شهید مرتضی حسین پور
فرمانده باهوش رایگان
(فرمانده درجه۱ ایرانی)
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
بچه ها ، من می خوام براتون قصه زندگی یکی از اون شیر مردها رو تعریف کنم. یکی از اون شیر مردهایی که اسمش شهید مرتضی حسین پور بود .
- عاشق کارهای نظامی
آقا مرتضی قصه ما متولد شمال کشور بود. از اون بچه های شمالی؛ اما از دوران دبستان به همراه خانواده اش به شهر مقدس قم اومدند و توی این شهر ساکن شدند. چرا؟ آخه شغل پدرشون پاسدار بود و به پدرشون مأموریت داده بودند که توی قم زندگی کنند.
این حسین آقای قصه ما از اون بچه زرنگ ها بود، از اونهایی که خیلی خیلی باهوش بود، درسهاش خیلی خوب بود، خصوصاً درس ریاضی و محاسباتش واقعاً عالی بود. هر وقتیکه درس ریاضی داشتند شاگرد اول کلاس بود؛ اما در کنار اینکه درس هاش خیلی خوب بود به شدت عاشق کارهای نظامی بود، عاشق جنگیدن و عاشق
اسلحه دست گرفتن بود، عاشق مبارزه با دشمن های دین خدا بود، برای همین وقتی جوون شد ، عضو سپاه شد.
البته خانواده اش اونقدرها موافق نبودند. مامان آقا مرتضی اونقدر علاقه نداشت که پسرش بخواد یک نظامی بشه، آخه می دونست زندگی نظامی ها زندگی سختیه. خیلی از اوقات مأموریت دارند، باید برند و با دشمن بجنگد. احتمال شهادت شون خیلی بیشتر از بقیه است. برای همین دوست نداشت ؛ اما آقا مرتضی انقدر اصرار کرد تا مامانش راضی شد و رفت عضو سپاه شد.
- رضایت مادر
مامان آقا مرتضی به باباش سپرده بود که پسرش رو بیاره تو کار اداری و نگذاره پسرش به عملیاتها بره و کارهای خطرناک بکنه. بابای آقا مرتضی، به خاطر خواسته خانم شون یه چند وقتی پسرشون رو توی اداره خودشون آوردن و مشغول کار کردند ؛ اما مرتضی می گفت : من برای جای دیگه ای ساخته شدم. من باید توی میدون جنگ برم.
از طرف دیگه به گوشش رسید که این داعشی های نابکار به سوریه اومدن و می خواند برن حرم حضرت زینب(س) رو خراب کنند. برای همین آقا مرتضی از باباش خواهش کرد تا بگذاره به سوریه بره . بابای آقا مرتضی هم گفت : مامانت باید راضی باشه، رضایت مامانت رو برو بدست بیار.
آقا مرتضی فوراً به خونه پیش مامانش رفت . وقتی رسید دید مامانش داره نماز می خونند. بعد از اینکه نماز مامانش تموم شد ، خم شد و پاهای مامانش رو بوسید. هرچی مامانش گفت : مرتضی این کارها چیه؟ نکن اینکارها رو! ؛ اما مرتضی همینطور پای مامانش رو می بوسید و گریه می کرد و یک چیزی رو می خواست. چی می خواست؟
می خواست که مامانش اجازه بدهند تا به سوریه بره و از حرم حضرت زینب (س) دفاع کنه. مامانش هم وقتی دید که پسرش انقدر دلش هوایی شده و بهش اجازه داد تا به سوریه بره.
آقا مرتضی قصه ما هم خوشحال پیش باباش اومد و این خبر رو گفت و سوار هواپیما شد و به سوریه رفت .
- طراحی عملیات
بچه ها وقتی آقا مرتضی به سوریه رسید ، داعشی ها تا نزدیکی های حرم حضرت زینب(س) اومده بودند. داعشی ها تیراندازی می کردند، بعضی از گلوله ها شون به در و دیوار حرم حضرت زینب (س) می خورد. خیلی اوضاع خطرناک بود. آقا مرتضی اونجا جانانه جنگید. اونجا به همه ثابت کرد که یک جوون شجاع و نابغه است.
بچه ها، آقا مرتضی بیشتر از اینکه بخواد بجنگه و دشمن رو بزنه، فکر می کرد که باید چیکار کنند تا این داعشی ها عقب نشینی کنند. طراحی عملیات می کرد، نیروها را ساماندهی می کرد و بعد از مدت کوتاهی تبدیل شد به یک فرمانده بزرگ، یک فرمانده درجه یک....
