قصه زندگی امام باقر (ع)
کودکی امام باقر (ع) رایگان
🟢ماجرای جالب و شنیدنی از کودکی امام محمدباقر (ع)💙
یکی بود، یکی نبود.
غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود.
من از امروز میخوام برای شما بچهها، قصهی زندگی پنجمین امام شیعیان، یعنی امام محمد باقر (ع) رو تعریف کنم.
میدونید؟!
آیا میدونید امام باقر (ع) چه کارهای مهمی انجام دادن؟
بچهها، بگید ببینم شما چه چیزهایی از زندگی امام باقر (ع) شنیدید؟
ما کسی رو داریم که حتی قبل از به دنیا اومدنش، پیامبر خدا (ص) دربارهاش صحبت کرده بودن...
یه روز پیامبر خدا (ص) به یکی از یارانشون به نام جابر بن عبدالله انصاری فرمودند:
«ای جابر! تو عمر درازی خواهی کرد و نوهی نوهی مرا خواهی دید؛ او باقرالعلوم است، یعنی کسی که علمها را میشکافد. او علم بسیار زیادی دارد و آن را به مردم یاد میدهد. اسم او مثل اسم من، چهرهاش شبیه من، و علمش مانند علم من فراوان است. هر وقت او را دیدی، سلام مرا به او برسان و به او احترام بگذار...»
جابر بن عبدالله انصاری وقتی این سخن را شنید، جوان بود و باورش نمیشد روزی برسد که نوهی نوهی پیامبر را ببیند.
اما وقتی خدا بخواد کسی عمر طولانی داشته باشه، همهچیز ممکنه.
حالا دوست دارید قصهی دیدار جابر در دوران پیری با امام محمد باقر (ع) رو براتون بگم؟
قصه از اونجایی شروع میشه که...
یه روز امام محمد باقر (ع)، در حالی که در کوچه بین بچهها بودن و باهاشون بازی میکردن، جابر بن عبدالله انصاری که دیگه پیر شده بود، از راه رسید.
تا چشم جابر به این کودک زیبا افتاد، تعجب کرد. میدونید چرا؟!
چون این کودک شباهت زیادی به پیامبر خدا (ص) داشت؛ چهرهاش، بدنش، مدل راه رفتنش و حرکاتش، همه شبیه پیامبر بود.
جابر جلو رفت و پرسید: «ای فرزند من! تو کیستی؟ نامت چیست؟»
امام باقر (ع) فرمودند: «من محمد بن علی بن حسین هستم.»
با شنیدن این جواب، اشک از چشمان جابر جاری شد و گفت:
«روزی پیش پیامبر خدا (ص) بودم که ایشان به من فرمودند: در آینده، نوهی نوهام را خواهی دید. خدا را شکر... ای محمد باقر! پیامبر سلامی برای تو فرستادهاند...»
مردم با شنیدن این ماجرا متعجب شدند؛ چون لقب «باقر» لقبی نبود که هر کسی بدونه، و از طرفی، امام محمد باقر (ع) هنوز کودک یا نوجوان بودن!
اما جابر ادامه داد:
«همان روز که پیامبر سلام تو را دادند، فرمودند: تو باقرالعلوم خواهی شد، یعنی کسی که علمهای فراوانی به مردم آموزش میدهد. تو دانشمند بزرگی هستی...»
وقتی این حرفها رو شنیدن، امام باقر (ع) لبخندی زدند.
راستی بچهها، امام باقر (ع) قبلاً هم این حرفها رو از پدرشون امام سجاد (ع) و مادرشون شنیده بودن.
میدونید مادر امام باقر (ع) کی بودن؟
ایشون دختر امام حسن مجتبی (ع) بودن و فاطمه بنتالحسن نام داشتن؛ یه خانم بسیار خوب، مهربون و مؤمن. امام سجاد (ع) با دخترعموی خودشون یعنی همین خانم ازدواج کرده بودن.
پس بچهها!
امام محمد باقر (ع)، هم از نسل امام حسین (ع) هستن (از طرف پدر)، و هم از نسل امام حسن (ع) (از طرف مادر).
مادر امام باقر (ع)، یعنی فاطمه بنتالحسن، خانمی بودن که دعاشون پیش خدا خیلی زود مستجاب میشد.
یه روز با بچههاشون زیر دیواری نشسته بودن که یکمرتبه دیوار خواست فرو بریزه!
ایشون بلند شدن، دستشون رو به دیوار گرفتن و گفتن:
«به اذن خدا، وایستا! نباید فرو بریزی.»
بعد هم بچههاشون رو از زیر دیوار بیرون کشیدن و دیوار بعد از اون فرو ریخت!
این یعنی چی؟
یعنی این خانم مقام خیلی بالایی داشتن و خدا بهشون قدرتهایی داده بود که بقیه نداشتن.
حالا دخترخانمها!
میدونید چطوری میشه به این مقامهای بالا رسید؟
چطور میشه آدم اونقدر عزیز بشه که حتی دیوار هم به حرفش گوش بده؟!
بعضی از بچههایی که قصهی زندگی قهرمانترین خانم جهان رو شنیدن، میدونن راز قهرمان شدن چیه!
اینه که به حرفهای خدا گوش بدن، نمازهاشون رو بخونن، و با دل و جان بندهی خدا باشن.
مامان امام باقر (ع) یکی از اون خانمهایی بود که خیلی خیلی به حرفهای خدا گوش میداد.
خیلی مراقب بودن که مبادا کاری کنن که خدا ازشون ناراحت بشه؛ حتی کار مکروه هم انجام نمیدادن!
بچهها میدونید مکروه یعنی چی؟
مکروه یعنی کاری که گناه نیست، ولی خدا دوست نداره.
مامان امام باقر (ع) حتی از این کارها هم دوری میکردن...
و به همین خاطر بود که خدا امام پنجم ما شیعیان رو از طریق این خانم به دنیا آورد.
ادامهی قصه و ماجراهای جالب و شنیدنی زندگی امام باقر (ع) بمونه برای قسمتهای بعدی...
تا اون موقع، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
حضور در کربلا رایگان
🟢 امام محمدباقر (ع) زمانی که ۳_۴ سالشون بود یه اتفاقِ تلخ و ناراحت کننده برای زندگیشون افتاد.. اتفاقی که هرزمان یاد اون ماجرا میوفتادن اشک از چشمانشون جاری میشد...💔🥀
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قسمت قبلی، براتون ماجرای خبر پیامبر خدا رو گفتم؛ همون وقتی که خودشون لقب «باقرالعلوم» رو به امام محمد باقر (ع) دادند...
پیامبر به یار وفادارشون، جابر بن عبدالله انصاری، فرمودند:
«تو آنقدر عمر میکنی که نوهی نوهی من را با چشمان خودت میبینی. پس سلام مرا به او برسان.»
همچنین دربارهی مادر امام باقر (ع) هم براتون گفتم که ایشون از دو طرف، یعنی هم از طرف پدر (امام سجاد ع) و هم از طرف مادر، از نسل امام حسین (ع) و امام حسن مجتبی (ع) هستند.
حالا میخوام یه اتفاق تلخ و ناراحتکننده رو براتون تعریف کنم. اتفاقی که وقتی برای امام باقر (ع) افتاد، سنشون خیلی کم بود. ایشون فقط سه یا چهار سال داشتند که همراه پدر، مادر و خانوادهشون به سرزمین کربلا رفتند.
بله بچهها، امام باقر (ع) در حادثهی کربلا حضور داشتند. اون موقع کودک کوچکی بودند، ولی با چشمان خودشون همهی اتفاقهای دردناک اون روز رو دیدند.
شهادت عموشون علیاکبر (ع)، عمو کوچکشون حضرت علیاصغر (ع)، و عموی پدرشون حضرت ابوالفضل (ع) رو با چشم دیدند.
حتی عصر عاشورا، وقتی امام حسین (ع) هم به شهادت رسید، امام باقر (ع) شاهد این غم بزرگ بودند. این اتفاقات هیچوقت از ذهنشون پاک نشد.
بچهها، امام باقر (ع) از اون بچههایی بودند که مأموران شمر و عمر سعد، به دست و پاهاشون طناب و زنجیر بستند.
ایشون حتی شاهد بودند که عمهی کوچکشون، حضرت رقیه (س)، چطور به شهادت رسید.
در اون سن کم، سختیهای خیلی زیادی کشیدند و غصههای بزرگی خوردند.
از کربلا تا کوفه، این خانوادهی شریف رو با زنجیر به دست و پا، اسیر کردند و بردند. در کوفه، امام باقر (ع) سخنرانی پرشور حضرت زینب کبری (س) رو دیدند.
بعد هم اونها رو پیاده، با زنجیر و در میان خارهای بیابون، به سمت شام بردند... همونجا که یزید بدجنس زندگی میکرد.
با اینکه این همه غصه و سختی دیدند، هیچوقت با خدا قهر نکردند. حتی از مردم هم دلگیر نشدند.
بچهها، تصور کنید اگر برای شما چنین اتفاقهایی بیفته، ممکنه از دست مردم یا حتی از خدا ناراحت بشید. اما امام باقر (ع) هیچوقت چنین نکردند.
ایشون تا آخر عمر، برای امام حسین (ع) عزاداری میکردند و حتی به همون مردم میگفتند:
«بیایید برای امام حسین (ع) گریه کنید، شاید خدا گناه بزرگی که انجام دادید رو ببخشه.»
امام باقر (ع) راه پدرشون، امام سجاد (ع) رو ادامه دادند. دیدند که پدرشون هم هیچوقت از خدا شکایت نمیکنه و با مردم قهر نمیکنه.
هرچه مصیبتها بیشتر میشد، بیشتر بندهی خدا میشدند.
بچهها، بدونید که خدای امام باقر (ع) فقط برای روزهای خوشی نبود. توی سختیها هم بندهی خوب خدا باقی موندند، چون از پدرشون یاد گرفته بودند که باید همیشه با خدا بودند.
ولی این رو هم بدونید، امام باقر (ع) با دشمنان امام حسین (ع) جنگیدند؛ نه با شمشیر، بلکه با علم!
اونا تصمیم گرفتند وقتی بزرگ شدند، با پادشاههای بدجنس بنیامیه مبارزه کنند.
آره بچهها، گاهی جنگ فقط با شمشیر نیست! یه وقت با زبان، یه وقت با نوشتن کتاب، و یه وقت با یاد دادن حقیقت به مردمه.
مبارزهی امام باقر (ع)، جنگ فرهنگی بود.
ادامهی قصهی تلاشهای ایشون برای شکست دادن دشمنان امام حسین (ع) باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعد، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم 🌸
یاور امام سجاد (ع) رایگان
🟢ماجرای جالب و شنیدنی از مبارزه ی فرهنگی امام محمدباقر(ع) 📚📖
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قسمت قبلی براتون تعریف کردم که امام محمد باقر (ع) وقتی خیلی کوچیک بودن، یعنی حدود سه یا چهار سال داشتن، همراه خانوادهشون توی حادثهی کربلا حضور داشتن. اون روزهای سخت رو با چشمهای خودشون دیدن. دیدن که یکییکی از اعضای خانوادهشون به شهادت رسیدن، بعد هم اونها رو به اسارت بردن. از کربلا به کوفه و بعد به شام... اما امام باقر (ع) با همهی سختیها، با خدا و مردم قهر نکردن. نه تنها قهر نکردن، بلکه تصمیم گرفتن راه پدران بزرگوارشون رو ادامه بدن.
یعنی چی؟ یعنی با حاکمان ظالم زمانشون مبارزه کنن.
اما بچهها!
مبارزه یعنی چی؟ یعنی شمشیر بگیری دستت و بری توی میدان جنگ؟! نه همیشه!
گاهی وقتا اوضاع اونقدر حساسه که اصلاً نمیشه با شمشیر وارد شد، چون اگه این کار رو بکنی، شکست میخوری.
پس باید چی کار کرد؟
همون کاری که امام سجاد (ع) و بعدش امام باقر (ع) انجام دادن...
یعنی چی؟ یعنی جهاد علمی و فرهنگی.
ببینید بچهها! پادشاههای بد، مثل یزید، معاویه و مروان، برای اینکه بتونن کارهای بدشون رو ادامه بدن و کسی هم چیزی بهشون نگه، یه کار خطرناک میکردن!
اونها یهعده آدم دور خودشون جمع میکردن که به ظاهر «دانشمند دینی» بودن.
دانشمند دینی؟ یعنی کیا؟
یعنی کسایی که قرآن میخوندن و تفسیرش میکردن، اما اون رو طوری توضیح میدادن که کارهای بد یزید رو توجیه کنن!
مثلاً میگفتن:
«مگه همهچیز تو دنیا به خواست خدا نیست؟ پس اینکه یزید امام حسین (ع) رو کشت، خواست خدا بوده! خدا این کار رو دوست داشته!»
بچهها!
دیدید چه دروغ بزرگی؟!
حتی آیههایی از قرآن رو میخوندن که بگن:
«هیچ برگی از درخت نمیافته، مگر به خواست خدا. پس یزید هم اگر امام حسین (ع) رو اذیت کرد یا کشت، خواست خدا بوده!»
اما امام سجاد (ع) و امام باقر (ع) خوب میدونستن این تفسیرها دروغه!
آخه کی گفته اسلام اجازه میده کسی به بقیه ظلم کنه؟!
کجا خدا گفته آدمبدها کارهاشون رو بکنن و بقیه ساکت بمونن؟!
این آدمهای بهظاهر دیندار، از خود ظلم هم بدتر بودن! چون باعث میشدن مردم گول بخورن و فکر کنن کارهای یزید اشکالی نداره!
واویلا! اگه یه نفر گناه کنه و بقیه بهش بگن نکن، شاید دست بکشه. ولی اگه یه "عالِم دینی دروغگو" بیاد و بگه اون کار خوبه، دیگه کسی جلودار گناه نیست.
یکی از دلایل موفقیت حکومتهای ظالم هم دقیقاً همین دانشمندهای خائن بودن. اونا باعث شدن مردم سکوت کنن.
اما امام سجاد (ع) و امام باقر (ع) تصمیم گرفتن با این دروغها مبارزه کنن.
نه با شمشیر، بلکه با آگاهی دادن به مردم.
اوضاع خیلی سخت بود.
پادشاههای بنیامیه زور زیادی داشتن.
اگه امام سجاد (ع) کوچیکترین کار علنی انجام میداد، فوری ایشون رو میکشتن.
برای همین، امام (ع) بهصورت پنهانی شروع به کار کردن.
چه جوری؟
یکی از راههاش این بود که امام سجاد (ع) بردهها رو از بازار میخریدن، اونها رو به خونه میآوردن، یک سال کامل بهشون قرآن، احکام دین و اخلاق درست یاد میدادن. وقتی اونها مؤمن واقعی میشدن، آزادشون میکردن و بهشون میگفتن:
«حالا برو و هر چی یاد گرفتی به بقیه یاد بده!»
بچهها، میدونید این یعنی چی؟
یعنی امام ما، یه مدرسهی بزرگ از دل بردهها ساختن!
یعنی یه حوزهی علمیهی پنهانی که معلمهاش شاگردای خودش بودن.
و حالا...
امام محمد باقر (ع) دست راست پدرشون بودن.
هر کاری امام سجاد (ع) میکردن، ایشون هم همراهیشون میکردن.
یعنی چی؟ یعنی دقیقاً طبق فرمان پدر، همراه و کمککارشون بودن.
ولی در اون دوران، نمیشد کسی سخنرانی کنه، کلاس بذاره یا علناً حرف بزنه.
اما...
امام سجاد (ع) با تلاش شبانهروزی، در سی و چهار سال امامتشون، اوضاع رو تغییر دادن!
اونقدر کار کردن که مردم کمکم بیدار شدن، جامعه عوض شد.
تا اینکه رسید به زمانی که امام محمد باقر (ع) میتونست علناً آموزش بده و حقایق دین اسلام رو برای مردم بگه.
و حالا، قصهی ما تازه داره وارد فصل جدیدی میشه...
باید ببینیم امام باقر (ع) وقتی جامعه آماده شد، چی کار کردن؟ چه کسانی با ایشون همراه شدن؟ چه کسانی دشمنش بودن؟ و چه ماجراهایی در دنیا اتفاق افتاد...
ادامهی ماجرا باشه برای قسمت بعدی...
تا اون موقع، همهی شما رو به خدای مهربون میسپارم
وصیت های پدر رایگان
🟢 امام سجاد (ع) به امام محمدباقر فرمودند: "ای محمد آن صندوق را بردار و به خانه ات ببر..."🗃🔑
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قسمت قبلی براتون تعریف کردم که امام سجاد (ع) و امام محمد باقر (ع) چه تلاشهای شبانهروزیای برای نجات مردم از دست حاکمان دروغگو انجام دادن. مبارزههای علمی، جنگیدن با دانشمندان دروغین، دعا خوندن، شاگرد تربیت کردن و حتی خریدن برده برای آموزش، همه اینها کارهایی بود که امام سجاد (ع) انجام میدادن تا دین واقعی پیامبر (ص) حفظ بشه.
این مبارزهها پنهانی بودن. نمیشد جلوی خلیفه بلند حرف زد یا آشکارا مخالفت کرد. ولی امام سجاد (ع) با روشهای خاص خودش، زیرپوستی، کار خودش رو میکرد تا مردم رو از خواب بیدار کنه.
سالها گذشت. امام سجاد (ع) که کلی سختی کشیده بود، کمکم حالش بد شد. بیماری به سراغش اومد. فرزندانش، از جمله امام محمد باقر (ع)، دور بسترش جمع شدن.
اون شب، امام سجاد (ع) خیلی آروم زیر لب آیههای سوره واقعه رو میخوند. بعد، نگاهی به یک صندوقچه انداخت که گوشهی اتاق بود. به امام محمد باقر (ع) گفت: «ای محمد، این صندوق رو بردار و به خانهات ببر. دیگه وقتی برام نمونده.»
