رو دوست دارند، ولی پیامبر خدا به محض اینکه دیدند امام علی به خواستگاری اومدند ، گفتند: علیجان من موافقم. باید فاطمه هم راضی بشه و خدا هم اعلام کنه که به این ازدواج راضیه.
پیامبر خدا پیش دخترشون رفتند و با ایشون صحبت کردند. پیامبر به حضرت فاطمه زهرا گفتند : دخترم علی بن ابیطالب بعد از من بهترین بنده خداست ، علی بن ابیطالب اون کسیکه توی جنگها از همه جلوتر میره و میجنگه، علیابنابیطالب اولین مسلمونه، علیبنابیطالب اون کسیه که من باهاش عقد اخوت خوندم، آیا تو راضی هستی باهاش ازدواج کنی؟
حضرت فاطمه زهرا که اینها رو شنیدند و از قبل هم امام علی رو میشناختند، سرشون رو پایین انداختند و خجالت کشیدند، چیزی نگفتند، پیامبر خدا هم گفتند: سکوت نشانه رضاست یعنی اینکه شما هیچی نگفتی یعنی راضی هستی و بعد هم جبرئیل از آسمون اومد و پیغام خدا را به پیامبر گفت. چه پیغامی؟ پیغامش این بود که ای رسول خدا، بهترین کسی که میتونه با فاطمه زهرا ازدواج کنه، اون رو خوشبخت کنه، کسی نیست جز علیبن ابیطالب..
جنگ با یهودیان رایگان
🟢 مزاحمت یهودی ها برای خانم مسلمانها🧕🏻و شروع جنگ⚔️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای بازگشت پیامبر خدا از جنگ بدر رو تعریف کردم و بعد هم ماجرای تغییر کردن قبله مسلمانان رو براتون گفتم و اینکه یهودیها، مسلمونها رو مسخره می کردند و کنایه می زدند و خداوند متعال دستور دادند تا قبلهی مسلمونها از مسجد الاقصی به طرف مکه تغییر کنه و در آخر قسمت قبل هم ، ماجرای عروس شدن دختر پیامبر رو تعریف کردم.
خلاصه بچهها، وقتی پیامبر خدا با موفّقیت و پیروزی از جنگ بدر برگشتند، یهودیها حسودی کردند وترسیدند که نکنه یه موقع قدرت پیامبر از اونها بیشتر بشه.یهودیها خیلی قوی و قدرتمند بودند. یعنی چی قوی بودند؟ یعنی بیشترین پول شهر مدینه، بهترین بازار شهر مدینه، مال یهودیها بود و اونها بیشترشون باسواد بودند و سواد خوندن و نوشتن داشتند؛ بالاخره این چیزها قدرت انسانها رو زیاد میکنه. مسلمونها اون زمان خیلی خوندن و نوشتن بلد نبودند و خیلی هاشون بی سواد بودند. پیامبر خدا همون طور که قبلا گفتم به بعضی از این دشمنهایی که اسیر کرده بودند، گفتن باید به چند تا از مسلمونها سواد خوندن و نوشتن یاد بدید تا آزادتون کنم یعنی پیامبر میخواستند مسلمونها با علم و باسواد بشند.
یهودیها هم از اینکه مسلمونها قدرت بگیرند حسودی میکردند و اعصابشون خورد بود و هر روز به مسلمونها کنایه میزدند و هر روز یه حرف و دروغ جدیدی علیه مسلمونها توی شهر پخش می کردند.
پیامبر خدا هم گاهی اوقات توی بازارشون میرفتند و باهاشون صحبت میکردند و بهشون تذکر میدادند و میگفتند: انقدر مسلمونها رو مسخره نکنید و حرفهای الکی نزنید و انقدر دشمنی نکنید، بلاخره یه روزی باهاتون می جنگیم ها!! ولی اونها با پر رویی تمام به پیامبر ما میگفتند: تو با خودت چی فکر کردهای محمد ابن عبدالله؟ فکر کردی قریش رو شکست دادی حریف ما میشی؟ نه، قدرت ما بیشتر از اون هاست که فکرمی کنی .
بچهها، پیامبر خدا رو تو روز روشن تهدید میکردند؛ عجب آدمهای پررویی بودند.پیامبر هم صبر کردند و همینطوری یه دفعه وارد جنگ نشدند.حضرت محمد نمیخواستند خون و خونریزی بشه و آدمها رو بکشند، اصلا دنبال این چیزها نبودند ولی چیکار می شد کرد که دشمنهای ایشون همش دنبال جنگ و خونریزی بودند و میخواستند با پیامبر بجنگند.
بچهها،یه روز یکی از خانم های مسلمون توی بازار یهودیها رفت تا طلا برای خودش بخره که یهودیها دور اون خانم جمع شدند و اذیتش کردند و بهش کنایه زدند و یک عدهای هم گفتند: اگر که تو میگی که زیبا هستی صورتت رو به ما نشان بده که ببینیم. ما میخواهیم صورت تو رو ببینیم .
بچهها، اون موقعها خانم ها، پوشیه می زدن یعنی صورتش رو با یه چیزی می پوشاندن که این یهودی های بد چشم که نگاه بدی به زنان مسلمون میکردند، نتونند صورتش رو ببینند؛ حالا این یهودیها اومده بودند واین خانم رو اذیت میکردند. شما تصور کنید مثلا مامان خودتون یا آبجی خودتون بره یک جایی خرید چند تا جوون بیان اذیتش کنند، خب شما عصبانی می شید دیگه....
مسلمونها هم که این صحنه رو دیدن، عصبانی شده بودند و میخواستند با اینها وارد جنگ بشن که یکی از این یهودیها یک کاری کرد که دیگه دعوا رو واجب کرد. چیکار کرد؟! یکی از این یهودیها ، لباس این خانم مسلمون رو از پشت خراب کرد و بالا و پایین لباس رو به همدیگه گره زد. این خانم مسلمون از روی صندلی بلند شد که بره ، پاهاش دیده شد.
بچهها، برای یک خانم مسلمون این خیلی چیزه سختیه که نامحرمها بخوان پاهاش رو ببینند، خانم مسلمون با حیا و با عفت هستند و حجابش خیلی براش مهمه.
حالا این یهودی نامرد ، این کار زشت رو کردند و بقیهشون هم زیر خنده زدند. یکی از مسلمونهایی که اون اطراف بود، وقتی این اتفاق رو دید عصبانی شد و بهش حمله کرد و اون یهودی بیادب و بیحیایی که این کار رو کرده بود رو زد و کشت. وقتی اون مسلمان، فرد یهودی رو کشت بقیه ی یهودیها رو سر این مسلمون بیپناه ریختند و شروع به زدنش کردند ، انقدر کتکش زدند تا این مسلمون هم از دنیا رفت.
وای بچهها، این خبر به پیامبر رسید و حضرت محمد وقتی این خبر رو شنیدند، دیگه صبر نکردند وگفتند: توی روز روشن به یک خانم مسلمون اینجوری بیاحترامی میکنند و یک مسلمون رو میکشند، اونوقت ما ساکت باشیم. همین الان ما به جنگ با یهودی های بنی قینقاع میریم.
حالا ممکنه بگید این چه اسمیه دیگه؟بچهها، یهودیها اون زمان تو مدینه سه تا قبیله بودند. یکی از این قبیلهها بنی قینقاع بودند که از همهی یهودیها قویتر و پولدارتر بودند و هم بیادب تر و پررو تر بودند.
پیامبر خدا تصمیم گرفتند با اونها بجنگند، همون یهودیهایی که خون یک مرد مسلمون رو ریخته بودند و یک زن مسلمون رو هم اذیت کرده بودند. لشکریان پیامبر شمشیرهاشون رو برداشتند و زرههاشون رو به تن کردند و به طرف قلعه یهودیها رفتند.
به یهودی ها خبر رسید که پیامبر خدا و لشکر مسلمونها دارند حمله میکنند و اونها مثل موش ترسیدند و توی قلعهشون مخفی شدند.آره بچهها، یهودیها رو در رو نمیجنگند و از جنگ رو در رو و از مرگ میترسند. یهودی ها تو قلعهشون پنهان شدند و پیامبر خدا هم با لشکر مسلمون ها جلوی قلعه رسیدند.
حضرت محمد و سایر مسلمونها خیلی عصبانی و ناراحت بودند؛ آخه این یهودیها عهدشکنی کرده بودند.اونها به پیامبر قول داده بودند که مزاحم هیچ خانمی از خانمهای مسلمون نشن و خون هیچ مرد مسلمونی رو نریزند؛ ولی الان زیر قول و قرارشون زده بودند.
پیامبر خدا شمشیر کشیدند و گفتند: همین الان از قلعهتون بیرون بیاید که میخواهم باهاتون بجنگم.
ولی بچهها، اونها ترسیده بودند، مثل بید به خودشون میلرزیدند و صداشون در نمیاومد .پیامبر ما ۵۱ روز اونها رو محاصره کردند و بهشون میگفتند : یا بیرون
می اید و یا ما از جلوی این قلعه جایی نمیریم.
یهودیها که دیدند آذوقهشون داره تموم میشه، اومدند با پیامبر صحبت کردند و گفتند: اگر ما تسلیم تو بشیم تو ما را می کشی یا نه؟! پیامبر گفتند: این تصمیمش برای بعده ، اول باید شما تسلیم بشید ولی من بهتون قول نمیدم که شماها رو زنده بگذارم، چون شماها یک عده خائن هستید.
بچهها، یکی از این مسلمونها بود که عشقش این یهودیها بودن و طرفدار اینها بود که بعدا خیانتهای دیگهای هم به پیامبر کرد، اومد پیش ایشون و ازشون خواست تا پیامبرمهربانی های ما، از این یهودیها بگذرند و اونها رو نکشند و هی اصرار کرد و اصرار کرد و به دست و پای پیامبر افتاد و خواهش کرد تا پیامبر گفتند: باشه ، اونها رونمیکشم ولی دیگه اجازه نمیدم توی شهر من زندگی کنند. اونها باید از مدینه بیرون برن .
خلاصه بچهها، یهودیها از قلعههاشون بیرون اومدند در حالی که دست و پاهاشون می لرزید و می گفتند: ماااااررووو ببخشید، ماااا غلط کردیم ای پیامبر.... می بینید چقدر ترسیده بودند؟این یهودیهای بد و بدجنس که دشمن اسلام هستند، مرد روزهای سخت و جنگ و نبرد رو در رو نیستند.
بلاخره بچهها، پیامبر خدا، اینها رو بخشیدند و نکشتن شون ولی از شهر مدینه اخراج شون کردند و فرستادنشون تا به طرف خیبر برند. خیبر یک منطقهای بود که با مدینه فاصله هفتاد، هشتاد کیلومتری داشت و بالاتر از شهر مدینه بود. پیامبر اینها رو اونجا فرستادند و بعد از این اتفاق، کلی پول به مسلمونها رسید. چرا؟!! چون این بنی قینقاعیها از شهر بیرون رفتند و کلی از اموال و بازارها و کلی از ثروتشون به مسلمونها رسید. اونها کلی زره و شمشیر و طلا داشتند که همه اش به مسلمونها و سپاه اسلام رسید.
بعد از این اتفاق بقیهی یهودیها حساب کار دستشون اومد و فهمیدند که پیامبر خدا وقتی که ناراحت بشن و بخواند بجنگند خیلی قدرتمند هستند و کسی حریفشون نیست و از طرف دیگه مسلمونها هم اعتماد به نفس پیدا کردند و فهمیدند که میشه روی پای خودشون بایستند و پشت پیامبر خدا باشند تا قدرتمند بشن .
خلاصه، هنوز از این پیروزی پیامبر و مسلمونها چیزی نگذشته بود که خبر رسید مشرکین قریش نقشه کشیدند که با مسلمونها بجنگند.این خبر به گوش پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی رسید که ایشون تصمیم گرفتند که ..... ادامهی قصه باشه برای قسمت بعد ...
جنگ احد رایگان
🟢 ماجرای شکست عجیب مسلمانان در جنگ احد😰⚔️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
پیامبر خدا فریاد زدند: به کجا فرار میکنید؟ بیایید مرا یاری کنید. من زنده هستم...قسمت قبل براتون ماجرای جنگ پیامبر با یهودیهای بنیقینقاع رو گفتم که البته جنگی نشد. یهودیها ترسوتر از این حرفها بودند که بخواند با پیامبر ما وارد جنگ بشن . مسلمونها پانزده روزی اونها رو محاصره کردند تا اینکه خودشون تسلیم شدند و به طرف قلعه خیبر رفتند.
بچهها، بعد از اینکه پیامبر خدا این یهودیها رو از شهر اخراج کردند هنوز دو تا قبیلهی دیگه از یهودیها بودند که توی شهر مدینه زندگی میکردند.این یهودیها حساب کار دستشون اومد و فهمیدند پیامبر ما یک انسان قدرتمنده؛ زورگو نیست ولی نمی گذاره کسی بهش زور بگه. پیامبر ما نه به دیگران ظلم میکردند، نه ظلم دیگران رو میپذیرفتند. اگه کسی می خواست ظلم کنه پیامبر میایستادند و باهاش مبارزه میکردند.
مشورت با یاران
بچهها، هنوز چند وقتی از این ماجرا نگذشته بود که مشرکهای قریش تصمیم گرفتند با پیامبر اسلام وارد جنگ بشن . مشرکهای قریش که توی جنگ بدر شکست خورده بودند، حسابی اعصابشون خورد بود و آبروشون رفته بود و دیگه توی شهر مکه کسی بهشون احترام نمیگذاشت.حالا اونها تصمیم داشتند با یه سپاه بزرگتر به جنگ مسلمونها بیان .
خبر به گوش پیامبر رسید و پیامبر خدا یارانشون رو جمع کردند تا مشورت کنند.آره خب، پیامبر ما اهل مشورت بودند و به نظرات دیگران گوش میدادند و اگه نظر دیگران نظر خوبی بود بهش عمل میکردند. پیامبر یارانشون رو جمع کردند و شروع به صحبت کردند و براشون توضیح دادند که اوضاع از چه قراره. یه عده ای از یاران پیامبر پیشنهاد دادند و گفتند: ای رسول خدا ! پیشنهاد ما این هست که درون شهر مدینه بمونیم تا قریش از راه برسه. وقتی اونها وارد شهر ما بشن ، از هر کوچه و پس کوچهای اونها رو محاصره میکنیم و شکست میدهیم؛ اما بعضی دیگه از یاران پیامبر نظرشون چیز دیگهای بود.از جمله اون یاران ، حمزه عموی پیامبر بود که میگفتند: به نظر ما بهتر این هست که به بیرون مدینه بریم، چرا که اگه دشمن وارد شهر ما بشه خطرهای زیادی برای زنها و بچههامون پیش میاید.
پیامبر خدا نظرشون با اون گروه اول بود یعنی اونهایی که میگفتند توی شهر بمونیم؛ اما چون گروه دوم یعنی اونهایی که میگفتند بریم بیرون شهر بجنگیم تعدادشون بیشتر بود، پیامبر نظر اکثریت رو قبول کردند و تصمیم گرفتند به بیرون از شهر مدینه برن و اونجا با قریشیها بجنگند.
خیانت عبدالله ابن عبیر
بچهها، یکی از یاران پیامبر بود که توی دلش واقعا ایمان نیاورده بود و فقط به زبون گفته بود من مسلمونم و واقعی مسلمون نشده بود. اسم این شخص عبدالله ابن عبیر بود. عبدالله ابن عبیر قبل از اینکه پیامبر به شهر مدینه بیان قرار بود پادشاه این شهر بشه ؛ اما پیامبر که اومدند کسی دیگه به عبدالله نگاه هم نکرد و عبدالله پادشاه این شهر نشد؛ به خاطر همین، عبدالله ابن عبیر ازپیامبر کینه داشت. اون پیامبر رو دوست نداشت و ایشون رو رقیب خودش می دید.عبدالله ابن عبیر نظرش این بود که ما باید توی شهر بمونیم تا مشرکهای قریش بیان و ما توی شهر باهاشون بجنگیم. اون نظر گروه اول رو داشت ؛ اما وقتی پیامبر نظر اون گروه دیگه رو قبول کردند، عبدالله ناراحت شد و بهش برخورد. آخه چرا بهش بر بخوره؟ نظر و مشورت بوده!! و اصلا پیامبر میتونستند هرکاری که دوست دارند انجام بدند و تصمیم با خودشون باشه ولی حالا باهاتون مشورت کردند.
بلاخره، عبدالله ابن عبیر با پیامبر از شهر بیرون رفتند؛ اما هنوز چند متری از شهر مدینه فاصله نگرفته بودند که بهانه درست کرد و گفت: این جنگ قطعا شکست خورده هست و ما به این جنگ نمی ریم. محمد و یارانش برن و با مشرکان بجنگند ما به خونههامون برمی گردیم. بچهها، عبدالله ابن عبیر دستور پیامبر رو زیر پاش گذاشت، حرف پیامبر رو گوش نداد و همون جا با 300 نفر از یارانش به طرف شهر مدینه برگشتند. حالا ممکنه براتون سوال بشه مگه یاران پیامبر کلا چند نفر بودند؟ بچهها، یاران پیامبر اونجا کلا هزار نفر بودند و این300 نفر که کم شدند چند نفر شدند؟ آفرین700 نفر. مشرکها چند نفر بودند؟ خیلی بیشتر!
نبرد جانانه مسلمانان
پیامبر و این 700 نفر به طرف منطقه احدرفتند .اون منطقه با شهر مدینه خیلی فاصله نداشت و نهایتا یک روز راه بود. پیامبر و یارانشون به منطقه احد رسیدندکه دیدند مشرکان و ابوسفیان و معاویه و اینها هم از راه رسیدند.
پیامبر خدا به یارانشون گفتند که: ما هرجوری که شده با اینها می جنگیم و خدا هم ما رو یاری میکنه ودشمنان مون رو شکست می دیم.
بچه ها ، توی اون منطقه دو تا کوه کنار هم بودند، ولی بینشون یک مسیر رفت و آمدی بود و پیامبر خدا 50 نفر ازیارانشون رو با تیر و کمون بالای این دوتا کوه گذاشتند تا اگر یه موقعی مشرکها خواستند از اینجا حمله کنند، اونها تیراندازی کنند و به پیامبر و یارانشون اعلام کنند که مشرکان دارند از این طرف حمله میکنند. چرا؟ چون سپاهیان پیامبر پشت شون به این دو تا کوه بود.
خلاصه... مشرکان به فرماندهی ابوسفیان اومدند و با پیامبر و یارانشون روبرو شدند. همونطور که قبلا گفته بودم تو جنگهای قدیم اول جنگ دو تا از پهلوونها م یرفتند و با همدیگه میجنگیدند تا ببینند کدوم یکی پیروز میشه و کدوم یکی شکست می خوره. این بار هم از سپاه پیامبر، آقای ما امیرالمومنین به میدون رفتند و با اون دشمن پیامبر جنگیدند و توی چند ضربه شمشیر روی زمین انداخت نشون و کارش رو ساختند. بعد هم جنگ همگانی شروع شد. شمشیر بود که رد و بدل می شد و نیزه میزدند، تیر میزدند، حمله میکردند و فریاد میکشیدند. پیامبر خدا مثل جنگ بدر جلوتر از همه میجنگیدند. امام علی علیه السلام هم مثل مرد میجنگیدند.حمزه میجنگید؛ همه داشتند میجنگیدند و یه جنگ جانانه بود .لشکریان پیامبر خیلی خیلی قدرتمند و قوی بودند. آره بچهها، اصلا اونهایی که ایمان بیشتری دارند قویتر هستند. ایمان باعث میشه انسان قویتر بشه.انسانی که بدونه خدا پشت و پناهش هست و کمکش میکنه، معلومه که قویتر میشه.
پیامبر و یارانشون خیییلیی قوی بودند و دشمنان رو شکست دادند. چند ساعتی بیشتر طول نکشید که لشکریان ابوسفیان شکست خوردند و عقب نشینی کردند و رفتند. ابوسفیان فریاد زد و گفت: برمی گردیم به مکه، خاک توی سرتان کنند برمی گردیم. بچهها، پیامبر و یارانشون خوشحال شدند و با صدای بلند تکبیر میگفتند: «الله اکبر الله اکبر». این نشانهی پیروزی بود و اون قدیم وقتی پیروز میشدند تکبیر میگفتند.
طمع غنیمت
بعد از فرار کفار، یاران پیامبر مشغول جمع کردن غنیمتها شدند. غنیمت چیه؟ غنیمت همون سپر و نیزه و زره و شمشیر دشمنان هست. خب اون زمان کلی پولش بود. مسلمونها مشغول شدند تا وسایل دشمنان رو بردارند تا بعدا اونها رو بفروشند و با پولش مشکلهای زندگی شون رو بر طرف کنند. ولی بچهها، اینجا یه اتفاق خیلی بد افتاد.
اینجا بود که اون 50 نفری که پیامبر بالای دو تا کوه گذاشته بودند، تا دیدند بقیه دارند غنیمت جمع میکنند، فورا از کوه دویدند و پایین اومدند. فقط یه چند نفری با فرماندهشون موندند. هرچی فرمانده بهشون گفت: بیاید، نرید. رسول خدا به ما دستور دادند از اینجا تکون نخوریم .
اما اینها گوش ندادند و از کوه پایین اومدند و مشغول جمع کردن غنیمتها شدند که یکدفعه یکی ازمشرکان دقیقا از بین این دو تا کوه به مسلمونها حمله کرد.
حالا تصور کنید که مسلمونها اسلحههاشون رو کنار گذاشتند و دارند غنیمت جمع میکنند که یک دفعه دیدن مشرکها با اسبهاشون حمله میکنند.
محمد کشته شده است!!
مسلمونها تا اومدند به خودشون بیان و شمشیرشون رو بردارند، یک عالم نفر ازشون کشته شدند و از جمله اون کسانی که اینجا به شهادت رسید عموی پیامبر ما حضرت حمزه علیه السلام بودند. حضرت حمزه شمشیرشون رو برداشتند و خواستند بجنگند که یک نفر نیزهاش رو به طرف سینه ایشون پرتاب کرد .این نیزه به عموی پیامبرخورد و ایشون همونجا روی زمین افتادند و به شهادت رسیدند.
بچهها، دشمنان هدف اصلی شون پیامبر بود؛ اونها میخواستند که پیامبر ما رو به شهادت برسونند، برای همین همگی به طرف پیامبرحمله کردند. درست در همین موقع یه صدایی اومد که گفت: محمد کشته شده است هه هه هه. بچهها، این صدای شیطان بود که میخواست دل مسلمونها رو بلرزونه و اونها رو شکست بده.یه تعدادی از مسلمونها تا این صدا رو شنیدند پا گذاشتند به فرار و در رفتند. پیامبر خدا با صدای بلند فریاد میزدند: من هنوز زنده هستم کجا میرید؟ بیایید به یاری من. اما اونها اصلا نمیشنیدند و خیلی ترسیده بودند و پیامبر رو تنها گذاشتند و دررفتند . ولی بچهها، آقای ما امیرالمومنین کنار پیامبر ایستادند و جنگیدند که ناگهان.....
خب، ادامهی قصه باشه برای قسمت بعد....
اخلاق پیامبر (ص) رایگان
🟢 ماجرای مجروح شدن پیامبر در جنگ احد و دفاع کردن امام علی(ع)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون ماجرای جنگ احد رو تعریف کردم و بعد هم براتون گفتم که مسلمونها اول پیروز شدند ولی بعدش اون 50 نفری که بالای کوهها بودند، به دنبال جمع کردن غنیمت، محلی که باید ازش مراقبت میکردند رو ترک کردند و لشکریان دشمن از پشت سر بهشون حمله کردند و یک عالمه از مسلمونها رو به شهادت رسوندند.
بچهها، هدف اصلی مشرکان، پیامبر بود و همگی به طرف پیامبر حمله کردند. شیطان هم فریاد زد و گفت: محمد کشته شده!!
مسلمونهایی که خیلی ایمان واقعی نداشتند تا این صدا رو شنیدند پا گذاشتند به فرار و تو دل کوهها رفتند.اصلا انقدر دور شدند که دیگه صدای پیامبر رو هم نمیشنیدند.
پیامبر خدا صداشون میکردند و میگفتند: بیاید من هنوز زندهام ....
ولی اونها فرار میکردند ؛ اما من فدای آقایی بشم که اون لحظه هم کنار پیامبر موندن و با اینکه کلی زخم به بدنش خورد ولی همچنان از پیامبر دفاع می کرد.اون آقا کی بود بچهها؟ باید همتون بدونید. آفرین! آقای ما امیرالمومنین امام علی(ع) . امام علی و چند نفر دیگه دور پیامبر موندن و از ایشون مراقبت کردند.
چرا؟ چون این مشرکها یک سنگ بزرگی پرتاب کرده بودند که به پیشانی و صورت پیامبر خورده بود و ایشون بی حال روی زمین افتاده بودن. مشرکانی مثل ابوسفیان و خالد بن ولید، از همه طرف اومده بودند تا پیامبر رو به شهادت برسونند، اما امام علی ایستاده بودند و نمیگذاشتند دست کسی به پیامبر برسه.
بدن امام علی کلی زخم برداشته بود و کلی ضربه شمشیر و نیزه خورد ؛ اما امام علی مثل یک شیر کنار پیامبر بودند و نگذاشتند دست احدی به ایشون برسه. انقدر امام علی و اون یارانی که باقی مونده بودند خوب جنگیدند که مشرکان بی خیال کشتن پیامبر شدند و پا به فرار گذاشتند و رفتند.
وقتی که مشرکها رفتند، امام علی که خیالشون راحت شد که جان پیامبر در امان هست، همون جا روی زمین افتادند ؛ آخه کلی خون از بدنشون رفته بود و بدن شون پر از زخم بود و دیگه جونی تو تنشون نمونده بود.
حضرت فاطمه زهرا پشت جبههها اومده بودند تا کمک کنند و وقتی متوجه شدن پدر و همسرشون مصدوم شدند، فورا به همراه چند تا خانم دیگه به طرف پیامبراومدند. وقتی حضرت زهرا اومدند گریهشون گرفت.چرا؟ چون دیدند پیامبر خدا با اون حال روی زمین افتادن و صورت و بدن پیامبر پر از خون بود و زخمی شده بودن و حالشون خیلی بد بود.
البته بچهها، تنها حضرت زهرا نبودند که گریه میکردند! همه گریه میکردند، آخه انقدر پیامبر دوست داشتنی بودند و انقدر همه ایشون رو دوست داشتند که وقتی زخمی شده بودند همه گریه می کردند حتی امام علی (ع) .
امام علی که بدن خودشون پر از زخم بود، کنار پیامبر نشسته بودند و به خاطر ایشون گریه می کردند. ببینید چقدر پیامبر محبوب بودند. بچهها، می دونید چرا همه این قدر پیامبر رو دوست داشتند؟ می دونید چرا این قدر همه عاشق پیامبر بودند؟! علتش اخلاق پیامبر بود. پیامبر ما انقدر خوش اخلاق و مهربون بودند که همه عاشق ایشون شده بودند.مثلا هر وقت تو یک جمعی مینشستند همیشه لبخند می زدند و هیچ وقت تو حرف یکی دیگه نمیپریدند، یعنی تا یک نفر داشت صحبت می کرد پیامبر سکوت میکردند و توی حرف بقیه نمیپریدند. پیامبر وقتی میخواستند با دیگران صحبت کنند کامل روشون رو به سمت اون فرد میکردند، این جوری نبودکه بشینند و خودشون رو به طرف اون کج کنند. نه نه! پیامبر به انسانها احترام میگذاشتند.
گاهی اوقات یک نفری در حق پیامبر کلی ظلم میکرد؛ اما تا یک عذرخواهی میکرد پیامبر قبول میکردند و در همون حالی که اون فرد به ایشون ظلم می کرد، پیامبر بهش خوبی میکرد.
بچهها، پیامبر خیلی با بچهها خوش اخلاق بودند و همیشه به پدر و مادرها به بزرگترها میگفتند : با بچهها مهربون باشید تا خدا هم با شما مهربون باشه.
پیامبر میگفتند : هر وقت به بچهای رسیدید باهاش بازی کنید و دوست بشید. خودشون هم همین طور بودند.
یک روز پیامبر داشتن از خونهشون به طرف مسجد میاومدند ، بین راه چندتا از بچههای کوچولو، پیامبر رو دیدند. این بچههای کوچولو دور پیامبر اومدند و گفتند: پیامبر پیامبر! میشه با ما بازی کنی؟
پیامبر خدا هم دیدند وقت اذان شده و همه تو مسجد منتظر ایشون هستند و از طرف دیگه این بچههادوست دارند که پیامبر باهاشون بازی کنه. پیامبر دوست نداشتند دل هیچ بچهای رو بشکونند، برای همین گفتن باشه باهاتون بازی میکنم. پیامبر خم شدند و این بچهها پشت شون سوار شدند و کلی اسب سواری کردند. بلال، موذن پیامبر که دید ایشون به مسجد نیومدن ، دنبال پیامبر اومد که دید ایشون توی کوچه خم شدند و بچهها پشتشون سوار شدند و دارند باهاشون بازی میکنند.
بلال که این رو دید ناراحت شد و میخواست بچهها رو دعوا کنه که خجالت بکشید رفتید پشت پیامبر سوار شدید؟ شما ادب یاد نگرفتید؟ مامان باباتون بهتون ادب یاد ندادن؟
اما پیامبر فورا بهش گفتند: بلال اینها بچه هستند و دوست داشتند با من بازی کنند من نمی تونم به زور ازپ یش اینها بیام. برو از خونه چند تا گردو یا چند تا خرمایی بیار به این بچهها بده و من رو ازشون بخر .
