حضرت محمد ص
دوره جاهلیت رایگان
🟢ماجرای سفر در زمانِ آقای ظهریبان به ۱۴۰۰ سال پیش😉
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
از امشب میخوام برای شما بچههای عزیزم ، قصهی زندگی بهترین انسان رو تعریف کنم یعنی اگر ما بریم حساب کتاب کنیم، از زمانی که انسانها به وجود اومدند، از حضرت آدم تا آخرین انسانی که روی این کُرهی خاکی زندگی می کنه، هیچ انسانی بهتر از پیامبر مهربانی ها، حضرت محمد مصطفی( صلی الله علیه و آله و سلمّ) نیست.حالا من میخوام قصهی این آقا رو برای شما تعریف کنم.
بگید ببینم آماده ی یک سفر به زمان هستید؟ قراره با همدیگه از ایران بریم به سرزمین حجاز و سفر کنیم به 1400 سال پیش. خب، آمادهی این سفر هستید؟ کمربندهاتون رو محکم بستید؟ برو که رفتیم .
قصهی ما از اون زمانی شروع میشه که هنوز پیامبرمهربانیها، حضرت محمد مصطفی (ص) به این دنیا نیومده بودند. اسم اون دوران رو دوران جاهلیت می گذاریم. دوران جاهلیت یعنی دورهی نادانی بود. چرا بچهها ؟! چون اون زمان، مردهای عرب، دختر کوچولوهاشون رو زنده به گور میکردند. یعنی چی؟ چرا آخه؟بچهها، اون زمان جاهلیت، 1400 سال پیش، قبل از اینکه پیامبر به دنیا بیان ، اعراب جاهلی خیلی از دختر بچهها بدشون می اومد.در حدی از دخترها بدشون می اومد که وقتی بچهشون به دنیامیاومد و می دیدند اون بچه دختره، فورا اون دختر کوچولو رو برمی داشتند و توی خاک دفنش میکردند. بچهی نوزاد رو دارم میگم ها!!آخه چرا این کار رو میکردند؟ به چه جرمی اون دختر کوچولوها رو می کشتند؟ بگید ببینم دوست دارید جوابش رو از زبون یکی از خود همون ها بخونید؟
پس با من همراه باشید، میخوام با یکی از همون اعراب جاهلی مصاحبه کنم و شما جوابهاش رو بخونید. حتما خندهتون می گیره.
- آقا سلام علیکم.
- علیک سلام. چیه؟ چه کار داری با من؟ چی شده؟
- آقا دعوا که نداریم. بهتون سلام کردم. من چند تا سؤال ازتون داشتم، ممنون میشم جوابم رو بدید.
- سؤال؟ چه سؤالی؟ چه اتفاقی افتاده؟ چیه؟ نکنه میخوای بهم گیر بدی؟ سؤالات رو بگو ببینم.
- آقا ببخشید، من از 1400 سال بعد اومدم؛ از کشور ایران، میخوام بدونم چرا شما دخترهاتون رو زنده به گور می کنید؟
- می خوای بدونی چرا دختره ام رو کشتم؟ آره؟ بهت میگم. علتش اینه که دخترها به هیچ دردی نمی خورند. دخترها نمی توند کارهای سخت انجام بدند. نمیتونن بیل دستشون بگیرند زمین رو بیل بزند. دخترها توی جنگ نمی تونن بجنگند. دخترها به هیچ دردی نمی خورن.
- آخه آقا این چه حرفیه شما می زنید؟ دخترها مثل گل می موند. آدم از یک گل که توقع نداره بره زمین رو بیل بزنه. دخترها مهربون و خوش اخلاقند. دخترها بابا دوست هستند. دخترها هستند که مهر ، محبت و عاطفه رو توی خونه میارند. چرا این حرف رو می زنید؟
- چی میگی تو؟ مهر و محبت میخوام چکار؟ عاطفه میخوام چیکار؟ جنگ مهمه! کی می تونه شمشیر دستش بگیره و دشمنها رو نابود کنه، کی میتونه بره کار کنه و پول در بیاره، زمین رو بیل بزنه؟ این چرت و پرتها چیه که تو میگی ؟ از کجا اومدی پسرجان؟
- باشه باشه. چرا خودتون رو عصبانی می کنید؟ من از زمان آینده اومدم، از یک زمانی اومدم که یک پیامبری توی همین کشور شما یعنی حجاز، مبعوث شد و به ما یاد داد که باید به زنها و مادرهامون محبت کنیم. با خواهرهامون مهربونی کنیم. پیامبر ما، به ما اینها رو یاد داد، شما اون زمان نبودید که پیامبر بهتون این دستورات رو یاد بده. سؤال بعدیم رو جواب بدید. - باز هم که سؤال داری، بگو ببینم!- آقا سؤال من اینه، شما غذا چی می خورید؟ - سوسمار! سوسمار رو می گیریم، می پزیم، می زنیم به بدن و می شیم کرگدن. هه هه هه هه هه. - حالا سؤال بعدیم اینکه، میگن شماها خیلی با همدیگه می جنگید. دلیلش چی بوده؟ چرا انقدر با هم می جنگید؟ - آهان! خوب بود، یک سؤال خوب کردی. ما با همدیگه سر شتر می جنگیم.یک نفر از قبیلهی بغلی، همین چند ماه پیش، اومد یک شتر از قبیلهی ما رو کشت. ما هم رفتیم کلی از اونها رو کشتیم. اونها هم کلی از ما رو کشتند. ما با همدیگه سر چیزهای الکی می جنگیم. حال میده جنگیدن. میفهمی؟ حال میده.- آقا خدا ان شاءالله شفاتون بده. حالا سؤال بعدی من اینه که شما چه خدایی رو می پرستید؟ خدای شماکیه؟
- خدای ما این بتهای خوشگلی هستند که اونجا می بینی. اینجا رو نگاه کن، می بینی چقدر خوشگل وایستاده؟ ای قربونت بشم خدا، بیام یک ماچی تو رو بکنم. خدای ما این بتها هستند.- یعنی ببخشید شما خدای یگانه رو قبول ندارید؟ شما الله رو قبول ندارید؟- چی؟ معلومه که قبول داریم. الله، یکی از خداهاست. ولی خداهای دیگه هم هستند. لات و هبُلَ و این بتهای خوشگل موشگلمون. اینها هم خدا هستند، الله هم یکی از خداهاست. بگو بینم، نکنه تو از اینهایی هستی که فکر میکنی فقط الله خداست؟ نکنه تو یگانه پرستی؟
- نه نه نه آقا ! ممنونم. ببخشید من مزاحمتون شدم، برم که کار دارم. دارم برای این بچهها قصه میگم.