امام باقر (ع) فوراً صندوق رو برداشت و برد. هیچکسی نمیدونست توی اون صندوق چی بود. اما چرا فقط به امام باقر (ع) داد؟ چون امام سجاد (ع) فرزندان زیادی داشت ولی امام باقر (ع) بزرگترینشون بود، و کسی بود که بعد از ایشون باید وظایف مهمی رو به دوش میکشید.
توی اون صندوق چند چیز خیلی خیلی مهم بود:
وصیتنامه امام سجاد (ع)؛ دربارهی اینکه بعد از ایشون با اموالشون، زمینها و خانواده چهکار باید بشه.
قرآن دستنویس امام علی (ع)؛ همون قرآنی که هر آیهاش با دست خط خودش نوشته شده بود و تفسیر هم داشت.
شمشیر پیامبر (ص) که بعداً به امام علی (ع) رسید، شمشیری که در جنگها استفاده میکرد.
مصحف فاطمه (س)؛ صحبتهای جبرئیل با حضرت زهرا (س) که به دستور ایشون نوشته شد و نسل به نسل به امامان بعدی رسید.
همهی اینها به امام باقر (ع) سپرده شد.
وقتی امام باقر (ع) برگشت پیش پدرش، امام سجاد (ع) که حالش خیلی بد شده بود، با اشاره ازش خواست نزدیکتر بیاد. با صدایی ضعیف گفت: «فرزندم! پدرت امام حسین (ع) در لحظات آخر عمرش وصیتی به من کرد. حالا من همون وصیت رو به تو میسپارم. بپرهیز از ظلم کردن به کسی که جز خدا یاوری نداره. چون خدا یار اوست، و چه یاوری بالاتر از خدا!»
امام باقر (ع) با چشمانی پر از اشک گفت: «پدر جان، حتماً به این وصیت عمل میکنم.»
چند لحظه بعد، امام سجاد (ع) نفس آخرش رو کشید و روح پاکش پر کشید به سوی خدا...
و اینگونه بود که دوران امامت امام محمد باقر (ع)، پنجمین امام شیعیان، آغاز شد...
ادامهی قصه در قسمت بعدی...
شروع مبارزه رایگان
🟢 امام باقر باگفتن احادیثِ واقعی جلوی دانشمندانِ خائن وایسادن و نذاشتن که اسلام دروغین به مردم برسه.. 📜🔊❌️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
در قسمت قبلی براتون تعریف کردم که امام چهارم ما، امام سجاد (ع)، در لحظات آخر عمرشون چه وصیتهایی به امام محمد باقر (ع) کردند. براتون از اون صندوقچهی خاص گفتم که امام سجاد (ع) به فرزند بزرگوارشون سپردن و گفتن فقط اون حق داره بهش دست بزنه. داخلش چیزهایی مثل قرآن دستنویس امام علی (ع)، مصحف حضرت فاطمه (س)، وصیتنامهها و شمشیر پیامبر (ص) بود. حالا توی این قسمت میخوام براتون ماجرای شروع مبارزهی امام محمد باقر (ع) رو تعریف کنم.
شاید بعضیهاتون تعجب کنین و بگین: «مبارزه؟! مگه امام باقر (ع) هم جنگید؟» بله بچهها، همهی امامهای ما مبارز بودن، ولی هر کدوم به یه شکل!
بعضی وقتها با شمشیر میجنگیدن، بعضی وقتها با قلم، بعضی وقتها با زبان. امام باقر (ع) وارد یه جنگ بزرگ علمی و فرهنگی شد.
یعنی چی؟ یعنی یه عده دانشمند دروغگو و درباری، چیزهایی میگفتن که خلیفهها دوست داشتن بشنون. مثلاً:
حدیثهای دروغی به اسم پیامبر (ص) میساختن.
آیههای قرآن رو جور دیگهای تفسیر میکردن تا بگن یزید و یارانش آدمهای خوبی بودن!
امام سجاد (ع) با اینها خیلی پنهانی مبارزه میکردن. اما امام باقر (ع) وقتی به امامت رسید، تصمیم گرفت کار رو علنیتر شروع کنه.
امام باقر (ع) شروع کرد به گفتن احادیث واقعی پیامبر (ص) به مردم. چون مردم به خاطر اون دروغها، دین رو اشتباه یاد گرفته بودن. امام باقر (ع) این احادیث رو دوباره زنده کرد. برای همین بهش میگن باقرالعلوم یعنی کسی که علم رو میشکافه و به دیگران یاد میده.
مردم با شنیدن حرفهاش میگفتن:
– «عجب! اگر این علمه، ما تا حالا هیچی بلد نبودیم!»
یکی دیگه میگفت:
– «این محمد بن علی چیزهایی میگه که ما نمیفهمیم. اینها حرفهای تازهایه!»
کار امام باقر (ع) خیلی خیلی بزرگ بود! واقعاً اسلام رو از نابودی نجات داد. اگه اون نبود، شاید ما هم امروز دینمون رو اشتباه فهمیده بودیم!
اون زمان یه عده میگفتن:
– اسلام یعنی جنگ و کشتار!
– اسلام یعنی اذیت مردم!
ولی امام باقر (ع) ایستاد و گفت: نه! اینها دروغه! این دین واقعی نیست!
خبر کارهای امام باقر (ع) توی کل دنیا پیچید. حتی مردم از جاهایی خیلی دور مثل خراسان (که امروز شامل ایران و افغانستان میشه) به مدینه میاومدن. اما نه برای حج! فقط برای دیدن امام باقر (ع) و شنیدن حرفهاش!
امام باقر (ع) توی مسجدها با صدای بلند سخنرانی میکرد. برعکس پدرش امام سجاد (ع) که باید پنهانی حرف میزد، اون زمان خلیفهها مشغول بودن و حواسشون به مدینه نبود. پس امام از این فرصت استفاده کرد و تا تونست علم واقعی اسلام رو به مردم یاد داد.
امام باقر (ع) میفرمود:
– «شیعه واقعی اونیه که علمش زیاد باشه. کسیه که احادیث ما رو بدونه، تفسیر قرآن رو بفهمه، و با دشمنهای اسلام، جهاد علمی کنه.»
امام باقر (ع) صدها شاگرد تربیت کرد و اونا رو به شهرهای مختلف فرستاد تا علم واقعی رو به مردم یاد بدن.
ایشون میگفت:
– «هرجای دنیا میخواین برید؛ شرق، غرب، هرجا... اما بدونید علم واقعی فقط پیش ما اهلبیت پیامبره. خدا به ما یاد داده و ما هم به شما یاد میدیم.»
خب بچهها! اینم از شروع مبارزهی امام پنجم ما شیعیان، امام محمد باقر (ع)!
ادامهی قصه و کارهای دیگهای که ایشون انجام دادن، بمونه برای قسمت بعدی... تا اون موقع، همهی شما رو به خدای مهربون میسپارم.
روشنگری در سفر حج رایگان
🟢ماجرایِ شنیدنی از سفرهای امام باقر(ع) به "مکه" و آموزش معارفِ دین به مردم 🐫🐪 🕋
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی ماجراهایی از دوران امامت حضرت امام محمد باقر(ع)
اوضاع کمی تغییر کرده بود و امام باقر (ع) ۳۴ ساله، امام سجاد (ع) میتونستن یه کوچولو آزادانهتر صحبت کنن و خودشون رو معرفی کنن؛ اما بچهها این رو یادتون باشه که هیچوقت امام باقر (ع) اونقدر آزادی نداشتن که بتونن راحت راحت حرف بزنن یا راحت خودشون رو معرفی کنن. نه، ایشون مجبور بودن خودشون رو در حد و اندازه یه دانشمند نشون بدن در حالی که در اصل باید رهبر کل جهان میشدن، باید به جای اون پادشاه بنیامیه بدجنس ایشون رهبر میشدن و امام باقر (ع) بر کل جهان امامت میکردند؛ اما این کار رو نمیتونستن آشکارا و واضح بگن ولی هر موقع که فرصتی پیش میاومد به چند نفر از اطرافیان و در خصوصی این نکته رو بهشون میگفتن که ما اهل بیت قرار بود رهبران کل جهان بشیم.
پیامبر روز غدیر پدر ما یعنی امام علی (ع) رو انتخاب کرد. یک عدهای حق امام علی (ع) رو گرفتن و حالا هم همونها حق از ما گرفتن. امام باقر (ع) این رو مرتب به یاران خیلی نزدیکشون میگفتن ولی نمیتونستن بلند بلند بگن...
خلاصه امام باقر (ع) هر سال توی مراسم حج شرکت میکردن و اونجا همهی مسلمونها میاومدن، از همهی نقاط جهان: از خراسان، مصر، شام، عراق، مکه و مدینه همه به سرزمین مکه میاومدن که خونهی خدا اونجا قرار داشت.
امام باقر (ع)، به همراه پسر بزرگ خودشون یعنی جعفر بن محمد (ع) که همون امام صادق (ع) باشن، به مکه میرفتن تا اونجا از این فرصت استفاده کنن و بتونن معارف زیادی رو به مردم یاد بدن. دین و قرآن رو به مردم آموزش بدن و البته به مردم بفهمونن که دانشمندانی که دور و بر پادشاه هستند، یک مشت دروغگو هستند و اگر علم واقعی رو میخواین باید از اهل بیت بگیرین...
یک روز کنار خونهی خدا راه میرفتن که دیدن مردم از سر و کول هم بالا میرن تا دستشون رو به حجرالاسود بزنن.
یکی از یاران امام باقر (ع) که کنار ایشون بودند لبخندی زد و با خوشحالی گفت: خدا را هزار مرتبه شکر ای آقا، چقدر تعداد مسلمانها زیاد شده و چقدر تعداد کافران کم شده! این همان چیزی است که پیامبر میخواست...
امام باقر (ع) این صحبت رو که شنیدن لبخندی زدند و فرمودند: این مدل حج رو که زمان جاهلیت هم انجام میدادن. قبل از پیامبر هم مردم کنار خونهی خدا میاومدن و اینجا راه میرفتن و از این کارها میکردن.
اون مرد که این رو شنید تعجب کرد و چشماش گرد شد و گفت: یعنی چی؟! یعنی میگویید که حج کار جاهلان است و کار مسلمانها نیست؟!!
امام باقر (ع) فرمودند: نه، حج عملی که حضرت ابراهیم به مردم آموزش داد و در زمان جاهلیت مردم به شکل اشتباهی انجام میدادند، امروز هم مردم همون اشتباه رو انجام میدن...
اون یار امام باقر (ع) که برای اولین بار بود، چنین چیزی میشنید با تعجب فراوان پرسید: یعنی چی آقا؟!! متوجه نمیشوم کدام عمل حج است که جاهلان انجام میدادند و ما هم انجام میدهیم؟!! بهتر است بگویم ما باید چه کنیم که حجمان با حج انسانهای جاهل فرق کند؟!!
امام باقر (ع) وقتی این تعجب یارشون و این سوال رو شنیدن بهش گفتن: خدا حج رو قرار داد تا مردم به سمت ما اهل بیت بیان، تا مردم یاد بگیرن که به سمت ما و پشت سر ما اعمال حج رو انجام بدن. والا که دور خونهی خدا راه رفتن رو در زمان جاهلیت هم انجام میدادند.
پیامبر خدا حضرت ابراهیم وقتی که کعبه رو ساخت از خدا یک چیز خواست و اون هم این بود که خدا کاری کنه، مردم به سمت فرزندان خوب حضرت ابراهیم بیان و یار اونها باشن و ما فرزندان حضرت ابراهیم هستیم...
و ای وای بچهها مطمئنم این حرفی که امام باقر (ع) زدن، شاید برای شماها و مامان باباتون هم جدید باشه و تا حالا فکر نمیکردیم که حج یعنی رفتن پیش امام زمان (عج)؛ البته که دور خونهی خدا هم باید گشت و اعمال حج رو باید انجام داد؛ اما باید حواسمون باشه که خدا این حج رو قرار داد تا مردم در یک روزهای مشخصی، توی یه جای مشخصی، جمع بشن و دور خونهی خدا پشت سر امام زمانشون بچرخن.
آره، و الا این کاری که یک عده فقط دور خونهی سنگی راه برن و ذکر بگن، این اون چیزی نبود که پیامبر میخواست...
پیامبر ما و حضرت ابراهیم میخواستن که حج بهانهای باشه، برای اینکه مردم سراغ امام زمانشون بیان و امام زمانشون رو ببینن با ایشون دوباره بیعت کنن و توی راه ایشون جهاد کنن و سختی بکشن و کار کنن...
اما بچهها، توی یکی از این سالها که امام باقر (ع) و امام صادق (ع) به خونهی خدا رفته بودند، پادشاه بدجنس و قدرتمند بنیامیه یعنی هشام بن عبدالملک هم به حج اومده بود.
میدونید هشام کیه دیگه؟! آره هشام، همون کسیه که اون سال امام سجاد (ع) وقتی وارد خانه خدا شدن رو دیدن که مردم همه کنار ایشون هستند و به احترام او از دور خانه خدا دور شدن تا امام سجاد (ع) به زیارت خانه خدا برن، و بعد هشام با پررویی پرسید: این آقا کیه؟ و اون شاعر بزرگش یعنی فرزدق چند بیت شعر بسیار بسیار زیبا برای امام سجاد (ع) گفت. داستان این قصه رو در زندگی امام سجاد (ع) به طور کامل تعریف کردم؛ اما اون زمان هشام پادشاه نبود بلکه جانشین پادشاه بود، یعنی پسر پادشاه و وقتی پادشاه میمرد قرار بود هشام جانشینش او بشه و حالا هشام خودش پادشاه بزرگ بنیامیه شده بود.
و هشام به مراسم حج اومده بود که باز هم در کمال تعجب و البته عصبانیت دید که مردم دور امام باقر (ع) و امام صادق (ع) جمع میشن و از سخنان اینها استفاده میکنن. امام صادق (ع) برای مردم از مقام اهل بیت میگفتند، از جایگاه واقعی اهل بیت، امام صادق (ع) میگفتند که: ما اهل بیت باید رهبران اصلی باشیم و ما اهل بیت جانشینان واقعی پیامبر خدا هستیم. اهل بیت اون کسانی هستند که باید علم رو ازشون یاد بگیرین و بقیه قالبین و دروغین هستند.
و حالا هشام وقتی متوجه شد که محبوبیت اهل بیت چقدر زیاد شده و از طرف دیگه صحبتهای امام صادق (ع) وقتی به گوشش رسید یک تصمیم بسیار بسیار مهم و البته خطرناک گرفت...
تصمیمی که ادامهاش باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربان میسپارم.
😡👥👀
سفر اجباری به شام رایگان
🟢 هشام بن عبدالملک دستور داد یه کاروان امام باقر و امام صادق رو به شام ببرند تا بعدا نقشه های شومش رو عملی کنه🐫🐪⛺️
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر حج امام باقر(ع)
یارشون گفتن که: این عمل حجی که الآن مسلمونها انجام میدن در زمان جاهلیت یعنی قبل از پیامبر هم انجام میدادن، پس حج واقعی این نیست و بعد امام باقر(ع) گفتن که حج واقعی اون حجی است که مردم به طرف امام زمانشون بیان.
از طرف دیگه امام صادق علیهالسلام هم توی این مراسم حج در مورد مقام اهل بیت سخنرانی کردن و به یارانشون نکاتی رو گفتن. بچهها، اون زمان امام صادق(ع) به مقام امامت نرسیده بودن و امام شیعیان نبودن؛ اما امام باقر(ع) گفتن که ایشون امام آینده هستن.
امام صادق(ع) نکتههای خیلی مهمی گفتن که به گوش هشام رسید.
هشام، همون پادشاه بدجنس بنیامیه بود که فرزدق، شعری در مورد امام سجاد(ع) رو در مقابلش خوند؛ اما هشام اون موقع پادشاه نبود، او جانشین پادشاه بود؛ اما الآن هشام، پادشاه بدجنس بنیامیه بود و از طرف دیگه این هشام بن عبدالملک خیلی آدم قدرتمند، مقتدر و قلدری بود و همه از او میترسیدن و ازش حساب میبردن.
هشام وقتی این صحبتهای امام صادق(ع) و امام باقر(ع) رو شنید با خودش فکر کرد که چیکار کنه!! امام باقر و امام صادق(ع) رو از حرفایی که زدن پشیمون کنه...
اولش با خودش فکر کرد توی همین سفر حج یه درس حسابی بهشون بده و یه کاری کنه که دیگه کسی جرات نکنه از این حرفها بزنه؛ اما بعدش با خودش فکر کرد اگه این کارو بکنه مردم میفهمن که هشام چه آدم خونریزیه و از طرف دیگه طرفدارهای امام باقر(ع) و امام صادق(ع) امکان داشت که با مأموران هشام وارد جنگ بشن و اوضاع خیلی بد بشه.
برای همین هشام صبر کرد تا مراسم حج به پایان برسه. بعد از اینکه مراسم به پایان رسید، با همون خدم و حشم و نوکرها و سربازهاش راه افتاد و به طرف شهر دمشق یعنی پایتخت و همون جایی که کاخ حکومتش اونجا بود، رفت.
اولین کار هشام این بود که دستور داد به مأمور و والی مدینه که امام باقر(ع) رو به سمت شام اعزام کنه.
او لشکری رو آماده کرد که این دو امام عزیز و مظلوم ما رو به شام ببرن، حالا اینکه توی شام چه نقشههایی توی سرش بود، میخواست چیکار کنه!! در ادامه براتون میگم...
بچهها، همه فکر میکردن هشام میخواد امام باقر(ع) و امام صادق(ع) رو بکشه؛ اما اگه این کارو میکرد، اولاً آبروی خودش رو میبرد و دوماً امکان داشت یارهای امامان قیام کنن و بجنگن و کار هشام رو بسازن.
برای همین هشام دستور داد یه کاروان، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) رو با احترام به شام ببرن تا خودش نقشههایی که توی سرش هست رو اجرا کنه.
این کاروان چند روز یا چند ماه توی راه بودن، آخه از مدینه تا دمشق خیلی راهه؛ اما امام باقر(ع) این مسیر طولانی رو در میان لشکریان هشام طی کردن تا اینکه به دمشق رسیدن.