بلال هم به خونه رفت و چند تا خرما آورد و پیامبر رو از بچهها خرید.انگار پیامبر واقعا وسیله بازیشون بود؛ بچهها، چقدر پیامبر ما مهربون بودند.
اصلا بچهها، حضرت محمد انقدر به بچهها سلام میکردند که گاهی اوقات بچهها پشت یک درختی یای ک جایی قایم میشدند تا اونها جلو بپرند و به پیامبر زودتر سلام کنند ولی پیامبر متوجه میشدند و از پشت اون دیوار که اونها رو میدیدند، میگفتند: سلام من دیدمتون !!
اونها نمیتونستند هیچ وقت از پیامبر زودتر سلام کنند.
خب آخه می دونید بچهها که هر کسی که اول سلام کند ثواب بیشتر رو می بره .سلام کردن 70 تا ثواب داره 69 تاش برای اون کسی که اول سلام کنه و یک دونهش برای اون کسی که جواب سلام رو بده. پیامبر ما همیشه خودشون اول سلام میکردند.
بچهها، یک روز پیامبر به مسجد رفته بودند و داشتند نماز میخوندند.خب، پیامبر توی نمازهاشون تمام مستحبات رو قشنگ رعایت میکردند و ذکرهای مختلف رو میگفتند که باعث می شد نمازهاشون یکم طولانی تر بشه ، ولی یک روز پیامبر داشتند نماز میخوندند که یارانشون دیدند، پیامبر شروع کردند با سرعت نماز خوندن و دیگه ذکرهای مستحب رو نمیگفتند و نماز رو با سرعت تموم کردند.
نماز که تموم شد ، یاران پیامبر دویدند شمشیرهاشون رو برداشتند و گفتند : چی شده؟ چه کسی می خوادحمله کنه؟
پیامبر گفتند: هیچ کسی .
اونها گفتند: پس چرا این قدر زود نماز خوندین؟
پیامبر گفتند: صدای گریه اون نوزاد رو نمیشنیدید؟ اون نوزاد داشت گریه می کرد و مامانش تو قسمت خانمها داشت نماز می خوند. من نمازم رو زود خوندم تا مامانش این نوزاد رو برداره و اگر شیر می خواد بهش شیر بده و اگر خوابش میاد بخوابونتش. من برای این نماز رو زود خواندم .
دیدید بچهها ؟ چقدر آخه یک انسان میتونه مهربون و خوش اخلاق باشه. اصلا این اخلاق پیامبر بود که باعث می شدیارانشون دورشون بمونند، اگر پیامبر بد اخلاق بودند وهمه ش اخم میکردند و با بقیه بد صحبت میکردند و به بقیه سلام نمیکردند؛ کسی دور ایشون نمیاومد و اصلا این اخلاق خوب پیامبر بود که خیلی ها رو مومن میکرد. خیلیها بودند که اسلام رو قبول نداشتند و بت پرست بودند. ولی یکبار که پیامبر رو می دیدند و با ایشون صحبت میکردند، طرفدار ایشون میشدند و همون جا مسلمون میشدند.آره این اخلاق پیامبر بود.
حالابچهها، برگردیم به جنگ احد؛ حضرت زهرا و امام علی و بقیه یاران پیامبر کنار بدن زخمی ایشون نشسته بودند و گریه میکردند. با اینکه پیامبر هنوز زنده بودند، ولی همین که میدیدند پیامبر زخمی شده، مردم غصه میخوردند.
خلاصه جنگ به پایان رسید که پیامبر خدا بلند شدند و گفتند: حالا باید بدن شهدامون رو دفن کنیم و ازجمله اون شهدا کی بود؟ حضرت حمزه عموی پیامبر.
بچهها، بدن حضرت حمزه با بقیه متفاوت بود.چرا ؟ چون مامان این معاویه توی میدون جنگ اومده بود و وقتی حضرت حمزه شهید شده بود، جیگر ایشون رو درآورده و خورده بود. وای مگه میشه همچین کاری کرد؟! آره بچهها! آدمهای بدجنس و خونخوار از این کارها میکنند.
حالا پیامبر ما پیامبر مهربون ما دیدند که بدن عموشون روی زمین افتاده در حالی که این طوریه.پیامبر خیلی غصه خوردند و ناراحت شدند، آخه حضرت حمزه یکی از یاران درجه یک پیامبر بود.
پیامبر خدا برای بدن شهدا نماز خوندند، همون نماز میت معروف رو و بعد هم بدن دونه دونه اینها رو دفن کردند و به طرف شهر مدینه برگشتند.
خب بچهها، ادامهی داستان پیامبر باشه برای قسمتهای بعد .....
توطئه علیه پیامبر رایگان
🟢 ماجرای نبرد پیامبر با یهودیانی که قصد ترور ایشان را داشتند 🪨
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون ماجرای به پایان رسیدن جنگ احد رو گفتم و براتون تعریف کردم که یک عدهای ازمسلمونها پا به فرار گذاشتند و یک عده دیگهای بودند که پا به پای پیامبر موندند و جان فشانی کردند تا پیامبر خدا زنده بمونند.
بچهها، بعد از اینکه پیامبر خدا همراه یارانشون به شهر مدینه برگشتند، متوجه شدندیک اتفاقی افتاده.پیامبر متوجه شدند که یکی از این قبیلههای یهودی با ابوسفیان در ارتباط بوده و اطلاعاتی رو به اون داده و با ابوسفیان یعنی همون دشمن اصلی پیامبر دوست بوده.
این کار در صورتی بود که پیامبر با اونها قرارداد داشتند که شما حق ندارید با ابوسفیان دوست بشید و شما باید ما رو یاری کنید و تازه اگه ما خواستیم به جنگ بریم یا باید با ما بیایید،یا باید به ما یه کمک هزینه و پول بدید.
اونها با پیامبر قرارداد داشتند ؛اما هیچ کمکی که به مسلمونها نکردند، با ابوسفیان هم دوست شده بودند.تازه وقتی که پیامبر و یارانشون به مدینه برگشتند یهودیها شروع کردند مسخره کردن و کنایه زدن وگفتند: مگر خدای شما همراهتان نبود که یاریتون کنه؟ پس چرا شکست خوردید؟»
بعضی از یاران پیامبر که ایمان ضعیف تری داشتند وقتی این حرفها رو میشنیدند شک می کردند و با خودشون میگفتند: راستی چرا خدا به ما کمک نکرد؟ چرا ما توی این جنگ شکست خوردیم؟ ولی بعضی از یاران پیامبر که ایمان درست و بصیرت کافی داشتند، میایستادند و جواب میدادند. اونها به این یهودیها میگفتند: ما از پیامبر دفاع نکردیم، ما به دستور پیامبر و رهبرمون گوش نکردیم، برای همین شکست خوردیم. اگر ما بالای اون قله کوهها میموندیم و به دستور پیامبر گوش میدادیم هیچ وقت شکست نمیخوردیم. تازه بعضی از ماها ترسیدند و فرار کردند و اگه اونها فرار نمیکردند باز هم ما شکست نمیخوردیم».
آره بچهها، ما هر وقتی که از رهبرمون دفاع نکردیم و به حرفهاش گوش ندادیم شکست خوردیم. اصلا توی این جنگ خودمون، جنگ هشت سالهمون هم هر وقت به حرف فرمانده گوش نمیدادند، شکست میخوردند. مسلمونها بعد از این جنگ یاد گرفتند که به دستورات پیامبر دقیق و کامل گوش کنند.
امابچهها، این یهودیها کارشکنیهاشون تمومی نداشت و زیر حرف زدن هاشون به پایان نمیرسید؛ انقدرکه آدمهای نامردی بودند ....
یک روز یه اتفاقی افتاد، پیامبر باید یه پول زیادی رو به یک گروهی میدادند که یه ماجرایی داره.پیامبر خدا گفتند: برم این پول رو از یهودیها بگیرم، چون مسلمونها اونقدر پول نداشتند.
پیامبر خدا ، دم قلعهی یهودی های بنی نضیر رفتن تا باهاشون صحبت کنند و این پول رو از اونها بگیرند. اتفاقا اون یهودیها هم گفتند: قبوله بیایید تا اون پول رو به شما بدیم.
پبامبر خدا به همراه چند تا از یارانشون رفتند و دم قلعهی یهودیها نشسته بودند که این یهودیهای نامرد توی سرشون نقشههایی کشیدند. چه نقشههایی؟! یهودیها تصمیم گرفتند بالای دیوارهای قلعهشون برند و یک سنگ بزرگ روی سر پیامبر بندازند تا پیامبر ما رو به شهادت برسونند. میبینید چقدر نامرد و بدجنس بودند؟ شما به پیامبر قول دادید که از جون ایشون دفاع کنید، حالامیخواهید ایشون رو به شهادت برسونید؟
بچهها، جبرئیل این فرشته خدا پیش پیامبر اومد و به ایشون خبر داد که: ای رسول خدا این یهودیها نقشه کشیدند که شما رو به شهادت برسونند.
پیامبر خدا هم که این رو شنیدند فوراً ازجاشون بلند شدند و به طرف مسجدشون توی شهر مدینه رفتند. پیامبر اونجا رفتند و اعلام کردند: مسلمونها همه بیایید. ای مسلمونها یک کار واجب باهاتون دارم ...
مسلمونها که این رو شنیدند، از توی بازار، از سر زمینهای کشاورزی شون، از جاهای مختلف توی مسجد اومدند. پیامبر بهشون گفتند که این یهودیهای بنینضیر چه توطئهای کردند.
مسلمونها هم که این رو شنیدند دیگه خونشون به جوش اومد و عصبانی شدند و گفتند: یا رسول الله! همین الان باید بریم و حساب کارشون رو کف دستشون بگذاریم. به چه جرأتی میخواستند شما رو ترور کنند؟ چه جوری جرأت کردند یه سنگ روی سر شما بندازند؟
بچهها، پیامبر خدا و بقیه مسلمونها از جمله امام علی علیه السلام به طرف قلعه یهودیهای بنی نضیر حرکت کردند. یهودیها که فهمیدند پیامبر بو بردند و دارند به سمت شون میان ، تو قلعه رفتند و درش رو بستند.آخه خیییلی ترسیده بودند و حالا چند دقیقه ای نگذشته بود که لشکریان پیامبر جلوی قلعه رسیدند.
مسلمونها که اونجا رسیدند با صدای بلند به یهودیها گفتند: ای خائنین نامرد! شما میخواهید پیامبر ما رو بکشید؟ به خدا سوگند که ما از شما نمیگذریم. یهودیها که این رو شنیدند خیلی ترسیدند و با خودشون گفتند: این محمد از کجا فهمید؟ نکنه بین ما هم جاسوس داره!؟ چه جوری متوجه شد که ما میخواهیم ترورش کنیم؟ از کجا این چیز ها رو متوجه میشه؟
آخه اونها که به پیامبر ایمان نداشتند که ایشون با جبرئیل در ارتباط هست.
بلاخره بچهها، پیامبر خدا شش، هفت روز قلعهی اینها رو محاصره کردند و دست آخر بهشون اعلام کردند که اگر همین الان از قلعههاتون بیرون بیایید و از شهر مدینه بیرون برید ما شما رو نمی کشیم، البته حق ندارید اموالتون رو با خودتون ببرید و حق ندارید طلا و جواهراتتون رو باخودتون ببرید. چرا بچهها؟ چون اونها به پیامبر قول داده بودند که هر سال یه پول زیادی به ایشون بدن ؛ چون پیامبر داشتند امنیت شون رو تامین میکردند و این یهودیها زیر قولشون زده بودند و اون پولی که باید میدادند رو درست و حسابی نداده بودند.
حالا پیامبر بهشون گفتند : اگر این اموال رو بگذارید و برید کاری باهاتون نداریم.
یهودیها هم که جون عزیز هستند و براشون جونشون از همه چیز مهمتره، اموالشون رو گذاشتند و سواراسب و الاغ و شترهاشون شدند و به طرف قلعه خیبر رفتند و یه عده ای به طرف منطقه شام رفتند .
پیامبر خدا هم که دیدند این همه پول و ثروت و طلا و نقره از یهودیها بهشون رسیده به دستور خدا این پولها رو بین یارانشون تقسیم کردند.
بچهها، پیامبر همیشه بیت المال رو بین مردم مساوی تقسیم میکردند مگر اینکه خدا می گفت که استثناً این سری به فلانی بیشتر بده.این مرتبه هم خدا به پیامبر دستور دادند که این بار به مهاجرین پول بیشتری بدید. مهاجرین کیا بودند؟ آفرین، اونهایی که از مکه به طرف مدینه مهاجرت کرده بودند.
خدا به پیامبرش دستور داد که این بار به مهاجرین پول بیشتری بده تا اونها بتونن کسب و کار و زندگی خودشون رو راه بندازند. آخه قبلا مهاجرین، توی خونه انصار زندگی میکردند و خب خیلی سخته یه نفری بیاد و دو – سه سال توی خونه یکی دیگه زندگی کنه، برای همین هم پیامبر خدا یه بخش زیادی از این طلاها و نقرهها رو به مهاجرین دادند.
بچهها، بعد از این ماجرا در سال پنج هجری یک اتفاق بسیار بسیار مهم افتاد. چه اتفاقی؟ چی شد؟ ماجرا اینکه مشرکین و دشمنهای پیامبر همگی تصمیم گرفتند به طرف شهر مدینه بیان و کار اسلام و پیامبر و مسلمونها رو یکسره کنند . ماجرایی که به جنگ خندق معروف شد.
ادامهی قصه و ماجرای این جنگ مهم باشه برای قسمت بعد.....
پیمان مشرکان و یهودیان رایگان
🟢ماجرای توطئه خطرناک یهودی ها و مشرکان قریش بر علیه پیامبر😱
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای جنگ پیامبر با یهودیهای پیمان شکن رو گفتم و اینکه این یهودیها میخواستند از بالای قلعههاشون یه سنگ بزرگ روی سر پیامبر بندازند و ایشون رو به شهادت برسونند. قصهاش رو براتون گفتم و بعدش هم تعریف کردم که پیامبر خدا به همراه مسلمونها به طرف قلعه یهودیها رفتند و اونها رو از شهر مدینه اخراج کردند و بیرون انداختند و بهشون گفتند : بدون اینکه اموالتون روبردارید باید دُمتون رو بندازید روی کولتون و به طرف قلعه خیبر برید.
اما بچهها، این یهودیهایی که پیامبر بخشیدنشون و اعدامشون نکردند، پر رو تر از قبل به طرف قلعه خیبر رفتند و اونجا علیه مسلمونها نقشه کشیدند، چه نقشهای؟! نقشهشون این بود که به طرف مکه برن و به ابوسفیان بگن که : تو اینجا ،توی شهر خودتون نشستی در حالی که مسلمونها دارند روز به روز بیشتر و بیشتر میشن و قصد دارند به شما حمله کنند.
اونها اتفاقا همین کار رو هم کردند و چند تا از یهودیهای پولدار پیش ابوسفیان رفتند و باهاش صحبت کردند و گفتند: ای جناب ابوسفیان! شما اینجا راحت در مکه نشستید در حالی که محمد داره روز به روز قویتر میشه. اون همهی ما یهودیها رو از شهرمون اخراج کرده و میخواد پادشاه بشه و شما رو کنار بگذاره .
ابوسفیان که این رو شنید عصبانی شد بعد هم با صدای بلند گفت: من نمیگذارم محمد ابن عبدالله هرکاری میخواد انجام بده. من میروم و با او میجنگم
بچهها، یهودیها که این صحبت ابوسفیان رو شنیدند خوشحال شدند چون نقشهشون گرفته بود. بعد هم به ابوسفیان گفتند: ای ابوسفیان! اگه تو به جنگ با محمد بری ما هم تو رو یاری می کنیم، ماخرماهای خوبی در خیبر داریم و اونها رو به سربازهای تو میدیم. از طرف دیگه هنوز یک قبیلهی دیگه از یهودیها توی شهر مدینه هستند که ما با کمک اونها می تونیم محمد رو شکست بدیم .
بچهها، یهودیها با ابوسفیان هم پیمان شدند و بعد هم ابوسفیان سراغ قبیلههای دیگه رفت. قبیله خود ابوسفیان اسمش قریش بود ولی قبیلههای دیگهای هم بودند که در شهرهای دیگه و توی بیابونهای دیگه زندگی میکردند. ابوسفیان پیش اونها رفت و باهاشون صحبت کرد و بهشون گفت که : اگر با من نیاید ، محمد رو نابود کنیم به زودی اون میاد و ما رو می کشه و به زودی محمد میاد و بتهای ما رو از بین می بره.
این قبیلهها که این حرفها رو شنیدند، تصمیم گرفتند به ابوسفیان کمک کنند تا توی این جنگ پیروز بشه. سربازهای ابوسفیان و مشرکها هر لحظه بیشتر از قبل میشدند و تعدادشون به ده هزار نفر رسید که جمعیت خیلی زیادی بود. ده هزار نفر برای اون زمان خیلی تعداد زیادی بود و حالا همهی اینها آماده شدند و یهودیها هم کمکشون کردند و بهشون پول دادن تا راه بیوفتند و به طرف شهر مدینه بیان .
پیامبر خدا، خبردار شدند که چنین توطئهای داره اتفاق می افته و یک دفعه ی دیگه مشرکها میخواهند بهشون حمله کنند، یارانشون رو جمع کردند و مشورت گرفتند. پیامبر خدا گفتند: به نظرتون بریم بیرون شهر بجنگیم یا داخل مدینه بایستیم و بجنگیم؟! یاران پیامبر هر کدوم یه پیشنهادی دادند و یکی از یارهای ایرانی پیامبر که اسمش سلمان فارسی بود، به پیامبریه پیشنهاد خیلی خوب داد.چه پیشنهادی؟ حتما خیلیهاتون میدونید. آخه تو قصه زندگی امام علی تعریف کردم.
سلمان گفت: ای رسول خدا! ما در کشور خود یعنی ایران، وقتی که سپاه بزرگی به طرفمون حمله می کنه، خندقها و چالههای بزرگی در اطراف شهر یا قلعه خودمون میکنیم تا اونها دست شون به ما نرسه .
بچهها، سلمان فارسی که اون زمان نزدیک 200 سال عمرش بود و این عمر خیلی زیادی هست، این پیشنهاد رو به پیامبر داد . پیامبر خدا که پیشنهاد سلمان رو شنیدند خیلی خوشحال شدند و گفتند: بهترین پیشنهاد، همین پیشنهاد سلمان هست. از فردا شروع میکنیم اطراف شهر مدینه یک خندق بزرگ میکنیم
بچهها، خندق یعنی گودال و چاله.آره بچهها، پیشنهاد این یار ایرانی پیامبر، بهترین پیشنهاد بود و بعد هم مسلمونها مشغول کندن این خندق شدند. کندن این خندق ۶ روز طول کشید و مسلمونها همگی برای کندنش کمک کردند و خود پیامبر هم جلوتر ازهمه آستینهاشون رو بالا زدند و شروع به کندن این خندق کردند.
البته بچهها، همیشه یک کسانی بودند که به خاطر تنبلیشون پیامبر و رهبرشون رو یاری نمیکردند. همیشه از این افراد وجود دارند و توی اون زمان هم این افراد بودند. بهشون منافقین میگفتند یعنی کسانی که وقتی پیامبر به کمکشون نیاز داره میشینن تو خونهشون وکمک نمیکنند ؛ اما یارهای واقعی پیامبر اومدند و به ایشون کمک کردند.
بچهها، وسط کندن این خندق بود که مسلمونها به یه سنگ خیلی بزرگ رسیدند . هر چقدر بهش کلنگ و ضربه می زدند، این سنگ نمیشکست. هیچ کس نمیدونست چیکار کنه.پیامبر خدا خودشون کلنگ رو گرفتند تا این سنگ رو بشکنند.
پیامبر کلنگشون رو بالا بردند و محکم به این سنگ کوبیدند ؛ اما سنگ نشکست و یه جرقه زد. پیامبر خدادستانشون رو بالا آوردند و گفتند: به زودی ایران هم مسلمان میشود .
یاران پیامبر خوشحال شدند و پیامبر دوباره کلنگشون رو بالا بردند و محکم به این سنگ زدند و باز هم سنگ نشکست. پیامبر دو مرتبه دستانشون رو بالا بردند و گفتند: به زودی مردم روم هم مسلمان می شوند .
مسلمونها که این حرفهای پیامبر رو شنیدند خیلی خوشحال شدند.یه بار دیگه پیامبر با کلنگ به سنگ زدند و این بار سنگ رو شکوندند. بچهها، مسلمونهای واقعی، اون آدمهای با ایمان وقتی این صحبتهای پیامبر رو میشنیدند ایمان داشتند که ایشون دارند راست میگن و مطمئن بودند که حرفهای پیامبر همش راسته.
ولی یه عدهای بودند که وقتی این صحبتهای پیامبر رو میشنیدند با ناراحتی و غرغر بین همدیگه میگفتند: این پیامبر چی میگه؟ نزدیک هست که مشرکها به ما برسند و کار ما رو یکسره کنند، اونوقت او میگه ایران رو فتح میکنیم! هه هه هه، میگه مردم روم مسلمان میشن ! چقدر خوش خیال هست .
میبینید بچهها، آدمهایی که ایمان واقعی داشته باشند مثل پیامبر همیشه امیدوار و خوشبینن هستند وهمیشه مطمئنند که خدا یاریشون میکنه ولی اونهایی که ایمانشون کم باشه و توی دلشون به پیامبر ایمان نداشته باشند همیشه ناامید هستند وهمیشه افسرده هستند و غرغر می کنند.
خلاصه پیامبر خدا این سنگ رو شکوندند و بعد هم مسلمونها بقیه خندق رو کندند تا اینکه بعد از چند روز لشکریان مشرکین به فرماندهی ابوسفیان از راه رسیدند. 10 هزار نفر از مشرکان به اول شهر مدینه رسیدند که دیدندیک چاله بزرگ سر راهشونه.یک گودال و یک خندق بزرگی رو پیامبر خدا و مسلمونها کندن .
ابوسفیان که این منظره رو دید با عصبانیت گفت: این فکر چه کسی بوده؟ من مطمئنم که یک ایرانی بین یارهای محمد است و او به محمد گفته چیکار کنه؟ ابوسفیان لجش در اومده بود و باید بهش بگیم ابوسفیان ادامه جنگ رو ببینی، خیلی باحالتر و جذابتر میشه. مشرکان یه نقشهی خیلی خطرناک توی سرشون داشتند، یه نقشهای که ادامهش باشه برای قسمت بعد ....
جنگ خندق رایگان
🟢ماجرای فوق العاده جذاب، جنگ خندق و دلاوری امام علی(ع)💪🏼🗡
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای توطئه یهودی ها و مشرک ها رو گفتم. براتون تعریف کردم که این یهودی های نامرد ، پیش مشرکان رفتند تا نقشه بکشند و کار مسلمونها رو یکسره کنند ؛ اما بعد هم براتون گفتم که پیامبر خدا به همراه مسلمون ها مشغول کندن یک خندق بیرون شهر مدینه شدند. یک چاله ی بزرگ، یک گودال بزرگ شروع کردند به کندن تا این مشرک ها نتونن توی شهر مدینه بیان . پیشنهاد این خندق از کی بود بچه ها؟ آفرین از سلمان فارسی.
خلاصه این مشرکان با ده هزار نفر و با کلی تجهیزات راه افتادن و به طرف شهر مدینه اومدن که دیدن پیامبر خدا یه خندق بزرگ کندن و اینها هیچ کاری از دستشون بر نمیاد. برای همین مشرکان عصبانی شدند. با خودشون هزار تا فکر کردند، هزار تا نقشه کشیدند تا بیان و مسلمون ها رو نابود کنند ولی ذهنشون به جایی نمی رسید. تا اینکه یکی از همون یهودی های نامردی که پیامبر بهش رحم کردند و زنده گذاشتنش ، پیش ابوسفیان رفت و بهش یه پیشنهاد خوب داد. چه پیشنهادی! چی گفت؟
پیشنهادش این بود که ما بریم و با اون قبیله ی دیگه ای از اون یهودیها که هنوز توی مدینه هستند صحبت کنیم تا اونها از پشت سر به پیامبر حمله کنند.
براتون گفتم که بچه ها این یهودی ها سه تا قبیله بودند. یه قبیله از این یهودیها توی شهر مدینه بودند. دوتاشون رو پیامبر اخراج کردند و از شهر بیرون انداختند؛ اما یه قبیلهی دیگه باقی مونده بود . یه قبیله ای به نام بنی قریظه.
این قبیله با پیامبر خدا پیمان داشتند که به ایشون خیانت نکنند و اگر جنگی شد این قبیله بنی قریظه نیان و طرف دشمنان نایستند. ولی این بار زیر قول و قرارهاشون زدند و این قبیله ی نامرد بنی قریظه با مشرکان هم دست شدند و تصمیم گرفتند که اونها از پشت سر حمله کنند و مشرکان از بالای این چاله ها بپرن و بیان این طرف تا کار مسلمون ها رو یکسره کنند. میبینید بچه ها چقدر اینها نامرد بودند!!!
پیامبر خدا وقتی متوجه این توطئه بزرگ شدند و متوجه این خطر بزرگ شدند به دویست نفر از یاراشون گفتند: شما داخل شهر برید و اونجا مراقب باشید تا یه موقع این یهودی ها حمله نکنند و اگر یهودی ها جرئت کردند حمله کنند بیایین و به ما خبر بدید تا ما به کمکتون بیایم.
بچه ها این دویست، سیصد نفر از مسلمون ها توی شهر راه می رفتند و با صدای بلند الله اکبر می گفتند . چرا اینکار رو میکردند؟!
چون یهودی ها بترسند و جلو نیان . اتفاقا همینطور هم شد. این یهودیها که متوجه شدند که مسلمونها توی شهر اومدند ، ترسیدند و حمله نکردند. البته همیشه یه تعدادی هستند که دیوونهاند. همین طوری حمله میکنند. اون روز هم یکی از این یهودی هایی که خیلی دیوونه بود حمله کرد که مسلمون ها با چند تا ضربه شمشیر کارش رو ساختند.
اما بچه ها خطر این یهودی ها خیلی زیاد بود چرا؟ چون تا مسلمون ها چشماشون رو روی هم می گذاشتند که بخوابند امکان داشت که این یهودی ها حمله کنند و زن و بچه ی مسلمون ها رو بکشند و اسیر کنند. خیلی خطر بزرگی بود. راستش رو بهتون بگم مسلمونها خیلی هاشون ترسیده بودند. آخه اگه یکی از یهودیها حمله میکردند زن و بچه ها که کاری از دست شون بر نمی اومد. زن و بچه هاشون اسیر یا کشته می شدند. از طرف دیگه اگه یهودیها از پشت سر حمله میکردند این مشرک ها هم جرئت میکردند تا از بالای این گودال بپرند و به طرف پیامبر بیان ؛ البته این رو هم بهتون بگم که پریدن از بالای این خندق کار آسونی نبود. هر کسی نمی تونست بپره. خیلی ها تلاش کردند که بپرند ولی وسط راه به پایین سقوط کردند و بعد هم مسلمون ها با چند تا تیر و نیزه اونها رو همون پایین کشتند.
اما بچه ها یکی از این مشرکها بود که غول بیابونی بود. خیلی هیکلی بود. اسمش عمرو بن عبدوُد بود. این عمرو خیلی آدم غولی بود. خیلی آدم هیکلی بود. اسبش از خودش گندهتر بود. این عمرو وقتی سوار اسبش می شد پاهاش روی زمین کشیده میشد. انقدر که قدش بلند بود . حالا این غول بیابونی تصمیم گرفت که از بالای این خندق بپره و به طرف مسلمون ها بیاد. برای همین سوار اسبش شد دور خیز کرد یه ضربه به اسبش زد و دوید و از بالای این خندق پرید و به طرف مسلمونها اومد. این عمرو بن عبدوُد موفق شد که از بالای خندق رد بشه .
وای وای بچه ها خیلی خطر زیاد بود. این عمروبن عبدوُد کسی بود که همه ازش میترسیدند. هر کسی اسمش رو میشنید شب خوابش نمیبرد. اصلا مامانا برای بچه هاشون که میخواستن قصه تعریف کنند و از قهرمان ها بگن اون زمان قصهی این غول بیابونی رو میگفتند. حالا این عمروبن عبدوُد اومده و برای مسلمون ها رجز می خونه و میگه : آهای مسلمانها چه کسی حاضر است بیاید و با من بجنگد؟
بچه ها مسلمونها که این عمرو رو دیدند حسابی ترسیدند. بالاخره هر چقدر هم که شجاع باشی این عمرو بن عبدوُد یک غول بیابونی بود. قیافش شبیه اژدها بود خیلی ترسناک بود همه ازش می ترسیدند.
پیامبر خدا رو کردن طرف یاراشون و گفتند: چه کسی حاضره با این عمرو بجنگه؟ ای مسلمونها هر کسی بره و کشته بشه من قول میدم جاش توی بهشته.
ولی بچه ها مسلمون ها مثل چی ترسیده بودند. همه به همدیگه نگاه میکردند. کسی جرات نمی کرد به میدون بره؛ اما مثل همیشه فرمانده شجاع لشگر پیامبر اسدالله (امیرالمومنین) امام علی علیه السلام از جاشون بلند شدند و گفتند : یا رسول الله من میرم و باهاش میجنگم.