آخ بچهها ! شنیدید؟ دیدید این بنده خدا چی میگفت؟! این ها زندگیشون، خیلی از اینی که گفت بدتر بود. اینها واقعا یکسره داشتند با هم سر چیزهای الکی می جنگیدند. دختر کوچولوهاشون رو زنده به گور میکردند .غذاهای بدی می خوردند. اخلاقهای خیلی بدی داشتند. خدا رو نمیپرستیدند و بتها رو میپرستیدند و هزاران کار بد دیگه انجام میدادند ...
بچهها، حالا شما با خودتون تصور کنید توی چنین جامعهای، بین چنین مردمی، خداوند متعال، بهترین بندهاش رو فرستاد. پیامبر ما، حضرت محمّد مصطفی (ص) ، توی چنین جایی به دنیا اومدند. البته البته، باباهای پیامبر،یعنی باباشون، بابا بزرگشون، جدشون و اینها، هیچوقت اینکارهای دورهی جاهلیت رو انجام نمیدادند. پدران پیامبر، فرزندان حضرت ابراهیم بودند، برای همین یکتاپرست بودند، یعنی اعتقاد داشتند خدا فقط یکی هست و اون خدا کسی جز الله نیست.
باباهای پیامبر، لباسهای خوبی تنشون میکردند. غذاهای پاکیزهای می خوردند. اصلاً و ابداً هم دخترهاشون رو زنده به گور نمیکردند و رفتار بدی با اونها انجام نمیدادند. یک وقت با خودتون فکر نکنید که فامیل های پیامبر آدمهای بدی نبودند؟ نه، بین فامیل های پیامبر هم آدمهایی بودند که کارهای اشتباه میکردند. مثل : ابوسفیان و ابوجهل و ... حالا انشاالله قصههاش رو براتون میگم.
ولی باباهای پیامبر، اصلا از این کارهای زشت و بد نمیکردند. حالا اگه موافق هستید، با همدیگه بریم توی خونهی همین آقایی که الان باهاش صحبت کردم. همین عرب جاهلی که داد می زد.بریم یک قصه از زندگیش رو با همدیگه بخونیم. این آقا یک کار بدی انجام داده، میخوایم با همدیگه بخونیم و ببینیم چیکار کرده !!
خب بچهها، یک روزی خانمِ اون آقا، باردار شد یعنی خدا یک بچهی کوچولو داخل شکمش قرار داد. اون خانم که خیلی هم خانم خوبی بود، وقتی فهمید که باردار شده، با خوشحالی رفت پیش شوهرش وگفت : همسرم! مژدگانی بده، من باردار شدم و تا چند وقت دیگه یک نوزاد زیبای دیگه به دنیا می یارم . وای وای بچهها ! اون خانم با اون همه خوشحالی و شادی ، این خبر رو به شوهرش گفت؛ ولی شوهر این خانم اصلا خوشحال نشد و با عصبانیت به خانمش گفت:
چی می شنوم؟ دوباره باردار شدی؟ باز میخوای برای من دختر بیاری؟ ای زن! این رو بدون که اگه این بار هم بچه مان دختر باشه، من باز هم اون رو زنده به گور میکنم. این رو آویزهی گوشت کن، بچه ی تو باید پسر باشه، من از دخترها متنفرم ... ای وای بچهها! خوندید اون مرد جاهل چی گفت؟ !دخترها با اون همه قشنگی و مهربونی و با اون همه اخلاق های خوبشون؛ اون مرد میگفت من ازشون متنفرم.
خلاصه بچهها، نُه ماه گذشت تا اینکه خانم متوجه شد وقت به دنیاآوردند بچهاش فرا رسیده .اون خانم فورا از خونه شون بیرون رفت و یک جایی مخفی شد. یکی از همسایههاش رو هم با خودش برد یعنی اون خانم هیچی به همسرش نگفت. چرا؟! چون اگه بچه دختر بود، شوهر بدجنسش همون اول کار میرفت و بچه رو زنده به گور میکرد. اون خانم به یک جای خلوتی رفت و بچه رو به دنیا آورد و وقتی بچه رو به دستش دادند ، دید که بچه دختره. ..