بچهها، مردم دمشق خیلی به اهل بیت اعتقادی نداشتن. قبلاً هم براتون توی داستان زندگی امام سجاد(ع) تعریف کردم که مردم دمشق خیلی اهل بیت رو قبول نداشتن و اونها اسلام رو اونجوری یاد گرفته بودن که معاویه میخواست.
معاویه یه اسلام قالبی به اونها یاد داده بود و بعد از معاویه هم پسرش یزید و بعد هم بنیامیهایها، اسلام دروغین و قالبی رو به مردم شام یاد داده بودن و مردم دمشق هم با اون نگاه از اهل بیت بیزار بودن و این خانواده رو دوست نداشتن؛ اما اون پیرمردها و اونهایی که عمری ازشون گذشته بود، هنوز در خاطرشون ماجرای سخنرانی و کار بزرگ امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) رو داشتن و اون روشنگریها رو هنوز توی یادشون داشتن.
برای همین یه عدهای از مردم نه تنها از اهل بیت بدشون نمیاومد، بلکه این خانواده رو یه کوچولو هم دوست داشتن؛ اما به محض اینکه امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به دمشق رسیدن، هشام اعلام کرد و گفت: من سرم خیلی شلوغه، وقت نمیکنم این دو نفر رو ببینم، بگین منتظر بمونن هر وقت سرم خلوت شد میبینمشون...
ای نامرد، مهمون دعوت کردی اما اینجوری باهاشون رفتار میکنی!! هشام میخواست یه کاری کنه امام باقر(ع) و امام صادق(ع) شرمنده بشن و یه جورایی شکست روحی بخورن. آخه یه نفر شما رو مهمونی دعوت کنه، بعد در رو روتون باز نکنه!! خب بهتون برمیخوره و ناراحت میشین، اعصابتون خرد میشه... هشام میخواست یه همچین کاری با امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بکنه؛ اما نمیدونست که این خانواده هر جا که میرن روشنگری میکنن و علمشون رو به مردم انتقال میدن...
امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بین مردم بودن و باهاشون صحبت میکردن. مردم هم خیلی از این خانواده خوششون میاومد؛ اصلاً مگه میشه از این خانواده کسی بدش بیاد، مگر اون آدم خیلی دیگه مشکل داشته باشه و الّا امامان ما مهربونترین، دانشمندترین، قویترین انسانها بودن و بهترین بندههای خدا بودن و همه چی تموم بودن...
هشام بعد از دو سه روز، وقتی که دید امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نه تنها تسلیم نشدن و ناراحت نشدن، حتی تو روحیهشون هم تأثیری نگذاشته، دستور داد که یه مجلس آماده کنن و امام باقر(ع) و امام صادق(ع) رو پیش او بیاورند و از طرف دیگه به فامیلها و دوستهاش و به همهی اونهایی که توی اون مجلس بودن، سپرده بود که یه جوری رفتار کنین که امام باقر(ع) و امام صادق(ع) احساس بدی بهشون دست بده و احساس کنن آدمای مهمی نیستن و کسی دوستشون نداره و بعد هم دستور داد امام باقر(ع) و امام صادق(ع) وارد این مجلس بشن.
امام باقر(ع) ما وقتی وارد این مجلس شدن بدون اینکه به هشام و دیگران توجه خاصی کنن، فرمودن: السلام علیکم...
بعد هم یه جایی نشستن. بچهها، رسم این بود وقتی کسی وارد مجلس پادشاه میشه، پادشاه باید بهش بگه که کجا بشینه، اصلاً باید پادشاه اجازه بده که بشینه یا نشینه...؛ اما امام باقر(ع) بدون توجه به این چیزها رفتن و یه کناری نشستن.
هشام وقتی این لحظه رو دید، اعصابش خرد شد و دندونهاش رو به هم فشار داد گفت: شما خاندانی هستید که دائم دنبال وحدتشکنی و تفرقه هستید. شماها فکر میکنید امام هستید و توهمات الکی و بیخود دارید و شماها دیگران رو قبول ندارید...
بعد از این صحبتهای هشام، دوستها و فامیلها و کسانی که توی مجلس بودن، یکییکی شروع کردن به حرفهای الکی زدن و به امام باقر(ع) توهین کردن.
امام باقر(ع) هم ساکت ایستاده بودن و به حرفهای اونها گوش میدادن.
وقتی صحبتهای الکی و بیخود اونها به پایان رسید، امام باقر علیهالسلام شروع کردن به صحبت و گفتن: ...
خب دیگه، وقتمون تموم شده، ادامهی این قصه و ماجرای جواب دندانشکن امام باقر(ع) به هشام و یارانش، باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
زندانی شدن امام باقر (ع) رایگان
🟢 ماجرای جذاب و شنیدنی از رسوا شدن هشام توسط امام باقر (ع) ✌🏻🌙
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای سفر اجباری امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) به شهر دمشق و سرزمین شام رو گفتم
و براتون تعریف کردم که، این هشام بن عبدالملک بدجنس، به حاکم مدینه دستور داد که امام باقر
و امام صادق (ع) رو به زور پیش هشام بفرسته. امام باقر
(ع) هم از این فرصت نهایت استفاده رو کردن و به شهر دمشق رفتن و اونجا تا تونستن اسلام واقعی رو به مردم معرفی کردن.
کی فرصت شد؟؟ آهان، وقتی به اونجا رسیدن. هشام برای اینکه امامهای ما رو کوچیک کنه و بخواد اعتماد به نفسشون رو پایین بیاره، سه روز اونها رو به قصر خودش راه نداد؛
اما وقتی دید که این دو تا امام عزیز ما، هر جا که میشینن، روشنگری میکنن و علم خودشون رو به مردم یاد میدن، بالاخره مجبور شد که امام باقر (ع) رو به کاخ زشت خودش راه بده.
امامان عزیز ما، وارد کاخ شدن و هشام، کلی حرف بد به امام باقر (ع) زد و بهشون گفت: شما خانوادهای هستین که همش بین مردم جدایی میاندازید، شما یه خانوادهای هستین که فکر میکنین خودتون از همه بهترین و بقیهی مردم خوب نیستن.
شماها میخواین رهبر بشین، برای همین بین مردم تفرقه میاندازید و وحدت مردم رو از بین میبرین. و بعد هم یاران هشام، هرکدوم یک حرف بیخود و الکی به امامان ما زدند...
امام باقر (علیهالسلام) وقتی این صحبتهای زشت هشام و یارانش رو شنیدن، از جاشون بلند شدن و فرمودن:
ای مردم! به کجا میروید؟! شما را به کدام طرف میبرند؟! خداوند نسل قبل از شما یعنی پدرانتان را به وسیلهی خانوادهی ما هدایت کرد
و هدایت شما هم تنها از طریق ما میباشد. خداوند علم خودش را به ما اهلبیت آموخت. اگر که امروز شما حاکمان این دنیا هستید، بدانید که عاقبت این دنیا به دست ما و خانوادهی ماست،
چرا که خداوند در قرآن فرموده است: "وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ" یعنی عاقبت نیک برای پرهیزگاران است!
ای جانم به امام باقر... بچهها شنیدین آقای ما، امام باقر (علیهالسلام) چطوری با هشام بحث کردن؟! نه توهین کردن، نه حرف زشتی زدن، فقط حقیقت رو گفتن.
به تمام یاران هشام گفتن که کی هستن و مقام و جایگاه خودشون رو به همه معرفی کردن و باید هم میگفتن؛
اگر امام باقر (ع) و امام صادق (ع) این کار رو نمیکردن، یاران هشام فکر میکردن امام باقر (ع) فقط جلوی مردم ادعا میکنن
و با خودشون فکر میکردن که امام باقر (ع) جوابی برای گفتن نداشتن؛
اما امام باقر (ع) ما بدون اینکه حرف زشتی بزنن یا توهینی کنن یا بخوان کاری کنن که اونها ناراحت بشن، حقیقت رو گفتن و روشنگری کردن...
هشام وقتی صحبتهای امام باقر (ع) رو شنید اعصابش خورد شد؛
اما برای اینکه جلوی یارانش آبروداری کنه و زشت نباشه، با همون صدای زشتش به امام باقر (ع) گفت:
ای محمد بن علی، ای پسرعمو، چرا ناراحت میشی!! منظوری نداشتیم، ما نمیخواستیم ناراحتت کنیم!
اما بعد از این حرف، به اون یاران نزدیکش دستور داد که امام باقر (ع) رو توی زندان شام بیندازن.
ای دیوونهی هشام... نمیدونست که این کارش به ضرر خودشه. چرا؟! چون وقتی امام باقر (ع) و امام صادق (ع) رو انداخت زندان،
باز هم امام باقر (ع) اونجا روشنگری میکردن و برای زندانیها صحبت میکردن، کاری میکردن تا زندانیها علمشون زیاد بشه و بدونن حق با کیه و کی آدم بده و کی آدم خوب.
به قول من، امام باقر (ع) کاری کردن تا زندانیها قهرمانهای واقعی رو از قهرمانهای دروغی تشخیص بدن
و از طرف دیگه، به اون زندانیها اسلام واقعی رو یاد دادن؛
اون اسلامی که معاویه و بچههای معاویه دوست نداشتن کسی بدونه.
امام باقر (ع) اسلام رو توی زندان به این زندانیهای بیچاره یاد دادن؛ البته نه فقط با حرف زدن،
بلکه با رفتارشون، با مهربونیشون، با اون نمازهای زیبایی که میخوندن،
با شیوهی قرآن خوندنشون، با شیوهی غذا خوردنشون و...
امام باقر (ع) و امام صادق (ع) اسلام واقعی رو به اون زندانیها یاد دادن، که خبرش رسید به گوش هشام.
اون مأمورای زندان پیش هشام رفتن و گفتن: سرورم، اگر محمد بن علی را بین زندانیان رها کنین، طولی نمیکشه که او همهی زندانیها را منحرف میکنه؛
همه عاشق او شدهاند، دور او جمع میشوند، او سخنرانی میکنه، جلو اونها میایسته و نماز میخونه،
همه عاشق نماز خواندن و قرآن خواندنش شدند. اگر میخواین حکومت شام در دستتون بمونه، یه فکری کنید...
هشام که دید هر نقشهای میکشه به درِ بسته میخوره و نمیدونه چکار کنه!!!
نشست و فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد، تا اینکه آخر سر به یک نتیجه رسید،
یک نتیجهای که این بار هم به ضرر خودش بود.
آره بچهها، هر کی با اهلبیت در افتاد، شکست خورد. اهلبیت ما دنبال شکست دادن بقیه نبودن،
دنبال این نبودن که آدمها رو ضایع کنن.
ولی وقتی یه آدم بدجنسی مثل هشام بخواد با اهلبیت وارد جنگ بشه
و بخواد کاری کنه که آبروی اهلبیت بره، اینجا ائمهی ما وظیفه داشتن
که کاری کنن نقشههای دشمنها بر باد بره و از بین بره...
هشام نقشه کشید که یک مجلس تیراندازی درست کنه. چی؟! تیراندازی؟!
آره، تیراندازی با تیر و کمان.
برای چی؟ چرا میخواست این کارو بکنه؟!
برای اینکه به همه ثابت کنه امام باقر (ع) فقط علمش زیاده و اون هم چون کتاب زیاد خونده؛
و الا تو کارهای نظامی هیچی بلد نیست.
میخواست این رو به یارانش ثابت کنه.
هشام دستور داد امام باقر (ع) ما رو آزاد کنن و به کاخ بیارن...
وقتی امام باقر (علیهالسلام) وارد کاخ هشام شدن، دیدن که چند تا هدف تیرکمان یک کناری گذاشتن
و از تیراندازهای خیلی ماهر کشور شام دعوت کردن تا به اونجا بیان و تیراندازی کنن
و با تیراندازی کردنشون آبروی امام باقر (ع) رو ببرن؛
یعنی به همه ثابت کنن که امام باقر (ع) مرد جنگ و تیراندازی نیست که نیست...
وقتی این منظره رو دیدن، یک کناری نشستن؛
اما هشام برگشت گفت: ای آقا، بیاید تیراندازی کنیم. برای شما و چند تا از یارانم مسابقه تیراندازی گذاشتم. تشریف بیاورید.
خب دیگه، زمانمون گذشته. ادامهی قصه و ماجرای اینکه امام باقر (علیهالسلام) چکار کردن؟ چه تصمیمی گرفتن؟
و آیا تونستن تیراندازی کنن؟!!
باشه برای یه قسمت بعد...
تا قسمت بعدی، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
بهترين تيرانداز جهان رایگان
🟢 هشام یه مجلس راه انداخت و از بهترین تیر اندازهای شهر دعوت کرد تا بیان تیر اندازی کنند و توان نظامی امام باقر رو زیر سوال ببره..🥷⛺️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای جوابهای محکم و کوبندهی امام محمد باقر (علیهالسلام) به هشام رو گفتم و براتون تعریف کردم، و امام صادق (علیهالسلام)، که هشام مجلسی درست کرده بود تا کاری کنه که امام باقر احساس بدی بهشون دست بده و احساس کنند دارند راه رو اشتباهی میرن؛
ولی اون مجلس، به مجلس موعظه هشام و یارانش تبدیل شد.
خیلی زیبا و مودبانه، روشنگرانه صحبت کردند که هشام نتونست هیچ واکنشی از خودش نشون بده و تنها مجبور شد امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) رو به زندان بندازه؛
اما این دو امام عزیز از زندان هم نهایت استفاده رو بردند. یعنی چی؟!
یعنی اونجا هم شروع به روشنگری کردند و اسلام واقعی رو به زندانیها یاد دادن. هشام که دید توی علم و کلام حریف این خانواده نمیشه، تصمیم گرفت توی یک زمینه دیگه با این دو آقای بزرگ مبارزه کنه.
توی کدوم زمینه؟! در زمینهی مهارتهای نظامی...
هشام با خودش میگفت: «البته محمد بن علی هر چه بلد باشد، دیگر فنون جنگ و تیراندازی را نمیداند! این بهترین فرصت است که ضعف او را به دیگران نشان بدهیم.»
او مجلسی از بهترین تیراندازهای شهر درست کرد و از تیراندازها دعوت کرد تا به اونجا بیان و تیراندازی کنند و با این کار، آبروی امام باقر (علیهالسلام) رو ببرن.
بعدم دستور داد امام باقر (علیهالسلام) رو از زندان آزاد کنند و به کاخ او بیاورند.
امام باقر (علیهالسلام) به همراه امام صادق (علیهالسلام) وارد کاخ هشام شدند و دیدند تیر و کمانها و یهسری هدفهایی در اونجا چیده شده.
هشام تا چشمش به امام باقر (علیهالسلام) افتاد، فوری و با عجله گفت: «ای محمد بن علی! بیا و کمانی در دست بگیر و تیر بزن، میخواهم توان نظامیات را به دیگران نشان بدهم.»
امام باقر (علیهالسلام) با آرامش خاصی فرمودند: «ای هشام! من سن و سالی ازم گذشته، دوران این کارها از من گذشته، نمیخوام این کارها رو بکنم.»
اما هشام گیر داد و گفت: «نمیشود! من این مجلس را برای این ترتیب دادهام که شما تیراندازی کنید و دیگران ببینند. بیایید، بیایید و این کمان را در دست بگیرید و به آن هدف تیر بزنید.»
امام باقر (علیهالسلام) وقتی دیدند هشام آنقدر اصرار میکنه، جلو رفتند و تیر و کمان رو از دستش گرفتند و هدفگیری کردند.
همه منتظر بودند الآن این تیر امام باقر (علیهالسلام) به در و دیوار و سقف و این طرف و آن طرف میخوره...
آقای ما، این کمان رو دستشون گرفتند و با دقت هر چه بیشتر تیر رو تنظیم کردند و کش رو کشیدند و پرتاب کردند.
این تیر رفت و رفت و به وسط هدف خورد!
همه تعجب کردند و به هم نگاهی کردند و با خودشون گفتند: «البته شانسی بوده. میشود دیگر، شانسی به وسط هدف خورده. ببینیم دومی را چه میکند؟»
امام باقر (علیهالسلام) تیر دوم را هم برداشتند و داخل کمان گذاشتند و کشیدند و کشیدند و پرتاب کردند.
این تیر رفت و خورد روی همون تیر اول، یعنی دوباره خورد به وسط هدف!
هشام و یارانش چشماشون گرد شده بود.
امام باقر (علیهالسلام) دست برنداشتند، تیر سوم رو برداشتند و باز هم هدفگیری کردند و پرتاب کردند، که این بار هم تیر وسط هدف خورد، روی دو تا تیر قبلی!
تیر چهارم، تیر پنجم، تیر ششم... همهی این چوبهایی که تیر بود رو امام باقر (علیهالسلام) وسط هدف زدند!
بچهها! نه از یک راه نزدیک، بلکه از یک راه خیلی دور!
یه چیزی بگم که خندهتون بگیره؟ باید بگم امام باقر (علیهالسلام) تیرانداز بودند اون زمانی که جومونگ مد نبود!
یکجوری تیر میزدند که همه تعجب کرده بودند.
هشام و اطرافیانش چشماشون گرد شده بود، چون بهترین تیراندازها هم نمیتونستن اینجوری تیر بزنن؛ نهایت یکی از تیرهاشون به وسط هدف میخورد و آنقدر دقت امکان نداشت!
هشام وقتی دید باز هم داره آبروش میره و نمیتونه هیچ کاری بکنه، فوراً با محبت از جا بلند شد و به امام باقر (علیهالسلام) گفت:
«ای پسر عمو! ای محمد بن علی! احسنت، خوشم آمد، باریکلا! بیا اینجا، بیا پیش من.»
امام باقر (علیهالسلام) هم وقتی ۹ تیر رو در وسط هدف زده بودند، تیر و کمان رو کنار گذاشتند و پیش هشام رفتند.
هشام با تعجب و صدای آهسته از امام پرسید:
«شما که گفتین پیر شدین و دیگه این کارها رو نمیکنید، چگونه این تیرها رو زدین؟»
امام باقر (علیهالسلام) با صدای بلند گفتند:
«ما اهل مدینه در جوانی تیراندازی تمرین میکنیم. من هم از همان زمان تا به الآن تمرینی نداشتم. این تیرهایی که میبینید حاصل دوران جوانی است.»