پیامبر خدا گفتند: نه علی جان شما بشین.
امام علی علیه السلام به حرف پیامبر گوش دادند و نشستند. این عمروبن عبدوُد اون ور همینطور رجز میخوند و می گفت: ای مسلمانها مگر نمیخواهید به بهشت بروید بیایید می خواهم شما را به بهشت بفرستم.
پیامبر خدا دوباره رو کردند به یارهاشون و گفتند: چه کسی با این عمرو بجنگه و روی اون رو زمین بزنه؟ مسلمونها! هر کس بره و کشته بشه جاش توی بهشته. بچه ها مسلمونها داشتند مثل بید میلرزیدند، کسی جرات نمی کرد دستش رو بالا بیاره بگه من؛ اما دوباره شیر ترین مرد لشگر رسول خدا (امیرالمومنین امام علی علیه السلام) از جاشون بلند شدند گفتند : یارسول الله من حاضرم برم با اون بجنگم.
پیامبر خدا برای بار دوم هم گفتند : علی جان شما بشین.
دفعه سوم بچه ها پیامبر گفتن : کی میره بجنگه؟ هیچکس بلند نشد. برای بار سوم هم امام علی بلند شدند و گفتند: ای پیامبر اجازه بدید برم و کار اون رو بسازم. پیامبر خدا نگاه کردند به پسر عموشون، به دامادشون، به برادرشون، به امام علی و گفتند: علی جان اون رو می شناسی؟ اون عمرو بن عبدوُد است.
امام علی علیه السلام گفتند: ای رسول الله من هم علی ام من چیزی از اون کم نمیارم.
پیامبر خدا گفتند : باشه آماده شو و به میدون برو ...
بچه ها پیامبر خدا دلشوره داشتند، نگران بودند. با خودشون میگفتند اگر یه موقع خدایی نکرده علی به شهادت برسه من چیکار کنم؟
بچه ها پیامبر هیچ یاری مثل امام علی نداشتند. هیچ کدوم از یارهای پیامبر انقدر مومن نبود، انقدر مسلمون واقعی نبود، انقدر نترس و جنگ آور نبود. برای همین پیامبر خدا رو کردند به آسمون، دستاشون رو بالا بردند و گفتند: خدایا در جنگ احد عمویم حمزه را از من گرفتی، حال علی را به تو میسپارم خدایا مراقب علی باش.
بعد هم پیامبر خدا عمامه خودشون یعنی اون چیزی که روی سرشون میبستند ، اون پارچه رو دور سر امام علی بستند و بعد هم شمشیر خودشون رو به امام علی دادند و گفتند: علی جان برو به میدون و کار عمرو بن عبدوُد رو بساز.
ای جانم به امام علی. بچه ها آقای ما پیاده به میدون جنگ رفتند. عمرو بن عبدوُد سوار اسبش شد. تا چشمش به امام علی افتاد شروع کرد به خندیدن و گفت: هه هه هه محمد از تو جوون تر نداشت که به میدان بفرستد کیستی ای جوان؟
امام علی علیه السلام فرمودند: قبل از اینکه خودم رو بهت معرفی بکنم سه تا خواسته دارم یکی از این خواسته هام رو باید گوش کنی .
عمروبن عبدوُد گفت: بگو ببینم خواسته هایت چیست؟
امام علی گفتند: خواستهی اولم اینکه مسلمون شو، دست از کفر و شرک بردار و بیا تا خوشبخت بشی.
عمربن عبدوُد گفت: چه می گویی ای جوان؟ نکند عقلت را از دست داده ای !! من آمده ام کار محمد را بسازم آنوقت تو می گویی مسلمان شوم؟
امام علی فرمودند: خواستهی دومم اینکه برگرد نمی خوام باهات بجنگم.
عمربن عبدوُد شروع کرد به خندیدن و گفت: هه هه هه میبینم که ترسیدهای؟! امام علی گفتند: خواسته ی سومم این که از اسبت پایین بیا تا رو در رو با هم بجنگیم .
عمربن عبدوُد که این رو شنید گفت: باشد پایین میایم.
عمر از اسبش پایین پرید بعد هم رو کرد به امام علی و گفت: نگفتی ای جوان کیستی؟ پسر کی هستی تو؟
امام علی گفتند: من علی ابن ابیطالبم.
عمرو تا اسم ابوطالب رو شنید گفت: ابوطالب رفیق دوران نوجوانی و جوانی ام، برو تو را نمیکشم من از قدیم با پدرت دوست بودم .
بچه ها ما باشیم فورا میگیم آخ جون گفت تورو نمی کشم الان میرم. ولی امام علی ما گفتند: اما من به میدون اومدم تا تو رو بکشم .
عمربن عبدوُد که این رو شنید عصبانی شد، شمشیرش رو کشید و شمشیر به اسبش خورد بعد هم به طرف امام علی حمله کرد. آقای ما هم دویدند و به طرف اون کافر بیرحم حمله کردند. شروع کردند به جنگیدن، صدای شمشیر می اومد، گرد و خاک بلند شده بود. هیچ کس میدون جنگ رو نمی دید. مسلمونها با استرس داشتند میدون رو نگاه میکردند. مشرک ها و کافر ها هم با استرس بیشتر داشتند به میدون نگاه میکردند. هیچ کسی نمیدونست چه اتفاقی افتاده آخه گرد و خاک همه جا رو گرفته بود که یکدفعه دیدند این گردو خاک ها نشست.
جنگ به پایان رسید. همه داشتند نگاه میکردند ببینند چه کسی بر روی زمین افتاده و چه کسی پیروز شده !! پیامبر خدا داشتند به میدون نبرد نگاه میکردند که دیدند عمربن عبدوُد روی خاک ها افتاده در حالی که شیر خدا امیرالمومنین با شمشیرشون بالای سرش وایستادند و کارش رو ساختند.
پایان جنگ خندق رایگان
🟢ماجرای جذاب و شنیدنی شکست نهایی مشرکین در جنگ خندق🏹
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای جنگ خندق و دلاوری آقا جانمون امیر المؤمنین رو تعریف کردم و گفتم که امام علی علیه السلام به میدون جنگ رفتند و عمربنعبدود رو شکست دادند و مسلمونها خوشحال شدند، پیامبر خدا خوشحال شدند و با صدای بلند اللهاکبر گفتند.
پیامبر خدا فرمودندک یک ضربهی علی توی این جنگ خندق برتر از عبادت تمام انسان ها و تمام اجنه هست یعنی اگه یه ترازو داشته باشیم نماز، روزه، عبادتهای همهی انسانها رو بگذاریم یه طرف ترازو، جنگ امام علی با عمر بن عبدود رو بگذاریم یه طرف ترازو، جنگ امام علی ثوابش بیشتره.
میدونید چرا بچهها؟ چون این کاری که امام علی کردند باعث شد دین خدا باقی بمونه. اگه اون روز امام علی بلند نمیشدند بجنگند و کسی با عمرو نمی جنگید ، امکان داشت که عمربنعبدود بگه بقیه ی یاراش هم بیان و دیگه کار مسلمونها رو یکسره کنند. اصلاً اون روز اگه امام علی به میدون نمیرفتند آبروی مسلمانان میرفت، دیگه هیچکسی مسلمونها رو حساب نمیکرد. همه میگفتند مسلمونها یه عده آدم ترسون و اما آقاجان ما امام علی به میدون رفتند و به همه ثابت کردند که اگر با خدا باشی قویترین انسان جهانی.
خلاصه بچهها، مسلمونها خیلی خوشحال شدند؛ اما از طرف دیگه اون مشرکها خیلی ناراحت شدند، اعصابشون خورد شد. باورشون نمیشد که عمربنعبدود رو یه روز کسی بتونه شکست بده. اصلاً فکر نمیکردند امام علی جوونِ به میدون بیان و کار عمرو یکسره کنند.
بچهها بعد از اینکه امام علی ما عمربنعبدود رو کشتند، بهطرف مسلمونها اومدند و درحالیکه هیچ غنیمتی برنداشتند. چه غنیمتی؟ مثلاً زره عمر بن عبدود یه عالمه قیمتش بود. اگه امام علی اون زره و برمیداشتند اوضاع زندگیشون از این رو به اون رو میشد، ولی این کارو نکردند. بعضی از یاران پیامبر اعتراض کردند گفتند: ای علی! چرا زره رو برنداشتی؟ میدونی پولش چقدره؟ چرا به اون دست نزدی ؟
امام علی علیه السلام فرمودند : درسته که عمربنعبدود دشمن ما بود و من کشتمش؛ اما اگر زره شو بردارم آبروش میره، دیگه همه به بدی ازش یاد میکنند، من نمیخوام آبروش رو ببرم.
وای وای وای بچهها، چقدر این آقای ما بزرگواره، چقدر این آقا انسان بزرگیه.
خلاصه که بعد از این ماجرا روحیه مشرکها به هم ریخت، اعصابشون خرد شد. دیگه امیدشون رو از دست دادند. از طرف دیگه پیامبر خدا یک کار خیلیخوب کردند. پیامبر یه نقشه خیلی حرفهای برای شکست دادن مشرکها کشیدند. چه نقشهای؟ چیکار کردند ؟
بچهها یکی از این مشرکان بود که توی این چند روز مسلمان شد و پیش پیامبر اومد. این آقا اسمش نُعَیم بود ، نُعَیم بن مسعود.
پیامبر بهش گفتند : نُعَیم، نکنه یه موقع به این مشرکها بگی من مسلمان شدم .
نُعَیم گفت: آقا چی کار کنم پس؟
پیامبر گفتند: تو از الان به بعد بین اونها برو ، بهشون هم نگو مسلمان شدی ولی به این کارهایی که من میگم عمل کن.
نُعَیم به پیامبر گفت : چیکار کنم؟
پیامبر بهش گفتند : اگه میتونی یه کاری کن که رابطه مشرکان با یهودیها بهم بریزه،
نُعَیم هم چند دقیقهای فکر کرد و بعد هم گفت : چشم آقا، به من اجازه میدهید اونها رو فریب بدم؟
پیامبر گفتندک توی جنگ فریب دادن دشمن ها اشکالی نداره.
میدونید که بچهها توی جنگ ما میتونیم به دشمنامون دروغ بگیم و فریبشون بدیم ،توی جنگ اشکالی نداره، جای دیگه نباید دروغ بگیم ولی توی جنگ اشکال نداره.
خلاصه این نُعَیم یه نقشهی جانانه کشید. یه نقشه خیلی خوب کشید. چه نقشهای؟ الان براتون میگم.
نُعَیم پیش یهودیها رفت و به اونها گفت : شماها چه جوری به این کافرها اعتماد کردید؟ چهجوری به قول اینها گوش دادید؟ ایناها خرشون از پل بگذره دیگه شما رو نمیشناسند و به نظر من بهشون بگید یه سی چهل نفر رو به عنوانه گروگان بدند دست شما تا وقتیکه پیروز شدند یه وقت نکنه به شما هم خیانت کنند. باید از این مشرکان گروگان بگیرید.
یهودیانی که این حرف شنیدند با خودشون گفتند: راست می گویی، آری ما باید از مشرکین گروگان بگیریم و گر نه امکان دارد آنها ما را هم فریب بدهند.
بچهها بعد هم نُعَیم پیش مشرکان و ابوسفیان رفت و گفت : شما با این یهودیها قرارداد بستید، به اونها اعتماد کردید، اون ها میخوان ازتون سی- چهل نفر رو بگیرند و تحویل پیامبر بدند. این یهودی ها یار محمدند، طرفدار اونها هستند ، اصلاً با شما نیستند، اگه همین امروز بهتون نگفتند سی- چهل نفر به اسم گروگان بدید، اگه نگفتند.
بچهها این نُعَیم یک کاری کرد که رابطه یهودیان و مشرکان بهم بریزه. یعنی خطر از بیخ گوش مسلمانان بره. چه خطری؟ همین خطری که امکان داشت یهودیها از پشت سر حمله کنند و مشرکها از روبهرو. ابوسفیان که این رو شنید با عصبانیت گفت: لعنت خدایان بر این یهودیها، آنها مردمی حیلهگر هستند. هیچوقت نمیشود به قول آنها اعتماد کرد
خلاصه این نُعَیم موفق شد رابطه یهودیان و مشرکان رو قیچی کنه و از بین ببره. بعد هم از طرف پیامبر بین این مشرکان بود و صحبتهای اونها رو برای پیامبر میآورد. خبرهایی که اونجا میشد رو می اومد و به پیامبر میگفت و پیامبر خدا هم بهش میگفتند که تو چی بگو، چی کار کن.
خلاصه این مشرکها پانزده روز پشت شهر مدینه مونده بودند، آب و غذاشون تموم شده بود. شترهاشون گرسنه مونده بودند، هیچ آبی نبود، هیچ غذایی نبود. دیگه داشتند از گرسنگی میمردند. از طرف دیگه هوا هم سرد شده بود و طوفان شن بلند شده بود، اینها سپرهاشون رو جلوشون میگرفتند که شن توی چشماشون نره که یه صدای خیلی وحشتناکی درست میشد. این مشرکان دیگه خسته شدند، دیگه بیتاب شدند و تصمیم گرفتند به طرف خونه زندگی خودشون برگردند.
آره بچهها، ده هزار نفر از دشمنهای پیامبر تا دم شهر مدینه اومدند؛ اما آخر کار نتونستند حتی ده نفر از یاران پیامبر رو بکشند. میبینید چه شکست بزرگی خوردند! تازه توی این جنگ پهلوون خودشون هم کشته شد.
این مشرکها برگشتند و بهطرف خونه زندگی خودشون رفتند؛ اما حالا نوبت رسیده بود که مسلمونها به همراه پیامبر برند و انتقام این خیانتی که یهودیان کرده بودند رو پس بگیرند. بالاخره این یهودیان با پیامبر قرارداد داشتند، بهشون قول داده بودند که خیانت نکنند ولی خیانت کرده بودند. حالا وقتش شده بود که پیامبر برن و انتقام این خیانت را هم از این یهودیها بگیرند و یهودیهای مدینه رو بهطور کامل از بین ببرند.
خب ادامه قصه و ماجرای نبرد پیامبر با این یهودیای خیانتکار باشه برای قسمت بعد ...
جنگ باخیانتکارها رایگان
🟢ماجرای درس آموز برخورد پیامبر خدا(ص) با یهودیان خیانتکار
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای پیروز شدن مسلمونها و پیامبر توی جنگ خندق رو گفتم. براتون تعریف کردم که پیامبر خدا به وسیله اون نُعُیم، همون کسی که ایمان آورده بود ولی ایمانش رو به کافرها نگفته بود، موفق شدند بین یهودیها با کافرها تفرقه بندازند و بعد هم اونها رو شکست بدند.
اما بچهها بعد از اینکه پیامبر خدا موفق شدند مشرکین رو بفرستند برند، سر وقت این یهودیهای نامرد رفت . همون کسایی که به پیامبر خدا قول داده بودند از ایشون دفاع کنند و به ایشون خیانت نکنند ولی زیر قول هاشون زده بودند. براتون گفتم این یهودی ها با ابوسفیان همپیمان شده بودند که اونها از پشتسر بیان و مشرکان از روبهرو. حالا که مشرکها رفته بودند پیامبر و مسلمونها دم در قلعه قبیله بنیقریظه رفتند. این قبیله سومین گروه از یهودیهایی بودند که توی مدینه زندگی میکردند. البته نه توی خود مدینه، اطراف مدینه، نزدیکهای مدینه زندگی میکردند.
پیامبر خدا و مسلمونها دم قلعه اونها رفتند و بهشون اعلام کردند و گفتند: شما به ما خیانت کردید. شما به ما قول داده بودید که هیچوقت به ما خیانت نمیکنید؛ اما زیر قولتان زدید، حال نوبت ماست تا انتقام خود را از شما بگیریم.
بچهها، پیامبر و مسلمونها که این خبر رو به یهودیها اعلام کردند ، اونها از قلعههاشون بیرون نیومدند. این یهودیها سه تا جنگ با پیامبر داشتند تو هیچکدوم این جنگها از قلعه شون بیرون هم نیومدند، چقدر اینها ترسو بودند!
پیامبر خدا چند روزی جلوی اون قلعه وایستادند و منتظر موندن تا اونها تسلیم بشند. آخر سر یهودیهای ترسوی نامرد به پیامبر گفتند: پیامبر خدا اگر به ما قول بدهی که ما را نمی کشی و با ما مثل دو قبیله دیگر رفتار بکنی، ما هم تسلیم میشویم . پیامبر خدا گفتند: نه، این دفعه اوضاع فرق میکنه، این دفعه شما یه خیانت بزرگ کردید. من اینبار از شماها نمیگذرم .
خب آره دیگه بچهها، معلوم خیانتی که این یهودیها کرده بودند با اون دوتا قبیله قبلی فرق داشت. این قبیله یهودیها با مشرکین همدست شدند، میخواستند کار مسلمونها رو یکسره کنند.
پیامبر خدا گفتند : ما اینبار از خون شماها نمیگذریم. اینبار کسانی که خیانت کردند رو به سزای عمل شون میرسونیم.
بعد از چند روز که مسلمونها قلعه این یهودیها رو محاصره کرده بودند بالاخره حمله کردند و این یهودیها رو گیر انداختند. حالا این یهودیها افتادند به دست و پای پیامبر و با گریه و ناله میگفتند: ای رسول خدا به ما رحم کن، ما غلط کردیم، دیگر تکرار نمیشود. ای پیامبر به ما رحم کن.
پیامبر خدا گفتند : هرگز، اون کسایی که خیانت کردند و با مشرکین هم پیمان شدند رو نمی بخشم و میکشم، اونهایی که کاری نداشتند و به ما خیانت نکردند رو کاری باهاشون ندارم و اونها هم باید از مدینه برند.
آره خب بچهها، اونها خیانت خیلی بزرگی کرده بودند. اصلاً اونها میخواستند همهی مسلمونها رو بکشند. حالا رو چه حساب پیامبر اونها رو ببخشند؟ اصلا پیامبر اونها رو ببخشند که اونها برن دفعهی بعد با یه سپاه قویتر برگردند؟ خب کدوم عاقلی همچین کاری میکنه؟ پیامبر خدا گفتند: هرگز، من اون کسایی که خیانت کردند رو بهسزای اعمال بدشون می رسونم .
خلاصه بچهها این یهودیها هم یه تعدادیشون مثل اون دو قبیله قبلی، دمشون رو انداختند رو کولشون و به طرف قلعه خیبر رفتند و اون عدهای هم که خیانت کرده بودند که علیه پیامبر شمشیر کشیده بودند و میخواستند مسلمونها رو بکشند به سزای عمل بدشون رسیدند.
آره بچهها دیگه مسلمونها از شر این یهودیهای خیانتکار راحت شدند. اون نامردهایی که همیشه مسلمونها رو مسخره میکردند، همون کسایی که تا فرصت گیر میآوردند خیانت میکردند و زیر قول و قرارها شون میزدند.
اما بچهها یه عدهای از مسلمانان بودند که از رفتن یهودیها ناراحت شدند و غصه خوردند. میدونید چرا؟ ! این یهودیهای نامرد که همش بدی میکردند، چرا یه عدهای از رفتنشون ناراحت بشن ؟
علتش این بود که بعضی از مسلمونها طرفدار یهودیها بودند و به اونها علاقه داشتند، یکسره پیش یهودیها میرفتند. پیامبر خدا هم همیشه بهشون میگفتند: این کارو نکنید، پیش یهودیها نرید، اینها دین شما رو مسخره میکنند، اونوقت شما پیش اونها میرید ؟
ولی بعضی از یاران پیامبر بودند که دیگه دلباخته یهودیها بودند، عاشق اونها بودند، همه اش اونجا میرفتند. اصلاً بچهها یه چیزی بگم باورتون نشه! بعضی از همین مسلمونهایی که طرفدار یهودیها بودند به اونها قول داده بودند که ما وقتی بین شما و پیامبر جنگ بشه ، طرف شما میاییم.
وای چقد دیگه بعضی از مسلمونها میتونند نامرد باشند. اتفاقا توی هر سه تا جنگ هم که پیامبر با این یهودیها داشتند همون مسلمونهایی که عاشق یهودیها بودند پیش پیامبر میاومدند و بهشون میگفتند: تو رو خدا اینها رو ببخشید، بهشون رحم کنید. اشتباه کردند.
میبینید بچهها؟ چقدر آخه باید یه آدم نامرد باشه؟ مگه نمیبینی یهودیها چه ظلم و خیانتی دارند میکنند، اونوقت تو طرفدار اونهایی!
بچهها خدا به این گروه توی قرآن منافقین میگه ، یعنی کسایی که در ظاهر مسلمان شدند، بهشون نگاه کنی نماز هم میخونند ولی توی دلشون ایمان نیاوردند، مسلمون واقعی نشدند.
همین ها یه رهبری به نام عبداللهابنابی داشتند. این عبداللهابنابی که قبلاً تو جنگ احد براتون گفتم خیانت کرد، با سیصد نفر برگشتند، همون عبدالله هر دفعه میاومد و به پیامبر میگفت :از خون این یهودیها بگذریم، پیامبر بیخیالشون بشید، باهاشون کاری نداشته باشید.
حالا همین عبداللهابنابی چند ماه بعد با مسلمونها به یه جنگ رفتند ، پیامبر هم توی اون جنگ بودند. یک گروهی از کافران خیانت کردند و میخواستند به مسلمانان حمله کنند که پیامبر جلوتر رفتند و باهاشون جنگیدند و نگذاشتن که اونها حمله کنند. وقتیکه این جنگ تموم شد، کلی غنیمت به مسلمونها رسید. کلی پول و طلا و شمشیر و زره و اینجور چیزها به مسلمونها رسید. پیامبر خدا هم مثل همیشه به شکل مساوی تقسیم کردند.
البته خداوند متعال به پیامبر دستور داده بود که یه مقدار بیشتری به مهاجرین بده، به اونهایی که از مکه خونه زندگیشون رو ول کردند و به مدینه اومدند ، به اونها یه کم بیشتر بدید، چرا؟ چون اونها واقعاً فقیر شده بودند، اوضاع زندگی شون خیلی به هم ریخته بود ؛ اما عبداللهابنابی وقتی دید که پیامبر خدا یه مقدار بیشتری به مهاجرین دادهاند عصبانی شد و گفت: به خدا قسم که اگر باز گردیم به مدینه، ما انصار، مهاجرین را از شهر بیرون میاندازیم، ما با آنها دوست نیستیم. ما از مهاجرین متنفریم .
وای وای وای بچهها، از جمله این مهاجرین امام علی هم بودند. خود پیامبر هم مهاجر بودند، آخه ایشون از مکه به مدینه اومده بودند ، بالاخره پیامبر هم مهاجر بودند. حالا این عبداللهابنابی که این همه خیانت کرده، پیامبر هیچ کاری باهاش نداشتند، این نامرد دوباره شروع میکنه سخنرانی کردن و میگه ما باید مهاجرین رو از شهر خودمون بیرون بندازیم.
بچهها ، این خبر که به گوش پیامبر رسید . پیامبر خدا نیومدند بکشنش، آخه پیامبر تا جایی که میتونستند سعی میکردند مسلمونها رو نکشند مگر اینکه یه اشتباه خیلی بزرگی بکنند، مثلاً یه نفر رو بکشند؛ اما پیامبر خدا اونجا با مسلمونها قهر کردند. چرا؟ چون پیامبر گفتند: مسلمونها شما این حرف رو شنیدید و هیچ جوابی بهش ندادید! عبداللهابنابی این حرفهای زشت رو زد شما باهاش هیچ برخوردی نکردید! آهای انصار، ای کسایی که من رو یاری کردید شما هیچ جوابی به عبداللهابنابی بیادب ندادید.!!
آره بچهها، پیامبر قهر کردند و دیگه تا چند ساعت با این مسلمونهایی که ساکت بودند و هیچی نمیگفتند و صحبت نکردند. مسلمونها که متوجه شدند چه اشتباه بزرگی کردند، پیش عبداللهابنابی رفتند و سرش داد و بیداد کردند و بهش گفتند: مگه مدینه شهر توئه که میخوای بقیه رو بیرون بندازی ، اصلاً تو چی کارهای برای ما تصمیم میگیری؟ برو بینیم بابا، دیگه این حرفها رو نزنی ...
بچهها پسر عبداللهابنابی یه مسلمان واقعی بود . پسر این آدم بد، یه مسلمونه درجه یک بود. پیش پیامبر اومد و گفت: یا رسولالله، اگه قراره بابای من رو اعدام کنید بگید من خودم برم بکشمش، آخه من خودم میدونم که بابام چه اشتباهی کرده، چه حرف زشتی زده، چه کارهای بدی کرده؛ اما از شما خواهش میکنم اگه میشه پدرم رو نکشید .
پیامبر خدا به این پسر گفتند: نخیر، تو حق نداری بابات رو بکشی، تو باید به بابات همیشه احترام بگذاری و هیج وقت نباید حرف زشتی به بابات بزنی ولو اینکه دشمن منه؛ اما من هم پدرتو نمیکشم و میبخشم، پدر تو اشتباه خیلی بزرگی کرده، بابای تو مسلمان واقعی نیست ولی من اون رو نمیکشم ولی اگه توأم با بابات بدرفتاری کنی یا خدای نکرده، خدای نکرده دستت رو بابات بلند بشه جوون مرگ میشی، یعنی توی جوونیت از دنیا میری. مراقب باش .
بچهها این پسر عبداللهابنابی پیش باباش اومد و حرفهای پیامبر رو گفت، ولی عبداللهابنابی از کارایی که میکرد پشیمون نشد که نشد.
خلاصه مسلمونها بهطرف شهر خودشون برگشتند ، یعنی مدینه که اتفاقاتی افتاد و پیامبر خدا خوابهایی دیدند که تصمیم گرفتند به طرف مکه برند. ادامه قصه و ماجرای جذاب صلح حدیبیه باشه برای قسمت بعد....
صلح حدیبیه رایگان
🟢ماجرای جالب خواب😴 پیامبر و حرکت مسلمانان به سمت مکه
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای جنگ پیامبر با اون یهودیهای خیانتکار و نامرد رو تعریف کردم. براتون گفتم که پیامبر خدا این بار به خلاف دفعههای قبل از این یهودیان نگذشتند و اون خیانتکارها رو به سزای اعمال زشتشون رسوندند و بعدش هم براتون گفتم که پیامبر خدا به همراه یارانشون به یه جنگی رفتند که یکی از یاران پیامبر که منافق بود چه حرف زشتی راجع به مهاجرین زد و پیامبر خدا از دستش ناراحت شدند.
بچهها، چند وقت بعد پیامبر خدا یه شب خواب بودند که یه خواب خیلی جالب و عجیب دیدند. پیامبر خدا خواب دیدند که به همراه مسلمونها کنار خونه خدا یعنی کنار کعبه طواف میکنند. ایشون دور این خونه میچرخند. وقتی پیامبر خدا این خواب رو دیدند صبح که بیدار شدند موقع نماز به اصحاب شون یک خبر مهم دادند. چه خبری؟ چی شده بود؟!
پیامبر خدا به یارانشون گفتند: ما به زودی وارد شهر مکه میشیم و به زیارت خونه خدا میریم و اعمال حج رو بجا میاریم.
حالا ممکنه شما با خودتون بگید خب معلومه دیگه میرن این کارو میکنند! ولی بچهها نه به این راحتی ها که نبود. ابوسفیان توی مکه بود، دشمنهای درجه یک پیامبر توی مکه بودند، مگه به این راحتیها میگذاشتند که ایشون اعمال حج رو انجام بدن !! ولی پیامبر این خبر خوش رو به مسلمونها دادند، بعد هم بهشون گفتند حاضر بشید میخوایم به طرف مکه بریم.
حالا ممکنه برای بعضی از بچهها سوال پیش بیاد که پیامبر حالا یه خواب دیدند دیگه، این تصمیمها چیه میگیرند؟ مگه میشه آدم هر خوابی میبینه تصمیم بگیره؟ بچهها خوابهای من و شما به درد نمیخوره ولی خواب پیامبرها وحی بود یعنی پیامبر وقتی هم که میخوابیدن خدا باهاشون صحبت میکرد یا اگه قرار بود اتفاقی بیفته خدا توی خواب به پیامبرها نشون میداد. خوابهای پیامبران مثل خواب من و شما نبود.
خلاصه پیامبر خدا این خبر مهم رو به یارانشون گفتند و ماجرای خواب را هم به طور کامل براشون تعریف کردند و حالا پیامبر خدا و همراه سایر مسلمونها آماده شدند و از شهر مدینه بیرون اومدند و به طرف شهر مکه راه افتادند.
پیامبر دستور داده بودند که مسلمونها با لباس جنگی نیایید، ما نمیخوایم بجنگیم، ما میخوایم به شهر مکه بریم و اعمال حج رو انجام بدیم و برگردیم . ما قصد جنگ نداریم. مسلمونها هم که دستور پیامبر رو شنیدند، بدون زره و کلاهخود و وسایل جنگی راه افتادند و عازم این سفر شدند.
البته این رو بهتون بگم اون زمونهای قدیم هر وقت میخواستند از جایی بهجای دیگه برند یه شمشیر با خودشون میبردند. اصلاً وسط راه اگه حیوونی حمله میکرد با این شمشیر از خودشون دفاع میکردند. هرکدوم یه شمشیر با خودشون آوردند. حالا پیامبر خدا و سایر مسلمونها توی اون گرمای شدید به طرف شهر مکه راه افتادند. تمام مسیر بیابون بود، هیچ خبری از آب و آبادی و سرسبزی نبود، تا چشم کار میکرد بیابون و خاک بود ، آفتاب هم بهشدت روی سر مسلمونها میتابید.