وای بچهها! وای! اون خانم خیلی ناراحت شد و شروع به گریه کرد.آخه دوست نداشت این دخترش رو هم شوهرش ببره و زنده به گور کنه. برای همین با صدای بلند شروع به گریه کرد.چند دقیقهای گریه کرد تا اینکه یک فکر خیلی خوب به ذهنش رسید. با خودش گفت : اصلا چه لزومی داره که این دختر رو با خودم به خونه ببرم ؟ این دختر رو خونهی همسایه می گذارم تا اونجا بزرگ بشه. وقتهایی هم که شوهرم خونه نیست، دخترم رو پیش خودم میارم تا دلم براش تنگ نشه .
آره بچهها، اون خانم این نقشه رو کشید و وقتی به خونه رفت و شوهرش دید که شکمش کوچک شده یعنی بچه بیرون اومده، به همسرش گفت: همسرم! فرزندمون همون لحظهی تولد از دنیا رفت. اصلا یک ساعت هم زنده نموند . شوهرش هم فورا پرسید: بگو ببینم، بچه پسر بود یا دختر؟ زن گفت: دختر بود . همان بهتر که مُرد. اصلا دخترها نباید زنده بمونند.
بچهها، اون خانم الکی گفت ، اون عاشق دخترش بود، ولی اگه جلوی شوهرش میگفت بچه پسر بوده و از دنیا رفت، شوهر نامردش، اذیتش میکرد. برای همین این دروغ رو به شوهرش گفت و شش سال از دخترش این جوری نگهداری کرد. دخترش رو خونه همسایه میگذاشت و وقتهایی که شوهرش نبود، بچه رو به خونه ی خودشون می برد . امابچهها، یک روزی از روزها که بچه پیش مامانش توی خونه خودشون بود، شوهر نامرد یک دفعه وارد خونه شد.خانم هم ترسید و دخترش رو پشت یک پرده قایم کرد و به دخترش هم گفت: دخترم! صدات درنیاید. اگه این مرد صدای تو رو بشنوه، اذیتت میکنه .
دختر کوچولو هم به مامانش گفت: باشه مامان جون، هرچی شما بگید.
مرد وارد خونه شد و فریاد زد و گفت: آهای زن! کجا هستی؟ گرسنمه، غذایی برام بیار .
خانم فورا از داخل اتاق بیرون اومد و به همسرش گفت :آخه غذا نداریم. شما که هیچ وقت این موقع روزنمیاومدید، چی شده که امروز این وقت روز اومدید؟
آخ آخ بچهها، چشمتون روز بد نبینه؛ شوهرش تا فهمید که توی خونهشون غذا ندارن، سر خانمش فریاد زد و گفت: چی شنیدم؟ غذا نداریم؟ تو برای من غذا درست نکردی؟ همین الان تو رو می کشم .
بچهها، اون دختر کوچولو که پشت پرده قایم شده بود تا صدای مرد رو که در واقع باباش بود شنید از شدت ترس، زد زیر گریه. مرد عصبانی تا صدای گریهی یک دختر کوچولو رو شنید، اخم هاش بیشتر از قبل داخل هم رفت و با تعجب به خانمش گفت: این صدای کیه؟ کدوم دختر بچهای توی خونهی منه؟
اون خانم نمی دونست چی بگه. هول شد و فورا همه چیز رو به شوهرش لو داد و گفت: ای آقا! به دخترم رحم کن. این بچه، دختر من و توست. به خاطر اینکه از تو میترسیدم، شش ساله ، او رو بیرون از این خونه نگه داشتم. بهش رحم کن و دخترمون رو نکش .
اون مرد بدجنس و بیرحم تا فهمید این دختر، دختر خودشه، فورا دست دختر بچهی شش ساله رو گرفت و با خودش از خونه بیرون برد. خانم هم شروع کرد به گریه و با التماس به شوهرش گفت: لطفا اون رو نبر. بگذار توی خونه بمونه. اون رو به من ببخش و نکُشش ؛ امابچهها، اون مرد بیرحم و انسان بدجنس به حرفها و التماسهای خانمش گوش نداد و دختر کوچولو روکه دختر خودش بود، به بیرون شهر برد ، زنده به گور کرد.
بچههای عزیزم؛ این اتفاقی که براتون تعریف کردم، واقعی بود و این ماجرا درست قبل از اینکه پیامبر خدا،حضرت محمد مصطفی (ص) به پیامبری برسند اتفاق افتاد؛ امابعد از اینکه حضرت محمد پیامبر شدند، دستور دادند که هیچ کسی حق نداره دخترش رو زنده به گور کنه. هیچ کسی حق نداره دست روی دخترش بلند کنه. هیچ کسی حق نداره به دخترش حرفهای زشت بزنه و دل دخترش رو بشکونه. بچهها، برای همینه که ما اسم پیامبرمون رو پیامبر مهربونی ها می گذاریم .
شیر دادن به پیامبر (ص) رایگان
🟢ماجرای انتخاب اسم پیامبر مهربانی ها توسط جناب عبدالمطلب
- مهمونی بزرگ
- یتیم عبدالله
سفر به یثرب رایگان
🟢ماجرای بازی کردن🏊♂ پیامبر مهربانیها در دوره کودکی
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبل براتون ماجرای انتخاب اسم پیامبرمهربانیها، حضرت محمد مصطفی رو تعریف کردم و گفتم بعد از اینکه پیامبر خدا به دنیا اومدند مادرشون نمیتونست به ایشون شیر بده برای همین حضرت عبدالمطلب، پدربزرگ پیامبر، رفتند و یک دایه آوردند تا به حضرت محمد شیر بده.
خلاصه، پیامبرمهربانیها، حضرت محمد مصطفی فقط چند روزشون بود که به همراه دایه مهربان شون حلیمه سعدیه راهی بیابانها شدند. با خودتون فکر نکنید که زندگی توی بیابون خیلی سخت بود و خیلی اذیت میشدند. نه!همهی بچهها بازی کردند رو دوست دارند.