بچهها نمیدونید هشام چقدر متعجب شده بود و نمیدونست چی بگه!
یک حرفی زد که آبروی خودش رو برد!
هشام با خوشحالی گفت:
«شما مایهی افتخار عرب و دیگر ملتها هستید، شما مایهی افتخار ما قریشیها هستید. وقتی چون شما در بین قریش باشد ما به خودمان افتخار میکنیم.»
امام باقر (علیهالسلام) هم وقتی این صحبتها رو شنیدند، لبخند ملیحی زدند و چیزی نگفتند.
هشام فوراً جلو اومد و امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام) رو بغل گرفت و گفت:
«بیایید، بیایید در جایگاه من بنشینید. صندلی کنار من، جایگاه شماست. بیایید...»
امام باقر (علیهالسلام) هم رفتند و اونجا نشستند.
هشام دوباره با صدای یواش از امام باقر (علیهالسلام) پرسید:
«ای محمد بن علی! ای پسر عمو! بگو ببینم، آیا جعفر پسرت هم میتواند این چنین تیراندازی کند؟»
بچهها، به نظر من هشام ترسیده بود. آخه کسی که بتونه اونقدر حرفهای تیر بزنه، قطعاً میتونه خیلی هم حرفهای با شمشیر بزنه و یک قدرت وحشتناک داره.
برای همین پرسید ببینه پسر امام باقر هم همینطوریه؟
امام باقر (علیهالسلام) فرمودند:
«ای هشام! ما فرزند پیامبر خدا هستیم. هر آنچه که انبیا داشتند به ما به ارث رسیده. این فن جنگآوری هم که میبینی از پیامبران خدا به ما رسیده؛
اما آن چیز اصلی که به ما ارث میرسد، علم و معرفت و دین واقعیست.
همان دینی که خدا در قرآن فرموده است: "الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ"؛ همان دینی که روز غدیر خم کامل شد.»
هشام که این رو شنید، رنگش پرید، اعصابش خرد شد.
هشام هر سوالی که میکرد، امام باقر (علیهالسلام) یک جوری جواب میدادند که برای بقیه روشنگری بود.
آخه مردم شام، خیلیهاشون نمیدانستند این آیه در مورد چیه! نمیدونستند این دینی که کامل شده منظورش با رهبری امام علی (علیهالسلام) و ولایت ایشونه!
ولی امام باقر (علیهالسلام) اونجا هم روشنگری کردند و هشام رو سر جاش نشوند.
هشام هم تصمیم گرفت که امام باقر (علیهالسلام) رو به شهر خودشون برگردونه؛
اما نه به این راحتیها! میخواست باز هم امام باقر (علیهالسلام) رو اذیت کنه و ایشون رو بین مردم شام و بین آدمهای بد شام رها کنه.
و یک نقشههای خیلی بدی توی سرش داشت...
نقشههایی که ادامهش باشه برای قسمت بعد...
تا قسمت بعدی، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
مناظره با دانشمند مسیحی رایگان
🟢 ماجرای شنیدنی و جذاب از مناظره ی امام محمدباقر(ع) با دانشمند مسیحی ✝️⛰️🧙🏽♂️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای تیراندازی امام باقر (ع) رو گفتم.
عبدالملک وقتی دید که توی صحبت و کلام، حریف امام باقر (ع) نمیشه و شکست میخوره، تصمیم گرفت توی زمینه نظامی و تیراندازی به همه نشون بده که امام باقر (ع) توانایی ندارند؛ اما این حیله هشام هم نقش بر آب شد.
امام باقر (ع) هشت - نه تا تیر زدن و هر نه تا تیر، رو دقیق وسط هدف زدن؛ و این تیر روی اون تیر، تیر بعدی روی تیر بعدی؛ اصلاً هشام و دور و بریهاش تعجب کرده بودن و چشمشون گرد شده بود و همین طور داشتن به امام باقر (ع) نگاه میکردن.
اما بچهها این ماجرا باعث نشد که هشام بن عبدالملک سر جاش بشینه و تسلیم بشه، آخه ای هشام، تو که دیدی این آقا همه جوره از تو بهتره و از همه جهتها از تو بهتره؛ هم نظامی، علمی، اخلاقی و هم محبوبیتی که بین مردم داره از تو بیشتره.
پس از اونجا بلند شو و بگذار این آقا اونجا بشینه. بگذار حق برگرده دست اهل بیت؛ اما هشام این کار رو نکرد، دوباره با خودش فکر کرد و نقشه ریخت که چجوری بتونه امام باقر (ع) رو شکست بده!!
امام باقر (ع) بعد از اینکه از کاخ هشام بیرون اومدن، به میان مردم میرفتن. ایشون با مردم مینشستن و صحبت میکردن. مردم هم با اینکه از این خانواده خیلی بدی شنیده بودن و خیلی تبلیغات الکی کرده بودند که بگن اهل بیت آدمهای بدین؛ اما وقتی اخلاق خوب امام باقر (ع) و علم فراوان این آقا رو میدیدن، دستهدسته جذب ایشون میشدن...
یک روز به امام باقر (ع) خبر دادند که یک عالم و دانشمند مسیحی، توی یک روز مشخص، فلانجا برای مسیحیها و مسلمونها صحبت میکنه. از طرف دیگه هشام هم باهاش مخالفت نمیکنه. دانشمندهای مسلمون هم همه جلو او شکست خوردن چون علمش خیلی زیاده. همین موضوع باعث شده خیلیها مسیحی بشن و دست از اسلام بردارن.
اون دانشمند مسیحی باعث شده خیلیها اسلامشون رو کنار بذارن و بهش بیاعتقاد بشن.
امام باقر (ع)، سر و صورتشون رو پوشوندن و بالای اون کوهی که اون دانشمند مسیحی نشسته بود رفتن، تا با اون مناظره کنه و به شاگردانش و مردم معمولی چیزی یاد بده...
امام باقر (ع) به همراه چند نفر از مسلمونها از جمله پسرشون امام صادق (ع) بالای اون کوه رفتن تا توی اون جلسه شرکت کنن. اون دانشمند مسیحی داشت همینطور سخنرانی میکرد که یک مرتبه چشمش به امام باقر (ع) افتاد، براش جالب بود: این آقا کیه دیگه؟!
فوراً از امام باقر (ع) پرسید: ای مرد! تو از ما مسیحیان هستی یا از مسلمانان؟!
امام باقر (ع) فرمودند: از مسلمانها هستم.
اون مرد مسیحی دوباره پرسید: از دانشمندان مسلمان هستی یا از افراد نادان؟...
امام باقر (ع) فرمودند: از افراد نادان نیستم.
اون دانشمند مسیحی گفت: اول من سؤال کنم یا تو سؤال میکنی؟!
امام باقر (ع) گفتن: هر جور صلاح میدونی، اول تو سؤال کن.
دانشمند مسیحی گفت: به چه دلیل شما مسلمانها ادعا میکنید که اهل بهشت غذا میخورند و آب مینوشند ولی مدفوع ندارن؟ یعنی دستشویی نمیکنن؟ به چه دلیل این رو میگید؟!
امام باقر (ع) گفتن: ما توی دنیا یه نمونه از این رو داریم. اون زمانی که بچه داخل شکم مادرشه، با اینکه غذا میخوره؛ اما مدفوع نداره...
امام باقر (ع) که این جواب رو دادن، اون دانشمند مسیحی یه تعجب کرد و گفت: شما که گفتید دانشمند نیستید؟!!
امام باقر (ع) گفتند: من نگفتم دانشمند نیستم، گفتم از افراد نادان نیستم.
اون مرد مسیحی دوباره از امام باقر (ع) پرسید: به چه دلیل شما مسلمانها عقیده دارید که میوهها و نعمتهای بهشتی را هر چقدر بخوریم، کم نمیشود؟ آیا در این دنیا نمونهای از آن را دارید؟!
امام باقر (ع) فرمودند: بله، نمونه داریم. نمونهاش آتیشه... شما اگر یک شعله آتش درست کنید، هر چقدر بیاید از اون آتیش بگیرین و آتیشهای دیگه درست کنین، از اون آتش اولی هیچی کم نمیشه. آتیش مدلش اینجوریه!
اون دانشمند مسیحی که دیگه خیلی تعجب کرده بود، رو کرد به امام باقر (ع) و گفت: بگو ببینم ساعتی که نه شب است و نه روز، کیه؟!
امام باقر (ع) فرمودند: اون ساعت بین طلوع فجر تا طلوع آفتابه، یعنی از نماز صبح ما مسلمونها تا زمانیکه خورشید در میاد... اون موقع نه شب نه روزه.
آخ آخ آخ بچهها، این دانشمند مسیحی وقتی دید که امام باقر (ع) سؤالهاش رو خیلی سخت کرد، یه سؤال کرد که مطمئن بود هیچکس جوابش رو نمیدونه و فقط خودش توی این دنیا میدونه.
او به امام باقر (ع) گفت: به من خبر بده از آن دو کودکی که در یک روز به دنیا اومدن و اتفاقاً توی یه روز هم از دنیا رفتن؛ اما یک نفرشان پنجاه سالش بود و دیگری صد و پنجاه سال. چیجوری میشه هر دو یه روز به دنیا اومدن و یک روز هم از دنیا رفتن؟!
امام باقر (ع) لبخند ملیحی زدند و فرمودند: اینکه شما میگویید، داستان «عُزیر» و «عُزیره» هست. دو تا از بندگان خوب خدا که با هم توی یه روز به دنیا اومدن؛ اما عُزیر وقتی به بیستوپنج سالگی رسیده، سوار بر الاغش بود و داشت از یه جایی که کامل ویران شده بود عبور میکرد که رو کرد به خدا گفت: خدایا چگونه میخواهی مردهها را زنده کنی؟ این شهر همهشان مردهاند، تو چطور میخواهی آنها را زنده کنی؟!
خدا هم وقتی این سؤال عُزیر رو شنید، دید که ایمان او هنوز کامل نیست. برای همین عُزیر رو همونجا از این دنیا برد و صد سال از دنیا رفت.
الاغش هم که بسته بود، تبدیل شد به پوست و استخوان. بعد از صد سال، دوباره خدا به عُزیر جان داد. وقتی عُزیر زنده شد، پیش خواهرش عُزیره رفت و دید که اون صد و بیست و پنج ساله شده، اما خودش مثل یه جوون بیست و پنج ساله بود...
عُزیره برادرش رو نشناخت چون پیرزن شده بود و برادرش هم خیلی وقت پیش از دنیا رفته بود. عُزیر و عُزیره، بعد از اون هم بیستوپنج سال دیگه عمر کردن و درست در یک روز از دنیا رفتن. اما یکی پنجاه سالش بود و یکی دیگه صد و پنجاه سالش!
بچهها، وقتی امام باقر (ع) این سؤال رو جواب دادن، اون دانشمند مسیحی کامل قانع شد و فهمید که دیگه سؤالی نیست که بپرسه و این آقا جوابش رو ندونه.
برای همین عصبانی شد و اعتراف کرد و گفت: ای مردم، شما یک دانشمند بزرگی که اطلاعات مذهبیاش از من بیشتره رو به اینجا آوردید تا آبروی منو ببرید! شاه مسلمانها بدونه که دانشمندانشون از دانشمندان مسیحی علم بیشتری دارند. به خدا سوگند، دیگه با شما صحبت نخواهم کرد، حتی اگر صد سال دیگه هم زنده باشم.
بعد بلند شد، وسایلش رو جمع کرد و رفت.
بچهها، این اتفاق باعث شد که مردم شام به سمت اهل بیت بیان و بفهمن که دانشمند واقعی کیه!
این خبر مثل بمب صداش توی کل جهان پیچید و مردم کل دنیا مخصوصاً مسلمونها به خودشون افتخار کردن که چنین انسان بزرگی بینشون زندگی میکنه.
ادامه قصه و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی امام باقر (ع) در قسمتهای بعدی...
تا قسمت بعدی، همه شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپرم.
روشنگری در مدین رایگان
🟢 هشام که خیلی احساس خطر میکرد دستور داد که امام باقر و امام صادق برگردند به شهر خودشون یعنی مدینه 🏕🐪🐫
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای مناظره جذاب امام باقر (ع) رو گفتیم، آقای ما (ع) با دانشمند بزرگ مسیحی که یه جورایی بزرگترین دانشمند توی سرزمین شام بود، مناظره کرد. هر سوالی که از امام باقر (ع) پرسید، امام بهترین جوابها رو بهش داد. یه کاری کردن که همهی مردم فهمیدن علم واقعی دست مسلمونها و اهل بیت پیامبر (ع) هست. بعد از اون ماجرا بود که دیگه هشام خیلی احساس خطر کرد. چرا؟!! چون مردم، همه عاشق امام باقر (ع) شده بودن، خصوصاً مسلمونها که احساس افتخار میکردن چون یک نفر پیدا شده بود که علم واقعی داشت و این علمش رو رایگان رایگان در اختیار مردم میذاشت.
هشام وقتی این ماجرا رو دید، خیلی ترسید. با خودش گفت: اگر من اجازه بدم، این محمد بن علی توی شهر دمشق بمونه و توی سرزمین شام بمونه، حکومتم رو از دستم میگیره و همهی مردم به طرف این خانواده میرن و ما بنیامیهایها، تنها و بییار میمونیم و محبوبیتمون رو بیشتر و بیشتر از دست میدیم. برای همین هشام دستور داد که امام باقر (ع) و امام صادق (ع) به شهر خودشون مدینه برگردن؛ البته ظاهراً هم کلی احترام گذاشت چون مجبور بود. او نمیدونست چی کار کنه؟!! نمیدونست چه جوری این خرابکاری که کرده رو جبران کنه.
قبل از این ماجراها، مردم شام خیلی امام باقر (ع) رو نمیشناختند؛ اما بعد از این موضوع آوازهی امام باقر (ع) توی کل این سرزمینها پیچید و همه با امام باقر (ع) ما آشنا شدند.
خلاصه هشام دستور داد که امام باقر (ع) و امام صادق (ع) و جمعی از یارانشون راه افتادن که به مدینه برگردن. هشام نامرد و بدجنس، یک نقشهی دیگه کشید... از دست این هشام، هر کاری میکرد آخرش هم ضایع میشد و امام باقر (ع) اون رو شکست میدادن ولی دستبردار نبود.
این هشام به مأمورهاش، توی شهرهای مختلف دستور داد که هیچ کسی حق نداره دروازهی شهر رو براشون باز کنه و ایشون باید از راه بیابون به شهر خودشون برگردن و اگر به شهری رسیدن، دروازههای شهر باید به روی ایشون بسته بشه. آره بچهها، اون زمان دور تا دور شهر رو میبستن و شهرها برای ورود و خروج یک دروازهی مشخص داشتند. اینجوری نبود که هر کسی، هر وقتی وارد شهر بشه یا خارج بشه، حساب و کتاب داشت.
امام باقر (ع) و امام صادق (ع) به هر شهری که میرسیدن، مردم دروازههای اون شهر رو روشون بسته بودن و اجازهی ورود نمیدادن. امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نمیدونستن چی کار کنن؟ از طرف دیگه آذوقهشون هم داشت تموم میشد و اون خوراکیهایی که داشتن رو به پایان بود و باید وارد شهر میشدن و آذوقه خریداری میکردند؛ اما هیچ شهری حاضر نبود این دو امام بزرگ ما رو به شهرش راه بده و این نتیجهی تبلیغات وحشتناکی بود که توی این همه سال بنیامیهایها کرده بودن.
هشام، به مردم شهرهای مختلف اعلام کرده بود که امام باقر (ع) و امام صادق (ع) یهودی هستند. باورتون میشه!! گفته بودن امام باقر (ع) یهودیه، همون آقایی که چند روز پیش از اسلام اونجوری دفاع کردن. چه دروغهای شاخداری میگفتن، چه جنگ نرمی میکردن و مردم رو چه جوری فریب میدادن...
خلاصه امام باقر (ع) چند روزی رو با همین وضعیت گذروندن تا اینکه به شهر مدین رسیدن؛ همون شهری که سالها پیش، حضرت شعیب، پیامبر بزرگ خدا اونجا زندگی میکردن...
وقتی امام باقر (ع) و امام صادق (ع) به دروازهی شهر مدین رسیدند، دیدند که باز هم دروازههای شهر رو بستن و این دو نوهی پیامبر (ع) رو به داخل شهر راه نمیدن. از طرف دیگه آذوقهی این کاروان به پایان رسیده بود و بالاخره باید وارد یک شهری میشدن و آذوقه تهیه میکردن.
برای همین امام باقر (ع) وقتی دیدن اوضاع اینطوریه، یک تصمیم مهم و جانانه گرفتن؛ یک تصمیمی که باعث شد مردم بفهمن که اشتباه کردن...
امام باقر (ع) دست به یک روشنگری جانانه زدن. چی کار کرد؟!! ایشون روی یک تپهی بلندی ایستادن، و در حالیکه شهر و مردم شهر رو میدیدن با صدای بلند فریاد زدند و گفتند:
«آهای ای اهل مدین! من بقیةالله روی زمین هستم، من آن کسی هستم که اگر او را یاری کنید خدا به شما نظر رحمت میکند و اگر او را رد کنید، عذاب خدا به شما میرسد.»
این رو که گفتن، یک مرتبه شنها از روی زمین بلند شدن و آمادهی طوفان شدن. مردم شهر ترسیدن و از طرف دیگه، یک پیرمرد نورانی و باصفا وقتی صحبت امام باقر (ع) رو شنید، به مردم شهر گفت:
«ای مردم! این صدایی که شنیدید، گویا صدای شعیب پیامبره! اگر او را راه به شهر خود ندهید، به زودی عذاب خدا به شما میرسد. ای مردم مدین! این بار را به حرف من گوش کنید و پس از این، هر زمان خواستید دیگر به حرفم گوش نکنید. درهای شهر را به روی این آقا باز کنید...»