چند روزی گذشت که مسلمونها به نزدیکیهای شهر مکه رسیدند که متوجه شدند کافران و مشرکان با کلی اسلحه بیرون شهر اومدند. کافرها فکر کرده بودند پیامبر برای جنگ اومدند، برای همین همگی با سلاح و زره و کلاهخود و اسب به جنگ با پیامبر اومده بودند.
پیامبر خدا که اونها رو دیدن بهشون گفتند : ما برای جنگ نیومدیم، همونطور که میبینید ما با خودمون وسایل جنگی نیاوردیم ، فقط یه سلاح سفر همراهمونه، چیز دیگهای نیاوردیم یعنی ما برای جنگ نیومدیم. ما فقط میخواهیم وارد شهر بشیم و دور خونه خدا بچرخیم و عمل حج انجام بدیم. کافران و مشرکان که این رو شنیدند یهکم تعجب کردند بعد هم گفتند: هرگز ، هرگز این اجازه را به شماها نمیدهیم.
خلاصه پیامبر خدا چند نفر رو فرستادند تا با این مشرکان مذاکره و صحبت کنند. بالاخره پیامبر خواب دیده بودند، خوابهای پیامبر که الکی نیست. پیامبر این یاراشون رو فرستادندتا صحبت کنند؛ اما بچهها این کافران و مشرکان بی عقل تر و بیرحم تر از این حرفها بودند که اجازه بدن پیامبر وارد شهر مکه بشن .
آخر سر پیامبر خدا تصمیم گرفتند یکی از یاران شون رو که خیلی فامیلهای بزرگی توی مکه داشت بفرستند تا اون بره صحبت کنه. اون یار پیامبر اسمش عثمان بود ، همون کسی که بعداً خلیفه سوم شد. پیامبر خدا عثمان رو به مکه فرستادند و گفتند : عثمان ،به مکه برو و بهشون بگو که ما برای جنگ نیامدیم و فقط میخواهیم اعمال حج انجام بدیم و برگردیم. کاری بهتون نداریم.
اما بچهها چشمتون روز بد نبینه. این عثمان از پیش پیامبر رفت و وارد شهر مکه شد. چند روزی گذشت؛ اما هیچ خبری از عثمان نشد. پیامبر خدا هرچی منتظر موندند تا عثمان بیاد ، خبری نشد که نشد. از طرف دیگه این خبر پیچید که مشرکها عثمان رو گرفتند و اون رو کشتند. پیامبر خدا که این خبر را شنیدند ناراحت شدند. پیامبر گفتند : من یه نفر رو فرستادم باهاشون صحبت کنه اونوقت اونها اون رو کشتند! من میدونم با این مشرکان چیکار کنم.
پیامبر و یاران شون زیر یه درختی جمع شدند و اونجا با همدیگه صحبت کردند. پیامبر خدا گفتند: دستاتون رو روی دست من بگذارید و بههم قول بدیم که بریم با این مشرکان نامرد بجنگیم و خونشون رو بریزیم، این نامرد هایی که یار ما را کشتند، که این مسلمان رو بیگناه کشتند.
بچهها مسلمونها همگی مصمم بودند؛ اما یه عدهای بودند که همیشه میترسیدند، هر وقت صحبت از جنگ میشد اینها بدنشون شروع میکرد به لرزیدن، چرا میترسید؟
چون ایمان ضعیفی داشتند . اتفاقی نمیافته، پیامبر با شماست. تازه اگه کشته بشید جاتون تو بهشته، ولی میترسیدند ، ولی اونجا خیلی از یاران پیامبر به ایشان قول دادند که تا پای جون میمونند و از پیامبر خدا دفاع میکنند.
هنوز صحبتهای مسلمونها تموم نشده بود که عثمان برگشت، عثمان که برگشت فهمیدند عثمان زنده است پس این قرار پیامبر با یاران شون از بین رفت. پیامبر بهش گفتند: عثمان چی شد؟ چرا اینقدر دیر کردی؟
عثمان گفت : اونجا باهاشون کلی صحبت کردم، کلی براشون توضیح دادم ؛ اما اینها تو کتشون نرفت، آخر سر هم نمیگذاشتند من از شهر مکه خارج بشم، اجازه خروج نمیدادند برای همین دیر کردم.
پیامبر خدا ، چند نفر دیگر از یاران شون رو فرستادند که برند صحبت کنند؛ اما بچهها این مشرکان، این کافرها، یه جاسوسی رو بین یاران پیامبر فرستادند تا ببینند پیامبر خدا بین یارانشون چقدر محبوبیت دارد؟ چقدر یاران پیامبر ایشون رو قبول دارند ؟
اون کافر یواشکی نگاه می کرد و دید پیامبر خدا دارند وضو میگیرند که نماز بخونند، بقیه یاران پیامبر هم اومدند و آبهای وضوی پیامبر رو که میخواد روی زمین بریزه با دستشون میگیرند و تبرک میکنند و به سر و صورتشون میکشند، یعنی نمیگذارند قطرات آب وضوی پیامبر روی زمین بیفته یعنی پیامبر خدا رو خیلی آدم بزرگ و مقدسی میدونند. برای همین این کافر وقتی برگشت پیش یاراش، بهشون گفت: به خدا سوگند من انسانهای بزرگ زیادی را دیدهام، پادشاه ایران را دیدهام، پادشاه روم را هم دیدهام، من اما تابه حال ندیدم یاران کسی اینقدر او را دوست داشته باشند و به او احترام بگذارند! یاران محمد حتی اجازه نمیدادند قطرات آب دست او روی زمین بیفتد، باورتان میشود!
آره بچهها این اتفاق باعث شد که مشرکان بالاخره تصمیم بگیرند تا با پیامبر خدا یه قرارداد بنویسند، یه قرارداد صلحنامه، یعنی چی؟ یعنی قراردادی بنویسند که دیگه بین ما جنگی صورت نگیره ؛اما موقعی که اومدند این قرارداد رو بنویسند پیامبر خدا گفتند: اولش بنویسید "بسماللهالرحمنالرحیم"
مشرکان با عصبانیت گفتند : ما خدای تو رو قبول نداریم. بسم الله الرحمن الرحیم دیگر چیست؟ بنویسید بسمک اللهم .
پیامبر خدا گفتند: باشه بنویسید "باسمک اللهم" و بنویسید این قراردادی است بین محمد رسول خدا با سهل بن عمرو.
بچهها پیامبر خدا این رو هم که گفتند اون کافر اعتراض کرد و گفت: ما اگه تو را پیامبر خدا بدانیم چرا با تو بجنگیم؟ ما تو را قبول نداریم به پیامبری. بنویس محمد بن عبدالله
پیامبر خدا قبول کردند و گفتند : بنویسید محمدبنعبدالله، بعد هم بچهها پیامبر رو کردند به امام علی گفتند: علی جان همینطور که این کافرها امروز پیامبری من رو قبول نکردند، یه روزی هم پیش میاد که تو میخوای یه قراردادی بنویسی اونجا میگی امیر المؤمنین اونها میگن ما تو را امیرالمؤمنین قبول نداریم ..
خلاصه بچهها این قرارداد رو نوشتند و بعد هم پیامبر امضا کردند و اون کافرها هم امضا کردند. توی این قرارداد ذکر شده بود که نه مسلمونها حق دارند علیه کافران کاری انجام بدند و بجنگند و نه کافرها حق دارند. هر کسی هم که به دیگری ظلم کند و جنگ و شروع کنه اون گروهه دیگه میتونه بیاد و باهاش بجنگه. البته توی این قرارداد چیزهای دیگهای هم نوشته بودند ولی بقیه اش رو خودتون برید و مطالعه کنید.
بچهها یکی از یاران پیامبر که متوجه این قرارداد شد با عصبانیت گفت: این دیگر چیست؟ این چه قراردادی است که شما انجام دادید ای رسول خدا؟ شما ما را ذلیل کردید! ما این قرار داد را قبول نداریم و با مشرکین میجنگیم .
بعد هم بهطرف مشرکها حمله کرد که ادامهی قصه باشه برای قسمت بعد....
نتیجه صلح پیامبر رایگان
🟢ماجرای اعتراض😤 برخی از مسلمانان برای صلح حدیبیه
┅┈❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای صلح پیامبر با مشرکان رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم که بعضی از یاران پیامبر ، اعتراض میکردند و میگفتند: پیامبر چرا این صلح رو قبول کردیم؟ اما پیامبر خدا بهشون گفتند: این صلح انقدر خوبه که نگو. شماها نمیدونید آخه، خیلی فایده داره.
یکی از فایده هاش این بود که قرار شد مسلمونها با کافرها ده سال با هم نجنگند. یعنی ده سال آتشبس باشه و یکی دیگر از فواید این صلح این بود که پیامبر خدا و یارانشون، تونستند سال بعد به زیارت خونه خدا برن و سه روز توی شهر مکه بمونن و اعمال حج رو با خیال راحت انجام دادند.
یهودیهای خائن
ولی بچهها بعد از اون، درست در سال هفت هجری، پیامبر خدا متوجه توطئههای یهودیها توی قلعه خیبر شدند. پیامبر خدا به همراه لشکریان قدرتمند شون به طرف قلعه های خیبر رفتند. بچهها یهودیهایی که از مدینه اخراج شده بودند همگی به طرف خیبر رفته بودند و اونجا آماده میشدند که بیان و با پیامبر بجنگند؛ اما پیامبر خدا زودتر به طرفشون حمله کردند تا کار این یهودیهای خائن رو بسازند.
پیامبر خدا که به نزدیکیهای قلعه خیبر رسیدند. یهودی ها تا پیامبر و یاران شون رو دیدند ، فرار کردند و به طرف قلعه هاشون دوییدند. زن و بچهها حسابی ترسیده بودند. پیامبر خدا به مسلمونها گفتند : ما با زن و بچهها کاری نداریم. دشمن ما اون مردهاشون هستند. اون هایی که خیانت میکنند. زن و بچهها که گناهی ندارند. ما با آنها کاری نداریم. پس نبینم کسی بچهای رو اذیت کنه ، نبینم شمشیرتون رو بالای سر خانومها ببرین ، مراقب باشید.
آره خب بچهها، ما مسلمونها تحت دستورات خدا و پیامبر خداییم. خدا و پیامبرش اجازه نمیدهد در حق مظلومها ظلم کنیم. ما که مثل اسرائیلی ها نیستیم، مثل این یهودیهای ظالم نیستیم که بچهها رو بکشیم. پیامبر ما اجازه نمیدادند کسی به بچهها ظلم کنه...
مخفی شدن داخل قلعه ها
خلاصه این یهودیها داخل قلعهها شون مخفی شدند. تعدادشون خیلی بیشتر از مسلمونها بود، ولی چیکار میشه کرد، خیلی ترسوتر از این حرفها بودند که بخوان به بیرون از قلعه بیان و بجنگد. اونها با همدیگه مشورت کردند ولی آخر سر به این نتیجه رسیدند که باید توی قلعه بمونند. پیامبر خدا هم به همراه مسلمونها در نزدیکیهای قلعه خیبر چادر زدند. اونجا وایستادند و منتظر موندند تا یهودیا تسلیم بشن .
چند روزی گذشت؛ اما این یهودیان قصد تسلیم شدن نداشتند. این مرتبه میخواستند که بجنگند. برای همین پیامبر خدا یکی از یارانشون رو فرمانده لشکر کردند و با یه سپاه بزرگ اون رو به طرف قلعه فرستادند.
این یار پیامبر سوار اسبش شد و حرکت. یهودیها شروع کردند از بالای قلعه تیراندازی کردن و سنگ پرتاب کردن، شروع کردند آتیش پرتاب کردن، مسلمونها جلو میرفتند ؛ اما دیگه طاقت نیاوردند. از طرف دیگه در قلعه خیبر باز شد که یک غول بزرگ بهنام مرحب از داخل قلعه بیرون اومد. این یارهای پیامبر تا چشمون به مرحب و به این تیراندازیها افتاد ، پا گذاشتند به فرار و برگشتند. پیامبر خدا بهشون گفتند : چرا برگشتید؟ از چی ترسیدید؟اون یارهای پیامبر گفتند: یا رسولالله خیلی بزرگ بود، خیلی غولپیکر بود، نمیتونستیم باهاش بجنگیم. پیامبر خدا گفتند: ای بابا، من از دست شما چیکار کنم؟
فردا شد، پیامبر خدا یکی دیگر از یاران شون رو مأمور کردند تا با لشکریانش حمله کنه و قلعه خیبر رو فتح کنه. این مرتبه هم یار پیامبر سوار اسب شد و به همراه لشکریانش به طرف قلعه خیبر حمله کرد. یهودیان از آسمون و زمین تیراندازی میکردند، از روی دیواره های بلند قلعه هاشون تیر میزدند، سنگ میزدند، آتیش پرت میکردند. مسلمونها جلو رفتند که دوباره در قلعه خیبر باز شد و باز هم مرحب غولپیکر بیرون اومد. یاران پیامبر اینبار یه کوچولو جنگیدند ولی وقتی دیدند این مرحب عجب غولیه، ترسیدند و به طرف پیامبر برگشتند. پیامبر خدا با ناراحتی گفتند : چرا برگشتید؟
یاران پیامبر گفتند : آقا تیر میزدند، از بالا آتیش میریختند، اون غول بیابونی شون رو چکار کنیم؟ پیامبر گفتند: نکنه توقع داشتید گل بالای سرتون بریزند. جنگ دیگه، تیر میزنند، معلومه، شماها اینکاره نیستید. من فردا یه کسی رو به میدان میفرستم که اون اگه بره کار رو یکسره میکنه. اون از هیچچیزی نمیترسه.
بچهها یاران پیامبر که این رو شنیدند مثل شماها حدس زدند، درست هم حدس زدند. به پیامبر گفتند: یا رسولالله ، اگر منظور شما علیبنابیطالب است، او چشم درد است، او بیمار است و نمیتواند به میدان جنگ برود. رسول خدا گفتند: صبر کنید فردا اعلام میکنم اون نفر کیه؟
یاران پیامبر اونشب همگی فکر میکردند فردا پیامبر اونها رو انتخاب میکنند...
فردا شد. بعد از نماز صبح پیامبر خدا بلند شدند و رو کردند به یارانشون و گفتند: امروز من علی بن ابی طالب رو به میدان جنگ میفرستم. یاران پیامبر گفتند: آقا ما که گفتیم چشم ایشون درد میکنه، علی نمیتونه بره ... پیامبر گفتن : بگید علی بیاد. بچهها واقعاً امام علی (ع) چشم درد بودند. اینقدر چشماشون درد میکرد که هیچجا رو نمیدیدند، یعنی میخواستند از یه جایی به یه جای دیگه برند باید دو نفر دستهای این پهلوون رو میگرفتند، ولی دستور پیامبر بود. ایشون گفته بودند علی باید پیش ایشون بره! امام علی ، پیش پیامبر اومدند . پیامبر خدا(ص) امام علی رو توی بغلشون گرفتند و چشمهای امام علی رو بوسیدند. بچهها پیامبر خدا این بار هم معجزه کردند و با این کارشون چشمهای امام علی خوب خوب شد. باورتون میشه؟!!
امام علی از اون روز تا آخر عمرشون هیچوقت چشمدرد نشدند. بعد هم آقای ما امیرالمؤمنین سوار بر اسب شون شدند و به همراه یارانشون به طرف خیمهها حمله کردند.
یهودیها شروع کردند تیراندازی کردن، سنگ پرتاب میکردند، از زمین و آسمون آتیش میریختند ؛ اما امام علی و یارانشون با قدرت جلو رفتند تا به نزدیکیهای قلعه رسیدن . در قلعه باز شد و این بار داداش مرحب جلو اومد، مرحب گفته بود این مسلمونها ترسوتر از این حرفهان که بخوان با من بجنگند، داداش کوچیکه تو به میدون برو. بچهها داداش مرحب ، هم برای خودش غولی بود ؛ اما آقای ما با چند ضربه شمشیر کارش رو ساختند و رو زمین انداختنش. به مرحب خبر دادند که: آهای مرحب! در قلعه نشستهای و یک نفر آمده و برادرت رو کشته ....
مرحب که این رو شنید عصبانی شد و فریاد زد و گفت: میدانم با او چه کنم، می روم و کارش رو یکسره میکنم . آخ آخ بچهها، مرحب بلند شد و از قلعه بیرون اومد و شمشیرش رو کشید و فریاد زد و گفت: من آن کسی هستم که مادرم نام مرا مرحب گذاشت. هیچ کسی تا به حال حریف من نبوده است، بگویید ببینم چه کسی برادرم را کشت ؟بچهها آقای ما امیرالمؤمنین هم شمشیرش رو کشیدند و گفتند: من همون کسی هستم که مادرم اسمم رو حیدر گذاشت، من برادرت برو کشتم.بچهها مرحب تا اسم حیدر رو شنید در رفت و توی قلعه دوید ، یهودیها گفتند: مرحب تو آبرومون رو بردی، این چه کاری بود تو کردی؟ مرحب گفت : من سالهای سال پیش ، یه پیشگویی رو دیدم که بهم گفت : مرحب تو با هرکی بجنگی پیروز میشی جز یک کسی که اسمش حیدره، اون رو که دیدی بههیچوجه باهاش نجنگی مرحب که شکست میخوری. دوستهای مرحب ، این یارای خائن مرحب بهش گفتند: مرحب این چه حرفهایی است که می زنی؟ حیدر در این دنیا زیاد است، چه کسی گفته این حیدر همان حیدر است؟ پاشو پاشو آبروی مارو بردی. بچهها مرحب گول خورد. بلند شد و از قلعه بیرون اومد و یه فریاد زد و شروع کرد با امام علی جنگید. آقای ما مثل شیر باهاش میجنگیدند، شمشیر میزدند؛ اما مرحب کوچیکتر از این حرفها بود که بخواد جلوی اسدالله طاقت بیاره. امیرالمؤمنین شمشیرشون رو بالا بردند و با یک ضربه شمشیر مرحب رو دو تیکه کردند و روی زمین انداختنش. این یهودیها که این منظره رو دیدند خیلی ترسیدند. پهلوونشون رو امام علی زده بود. مسلمونها خوشحال شدند، با صدای بلند تکبیر گفتند. حالا نوبت رسیده بود که امام علی برند و در قلعه رو باز کنند.بچه ها، در قلعه خیبر خیلی بزرگ بود، خیلی گنده بود؛ اما امام علی رفتند و دست هاشون رو زیر در انداختند و این در رو با یاری خدا از جا کندند. همه دهن هاشون باز مونده بود. این دیگه کیه؟! چهجوری تونست این کارو بکنه؟! امام علی در قلعه رو بالای سرشون نگه داشتند و به اون طرف پرتش کردند ، بعد از اون یاران پیامبر اومدند در قلعه رو بردارند که هیچ کدومشون نتونستند در رو یه کوچولو تکون بدند. پنجنفری اومدند نتونستند، دهنفری نتونستند، بیست نفر، سی نفر،بچهها چهل نفری اومدند و در رو برداشتند و اونور گذاشتند ، همون دری که آقای ما یک تنه بلند کردند. بعد از این هم امام علی علیه السلام وارد قلعه شدند که دیدند یهودیها تسلیم شدند. ای جانم به شیر خدا امیر المؤمنین امام علی علیه السلام.
جنگ خیبر رایگان
🟢ماجرای جذاب و شنیدنی دلاوری امام علی (ع) در جنگ خیبر💪🏼⚔️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای صلح پیامبر با مشرکان رو گفتم و بعد هم براتون تعریف کردم که بعضی از یاران پیامبر ، اعتراض میکردند و میگفتند: پیامبر چرا این صلح رو قبول کردیم؟ اما پیامبر خدا بهشون گفتند: این صلح انقدر خوبه که نگو. شماها نمیدونید آخه، خیلی فایده داره.
یکی از فایده هاش این بود که قرار شد مسلمونها با کافرها ده سال با هم نجنگند. یعنی ده سال آتشبس باشه و یکی دیگر از فواید این صلح این بود که پیامبر خدا و یارانشون، تونستند سال بعد به زیارت خونه خدا برن و سه روز توی شهر مکه بمونن و اعمال حج رو با خیال راحت انجام دادند.
یهودیهای خائن
ولی بچهها بعد از اون، درست در سال هفت هجری، پیامبر خدا متوجه توطئههای یهودیها توی قلعه خیبر شدند. پیامبر خدا به همراه لشکریان قدرتمند شون به طرف قلعه های خیبر رفتند.
بچهها یهودیهایی که از مدینه اخراج شده بودند همگی به طرف خیبر رفته بودند و اونجا آماده میشدند که بیان و با پیامبر بجنگند؛ اما پیامبر خدا زودتر به طرفشون حمله کردند تا کار این یهودیهای خائن رو بسازند.
پیامبر خدا که به نزدیکیهای قلعه خیبر رسیدند. یهودی ها تا پیامبر و یاران شون رو دیدند ، فرار کردند و به طرف قلعه هاشون دوییدند. زن و بچهها حسابی ترسیده بودند. پیامبر خدا به مسلمونها گفتند : ما با زن و بچهها کاری نداریم. دشمن ما اون مردهاشون هستند. اون هایی که خیانت میکنند. زن و بچهها که گناهی ندارند. ما با آنها کاری نداریم. پس نبینم کسی بچهای رو اذیت کنه ، نبینم شمشیرتون رو بالای سر خانومها ببرین ، مراقب باشید.
آره خب بچهها، ما مسلمونها تحت دستورات خدا و پیامبر خداییم. خدا و پیامبرش اجازه نمیدهد در حق مظلومها ظلم کنیم. ما که مثل اسرائیلی ها نیستیم، مثل این یهودیهای ظالم نیستیم که بچهها رو بکشیم. پیامبر ما اجازه نمیدادند کسی به بچهها ظلم کنه...
خلاصه این یهودیها داخل قلعهها شون مخفی شدند. تعدادشون خیلی بیشتر از مسلمونها بود، ولی چیکار میشه کرد، خیلی ترسوتر از این حرفها بودند که بخوان به بیرون از قلعه بیان و بجنگد. اونها با همدیگه مشورت کردند ولی آخر سر به این نتیجه رسیدند که باید توی قلعه بمونند.
پیامبر خدا هم به همراه مسلمونها در نزدیکیهای قلعه خیبر چادر زدند. اونجا وایستادند و منتظر موندند تا یهودیا تسلیم بشن .
چند روزی گذشت؛ اما این یهودیان قصد تسلیم شدن نداشتند. این مرتبه میخواستند که بجنگند. برای همین پیامبر خدا یکی از یارانشون رو فرمانده لشکر کردند و با یه سپاه بزرگ اون رو به طرف قلعه فرستادند.
این یار پیامبر سوار اسبش شد و حرکت. یهودیها شروع کردند از بالای قلعه تیراندازی کردن و سنگ پرتاب کردن، شروع کردند آتیش پرتاب کردن، مسلمونها جلو میرفتند ؛ اما دیگه طاقت نیاوردند. از طرف دیگه در قلعه خیبر باز شد که یک غول بزرگ بهنام مرحب از داخل قلعه بیرون اومد.
این یارهای پیامبر تا چشمون به مرحب و به این تیراندازیها افتاد ، پا گذاشتند به فرار و برگشتند. پیامبر خدا بهشون گفتند : چرا برگشتید؟ از چی ترسیدید؟
اون یارهای پیامبر گفتند: یا رسولالله خیلی بزرگ بود، خیلی غولپیکر بود، نمیتونستیم باهاش بجنگیم.
پیامبر خدا گفتند: ای بابا، من از دست شما چیکار کنم؟
فردا شد، پیامبر خدا یکی دیگر از یاران شون رو مأمور کردند تا با لشکریانش حمله کنه و قلعه خیبر رو فتح کنه. این مرتبه هم یار پیامبر سوار اسب شد و به همراه لشکریانش به طرف قلعه خیبر حمله کرد. یهودیان از آسمون و زمین تیراندازی میکردند، از روی دیواره های بلند قلعه هاشون تیر میزدند، سنگ میزدند، آتیش پرت میکردند. مسلمونها جلو رفتند که دوباره در قلعه خیبر باز شد و باز هم مرحب غولپیکر بیرون اومد. یاران پیامبر اینبار یه کوچولو جنگیدند ولی وقتی دیدند این مرحب عجب غولیه، ترسیدند و به طرف پیامبر برگشتند. پیامبر خدا با ناراحتی گفتند : چرا برگشتید؟
یاران پیامبر گفتند : آقا تیر میزدند، از بالا آتیش میریختند، اون غول بیابونی شون رو چکار کنیم؟
پیامبر گفتند: نکنه توقع داشتید گل بالای سرتون بریزند. جنگ دیگه، تیر میزنند، معلومه، شماها اینکاره نیستید. من فردا یه کسی رو به میدان میفرستم که اون اگه بره کار رو یکسره میکنه. اون از هیچچیزی نمیترسه.
بچهها یاران پیامبر که این رو شنیدند مثل شماها حدس زدند، درست هم حدس زدند. به پیامبر گفتند: یا رسولالله ، اگر منظور شما علیبنابیطالب است، او چشم درد است، او بیمار است و نمیتواند به میدان جنگ برود.
رسول خدا گفتند: صبر کنید فردا اعلام میکنم اون نفر کیه؟
یاران پیامبر اونشب همگی فکر میکردند فردا پیامبر اونها رو انتخاب میکنند...
فردا شد. بعد از نماز صبح پیامبر خدا بلند شدند و رو کردند به یارانشون و گفتند: امروز من علی بن ابی طالب رو به میدان جنگ میفرستم.
یاران پیامبر گفتند: آقا ما که گفتیم چشم ایشون درد میکنه، علی نمیتونه بره ... پیامبر گفتن : بگید علی بیاد.
بچهها واقعاً امام علی (ع) چشم درد بودند. اینقدر چشماشون درد میکرد که هیچجا رو نمیدیدند، یعنی میخواستند از یه جایی به یه جای دیگه برند باید دو نفر دستهای این پهلوون رو میگرفتند، ولی دستور پیامبر بود. ایشون گفته بودند علی باید پیش ایشون بره! امام علی ، پیش پیامبر اومدند . پیامبر خدا(ص) امام علی رو توی بغلشون گرفتند و چشمهای امام علی رو بوسیدند. بچهها پیامبر خدا این بار هم معجزه کردند و با این کارشون چشمهای امام علی خوب خوب شد. باورتون میشه؟!!
امام علی از اون روز تا آخر عمرشون هیچوقت چشمدرد نشدند. بعد هم آقای ما امیرالمؤمنین سوار بر اسب شون شدند و به همراه یارانشون به طرف خیمهها حمله کردند.
یهودیها شروع کردند تیراندازی کردن، سنگ پرتاب میکردند، از زمین و آسمون آتیش میریختند ؛ اما امام علی و یارانشون با قدرت جلو رفتند تا به نزدیکیهای قلعه رسیدن . در قلعه باز شد و این بار داداش مرحب جلو اومد، مرحب گفته بود این مسلمونها ترسوتر از این حرفهان که بخوان با من بجنگند، داداش کوچیکه تو به میدون برو.
بچهها داداش مرحب ، هم برای خودش غولی بود ؛ اما آقای ما با چند ضربه شمشیر کارش رو ساختند و رو زمین انداختنش. به مرحب خبر دادند که: آهای مرحب! در قلعه نشستهای و یک نفر آمده و برادرت رو کشته ....
مرحب که این رو شنید عصبانی شد و فریاد زد و گفت: میدانم با او چه کنم، می روم و کارش رو یکسره میکنم .
آخ آخ بچهها، مرحب بلند شد و از قلعه بیرون اومد و شمشیرش رو کشید و فریاد زد و گفت: من آن کسی هستم که مادرم نام مرا مرحب گذاشت. هیچ کسی تا به حال حریف من نبوده است، بگویید ببینم چه کسی برادرم را کشت ؟
بچهها آقای ما امیرالمؤمنین هم شمشیرش رو کشیدند و گفتند: من همون کسی هستم که مادرم اسمم رو حیدر گذاشت، من برادرت برو کشتم.
بچهها مرحب تا اسم حیدر رو شنید در رفت و توی قلعه دوید ، یهودیها گفتند: مرحب تو آبرومون رو بردی، این چه کاری بود تو کردی؟
مرحب گفت : من سالهای سال پیش ، یه پیشگویی رو دیدم که بهم گفت : مرحب تو با هرکی بجنگی پیروز میشی جز یک کسی که اسمش حیدره، اون رو که دیدی بههیچوجه باهاش نجنگی مرحب که شکست میخوری.
دوستهای مرحب ، این یارای خائن مرحب بهش گفتند: مرحب این چه حرفهایی است که می زنی؟ حیدر در این دنیا زیاد است، چه کسی گفته این حیدر همان حیدر است؟ پاشو پاشو آبروی مارو بردی.
بچهها مرحب گول خورد. بلند شد و از قلعه بیرون اومد و یه فریاد زد و شروع کرد با امام علی جنگید. آقای ما مثل شیر باهاش میجنگیدند، شمشیر میزدند؛ اما مرحب کوچیکتر از این حرفها بود که بخواد جلوی اسدالله طاقت بیاره.
امیرالمؤمنین شمشیرشون رو بالا بردند و با یک ضربه شمشیر مرحب رو دو تیکه کردند و روی زمین انداختنش. این یهودیها که این منظره رو دیدند خیلی ترسیدند. پهلوونشون رو امام علی زده بود. مسلمونها خوشحال شدند، با صدای بلند تکبیر گفتند. حالا نوبت رسیده بود که امام علی برند و در قلعه رو باز کنند.
