عابس شاکری
عابس شاکری رایگان
🔴 بعد از شنیدن نامه📜 امام حسین(ع) عابس بلند شد و گفت: ای فرزند عقیل من نمیدانم در دل این جماعت چه میگذرد. اما من پای تو هستم
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی بود یکی نبود ،غیر از خدا هیچکس نبود.
در سالیان سال پیش ،در هزار و چهارصد سال قبل ،در شهر کوفه مردی به نام عابس زندگی میکرد که
خیلی قدرتمند و پهلوون بود و زورش خیلی زیاد بود.
عابس از اون انسانهایی بود که وقتی حرفی میزد با چیزی که توی دلش بود ،یکی بود.
عابس مثل مردم کوفه نبود.
مردم کوفه یه حرفی میزدن اما توی دلشون چیز دیگهای بود.
مردم کوفه به ظاهر میگفتند که امام حسین(ع) رو دوست دارن اما وقتی که الزم بود برن کاری بکنند و با
دشمنان بجنگند توی خونههاشون استراحت میکردن.
اما عابس از اونا نبود.
عابس امام حسین(ع) رو خیلی دوست داشت و حاضر بود برای این دوست داشتنش جونش رو هم بده.
عابس ترسو و بزدل نبود و از اونایی نبود که موقع خطر فرار کنه ،بلکه میایستاد و از امامش دفاع میکرد.
زمانی که حضرت مسلم بن عقیل نماینده و جانشین امام حسین(ع) وارد شهر کوفه شد ،مردم کوفه همه
رفتند به استقبال مسلم و بهش اعالم آمادگی کردن!
همهی اون کوفیانی که بعداً به یاری امام حسین(ع) نرفتند!
همهی مردم کوفه جمع شده بودن دور حضرت مسلم و ایشون نامه امام حسین(ع) رو براشون قرائت کرد.
همونطور که توی قسمت اول براتون تعریف کردم ،مردم کوفه هم از شدت خوشحالی شروع به گریه کردن.
از خوشحالی اینکه امام حسین براشون نامه نوشته.
اصالً خودتون تصور کنید بچهها...
امام زمان ما حضرت مهدی(عج) برای ما نامه بنویسند! خب ،چقدر خوشحال میشیم؟ مردم کوفه هم
همونطور خوشحال شدند.
عابس هم بین این مردم بود و خیلی خوشحال شد ،اما عابس با بقیه یه فرق خیلی مهم داشت.
اون بعد از اینکه صحبتهای حضرت مسلم بن عقیل به پایان رسید از جاش بلند شد و شروع کرد به
صحبت کردن و گفت«:ای پسر عقیل ،من در مورد این مردم حرفی نمیزنم و نمیدونم که در دلشون چی
میگذره اما من تو رو فریب نمیدم و تنها اون چیزی رو میگم که در دلم هست.
من همراه شما اهل بیت هستم و اگر من رو برای کاری مامور کنید حتماً اون رو انجام میدم.
اگر جنگی پیش بیاد با شمشیرم در کنار شما میجنگم و با جانم از جان شما دفاع میکنم و همه این کارها
رو تنها برای رضای خدا انجام میدم».
وقتی صحبت عابس به پایان رسید جمعیت همه بهش گفتند«:آفرین ،حرف ما هم همینه».
من به تو اعتماد دارم!
بچهها ،مردم کوفه فقط حرف یاری امام رو میزدن و توی دلشون آماده از خود گذشتگی نبودن.
اونا از مرگ و از اینکه پوالشون رو از دست بدن میترسیدند.
اما عابس از هیچی نمیترسید.
خالصه...
همونطور که قسمت اول براتون تعریف کردم .مردم کوفه اونقدر اعالم وفاداری کردن و به حضرت مسلم
گفتند؛ ما پای کار شما هستیم که حضرت مسلم هم تصمیم گرفتند یک نامه برای امام حسین(ع) بفرستند
و توی اون نامه بنویسند که مردم آماده یاری شما هستند.