بچهها این پیرمرد که این رو گفت، مردم به خودشون اومدن و فهمیدن که کار اشتباهی میکنن و دارن در حق نوههای پیامبر (ع) ظلم میکنن. برای همین فوراً دروازههای شهرشون رو باز کردن و امام باقر (ع) و امام صادق (ع) و همراهانشون وارد شهر مدین شدن.
مردم مدین یه استقبال جانانه از این دو آقا کردن و یه پذیرایی حسابی تا اون اشتباهی که کرده بودن رو جبران کنن. امام باقر (ع) هم چند روزی اونجا بودن و وقتی حسابی خستگیشون در رفت و آذوقهای که نیاز داشتن رو خریدن، به طرف شهر خودشون مدینه راه افتادن...
بچهها، هشام بن عبدالملک، این پادشاه بدجنس وقتی فهمید که یک پیرمرد باعث شده که همهی نقشههاش نقش بر آب بشه و امام باقر (ع) و امام صادق (ع) وارد شهر مدین بشن، به حاکم شهر مدین نامه نوشت و دستور داد و گفت:
«همین امروز آن پیرمرد نادان را اعدام میکنی تا دیگر کسی جرئت نکند در مقابل دستورات خلیفه بایستد.»
آره بچهها، این پیرمرد به مقام شهادت رسید و در راه اهل بیت شهید شد و عاقبت به خیر شد. و امام باقر (ع) ما هم رفتند تا اینکه به شهر خودشون مدینه رسیدن.
ادامهی قصه و ماجراهای دیگه از زندگی امام باقر (ع) توی شهر مدینه باشه برای قسمت بعد... تا قسمتهای بعدی، همهتون رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم
دفاع از امیرالمومنین رایگان
🟢 تمام نقشه های هشام نقش برآب و حسابی بی آبرو شده بود؛ از طرفی در سراسر دنیا محبوبیت و معروفیت امام باقر روز به روز بیشتر میشد 🌏♥️📖
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون داستان سفر پرماجرای امام باقر (ع) رو گفتم که این هشام بن عبدالملک میخواست کاری کنه تا این دو امام عزیز ما شکست بخورند؛ اما هر نقشهای کشید خودش شکست خورد و آبروش رفت.
هشام توی مجلسش به امام باقر (ع) و امام صادق (ع) حرفهایی زد که خجالت بکشن و سرشون رو پایین بندازن؛ اما این دو آقای ما (ع) سربلند از این مجلس بیرون اومدن. بعد آقای ما رو زندانی کرد و میخواست کاری کنه آبروی امام باقر (ع) بره؛ اما باز هم شکست خورد. بعد دوباره مسابقه تیراندازی راه انداخت؛ اما توی اون مسابقه هم شکست خورد. آخرین شکستش هم این بود که امام باقر (ع) با اون دانشمند مسیحی مناظره کردن و کاری کردن تا همه دنیا بدونن که دانشمندترین انسان روی کره زمین یک مسلمانه.
و در آخرین مرحله یعنی بازگشت امام باقر (ع) به شهر خودشون یعنی مدینه، هم اون ماجرای زیبای سخنان امام باقر (ع) و امام صادق (ع) در مقابل شهر مدین پیش آمد. اون صحبتهایی که باعث شد مردم مدین به خودشون بیان و درهای شهرشون رو باز کنن تا امام باقر (ع) و امام صادق (ع) وارد شهر بشن.
خلاصه بچهها، اینطوری گذشت تا اینکه امام باقر (ع) بهسلامتی به شهر خودشون رسیدن و وارد مدینه شدند. مردم مدینه که آوازه کارهای بزرگ این دو تا امام به گوششون رسیده بود، به استقبالشون اومدن، نه تنها مردم مدینه، بلکه مردم از جاهای مختلف به دیدار امام باقر (ع) میاومدن. نه اینکه از شهرهای بغلیشون، نه... از راههای دور، از کوفه، خراسان و... به دیدار امام باقر (ع) میاومدن.
آخه امام باقر (ع) معروفترین دانشمند اون زمان شده بودن و برای همین بود که مردم دستهدسته به مدینه میاومدن تا از علم فراوان ایشون استفاده کنن. هشام هم زورش دیگه نمیرسید. چی کار میخواست بکنه؟! تمام تلاشش رو میکرد که امام باقر (ع) معروف نشن، شناخته نشن و دانشمندترین انسان دیده نشن؛ آخه، چه جوری میتونی جلوی نور رو بگیری؟!
این نور رو هر کار کنی، خودش رو نشون میده. این نور امام باقر (ع) باعث شده بود که مردم کل دنیا همگی به طرف اهل بیت بیان و از علم فراوان اهل بیت استفاده کنن.
امام باقر (ع) تو دورانی زندگی میکردن که هشتاد سال، نود سال قبلش، پیامبر خدا (ص) از دنیا رفته بودند و مردم بینشون اختلافهای خیلی زیادی افتاده بود؛ حتی اختلاف علمی. همه چیز تغییر کرده بود؛ حتی نماز. نماز هم به یه شکل دیگهای خوانده میشد. این امام باقر (ع) بودن که احادیث پیامبر (ص) رو دوباره برای مردم توضیح دادند.
پیامبر خدا (ص) حرفهای خیلی زیادی زده بودند، سخنان خیلی مهمی گفته بودن تا مردم بتونن دین رو درست یاد بگیرن؛ اما بعد از پیامبر، دانشمندهای قلابی اومدن که به اسم پیامبر، حرفهای دروغی گفتن. دانشمندانی که دور و بر خلفا بودن و با اینکه قبلش یهودی بودن، خودشون رو مسلمون جا زده بودن و میگفتن ما دانشمندترین مسلمونها هستیم و الکیترین و دروغترین حرفها رو اونها میزدن و همین باعث شده بود که مردم از علم واقعی دور بشن و از حقیقت فاصله بگیرن و حتی احکامشون رو اشتباه یاد بگیرن.
هشتاد - نود سال کم زمانی نیست!! یعنی دیگه از مردمی که زمان پیامبر زنده بودن، کسی باقی نمونده بود. مردم، همه یه نسل، عوض شده بودن. کسی حرفهای پیامبر رو مستقیم نشنیده بود؛ اما امام باقر (ع) سخنان پیامبر (ص) رو بهطور مستقیم برای مردم میگفتند. چی؟!! مگه امام باقر (ع) اون زمان بودن که مستقیم بگن؟ بله، امام باقر (ع) میفرمودند: که من از پدرم علی بن حسین (ع) شنیدم. پدر من از پدر عزیزش، امام حسین (ع) شنیدن. امام حسین (ع) هم از پدرشون، امام علی (ع) شنیدن که پیامبر (ص) به امام علی (ع) فرمودند که فلان کار رو باید اینطوری انجام بدیم....
بچهها، این باعث شده بود که مردم اعتمادشون به امام باقر (ع) ده برابر شه چون ایشون از کسایی شنیده بودن که راستگوترین انسانهای دنیا بودن و از کسانی حدیث نقل میکردن که مردم همگی قبولشون داشتن. برای همین احادیث ایشون خیلی معروف و بزرگ شده بود.
اما بچهها، آن زمان یک اتفاق بسیار بزرگ و دردناک افتاده بود. یک اتفاقی که توی قصه زندگی امام حسن (ع) و امام سجاد (ع) براتون گفتم. چه اتفاقی؟! چی شده بود؟! بنیامیهایها بهخاطر دشمنی شدیدی که با امام علی (ع) داشتن، روی منبر آقای ما رو لعن و نفرین میکردن؛ یعنی هر سخنران قبل از اینکه بخواد صحبتش رو شروع کنه، امام علی (ع) رو لعنت میکرد. حرفهای زشت به ایشون میزد و این باعث شده بود اون کسانی که هیچوقت امام علی (ع) رو ندیده بودن و اصلاً اون زمان به دنیا نیومده بودن، از امام علی (ع) بدشون بیاد و توی ذهنشون ایشون رو یک آدم بد و گناهکار بدونن.
فکر کنین، کاری کنن بهترین بنده خدا، توی ذهن مردم به بدترین بنده تبدیل بشه. این، جنگ تبلیغاتی دشمن بود.
بنیامیهها، یعنی معاویه و فرزندانش کاری کرده بودن که امام علی (ع) توی ذهن مردم، آدم بدی جا افتاده بود. حالا، امام باقر (ع) وقتی دیدن که مردم دارن به طرفشون میان و روز به روز داره محبوبیتشون بیشتر و بیشتر میشه، شروع کردن به تبلیغ امیرالمؤمنین، امام علی (ع).
یعنی چی کار کردن؟! یعنی احادیثی رو که میخواستن نقل کنن، یکی از اون کسایی که ازش نقل میکردن، امام علی (ع) بود. این یعنی که امام علی (ع) آدم راستگوییه و من او رو قبول دارم. یا احادیثی رو در مورد مقام امام علی (ع) میگفتند. مثلاً میگفتند امام علی (ع) چه آدم بزرگی بودن و...
بچهها، مردم چون امام باقر (ع) رو قبول داشتن، این احادیث رو باور و قبول میکردن و طرفدار امام علی (ع) میشدن.
امام باقر (ع) اون زمانی که توی اوج محبوبیت و معروفیت بودن، پدربزرگ خودشون یعنی امام علی (ع) رو به تمام مردم دنیا معرفی کردند.
بچهها، مامانباباها، اینکه امروز همه ما عاشق مولای متقیان، امیرالمؤمنین، امام علی (ع) هستیم، یک بخشیش رو مدیون امام پنجممون یعنی امام محمد باقر (ع) هستیم.
اخلاق امام باقر (ع) رایگان
🟢 ماجرای جالب و شنیدنی از اخلاق و رفتار امام باقر(ع) با مرد بی ادب 🌙🌱
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجرای دفاع جانانه امام باقر (ع) کردم که امام باقر (ع) اون موقع شروع کردند به تبلیغ از امیرالمؤمنین (ع) و معرفی کردن این آقای دانشمندترین انسان اون جامعه است. امام باقر (ع) مظلوم. اون آقایی که حدود ۸۰ سال میشد که مردم ایشون رو اشتباهی میشناختند. مردم فکر میکردند که امام علی (ع) یکی از دشمنهای پیامبره و یکی از بدترین مسلمونهاست. نمیدونستند اولین و بهترین مسلمونه. نمیدونستند امام باقر (ع) دانشمندترین انسان بعد از پیامبر (ص) بوده؛ ولی امام باقر (ع) این روشنگریها رو انجام دادند و دوباره آقای ما امیرالمؤمنین (ع) رو به همه معرفی کردند.
بچهها، اون زمان اینقدر اوضاع سخت بود که اهل بیت (ع) قبر امام علی (ع) که هیچکس نمیدونست قبرشون کجاست! مرقد مطهر امام علی (ع) دفن شده بود؟! نه، نمیدونستند... مثل حضرت زهرا (ع) که هیچ خبری از امام علی (ع) هم مخفی بود. به هیچکس نمیگفتند که این بدن کجاست. زمان امام باقر (ع) ما نداشتند که مقام والا ایشون رو درست و حسابی نمیشناختند و فکر میکردند که امام علی (ع) نداشتند و این بخاطر این بود که مردم امام علی (ع) رو زبونم الل، ایشون یه آدم خیلی بد و گناهکار بوده؛ اما امام باقر (ع) اوضاع رو تغییر دادند.
خیلی کارهای بزرگی کردند. خیلی تلاشهای فراوانی کردند تا که مردم علم واقعی پیدا کنند و دینشون رو درست و حسابی بشناسند؛ اما این وسط یه عده هم بودند که امام باقر (ع) ما رو اذیت کنن و حرفهای زشت بزنن. کاری کنن تا امام باقر (ع) ناراحت و نگران بشن؛ اما امام باقر (ع) با بزرگواری، جواب اونها رو میدادند. مثلاً...
رو اذیت کنه و کاری کنه تا ایشون عصبانی بشن و حرفهای زشت بزنن. یه روز یک مرد مسیحی برای این که بیاد و امام باقر (ع) رو اذیت کنه، پیش ایشون اومد و به زبان عربی گفت: «انت البقر». این مسیحی بیادب پیش امام ما اومدن و به ایشون توهین کردن و حرف زشتی زد؛ اما امام باقر (ع) عصبانی نشدند، داد و بیداد نکردند؛ بلکه نگاهی به اون مرد مسیحی کردند و با آرامش کامل گفتند: «نخیر. من بقر نیستم. من باقرم. این دو با هم فرق دارند.»
اون مرد مسیحی بیادبی رو به حد کمال رسوند و دوباره به امام باقر (ع) گفت: «تو پسر آن زنی هستی که آشپز بود.» امام باقر (ع) علیه السلام نگاهی بهش کردند و گفتند که: «آشپز بودن که عیب و ایراد نیست، مادر من آشپز بود؛ اما این که چیز زشتی نیست. خیلی از خانمها آشپزند...»
این قدر صبرشون زیاده، امام باقر (ع) اون مرد مسیحی بیادب که دید امام باقر (ع) این قدر محترمانه جوابش رو میده، با پررویی تمام به امام باقر (ع) گفت: «تو مادرت بیادب و بیشرم و زشت و سیاه بود...»
وقتی این حرف خیلی زشت رو شنیدند، اخمهاشون رو توی صورتشون بردند و به اون مرد مسیحی گفتند: «اگر مادر من این طوری بود که تو میگی، خدا از سر تقصیراتش بگذره و اون رو ببخشه؛ اما اگر مادر من این طوری نبوده و تو داری این حرفها رو دروغ میگی، خدا از تو بگذره که داری به یک خانم خوب، حرف زشت میزنی...»
این صبر فراوان امام باقر (ع) باعث شد مرد مسیحی سرش رو انداخت پایین و حسابی خجالت کشید و بعد هم تصمیم گرفت همون جا مسلمان بشه. آخه اگر کسی به دانشمندان مسیحی میگفت که بالای چشمت ابرویه، دعوا درست میکردن و داد و بیداد میکردن. با این که کلی در مورد اخلاق صحبت میکردن و میگفتن آدم باید با رفتارشون درس اخلاق، صبر و بردباری دادند.
این مرد مسیحی همون جا مسلمان شد و خوشاخلاق باشه؛ اما امام باقر (ع) عذرخواهی کرد. امام با رفتار و اخلاق خوبی که داشتند و با برخورد زیبایی که با مردم میکردند، هر روز بیشتر و بیشتر شناخته میشدند. بچهها، امام باقر (ع)، مثل پدر بزرگوارشان امام سجاد (ع)، اهل عبادت و نماز خواندن بودند. اهل ذکر گفتن بودند؛ البته نه به اون اندازه امام سجاد (ع)...
بین امامها بینظیر بودند یا بهتره بگم کمنظیر بودند. کمتر امامی این قدر نماز خواندند و عبادت کردند؛ اما امام باقر (ع) هم اهل عبادت بودند. اهل نماز خواندن بودند. از همه مهمتر، اهل ذکر و یاد خدا بودند. امام صادق (ع) علیه السلام میفرمودند: «من هر زمان که به پدرم نگاه میکردم، میدیدم که زیر لب ذکر خدا رو میگه یعنی لا اله الا الله میگه. الله اکبر میگه. داره ذکر میگه و با خدا خیلی خیلی دوسته.»
این قدرتی که به دست آورده بود، این علم فراوانشون رو از خدا گرفته بودند. این اخلاق خیلی خوبشون رو هم از خدا گرفته بودند. یعنی چی؟ یعنی اگر خدا بخواد یه انسان رو خوشبخت و عاقبتبخیر کنه، همه چی بهش میده. همهی خوبیها رو یکجا بهش میده. فقط کافیه که آدم از خدا بخواد و برای اون تلاش کنه. اون وقت که خدا علم فراوان، اخلاق خوب، صبر و بردباری میده و امام باقر (ع) با این ارتباط خوبی که با خدا داشتند به همهی اینها رسیده بودند.
امام باقر (ع) از طرف دیگه به فرزندانشون دستور میدادند که با خدا دوست باشید. بهشون میگفتند: ذکر خدا رو بگید. قرآن بخونید. نمازهاتون رو مرتب مرتب بخونید.
آره بچهها، یه وقت نگید ما که به سن تکلیف نرسیدیم! نه... نماز رو باید از همون بچگی بخونیم. از همون ۷ سالگی، ۸ سالگی بخونیم، و الا بزرگ بشی و تنبلیات یاد میرود. دیگه نماز نمیخونی. امام باقر (ع) به فرزندان خودشون خصوصاً به پسر بزرگشون یعنی امام صادق (ع) میگفتند که همیشه بعد از نماز صبح بیدار بمون و قرآن بخون و ذکر بگو و بازهم نماز بخون و امام باقر (ع) خودشون هم یاد میدادند.
اما یک روز یکی از فرزندان امام باقر (ع) که خیلی سن و سالی نداشت، مریض شد و حالش خیلی خیلی بد شد... امام باقر (ع) واقعاً نگرانش شدند که ادامهی قصه و ماجرای مریضی فرزند امام باقر (ع) بد شد. امام باقر (ع)...
باشه برای قسمت بعد... تا قسمت بعدی همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
رضایت از خدا رایگان
🟢 یه روز امام باقر (ع) به خونه رفتند و دیدند فرزند کوچیکشون مریض شده و حالش خیلی بده... 🕊🥀👼🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهایی از اخلاق بسیار خوب امام باقر (ع)
توهین میکرد، چه جوری رفتار کردن و کاری کردند که اون مسلمون بشه و از مرد مسیحی بیادب که به مامان امام باقر (ع) حرفهایی زده بود پشیمون بشه.
یک قهرمان چندبعدی بودن. آخه بچهها، بعضیها هستن فقط از یه نظر قهرمانن، مثلاً فقط علم زیادی دارن مثل امام باقر (ع)، اون دانشمند مسیحی...
بعضیهای دیگه فقط اهل عبادت و نماز خوندنان ولی دیگه علم زیادی ندارن...
بعضیهای دیگه فقط اخلاق خوبی دارن، دیگه علم و عبادت و اینجور چیزها ندارن؛
اما امام باقر (ع)، امام پنجم ما شیعیان، یک قهرمان همهجانبه و چندبعدی بود.