پیامبر خدا هم وقتی بچه بودند مثل بقیهی بچهها بازی میکردند. دنبال هم کنند ، قایم موشک بازی کنند یا بعضی وقتها سنگ برمیداشتند و با همدیگه یه چیزی درست میکردند ؛ امابچهها، پیامبر خدا از همون بچگی یک فرقی با بقیه داشتند. ایشون هر جایی که میرفتند برکت و روزی رو برای مردم اونجا میبردند. مثلاً : اولین جایی که پیامبر خدا برکت رو با خودشون بردند، داخل خانه حلیمه سعدیه بود.
حلیمه سعدیه، شتری داشت که خیلی لاغر بود و شیر خود حلیمه هم خشک شده بود ؛ اما به محض اینکه پیامبر خدا رو برداشت تا بهش شیر بده، شترش سرحال و پستانش هم پر از شیر شد.
پیامبر خدا به همراه حلیمه سعدیه و شوهرش به طرف بیابون رفتند. از اون زمان به بعد در منطقهای که زندگی میکردند دائما بارون میاومد، بارون های قشنگی که باعث شده بود اون منطقه سرسبز بشه.
بچههایی که عربستان رو می شناسند، می دونند که منطقه حجاز خیلی کم بارون میاد و معمولا منطقه گرم و خشکیه و حتی گیاه از زمینش در نمی یاد؛ اما به برکت وجود حضرت محمد، خداوند ابرهای پر از بارونش رو، بالای سر قبیله حلیمه برد.
- فرشته ی مراقب
بچهها، پیامبر خدا از همون دوران کودکی، فرشتهای داشتند که مراقب شون بود و نمیگذاشت پیامبر خدا کار اشتباهی بکنه ؛ بالاخره بچههای کوچولو هم گاهی اشتباه ازشون سر میزنه؛ اما اون فرشته از همون بچگی معلم پیامبر بود و به ایشون خوبیها و کارهای خوب رو یاد میداد و حتی میگفت که کارهای بد چیه، تا پیامبر اونها رو انجام نده.
بچهها،یه وقت با خودتون فکر نکنید که من این حرفها رو دارم از خودم می زنم و چون پیامبرمون رو خیلی دوستش دارم این حرف ها رو می گم. نه ! پیامبر خدا، زمانی که بزرگ شدن ، خودشون برای یارانشون تعریف کردند و گفتند: زمانیکه بچه بودم، بچهها رسم داشتند داخل دشداشههاشون، سنگ می ریختند. بچهها وقتی می خواستند توی دشداشههاشون سنگ بریزند،پیراهن شون رو بالا میآوردند و پاهاشون دیده میشد؛ اما من هر وقت می خواستم این کار رو بکنم یک دست که نمیدیدمش می اومد و روی دامنم می زد. دستی که نمی گذاشت من کارهای اشتباه بکنم ...
خود پیامبر، این رو برای یارانشون تعریف کردند. بچهها، پیراهن عرب ها رو که دیدید تا جلوی پاشون میاد به اونها داداشه میگن.
- دلتنگ مادر
خلاصه بچه، 5 سالی از عمر حضرت محمد مصطفی نگذشته بود که حلیمه سعدیه ایشون رو به شهر مکه برگردوندن . همون شهری که مامان پیامبر حضرت آمنه و عبدالمطلب پدربزرگ پیامبر اونجا بودند.
راستش، من اون زمان نبودم و نمیتونم دقیق بگم ولی به نظرم پیامبر خدا خیلی دلشون برای مادرشون تنگ شده بود؛آخه پیامبر ما خیلی احساساتی بودند و مادرشون رو خیلی دوست داشتند. پیامبر خدا به آغوش گرم مادرشون برگشتند و چند ماهی با هم بودند تا اینکه تصمیم گرفتند به یک سفر برند.
- اولین سفر
پیامبر خدا به همراه مادرشون و یک خانم مهربون به نام اُمّ ایمن از مکه به طرف شهر یثرب راه افتادن . قبلًا براتون گفتم یثرب همون مدینه هست و اسم قدیمی مدینه در اون زمان یثرب بود.در شهر یثرب فامیلهای مادری پیامبر زندگی میکردند. داییها و خالههای پیامبر در شهر یثرب بودند.
حضرت محمد (ص) ۶ سال شون بود که اولین سفرشون رو به شهر یثرب رفتند، همون شهری که سالهای بعد به شهر زندگی خود پیامبر تبدیل شد که میخوام همهی قصههاش رو براتون تعریف کنم.
پیامبر خدا وقتی به اونجا رسیدندکلی از فامیلها با بچههاشون اونجا بودند، پیامبر هم با این بچهها مشغول بازی شدند. خود پیامبر بعدها تعریف کردند و گفتند: در همین شهر مدینه و داخلِ فلان چاه، من شنا کردن رو یاد گرفتم و با بچهها بازی و قایم موشک بازی میکردیم.
البته بچهها، این رو بهتون بگم که پیامبر خدا از همون بچگی شون چون کارهای خوب و بد رو یاد گرفته بودند و هیچ وقت گناه نمیکردند.توی بازی هیچ وقت حق کسی رو نمیخوردند و تقلب نمیکردند. هیچ وقت کسی رو هُل نمیدادند و سر کسی فریاد نمیزدند و در کُل با کسی رفتار بدی انجام نمیدادند و درکنارش بازی، تفریح و بدو بدوشون رو هم انجام میدادند.
