سعید بن عبدالله حنفی
سعید بن عبدالله حنفی رایگان
🔴 شب عاشورا، سعید گفت: ای پسر رسول خدا، اگر هفتاد بار بمیرم، پیکرم را بسوزانند و خاکسترم را به باد بدهند باز هم دست از یاری شما برنمیدارم...
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
در سالیان سال پیش ،در هزار و چهارصد سال قبل ،توی شهر کوفه ،جوانمردی زندگی میکرد به نام سعید
ابن عبداهلل حنفی.
آره بچهها ،اسم این جوانمرد سعید بود.
درست مثل اسم بعضی از شما بچهها.
سعید از شیعیان خالص و وفادار اهل بیت بود؛
یعنی اون زمانی که امام علی (ع) توی شهر کوفه حاکم بودن ،سعید ،از طرفدارهای امام علی بود.
با امام علی توی جنگها شرکت می کرد و همیشه حواسش بود ببینه امام علی چی میگن تا به حرف
امامش گوش بده.
بعد از امیرالمؤمنین ،سعید از شیعیان خالص و واقعی امام حسن مجتبی بود.
بعد از امام حسن (ع) ،سعید جزء شیعیان واقعی امام حسین (ع) شد.
آره بچهها...
سعید از اون کسانی بود که واقعا اهل بیت رو دوست داشت و به حرفشون گوش میداد.
شیعهی واقعی بود.
مثل خیلیها نبود که فقط زبونی دوست داشته باشن ولی به حرفهای اهل بیت گوش ندن.
اما سعید همیشه یک ناراحتی و یک غصه توی دلش داشت.
اون هم اینکه چرا معاویهی بدجنس رئیسه؟
چرا اون حاکمه و دستور میده؟
چرا امام حسن و امام حسین (ع) ،مظلومن؟
چرا کسی سراغ اینها نمیره؟
چرا اینها رئیس نیستن؟
سعید همیشه از این مسئله ناراحت بود.
بالخره یک روز ،یک خبر بسیار بسیار مهمی به گوش سعید رسید.
بهش خبر دادن که معاویه از دنیا رفته و رفت به طرف جهنم.
معاویه ،پسرش یزید ،رو جانشین خودش کرده.
بیا که ما یار و امامی نداریم
سعید که این خبر رو شنید خیلی عصبانی و خیلی ناراحت شد.
با خودش فکر کرد ،چرا امام حسین رهبر نشن؟
چرا امام حسین رئیس نشن؟
این معاویه با چه حقی پسرش یزید رو کرده جانشین خودش؟ اونم چه پسری!
پسری که همش وقتش رو با بازی کردن و مسخره بازی و وقت گذرونی با میمونش میگذرونه.
اصال یزید لیاقت حکومت نداره.
سعید تصمیم گرفت با دیگر شیعیان ،با دیگر کسانی که امام حسین رو دوست و قبول داشتن ،دور همدیگه
جمع بشن و برای امام حسین نامه بنویسن.
چه نامهای؟
نامه بنویسن و از امام حسین (ع) دعوت کنن که حضرت راه بیفتن و بیان به طرف شهر کوفه.
آره بچهها توی کل جهان اسالم ،توی کل شهرهایی که اونموقع بود ،کوفه بیشترین شیعه رو داشت.
بیشترین طرفدارهای اهل بیت ،مال شهر کوفه بودن.
برای همین ،سعید ابن عبداهلل با دوستانش و دیگر شیعیان ،دور همدیگه جمع شدن و شروع کردن به
نوشتن نامه برای امام حسین.
توی یکی از این نامهها ،اینطوری نوشته بودن؛
«بسم اهلل الرحمن الرحیم ،باغ هایمان سرسبز شده است و میوههایمان رسیده است و نهرهای آب لبریز
گشته است .حال اگر تمایل دارید و میخواهید ،به لشکریان خود در شهر کوفه بپیوندید چرا که ما یار و
امامی نداریم .والسالم علیکم و رحمه اهلل و برکاته».
امام از همه مهربونتره
آره بچهها...
این شیعیان یک عالمه نامه برای امام حسین نوشتن ،توی نامههاشون به امام حسین میگفتن:
ما آمادهی یاری شما هستیم.
ما امام نداریم.
ما کسی رو نداریم که پشت سرش راه بیفتیم ،شما تشریف بیارین شهر کوفه و بشین امام ما شیعیان.
اما؛ حاال بعد از نوشتن ،نوبت رسیده بود که یک عدهای این نامهها رو بردارن و ببرن به طرف شهر مکه و به
امام حسین (ع) تحویل بدن.
کی حاضره این کار رو بکنه؟
کی حاضره چند روز توی این بیابونها بره به طرف شهر مکه تا این نامهها رو به دست امام حسین (ع)
برسونه؟
کی؟ آفرین ،همین سعید ابن عبداهلل حنفی.
سعید به همراه تعدادی دیگه از شیعیان ،نامهها رو برداشتن و راه افتادن و رفتن به طرف شهر مکه.
این اتفاق بچهها ،قبل از این بود که حضرت مسلم برن به طرف کوفه.
بعد از اینکه سعید و اون شیعیان نامهها رو به دست امام حسین رسوندن ،امام حسین تصمیم گرفتن
حضرت مسلم رو بفرستن به طرف شهر کوفه.
سعید با کوله باری از نامههای شیعیان ،که از امام حسین دعوت کرده بودن برن شهرشون ،رفتن به طرف
سرزمین مکه( .همون جایی که اولین بار قرآن نازل شد).