یک روز، امام باقر (ع) متوجه شدند که فرزند کوچکشون مریض شده و حالش خیلی بده. ایشون کلی تلاش و زحمت کشیدن، داروهای خوبی به این بچه دادن و دکتر آوردند. سعی کردند کاری کنن که این بچه خوب بشه و هر کاری از دستشون بر میاومد انجام دادن.
یاران امام باقر (ع) به خونه ایشون اومدن تا امام خودشون رو ببینن. اونها دیدن که امام باقر (ع) با اضطراب و نگرانی، از این ور خونه به اون ور خونه میرن و چیزی برای این بچه میبرن....
با خودشون گفتن: خدا رحم کند که این بچه از دنیا نرود، و الا امام باقر (ع) از غصه و ناراحتی غش میکند....
چند روزی گذشت و این بچه هر روز حالش بدتر از دیروز شد تا این که آخر سر، یک روزی از این دنیا رفت و چشماش رو برای همیشه بست....
یاران امام باقر (ع) به خونهٔ حضرت اومدن تا به ایشون تسلیت بگن و در کمال تعجب و ناباوری دیدند که امام باقر (ع) لباسهای زیبا تنشون کردن و موهاشون رو مرتب کردن و یک عمامه زیبا هم روی سرشون گذاشتن؛ اصلاً انگار نه انگار که عزادار هستند.
یاران امام باقر (ع) گفتند: آقا، اون روز که ما به خانه شما آمدیم فرزندتون مریض بودن و خیلی حالشون بد بود، ما دیدیم که شما خیلی نگران بودید و حالتون دگرگونه؛ اما امروز که اومدیم و فرزند شما از دنیا رفته، میبینیم که حال شما عادیه. اینجوری نیست که مثل مصیبتزدهها باشین!!
امام باقر (ع) فرمودند: من اون فرزندم رو خیلی دوست داشتم؛ اما اون یک امانت از جانب خداوند متعال بود و خدا خواست که این فرزند را از من بگیرد. از طرف دیگه، اون زمانی که فرزندم مریض بود، خدا از من میخواست که برای خوب شدنش تلاش کنم و زحمت بکشم؛ حالا که من زحمتهام رو کشیدم و تلاشم رو کردم، خدا نخواست که این بچه زنده بماند.
من نباید غصه زیادی بخورم، توی دلم ناراحت هستم؛ اما هیچوقت به خدا گله نمیکنم و لباسهایی نمیپوشم که بقیه بگن این خیلی از دست خدا ناراحته و عزاداره....
آخه میدونین؟!! بچهها، مامان و باباها قطعاً میدونین که خیلی از اتفاقاتی که برای زندگی ما میافته و ناراحتکننده است، خواست خداست.
آخه ما که از پشت پردهها خبر نداریم؛ گاهی اوقات خدا یه چیز خوب رو از ما میگیره تا یه چیز خوب بده. یا گاهی اوقات خدا یه چیز خوب رو از ما میگیره یا یه اتفاق بد توی زندگیم پیش میاد تا ما متوجه خدا بشیم و تو بغل خدا بریم و بعد هم خدا به این صورت ما رو ببخشه و گناهانمون رو پاک کنه؛ حالا امام باقر (ع) که گناهی نداشتند و خدا میخواست مقام ایشون رو بالاتر ببره، برای همین این فرزند رو از دنیا برد.
امام باقر (ع) اصلاً ناراحت نشدند؟ یعنی غصه خوردن که بچشون از دنیا رفته؛ ولی نه از دست خدا...
بالاخره آدم توی دلش ناراحت میشه وقتی یک عزیزش از دنیا میره؛ اما بعضیها هستن به خدا گله میکنن و یقه خدا رو میگیرن و با خدا دعوا میکنن.
امام باقر (ع) و اهل بیت ما و قهرمانهای ما یعنی اونهایی که راه اهل بیت رو رفتن، هیچوقت اینطوری نبودن. هر زمان سختی تو زندگی بهشون میرسید، صبر میکردن و خیلی اوقات خدا رو به خاطر این سختیها شکر میکردن و میگفتند: ممنونم خدا که با این سختیها مقام من رو بالا میبری و با این سختیها مرا عاقبتبهخیر میکنی.
امام باقر (ع) اون روز یه درس بسیار بسیار مهم به اصحاب و یارانشون یاد دادن...
بچهها، یه درس دیگه که امام باقر (ع) خیلی تلاش میکردن به دیگران یاد بدهند این بود که مردها باید برای زن و بچهشون تلاش کنن تا رزق و روزی زیادی بهدست بیارن.
چی؟! یعنی پولدار بشه؟!
بله، آدم باید تلاش کنه تا پول داشته باشه تا خانوادهاش در رفاه باشند، تا بتونه در راه خدا انفاق کنه و به فقرا ببخشه و هیچوقت دستش جلوی دیگران دراز نباشد و خجالتزده این و اون نباشه.
امام باقر (ع) هم با اینکه امام بودن، مقام بالایی داشتن و اگر میخواستن میتونستن کل گنجهای عالم رو بهدست بیارن؛ اما باز هم مثل یک انسان عادی سر کار میرفتند و زحمت میکشیدند.
کار امام باقر (ع) کشاورزی بود. البته که گاهی اوقات تجارت هم میکردند؛ اما زمینهای کشاورزی داشتند که به اونجا میرفتن و کار میکردن...
یک روز گرم تابستونی، سر ظهر توی شهر مدینه...
اونهایی که به مکه و مدینه مشرف شدن، میدونن که سر ظهر تابستون مکه چقدر گرمه!!
امام باقر (ع)، توی اون گرمای شدید هوا، بیل و کلنگشون رو برداشتن و سر کار رفته بودن تا با دستهای خودشون کشاورزی کنن.
یکی از آدمهایی که توی اون دوره زمونه، به قولی خیلی آدم مقدسی بود و اهل عبادت و نماز و اینجور چیزها بود، از اونجا رد میشد که چشمش به امام باقر (ع) افتاد.
امام باقر (ع) بدن درشت و قد بلندی داشتند. چهارشونه بودن و بدنشون یه ریزه تپلتر بود. برای همین وقتی که میخواستن کشاورزی کنن همینطوری عرق میریختن و نفسنفس میزدند و خسته شده بودند؛ اما باز هم به کار ادامه میدادند.
اون مردی که به ظاهر خیلی زاهد بود و از دنیا دل بریده بود، تا چشمش به امام باقر (ع) افتاد، با خودش گفت: خوبه یه نصیحتی به این مرد بکنم تا خودش رو تو این گرمای تابستون هلاک نکنه...
برای همین جلو اومد و روبهروی امام باقر (ع) ایستاد و گفت: مرد خجالت بکش، بسه دیگه، تا کی میخوای دنبال دنیا باشی؟! تا کی میخوای کار کنی؟!
اگه توی همین وضعیت، ملکالموت بیاد و جونت رو بگیره چی؟!
جواب خدا رو میدی؟! خدا میگه چهجوری خودت رو به کشتن دادی؟!
امام باقر (ع) تا چشمشون به این مرد افتاد، بیلشون رو توی خاک کوبوندن و با آرامش و طمأنینه کامل شروع کردن باهاش صحبت کردن و گفتن:
اگر من در این حالت بمیرم، خدا رو میبینم در حالی که از من راضیه، چرا که من برای رزق و روزی زن و بچهام سر کار رفتم و سختی به خودم دادم برای اینکه خانمم و بچههام زندگی خوبی داشته باشن.
سختی کشیدم و خدا این رو خیلی دوست دارد؛ اما تو اگر از دنیا بری چی!! جواب خدا رو چی میخوای بدی؟!! که هیچوقت سر کار نرفتی و فقط نماز خوندی و بقیه پول زندگیت رو دادن؟
من کار میکنم تا شرمندهٔ بقیه نباشم، تا دستم جلوی این و اون دراز نباشه و دائم خجالت نکشم.
تو برو یه فکری به حال خودت بکن که به اسم اینکه از دنیا دل بریدی، کار نمیکنی و تلاش نمیکنی.
پیامبر خدا و امیرالمؤمنین کار میکردند، همهٔ انسانهای بزرگ کار میکردند و همهٔ پیامبران خدا کار میکردن و زحمت میکشیدن.
اون مردی که اومده بود امام باقر (ع) رو دعوا کنه و به ایشون بگه کار اشتباهی میکنین، وقتی جوابهای زیبای امام باقر (ع) رو شنید، سرش رو پایین انداخت و دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
خب دیگه، تا قصههای بعدی و ماجراهای جذاب و شنیدنی دیگه از زندگی آقای خودمون، امام پنجممون، امام محمد باقر (ع)، همهٔ شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
مدل مبارزه امام باقر رایگان
🟢 داستان جالب و شنیدنی از نحوه ی مبارزه کردنِ امام باقر با بنی امیه 🏹📚
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون دو تا ماجرا از زندگی امام محمد باقر (ع) بودن، چقدر بنده خوبی بودن؛ اما این رضایت از خدا، باعث نشده بود که سر کار نرن و بگن من توی خونه میشینم و نماز میخونم، بقیه به من پول بدن!! نه بچهها... امامان ما هیچکدوم اینجوری نبودن. همگی با دست خودشون کار میکردن و عرق میریختن، خسته میشدن و پولی که به دست میآوردن رو خرج خانوادهشون میکردن و در راه خدا انفاق میکردن. امام باقر (ع) هم با اینکه مرد درشتهیکلی بودن، این کار رو انجام میدادن تا خدا ازشون راضی بشه.
بچهها! امام باقر (ع) بنده خیلی خوب خدا بودن؛ اما یک انسان مبارز بودن، یعنی چی؟!! یعنی به جای اینکه بعد از اون همه مشکل و سختی که براشون پیش اومده، بیان با خدا بجنگن، با دشمنهای خدا جنگیدن؛ با اون کسایی که حرف خدا رو الکی به مردم میگفتن، با اون کسایی که حق اهل بیت رو خورده بودن. امام باقر (ع) با بنیامیه خیلی جانانه جنگیدن، یک جنگ فرهنگی بزرگ؛ یک جنگی که باعث شد بنیامیه دیگه نتونه زنده بمونه و از بین بره.
اما بعضی از بچههای اهل بیت بودن مثل داداش امام باقر (ع) که معتقد بودن برای جنگیدن با بنیامیه باید یه راه دیگه در پیش بگیریم و باید شمشیر به دستمون بگیریم و با این پادشاهها بجنگیم. البته اینطوری نبود که بگه امام باقر (ع) کار اشتباهی میکنن، نه...
اسمش زید بن علی بود؛ زید بن علی پسر امام سجاد (ع) و داداش امام باقر (ع) بود. او اعتقاد داشت برای اینکه بخوایم با دشمن بجنگیم باید شمشیر دستمون بگیریم و تو میدون بریم؛ ولی تا زمانی که پدرشون امام سجاد (ع) زنده بودن، اجازه این کار رو به زید نمیدادن. بعد هم که امام باقر (ع) امام شیعیان شدن، ایشون هم اجازه این کار رو به برادرشون زید نمیدادن. بهش میگفتن: آهای زید، تو با این کارت باعث میشی بنیامیه روی ما حساس بشن و بخوان با ما بجنگن؛ بهتره باهاشون نجنگیم و کار فرهنگی کنیم و یه کاری کنیم که مردم همگی بنیامیه رو بشناسن. باید بنیامیه رو رسوا کنیم و آبروشون رو ببریم و به همه نشون بدیم که چه آدمای بد و ظالم و بدجنسی هستن.
اما زید با اینکه نظرش این بود که باید بجنگیم و بنیامیه رو با شمشیر شکست بدیم؛ ولی چون امام باقر (ع) برادر بزرگترش و امام زمانش بهش میگفتند لازم نیست بجنگی، دست به شمشیر نمیبرد و وارد میدان جنگ نمیشد.
اما بچهها، توی اون زمان امام باقر (ع) تلاشهای خیلی زیادی برای شکست دادن بنیامیه کردن؛ تلاشهایی که به شکل مفصل توی قسمتهای قبلی براتون گفتم. اما این قسمت میخوام یه چیز جدید بگم؛ یه چیزی که شاید خیلیهاتون ندونین و براتون جالب باشه.
چی میخوام بگم؟ میخوام بگم یکی از اصلیترین جنگها و مبارزههایی که امام باقر (ع) با بنیامیهایها و با این پادشاههای بدجنسی که بچههای یزید و معاویه بودن انجام دادن، این بود که امام باقر (ع) ماجرای امام حسین (ع) رو به بقیه معرفی میکردن.
یعنی چی؟ یعنی نه فقط تعریف میکردن، بلکه به شیعیان و یارانشون دستور میدادن که برای امام حسین (ع) گریه کنید، به شاعرها میگفتن که برای امام حسین (ع) شعر بگید.
اگر یک شاعری برای امام حسین (ع) یک شعر زیبا میگفت، امام باقر (ع) کلی بهش پول میدادن. اونقدر بهش پول زیاد میدادن که میتونست برای خودش خونه بخره. امام باقر (ع) خیلی طرفدار شاعرهایی بودن که برای امام حسین (ع) شعر میگفتن. اون زمان مثل الان نبود که اینقدر مداحی پیشرفته باشه و این همه سبک و هیئت باشه؛ از این خبرها نبود. ولی امام باقر (ع) و امام صادق (ع) همه تلاششون رو کردن تا شیعیان با امام حسین (ع)، با راه و هدف امام حسین (ع)، با تلاش فراوانی که امام حسین (ع) کردن آشنا بشن.
یک روز یک شاعر بسیار بسیار خوب به نام کمیت اسدی اومد به خونه امام باقر (ع) و برای آقای ما چند بیت شعر در مورد جدشون امام حسین (ع) خوند. امام باقر (ع) وقتی این شعرها رو شنیدن، هایهای گریه کردن و بعد هم رو کردن به کمیت و گفتن: «ای کمیت، تو در زمانی به خانه ما آمدی که پول فراوانی ندارم به تو بدهم؛ اما از خانم و دخترانم میخواهم که طلاهای خودشون رو به من بدن تا من به تو بدهم.»
رو کردن به خانم و دخترانشون و گفتن: «طلاهاتون رو به من بدین.» اما بچهها! امام باقر (ع) هر کار کردن، کمیت قبول نکرد و در جواب امام باقر (ع) گفت: «آقا! من این شعر رو برای پول و طلا نگفتم. من اینها رو گفتم که مادرتون حضرت زهرا (س) خوشحال بشه، که جدتون امام حسین (ع) اون دنیا منو شفاعت کنه. حالا هم این پول رو از شما قبول نمیکنم. این طلاها رو هم به همسرتون و دخترانتون بدید تا دوباره استفاده کنن.»
آره بچهها! یه کسایی اینطوری برای اهلبیت کار میکردن. اون زمانی که تقریباً خیلیها امام حسین (ع) رو نمیشناختن. البته نه اینکه ندونن امام حسین (ع) کیه!! چرا میدونستن، اما فکر میکردن امام حسین (ع) خیلی آدم مهمی نبوده. و امام باقر (ع) به کمک این شاعرهایی که داشتن، امام حسین (ع) و بقیه پدرانشون رو به مردم معرفی میکردن و بعد هم حسابی هوای این شاعرا رو داشتن.
امام باقر (ع) خیلی خیلی برای این شاعرها دعا میکردن. کلی دعا برای کمیت میکردن و هر زمانی که کمیت از پیش ایشون میرفت، دعا میکردن که به سلامتی بره. چرا؟!! چون پادشاهان بنیامیه اعصابشون از دست کمیت خورد بود و فقط دنبال یه فرصت بودن که گیرش بیارن و تیکهتیکهش کنن. کمیت یه شاعری بود که دائم از این شهر به اون شهر میرفت و یه خونه مشخص نداشت...
بچهها! شاعرهای الان که توی کشور ما، عراق یا لبنان و یا تو کل دنیا هستن و هرکی برای اهلبیت شعر میگه، مردم بهش آفرین میگن که چه شعر زیبایی گفتی؛ اما اون زمان، اگه کسی برای اهلبیت شعر میگفت و در مورد بنیامیه چیز بدی میگفت، دیگه گور خودش رو با دستهای خودش کنده بود. اما کمیت این کار رو میکرد به امید اینکه روز قیامت با اهلبیت باشه.
و امام باقر (ع) هم بهش میفرمودن: «کمیت! هر زمانی که در مورد ما اهلبیت شعر بگی، جبرئیل پشتیبان و یاور توئه و بهت کمک میکنه تا بتونی شعرهای بهتری بگی.»
ماجرای روز عاشورا رایگان
🟢 امام باقر اعتقاد داشتن برای پیروزی، باید دلهای مردم با ائمه یکی باشه باید روشنگری بشه برای همین جهاد تبیین میکردند! ❤️📚
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی براتون ماجراهایی از جنگ و مبارزه امام باقر (ع)
(ع) که برادر امام باقر
یعنی زید بن علی با ایشون اختلافهایی داشتند، ولی در نهایت به حرف امام زمانش گوش میداد.
زید خیلی انسان خوب و بزرگی بود؛ اما اعتقاد داشت برای اینکه بتونیم بنی امیه رو شکست بدیم، باید بریم و با آنها جنگ
نظامی کنیم؛ اما امام باقر (علیه السلام) این نظر زید رو قبول نداشتند و معتقد بودند هنوز وقت قیام فرا نرسیده است.
به یارانی که پیش ایشون میآمدند و میگفتند: آقا چرا بلند نمیشید قیام کنید؟ چرا آماده جنگیدن نمی (ع) امام باقر
شید؟ میفرمودند: شما هنوز آمادگی جنگ و قیام رو ندارید، شماها جا خالی میکنید، ادعاهاتون زیاده؛ اما با من همون کاری
رو میکنید که با جد غریبم سیدالشهدا کردید و به بعضیهای دیگه، اونهایی که خصوصیتر بودند و یارای نزدیکتری بودند
یک (ع) میگفتند که: اون کسی که قراره قیام کنه و قائم خانواده ما یعنی قائم آل محمد باشه پسرم جعفر هست؛ اما امام باقر
جنگ بسیار بسیار مهم و اساسی با بنی امیه انجام میدادند. چی کار میکردند؟!! آفرین ... امام باقر به جنگ فرهنگی و علمی
رفته بودند، کاری کرده بودند که بنی امیهایها آبروشون بره. با شاعرهایی که اطرافش بودند، به کمک کُمیت، کاری میکردند
که مردم، بنی امیه رو بیشتر و بیشتر بشناسند.