بچه ها، در قلعه خیبر خیلی بزرگ بود، خیلی گنده بود؛ اما امام علی رفتند و دست هاشون رو زیر در انداختند و این در رو با یاری خدا از جا کندند. همه دهن هاشون باز مونده بود. این دیگه کیه؟! چهجوری تونست این کارو بکنه؟!
امام علی در قلعه رو بالای سرشون نگه داشتند و به اون طرف پرتش کردند ، بعد از اون یاران پیامبر اومدند در قلعه رو بردارند که هیچ کدومشون نتونستند در رو یه کوچولو تکون بدند. پنجنفری اومدند نتونستند، دهنفری نتونستند، بیست نفر، سی نفر،بچهها چهل نفری اومدند و در رو برداشتند و اونور گذاشتند ، همون دری که آقای ما یک تنه بلند کردند.
بعد از این هم امام علی علیه السلام وارد قلعه شدند که دیدند یهودیها تسلیم شدند. ای جانم به شیر خدا امیر المؤمنین امام علی علیه السلام.
زمین فدک رایگان
🟢ماجرای شنیدنی بخشیدن زمین فدک به حضرت فاطمه زهرا (س)💚
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای جنگ خیبر رو تعریف کردم. براتون از دلاوریهای آقا جانمون امیر المؤمنین امام علی علیه السلام گفتم و براتون تعریف کردم که امام علی به جنگ مرحب رفتند و کارش رو ساختند و بعد هم در قلعه خیبر رو از جا کندند و قلعه رو گرفتند.
حسادت اطرافیان
بچهها امیرالمؤمنین بعد از اینکه این عملیات را با موفقیت انجام دادند، پیش پیامبر خدا برگشتند. حضرت محمد تا چشمشون به امیر المؤمنین افتاد لبخند زدند و گفتند : علی جان چه احساسی داری که هم خدا از تو راضیه هم رسولش، هم خدا تو رو دوست داره و هم پیامبرش؟
بچهها ، ماها باشیم کلی افتخار میکنیم، چاکریم آقا، قربونتون بریم ؛ اما امیرالمؤمنین این حرف رو که شنیدند از شدت خوشحالی اشک توی چشماش جمع شد. امام علی گفتند : هیچی از این برای من بهتر نیست. بچهها بعد از این ماجراهای خیبر، خیلی ها به امام علی(ع) حسودی کردند. حسودی که میدونید چیه؟! آخه شماها، انقدر بچههای خوبی هستید و شاید بعضی هاتون ندونید حسودی چیه !! حسودی یعنی که تو دلشون گفتند: ای کاش علی اینقدر خوب نباشه، ای کاش بتونیم یه کاری کنیم اینقدر علی محبوب نباشه. پیامبر از همه بیشتر علی رو دوست داشتند و این موضوع اعصابشون رو خورد کرده بود. بچهها این حسودی خیلی خطرناکه، خیلیها رو بیچاره کرده، خیلیها بودند که آدمهای خوبی بودند، یار پیامبر بودند، دوستهای نزدیک پیامبر بودند؛ اما بهخاطر همین حسودی کردن به امام علی، دشمن پیامبر و امام علی شدند. چرا؟ چون پیامبر گفتند: علی جان، هر کسی که با تو دشمن باشه انگار با من دشمنه، هر کسی که به تو بدی کنه انگار به من بدی کرده...
وای وای من نگم براتون که چه بدیهایی به امام علی کردند. قسمتهای آینده براتون تعریف میکنم که چه کارهایی با امام علی کردند ...
بخشیدن باغ فدک به حضرت زهرا (س)
بچه ها، بعد از اینکه قلعهی خیبر به دست امام علی فتح شد، یک باغ بزرگ پشت قلعه خیبر به نام باغ فدک بود. این باغ فدک یک عالمه درخت خرما داشت، این خرماها بهترین خرما بودن و قیمت این خرماها خیلی زیاد بود. حالا اون اهالی فدک که متوجه شدن سپاه مسلمانها موفق شدند قلعه خیبر رو فتح کنند، دیگه این اهل فدک هم تسلیم شدند، اونها پیش پیامبر اومدند و به ایشون گفتند: ای پیامبر خدا، ما تسلیم هستیم. ما نمی خواهیم با شما بجنگیم، ما میخواهیم زمینهایمان را به شما بدهیم، شما هم کاری با ما نداشته نباشی. وای وای بچهها، قیمت این زمینهای فدک خیلی زیاد بود. خرماهاش خیلی فراوان بود، سالانه کلی خرما از این نخلستانها بیرون میاومد، خرماهایی که بهترین خرماها بود. شاید بدونید که اگر یه زمینی بدون جنگ به مسلمونها برسه مال رهبر جامعه است و این باغ فدک مال پیامبر خدا بود، حالا باید پیامبر راجع به این زمین تصمیم میگرفتند که باهاش چیکار کنند !! که جبرئیل امین از آسمان نازل شد و به پیامبر ما گفت که چیکار کنی. چی گفت؟آیه اش رو بخونید تا بگم جبرئیل چی گفت:
" وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ وَ الْمِسْکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذیراً "
بچهها معنی آیه این میشه که : ای پیامبر خدا به نزدیکانت حق شون رو بده و مراقب باش که با این پولهای زیاد، ریخت و پاش پیش نیاد. یه وقتی این پول ها از بین نره، اسراف نشه. حالا ممکنه برای شما سوال بشه نزدیکان یعنی کی؟ یعنی کدوم یکی از فامیلهای پیامبر؟! بچهها پیامبر دقیقاً همین سؤال رو از جبرئیل کردند و جبرئیل به پیامبر خدا گفت : اینجا منظور فاطمه زهرا دختر شماست و خداوند به شما دستور میده که این زمین بزرگ فدک رو به فاطمه زهرا ببخشی .بچهها پیامبر ما خیلی دخترشون رو دوست داشتند، خیلی شدید حضرت فاطمه زهرا را دوست داشتند، بهقدری که هر وقتی حضرت زهرا پیش پدرشون میاومدند ، پیامبر از جاشون بلند میشدند و بهطرف دخترشون میرفتند و پیشانی دخترشون رو میبوسیدند و ایشون رو توی بغل میگرفتند. حالا هم این آیه به پیامبر دستور میداد که این زمین بزرگ فدک رو به فاطمهی زهرا بده. آره بچهها، پیامبر هم دقیقاً همین کارو کردند، پیامبر تا از جنگ خیبر به مدینه برگشتند ، اعلام کردند که زمین فدک متعلق به فاطمه زهراست، مال فاطمه و بچههای فاطمه است. حالا بچهها ممکنه با خودتون بگید خوش به حال حضرت زهرا، چقدر پولدار شدند! حالا از فردا یه خونه بزرگ با کلی اسب و شتر میگیرند، بالاخره این زمین فدک کلی پول داره، بچه ها، حضرت فاطمه زهرای ما اینطوری نبودند. تازه پیامبر خدا هم راضی نبودند حضرت زهرا از این کارها بکنند.پیامبر خدا همیشه به دخترشون فاطمه زهرا میگفتند : دخترم تو باید ساده زندگی کنی. باید ساده زیست باشی. نباید مثل بقیه تو کار دنیا بیفتی، نباید هرروز خونت رو بزرگتر و قشنگتر کنی و خادم و کلفت و نوکر بگیرید، نه، تو باید مثل مردم زندگی کنی، مثل مردم معمولی، مثل فقرا...
علاقه پیامبر به حضرت زهرا (س)
حضرت فاطمه زهرا هم همیشه به دستورات پدرشون گوش میدادند، اصلاً برای همین بود که پیامبر اینقدر دخترشون رو دوست داشتند. آخه پیامبر ما دخترهای دیگهای هم داشتند. یه وقت فکر نکنید پیامبر فقط یه دونه دختر داشتند! نه، پیامبر دخترهای دیگهای هم داشتند، اونها رو هم دوست داشتند، ولی فاطمه زهرا یه چیز دیگه بود، پیامبر یه جور دیگهای این دخترشون رو دوست داشتند. علتش هم این بود که فاطمه زهرا تمام عمرش تلاش کرد تا دستورات خدا رو توی زندگیش اجرا کنه و فاطمه زهرا تمام عمرش رو بندگی خدا رو کرد، به حرف خدا و پیامبر خدا گوش داد. اصلا بچهها، پیامبر ما نه فقط اینکه حضرت زهرا رو از بقیه بیشتر دوست داشته باشند، بچههای حضرت زهرا را هم از بقیه بیشتر دوست داشتند. پسرهای حضرت زهرا چه کسانی میشن؟! آفرین، امام حسن و امام حسین. دخترهای حضرت زهرا چه کسانی میشن ؟! باریک الله، حضرت زینب کبری و حضرت امکلثوم. پیامبر این بچههای حضرت زهرا رو هم از بقیه بیشتر دوست داشتند و انقدر پیامبر زیاد دوستشون داشتند که بقیه قشنگ متوجه میشدند، زود میفهمیدند که این خانواده برای پیامبر با بقیه فرق میکنه. بچه ها، پیامبر خدا تا وارد خونه حضرت زهرا می شدند این نوههای کوچولوشون می اومدند و با بابا بزرگشون یعنی پیامبر بازی میکردند. امام حسن و امام حسین روی شونههای پیامبر میاومدند ، اونها سه - چهارساله بودند که روی شونه های بابابزرگشون میاومدند و با ایشون بازی میکردند.گاهی اوقات هم پیامبر خدا چهاردست و پا می شدند، امام حسن و امام حسین پشت پیامبر سوار میشدند. ایقدر پیامبر این بازی رو با بچهها میکردند که یه بار پیامبر ما، تو مسجد داشتند نماز جماعت میخوندند و ایشون جلوی جلو وایستاده بودند و امام جماعت بودن، پیامبر به سجده رفتند و بالا نیومدن ، یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه!یاران پیامبر نمیتونستند سرشون رو بردارند و ببینند چی شده؟ نگران شده بودند چرا پیامبر سرشون رو بالا نمیارند ؟ اتفاقی افتاده؟بچهها چند دقیقهای گذشت، پیامبر سرشون رو بالا آوردند ، بعد که نماز تموم شد یاران پیامبر گفتند : یا رسولالله، چرا اینقدر سجده ی شما طولانی شد؟ چرا سرتون رو بالا نیاوردید ؟پیامبر گفتند: نوههام حسن و حسین روی پشت من اومده بودند ، موقعی که من تو سجده بودم، نمیخواستم بلند شم و اینها رو اذیت کنم ، برای همین من از سجده بلند نشدم. الهی من فدای این پیامبر مهربونمون بشم....
فتح مکه رایگان
🟢ماجرای جذاب و شنیدنی فتح مکه🕋 توسط پیامبر مهربانی ها
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای بخشیدن زمین فدک به حضرت زهرا رو گفتم و براتون تعریف کردم که جبرئیل از آسمون اومد و دستور خدا رو به پیامبر گفت. همون دستوری که میگفت به حضرت زهرا این زمین رو ببخش؛ اما بچهها بعد از اینکه پیامبر خدا توی جنگ خیبر پیروز شدند و بعدش هم این زمین رو به حضرت زهرا بخشیدند، چند وقت بعد یه اتفاق خیلی خوب افتاد. چه اتفاقی؟ چی شد؟
بچهها یادتونه، داستان مهاجرین به حبشه رو؟ یادتونه اون گروه از مسلمونها که به حبشه رفتند تا از دست کافرها در امان باشند؟ اونها که متوجه شدند پیامبر خدا به مدینه رفتند و بعد هم توی جنگها پیروز شدند و جای مسلمونها امن شده ، تصمیم گرفتند از حبشه بیرون بیان و به طرف پیامبر خدا و بقیه مسلمونها برگردند. خلاصه بچهها این مهاجرین برگشتند و تعداد مسلمونها بیشتر و بیشتر شد. اما بچهها در سال هشت هجری یعنی درست چند ماه بعد از جنگ خیبر یک اتفاق بسیار مهم افتاد! یک اتفاقی که باعث یه پیروزی خیلی بزرگ شد. چه اتفاقی؟ چی شد؟!!
بچهها صلح حدیبیه رو که یادتونه؟ همون صلح پیامبر با کافران، توی اون توافق نامه پیامبر خدا گفته بودند ده سال حق نداریم با هم بجنگیم، ده سال آتشبس ؛ اما بچهها ، این کافرهای نامرد زیر قولشون زدند. این مشرکین قریش به یکی از قبیلههایی که همپیمان با پیامبر بودند و مسلمان بودند حمله کردند و تعداد زیادی از مردان مسلمان اونها رو به شهادت رسوندند و این خبر به گوش پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی رسید. بچهها پیامبر خدا که متوجه این موضوع شدند تصمیم گرفتند با این کافرهای قریشی مکه بجنگند؛ اما پیامبر خدا تصمیمشون رو خیلی واضح نگفتند، چرا؟ چون امکان داشت یه عده جاسوس برن و این خبر رو به گوش دشمنها برسونند. البته که اونها خودشون حدس زده بودند و فهمیده بودند که همین روزهاست که پیامبر خدا با یه لشکر بزرگ سر وقتشون بیان ، برای همین ابوسفیان، رئیسشون، اون آدم بدجنس و بزرگشون، راه افتاد و از مکه به مدینه اومد تا از پیامبر خدا خواهش کنه که پیامبر باهاشون نجنگه ؛ اما بچهها پیامبر خدا تصمیم خودشون رو گرفته بودند. آخه این مشرکان زیر قول و قرارشون زده بودند. حالا وقتش رسیده بود که پیامبر خدا به طرف مکه برن .
ابوسفیان به دست و پای پیامبر افتاده بود و خواهش میکرد و میگفت: ای رسول خدا به ما رحم کنید. ما غلط کردیم، اشتباه کردیم، شما به ما حمله نکنید ما قول میدهیم دیگر تکرار نشود. ولی بچهها ما توی زبان فارسی ضربالمثل قشنگی داریم، میگیم توبهی گرگ مرگه، یعنی یک گرگ هیچ وقت واقعی توبه نمیکنه، هیچوقت، هر کسی که توبه گرگ رو باور کنه باید جونش رو به اون گرگ بده. ابوسفیان و این دشمنهای پیامبر به معنی واقعی کلمه گرگ بودند وآدمهای بد و بیرحمی بودند، دروغگو بودند، زیر حرفهاشون میزدند. حالا پیش پیامبر اومده میگه به من رحم کنید. پیامبر خدا گفتند: هیچ رحمی در کار نیست. بچهها ابوسفیان در خونه حضرت زهرا رفت و به این دختر عزیز پیامبر گفت: ای فاطمه زهرا ، تو پیش پدرت خیلی عزیزی. به ایشان بگو به ما حمله نکنند. تو را به خدایی که میپرستی بگو به ما رحم کنند. بچهها امام حسن و امام حسین اون زمان کوچیک بودند. پنج - شش سالشون بود، ابوسفیان پیش امام حسن و امام حسین رفت چون او میدونست که پیامبر چقدر این دوتا نوه رو دوست دارند. برای همین به این دوتا نوه پیامبر گفت: ای فرزندان رسول خدا، به پیامبر بگویید به سمت مکه نیایند ، خواهش میکنم. ولی بچهها نوههای پیامبر و دختر پیامبر مطیع ایشون بودند، یعنی هر چی پیامبر میگفت گوش میدادند. درسته که ابوسفیان اومده بود و ازشون چیزی میخواست، ولی اینها میدونستند که ابوسفیان چه آدم بدیه.
خلاصه هیچکسی به حرفهای ابوسفیان گوش نداد تا اینکه پیامبر خدا به همراه یه لشکر بزرگ راه افتادند و به طرف مکه رفتند. لشکریان پیامبر چند روزی توی راه بودند تا اینکه به نزدیکی های شهر مکه رسیدند. پیامبر خدا که به نزدیکی های این شهر رسیدند دیدند که بزرگان قریش دارن به طرفشون میان. برای جنگ؟ نه بابا ! برای تسلیم شدن.اونها پیش پیامبر اومدند و گفتند : ما میخواهیم مسلمان بشیم. پیامبر خدا هم گفتن : قبول، اگرمسلمون بشید کاری باهاتون ندارم. بعضی از اونها همونجا مسلمان شدند از جمله عباس عموی پیامبر، البته عباس قبلاً ایمان آورده بود وتوی دلش مسلمان شده بود؛ اما نمیتونست از شهر مکه بیرون بیاد ، باید اونجا میموند و خبرهای مکه رو به پیامبر میگفت. یه جورایی سرباز و نیروی پیامبر بین مشرکان بود ، برای همین شبیه اونها رفتار میکرد. عباس پیش پیامبر اومد و به شکل رسمی مسلمان شد و چند نفر دیگه هم از جمله خود ابوسفیان اومدند و ادعای مسلمان شدن کردند. بچهها، لشکریان پیامبر به نزدیکیهای مکه که رسیدند متوجه شدند که هیج کسی از این کافرها برای جنگ نیومدن ، این کافرها حسابی ترسیده بودند. نیومدند با پیامبر بجنگند و همگی تسلیم شدند و شهر مکه بدون اینکه هیچ جنگی بشه و هیچ خونی ریخته بشه ، تسلیم پیامبر شد و پیامبر خدا موفق شدند این شهر بزرگ رو تحت فرمان خودشون دربیارند. حالا مشرکان و کافران، اون دشمنایی که یک عالمه پیامبر و یارانشون رو اذیت کرده بودند با خودشون گفتند: خدایان رحم کنند! معلوم نیست چه بلایی قرار است سر ما بیاد !!
بچهها ما باشیم چیکار میکنیم؟ اگر ما جای پیامبر بودیم تا وارد مکه می شدیم میگفتیم: اون دشمنها رو بیارید، همشون رو میخوایم بکشیم یا حداقل زندان میاندازیمشون ، ولی پیامبر مهربان ما وارد شهر مکه شدند و با صدای بلند اعلام کردند امروز روز بخشش و مهربونیه، یعنی قرار نیست امروز شماها رو بکشیم، خیالتون راحت باشه. بعضی از یاران پیامبر بودند فریاد میزدند : امروز خون شما را خواهیم ریخت.اما پیامبر خدا گفتند : شما با چه حقی این حرف رو میزنید؟ من رسول خدا هستم، من مشخص میکنم، امروز روز مهربونی و گذشتنه، ما امروز کسی رو نمیکشیم. وای وای وای بچهها، برای همینکه به پیامبر ما میگن، پیامبر مهربانیها، انقدر که ایشون انسان خوبی بودند، انقدر که مهربون بودند و حتی از دشمنهاشون میگذشتند. بعد از اینکه پیامبر خدا شهر مکه رو فتح کردند، به طرف خونه خدا رفتند که داخلش پر از بت های کوچیک و بزرگ بود. حالا ادامهی قصه و اینکه پیامبر خدا دیگه چه کارهایی توی شهر مکه کردند باشه برای قسمت بعد....
جهانی شدن اسلام رایگان
🟢ماجرای جالب و درس آموز نامه نوشتن پیامبر به پادشاهان دنیا👑
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای فتح شهر مکه بدست لشکریان مسلمانها و پیامبر خدا رو تعریف کردم. براتون گفتم که پیامبر خدا با یه لشکر بسیار بزرگ راه افتادند و به طرف شهر مکه اومدند؛ البته قبل از اون، ابوسفیان با خواهش و تمنا پیش پیامبراومد که نیایید با ما بجنگید، اما پیامبر خدا به حرف ابوسفیان گوش ندادند و راه افتادند و بههمراه مسلمونها به طرف مکه اومدن و بدون اینکه هیچ جنگی بشه پیامبر موفق شدند شهر مکه رو فتح کنند و بعد از اون هم حتماً یادتون هست که پیامبر ما گفتند: امروز روز بخشش و مهربونیه، امروز ما انتقام نمیگیریم.
خلاصه بچهها، پیامبر خدا این دستور رو که دادند مردم مکه، همون کافران و مشرکانی که یه عمر پیامبر رو اذیت میکردند، اومدند و مسلمان شدند و از اونجایی که پیامبر همه رو بخشیده بودشون، دستهدسته اومدند و میگفتند: ما ایمان آوردیم. پیامبر خدا هم که دیدند مردم مکه اکثریت شون ایمان آوردند گفتند حالا وقتشه که ما آثار شرک و بتپرستی رو از توی این شهر حذف کنیم، یعنی چی؟ آثار شرک و بتپرستی دیگه چیه ؟ !بچهها منظورم همون بتهاست، همون بتهایی که مردم میپرستیدند. شاید باورتون نشه اگه بگم مردم و کافران مکه، بتهاشون رو داخل خونه خدا برده بودند و داخل کعبه گذاشته بودند. همون خونهای که حضرت ابراهیم ساختند تا مردم خدا را بپرستند، مردم یکتاپرست باشند؛ اما این شیطون نامرد اومده بود توی این مدت مردم رو گول زده بود و اونهارو بتپرست کرده بود. حالا که پیامبر خدا موفق شدند مکه رو دست خودشون بگیرند، به همراه آقای ما امیرالمؤمنین وارد خونه کعبه شدند.
- پیامبر خدا کلید انداختند و وارد کعبه شدند که دیدند دور تا دور این خونه رو بت چیدند. حالا پیامبر خدا به همراه برادرشون، پسر عموشون، دامادشون و قهرمان لشکرشون شروع کردند به شکوندن بتها. بتها را یکی پس از دیگری میانداختند و میشکوندند؛ اما بچهها یه بتی بود خیلی بزرگ بود، اصلا بزرگترین بتی بود که میپرستیدند. پیامبر خدا خواستند این بت رو بندازند؛ اما دیدند اون بالا بالاهاست، باید یه نفری اون بالا می رفت و بت رو میانداخت. خوب نردبون هم که اون دور و بر نبود. باید چیکار میکردند؟ !
- آره بچهها، پیامبر خدا رو کردند به امیر المؤمنین و گفتند: علیجان بیا روی شونههای من تا اون بالا بری و بت رو پایین بندازی.امام علی گفتند: نه آقا ، شما روی شونههای من بیاید.پیامبر گفتند: همینکه بهت گفتم روی پشت من بیا ، اون بت رو پایین بنداز.امام علی روی شونههای پیامبر رفتند و اون بت بزرگ کافرها رو که خیلیها رو گمراه کرده بود رو انداختند و شکوندند و از اون روز پیامبر خدا توی شهر مکه اعلام کردند که از این به بعد دین رسمی شهر مکه یکتاپرستیه، نبینم کسی بت بپرسته، نبینم کسی به این بتهای سنگی و چوبی سجده کنه و برای اینها نماز بخونه. همه بنده خدای یگانه باشید. مردم مکه که این صحبتهای پیامبر رو شنیدند یه مقداری براشون سخت بود. آخه بالاخره یه عمر کافر بودند و بت پرستیده بودند؛ اما پیامبر خدا گفتند : کسی از امروز به بعد حق نداره به شکل رسمی بت بپرسته، اگه میخواهید یه بتی توی خونتون داشته باشید کاری با او ندارم؛ اما این بت رو نباید توی خیابون، توی کوچه و پسکوچههای اصلی بیارید ، اونجا عبادت کنید. این ممنوعه.
خلاصه بچهها، پیامبر خدا که مکه رو فتح کردند در واقع کل شبه جزیره عربستان رو که اون زمان بهش حجاز میگفتند ، کل حجاز رو پیامبر فتح کردند. مردم از قبیلههای مختلف دسته دسته میاومدند و با پیامبر خدا بیعت میکردند. و به ایشون اعلام میکردند که ما هم مسلمان شدیم. پیامبر خدا هم که دیدند موفق شدند اسلام رو به تمام مردم حجاز معرفی کنند حالا تصمیم گرفتند تا این دین آسمانی رو که باعث میشد انسانها خوشبختتر بشن رو به همه مردم دنیا معرفی کنند. چه جوری؟! پیامبر چطوری میخواستند دین رو معرفی کنند؟ اون زمان که مثل الان فضای مجازی نبود، اینترنت نبود ..... پیامبر خدا چند تا نامه برای پادشاههای کشورهای مختلف نوشتند و اونها رو دعوت کردند که یکتاپرست بشن ، از جمله برای پادشاه ایران. حالا بگید ببینم کسی میدونه اسم پادشاه ایران چی بود؟! اسم پادشاه ایران اون خسروپرویز زمان بود. بچهها این خسروپرویز اصلاً آدم خوبی نبود. درسته پادشاه کشور ما بود، ولی آدم خوبی نبود. برای همین وقتی نامه پیامبر رو پیشش بردند ، خسروپرویز نامه پیامبر رو گرفت و پاره کرد. اصلاً و ابدا قبول نکرد که بیاد و گوشکنه پیامبر خدا چی میگن ؛ ولی پیامبر ما برای پادشاه کشورهای دیگه هم نامه نوشتند. برای پادشاه روم یعنی پادشاه کشورهای اروپایی، برای پادشاه یمن، مصر، برای پادشاههای کشورهای مختلف پیامبرمان نامه نوشتند و از همه ی اونها دعوت کردند تا بیان و یکتاپرست بشن تا خوشبخت بشن . البته بچهها این رو هم بهتون بگم فقط پادشاه ایران نبود که آدم بدی باشه، پادشاه روم هم همچین تعریفی نداشت.
پادشاه روم وقتی فهمید یه پیامبری توی عربستان اومده و اونجا داره مردم رو به طرف یکتاپرستی دعوت میکنه و قدرت رو اونجا به دست آورده، تصمیم گرفت یه لشکر بزرگ آماده کنه و بیاد و با پیامبر بجنگه.پیامبر خدا هم که این خبر به گوشش رسید تصمیم گرفتند یه لشکر بزرگ از مسلمونها رو آماده کنند و به جنگ با رومیها بفرستند که ادامه قصه و ماجرای این جنگ بین مسلمونها با رومیها باشه برای قسمت بعد...
جنگ با هوازن رایگان
🟢ماجرای هیجان برانگیز غافلگیری مسلمانان در جنگ با هوازن🗡
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای نامه نوشتنهای پیامبر خدا به پادشاهان کشورهای مختلف رو گفتم و براتون تعریف کردم که پیامبر ما تصمیم گرفتند تا دین اسلام رو جهانی کنند یعنی به همه مردم دنیا این دین بزرگ رو معرفی کنند. برای همین پیامبر برای پادشاههای مختلف نامه نوشتند و از اونها دعوت کردند تا مسلمان بشن . البته که خیلی از این پادشاها قبول نکردند. ازجمله پادشاه ایران که قسمت قبل براتون گفتم.
بچهها وقتی پیامبر ما شهر مکه رو فتح کردند و بیشتر مناطق حجاز دست پیامبر افتاد، دو تا قبیلهی بزرگ بودند که اینها نمیخواستند مسلمان بشن. خب مگه پیامبرمون مجبور میکرد کسی مسلمان بشه ؟ نه ... ؛ اما اینها اصلاً نمیخواستند پیامبر رئیس بشه. اینها دشمن درجه یک پیامبر بودند. وقتی متوجه شدند پیامبر خدا شهر مکه رو گرفتند با خودشون گفتند: لابد شهر بعدی، شهر ما است، امکانش زیاد است که محمدبنعبدالله بخواهد به سمت ما بیاید پس ما باید برویم و با او جنگ کنیم . آخ آخ بچهها، اینها تصمیم گرفتند که لشکرشون رو آماده کنند و به جنگ با پیامبر بیایند. خبر به گوش پیامبر ما رسید، حضرت محمد یکی از یارانشون رو فرستادند و بهش گفتند مخفیانه بین اونها برو و ببین واقعاً میخواند بجنگند یا نه؟
اون یار پیامبر هم رفت و دید که دو تا قبیله ثقیف و هوازن آماده شدند تا با پیامبر بجنگند. یار پیامبر برگشت و خبر رو بهشون گفت.
حضرت محمد وقتی متوجه شدند که دشمنهاشون میخوان باهاشون بجنگند آماده شدند و با یه لشکر بسیار بسیار بزرگ راه افتادند و به طرف اونها رفتند . بچهها لشکر پیامبر اگه یادتون باشه توی اولین جنگشون یعنی جنگ بدر کلا سیصد و سیزده نفر بودند ؛ اما دیگه بعد از فتح مکه لشکر پیامبر خیلی بزرگ شده بود. حتی ابوسفیان و اون دشمنهای پیامبر هم حالا یار پیامبر شده بودند. اونها هم توی این جنگ شرکت کردند. پیامبر خدا به همراه یارانشون حرکت کردند و بهطرف اون دوتا قبیله رفتن.
بچهها پیامبر خدا چند روز توی راه بودند تا اینکه به نزدیکیهای اون دو تا قبیله رسیدند ، داشتند از داخل یک دره عبور میکردند که یکدفعه متوجه یک خطر بزرگ شدند. چی شد؟!
بچهها اون دوتا قبیله که متوجه شده بودند پیامبر خدا دارند به طرف شون میان ، داخل این دره قایم شده بودند و توی مخفیگاه شون قایم شده بودند که تا پیامبر اومدند و خواستند با لشکرشون از اونجا عبور کنند ، اینها حمله کردند و یک جنگ تمام عیار شروع شد. اینها از همه طرف به یاران پیامبر حمله کردند که پیامبر خدا هم دستور شروع جنگ رو دادند. امام علی شمشیرش رو کشیدند و شروع کردند به جنگیدن. بقیه یاران پیامبر هم شروع کردند جنگیدن.