سعید وارد شهر مکه شد ،رفت به طواف خانهی خدا.
بعد از اینکه طواف خونهی خدا رو انجام داد ،دو رکعت نماز خوند.
بعد هم راه افتاد و رفت به طرف خونهای که امام حسین زندگی میکرد.
آخ آخ آخ بچهها؛
تصور کنین میخواین وارد یک خونهای بشین که قراره چشمتون به صورت زیبا و نازنین امام زمانتون بیفته.
آره خب ،امام حسین ،اون زمان ،امامِ زمانِ اون موقع بود.
امروز هم ،حضرت مهدی ،امامِ زمانِ ما هستن.
درسته؟ امامِ زمان اونطوری نیست که یک نفر باشه ،هر زمانی ،یک امامی داره.
امام ِِزمان توی اونموقع ،امام حسین (ع) بودن.
سعید حاال میخواست بره به دیدار امام زمانش.
چقدر خوشحال بود و چقدر ذوق و شوق داشت.
نزدیک خونه رسید ،در زد.
خادمها اومدن دم در و گفتن ":بله؟ شما با کی کار دارین؟"
سعید گفت«:اومدم امام حسین (ع) رو ببینم».
خادم ها در رو باز کردن و سعید وارد خونه شد ،دید امام حسین (ع) اومدن به استقبالش.
امام حسین رفتن و تا چشمشون به سعید افتاد ،دستهاشون رو باز کردن تا سعید رو در آغوش بکشن.
آره بچهها؛ امام ،انقدر مهربونه ،امام از مادرمون مهربونتره ،از بابامون مهربونتره.
امام از هرکی که فکر کنین ،مهربونتره.
باز هم تو را یاری خواهم کرد!!
امام حسین سعید رو توی بغلشون گرفتن و بعد گفتن«:خوش آمدی .خستهی راه نباشی.
بیا اینجا استراحت کن».
سعید هم فورا گفت«:آقا جان! نامههای اهل کوفه رو براتون آوردم .اهل کوفه ،همه آمادهی یاری شما هستن.
من هم اومدم این نامهها رو به شما برسونم و تا روزی که شما برین به طرف شهر کوفه ،کنارتون باشم».
بچهها ،سعید نامهها رو به امام حسین داد و امام حسین هم نامهها رو مطالعه کردن.
بعد هم سعید از اون روز کنار امام موند ،تا زمانی که کاروان امام حسین از شهر مکه راه افتاد و رفت به طرف
سرزمین کربال.
سعید توی کل این مسیر ،مثل پروانه دور امام حسین میچرخید و از روز دوم که کاروان امام حسین وارد
سرزمین کربال شدن ،سعید هم به همراه امام و یاران امام وارد سرزمین کربال شد.
اما ،گذشت و گذشت تا اینکه شب عاشورا فرا رسید.
همون شبی که امام حسین (ع) ،اصحاب و یارانشون رو توی خیمه جمع کردن تا براشون سخنرانی کنن.
امام حسین (ع) به اصحاب و یارانشون گفتن«:حاال که شب فرا رسیده و همه جا تاریک شده ،هر کدومتون
که میخواد بلند شه و از این دشت کربال بره .دست یک نفر از خانوادهی من رو هم بگیره و با خودش ببره».
امام حسین به اصحابشون گفتن«:من بیعتم رو از شما برداشتم .هرکس که میخواد بره ،بره».
اما ،سعید ابن عبداهلل از جاش بلند شد و شروع کرد برای امام حسین صحبت کردن.
صحبتهایی که هنوز هم توی تاریخ باقی مونده.
سعید به امام حسین گفت«ای پسر رسول خدا! به خدا سوگند ما دست از یاری تو برنخواهیم داشت .تا در
پیشگاه خداوند ثابت کنیم که یار و یاور پیامبرش هستیم».
سعید ادامه داد":به خدا سوگند اگر بدانم هفتاد بار کشته میشوم و بدنم را آتش میزنند و خاکسترم را به
باد میدهند ،باز هم هرگز دست از یاری تو بر نخواهم داشت و هر بار که زنده شوم ،باز هم تو را یاری خواهم
کرد».
آخ آخ آخ بچهها...
سعید که این رو گفت ،امام حسین خوشحال شدن ،لبخند روی لبهای امام حسین اومد.
روز عاشورا فرا رسید.
همون روزی که قرار بود امام حسین (ع) و اصحاب و یارانشون همگی پرواز کنن و برن به طرف بهشت.
همون جایگاه حقیقی خودشون.
و ماجرای شهادت سعید ابن عبداهلل حنفی باشه برای همون روز.
تا قسمتهای بعد و ماجراهای زیبا و شنیدنی دیگه از زندگی اصحاب و یاران امام حسین (ع) ،شما رو به
خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
در پناه حق ،خدانگهدار.
موارد مرتبط
قصه زندگی حضرت نجمه خاتون
قصه زندگی امیرالمؤمنین (ویژه تولد)
آیا تا حالا ماجرای تولد امام علی رو به شکل کامل شنیدین؟!
میدونستین شب و روز تولد حضرت علی چه اتفاقاتی افتاد؟
قصهزندگی آیتالله سید علی خامنهای (از رهبری تا کنون)
قصه های امام زمان(عج)
کسی از شما بچه ها ماجرای تولد حضرت مهدی رو میدونه؟!
آیا داستان به امامت رسیدن ایشون رو شنیدین؟
قصه غیبت رو چطور، شنیدین؟!
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.