بچهها، امامان ما اعتقاد داشتند برای اینکه ما بخواهیم پیروز بشیم، باید دلهای مردم با ما همراه بشه، باید روشنگری بشه،
باید جهاد تبیین کنیم. اول باید کاری کنیم تا مردم پای کار بیان، ما
نمیخواهیم مثل حکومتهای دیگه با زور و شمشیر، قدرت پیدا کنیم، ما
میخواهیم دلهای مردم را در دست بگیریم. برای همین جهاد فرهنگی
و جهاد تبیین میکردند.
یکی از این جهادهای تبیینی که امام باقر (علیه السلام) انجام دادند یا
انجام شد ماجرای زیارت عاشورا بود. زیارت (ع) بهتره بگم در زمان امام باقر
عاشورا؟!! این چه ماجرایی دارد؟!!
(ع) بچهها، این زیارت عاشورایی که ماها تو هیئتها میخونیم، این از آسمان از جانب خدا بر امام باقر
ایشون این زیارت رو از فرشتهها و فرشتهها از طریق خدا آموزش دیده بودند، یعنی حدیث قدسی ست، از جانب خداست.
فرستاد. ایشون هم این زیارت نامه رو به شکل کاملاً مخفیانه به (ع) خداوند این زیارت نامه رو از آسمون به سوی امام باقر
رو زیارت کنید این زیارت نامه رو (ع) شیعیانشون آموزش میدادند و بهشون میگفتند: هر زمانی که خواستید امام حسین
بخونید....
از این طریق درسهای خیلی مهمی رو به (ع) بچهها خدا توی زیارت عاشورا حرفهای خیلی مهمی زده، امام باقر
شیعیانشون یاد میدادند، مثلاً این که دشمنان چه کسی هستند؟ توی زیارت عاشورا یه عدهای لعن و نفرین شدند یعنی ما
هر دفعه که زیارت عاشورا میخونیم یک عدهای رو لعنت میکنیم. میگوییم: خدا اینها رو نبخشد!... اونها کیا هستند؟
اسمشون توی زیارت عاشورا اومده، یک جای زیارت عاشورا هست که میگوییم "اللهم العن بنی امیه قاطبه" خدایا همه بنی
امیه را لعنت کن. همشون رو از دم، هیچ کدومشون رو نبخش.
اون زمان خواندن این زیارت نامه ممنوع بود. کسی حق نداشت این رو آشکارا بخونه، باید تقیه میکردند، باید مخفی کاری می
کردند؛ چون اگه کسی میفهمید قطعا شیعیان رو میکشت و اگه میفهمیدند که این زیارت نامه از جانب امام باقر
قطعا میآمدند و ایشون رو هم میکشتند. به همین دلیل شیعیان این زیارت نامه رو مخفیانه به همدیگه میگفتند و این رو تو
جمعهای خیلی خیلی خصوصیشون میخوندند و بنی امیه و دشمنهای اهل بیت رو لعنت میکردند و بر خانواده اهل بیت و
خود اهل بیت و یاران ایشون سالم و درود میفرستادند.
یه روز یکی از یاران امام باقر
که اتفاقاً از خانواده بنی امیه بود، وقتی این زیارت نامه رو شنید خیلی ناراحت شد. نه از (ع)
از دست خودش، از اینکه از نسل بنی امیه است گریهاش گرفت. اشک توی چشماش جمع شد بعد هم با (ع) دست امام باقر
اومد، پیش امام زمانش، پیش اون کسی که خیلی قبولش داشت. امام باقر (علیه السلام) ناراحتی و غصه و گریه پیش امام باقر
تا چشمشون به این یارشون افتاد فوری ازش پرسیدند؛ چرا گریه میکنی؟ چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟
با گریه و آه گفت: آقای من، گریه میکنم به خاطر این که خداوند تمام خانوادهام، تمام بنی امیهایها را (ع) اون یار امام باقر
لعنت کرده و من هم شامل لعنت خدا شدم. این یعنی که من به جهنم میروم،
هرچند که آدم خوبی باشم و یار شما باشم.
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: اشتباه نکن، این طوری که میگویی نیست، قرار
نیست خدا کسی رو بیگناه به جهنم بفرسته، این هم که میبینی خدا همه ی
بنی امیه رو لعنت کرده، منظورش این است که هر کسی که یار بنی امیهایها
باشد، هر کسی که طرفدار اونها باشد، هر کسی که دلش با اونها باشد؛ اما تو
یار ما اهل بیتی، تو دلت با ما اهل بیت است، تو ما رو دوست داری، تو سرباز ما
هستی، خدا هیچ وقت تو رو لعنت نمیکند. مگه قرآن رو نخوندی اون جایی که
حضرت ابراهیم میفرماید: هر کسی که از من تبعیت کند یار من است و از من
است. تو هم از ما اهل بیتی، چرا که تو پیرو مایی و به حرفهای ما گوش میدهی با اینکه پدرانت از بنی امیه هستند، با اینکه تو شناسنامه تو بنی امیهای
هستی؛ اما در واقع علوی و شیعه هستی.
اون یار امام باقر که این رو شنید خیلی خوشحال شد، اصلاً یک نگرانی بزرگ از روی دوشش برداشته شد.
آره بچهها هر کسی که طرفدار بنی امیه باشه مثل اونهاست. این داعشها که توی زمان ما طرفدار بنی امیهایها
بودند و میگفتند که معاویه و یزید آدمهای خوبی بودند، اونها هم توی گناههای بنی امیهایها شریک هستند و ماهایی که
عاشق اهل بیت و طرفدار این خانوادهایم و معتقدیم حق با این خانواده بوده و باید حق رو روزی به این خانواده برگردونیم و
دوازدهمین نفر اونها رو بیاریم و رئیس خودمون بکنیم، همه ماها جزئی از خانواده بزرگ اهل بیت حساب میشیم.
ان شاء الله در روز قیامت هم در کنار امامهای خودمون به طرف بهشت میریم.
امام باقر و مهدویت رایگان
🟢 امام باقر در کنارِ آموزش معارف حسینی ، از آینده و علائم ظهور هم صحبت میکردند.. 📜☀️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی برای شما ماجرای مبارزه امام باقر (علیه السلام) با حکومت بنی امیه رو گفتم و براتون تعریف کردم که
زیارت (ع) آقای ما دست به یک جنگ فرهنگی زدن و بعد هم خداوند متعال برای تکمیل کردن این جنگ و برای پیروزی امام باقر
نازل شد و این آقای ما زیارت (ع) عاشورا رو نازل کرد؛ زیارت عاشورا از جانب خدا بر امام پنجم ما شیعیان یعنی امام محمد باقر
عاشورا رو به دست یاران خیلی خوب و مخفیشون میدادند تا اونها توی جمعهای خصوصیشون زیارت عاشورا رو قرائت کنند
و معارف دین رو به این شکل یاد بگیرند.
زیارت عاشورا دو بخش است، یک بخشش لعنت و نفرین به دشمنان اهل بیته و از اون دشمنها نام میبره و بخش
دیگرش سلام و درود به خود اهل بیت و یاران اهل بیته؛ اما امام باقر (علیه السلام) در کنار آموزش معارف حسینی و آشنا کردن
(ع) مردم با امام حسین
و راه و هدف امام حسین یک کار بسیار بسیار مهم دیگر هم برای این مبارزه انجام میدادند.
با یک قالب و روش دیگر، با یک مدل دیگر، شیعیانشون رو به آینده امیدوار میکردند. چرا؟! (ع) چیکار میکردند؟
امام باقر
چون شیعیان هرچی به قبل از خودشون نگاه میکردند، میدیدند در حق اهل بیت ظلم شده و اونها رو اذیت کرده، کشتند و
زندانی کردند و بهشون رنج و سختی رسوندند، از طرف دیگر شیعیان هم اصولاً اوضاع خوبی نداشتند. اوضاع اونها خیلی سخت
بود و پادشاه بنی امیه هر کاری که از دستش برمیاومد برای نابود کردن و اذیت
(ع) کردن شیعیان انجام میدادند. توی اون اوضاع سخت و ناگوار، یارهای امام باقر
پیش ایشون میآمدند و میگفتند: آقا پس کی قیام میکنید؟ پس کی با این دشمنها میجنگید؟ کی میخواید به جنگ با اونها برید؟
میفرمودند: من قائم آل محمد نیستم، من اون کسی که قراره قیام کند (ع) امام باقر
نیستم! اون کسی که باید بیاد و قیام بکنه امام منصور است. بچهها میدونید منصور
یعنی چی؟! منصور یعنی کسی که قطعاً پیروز میشه، امامی هست که مردم او را یاری
میکنند و تنها نمیگذارند. اون امام کسی است که دنیا رو بعد از اینکه پر از ظلم و بدی و
فساد، نجات میدهد و پر از عدالت و خوبی میکند. او قائم آل محمد است.
اون امام کسی است که قراره شیعیان رو از دست این پادشاهان ظالم نجات بده و تمام مردم دنیا رو خوشبخت کنه؛ اما
آدم بدها و ظالمها و اونهایی که در حق دیگران ظلم میکنند رو شکست میده و نابود میکنه.
آره بچهها، امام باقر
ما درس مهدویت رو به شیعیانشون و به یاران مظلوم و بیپناه خودشون میگفتند: خیالتون (ع)
ما میاد و بساط ظلم و ستم رو جمع میکنه. امام باقر (عج) راحت راحت باشه یک روزی میرسه مهدی
عالیم ظهور رو بیان می (ع)
(عج) کردند و میگفتند چه اتفاقاتی اگر بیفته یعنی ظهور نزدیکه و قراره به زودی اتفاق بیفته و از مهمتر ویژگی یاران امام زمان
رو میگفتند.
امام باقر (علیه السلام) یک روز به یکی از یاران بسیار صمیمی و نزدیک خودشون به اسم ابوخالد کابلی یک حدیث بسیار
فرمودند: روزی میرسه که گروهی از مشرق زمین از جاشون بلند میشن و قیام (ع) بسیار مهم رو گفتند. چی گفتند؟ امام باقر
میکنند و از پادشاه بدجنس زمانشون میخوان که عدالت رو اجر کنه و به دستورات خدا گوش کنه؛ اما اون پادشاه به حرف
شون گوش نمیکنه و محل نمیگذاره! اونها دوباره از اون پادشاه میخوان که به حرفهای خدا گوش بده و عدالت رو اجرا
کنه؛ اما باز هم اون پادشاه گوش نمیده و توجهی نمیکنه. این گروه آخر سر مجبور میشن که با این پادشاه ظالم و ستمگر
بجنگند و بعد از اینکه شروع میکنند به جنگیدن، کار به جایی میرسه که پادشاه در حال شکست خوردن میاد و به این گروه
خوب میگه که من حاضرم به حرفهای شما گوش بدم؛ اما اونها دیگه قانع نمیشن و میگن ما تا تو رو از کشورمون بیرون
ندازیم، دست بردار نیستیم و آخر سر این گروه خداجو، پادشاه بدجنس و ظالم رو از کشور خودشون بیرون میندازند و حکومت
رو در دست میگیرند و بعد این گروه حکومت رو تحویل هیچ کسی نمیدن تا زمانی که امام دوازدهم ظهور کنه و اون موقع است
که پرچم ظهور رو به دست امام دوازدهم یعنی مهدی آل محمد میدهند.
ابوخالد وقتی که این رو شنید چشماش پر از اشک شد، خیلی خیلی خوشحال شد.
امام باقر (علیه السلام) فرمودند: اون مردمی که بلند میشن و علیه پادشاه بدجنس قیام میکنند، خیلی هاشون کشته میشن،
جنگهایی شکل میگیره. هر کسی که در این مسیر کشته بشه شهید حساب میشه و جاش توی بهشته.
ابوخالد کابلی که این رو شنید عرض کرد که ای کاش اون زمان من بود و جزو این مردم میشدم.
بچهها، ما حق نداریم حرفهای اهل بیت رو بگیم قطعاً منظورشون این بوده و منظورشون این گروه بوده؛ اما این پیش
کردند این خبری که از آینده زمان خودشون دادند خیلی به انقلاب اسلامی مردم ایران شبیه است. آخه (ع) بینی که امام باقر
مردم ایران هم اول به پادشاهشون گفتند عدالت رو اجرا کن. امام خمینی حرف اولش به پادشاه این بود که آدم خوبی باش و
اینقدر در حق بقیه ظلم نکن؛ اما وقتی پادشاه به حرفش گوش نداد، اون رو از کشور
خودشون یعنی ایران بیرون انداختند و حکومت رو در دست گرفتند.
ان شاء الله به زودی زود شاهدیم که پرچم حکومت رو به دستان امام دوازدهم یعنی مهدی
میدن و اون روزه که همه ما شیعیان جشن میگیریم و آماده یک نبرد بزرگ با (عج) فاطمه
دشمنان امام زمانمون میشیم ...
قدرت عجیب امام باقر (ع) رایگان
🟢 ماجرای جالب و شنیدنی از قدرت های ماورائی امام باقر؛ قدرتهایی که انسانهای عادی نداشتند... ✨️☀️
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
بچهها، من توی این قسمت میخوام یه کم راجع به بُعد آسمونی امام باقر (علیه السلام) صحبت کنم. اون قدرتهایی که انسانهای عادی ندارند و فقط امام معصوم داره یا اون کسانی که خیلی روی خودشون کار کنند. چه کاری میتونستند بکنند که بقیه نمیتونند انجام بدند؟! (ع) خدا چنین قدرتهایی بهشون داده. مثال چه قدرتی؟! امام باقر ما میتونستند چیزهایی رو ببینند که دیگران نمیبینند، یعنی چی؟! چی میدیدند که بقیه نمیدیدند؟! ... (ع) امام باقر با یکی از یاران بسیار خوبشون به حج، کنار خونه خدا رفته بودند و اونجا داشتند عبادت میکردند. یک روز که اسم یار امام باقر ابوبصیر بود، وقتی دید که تعداد حاجیها چقدر زیاد شده و (ع) و با خدای خودشون صحبت میکنند. ابوبصیر رو کرد به امام باقر و گفت: یابن رسول الله، امسال حاجیها بسیار زیاد (ع) چقدر همه حال معنوی دارند و گریه میکنند، چه حالی هم دارند، چه گریههایی میکنند. (ع) امام باقر وقتی صحبتهای ابوبصیر رو شنیدند فرمودند: آری! ضجه و شیون بسیار میکنند، ولی حاجی بسیار اندک است. ابوبصیر وقتی این رو شنید تعجب کرد و با همون تعجب به امام باقر نگاه کرد. آقای ما فرمودند: ای ابوبصیر، آیا دوست داری آنچه را که گفتم خودت ببینی تا ایمانت بیشتر شود؟ ابوبصیر وقتی این صحبت امام باقر رو شنید تعجب کرد و خیلی براش جالب بود. فوری و با عجله گفت: آری، آری آقا! میخواهم ببینم. (ع) امام باقر دستشون رو روی چشمهای ابوبصیر گذاشتند و یه دعایی رو زمزمه کردند و بعد از اینکه دستهاشون رو برداشتند، بهش گفتند: ای ابوبصیر، اکنون خوب نگاه کن و ببین که چه میبینی. ابوبصیر فوراً با دقت به همه حاجیها نگاه (ع) کرد، که در کمال تعجب و ناباوری دید دور خونه خدا پر از حیوان شده. یه عده مثل خوک، یه عده میمون و هر کی شبیه یه حیوانی بود، چهره انسان خیلی کم بود و خیلی کم کسانی بودن که چهرهشون شبیه انسانها باشه. برای همین ابوبصیر رو کرد به امام باقر و گفت: درست فرمودید، ای موالی من، حاجیان بسیار اندک هستند و سر و صداها بسیار زیاد است. (ع) امام باقر بهش گفتند: ابوبصیر، اگر چشمانت این جوری بمونه و بتونی همه چیز رو این جوری ببینی خیلی اذیت میشوی. همین آقای ما دوباره دستشون رو روی چشمان ابوبصیر گذاشتند و یه دعای دیگه خوندند که دوباره چشمهای ابوبصیر به همون حالت اول برگشت و همه رو به شکل انسان میدید. بعد از اینکه تعجب ابوبصیر رو دیدند، فرمودند: ای ابوبصیر! این کاری که من امروز برای تو انجام دادم میتوانم برای هر کسی انجام بدهم؛ اما میترسیم که فتنههایی در میان مردم واقع شود، یعنی آنها فریب بخورند و فکر کنند ما خدا هستیم در حالی که ما بندگان خدا هستیم. ما هرچه خدا بگوید به حرف خدا گوش میدهیم. آره بچهها، امام باقر (علیه السلام) وقتی این صحبتها رو کردند، ابوبصیر ایمانش به این آقا چند برابر شد. البته این چیزی که من براتون تعریف کردم یه چیز خیلی عجیب غریب نیست. بعضی از علمای ما، دانشمندان بزرگ همین زمان خود ما هم بودند که چشم برزخی داشتند. یعنی چی؟! یعنی میتوانستند واقعیت انسانها رو ببینند. اونها انسانهایی که بقیه رو مسخره میکنند و همش دنبال این کارها هستند، شکل میمون میبینند. اونهایی که وحشی هستند و همش با این و اون دعوا میکنند و میخوان بقیه رو ناراحت کنند، شبیه سگ میبینند و... این چشم برزخی است. خیلی از انسانها واقعیتشون این شکلیه؛ اما خدا به هر کسی اجازه نمیده که این طوری ببینه. ما چند سال که گذشت، بیماری گرفت و (ع) خلاصه بچهها همین ابوبصیر، این انسان بزرگ، این یار فوق العاده امام باقر (ع) چشمانش نابینا شد. یه روز پیش امام باقر آمد و به ایشون گفت: ای یابن رسول الله! آیا شما وارثان واقعی پیامبر هستید؟ (ع) امام باقر فرمودند: بله. دو مرتبه ابوبصیر پرسید: آیا پیامبر خدا وارث همه علمهای انبیا قبلی بوده؟ (ع) امام باقر فرمودند: بله، پیامبر خدا در تمام علوم و فنون مختلف وارث پیامبران قبلی بودند. گفت: یعنی ای آقا، شما میتوانید مرده را زنده کنید و مریض را شفا بدهید و یا از (ع) ابوبصیر که این رو شنید دوباره به امام باقر آنچه که انسانها درون خود پنهان میکنند خبر دارید؟ امام باقر (علیه السلام) فرمودند: بله، ولی ما فقط اون کارهایی رو انجام میدهیم که خدا اجازه بده، ما فقط با اجازه خداست که کاری رو انجام میدهیم. بعد هم به ابوبصیر گفتند: ای ابوبصیر! کمی نزدیکتر بیا. نشست، البته چشماش نمیدید، برای همین (ع) ابوبصیر رفت و کنار امام باقر نشست. امام باقر (علیه السلام) دستش رو از در و دیوار گرفت و کنار امام باقر السالم دستشون رو روی صورت و چشمهای ابوبصیر کشیدند که یه مرتبه همه جا براش نورانی شد و همه چیز رو به خوبی دید. انگار نه انگار که نابینا (ع) شده بود. امام باقر تونستند ابوبصیر رو خوب خوب کنند. (ع) امام باقر به ابوبصیر فرمودند: آیا این حالت رو دوست داری که بینا باشی و در روز قیامت مانند بقیه مردم حساب و کتاب بشی یا اینکه همون طور مثل قبل نابینا باشی و روز قیامت بدون هیچ دردسری وارد بهشت بشی؟ بچهها، ابوبصیر که این رو شنید بین یه دوراهی خیلی سخت قرار گرفت. بیناییش دوباره برگرده و همه چیز رو توی این دنیا ببینه و روز قیامت حساب و کتاب بشه، حالا شاید حساب و کتاب بشه بره به بهشت؛ اما بالاخره باید وایسته و حساب کتاب پس بده، یا... (ع) اینکه همینطور نابینا باشه و روز قیامت بدون هیچ دردسری توی بهشت بره. اما ابوبصیر زرنگ بود، فوری به امام باقر گفت: آقا! من بهشت بدون دردسر را انتخاب میکنم، میخواهم نابینا باشم. (ع) امام باقر ما هم دوباره یه دستی به چشمان ابوبصیر کشیدن که اون دوباره نابینا شد. آره بچهها، این قدرت علم امامان ماست. اهل بیت میتوانستند از این کارها بکنند. هر کاری که شما فکر کنید عجیب و غریبه، میتوانستند انجام بدهند. آخه انسانهای عادی نبودند، انسان کامل بودند. انسانی بودند که مثل خدا قدرتمند شده بودند. میتوانست بیمار رو شفا بده، مرده رو زنده کنه. منتها از این قدرتی که داشتند و از این علمی که داشتند فقط و فقط و فقط در راه گوش دادن به حرفهای خدا استفاده میکردند.