- زیارت قبر پدر
خلاصه بچهها، پیامبر خدا همراه مادرشون یکی دو ماهی توی شهر یثرب بودند و در اونجا به زیارت قبر پدرشون رفتند.آفرین به اون بچههای زرنگی که یادشونه من قبلا گفتم که بابای پیامبر، حضرت عبدالله وقتی از سفر شام برگشت، رفت به یثرب و اونجا از دنیا رفتند و بدن شون رو همون جا خاک کردند. پیامبر مهربانیها، چند باری به زیارت قبر پدرشون رفتند.
زمان گذشت تا اینکه، وقت برگشتن پیامبر و مادرشون به طرف شهر مکه فرا رسید؛ اما ادامهی قصه و ماجرای بازگشت پیامبر خدا به شهر مکه باشه برای قسمت بعد.بچهها، توی قسمت بعد یه اتفاق خیلی ناراحت کننده میافته، اتفاقی که پیامبرمون رو خیلی رنجوند و گریه کردند.
امتحان بزرگ پیامبر (ص) رایگان
🟢ماجرای دردناک وفات مادر و پدربزرگ حضرت محمد مصطفی(ص)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر پیامبر مهربانیها، حضرت محمد مصطفی، به همراه مادرشون به شهر یثرب رو تعریف کردم و گفتم که پیامبر خدا اونجا با بچههای هم سن شون بازی میکردند و توی چاههای آبی که اونجا بود شنا کردند رو یاد گرفتند. پیامبر با بچهها دنبال هم میکردند و کلی بهشون خوش میگذشت.
بعد هم گفتم، پیامبر خدا اونجا چندین بار به زیارت قبر پدرشون، حضرت عبدالله رفتند و بعد از یک ماه وخوردهای که تو شهر یثرب بودند به همراه مادرشون و خانمِ مهربانی به نام اُمِ اَیمنَ که خادم مادرشون بود،به طرف شهر مکه برگشتند.
اما بچهها، چشمتون روز بد نبینه ، ان شاءالله برای هیچ بچهای این اتفاق نیفته. چه اتفاقی؟ چی شد مگه؟
بچهها، پیامبر خدا، با مادرشون به طرف مکه برمیگشتند و هنوز از شهر یثرب خیلی فاصله نگرفته بودند که بین راه مادرشون مریض شدند.
یک مریضی خیلی بد وحالشون خیلی بد شد و دلشون و بدنشون درد گرفت.کسی نمیدونست مامان پیامبر، چشون شده و دکتری هم همراه شون نبود که بررسی کنه و دارو بهشون بده. اونجا هیچ دکتری در کار نبود. اون زمان مثل الان نبود که یک نفر سوار ماشین یا هواپیما بشه و با سرعت یک جایی بره که دکتر باشه. نه! مردم با اسب و شتر اینور و اونور میرفتند. یک شتر هم اگه میخواست این مسیر رو طی کنه خیلی طول میکشید تا به شهر بعدی برسه؛ برای همین مادر پیامبرمون حضرت آمنه (س) ، توی یک منطقهای به نام ابَواء، چشمهاشون رو بستند و برای همیشه از دنیا رفتن و روح پاک و مطهرشون به طرف بهشت رفت. همونجایی که روح پدر پیامبر، حضرت عبدالله رفته بود.اینطوری شد که پیامبرمهربانیها، حضرت محمد مصطفی (ص) توی سن شش سالگی مادرشون رو هم از دست دادند.
بچهها، پیامبر ما خیلی ناراحت شدند و خیلی غصه خوردند. بالاخره مادرشون بود و پیامبر هم مثل شما بچهها عاشق مادرشون بودند. اصلا هر بچهای که خوب باشه مامانش رو دوست داره. هر چقدر هم این بچه، بچهی بهتر و مهربون تری باشه، مامانش رو بیشتر دوست داره.
آره بچهها، پیامبر ما خیلی حالشون بد شد و خیلی غصه خوردند و گریه کردند ؛ ولی هیچ وقت به خدا شکایت نکردند. هیچ وقت سر خدا غرغر نکردند. و نگفتند خدایا، تو مامانم رو ازم گرفتی، تو بابام رو ازم گرفتی؛ من مامان، بابام رو میخوام. خدایا، باید همین الان مامان بابام رو برگردونی.نه نه! پیامبر ما از این حرفها نزدن و در همهی حالات، خدا رو شکر میکردند. همیشه از خدا تشکر میکردند، حتی اون زمانی که بچه بودند. ما مسلمونها هم باید این کارها رو یاد بگیریم. بایدیاد بگیریم مثل پیامبرمون رفتار و زندگی کنیم.توی سختی ها و خوشحالی ها، همه جا، مثل پیامبرمون باشیم.
- مورد احترام پدر بزرگ
خلاصه که بچهها، پیامبر خدا به همراه خادم مادرشون ام ایمن، با همدیگه به طرف شهر مکه برگشتند. بعد از اینکه پیامبر مادرشون رو از دست دادند، سرپرست شون کی شد؟ چه کسی از نگهداری کرد؟ آفرین! حضرت عبدالمطلب، بابا بزرگ پیامبر.
حضرت عبدالمطلب خیلی مرد بزرگی بودند و ایشون یک جورهایی رئیس مردم مکه بودند و همه به حرف ایشون گوش میدادند و احترام میگذاشتند وکسی روی حرف ایشون حرف نمیزد یعنی اگه حضرت عبدالمطلب، به هرکسی یک دستوری میدادند، اون نفر، میرفت و به حرف ایشون گوش میداد.