حاال بچهها..
به نظرتون حضرت مسلم این نامه رو به کی دادند که ببره مکه؟
آفرین ،درست حدس زدید.
حضرت مسلم نامه رو دادند به دستان عابس و گفتند«:عابس ،من به تو اعتماد دارم و میدونم داری راست
میگی و از تو میخوام این نامه رو ببری و به دستان امام حسین برسونی».
البته بچهها ،یه نکته دیگه هم بگم...
فقط همین یک نامه نبود و حضرت مسلم چند تا نامه دیگه هم برای امام حسین(ع) نوشتند و به چند نفر
دادند که برای امام حسین ببرند که یکی از اونها عابس بود.
عابس نامهی حضرت مسلم رو با خوشحالی گرفت و به سرعت از خانوادهش خداحافظی کرد ،سوار اسبش
شد و به راه افتاد و رفت به طرف سرزمین مکه ،همون جایی که امام حسین(ع) بودند.
میخواهم در کنار پسر رسول خدا به شهادت برسم
عابس رفت و رفت تا به مکه رسید.
به محض رسیدن به مکه ،رفت در خونه امام حسین(ع).
تا چشمِ عابس به صورت زیبا و نورانی امام حسین (ع) افتاد ،اشک از چشمهاش جاری شد و خودش رو
انداخت توی بغل امام حسین(ع).
بعد هم نامه حضرت مسلم بن عقیل رو به دست امام داد.
عابس از اون لحظه به بعد کنار امام حسین(ع) موند تا اینکه با لشکریان امام راه افتادند و رفتند به طرف
سرزمین کربال.
وقتی کاروان امام حسین (ع) به سرزمین کربال رسید ،عابس یکی از دوستان قدیمیش به نام شوذب رو هم
در بین لشکریان دید که به یاران امام حسین پیوسته بود.
عابس وقتی شوذب رو دید خیلی خوشحال شد.
همه میدونستند که امام حسین(ع) در سرزمین کربال باالخره مجبور به جنگ میشن.
جنگی که انتهاش معلوم نیست و به احتمال خیلی زیاد امام حسین و یارانشون به شهادت میرسند.
برای همین عابس رو کرد به دوستش شوذب و گفت«:ای شوذب حاال که کار به اینجا رسیده و امام
حسین(ع) در سرزمین کربال هستند ،چه برنامهای داری؟ آیا میخواهی بری؟»
شوذب رو کرد به عابس و گفت«:برنامه من مثل برنامهی تو هست و میخوام در کنار تو پسر رسول خدا رو
یاری کنم تا در این راه به شهادت برسم».
بله بچهها...
رفاقت واقعی همینه.
رفاقت واقعی اینه که ما پای کار امام زمانمون بمونیم و با دوستامون قرار بزاریم که کی توی راه امام زمان
زودتر به شهادت برسه.
درست مثل یاران امام حسین.
خالصه هفت ،هشت روز از اومدن امام حسین به سرزمین کربال نگذشته بود که روز عاشورا فرا رسید.
همون روزی که لشکریان باطل ،بدجنس و نامرد عبیداهلل ،عمر بن سعد و شمر در مقابل لشکریان حق،
درست و خوب امام حسین(ع) ایستادند و جنگیدند.
عابس هم به میدان جنگ رفت و...
ادامهی قصه باشه برای قرار ما در روز عاشورا.
تا قصههای دیگه از زندگی اصحاب و یاران باوفای امام حسین(ع) شما رو به خدای بزرگ و مهربون
میسپارم.
در پناه حق ،خدانگهدار.
موارد مرتبط
قصه زندگی امیرالمؤمنین امام علی(دوران رهبری)
ماجراهای دوران رهبری امام علی خیلی جالب و درس آموزه...
مامان بابا ها پیشنهاد میکنیم این مجموعه رو شما هم با بچه ها گوش کنین
داستان زندگی امامین انقلاب
امام حسن (از امامت تا شهادت)
شهید مرتضی حسین پور
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.