آقا مرتضی قصه ما موفق شد در عرض مدت کوتاهی داعشی ها رو فراری بده و حرم حضرت زینب (س) رو از دست اونها نجات بده ؛ اما مأموریتهای آقا مرتضی تازه شروع شده بود. آقا مرتضی قصه ما توی عملیاتهای مختلف مجروح می شد. یکبار یه تیر روی رون پاش خورد و پای آقا مرتضی غرق خون شد؛ اما آقا مرتضی عقب نشینی نمی کرد، خسته نمی شد. نه تنها خبر این ها رو به مامان باباش نمی گفت ؛ بلکه فوراً می اومد و خودش رو درمان می کرد و دوباره به منطقه می رفت تا با داعشی ها بجنگه.
- دفاع از حرم اهل بیت
حاج قاسم سلیمانی وقتی دید که این آقا مرتضی انقدر شجاع و انقدر زرنگ و پرتوانه، بهش گفت: آقا مرتضی قرار داعشی ها به سامرا بیان و می خوان حرم امام حسن عسکری (ع) رو خراب کنند. شما حاضری بری از حرم امام حسن عسکری (ع) دفاع کنی؟
آقا مرتضی گفت: به روی چشم من از خدامه که از حرم اهل بیت دفاع کنم.
خلاصه که بچه ها آقا مرتضی قصه ی ما به همراه یه تعدادی از نیروهاش به کشور عراق رفتند تا جلوی داعشی ها رو بگیرند. بچه ها این داعشی ها می خواستند بیان و حرم امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) رو خراب کنند ؛ ولی آقا مرتضی مثل یک شیر رفت و جلوی اونها ایستاد.
- حسین قمی
آقا مرتضی نیروها را سازماندهی می کرد. شما از سمت راست حرکت کنید، شماها عقب وایستید و پشتیبانی کنید، گروه بعدی سمت چپ از پشت سرشون برید، به یه عده ای هم می گفت با خودم بیایید به دل خط بزنیم.
آقا مرتضی ، به همراه سربازانش حمله به داعشی ها حمله می کردن، داعشی ها تا می شنیدند که حسین قمی اومده هم روحیه اشون رو می باختند و درمی رفتند. حسین قمی؟! حسین قمی دیگه کیه؟
آقا مرتضی اونجا روی خودش یه اسم دیگه گذاشته بود. گفته بود اسم من حسین و فامیل ام قمی هست. آخه نمی خواست این داعشی ها اسم و فامیل اصلیش رو یاد بگیرند.
آقا مرتضی ، چند وقت شبها حرم امام حسن عسکری (ع) می اومد و روزها به جنگ با داعش می رفت و داعشی ها رو عقب می انداخت و برمی گشت. بچه ها تو یک مدت کوتاهی آقا مرتضی موفق شد که داعشی ها رو فراری بده و حرم امام حسن عسکری (ع) و امام هادی (ع) رو از چنگ داعشی ها نجات بده. ماشاءالله آقا مرتضی، باریک الله.
- عشق بزرگتر
بچه ها حالا ممکنه براتون سوال بشه که این آقا مرتضی قصه ما مگه زن و بچه نداشتند؟ چرا آقا مرتضی یک خانم مهربون داشت، یک خانمی که سالیان سال تلاش کرد تا بهشون برسه. آخه خانوم آقا مرتضی هم می گفت چون شما کار نظامی می کنید و توی میدون جنگ هستید ، من نمی تونم باهاتون ازدواج کنم. امکان داره شهید بشید، خطرناکه ؛ اما آقا مرتضی دست بردار نبود. شش سال تلاش کرد تا آخر سر تونست با خانم کاظمی، خواهر یکی از صمیمی ترین دوستانش ازدواج کنه.
بچه ها اصلاً من نگم براتون که چقدر آقا مرتضی قصه ما ، خانومش رو دوست داشت. این جوری نبود دلش از خانومش سیر شده باشه و خانومش رو دوست نداشته باشه که به سوریه بره، بگه من از دست این زن می خوام برم سوریه. نه بابا، آقا مرتضی بدجوری خانومش رو دوست داشت. بدجوری عاشق خانمش بود؛ اما آقا مرتضی ، یک عشق بزرگتر داشت. آقا مرتضی عاشق اهلبیت پیامبر بود، عاشق
حضرت زینب (س) بود. نمی تونست تحمل کنه که این داعشی های بی رحم بخوان بیان و دست شون به حرم حضرت زینب (س) برسه. برای همین با اینکه خیلی خیلی خانومش رو دوست داشت؛ اما دائم مجبور بوداز خانومش خداحافظی کنه و چمدونش رو برداره و به میدون جنگ بره.
- نفس راحت
آقا مرتضی توی میدون جنگ خیلی بی باکانه می جنگید، خیلی شجاع بود. گاهی اوقات تیر ها می اومدند و مهمون بدنش می شدند. گاهی اوقات خمپاره ها می اومدند و ترکش هاش مهمون بدن آقا مرتضی می شد. آقامرتضی چهار، پنج بار مصدوم شدید شد.