بچهها، حضرت عبدالمطلب که انقدر مرد بزرگی بودند به شدت نوهشون، حضرت محمد رو دوست داشتند و خیلی خیلی به ایشون احترام میگذاشتند. انقدر احترام میگذاشتند که گاهی اوقات بعضی از بچههاشون بهشون اعتراض میکردند. یعنی عموهای پیامبر، گاهی اوقات به ایشون حسودی میکردند. آخه باورتون میشه؟ همین ابولهب عموی پیامبر، به پیامبر حسودی می کرد .
حضرت عبدالمطلب، وقتی که پیش پیامبر بودند، تا پیامبر نمیاومدند روی زمین نمینشستند و به احترام پیامبر میگفتند: نوهام بیاد پیشم، کنار من بشینه تا من روی زمین بنشینم .
- راضی به رضای خدا
آره بچهها، پیامبر خدا پیش پدر بزرگشون بودند و داشتند زندگیشون رو میکردند و هنوز دو سال از وفات مادرشون حضرت آمنه، نگذشته بود که خداوند متعال خواست پدربزرگ پیامبر رو هم از ایشون بگیره.
بچهها، پیامبر ما توی هشت سالگی شون، پدربزرگ مهربون و بزرگوارشون، یعنی حضرت عبدالمطلب رو هم از دست دادند. پیامبر خدا خیلی غصه خوردند و ناراحت شدند. آخه ایشون عاشق بابا بزرگشون بودند و خیلی خیلی بابا بزرگشون رو دوست داشتند.
ولی بچهها، باز هم حضرت محمد به خدا شکایت نکردند و نرفتند به خدا بگند چرا این دفعه بابا بزرگم روگرفتی؟ چرا من رو تنها کردی؟ نه نه! پیامبر در همه حال خدا رو شکر میکردند. وقتهایی هم که سختیای پیش میاومد صبر میکردند. اصلا بچهها؛ من یک چیزی فهمیدم، میخوام به شما هم بگم.من فهمیدم که خدا وقتی بخواد یک نفری رو خیلی بزرگ و قوی کنه، سختیهای بیشتری به زندگیش میده. خدا، وقتی بخواد یک نفری رو به یک مقام بالایی برسونه، سختی های زندگیش رو زیاد میکنه.چرا؟ چرا آخه خدا به کسانی که دوست شون داره سختی میده؟
چون خدا میخواد اینها آدمهای قویای بشن . خدامیخواد ما بندههاش، فقط به خودش دل ببندیم و فقط عاشق خودش بشیم. خدا این سختی ها رو به ما میده تا ما پیش خودش بریم و با خودش درد و دل کنیم و آروم بشیم.متوجه بشیم که همهی سختیهای دنیا زودی تموم میشه و میره؛ اصلا ما اونقدری هم توی این دنیا نیستیم و اصل کار، اون دنیاست.اصل کار، بهشته،که انشاءالله همه مون اونجا بریم.
خلاصه بچهها، پیامبر خدا، از هشت سالگی که پدربزرگشون رو از دست دادند، پیش عموی مهربون شون، حضرت ابوطالب، زندگی کردند. حضرت ابوطالب کی بود بچهها؟ بگید ببینم یادتون هست؟آفرین. تو قصهی زندگی امام علی (ع) گفتم.حضرت ابوطالب، پدر امیرالمؤمنین، امام علی(ع) بودند ؛ البته اون زمانیکه پیامبر خونهی حضرت ابوطالب رفتند، امام علی هنوز به دنیا نیومده بودند. بیست و دو سال بعد امام علی به دنیا اومدند که قصههاش رو کامل براتون تعریف میکنم .
بچهها، قسمت بعدی میخوامی یک کمی راجع به اخلاقهای پیامبر براتون صحبت کنم. میخوام بهتون بگم که مردم اون زمان، به پیامبر خدا یک لقب مهم داده بودند، یک لقبی که خیلی از شمامیدونید ولی میخوام ماجراهاش رو توی قسمت بعد براتون تعریف کنم.
سفر به شام رایگان
🟢ماجرای سفر حضرت محمد(ص) به همراه عمویشان به سرزمین شام
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای وفات مادر و پدربزرگ پیامبر مهربانیها رو تعریف کردم و گفتم که به فاصلهی دو سال، پیامبر خدا، هم مامان مهربون و هم بابا بزرگ عزیزش رو از دست داد. پیامبر خیلی خیلی غصه خوردند و ناراحت شدند؛ اما پیامبر خدا، عمویی به نام حضرت ابوطالب داشتند .
حضرت ابوطالب نگذاشت پیامبر بیسرپرست بشه و ایشون رو به خونهاش بردن و مثل بچههای خودش از پیامبر نگهداری کرد؛ البته، بهتره بگم که حضرت ابوطالب، بهتر از بچههای خودش از پیامبر نگهداری میکرد.
گاهی اوقات پیش میاومد حضرت ابوطالب توی خونهشون غذا نداشتند که بخورند و با اینکه خیلی هم بچه داشتند؛ اما حضرت ابوطالب به همسرش، فاطمهی بنت اسد میگفتند: فاطمه! اگر هیچ کدوم ما غذا نخورد،اشکال نداره؛ اما یتیم برادرم، محمد، باید امشب غذا بخوره و سیر بشه .
اون زمانیکه حضرت محمد به مقام پیامبری رسیدند، حضرت ابوطالب خیلی فداکاری و کمک کردندکه قصهاش رو مفصل براتون تعریف میکنم .