ولی بچهها، یه اتفاق وحشتناک افتاد، بگم چی شد؟ خیلی از یاران پیامبر که دیدند دشمنها یهویی حمله کردند، پا گذاشتند به فرار و دررفتن، ای وای، درست مثل جنگ احد در رفتند و رفتند. حالا پیامبر خدا و چند تا از یارانشون باقی موندند.پیامبر خدا فریاد زدند من هنوز زنده هستم، رسول خدا هنوز زنده است بازگردید، ولی بچهها اونها داشتند در میرفتند. پیامبر خدا رو کردند به عموشون عباس و گفتند: عمو با صدای بلند برو صداشون کن، بگو بیان، برو بهشون بگو انصار، مردم مدینه، شماها چرا دارید فرار میکنید؟ برگردید. عموی پیامبر هم که این دستور ایشون رو شنید ، سوار شتر شد و با صدای بلند یاران پیامبر رو صدا کرد. بچهها یاران پیامبر خصوصا اون اهل مدینه یعنی انصار که صدای عموی پیامبر را شنیدند و فهمیدند پیامبر خدا تنها باقی ماندند برگشتند، دور پیامبر کمکم شلوغ و شلوغتر شد، تا این که حتی اون ابوسفیانها و اونهایی هم که در رفته بودند دیدند زشت برنگردند، آبرو ریزی اگر اونها برن و بقیه بجنگند .
البته البته یه چیزی هم بهتون بگم. اونها بیشتر از اینکه به آبروریزی فکر کنند، به این فکر کردند که اگر توی این جنگ پیامبر پیروز بشن چقدر غنیمت بهشون میرسه؟ چقدر پول بهشون میرسه؟ برای همین برگشتند و لشکریان پیامبر چند ساعتی جنگیدند تا اینکه پیروز میدان شدند.
کافران و مشرکان همگی فرار کردند و هفتاد - هشتاد نفرشون هم کشته شدند. حالا بچهها قسمت جالب داستان این جاست که اون دوتا قبیله با خودشون همه اموالشون رو آورده بودند، هرچی گوسفند و شتر داشتند. حتی زن و بچههاشون رو با خودشون آورده بودند. حالا ممکنه براتون سوال باشه چرا؟ مگه دیوونه اند؟ برای چی زن و بچهشون رو آوردند؟
بچهها علتش این بود که میخواستند به هیج وجه فرار نکنند، چون آدم وقتی زن و بچهاش همراش باشه تا آخرین لحظه می ایسته چون میترسیدند زن و بچههاشون اسیر بشن ؛ اما اینها ترسوتر از این حرفها بودند، دررفتند و زن و بچههاشون اسیر دست پیامبر شدند. از طرف دیگه تمام این گوسفندها و شترهاشون به پیامبر رسید. حالا وقتش رسیده بود که پیامبر خدا غنیمتها را تقسیم کنند.
اصحاب پیامبر، یاران پیامبر توقع داشتند که ایشون به شکل مساوی این گوسفندها رو بین جمعیت تقسیم کنند. آخه تعداد گوسفندان خیلی زیاد بود، اگه میخواستند مساوی پخش کنند شاید به هر کسی پونزده تا بیست گوسفند میرسید. خیلی تعداد گوسفندهاشون زیاد بود؛ اما پیامبر خدا بر خلاف تصور مسلمونها ، گوسفندها رو مساوی تقسیم نکردند. یعنی چی؟ یعنی برای خودشون بیشتر برداشتند؟
نه ... ، پیامبر ما برای خودشون برنمیداشتند؛ اما به اون کسایی که تازه مسلمان شده بودند مثل ابوسفیان، فامیل های ابوسفیان خیلی بیشتر گوسفند دادند مثلاً پنجاه تا گوسفند فقط به ابوسفیان دادند. بعد از اینکه سهم اونها رو زیاد دادند حالا گوسفندها رو به شکل مساوی بین مسلمونها تقسیم کردند.
بچهها اگه ما و شما باشیم خدایی نکرده ممکنه به پیامبر اعتراض کنیم بگیم پیامبر چرا مساوی ندادی؟ چرا به اونها بیشتر دادی؟ اونها تا همین دیروز دشمنهای تو بودند! حالا تازه مسلمان شدند، چرا بهشون بیشتر دادی؟ اتفاقا بچهها اون یاران پیامبر، اون اهل مدینه، اون انصار، اونهایی که پیامبر رو تو روزهای سخت یاری کردند، اونها به پیامبر اعتراض کردند. شروع کردند غرغر کردن و بین خودشون با همدیگه میگفتند: رسول خدا در حق ما خیانت کردند و ایشان تعداد بیشتر گوسفندها را به ابوسفیان و فامیلهای او دادند درصورتیکه ما زحمت اسلام را کشیدیم. حالا که گوسفندهای زیادی به پیامبر رسیده اون رو به فامیلهای خودشان میدهند.
وای وای وای بچهها، چه حرف زشتی به پیامبر ما زدند! پیامبر خدا که این صحبتها رو شنیدند، یاران و مردم مدینه رو جمع کردند و براشون سخنرانی کردند. پیامبر گفتند: برادران، من این گوسفندها رو که بهشون دادم ، میخواستم دلشون نسبت به اسلام نرم بشه یعنی میخواستم اگه یه وقتی هم تو سرشون افتاد که بیان و بجنگند و بخواهند شلوغ کنند این کارو نکنند. این ابوسفیان و فامیلاش بنده پولند. دنبال پولند، دنبال گوسفندند، اینجور چیزها رو میخواند. برای همین من از اینها بهشون بیشتر دادم؛ اما اینها با گوسفنداشون به خونه زندگیشون برمیگردند ولی شما با من به مدینه برمیگردید ، این افتخار بزرگی برای شما نیست ؟ من بینتون هستم؛ اما ابوسفیان نه ...
بچهها پیامبر که این حرفها رو زدند یارانشون خیلی خجالت کشیدند، خیلی شرمنده شدند. پیامبر راست میگفتند ، آخه این ابوسفیان بنده پول بود، بنده گوسفند و شتر و اینها بود. هرکی بهش پول بیشتری میداد اون رو بیشتر دوست داشت. پیامبر به یارانشون گفتند : شما ولی اینطوری نیستید، شما من رو بیشتر دوست دارید من با شما قراره به مدینه برگردم. خلاصه بچهها یاران پیامبر، همون کسایی که این حرفهای زشت رو زده بودند خجالت کشیدند و از پیامبر عذرخواهی کردند و قول دادند که دیگه تکرار نشه. بعد از این پیامبر خدا به طرف شهر مکه برگشتند ، یکبار دیگه دور خونه خدا چرخیدند و اعمال حج و عمره را بهجا آوردند و بعد هم بههمراه یارانشون بهطرف شهر مدینه برگشتند ؛ اما بچهها هنوز چند وقتی از نامههای پیامبر به پادشاهان کشورهای مختلف نگذشته بود که پیامبر متوجه شدند یک اتفاق بسیار تلخ و ناراحتکننده افتاده، یک اتفاقی که باعث شد پیامبر خدا تصمیم به یک جنگ بزرگ با پادشاه رم بگیره . ادامه قصه و ماجرای جنگ موته باشه برای قسمت بعد...
جنگ با موته رایگان
🟢ماجرای غمانگیز شهادت جعفر بن ابیطالب در جنگ با رومیها😔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون ماجرای جنگ پیامبر با اون دوتا قبیله کافر و مشرکی که میخواستند بیان و با مسلمونها بجنگند رو گفتم و براتون تعریف کردم که اونها یک دفعه و مخفیانه به پیامبر و یارانشون حمله کردند و بعضی از یاران پیامبر در رفتند و فرار کردند ؛ اما کمکم اون ها برگشتند و پیامبر رو کمک کردند تا این که لشکریان مسلمونها پیروز شدند و توی اون جنگ یه عالمه غنیمت و پول به دستشون رسید. بعدش هم براتون تعریف کردم که پیامبر خدا کلی از اون اموال رو به ابوسفیان و به این تازه مسلمونها دادند. بعد اونهایی که باقی مونده بود رو بین مسلمونهای دیگه تقسیم کردند و این موضوع باعث اعتراض بعضی از یاران پیامبر شد ....
اما بچهها ، وقتی پیامبر خدا به طرف مدینه برگشتند متوجه شدند که یکی از نامه رسان هاشون ترور شده و کشته شده. یکی از اون کسایی که قرار بود نامه پیامبر رو برای پادشاه روم ببره ، این نامه رسون توسط خود پادشاه گرفته و کشته شده بود . پیامبر که این خبر رو شنیدند خیلی ناراحت شدند و گفتند: ما که با اونها جنگی نداشتیم، ما اونها رو میخواستیم به سمت خوشبخت شدن دعوت کنیم، ولی اونها این مسلمان بیگناه رو کشتند، حالا که اینطوریه ما آماده میشیم تا بریم و انتقام این مسلمان رو ازشون بگیریم. بچهها پیامبر ما دنبال جنگ درست کردن نبودند، این دشمنهای پیامبر بودند که دائم میخواستند بجنگند ، والا چرا باید یار پیامبر رو بکشند؟ به چه جرمی؟ چیکار کرده بود؟ داشت یه نامه میآورد. این طفلک رو بین راه گرفته بودند و دستگیرش کرده بودند و بعد هم کشته بودنش. پیامبر خدای یارانشون رو توی مسجد جمع کردند تا براشون سخنرانی کنند. یاران پیامبر که جمع شدند حضرت شروع کردند به سخنرانی و بهشون این خبر تلخ رو گفتند. حضرت محمد اعلام کردند که این رفتار پادشاه روم به معنای شروع یه جنگه، یعنی میخواد با ما وارد جنگ بشه، حالا مسلمونها آماده بشین قراره به این جنگ بریم.مسلمونها گفتند: پیامبر خدا شما هم با ما میایید؟پیامبر گفتند : نه این جنگ رو من نمیام، خودتون باید برید؛ اما فرمانده رو من مشخص میکنم. حالا همه منتظر بودند ببینند فرمانده این جنگ کی میشه؟
بچهها، اشتباه حدس زدید، به نظرم خیلیهاتون فکر کردید فرمانده این جنگ امام علی میشن . نه، امام علی (ع) توی این جنگ شرکت نمیکنند. پیامبر میگن که علی هم پیش من بمونه. پیامبر خدا ، برادر امام علی یعنی جعفر بن ابیطالب رو بهعنوان فرمانده این جنگ میگذارند. زید بن حارث رو هم ، جانشین جعفر میگذاشتند.زید بن حارث از بچگی تو خونه پیامبر بزرگ شده بود، فرزند خونده پیامبر بود، بعد از زید بن حارث هم پیامبر یکی دیگر از یاران شون رو به عنوان جانشین او میگذارند ، یعنی چی این جانشین؟ یعنی اگر که جعفر توی جنگ به شهادت رسید زید فرمانده بشه ، اگه زید به شهادت رسید اون نفر بعدی فرمانده بشه. پیامبر خدا این سه تا فرمانده رو که مشخص کردند و بعد به یارانشون گفتند : آماده بشید که قراره به طرف پادشاه روم برید.
خلاصه بچهها، یاران پیامبر آماده شدند،یه سپاه بزرگی شدند و از شهر مدینه راه افتادند و به طرف اون منطقه رفتن. اون منطقه بچهها، امروزیش رو بخوایم بگیم حدوداً سمت کشور اردن میشه، ، سپاه مسلمونها به اونجارفتند تا با اون پادشاه ستمگر بجنگند ؛ اما بچهها این پادشاه بو برده بود و فهمیده بود که قراره لشکریان پیامبر بیان ، برای همین یه سپاه بزرگ آماده کرده بود. چند روزی طول کشید که یاران پیامبر به اون منطقه رسیدند ، وقتی به اونجا رسیدند ، دیدند که لشکریان دشمن آمادهی آمادهاند و با کلی زره و کلاه خود و شمشیر و امکانات و ... اومدند تا با مسلمونها بجنگند. تعدادشون هم خیلی از مسلمونها بیشتر بود.بعضی از یاران پیامبر ترسیدند، یه مقداری دلشون لرزید و رو کردند به همدیگه و گفتند: ای مسلمانها تعداد لشکریان دشمن بسیار زیاد شده، ما نمیتوانیم با آنها بجنگیم اما فرمانده این سپاه بهشون اعلام کرد و گفت: پیامبر خدا دستور دادند بیاییم بجنگیم. ما نباید بترسیم، خدا با ماست، اونها تعدادشون زیاده، شمشیرشون خیلی برنده است، سپر و زره دارند، کلی امکانات دارند ولی ما خدا رو داریم، از هیچچیزی نباید ترسید، باید بریم و باهاشون بجنگیم.خلاصه بچهها لشکریان مسلمانها بعد از اینکه صحبت هاشون با همدیگه تموم شد ، حمله کردند و جنگ آغاز شد. یک جنگ بسیار بسیار مهم، لشکریان رومی شروع کردند با مسلمون ها جنگیدن. پیامبر خدا تو شهر مدینه بود یعنی تا اون منطقهای که جنگ شده بود فاصلهی ایشون زیاد بود، چند هزار کیلومتر فاصله داشتند ؛ ولی بچهها پیامبر تو شهر مدینه توی مسجد خودشون برای مسلمونها شروع به تعریف کردن اتفاقات جنگ کردند.بچهها دقت کنین همون لحظهای که جنگ شروع شده ، پیامبر برای یارانشون ماجراهای جنگ رو تعریف میکنند. باورتون میشه! معلومه که باورتون میشه، پیامبر خداست، مثل ما آدم عادی که نیستند، پیامبر همه چیز رو میتونستند ببینند و از اخبار غیبی مطلع بشن . برای همین پیامبر خدا شروع کردند برای یارانشون اتفاقات جنگ رو گفتن.
جعفر طیار
پیامبر خدا گفتند: جعفر بن ابی طالب شمشیر رو دستش گرفته و با این دشمنها حسابی میجنگه؛ اما دارم میبینم که دشمنها دارن نزدیکش میشن ، تعداد دشمنها خیلی خیلی زیاده ولی جعفر نمیترسه . جعفر محکم به اونها شمشیر میزنه که ناگهان دست راست جعفر رو قطع کردند. جعفر با دست چپش شمشیر برداشته و باز هم با اونها میجنگه، اما ای وای، اونها دست چپ جعفر رو هم زدند و قطع کردند و بچه ها چند دقیقهای نگذشته بود که دیدند چشمهای پیامبر پر از اشک شد، یاران ایشون گفتند: یا رسولالله چی شد؟ پیامبر خدا گفتند: جعفر به شهادت رسید. دشمن جعفر رو کشت.بعد از جعفر، زیدبن حارث شمشیر برداشت و شروع کرد جنگیدن؛ اما بچهها طولی نکشید که زید هم به شهادت رسید، فرماندههای پیامبر همگی به شهادت رسیدند و لشکریان مسلمانها وقتی دیدند که فرماندهانش به شهادت رسیدهاند پا به فرار گذاشتند و بهطرف شهر مدینه برگشتند .
ای وای این خبرها خیلی مسلمونها رو ناراحت کرد، خصوصاً اینکه دیدند یه عدهای از مسلمونها ترسیدند و برگشتند و به جنگ ادامه ندادند. پیامبر خدا که این اتفاقات رو گفته بودند، با ناراحتی از روی منبرشون پایین اومدند و به طرف خونه جعفر رفتند تا با همسر جعفر صحبت کنند و بهش تسلیت بگن .
بچهها پیامبر خدا اونجا یه جمله خیلی بزرگ فرمودند، پیامبر خدا فرمودند : جعفر دو تا دستهاش که قطع شد خداوند توی بهشت بهش دو تا بال داد و اونجا جعفر با این دوتا بالش پرواز میکنه و به هرکجا که بخواد میره و از اونجا بود که جعفر بن ابیطالب ، به جعفر طیار معروف شد ، کلمه طیار تو زبان عربی به معنای پرواز کننده است و به هر چیزی که پرواز کنه ، طیار میگن و ما مسلمونها هم به حضرت جعفر بن ابی طالب ، جعفر طیار میگیم. پیامبر خدا ، به همسر جعفر یعنی اسماء این خبر تلخ رو و بهش تسلیت گفتند و بعد از این خود پیامبر تصمیم گرفتند به نبرد با رومیها برند ، ادامه قصه و ماجرای سفر پیامبر به سمت اون منطقه باشه برای قسمت بعد....
جنگ تبوک رایگان
🟢ماجرای ناراحت کننده تصمیم منافقین برای ترور پیامبر😱
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای جنگ موته رو گفتم، همون جنگی که یاران پیامبر رفتند و با دشمنهای رومی انجام دادند. براتون ماجرای شهادت جعفر بن ابیطالب یعنی جعفر طیار رو گفتم و ماجرای به شهادت رسیدن زید پسرخونده پیامبر رو هم گفتم و بعد هم تعریف کردم که وقتی لشکریان مسلمونها، فرماندهان شون به شهادت رسیدند، بقیه شون فرار کردند و به طرف شهر مدینه برگشتند.
بچهها این لشکر که به شهر مدینه رسید ، مردم مسلمون اونها رو دعوا کردند و بهشون گفتند: چرا فرار کردید؟ خجالت نکشیدید از جنگ ترسیدید؟! ؛ اما پیامبر خدا گفتند : شما که جای اونها نبودید، نمیدونید چه موقعیتی داشتند، اگر شما بودید هم احتمالش بود فرار کنید، پس اونها رو ملامت نکنید. انشاءالله یه جنگ دیگهای با رومیها داریم واینها هم شرکت میکنند. اتفاقا همینطور هم شد. چند وقت بعد به پیامبر خدا خبر دادند که لشکریان روم دارن آماده میشن که بهطرف مدینه بیان تا کار مسلمونها رو یکسره کنند.پیامبر خدا که این صحبت رو شنیدند همونجا تصمیم گرفتند به جنگ با رومیها برند. البته یه مشکلات خیلی بزرگی هم وجود داشت. بگم چه مشکلی؟مثلاً یکی از مشکلات این بود که تابستون بود و هوا خیلی گرم بود. بچه ها تو ایران خودمون هم تابستونها هوا خیلی گرمه؛ اما توی عربستان و حجاز، هوا وحشتناک گرمه، یعنی یه دقیقه هم نمیتونی بیرون بری. حالا قرار بود یاران پیامبر راه بیفتند و بیست روز پیاده ، زیر آفتاب داغ حجاز به طرف یه منطقهای برن ... یک مشکل دیگهای هم که وجود داشت این بود که فصل خرما پزون رسیده بود. مردم مدینه بیشترین محصولشون خرما بود، حالا وقتش رسیده بود که برن و خرماها رو از روی درخت ها پایین بیارن ؛ اما پیامبر خدا گفتند : همگی حاضر شین باید به جنگ با رومیها بریم.
بچهها، بعضی از یاران پیامبر بهانه آوردند و میگفتند: آقا ما کارهامون مونده، زمینهای کشاورزی مون مونده، نمیتونیم بیایم. پیامبر خدا میگفتند: همه باید بیایید چون لشکریان روم خیلی تعدادشون زیاده، ما اگه تعدادمون کم باشه اونها کار ما را یکسره میکنند. باید همهتون بیایید.بعضیهای دیگه پیش پیامبر میاومدند وخواهش میکردند که : پیامبر تو رو خدا بگذار بمونیم، کلی کار داریم، گرمه هوا، اذیت می شیم.پیامبر میگفتند: نه ، هر کسی که نیاد من ازش ناراحت میشم. میدونید که پیامبر ما اینطوری نبودند که دیگران رو بزنند و اذیت کنند، فقط ناراحت میشدند ، البته این رو هم بهتون بگم که ناراحتی پیامبر خیلی چیز بدی بود. اگه یه نفری پیامبر رو ناراحت کنه خیلی گناه بزرگی کرده. اصلاً ناراحتی پیامبر ناراحتی خدایه، اگه کسی پیامبر رو ناراحت کنه خدا از دستش ناراحت میشه. ولی یه عدهای بودند با اینکه میدونستند پیامبر ازشون ناراحت میشه ؛ اما با پیامبر خدا نرفتند و توی شهر مدینه موندند.بچهها حالا پیامبر و یاران شون قراره راه به این طولانی رو برن . شهر مدینه رو به کی میخواستند بسپرند به نظرتون؟ آفرینپیامبر گفتند : علیجان اینبار شما نمیخواد بجنگ بیایی و شما جانشین من توی شهر مدینه بمون و امور مدینه رو رسیدگی کن.امام علی علیه السلام هم مثل همیشه گفتند: به روی چشم هرچی شما دستور بدید.
بچهها همون کسایی که به حرف پیامبر گوش ندادند و به جنگ نرفتند که ما بهشون منافقین میگیم ، همون منافقها پیش امام علی میاومدند و ایشون رو اذیت میکردند. به امام علی ما زخم زبون میزدند چی میگفتند مثلاً ؟!میگفتند: ای علی ابن ابی طالب چی شده که پیامبر تو را با خود نمیبرد؟ نکند که او را دیگر قبول ندارد!! دیگرتو را مثل قبل دوست ندارد . امام علی علیه السلام بهشون میگفتند: نخیر، من به دستور پیامبر توی مدینه موندم تا به امور شهر رسیدگی کنم ولی اونها ایشون رو خیلی اذیت میکردند. آخر سر امام علی سوار اسبشان شدند و پیش پیامبررفتند.پیامبر خدا از مدینه بیرون رفته بودند؛ اما هنوز خیلی دور نشده بودند. امام علی خودشون رو به پیامبر رسوندند و به ایشون سلام کردند.پیامبر خدا گفتند: علی جان چی شده؟ برای چی اومدی؟امام علی گفتند: آقا این منافقها این حرفا رو میزنند.پیامبر خدا گفتند: ای علی تو برای من مثل هارون هستی برای موسی، یعنی تو جانشین واقعی منی، یعنی تو برادر منی،تو همهکاره منی، اوناها زخم زبون میزنند اما نمیدونند من چقدر تورو دوست دارم. بچهها امام علی که این رو شنیدند بهطرف شهر مدینه برگشتند ، این صحبتی که پیامبر کردهاند این حدیثی که پیامبر گفتند یه اسمی داره آیا شما اسم این حدیث رو می دونید ؟! آفرین حدیث منزلتخلاصه امام علی به طرف شهر مدینه برگشتند و پیامبر خدا و لشکریان شون رفتند. پیامبر خدا 15- 20 روز توی راه بودند، اون هم توی اون گرمای وحشتناک. بهسختی آب پیدا میکردند. راه خیلی طولانی بود، هوا هم خیلی گرم بود. همهچی سخت بود ؛ اما پیامبر و یاران واقعیشون با استقامت رفتند تا به اون منطقه رسیدند ؛ اما بچهها مثل اینکه این خبرهایی که به پیامبر گفته بودند الکی بود. رومیان قصد جنگ نداشتند. اونها اصلاً لشکرکشی نکرده بودند.پیامبر خدا بیست روز توی نزدیکیهای مرز روم وایستادند؛ اما خبری از لشکریان روم نشد که نشد. آخر سر پیامبر خدا به همراه لشکریان شون به طرف شهر مدینه برگشتند.
بچهها ، توی این راه برگشت یک اتفاق مهم و بد افتاد. یک عده از یاران پیامبر، یه عده از همون کسایی که به پیامبر ایمان آورده بودند تصمیم گرفتند پیامبر خدا رو به شهادت برسونند. میخواستند پیامبر مارو ترور کنند. برای همین یک شب تاریک تاریک، درحالیکه لشکریان پیامبر داشتند از یک گردنه مهمی میگذشتند، چندنفری صورتهاشون رو پوشوندند و بالای کوه رفتند ،پیامبر داشتند از یک گردنه خیلی خطرناک عبور میکردند، اینها بالای اون کوه رفتند و همونجا چند تا سنگ به طرف شتر پیامبر انداختن . بچه ها شتر وقتی چیز خطرناکی ببینه میترسه و صاحبش رو پایین می اندازه ، اگه شتر پیامبر ایشون رو پایین بندازه، پیامبر ته دره میافتند و خدای نکرده ایشون به شهادت میرسند ؛ اما پیامبر خدا محکم شترشون رو نگه داشتند و به شترش میگفتند: آروم باش، آروم باش. این منافقها چند سنگ انداختند و بعد هم شمشیر کشیدند وبه طرف پیامبر حمله کردند. پیامبر خدا به دو تا از یارانشون گفتند : جلو برید و با اینها بجنگید. اونها که دیدند شتر پیامبر پایین نیفتاد ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. پیامبر خدا به یارانشون گفتند : میدونید اینها کی بودند؟ یاران پیامبر که نزدیک ایشون بودند گفتند : نه نمیدونیم، اینها کی بودند؟ پیامبر گفتند: اینها منافقین بودند، اینها همون کساییاند که نقشههای خیلی خطرناکی توی سرشونه، حالا میخوای بدونی دقیق اینها کین؟اون یار پیامبر که اسمش حذیفه بود گفت : بله، پیامبر میخوام بدونم. پیامبر با انگشت شون به یه جایی اشاره کردند و گفتند : اونجا رو نگاه کن.اون یار پیامبر به اون سمت نگاه کرد که رعد و برق زد،بچهها یه رعدوبرق بزرگ زد که آسمون روشن روشن شد، مثل روز همهچی روشن شد. اون یار پیامبر تمام اونها رو شناخت. اونهایی که اومده بودند پیامبر رو به شهادت برسونند. حالا اینکه اونها کی بودند؟ اسم هاشون چی بود؟ بعداً چه کارهایی کردند، باشه برای قسمتهای بعد...
مسجد ضرار رایگان
🟢ماجرای درس آموز خراب کردن مسجد ضرار توسط پیامبر خدا(ص)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر پیامبر برای جنگ با رومیها رو گفتم. براتون تعریف کردم که پیامبر خدا به همراه یه لشکر بزرگ به طرف منطقه روم رفتند و امام علی رو جانشین خودشون گذاشتند. براتون از طعنهها و نیش و کنایههایی که این منافقین به امام علی می زدند گفتم و براتون ماجرای حدیث منزلت و نقشه ترور پیامبر رو هم گفتم؛ اما بچهها بعد از اینکه پیامبر خدا از جنگ تبوک برگشتند یک گروهی از مسلمونها نقشههایی کشیده بودند.
وای وای بچهها، از این زمان به بعد تعداد منافقان زیاد شد. منافق یعنی کی بچهها؟ بگید ببینم، آفرین، منافق یعنی اون کسایی که در ظاهر مسلمونند، بهشون نگاه کنی فکر میکنی خیلی آدمهای مؤمنی هستند ؛ ولی واقعاً واقعاً مسلمان نشدند، تو دلشون با پیامبر دشمن اند. باورتون میشه؟ این منافقین نقشه کشیده بودند یه مسجد بسازند. مگه میشه منافقان مسجد بسازند؟ بله بچهها ، این منافقین میخواستند این مسجد رو بسازند تا مسلمونها چند دسته بشن ، یه عدهای به مسجد اینها برن و یه عده ای هم به مسجد پیامبر برند. بچه ها ، جمعیت شهر مدینه خیلی زیاد شده بود. مردم از جاهای مختلف به مدینه می اومدند تا پیش پیامبر باشن و با ایشون زندگی کنند، خود اهل مدینه هم بالاخره بچههاشون به دنیا اومده بودند، تعدادشون زیاد شده بود. نیاز بود که یه مسجدی ساخته بشه؛ اما این کسایی که میخواستند این مسجد رو بسازند نیت خوبی نداشتند، انگیزه و هدفشون این بود که این مسجد رو یه پایگاهی برای دشمنی با پیامبر بکنند.
بچهها، یکی از دشمنهای قدیمی پیامبر شخصی به نام ابو عامر بود ، ابوعامر از اون کسانی بود که وقتی پیامبر به مدینه اومدن ، شروع کرد به دشمنی کردن، پیامبر خدا هر حرفی که میزدند این یه چیزی میگفت و پیامبر رو مسخره میکرد، آخر سر هم به مکه رفت و کافران رو تشویق کرد که بیان و با پیامبر بجنگند. چند تا جنگ هم درست کرد؛ اما وقتیکه دید پیامبر خدا پیروز شدند و کل حجاز رو گرفتند ، ابوعامر به روم رفت و بعد به طرفدارهای خودش توی مدینه پیام داد که یه مسجدی درست کنید و اونجا آماده باشید که من قراره با پادشاه روم به طرف مدینه بیام و کار اسلام رو یکسره کنم. این مسجد رو شماها بسازید تا بین شما و یاران واقعی پیامبر فرق باشه و وقتی ما از روم اومدیم، بدونیم که شما طرفدار مایید یا پیامبر. این مسجد رو برای این بسازیم. بچهها ، منافقین شروع به ساختن مسجد کردن و بعد پیش پیامبر اومدن و گفتند : پیامبر خدا ، لطفاً بیاید و در مسجد ما نماز بخونید، یه نماز جماعت رو شما بخونید تا مردم هم به این مسجد بیان. پیامبر خدا گفتند: باشه، من میام تا نماز بخونم؛ اما الان دارم به جنگ تبوک میرم ، وقتیکه برگشتم در مسجدتون نماز میخونم.