یک امام مبارز رایگان
🟢 امام باقر با وجود اینکه خیلی سختی در زندگیشون کشیدن ولی هیچوقت با "خدا" قهر نکردند... 🕋🤲🏻
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمتهای قبلی برای شما ماجراهای زندگی آقامون، امام پنجم یعنی حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) رو دقیق تعریف کردم و براتون گفتم که آقای ما توی دوران کودکی خودشون، ماجرای کربلا رو دیدند و به شهادت رسیدن پدربزرگشون رو با چشمان خودشون مشاهده کردند. یک کودک ۳ یا ۴ ساله بودن که توی جمع اسرای کربلا، در کنار امام حسین (ع) با اینکه این همه سختی تو زندگیشون کشیدند، هیچ وقت با خدا دشمن نشدند و با خدا قهر نکردند. حتی دچار افسردگی هم نشدند. اینطور نبود که بگیم امام باقر (ع) دیگه یک آدم دیگه شد، نه ... ایشون راه پدربزرگشون رو ادامه دادند. یعنی چه راهی؟؟؟ یعنی راه بندگی خدا و مبارزه با دشمنان خدا ... آره خب، آدم نمیتونه فقط بندهی خدا باشه؛ اما با دشمن خدا هیچ کاری نداشته باشه. نتیجهی این جور بندگی، این میشه که بعد از چند وقت خودت با خدا دشمن میشی. چی؟؟؟؟ آره خب، آدم اگر با دشمنهای خدا نجنگه، چند وقت دیگه شبیه اونها میشه و اخلاق و رفتارش مثل اونها میشه و با خدا دشمن میشه. برای همین هر کسی که میخواد بنده و سرباز خدا باشه، باید با دشمنان خدا بجنگه ... از همون دوران کودکی و نوجوانیشون تصمیم گرفتند که با دشمنان خدا یعنی با این بنیامیه در زمان پدرشون (ع) بدجنس و نامرد بجنگند. چه جوری بجنگند؟ امام باقر (ع) کنار ایشون بودن و هر چی که امام زمانشون یعنی امام سجاد (ع) میگفت، گوش میدادند و به اون عمل میکردند؛ اما در دوران امام سجاد (ع) خیلی سخت بود. پادشاههای بنیامیه، قدرتشون خیلی زیاد بود و کار بزرگی نمیشد انجام داد. برای همین امام سجاد (ع) در سالهای امامتشون به طور کاملاً مخفیانه کار کردند و با قالب عبادت، دعا و نماز و اینطور کارها، به مردم دین واقعی رو آموزش دادند... بعد از اینکه پدر امام باقر (ع) یعنی آقاجانمون امام سجاد (ع) به شهادت رسیدند، امام باقر (ع) توانستند یک جهاد بسیار بزرگ بکنند. جهاد یعنی اینکه در مقابل دشمنهای خدا کلی کار و تلاش کنی تا اونها رو شکست بدی. حالا یک روزی با شمشیر، مثل امام حسین (ع) و یک روز دیگه هم با قلم و با سخنرانی و با کار فرهنگی بسیار بزرگ... امام باقر (ع) دست به یک کار فرهنگی بسیار بزرگ زدند. یادتون هست یا نه؟ آفرین.... بچههای زرنگی که با دقت به قصهها گوش دادند، خوب یادشونه .... شروع کردند به مبارزه فرهنگی و خصوصاً به مبارزه علمی. مبارزه علمی یعنی چه؟ مبارزه علمی امام باقر (ع) یعنی اینکه پادشاهان بدجنس برای اینکه بتونند کارهای خودشون رو انجام بدن و هر کاری دلشون میخواد بکنند، و کسی هم چیزی بهشون نگه، باید چند تا دانشمند دینی رو کنار خودشون میآوردند؛ البته به ظاهر دانشمند دینی ... تا اونها فتوا بدن و از قرآن بگن که یزید کار خوبی کرده. مگه میشه؟!! شده بچهها، این کار رو کردند. حالا امام باقر (ع) میکردند که اون دانشمندان خیانتکار سر جاشون بشینند. برای همین، امام باقر (ع) علم خودشون رو به مردم نشون دادند. اون علمی که باعث شد، مردم از همه طرف دنیا پاشن و به مدینه بیان تا آقای ما رو ببینند. امام باقر (ع) اینقدر محبوبیتشون زیاد شده بود که پادشاه بنیامیه یعنی هشام ابن عبدالملک دستور داد آقای ما به سرزمین شام برن تا هشام کاری کنه که امام باقر (ع) رو از کارهای شون منصرف کنه؛ اما، یادتون هست که چی شد؟ (ع) امام باقر (ع) کاری کردند که هشام از همهی تصمیمات زندگیش پشیمون شد. هر کاری هشام میکرد، شکست میخورد. (ع) امام باقر (ع) رو میخواست با حرف شکست بده، آقای ما اینقدر زیبا صحبت میکردند که همه انگشت به دهن میموندند. - آقای ما رو به زندان انداختند، زندانیها طرفدارشون شدند ... - آقای ما رو آورد توی مسابقهی تیراندازی، که اونجا هم امام باقر (ع) پیروز شدند .... و هشام و یارانش شکست خوردند و بعد هم توی راه برگشت، آقای ما یک روشنگریه بسیار بسیار مهم کردند. یکی دیگه از مهمترین کارهاشون تربیت شاگردان بزرگ و قدرتمند بود که خودشون یک تنه جلوی همهی دانشمندان بنیامیه بایستند و اونها رو سر جاشون بنشانند. شاگردانی مثل ابوبصیر، همون کسی که نابینا شده بود و قصهاش رو توی قسمت قبلی تعریف کردم. به شاعران هم خیلی اهمیت میدادند (ع) امام باقر (ع) آخه شاعران اون زمان مثل فیلمسازان الان بودن، مثل این شخصیتهای رسانهای بودن، میتونستند یک پیام رو به چندین میلیون نفر با یک شعر برسونند. برای همین به شاعران خیلی توجه میکردند و یکی از بهترین شاعرهایی که داشتن اسمش کُمیت اسدی بود و من ماجرای اون پولهای زیادی که به کمیته دادند رو گفتم ... حدود ۲۰ سال امام پنجم ما شیعیان، یعنی امام محمد باقر (ع) و گذشت ... در آستانهی شکست قرار گرفتن و دیگه مردم همگی حالشون از بنیامیه بهم میخورد و مردم فهمیده بودن که علم واقعی دست خانوادهی پیامبره، نه دست خانوادهی ابوسفیان ... مردم فهمیده بودن که راه درست و صراط مستقیم، راه خانوادهی پیامبره، برای همین پادشاه بنیامیه یعنی هشام ابن عبدالملک بدجنس، یک تصمیم بسیار بد و خطرناک گرفت. تصمیمی که ادامهاش باشه برای قسمت بعد... تا قسمت بعدی، همهی شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم.
شهادت امام باقر (ع) رایگان
🟢 هشام بدجنس که دید هیچکاری نمیتونه بکنه تصمیم گرفت امام باقر رو مثل امام سجاد به شهادت برسونه... 🥀💔
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈
به نام خداوند بخشنده مهربان
قسمت قبلی برای شما ماجراهای تلاشهای فراوان ۱۹-۲۰ سال دوران امامت، امام پنجم ما شیعیان یعنی آقامون امام محمد باقر (علیهالسلام) رو گفتم و براتون تعریف کردم که آقای ما در حدود بیست سال دوران امامتشون به سختی با پادشاههای بدجنسی از جنس بنیامیه مبارزه کردند. چرا؟! چون آنها دشمن خدا بودند و میخواستند دین خدا رو از بین ببرند. برای همین امام باقر (ع) مأمور بودند که با اینها مبارزه و جهاد کنند. جهاد رو هم خوب میدونید یعنی چی؟!! یعنی یک کاری کنین که دشمنها شکست بخورند و در این راه کلی تلاش کنی، این میشه جهاد. تلاشهای بسیار زیادی کردند تا دشمنان خدا رو شکست بدند. جهاد ایشون با شمشیر نبود، بلکه با صالح علم، کار فرهنگی، روشنگری، پرورش شاگرد، و رسوا کردن دانشمندان قالبی بود. امام باقر (ع) کاری کردند که این بنیامیهایها هیچ آبرویی نداشتند و دیگه نمیتوانستند جلوی مردم سرشان را بالا بگیرند. مردم به زور آنها را تحمل میکردند و از گوشه و کنار گروههای مختلفی بلند میشدند و میخواستند با بنیامیهایها بجنگند و آنها را شکست بدهند. اینها نتیجه زحمات سالها امامت امام باقر (ع) بود. در این مدت تقریباً دیگر کار امام سجاد (ع) هم تلاشهای خیلی فراوانی کردند؛ اما امام باقر (ع) بنیامیه را به سوی شکست سوق داد. اما هشام بدجنسی و بیرحمی که بعد از اینکه دید نمیتواند امام باقر (ع) ما را هیچ جوره شکست بدهد، تصمیم به شهادت ایشان گرفت. منتها نه به شکلی که بقیه بفهمند، بلکه به وسیله سم... هشام به یکی از آدمهای بدجنس خودش که در مدینه زندگی میکرد دستور داد که زین اسب حضرت (ع) را آغشته به سم کند؛ یعنی آن چیزی که روی اسب میگذارند تا آدم روی آن مینشیند، زهرآلود کند. به قول امروزیها زهر پوستی زدند؛ زهری که به پوست امام (ع) بخورد و حالش بد شود و آقای ما را به شهادت برسانند... امام باقر (ع) این امام مجاهد بزرگ ما سوار اسبشان شدند و این سمها به پوست بدنشان رسید و حال ایشون را خیلی بد کرد. آقای ما از وقتی که سوار این اسب شدند تا وقتی که پیاده شدند، خیلی طول نکشید؛ اما این سم به بدن امام (ع) نفوذ کرده بود و حال ایشون را خیلی بد کرد. اصلاً آقای ما سنی نداشتند که بخواهد حالشان آنقدر بد بشود و این امر نیز عادی نبود و همه فهمیده بودند که حتماً یک خبری هست و بدن امام باقر (ع) را مسموم کردند. آن زمان تقریباً پنجاه و هفت سال سن داشتند. پنجاه و هفت سال، سنی نیست که آدم یهو حالش آنقدر بد بشود؛ اما خداوند آقای ما را به وسیله آن سمی که به زین اسبشان زده بودند مسموم کرد و حالشان خیلی خیلی بد شد. آقای ما در بستر بیماری افتادند و همه ناراحت بودند و غصه میخوردند. آخه ایشون کم در حق مردم خوب و مهربانی نکرده بودند. بزرگترین مهربانی که کرده بودند این بود که انسانها را از جهل و گمراهی بیرون کشیدند. باقر العلوم بودند و علم واقعی رو به مردم نشان دادند. مردم که عادت کرده بودند به علوم تقلبی و دروغین، وقتی علم واقعی امام باقر (ع) رو دیدند، دسته دسته جذب ایشان شدند. حالا امام باقر (ع) با اینکه مظلوم و پرکار بودند، روز به روز حالشان بدتر و بدتر میشد و دیگه همه فهمیده بودند که این آقا رفتنی هستند و زیاد در این دنیا نمیمانند. برای همین امام باقر (ع) شروع کردند به وصیت کردن. آره بچهها ما مسلمانها قبل از اینکه بخواهیم از دنیا بریم، وصیت میکنیم یعنی میگیم چه کارهایی انجام بدید و چه کارهایی انجام ندید، با پولهامون چیکار کنیم، با بدنمان و خانوادههامون چیکار کنید و... اینجوری وصیت میکنیم. امام باقر (ع) وصیتهایشون رو به فرزند برومند خودشون یعنی جعفر بن محمد (ع) که لقبشان صادق بود گفتند. امام صادق (ع) اسمشان جعفر است و لقبشان صادق. آها! وصیتهایی که مربوط میشد به امام بعدی ... همان شمشیر ذوالفقار رو به فرزندشان دادند و صندوقچهای که داخلش کتابهای مختلفی بود از جمله آن قرآن واقعی که بر پیامبر (ص) نازل شده بود، همه آنها را به امام صادق (ع) سپردند. امام صادق (ع) وصیتها را از پدرشان گرفتند و داخل خانه خودشون گذاشتند. یک وصیت مهم داشتند، یک وصیت که باید چهار نفر شاهد میبودند و نمیشد در خلوت گفت. برای همین با اینکه حالشان خیلی بد بود و به سختی نفس میکشیدند، فرمودند: "فرزندم، برو چهار نفر از بزرگان بنیهاشم را بیاور." چرا که وصیت بسیار مهمی دارم... وقتی دستور پدرشان را شنیدند، فورا امام صادق (ع) رفتند و چهار نفر از بزرگان قریش را آوردند. امام باقر (ع) هم وقتی که دیدند آن چهار نفر آمدند، شروع کردند به گفتن وصیتهایشان: "ای پسرم، من که از دنیا رفتم، بدنم را به سه کفن بپوشان سپس عمامهام را روی سرم بگذار و دور سرم بپیچ و بعد از اینکه بدن مرا داخل قبر گذاشتی، بندهای کفنم را باز کن. سپس قبر مرا چهار انگشت بالا بیاور و روی آن را با خاک بپوشان..." سپس امام باقر (ع) یک وصیت بسیار مهم کردند: "ای پسرم، ای جعفر بن محمد، پس از من به مدت ده سال در منا، در زمان حج برایم عزاداری بگیر. میخواهم مردم بدانند که پادشاه بنیامیه مرا مظلومانه به شهادت رساندند. ده سال برایم مجلس عزاداری بگیر..." بچهها، این وصیت بین اهل بیت کم پیش میاد که بگویند برایمان مراسم عزاداری بگیرید؛ آنهم ده سال در منا، جایی که خواسته بودند روشنگری کنند و به همه مردم بفهمانند که این پادشاههای بنیامیه فرزند پیامبر، نواده پیامبر را به ظلم و نامردی به شهادت رساندهاند. امام باقر (ع) وصیتهایش را به فرزندشان امام صادق (ع) گفتند و چندین نفر شاهد این وصیتها بودند. بچهها، بعد از اینکه وصیتهایشان را به فرزندشان امام صادق (ع) با گوش خودشان شنیدند، آقای ما یک نفس راحت کشیدند و چند کلام با خدای خودشان صحبت کردند. سخنان امام باقر (ع) و در آخر شهادتین گفتند و چشمانشان را بستند و برای همیشه به طرف آسمانها پر کشیدند... برای ما کردی وصیت، تو منا بشه ذکر مصیبت غریب آقا امام باقر، غریب آقا امام باقر این اسب زهرآلود، تو را از پا میاندازه روضه میخوانی، یاد مقتل و نعل تازه آخرین یادگار خیمه، داره میره پیش رقیه ...
موارد مرتبط
قصه قاسم و عبدالله بن الحسن
قصه زندگی شهید حسن طهرانی مقدم
قصه زندگی شهید سید حسن نصرالله
نظرات
متوسط امتیازات
جزئیات امتیازات


دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.