- سفر تجاری
خب بچهها، پیامبر ما، دوازده سالشون بود که حضرت ابوطالب و بقیهی مردهای مکه، تصمیم گرفتند به یک سفر تجاری به طرف سرزمین شام برن و از اونجا خرید کنند و بیارن توی حجاز بفروشند. حضرت ابوطالب، اول تصمیم گرفت که پیامبر، این نوجوون دوازده ساله رو با خودش نبرد. چرا؟ چون اون مسیر خیلی سخت بود. شما تصور کنیدیک بیابون طولانی بود که آفتاب هم به سرشون میتابید. سفر خیلی سختی بود و آب هم اونقدر برای خوردن نبود و خیلی از راه رو تشنه بودند. برای همین حضرت ابوطالب، تصمیم گرفت برادر زادهاش، حضرت محمد رو با خودش نبرد.
خلاصه که کاروانیان آماده شدند، شترها رو هم آماده کردند و مردهایی که قرار بود به این سفر برند همه ازخانواده شون خداحافظی کردند و آماده شدند تا راه بیفتند و به این سفر برند.
بچهها، حضرت ابوطالب ، در آخرین لحظه با برادرزادهشون، حضرت محمد مصطفی، خداحافظی کردنند.حضرت محمد خیلی عموشون رو دوست داشتند. پیامبر جلوی شتر عموشون ایستادند و به ایشون گفتند : ای عمو جان! کجا میخواهید برید؟ یتیم برادرتون روتنها میگذارید و می خواهید به سفربرید؟ وقتی شما نیستی کی از من نگهداری کنه؟
بچهها، پیامبر همین رو که گفتند، حضرت ابوطالب همونجا تصمیم گرفتند که برادرزادهشون، یعنی حضرت محمد مصطفی رو با خودشون به این سفر ببرند. حضرت فاطمهی بنت اسد، فورا چند تا از لباسهای پیامبر رو داخل یک بُقچهای گذاشتند و به ایشون دادن و پیامبر خدا به همراه کاروانیان راهی سفر شدند.
بچهها، همونطور که براتون گفتم؛ بیابونهای حجاز و عربستان، خیلی گرمه و آفتاب همیشه میتابه و تا چشم کار می کنه، بیابونه و سفررفتند در این بیابونها خیلی خیلی سخته، اون هم اون زمان که نه ماشین، نه کولری و هیچ امکاناتی نبود.باید سوار شتر و اسب میشدند و راههای طولانی رو میرفتند.
امابچهها، اگه یادتون باشه، گفتم که پیامبر ما هرجا که میرفتند، برکت و رحمت رو با خودشون میبردند.توی این سفر که پیامبر با کاروانیان همراه بودند، از اول سفر آب و هوا خوب بود؛ یعنی گرما مثل قبلا اذیت نمیکرد و از طرف دیگه یک ابری بالای سر کاروان حرکت میکرد و روی سرشون سایه میانداخت.
مردهای کاروان دائم با صدای بلند میگفتند: عجب هوای خوبی شده. سایه رو ببینید، این ابر دیگه از کجا اومده؟ من مطمئنم که این سفر، سفر پر خیر و برکتی برای ما هست . آره بچهها، کاروان از همون مکه که راه افتاد تا وقتی که به شام رسیدند هوا عالی بود.اون ابر هم بالای سرشون تا خود شام همراهی شون کرد و سایهاش رو تا آخر روی سر کاروان انداخت.
بلاخره، کاروان رفت و رفت تا اینکه به نزدیکی های یک صومعِه رسیدند. صومعه دیگه چیه؟ آهان، بچهها صومعه یک جایی هست که اون قدیم قدیمها، مسیحیها داخلش عبادت میکردند. بعضیهابودند، همهی زندگیشون رو تعطیل میکردند و داخل صومعهها و به عبادت خدا میپرداختند.
کاروان قریش به نزدیکیهای یک صومعه رسیده بود. یک دفعه دیدند که یک پیرمرد از صومعه بیرون اومد و با خوشحالی به طرف اهل کاروان رفت. همه تعجب کردند و به همدیگه نگاه میکردند و با خودشون میگفتند: ما هر دفعه از کنار این صومعه رد میشدیم؛ اما هیچ کس به استقبال مون نمیاومد. چی شده حالا این پیرمرد اومده؟
پیرمرد، نزدیک و نزدیک تر رفت تا به روبروی حضرت ابوطالب رسید و بعد هم به ایشون گفت: ای مرد بزرگ! من از شما اهل کاروان دعوت میکنم تا به صومعهی ما بیایید وغذایی رو مهمان ما باشید.
حضرت ابوطالب با تعجب گفتند: چی شده که داری ما رو مهمون می کنی؟ ما هر سال از این مسیر رد میشیم؛ اما شما تا بحال به استقبال ما نیامدی ؟!!
پیرمرد گفت: آره میدونم. من اشتباه کردم ولی حالا بیایید تا در خدمت تون باشیم. من دستور دادم غذایی برای شما درست کنند.
خلاصه بچهها، کاروانیان قریش که این رو شنیدند خیلی خوشحال شدند و فورا داخل صومعه رفتند؛ اما بچهها، پیرمرد فهمیده بود که اون کاروان یک کاروان عادی نیست.از کجا فهمیده بود؟ آفرین! از همون ابری که بالای سر کاروان، باهاشون میرفت.
پیرمرد که اسمش بحُیَرا بود، از اون علامت فهمیده بود که داخل این کاروان یک انسان مهمی هست، برای همین کاروان رو به داخل صومعهشون دعوت کرد. اهل کاروان که رفتند، حضرت محمد به عموشون حضرت ابوطالب گفتند: عمو جان! اگه میشه من بیرون پیش وسایل بمونم و داخل نیام ؟
حضرت ابوطالب هم قبول کردند.