آقا مرتضی یکبار انقدر مصدوم شد که خود حاج قاسم دستور داد آقا مرتضی رو سوار هواپیما کنند و به تهران ببرن ، آخه نزدیک بود شهید بشه.دوست های حاج قاسم، آقا مرتضی رو به تهران برگردوندن تا دوا و درمون بشه.
آقا مرتضی چند وقتی توی بیمارستان بود و تحت نظر دکترها و توی این مدت بهم سپرده بود که خبر مجروحیت من رو به مامانم نگید. آخه اگه مامانم بشنوه کلی غصه می خوره و ناراحت میشه؛ اما بچه ها هر بار که آقا مرتضی مجروح می شد و به تهران می آوردنش ، این داعشی های نامرد یک نفس راحت می کشیدند.
با خودشون می گفتند: آخیش، این حسین قمی مجروح شد وبه تهران رفت، چند وقت از دست اون ، نفس راحتی می کشیم .
آره بچه ها می بینید آقا مرتضی ما چه قهرمانی بود. داعشی ها کابوس شون این بود که بهشون بگن دوباره حسین قمی ، توی میدون جنگ برگشته.
- سرباز امام زمان (عج)
بچه ها این آقا مرتضی قصه ما، یا همین حسین آقای قمی بعد از یه مدتی خدا بهشون یک بچه هدیه داد. البته البته، بچه آقا مرتضی هنوز به دنیا نیومده بود. این نینی کوچولوی ناز آقا مرتضی توی شکم مامانش بود که آقا مرتضی قصه ما از خانواده اش خداحافظی کرد و به میدون جنگ رفت.بچه ها آقا مرتضی بدجوری دلش برای این بچه اش می تپید. بدجوری دوست داشت که این نینی کوچولوی نازش رو ببینه. به خانومش سپرده بود که اگر بچه من به دنیا اومد و پسر بود اون رو یک فرمانده بزرگ برای امام زمان(عج) تربیت کن. می خوام بچه ام شجاع باشه، نترس باشه، بیاد تو میدون و برای امام زمان بجنگه و دشمنان رو شکست بده. خانوم آقا مرتضی هم قول داده بود که این کار رو انجام می ده . البته آقا مرتضی گفته بود که من میرم و برمی گردم و انشاءالله بچه مون رو با همدیگه بزرگ می کنیم.
- شهادت
اما بچه ها ، توی همین مرداد ماه سال 1396 که آقا مرتضی به همراه یکی از یاران بسیار خوبش به اسم محسن حججی، توی میدون رفته بودن که نیمه های شب، ساعت چهار و پنج صبح، داعشی ها بهشون حمله کردند. داعشی ها با امکانات خیلی زیادی حمله کردند و تیراندازی کردند و موشک می زدند و بمب می زدند. آقا مرتضی قصه ما که فرمانده بود دستور عقب نشینی داد. به همه گفت : برگردید عقب ؛ ولی به داعشی ها هم اجازه نداد جلو بیان . جانانه ایستادند و جنگیدند و همزمان یه تعدادیشون عقب نشینی کردند. این بین یه نفر از یاران آقا مرتضی اسیر شد و دست داعشیها افتاد. همه می دونیم کی بود. محسن آقای حججی اسیر دست داعش شد؛ اما خود آقا مرتضی هم یک ترکش به کتفش و یکی دیگه هم به پشتش خورد .
همه گفتند :آقا مرتضی قوی تر از این حرفهاست. ترکشها کاریش نمی کنه، اتفاقی نمی افته ؛ اما یک مرتبه دیدندحال آقا مرتضی خیلی خیلی بد شد. دیدند این آقا مرتضی روی زمین افتاد، نفسش به سختی بالا می اومد. این تیر به ریه آقا مرتضی خورده بود، همون جایی که باهاش نفس می کشید.
آقا مرتضی رفت و در درمانگاههای صحرایی هرچقدر تلاش کردند نتونستند آقا مرتضی رو برگردونند و این فرمانده بزرگ ایرانی، این سرباز درجه یک حاج قاسم به سمت آسمونها پرواز کرد و شهید شد. بچه ها بعد از اینکه خبر شهادت آقا مرتضی رو به حاج قاسم سلیمانی دادند حاج قاسم خیلی ناراحت شدند و بعد هم توی مراسم چهلم آقا مرتضی شرکت کردند و تو سخنرانی شون اعلام کردند: کمتر از سه ماه دیگر اعلام پایان داعش و حکومت داعش در این کره خاکی خواهد بود ....
موارد مرتبط
قصه زندگی امیرالمؤمنین امام علی(دوران رهبری)
ماجراهای دوران رهبری امام علی خیلی جالب و درس آموزه...
مامان بابا ها پیشنهاد میکنیم این مجموعه رو شما هم با بچه ها گوش کنین
قصه زندگی شهید مجید قربانخانی
قصه نافع بن هلال
قصه زهیر بن قین
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


عالی بود
خیلی قشنگ بود. ممنون