اما بچهها این منافقها نمیدونستند که پیامبر خدا با آسمون در ارتباط هستند و جبرئیل اخبار آسمون رو برای پیامبر میآورد و به پیامبر میگفت که چه اتفاقایی افتاده، میگفت که اینها چه انگیزه بدی دارند، چه قصد وحشتناکی دارند. پیامبر خدا از جنگ برگشتند وقتی به نزدیکهای مدینه رسیدند ، جبرئیل از آسمون اومد و چند تا آیه جدید از قرآن رو برای پیامبر خوند، آیاتی که توی سورهی مبارکه توبه هست، آیاتش رو بخونید تا بگم این آیات چی میگفت:
"وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا وَتَفْرِيقًا بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادًا لِمَنْ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّإِنْأَرَدْنَاإِلَّاالْحُسْنَی وَاللَّهُيَشْهَدُإِنَّهُمْلَكَاذِبُونَ"
اینجا خداوند متعال به پیامبر میگه : پیامبرِ من، اینها این مسجد رو برای ضرر زدن به مسلمون ها و تفرقه درست کردن بین آنها ساختند، برایاینکه بین مؤمنها چند دسته آدم درست کنند و یک کاری کنند تا مسلمونها چند دسته بشن و یکدست نباشند، همگی طرفدار شما نباشند. پیامبر ، شما وارد این مسجد نشو . بعدهم جبرئیل به پیامبر گفت : ای رسول خدا این مسجد رو باید خراب کنی. مسجد رو؟! آره بچهها اون مسجدی که بخواد باعث دشمنی با پیامبر خدا بشه رو باید خراب کرد. اون مسجدی رو که بخواند یه عدهای توش دشمنی کنند با رهبر واقعی جامعه، اون مسجد رو باید خراب کرد. پیامبر خدا هم همین کار رو کردند. دستور دادند به یارانشون که این مسجد رو خراب کنید. منافقها دیگه نمیدونستند چی بگن ، آخه دست شون پیش پیامبر رو شده بود. پیامبر فهمیده بودند که اونها چه آدمهای نامردین...
پیامبر خدا دستور دادند : این مسجد رو خراب کنید و بعد جای اون مسجد زباله دون بگذارید یعنی مردم آشغال ها شون رو بیارن و اینجا بریزند ، یعنی پیامبر یک کاری کردند که دیگه کسی جرأت نکنه که بخواد تفرقه بین مسلمونها درست کنه، کسی جرأت نکنه بخواد همچین مسجدی بسازه. خلاصه پیامبر خدا به همراه یارانشون وارد شهر مدینه شدند که بچهها چشمشون افتاد به اون کسایی که به جنگ نیومده بودند ، همون کسایی که تخلف کرده بودند، زیر قول و قراراشون زده بودند، همون کسایی که به پیامبر قول داده بودند ما از شما دفاع میکنیم؛ اما وقت سختی که رسید اینها تنبلی کردند، راحتطلبی کردند، گفتند هوا گرمه ما نمی یاییم. حالا به نظرتون پیامبر خدا با اینها چیکار کردند؟ !! دفعه های قبل گفتیم که پیامبر با اون یهودیهایی که تخلف کردند جنگیدند و اونها رو از شهر مدینه بیرون انداختند ، حالا به نظرتون پیامبر با این منافقها چه کار میکنند ؟! دوست دارید ماجراش رو بدونید پس قسمت بعدی بخونید ....
عذرخواهی یاران رایگان
🟢ماجرای درسآموز رفتار پیامبر مهربانی ها با کسانی که جنگ نیامدند
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مسجد ضرار رو گفتم، براتون تعریف کردم که پیامبر خدا وقتی که متوجه شدند این منافقها میخواند به وسیله این مسجد بین مسلمونها تفرقه بندازند به دستور خدا اون مسجد رو خراب کردند و جاش یه زباله دون گذاشتند. خلاصه بچهها پیامبر خدا این کار رو کردند تا درس عبرتی باشه برای همه اون کسایی که میخواند تفرقه بین مسلمونها درست کنند.
پیامبر خدا وارد شهر مدینه شدند. یک عدهای بودند که اینها با پیامبر به جنگ نیومده بودند ، البته امام علی هم نیومده بودند ولی امام علی از جانب پیامبر مأمور شده بودند که توی شهر بمونند ؛ اما اینها با اینکه پیامبر بهشون گفته بودند بیایند ولی به خاطر تنبلی که داشتند با پیامبر همراه نشدن. حتی گاهی اوقات خود ما هم همینطوری به خاطر تنبلی مون نماز نمیخونیم، دستورات خدا رو روی زمین میگذاریم، اینها هم دقیقاً همین کارو کرده بودند. به نظرتون رفتار پیامبر با اینها چطور بود؟ پیامبر اونها رو کتک زدند؟ پیامبر اینها رو کشتند؟! نه بابا، پیامبر ما پیامبر مهربانیند، دشمنانشون رو نمیکشند چه برسه به دوستاشون. بالاخره اشتباه کردن دیگه، حالا بگید ببینم پیامبر با اینها چیکار کردند؟ فکر کنم بعضی هاتون حدس زدید. پیامبر خدا با اینها قهر کردند و اینها پیش پیامبر اومدند و گفتند: سلام خدا بر شما ای رسول خدا، به شهرتان مدینه خوش آمدید . پیامبر خدا با یه حالت بیتوجه و ناراحتی گفتند : علیک سلام پیامبر دیگه هیچ حرفی نزد ، اینها که دیدند پیامبر از دستشون ناراحتند شروع به بهانه آوردن و عذر تراشی برای خودشون کردند و به پیامبر گفتند: شاید شما از دست ما ناراحت شدید. پیامبر خدا ما مجبور بودیم نیاییم، نمیشد، خانه زندگیمان را اینجا رها بود، کارهایمان مانده بود، نمیتوانستیم با شما بیاییم.پیامبر خدا هیچی نگفتند و جوابشون رو ندادند و سرشون رو پایین انداختند و اون طرف رفتند و بهشون بیتوجهی کردند. اینها که دیدند پیامبر این رفتار رو کردند خیلی ناراحت شدند؛ اما پیامبر به بقیه مسلمونها هم دستور دادند که با این سه نفر قهر کنید و باهاشون صحبت نکنید. این مسلمونها پیش هرکسی که میرفتند و میخواستند باهاش صحبت کنند ، مردم جوابشون رو نمیدادند و با اینها قهر کرده بودند. حتی یه چیزی بگم شاید باورتون نشه، ولی خانوادشون هم با اینها قهر کردند. خانمهاشون هم جوابشون رو نمیدادند و باهاشون صحبت نمیکردند.
سه نفر از اینها که آدمهای بهتری بودند وقتی دیدند که اوضاع اینطوریه خیلی ناراحت شدند و توی فکر فرو رفتند و با خودشون گفتند: حالا چیکار کنیم که پیامبر ما رو ببخشند؟ اینها تصمیم گرفتند به طرف کوهها برند، جاییکه مردم نباشند. سهتایی با همدیگه راه افتادند و به بیرون شهر رفتند ، یه جاییکه مردم نباشند، تا اونجا از خدا عذرخواهی کنند و خدا ببخشدشون؛ اما هنوز واقعی واقعی پشیمون نشده بودند. برای همین واقعاً از خدا عذرخواهی نکردند، همینجوری زبونی میگفتند. مثل گاهی اوقات که ما هم میگیم ببخشید دیگه، ببخشید، واقعی نمیگفتند. خلاصه که چند روزی گذشت که اینها دیدند نه بابا، نه پیامبر باهاشون آشتی کرد و نه بقیه مردم. این سه نفر تصمیم گرفتند از هم جدا بشن و به همدیگه گفتند: نظرتان چیست برادران که هر کدام ما به یک سمتی برویم و دیگر پیش هم نمانیم؟ برویم تنهای تنها بشویم شاید که خدا ما را بخشید.برای همین این سه نفر از هم جدا شدند. هر کسی یه جایی رفت و شروع کردن به عبادت کردن، نماز خوندن، عذرخواهی کردن. آخه اشتباه خیلی بزرگی کرده بودند پیامبر خدا رو تنها گذاشته بودند و به یاری ایشون نرفته بودند. اینها چند روزی نماز خوندند و گریه کردند و از خدا عذرخواهی کردند تا اینکه جبرئیل پیش پیامبر اومد و به پیامبر گفت: ای رسول خدا، خداوند این سه نفر رو بخشید، شما هم ببخشیدشون.پیامبر خدا یه نفر رو فرستادند دنبال این سه تا و بهشون اعلام کردند که خدا شما رو بخشید ، من هم شما رو بخشیدم، حالا به شهر بگردید.
البته فقط این سه نفر نبودند که کار اشتباهی کرده بودن ، یکی دیگه از یاران پیامبر به نام ابولبابه هم نیومده بود، پیامبر با اون هم قهر کردند و باهاش صحبت نکردند، اون هم که دید پیامبر خدا از دستش ناراحتند و باهاش صحبت نمیکنند ، کنار یکی از ستونهای مسجد پیامبر نشست و گفت : من از کنار این ستون جایی نمیمیرم تا خدا و پیامبر من رو ببخشند.چند شبی نماز خوند، گریه کرد و از خدا خواهش کرد که خدا او را ببخشد. چرا؟ چون میدونست اگه خدا ببخشدش ، پیامبر هم میبخشندش. چند روزی گریه کرد و عذرخواهی کرد تا اینکه یه شب پیامبر خدا پیشش اومدند و بهش گفتند: ابولبابه خدا تو رو بخشید، خدا از گناه تو گذشت و به من هم دستور داد تا از تو بگذرم، اما مراقب باش که دیگه چنین اشتباهی نکنی، دیگه چنین کار زشتی رو انجام ندی، باشه؟ ابولبابه به دست وپای پیامبر افتاد و با خوشحالی میگفت: به روی چشم. رسول خدا متشکرم از شما، خدایا تو را شکر، ممنونم که مرا بخشیدی. البته بچهها بودند کسایی که به روی خودشون نیاوردند و پرروتر از این حرفها بودند، اصلاً براشون مهم نبود پیامبر از دستشون ناراحت بشن ، اینها منافقین واقعی بودند ؛ اما ابولبابه و اون سه نفری که توی کوه رفته بودند انقدر از خدا عذرخواهی کردند تا خدا اونها رو بخشید. بچهها این ستونی که ابولبابه کنارش رفته بود و اونجا از خدا عذرخواهی کرد توی مسجد النبی به ستون توبه معروف شد و همین امروز هم کسانی که به مدینه و به زیارت حرم پیامبر تشریف میبرند ، این ستون را میبیند و کنار این ستون چند تا نماز میخونند و از خدا طلب بخشش میکنند. بچه ها ، این بود قصه کسانی که به دستور پیامبر خدا، رهبر واقعیشون گوش ندادند و ایشون رو ناراحت کردند ولی بعدش عذرخواهی کردند و خدا اینها رو بخشید.
برائت مشرکین رایگان
🟢ماجرای جالب و شنیدنی اعلام برائت و دشمنی با مشرکین و کافران
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای عذرخواهی کردن یاران پیامبر رو گفتم، همون یارهایی که تنبلی کرده بودند و با پیامبر خدا به میدون جنگ نرفته بودند. همون کسایی که بهانههای الکی آورده بودند و پیامبر رو تنها گذاشتند. براتون تعریف کردم که پیامبر ما با اونها قهر کردند و باهاشون صحبت نکردند، بعدش هم پیامبر خدا به مردم هم گفتند که با اونها صحبت نکنند. اونها که دیدند پیامبر از دستشون ناراحت شدن ، خیلی حالشون بد شد. سه نفرشون توی بیابون ها، توی کوهها رفتند و اونجا توبه کردند. یه نفرشون هم خودش رو به یکی از ستونهای مسجد بست و اونجا توبه کرد.
اما بچهها، بعد از اینکه پیامبر خدا تونستند مکه رو فتح کنند و موفق شدند کل حجاز رو تحت قدرت خودشون دربیارند، کمکم مردم گروهها و قبیلههای مختلف به مدینه می اومدند و با پیامبر بیعت میکردند و مسلمان می شدن ؛ البته بعضی هاشون هم برای پیامبر شرط و شروطی میگذاشتتند. مثلاً یک گروهی پیش پیامبر اومدند و گفتند: ای رسول خدا، اگر اجازه میدهید که ما مسلمان بشویم اما نماز نمی خوانیم، میشود؟بچهها این قبیله تعدادشون خیلی زیاد بود، اگه مسلمان میشدند یاران پیامبر خیلی بیشتر میشد؛ اما پیامبر خدا گفتند : هرگز، دین رو نمیشه از نماز جدا کرد. شما اگه مسلمان بشین باید پنج بار در روز نماز بخونید، این اجباریه. همه باید نماز بخونند. نمیشه یکی بگه من نمازش رو نمیخونیم، یکی دیگه بگه من روزه نمیگیرم، یکی دیگه بگه من حج نمیرم، باید همه نماز رو بخونیم. اونها هم چند روزی فکر کردند تا اینکه بلاخره اومدند و مسلمان شدند. البته بچهها این رو هم بهتون بگم، همه مسلمان نشدند، پیامبر بقیه رو مجبور نمیکردند که مسلمان بشن ، اسلام که زورکی نیست؛ اما اگر نمیخواهید مسلمون بشید نباید با ما بجنگی، همین. پیامبر میگفتند یا مسلمان بشید یا این که اگر میخواهید کافر یا مشرک باشید اشکالی نداره، نباید با ما بجنگید. اگه بخواهید با ما بجنگید به حساب کارت تون میرسیم. از طرف دیگه کافران و مشرکان از امروز حق ندارند به مکه و زیارت خونه خدا بیان یعنی چی؟ مگه می اومدند؟ آره، بچهها این کافرها و مشرکان در همون زمان جاهلیت هم به مکه می اومدند ، منتها خدای یکتا را نمیپرستیدند مثلاً اینها دور خونه خدا، دور کعبه میچرخیدند، سوت میزدند. فکر کنید! دست میزدند، جیغ میزدند، دور خونه خدا میرقصیدند باورتون میشه؟ یک کارهای عجیب و غریبی میکردند. بعد هم میرفتند و بتها را میپرستیدند.
پیامبر خدا بتها رو شکوندند و نابود کردند و اعلام کردند از امروز به بعد مشرکین حق ندارند به زیارت خونه خدا بیان. چرا؟ چون اینها کنار خونه خدا مسخرهبازی می کردنند، سوت میزنند، جیغ میزنند، میرقصند. این کارها درست نیست. بلکه در کنار خونه خدا باید ذکر بگید، باید نماز بخونید، باید حواستون به خدای مهربون باشه نه اینکه این کارها رو بکنید. البته اون زمان مثل الان نبود که اخبار سراسری باشه و پیام پیامبر خدا به دست همه برسه . پیامبر باید یه جوری این پیام رو به گوش کافرها و مشرکان میرسوندند. چه جوری به نظرتون؟ یعنی پیامبر باید برای تکتک اونها نامه مینوشتند؟بچهها اونها خوندن و نوشتن هم بلد نبودن، مثل الان نبود که همه بتونند بخونند. حتی بچههای کوچولوها هم بتونند بخونند و بنویسند، اینطوری نبود، خیلی تعداد کمی بلد بودن بخونند و بنویسند. خب پیامبر باید چهجوری به اینها اعلام میکردند؟ پیامبر باید یه نفر رو به طرف اون قبیله میفرستادند که البته تعدادشون خیلی زیاد بود. پیامبر نمیتونستند بهطرف هر قبیلهای یه نفر رو بفرستند، نمیشد. خب بهنظر شما پیامبر باید چیکار کنند؟ بهترین کار همینه که پیامبر خدا وقتیکه اونها به مکه میان ،این خبر رو بهشون بدن . اینها سالی یه بار همگی به مکه میاومدند و اون مسخره بازیهاشون رو انجام میدادند. دور خونه خدا راه میرفتند، سوت میزدند، جیغ میزدند، دست میزدند و یه کارایی میکردند.
جبرئیل این فرشته آسمونی از طرف خدا پیش پیامبر اومد و به پیامبر خدا یه پیغام بسیار بسیار مهم رو گفت. چی گفت؟! جبرئیل از طرف خدا این پیغام رو به پیامبر رسوند : ای پیامبر خدا، دیگه خداوند از این مشرکین بیزاره، خدا دیگه این مشرکین رو دوست نداره . مشرکان یعنی کی؟ یعنی بتپرستان، مگه بت هم اون زمان می پرستیدند ؟ آره بچهها درسته، یه تعداد زیادی مسلمان شدند ولی هنوز بودند کسانی که بتپرست بودند. همونهایی که به خونه خدا میاومدند و کنار خونه خدا دست میزدند، سوت میزدند، میرقصیدند، اونها مشرک بودند.خدا اعلام کرد که از امروز مشرکین اگر میخوان که مسلمان بشن ، هیچ اشکالی نداره ؛ اما اگر نمیخواند مسلمون بشن، دیگه حق ندارند این کارهاشون رو بکنند. باید به حرف پیامبر گوش بدهند وآیات اول سورهی توبه نازل شد. پیامبر خدا رو کردند به یکی از یارانشون که اسمش ابوبکر بود و گفتند : ابوبکر شما این آیاتی که نازل شده رو بهطرف شهر مکه ببر و اونجا وقتی که این کافران و مشرکان کنار خونه خدا میان براشون بخون. ابوبکر گفت: باشه.پیامبر دستور دادند این آیات رو روی یک کاغذی بنویسند و بدست ابوبکر بدن. ابوبکر هم این کاغذ رو گرفت و سوار اسب شد و به طرف مکه راه افتاد. اون موقع پیامبر توی شهر مدینه بودند.
بچهها هنوز ابوبکر از مدینه خیلی فاصله نگرفته بود که جبرئیل پیش پیامبر اومد و گفت: ای رسول خدا ، این آیات رو یا باید خود شما برید و بخونید یا یه کسی که از خودتونه، یه کسی که مثل خودتونه، شبیهترین کس به خودتون باید این آیات رو بره و بخونه. پیامبر خدا که این رو شنیدند رو کردند به امام علی و گفتند: علیجان، همین الآن سوار اسب شو و برو به ابوبکر بگو: این آیات رو به تو بده تا تو بری و برای کافران و مشرکان بخونی، باشه؟ امام علی گفتند: به روی چشم، هرچی شما بگید. امام علی ما سوار اسبشان شدند و از شهر مدینه بیرون رفتند ، سر راه ابوبکر رو دیدند وتا امام علی چشمشون به ابوبکر افتاد بهش گفتند: ای ابوبکر، این آیات رو به من بده ، چون پیامبر خدا دستور دادند که من این آیات رو بخونم. ابوبکر که این رو شنید خیلی تعجب کرد و باورش نمیشد؛ اما میدونست که امام علی ما هیچوقت دروغ نمیگن و همیشه حرف راست رو میزنند.خلاصه امام علی این آیات رو گرفتند و به طرف شهر مکه رفتند ؛ اما ابوبکر خیلی ناراحت شد و بهش برخورد. با خودش گفت : شاید خدا گفته که این رو از من بگیره ... ابوبگر فوراً به مدینه پیش پیامبر برگشت و تا چشمش به پیامبر افتاد گفت: ای رسول خدا آیا آیهای در مورد ما نازل شده که شما دستور دادید علی به شهر مکه برود و من نروم؟پیامبر خدا گفتند: بله جبرئیل آمد و به من دستور داد که من یا خودم باید برم یا شبیه ترین به من و نزدیکترین کسی که به من شبیه علیست ، برای همین هم من علی رو فرستادم. خلاصه پیامبر خدا با این کارشون به همه مردم فهموندن که نزدیکترین کسی که به شبیه تره کیه؟ امام علی علیه السلام.اما بچهها، این کار پیامبر، این تصمیم پیامبر باعث شد که یه عدهای به امام علی حسودی کنند. یه عدهای تصمیم بگیرند که جانشین پیامبر بشن. یه عده ای تصمیم گرفتند که رهبر بعد از پیامبر بشن .
مباهله با مسیحیها رایگان
🟢ماجرای جذاب و شنیدنی مباهله پیامبر با مسیحیان نجران🧙🏻♂
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای برائت از مشرکین رو گفتم. براتون تعریف کردم که آیات اول سورهی توبه نازل شد و خداوند متعال به پیامبر مهربانیها گفتند: ای رسول خدا به شهر مکه برو و این آیات رو برای مشرکین قرائت کن و بخون، البته یا خود شما برو یا یک نفری که نزدیکترین به شما باشه، اون بره و بعد هم براتون گفتم که پیامبر مهربان ما آقامون امیرالمؤمنین رو فرستادند تا این آیات رو ببرند و تلاوت کنند.
بعد از اینکه پیامبر خدا این دستور رو اعلام کردند، اون مشرکان و کافران که باقی مونده بودند، خیلی هاشون با پیامبر خدا بیعت کردند؛ اما بعضیهاشون مسلمان نشدند ولی قبول کردند که دیگه جنگ و دعوا درست نکنند. بچهها هنوز از این ماجرا چیزی نگذشته بود که به پیامبر خدا خبر دادند که یه تعدادی از مسیحیهای نجران دارن به طرف مدینه میان تا با شما دیدار کنند. نجران دیگه کجاست؟! نجران اسم یه شهری سمت یمنه. مسیحیهای اونجا نامه پیامبر به دستشون رسیده بود، همون نامهای که گفتم پیامبر برای همه پادشاها نوشته بودند و اونها رو به اسلام دعوتشون کرده بودند. مسیحیهای اونجا هم فهمیده بودند که یه پیامبری توی شهر مدینه اومده و برای پادشاههای کشورهای مختلف داره نامه مینویسه. این مسیحیها که این موضوع به گوششون رسید آماده سفر شدند و به طرف شهر مدینه راه افتادند تا با پیامبر خدا دیدار کنند و با ایشون صحبت کنند.آخه شنیده بودند که پیامبر خدا تو بعضی از مسائل نظرشون با مسیحیها فرق میکنه، مثلاً پیامبر مهربان ما طبق آیههای قرآن میگفتند که حضرت عیسی پسر خدا نیست، یکی از بنده های خداست ؛ اما مسیحی ها نظرشون این بود که حضرت عیسی پسر خود خداست. باورتون میشه بچه ها ؟
حالا اگه موافق باشید با هم دیگه تو مسجد پیامبر بریم ... بچه ها درست اون موقعی که مسیحی ها از راه رسیدند و پیامبر خدا شروع کردند باهاشون صحبت کردن. اون مسیحی ها به پیامبر خدا گفتند: ای کسی که ادعای پیامبری کردهای! بگو ببینم نظر تو درمورد عیسی مسیح چیست؟ نکند تو از آنهایی هستی که میگویی عیسی پسر خدا نیست؟ پیامبر مهربون ما اونها رو که دیدند از راه دور اومدند، اول از همه بهشون گفتند: سلامعلیکم، بله نظر من اینه. به نظر من هیچ کسی نمیتونه پسر خدا یا بچه خدا باشه. اصلاً خدا بچه نداره، این چه حرفیه شما میزنید؟ چرا میگید که عیسی پسر خداست؟
اون مسیحی ها که ادب و اخلاق خوب پیامبر رو دیدند یه مقداری مهربون تر شدند، اما باز هم از این حرف پیامبر ناراحت بودند. برای همین با جدیت گفتند: این چه حرفیه که شما میزنید؟ دلیل حرف ما این است که عیسی پدر نداشته است، عیسی از لحظهای که بدنیا آمد پدر نداشته فقط مادر داشته، پدر او خدا بوده.پیامبر خدا که این رو شنیدند گفتند: خب این چه دلیلیه شما می ارید؟! حضرت آدم هم بابا نداشته، تازه حضرت آدم مامان هم نداشته، نظرتون چیه بگیم حضرت آدم هم بچه خداست؟مسیحی ها که این رو شنیدند، دیدند خیلی دلیل خوبیه ؛ ولی نمیخواستند قبول کنند. آخه اگه قبول میکردند که حضرت عیسی بچه خدا نیست باید دیگه مسلمان میشدند، باید می اومدند و طرفدار پیامبر میشدند، برای همین نمیخواستند قبول کنند ، اونها شلوغ کردند و گفتند: چه می گویی ، اصلاً بگو ببینم که گفته که تو پیامبر خدایی؟ از کجا معلوم که تو دروغ نگویی؟ تو پیامبر خدا نیستی، این حرفها رو نزن. عیسی هم پسر خداست. اونها عصبانی شده بودند و پیامبر خدا ادامه دادند و گفتند : من دارم با دلیل و منطق با شما صحبت میکنم، این که شما میگین از کجا معلوم من پیامبر خدا باشم دلیلش این آیات قرآنیه که بر من نازل شده، میخواید براتون بخونم تا ببینید راست میگم؟ ولی بچهها اونها نمیخواستند قبول کنند، برای همین به پیامبر خدا گفتند : بیایید مباهله کنیم.
مباهله میدونید چیه؟ مباهله یعنی دو گروه رو به روی هم بایستند و بعد دستاشون رو به دعا بردارند و بگن خدایا اگر که این گروه روبروی ما داره دروغ میگه نابودش کن؛ اما اگر ما دروغ میگیم ما رو نابود کن. این مسیحی ها به پیامبر خدا گفتند بیا مباهله کنیم،چه جرأتی اینها داشتند. پیامبر خدا گفتند: اشکالی نداره اگر این مباهله باعث بشه که شما راه درست رو یاد بگیرید من حاضرم. برای همین قرار گذاشتند فردا بعد از نماز صبح یک جایی بیرون از مسجد در یک دشتی قرار بگذارند تا با همدیگه مباهله کنیم. پیامبر خدا بعد از این ماجرا فوراً به خونه امام علی و حضرت زهرا رفتند ، اوجا براشون ماجرا رو گفتند و بعد هم بهشون گفتند که فردا باید خانواده شما همراه من بیان ، یعنی علیبنابیطالب ، فاطمه زهرا ، حسن و حسین بیان . شما چهار نفر بههمراه من پیامبر باید بیاید تا بریم و مباهله کنیم.بچهها اگه پیامبر خدای نکرده، زبونم لال، دروغ میگفتند که خانوادشون رو با خودشون ببرند. درسته؟ پس پیامبر مطمئن بودند که دارند راست میگن؛ اما اون طرف مسیحی ها دوستان و رفیقانشون رو آوردند و جرأت نکردند زن و بچشون رو با خودشون بیارند. خلاصه فردا صبح شد . پیامبر خدا به همراه این خانواده نورانی به طرف محل قرار راه افتادند. یکی از اون مسیحی ها که از بقیه سنش بیشتر بود و آدم پختهتر و زرنگ تری بود رو کرد به یارانش وگفت: اگر امروز محمد ابن عبدالله به همراه دوستانش بیاید یعنی دروغ گفته است ؛ اما اگر او خانوادهاش را با خود بیاورد معلوم میشود که او راست میگوید و ما دروغ میگوییم. صبر کنیم ببینیم او با که میآید؟
بچهها هنوز از این صحبت اون فرد مسیحی چیزی نگذشته بود که دیدند پیامبر خدا با برادر خودشون یعنی امیرالمؤمنین و با دخترشون فاطمه زهرا و با فرزندانشون یعنی امام حسن و امام حسین از راه رسیدند.بچهها این مسیحی ها تا چشمشون به خانوادهی پیامبر افتاد، رو کردند به همدیگه و گفتند: او با خانوادهاش آمده است این یعنی که او راست میگوید، اگر ما مباهله کنیم نابود میشویم. بیایید و به او بگوییم مباهله نه، تمام، ما قبول داریم که تو پیامبر خدایی .... پیامبر خدا به اونجا که رسیدند آماده شدند که مباهله رو انجام بدن که اونها تسلیم شدند و گفتند: آقا ما قبول داریم شما پیامبر خدایی. حرف شما درست تره و ما شما رو قبول میکنیم حالا باید چیکار کنیم؟پیامبر خدا گفتند: اگر که میخواهید عاقبت بخیر و خوشبخت بشید، چه در این دنیا چه در اون دنیا، مسلمان بشین. به دین من در بیایید و به دستورات من گوش کنید؛ اما اجباری نیست اگه نمیخواهید میتوانید مسیحی بمانید ولی جزیه بدید. یعنی یه پولی به ما بدید که ما امنیت تون رو تأمین کنیم. یه چیزی شبیه مالیات ، یه همچین پولی باید بدید. چند نفر از مسیحی ها که خیلی لجباز بودند، با ناراحتی گفتند: خیر، ما مسلمان بشو نیستیم. ما فقط جزیه میدیم همین.اما یه چند نفرشون که عاقلتر بودند و میخواستند خوشبخت بشن ، به پیامبر خدا گفتند: ای رسول خدا ما به شما ایمان آوردیم و از امروز به بعد مسلمان هستیم و به دستورات شما گوش میدهیم. حال شما بگویید که باید چه کاری انجام بدهیم. پیامبر خدا گفتند: مسلمان شدن راحته، یه بار بگید أشهد أن لا إله إلا الله، یه بار دیگه هم بگید و أشهد أن محمداً رسول الله، شما مسلمون میشین و دیگه از امروز باید نماز بخونید، باید به دستورات خدا گوش کنید، نباید گناه بکنید، نباید دروغ بگید، نباید مردمآزاری کنید، قبوله؟اونها هم گفتند: قبول ...
و اینطوری شد که یه تعدادی از مسیحی های نجران مسلمان شدن و یه تعدادی شونم تسلیم پیامبر شدند
آخرین حج رایگان
🟢ماجرای بسیار جالب آخرین سفر رسول خدا(ص) به مکه🕋
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مباهله پیامبر با مسیحیان نجران رو گفتم. براتون تعریف کردم که این مسیحی ها به شهر مدینه اومدند و هزار تا بهانه آوردند برای اینکه به پیامبر بگن، تو داری اشتباه میکنی! پیامبر خدا هم با دلیلهای منطقی باهاشون صحبت کردند، ولی اونها قبول نکردند و به پیامبر خدا گفتند: بیا مباهله کنیم. پیامبر خدا گفتند : هیچ ایرادی نداره. قصهاش رو بطور کامل براتون قسمت قبلی تعریف کردم.