بچهها، بحیرا اون پیرمرد مسیحی، فورا فهمید که اون کسی که اصل کاریه داخل نیومده .بحیرا رو کرد به کاروانیان و گفت: ای عزیزان! به من بگید آیا کسی از شما هست که داخل نیومده باشه؟
- یک نفر از اهل کاروان گفت: آره، کسی هست. چیکارش داری؟ او محمد هست که پیش وسایل مون مونده.تو چیکارش داری؟!
- بحیرا گفت: عزیز دلم! من دوست دارم تا همهی شما مهمان من بشید. آخه چرا اون نوجوون رو نیاوردید؟مگه اون مشکلی داره؟
- اون مرد که این رو شنید با جدیت گفت: نه خیر! هیچ مشکلی نداره، به لات و عُزّی قسم که اون هیچ مشکلی نداره و همین الان میرم و میارمش .بچهها، لات و عزّی، اسم دو تا از بتهای معروفشون بود. بهتون که قبلا گفتم، تو دورهی جاهلیت مردم بت میپرستیدند و اسم دو تا از بزرگترین بتهاشون هم،لات و عزّی بود.
خلاصه، اون آقا رفت و پیامبرمهربانیها رو با خودش آورد. بحیرا، با دقت به به چهرهی پیامبر، به راه رفتن ایشون و به حالت نشستن و بلند شدندش و به همهی اینها نگاه میکرد.حضرت ابوطالب مشکوک شد.آخه برای چی بحیرا انقدر با دقت به برادر زادهی من نگاه میکنه؟
خلاصه بچهها، قریشیها یک غذای جانانه خوردند و کلی کیف کردند. بحیرا هم بعد از اینکه همه غذاشون رو خوردند، پیش پیامبر رفت و به ایشون گفت: ای فرزندم! تو را به لات و عزّی قسم میدهم که به سؤالهای من جواب بدهی .
بچهها، پیامبر تا اون حرف رو شنید ناراحت شد و گفت: چرا من رو به لات و عزیّ قسم میدی؟ من اونها رو قبول ندارم . - پیرمرد هم گفت: باشه، تو رو به خدای یگانه قسم میدم که جواب سؤالهایم رو بدهی . - پیامبر خدا گفتند : باشه، هر سؤالی داری بپرس . - پیرمرد هم شروع به سؤال پرسیدن کرد. سؤالهای دقیق میپرسید تا ببینه این نوجوون کیه؟ یعنی چی؟ مگه اون آقا پیامبر رو میشناخت؟ هنوز که پیامبر، به مقام پیامبری نرسیده بودند. بچهها، مسیحیها و حتی یهودیها، توی کتابهای مقدس شون علامتهای پیامبر و ویژگیهای بدن پیامبررو داشتند؛ اونها حتی میدونستند پیامبر چه شکلی هست، برای همین پیرمرد سؤالهاش رو کرد و پیامبر ما هم ، بادقت جواب داد.
پیرمرد که جوابها رو شنید، مطمئن شد که این نوجوون همون پیامبر آخرالزمان هست. همون کسیکه قراره دنیا رو خوشبخت کنه. بحیرا فورا خم شد و پیشونی پیامبر رو بوسید.
حضرت ابوطالب، خیلی نگران شد و سریع پیش پیامبر رفت و به بحیرا گفت: چه کارش داری؟ با این نوجوون چه کاری داری؟!
- بحیرا گفت : ای مرد! این نوجوون با تو چه نسبتی داره؟ - حضرت ابوطالب گفت: فرزندمه. اون پسر منه. - بحیرا گفت: داری به من الکی میگی. پدر اون، باید سالیان پیش از دنیا رفته باشه . - تا این رو گفت، حضرت ابوطالب گفت: آره! او برادرزادهی من است . پدرش از دنیا رفته و تو از کجا می شناسیش؟بچهها، بحیرا اشک تو چشمهاش جمع شد و به حضرت ابوطالب گفت: ای مرد! هر آنچه به تو میگویم روخوب گوش کن و بهش عمل کن. این نوجوان، در آینده پیامبر خدا میشه. او پیامبر آخر و همان کسی است که خدا وعدهاش رو به همهی پیامبران قبلی داده. من از تو میخواهم که از او مراقبت کنی. مبادا یهودیها بفهمند که اون کیه، که قطعا می کشنش. من از تو خواهش میکنم که مراقب جان این نوجوون باشی. او رو از فرزندان خودت بیشتر دوست داشته باش و ازش نگهداری کن .
بچهها، حضرت ابوطالب که این رو شنید، اولش خیلی خوشحال شد؛ اما بعد خیلی ترسید. چرا؟ چون پیرمرد گفت: مراقب باش یهودیها بلایی سر این نوجوون نیارن و مراقب باش که اگه اونها بفهمند، امکان داره این بچه رو بکشند.
حضرت ابوطالب توی اون سفر، فورا به بازار رفتند و خرید هاشون رو کردند و با سرعت به طرف شهر مکه برگشتند.خب بچهها، ادامهی قصه و ماجراهایی از دوران جوانی پیامبر، باشه برای قسمتهای بعد....
موارد مرتبط
مجموعه قصه های خانواده کرامت
قصه هایی کودکانه از زندگی:
1.حضرت امام رضا(ع)
2.حضرت فاطمه معصومه(س)
3.حضرت شاهچراغ
قصه زندگی شهید خرازی
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از تولد تا پیروزی انقلاب)
قصه زندگی شهید سید حسن نصرالله
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


احسنت