بچهها ، بعد از اینکه یه تعدادی از مسیحیی ها مسلمان شدند و بقیه شون هم تسلیم پیامبر شدند، حضرت محمد بهترین یارشون رو به سرزمین یمن فرستادند تا اونجا اسلام رو به مردم یمن معرفی کنه. خب دیگه وقتی گفتم بهترین یار، همه فهمیدید کی رو دارم میگم. بله، پیامبر خدا آقای ما امیرالمؤمنین رو به سرزمین یمن فرستادند تا اونجا اسلام رو به مردم معرفی کنند و قبل از اینکه امام علی علیه السلام بخوان راه بیفتند و به طرف یمن برند ، پیامبر خدا به ایشون یه جمله خیلی مهم گفتند. قصهی این ماجرا رو توی داستان زندگی امام علی تعریف کردم ؛ اما این جمله رو باید بهتون بگم. خیلی جمله قشنگیه. پیامبر خدا به امام علی علیه السلام فرمودند: علی جان اگر نتیجه این سفر تو به یمن این باشه که فقط یه نفر مسلمان بشه، ثوابش از همهچی بیشتره. پیامبر اینطوری گفتند : ثوابش آن از هر آنچه که آفتاب برش بتابه بیشتره، یعنی ثوابش از کل عالم بیشتره. امام علی علیه السلام که این رو شنیدند خیلی انرژی گرفتند، خیلی خوشحال شدند و به همراه چند نفر از یاراشون به طرف یمن راه افتادند .
پیامبر خدا از جانب خداوند متعال مأمور شدند که به سفر حج برن یعنی ایشون به همراه یارانشون اعمال حج واجب رو در شهر مکه بجا بیارند. آخه میدونید بچهها، ما دو جور حج داریم. حج واجبه وحج عمره مفرده است. این حج واجب رو هر مسلمانی باید در طول عمرش یه بار بره ؛ اما حج عمره مستحبه، اگه تونستی بری خیلی خوبه که بری ولی اگه نخواستی بری اشکالی نداره. پیامبر خدا آماده شدند تا برن و عمل حج واجب رو بجا بیارند. بچهها این اولین و آخرین باری بود که پیامبر مهربانیها حج واجب رفتند. قبل از این هر بار که به مکه رفتند حج عمره رو انجام دادند. این اولینبار بود که حج واجب میرفتند، برای همین پیامبر اعلام کردند که همه مسلمانها باید با من به این سفر حج بیان. پیامبر خدا به همه مسلمونهای حجاز گفتند: این آخرین سفر منه و این سفریه که میخوام حج رو به همه شماها یاد بدم. پیامبر خدا از شهر مدینه خارج شدند و به طرف شهر مکه رفتند. همون شهری که خونه خدا اونجاست. همون شهری که اولین بار آیات قرآن بر پیامبر نازل شد. حضرت محمد مصطفی به همراه یارانشون رفتند و رفتند تا به نزدیکیهای مکه رسیدند ، اونجا پیامبر خدا مُحرم شد، میدونید یعنی چی؟ یعنی لباس های حاجی رو تنشون کردند، یعنی از اونجا نیت حج رو کردند و بعد هم وارد مکه شدند. پیامبر خدا به یارانشون اعمال حج رو یاد دادند. بهشون گفتند: باید هفت بار دور خونه خدا بچرخید، باید بین دو تا کوه صفا و مروه بدوید و هفت بار برید و بیایید. باید به این نماد شیطون سنگ بزنید تا نشون بدیم که از شیطون بیزارید و طرفدار خدایید ...
خلاصه بچهها پیامبر خدا اعمال حج رو داشتند انجام میدادند که آقامون امیرالمؤمنین از سفرشون برگشتند. بچهها نتیجه این سفر امام علی این شد که دوتا قبیله بزرگ یمنی مسلمان شدند و طرفدار پیامبر و امام علی شدند. دوتا قبیلهای که بعداً هم یاران با وفای امام علی شدند. امام علی علیه السلام از این سفر برگشتند که متوجه شدند چند تا از یارانشون، چند تا از لباسها و پارچههایی که مردم یمن برای پیامبر داده بودند رو برداشتند و تنشون کردند. امام علی که متوجه این موضوع شدند خیلی ناراحت شدند، با ناراحتی به او گفتند : شما با چه حقی این کار رو کردید؟ چرا اجازه نگرفتید و لباس ها رو برداشتید؟ اینها بیتالماله، پیامبر باید راجع بهش تصمیم بگیره. شما بدون اجازه نباید این ها رو برمیداشتید. همین الان این لباسهایی که تنتون کردید رو دربیارید و پیش پیامبر بریم ، اگه ایشون اجازه دادند میتونید این لباس ها رو برای خودتون بردارید. بچهها ممکنه الان با خودتون بگید اگه ما جای اون یاران امام علی بودیم ناراحت میشدیم، بهمون برمیخورد که امام علی اینطوری باهامون صحبت کنند ، دقیقاً این یاران هم بهشون برخورد، ناراحت شدند و با ناراحتی پیش پیامبر رفتند تا گله امام علی رو به پیامبر بکنند و به ایشون بگن که این پسرعموت، این دامادت، این برادرت امام علی با ما اینطوری صحبت کرد و ما رو مجبور کرد تا لباس هامون رو از سرمون دربیاریم. بچهها ، اینها پیش پیامبر رفتند و شروع کردند از امام علی بد گفتن، پیامبر خدا که این صحبتها رو شنیدند اخم کردند و ناراحت شدند و گفتند: از علی بن ابیطالب گلایه نکنید. علی اگه ناراحت میشه به خاطر خداست، بهخاطر خودش که نیست. علی گفت بیتالمال رو نباید برداری، علی اگه مال خودش بود که میداد برای خودتون؛ اما چون بیتالماله، مال همه مسلمونهاست، علیبنابیطالب حساسه. اتفاقا علی خوب کاری کرد و من به شما میگم که بار آخرتون باشه پیش من میاین و از علیبنابیطالب بدگویی میکنید، دیگه نبینم این کار رو بکنید.
بچه ها اون یاران پیامبر باورشون نمیشد که پیامبر خدا اینطوری جوابشون رو بدن. فکر میکردند الان پیامبر میگن علی اینجا بیا و بعد هم آقای ما امام علی رو کلی دعوا میکنند ؛ اما پیامبر خدا گفتند: علی اگر که ناراحت شد بهخاطر خدا بود، اگر هم خوشحال میشه بهخاطر خداست نه بهخاطر خودش. اتفاقاً بچهها توی همون روزهایی که امام علی وارد شهر مکه شدند اون ماجرای بخشش انگشتر پیش اومد. ماجراش رو که یادتونه ؟ همون ماجرایی که امام علی نماز میخوندند، توی رکوع بودند که یک نیازمندی اومد و گفت : به من کمک کنید. امام علی هم توی همون رکوع انگشترشون رو به اون فرد بخشیدند. اون انگشتر ، خیلی انگشتر گرون قیمتی بود و خیلی خیلی خوشگل بود. قصهاش رو توی ماجرای زندگی امام علی براتون گفتم و براتون همونجا گفتم که وقتی امام علی این کارو کردند جبرئیل از آسمون پیش پیامبر اومد و اون آیه معروف إنما ولیکم الله رو به پیامبر خدا یاد داد.
" إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ
وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ"
سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی [مانند علی بن ابی طالب اند] که همواره نماز را برپا می دارند و در حالی که در رکوعند [به تهیدستان] زکات می دهند. آره بچهها توی قرآن هم خدا گفته که رهبر بعد از پیامبر کیه، خدا دقیق دقیق گفته کی رهبر بعدیه، ولی بعضیها بعد پیامبر قبول نکردند. سفر حج پیامبر که به پایان رسید، ایشون بهطرف مدینه برگشتند ؛ اما یه راست به مدینه نرفتند و در منطقهی غدیر خم وایستادند ....
غدیرخم رایگان
🟢ماجرای بسیار خطرناک توطئه برخی از یاران پیامبر در غدیرخم😱
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای اولین و آخرین حج واجب پیامبر رو گفتم. براتون تعریف کردم که پیامبر خدا بعد از اینکه امام علی رو به سرزمین یمن برای تبلیغ اسلام فرستادند ، خودشون هم به طرف مکه رفتند تا اعمال حج رو بهجا بیارند و به همه مسلمونهای حجاز گفتند تا به مکه بیان تا اعمال حج رو از ایشون یاد بگیرند و بدونند که از این به بعد باید چطوری به مکه برن و چطوری اعمال حج رو انجام بدند.
اما بچهها بعضی از یاران پیامبر که متوجه شده بودند این آخرین حج پیامبره چون خود پیامبر گفته بودند، پیامبر خدا چندین بار گفتند این آخرین حج منه، این آخرین باری که من با شما به سفر میام. این مسلمونها از همون موقع نقشه کشیده بودند، چه نقشهای؟!
نقشه کشیده بودند که جانشین پیامبر بشن ، مگه میشه؟ پیامبر باید جانشین شون رو خودشون مشخص کنن! درسته بچهها ولی اینها میخواستند که خودشون جانشین پیامبر بشن ، میخواستند رهبر بعدی خودشون باشند. برای همین کنار خونه خدا یه روزی که مردم داشتند اعمال حج رو انجام میدادند . سه چهارنفری دور هم نشستند و یک قراردادی نوشتند، یک قراردادی که توی اون گفته بودند که جانشین بعد از پیامبر رو ما باید مشخص کنیم و نوشته بودند که پیامبر خدا برای بعد از خودشون هیچ جانشینی مشخص نکردند. چرا بچهها این رو نوشته بودند؟ چون بعداً بگن که ما این رو از قدیم نوشته بودیم ، پیامبر که جانشین مشخص نکردند بچهها اینها، چهار پنجنفری این نامه رو نوشتند و همونجا کنار خونه خدا دفن کردند. زیر خاک گذاشتند.بعد از اینکه پیامبر خدا اعمال حج شون به پایان رسید، ایشون به مدینه برگشتند و همونطوری که همتون میدونید پیامبر خدا در یه منطقهای به نام غدیر خم ایستادند و اونجا اعلام کردند که اونهایی که جلوتر رفتند ، برگردند و اونهایی هم که هنوز عقب موندند و به ما نرسیدند صبر میکنیم تا برسن . هر کسی هم هر جای دیگهای رفته، بگید بیاد که میخوام یک سخنرانی بسیار مهم انجام بدم، یک سخنرانی که تا حالا انجام ندادم.
بچهها ،بچهها این مسلمونها خیلی دوست داشتند ببینند پیامبر خدا چه خبر مهمی رو میخواند بگن ! حضرت محمد مصطفی کدوم حرفه که تا حالا نگفتند و حالا میخوان بگن . البته یه عدهای حدس زده بودند و فهمیده بودند که پیامبر میخوان راجع به جانشین بعد از خودشون صحبت کنند. خیلی هم راحت میشد حدس بزنی که جانشین بعدی کیه؟ پیامبر خدا هیچ کسی رو اندازه پسر عموشون و دامادشون و برادرشون و قهرمان لشکرشون یعنی امیر المؤمنین قبول نداشتند. پیامبر، امام علی رو از همه بالاتر میدونستند. اینها حدس زدند که پیامبر میخوان راجع به امام علی صحبت کنند، راجع به جانشین بعدی یعنی امام علی صحبت کنند . خلاصه سه روزی گذشت تا اینکه پیامبر خدا جهازهای شترها را روی هم گذاشتند و بالای اون رفتند تا سخنرانی کنند. جهاز شتر بچهها یعنی اون چیزهایی که روی شترهاشون میانداختند، اونها رو روی همدیگه گذاشتند، یه تپهی بزرگی شد و پیامبر بالای اون ایستادند تا سخنرانی کنند. این سخنرانی پیامبر معروف به خطبه غدیر شد. پیامبر خدا اینجا مهمترین حرفی که باید میگفتند رو گفتند. همون اول کار حضرت محمد مصطفی فرمودند: جبرئیل چند بار پیش من اومد و اعلام کرد که امروز اینجا بایستم و یک خبر مهم بهتون بدم. من به جبرئیل گفتم اگه میشه این کارو انجام ندم؛ اما جبرئیل از طرف خدا به من گفت که ای پیامبر اگر این کارو نکنی انگار 23 سال هیچ کاری نکردی. انگار هیچ دینی رو به مردم معرفی نکردی. وای چقدر این پیغام مهمه، پیامبر خدا شروع کردند سخنرانی کردن، چند دقیقهای راجع به خدا و ویژگیهای خدا گفتند و بعد اون خبر مهمشون رو اعلام کردند. پیامبر خدا فرمودند : « از امروز به بعد هر کس که من مولا و رهبر و فرمانده او هستم از امروز به بعد علیابنابیطالب هم مولا و رهبر و فرمانده اونه.»بعد از این هم پیامبر خدا گفتند : علی جان بیا این بالا کنار خودم. امام علی کنار پیامبر وایستادند که حضرت محمد دست امام علی رو گرفتند و بالا آوردند و ادامه صحبتشون رو گفتند. پیامبر خدا گفتند: هر کسی که علی رو قبول نکنه من رو قبول نکرده، هر کسی که به علی حسودی کنه همه اعمال خوبش رو از بین میبره، هرکسی که با علی دشمنی کنه انگاری با خدا دشمنی کرده، هر کسی علی رو دوست داشته باشه انگاری که خدا رو دوست داره.
- خبر از یک توطئه
بعد از این هم پیامبر خدا خبر از یک توطئه بزرگ دادند. پیامبر خدا توی همین سخنرانی فرمودند : یه عدهای دور همدیگه جمع شدند و یک قراردادی نوشتند که من اسمش رو صحیفه ملعونه میگذارم .صحیفه یعنی اون چیزی که نوشته شد. بعد هم پیامبر خدا فرمودند : آهای مردم حواستون باشه اینهایی که این صحیفه ملعونه رو نوشتند رو من میشناسم ؛ اما اسمشون رو نمیبرم. مراقب باشید یه عدهای هستند که میخوان جانشین بعد از من بشن. یه عدهای هستند که میخوان حق علیبنابیطالب رو بخورند و میخواند خودشون رهبر بعدی بشن ، اینها مردم رو به طرف آتش جهنم میبرند، اینها مردم رو گمراه میکنند. ای مردم مراقب باشید که از علی جدا نشین، که هر کسی از علی جدا بشه تا قیامت گمراه میشه، حواستون باشه بعد من یه کسایی میان که رهبر میشن که اینها مردم رو به طرف جهنم میبرند ، شما به حرف اونها گوش نکنید.
بچهها پیامبر خدا که این صحبتها رو کردند اون کسایی که اون نامه رو نوشته بودند به همدیگه نگاه کردند، وجودشون پر از استرس شد، با خودشون گفتند : الان پیامبر خدا اسم ما رو ببرند و آبرومون بره، اما پیامبر خدا سخنرانی خیلی طولانی کردند ولی اسمی از این افراد نبردند که نبردند.این افراد که دیدند پیامبر اسمشون رو نگفتند تا سخنرانی پیامبر تموم شد دویدند و جلو اومدند ، پیش امام علی رفتند و با لبخند روی لب به ایشون میگفتند: مبارکت باش ای علی تو از امروز امیر ما شدهای، از امروز تو امیرالمؤمنین هستی.بچهها اینها به امام علی تبریک گفتند و با ایشون بیعت کردند. بقیه مردم هم دسته دسته میاومدند و با امام علی بیعت کردند. ولی اون کسایی که اون نامه رو نوشته بودند و کنار خونه خدا دفنش کرده بودند و توی سرشون داشتند نقشه می کشیدند که بتونند جانشین بعد از پیامبر بشون .
شهادت پیامبر خدا رایگان
🟢ماجرای غمانگیز رحلت پیامبر مهربانیها، حضرت محمد(ص)🏴
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای غدیر خم رو گفتم ؛ اما از ماجرای غدیر خم مهمتر اون عدهای بودند که دور همدیگه جمع شدند و یه قرارداد نوشتند. چه قراردادی؟ یادتون هست بچهها ؟! اونها با همدیگه قرار گذاشتند که یکی از خودشون رهبر بعدی و جانشین پیامبر بشه. پیامبر خدا فهمیده بودند، متوجه شده بودند که اینها نقشه کشن و برنامهریزی میکنند تا جانشین پیامبر بشن ؛ اما خب پیامبر چیکار میخواستند بکنند. خدا به ایشون دستور نداده بود که اسم اونها رو بگو، خداوند فقط به پیامبر دستور داده بود که جانشین بعد از خودت رو به مردم معرفی کنن ....
بچهها پیامبر خدا از غدیر خم به شهر مدینه اومدند ، هنوز چند روزی از اومدن پیامبر به مدینه نگذشته بود که یک خبر مهم به پیامبر رسید. چه خبری؟ چی شده بود ؟! خبر اینکه قراره پادشاه روم به طرف حجاز حمله کنه تا با پیامبر خدا بجنگه. درست مثل دفعهی قبل، جنگ تبوک که رو یادتونه؟؟ پیامبر خدا خبردار شدند که پادشاه روم میخواد بیاد و با اونها بجنگه. منتها اون بار پادشاه روم نیومد و این خبر الکی بود؛ اما این بار پیامبر خدا گفتند : احتمالش زیاده که پادشاه روم بخواد حمله کنه، برای همین همگی آماده بشین که قراره با یه لشکر بزرگ بهطرف مرز روم بریم تا جلوی اون پادشاه بایستیم و باهاش بجنگید. بچه ها ،این دفعه پیامبر خدا گفتند : من نمیام، اینبار فرمانده یک نفر دیگهست.همه تعجب کردند یعنی شما خودتون نمیایین؟!! پیامبر گفتند : من داخل شهر میمونم ؛ اما فرمانده شما این دفعه کسی نیست جز اسامه پسر زید. زید رو که یادتونه؟ توی اون جنگ با حضرت جعفر جنگیدند و شهید شدند. فرمانده سپاه پیامبر، اسامه پسر اون بود، نوزده سالش بود. خیلی جوون بود ؛ اما پیامبر خدا گفتند اسامه فرمانده خوبیه، همه شما آماده بشین به فرماندهی اسامه راه بیفتید و بهطرف منطقه روم برید تا با دشمنهای رومی بجنگید.
بچهها پیامبر خدا که این دستور مهم رو گفتند حالشون بد شد و مریض شدند، خیلی مریض شدند. توی بستر بیماری افتادند. بعضی از یاران پیامبر که دیدند ایشون مریض شدند گفتند: این بهترین فرصته که ما به میدون جنگ نریم. ما به حرف پیامبر گوش نکنیم.پیامبر خدا خبردار شدند که بعضی از این یارانشون قراره به حرف ایشون گوش نکنند. ای وای، ای وای، پیامبر خدا با همون حال مریضی که داشتند توی مسجد اومدن و سخنرانی کردند و به مردم گفتند: ای مردم به دستور من گوش بدین. ای مسلمونها آماده بشید و به جنگ با دشمنان برید. بعد از این امر، پیامبر خدا فرمودند: لعنت خدا بر هر کسی که با اسامه به جنگ نره، جز اون هایی که من میگم، من یه تعداد رو مشخص میکنم که بمونند؛ اما بقیه راه بیفتید و برید. بچهها اون عدهای که اون قرارداد رو با همدیگه نوشتند نمیخواستند برند، توی سرشون نقشه داشتند، میخواستند شهر خلوت بشه تا اینها به راحتی بتونند خودشون فرمانده و رهبر بعدی معرفی کنند. روز به روز حال پیامبر خدا بدتر و بدتر میشد، مردم شهر خیلی ناراحت بودند، حتی اون مسلمونهایی هم که آماده شده بودند به بیرون از شهر و جنگ با رومیها برند، اونها هم خیلی ناراحت بودند. دل همه گرفته بود، آخه پیامبر خدا بهشون میگفتند: این آخرین بیماری عمرمه، یعنی من دیگه شفا پیدا نمیکنم و با این بیماری از دنیا میروم این مسلمانهای واقعی، اونهایی که به حرفها و دستورات پیامبر گوش میدادند وقتیکه فهمیدند ایشون دستور دادند که همه باید برند، آماده شدند و راه افتادند .امام علی چیکار کردند؟ امام علی تو شهر موندند. چرا؟ چون پیامبر گفتند: علی جان تو توی شهر بمون که اگر من از دنیا رفتم، تو بدن من رو غسل بدی و تو کفن به تن من بپوشونی و تو جانشین بعد از من بشی.
خلاصه این لشکریان راه افتادند و رفتند. حال پیامبر خدا روز به روز بدتر و بدتر میشد تا اینکه یه روز نماز صبح، بلال اذان رو گفت؛ اما اینقدر حال پیامبر بد بود که ایشون نتونستند به مسجد برن و نماز بخونند. این عدهای که اون قرارداد رو نوشته بودند و اتفاقا به حرف پیامبر گوش نداده بودند و از شهر بیرون نرفته بودند، خبردار شدند که امروز پیامبر خدا نمیتونند به مسجد برن و نماز بخونند. یکی از اونها که اسمش ابوبکر بود راه افتاد و به مسجد رفت و اون جلو به عنوان امام جماعت وایستاد تا نماز بخونه. اون مردمی که بودند به دستور پیامبر توی شهر مونده بودن تا چشمشون به ابوبکر افتاد با تعجب بهم گفتند: ابوبکر درون شهر چه میکند؟ مگر پیامبر خدا دستور ندادهاند که با لشکر اسامه برود؟ مگر پیامبر خدا نگفتند لعنت خدا بر هر کسی که با لشکر اسامه نرود؟ پس او اینجا چه میکند؟بچهها ابوبکر اون جلو وایستاد وآماده شد تا نماز صبح رو بخونه و امام جماعت بایسته که یه مرتبه دیدند پیامبر خدا وارد مسجد شدند. حال پیامبر خیلی بد بود. امام علی زیر شونههای پیامبر رو گرفته بودند. پیامبر خدا وارد مسجد شدند تا چشمشون به ابوبکر افتاد گفتند: همونجا بایست پیامبر رفتند و خودشون کنار ابوبکر ایستادند و نماز رو شروع کردند و مردم هم پشت سر پیامبر نماز خوندند؛ اما این نماز شاید سختترین نماز عمر پیامبر بود، خیلی پیامبر ما حالشون بد شده بود، اینقدری که تا نمازشون تموم شد روی زمین افتادند. امام علی پیامبر خدا رو توی آغوش شون گرفتند. پیامبر خدا چشماشون رو وا کردند و تا چشمشون به ابوبکر و دوستش عمر افتاد با ناراحتی بهشون گفتند : مگر من به شما نگفته بودم که با لشکر اسامه بروید؟ چرا شما را اینجا میبینم؟ چرا با لشکر اسامه نرفتید ؟ حالا بچهها به نظرتون ابوبکر و عمر چی به پیامبر گفتند؟ بچهها اونها به پیامبر ما گفتند : ما ترسیدیم حال شما بد بشه و بخواهید از دنیا بروید، دلمون نیومد بریم. اینقدر ما شما رو دوست داریم. پیامبر گفتند: مگر من نگفتم لعنت خدا بر هر کسی که با لشکر اسامه نره؟ چرا نرفتید؟ اما اونها به حرف پیامبر گوش ندادند. اینقدر پیامبر ناراحت شدند که همونجا از هوش رفتند. الهی من فدای پیامبر خدا بشم. امام علی علیه السلام زیر شونههای پیامبر رو گرفتند و ایشون رو داخل خونشون بردند. ابوبکر و عمر و بعضی دیگر یاران پیامبر هم به خونه ی پیامبر اومدند ، کنار بستر پیامبر نشستند. پیامبر خدا چند دقیقهای از هوش رفته بودند تا اینکه ناگهان چشماشون رو باز کردند و رو کردند به یارانشون گفتند: یک قلم و کاغذ برایم بیاورید تا چیزی بنویسم که هرگز بعد از من گمراه نشوید.یکی از همون کسایی که تصمیم داشت بعداً جانشین پیامبر بشه با بیادبی تموم رو کرد به یاران پیامبر و گفت: این مرد هزیان میگوید، حالا لازم نکرده، کسی نمیخواد قلم و کاغذ بیاورد.ای وای، ای وای به پیامبر خدا گفت : هزیون میگن یعنی دارند حرف الکی میزنند. ای وای بر من، یاران پیامبر با هم بحث شون شد.یه نفرشون گفت: چرا به پیامبر توهین میکنی ؟ خجالت بکش، این حرفها رو نزن. خلاصه اینها چند دقیقهای با هم بحث کردند که پیامبر خدا با ناراحتی به اونها گفتند : بروید، همه از خانهام بیرون بروید، من مریضم، حالم بد است، همه بروید؛ اما تو علی جان تو بمان، تو پیش من بمون، صحبتهای مهمی با تو دارم.
امام علی پیش پیامبر موندند، پیامبر خدا چند دقیقهای با امام علی صحبت کردند، آخرین وصیتها شون رو گفتند. پیامبر به امام علی گفتند: علی جان تو بدن من رو غسل بده، تو کفن تن من کن،تو من رو توی خاک بگذار. علی جان بعد از من قرآن رو جمعآوری کن.آخه بچهها قرآن اون زمان مثل الان نبود که یک کتاب مشخص باشه، آیه های مختلفی رو آدمهای مختلفی حفظ بودند یا روی کاغذ نوشته بودند. پیامبر گفتند: علی جان تو قرآن رو حفظی و می توانی همه ی آیات قرآن رو بنویسی و کنار همدیگه بگذار و به یک کتاب مشخص تبدیل کنی.امام علی گفتند: به چشم ای پیامبر خدا هر دستوری شما بدید من گوش میدم. اما بچهها بعد از این بود که پیامبر خدا در گوش امام علی یه چیزهای دیگه هم گفتند. پیامبر دم گوش امام علی گفتند : بعد از من به تو و خانوادهات اهانت میکنند، به خونت حمله میکنند، فاطمه رو از تو میگیرند؛ اما تو وظیفه داری که صبر کنی، که از طرف من مأموری که جنگ راه نندازی، که اگر جنگ راه بیفته امکان داره اینها تو و حسن و حسین رو به شهادت برسونند. ای وای،ای وای، بعد از این پیامبر خدا گفتند : بگید دخترم فاطمه بیاد. میخوام با اون صحبت کنم.حضرت فاطمه زهرا با چشمهای خیس از اشک پیش پدرشون اومدند ، حال پیامبر مثل همیشه خوب نبود. حضرت محمد نتونستند از جاشون بلند شن . آخه پیامبر ما هر وقت دخترشون فاطمه زهرا رو میدیدند از جاشون بلند میشدند، دخترشون رو توی بغلشون میگرفتند ؛ اما اینبار حال پیامبر خیلی بد بود. حضرت فاطمه کنار باباشون نشستند ، پیامبر خدا در گوش حضرت زهرا هم چند تا توصیه مهم کردند، چند تا چیزی گفتند که کسی نشنید ؛ اما دیدند حضرت زهرا شروع کردند به گریه کردن، باز هم پیامبر در گوش حضرت زهرا یه چیزهایی گفتند که دیدند حضرت زهرا خوشحال شدند و لبخند زدند. همه براشون سوال شد پیامبر خدا چی گفتند به فاطمه زهرا که دختر پیامبر اول گریه کرد و بعد خندید؟! میدونید بچه ها چی گفته بودند؟ بعداً خود حضرت زهرا به دوستانشون گفتند : پدرم اول در گوش من گفت که بزودی من از دنیا میروم برای همین من گریه کردم ؛ اما بعدش گفتند فاطمه جا تو اولین کسی هستی که پیش من میای و در بهشت کنار خودم هستی ، برای همین من خندیدم. آره بچهها هنوز از وصیتهای پیامبر خدا چند روزی نگذشته بود که یه روز حال پیامبر ما خیلی خیلی بد شد، امام علی گریه میکردند و سر پیامبر روی پاهای امام علی بود و امام علی با دست شون صورت پیامبر رو نوازش میکردند. دعا میکردند که پیامبر خدا زنده بمونند؛ اما دیگه عمر پیامبر به پایان رسیده بود که ناگهان دیدند در خونه زده شد. امام علی دم در رفتند که دیدند یکی از فرشتههای خدا از آسمون اومده، همون فرشتهای که مأموره جان بندههای خدا رو بگیره، اون فرشته یعنی حضرت عزراییل از پیامبر خدا اجازه گرفت تا وارد شه، پیامبر خدا هم اجازه دادند تا عزراییل وارد خونه بشه. عزراییل وارد خونه شد و به دستور خدا و به خواست خدا روح پیامبر رو از بدنشون جدا کرد و روح پیامبر رو با خودش به طرف بهشت برد و اینطوری بود که در روز دوشنبه 28 صفر سال یازده هجری بهترین بنده خدا، بهترین انسان روی زمین از دنیا به طرف آسمون ها رفت . این بود قصهی زیبا و شنیدنی پیامبر مهربانیها حضرت محمد مصطفی ....
موارد مرتبط
قصه زندگی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
داستان هایی زیبا و شنیدنی از دوران کودکی و نوجوانی و جوانی(قبل از انقلاب)
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
قصه زنددگی شهید جمهور سید ابراهیم رئیسی
قصه زندگی امیرالمؤمنین(دوران خانه نشینی)
بچه ها آیا تا حالا داستان سقیفه رو شنیدین؟!
آیا خبر دارین بعد از پیامبر چه ظلمی در حق امام علی(ع) شد؟
قصه های قرآنی (حضرت موسی)
بچه ها تا حالا قصه قهرمان های قرآن رو شنیدین؟!
داستان نبرد حضرت موسی با فرعون خیلی هیجان انگیزه
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.